شِکّرستان پارسی
744 subscribers
99 photos
92 videos
3 files
568 links
شکرستان پارسی حاوی دلنوشته‌هایی است که از حس زیبای سعدی و حافظ و ... به دست می‌آید و نیز نکات شیرین و خاطرات و داستان.
آیدی مدیر کانال:
@abbasi2153

🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
Download Telegram
❤14👏3🥰1
❤15👏2🥰1
❤15🥰2
❤16👍4
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
اول اردیبهشت، بزرگداشت #سعدی، و لال بودن هر زبانی در وصف خداوندگار عشق و شور و سخن.
بهتر دیدم سعدی و سخنش را آیینه‌ای کنم که خورشیدش در آن بهتر خود را می‌نماید. به قول خودِ سعدی:
من چه در پای تو ریزم که خُورای تو بود
سر نه چیزیست که شایسته پای تو بود
با مسمط تضمینی از بهار بر روی غزل سعدی همراه ویدئویی که امروز اول اردیبهشت 1403 ضبط شده است.
🗜حجم فایل کمی بیش از یک گیگ بوده، اگر می خواستم بیش از این حجم را کم کنم، کیفیت بسیار خراب‌تر می‌شد.
تربت پارس چو جان‌، جسم تو در سینه فشرد
لیک در خاک وطن آتش عشقت نفسرد

🌺🌺🌺🌺🌺
https://t.me/ShekarestaneParsi

🙏«شکرستان پارسی» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید لینک آن را حذف نفرمایید.

آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤8👏5🤩1
چند روزی است از حافظ چیزی ننوشته‌ام
گویا حافظ‌جان نه ناراحت بلکه عصبانی شده بود. 😱
ببینید در دیدار عالم رؤیا چه خشمگین بود:
گفتمش حافظ سلام؛ گفتا سلام و زهرِ مار!
کَیْفَ تَنْساني وَ صِرْتَ عاشِقي عَهْدَ الشَّباب؟

به زودی در قالب یک ملمع تقدیم خواهم کرد
😁13👏10🎉2😢1
شِکّرستان پارسی
چند روزی است از حافظ چیزی ننوشته‌ام گویا حافظ‌جان نه ناراحت بلکه عصبانی شده بود. 😱 ببینید در دیدار عالم رؤیا چه خشمگین بود: گفتمش حافظ سلام؛ گفتا سلام و زهرِ مار! کَیْفَ تَنْساني وَ صِرْتَ عاشِقي عَهْدَ الشَّباب؟ به زودی در قالب یک ملمع تقدیم خواهم کرد
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
چند روزی از رندِ شیراز چیزی ننوشته بودم. گویا #حافظ‌ جان ناراحت شده بود.
ملمع:
خواجه حافظ دیدمش دوشینه در هنگام خواب
في یدٍ سَیفٌ و أُخریٰ کانَ کَأْسٌ مِن شَراب

الهام گرفته از این غزل حافظ است:
دوش می‌آمد و رخساره برافروخته بود
تا کجا باز دلِ غمزده‌ای سوخته بود
گر‌چه می‌گفت که زارَت بِکُشم می‌دیدم
که نهانش نظری با منِ دلسوخته بود

ملمعی که تقدیم می‌کنم شرح دیدارم با خواجه، در عالم خیال و رؤیاست؛ امیدوارم مقبول طبعِ مردمِ صاحب‌نظر شود.
بیت 9 ، تلمیح به اتفاقی است که قبلا در شکرستان نوشته‌ام. (اینجا را ضربه بزنید.)

🌺🌺🌺🌺🌺
https://t.me/ShekarestaneParsi

🙏«شکرستان پارسی» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید لینک آن را حذف نفرمایید.

آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤11👏9👍3🥰1
شِکّرستان پارسی
چند روزی از رندِ شیراز چیزی ننوشته بودم. گویا #حافظ‌ جان ناراحت شده بود. ملمع: خواجه حافظ دیدمش دوشینه در هنگام خواب في یدٍ سَیفٌ و أُخریٰ کانَ کَأْسٌ مِن شَراب الهام گرفته از این غزل حافظ است: دوش می‌آمد و رخساره برافروخته بود تا کجا باز دلِ غمزده‌ای سوخته…
فکر کنم برخی از دوستان کلیپ را باز نکردند، نشانه‌هایی بر آن وجود دارد.
از دیدنش پشیمان نخواهید شد
کمی سرم شلوغ بود به زودی بررسی یک غزل حافظ با یک قطعه موسیقی مرتبط با آن غزل را تقدیم خواهم کرد.
👍8
نگاهی به غزل شماره 54 #حافظ
ز گریه مَردُمِ چشمم نشسته در خون است
ببین که در طلبت حالِ مَردُمان چون است
به یادِ لعلِ تو و چشمِ مستِ میگونت
ز جامِ غم، می لعلی که می‌خورم خون است
ز مشرقِ سرِ کو آفتابِ طلعتِ تو
اگر طلوع کند، طالعم همایون است
حکایتِ لبِ شیرین، کلام فرهاد است
شِکَنجِ طُرِّهٔ لیلی مقام مجنون است
دلم بجو که قدت همچو سرو دلجوی است
سخن بگو که کلامت لطیف و موزون است
ز دورِ باده به جان، راحتی رسان ساقی
که رنجِ خاطرم از جورِ دورِ گردون است
از آن دمی که ز چشمم برفت رودِ عزیز
کنارِ دامنِ من همچو رودِ جیحون است
چگونه شاد شود اندرونِ غمگینم؟
به اختیار، که از اختیار بیرون است
ز بیخودی طلبِ یار می‌کند حافظ
چو مفلسی که طلبکارِ گنجِ قارون است

آن‌چه از مفهوم این غزل برداشت می‌شود؛ حافظ آن را در سوگ فرزند سروده است؛ چون علاوه بر روند کلیِ غزل، اشاره به از دست رفتن رودِ عزیز می‌کند. رود به معنی رودخانه، یک ساز در موسیقی (عود یا بربط) و نیز به معنی فرزند و جگرگوشه است.
هرچند حافظ است و پیچیدگی‌های سخنش و هر لحظه نظرت را نقض می‌کند و نشانه دیگری از چیزی دیگر به دست می‌دهد.
بیت اول:
«مردم» در مصرع اول بیت اول به معنی مردمک چشم است که از گریه غرق در خون است. اما در مصرع دوم ایهام دارد. هم مردم به معنی مردمک چشم و هم مردم به همان معنی که روزمره به کار می‌بریم (بخشی از انسان‌ها)
بیت سوم:
اگر از مشرق کوی من آفتاب رخسارۀ تو طلوع کند بخت و اقبال من فرخنده و همایون خواهد بود.
بیت چهارم: این قدر زیباست که هر شرحی آن را از زیبایی می اندازد. باید حسش کرد.
بیت ششم
ز دورِ باده به جان، راحتی رسان ساقی
که رنجِ خاطرم از جورِ دورِ گردون است
در این بیت، «دور باده» و «دور گردون» را در برابر هم قرار داده است. یکی باعث راحتی و آرامش و دیگری مایۀ رنج و جور و ستم
بیت هفتم:
از آن دمی که ز چشمم برفت رودِ عزیز
کنارِ دامنِ من همچو رودِ جیحون است
گویا حافظ در این بیت، قلمِ نوشتن را به زمین گذاشته و قلمِ نقاشی را برداشته است. از آن لحظه که رود عزیزم (فرزندم) از چشمم برفت در کنارِ دامنِ من رود جیحون روان است.
رفتن رود از چشم علاوه بر معنی اولیه که رفتن فرزند است یک نکته لطیف هم دارد که جاری شدن رودِ اشک است. حافظ بدون این‌که از کلمه‌ای برای تشبیه استفاده کند به صورت مخفیانه و پوشیده، خود را در شکیبایی به کوه تشبیه می‌کند. که در دامنه این کوه از چشمه‌ها و شکافِ کوه چنان اشکی روان است که به رود جیحون می‌ماند.
بیت نهم:
ز بیخودی طلبِ یار می‌کند حافظ
چو مفلسی که طلبکارِ گنجِ قارون است
امروزه بی‌خود کردن به معنی غلط کردن به کار می‌رود ولی بعید است در زمان حافظ دامنه لغاتِ توهینی حتی در شیراز این همه پیشرفت کرده بوده. بی‌خود به معنای غفلت و بی‌خبری و مستی است. حافظ از روی غفلت و مستی، بی دلیل، یار را طلب می‌کند مانند شخص ورشکسته که به دنبال به دست آوردن گنج قارون است. خود را مفلس و بی‌مایه و یار را گنج دست نیافتنی می‌داند.
البته این غزل به نام حیدر بقال شیرازی نیز ثبت شده است. ممکن است در نسخه‌برداری این اشتباه پیش آمده باشد و به نام حافظ ثبت شده باشد؛ اما می‌توان نشانه‌هایی را یافت که انتسابش به حافظ درست باشد.

اجرای همایون شجریان بر این غزل حافظ را در لینک زیر ملاحظه نمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi/428

🌺🌺🌺🌺🌺

🙏«شکرستان پارسی» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید لینک آن را حذف نفرمایید.

آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤6👏3👍2
Jaam-e-Gham
Homayoon
جامِ غم
اجرای #همایون شجریان با همراهی سنتور سیامک آقایی در مراسم یادبود استاد پرویز مشکاتیان بر غزل #حافظ
ز گریه مَردُمِ چشمم نشسته در خون است
ببین که در طلبت حالِ مَردُمان چون است

شرح و بررسی مختصر این غزل را در لینک زیر ملاحظه نمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi/427
🌺🌺🌺🌺🌺

🙏«شکرستان پارسی» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید لینک آن را حذف نفرمایید.

آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤6🥰3
شِکّرستان پارسی
خاطرهٔ خر اصحاب کهف - خارج از سری #خاطرات_من سال‌های اول خدمتم (1368 تا 1370)، جمعی از دوستان خیلی خوب و صمیمی گردِ هم آمده بودیم و تفریح‌مان، کوهنوردی بود. در جمع ما از همۀ اصناف بودند: کارگر، کارمند، معلم، دانشجو، مغازه دار و ... معمولا از مدرسه که برمی‌گشتم…
امروز سعی خواهم کرد بخشی از #خاطرات_من را تقدیم نمایم.
اگر این خاطره (خر اصحاب کهف) را نخوانده‌اید آن را ببینید تا دوباره برگردیم بر سر همان خاطرات کودکی و مدرسه
با لمس هشتگ #خاطرات_من می توانید به 20 قسمت از این خاطرات دسترسی داشته باشید.
❤7🥰2
#خاطرات_من 1️⃣2️⃣
برای دسترسی به 20 قسمتِ پیشین، هشتگ #خاطرات_من را لمس کنید. یا (اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا- اینجا - اینجا- اینجا- اینجا - اینجا -اینجا- اینجا - اینجا - اینجا) را ضربه بزنید.

خانه ما تقریبا ته کوچه واقع می‌شد و دو پیچ می‌خورد تا به سر کوچه برسیم. همسایه‌ای داشتیم به نام شاه‌قلی. (شاه قلی اسم واقعی نیست.) خانه شاه‌قلی روبروی پیچ دوم بود. هرچند از نظر بلندیِ قد به بقیۀ مردان کوچه نمی‌رسید اما از نظر پهنا و عرض از همه جلوتر بود. دامدار بود و همیشه یک چوب‌دست به دست داشت با یک کوله‌پشتی که به پشتش بود و فانوسقه دور کمر.
به قول اخوان ثالث:
بسان ره‌نوردانی که در افسانه‌ها گویند
گرفته کول‌بارِ زادِ ره بر دوش
فشرده چوب‌دست خیزران در مُشت
چشمانی سبز، ریش تقریبا بلند و سبیل‌های خیلی بلند، به او ظاهری ترسناک می‌داد.
در طول سال یکی دوبار حالش بد می‌شد و می‌گفتند دیوانه شده است. در همین موقع بود که برای کنترل بچه‌ها، یک حربۀ کارآمد به دست پدر و مادرها می‌افتاد. می‌گفتند شاه‌قلی وقتی دیوانه می‌شود بچه‌ها را می‌خورد. ما هم بچه بودیم شاید چهار پنج ساله؛ به فکرمان نمی‌رسید که تا حالا حتی یک نفر هم از آمار بچه‌های کوچه کم نشده است تا مشخص شود توسط شاه‌قلی خورده شده باشند.
خوشبختانه شغلش باعث می‌شد که صبح زود قبل از بیدار شدنِ ما از خانه خارج شود و غروب به خانه برگردد؛ بنابراین در این ساعات، خطری وجود نداشت و ما می‌توانستیم با خیال راحت در کوچه به بازی و سرگرمی‌های‌مان مشغول باشیم؛ شب هم که تنهایی از خانه بیرون نمی‌رفتیم. اما در هر حال طی روزهایی که حالش خراب می‌شد، ترس بر وجود بچه‌های کوچه مستولی می‌شد. این ترس فقط مخصوص بیداری نبود بلکه وحشت خود را به خواب نیز منتقل می‌کرد و در خواب هم دست از سرِ ما برنمی‌داشت. اما حقیقت داشت که سرِ شب یکی از مردان کوچه را با خودش برده بود و تا صبح در بیابان‌ها گردانده بود.
در موقعی که شاید چهار سال داشتم، در یکی از روزها خبری به سرعت در کوچه پخش شد: «شاه‌قلی دیوانه شده!» خبر وحشتناکی بود.
داخل کوچه با بچه‌ها مشغول خاک‌بازی بودیم و برای باز کردن مسیر آبِ داخل مزرعۀ خاکی‌مان، ترکه‌ای در دستم بود. شاه‌قلی سر رسید؛ همه فرار کردند ولی پاهای من همراهی نکرد و گیر افتادم.
به قول سعدی:
چه دشمنی تو که از عشق دست و شمشیرت
مطاوعت به گریزم نمی‌کنند اَقدام
مچ دستم را گرفت؛ قدرتش این‌قدر زیاد بود که حتی یک انسان بزرگ و قوی هم نمی‌توانست از دستش فرار کند چه رسد به من که داخل مشتش جا می‌شدم. یواشکی سرم را بالا آوردم و با ترس، نگاهِ ریزی به صورتش انداختم. سبیل‌های بلند، صورتِ چاق و چشم‌های سبزش وحشتم را صد چندان کرد. دلم می‌خواست قدرت یکی از آن پهلوانان معرکه‌گیر را داشتم تا با یک مشت او را نقش بر زمین کنم؛ اما مشت من برایش از سوزش نیش یک پشه بی‌اثرتر بود. با گریه و زاری، التماس می‌کردم که مرا رها کند ولی هیچ فایده نداشت و شکار، در دام گیر افتاده بود. فکری به ذهنم رسید؛ به بهانه‌ای گولش بزنم تا اجازه دهد به خانه بروم. پایم به خانه برسد، خانواده را خبر می‌کنم.
- تو را خدا اجازه بدم برم خونه یه سری به دستشویی بزنم و برگردم منو بخور.
نمی‌دانم چرا فورا حرفم را قبول کرد و دستم را رها کرد.
- برو و زود برگرد.
پا به فرار گذاشتم و وارد خانه شدم. هرچه داد زدم کسی نبود که به فریادم برسد. در سمت چپِ حیاط، خانه‌ای بود که به عنوان انبار هیزم از آن استفاده می‌شد و تنور نیز در آن قرار داشت. در سمت راستِ حیاط، دستشویی قرار داشت. پناهگاهی امن‌تر از همین دستشویی نیست. به آنجا پناه بردم و خیالم راحت بود که اگر وارد خانه شد پیدایم نمی‌کند. گوشه دستشویی ایستاده بودم و از وحشت، جیغ و داد می‌کردم.
- کَلِکَه (پسر) چته جیق (جیغ) می‌زنی؟
خدا را شکر مادرم سر رسید. نفس نفس می‌زدم؛ اطرافم را نگاه کردم؛ کو شاه‌قلی؟ کمی با وحشت، چشم گرداندم و مطمئن شدم که خواب می‌دیدم. از دستش نجات یافتم. اما بین خودمان بماند به دلیلی غیرقابل ذکر (چنان که در کودکی افتاده و دانید) یک کتک هم خوردم.
سه چهار سال بعد، از آن کوچه رفتیم و سال‌ها بر آن روزگار گذشت. من جوان بودم و او پیرمردی شده بود، با او دوست شده بودم. گاهی در کنار مزارع به نزدش می‌رفتم؛ گله مشغول چرا بود و پیرمرد با خوشرویی و صبر و حوصله برایم نی می‌زد و شعر می‌خواند؛ فهمیدم که یک کتاب مثنوی هم داخل کوله پشتی‌اش دارد؛ هرچند سواد نداشت که مثنوی بخواند ولی من برایش می‌خواندم و به خاطرات گذشته برمی‌گشتم؛ به خودم و هم‌سالانم می‌خندیدم که چرا باید از چنین انسانی می‌ترسیدیم؟

🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید. لطفا لینک آن را حذف نفرمایید.

https://t.me/ShekarestaneParsi

آیدی @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
🤣9❤6👍3😁1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
خواستم یک کار تحقیقی در باره واسُونکِ شیرازی (واسونک‌هایی که البته مربوط به کل استان فارس است) را تقدیم کنم.
چون کمی بیش از حد تصورم وقت لازم داشت؛ فعلا این قطعه کوچولوی طنز آموزش واسونک به توریست‌های خارجی را ببینید (حجم کمتر از یک مگ) تا آن را با فرصت بیشتر آماده کنم.

🌺🌺🌺🌺🌺
https://t.me/ShekarestaneParsi

🙏«شکرستان پارسی» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید لینک آن را حذف نفرمایید.

آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
🤣7❤6😁3👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ویدئوی اجرای چند واسُونَک شیرازی
در پست بعدی در یک ویدئو به تاریخچه واسونک پرداخته شده است و اینکه حتی واسونک به فرهنگ کشورهای عربی نیز وارد شده است.
واسونک تِم غمگینی دارد چون اکثرا در مایۀ شوشتری اجرا می‌شود.

🌺🌺🌺🌺🌺
https://t.me/ShekarestaneParsi

🙏«شکرستان پارسی» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید لینک آن را حذف نفرمایید.

آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤4🥰3🎉1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
این ویدئو به بررسی تاریخچه واسُونَک می‌پردازد.
واسونک، ترانهٔ فولکلور به معنای ستانیدن دختر از خانواده‌ است. در استان فارس در مجالس عروسی توسط خانم‌ها خوانده می‌شود و همراه با خواندن، کِل می‌زنند. واسونک با دایْره (دف) همراهی می‌شود و اکثرا در مایۀ شوشتری است.
در شهر فسا به واسونک، آسوونک می‌گویند.
واسونک برای هر مرحله از ازدواج، شعر خاصی دارد. برای رخت‌بَرون، حنابندون، حمام داماد، حمام عروس، حجله بَرون و مراسم عقد
گاهی طایفه عروس و داماد، واسونک را برای رو کم کردن اجرا می‌کنند؛ معمولا در این موقع یک طرف واسونک طعنه‌آمیزی می‌خواند و طرف دیگر با همان وزن و مضمون پاسخ می‌دهد و گاه این پاسخ، بداهه خلق می‌شود. (دقیقه 1:24 این ویدئو که البته از طبیعت و لهجه مشخص است باید در شهر استهبان باشد.)
چند بیت:
جینگ جینگ ساز میاد و از بالویْ شیراز میاد
شازده دوماد غم مخور که نومزادت با ناز میاد
در خونۀ عروس خانم آب رکنی رد میشه
گچ بیارین پل ببندین عروس خانم رد بشه
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید. لطفا لینک آن را حذف نفرمایید.

https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤6👏5👍2🥰2
شِکّرستان پارسی
این ویدئو به بررسی تاریخچه واسُونَک می‌پردازد. واسونک، ترانهٔ فولکلور به معنای ستانیدن دختر از خانواده‌ است. در استان فارس در مجالس عروسی توسط خانم‌ها خوانده می‌شود و همراه با خواندن، کِل می‌زنند. واسونک با دایْره (دف) همراهی می‌شود و اکثرا در مایۀ شوشتری…
هرچند پست بعدی نوبت #خاطرات_من نیست؛ اما چون قسمت بعدیِ خاطرات، به نوعی با این دو پست واسونک‌ها ارتباط دارد یک بار خارج از نوبت می‌روم سراغ قسمت 22 #خاطرات_من (خاطرات کودکی و مدرسه)
تا ویرایش و مختصر کنم مقداری زمان می‌برد. شاید تا فردا
فعلا با زدن بر روی هشتگ #خاطرات_من، 21 قسمت قبل را ملاحظه بفرمایید مخصوصا دوستانی که جدیدا وارد جمع شکرستان شده‌اند.
❤4👏2🤩2
شِکّرستان پارسی
این ویدئو به بررسی تاریخچه واسُونَک می‌پردازد. واسونک، ترانهٔ فولکلور به معنای ستانیدن دختر از خانواده‌ است. در استان فارس در مجالس عروسی توسط خانم‌ها خوانده می‌شود و همراه با خواندن، کِل می‌زنند. واسونک با دایْره (دف) همراهی می‌شود و اکثرا در مایۀ شوشتری…
#خاطرات_من 2️⃣2️⃣
برای دسترسی به 21 قسمتِ پیشین، هشتگ #خاطرات_من را لمس کنید. یا (اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا- اینجا - اینجا- اینجا- اینجا - اینجا -اینجا- اینجا - اینجا - اینجا - اینجا) را ضربه بزنید.

💃عروسی
بر روی قسمت‌های آبی متن ضربه بزنید به مطلب مربوطه منتقل می‌شوید.

مسیر کوچۀ ما به سمت مدرسه و حمام، دارای بیشترین عوامل وحشت بود. داخل کوچۀ خودمان، شاه‌قلی حضور داشت. از کوچه که خارج می‌شدیم شروع کوچۀ حمومی یا کوچه‌خاری بود. جلوی خانه آقای سیدمهدی هاشمی همیشه یک سگ سیاهِ بزرگ خوابیده بود که به پلنگ معروف بود. مدت‌ها طول کشید تا متوجه شوم پلنگ کاملا بی‌خطر است. چند قدم بعد با لولوها برخورد می‌کردیم که شرحش را قبلا نوشته‌ام. سپس سگ‌های گله بودند که با کسی شوخی نداشتند. بیشتر خانه‌های این مسیر دارای سگ بودند. حمام متروکه که محل زندگی جن‌ها بود در همین مسیر قرار گرفته بود و در آخر هم به قبرستان ختم می‌شد. یادم نمی‌آید هیچکدام از محله‌های روستایمان این همه آپشن ترسناک را یک‌جا داشته باشند.
اما بنا به وصیت حضرت حافظ که فرمود: «عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگو» در اینجا قصد دارم یکی از خوبی‌های این مسیر را بگویم. خوبی این کوچه، قرار گرفتن در مسیر حمام بود. حمام که در ذهن ما یک شکنجه‌گاه به شمار می‌رفت چگونه می تواند به عنوان یک حُسن و خوبی به شمار رود؟ باورش سخت است.
عروسی‌های قدیم مثل الآن نبود که مهمان‌ها به تالار، به صرف شام دعوت شوند و ساعتی قبل از صرف شام قدم رنجه کنند و پس از صرف شام هرکسی از گوشه‌ای فرار کند.
جشن عروسی در خانه انجام می‌شد و چند خانۀ همسایه، میزبانِ مهمانان بودند. یکی دو روز بزن و بشکن و برقص و ترکه بازی (چوب بازی) بود؛ کسانی که به عروسی دعوت نبودند نیز می‌توانستند برای تماشا یا شرکت در بزن و برقص و چوب بازی حضور یابند. اما عروسی «کُولوها» جذابیت خاصی را داشت. کولو (بر وزن لولو) به افرادی گفته می‌شد که احتمالا نسل‌شان به اسیران آفریقایی می‌رسید و دارای رنگ پوستِ تیره یا سیاه با موهای فرفری بودند. آدم‌های خوب و بی‌آزاری که بیشتر به کارهای خدماتی مثل دلاکی و آرایشگری، آشپزی، نواختن آلات موسیقی در عروسی و گاهی نیز به خدمت در خانۀ اربابانِ روستا مشغول بودند.
عروسی کولوها بسیار مجلل بود و گاه تا یک هفته طول می‌کشید. در هر روستایی عروسی داشتند، مردم از پیر و جوان و زن و مرد، حتی از روستاهای اطراف و با پای پیاده خودشان را به عروسی کولوها می‌رساندند.
در تمام عروسی‌ها بعد از ظهر روزی که آخرین روز عروسی بود، عروس را با اسب یا الاغ به سمت حمام می‌بردند. کاروان عروس با حضور زن‌ها در حالی لباس محلی رنگارنگ پوشیده بوند و واسُونک می‌خواندند و مَجمعۀ (سینی بزرگ مسی) پر از گل و نقل و کله‌قند بر روی سر داشتند همراهی می‌شد. این صحنه، یک تابلوی نقاشی رنگارنگ بود. هر از گاهی صدای شلیک تفنگ دَم‌پر (سر پر) به مراسم حال و هوای دیگری می‌داد. مسیرِ بخش بزرگی از روستا به طرف حمام از همین کوچه بود. عصر موقع حمام رفتنِ عروس که می‌شد با پیراهنِ چند جیب، سر راه آماده ایستاده بودیم. موکب عروس با ساز و نقاره و نقل‌پاشی و سکه‌پاشی از راه می‌رسید. چشممان به طرف بالا بود که چه موقع نقل و شکلات و سکه به هوا ریخته می‌شود؛ بسیار اتفاق می‌افتاد که همین سر به هوا بودن باعث شود پایمان در چاله چوله‌ای گیر کند و با صورت بر روی زمین بیفتیم. چشم‌مان همراه با شیرینی‌ها به زمین می‌رسید و در یک لحظه بر روی شیرینی‌ها شیرجه می‌زدیم؛ قبلا گفته بودم که بیشترِ خاک این کوچه از کود گوسفندان بود. دست‌مان را لابلای پاهای جمعیت می‌بردیم تا تعدادی شکلات و شیرینی صید کنیم؛ گاه دست و پشت و پهلوی‌مان زیر پاهای جمعیت لگدکوب می‌شد اما ارزشش را داشت. گاهی هم بخت، یار بود و یک سکه ده‌شاهی یا یک ریالی نصیبمان می‌شد که معمولا چون چندین دست برای صیدش فرود آمده بود؛ بر سر تصاحبِ سکه، جنگ و درگیری رخ می‌داد. شیرینی‌هایی که از غنیمتِ عروسی نصیب می‌شد را داخل جیب‌مان می‌ریختیم و سکه‌ها را داخل دهان یا داخل کفش‌مان می‌گذاشتیم که گم نشود. کاروان عروس را تا نزدیکی حمام، همراهی می‌کردیم و سپس با غنائم بسیار به سمت خانه برمی‌گشتیم؛ در حالی که کل لباس و سر و صورت‌مان غرق در خاک و کود بود؛ برخی نیز سر و صورتشان زخمی بود یا لباس‌شان پاره شده بود. بین راه چشم‌مان روی زمین بود تا باقیمانده شیرینی‌ها و احیانا سکه‌ها را شکار کنیم؛ شیرینی‌هایی که بعد از عبور جمعیت، به بخشی از کودِ داخل کوچه تبدیل شده بود. نیازی هم نبود که شسته شوند بلکه با یک فوت، تمام آلودگی برطرف می‌شد.

🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید. لطفا لینک آن را حذف نفرمایید.

https://t.me/ShekarestaneParsi

آیدی @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤9🤣6🎉3👍2🥰2
ندای میخانه
Mohammad Reza Shajarian
رباعی خوانی بخشی از اجرای خصوصی ندای میخانه (قبل از آن دو آواز با غزل حافظ بوده که حذف کردم)
اساتید: محمدرضا #شجریان و پرویز #مشکاتیان
و بخشی از صحبت‌های آقای بهمن بوستان
جمعه ۱۱ آذر سال ۱۳۶۱ ویلای آقای حبیب الهیان در صلاح‌الدین‌کلا مازندران
چون با ضبط معمولی ضبط شده مقداری کیفیت پایین است.
این صوت ملکوتی و این ساز افلاکی، ارزانی کسانی باد که اهل سماعِ راست هستند و ناشنوا با گوش کسانی که سماعِ راست را نمی‌شنوند و نمی‌خواهند بشنوند و اصلا بر آنها حرام است.

🌺🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید. لطفا لینک آن را حذف نفرمایید.

https://t.me/ShekarestaneParsi

آیدی @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤3👏3
دیدمت دورنمای در و بام ای شیراز
سرم آمد به برِ سینه؛ سلام ای شیراز
نَکهت باغ گل و نُزهت نارنجستان
از نسیمم بنوازند مشام ای شیراز
سرورانت مگر از سرو روانت زادند
که در آفاق بلندند و بِنام ای شیراز
شاید از گرد و غبار سفرم نشناسی
شهریارم، به در خواجه غلام ای شیراز
(شهریار)
15 اردیبهشت روز شیراز است. روز میانۀ بهار و ماهِ دلبری شیراز که ماهِ تصنیف گلستانِ سعدی نیز می‌باشد.
بنا داشتم مطلبی در مورد روز شیراز بنویسم ولی چون چند روزی در سفر بودم، فرصت از دست برفت.
فعلا این چند پست را در این باره ملاحظه بفرمایید؛ سعی خواهم کرد پستی را در این باره بنویسم

غزل دکتر رستگار فسایی در وصف شیراز
https://t.me/ShekarestaneParsi/137

خوانش غزل دکتر رستگار
https://t.me/ShekarestaneParsi/138

یک کلیپ از شعر زنده یاد بیژن سمندر در وصف شیراز
https://t.me/ShekarestaneParsi/129

🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان پارسی» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید لینک آن را حذف نفرمایید.

آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤8👏2👍1