#خاطرات_من 6️⃣2️⃣
با ضربه بر روی قسمتهای آبیرنگ، به مطلب مورد نظر راهنمایی میشوید.
برای دسترسی به 25 قسمتِ پیشین، هشتگ #خاطرات_من را لمس کنید. یا (اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا- اینجا - اینجا- اینجا- اینجا - اینجا -اینجا- اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا) را ضربه بزنید.
قبلا نوشته بودم که با تنبان به مدرسه می رفتیم. به تدریج فصل سرما فرا میرسید. خانواده ما و خانواده ابراهیم برای ما دو نفر تصمیم سرنوشتساز و بس سختی گرفته بودند. قرار گذاشته بودند از فردا ما دوتا را با شلوار به مدرسه بفرستند. آه خدای من چه خبر بدی بود.
فردا ظهر که عازم مدرسه بودیم مجبور شدیم شلوار کهنۀ کتانی سفیدرنگِ برادران بزرگترمان را بپوشیم. هرچه گریه کردیم هرچه التماس کردیم «در سنگِ خاره قطرهٔ باران اثر نکرد».
به اجبار شلوار را که از نظر طول و عرض هیچ تناسبی با ما نداشت پوشیدیم (یا بهتر بگویم پوشانده شدیم) کمربندها را هم برایمان بستند و آموزش دادند که چگونه باید کمربند ریلی را باز و بسته کنیم. پدر ابراهیم یک چوپان داشت که برایش کمربند بسته بودند ولی نحوۀ باز کردنش را به او آموزش نداده بودند. در بیابان دچار مشکل شده بود، هر چه کمربند را کشیده بود محکمتر شده بود. گله را رها کرده بود و با سرعت به روستا برگشته بود اما در بین راه کار تمام شده بود. همین تجربه باعث شد نحوۀ باز و بسته کردن کمربند را به ما آموزش دهند.
باری با شرمساریِ تمام در حالی که بچههای همسایه با نگاههای متعجب و سرزنش بار ما را ورانداز میکردند راهی مدرسه شدیم. بارها با ردِ آهستۀ نگاهشان از کمر تا پشت پای ما را بررسی کردند. به سختی نفس میکشیدم. راه تنفس بسته شده بود و آن راحتی قبل جایش را به خفقان داده بود.
هنوز درِ مدرسه باز نشده بود. من و ابراهیم روی پشتۀ خاکی که برای جلوگیری از نشت آب باران به ریشۀ ساختمان، در کنار دیوار ریخته بودند ایستاده بودیم. دانشآموزان به شکل نعل اسبی به دور ما حلقه زده بودند؛ در حالی که لحظه به لحظه به تعدادشان افزوده میشد «در سکوتی ریشخندآمیز» همراه با حیرت به ما نگاه میکردند بلکه با حرکت چشمانشان بارها سراپای ما را ورانداز مینمودند. ما هم از فرط خجالت سر به زیر انداخته بودیم و هیچ حرفی نمیزدیم. دو یوسف کنعانی به بازار مصر آورده بودند اما این بار نگاههای متعجب، دلیلش زیبایی یوسف نبود بلکه پوشش نامتعارف بود. خدا را شکر که در دستشان ترنج و کارد نبود و گرنه اینقدر ملامتگویان غرق تماشای ما بودند که انگشتانشان را میبریدند.
ملامتگوی بیحاصل ترنج از دست نشناسد
در آن معرض که چون یوسف جمال از پرده بنمایی
آن چه بیش از نگاههای دانشآموزان آزارم میداد فکر کردن به برخورد خانم معلم بود. تصور میکردم حتما خانم معلم نگاهی توأم با سرزنش و دلسوزی خواهد داشت.
بالاخره درِ مدرسه باز شد و وارد حیاط مدرسه شدیم. زنگ کلاس را که زدند با اضطراب تمام به کلاس رفتم. خانم معلم وارد شد.
- برپا
- بشینید.
ناگهان نگاه خانم معلم چرخید و چرخید و روی وضعیت لباس پوشیدن من افتاد. لبخندی زد. وای خدای من. چه شرمندگی بزرگی. خانم معلم هم مرا در این وضعیت دید. حتما دعوایم میکند که این چه ریختی است؟ چقدر زشت است که با شلوار به مدرسه آمدی.
ولی نگاه خانم معلم آکنده از مهربانی و تشویق بود. کمکم دلگرم شدم و تصمیم گرفتم با وضع موجود کنار بیایم. مخصوصا که شلوار یک حُسن داشت و آن هم داشتن دو جیب گله گشاد بود. جیبها هم میتوانست انبار خرت و پرت باشد و هم محافظ دستان در برابر سرمای سخت زمستان که کمکم داشت از راه میرسید.
🌺🌺🌺🌺🌺
https://t.me/ShekarestaneParsi
🙏«شکرستان پارسی» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد مینمایید، لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
با ضربه بر روی قسمتهای آبیرنگ، به مطلب مورد نظر راهنمایی میشوید.
برای دسترسی به 25 قسمتِ پیشین، هشتگ #خاطرات_من را لمس کنید. یا (اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا- اینجا - اینجا- اینجا- اینجا - اینجا -اینجا- اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا) را ضربه بزنید.
قبلا نوشته بودم که با تنبان به مدرسه می رفتیم. به تدریج فصل سرما فرا میرسید. خانواده ما و خانواده ابراهیم برای ما دو نفر تصمیم سرنوشتساز و بس سختی گرفته بودند. قرار گذاشته بودند از فردا ما دوتا را با شلوار به مدرسه بفرستند. آه خدای من چه خبر بدی بود.
فردا ظهر که عازم مدرسه بودیم مجبور شدیم شلوار کهنۀ کتانی سفیدرنگِ برادران بزرگترمان را بپوشیم. هرچه گریه کردیم هرچه التماس کردیم «در سنگِ خاره قطرهٔ باران اثر نکرد».
به اجبار شلوار را که از نظر طول و عرض هیچ تناسبی با ما نداشت پوشیدیم (یا بهتر بگویم پوشانده شدیم) کمربندها را هم برایمان بستند و آموزش دادند که چگونه باید کمربند ریلی را باز و بسته کنیم. پدر ابراهیم یک چوپان داشت که برایش کمربند بسته بودند ولی نحوۀ باز کردنش را به او آموزش نداده بودند. در بیابان دچار مشکل شده بود، هر چه کمربند را کشیده بود محکمتر شده بود. گله را رها کرده بود و با سرعت به روستا برگشته بود اما در بین راه کار تمام شده بود. همین تجربه باعث شد نحوۀ باز و بسته کردن کمربند را به ما آموزش دهند.
باری با شرمساریِ تمام در حالی که بچههای همسایه با نگاههای متعجب و سرزنش بار ما را ورانداز میکردند راهی مدرسه شدیم. بارها با ردِ آهستۀ نگاهشان از کمر تا پشت پای ما را بررسی کردند. به سختی نفس میکشیدم. راه تنفس بسته شده بود و آن راحتی قبل جایش را به خفقان داده بود.
هنوز درِ مدرسه باز نشده بود. من و ابراهیم روی پشتۀ خاکی که برای جلوگیری از نشت آب باران به ریشۀ ساختمان، در کنار دیوار ریخته بودند ایستاده بودیم. دانشآموزان به شکل نعل اسبی به دور ما حلقه زده بودند؛ در حالی که لحظه به لحظه به تعدادشان افزوده میشد «در سکوتی ریشخندآمیز» همراه با حیرت به ما نگاه میکردند بلکه با حرکت چشمانشان بارها سراپای ما را ورانداز مینمودند. ما هم از فرط خجالت سر به زیر انداخته بودیم و هیچ حرفی نمیزدیم. دو یوسف کنعانی به بازار مصر آورده بودند اما این بار نگاههای متعجب، دلیلش زیبایی یوسف نبود بلکه پوشش نامتعارف بود. خدا را شکر که در دستشان ترنج و کارد نبود و گرنه اینقدر ملامتگویان غرق تماشای ما بودند که انگشتانشان را میبریدند.
ملامتگوی بیحاصل ترنج از دست نشناسد
در آن معرض که چون یوسف جمال از پرده بنمایی
آن چه بیش از نگاههای دانشآموزان آزارم میداد فکر کردن به برخورد خانم معلم بود. تصور میکردم حتما خانم معلم نگاهی توأم با سرزنش و دلسوزی خواهد داشت.
بالاخره درِ مدرسه باز شد و وارد حیاط مدرسه شدیم. زنگ کلاس را که زدند با اضطراب تمام به کلاس رفتم. خانم معلم وارد شد.
- برپا
- بشینید.
ناگهان نگاه خانم معلم چرخید و چرخید و روی وضعیت لباس پوشیدن من افتاد. لبخندی زد. وای خدای من. چه شرمندگی بزرگی. خانم معلم هم مرا در این وضعیت دید. حتما دعوایم میکند که این چه ریختی است؟ چقدر زشت است که با شلوار به مدرسه آمدی.
ولی نگاه خانم معلم آکنده از مهربانی و تشویق بود. کمکم دلگرم شدم و تصمیم گرفتم با وضع موجود کنار بیایم. مخصوصا که شلوار یک حُسن داشت و آن هم داشتن دو جیب گله گشاد بود. جیبها هم میتوانست انبار خرت و پرت باشد و هم محافظ دستان در برابر سرمای سخت زمستان که کمکم داشت از راه میرسید.
🌺🌺🌺🌺🌺
https://t.me/ShekarestaneParsi
🙏«شکرستان پارسی» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد مینمایید، لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
👏9🤣7❤5
حالا که بحث خاطرات قدیم است خاطرهای را هم از پسر برادرم بنویسم. بالاخره خاطره است و هرکسی هم ممکن است از ظن خود یار من شود و برداشت خودش را داشته باشد. این جریان مربوط به زمانی است که در روستایمان «شِشده» زندگی میکردیم.
آقا محمود کوچک بود اما بسیار شیطون و بازیگوش. آدمیزاد و وسایل خانه و در و دیوار که هیچ، پرنده و چرنده، حتی سوسک و مارمولک هم از دستش، دستشان بر خدا بود.
برای اینکه دیگران را بترساند؛ همیشه مارمولکی تو دستش یا در جیبش داشت. ناگفته نماند که بچۀ محبوب و دوست داشتنی اهل خانواده بود و هم اکنون نیز چنین است؛ با وجودی که بالای 40 سال دارد اما من هنوز او را در همان سن و سال میبینم، با همون دوست داشتنها. البته شیطنتهایش هنوز به نوعی دیگر پابرجاست.
برادرم هرچه نصیحت میکرد: بچه آروم باش، این قدر اذیت نکن، این قدر شر بپا نکن؛ اما در دیوار اثر داشت و در او بیاثر بود.
گاهی برادرم ناچار میشد کتکش بزند. یک کتک مفصل میخورد و از دست پدرش در میرفت؛ چند قدم آن طرفتر میایستاد و در حالی که آب چشم و بینیاش صورتش را پوشانده بود میگفت:
- خوب که نمیتونی بزنی؟ حالا کاشکی زور داشتی که بزنی!
برادرم بهش میرسید و محمود کتک دیگری نوش جان میکرد.
به دادش میرسیدیم و نجاتش میدادیم.
- بچهجان اختیار دست و پات نداری؛ اختیار زبونت داشته باش. تو که میبینی کتک میخوری دیگه چرا بابات را تحریک میکنی؟
- خو نمیتونه بزنه! زورش نمیرسه. فقط حرف میزنه.
این جریان آقا محمود در خانۀ ما به نوعی ضربالمثل شده است؛ در جایی که طرف زورش نمیرسد ولی اختیار زبانش را هم ندارد و برای خودش دردسر درست میکند.
بیخود نگفتهاند که «زبان سرخ سرِ سبز میدهد بر باد»
امان از محمودها، هم سر خودشان را بر باد میدهند و هم برای دیگران دردسر درست میکنند.
بچّه بشین! (بنشین)
🌺🌺🌺🌺🌺
https://t.me/ShekarestaneParsi
🙏«شکرستان پارسی» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد مینمایید، لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
آقا محمود کوچک بود اما بسیار شیطون و بازیگوش. آدمیزاد و وسایل خانه و در و دیوار که هیچ، پرنده و چرنده، حتی سوسک و مارمولک هم از دستش، دستشان بر خدا بود.
برای اینکه دیگران را بترساند؛ همیشه مارمولکی تو دستش یا در جیبش داشت. ناگفته نماند که بچۀ محبوب و دوست داشتنی اهل خانواده بود و هم اکنون نیز چنین است؛ با وجودی که بالای 40 سال دارد اما من هنوز او را در همان سن و سال میبینم، با همون دوست داشتنها. البته شیطنتهایش هنوز به نوعی دیگر پابرجاست.
برادرم هرچه نصیحت میکرد: بچه آروم باش، این قدر اذیت نکن، این قدر شر بپا نکن؛ اما در دیوار اثر داشت و در او بیاثر بود.
گاهی برادرم ناچار میشد کتکش بزند. یک کتک مفصل میخورد و از دست پدرش در میرفت؛ چند قدم آن طرفتر میایستاد و در حالی که آب چشم و بینیاش صورتش را پوشانده بود میگفت:
- خوب که نمیتونی بزنی؟ حالا کاشکی زور داشتی که بزنی!
برادرم بهش میرسید و محمود کتک دیگری نوش جان میکرد.
به دادش میرسیدیم و نجاتش میدادیم.
- بچهجان اختیار دست و پات نداری؛ اختیار زبونت داشته باش. تو که میبینی کتک میخوری دیگه چرا بابات را تحریک میکنی؟
- خو نمیتونه بزنه! زورش نمیرسه. فقط حرف میزنه.
این جریان آقا محمود در خانۀ ما به نوعی ضربالمثل شده است؛ در جایی که طرف زورش نمیرسد ولی اختیار زبانش را هم ندارد و برای خودش دردسر درست میکند.
بیخود نگفتهاند که «زبان سرخ سرِ سبز میدهد بر باد»
امان از محمودها، هم سر خودشان را بر باد میدهند و هم برای دیگران دردسر درست میکنند.
بچّه بشین! (بنشین)
🌺🌺🌺🌺🌺
https://t.me/ShekarestaneParsi
🙏«شکرستان پارسی» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد مینمایید، لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
👍16😁7❤4👏1
آیا شما چنین تجربهای داشتهاید؟ اگر تجربه خوبی در این مورد دارید؛ به صورت مشروح برایم بنویسید تا منتشر شود.
رضا ژاله (سازنده ساز) در روایت خاطرات خود با محمدرضا #شجریان از یک پشیمانی اینگونه میگوید:
«زمانی که آقای درخشانی و استاد شجریان کنسرت برگزار میکردند، آقای درخشانی سازی را به من سفارش دادند که موقع تحویل به ایشان گفتم با خیال راحت از این ساز استفاده کنید، چون دیگر وسط اجرای استاد، نیازی به کوک ندارد. ایشان رفت و استاد شجریان دید که در میانۀ اجرا، دست به ساز برای کوک نمیبرد. به همین جهت پرسیده بود ساز را چه کسی ساخته است؟ آقای درخشانی هم گفته بود رضا ژاله.
استاد شجریان هم گفته بود «پس به دیدارش برویم». آقای درخشانی با من تماس گرفت و گفت: «ژاله جان ایرادی ندارد همراه با آقای شجریان به کارگاهت بیاییم؟» گفتم: «نه استاد جان چه ایرادی دارد من را مفتخر میکنید».
از یک کاری که کردم خیلی پشیمانم! یک شب استاد شجریان دسته چکش را درآورد و گفت: «ژاله جان این همه زحمت کشیدی چقدر برای شما بنویسم؟» گفتم: «استاد جان من چقدر برای شما بنویسم؟» گفت: «شما چرا برای من بنویسی؟» گفتم: «چه شبهایی که من تا صبح در این کارگاه چکش میزدم و با شنیدن صدای شما بدون اینکه خسته شوم کارم را ادامه میدادم.»، ولیای کاش میگفتم استاد بنویسید یک ریال و آن برگ چک را به رسم یادگار نگه میداشتم. میگویند که پیکاسو وقتی به رستوران میرفته، عوض پول نقد، به رستوران چک میداده است، ولی چکهای او هرگز برای وصول به بانک نرفت و آنها دستخط او را به رسم یادگار نگه داشتند.»
🌹🌹🌸🌺
تقریبا همۀ کسانی که با شجریان و آوازش آشنا هستند تجربۀ کار کردن همراه با شنیدن آواز شجریان را دارند. دانشجو بودم؛ تلاش میکردم که در دروس اصلی، نفر اول یا از نفرات اول کلاس باشم. نه فقط کتابی که استاد معرفی نموده بود بلکه چند کتاب مکمل دیگر را هم دوره میکردم. کار سخت و طاقتفرسایی بود؛ مدرسه و درس و خانواده و در کنار همۀ اینها درس خواندن هم بود.
عادتم این بود که با صدای شجریان درس بخوانم. ضبط صوت را روشن میکردم؛ با آواز شجریان درس میخواندم و اصلا احساس نمیکردم که خسته شدهام بلکه نشاطی به من میداد که فهم درس را راحتتر میکرد. یک گوشۀ ذهنم درگیر آواز بود و گوشه دیگر در فهم درس. طوری بود که اگر آواز در کنارم نبود نه درس را راحت میفمیدم نه حوصله درس داشتم و به سرعت خسته میشدم و خوابم میگرفت. وقتی این تجربه را برای برخی دوستانم که اهل موسیقی نبودند بیان میکردم تعجب میکردند که چگونه صدای آواز باعث تمرکز ذهن میشود.
در رانندگی نیز چنین است اگر تنها باشم و آواز شجریان هم باشد رانندگی در مسافتی تا بالای هزار کیلومتر هم خسته کننده نیست؛ نمیدانم چه رازی در این صداست! یقینا رازش همان است که حافظ از آن به «صدای سخن عشق» تعبیر میکند.
شجریان یک صدا نیست، یک چیزی است که جز عشق و زیبایی و لطافت نامی بر آوازش نمیتوان نهاد؛ وگرنه صدا زیاد است، صدای خوب هم زیاد است؛ اما اینجا همان نکتهای است که حافظ میفرماید:
هزار نکته باریکتر ز مو اینجاست
نه هر که سر بتراشد قلندری داند
🌺🌺🌺🌺🌺
https://t.me/ShekarestaneParsi
🙏«شکرستان پارسی» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد مینمایید، لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
رضا ژاله (سازنده ساز) در روایت خاطرات خود با محمدرضا #شجریان از یک پشیمانی اینگونه میگوید:
«زمانی که آقای درخشانی و استاد شجریان کنسرت برگزار میکردند، آقای درخشانی سازی را به من سفارش دادند که موقع تحویل به ایشان گفتم با خیال راحت از این ساز استفاده کنید، چون دیگر وسط اجرای استاد، نیازی به کوک ندارد. ایشان رفت و استاد شجریان دید که در میانۀ اجرا، دست به ساز برای کوک نمیبرد. به همین جهت پرسیده بود ساز را چه کسی ساخته است؟ آقای درخشانی هم گفته بود رضا ژاله.
استاد شجریان هم گفته بود «پس به دیدارش برویم». آقای درخشانی با من تماس گرفت و گفت: «ژاله جان ایرادی ندارد همراه با آقای شجریان به کارگاهت بیاییم؟» گفتم: «نه استاد جان چه ایرادی دارد من را مفتخر میکنید».
از یک کاری که کردم خیلی پشیمانم! یک شب استاد شجریان دسته چکش را درآورد و گفت: «ژاله جان این همه زحمت کشیدی چقدر برای شما بنویسم؟» گفتم: «استاد جان من چقدر برای شما بنویسم؟» گفت: «شما چرا برای من بنویسی؟» گفتم: «چه شبهایی که من تا صبح در این کارگاه چکش میزدم و با شنیدن صدای شما بدون اینکه خسته شوم کارم را ادامه میدادم.»، ولیای کاش میگفتم استاد بنویسید یک ریال و آن برگ چک را به رسم یادگار نگه میداشتم. میگویند که پیکاسو وقتی به رستوران میرفته، عوض پول نقد، به رستوران چک میداده است، ولی چکهای او هرگز برای وصول به بانک نرفت و آنها دستخط او را به رسم یادگار نگه داشتند.»
🌹🌹🌸🌺
تقریبا همۀ کسانی که با شجریان و آوازش آشنا هستند تجربۀ کار کردن همراه با شنیدن آواز شجریان را دارند. دانشجو بودم؛ تلاش میکردم که در دروس اصلی، نفر اول یا از نفرات اول کلاس باشم. نه فقط کتابی که استاد معرفی نموده بود بلکه چند کتاب مکمل دیگر را هم دوره میکردم. کار سخت و طاقتفرسایی بود؛ مدرسه و درس و خانواده و در کنار همۀ اینها درس خواندن هم بود.
عادتم این بود که با صدای شجریان درس بخوانم. ضبط صوت را روشن میکردم؛ با آواز شجریان درس میخواندم و اصلا احساس نمیکردم که خسته شدهام بلکه نشاطی به من میداد که فهم درس را راحتتر میکرد. یک گوشۀ ذهنم درگیر آواز بود و گوشه دیگر در فهم درس. طوری بود که اگر آواز در کنارم نبود نه درس را راحت میفمیدم نه حوصله درس داشتم و به سرعت خسته میشدم و خوابم میگرفت. وقتی این تجربه را برای برخی دوستانم که اهل موسیقی نبودند بیان میکردم تعجب میکردند که چگونه صدای آواز باعث تمرکز ذهن میشود.
در رانندگی نیز چنین است اگر تنها باشم و آواز شجریان هم باشد رانندگی در مسافتی تا بالای هزار کیلومتر هم خسته کننده نیست؛ نمیدانم چه رازی در این صداست! یقینا رازش همان است که حافظ از آن به «صدای سخن عشق» تعبیر میکند.
شجریان یک صدا نیست، یک چیزی است که جز عشق و زیبایی و لطافت نامی بر آوازش نمیتوان نهاد؛ وگرنه صدا زیاد است، صدای خوب هم زیاد است؛ اما اینجا همان نکتهای است که حافظ میفرماید:
هزار نکته باریکتر ز مو اینجاست
نه هر که سر بتراشد قلندری داند
🌺🌺🌺🌺🌺
https://t.me/ShekarestaneParsi
🙏«شکرستان پارسی» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد مینمایید، لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
👍13❤7🥰2👏2
قسمت دوم شهر قصه
بیژن مفید
شهر قصه یک تئاتر و نمایش موزیکال بود که در سال 1345 توسط بهمن مفید در تهران تهیه شد و سپس در شهرهای مختلف از جمله در جشن هنر شیراز اجرا شد.
قسمت دوم را تقدیم میکنم بی نیاز از هر توضیحی. این قدر موزون و زیباست که بارها آن را خواهید شنید مخصوصا اگر بچههای در سن کودکی داشته باشید حتما آنها را سرگرم خواهد کرد.
بازیها در نقشهای مختلف مخصوصا در نقش ملا بسیار جذاب و به واقعیت نزدیک است.
🌺🌺🌺🌺🌺
https://t.me/ShekarestaneParsi
🙏«شکرستان پارسی» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد مینمایید، لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
قسمت دوم را تقدیم میکنم بی نیاز از هر توضیحی. این قدر موزون و زیباست که بارها آن را خواهید شنید مخصوصا اگر بچههای در سن کودکی داشته باشید حتما آنها را سرگرم خواهد کرد.
بازیها در نقشهای مختلف مخصوصا در نقش ملا بسیار جذاب و به واقعیت نزدیک است.
🌺🌺🌺🌺🌺
https://t.me/ShekarestaneParsi
🙏«شکرستان پارسی» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد مینمایید، لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤4👍4👏2
بسیاری از دوستان و عزیزان و اساتید در طی این مدت که بخش #خاطرات_من در کانال شکرستان منتشر میشود اظهار لطف فرمودهاند و تأکید دارند که این خاطرات نباید به شکل پراکنده منتشر شود و جا دارد که به صورت یک کتاب چاپ و منتشر گردد. از جمله استاد جعفری «سُها» شاعر و ادبیب گرانقدر و نیز دوست عزیزم جناب آقای مهرپیما که مشوق اولیۀ نشر خاطرات بودند؛ استاد خانلری دبیر دورۀ راهنماییام در دهۀ 50 و جناب علی آقای محمدی همکار دانا، نازنین و دوست داشتنیام که برایشان آرزوی سلامتی کامل دارم و نیز سرکار خانم خوشخو و بسیاری دیگر.
متنی که با اجازۀ استاد سُها اسکرین شات گرفتهام از نمونۀ اظهار محبتهاست و پاسخی که عرض کردهام؛ در اینجا نیز بر آن تأکید میکنم:
متأسفانه در این مرز و بوم، سرمایهگذاری بر روی کتاب هدر دادن وقت و سرمایه است چون کسی سراغ کتاب نمیرود.
برای چاپ چنین کتابی در تیراژ 1000 جلد باید حداقل چیزی حدود 45 میلیون سرمایهگذاری اولیه کرد و ....
🌺🌺🌺🌺🌺
https://t.me/ShekarestaneParsi
🙏«شکرستان پارسی» را با فوروارد پستها و لینک آن، به دوستانتان معرفی فرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
متنی که با اجازۀ استاد سُها اسکرین شات گرفتهام از نمونۀ اظهار محبتهاست و پاسخی که عرض کردهام؛ در اینجا نیز بر آن تأکید میکنم:
متأسفانه در این مرز و بوم، سرمایهگذاری بر روی کتاب هدر دادن وقت و سرمایه است چون کسی سراغ کتاب نمیرود.
برای چاپ چنین کتابی در تیراژ 1000 جلد باید حداقل چیزی حدود 45 میلیون سرمایهگذاری اولیه کرد و ....
🌺🌺🌺🌺🌺
https://t.me/ShekarestaneParsi
🙏«شکرستان پارسی» را با فوروارد پستها و لینک آن، به دوستانتان معرفی فرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
👍8❤4👏3🥰1
بر برگ گل به خون شقایق نوشتهاند
کان کس که پخته شد می چون ارغوان گرفت
#حافظ
شیراز را شهر راز نیز گفتهاند و این نامگذاری، پُر بیراه نیست. گاهی در کلمات رازهایی نهفته است؛ در اینجا نگاهی میاندازیم به راز رنگ «ارغوان».
ارغوان یا ارغوانی 12 بار در دیوان حافظ تکرار شده است و از این 12 مورد، 9 مورد مستقیم یا غیر مستقیم به شراب و رنگ آن اشارت دارد. بنده که از انواع این نوشیدنی حرام و کیفیت و تأثیر آن بیاطلاعم ولی گویا این بهترین نوع از آن است که به قول آقای شروین سلیمانی:
از آنهایی که حافظ خورده و در شعر آورده
ولی یک عده میگویند عرفانیست منظورش!
حالا چرا سراغ این رنگ ارغوان و دیوان حافظ رفتم؟ دلیلی دارد و دلیل آن ارتباط این رنگ با شیراز است.
آن گونه که میگویند بهترین شراب در اطراف شیراز در روستای خُلّار (خُلَّر) به عمل میآمده است (و میآید) که قدمتی تاریخی دارد؛ حتی به زمان هخامنشیان و پیش از آن میرسد و احتمالا امروزه این محصول، مشتریانی در ورای مرزهای ایران دارد. انگورهای تاکستانهای خُلّار هم به همین خاطر، قیمتی و نایاب است.
همان شرابی که آقای حسین جنتی در موضوع جهان پس از مرگ، به آن اشاره دارد:
شرابِ خُلَّرِ شیراز دادهام از دست
خبر زِ خمرۀ گیراتری نباشد چه؟
خب برویم سراغ ارتباط بعدی
حتما شنیدهاید که شرکت اتومبیل سازی «آئودی» یک از محصولاتش را با نام شیراز (رنگ شیراز) به بازار عرضه میکند. رنگ این ماشین، ارغوانی است یعنی به رنگ شراب شیراز.
باز هم مواردی از ارتباط ارغوان و حضورش در شیراز وجود دارد که از آن چشمپوشی میکنم. باغ ارم تشریف بردید در ضلع شرقی به درختان زیبای ارغوان سر بزنید؛ معمولا مسافران حتما سراغ این درختان میروند. (در جشن 2500 ساله در مسیر شیراز به تخت جمشید نیز درختان ارغوان کاشته شد.)
اما باز هم میخواهم به نکته دیگری در باره ارغوان اشاره کنم که خاص است.
تنها دریاچۀ شیراز به رنگ ارغوانی است. وقتی از میدان گل سرخ شیراز (روبروی فرودگاه) حدود 10 کیلومتر به طرف جنوب بروید به پلیس راه پلِ فسا میرسید. تقریبا 15 کیلومتر که از پل فسا به سمت فسا و بندرعباس برانید به گردنۀ گلچهره میرسید. (همه اسمها با یک گل همراه است.) در بالای این گردنۀ کوتاه، اولین نگاهتان به دریاچۀ مهارلو میافتد که در سمت چپ واقع شده است. اگر با هواپیما به شیراز میآیید هنگام دور زدن برای کم کردن ارتفاع، بر فراز این دریاچۀ زیبای چند رنگ قرار میگیرید. در زمستان و فروردین این دریاچه مانند دیگر دریاچهها است اما در فصل تابستان این دریاچه، یکدست سفید است و تبدیل به نمکزار شده است اما در اردیبهشت و خرداد (ماه شکوفایی شیراز!) یکسره ارغوانی است. تنها دریاچۀ شیراز و تنها دریاچۀ ارغوانی.
اگر به شیراز سفر میکنید حتما به این دریاچۀ زیبا سر بزنید که در هر فصل به رنگی است و زیبایی خاص خود را دارد. نگران نباشید نیاز به پیادهروی نیست؛ کنار بزرگ راه قرار دارد.
🌺🌺🌺🌺🌺
https://t.me/ShekarestaneParsi
🙏«شکرستان پارسی» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد مینمایید، لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
کان کس که پخته شد می چون ارغوان گرفت
#حافظ
شیراز را شهر راز نیز گفتهاند و این نامگذاری، پُر بیراه نیست. گاهی در کلمات رازهایی نهفته است؛ در اینجا نگاهی میاندازیم به راز رنگ «ارغوان».
ارغوان یا ارغوانی 12 بار در دیوان حافظ تکرار شده است و از این 12 مورد، 9 مورد مستقیم یا غیر مستقیم به شراب و رنگ آن اشارت دارد. بنده که از انواع این نوشیدنی حرام و کیفیت و تأثیر آن بیاطلاعم ولی گویا این بهترین نوع از آن است که به قول آقای شروین سلیمانی:
از آنهایی که حافظ خورده و در شعر آورده
ولی یک عده میگویند عرفانیست منظورش!
حالا چرا سراغ این رنگ ارغوان و دیوان حافظ رفتم؟ دلیلی دارد و دلیل آن ارتباط این رنگ با شیراز است.
آن گونه که میگویند بهترین شراب در اطراف شیراز در روستای خُلّار (خُلَّر) به عمل میآمده است (و میآید) که قدمتی تاریخی دارد؛ حتی به زمان هخامنشیان و پیش از آن میرسد و احتمالا امروزه این محصول، مشتریانی در ورای مرزهای ایران دارد. انگورهای تاکستانهای خُلّار هم به همین خاطر، قیمتی و نایاب است.
همان شرابی که آقای حسین جنتی در موضوع جهان پس از مرگ، به آن اشاره دارد:
شرابِ خُلَّرِ شیراز دادهام از دست
خبر زِ خمرۀ گیراتری نباشد چه؟
خب برویم سراغ ارتباط بعدی
حتما شنیدهاید که شرکت اتومبیل سازی «آئودی» یک از محصولاتش را با نام شیراز (رنگ شیراز) به بازار عرضه میکند. رنگ این ماشین، ارغوانی است یعنی به رنگ شراب شیراز.
باز هم مواردی از ارتباط ارغوان و حضورش در شیراز وجود دارد که از آن چشمپوشی میکنم. باغ ارم تشریف بردید در ضلع شرقی به درختان زیبای ارغوان سر بزنید؛ معمولا مسافران حتما سراغ این درختان میروند. (در جشن 2500 ساله در مسیر شیراز به تخت جمشید نیز درختان ارغوان کاشته شد.)
اما باز هم میخواهم به نکته دیگری در باره ارغوان اشاره کنم که خاص است.
تنها دریاچۀ شیراز به رنگ ارغوانی است. وقتی از میدان گل سرخ شیراز (روبروی فرودگاه) حدود 10 کیلومتر به طرف جنوب بروید به پلیس راه پلِ فسا میرسید. تقریبا 15 کیلومتر که از پل فسا به سمت فسا و بندرعباس برانید به گردنۀ گلچهره میرسید. (همه اسمها با یک گل همراه است.) در بالای این گردنۀ کوتاه، اولین نگاهتان به دریاچۀ مهارلو میافتد که در سمت چپ واقع شده است. اگر با هواپیما به شیراز میآیید هنگام دور زدن برای کم کردن ارتفاع، بر فراز این دریاچۀ زیبای چند رنگ قرار میگیرید. در زمستان و فروردین این دریاچه مانند دیگر دریاچهها است اما در فصل تابستان این دریاچه، یکدست سفید است و تبدیل به نمکزار شده است اما در اردیبهشت و خرداد (ماه شکوفایی شیراز!) یکسره ارغوانی است. تنها دریاچۀ شیراز و تنها دریاچۀ ارغوانی.
اگر به شیراز سفر میکنید حتما به این دریاچۀ زیبا سر بزنید که در هر فصل به رنگی است و زیبایی خاص خود را دارد. نگران نباشید نیاز به پیادهروی نیست؛ کنار بزرگ راه قرار دارد.
🌺🌺🌺🌺🌺
https://t.me/ShekarestaneParsi
🙏«شکرستان پارسی» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد مینمایید، لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤9👏5👍3
به این فکر میکنم که پست بعدی بخش 27 از سریال «#خاطرات_من» باشد یا یک نکتهسنجی در بارۀ قالب شعریِ «خسروانیات» (البته متصل به یک خاطرۀ طنز خسروانی)
انتظار دارم اهالی شکرستان هر نفر چند دوست دیگر به شکرستان اضافه فرمایند. فکر کنم توقع بیجایی نباشد.
ببینیم چهکار خواهید کرد.
انتظار دارم اهالی شکرستان هر نفر چند دوست دیگر به شکرستان اضافه فرمایند. فکر کنم توقع بیجایی نباشد.
ببینیم چهکار خواهید کرد.
👍5❤2🥰1
شِکّرستان پارسی
به این فکر میکنم که پست بعدی بخش 27 از سریال «#خاطرات_من» باشد یا یک نکتهسنجی در بارۀ قالب شعریِ «خسروانیات» (البته متصل به یک خاطرۀ طنز خسروانی) انتظار دارم اهالی شکرستان هر نفر چند دوست دیگر به شکرستان اضافه فرمایند. فکر کنم توقع بیجایی نباشد. ببینیم…
تیتراژ سریال امام علی
صدیق تعریف
تیتراژ سریال امام علی
خواننده: صدیق تعریف
آهنگساز: استاد فرهاد فخرالدینی
زد مار هوا بر جگر غمناکم
سودی نکند فسونگر چالاکم
آن یار که عاشق جمالش شدهام
هم نزد وی است رقیه و تریاکم
(تریاک: پادزهر)
این موسیقی را گوش کنید؛ هم یادآوری خاطرات سالها قبل است و هم ارتباطی با پست بعدی دارد که در بارۀ قالب شعریِ «خسروانیات» است!!
چه ربطی دارد؟ بالاخره ربط پیدا میشود. در این دنیا هیچ چیزی با چیز دیگر بیربط نیست؛ مخصوصا در شکرستان!
♻️دعوت دوستان به شکرستان را فراموش نفرمایید.
🌺🌺🌺🌺🌺
https://t.me/ShekarestaneParsi
🙏«شکرستان پارسی» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد مینمایید، لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
خواننده: صدیق تعریف
آهنگساز: استاد فرهاد فخرالدینی
زد مار هوا بر جگر غمناکم
سودی نکند فسونگر چالاکم
آن یار که عاشق جمالش شدهام
هم نزد وی است رقیه و تریاکم
(تریاک: پادزهر)
این موسیقی را گوش کنید؛ هم یادآوری خاطرات سالها قبل است و هم ارتباطی با پست بعدی دارد که در بارۀ قالب شعریِ «خسروانیات» است!!
چه ربطی دارد؟ بالاخره ربط پیدا میشود. در این دنیا هیچ چیزی با چیز دیگر بیربط نیست؛ مخصوصا در شکرستان!
♻️دعوت دوستان به شکرستان را فراموش نفرمایید.
🌺🌺🌺🌺🌺
https://t.me/ShekarestaneParsi
🙏«شکرستان پارسی» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد مینمایید، لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
🥰5❤3👏3😁1
اشعار خسروانی و برداشتی دیگر در بارۀ آنها (البته برداشتی طنز)، با مروری بر سرایش یک سهمصرعی
شنیدهاید که میگویند: چرا آدم شعری بگه که در قافیهاش بمونه؟
خسروانی اشعار سه مصرعی هستند که آنها را سهگانی نیز گویند. گویا باربَد جهرمی، رامشگرِ دربار خسرو پرویز اولین سازندۀ این اشعار است که البته در زمان ما هم به عنوان نوخسروانیات بازگشته است؛ مخصوصا در اشعار زنده یاد اخوان ثالث. نمونهای از خسروانیات از باربد:
قیصر مه مانَذ؛ خاقان خورشیذ
آنِ منخذای، ابر مانذ؛ كامگاران
كه خواهذ ماه پوشیذ؛ كه خواهذ خورشیذ
برگردان به فارسی امروزی:
قیصر روم مانند مهتاب، خاقان چین مانند خورشید است
پادشاه من مانند ابر است، ای نیکبختان
اگر بخواهد روی ماهتاب و روی خورشید را میپوشاند.
نمونهای از نوخسروانیات از زنده یاد اخوان ثالث:
آب زلال و برگ گل بر آب
مانَد به مَه در برکۀ مهتاب
وین هر دو، چون لبخند او در خواب
اما با ذکر یک جریان، برویم سراغ برداشتی که بنده از این اشعار سه مصرعی دارم:
چرا؟ دلیلش را با تجربۀ خودم میگویم؛ ولی پیشاپیش عرض کنم بنده نه شاعرم نه ادبیات خواندهام؛ اما گاهی بر اثر یک اتفاق به صورت صد در صد بداهه، هذیانی در قالب مثنوی یا دو بیتی یا غزل با مفهوم طنز و هزل و هجو بر زبانم روان میگردد. نوعا هم برادرم یا بچههای برادرم یادداشت کردهاند یا به ذهن سپردهاند. (اگر بخش #خاطرات_من را دنبال کنید به ابتدای این سرایشها در سال سوم ابتدایی خواهید رسید که باعث شد از مدرسه اخراج شوم.)
خانۀ قدیمیِ پدری ما که در سال 1353 ساخته شده بود سقف چوبی داشت. (در بخش #خاطرات_من به زودی به این سال و ساخت خانه خواهیم رسید.) چون به تدریج تیرهای چوبی پوسیده شده بودند در سال 1376 تصمیم گرفته شد که خانه بهینهسازی شود.
کار شروع شد. بردارم بزرگم بنا بود. من و دوتا از پسرهایش با برادر کوچکم در کنارش کار میکردیم. بماند که آن روزها و شبها که رحل اقامت در روستا افکنده بودیم چه حکایات تولید شد و چه اشعاری بداهه سروده شد؛ شاید روزی برخی را منتشر کنم. چون شلوغ بودیم برادرم شبها به خانۀ مادر خانمش میرفت و از پسرش میخواست که همراهش برود اما او میگفت: میخام همیجا پیش عاموم بمونم. برادرم هم میگفت: ها پیش عاموت بمون؛ تا مغزت را خراب کنه؛ آخرش بشی مث خودش.
برادرم علم غیب نداشت ولی درست پیشبینی کرده بود چون پسرش شد معلم هم رشتۀ خودم.
بگذریم.
همان روزها سریال امام علی از تلویزیون پخش میشد و این دو بیتی که در تیتراژ سریال استفاده شده بود خیلی معروف بود:
زد مارِ هوا بر جگرِ غمناکم
سودی نکند فسونگرِ چالاکم
آن یار که عاشقِ جمالش شدهام
هم نزد وی است رُقیه و تریاکم
چوبها را از روی سقف برداشتیم و خانه را بهینهسازی کردیم و سقف با تیرآهن پوشانده شد. چوبها را هم برای فروش گذاشتیم. شخصی به نام آغایار (آقایار) برای خرید چوبها آمد. تو سر مال مردم میزد و میگفت: این چوغا خوب نیس. فلانی چوغ داره مثل زبون مار (منظورش این بود که راست و بلند است.)
چونه زدن شروع شد و معلوم بود این بندۀ خدا اهل پول دادن نیست. در همان لحظه با الگو گرفتن از شعر سریال امام علی این سه مصرع را سرودم:
زد مارِ زبان بر چوغای بدبختم
پولی ندهد آغایارِ سرسختم
آن مار که عاشق زبانش شدهام ...
و مصرع چهارم جور نشد؛ هرچه گفتم دیدم آن چیزی که میخواهم نیست. بعدها هم نتوانستم کاملش کنم و به همین شکل باقی ماند. از شما هم خواهش میکنم مصرع چهارم را نسرایید؛ اصلا این سه مصرع با همین انتظارش خوش است.
برگردم به نتیجهگیری بحث خسروانیات:
شاید خسروانیات نیز چنین بوده است. شاعر سه مصرع را گفته باشد و در مصرع چهارم مانده باشد و به تدریج این سبک از سرایش ایجاد شده باشد.
شما هم اگر خسروانیات سرودهاید برایم بفرستید اما با یادآوری تاریخچۀ سرایش
🌺🌺🌺🌺🌺
https://t.me/ShekarestaneParsi
🙏«شکرستان پارسی» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد مینمایید، لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
شنیدهاید که میگویند: چرا آدم شعری بگه که در قافیهاش بمونه؟
خسروانی اشعار سه مصرعی هستند که آنها را سهگانی نیز گویند. گویا باربَد جهرمی، رامشگرِ دربار خسرو پرویز اولین سازندۀ این اشعار است که البته در زمان ما هم به عنوان نوخسروانیات بازگشته است؛ مخصوصا در اشعار زنده یاد اخوان ثالث. نمونهای از خسروانیات از باربد:
قیصر مه مانَذ؛ خاقان خورشیذ
آنِ منخذای، ابر مانذ؛ كامگاران
كه خواهذ ماه پوشیذ؛ كه خواهذ خورشیذ
برگردان به فارسی امروزی:
قیصر روم مانند مهتاب، خاقان چین مانند خورشید است
پادشاه من مانند ابر است، ای نیکبختان
اگر بخواهد روی ماهتاب و روی خورشید را میپوشاند.
نمونهای از نوخسروانیات از زنده یاد اخوان ثالث:
آب زلال و برگ گل بر آب
مانَد به مَه در برکۀ مهتاب
وین هر دو، چون لبخند او در خواب
اما با ذکر یک جریان، برویم سراغ برداشتی که بنده از این اشعار سه مصرعی دارم:
چرا؟ دلیلش را با تجربۀ خودم میگویم؛ ولی پیشاپیش عرض کنم بنده نه شاعرم نه ادبیات خواندهام؛ اما گاهی بر اثر یک اتفاق به صورت صد در صد بداهه، هذیانی در قالب مثنوی یا دو بیتی یا غزل با مفهوم طنز و هزل و هجو بر زبانم روان میگردد. نوعا هم برادرم یا بچههای برادرم یادداشت کردهاند یا به ذهن سپردهاند. (اگر بخش #خاطرات_من را دنبال کنید به ابتدای این سرایشها در سال سوم ابتدایی خواهید رسید که باعث شد از مدرسه اخراج شوم.)
خانۀ قدیمیِ پدری ما که در سال 1353 ساخته شده بود سقف چوبی داشت. (در بخش #خاطرات_من به زودی به این سال و ساخت خانه خواهیم رسید.) چون به تدریج تیرهای چوبی پوسیده شده بودند در سال 1376 تصمیم گرفته شد که خانه بهینهسازی شود.
کار شروع شد. بردارم بزرگم بنا بود. من و دوتا از پسرهایش با برادر کوچکم در کنارش کار میکردیم. بماند که آن روزها و شبها که رحل اقامت در روستا افکنده بودیم چه حکایات تولید شد و چه اشعاری بداهه سروده شد؛ شاید روزی برخی را منتشر کنم. چون شلوغ بودیم برادرم شبها به خانۀ مادر خانمش میرفت و از پسرش میخواست که همراهش برود اما او میگفت: میخام همیجا پیش عاموم بمونم. برادرم هم میگفت: ها پیش عاموت بمون؛ تا مغزت را خراب کنه؛ آخرش بشی مث خودش.
برادرم علم غیب نداشت ولی درست پیشبینی کرده بود چون پسرش شد معلم هم رشتۀ خودم.
بگذریم.
همان روزها سریال امام علی از تلویزیون پخش میشد و این دو بیتی که در تیتراژ سریال استفاده شده بود خیلی معروف بود:
زد مارِ هوا بر جگرِ غمناکم
سودی نکند فسونگرِ چالاکم
آن یار که عاشقِ جمالش شدهام
هم نزد وی است رُقیه و تریاکم
چوبها را از روی سقف برداشتیم و خانه را بهینهسازی کردیم و سقف با تیرآهن پوشانده شد. چوبها را هم برای فروش گذاشتیم. شخصی به نام آغایار (آقایار) برای خرید چوبها آمد. تو سر مال مردم میزد و میگفت: این چوغا خوب نیس. فلانی چوغ داره مثل زبون مار (منظورش این بود که راست و بلند است.)
چونه زدن شروع شد و معلوم بود این بندۀ خدا اهل پول دادن نیست. در همان لحظه با الگو گرفتن از شعر سریال امام علی این سه مصرع را سرودم:
زد مارِ زبان بر چوغای بدبختم
پولی ندهد آغایارِ سرسختم
آن مار که عاشق زبانش شدهام ...
و مصرع چهارم جور نشد؛ هرچه گفتم دیدم آن چیزی که میخواهم نیست. بعدها هم نتوانستم کاملش کنم و به همین شکل باقی ماند. از شما هم خواهش میکنم مصرع چهارم را نسرایید؛ اصلا این سه مصرع با همین انتظارش خوش است.
برگردم به نتیجهگیری بحث خسروانیات:
شاید خسروانیات نیز چنین بوده است. شاعر سه مصرع را گفته باشد و در مصرع چهارم مانده باشد و به تدریج این سبک از سرایش ایجاد شده باشد.
شما هم اگر خسروانیات سرودهاید برایم بفرستید اما با یادآوری تاریخچۀ سرایش
🌺🌺🌺🌺🌺
https://t.me/ShekarestaneParsi
🙏«شکرستان پارسی» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد مینمایید، لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
👍7👏5🤣3❤2🎉1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#سعدی #ترجیع_بند
بند ششم با خوانش خانم مشکوری (فایل صوتی برگرفته از سایت وزین گنجور)
بعد از طلب تو در سرم نیست
غیر از تو به خاطر اندرم نیست
بند اول تا پنجم را از اینجا و اینجا و اینجا و اینجا و اینجا دریافت نمایید.
🌺🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
بند ششم با خوانش خانم مشکوری (فایل صوتی برگرفته از سایت وزین گنجور)
بعد از طلب تو در سرم نیست
غیر از تو به خاطر اندرم نیست
خیلی عجیب است که یک فارسیزبان، شاهکارِ ترجیعبند سعدی را حداقل یک بار نخوانده باشد.
بند اول تا پنجم را از اینجا و اینجا و اینجا و اینجا و اینجا دریافت نمایید.
🌺🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤10👍1🥰1
دوستان
آینهها معصومند
و مکدر شدنِ خاطرشان هست گناه
پس بیائید در این کوتهِ عمر
و در این غربتِ راه
که همه سایهی تکرار همیم
چشمِ هیچ آینه را
بسترِ دریا نکنیم
استاد جواد جعفری فسایی «سُها»
https://t.me/ShekarestaneParsi
آینهها معصومند
و مکدر شدنِ خاطرشان هست گناه
پس بیائید در این کوتهِ عمر
و در این غربتِ راه
که همه سایهی تکرار همیم
چشمِ هیچ آینه را
بسترِ دریا نکنیم
استاد جواد جعفری فسایی «سُها»
https://t.me/ShekarestaneParsi
👏12❤6🥰1
Saz O Avaz-Bayat Tork
شجریان و ظریف
آواز بیات ترک
آواز: استاد محمدرضا #شجریان
تار: استاد هوشنگ ظریف
غزل: فروغی بسطامی
یار بی پرده کمر بست به رسوایی ما
ما تماشایی او، خلق تماشایی ما
در توضیح نوشته شده است انتشار سال 1354 اما به نظر میرسد بعد از آن تاریخ باشد چون صدا و آواز استاد پختهتر از آن سالهاست.
همین که آواز بیات ترک باشد و آواز شجریان، یعنی باید چندین روز با این آواز همراه باشید و این آب زلال را بنوشید و تشنهتر شوید.
ساعتهاست نشستهام؛ این چند دقیقه تکرار میشود و میشنوم؛ نه گذر زمان را متوجه میشوم نه به عمقش میرسم. گویا مرض استسقاست.
🌺🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
آواز: استاد محمدرضا #شجریان
تار: استاد هوشنگ ظریف
غزل: فروغی بسطامی
یار بی پرده کمر بست به رسوایی ما
ما تماشایی او، خلق تماشایی ما
در توضیح نوشته شده است انتشار سال 1354 اما به نظر میرسد بعد از آن تاریخ باشد چون صدا و آواز استاد پختهتر از آن سالهاست.
همین که آواز بیات ترک باشد و آواز شجریان، یعنی باید چندین روز با این آواز همراه باشید و این آب زلال را بنوشید و تشنهتر شوید.
ساعتهاست نشستهام؛ این چند دقیقه تکرار میشود و میشنوم؛ نه گذر زمان را متوجه میشوم نه به عمقش میرسم. گویا مرض استسقاست.
🌺🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤13👍2
نوبت بخش دیگری از سریال #خاطرات_من است؟
گویا خیلی تأخیر شده است
گویا خیلی تأخیر شده است
❤8👍3
#خاطرات_من 7️⃣2️⃣
با ضربه بر روی قسمتهای آبیرنگ در متن، به مطلب مورد نظر راهنمایی میشوید.
برای دسترسی به 26 قسمتِ پیشین، هشتگ #خاطرات_من را لمس کنید. یا (اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا- اینجا - اینجا- اینجا- اینجا - اینجا -اینجا- اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا) را ضربه بزنید.
چون این کوچه را به مقصد خانۀ جدید ترک میکنیم (سال 1353) بهتر است به معرفی چند نفر از همسایهها بپردازم.
کوچۀ ما در نوع خودش در روستا یک کوچۀ منحصر به فرد بود. تنها شاعر روستا، آهنگر روستا، یابندگان گنج طلا (اگر فرصتی شد جریان یافتن گنج را هم مینویسم)، شاید تنها مردان دو زنۀ روستا و یک دیوانۀ فصلی در این کوچه بودند؛ به علاوه که خانقاه روستا هم در سر کوچۀ ما واقع شده بود.
همسایۀ کناری ما در سمت شرق، مرحوم خلیل قوهستانی بود. دامدار بود؛ با وجودی که سواد نداشت ولی دستی در شعر و شاعری داشت. گاهی که تابستانها روی پشت بام مینشستیم او هم به پشت بام خانهشان میآمد و از شعرهایی که گفته بود میخواند. شاید اولین شعرهایی که از یک شاعر میشنیدم در اینجا بود. اتفاقات مهم روستا را به شعر بیان میکرد به همین خاطر برخی از آن اتفاقات بعد از گذشت بیش از نیم قرن با همان ابیات در ذهن مردم زنده هستند. بیم آن دارم که بیان نمونهای از آن شعرها چون اسم اشخاصی در شعر برده شده است باعث دلگیری کسی شود وگرنه ذکر میکردم.
سمت چپ ما یا سمت غربی، خانۀ مرحوم عسکر زارع بود. پیرمرد، خدمتگزار مدرسه بود به همین خاطر به او باباعسکر میگفتند. فکر میکنم اصالتا اهل روستای ما نبود ولی در اینجا زن دومش را گرفته بود. خانوادهای عجیب و پیچیده بودند. چون تابستان برای کار در کورههای آجرپزی به شیراز میرفتند سطح شهریتشان از بقیه مردم کوچه بالاتر بود و صد البته توقعات و رفتارشان نیز چنین بود. گاه و بیگاه با هم دعوا داشتند و برای هو کردن هم بر روی پشت بام میرفتند؛ مخصوصا ناصر - که در اولین خاطره یادی از او کردم - هرگاه با خانوادهاش دعوایش میشد از راه پشت بام به خانۀ ما میآمد. یک بار پدرش آمد او را به خانه ببرد. گفت من نمیام مگر اینکه برید چپق قزل (مرحوم قزل یکی از همسایهها بود.) برام بیارید تا چپق بکشم و بعد به خانه برگردم.
این عادتِ فراری بودن و پناهنده شدن به خانۀ ما بعدها هم ادامه داشت. حتی موقعی که به شیراز نقل مکان کردند، ناصر پناهندۀ گاه و بیگاه خانۀ ما بود. من دیگر جوان شده بودم و بالاخره روزی نقشهای کشیدم و پایش را برای همیشه از خانهمان بریدم. در هر حال روحش شاد باد که جان خودش را هم بر سر همین کارها گذاشت.
روبروی ما آقای محمد جعفر کاوه استاد آهنگر بود که شرح ایشان را قبلا نوشتهام.
باز روبروی ما آقای محمد زیدآبادی بود که چون از سیرجان به روستای ما آمده بود و زن گرفته بود به مامد سیرجونی معروف بود. خانوادهای همدل و با صفا که بعدا هم آمدند و با ما همسایه شدند.
بعد از خانۀ آقای عسکر زارع، خانۀ سلیمان جوکار بود. پیرمرد بسیار با صفا و ساده دلی که با همسرش در این مورد کاملا با هم جور بودند. هیچگاه این زن و شوهر در ذهن من نمیمیرند از بس با صفا بودند. این زن و شوهر به بابای سیاه و ننۀ سیاه معروف بودند. حکایات شیرینی از سادهدلی و سادگی و صفای آنها وجود دارد که فعلا در اینجا مجال پرداختن به آنها نیست.
خانه کناری آقای جوکار خانۀ همریش او (باجناقش) بود. حسنقلی و همسرش نازنین که باغ انگور و انجیر هم در کوههای گودِ قلات در شمال شِشده داشتند. گاهی چقدر اسمها با خلق و خوی اشخاص جور است چون این زن واقعا نازنین بود. در حالی که من در سن 8 سالگی از آن کوچه رفتم ولی بعدها در سن جوانی و دوران معلمی هرگاه برای گشت و گذار به کوه میرفتم حتما سری به باغ و کپر نازنین می زدم و ساعتی نزدش میماندم و احوالش را میپرسیدم و از هر دری حرف میزدیم. چقدر خوشحال میشد؛ انگار بچۀ خودش به دیدنش آمده بود و من هم چنین حسی داشتم.
در قسمت بعد، نقل مکان به خانه جدید را خواهم نوشت. خانهای وسیع در میان دشتهای سرسبز و زیبا که البته مشکلات و حکایاتِ خاص و شنیدنی خودش را داشت.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
با ضربه بر روی قسمتهای آبیرنگ در متن، به مطلب مورد نظر راهنمایی میشوید.
برای دسترسی به 26 قسمتِ پیشین، هشتگ #خاطرات_من را لمس کنید. یا (اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا- اینجا - اینجا- اینجا- اینجا - اینجا -اینجا- اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا) را ضربه بزنید.
چون این کوچه را به مقصد خانۀ جدید ترک میکنیم (سال 1353) بهتر است به معرفی چند نفر از همسایهها بپردازم.
کوچۀ ما در نوع خودش در روستا یک کوچۀ منحصر به فرد بود. تنها شاعر روستا، آهنگر روستا، یابندگان گنج طلا (اگر فرصتی شد جریان یافتن گنج را هم مینویسم)، شاید تنها مردان دو زنۀ روستا و یک دیوانۀ فصلی در این کوچه بودند؛ به علاوه که خانقاه روستا هم در سر کوچۀ ما واقع شده بود.
همسایۀ کناری ما در سمت شرق، مرحوم خلیل قوهستانی بود. دامدار بود؛ با وجودی که سواد نداشت ولی دستی در شعر و شاعری داشت. گاهی که تابستانها روی پشت بام مینشستیم او هم به پشت بام خانهشان میآمد و از شعرهایی که گفته بود میخواند. شاید اولین شعرهایی که از یک شاعر میشنیدم در اینجا بود. اتفاقات مهم روستا را به شعر بیان میکرد به همین خاطر برخی از آن اتفاقات بعد از گذشت بیش از نیم قرن با همان ابیات در ذهن مردم زنده هستند. بیم آن دارم که بیان نمونهای از آن شعرها چون اسم اشخاصی در شعر برده شده است باعث دلگیری کسی شود وگرنه ذکر میکردم.
سمت چپ ما یا سمت غربی، خانۀ مرحوم عسکر زارع بود. پیرمرد، خدمتگزار مدرسه بود به همین خاطر به او باباعسکر میگفتند. فکر میکنم اصالتا اهل روستای ما نبود ولی در اینجا زن دومش را گرفته بود. خانوادهای عجیب و پیچیده بودند. چون تابستان برای کار در کورههای آجرپزی به شیراز میرفتند سطح شهریتشان از بقیه مردم کوچه بالاتر بود و صد البته توقعات و رفتارشان نیز چنین بود. گاه و بیگاه با هم دعوا داشتند و برای هو کردن هم بر روی پشت بام میرفتند؛ مخصوصا ناصر - که در اولین خاطره یادی از او کردم - هرگاه با خانوادهاش دعوایش میشد از راه پشت بام به خانۀ ما میآمد. یک بار پدرش آمد او را به خانه ببرد. گفت من نمیام مگر اینکه برید چپق قزل (مرحوم قزل یکی از همسایهها بود.) برام بیارید تا چپق بکشم و بعد به خانه برگردم.
این عادتِ فراری بودن و پناهنده شدن به خانۀ ما بعدها هم ادامه داشت. حتی موقعی که به شیراز نقل مکان کردند، ناصر پناهندۀ گاه و بیگاه خانۀ ما بود. من دیگر جوان شده بودم و بالاخره روزی نقشهای کشیدم و پایش را برای همیشه از خانهمان بریدم. در هر حال روحش شاد باد که جان خودش را هم بر سر همین کارها گذاشت.
روبروی ما آقای محمد جعفر کاوه استاد آهنگر بود که شرح ایشان را قبلا نوشتهام.
باز روبروی ما آقای محمد زیدآبادی بود که چون از سیرجان به روستای ما آمده بود و زن گرفته بود به مامد سیرجونی معروف بود. خانوادهای همدل و با صفا که بعدا هم آمدند و با ما همسایه شدند.
بعد از خانۀ آقای عسکر زارع، خانۀ سلیمان جوکار بود. پیرمرد بسیار با صفا و ساده دلی که با همسرش در این مورد کاملا با هم جور بودند. هیچگاه این زن و شوهر در ذهن من نمیمیرند از بس با صفا بودند. این زن و شوهر به بابای سیاه و ننۀ سیاه معروف بودند. حکایات شیرینی از سادهدلی و سادگی و صفای آنها وجود دارد که فعلا در اینجا مجال پرداختن به آنها نیست.
خانه کناری آقای جوکار خانۀ همریش او (باجناقش) بود. حسنقلی و همسرش نازنین که باغ انگور و انجیر هم در کوههای گودِ قلات در شمال شِشده داشتند. گاهی چقدر اسمها با خلق و خوی اشخاص جور است چون این زن واقعا نازنین بود. در حالی که من در سن 8 سالگی از آن کوچه رفتم ولی بعدها در سن جوانی و دوران معلمی هرگاه برای گشت و گذار به کوه میرفتم حتما سری به باغ و کپر نازنین می زدم و ساعتی نزدش میماندم و احوالش را میپرسیدم و از هر دری حرف میزدیم. چقدر خوشحال میشد؛ انگار بچۀ خودش به دیدنش آمده بود و من هم چنین حسی داشتم.
در قسمت بعد، نقل مکان به خانه جدید را خواهم نوشت. خانهای وسیع در میان دشتهای سرسبز و زیبا که البته مشکلات و حکایاتِ خاص و شنیدنی خودش را داشت.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤8🥰4🤩2👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اندر حکایت قطعی آب (نسخۀ برقش هم موجود است.) 😂
نگاهی طنز به قطعی آب که در همۀ امور زندگی ساری و جاری است.
کاری از دو هنرمند فسایی.
تا آخر ببینید.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
نگاهی طنز به قطعی آب که در همۀ امور زندگی ساری و جاری است.
کاری از دو هنرمند فسایی.
تا آخر ببینید.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
🤣9❤5😁1
بنا داشتم نکتهای را از احترام استاد نورعلی خان برومند نسبت به حافظ بنویسم؛ اما بهتر دیدم ابتدا شناخت مختصری از استاد برومند ارائه نمایم که برگرفته از مصاحبههای استاد #شجریان است. نکات خواندنی جالبی دارد و توضیحا عرض کنم که نورعلی خان برومند از شاگردان درویش خان بود و در جوانی نابینا شد.
بخوانیم صحبت های شجریان در بارۀ دیدار سرنوشتسازش با برومند که بر موسیقی آوازی ایران تأثیر بزرگی داشت:
هیچ کدام از معلمان آواز، معلمان تربیت صدا نبودند. آنها فقط ردیف و شیوه یاد میدادند. این که هنرجو صدا را چگونه باید بسازد و عیب صدای خواننده را بر طرف کنند تا حالا سابقه نداشته است. تنها استادی که سلیقه داشت و رنگ و کیفیت صدا را درک میکرد، استاد برومند بود. صدا را خوب میشناخت و عیب صدا را زود تشخیص میداد و میگفت عیب صدای تو این است. خودش خواننده نبود و صدایش خیلی پایین بود صدای ایشان از فرد معمولی هم پایینتر بود ولی منظورش را به هر شکلی بیان میکرد و خوب میفهمیدم چه میخواهد.
برومند سلیقهای پاک و ذهن خیلی منسجمی در موسیقی داشت. خیلی منتظر ماندم تا اینکه مرکز حفظ و اشاعۀ موسیقی درست شد و ایشان تدریس کرد. در آنجا آقای برومند با این هدف درس میداد که این شاگردها فردا معلم شوند. تار و کمانچه و تنبک و آواز هم درس میداد. یک روز استاد بهاری به من زنگ زد که آقای برومند اظهار علاقه کرده شما را ببیند. گفته دلم میخواهد با این جوان که صدایش خوب است کار کنم اگر بیاید مرکز و شیوه ها را کار کند میتواند معلم خوبی بشود. من هم خیلی خوشحال شدم ولی به خاطر گرفتاری زیاد دو سه ماه نتوانستم کار را دنبال کنم تا این که آقای بهاری گفت: فلانی چرا دنبال کار را نگرفتی؟ گفتم بله استاد، تنبلی کردم! آقای بهاری گفت که آقای جمعه با برومند منزل یکی از دوستان هستیم تو هم بیا من هم رفتم. آقای برومند مرا دید برومند گفته بود که اگر شجریان بیاید میتواند شیوهها را خیلی خوب یاد بگیرد و درس هم بدهد. آقای بهاری گفت قدر این موقعیت را بدان. گفتم چشم برومند مردی اصیل و بزرگزاده از خانوادهای اصفهانی بود.
استاد برومد گفت «حالا یک چیزی بزنید آقای شجریان هم اگر حالش را دارد یک چیزی بخواند. صدایش را از رادیو شنیدهام حضوری اش را هم ببینم!» عرض کردم: «شرمنده ام. این جسارت از من نمیآید.» گفتند: «تعارف را کنار بگذار و بخوان!» گفتم : «به چشم.»
مانده بودم که چه بخوانم که بد نباشد و نورعلی خان بپسندد. چون کسی که آوازخوانهای خوب دیده و دوست نزدیک طاهرزاده بوده از هر آوازی خوشش نمیآید. در همین فکر بودم که استاد بهاری کمانچه را در افشاری کوک کرد و شروع به نواختن کرد. یکی دو غزل را از ذهن گذراندم و مردد بودم که کدام را بخوانم. به خودم گفتم بهتر است بیگدار به آب نزنم و از خودم نخوانم و درسی را که از یکی از استادانم گرفتهام بخوانم. شروع به خواندن کردم و با حساب خودم بد هم نخواندم. افشاری را با تمام پستی بلندیهایش خواندم. صدایم نیز همراهی کرد.
وقتی تمام شد کفی زدند و لحظاتی به سکوت گذشت. بعد استاد بهاری گفتند: «ماشاءلله آقای شجریان صدایت خیلی رساست ها!» بلافاصله نورعلی خان گفت: «آره ولی نمیدانم چرا اینقدر شعرها را گشاد گشاد میخواند! همۀ این آوازخوانها عادت کردهاند که هی سیلابها را بکشند. فکر میکنند اگر کلمات را بشکنند میشود آواز! در حالی که درست برعکس است.»
بعد از شام دوباره آقای بهاری – که موقع را مناسب دید- کمانچه را برداشت و بیات زند را شروع به نواختن کرد. این بار با آشنایی بیشتر به حال و هوای نورعلی خان غزلی را مناسب حال مجلس انتخاب و سعی کردم نکتهای را که استاد سر شب فرموده بود رعایت کنم. به این جهت کمی بهتر خواندم. وقتی تمام شد دیدم نورعلی خان میخواهد چیزی بگوید ولی حرفش را همین طور نگاه داشت و ضمن اینکه با سر انگشتان دو دستش روی فرش میزد و کمی هم صورتش سرخ شده بود با یکی دو سرفۀ کوچک سینهاش را صاف کرد. همه منتظر بودند. چون میدانستند که استاد میخواهد چیزی بگوید و دارد مرتب روی حرفش فکر میکند. بالاخره سکوت شکست و گفت: «این آقای شجریان اگر بیایند و کار کنند تمام خوانندهها را میگذارند توی جیبش! بیا؛ بیا و پشت این کار را بگیر. من هم هستم. همه را بهت یاد میدهم. ایرادهایت هم درست میشود. سعی کن دیگر با صدا دزده نخوانی! تو صدا داری. ولش کن! جلو صدایت را نگیر.»
پیش برومند ماهور را شروع کردیم. گفت ما قصد داریم شما شیوۀ قدیمی یاد بگیرید و به این شکل اصالت را حفظ کنید؛ ماهور را شروع کردیم.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
بخوانیم صحبت های شجریان در بارۀ دیدار سرنوشتسازش با برومند که بر موسیقی آوازی ایران تأثیر بزرگی داشت:
هیچ کدام از معلمان آواز، معلمان تربیت صدا نبودند. آنها فقط ردیف و شیوه یاد میدادند. این که هنرجو صدا را چگونه باید بسازد و عیب صدای خواننده را بر طرف کنند تا حالا سابقه نداشته است. تنها استادی که سلیقه داشت و رنگ و کیفیت صدا را درک میکرد، استاد برومند بود. صدا را خوب میشناخت و عیب صدا را زود تشخیص میداد و میگفت عیب صدای تو این است. خودش خواننده نبود و صدایش خیلی پایین بود صدای ایشان از فرد معمولی هم پایینتر بود ولی منظورش را به هر شکلی بیان میکرد و خوب میفهمیدم چه میخواهد.
برومند سلیقهای پاک و ذهن خیلی منسجمی در موسیقی داشت. خیلی منتظر ماندم تا اینکه مرکز حفظ و اشاعۀ موسیقی درست شد و ایشان تدریس کرد. در آنجا آقای برومند با این هدف درس میداد که این شاگردها فردا معلم شوند. تار و کمانچه و تنبک و آواز هم درس میداد. یک روز استاد بهاری به من زنگ زد که آقای برومند اظهار علاقه کرده شما را ببیند. گفته دلم میخواهد با این جوان که صدایش خوب است کار کنم اگر بیاید مرکز و شیوه ها را کار کند میتواند معلم خوبی بشود. من هم خیلی خوشحال شدم ولی به خاطر گرفتاری زیاد دو سه ماه نتوانستم کار را دنبال کنم تا این که آقای بهاری گفت: فلانی چرا دنبال کار را نگرفتی؟ گفتم بله استاد، تنبلی کردم! آقای بهاری گفت که آقای جمعه با برومند منزل یکی از دوستان هستیم تو هم بیا من هم رفتم. آقای برومند مرا دید برومند گفته بود که اگر شجریان بیاید میتواند شیوهها را خیلی خوب یاد بگیرد و درس هم بدهد. آقای بهاری گفت قدر این موقعیت را بدان. گفتم چشم برومند مردی اصیل و بزرگزاده از خانوادهای اصفهانی بود.
استاد برومد گفت «حالا یک چیزی بزنید آقای شجریان هم اگر حالش را دارد یک چیزی بخواند. صدایش را از رادیو شنیدهام حضوری اش را هم ببینم!» عرض کردم: «شرمنده ام. این جسارت از من نمیآید.» گفتند: «تعارف را کنار بگذار و بخوان!» گفتم : «به چشم.»
مانده بودم که چه بخوانم که بد نباشد و نورعلی خان بپسندد. چون کسی که آوازخوانهای خوب دیده و دوست نزدیک طاهرزاده بوده از هر آوازی خوشش نمیآید. در همین فکر بودم که استاد بهاری کمانچه را در افشاری کوک کرد و شروع به نواختن کرد. یکی دو غزل را از ذهن گذراندم و مردد بودم که کدام را بخوانم. به خودم گفتم بهتر است بیگدار به آب نزنم و از خودم نخوانم و درسی را که از یکی از استادانم گرفتهام بخوانم. شروع به خواندن کردم و با حساب خودم بد هم نخواندم. افشاری را با تمام پستی بلندیهایش خواندم. صدایم نیز همراهی کرد.
وقتی تمام شد کفی زدند و لحظاتی به سکوت گذشت. بعد استاد بهاری گفتند: «ماشاءلله آقای شجریان صدایت خیلی رساست ها!» بلافاصله نورعلی خان گفت: «آره ولی نمیدانم چرا اینقدر شعرها را گشاد گشاد میخواند! همۀ این آوازخوانها عادت کردهاند که هی سیلابها را بکشند. فکر میکنند اگر کلمات را بشکنند میشود آواز! در حالی که درست برعکس است.»
بعد از شام دوباره آقای بهاری – که موقع را مناسب دید- کمانچه را برداشت و بیات زند را شروع به نواختن کرد. این بار با آشنایی بیشتر به حال و هوای نورعلی خان غزلی را مناسب حال مجلس انتخاب و سعی کردم نکتهای را که استاد سر شب فرموده بود رعایت کنم. به این جهت کمی بهتر خواندم. وقتی تمام شد دیدم نورعلی خان میخواهد چیزی بگوید ولی حرفش را همین طور نگاه داشت و ضمن اینکه با سر انگشتان دو دستش روی فرش میزد و کمی هم صورتش سرخ شده بود با یکی دو سرفۀ کوچک سینهاش را صاف کرد. همه منتظر بودند. چون میدانستند که استاد میخواهد چیزی بگوید و دارد مرتب روی حرفش فکر میکند. بالاخره سکوت شکست و گفت: «این آقای شجریان اگر بیایند و کار کنند تمام خوانندهها را میگذارند توی جیبش! بیا؛ بیا و پشت این کار را بگیر. من هم هستم. همه را بهت یاد میدهم. ایرادهایت هم درست میشود. سعی کن دیگر با صدا دزده نخوانی! تو صدا داری. ولش کن! جلو صدایت را نگیر.»
پیش برومند ماهور را شروع کردیم. گفت ما قصد داریم شما شیوۀ قدیمی یاد بگیرید و به این شکل اصالت را حفظ کنید؛ ماهور را شروع کردیم.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤9👏8👍1
🐝حجت الله عباسی
استاد برومند در آخرین شب زندگی به همراه استاد شجریان. این عکس مربوط به شبی است که خاطرهاش را از زبان استاد شجریان در پست بعدی میآورم.
در پست قبل، خاطرۀ آشنایی استاد شجریان با استاد برومند را آوردم تا شناختی نسبت به استاد برومند ایجاد شود و اکنون به اصل موضوع میپردازم. (برگرفته از کتاب «رازِ مانا»)
احترام به بزرگان ادبیات فارسی کاری است که نباید از آن غفلت نماییم. مطلبی که در اینجا میآورم خاطرۀ استاد شجریان از استادش نورعلی خان برومند است. نورعلی خان به درستی ارزش گنجینههای ادبیات فارسی را میدانست و به همین خاطر حتی تاب شنیدن شعر حافظ را به طریقی غیر از آن چه موسیقی درونی شعر است را نداشت.
یک روز چهارشنبه در بیست و نهم دی ۱۳۵۵ استاد برومند گفت: آقای شجریان امروز درس نداریم؛ خانم افشار کنسرت ارکستر سمفونیک در کاخ گلستان گذاشته است که شعر حافظ را اجرا میکنند به من گفته بیا و نظر بده. اگر تو هم میآیی بیا با هم برویم.
گفتم آقا من هم میآیم. سوار ماشین شدیم رفتیم. آن روز حالش خوب بود. از پله که بالا میرفتیم توی پاگرد پله دستش را گرفته بودم. استاد یک نفسی کشید و این شعر را خواند: «پیری رسید و نوبت طبع جوان گذشت» بعد فکر کرد و گفت: «نه حالم خیلی خوب است. از همیشه بهتر است.» از پله ها بالا رفتیم و وارد سالن شدیم. کنسرت شروع شد اول خانم گلنوش خالقی یک کارِ کُر را اجرا کردند. بعد هم ارکستر سمفونیک با آقای حسین سرشار برنامه اجرا کرد و به شکل اپرایی یک شعر حافظ را خواندند. برومند و من خیلی ناراحت شدیم. برومند گفت: این فرم بیان حافظ نیست. شعر حافظ باید با موسیقی حافظ خوانده شود نه به صورت اپرایی. اصلاً سبک ایرانی کجا، سبک ایتالیایی کجا؟ من مرتب به برومند نگاه میکردم دیدم صورتش قرمز شده است. اصلاً ده رنگ عوض میکند. یک ساعت و نیم طول کشید خیلی ناراحت شده بود. من هم خیلی ناراحت شدم. هنگامی که میخواستیم برویم خانم افشار آمد پیش برومند و پرسید: استاد این کار چطور بود؟ برومند صدایش میلرزید و دورگه شده بود گفت: «الآن وقتش نیست ولی خیلی حرفها با شما دارم شب بخیر!» برومند خیلی ناراحت بود و حرف نمیزد و هوا سرد بود. در بین راه یک کلام هم حرف نزد. نزدیک خانه که شدیم گفت: «حالا کارشان به جایی رسیده که حافظ را مسخره میکنند؟» و دیگر هیچی نگفت. آمدیم خانه جلوی در پارک کردم خانهاش در باغ بزرگی بود تا نزدیک در ساختمان همراهیاش کردم. بعد گفت: «خیلی ممنون آقای شجریان الهی پیر شی» و خداحافظی کردیم. سوار ماشین شدم و رفتم. شب خانۀ مهدی دولت آبادی دعوت بودیم. تاج اصفهانی آنجا بود؛ آنجا با کسایی ساز و آوازی اجرا کردیم. آمدم خانه؛ فردا صبح ساعت هفت و نیم ابتهاج زنگ زد گفت که دیشب ورزنده فوت کرد؛ فردا در رادیو تشییع جنازه است و من در فکر این بودم که فردا صبح قرار بود در رادیو برای اجرای یک کار مشترک با ورزنده باشم؛ حالا برای تشییع جنازۀ ورزنده باید بروم. خیلی منقلب شده بودم؛ ورزنده را خیلی دوست داشتم. پنجاه و چهار سال بیشتر نداشت هفتۀ پیش از آن به ابتهاج گفته بودم که دو سال است که با ورزنده برنامهای نداشتهام ترتیبی بدهید با هم یک برنامه اجرا کنیم؛ ولی متأسفانه این برنامه با مرگ ورزنده اجرا نشد. اولین کسی که با او کار رادیویی کردم ورزنده بود. سازش را هم خیلی دوست داشتم. بعد از شنیدن خبر مرگ او به یاد ورزنده ساز را کوک کردم و قطعهای سنتور زدم؛ این نوار را برای خودم ضبط کردم؛ خیلی هم گریه کردم؛ سنتور را هم برای همیشه بستم و کنار گذاشتم. از آن موقع دیگر سنتور نمیزنم. البته ورزنده معلم سنتور من نبود ولی خیلی دوستش داشتم. فردا صبح وقتی برای تشییع جنازۀ ورزنده خواستم به رادیو بروم، دوباره ابتهاج زنگ زد و گفت یک خبر بد! گفتم چیست؟ گفت دیشب آقای برومند فوت کرد! من اصلاً خشکم زده بود. گفتم جدی میگویید؟ گفت شوخی ندارم. گفتم پس ورزنده چی؟ گفت ورزنده را میگذارند سردخانه بماند اول برومند را تشییع میکنیم؛ بعد او را. شما بیایید خانۀ برومند. ورزنده را بردیم سردخانه و رفتیم خانۀ برومند. برومند واقعاً آن شب حالش خوب بود. من فکر میکنم این شوکی که به او داده شد او را کشت. درست همان موقع که ساز را کوک میکردم و برای ورزنده میخواندم همان موقع ساعت هفت شب برومند مرده بود. به خانمش گفته بوده که تشنهام برایم آب بیاور. تا خانمش برایش آب بیاورد در اثر سکته در گذشته بود! برومند را در ظهیرالدوله در یک حجرۀ خانوادگی و روز بعد هم ورزنده را در بهشت زهرا به خاک سپردیم. برومند در زمان فوت 72 سال داشت.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
احترام به بزرگان ادبیات فارسی کاری است که نباید از آن غفلت نماییم. مطلبی که در اینجا میآورم خاطرۀ استاد شجریان از استادش نورعلی خان برومند است. نورعلی خان به درستی ارزش گنجینههای ادبیات فارسی را میدانست و به همین خاطر حتی تاب شنیدن شعر حافظ را به طریقی غیر از آن چه موسیقی درونی شعر است را نداشت.
یک روز چهارشنبه در بیست و نهم دی ۱۳۵۵ استاد برومند گفت: آقای شجریان امروز درس نداریم؛ خانم افشار کنسرت ارکستر سمفونیک در کاخ گلستان گذاشته است که شعر حافظ را اجرا میکنند به من گفته بیا و نظر بده. اگر تو هم میآیی بیا با هم برویم.
گفتم آقا من هم میآیم. سوار ماشین شدیم رفتیم. آن روز حالش خوب بود. از پله که بالا میرفتیم توی پاگرد پله دستش را گرفته بودم. استاد یک نفسی کشید و این شعر را خواند: «پیری رسید و نوبت طبع جوان گذشت» بعد فکر کرد و گفت: «نه حالم خیلی خوب است. از همیشه بهتر است.» از پله ها بالا رفتیم و وارد سالن شدیم. کنسرت شروع شد اول خانم گلنوش خالقی یک کارِ کُر را اجرا کردند. بعد هم ارکستر سمفونیک با آقای حسین سرشار برنامه اجرا کرد و به شکل اپرایی یک شعر حافظ را خواندند. برومند و من خیلی ناراحت شدیم. برومند گفت: این فرم بیان حافظ نیست. شعر حافظ باید با موسیقی حافظ خوانده شود نه به صورت اپرایی. اصلاً سبک ایرانی کجا، سبک ایتالیایی کجا؟ من مرتب به برومند نگاه میکردم دیدم صورتش قرمز شده است. اصلاً ده رنگ عوض میکند. یک ساعت و نیم طول کشید خیلی ناراحت شده بود. من هم خیلی ناراحت شدم. هنگامی که میخواستیم برویم خانم افشار آمد پیش برومند و پرسید: استاد این کار چطور بود؟ برومند صدایش میلرزید و دورگه شده بود گفت: «الآن وقتش نیست ولی خیلی حرفها با شما دارم شب بخیر!» برومند خیلی ناراحت بود و حرف نمیزد و هوا سرد بود. در بین راه یک کلام هم حرف نزد. نزدیک خانه که شدیم گفت: «حالا کارشان به جایی رسیده که حافظ را مسخره میکنند؟» و دیگر هیچی نگفت. آمدیم خانه جلوی در پارک کردم خانهاش در باغ بزرگی بود تا نزدیک در ساختمان همراهیاش کردم. بعد گفت: «خیلی ممنون آقای شجریان الهی پیر شی» و خداحافظی کردیم. سوار ماشین شدم و رفتم. شب خانۀ مهدی دولت آبادی دعوت بودیم. تاج اصفهانی آنجا بود؛ آنجا با کسایی ساز و آوازی اجرا کردیم. آمدم خانه؛ فردا صبح ساعت هفت و نیم ابتهاج زنگ زد گفت که دیشب ورزنده فوت کرد؛ فردا در رادیو تشییع جنازه است و من در فکر این بودم که فردا صبح قرار بود در رادیو برای اجرای یک کار مشترک با ورزنده باشم؛ حالا برای تشییع جنازۀ ورزنده باید بروم. خیلی منقلب شده بودم؛ ورزنده را خیلی دوست داشتم. پنجاه و چهار سال بیشتر نداشت هفتۀ پیش از آن به ابتهاج گفته بودم که دو سال است که با ورزنده برنامهای نداشتهام ترتیبی بدهید با هم یک برنامه اجرا کنیم؛ ولی متأسفانه این برنامه با مرگ ورزنده اجرا نشد. اولین کسی که با او کار رادیویی کردم ورزنده بود. سازش را هم خیلی دوست داشتم. بعد از شنیدن خبر مرگ او به یاد ورزنده ساز را کوک کردم و قطعهای سنتور زدم؛ این نوار را برای خودم ضبط کردم؛ خیلی هم گریه کردم؛ سنتور را هم برای همیشه بستم و کنار گذاشتم. از آن موقع دیگر سنتور نمیزنم. البته ورزنده معلم سنتور من نبود ولی خیلی دوستش داشتم. فردا صبح وقتی برای تشییع جنازۀ ورزنده خواستم به رادیو بروم، دوباره ابتهاج زنگ زد و گفت یک خبر بد! گفتم چیست؟ گفت دیشب آقای برومند فوت کرد! من اصلاً خشکم زده بود. گفتم جدی میگویید؟ گفت شوخی ندارم. گفتم پس ورزنده چی؟ گفت ورزنده را میگذارند سردخانه بماند اول برومند را تشییع میکنیم؛ بعد او را. شما بیایید خانۀ برومند. ورزنده را بردیم سردخانه و رفتیم خانۀ برومند. برومند واقعاً آن شب حالش خوب بود. من فکر میکنم این شوکی که به او داده شد او را کشت. درست همان موقع که ساز را کوک میکردم و برای ورزنده میخواندم همان موقع ساعت هفت شب برومند مرده بود. به خانمش گفته بوده که تشنهام برایم آب بیاور. تا خانمش برایش آب بیاورد در اثر سکته در گذشته بود! برومند را در ظهیرالدوله در یک حجرۀ خانوادگی و روز بعد هم ورزنده را در بهشت زهرا به خاک سپردیم. برومند در زمان فوت 72 سال داشت.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤9😢6👍1
کتیبه
مهدی اخوان ثالث
کتیبه زنده یاد اخوان ثالث با صدای شاعرش اخوان
قبلا از بس گوش کرده بودم حفظ بودم.
پست بعدی مرتبط با همین شعر است.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
قبلا از بس گوش کرده بودم حفظ بودم.
پست بعدی مرتبط با همین شعر است.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤2🥰2
بچه بودیم اگر سر سفره برق قطع میشد مادرم با خنده میگفت حالا هرکس هرچه جلویش است بخورد.
آنها که کمی حریف بودند دست میگذاشتند روی بشقابشان که مبادا دست غریبهای وارد شود و یکی مثل من هم که ساده و بی غل و غش بودم علاوه بر این که جای بشقابم را عوض میکردم؛ ناخنکی هم به بشقابهای کناری میزدم!
مقدمۀ دیگری بگویم و سپس شعری را از مرحوم گل آقا بیاورم.
بندۀ خدایی تو روستای ما ارباب بوده. نوکری داشته با هم ناسازگاری میکردند. فرصتی به دست نوکر نیفتاده بود که فرار کند تا اینکه بالاخره موفق میشود. چشم ارباب را دور میبیند؛ میپرد روی اسب و هی میکند به طرف کوه و بیابان.
ارباب متوجه میشود؛ تفنگش را برمیدارد؛ گلولهای به پس کلۀ نوکر بیچاره میزند که از چشمش بیرون میآید.
مردم اعتراض میکنند و ارباب میگوید: عجب دورهای شده! مردم چقدر فضول شدن. آدم حق نداره نوکرش را بکشه!
خب تصور نکنید بحث وامهای عشقی در پای چای دبش است. نه اصلا چنین نیست چون ظاهرا هرکس هرچه به دستش دادهاند را ملک خود حساب میکند و اصلا این فضولیها به من و شما (ببخشید) هم نیامده است. خان گفت عجب دورهای شده! آدم حق نداره پولهایی که در دستش است را خرج کند.
خب این شعر مرحوم گل آقا که بر اساس منظومۀ کتیبۀ اخوان سروده شده گویای همه چیز است. کتیبه را هم به صورت فایل صوتی در پست قبلی آوردهام. (اینجا را ضربه بزنید.)
راز سرِ دیوار
حصار سنگچین دور باغ انگار كوهی بود
و من با دوستم - «جعفر»- خطر كردیم
و با حسرت به سوی سردرختیها نظر كردیم
سپس آب دهانْمان را فرو دادیم
و با چشمان پرسشگر ز هم آهسته پرسیدیم:
برای رفتن اندر باغ، آیا هیچ راهی نیست؟
سپس گفتیم: آیا باغبان در باغ... ؟
و بعداّ پیش خود گفتیم: گاهی هست، گاهی نیست
***
رفیق من كه از من شعر خوانتر بود
كشید آهی و با من گفت:
«چنین اندر كتابی خوانده ام كه روی یك سنگی
نوشته بود رازی مبهم و مغشوش
و شاید روی این دیوار هم رازی است...»
به او گفتم:
«چطوری میشود فهمید رازش چیست؟»
به من گفت: «این كه آسان است...
همین حالا
شما قلاب میگیری و مخلص میرود بالا
و هر رازی كه آنجا بود میخوانَد.»
به فكرش آفرین گفتم
شدم شاداب
و كردم پشت بر دیوار و دستان را به هم قلاب
و جعفر رفت بالا روی دست و شانهها و كلۀ بنده
و من میكردم از خوشحالی و شور و شعف خنده
و جعفر بر سر دیوار مكثی كرد
و از آنجا پرید آهسته اندر باغ
من اندر كوچه ماندم با دهانی از تعجب، باز
و گفتم: «های! جعفر! های!
برادر جان!
چه رازی بود آنجا؟ هان؟!»
و جعفر، آن طرف، با خنده، در حالی كه گویا میوه میلُمبانْد
با من گفت:
«هلا ملا!
نوشته بود آن بالا
هر آن كس روی دوش دیگران بالا تواند رفت
رود آن سو و تا آن جا كه جا دارد، بلمباند
حلالش باد اگر رند است و میتاند!»
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
آنها که کمی حریف بودند دست میگذاشتند روی بشقابشان که مبادا دست غریبهای وارد شود و یکی مثل من هم که ساده و بی غل و غش بودم علاوه بر این که جای بشقابم را عوض میکردم؛ ناخنکی هم به بشقابهای کناری میزدم!
مقدمۀ دیگری بگویم و سپس شعری را از مرحوم گل آقا بیاورم.
بندۀ خدایی تو روستای ما ارباب بوده. نوکری داشته با هم ناسازگاری میکردند. فرصتی به دست نوکر نیفتاده بود که فرار کند تا اینکه بالاخره موفق میشود. چشم ارباب را دور میبیند؛ میپرد روی اسب و هی میکند به طرف کوه و بیابان.
ارباب متوجه میشود؛ تفنگش را برمیدارد؛ گلولهای به پس کلۀ نوکر بیچاره میزند که از چشمش بیرون میآید.
مردم اعتراض میکنند و ارباب میگوید: عجب دورهای شده! مردم چقدر فضول شدن. آدم حق نداره نوکرش را بکشه!
خب تصور نکنید بحث وامهای عشقی در پای چای دبش است. نه اصلا چنین نیست چون ظاهرا هرکس هرچه به دستش دادهاند را ملک خود حساب میکند و اصلا این فضولیها به من و شما (ببخشید) هم نیامده است. خان گفت عجب دورهای شده! آدم حق نداره پولهایی که در دستش است را خرج کند.
خب این شعر مرحوم گل آقا که بر اساس منظومۀ کتیبۀ اخوان سروده شده گویای همه چیز است. کتیبه را هم به صورت فایل صوتی در پست قبلی آوردهام. (اینجا را ضربه بزنید.)
راز سرِ دیوار
حصار سنگچین دور باغ انگار كوهی بود
و من با دوستم - «جعفر»- خطر كردیم
و با حسرت به سوی سردرختیها نظر كردیم
سپس آب دهانْمان را فرو دادیم
و با چشمان پرسشگر ز هم آهسته پرسیدیم:
برای رفتن اندر باغ، آیا هیچ راهی نیست؟
سپس گفتیم: آیا باغبان در باغ... ؟
و بعداّ پیش خود گفتیم: گاهی هست، گاهی نیست
***
رفیق من كه از من شعر خوانتر بود
كشید آهی و با من گفت:
«چنین اندر كتابی خوانده ام كه روی یك سنگی
نوشته بود رازی مبهم و مغشوش
و شاید روی این دیوار هم رازی است...»
به او گفتم:
«چطوری میشود فهمید رازش چیست؟»
به من گفت: «این كه آسان است...
همین حالا
شما قلاب میگیری و مخلص میرود بالا
و هر رازی كه آنجا بود میخوانَد.»
به فكرش آفرین گفتم
شدم شاداب
و كردم پشت بر دیوار و دستان را به هم قلاب
و جعفر رفت بالا روی دست و شانهها و كلۀ بنده
و من میكردم از خوشحالی و شور و شعف خنده
و جعفر بر سر دیوار مكثی كرد
و از آنجا پرید آهسته اندر باغ
من اندر كوچه ماندم با دهانی از تعجب، باز
و گفتم: «های! جعفر! های!
برادر جان!
چه رازی بود آنجا؟ هان؟!»
و جعفر، آن طرف، با خنده، در حالی كه گویا میوه میلُمبانْد
با من گفت:
«هلا ملا!
نوشته بود آن بالا
هر آن كس روی دوش دیگران بالا تواند رفت
رود آن سو و تا آن جا كه جا دارد، بلمباند
حلالش باد اگر رند است و میتاند!»
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
👍8❤7😁4