خب بعدش بریم سراغ یک موسیقیِ تقریبا ناشنیده یا بریم سراغ قسمت 28 #خاطرات_من؟
با این ایموجیها مشخص نمایید
موسیقی ناشنیده 👍🏻
یکی از خاطرات اکشن 👏
با این ایموجیها مشخص نمایید
موسیقی ناشنیده 👍🏻
یکی از خاطرات اکشن 👏
👍17👏13❤2
با من صنما
غلامرضا دادبه (جانسوز)
آواز بدون ساز بر غزل مولانا از استاد غلامرضا دادبه (جانسوز)
با من صنما دل یک دله کن
معرفی استاد دادبه از زبان استاد شجریان:
«از سال ۱۳۵۸ من با آقای دادبه یکی از اساتید اندیشه و مردی عارف که سر رشتهٔ موسیقی داشتند، آشنا شدم. او خیلی بیشتر از پدرم در من اثر گذاشت. برخورد با استاد دادبه مرا دگرگون کرد. زمینه در من آماده بود؛ ولی او بود که به من توجه داد که مساله مهم مردم و انسانیت است. از آن موقع کار هنری را برای آرمانهای انسانی که آرمانهای جهانی است دنبال کردم.»
شجریان در محضر او مشق اندیشه میکرد و در این ارتباطها راز هنر برای او آشکار میشود و به خودسازی، آگاهی از معارف انسانی و بنیادهای هنری و زیبایی میپردازد. و علاوه بر یادگیری فرمهای آوازی به بهرهگیری از مباحث اندیشهای غلامرضا دادبه همچون دیدگاه هنر، بنیادهای هنر، جامعه شناسی هنر، دوران شناسی هنر و … نیز پرداخته است.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
با من صنما دل یک دله کن
معرفی استاد دادبه از زبان استاد شجریان:
«از سال ۱۳۵۸ من با آقای دادبه یکی از اساتید اندیشه و مردی عارف که سر رشتهٔ موسیقی داشتند، آشنا شدم. او خیلی بیشتر از پدرم در من اثر گذاشت. برخورد با استاد دادبه مرا دگرگون کرد. زمینه در من آماده بود؛ ولی او بود که به من توجه داد که مساله مهم مردم و انسانیت است. از آن موقع کار هنری را برای آرمانهای انسانی که آرمانهای جهانی است دنبال کردم.»
شجریان در محضر او مشق اندیشه میکرد و در این ارتباطها راز هنر برای او آشکار میشود و به خودسازی، آگاهی از معارف انسانی و بنیادهای هنری و زیبایی میپردازد. و علاوه بر یادگیری فرمهای آوازی به بهرهگیری از مباحث اندیشهای غلامرضا دادبه همچون دیدگاه هنر، بنیادهای هنر، جامعه شناسی هنر، دوران شناسی هنر و … نیز پرداخته است.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤16👍4
#خاطرات_من 8️⃣2️⃣
با ضربه زدن بر روی قسمتهای آبیرنگ داخل متن، به موضوع مورد نظر راهنمایی میشوید.
برای دسترسی به 27 قسمتِ پیشین، هشتگ #خاطرات_من را لمس کنید. یا (اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا- اینجا - اینجا- اینجا- اینجا - اینجا -اینجا- اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا) را ضربه بزنید.
پدرم از سال قبل یک زمین بزرگ هزار متری کنار جاده خریده بود و مشغول ساختن یک خانۀ نو بود. تنها همسایۀ این زمین، درمانگاهِ ششده بود و تا اولین خانههای روستا چند صد متر فاصله داشتیم. جاده شنی فسا – داراب از کنار این زمین میگذشت. خانۀ آیندۀ ما در میان کشتزارهای زیبا و سرسبز قرار گرفته بود و در فصل بهار، گلهای رنگارنگِ داخل مزارعِ سرسبز به منظرۀ اطراف ما زیبایی و لطافت خاصی میبخشیدند.
بعضی روزها هنگامی که مدرسه تعطیل میشد با پسرخالهام محمد سروستانی به خانۀ در حال ساخت میرفتیم و ناهاری را که مادرم برای کارگران تهیه کرده بود با آنها شریک میشدیم. نیمۀ سال بود که به این خانه نقل مکان کردیم. یعنی سال 53 که من کلاس دوم ابتدایی بودم.
گرچه از جمع دوستان همسایه جدا شده بودم و خیلی از بازیها و سرگرمیهای جمعی از بین رفته بود اما چیزهایی جایگزین آنها شده بودند. چون خانۀ ما در کنار جاده واقع شده بود؛ عبور و مرور کامیونها و اتوبوسهای مسیر داراب و بندرعباس و دیگر ماشینها به نوعی میتوانست یک سرگرمی باشد؛ مخصوصا شیشۀ کامیونها یک هدف جالب و جذاب برای سنگپرانی بود. از جملۀ دیگر سرگرمیها گشت و گذار در مزارع و گاهی هم سنگ زدن به سگهای ولگرد بود.
خانۀ جدید ما در جنوبیترین نقطۀ روستا بود و با اولین خانهها در سمت شمال، چند صد متر فاصله داشتیم. این مسافت را باید از داخل مزارع عبور میکردیم.
یک روز عصر با برادرم (مرتضی) برای کاری از خانه بیرون رفتیم. پایان خردادماه بود و مزارع گندم درو شده بودند. در هوای گرگ و میش غروب که رو به تاریکی میرفت در فاصله چند ده متری، شبحی توجه ما را جلب کرد. گفتیم حتما سگ است. در حالی که به طرفش میدویدیم برایش سنگ پرتاب میکردیم. در قسمتهای قبل گفتم که هر موجود زنده و غیر زنده یک هدف مشروع برای سنگپرانی ما بود. تقریبا سی چهل متری آن شبح که رسیدیم متوجه شدیم سگ نیست بلکه یک مرد است که در بین ساقههای گندمِ تازه درو شده نشسته است و مشغول کاری است. از جایش بلند شد و به تعقیب ما پرداخت؛ در حالی که داد میزد: وایسین! وایسین تا سرتون را ببرم!
عقبگرد و سپس فرار.
برادرم (روحش شاد باد) شش سالی از من بزرگتر بود؛ توان بیشتری داشت و به سرعت دور شد. من سرعت دوندگی زیادی نداشتم. پشت سرم را نگاه میکردم و آن مرد را میدیدم که هر لحظه به من نزدیکتر میشود در حالی که داسی را به شکل شمشیر جنگجویان در دست دارد و در هوا میچرخانَد. در اینجا تنها آرزویی که داشتم این بود که کاش همۀ کوپوهای عالم مال من بود تا خون آنها را بر سر زانویم بمالم و سرعت دویدنم زیاد شود. اما افسوس که خیال بود. عین بچهآهویی که ناامیدانه از دست چیتا فرار میکند؛ میدویدم اما کم کم صدای نفسزدن چیتا را هم میشنیدم. در یک لحظه هنگامی که دست آن مرد که به خاطر کار در مزرعه، خشن و زبر شده بود پشت گردنم را گرفت و از دویدن باز ایستادم؛ تمام آرزوهایم بر باد رفت.
با یک دست پشت گردنم را گرفته بود و با دست دیگر داس را زیر گلویم قرار داده بود. خنکی تیغۀ داس را بر روی گردنم حس میکردم. برادرم را میدیدم که سی چهل متر آن طرفتر ایستاده است. یک پایش جلو و یکی عقب، در حالتِ «حاضربهفرار» به صحنه نگاه میکند. لابد میخواست دقیقا بداند که آن مرد چگونه سر مرا با داس میبُرد تا به طور دقیق شرح آن را برای خانواده تعریف کند.
فکرهای زیادی به سرعت برق از ذهنم عبور میکرد؛ پیش خودم میگفتم این آخرین دیدار است و تا چند لحظۀ دیگر این مرد سر از تنم جدا میکند و مانند قاتلانِ روی پردۀ نمایشیِ پردهخوانان، سرم را در دست میگیرد؛ منتها تفاوتی که با آن صحنه داشتم نه ریش و سبیل داشتم نه کلاهخودهایی که با پرِ پرندگان تزیین شده است و نه مو دارم که قاتلم با موهایم سرم را در دست بگیرد. جرأت تکان دادن سرم را نداشتم چون لبۀ داس دقیقا روی گردنم بود؛ نفسم هم به سختی بالا میآمد.
در همین خیالات بودم که صدای خشمگین مرد مرا به خود آورد.
- پسر کی هسی؟
- پسر مامد
- کدام مامد؟
- اُسّا مامد (پدرم استاد بنا بود.)
برای لحظهای تیزی داس بر روی گردنم کمتر شد؛ راه نفسم بازتر شد. کمی تأمل کرد و در حالی که داس را از روی گردنم برداشته بود و آن را با خشم جلوی چشمم تکان میداد گفت:
- چه حیف که پسر اُسّا مامد هسی؛ وگرنه با همین داس، سرت را میبریدم.
با ضربه زدن بر روی قسمتهای آبیرنگ داخل متن، به موضوع مورد نظر راهنمایی میشوید.
برای دسترسی به 27 قسمتِ پیشین، هشتگ #خاطرات_من را لمس کنید. یا (اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا- اینجا - اینجا- اینجا- اینجا - اینجا -اینجا- اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا) را ضربه بزنید.
پدرم از سال قبل یک زمین بزرگ هزار متری کنار جاده خریده بود و مشغول ساختن یک خانۀ نو بود. تنها همسایۀ این زمین، درمانگاهِ ششده بود و تا اولین خانههای روستا چند صد متر فاصله داشتیم. جاده شنی فسا – داراب از کنار این زمین میگذشت. خانۀ آیندۀ ما در میان کشتزارهای زیبا و سرسبز قرار گرفته بود و در فصل بهار، گلهای رنگارنگِ داخل مزارعِ سرسبز به منظرۀ اطراف ما زیبایی و لطافت خاصی میبخشیدند.
بعضی روزها هنگامی که مدرسه تعطیل میشد با پسرخالهام محمد سروستانی به خانۀ در حال ساخت میرفتیم و ناهاری را که مادرم برای کارگران تهیه کرده بود با آنها شریک میشدیم. نیمۀ سال بود که به این خانه نقل مکان کردیم. یعنی سال 53 که من کلاس دوم ابتدایی بودم.
گرچه از جمع دوستان همسایه جدا شده بودم و خیلی از بازیها و سرگرمیهای جمعی از بین رفته بود اما چیزهایی جایگزین آنها شده بودند. چون خانۀ ما در کنار جاده واقع شده بود؛ عبور و مرور کامیونها و اتوبوسهای مسیر داراب و بندرعباس و دیگر ماشینها به نوعی میتوانست یک سرگرمی باشد؛ مخصوصا شیشۀ کامیونها یک هدف جالب و جذاب برای سنگپرانی بود. از جملۀ دیگر سرگرمیها گشت و گذار در مزارع و گاهی هم سنگ زدن به سگهای ولگرد بود.
خانۀ جدید ما در جنوبیترین نقطۀ روستا بود و با اولین خانهها در سمت شمال، چند صد متر فاصله داشتیم. این مسافت را باید از داخل مزارع عبور میکردیم.
یک روز عصر با برادرم (مرتضی) برای کاری از خانه بیرون رفتیم. پایان خردادماه بود و مزارع گندم درو شده بودند. در هوای گرگ و میش غروب که رو به تاریکی میرفت در فاصله چند ده متری، شبحی توجه ما را جلب کرد. گفتیم حتما سگ است. در حالی که به طرفش میدویدیم برایش سنگ پرتاب میکردیم. در قسمتهای قبل گفتم که هر موجود زنده و غیر زنده یک هدف مشروع برای سنگپرانی ما بود. تقریبا سی چهل متری آن شبح که رسیدیم متوجه شدیم سگ نیست بلکه یک مرد است که در بین ساقههای گندمِ تازه درو شده نشسته است و مشغول کاری است. از جایش بلند شد و به تعقیب ما پرداخت؛ در حالی که داد میزد: وایسین! وایسین تا سرتون را ببرم!
عقبگرد و سپس فرار.
برادرم (روحش شاد باد) شش سالی از من بزرگتر بود؛ توان بیشتری داشت و به سرعت دور شد. من سرعت دوندگی زیادی نداشتم. پشت سرم را نگاه میکردم و آن مرد را میدیدم که هر لحظه به من نزدیکتر میشود در حالی که داسی را به شکل شمشیر جنگجویان در دست دارد و در هوا میچرخانَد. در اینجا تنها آرزویی که داشتم این بود که کاش همۀ کوپوهای عالم مال من بود تا خون آنها را بر سر زانویم بمالم و سرعت دویدنم زیاد شود. اما افسوس که خیال بود. عین بچهآهویی که ناامیدانه از دست چیتا فرار میکند؛ میدویدم اما کم کم صدای نفسزدن چیتا را هم میشنیدم. در یک لحظه هنگامی که دست آن مرد که به خاطر کار در مزرعه، خشن و زبر شده بود پشت گردنم را گرفت و از دویدن باز ایستادم؛ تمام آرزوهایم بر باد رفت.
با یک دست پشت گردنم را گرفته بود و با دست دیگر داس را زیر گلویم قرار داده بود. خنکی تیغۀ داس را بر روی گردنم حس میکردم. برادرم را میدیدم که سی چهل متر آن طرفتر ایستاده است. یک پایش جلو و یکی عقب، در حالتِ «حاضربهفرار» به صحنه نگاه میکند. لابد میخواست دقیقا بداند که آن مرد چگونه سر مرا با داس میبُرد تا به طور دقیق شرح آن را برای خانواده تعریف کند.
فکرهای زیادی به سرعت برق از ذهنم عبور میکرد؛ پیش خودم میگفتم این آخرین دیدار است و تا چند لحظۀ دیگر این مرد سر از تنم جدا میکند و مانند قاتلانِ روی پردۀ نمایشیِ پردهخوانان، سرم را در دست میگیرد؛ منتها تفاوتی که با آن صحنه داشتم نه ریش و سبیل داشتم نه کلاهخودهایی که با پرِ پرندگان تزیین شده است و نه مو دارم که قاتلم با موهایم سرم را در دست بگیرد. جرأت تکان دادن سرم را نداشتم چون لبۀ داس دقیقا روی گردنم بود؛ نفسم هم به سختی بالا میآمد.
در همین خیالات بودم که صدای خشمگین مرد مرا به خود آورد.
- پسر کی هسی؟
- پسر مامد
- کدام مامد؟
- اُسّا مامد (پدرم استاد بنا بود.)
برای لحظهای تیزی داس بر روی گردنم کمتر شد؛ راه نفسم بازتر شد. کمی تأمل کرد و در حالی که داس را از روی گردنم برداشته بود و آن را با خشم جلوی چشمم تکان میداد گفت:
- چه حیف که پسر اُسّا مامد هسی؛ وگرنه با همین داس، سرت را میبریدم.
😁8👍3
گردنم را از داخل دستانش رها کرد؛ تا دیدم آزاد هستم هرچه نیرو داشتم وارد پاهایم شد و فرار کردم. گویا خون تمام کوپوهای عالم بر روی زانویم مالیده شده باشد.
اینجا بود که فهمیدم پارتی داشتن چه چیز خوبی است. پدرم گرچه از نظر عقیدتی با اکثریت اهالی روستا (و از جمله همین شخص) اختلاف فکری داشت اما به خاطر پاکدستی و صداقتش مورد احترام خاص اهالی بود. تصور میکردم اگر من پسر یکی دیگر بودم که دزد یا مردم آزار یا غیر پاکدست بود؛ سرم از تن جدا میشد آن هم با داس درو. چه مرگ دردناک و خندهداری هم میشد.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
اینجا بود که فهمیدم پارتی داشتن چه چیز خوبی است. پدرم گرچه از نظر عقیدتی با اکثریت اهالی روستا (و از جمله همین شخص) اختلاف فکری داشت اما به خاطر پاکدستی و صداقتش مورد احترام خاص اهالی بود. تصور میکردم اگر من پسر یکی دیگر بودم که دزد یا مردم آزار یا غیر پاکدست بود؛ سرم از تن جدا میشد آن هم با داس درو. چه مرگ دردناک و خندهداری هم میشد.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
🤣9❤6👏3
این بخش از #خاطرات_من در دو صفحه آمد چون کمی طولانی بود و حیف بود سانسور و حذف کنم
👍6❤5👏3
بر سر تربت ما چون گذری همت خواه
که زیارتگه رندان جهان خواهد بود
احترام بزرگان ادب فارسی که معلمین زبان و فرهنگ ما هستند بر همۀ ما واجب است. حتی از نظر اقتصادی هم حساب کنیم اگر مدیران کارآمد و میهندوستی داشتیم نیازی به فروش مواد خام نبود و همین بزرگان خرج زندگی ایرانیان را با جذب گردشگر تأمین میکردند.
برویم سراغ یک نکته از گوهرناشناسانی که تصور میکنند حافظ و دیگر بزرگان، را باید از صحنۀ روزگار محو کرد و البته آغاز آن با یک حکایت و خاطره که البته از کاپیتان اجازه گرفتهام برای نوشتن این خاطره:
علی پسر کوچک برادرم موجود خوشمزهای است. گاهی سر به سرش میگذاشتیم و میخندیدیم. یک شب که همگی برای دیدن مادرم به روستا رفته بودیم؛ قرار بود من و 4 تا از پسرهای برادرم و برادر کوچکم داخل یک اتاق بخوابیم.
علی گردنش را شق گرفت و گفت: «من پهلو حجتو نمیخوابم.»
وقتی خواب رفت؛ بچهها بلندش کردند و آوردند کنار من. صبح که بیدار شد دید بر خلاف انتظارش کنار من، درست در بغل من خوابیده؛ یعنی همان جایی که اصلا دوست نداشت!
این نکته را عرض کردم تا برسیم به یک موضوع اساسی دیگر. گاهی از چیزی یا کسی به هر دلیلی خوشمان نمیآید اما دست تقدیر روزگار ما را همدم و همراه یا همسایۀ او میکند تا زجر بکشیم.
آیت الله فال اسیری را حتما معرف حضورتان است. (عکسش را نگذاشتم تا خاطر همراهان مکدر نشود، خودتان زحمت بکشید و در گوگل جستحو کنید.) این شخص دو بار آرامگاه حافظ را خراب کرد و گفت هرچه بسازید خراب میکنم.
بار اول بهانهاش این بود که چون یک زرتشتی آرامگاه را ساخته؛ شرعا اشکال دارد که قبر یک مسلمان را یک زرتشتی بسازد. البته نمیدانم اگر همان زرتشتی وجوهاتی را برای کمک به حضرت آقا و تقویت بیضۀ مسلمین، پیشکش میکرد؛ آیا باز هم ایراد شرعی وجود داشت یا نه؟ معلوم است که ایراد ندارد. چون مال کافر بر مسلم حلال است و خمسش را هم که بدهی حلال حلال میشود. زیرا یکی از موارد پرداخت خمس، مال حلال مخلوط به حرام است.
بگذریم
حاج آقا بارها قبر حافظ را خراب کرد و کینه و نفرتی نسبت به حافظ داشت؛ اما دست غدار روزگار طور دیگری چرخید و بعد از مردن در نزدیکی حافظ به خاک سپرده شد. در کوچه غربی آرامگاه که از داخل محوطۀ حافظ، قبر آن شخص مشخص است. اما باز هم شانس دارد که مردم از این جریانات و همجواری این شخص با حافظ بیخبرند.
نمیدانم در آن دنیا چگونه از این همسایگی بهرهمند میشود. لابد هر روز حافظ از کنارش عبور میکند و با همان رندی و زیرکی میگوید:
ترسم که روز حشر عنان بر عنان رود
تسبیح شیخ و خرقۀ رند شرابخوار
یا میگوید:
ترسم که صرفهای نبرد روز بازخواست
نان حلال شیخ ز آب حرام ما
شاید هم این را بگوید:
زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه
رند از ره نیاز به دارالسلام رفت
یا گاهی بفرمایی میزند و میگوید:
اگر فقیه نصیحت کند که عشق مباز
پیالهای بدهش گو دماغ را تر کن
خلاصه این طور است که گاه چرخش دور گردون، انتقامش را به گونهای دیگر میگیرد. مثل همین که از حافظ متنفر باشی و تا صور اسرافیل همسایهاش شوی.
تازه وقتی هم که با سر و صدای شیپور اسرافیل بیدار میشود؛ میبیند همسایهاش به جهت دوری از هول محشر، پیالۀ می بر کفنش بسته است! آخر حافظ جان، این چه رسمی است برای زدودن وحشت قیامت؟
پیاله بر کفنم بند تا سحرگه حشر
به می ز دل ببرم هول روز رستاخیز
از ما نشنیده باشید؛ سر به سر حافظ نگذارید. آخر حیف نیست خداوند فقط یک حافظ آفریده باشد که از لطافت روح و شیرین زبانی، گل سر سبد مخلوقاتش باشد و ما نتوانیم تحملش کنیم؟ خودمان را درست کنیم بهتر از درست کردن دیگران است آن هم درست کردن حافظ.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
که زیارتگه رندان جهان خواهد بود
احترام بزرگان ادب فارسی که معلمین زبان و فرهنگ ما هستند بر همۀ ما واجب است. حتی از نظر اقتصادی هم حساب کنیم اگر مدیران کارآمد و میهندوستی داشتیم نیازی به فروش مواد خام نبود و همین بزرگان خرج زندگی ایرانیان را با جذب گردشگر تأمین میکردند.
برویم سراغ یک نکته از گوهرناشناسانی که تصور میکنند حافظ و دیگر بزرگان، را باید از صحنۀ روزگار محو کرد و البته آغاز آن با یک حکایت و خاطره که البته از کاپیتان اجازه گرفتهام برای نوشتن این خاطره:
علی پسر کوچک برادرم موجود خوشمزهای است. گاهی سر به سرش میگذاشتیم و میخندیدیم. یک شب که همگی برای دیدن مادرم به روستا رفته بودیم؛ قرار بود من و 4 تا از پسرهای برادرم و برادر کوچکم داخل یک اتاق بخوابیم.
علی گردنش را شق گرفت و گفت: «من پهلو حجتو نمیخوابم.»
وقتی خواب رفت؛ بچهها بلندش کردند و آوردند کنار من. صبح که بیدار شد دید بر خلاف انتظارش کنار من، درست در بغل من خوابیده؛ یعنی همان جایی که اصلا دوست نداشت!
این نکته را عرض کردم تا برسیم به یک موضوع اساسی دیگر. گاهی از چیزی یا کسی به هر دلیلی خوشمان نمیآید اما دست تقدیر روزگار ما را همدم و همراه یا همسایۀ او میکند تا زجر بکشیم.
آیت الله فال اسیری را حتما معرف حضورتان است. (عکسش را نگذاشتم تا خاطر همراهان مکدر نشود، خودتان زحمت بکشید و در گوگل جستحو کنید.) این شخص دو بار آرامگاه حافظ را خراب کرد و گفت هرچه بسازید خراب میکنم.
بار اول بهانهاش این بود که چون یک زرتشتی آرامگاه را ساخته؛ شرعا اشکال دارد که قبر یک مسلمان را یک زرتشتی بسازد. البته نمیدانم اگر همان زرتشتی وجوهاتی را برای کمک به حضرت آقا و تقویت بیضۀ مسلمین، پیشکش میکرد؛ آیا باز هم ایراد شرعی وجود داشت یا نه؟ معلوم است که ایراد ندارد. چون مال کافر بر مسلم حلال است و خمسش را هم که بدهی حلال حلال میشود. زیرا یکی از موارد پرداخت خمس، مال حلال مخلوط به حرام است.
بگذریم
حاج آقا بارها قبر حافظ را خراب کرد و کینه و نفرتی نسبت به حافظ داشت؛ اما دست غدار روزگار طور دیگری چرخید و بعد از مردن در نزدیکی حافظ به خاک سپرده شد. در کوچه غربی آرامگاه که از داخل محوطۀ حافظ، قبر آن شخص مشخص است. اما باز هم شانس دارد که مردم از این جریانات و همجواری این شخص با حافظ بیخبرند.
نمیدانم در آن دنیا چگونه از این همسایگی بهرهمند میشود. لابد هر روز حافظ از کنارش عبور میکند و با همان رندی و زیرکی میگوید:
ترسم که روز حشر عنان بر عنان رود
تسبیح شیخ و خرقۀ رند شرابخوار
یا میگوید:
ترسم که صرفهای نبرد روز بازخواست
نان حلال شیخ ز آب حرام ما
شاید هم این را بگوید:
زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه
رند از ره نیاز به دارالسلام رفت
یا گاهی بفرمایی میزند و میگوید:
اگر فقیه نصیحت کند که عشق مباز
پیالهای بدهش گو دماغ را تر کن
خلاصه این طور است که گاه چرخش دور گردون، انتقامش را به گونهای دیگر میگیرد. مثل همین که از حافظ متنفر باشی و تا صور اسرافیل همسایهاش شوی.
تازه وقتی هم که با سر و صدای شیپور اسرافیل بیدار میشود؛ میبیند همسایهاش به جهت دوری از هول محشر، پیالۀ می بر کفنش بسته است! آخر حافظ جان، این چه رسمی است برای زدودن وحشت قیامت؟
پیاله بر کفنم بند تا سحرگه حشر
به می ز دل ببرم هول روز رستاخیز
از ما نشنیده باشید؛ سر به سر حافظ نگذارید. آخر حیف نیست خداوند فقط یک حافظ آفریده باشد که از لطافت روح و شیرین زبانی، گل سر سبد مخلوقاتش باشد و ما نتوانیم تحملش کنیم؟ خودمان را درست کنیم بهتر از درست کردن دیگران است آن هم درست کردن حافظ.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
👏12❤9👍3🥰2
01 Yârakân
Kaykhosro Pournazeri & Homayoun Shajarian
ترک 1 (یارکان) آلبوم ش م س (شمس)
استاد کیخسرو پورناظری (تنبور)، همایون و حسین رضایینیا (دف)
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
استاد کیخسرو پورناظری (تنبور)، همایون و حسین رضایینیا (دف)
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
02 Emrooz
Kaykhosro Pournazeri & Homayoun Shajarian
ترک 2 (امروز) آلبوم ش م س (شمس)
استاد کیخسرو پورناظری (تنبور)، همایون و حسین رضایینیا (دف)
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
استاد کیخسرو پورناظری (تنبور)، همایون و حسین رضایینیا (دف)
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
03 Tanbour Solo
Kaykhosro Pournazeri & Homayoun Shajarian
ترک 3 (تکنوازی تنبور) آلبوم ش م س (شمس)
استاد کیخسرو پورناظری (تنبور)، همایون و حسین رضایینیا (دف)
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
استاد کیخسرو پورناظری (تنبور)، همایون و حسین رضایینیا (دف)
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
04 Âvâz-e Masto Kharâb
Kaykhosro Pournazeri & Homayoun Shajarian
ترک 4 (آواز: مست و خراب) آلبوم ش م س (شمس)
استاد کیخسرو پورناظری (تنبور)، همایون و حسین رضایینیا (دف)
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
استاد کیخسرو پورناظری (تنبور)، همایون و حسین رضایینیا (دف)
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤1
05 Moghâneh
Kaykhosro Pournazeri & Homayoun Shajarian
ترک 5 (مغانه) آلبوم ش م س (شمس)
استاد کیخسرو پورناظری (تنبور)، همایون و حسین رضایینیا (دف)
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
استاد کیخسرو پورناظری (تنبور)، همایون و حسین رضایینیا (دف)
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤1
06 Mardân-e Khodâ
Kaykhosro Pournazeri & Homayoun Shajarian
ترک 6 (مردان خدا) آلبوم ش م س (شمس)
استاد کیخسرو پورناظری (تنبور)، همایون و حسین رضایینیا (دف)
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
استاد کیخسرو پورناظری (تنبور)، همایون و حسین رضایینیا (دف)
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
07 Ey Mâh
Kaykhosro Pournazeri & Homayoun Shajarian
ترک 7 (ای ماه) آلبوم ش م س (شمس)
استاد کیخسرو پورناظری (تنبور)، همایون و حسین رضایینیا (دف)
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
استاد کیخسرو پورناظری (تنبور)، همایون و حسین رضایینیا (دف)
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
08 Afsâneh-e Tanbour
Kaykhosro Pournazeri & Homayoun Shajarian
ترک 8 (افسانۀ تنبور) آلبوم ش م س (شمس)
استاد کیخسرو پورناظری (تنبور)، همایون و حسین رضایینیا (دف)
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
استاد کیخسرو پورناظری (تنبور)، همایون و حسین رضایینیا (دف)
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
09 Afsâneh-e Del
Kaykhosro Pournazeri & Homayoun Shajarian
ترک 9 (افسانۀ دل) آلبوم ش م س (شمس)
استاد کیخسرو پورناظری (تنبور)، همایون و حسین رضایینیا (دف)
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
استاد کیخسرو پورناظری (تنبور)، همایون و حسین رضایینیا (دف)
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤3
🐝حجت الله عباسی
Kaykhosro Pournazeri & Homayoun Shajarian – 01 Yârakân
به بهانۀ انتشار آلبوم جدید همایونجانِ شجریان (آلبوم ش م س) با ساز تنبور استاد کیخسرو پورناظری و دف حسین رضایینیا
💚این آلبوم به صورت رایگان منتشر شده است و انتشار آن مشکل قانونی و اخلاقی ندارد.
ذهن انسان همیشه به دنبال قیاس و مقایسه است.
در قیاس نیاز به متر و شاقول است و البته هرکسی را با کس دیگر نمیشود قیاس کرد
اگر متر و معیار، محمدرضا شجریان باشد، نه همایون بلکه بزرگتر از همایون هم پیشاپیش بازنده است.
همایون را باید با همایون و کارهای خودش مقایسه کرد.
اگر همایون را در این آلبوم با همایونِ خورشید آرزو و نقش خیال و ناشکیبا و سیمرغ قیاس کنیم، شدیدا بازنده است؛ اما اگر با دو سه آلبوم اخیر مخصوصا آلبوم «گاه فراموشی» (که به خاطر آهنگسازش لکۀ سیاه دوران کاری همایون است) قیاس کنیم با تفاوت بسیار برنده است.
بالاخره این موسیقی هم خوب است و خواهان دارد چون موسیقی هم سلیقهای است؛ گروهی این، گروهی آن پسندند. فکر کنم میشود حداقل یک بار کامل گوش کرد برخلاف «گاهِ فراموشی» که یک دقیقه هم نمیشد گوش کرد چون آقای خلعتبری مثل خیلی کسان دیگر از نام خانوادۀ همایون برای معروفیت خودش و شعرهای ..... خودش استفاده کرد.
از بندۀ گوهرناشناس به خودم و دوستانم نصیحت: اگر دنبال آواز هستیم شجریان بزرگ برای یک عمر برایمان آثار ارزشمند به جا گذاشته است. از همایون آواز در نمیآید. منتظر نباشیم. نه این که نمیتواند، خیر. همایون نشان داده اگر سراغ آواز برود هنوز کسی در بین آوازخوانان هماوردش نیست و همگی چه از نظر تکنیک چه از نظر قدرت آوازخوانی با فاصلۀ بسیار از او عقب میمانند؛ بلکه نمیخواهد و این نخواستن هم اختیار شخصی اوست.
شاید هم مقصر شجریانِ بزرگ باشد که سطح سلیقۀ مخاطبان را چنان بالا برده است که به هر کاری حتی همکاری همایون با استاد بزرگی چون کیخسرو پورناظری قانع نمیشوند.
روانش شاد؛ دست ما را گرفت و در موسیقی آوازی به جایی برد که سیمرغ را از آنجا گذر نیست. یادش نسیم گلشن جانمان باد.
به بارگاه تو چون باد را نباشد بار
کی اتفاق مجال سلام ما افتد
ز خاک کوی تو هر گه که دم زند حافظ
نسیم گلشن جان در مشام ما افتد
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
💚این آلبوم به صورت رایگان منتشر شده است و انتشار آن مشکل قانونی و اخلاقی ندارد.
ذهن انسان همیشه به دنبال قیاس و مقایسه است.
در قیاس نیاز به متر و شاقول است و البته هرکسی را با کس دیگر نمیشود قیاس کرد
اگر متر و معیار، محمدرضا شجریان باشد، نه همایون بلکه بزرگتر از همایون هم پیشاپیش بازنده است.
همایون را باید با همایون و کارهای خودش مقایسه کرد.
اگر همایون را در این آلبوم با همایونِ خورشید آرزو و نقش خیال و ناشکیبا و سیمرغ قیاس کنیم، شدیدا بازنده است؛ اما اگر با دو سه آلبوم اخیر مخصوصا آلبوم «گاه فراموشی» (که به خاطر آهنگسازش لکۀ سیاه دوران کاری همایون است) قیاس کنیم با تفاوت بسیار برنده است.
بالاخره این موسیقی هم خوب است و خواهان دارد چون موسیقی هم سلیقهای است؛ گروهی این، گروهی آن پسندند. فکر کنم میشود حداقل یک بار کامل گوش کرد برخلاف «گاهِ فراموشی» که یک دقیقه هم نمیشد گوش کرد چون آقای خلعتبری مثل خیلی کسان دیگر از نام خانوادۀ همایون برای معروفیت خودش و شعرهای ..... خودش استفاده کرد.
از بندۀ گوهرناشناس به خودم و دوستانم نصیحت: اگر دنبال آواز هستیم شجریان بزرگ برای یک عمر برایمان آثار ارزشمند به جا گذاشته است. از همایون آواز در نمیآید. منتظر نباشیم. نه این که نمیتواند، خیر. همایون نشان داده اگر سراغ آواز برود هنوز کسی در بین آوازخوانان هماوردش نیست و همگی چه از نظر تکنیک چه از نظر قدرت آوازخوانی با فاصلۀ بسیار از او عقب میمانند؛ بلکه نمیخواهد و این نخواستن هم اختیار شخصی اوست.
شاید هم مقصر شجریانِ بزرگ باشد که سطح سلیقۀ مخاطبان را چنان بالا برده است که به هر کاری حتی همکاری همایون با استاد بزرگی چون کیخسرو پورناظری قانع نمیشوند.
روانش شاد؛ دست ما را گرفت و در موسیقی آوازی به جایی برد که سیمرغ را از آنجا گذر نیست. یادش نسیم گلشن جانمان باد.
به بارگاه تو چون باد را نباشد بار
کی اتفاق مجال سلام ما افتد
ز خاک کوی تو هر گه که دم زند حافظ
نسیم گلشن جان در مشام ما افتد
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤9👏5👍1
در آغاز پاییز با وزش نسیم مهر و مهربانی هدیه ای به موسیقی و هنر ایران تقدیم شد که موسیقیِ آوازی را به اوج و قلهای رساند که به قول آقای محمد اصفهانی: «شجریان واقعا کرکرۀ آوازو کشید پایین یه قفل هم زد بهش؛ گفت حالا یکی بیاد وا کنه ببینیم چیکار میکنین»
سخن گفتن از بزرگانی چون شجریان تنها گفتنِ دانستههای خودمان است نه وصف شخصیت و هنر ایشان.
در بزرگی و خودساختگی شجریان فقط همین نقل کافی است تا بدانیم چه اندازه تلاش و مرارت داشته است تا بتواند جایگاه خودش را پیدا کند و سپس با سرعتی بسیار از همۀ اساتید مطرح آواز جلوتر حرکت کند:
در زمانی که در برنامۀ گلها فقط اساتید طراز اول موسیقی حق خواندن داشتند، جوانی که مدیر دبستان یکی از روستاهای قوچان بود با اصرار دوستش به تهران میآید. حدود یک ماه در تهران میمانند و به رادیو مراجعه میکنند ولی کسی تحویلشان نمیگیرد چون میدانستند جوان شهرستانیِ استاد ندیده فقط دردسرساز است و نمیتواند در حد و اندازههای برنامۀ گلها کار کند.
پس از کش و قوسهای فراوان و پس زدن ایشان توسط مسؤولین رادیو، بالاخره پیرنیا مدیر برنامۀ گلها کاری از شجریان را میشنود. روی آن کاست مینویسد: برگ سبز شماره 216 سیاوش بیدکانی. این اثر در 15 آذر 1346 از رادیو پخش میشود که در مایۀ افشاری است و از آن روز شنوندگان برنامۀ گلها هر روز منتظر نوبت آواز این جوان بینام و نشان میشوند.
فکر کنم توجه عمیق به همین موضوع مشخص میکند شجریان بدون استاد چه راه سختی را پیموده بوده است خصوصا که باید تلاش میکرد تا پدر که شخصی شدیدا مذهبی بود نفهمد که پسرش که در بین فرزندانش دردانۀ پدر بود وارد وادی موسیقی شده است؛ به همین خاطر تا سالهای طولانی با نام سیاوش بیدکانی اجرا مینمود.
بعدها آشنایی با استاد احمد عبادی و نورعلی خان برومند و عبدالله خان دوامی و غلامرضا دادبه (جانسوز) و بهره گیری از محضر این بزرگان، شجریان را به جایی رساند که به قول استاد برومند «همۀ اساتید را در جیبش گذاشت.»
در آینده جریان جالب و عجیب ارتباط با استاد عبدالله خان دوامی را تقدیم خواهم کرد که بسیار شنیدنی است.
صحبتهای محمد اصفهانی:
ایشون بزرگترین خدمتی که کرد که بعید میدونم دیگه کسی بتونه در این مقیاس و در این حد و در این ارتفاع چنین خدمتی به همنوعان خودش بکنه در سرا سر جهان اینه که حافظ و سعدی را برد تو خونۀ مردم. بنده خودم خیلی از اشعار حافظ و سعدی که حفظم به خاطر آواز آقای شجریان است. خدا یه چیزی بهش داده بود که یونیکه یعنی دیگه تکرار نمیشه. محمد رضا شجریان یک صدای تکرارناپذیر تاریخ موسیقی ایران بالاخص، و به طور عمومی تاریخ موسیقی جهانه که از برجستگان این عرصه هست. هر کس به زبانی صفت حمد تو گوید بلبل به غزلخوانی و قمری به ترانه. این آقای شجریان هم بلبل است. تمام زندگیش غزل خوند بهترین غزلها رو هم خوند.
تولد استاد مهر و عشق و آواز بر دوستداران هنر گرانسنگ موسیقی ایران فرخنده باد.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
سخن گفتن از بزرگانی چون شجریان تنها گفتنِ دانستههای خودمان است نه وصف شخصیت و هنر ایشان.
در بزرگی و خودساختگی شجریان فقط همین نقل کافی است تا بدانیم چه اندازه تلاش و مرارت داشته است تا بتواند جایگاه خودش را پیدا کند و سپس با سرعتی بسیار از همۀ اساتید مطرح آواز جلوتر حرکت کند:
در زمانی که در برنامۀ گلها فقط اساتید طراز اول موسیقی حق خواندن داشتند، جوانی که مدیر دبستان یکی از روستاهای قوچان بود با اصرار دوستش به تهران میآید. حدود یک ماه در تهران میمانند و به رادیو مراجعه میکنند ولی کسی تحویلشان نمیگیرد چون میدانستند جوان شهرستانیِ استاد ندیده فقط دردسرساز است و نمیتواند در حد و اندازههای برنامۀ گلها کار کند.
پس از کش و قوسهای فراوان و پس زدن ایشان توسط مسؤولین رادیو، بالاخره پیرنیا مدیر برنامۀ گلها کاری از شجریان را میشنود. روی آن کاست مینویسد: برگ سبز شماره 216 سیاوش بیدکانی. این اثر در 15 آذر 1346 از رادیو پخش میشود که در مایۀ افشاری است و از آن روز شنوندگان برنامۀ گلها هر روز منتظر نوبت آواز این جوان بینام و نشان میشوند.
فکر کنم توجه عمیق به همین موضوع مشخص میکند شجریان بدون استاد چه راه سختی را پیموده بوده است خصوصا که باید تلاش میکرد تا پدر که شخصی شدیدا مذهبی بود نفهمد که پسرش که در بین فرزندانش دردانۀ پدر بود وارد وادی موسیقی شده است؛ به همین خاطر تا سالهای طولانی با نام سیاوش بیدکانی اجرا مینمود.
بعدها آشنایی با استاد احمد عبادی و نورعلی خان برومند و عبدالله خان دوامی و غلامرضا دادبه (جانسوز) و بهره گیری از محضر این بزرگان، شجریان را به جایی رساند که به قول استاد برومند «همۀ اساتید را در جیبش گذاشت.»
در آینده جریان جالب و عجیب ارتباط با استاد عبدالله خان دوامی را تقدیم خواهم کرد که بسیار شنیدنی است.
صحبتهای محمد اصفهانی:
ایشون بزرگترین خدمتی که کرد که بعید میدونم دیگه کسی بتونه در این مقیاس و در این حد و در این ارتفاع چنین خدمتی به همنوعان خودش بکنه در سرا سر جهان اینه که حافظ و سعدی را برد تو خونۀ مردم. بنده خودم خیلی از اشعار حافظ و سعدی که حفظم به خاطر آواز آقای شجریان است. خدا یه چیزی بهش داده بود که یونیکه یعنی دیگه تکرار نمیشه. محمد رضا شجریان یک صدای تکرارناپذیر تاریخ موسیقی ایران بالاخص، و به طور عمومی تاریخ موسیقی جهانه که از برجستگان این عرصه هست. هر کس به زبانی صفت حمد تو گوید بلبل به غزلخوانی و قمری به ترانه. این آقای شجریان هم بلبل است. تمام زندگیش غزل خوند بهترین غزلها رو هم خوند.
تولد استاد مهر و عشق و آواز بر دوستداران هنر گرانسنگ موسیقی ایران فرخنده باد.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤15👏5
مقدمه چاووشی
استاد ناظری
دو آواز از دو استاد بر غزل عطار
یکی در سه گاه و یکی در بیات ترک
آواز استاد شجریان (اینجا)
آواز بیات ترک
استاد شهرام #ناظری و استاد جلال ذوالفنون
آلبوم: گل صد برگ
غزل: عطار (عزم آن دارم که امشب نیم مست)
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
یکی در سه گاه و یکی در بیات ترک
آواز استاد شجریان (اینجا)
آواز بیات ترک
استاد شهرام #ناظری و استاد جلال ذوالفنون
آلبوم: گل صد برگ
غزل: عطار (عزم آن دارم که امشب نیم مست)
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤8👍2
آواز سه گاه
استاد شجریان
دو آواز از دو استاد بر غزل عطار
یکی در سه گاه و یکی در بیات ترک
آواز استاد ناظری (اینجا)
آواز سه گاه
استاد محمدرضا #شجریان – استاد محمدرضا #لطفی و گروه شیدا
جشن هنر توس (آلبوم جانِ جان)
غزل: عطار (عزم آن دارم که امشب مستِ مست)
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
یکی در سه گاه و یکی در بیات ترک
آواز استاد ناظری (اینجا)
آواز سه گاه
استاد محمدرضا #شجریان – استاد محمدرضا #لطفی و گروه شیدا
جشن هنر توس (آلبوم جانِ جان)
غزل: عطار (عزم آن دارم که امشب مستِ مست)
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤9👍2
کتاب «مهمانی خرگوشها» مربوط به خاطرهای که در پست بعدی میآید. سال 1353
👇🏻👇🏻👇🏻
https://t.me/ShekarestaneParsi/525
👇🏻👇🏻👇🏻
https://t.me/ShekarestaneParsi/525
👏2❤1