#خاطرات_من 9️⃣2️⃣ (سال دوم ابتدایی 1353)
با ضربه زدن بر روی قسمتهای آبیرنگ به مطلب مورد نظر، هدایت میشوید.
برای دسترسی به 28 قسمتِ پیشین، هشتگ #خاطرات_من را لمس کنید. یا (اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا- اینجا - اینجا- اینجا- اینجا - اینجا -اینجا- اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا) را ضربه بزنید.
در یکی از روزها خانم معلم گفت یک جایزه پیش من داری. تاکنون جایزهای نگرفته بودم و نمیدانستم جایزه چیست ولی میدانستم چیز خوبی است به خاطر یک موفقیت.
یک روز جایزه را برایم آورد و در سر کلاس با تشویق دانشموزان آن را تحویلم داد. یک کتاب شیک و زیبا و نقاشی شده به نام «مهمانی خرگوشها». حس و حال خودم را موقع گرفتن جایزه نمیتوانم وصف کنم اما هرچه بود انگار تمام دنیا مال من شده بود. بچهها هرچند نوعا با کتاب میانهای نداشتند اما با حسرت به جایزه نگاه میکردند. مهم؛ توجه خانم معلم بود نه نوع جایزه.
با اشتیاق تمام منتظر بودم که ظهر بشود، مدرسه تعطیل شود و با جایزه به خانه بروم.
وقتی به خانه رسیدم و جایزه را به خانواده نشان دادم همگی خوشحال شدند. کتاب دست به دست میگشت و هر کدام از برادران یا خواهرم میخواستند زودتر کتاب را بخوانند. کوچکترها هم با اشتیاق، عکسهای زیبای کتاب را نگاه میکردند.
یک روز خانم معلم گفت دیشب در خانه عمویم حرف از درس و دانشآموزان درسخوان بود. قرار است پسرِ دختر عمویم از شهر به مدرسه ما بیاید. پسری بسیار باهوش و درسخوان است. در جلسه خانوادگی گفته شد که او بهترین دانشآموز مدرسه و روستا خواهد شد اما من گفتهام یک دانشآموز دارم به نام عباسی پسر فلانی؛ حتما او در این رقابت جلو خواهد افتاد. سپس خانم معلم اضافه کرد باید تلاش کنی تا حرف من روی زمین نماند.
برایم سخت بود که تصور کنم بتوانم با یک دانشآموز شهری رقابت کنم آن هم دانشآموزی از یک خانواده خیلی مرفه و ثروتمند. حکماً در شهر بودن و پول داشتن باعث میشود که انسان خیلی عقلش بیشتر کار کند و در روستا بودن باعث خنگی میشود وگرنه مولانا نمیفرمود:
دِه مرو دِه مرد را احمق کند
عقل را بی نور و بی رونق کند
تصور میکردیم بچهپولدارهای مدرسه که درسشان بسیار ضعیف است حتما دلیلش این است که در روستا هستند وگرنه آدم پولدار که خرفت نمیشود!
با این وجود تکلیف ما که اصلا ساکن دِه بودیم روشن بود؛ از طرفی نمیشد حرف خانم معلم را نادیده گرفت.
یک هفتهای گذشت. دقیقا به درس «ننهسرما» رسیده بودیم که آن دانشآموز به مدرسۀ ما آمد. پسری محکم، ورزیده، از نظر جثه از من بزرگتر، خوشتیپ، تر و تمیز و پوستش هم مثل ما از سرما تَرَک تَرَک نشده بود.
در مدرسهای که درس میخوانده دو سه درس از ما جلوتر بودند و در این ماراتن کمی پیشتر از من قرار میگرفت. تمام توانم را جمع کردم تا در این رقابت عقب نمانم و پس از دو سه هفته خانم معلم در صحبتی که در جمع خانواده کرده بود سرافراز شد.
در همین سال خانم معلم با آقای عباسی که مدیر مدرسۀ حکیمنظامی بود ازدواج کردند.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
با ضربه زدن بر روی قسمتهای آبیرنگ به مطلب مورد نظر، هدایت میشوید.
برای دسترسی به 28 قسمتِ پیشین، هشتگ #خاطرات_من را لمس کنید. یا (اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا- اینجا - اینجا- اینجا- اینجا - اینجا -اینجا- اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا) را ضربه بزنید.
در یکی از روزها خانم معلم گفت یک جایزه پیش من داری. تاکنون جایزهای نگرفته بودم و نمیدانستم جایزه چیست ولی میدانستم چیز خوبی است به خاطر یک موفقیت.
یک روز جایزه را برایم آورد و در سر کلاس با تشویق دانشموزان آن را تحویلم داد. یک کتاب شیک و زیبا و نقاشی شده به نام «مهمانی خرگوشها». حس و حال خودم را موقع گرفتن جایزه نمیتوانم وصف کنم اما هرچه بود انگار تمام دنیا مال من شده بود. بچهها هرچند نوعا با کتاب میانهای نداشتند اما با حسرت به جایزه نگاه میکردند. مهم؛ توجه خانم معلم بود نه نوع جایزه.
با اشتیاق تمام منتظر بودم که ظهر بشود، مدرسه تعطیل شود و با جایزه به خانه بروم.
وقتی به خانه رسیدم و جایزه را به خانواده نشان دادم همگی خوشحال شدند. کتاب دست به دست میگشت و هر کدام از برادران یا خواهرم میخواستند زودتر کتاب را بخوانند. کوچکترها هم با اشتیاق، عکسهای زیبای کتاب را نگاه میکردند.
یک روز خانم معلم گفت دیشب در خانه عمویم حرف از درس و دانشآموزان درسخوان بود. قرار است پسرِ دختر عمویم از شهر به مدرسه ما بیاید. پسری بسیار باهوش و درسخوان است. در جلسه خانوادگی گفته شد که او بهترین دانشآموز مدرسه و روستا خواهد شد اما من گفتهام یک دانشآموز دارم به نام عباسی پسر فلانی؛ حتما او در این رقابت جلو خواهد افتاد. سپس خانم معلم اضافه کرد باید تلاش کنی تا حرف من روی زمین نماند.
برایم سخت بود که تصور کنم بتوانم با یک دانشآموز شهری رقابت کنم آن هم دانشآموزی از یک خانواده خیلی مرفه و ثروتمند. حکماً در شهر بودن و پول داشتن باعث میشود که انسان خیلی عقلش بیشتر کار کند و در روستا بودن باعث خنگی میشود وگرنه مولانا نمیفرمود:
دِه مرو دِه مرد را احمق کند
عقل را بی نور و بی رونق کند
تصور میکردیم بچهپولدارهای مدرسه که درسشان بسیار ضعیف است حتما دلیلش این است که در روستا هستند وگرنه آدم پولدار که خرفت نمیشود!
با این وجود تکلیف ما که اصلا ساکن دِه بودیم روشن بود؛ از طرفی نمیشد حرف خانم معلم را نادیده گرفت.
یک هفتهای گذشت. دقیقا به درس «ننهسرما» رسیده بودیم که آن دانشآموز به مدرسۀ ما آمد. پسری محکم، ورزیده، از نظر جثه از من بزرگتر، خوشتیپ، تر و تمیز و پوستش هم مثل ما از سرما تَرَک تَرَک نشده بود.
در مدرسهای که درس میخوانده دو سه درس از ما جلوتر بودند و در این ماراتن کمی پیشتر از من قرار میگرفت. تمام توانم را جمع کردم تا در این رقابت عقب نمانم و پس از دو سه هفته خانم معلم در صحبتی که در جمع خانواده کرده بود سرافراز شد.
در همین سال خانم معلم با آقای عباسی که مدیر مدرسۀ حکیمنظامی بود ازدواج کردند.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤13👏2👍1🥰1
جهان پیر است و بیبنیاد از این فرهادکش فریاد
که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم
هرگاه تصمیم گرفتم در بارۀ سعدی و شجریان بنویسم دیدم ناتوانتر از آن هستم که از عهدۀ چنین کاری بربیایم؛ فقط سوز دلی است و به قولی شِقْشِقهای است که «هَدَرَتْ ثُمَّ قَرَّت»
چهار سال گذشت. نه؛ که عمری بر عاشقان دلدادۀ آن هنرمند هنرشناس گذشت. کاملا اتفاقی با او آشنا شدم. اصلا اهل هنر نبودم اما گرداب صدایش که از ماورای عالم خاکی میآمد این خس بی سر و پا را در دریای وجود خودش غرق کرد.
من خس بی سر و پایم که به موج افتادم
او که می رفت مرا هم به دل دریا برد
هرچه بیشتر گذشت و بیشتر به صدایش گوش کردم و صحبتهایش را خواندم و شنیدم بیشتر اسیر وجود جامع آن مرد بزرگ شدم. همیشه آرزو داشتم که مباد روزی که من باشم و او نباشد و این آرزوی قلبی من بود. مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم
اما آن اتفاق شوم افتاد. در 17 مهر 1399 در میان بهت و ناباوری دوستانش که هنوز رفتنش را باور ندارند از میان ما پر کشید و رفت. گلی که هیچ گل دیگری بو و لطافتش را ندارد.
زبان خامه ندارد سر بیان فراق
وگرنه شرح دهم با تو داستان فراق
اگر به دست من افتد فراق را بکشم
که روز هجر سیه باد و خان و مان فراق
البته که او نرفته است. او نمرده است چون دلش زنده به عشق بود؛ این را لسان الغیب فرموده است:
هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق
آتش یاد آن عزیز سفر کرده همیشه در دلهای عاشقان هنر و انسانیت، فروزان باد.
کنون چه چاره که در بحر غم به گردابی
فتاد زورق صبرم ز بادبان فراق
بسی نماند که کشتی عمر غرقه شود
ز موج شوق تو در بحر بیکران فراق
رفیق خیل خیالیم و همنشین شکیب
قرین آتش هجران و هم قِران فراق
شجریان زیبا زیست و زیبایی را به همه نشان داد و بی حسرت از جهان رفت چون شهید عشق بود:
بیحسرت از جهان نرود هیچکس به در
إِلّا شهیدِ عشق به تیر از کمانِ دوست
فایل صوتی که در پست بعدی می آورم با عنوان «کاش صدام ندونه خانۀ شجریان کجاست.» پارهای از رمان قصه راحیل با صدای نازنین آیگانی است که به زیبایی، خسارت نبود شجریان را بیان میکند که البته مربوط به سال ها قبل از رفتن استاد است. حتما این فایل صوتی را با دقت گوش کنید.
لینک فایل صوتی:
https://t.me/ShekarestaneParsi/527
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم
هرگاه تصمیم گرفتم در بارۀ سعدی و شجریان بنویسم دیدم ناتوانتر از آن هستم که از عهدۀ چنین کاری بربیایم؛ فقط سوز دلی است و به قولی شِقْشِقهای است که «هَدَرَتْ ثُمَّ قَرَّت»
چهار سال گذشت. نه؛ که عمری بر عاشقان دلدادۀ آن هنرمند هنرشناس گذشت. کاملا اتفاقی با او آشنا شدم. اصلا اهل هنر نبودم اما گرداب صدایش که از ماورای عالم خاکی میآمد این خس بی سر و پا را در دریای وجود خودش غرق کرد.
من خس بی سر و پایم که به موج افتادم
او که می رفت مرا هم به دل دریا برد
هرچه بیشتر گذشت و بیشتر به صدایش گوش کردم و صحبتهایش را خواندم و شنیدم بیشتر اسیر وجود جامع آن مرد بزرگ شدم. همیشه آرزو داشتم که مباد روزی که من باشم و او نباشد و این آرزوی قلبی من بود. مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم
اما آن اتفاق شوم افتاد. در 17 مهر 1399 در میان بهت و ناباوری دوستانش که هنوز رفتنش را باور ندارند از میان ما پر کشید و رفت. گلی که هیچ گل دیگری بو و لطافتش را ندارد.
زبان خامه ندارد سر بیان فراق
وگرنه شرح دهم با تو داستان فراق
اگر به دست من افتد فراق را بکشم
که روز هجر سیه باد و خان و مان فراق
البته که او نرفته است. او نمرده است چون دلش زنده به عشق بود؛ این را لسان الغیب فرموده است:
هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق
آتش یاد آن عزیز سفر کرده همیشه در دلهای عاشقان هنر و انسانیت، فروزان باد.
کنون چه چاره که در بحر غم به گردابی
فتاد زورق صبرم ز بادبان فراق
بسی نماند که کشتی عمر غرقه شود
ز موج شوق تو در بحر بیکران فراق
رفیق خیل خیالیم و همنشین شکیب
قرین آتش هجران و هم قِران فراق
شجریان زیبا زیست و زیبایی را به همه نشان داد و بی حسرت از جهان رفت چون شهید عشق بود:
بیحسرت از جهان نرود هیچکس به در
إِلّا شهیدِ عشق به تیر از کمانِ دوست
فایل صوتی که در پست بعدی می آورم با عنوان «کاش صدام ندونه خانۀ شجریان کجاست.» پارهای از رمان قصه راحیل با صدای نازنین آیگانی است که به زیبایی، خسارت نبود شجریان را بیان میکند که البته مربوط به سال ها قبل از رفتن استاد است. حتما این فایل صوتی را با دقت گوش کنید.
لینک فایل صوتی:
https://t.me/ShekarestaneParsi/527
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤7😢2👍1
کاش صدام ندونه خونه شجریان کجاست
نازنین آیگانی
پارهای از رمان قصه راحیل با صدای نازنین آیگانی و در پایان یک بیت از غزل سایه از آلبوم «به یاد عارف»
نه لب گشايدم از گل، نه دل کشد به نبيد
چه بینشاط بهاری که بی رخ تو رسيد
کاش صدّام نداند خانۀ شجریان کجاست!
اگر شجریان بمیرد چه؟ اگر یکی از این موشکها بیفتد روی خانه شجریان بمیرد چه؟ چه می شود؟ فکر میکنم روزی که شجریان بمیرد فاتحۀ یک چیزی در اینجا خوانده میشود.....
ادامهاش را گوش کنید.
این دلنوشته را هم ملاحظه بفرمایید در لینک زیر:
https://t.me/ShekarestaneParsi/526
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
نه لب گشايدم از گل، نه دل کشد به نبيد
چه بینشاط بهاری که بی رخ تو رسيد
کاش صدّام نداند خانۀ شجریان کجاست!
اگر شجریان بمیرد چه؟ اگر یکی از این موشکها بیفتد روی خانه شجریان بمیرد چه؟ چه می شود؟ فکر میکنم روزی که شجریان بمیرد فاتحۀ یک چیزی در اینجا خوانده میشود.....
ادامهاش را گوش کنید.
این دلنوشته را هم ملاحظه بفرمایید در لینک زیر:
https://t.me/ShekarestaneParsi/526
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤12🥰1
شِکّرستان پارسی
Photo
امروز 20 مهرماه، روز بزرگداشت حافظ است. توقع است در چنین هنگامی، به معرفی شخصیت حافظ آنطور که بوده است و تاریخ و زمانۀ آن مرد بزرگ پرداخته شود. بدانیم حافظ که بود؟ چه افکاری داشت؟ چه هدفی داشت؟ با چه کسانی و چه افکاری سر ناسازگاری داشت؟ چون حافظ یک شخص کاملا جدی و مبارز بود بر خلاف آن که تصور میشود که حافظ فقط در گوشهای مینشست و فارغ از قیل و قال زمانه، فقط کوزۀ دُردی به دست داشت یا با فرشتگان دست در گریبان بود.
و این برنمیآید جز از ادیبان توانا و کسانی که عمری در دیوان حافظ غرق بودهاند.
کسانی که این روزها در خیابانهای شیراز عبور میکنند با بنرهای متعددی روبرو میشوند که به مناسبت بزرگداشت حافظ برپا شده است و نوید یک جلسه به تاریخ 20 مهر در آرامگاه حافظ را میدهد.
شاید بسیاری از افراد که با افکار حافظ آشنا نیستند به راحتی از کنار آن بگذرند اما کسانی که با حافظ آشنا هستند میدانند که حافظ با چه تیپ افرادی سر جنگ داشت. تقریبا همین تیپ افرادی که قرار است برای حافظ مراسم بگیرند.
وقتی بنرها را دیدم گفتم حافظ چرا در وطن خویش هم غریب شدهای؟ تو را هم تصرف کردند؟ دست بردار از این در وطن خویش غریب!
خلاصه این که کسانی باید در باره حافظ سخن بگویند که اولا حافظ را میشناسند و ثانیا با مشی و منش حافظ توافق دو طرفه دارند یعنی حافظ هم آنها را رد نکرده باشد. مقام حافظ والاتر از این افراد و انجمنهای آنهاست که خود فرمود:
من این مقام به دنیا و آخرت ندهم
اگر چه در پیام افتند هر دم انجمنی
و خطاب به زاهدان ملامتگوی متظاهر میفرمود:
بیا که رونق این کارخانه کم نشود
به زهد همچو تویی یا به فسق همچو منی
زمانۀ عجیبی است همچون زمانه خود حافظ و بادهای ویرانگری که بر بوستان فرهنگ و ادب ایران میوزد:
ببین در آینۀ جام، نقشبندی غیب
که کس به یاد ندارد چنین عجب زَمَنی
از این سموم که بر طرف بوستان بگذشت
عجب که بوی گلی هست و رنگ نسترنی
به صبر کوش تو ای دل که حق رها نکند
چنین عزیز نگینی به دست اهرمنی
حافظجان؛ از زبان اخوان این چند جمله را تقدیمت میکنم:
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی، جایی؟
در اجاقی طمع شعله نمیبندم، خردک شرری هست هنوز؟
قاصدک!
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم میگریند.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
و این برنمیآید جز از ادیبان توانا و کسانی که عمری در دیوان حافظ غرق بودهاند.
کسانی که این روزها در خیابانهای شیراز عبور میکنند با بنرهای متعددی روبرو میشوند که به مناسبت بزرگداشت حافظ برپا شده است و نوید یک جلسه به تاریخ 20 مهر در آرامگاه حافظ را میدهد.
شاید بسیاری از افراد که با افکار حافظ آشنا نیستند به راحتی از کنار آن بگذرند اما کسانی که با حافظ آشنا هستند میدانند که حافظ با چه تیپ افرادی سر جنگ داشت. تقریبا همین تیپ افرادی که قرار است برای حافظ مراسم بگیرند.
وقتی بنرها را دیدم گفتم حافظ چرا در وطن خویش هم غریب شدهای؟ تو را هم تصرف کردند؟ دست بردار از این در وطن خویش غریب!
خلاصه این که کسانی باید در باره حافظ سخن بگویند که اولا حافظ را میشناسند و ثانیا با مشی و منش حافظ توافق دو طرفه دارند یعنی حافظ هم آنها را رد نکرده باشد. مقام حافظ والاتر از این افراد و انجمنهای آنهاست که خود فرمود:
من این مقام به دنیا و آخرت ندهم
اگر چه در پیام افتند هر دم انجمنی
و خطاب به زاهدان ملامتگوی متظاهر میفرمود:
بیا که رونق این کارخانه کم نشود
به زهد همچو تویی یا به فسق همچو منی
زمانۀ عجیبی است همچون زمانه خود حافظ و بادهای ویرانگری که بر بوستان فرهنگ و ادب ایران میوزد:
ببین در آینۀ جام، نقشبندی غیب
که کس به یاد ندارد چنین عجب زَمَنی
از این سموم که بر طرف بوستان بگذشت
عجب که بوی گلی هست و رنگ نسترنی
به صبر کوش تو ای دل که حق رها نکند
چنین عزیز نگینی به دست اهرمنی
حافظجان؛ از زبان اخوان این چند جمله را تقدیمت میکنم:
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی، جایی؟
در اجاقی طمع شعله نمیبندم، خردک شرری هست هنوز؟
قاصدک!
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم میگریند.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤11👍4👏2
19 مهرماه زادروز استاد محمدرضا شفیعی کدکنی «سرشک» است. استاد که آرزو داریم در سلامت و بهروزی باشند از نسل آخرین بازماندگان اساتید بزرگ ادبیات و فرهنگ فارسی و استاد ممتاز دانشگاه تهران هستند.
تولد 19 مهر 1318 در روستای کَدکَن از توابع تربیت حیدریه هستند.
شعر زیبای «گل آفتابگردان» از استاد شفیعی کدکنی تقدیم به همراهان عزیز:
نفست شکفته بادا و
ترانهات شنیدم
گل آفتابگردان!
نگهت خجسته بادا و
شکفتن تو دیدم
گل آفتابگردان!
به سحر که خفته در باغ ، صنوبر و ستاره،
تو به آبها سپاری.... همه صبر و خواب خود را
و رصد کنی ز هر سو، ره آفتاب خود را
نه بنفشه داند این راز، نه بید و رازیانه
دم همتی شگرف است! تو را درین میانه!
تو همه درین تکاپو
که حضور زندگی نیست
به غیر آرزوها ....
و به راه آرزوها،
همه عمر،
جست و جوها ....
من و بویۀ رهایی،
و گرم به نوبت عمر، رهیدنی نباشد.
تو و جست و جو
وگر چند، رسیدنی نباشد.
چه دعات گویم ای گل !
تویی آن دعای خورشید! که مستجاب گشتی
شده اتحاد معشوق به عاشق از تو، رمزی
نگهی به خویشتن کن! که خود آفتاب گشتی!
کلیپی از استاد شفیعی کدکنی در بارۀ استاد شجریان رادر لینک زیر ملاحظه بفرمایید که در اوج انصاف و فروتنی سخن میگویند و مقام بزرگشان مانع نمیشود که از «نمیدانم» فراتر بروند.
https://t.me/ShekarestaneParsi/536
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
تولد 19 مهر 1318 در روستای کَدکَن از توابع تربیت حیدریه هستند.
شعر زیبای «گل آفتابگردان» از استاد شفیعی کدکنی تقدیم به همراهان عزیز:
نفست شکفته بادا و
ترانهات شنیدم
گل آفتابگردان!
نگهت خجسته بادا و
شکفتن تو دیدم
گل آفتابگردان!
به سحر که خفته در باغ ، صنوبر و ستاره،
تو به آبها سپاری.... همه صبر و خواب خود را
و رصد کنی ز هر سو، ره آفتاب خود را
نه بنفشه داند این راز، نه بید و رازیانه
دم همتی شگرف است! تو را درین میانه!
تو همه درین تکاپو
که حضور زندگی نیست
به غیر آرزوها ....
و به راه آرزوها،
همه عمر،
جست و جوها ....
من و بویۀ رهایی،
و گرم به نوبت عمر، رهیدنی نباشد.
تو و جست و جو
وگر چند، رسیدنی نباشد.
چه دعات گویم ای گل !
تویی آن دعای خورشید! که مستجاب گشتی
شده اتحاد معشوق به عاشق از تو، رمزی
نگهی به خویشتن کن! که خود آفتاب گشتی!
کلیپی از استاد شفیعی کدکنی در بارۀ استاد شجریان رادر لینک زیر ملاحظه بفرمایید که در اوج انصاف و فروتنی سخن میگویند و مقام بزرگشان مانع نمیشود که از «نمیدانم» فراتر بروند.
https://t.me/ShekarestaneParsi/536
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤5👍1🥰1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
از استاد دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی با آن سواد و فرهنگ، درباره محمدرضا شجریان میپرسند.
بهتر است پاسخ را از زبان خود استاد بشنوید.
بزرگی در فروتنی و انصاف است که در وجود استاد کدکنی یک شاخصه برتر است.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
بهتر است پاسخ را از زبان خود استاد بشنوید.
بزرگی در فروتنی و انصاف است که در وجود استاد کدکنی یک شاخصه برتر است.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤7👍3🥰1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بخشی از آواز بر غزل حافظ از استاد محمدرضا شجریان
گوشۀ قَرَچه
آلبوم بیداد
تار: استاد بیکچه خانی
توضیحی بر همین غزل را در پست بعدی ملاحظه بفرمایید (اینجا)
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
گوشۀ قَرَچه
آلبوم بیداد
تار: استاد بیکچه خانی
توضیحی بر همین غزل را در پست بعدی ملاحظه بفرمایید (اینجا)
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤8👍2
دلم رمیده شد و غافلم منِ درویش
که آن شِکاریِ سرگشته را چه آمد پیش
چو بید بر سرِ ایمانِ خویش میلرزم
که دل به دستِ کمان ابروییست کافِرکیش
حافظ
دیروز چند مورد خانمهایی را دیدم که با دوچرخه در خیابان عبور میکردند. پیش خودم گفتم آخر این دوچرخهسواری که خیلی چیز عادی است چگونه باعث میشود که ایمان برخی چون بید بلرزد و بر باد رود؟ فورا این دو غزل حافظ که در اینجا به آنها استناد میکنم به ذهنم آمد.
احتمالا وقتی حافظ از کوچۀ رندان در خیابانهای پر رمز و رازِ شهر راز عبور میکرده است تا به میخانه برود یا سری به خانۀ پیر مغان بزند یا احوالی از رفیق دیرینهاش شاه شجاع بپرسد یا برای خرید انگور خُلّار سری به بازارچه محلۀ سعدی بزند، صحنهای یا صحنههایی را دیده است که دلش رمیده شده و ایمانش دستخوشِ طوفان نگاه شده است.
شاید حافظ به کسانی که ایمانشان به مویی بسته است کنایه میزند: «این چه ایمانی است که با دیدن یک صحنه بر باد میرود و چون بید میلرزد؟»
خوشا دلی که مدام از پیِ نظر نرود
به هر دَرَش که بخوانند بیخبر نرود
مصداق این سخن حافظ کسانی هستند که دائما هشدار میدهند موی دخترکان شهر، باعث از بین رفتن ایمان مردان میشود.
دوچرخهسواری خانمها باعث از بین رفتن اعتقادات مردان میشود.
رانندگی خانمها باعث بی دینی می شود.
آخر این چه ایمانی است که هر چیزی به راحتی آن را نابود میکند؛ حتی خوردن و آشامیدن دیگران؟
ایمان و اعتقاد باید در کورۀ سختیها و صحنههای مغایر با آن اعتقاد رشد یابد و محکم و استوار شود و گرنه ایمانی که با این چیزها و خواندن کتاب، سست و ضعیف شود نبودش به از بودش. ایمانی که با خواندن یا شنیدن اعتقادات مخالف یا منتقد سست شود و از بین برود دیگر ایمان نیست بلکه تقلیدی است از نیاکان.
اگر این روزها در خیابانهای شهرهای بزرگ گشت و گذاری داشته باشید؛ صحنههایی را میبینید که تا یکی دو سال قبل تصورش هم غیرممکن بود ولی نه کسی را تهییج میکند نه ایمانی را بر باد میدهد جز از بیمارانی که حتی تصویر گرگ را هم سانسور میکنند که مبادا ....
دلا مباش چنین هرزه گَرد و هرجایی
که هیچ کار ز پیشت بدین هنر نرود
درود بر حافظ که انگار در زمانۀ ما میزیسته است هرچند مسائل جامعه امروز ما با زمان حافظ تقریبا ریشۀ مشترک دارد. قبلا در این مورد نوشتهام.
دو بیت ابتدایی را در پست قبل با آواز استاد آواز بشنوید. (اینجا)
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
که آن شِکاریِ سرگشته را چه آمد پیش
چو بید بر سرِ ایمانِ خویش میلرزم
که دل به دستِ کمان ابروییست کافِرکیش
حافظ
دیروز چند مورد خانمهایی را دیدم که با دوچرخه در خیابان عبور میکردند. پیش خودم گفتم آخر این دوچرخهسواری که خیلی چیز عادی است چگونه باعث میشود که ایمان برخی چون بید بلرزد و بر باد رود؟ فورا این دو غزل حافظ که در اینجا به آنها استناد میکنم به ذهنم آمد.
احتمالا وقتی حافظ از کوچۀ رندان در خیابانهای پر رمز و رازِ شهر راز عبور میکرده است تا به میخانه برود یا سری به خانۀ پیر مغان بزند یا احوالی از رفیق دیرینهاش شاه شجاع بپرسد یا برای خرید انگور خُلّار سری به بازارچه محلۀ سعدی بزند، صحنهای یا صحنههایی را دیده است که دلش رمیده شده و ایمانش دستخوشِ طوفان نگاه شده است.
شاید حافظ به کسانی که ایمانشان به مویی بسته است کنایه میزند: «این چه ایمانی است که با دیدن یک صحنه بر باد میرود و چون بید میلرزد؟»
خوشا دلی که مدام از پیِ نظر نرود
به هر دَرَش که بخوانند بیخبر نرود
مصداق این سخن حافظ کسانی هستند که دائما هشدار میدهند موی دخترکان شهر، باعث از بین رفتن ایمان مردان میشود.
دوچرخهسواری خانمها باعث از بین رفتن اعتقادات مردان میشود.
رانندگی خانمها باعث بی دینی می شود.
آخر این چه ایمانی است که هر چیزی به راحتی آن را نابود میکند؛ حتی خوردن و آشامیدن دیگران؟
ایمان و اعتقاد باید در کورۀ سختیها و صحنههای مغایر با آن اعتقاد رشد یابد و محکم و استوار شود و گرنه ایمانی که با این چیزها و خواندن کتاب، سست و ضعیف شود نبودش به از بودش. ایمانی که با خواندن یا شنیدن اعتقادات مخالف یا منتقد سست شود و از بین برود دیگر ایمان نیست بلکه تقلیدی است از نیاکان.
اگر این روزها در خیابانهای شهرهای بزرگ گشت و گذاری داشته باشید؛ صحنههایی را میبینید که تا یکی دو سال قبل تصورش هم غیرممکن بود ولی نه کسی را تهییج میکند نه ایمانی را بر باد میدهد جز از بیمارانی که حتی تصویر گرگ را هم سانسور میکنند که مبادا ....
دلا مباش چنین هرزه گَرد و هرجایی
که هیچ کار ز پیشت بدین هنر نرود
درود بر حافظ که انگار در زمانۀ ما میزیسته است هرچند مسائل جامعه امروز ما با زمان حافظ تقریبا ریشۀ مشترک دارد. قبلا در این مورد نوشتهام.
دو بیت ابتدایی را در پست قبل با آواز استاد آواز بشنوید. (اینجا)
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
👍8❤6👏3
یک ضرب المثل خانوادگی: «کوپن برنج»
نمیدانم گاهی شده است که بیپولی سخت فشار آورده باشد و درمانده شده باشید و هیچ راهی برای یافتن مقداری پول پیدا نکنید؛ ناگهان در زیر فرش یا داخل جیب لباسی که مدتی استفاده نکردهاید یا داخل کمد و تاقچه و ... یک باره چشمتان به مبلغ قابل توجهی بخورد؟
حُکما برایتان پیش آمده است؛ مخصوصا قدیم که اسکناس در دست مردم بود. حتما شده است که در آغاز پاییز سراغ لباس گرم بروید و داخل جیب کاپشن یک پول قابل توجه بیابید. برای من که چندبار پیش آمده است.
اما این جریان، یافتن پول نیست. با هم جریان را مرور کنیم.
دوستی دارم که مدیر چاپ کتابهایم است. این قدر برایش حکایت و متل از زادگاهم، شِشده گفتهام که ذهنش کاملا ششدهی شده است. هرگاه اتفاقی میافتد؛ فقط کافی است به کلمهای اشاره کنم؛ مثلا بگویم «جمالی»؛ فورا متوجه میشود که کتاب تمام شده و گیر افتادم و باید زودتر خبر میدادم. گاهی که آمار نمیخواند و به نظر میرسد مقداری کتاب از آمار چاپ شده کسر داریم؛ به ایشان پیام میدهم که به وقت فضیلت کوپنها نزدیک شدهایم و ایشان هم میداند منظورم چیست و برای یافتن کسری وارد عمل میشود و البته ابتدا پیشنهاد میکند که داخل جیبهایم را بگردم. همین دو سه شب پیش این مشکل پیش آمد و به ایشان پیام دادم که به وقت فضیلت کوپنها رسیدهایم؛ سپس تصمیم گرفتم ماجرای «کوپن برنج» را برای شما هم بنویسم.
در سالهای آخر دهۀ 60 من و البته تا حدودی برادرم و چند نفر از اهالی با بخشدار روستایمان یک تضاد و اختلاف داشتیم (که نهایتا هم موفق شدیم حکم عزل وی را بگیریم.) این جناب برای این که کمی دل ما را نرم کند به مرحوم پدرم پیشنهاد کرد که بخشی از سهمیۀ برنج کوپنی را تحویل بگیرد و توزیع کند. هرچند این کار در رفتار و اختلاف ما اثر نداشت.
پدر که تصور نمیکرد یک مقام حکومتی حقه باز باشد (مخصوصا در آن سالها که بر خلاف امروز اکثر مسؤولین پاکدست بودند) و همه را مثل خودش صادق میدید؛ پیشنهاد را پذیرفت. مخالفتهای ما هم اثری نداشت.
یک روز سهمیۀ برنج را تحویل گرفت و قرار شد فردا توزیع کنند. کار سختی بود چون ملت مثل مور و ملخ هجوم میآوردند و از طرفی ما هم که این کاره نبودیم.
چند نفر از مردان اقوام به همراه برادرانم آماده شدیم در این کار، پدر را یاری رسانیم.
در آن روز سرد زمستانی که لعنت از خورشید میبارید؛ همه با دقت تمام کار کردند و تا غروب همه برنجها توزیع شد.
شباهنگام مادر شام را آماده کرده بود تا لشکر خسته از جنگِ توزیع برنج با هم شام بخورند. گفتیم اول کوپنها را بشماریم بعد شام بخوریم.
کوپنها شمرده شد؛ مقدار زیادی شاید نزدیک به 100 کوپن کم داشتیم؛ هر کوپن سه کیلو برنج بود!
دوباره شمردیم و باز هم شمردیم.
نه؛ درست شمرده بودیم. کسری داشتیم.
همه ناراحت بودیم و آنهایی که از اقوام برای کمک آمده بودند علاوه بر ناراحتی، شرمنده هم بودند که باعث این مشکل شدهاند.
همه با دقت جیبهایشان را گشتند؛ مبادا چیزی توی جیبهایشان جا مانده باشد.
نه نبود.
«و ما چیزی نمیگفتیم
و ما تا مدتی چیزی نمیگفتیم
پس از آن نیز تنها در نگهمان بود اگر گاهی
گروهی شک و پرسش ایستاده بود
و دیگر
سیل و خستگی بود و فراموشی
و حتی در نگهمان نیز خاموشی»
زمستان بود و همه لباس گرم داشتند و پدرم بیشتر.
به پدر اصرار کردیم که جیبهایش را بگردد و بالاخره با انکار راضی به این کار شد.
دست در جیبهای پالتو برد و از هر جیب چندتایی پیدا شد.
- باز هم بگرد.
پالتو را در آورد و داخل جیبهای اورکت را گشت؛ خدا بده برکت.
- ادامه بده
داخل جیب کاپشن و سپس داخل جیب پیراهن و سپس شلوار
«چه سنگین بود اما سخت شیرین بود پیروزی
و ما با آشناتر لذتی ،
هم خسته هم خوشحال
ز شوق و شور مالامال»
شمردیم. نه که صدتا کم نداشتیم بلکه تعدادی هم زیاد داشتیم.
ناراحتی رفته بود و جایش را به خنده داده بود.
- حالا این کوپنها مال کیه؟
- حتما یه آشنایی کسی کوپنش را داده که بره و برگرده ولی برنگشته
بماند که آن شب از شدت خنده، معلوم نشد شام چه خوردیم.
«نشستیم
و به مهتاب و شب روشن نگه كردیم
و شب شط علیلی بود»
و این شد که جریان کوپنها به عنوان یک ضربالمثل در خانوادۀ ما ماندگار شد.
(شعرها از اخوان ثالث)
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
نمیدانم گاهی شده است که بیپولی سخت فشار آورده باشد و درمانده شده باشید و هیچ راهی برای یافتن مقداری پول پیدا نکنید؛ ناگهان در زیر فرش یا داخل جیب لباسی که مدتی استفاده نکردهاید یا داخل کمد و تاقچه و ... یک باره چشمتان به مبلغ قابل توجهی بخورد؟
حُکما برایتان پیش آمده است؛ مخصوصا قدیم که اسکناس در دست مردم بود. حتما شده است که در آغاز پاییز سراغ لباس گرم بروید و داخل جیب کاپشن یک پول قابل توجه بیابید. برای من که چندبار پیش آمده است.
اما این جریان، یافتن پول نیست. با هم جریان را مرور کنیم.
دوستی دارم که مدیر چاپ کتابهایم است. این قدر برایش حکایت و متل از زادگاهم، شِشده گفتهام که ذهنش کاملا ششدهی شده است. هرگاه اتفاقی میافتد؛ فقط کافی است به کلمهای اشاره کنم؛ مثلا بگویم «جمالی»؛ فورا متوجه میشود که کتاب تمام شده و گیر افتادم و باید زودتر خبر میدادم. گاهی که آمار نمیخواند و به نظر میرسد مقداری کتاب از آمار چاپ شده کسر داریم؛ به ایشان پیام میدهم که به وقت فضیلت کوپنها نزدیک شدهایم و ایشان هم میداند منظورم چیست و برای یافتن کسری وارد عمل میشود و البته ابتدا پیشنهاد میکند که داخل جیبهایم را بگردم. همین دو سه شب پیش این مشکل پیش آمد و به ایشان پیام دادم که به وقت فضیلت کوپنها رسیدهایم؛ سپس تصمیم گرفتم ماجرای «کوپن برنج» را برای شما هم بنویسم.
در سالهای آخر دهۀ 60 من و البته تا حدودی برادرم و چند نفر از اهالی با بخشدار روستایمان یک تضاد و اختلاف داشتیم (که نهایتا هم موفق شدیم حکم عزل وی را بگیریم.) این جناب برای این که کمی دل ما را نرم کند به مرحوم پدرم پیشنهاد کرد که بخشی از سهمیۀ برنج کوپنی را تحویل بگیرد و توزیع کند. هرچند این کار در رفتار و اختلاف ما اثر نداشت.
پدر که تصور نمیکرد یک مقام حکومتی حقه باز باشد (مخصوصا در آن سالها که بر خلاف امروز اکثر مسؤولین پاکدست بودند) و همه را مثل خودش صادق میدید؛ پیشنهاد را پذیرفت. مخالفتهای ما هم اثری نداشت.
یک روز سهمیۀ برنج را تحویل گرفت و قرار شد فردا توزیع کنند. کار سختی بود چون ملت مثل مور و ملخ هجوم میآوردند و از طرفی ما هم که این کاره نبودیم.
چند نفر از مردان اقوام به همراه برادرانم آماده شدیم در این کار، پدر را یاری رسانیم.
در آن روز سرد زمستانی که لعنت از خورشید میبارید؛ همه با دقت تمام کار کردند و تا غروب همه برنجها توزیع شد.
شباهنگام مادر شام را آماده کرده بود تا لشکر خسته از جنگِ توزیع برنج با هم شام بخورند. گفتیم اول کوپنها را بشماریم بعد شام بخوریم.
کوپنها شمرده شد؛ مقدار زیادی شاید نزدیک به 100 کوپن کم داشتیم؛ هر کوپن سه کیلو برنج بود!
دوباره شمردیم و باز هم شمردیم.
نه؛ درست شمرده بودیم. کسری داشتیم.
همه ناراحت بودیم و آنهایی که از اقوام برای کمک آمده بودند علاوه بر ناراحتی، شرمنده هم بودند که باعث این مشکل شدهاند.
همه با دقت جیبهایشان را گشتند؛ مبادا چیزی توی جیبهایشان جا مانده باشد.
نه نبود.
«و ما چیزی نمیگفتیم
و ما تا مدتی چیزی نمیگفتیم
پس از آن نیز تنها در نگهمان بود اگر گاهی
گروهی شک و پرسش ایستاده بود
و دیگر
سیل و خستگی بود و فراموشی
و حتی در نگهمان نیز خاموشی»
زمستان بود و همه لباس گرم داشتند و پدرم بیشتر.
به پدر اصرار کردیم که جیبهایش را بگردد و بالاخره با انکار راضی به این کار شد.
دست در جیبهای پالتو برد و از هر جیب چندتایی پیدا شد.
- باز هم بگرد.
پالتو را در آورد و داخل جیبهای اورکت را گشت؛ خدا بده برکت.
- ادامه بده
داخل جیب کاپشن و سپس داخل جیب پیراهن و سپس شلوار
«چه سنگین بود اما سخت شیرین بود پیروزی
و ما با آشناتر لذتی ،
هم خسته هم خوشحال
ز شوق و شور مالامال»
شمردیم. نه که صدتا کم نداشتیم بلکه تعدادی هم زیاد داشتیم.
ناراحتی رفته بود و جایش را به خنده داده بود.
- حالا این کوپنها مال کیه؟
- حتما یه آشنایی کسی کوپنش را داده که بره و برگرده ولی برنگشته
بماند که آن شب از شدت خنده، معلوم نشد شام چه خوردیم.
«نشستیم
و به مهتاب و شب روشن نگه كردیم
و شب شط علیلی بود»
و این شد که جریان کوپنها به عنوان یک ضربالمثل در خانوادۀ ما ماندگار شد.
(شعرها از اخوان ثالث)
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
😁16❤7👍3👏1
سعدی تو کیستی؟ که در این حلقه کمند
چندان فتادهاند که ما صید لاغریم
سخن #سعدی روشن و روان است بدون نیاز به شرح و توضیح
اما گاه یک نوعی تصویرسازی در آن است که جلب توجه میکند.
صید لاغر چیست؟ چه فرقی با صید فربه دارد؟
برای این که این بیت را بشود بهتر در ذهن تصویر کرد به یکی از سرگرمیهای دوران بچگی و زندگی در روستا نگاهی بیاندازیم؛ آخر من صید لاغر را تجربه کردهام و می دانم چه بلایی بر سر سعدی جانم آمده است. (البته میدانم خواهرم که عضو کانال است وقتی این نقل را بخواند آه از نهادش بلند میشود که چرا همان موقع نفهمیدم تا به مادرم گزارش کنم و از کتک خوردنت لذت ببرم.)
بچه بودیم، دائم الگرسنه! به قول آقا فرج بوسَلیک (اکبر عبدی) در فیلم دلشدگان: سیرمونی نداشتیم، شکمباره بودیم، راست روده.
گاهی با بچههای کوچهمان به طرف جویهای آب روان قنات شمال روستا میرفتیم. ماهیها خوراک خوبی بودند. برای گرفتن ماهیها زیرپیراهنمان را بیرون میآوردیم؛ آستینها و گردنش را گره میزدیم و از طرف پایین تنه آن را داخل جوی، در مسیر آب قرار میدادیم. برای این که ماهیها از زیر آن رد نشوند چندتا قلوه سنگ را روی آن قسمت که در کف جوی قرار میگرفت میگذاشتیم. یک نفر چند قدم بالاتر میرفت و به اصطلاح ماهیها را کیش میکرد یا با بوتۀ خاری به کف جوی میکشید و ماهیها را به سمت دام هدایت میکرد. مقداری ماهی داخل زیرپیراهن جمع میشد؛ آن را بالا میکشیدیم. بماند که در این بین معمولا این لباس پاره یا کوفته و له میشد و در بازگشت کتکی هم نوش جان میکردیم.
ماهیها را یکی یکی از داخل زیرپیراهن بیرون میآوردیم. ریزهها را در دست میگرفتیم؛ نگاهی از سر خشم به آنها میکردیم – لابد به جرم قابل خوردن نبودن – و آنها را داخل جوی آب میانداخیتم یا به اطراف پرت میکردیم. ماهی بیچاره مقداری جست و خیز می کرد و در اوج بی توجهی آرام آرام جان می داد. ماهیهای درشتتر را هم روی بوتۀ خار کباب میکردیم و میخوردیم. (فکر کنم الآن چند سرخپوست را تصور کردهاید ....)
حالا معنای صید لاغر روشنتر شد.
سعدی میگوید: سعدی تو مگر کیستی که توقع داری مورد توجه معشوق قرار بگیری؟ در کمند او (همان زیرپیراهن را تصور کنید.) این قدر آدمهای بزرگ و با ارزش گرفتار و اسیر شدهاند که تو صید لاغری بیش نیستی. یعنی ارزش صید شدن هم ندارم ولی به دام افتادهام. «به پای خویشتن آیند عاشقان به کمندت»
معشوق مرا از دام خارج میکند و با بیتوجهی به کناری میاندازد؛ چون ارزش صید شدن ندارم.
آواز این غزل را میتوانید از استاد بلامنازع آواز، محمدرضا #شجریان در آلبوم «نوا مرکب خوانی» بشنوید و لذت ببرید؛ با این آواز است که به لایههای زیبای این غزل پی خواهید برد.
بعدا در فرصت مناسب در بارۀ این غزل شاهانۀ سعدی و آواز شجریان خواهم نوشت.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
چندان فتادهاند که ما صید لاغریم
سخن #سعدی روشن و روان است بدون نیاز به شرح و توضیح
اما گاه یک نوعی تصویرسازی در آن است که جلب توجه میکند.
صید لاغر چیست؟ چه فرقی با صید فربه دارد؟
برای این که این بیت را بشود بهتر در ذهن تصویر کرد به یکی از سرگرمیهای دوران بچگی و زندگی در روستا نگاهی بیاندازیم؛ آخر من صید لاغر را تجربه کردهام و می دانم چه بلایی بر سر سعدی جانم آمده است. (البته میدانم خواهرم که عضو کانال است وقتی این نقل را بخواند آه از نهادش بلند میشود که چرا همان موقع نفهمیدم تا به مادرم گزارش کنم و از کتک خوردنت لذت ببرم.)
بچه بودیم، دائم الگرسنه! به قول آقا فرج بوسَلیک (اکبر عبدی) در فیلم دلشدگان: سیرمونی نداشتیم، شکمباره بودیم، راست روده.
گاهی با بچههای کوچهمان به طرف جویهای آب روان قنات شمال روستا میرفتیم. ماهیها خوراک خوبی بودند. برای گرفتن ماهیها زیرپیراهنمان را بیرون میآوردیم؛ آستینها و گردنش را گره میزدیم و از طرف پایین تنه آن را داخل جوی، در مسیر آب قرار میدادیم. برای این که ماهیها از زیر آن رد نشوند چندتا قلوه سنگ را روی آن قسمت که در کف جوی قرار میگرفت میگذاشتیم. یک نفر چند قدم بالاتر میرفت و به اصطلاح ماهیها را کیش میکرد یا با بوتۀ خاری به کف جوی میکشید و ماهیها را به سمت دام هدایت میکرد. مقداری ماهی داخل زیرپیراهن جمع میشد؛ آن را بالا میکشیدیم. بماند که در این بین معمولا این لباس پاره یا کوفته و له میشد و در بازگشت کتکی هم نوش جان میکردیم.
ماهیها را یکی یکی از داخل زیرپیراهن بیرون میآوردیم. ریزهها را در دست میگرفتیم؛ نگاهی از سر خشم به آنها میکردیم – لابد به جرم قابل خوردن نبودن – و آنها را داخل جوی آب میانداخیتم یا به اطراف پرت میکردیم. ماهی بیچاره مقداری جست و خیز می کرد و در اوج بی توجهی آرام آرام جان می داد. ماهیهای درشتتر را هم روی بوتۀ خار کباب میکردیم و میخوردیم. (فکر کنم الآن چند سرخپوست را تصور کردهاید ....)
حالا معنای صید لاغر روشنتر شد.
سعدی میگوید: سعدی تو مگر کیستی که توقع داری مورد توجه معشوق قرار بگیری؟ در کمند او (همان زیرپیراهن را تصور کنید.) این قدر آدمهای بزرگ و با ارزش گرفتار و اسیر شدهاند که تو صید لاغری بیش نیستی. یعنی ارزش صید شدن هم ندارم ولی به دام افتادهام. «به پای خویشتن آیند عاشقان به کمندت»
معشوق مرا از دام خارج میکند و با بیتوجهی به کناری میاندازد؛ چون ارزش صید شدن ندارم.
آواز این غزل را میتوانید از استاد بلامنازع آواز، محمدرضا #شجریان در آلبوم «نوا مرکب خوانی» بشنوید و لذت ببرید؛ با این آواز است که به لایههای زیبای این غزل پی خواهید برد.
بعدا در فرصت مناسب در بارۀ این غزل شاهانۀ سعدی و آواز شجریان خواهم نوشت.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤11👍3🤩2🥰1
اگر حوصله سر رفته یه خاطره از دوران دانشجویی بنویسم. قول میدم کمتر از خاطرات زمان بچگی و ابتدایی (#خاطرات_من ) نباشد.
👍15❤4
با برخی دوستان تربیت معلم بیشتر وقت در جبهه بودیم. کمی مانده به امتحان برمیگشتیم امتحان میدادیم و دوباره بار سفر میبستیم. اگر هم که مرخصی جور نمیشد؛ بعد از امتحانات برمیگشتیم و از ما جداگانه امتحان میگرفتند.
با وجودی که قدّم بلند نبود ولی جایم ته کلاس بود و صندلیام چند سانت از بقیه صندلیها کوتاهتر. دلیل داشت چون میتوانستم ته کلاس پشت سر بقیه، طوری که زیاد در چشم نباشم راحت بخوابم. گاهی دوستان میگفتند این بار که خواستی بری، صندلیات را به ما اجاره بده چون خاصیتی داره که تا روی آن مینشینی به خواب میروی.
سر کلاس استاد داشت در باره فنون معلمی صحبت میکرد؛ اگر در بین درس، دانشآموزی وارد کلاس شد چهکار کنیم که کلاس به هم نریزد؛ و برای این مورد راهکار میداد.
چندتا از بچهها پیشنهاد کردند که استاد همین کار را عملی انجام دهد. استاد پذیرفت و گفت یکی از شما بیرون برود و برگردد تا عملا تمرین کنیم.
معلوم بود نگاهها باید به کدام سمت برود؛ نه اینکه دانشجوی زرنگی بودم، نه. فقط خسته بودند و میدانستند که حتما سوژۀ خندهای فراهم خواهد شد.
- آقا! آقای عباسی بره بیرون!
من هم طوری رفتار کردم که انگار حواسم به موضوع پیشنهادی نیست؛ خودم را با دفتر و کتاب سرگرم کردم و این تا حدودی برای بقیه قابل پذیرش بود. چون همه بچهها و برخی اساتید میدانستند که یکی از گوشهایم به خاطر موج انفجار، شنواییاش کم شده است.
- آقای عباسی از کلاس برو بیرون!
- استاد مگه من چهکار کردم که اخراجم میکنید؟
استاد که تصور میکرد من دارم همراهی میکنم و نقش را خوب انجام میدهم جدیتر شد و سعی کرد خودش هم نقش را کامل کند:
- برو بیرون!!
از کلاس خارج شدم.
- حالا که مأموریت به عهدۀ من گذاشته شده باید جبران محبت بچهها را بکنم؛ باید یک برنامهای اساسی طراحی کنم تا دستمایۀ خنده برای چند روز فراهم بشه.
به طرف خوابگاه که کمتر از صد متر با کلاس فاصله داشت رفتم. به این فکر میکردم که بهترین راه حل چیست؟ وارد خوابگاه شدم کتری برقی را زدم به پریز و رادیو را هم روشن کردم. خبر خاص و جدیدی داشت. در جبهه یک عملیات گسترده آغاز شده است. در زمان جنگ، خبرِ عملیات (حمله به دشمن) بهترین خبر ممکن بود.
- خودشه. بهترین سوژه برای به هم ریختن کلاس.
در حالی که چای میخوردم نقشه را در سرم پروراندم و راهی کلاس شدم. تردید و دو دلی داشتم که برنامه را پیاده کنم یا نه؟ اگر باعث دردسر شد چه؟ اگر گفتند در کار مرکز تربیت معلم اخلال کردی چه؟ مخصوصا که رئیس مرکز خیلی اصرار داشت که اینجا مرکز امام زمان است و هیچ حرکت یا کجروی را برنمیتابید.
- میگویم به دستور استاد داشتم نقش بازی میکردم که راه حل کنترل کلاس را یاد بگیرم.
اما نهایتش این است که اتهام اخلال میزنند و تا بخواهند تصمیمی بگیرند وسایلم را برمیدارم و برمیگردم به جبهه؛ اگر کشته شدم حاجی خوشحال میشود که یک نفر به آمار شهدای مرکز امام زمان افزوده شده است. اگر هم سالم برگشتم تا آن هنگام آبها از آسیاب افتاده و همه چیز فراموش شده است.
قدمهایم را تند کردم. دستگیرۀ در را چرخاندم و به صورت نیمخیز پایم را داخل کلاس گذاشتم.
- بچهها یه خبر خوب! عملیات! عملیات! زود بیایین خبرا را گوش کنین. عملیااااات.
بچهها بدون رعایت تشریفات و کسب اجازه از استاد، برای شنیدن خبر عملیات، با سرعت به طرف خوابگاه دویدند. دستم به دستگیرۀ در بود؛ یک پایم داخل کلاس و یک پا بیرون از کلاس. استاد روبرویم پشت تریبونش نشسته بود و هاج و واج نگاهم میکرد. فقط من بودم و استاد. همه رفته بودند.
- این چه کاری بود؟ چرا کلاس را به هم ریختی؟
- استاد وقتی شما از دستم ناراحت شدین و از کلاس اخراجم کردین؛ فکر کردم چهکار کنم تا از دل شما بیرون بیا؟ فکرم به این رسید که با یه خبر خوب، دلتون را به دست بیارم.
- اخراجت کردم؟ این فقط یک برنامۀ نمایشی بود برای اینکه یادتون بدم چگونه با وجود یک اختلال، آرامش کلاس را حفظ کنید.
- خب باید چگونه حفظ میکردیم؟
استاد بلند شد کیفش را برداشت و در حالی که از کنارم عبور کرد؛ برگشت و نگاهی سرزنشآمیز به من انداخت.
- وای به حال بچههایی که تو معلمشون بشی.
استاد از پیچ راهرو عبور کرد و به طرف دفتر اساتید رفت، شاد و بشکنزنان به طرف خوابگاه میدویدم. البته باید سریع ساکم را ببندم و برگردم به همان جا که از آن آمده بودم؛ هم این روزها به نیرو نیاز است و هم ممکن است حاجی به جرم اخلال در مرکز امام زمان برای بار دوم پروندهام را بزند زیر بغلم و اخراجم کند؛ آن هم از نوع اخراجهای خاص خودش. آخرش رضایت میداد که نماز جماعت بیا تا مشکل حل شود؛ این هم که از غلتیدن بر خار مغیلان سختتر بود.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید. هنگام فوروارد لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
با وجودی که قدّم بلند نبود ولی جایم ته کلاس بود و صندلیام چند سانت از بقیه صندلیها کوتاهتر. دلیل داشت چون میتوانستم ته کلاس پشت سر بقیه، طوری که زیاد در چشم نباشم راحت بخوابم. گاهی دوستان میگفتند این بار که خواستی بری، صندلیات را به ما اجاره بده چون خاصیتی داره که تا روی آن مینشینی به خواب میروی.
سر کلاس استاد داشت در باره فنون معلمی صحبت میکرد؛ اگر در بین درس، دانشآموزی وارد کلاس شد چهکار کنیم که کلاس به هم نریزد؛ و برای این مورد راهکار میداد.
چندتا از بچهها پیشنهاد کردند که استاد همین کار را عملی انجام دهد. استاد پذیرفت و گفت یکی از شما بیرون برود و برگردد تا عملا تمرین کنیم.
معلوم بود نگاهها باید به کدام سمت برود؛ نه اینکه دانشجوی زرنگی بودم، نه. فقط خسته بودند و میدانستند که حتما سوژۀ خندهای فراهم خواهد شد.
- آقا! آقای عباسی بره بیرون!
من هم طوری رفتار کردم که انگار حواسم به موضوع پیشنهادی نیست؛ خودم را با دفتر و کتاب سرگرم کردم و این تا حدودی برای بقیه قابل پذیرش بود. چون همه بچهها و برخی اساتید میدانستند که یکی از گوشهایم به خاطر موج انفجار، شنواییاش کم شده است.
- آقای عباسی از کلاس برو بیرون!
- استاد مگه من چهکار کردم که اخراجم میکنید؟
استاد که تصور میکرد من دارم همراهی میکنم و نقش را خوب انجام میدهم جدیتر شد و سعی کرد خودش هم نقش را کامل کند:
- برو بیرون!!
از کلاس خارج شدم.
- حالا که مأموریت به عهدۀ من گذاشته شده باید جبران محبت بچهها را بکنم؛ باید یک برنامهای اساسی طراحی کنم تا دستمایۀ خنده برای چند روز فراهم بشه.
به طرف خوابگاه که کمتر از صد متر با کلاس فاصله داشت رفتم. به این فکر میکردم که بهترین راه حل چیست؟ وارد خوابگاه شدم کتری برقی را زدم به پریز و رادیو را هم روشن کردم. خبر خاص و جدیدی داشت. در جبهه یک عملیات گسترده آغاز شده است. در زمان جنگ، خبرِ عملیات (حمله به دشمن) بهترین خبر ممکن بود.
- خودشه. بهترین سوژه برای به هم ریختن کلاس.
در حالی که چای میخوردم نقشه را در سرم پروراندم و راهی کلاس شدم. تردید و دو دلی داشتم که برنامه را پیاده کنم یا نه؟ اگر باعث دردسر شد چه؟ اگر گفتند در کار مرکز تربیت معلم اخلال کردی چه؟ مخصوصا که رئیس مرکز خیلی اصرار داشت که اینجا مرکز امام زمان است و هیچ حرکت یا کجروی را برنمیتابید.
- میگویم به دستور استاد داشتم نقش بازی میکردم که راه حل کنترل کلاس را یاد بگیرم.
اما نهایتش این است که اتهام اخلال میزنند و تا بخواهند تصمیمی بگیرند وسایلم را برمیدارم و برمیگردم به جبهه؛ اگر کشته شدم حاجی خوشحال میشود که یک نفر به آمار شهدای مرکز امام زمان افزوده شده است. اگر هم سالم برگشتم تا آن هنگام آبها از آسیاب افتاده و همه چیز فراموش شده است.
قدمهایم را تند کردم. دستگیرۀ در را چرخاندم و به صورت نیمخیز پایم را داخل کلاس گذاشتم.
- بچهها یه خبر خوب! عملیات! عملیات! زود بیایین خبرا را گوش کنین. عملیااااات.
بچهها بدون رعایت تشریفات و کسب اجازه از استاد، برای شنیدن خبر عملیات، با سرعت به طرف خوابگاه دویدند. دستم به دستگیرۀ در بود؛ یک پایم داخل کلاس و یک پا بیرون از کلاس. استاد روبرویم پشت تریبونش نشسته بود و هاج و واج نگاهم میکرد. فقط من بودم و استاد. همه رفته بودند.
- این چه کاری بود؟ چرا کلاس را به هم ریختی؟
- استاد وقتی شما از دستم ناراحت شدین و از کلاس اخراجم کردین؛ فکر کردم چهکار کنم تا از دل شما بیرون بیا؟ فکرم به این رسید که با یه خبر خوب، دلتون را به دست بیارم.
- اخراجت کردم؟ این فقط یک برنامۀ نمایشی بود برای اینکه یادتون بدم چگونه با وجود یک اختلال، آرامش کلاس را حفظ کنید.
- خب باید چگونه حفظ میکردیم؟
استاد بلند شد کیفش را برداشت و در حالی که از کنارم عبور کرد؛ برگشت و نگاهی سرزنشآمیز به من انداخت.
- وای به حال بچههایی که تو معلمشون بشی.
استاد از پیچ راهرو عبور کرد و به طرف دفتر اساتید رفت، شاد و بشکنزنان به طرف خوابگاه میدویدم. البته باید سریع ساکم را ببندم و برگردم به همان جا که از آن آمده بودم؛ هم این روزها به نیرو نیاز است و هم ممکن است حاجی به جرم اخلال در مرکز امام زمان برای بار دوم پروندهام را بزند زیر بغلم و اخراجم کند؛ آن هم از نوع اخراجهای خاص خودش. آخرش رضایت میداد که نماز جماعت بیا تا مشکل حل شود؛ این هم که از غلتیدن بر خار مغیلان سختتر بود.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید. هنگام فوروارد لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
🤣14❤3👍3👏3👎1🥰1😁1
مدتی است به خاطر مشغلههای کاری و فکری، آن حالی که باید باشد تا بتوانم نکتهای از ادبیات شیرین فارسی و موسیقی جانفزای ایران بنویسم دست نمیدهد؛ بهناچار بهتر دیدم سکوت کنم.
فعلا یک نکته و یک شعر طنز به نام «گربۀ دوپا» را تقدیم میکنم و قول میدهم به زودی کام همۀ ما با انگبین آمیخته با گلاب سعدی شیرین گردد.
چند شب پیش به یک باغ رستوران رفته بودیم. یک گربۀ ناز پیشی آنجا بود؛ از آن گربههای خواب آلود شیرازی. بهش غذا دادیم و در آخر کار خواستم نوازشش کنم (کاری که هیچگاه نمیکنم.) چنگ انداخت و دستم را کمی زخمی کرد. خلاصه چند روز است مرتباً باید بروم واکسن بزنم و ....
همان جا یادم آمد به شعر «گربۀ دوپا». از آنجا که مقید هستم مأخذ هر چیزی را ذکر کنم؛ اعلام میکنم که این شعر را دوست خوشذوقم علی آقای راستگو در دوره تربیت معلم میخواند و من از آنجا در ذهن دارم.
مامور سگکُش ای کاش میکشت گربهها را
میکرد بلکه راحت از شرّ گربه ما را
دیشب به ساعت ده وارد شدم به منزل
گفتم رقیه خاتون آماده کن غذا را
او رفت و باز آمد، گفتا که گربه خورده
هم شام بچهها را، هم قسمت شما را
قاپیده گوشتها را از دیگ قورمه سبزی
تنها به جا نهاده سبزی و لوبیا را
گفتم که کار خود را نسبت مده به گربه
بیخود مساز بدنام، حیوان بینوا را
ناگه ز گفتهٔ من فریاد کرد و شیون
شاهد برایم آورد، پیغمبر و خدا را
دیدم دهد سر او، چون بوی قورمه سبزی
کردم ز خانه بیرون، آن گربۀ دو پا را
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
فعلا یک نکته و یک شعر طنز به نام «گربۀ دوپا» را تقدیم میکنم و قول میدهم به زودی کام همۀ ما با انگبین آمیخته با گلاب سعدی شیرین گردد.
چند شب پیش به یک باغ رستوران رفته بودیم. یک گربۀ ناز پیشی آنجا بود؛ از آن گربههای خواب آلود شیرازی. بهش غذا دادیم و در آخر کار خواستم نوازشش کنم (کاری که هیچگاه نمیکنم.) چنگ انداخت و دستم را کمی زخمی کرد. خلاصه چند روز است مرتباً باید بروم واکسن بزنم و ....
همان جا یادم آمد به شعر «گربۀ دوپا». از آنجا که مقید هستم مأخذ هر چیزی را ذکر کنم؛ اعلام میکنم که این شعر را دوست خوشذوقم علی آقای راستگو در دوره تربیت معلم میخواند و من از آنجا در ذهن دارم.
مامور سگکُش ای کاش میکشت گربهها را
میکرد بلکه راحت از شرّ گربه ما را
دیشب به ساعت ده وارد شدم به منزل
گفتم رقیه خاتون آماده کن غذا را
او رفت و باز آمد، گفتا که گربه خورده
هم شام بچهها را، هم قسمت شما را
قاپیده گوشتها را از دیگ قورمه سبزی
تنها به جا نهاده سبزی و لوبیا را
گفتم که کار خود را نسبت مده به گربه
بیخود مساز بدنام، حیوان بینوا را
ناگه ز گفتهٔ من فریاد کرد و شیون
شاهد برایم آورد، پیغمبر و خدا را
دیدم دهد سر او، چون بوی قورمه سبزی
کردم ز خانه بیرون، آن گربۀ دو پا را
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
🤣14😢3❤2👎2😁1
غزل 259 سعدی
@abbasi2153
غزل 259 خداوندگار سخن، #سعدی
ناچار هر که صاحب روی نکو بود
هر جا که بگذرد همه چشمی در او بود
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
ناچار هر که صاحب روی نکو بود
هر جا که بگذرد همه چشمی در او بود
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
👍4❤3
بر حدیث من و حسن تو نیفزاید کس
حد همین است سخندانی و زیبایی را
در بین سخنسرایان فارسی، بزرگان بیشماری داریم که در اوج قلۀ ادبیات و سخن و شعر قرار دارند اما در این میان، #سعدی جایگاه خاصی دارد.
سعدی و سخن سعدی را میتوان معجزه نام نهاد. معجزه، کاری است که دیگران از انجامش عاجز و ناتوان باشند.
سهل و ممتنع، صفتی است که به درستی بر سخن خداوندگار سخن، سعدی نهاده شده است. یعنی با وجودی که آسان به نظر میرسد اما دست یافتن به آن یا گفتن سخنی مانند آن ممتنع و محال است.
ممتنع بودن فقط صفت سخن سعدی از نظر ناتوانی از تکرار آن نیست بلکه این صفت هم در بارۀ کلمات صحیح است هم در بارۀ متن یک سخن و مخصوصا غزلیات و هم در کلیت غزلیات و نیز در آهنگ سخن سعدی. (در فرصتی مناسب به اعجاز و سهل و ممتنع بودن موسیقی و آهنگ سخن سعدی خواهم پرداخت.)
یکی از اعجازهای دست نیافتنی غزل سعدی در سوژهها و موضوعات است. تصور کنید یک طاقۀ پارچه را به خیاطی بدهیم و بگوییم از این طاقۀ پارچه، در یک قالب و مدل 100 پیراهن بدوز که مشتری آنها را تکراری نبیند و هیچکدام مثل هم نباشد.
این کار قطعا شدنی نیست. اما سعدی این کار را کرده است.
موضوع اکثر قریب به اتفاق غزلیات سعدی یک چیز است و آن هم دوست و خاکساری و مذلت و تسلیم در درگاه دوست است. کسی که غزلیات سعدی را میخواند اصلا احساس نمیکند که سوژۀ غزلیات تکراری است؛ چون خداوندگار سخن چنان استادانه از تاروپود حروف الفبا برای ساخت لباس غزلیاتش استفاده کرده است که خواننده اصلا متوجه نمیشود تماما یکی است، نه تنها از این آب گوارا سیر و دلزده نمیشود بلکه با خواندن هر غزل، تشنهتر میشود؛ چون بیمار دچار استسقا.
حتی گفتن و نوشتن در باره سعدی هم سهل و ممتنع است. گاهی انسان تصور میکند میتوانم ساعتها در بارۀ سعدی بنویسم ولی وقتی شروع به نگارش میکند متوجه میشود سعدی قابل نوشتن و وصف نیست. سعدی را باید حس کرد و لذت برد.
آرامش و رحمت بر روح بزرگ این معجزۀ تاریخ باد.
این غزل شیرین را تقدیم میکنم. این غزل را به عمد انتخاب نکردهام بلکه موقع نوشتن به ذهنم آمد و گفتم همین را در انتها بیاورم. چند بار هم خواندم و ضبط کردم اما دیدم اصلا نمیتوانم موسیقی درونی شعر را به درستی بیان کنم و قطعا میشود به شکلهایی زیباتر و درستتر از این خواند.
ناچار هر که صاحب روی نکو بود
هر جا که بگذرد همه چشمی در او بود
ای گل تو نیز شوخی بلبل معاف دار
کان جا که رنگ و بوی بود گفت و گو بود
نفس آرزو کند که تو لب بر لبش نهی
بعد از هزار سال که خاکش سبو بود
پاکیزه روی در همه شهری بود ولیک
نه چون تو پاکدامن و پاکیزه خو بود
ای گوی حسن برده ز خوبان روزگار
مسکین کسی که در خم چوگان چو گو بود
مویی چنین دریغ نباشد گره زدن
بگذار تا کنار و برت مشک بو بود
پندارم آن که با تو ندارد تعلقی
نه آدمی که صورتی از سنگ و رو بود
من باری از تو بر نتوانم گرفت چشم
گم کرده دل هرآینه در جست و جو بود
بر مینیاید از دل تنگم نفس تمام
چون ناله کسی که به چاهی فرو بود
سعدی سپاس دار و جفا بین و دم مزن
کز دست نیکوان همه چیزی نکو بود
لینک خوانش غزل:
https://t.me/ShekarestaneParsi/544
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
حد همین است سخندانی و زیبایی را
در بین سخنسرایان فارسی، بزرگان بیشماری داریم که در اوج قلۀ ادبیات و سخن و شعر قرار دارند اما در این میان، #سعدی جایگاه خاصی دارد.
سعدی و سخن سعدی را میتوان معجزه نام نهاد. معجزه، کاری است که دیگران از انجامش عاجز و ناتوان باشند.
سهل و ممتنع، صفتی است که به درستی بر سخن خداوندگار سخن، سعدی نهاده شده است. یعنی با وجودی که آسان به نظر میرسد اما دست یافتن به آن یا گفتن سخنی مانند آن ممتنع و محال است.
ممتنع بودن فقط صفت سخن سعدی از نظر ناتوانی از تکرار آن نیست بلکه این صفت هم در بارۀ کلمات صحیح است هم در بارۀ متن یک سخن و مخصوصا غزلیات و هم در کلیت غزلیات و نیز در آهنگ سخن سعدی. (در فرصتی مناسب به اعجاز و سهل و ممتنع بودن موسیقی و آهنگ سخن سعدی خواهم پرداخت.)
یکی از اعجازهای دست نیافتنی غزل سعدی در سوژهها و موضوعات است. تصور کنید یک طاقۀ پارچه را به خیاطی بدهیم و بگوییم از این طاقۀ پارچه، در یک قالب و مدل 100 پیراهن بدوز که مشتری آنها را تکراری نبیند و هیچکدام مثل هم نباشد.
این کار قطعا شدنی نیست. اما سعدی این کار را کرده است.
موضوع اکثر قریب به اتفاق غزلیات سعدی یک چیز است و آن هم دوست و خاکساری و مذلت و تسلیم در درگاه دوست است. کسی که غزلیات سعدی را میخواند اصلا احساس نمیکند که سوژۀ غزلیات تکراری است؛ چون خداوندگار سخن چنان استادانه از تاروپود حروف الفبا برای ساخت لباس غزلیاتش استفاده کرده است که خواننده اصلا متوجه نمیشود تماما یکی است، نه تنها از این آب گوارا سیر و دلزده نمیشود بلکه با خواندن هر غزل، تشنهتر میشود؛ چون بیمار دچار استسقا.
حتی گفتن و نوشتن در باره سعدی هم سهل و ممتنع است. گاهی انسان تصور میکند میتوانم ساعتها در بارۀ سعدی بنویسم ولی وقتی شروع به نگارش میکند متوجه میشود سعدی قابل نوشتن و وصف نیست. سعدی را باید حس کرد و لذت برد.
آرامش و رحمت بر روح بزرگ این معجزۀ تاریخ باد.
این غزل شیرین را تقدیم میکنم. این غزل را به عمد انتخاب نکردهام بلکه موقع نوشتن به ذهنم آمد و گفتم همین را در انتها بیاورم. چند بار هم خواندم و ضبط کردم اما دیدم اصلا نمیتوانم موسیقی درونی شعر را به درستی بیان کنم و قطعا میشود به شکلهایی زیباتر و درستتر از این خواند.
ناچار هر که صاحب روی نکو بود
هر جا که بگذرد همه چشمی در او بود
ای گل تو نیز شوخی بلبل معاف دار
کان جا که رنگ و بوی بود گفت و گو بود
نفس آرزو کند که تو لب بر لبش نهی
بعد از هزار سال که خاکش سبو بود
پاکیزه روی در همه شهری بود ولیک
نه چون تو پاکدامن و پاکیزه خو بود
ای گوی حسن برده ز خوبان روزگار
مسکین کسی که در خم چوگان چو گو بود
مویی چنین دریغ نباشد گره زدن
بگذار تا کنار و برت مشک بو بود
پندارم آن که با تو ندارد تعلقی
نه آدمی که صورتی از سنگ و رو بود
من باری از تو بر نتوانم گرفت چشم
گم کرده دل هرآینه در جست و جو بود
بر مینیاید از دل تنگم نفس تمام
چون ناله کسی که به چاهی فرو بود
سعدی سپاس دار و جفا بین و دم مزن
کز دست نیکوان همه چیزی نکو بود
لینک خوانش غزل:
https://t.me/ShekarestaneParsi/544
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤13👏4🥰2👍1
#شهریار سخت دلباختۀ #حافظ بود تا جایی که تخلص شهریار را هم از تفأل به حافظ گرفت؛ آن زمان که در تهران به قول خودش با «مردم ناسازگار تهرانی» سر و کار داشت. گویا بیتی خطاب به حافظ دارد به این مضمون:
تو بلبل روضۀ شیراز و شهریار اسیر
به دست مردم ناسازگار تهرانی
به حافظ تفأل میزند. لسان الغیب به او تخلص شهریار میدهد و نیز توصیه میکند به شهر و دیار خود برگردد.
غم غریبی و غربت چو بر نمیتابم
به شهر خود روم و شهریار خود باشم (حافظ)
این شاگردی و استادی بین شهریار و حافظ و دلباختگی به لسان الغیب تا آخر عمر شهریار پابرجا میماند. غزلی دارد هنگام وداع و خداحافظی با حافظ که گویا در کنار آرامگاه حافظ سروده باشد. همیشه هنگام خداحافظی با حافظ این غزل بر زبانم جاری میشود.
یکی از زیباترین ابیات آن این بیت است:
سخن را گر همه یک جملهٔ دستوری انگاریم
تو و سعدی خبر بودید و باقی مبتدا حافظ
در اینجا منظور از سخن همان کلام است و معنای نحوی آن مد نظر است. کلام در نحو، سخنی است که سکوت بر آن جایز باشد یعنی کامل شده باشد. نوعی از کلام از مبتدا و خبر (تقریبا همان نهاد و گزارۀ فارسی) تشکیل میشود. مبتدا بدون خبر کامل نیست و هرگاه خبر بر مبتدا وارد شود معنا را کامل میکند و سکوت بر آن جایز است.
شهریار همه سخنوران را مبتدا میداند که بدون سعدی و حافظ تمام و کامل نیستند. سعدی و حافظ خبر هستند و سخن را تمام میکنند و باید بر آن سکوت کرد. نکتۀ ظریفی است در مبتدا بودن دیگر بزرگان و خبر بودن حافظ و سعدی و سکوت بر کلام.
غزل شهریار را با هم بخوانیم:
به تودیع تو جان میخواهد از تن شد جدا حافظ
به جان کندن وداعت میکنم حافظ؛ خداحافظ
ثناخوان توام تا زندهام اما یقین دارم
که حقِ چون تو استادی نخواهد شد ادا حافظ
من از اول که با خوناب اشک دل وضو کردم
نماز عشق را هم با تو کردم اقتدا حافظ
هم از چاهم برآوردی و هم راهم نشان دادی
که هم حَبلُالْمَتین بودی و هم نورُالهُدیٰ حافظ
تو صاحبخرمنی و من گدایی خوشهچین امّا
به انعام تو شایستن، نه حدّ هر گدا حافظ
به شعری کز تو در آغاز عشق کودکی خواندم
به گوش جان هنوزم از خدا آید ندا حافظ
به روی سنگ قبر تو نهادم سینهای سنگین
دو دل با هم سخن گفتند بیصوت و صدا حافظ
در اینجا جامهٔ شوقی قبا کردن نه درویشی است
تُهی کن خِرقهام از تن که جان باید فدا حافظ
تو عشق پاکی و پیوند حُسن جاودان داری
نه حُسنت انتها دارد نه عشقت ابتدا حافظ
سخن را گر همه یک جملهٔ دستوری انگاریم
تو و سعدی خبر بودید و باقی مبتدا حافظ
هر آنکو زنگ غم دارد به دل از غمزهٔ خوبان
تو بزدایی غمش از دل به سازی غمزدا حافظ
مگر دل میکَنم از تو بیا مهمان به راه انداز
که با حسرت وداعت میکنم حافظ؛ خداحافظ
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
تو بلبل روضۀ شیراز و شهریار اسیر
به دست مردم ناسازگار تهرانی
به حافظ تفأل میزند. لسان الغیب به او تخلص شهریار میدهد و نیز توصیه میکند به شهر و دیار خود برگردد.
غم غریبی و غربت چو بر نمیتابم
به شهر خود روم و شهریار خود باشم (حافظ)
این شاگردی و استادی بین شهریار و حافظ و دلباختگی به لسان الغیب تا آخر عمر شهریار پابرجا میماند. غزلی دارد هنگام وداع و خداحافظی با حافظ که گویا در کنار آرامگاه حافظ سروده باشد. همیشه هنگام خداحافظی با حافظ این غزل بر زبانم جاری میشود.
یکی از زیباترین ابیات آن این بیت است:
سخن را گر همه یک جملهٔ دستوری انگاریم
تو و سعدی خبر بودید و باقی مبتدا حافظ
در اینجا منظور از سخن همان کلام است و معنای نحوی آن مد نظر است. کلام در نحو، سخنی است که سکوت بر آن جایز باشد یعنی کامل شده باشد. نوعی از کلام از مبتدا و خبر (تقریبا همان نهاد و گزارۀ فارسی) تشکیل میشود. مبتدا بدون خبر کامل نیست و هرگاه خبر بر مبتدا وارد شود معنا را کامل میکند و سکوت بر آن جایز است.
شهریار همه سخنوران را مبتدا میداند که بدون سعدی و حافظ تمام و کامل نیستند. سعدی و حافظ خبر هستند و سخن را تمام میکنند و باید بر آن سکوت کرد. نکتۀ ظریفی است در مبتدا بودن دیگر بزرگان و خبر بودن حافظ و سعدی و سکوت بر کلام.
غزل شهریار را با هم بخوانیم:
به تودیع تو جان میخواهد از تن شد جدا حافظ
به جان کندن وداعت میکنم حافظ؛ خداحافظ
ثناخوان توام تا زندهام اما یقین دارم
که حقِ چون تو استادی نخواهد شد ادا حافظ
من از اول که با خوناب اشک دل وضو کردم
نماز عشق را هم با تو کردم اقتدا حافظ
هم از چاهم برآوردی و هم راهم نشان دادی
که هم حَبلُالْمَتین بودی و هم نورُالهُدیٰ حافظ
تو صاحبخرمنی و من گدایی خوشهچین امّا
به انعام تو شایستن، نه حدّ هر گدا حافظ
به شعری کز تو در آغاز عشق کودکی خواندم
به گوش جان هنوزم از خدا آید ندا حافظ
به روی سنگ قبر تو نهادم سینهای سنگین
دو دل با هم سخن گفتند بیصوت و صدا حافظ
در اینجا جامهٔ شوقی قبا کردن نه درویشی است
تُهی کن خِرقهام از تن که جان باید فدا حافظ
تو عشق پاکی و پیوند حُسن جاودان داری
نه حُسنت انتها دارد نه عشقت ابتدا حافظ
سخن را گر همه یک جملهٔ دستوری انگاریم
تو و سعدی خبر بودید و باقی مبتدا حافظ
هر آنکو زنگ غم دارد به دل از غمزهٔ خوبان
تو بزدایی غمش از دل به سازی غمزدا حافظ
مگر دل میکَنم از تو بیا مهمان به راه انداز
که با حسرت وداعت میکنم حافظ؛ خداحافظ
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤12👏8😢1