شِکّرستان پارسی
پادشاهی ضحاک و تولد فریدون استاد شهرام #ناظری برای کم شدن حجم فایل، کیفیت را مقداری کم کردهام. فردوسی: چو ضحاک شد بر جهان شهریار بر او سالیان انجمن شد هزار نهان گشت کردارِ فرزانگان پراگنده شد کامِ دیوانگان هنر خوار شد، جادویی ارجمند نهان راستی، آشکارا گزند…
این پست که یک اجرای موسیقی زیبا از استاد ناظری در باره پادشاهی ضحاک و تولد فریدون است را ملاحظه بفرمایید.
مقدمهای برای تقدیم قسمت بعدی از شاهنامه: کشته شدن مِرداس و پادشاهی ضحاک
https://t.me/ShekarestaneParsi/452
مقدمهای برای تقدیم قسمت بعدی از شاهنامه: کشته شدن مِرداس و پادشاهی ضحاک
https://t.me/ShekarestaneParsi/452
❤6👍3
#شاهنامه 3️⃣– ضحاک - قسمت اول: مِرداس
در دو قسمت قبل (اینجا و اینجا) خواندید که جمشید پس از پدرش طهمورث دیوبندبه پادشاهی رسید و با یاری فرۀ ایزدی کشفیات بسیاری را برای پیشرفت زندگی مردم و قدرتمند نمودن تاج و تخت انجام داد. آهن را در اختیار گرفت و با نرم کردن آن، زره و کلاهخود و شمشیر ساخت. با کمک دیوان کاخها و بناهای مستحکمی ساخت. ساخت کشتی سبب قدرتمندتر شدن جمشید و یاریگر او در کشورگشایی شد. نشسته بر اورنگِ شاهی بر دوش دیوان در آسمان پرواز میکرد. شاید دانای توس اشارتی میکند که جمشید کم کم خود را فراتر از دیگران انگاشت و ادعای نماینده خدا و آسمانی بودن از اینجا آغاز شد و از همین جا بود که فرۀ ایزدی و حمایت مردم را از دست داد.
اما برویم به آن سوی اروند رود و حکومت حاکمی به نام مِرداس پدر ضحاک:
در آن سوی اروند رود در سرزمین تازیان (اعراب) حاکمی دادگر به نام مِرداس به داد و دهش حکومت میکرد. اموال و گاوان و گوسفندانش وقف مردم بود و هرکس شیر میخواست میتوانست از گلۀ مرداس شیر بدوشد.
یکی مرد بود اندر آن روزگار
ز دشت سوارانِ نیزهگذار
گرانمایه هم شاه و هم نیک مرد
ز ترس جهاندار با باد سرد
که مرداس نام گرانمایه بود
به داد و دهش برترین پایه بود
این جناب مرداس پسری خیرهسر داشت به نام ضحاک که دقیقا شخصیتی متضاد با پدر داشت. شبانه روز بر اسب سوار بود و به تفریح و خوشگذرانی میپرداخت.
پسر بُد مر این پاکدل را یکی
کِش از مِهر بهره نبود اندکی
جهانجوی را نام ضحّاک بود
دلیر و سبکسار و ناپاک بود
تا جایی که اهریمن در شخصیت او طمع میکند و کم کم به عنوان نصیحتگوی دلسوز به او نزدیک میشود:
چنان بُد که ابلیس روزی پگاه
بیامد به سان یکی نیکخواه
دل مهتر از راه نیکی ببرد
جوان گوش گفتار او را سپرد
ابلیس از او میخواهد که سوگند بخورد که هرچه میگوید انجام دهد و رازش را با کسی در میان نگذارد. ضحاک میپذیرد و ابلیس به او میگوید: چرا تو نباید به جای پدرت پادشاه باشی؟ او پیر و سالخورده است. باید او را از سر راه برداشت.
ضحاک از ریختن خون پدر دلش پر درد میشود و میگوید: راهی دیگر بگو؛ چون این کارِ شایستهای نیست. ابلیس میگوید:
بدو گفت گر بگذری زین سخن
بتابی ز سوگند و پیمانِ من
بماند به گردَنْت سوگند و بند
شوی خوار و مانَد پدرْت ارجمند
ضحاک میپذیرد و ابلیس میگوید فردا صبح تو را پادشاه میکنم.
ابلیس بر سر راه مرداس در باغ سرایش، چاهی حفر میکند و روی آن را با خاشاک و خاک میپوشاند؛ پادشاه دادگرِ تازیان که شبانه برای عبادت به باغ سرایش میرفته است در آن چاه سرنگون میگردد و استخوانهایش در هم می شکند و کشته میشود. سپس ابلیس چاه را با خاک پر میکند تا هیچکس بویی از جنایت نبرد و جنازۀ مرداس در ته چاه، مدفون می گردد.
سرِ تازیان مهتر نامجوی
شب آمد سوی باغ بنهاد روی
به چاه اندر افتاد و بشکست پست
شد آن نیکدل، مرد یزدانپرست
فردوسی با زیرکی و لطافت و از قول یک دانای ناشناس (ز دانا شنیدم من این داستان) بیان میدارد که فرزند هرچه بد باشد باز دست در خون پدر نمیبرد؛ مگر این که در نهانی چیز دیگری رفته باشد که باید رازی را .... جستجو کرد!
که فرزند بد گر شود نرّه شیر
به خون پدر هم نباشد دلیر
مگر در نهانش سخن دیگرست
پژوهنده را راز با مادرست
در هر حال مرداس با این چارۀ ابلیس و با همراهی فرزندش کشته میشود و ضحاک خیرهسر به جای پدر تاج پادشاهیِ تازیان را بر سر مینهد؛ راه ضحاک راهی خلاف پدر بود.
فرومایه ضحاک بیدادگر
بدین چاره بگرفت جای پدر
به سر بر نهاد افسر تازیان
بر ایشان ببخشید سود و زیان
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
در دو قسمت قبل (اینجا و اینجا) خواندید که جمشید پس از پدرش طهمورث دیوبندبه پادشاهی رسید و با یاری فرۀ ایزدی کشفیات بسیاری را برای پیشرفت زندگی مردم و قدرتمند نمودن تاج و تخت انجام داد. آهن را در اختیار گرفت و با نرم کردن آن، زره و کلاهخود و شمشیر ساخت. با کمک دیوان کاخها و بناهای مستحکمی ساخت. ساخت کشتی سبب قدرتمندتر شدن جمشید و یاریگر او در کشورگشایی شد. نشسته بر اورنگِ شاهی بر دوش دیوان در آسمان پرواز میکرد. شاید دانای توس اشارتی میکند که جمشید کم کم خود را فراتر از دیگران انگاشت و ادعای نماینده خدا و آسمانی بودن از اینجا آغاز شد و از همین جا بود که فرۀ ایزدی و حمایت مردم را از دست داد.
اما برویم به آن سوی اروند رود و حکومت حاکمی به نام مِرداس پدر ضحاک:
در آن سوی اروند رود در سرزمین تازیان (اعراب) حاکمی دادگر به نام مِرداس به داد و دهش حکومت میکرد. اموال و گاوان و گوسفندانش وقف مردم بود و هرکس شیر میخواست میتوانست از گلۀ مرداس شیر بدوشد.
یکی مرد بود اندر آن روزگار
ز دشت سوارانِ نیزهگذار
گرانمایه هم شاه و هم نیک مرد
ز ترس جهاندار با باد سرد
که مرداس نام گرانمایه بود
به داد و دهش برترین پایه بود
این جناب مرداس پسری خیرهسر داشت به نام ضحاک که دقیقا شخصیتی متضاد با پدر داشت. شبانه روز بر اسب سوار بود و به تفریح و خوشگذرانی میپرداخت.
پسر بُد مر این پاکدل را یکی
کِش از مِهر بهره نبود اندکی
جهانجوی را نام ضحّاک بود
دلیر و سبکسار و ناپاک بود
تا جایی که اهریمن در شخصیت او طمع میکند و کم کم به عنوان نصیحتگوی دلسوز به او نزدیک میشود:
چنان بُد که ابلیس روزی پگاه
بیامد به سان یکی نیکخواه
دل مهتر از راه نیکی ببرد
جوان گوش گفتار او را سپرد
ابلیس از او میخواهد که سوگند بخورد که هرچه میگوید انجام دهد و رازش را با کسی در میان نگذارد. ضحاک میپذیرد و ابلیس به او میگوید: چرا تو نباید به جای پدرت پادشاه باشی؟ او پیر و سالخورده است. باید او را از سر راه برداشت.
ضحاک از ریختن خون پدر دلش پر درد میشود و میگوید: راهی دیگر بگو؛ چون این کارِ شایستهای نیست. ابلیس میگوید:
بدو گفت گر بگذری زین سخن
بتابی ز سوگند و پیمانِ من
بماند به گردَنْت سوگند و بند
شوی خوار و مانَد پدرْت ارجمند
ضحاک میپذیرد و ابلیس میگوید فردا صبح تو را پادشاه میکنم.
ابلیس بر سر راه مرداس در باغ سرایش، چاهی حفر میکند و روی آن را با خاشاک و خاک میپوشاند؛ پادشاه دادگرِ تازیان که شبانه برای عبادت به باغ سرایش میرفته است در آن چاه سرنگون میگردد و استخوانهایش در هم می شکند و کشته میشود. سپس ابلیس چاه را با خاک پر میکند تا هیچکس بویی از جنایت نبرد و جنازۀ مرداس در ته چاه، مدفون می گردد.
سرِ تازیان مهتر نامجوی
شب آمد سوی باغ بنهاد روی
به چاه اندر افتاد و بشکست پست
شد آن نیکدل، مرد یزدانپرست
فردوسی با زیرکی و لطافت و از قول یک دانای ناشناس (ز دانا شنیدم من این داستان) بیان میدارد که فرزند هرچه بد باشد باز دست در خون پدر نمیبرد؛ مگر این که در نهانی چیز دیگری رفته باشد که باید رازی را .... جستجو کرد!
که فرزند بد گر شود نرّه شیر
به خون پدر هم نباشد دلیر
مگر در نهانش سخن دیگرست
پژوهنده را راز با مادرست
در هر حال مرداس با این چارۀ ابلیس و با همراهی فرزندش کشته میشود و ضحاک خیرهسر به جای پدر تاج پادشاهیِ تازیان را بر سر مینهد؛ راه ضحاک راهی خلاف پدر بود.
فرومایه ضحاک بیدادگر
بدین چاره بگرفت جای پدر
به سر بر نهاد افسر تازیان
بر ایشان ببخشید سود و زیان
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
1👏10❤6👍1🎉1🤩1
هوای شهرِ راز، چند روزی است با بارش باران، لطیف و دلرباتر شده است.
غزلی بهاری را از سعدی، خداوندگارِ شیدایی، تقدیم میکنم و در پست بعدی، خوانش همین غزل پیشکش میگردد (اینجا):
برخیز که میرود زمستان
بگشای در سرایِ بستان
نارنج و بنفشه بر طَبق نِه
منقل بگذار در شبستان
وین پرده بگوی تا به یکبار
زحمت ببرد ز پیشِ ایوان
برخیز که باد صبح نوروز
در باغچه میکند گل افشان
خاموشی بلبلان مشتاق
در موسم گل ندارد امکان
آواز دهل نهان نماند
در زیر گلیم و عشق پنهان
بوی گل بامداد نوروز
و آواز خوش هزاردستان
بس جامه فروختهست و دستار
بس خانه که سوختهست و دکان
ما را سر دوست بر کنار است
آنک سر دشمنان و سِندان
چشمی که به دوست برکند دوست
بر هم ننهد ز تیرباران
سعدی چو به میوه میرسد دست
سهل است جفای بوستانبان
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
غزلی بهاری را از سعدی، خداوندگارِ شیدایی، تقدیم میکنم و در پست بعدی، خوانش همین غزل پیشکش میگردد (اینجا):
برخیز که میرود زمستان
بگشای در سرایِ بستان
نارنج و بنفشه بر طَبق نِه
منقل بگذار در شبستان
وین پرده بگوی تا به یکبار
زحمت ببرد ز پیشِ ایوان
برخیز که باد صبح نوروز
در باغچه میکند گل افشان
خاموشی بلبلان مشتاق
در موسم گل ندارد امکان
آواز دهل نهان نماند
در زیر گلیم و عشق پنهان
بوی گل بامداد نوروز
و آواز خوش هزاردستان
بس جامه فروختهست و دستار
بس خانه که سوختهست و دکان
ما را سر دوست بر کنار است
آنک سر دشمنان و سِندان
چشمی که به دوست برکند دوست
بر هم ننهد ز تیرباران
سعدی چو به میوه میرسد دست
سهل است جفای بوستانبان
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤10👍2👏2
غزل 447 سعدی
@abbasi2153
خوانش غزل شماره 447 خداوندگارْ #سعدی
از زیبایی و لطافت روحِ سعدی لذت ببریم.
برخیز که میرود زمستان
بگشای در سرایِ بستان
این خوانش در گنجور نیز منتشر شده است.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
از زیبایی و لطافت روحِ سعدی لذت ببریم.
برخیز که میرود زمستان
بگشای در سرایِ بستان
این خوانش در گنجور نیز منتشر شده است.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤8👍2🥰2👏2
#شاهنامه 4️⃣– ضحاک - قسمت دوم: پادشاهی ضحاک
در سه قسمت قبل (اینجا و اینجا و اینجا) خواندید که جمشید پس از پدرش طهمورثِ دیوبند، به پادشاهی رسید. او پادشاهی خردمند بود که بسیار برای کمک به مردم و پیشرفت ایران تلاش کرد. جمشید کم کم دچار غرور و استبداد و خودبرتربینی شد؛ خود را فراتر از دیگران انگاشت و از اینجا بود که فرۀ ایزدی و حمایت مردم را از دست داد.
در آن سوی اروند مردی به نام مِرداس حاکم تازیان (اعراب) بود. او مردی بخشنده و دادگر بود اما پسری بدسیرت داشت به نام ضحاک. ابلیس با او طرح دوستی افکند و با کمک ضحاک، مرداس را کشتند و ضحاک به پادشاهی رسید.
4⃣اما ادامۀ ماجرا:
ابلیس به او گفت چون به حرف من گوش دادی به پادشاهی رسیدی و اگر باز هم بر سر پیمانت باشی، پادشاهی و رهبری جهان را نیز خواهی داشت.
اگر همچنین نیز پیمان کنی
نپیچی ز گفتار و فرمان کنی
جهان سربهسر پادشاهی تو راست
دد و مردم و مرغ و ماهی تو راست
ضحاک که به ابزار دست ابلیس تبدیل شده بود با هر خواسته او همراهی میکرد؛ مخصوصا که این بار اهریمن، حکومت بر جهان را به او وعده میدهد. ابلیس تصمیم گرفت گام بعدی را بردارد و این جوان خیره سر را کاملا در اختیار بگیرد. وقتی یک حاکم، ابزار دست نیروهای اهریمنی (چه اطرافیان چه خارجیان) قرار گیرد چشم و گوش بسته به سمتی میرود که نابودی مردم و کشور و حکومت خودش را در پی دارد و این راهی بی بازگشت است.
اهریمن (ابلیس) خودش را به شکل جوانی زیباروی و دانا و خوشسخن درآورد و به نزد ضحاک آمد.
- من در آشپزی، چیرهدست هستم؛ اگر پادشاه بپذیرند در خدمتگزاری پادشاه باشم.
ضحاک میپذیرد و کلید خورشخانۀ پادشاهی را به او میدهد.
در آن زمان در بین تازیان، غذاهای گوناگون وجود نداشت اما آن جوان هر روز غذاهایی نو و خوشمزه برای پادشاه تهیه میکرد و از گوشت حیوانات برای پادشاه غذاهای تازه و خوشمزه درست میکرد تا سرشت خونخوار او را قویتر کند. البته برای این که گام به گام جلو رود ابتدا به او تخم مرغ میدهد و شاه خیرهسر نازپرورده از آن خوشش میآید. ضحاک هر روز بیش از پیش به آن جوان توجه و محبت میکند.
ابلیس که ضحاک را رام خودش کرده بود آماده میشد که تیر آخر را شلیک کند؛ بنابراین گفت فردا برای سرورم غذایی تهیه کنم که از آن تماما رشد و پرورش یابی. ابلیس شب را به اندیشه بود که چه غذای شگفتانگیزی آماده کند.
روز بعد غذایی از گوشت کبک و قرقاول سفید تهیه نمود و با امید فراوان آن را به خدمت شاه آورد. شاه شکم پرست وقتی شروع به خوردن کرد از آن غذا خوشش آمد و مِهر آشپز در دلش بیشتر جا گرفت.
روز سوم از گوشت مرغ و بره سفره را انباشته از غذاهای گوناگون نمود.
به روز چهارم چو بنهاد خوان
خورش ساخت از پشت گاو جوان
بدو اندرون زعفران و گلاب
همان سالخورده می و مشک ناب
چو ضحاک دست اندر آورد و خورد
شگفت آمدش زان هشیوار مرد
این غذاهای چرب و خوشمزه که با انواع چاشنیهای دلچسب و اشتهاانگیز همراه بود ضحاک را بسیار خوش آمد و به جوان آشپز گفت:
بدو گفت بنگر که از آرزوی
چه خواهی بگو با من ای نیکخوی
آشپز که زمینه را مهیا دید آخرین تیر را پرتاب میکند و افزون بر به دست آوردن حس شکمپرستی پادشاه، حس غرور و خودخواهی او را با مدح و ستایش برمیانگیزد چون میداند مستبدانِ خودخواه بسیار از مدح و تعریف خوششان میآید؛ هرچه مدح، دروغتر و بزرگتر باشد خوشایندی بیشتری در نزد دیکتاتور خودرأی دارد.
خورشگر بدو گفت کای پادشا
همیشه بزی شاد و فرمانروا
مرا دل سراسر پر از مهر تو است
همه توشهٔ جانم از چهر تو است
یکی حاجتستم به نزدیک شاه
و گرچه مرا نیست این پایگاه
که فرمان دهد تا سر کتف اوی
ببوسم بدو بر نهم چشم و روی
ضحاک که راز این کار را نمیدانست شادمان شد و اجازه داد تا آن کِهتر به آرزویی برسد که همگان حتی مِهتران را به آن راهی نیست. لباس را به کناری زد و گفت من به تو اجازه کاری را میدهم که نامت به خاطر آن بلندآوازه گردد.
ببوسید و شد بر زمین ناپدید
کس اندر جهان این شگفتی ندید
دو مار سیه از دو کتفش بِرُست
غمی گشت و از هر سویی چاره جست ....
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
در سه قسمت قبل (اینجا و اینجا و اینجا) خواندید که جمشید پس از پدرش طهمورثِ دیوبند، به پادشاهی رسید. او پادشاهی خردمند بود که بسیار برای کمک به مردم و پیشرفت ایران تلاش کرد. جمشید کم کم دچار غرور و استبداد و خودبرتربینی شد؛ خود را فراتر از دیگران انگاشت و از اینجا بود که فرۀ ایزدی و حمایت مردم را از دست داد.
در آن سوی اروند مردی به نام مِرداس حاکم تازیان (اعراب) بود. او مردی بخشنده و دادگر بود اما پسری بدسیرت داشت به نام ضحاک. ابلیس با او طرح دوستی افکند و با کمک ضحاک، مرداس را کشتند و ضحاک به پادشاهی رسید.
4⃣اما ادامۀ ماجرا:
ابلیس به او گفت چون به حرف من گوش دادی به پادشاهی رسیدی و اگر باز هم بر سر پیمانت باشی، پادشاهی و رهبری جهان را نیز خواهی داشت.
اگر همچنین نیز پیمان کنی
نپیچی ز گفتار و فرمان کنی
جهان سربهسر پادشاهی تو راست
دد و مردم و مرغ و ماهی تو راست
ضحاک که به ابزار دست ابلیس تبدیل شده بود با هر خواسته او همراهی میکرد؛ مخصوصا که این بار اهریمن، حکومت بر جهان را به او وعده میدهد. ابلیس تصمیم گرفت گام بعدی را بردارد و این جوان خیره سر را کاملا در اختیار بگیرد. وقتی یک حاکم، ابزار دست نیروهای اهریمنی (چه اطرافیان چه خارجیان) قرار گیرد چشم و گوش بسته به سمتی میرود که نابودی مردم و کشور و حکومت خودش را در پی دارد و این راهی بی بازگشت است.
اهریمن (ابلیس) خودش را به شکل جوانی زیباروی و دانا و خوشسخن درآورد و به نزد ضحاک آمد.
- من در آشپزی، چیرهدست هستم؛ اگر پادشاه بپذیرند در خدمتگزاری پادشاه باشم.
ضحاک میپذیرد و کلید خورشخانۀ پادشاهی را به او میدهد.
در آن زمان در بین تازیان، غذاهای گوناگون وجود نداشت اما آن جوان هر روز غذاهایی نو و خوشمزه برای پادشاه تهیه میکرد و از گوشت حیوانات برای پادشاه غذاهای تازه و خوشمزه درست میکرد تا سرشت خونخوار او را قویتر کند. البته برای این که گام به گام جلو رود ابتدا به او تخم مرغ میدهد و شاه خیرهسر نازپرورده از آن خوشش میآید. ضحاک هر روز بیش از پیش به آن جوان توجه و محبت میکند.
ابلیس که ضحاک را رام خودش کرده بود آماده میشد که تیر آخر را شلیک کند؛ بنابراین گفت فردا برای سرورم غذایی تهیه کنم که از آن تماما رشد و پرورش یابی. ابلیس شب را به اندیشه بود که چه غذای شگفتانگیزی آماده کند.
روز بعد غذایی از گوشت کبک و قرقاول سفید تهیه نمود و با امید فراوان آن را به خدمت شاه آورد. شاه شکم پرست وقتی شروع به خوردن کرد از آن غذا خوشش آمد و مِهر آشپز در دلش بیشتر جا گرفت.
روز سوم از گوشت مرغ و بره سفره را انباشته از غذاهای گوناگون نمود.
به روز چهارم چو بنهاد خوان
خورش ساخت از پشت گاو جوان
بدو اندرون زعفران و گلاب
همان سالخورده می و مشک ناب
چو ضحاک دست اندر آورد و خورد
شگفت آمدش زان هشیوار مرد
این غذاهای چرب و خوشمزه که با انواع چاشنیهای دلچسب و اشتهاانگیز همراه بود ضحاک را بسیار خوش آمد و به جوان آشپز گفت:
بدو گفت بنگر که از آرزوی
چه خواهی بگو با من ای نیکخوی
آشپز که زمینه را مهیا دید آخرین تیر را پرتاب میکند و افزون بر به دست آوردن حس شکمپرستی پادشاه، حس غرور و خودخواهی او را با مدح و ستایش برمیانگیزد چون میداند مستبدانِ خودخواه بسیار از مدح و تعریف خوششان میآید؛ هرچه مدح، دروغتر و بزرگتر باشد خوشایندی بیشتری در نزد دیکتاتور خودرأی دارد.
خورشگر بدو گفت کای پادشا
همیشه بزی شاد و فرمانروا
مرا دل سراسر پر از مهر تو است
همه توشهٔ جانم از چهر تو است
یکی حاجتستم به نزدیک شاه
و گرچه مرا نیست این پایگاه
که فرمان دهد تا سر کتف اوی
ببوسم بدو بر نهم چشم و روی
ضحاک که راز این کار را نمیدانست شادمان شد و اجازه داد تا آن کِهتر به آرزویی برسد که همگان حتی مِهتران را به آن راهی نیست. لباس را به کناری زد و گفت من به تو اجازه کاری را میدهم که نامت به خاطر آن بلندآوازه گردد.
ببوسید و شد بر زمین ناپدید
کس اندر جهان این شگفتی ندید
دو مار سیه از دو کتفش بِرُست
غمی گشت و از هر سویی چاره جست ....
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
👏11❤3👍3🥰2
#خاطرات_من 4️⃣3️⃣
با ضربه زدن بر روی قسمتهای آبیرنگ به مطلب مورد نظر، هدایت میشوید.
برای دسترسی به 33 قسمتِ پیشین، هشتگ #خاطرات_من را لمس کنید. یا (اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا- اینجا - اینجا- اینجا- اینجا - اینجا -اینجا- اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا-اینجا-اینجا - اینجا) را ضربه بزنید.
نوروز 1355نزدیک میشد. عادت داشتیم قبل از نوروز یک دفتر 100 برگ یا 200 برگ تهیه کنیم و صفحاتش را با دقت خطکشی کنیم؛ سپس دفتر را به خانم معلم تحویل دهیم تا صفحۀ اول آن را جهت استفادۀ تکالیف طاقتفرسای نوروز امضاء کند.
دفتر آماده شد؛ یک جلد نایلونی شیک روی آن انداختم. بیت شعری سرودم: «فریدون ....» و آن را با دقت و خط خوب روی جلدش نوشتم. شعر مقداری زننده بود. در عالم بچگی فکر نمیکردم چیز بدی باشد.
از آنجا که سوزاندن و خراب کردن یک دانشآموز که از هر طرف مورد توجه مدیر و معاون و معلم است چیزی نیست که بشود به راحتی از آن گذشت؛ یکی از همکلاسیها (ش.ه) دفتر و نوشتۀ روی آن را دیده بود و به دفتر مدرسه برده و گزارشم را داده بود؛ در حالی که من از این موضوع کاملا بیخبر بودم و متوجه غیبت دفتر نازنینم نشده بودم.
غرق تدریس معلم بودم که خانم معاون به درِ کلاس آمد: عباسی بیا دفتر. دفتر املایت را هم بیار!!
از لحنش مشخص بود که اتفاق خوشایندی در انتظارم نیست. اولین بار بود که در دوران مدرسه با چنین لحنی با من صحبت میشد؛ هرچند برای بقیۀ همکلاسیها که سهمیۀ کتک و چوب داشتند این لحنها از عسل هم شیرینتر بود چون نه تهدید داشت نه خِفّت و خواری.
نمیدانستم چه اتفاقی افتاده است اما با اضطراب به دفتر رفتم. قلم و کاغذ را جلویم گذاشت.
- هرچه میگم بنویس.
معلوم بود که بحث درس و دیکته نیست چون در این مورد سرآمد بودم.
- بنویس فریدون ....
شستم خبردار شد که جریان مربوط به آن شعر پشت دفتر است. زیر چشمی اطراف را دید میزدم؛ ناگهان متوجه شدم دفترم مقداری آن طرفتر بی سر و صدا بر روی میز، جا خوش کرده است.
قلم را با دست لرزانم برداشتم. زیر چشمی معاون را میپاییدم و دقت میکردم که با خط دیگری بنویسم. دفتر املایم را باز کرد و خط را تطبیق داد.
- نه این خط تو نیست؛ دوباره بنویس!
دوباره نوشتم شکل دیگری شد.
دفتر مشق عید را آورد و جلدش را جلوی چشمم گرفت؛ طوری که نزدیک بود دفتر به چشمم بخورد؛ با پرخاش گفت: «اینا چیه روی دفترت نوشتی؟»
- به خدا کار من نیس!
- این دفتر خودت است و این هم خط خودت که با خط داخل دفتر املا مطابقت داره. وسایلت را بردار و برو. ما چنین دانشآموزی نمیخواهیم. تو اخراجی!
«گفتم مگر به گریه دلش مهربان کنم» اما گریهها و لوس شدن هیچ اثری نداشت. اشکهای من قطره باران و قلب خانم معاون، سنگِ خاره. کاملا بیاثر بود.
نه دلم میخواست از مدرسه اخراج شوم نه میدانستم به خانواده چه بگویم. حتی حاضر بودم خانم معاون، آن ترکۀ روی میز را بردارد و به جانم بیفتد تا آنجا بزند که خسته شود و یکی از معلمها به کمکش بیاید. این مقدار تنبیه کنند ولی خانواده موضوع را نفهمند؛ آن هم نه برای درس بلکه برای چیزی که در خانوادۀ ما نوبر بود. اما انگار امروز آپشن تنبیه کردن تعطیل شده بود. شاید هم فکر دیگری در سر داشتند.
نزدیک ظهر بود. وسایلم را برداشتم و با چشمان اشکبار به سمت خانه راه افتادم.
چه بسا چشمهایی که با حسرت نگاهم میکردند و آرزو میکردند کاش جای من بودند و از شر مدرسه خلاص میشدند. شاید برخی هم خوشحال بودند چون همه سرکوفتهای معلمها که میگفتند: «مثل فلانی باشید» در اینجا تلافی میشد.
وقتی به خانه رسیدم بازجویی شروع شد. اعتراف کردم که از مدرسه اخراج شدهام.
فردا صبح مادرم دستم را گرفت و با هم به سمت مدرسه حرکت کردیم. با وجودی که سواد نداشت اما در این مواقع کم نمیآورد و با شعر، متل و ضربالمثل با چاشنی نیش و کنایه هر حریفی را در گوشۀ رینگ، ناکاوت میکرد؛ آخر ننهام دختر بیبیام بود که زبان آتشینش بود و .... .
در بین راه سعی میکردم زبان باز نکنم؛ چون ممکن بود آتش تهیهای را که در ذهنش آماده میکرد به جای معاون و معلم، بر سر من فرو ریزد. در دفتر مدرسه، توفانی بپا کرد که دستها به علامت تسلیم بالا رفت. معاون هم کلی از وضعیت درس و اخلاق من تعریف کرد و گفت حیف است این پسر چنین چیزهایی را بنویسد.
ننه پس از نصب پرچم پیروزی بر قلۀ مدرسه، نگاه تندی به من کرد. «نبینم دیه از ای غلطا بکنی!!»
- چشم
و این ماجرا که اولین چالش سخت دوران مدرسه بود به خیر و خوشی به پایان رسید. هرچند همیشه از معاون و معلم خجالت میکشیدم.
🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها همراه با لینک به دوستانتان معرفی فرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
با ضربه زدن بر روی قسمتهای آبیرنگ به مطلب مورد نظر، هدایت میشوید.
برای دسترسی به 33 قسمتِ پیشین، هشتگ #خاطرات_من را لمس کنید. یا (اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا- اینجا - اینجا- اینجا- اینجا - اینجا -اینجا- اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا-اینجا-اینجا - اینجا) را ضربه بزنید.
نوروز 1355نزدیک میشد. عادت داشتیم قبل از نوروز یک دفتر 100 برگ یا 200 برگ تهیه کنیم و صفحاتش را با دقت خطکشی کنیم؛ سپس دفتر را به خانم معلم تحویل دهیم تا صفحۀ اول آن را جهت استفادۀ تکالیف طاقتفرسای نوروز امضاء کند.
دفتر آماده شد؛ یک جلد نایلونی شیک روی آن انداختم. بیت شعری سرودم: «فریدون ....» و آن را با دقت و خط خوب روی جلدش نوشتم. شعر مقداری زننده بود. در عالم بچگی فکر نمیکردم چیز بدی باشد.
از آنجا که سوزاندن و خراب کردن یک دانشآموز که از هر طرف مورد توجه مدیر و معاون و معلم است چیزی نیست که بشود به راحتی از آن گذشت؛ یکی از همکلاسیها (ش.ه) دفتر و نوشتۀ روی آن را دیده بود و به دفتر مدرسه برده و گزارشم را داده بود؛ در حالی که من از این موضوع کاملا بیخبر بودم و متوجه غیبت دفتر نازنینم نشده بودم.
غرق تدریس معلم بودم که خانم معاون به درِ کلاس آمد: عباسی بیا دفتر. دفتر املایت را هم بیار!!
از لحنش مشخص بود که اتفاق خوشایندی در انتظارم نیست. اولین بار بود که در دوران مدرسه با چنین لحنی با من صحبت میشد؛ هرچند برای بقیۀ همکلاسیها که سهمیۀ کتک و چوب داشتند این لحنها از عسل هم شیرینتر بود چون نه تهدید داشت نه خِفّت و خواری.
نمیدانستم چه اتفاقی افتاده است اما با اضطراب به دفتر رفتم. قلم و کاغذ را جلویم گذاشت.
- هرچه میگم بنویس.
معلوم بود که بحث درس و دیکته نیست چون در این مورد سرآمد بودم.
- بنویس فریدون ....
شستم خبردار شد که جریان مربوط به آن شعر پشت دفتر است. زیر چشمی اطراف را دید میزدم؛ ناگهان متوجه شدم دفترم مقداری آن طرفتر بی سر و صدا بر روی میز، جا خوش کرده است.
قلم را با دست لرزانم برداشتم. زیر چشمی معاون را میپاییدم و دقت میکردم که با خط دیگری بنویسم. دفتر املایم را باز کرد و خط را تطبیق داد.
- نه این خط تو نیست؛ دوباره بنویس!
دوباره نوشتم شکل دیگری شد.
دفتر مشق عید را آورد و جلدش را جلوی چشمم گرفت؛ طوری که نزدیک بود دفتر به چشمم بخورد؛ با پرخاش گفت: «اینا چیه روی دفترت نوشتی؟»
- به خدا کار من نیس!
- این دفتر خودت است و این هم خط خودت که با خط داخل دفتر املا مطابقت داره. وسایلت را بردار و برو. ما چنین دانشآموزی نمیخواهیم. تو اخراجی!
«گفتم مگر به گریه دلش مهربان کنم» اما گریهها و لوس شدن هیچ اثری نداشت. اشکهای من قطره باران و قلب خانم معاون، سنگِ خاره. کاملا بیاثر بود.
نه دلم میخواست از مدرسه اخراج شوم نه میدانستم به خانواده چه بگویم. حتی حاضر بودم خانم معاون، آن ترکۀ روی میز را بردارد و به جانم بیفتد تا آنجا بزند که خسته شود و یکی از معلمها به کمکش بیاید. این مقدار تنبیه کنند ولی خانواده موضوع را نفهمند؛ آن هم نه برای درس بلکه برای چیزی که در خانوادۀ ما نوبر بود. اما انگار امروز آپشن تنبیه کردن تعطیل شده بود. شاید هم فکر دیگری در سر داشتند.
نزدیک ظهر بود. وسایلم را برداشتم و با چشمان اشکبار به سمت خانه راه افتادم.
چه بسا چشمهایی که با حسرت نگاهم میکردند و آرزو میکردند کاش جای من بودند و از شر مدرسه خلاص میشدند. شاید برخی هم خوشحال بودند چون همه سرکوفتهای معلمها که میگفتند: «مثل فلانی باشید» در اینجا تلافی میشد.
وقتی به خانه رسیدم بازجویی شروع شد. اعتراف کردم که از مدرسه اخراج شدهام.
فردا صبح مادرم دستم را گرفت و با هم به سمت مدرسه حرکت کردیم. با وجودی که سواد نداشت اما در این مواقع کم نمیآورد و با شعر، متل و ضربالمثل با چاشنی نیش و کنایه هر حریفی را در گوشۀ رینگ، ناکاوت میکرد؛ آخر ننهام دختر بیبیام بود که زبان آتشینش بود و .... .
در بین راه سعی میکردم زبان باز نکنم؛ چون ممکن بود آتش تهیهای را که در ذهنش آماده میکرد به جای معاون و معلم، بر سر من فرو ریزد. در دفتر مدرسه، توفانی بپا کرد که دستها به علامت تسلیم بالا رفت. معاون هم کلی از وضعیت درس و اخلاق من تعریف کرد و گفت حیف است این پسر چنین چیزهایی را بنویسد.
ننه پس از نصب پرچم پیروزی بر قلۀ مدرسه، نگاه تندی به من کرد. «نبینم دیه از ای غلطا بکنی!!»
- چشم
و این ماجرا که اولین چالش سخت دوران مدرسه بود به خیر و خوشی به پایان رسید. هرچند همیشه از معاون و معلم خجالت میکشیدم.
🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها همراه با لینک به دوستانتان معرفی فرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤11👏9👍7😁2🤩1🤣1
سوگنامۀ اسفندیار خوانش استاد بردبار
@abbasi2153
شاهنامه 5⃣ سوگنامهٔ اسفندیار
کنون خورد باید می خوشگُوار
که می بویِ مشک آید از جویبار
کشته شدن اسفندیار از آن سوگهای بزرگ شاهنامه است. فراتر از سوگ سهراب. هرچند کشته شدن سهراب به دست پدر، بسیار تلخ و غمانگیز است اما درد کشته شدن اسفندیارِ جوان این است که رستم میداند هرکس خون اسفندیار را بریزد دچار شوربختی میشود و روزگارش به سر میآید ولی با اصرار اسفندیار ناخواسته تن به این کار میدهد. این آخرین حماسۀ رستم است و پس از آن به دست نابرادر در چاه سرنگون و کشته میشود.
حکیم توس قبل از شروع جنگ رستم و اسفندیار، بهاریهای مینویسد که از هر سوگنامهای، سوزناکتر است. روزها داستان رستم و اسفندیار را خواندم و گریستم ولی هرچه سعی کردم نتوانستم این بهاریه را آن چنان که بایسته است بخوانم. استاد بردبار را برای این کار زحمت دادم.
در پایان نیز قسمتی از مرگ اسفندیار از همایون شجریان را افزودم.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
کنون خورد باید می خوشگُوار
که می بویِ مشک آید از جویبار
کشته شدن اسفندیار از آن سوگهای بزرگ شاهنامه است. فراتر از سوگ سهراب. هرچند کشته شدن سهراب به دست پدر، بسیار تلخ و غمانگیز است اما درد کشته شدن اسفندیارِ جوان این است که رستم میداند هرکس خون اسفندیار را بریزد دچار شوربختی میشود و روزگارش به سر میآید ولی با اصرار اسفندیار ناخواسته تن به این کار میدهد. این آخرین حماسۀ رستم است و پس از آن به دست نابرادر در چاه سرنگون و کشته میشود.
حکیم توس قبل از شروع جنگ رستم و اسفندیار، بهاریهای مینویسد که از هر سوگنامهای، سوزناکتر است. روزها داستان رستم و اسفندیار را خواندم و گریستم ولی هرچه سعی کردم نتوانستم این بهاریه را آن چنان که بایسته است بخوانم. استاد بردبار را برای این کار زحمت دادم.
در پایان نیز قسمتی از مرگ اسفندیار از همایون شجریان را افزودم.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤13👍2😢2
رها نمیکند ایام در کنار منش
که داد خود بستانم به بوسه از دهنش
همان کمند بگیرم که صید خاطر خلق
بدان همیکند و درکشم به خویشتنش
ولیک دست نیارم زدن در آن سر زلف
که مبلغی دل خلق است زیر هر شکنش
غلام قامت آن لعبتم که بر قد او
بریدهاند لطافت چو جامه بر بدنش
ز رنگ و بوی تو ای سروقد سیماندام
برفت رونق نسرین باغ و نسترنش
یکی به حکم نظر پای در گلستان نه
که پایمال کنی ارغوان و یاسمنش
خوشا تفرج نوروز خاصه در شیراز
که برکند دل مرد مسافر از وطنش
عزیز مصر چمن شد جمال یوسف گل
صبا به شهر درآورد بوی پیرهنش
شگفت نیست گر از غیرت تو بر گلزار
بگرید ابر و بخندد شکوفه بر چمنش
در این روش که تویی گر به مرده برگذری
عجب نباشد اگر نعره آید از کفنش
نماند فتنه در ایام شاه جز سعدی
که بر جمال تو فتنهست و خلق بر سخنش
که داد خود بستانم به بوسه از دهنش
همان کمند بگیرم که صید خاطر خلق
بدان همیکند و درکشم به خویشتنش
ولیک دست نیارم زدن در آن سر زلف
که مبلغی دل خلق است زیر هر شکنش
غلام قامت آن لعبتم که بر قد او
بریدهاند لطافت چو جامه بر بدنش
ز رنگ و بوی تو ای سروقد سیماندام
برفت رونق نسرین باغ و نسترنش
یکی به حکم نظر پای در گلستان نه
که پایمال کنی ارغوان و یاسمنش
خوشا تفرج نوروز خاصه در شیراز
که برکند دل مرد مسافر از وطنش
عزیز مصر چمن شد جمال یوسف گل
صبا به شهر درآورد بوی پیرهنش
شگفت نیست گر از غیرت تو بر گلزار
بگرید ابر و بخندد شکوفه بر چمنش
در این روش که تویی گر به مرده برگذری
عجب نباشد اگر نعره آید از کفنش
نماند فتنه در ایام شاه جز سعدی
که بر جمال تو فتنهست و خلق بر سخنش
❤11👍3👏1
🐝حجت الله عباسی
رها نمیکند ایام در کنار منش که داد خود بستانم به بوسه از دهنش همان کمند بگیرم که صید خاطر خلق بدان همیکند و درکشم به خویشتنش ولیک دست نیارم زدن در آن سر زلف که مبلغی دل خلق است زیر هر شکنش غلام قامت آن لعبتم که بر قد او بریدهاند لطافت چو جامه بر بدنش…
یکی به حکم نظر پای در گلستان نِه
که پایمال کنی ارغوان و یاسمنش
میپرسند سعدی دلش آمده دستور به پایمال کردن ارغوان و یاسمن بدهد؟
خیر
سعدی خود یکی از گلهای آفرینش است بلکه خوشبوترین گل آفرینش است که قرنهاست رایحۀ دل انگیزش جان انسانهای اهل دل را عطرآگین نموده است.
بلکه سعدی عاشق بهار و گل است؛ تا آنجا که «هر گلی نو که در جهان آید/او به عشقش هزاردستان است.»
اما نکتهای در این بیت است. پایمال کردن به معنی له کردن نیست بلکه به معنی بیارزش شدن و از رونق افتادن و به چشم نیامدن است.
تو از بس لطیف و زیبا هستی اگر پای در گلستان بگذاری ارغوان و یاسمن دیگر به چشم نمیآیند.
نکته مخفی و زیبای دیگری هم دارد. «نظر» مترادف دیدن نیست بلکه نگاه کردن است. دیدن کاری غیر ارادی است. چشم ما باز است و همه چیز را میبینیم؛ اما نظر و نگاه کردن همراه با توجه و خواستن و دقت است. هرکسی وارد گلستان میشود؛ گلها را میبیند اما همه با توجه نظر نمیدوزند. نظر در مصرع اول با پایمال کردن در مصرع دوم روبروی هم هستند. گویا به شکلی ظریف تصویرسازی میکند که وقتی وارد گلستان میشوی کسانی که به تو نظر میدوزند این قدر در تو غرق میشوند که گلها در زیر پایشان میماند و متوجه نمیشوند؛ این معنایی است که در ظاهر بیت وجود ندارد.
با خود عهد کنیم هر روز 5 غزل را از سعدی بخوانیم. کم کم زیبایی سعدی را حس میکنیم. اگر کتاب هم ندارید از سایت ارزشمند گنجور استفاده نمایید.
که پایمال کنی ارغوان و یاسمنش
میپرسند سعدی دلش آمده دستور به پایمال کردن ارغوان و یاسمن بدهد؟
خیر
سعدی خود یکی از گلهای آفرینش است بلکه خوشبوترین گل آفرینش است که قرنهاست رایحۀ دل انگیزش جان انسانهای اهل دل را عطرآگین نموده است.
بلکه سعدی عاشق بهار و گل است؛ تا آنجا که «هر گلی نو که در جهان آید/او به عشقش هزاردستان است.»
اما نکتهای در این بیت است. پایمال کردن به معنی له کردن نیست بلکه به معنی بیارزش شدن و از رونق افتادن و به چشم نیامدن است.
تو از بس لطیف و زیبا هستی اگر پای در گلستان بگذاری ارغوان و یاسمن دیگر به چشم نمیآیند.
نکته مخفی و زیبای دیگری هم دارد. «نظر» مترادف دیدن نیست بلکه نگاه کردن است. دیدن کاری غیر ارادی است. چشم ما باز است و همه چیز را میبینیم؛ اما نظر و نگاه کردن همراه با توجه و خواستن و دقت است. هرکسی وارد گلستان میشود؛ گلها را میبیند اما همه با توجه نظر نمیدوزند. نظر در مصرع اول با پایمال کردن در مصرع دوم روبروی هم هستند. گویا به شکلی ظریف تصویرسازی میکند که وقتی وارد گلستان میشوی کسانی که به تو نظر میدوزند این قدر در تو غرق میشوند که گلها در زیر پایشان میماند و متوجه نمیشوند؛ این معنایی است که در ظاهر بیت وجود ندارد.
با خود عهد کنیم هر روز 5 غزل را از سعدی بخوانیم. کم کم زیبایی سعدی را حس میکنیم. اگر کتاب هم ندارید از سایت ارزشمند گنجور استفاده نمایید.
👏7👍3❤1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
غزل 226 #سعدی
درخت غنچه برآورد و بلبلان مستند
جهان جوان شد و یاران به عیش بنشستند
29 اسفند 1403
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
درخت غنچه برآورد و بلبلان مستند
جهان جوان شد و یاران به عیش بنشستند
29 اسفند 1403
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤10👍5
همراهان عزیزی که عکس های بهاری امروز را با کیفیت اصلی می خواهند می توانند به @abbasi2153 پیام دهند.
👍3
مبارکتر شب و خرمترین روز
به استقبالم آمد بخت پیروز
دهلزن گو دو نوبت زن بشارت
که دوشم قدر بود؛ امروز، نوروز
خداوندگارْ سعدی
سال 1403 سرشار از خبرهای خوش بود. سال 1404 را برای شما و همۀ هممیهنان سالی شاد، با فراوانی نعمت و خبرهای شیرینتر آرزو میکنم. سال رهایی از درد و رنج.
امیدوارم نوروز را که یادگاری از نیاکان روشناندیشمان از هزاران سال پیش است؛ با شادی و آرامش آغاز نمایید و سال را با کامیابی و تندرستی به پایان برسانید.
تختِ چمن، سبزۀ دولت جمشید شد
همت کوروش بلند؛ بار دگر عید شد
https://t.me/ShekarestaneParsi
@abbasi2153
🌈🐝💃🌸☘️🍰🍷🍎🍃🥁🌼🎉❤️🪻🦋🕊🦜🪴🌺🌱🐝🌴
به استقبالم آمد بخت پیروز
دهلزن گو دو نوبت زن بشارت
که دوشم قدر بود؛ امروز، نوروز
خداوندگارْ سعدی
سال 1403 سرشار از خبرهای خوش بود. سال 1404 را برای شما و همۀ هممیهنان سالی شاد، با فراوانی نعمت و خبرهای شیرینتر آرزو میکنم. سال رهایی از درد و رنج.
امیدوارم نوروز را که یادگاری از نیاکان روشناندیشمان از هزاران سال پیش است؛ با شادی و آرامش آغاز نمایید و سال را با کامیابی و تندرستی به پایان برسانید.
تختِ چمن، سبزۀ دولت جمشید شد
همت کوروش بلند؛ بار دگر عید شد
https://t.me/ShekarestaneParsi
@abbasi2153
🌈🐝💃🌸☘️🍰🍷🍎🍃🥁🌼🎉❤️🪻🦋🕊🦜🪴🌺🌱🐝🌴
❤11👍2
غزل 314 سعدی - عباسی
@abbasi2153
غزل 314 #سعدی
غزلی در شادباش نورزی استفاده نمودهام که دو بیت آن این است:
مبارکتر شب و خرمترین روز
به استقبالم آمد بخت پیروز
دهلزن گو دو نوبت زن بشارت
که دوشم قدر بود؛ امروز، نوروز
شب قدر که در این غزل استفاده شده است، شب وصال یک دوست است نه شب قدر رمضان.
از ابیات بعد، مخصوصا بیت آخر، میتوان این را درک کرد.
گر آن شبهای با وحشت نمیبود
نمیدانست سعدی قدر این روز
وحشت = تنهایی
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها همراه با لینک به دوستانتان معرفی فرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
غزلی در شادباش نورزی استفاده نمودهام که دو بیت آن این است:
مبارکتر شب و خرمترین روز
به استقبالم آمد بخت پیروز
دهلزن گو دو نوبت زن بشارت
که دوشم قدر بود؛ امروز، نوروز
شب قدر که در این غزل استفاده شده است، شب وصال یک دوست است نه شب قدر رمضان.
از ابیات بعد، مخصوصا بیت آخر، میتوان این را درک کرد.
گر آن شبهای با وحشت نمیبود
نمیدانست سعدی قدر این روز
وحشت = تنهایی
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها همراه با لینک به دوستانتان معرفی فرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤8👍5👏3
سعدی و بهار
دکتر هدایتی
#سعدی و بهار
بخشی دیگر از صحبتهای استاد دکتر هدایتی
حتما ارزش چند بار شنیدن دارد.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
بخشی دیگر از صحبتهای استاد دکتر هدایتی
حتما ارزش چند بار شنیدن دارد.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
1👍6❤4
قصیده 25 سعدی
@abbasi2153
قصیده 25 #سعدی - قصیدۀ بهاری
بامدادی که تفاوت نکند لیل و نهار
خوش بود دامن صحرا و تماشای بهار
یک قصیدۀ بس زیبا که استاد سخن، به طرز شگفتآوری زیباییهای سه ماه بهار را توصیف میکند.
در همین قصیده هم که دقیق شویم میبینیم سعدی، خداوندگار سخن است.
با وجودی که خوانش این قصیده بسیار ساده مینماید ولی کار بسیار سختی بود و هربار که ضبط کردم متوجه شدم یک ذره آهنگ و لحن را تغییر دهم، معنا تغییر میکند ولی سرانجام این شد که تقدیم میکنم.
قبلا این خوانش را در گنجور گذاشته بودم.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
بامدادی که تفاوت نکند لیل و نهار
خوش بود دامن صحرا و تماشای بهار
یک قصیدۀ بس زیبا که استاد سخن، به طرز شگفتآوری زیباییهای سه ماه بهار را توصیف میکند.
در همین قصیده هم که دقیق شویم میبینیم سعدی، خداوندگار سخن است.
با وجودی که خوانش این قصیده بسیار ساده مینماید ولی کار بسیار سختی بود و هربار که ضبط کردم متوجه شدم یک ذره آهنگ و لحن را تغییر دهم، معنا تغییر میکند ولی سرانجام این شد که تقدیم میکنم.
قبلا این خوانش را در گنجور گذاشته بودم.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
1❤12👏4🥰2👍1
#شاهنامه 5️⃣– ضحاک - قسمت سوم: مارهای ضحاک
در چهار قسمت قبل (اینجا - اینجا - اینجا و اینجا) خواندید که جمشید پادشاهی خردمند بود که بسیار برای کمک به مردم و پیشرفت ایران تلاش کرد. جمشید کم کم دچار غرور و استبداد و خودبرتربینی شد و از اینجا بود که فرۀ ایزدی و حمایت مردم را از دست داد.
در آن سوی اروند مردی به نام مِرداس حاکم تازیان (اعراب) بود. او که مردی بخشنده و دادگر بودبا راهنمایی ابلیس و با کمک فرزندش ضحاک، کشته شد و ضحاک به پادشاهی رسید. ابلیش در لباس آشپژ به خدمت شاه درآمد و وقتی اطمینان شاه را جلب کرد از او خواست سر شانههایش را ببوسد. از محل بوسۀ ابلیس دو مار سیاه رویید.
5️⃣اما ادامۀ ماجرا:
به ناچار دو مار را از ریشه بریدند اما آن دو مار سیاه مانند شاخه درخت دوباره روییدند. پزشکان زبردست را از هرجای کشور فراخواندند و هرکدام آن چه از دانش و فن در آستین داشتند به کار بستند و نیرنگ ها زدند ولی نه درد را شناختند و نه چارۀ درد را.
اما ابلیس این بار به عنوان پزشکی ماهر و چیره دست به نزد ضحاک رفت و چارۀ کار کرد:
بدو گفت کاین بودنیکار بود
بمان تا چه گردد نباید درود
خورش ساز و آرامشان ده به خورد
نباید جز این چارهای نیز کرد
به جز مغز مردم مدهشان خورش
مگر خود بمیرند از این پرورش
ابلیس از این درمان به دنبال چیست؟ فردوسی می گوید هدف ابلیس این است که جهان از «مردم» خالی گردد و منظور از مردم افراد صاحب فکر و دانایی و فرزانگی است. مخصوصا جوانان که فکر ومغزشان بیشتر کار میکند. در واقع اهریمن میخواهد جامعه را از فکر و فرزانگی مخصوصا فکر جوانان خالی کند.
مگر تا یکی چاره سازد نهان
که پردخته گردد ز مردم، جهان
در قسمتهای قبل گفته شد که جمشید پادشاه فرزانه و قدرتمند ایران، پس از تمام خدمات ارزندهای که به مردم کرد؛ سرانجام دچار غرور و خودرایی شد و فرۀ ایزدی و پشتیبانی مردمی را از دست داد. جنب و جوش و سر و صدا و آشوب از هرگوشۀ کشور برخاست
از آن پس برآمد ز ایران خروش
پدید آمد از هر سویی جنگ و جوش
روزگار مردم و شاه به سیاهی گرایید و پیوندها از شاه گسسته شد. از هر گوشهای یکی خود را پادشاه مینامید؛ هر کدام از صاحبمنصبان و سپاهیان در گوشهای از کشور، سپاهی گرد آورده و سر به نافرمانی جمشید گذارده است.
در این هنگام که کشور دچار آشوب و درگیری بود از گوشه و کنار کشور، گروههایی از سپاهیان راه چاره را در این دیدند که به دنبال پادشاهی قدرتمند باشند. شنیده بودند در سرزمین تازیان (اعراب) پادشاهی اژدهاپیکر پادشاهی میکند؛ این قدرتطلبان برای حفظ قدرتِ خود، راهی سرزمین اهریمنی پادشاه تازی شدند.
سواران ایران همه شاهجوی
نهادند یکسر به ضحاک روی
به شاهی بر او آفرین خواندند
ورا شاه ایران زمین خواندند
این ناکسان قدرتطلب، کشور را دو دستی تقدیم یک پادشاه اهریمنی بیگانه نمودند. ضحاک که در پی وعدۀ ابلیس، هوای پادشاهی جهان را در سر داشت چگونه میتوانست از به دست آوردن کشور آباد و سرسبز و پرنعمتی چون ایران چشم بپوشد؟ گویا این سرنوشت برای ایران بارها تکرار میشود.
کیِ اژدهافَش بیامد چو باد
به ایران زمین تاج بر سر نهاد
سپس از ایرانیان و تازیان، لشکری انتخاب کرد و رو به سوی تختِ جمشید نهادند. جمشید در محاصرۀ سپاه شاه تازی و لشکریانش قرار گرفت و چون بخت و اقبال به او پشت کرده بود تاج و تخت و حکومت و گنج و سپاه را به او داد.
چو جمشید را بخت شد کندرو
به تنگ اندر آمد جهاندار نو
برفت و بدو داد تخت و کلاه
بزرگی و دیهیم و گنج و سپاه
از این ماجرا صد سال گذشت. هرچند نام شاهی بر جمشید بود اما دیگر کسی او را ندید. در صدمین سال، یک روز در دریای چین پیدایش کردند و سرانجام به دست ضحاک گرفتار آمد.
چو ضحاکش آورد ناگه به چنگ
یکایک ندادش زمانی درنگ
به ارّهش سراسر به دو نیم کرد
جهان را از او پاک بیبیم کرد
شد آن تخت شاهی و آن دستگاه
زمانه ربودش چو بیجاده کاه
گذشته بر او سالیان هفتصد
پدید آوریده همه نیک و بد
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
در چهار قسمت قبل (اینجا - اینجا - اینجا و اینجا) خواندید که جمشید پادشاهی خردمند بود که بسیار برای کمک به مردم و پیشرفت ایران تلاش کرد. جمشید کم کم دچار غرور و استبداد و خودبرتربینی شد و از اینجا بود که فرۀ ایزدی و حمایت مردم را از دست داد.
در آن سوی اروند مردی به نام مِرداس حاکم تازیان (اعراب) بود. او که مردی بخشنده و دادگر بودبا راهنمایی ابلیس و با کمک فرزندش ضحاک، کشته شد و ضحاک به پادشاهی رسید. ابلیش در لباس آشپژ به خدمت شاه درآمد و وقتی اطمینان شاه را جلب کرد از او خواست سر شانههایش را ببوسد. از محل بوسۀ ابلیس دو مار سیاه رویید.
5️⃣اما ادامۀ ماجرا:
به ناچار دو مار را از ریشه بریدند اما آن دو مار سیاه مانند شاخه درخت دوباره روییدند. پزشکان زبردست را از هرجای کشور فراخواندند و هرکدام آن چه از دانش و فن در آستین داشتند به کار بستند و نیرنگ ها زدند ولی نه درد را شناختند و نه چارۀ درد را.
اما ابلیس این بار به عنوان پزشکی ماهر و چیره دست به نزد ضحاک رفت و چارۀ کار کرد:
بدو گفت کاین بودنیکار بود
بمان تا چه گردد نباید درود
خورش ساز و آرامشان ده به خورد
نباید جز این چارهای نیز کرد
به جز مغز مردم مدهشان خورش
مگر خود بمیرند از این پرورش
ابلیس از این درمان به دنبال چیست؟ فردوسی می گوید هدف ابلیس این است که جهان از «مردم» خالی گردد و منظور از مردم افراد صاحب فکر و دانایی و فرزانگی است. مخصوصا جوانان که فکر ومغزشان بیشتر کار میکند. در واقع اهریمن میخواهد جامعه را از فکر و فرزانگی مخصوصا فکر جوانان خالی کند.
مگر تا یکی چاره سازد نهان
که پردخته گردد ز مردم، جهان
در قسمتهای قبل گفته شد که جمشید پادشاه فرزانه و قدرتمند ایران، پس از تمام خدمات ارزندهای که به مردم کرد؛ سرانجام دچار غرور و خودرایی شد و فرۀ ایزدی و پشتیبانی مردمی را از دست داد. جنب و جوش و سر و صدا و آشوب از هرگوشۀ کشور برخاست
از آن پس برآمد ز ایران خروش
پدید آمد از هر سویی جنگ و جوش
روزگار مردم و شاه به سیاهی گرایید و پیوندها از شاه گسسته شد. از هر گوشهای یکی خود را پادشاه مینامید؛ هر کدام از صاحبمنصبان و سپاهیان در گوشهای از کشور، سپاهی گرد آورده و سر به نافرمانی جمشید گذارده است.
در این هنگام که کشور دچار آشوب و درگیری بود از گوشه و کنار کشور، گروههایی از سپاهیان راه چاره را در این دیدند که به دنبال پادشاهی قدرتمند باشند. شنیده بودند در سرزمین تازیان (اعراب) پادشاهی اژدهاپیکر پادشاهی میکند؛ این قدرتطلبان برای حفظ قدرتِ خود، راهی سرزمین اهریمنی پادشاه تازی شدند.
سواران ایران همه شاهجوی
نهادند یکسر به ضحاک روی
به شاهی بر او آفرین خواندند
ورا شاه ایران زمین خواندند
این ناکسان قدرتطلب، کشور را دو دستی تقدیم یک پادشاه اهریمنی بیگانه نمودند. ضحاک که در پی وعدۀ ابلیس، هوای پادشاهی جهان را در سر داشت چگونه میتوانست از به دست آوردن کشور آباد و سرسبز و پرنعمتی چون ایران چشم بپوشد؟ گویا این سرنوشت برای ایران بارها تکرار میشود.
کیِ اژدهافَش بیامد چو باد
به ایران زمین تاج بر سر نهاد
سپس از ایرانیان و تازیان، لشکری انتخاب کرد و رو به سوی تختِ جمشید نهادند. جمشید در محاصرۀ سپاه شاه تازی و لشکریانش قرار گرفت و چون بخت و اقبال به او پشت کرده بود تاج و تخت و حکومت و گنج و سپاه را به او داد.
چو جمشید را بخت شد کندرو
به تنگ اندر آمد جهاندار نو
برفت و بدو داد تخت و کلاه
بزرگی و دیهیم و گنج و سپاه
از این ماجرا صد سال گذشت. هرچند نام شاهی بر جمشید بود اما دیگر کسی او را ندید. در صدمین سال، یک روز در دریای چین پیدایش کردند و سرانجام به دست ضحاک گرفتار آمد.
چو ضحاکش آورد ناگه به چنگ
یکایک ندادش زمانی درنگ
به ارّهش سراسر به دو نیم کرد
جهان را از او پاک بیبیم کرد
شد آن تخت شاهی و آن دستگاه
زمانه ربودش چو بیجاده کاه
گذشته بر او سالیان هفتصد
پدید آوریده همه نیک و بد
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤5👍4👏3😢2
اجرای خصوصی طریق کام بخشی
شجریان و موسوی
طریق کام بخشی – اجرای خصوصی محمدرضا #شجریان و محمد موسوی - ماهور
ز کوی یار میآید نسیم باد نوروزی
از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی
چون اجرای خصوصی است و با ضبط معمولی ضبط شده است، طبیعتا کیفیت ضبطِ خیلی عالی ندارد.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
ز کوی یار میآید نسیم باد نوروزی
از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی
چون اجرای خصوصی است و با ضبط معمولی ضبط شده است، طبیعتا کیفیت ضبطِ خیلی عالی ندارد.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤9👍4