امشب به دیدار حافظ رفتیم. گویا همه ایران راه شیراز گرفتهاند. تا چند خیابان منتهی به حافظ ترافیک و جمعیت بود.
خیابان جلو حافظیه سراسر جمعیت بود و مردم گروه گروه با موسیقی کردی که پخش میشد دست میزدند و میرقصیدند. لحظات شادی که اشک شوق به دیدگان میآورد که البته در شیراز از سالیان قبل هم چنین لحظاتی تقریبا طبیعی بود. برای تمام مردم ایران در همه جای ایران چنین لحظات شاد و به دور از غم آرزو میکنم.
به خاطر حفظ حریم خصوصی از این صحنهها فیلم نگرفتم.
خیابان جلو حافظیه سراسر جمعیت بود و مردم گروه گروه با موسیقی کردی که پخش میشد دست میزدند و میرقصیدند. لحظات شادی که اشک شوق به دیدگان میآورد که البته در شیراز از سالیان قبل هم چنین لحظاتی تقریبا طبیعی بود. برای تمام مردم ایران در همه جای ایران چنین لحظات شاد و به دور از غم آرزو میکنم.
به خاطر حفظ حریم خصوصی از این صحنهها فیلم نگرفتم.
❤24👍4👏2🥰1
از اتاق فرمان، دستور میرسد که نوبت #خاطرات_من است!
چشم. اگر فردا اگر عمری به دنیا باشد یک قسمت از #خاطرات_من منتشر خواهد شد.
چشم. اگر فردا اگر عمری به دنیا باشد یک قسمت از #خاطرات_من منتشر خواهد شد.
👏11❤7
#خاطرات_من 5️⃣3️⃣
با ضربه زدن بر روی قسمتهای آبیرنگ به مطلب مورد نظر، هدایت میشوید.
برای دسترسی به 34 قسمتِ پیشین، هشتگ #خاطرات_من را لمس کنید. یا (اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا- اینجا - اینجا- اینجا- اینجا - اینجا -اینجا- اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا-اینجا-اینجا - اینجا - اینجا) را ضربه بزنید.
سال سوم هم با فراز و نشیبها و خاطراتش سپری شد و تابستان 1355 فرا رسید. فصل بازی و تفریح و زلف و ....
در سالهای اخیر دو گروه تحت عنوان سپاهی دانش و سپاهی بهداشت و ترویج آبادانی به روستاها آمده بودند. کارِ گروه اول، ترویج خواندن و نوشتن در بین کسانی بود که از تحصیل باز مانده بودند و گروه دوم وظیفه ایجاد بهداشت و آبادی روستاها را برعهده داشتند.
من به یاد نمیآورم ولی آنگونه که گفته میشود همین سپاه بهداشت و ترویج آبادانی در روستای ما یک حمام به سبک جدید ساخته بودند که در جنوب مدرسه حکیمنظامی (در شمال ششده) قرار داشت و مردم را از شر آن حمام قدیمی که قبلا گفته بودم در مسیر مدرسه ما بود و جنها در آن زندگی میکردند رها نموده بودند.
از خدمات دیگری که به اهالی روستا نموده بودند درختکاری خیابان مرکز روستا بود که سروها تا همین چند سال پیش در دو طرف خیابان وجود داشتند و به تدریج قطع شدند و از بین رفتند. (دیگران کاشتند و ما بریدیم)
ساخت توالت بهداشتی در همۀ خانهها از کارهایی بود که سپاه بهداشت مردم را مجبور به انجام آن کرده بود.
علاوه بر این دو گروه، اردوهای عمران و آبادی و آموزشی در تابستان به روستا میآمدند؛ ما به آنها «اردوها» میگفتیم. نمیدانستیم اردوها یعنی چه. فقط میدانستیم اینها «اردوها» هستند. همین و بس. امروزه کلمۀ اردو برای دانشآموزان کلمهای آشنا است اما آن موقع این چیزها مد نبود. نهایتا یک صبح بعد از نرمش، مدیر یا یکی از آموزگاران، بچهها را پیاده به سمت کوه میبردند و معمولا در هنگام برگشت، چند نفر زخمی داشتند که بر اثر پرتاب سنگ بود؛ قبلا گفتم که یکی از آپشنهای فعال ما، پرتاب سنگ بود.
این اردوها در تابستان کلاس آموزشی میگذاشتند و دستی هم در تعمیر مدارس داشتند. حمامهایی که با ورقههای گالوانیزه در مدرسه حکیمنظامی ساخته بودند تا سالهای سال، بعد از انقلاب 57 برپا بود.
در سال 1355 داییام (رضا ناصری) مشغول ساخت خانۀ نو بود. این خانه روبروی حمام نوساز روستا بود (حمامی که تازه در حال ساخت بود و منظورم آن حمام کنار مدرسه حکیم نظامی نیست.) و با یک کوچه باریک که از کنار حمام میگذشت به مدرسۀ شایق میرسید. این کوچه حدودا 20 متر طول داشت.
من و بچههای داییام و بچههای آن محله در آن اطراف بازی میکردیم. به ما میگفتند مواظب باشید اردوها اگر بچهٔ بیکار در این اطراف ببینند دستگیر میکنند. ما هم به خیال این که دارند ما را میترسانند گوش نمیکردیم. فکر میکردیم مثل ترساندن از شاه عراق یا لِوْدی یا دو چشم و بیست انگشت در زمان کودکی است.
بالاخره آن اتفاق افتاد. دو نفر از اردوها سر رسیدند.
- باید به مدرسه بیایید.
هرچه التماس کردیم که ما دانشآموز هستیم و در فصل مدرسه به مدرسه میرویم قبول نکردند.
کلاس در همین مدرسه شایق برقرار بود. ما را به داخل کلاسی بردند که حدود 10 تایی دختر و پسر در آن بود. نمیدانم بقیه هم دستگیر شده بودند یا با پای خودشان به کلاس آمده بودند. اما بعید است که کسی با پای خودش به مدرسه بیاید آن هم در تابستان! مگر اینکه طبق گفتهٔ سعدی، کسی عاشق یا مجنون باشد که چنان کاری کند.
به پای خویشتن آیند عاشقان به کمندت
یکی دو نفر از اردوها برای شکارِ بچههای علاف رفتند و یکی از آنها هم ماند و درس را شروع کرد. ما هم با قیافههایی که هیچ شباهتی به دانشآموز نداشت سر کلاس نشسته بودیم و مترصد فرصت فرار بودیم.
منصور نصیری (پسر حاجی بهرام) که چند سالی از ما بزرگتر بود و خانهشان در همان نزدیکیها بود جزء همین اسیران بود، فرصتی پیدا کرد و از پنجره کلاس فرار کرد. معلم در را باز کرد و به دنبال منصور دوید تا او را بگیرد.
فرصت فراهم شده بود. ما هم فرار کردیم و از جهتی دیگر رفتیم. تا آقا معلم خودش را جمع و جور کرد، دیگر دانشآموزی برایش نمانده بود و تمام دانشآموزان یا بهتر بگویم تمام اسیران، چون پرندگانی که درِ قفس را باز ببینند از کلاس فرار کردند.
در چند قسمتِ آینده به آسیاب روستا و خاطرات مأموریتِ رفتن به آسیاب برای آرد کردن گندم خواهم پرداخت. زندگی در روستا هر لحظهاش خاطره بود و شیطنت.
🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
با ضربه زدن بر روی قسمتهای آبیرنگ به مطلب مورد نظر، هدایت میشوید.
برای دسترسی به 34 قسمتِ پیشین، هشتگ #خاطرات_من را لمس کنید. یا (اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا- اینجا - اینجا- اینجا- اینجا - اینجا -اینجا- اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا-اینجا-اینجا - اینجا - اینجا) را ضربه بزنید.
سال سوم هم با فراز و نشیبها و خاطراتش سپری شد و تابستان 1355 فرا رسید. فصل بازی و تفریح و زلف و ....
در سالهای اخیر دو گروه تحت عنوان سپاهی دانش و سپاهی بهداشت و ترویج آبادانی به روستاها آمده بودند. کارِ گروه اول، ترویج خواندن و نوشتن در بین کسانی بود که از تحصیل باز مانده بودند و گروه دوم وظیفه ایجاد بهداشت و آبادی روستاها را برعهده داشتند.
من به یاد نمیآورم ولی آنگونه که گفته میشود همین سپاه بهداشت و ترویج آبادانی در روستای ما یک حمام به سبک جدید ساخته بودند که در جنوب مدرسه حکیمنظامی (در شمال ششده) قرار داشت و مردم را از شر آن حمام قدیمی که قبلا گفته بودم در مسیر مدرسه ما بود و جنها در آن زندگی میکردند رها نموده بودند.
از خدمات دیگری که به اهالی روستا نموده بودند درختکاری خیابان مرکز روستا بود که سروها تا همین چند سال پیش در دو طرف خیابان وجود داشتند و به تدریج قطع شدند و از بین رفتند. (دیگران کاشتند و ما بریدیم)
ساخت توالت بهداشتی در همۀ خانهها از کارهایی بود که سپاه بهداشت مردم را مجبور به انجام آن کرده بود.
علاوه بر این دو گروه، اردوهای عمران و آبادی و آموزشی در تابستان به روستا میآمدند؛ ما به آنها «اردوها» میگفتیم. نمیدانستیم اردوها یعنی چه. فقط میدانستیم اینها «اردوها» هستند. همین و بس. امروزه کلمۀ اردو برای دانشآموزان کلمهای آشنا است اما آن موقع این چیزها مد نبود. نهایتا یک صبح بعد از نرمش، مدیر یا یکی از آموزگاران، بچهها را پیاده به سمت کوه میبردند و معمولا در هنگام برگشت، چند نفر زخمی داشتند که بر اثر پرتاب سنگ بود؛ قبلا گفتم که یکی از آپشنهای فعال ما، پرتاب سنگ بود.
این اردوها در تابستان کلاس آموزشی میگذاشتند و دستی هم در تعمیر مدارس داشتند. حمامهایی که با ورقههای گالوانیزه در مدرسه حکیمنظامی ساخته بودند تا سالهای سال، بعد از انقلاب 57 برپا بود.
در سال 1355 داییام (رضا ناصری) مشغول ساخت خانۀ نو بود. این خانه روبروی حمام نوساز روستا بود (حمامی که تازه در حال ساخت بود و منظورم آن حمام کنار مدرسه حکیم نظامی نیست.) و با یک کوچه باریک که از کنار حمام میگذشت به مدرسۀ شایق میرسید. این کوچه حدودا 20 متر طول داشت.
من و بچههای داییام و بچههای آن محله در آن اطراف بازی میکردیم. به ما میگفتند مواظب باشید اردوها اگر بچهٔ بیکار در این اطراف ببینند دستگیر میکنند. ما هم به خیال این که دارند ما را میترسانند گوش نمیکردیم. فکر میکردیم مثل ترساندن از شاه عراق یا لِوْدی یا دو چشم و بیست انگشت در زمان کودکی است.
بالاخره آن اتفاق افتاد. دو نفر از اردوها سر رسیدند.
- باید به مدرسه بیایید.
هرچه التماس کردیم که ما دانشآموز هستیم و در فصل مدرسه به مدرسه میرویم قبول نکردند.
کلاس در همین مدرسه شایق برقرار بود. ما را به داخل کلاسی بردند که حدود 10 تایی دختر و پسر در آن بود. نمیدانم بقیه هم دستگیر شده بودند یا با پای خودشان به کلاس آمده بودند. اما بعید است که کسی با پای خودش به مدرسه بیاید آن هم در تابستان! مگر اینکه طبق گفتهٔ سعدی، کسی عاشق یا مجنون باشد که چنان کاری کند.
به پای خویشتن آیند عاشقان به کمندت
یکی دو نفر از اردوها برای شکارِ بچههای علاف رفتند و یکی از آنها هم ماند و درس را شروع کرد. ما هم با قیافههایی که هیچ شباهتی به دانشآموز نداشت سر کلاس نشسته بودیم و مترصد فرصت فرار بودیم.
منصور نصیری (پسر حاجی بهرام) که چند سالی از ما بزرگتر بود و خانهشان در همان نزدیکیها بود جزء همین اسیران بود، فرصتی پیدا کرد و از پنجره کلاس فرار کرد. معلم در را باز کرد و به دنبال منصور دوید تا او را بگیرد.
فرصت فراهم شده بود. ما هم فرار کردیم و از جهتی دیگر رفتیم. تا آقا معلم خودش را جمع و جور کرد، دیگر دانشآموزی برایش نمانده بود و تمام دانشآموزان یا بهتر بگویم تمام اسیران، چون پرندگانی که درِ قفس را باز ببینند از کلاس فرار کردند.
در چند قسمتِ آینده به آسیاب روستا و خاطرات مأموریتِ رفتن به آسیاب برای آرد کردن گندم خواهم پرداخت. زندگی در روستا هر لحظهاش خاطره بود و شیطنت.
🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤7🤩7🥰3🤣3👍2👏2
کتابی در بارۀ حسن صباح و قلعۀ الموت میخواندم به دو بیت از ناصر خسرو رسیدم در بارۀ معاد و پاسخ خواجه نصیر به ناصر خسرو (ناصر خسرو اسماعیلی مذهب و خواجه نصیر دوازده امامی بود البته با یک قرن اختلاف زمانی)
یادم افتاد به کل کل کردن گاه و بیگاه شاعران که بعضا نکات جالبی دارد. فکرم رفت سراغ سیف باخرزی و ....
باخَرز از شهرهای استان خراسان رضوی است.
یکی از رقیبانِ سیف، این دو بیت هجو را نوشت و برای او فرستاد:
ای خردمند سیف باخَرْزی
بالله ار تو به ارزنی ارزی
کی تو با آدمی توانی زیست؟
چون تورا گفتهاند با خر، زی
و سیف در جوابش نوشت:
ای خردمند، طاعت من کن
تا کی آخر تو معصیت ورزی
زین سپس عمر با تو سر بکنم
چون مرا گفتهاند با خر، زی!
سیف متولد باخرز در قرن ششم هجری و آرامگاه او در بخارا است.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
یادم افتاد به کل کل کردن گاه و بیگاه شاعران که بعضا نکات جالبی دارد. فکرم رفت سراغ سیف باخرزی و ....
باخَرز از شهرهای استان خراسان رضوی است.
یکی از رقیبانِ سیف، این دو بیت هجو را نوشت و برای او فرستاد:
ای خردمند سیف باخَرْزی
بالله ار تو به ارزنی ارزی
کی تو با آدمی توانی زیست؟
چون تورا گفتهاند با خر، زی
و سیف در جوابش نوشت:
ای خردمند، طاعت من کن
تا کی آخر تو معصیت ورزی
زین سپس عمر با تو سر بکنم
چون مرا گفتهاند با خر، زی!
سیف متولد باخرز در قرن ششم هجری و آرامگاه او در بخارا است.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
1👍11😁7❤5👏4
گزیدهای از دستنویسهای استاد زرین کوب (حدیث عشق #سعدی)
کتابی بسیار ارزشمند که دوستان را به مطالعۀ آن توصیه مینمایم.
در غزلهایش انسان صدای قلب پراحساس شاعر را آشکارا درک میکند. عشق که بنمایۀ این غزلهاست، تجربۀ حیات اوست - تجربه روزهای افتد و دانی. این که تمام جلوههای عشق از شوق و درد و شور و خشم و رشک و مهر و یأس و امید و اندوه و شادی در غزلهایش هست از آن روست که از تجربۀ حیاتی او نشان دارد. با آن که اکثر این غزلها رنگ عاشقانه دارد و رندی و مستی و خرابات را در مفهوم ظاهرِ متداول این الفاظ تصویر میکند؛ بسیاری از آنها نیز از چاشنی عرفان خالی نیست. عاشقانههایش از ذوق و نکتهدانی و شرم و پاکدامانی لبریز است و جز به ندرت به شعر کامجویی خالص تبدیل نمیشود. عرفانش معتدلترین، بیریاترین و عملیترین نمونۀ عرفان است. شطحیات عربده جویانه، و دعویهای گزافِ هذیانی که در کلام اهل سُکر موجب رمیدگی خاطرهاست جز به ندرت در مطاوی (لابلای) آنها نیست و تأثیر تصوف مبنی بر صحو شیخ شهاب الدین سهروردی مرشد و مربی معروف او در آنها هویداست.
در درون او یک شاعر که دنیا را از دیدگاه عشق مینگرد با یک معلم اخلاق که انسان را در مسیر تکامل اخلاقی دنبال میکند همخانه است. دو همخانه که سِرّ همزیستی را از طبیعت وی آموختهاند. در اینجا شاعر برای معلمِ اخلاق، ترانۀ محبت و صفا میخواند و وی را به پیروزی نهائی انسانیت امیدوار میسازد. معلم اخلاق هم طرح تربیت و ارشاد نفوس را که تعلیم فلسفی اوست به نغمۀ چنگ جادویی شاعر گره میزند و آن را در سراسر آفاق فکر و هنر به پرواز در میآورد. معلم اخلاقی که در اعماق ضمیر شیخ در کنار یک شاعر حساس شورمند سر میکند منادی اخوّت انسانی و مُبَشِّر عدالت اجتماعی است و او این هر دو را لازمه درک درست از مفهوم آدمیت میداند. این مفهوم اخوّت انسانی را وی با لحن یک واعظ و یک پیامآور اعلام میکند. بنی آدم اعضای یکدیگرند. (در عصری که خونینترین جنگها بین مسلمانان با هم از یک طرف و مسلمانان با صلیبیون از طرف دیگر در جریان است.)
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
کتابی بسیار ارزشمند که دوستان را به مطالعۀ آن توصیه مینمایم.
در غزلهایش انسان صدای قلب پراحساس شاعر را آشکارا درک میکند. عشق که بنمایۀ این غزلهاست، تجربۀ حیات اوست - تجربه روزهای افتد و دانی. این که تمام جلوههای عشق از شوق و درد و شور و خشم و رشک و مهر و یأس و امید و اندوه و شادی در غزلهایش هست از آن روست که از تجربۀ حیاتی او نشان دارد. با آن که اکثر این غزلها رنگ عاشقانه دارد و رندی و مستی و خرابات را در مفهوم ظاهرِ متداول این الفاظ تصویر میکند؛ بسیاری از آنها نیز از چاشنی عرفان خالی نیست. عاشقانههایش از ذوق و نکتهدانی و شرم و پاکدامانی لبریز است و جز به ندرت به شعر کامجویی خالص تبدیل نمیشود. عرفانش معتدلترین، بیریاترین و عملیترین نمونۀ عرفان است. شطحیات عربده جویانه، و دعویهای گزافِ هذیانی که در کلام اهل سُکر موجب رمیدگی خاطرهاست جز به ندرت در مطاوی (لابلای) آنها نیست و تأثیر تصوف مبنی بر صحو شیخ شهاب الدین سهروردی مرشد و مربی معروف او در آنها هویداست.
در درون او یک شاعر که دنیا را از دیدگاه عشق مینگرد با یک معلم اخلاق که انسان را در مسیر تکامل اخلاقی دنبال میکند همخانه است. دو همخانه که سِرّ همزیستی را از طبیعت وی آموختهاند. در اینجا شاعر برای معلمِ اخلاق، ترانۀ محبت و صفا میخواند و وی را به پیروزی نهائی انسانیت امیدوار میسازد. معلم اخلاق هم طرح تربیت و ارشاد نفوس را که تعلیم فلسفی اوست به نغمۀ چنگ جادویی شاعر گره میزند و آن را در سراسر آفاق فکر و هنر به پرواز در میآورد. معلم اخلاقی که در اعماق ضمیر شیخ در کنار یک شاعر حساس شورمند سر میکند منادی اخوّت انسانی و مُبَشِّر عدالت اجتماعی است و او این هر دو را لازمه درک درست از مفهوم آدمیت میداند. این مفهوم اخوّت انسانی را وی با لحن یک واعظ و یک پیامآور اعلام میکند. بنی آدم اعضای یکدیگرند. (در عصری که خونینترین جنگها بین مسلمانان با هم از یک طرف و مسلمانان با صلیبیون از طرف دیگر در جریان است.)
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
👍6❤5👏1
#شاهنامه 6️⃣– ضحاک - قسمت چهارم: مغز سر جوانان
در 5 قسمت قبل (اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا) خواندید که جمشید، پادشاهی خردمند و آبادگر بود اما کم کم دچار غرور و استبداد و خودبرتربینی شد و فرۀ ایزدی و حمایت مردم را از دست داد. از طرف دیگر ضحاک به تحریک اهریمن، پدرش مِرداس که از حاکمان عرب بود را کشت و خود به جای او نشست. اهریمن در لباس آشپز به خدمت ضحاک پرداخت و سپس با بوسیدن شانههای ضحاک، دو مار وحشی بر سر دوش او روییدند. اهریمن در لباس پزشک توصیه کرد که برای مهار ماران به آنها مغز سر جوانان بدهند. سپاهیان ایران به نزد ضحاک رفتند و او را به پادشاهی پذیرفتند و سرانجام جمشید هم پس از 100 سال آوارگی، به دست ضحاک با ارّه به دو نیم شد.
فردوسیِ فرزانه در چند بیت کوتاه، به روشنی و وضوح، زمان حکومت ضحاک بیدادگر را توصیف میکند؛ فرزانگان و دانایان کنار گذاشته شدند و کار به دست نادانان افتاد؛ هنر و دانش بیارج شد و جادوگری با ارزش گردید؛ سخنِ راست جز در پنهانی زده نمیشد و دست دیوان و اهریمنان در هر نوع بدی، باز بود:
چو ضحاک شد بر جهان شهریار
بر او سالیان انجمن شد هزار
نهان گشت کردار فرزانگان
پراگنده شد کام دیوانگان
هنر خوار شد، جادویی ارجمند
نهان راستی، آشکارا گزند
شده بر بدی دست دیوان دراز
به نیکی نرفتی سخن جز به راز
جمشید را دو دختر بود که هنگام حملۀ ضحاک به اسارت و کنیزی برده شدند و جزء غنیمتهای ضحاک قرار گرفتند:
دو پاکیزه از خانهٔ جمّشید
برون آوریدند لرزان چو بید
ز پوشیدهرویان یکی شهرناز
دگر پاکدامن به نام، ارنواز
به ایوان ضحاک بردندشان
بر آن اژدهافش سپردندشان
نام این دو دختر (شهرناز و ارنواز) را در ذهن داشته باشید تا ببینیم در آینده چه سرنوشتی خواهند داشت.
مأموران ضحاک هر شب دو مرد جوان را دستگیر میکردند و به آشپزخانۀ پادشاهی میبردند؛ سر از تن آنها جدا مینمودند تا آشپز از مغز آنان برای ماران ضحاک غذا تهیه کند.
چنان بُد که هر شب دو مرد جوان
چه کِهتر چه از تخمهٔ پهلوان
خورشگر ببردی به ایوان شاه
همی ساختی راه درمان شاه
بکشتی و مغزش بپرداختی
مر آن اژدها را خورش ساختی
روزی دو مرد گرانمایه به نامهای اَرمایِل و گرمایل که از ایرانیان آزاده بودند با هم در بارۀ ستمهای ضحاک و سپاهیانش گفتگو میکردند و در فکر راهی بودند که جوانان را از این درد و رنج برهانند. سرانجام به این نتیجه رسیدند که به عنوان آشپز وارد دستگاه حکومت شوند و حداقل کاری که میتوانند انجام دهند هر روز یکی از دو جوانی که باید کشته شوند را از مرگ نجات دهند. همین کار را کردند. هنگامی که دو جوان توسط مأموران به آشپزخانه تحویل میشدند و مادران آنها با گریه و زاری برای نجات آنها التماس میکردند دل این دو جوان آشپز پر از درد شد و کینه سراپای وجودشان را فراگرفت. به یکدیگر نگاهی کردند و تصمیم گرفتند یکی را آزاد کنند و به جای مغز سر او، مغز سر گوسفند را داخل غذا کنند و به خورد اژدها بدهند.
با این شیوه هر ماه 30 جوان از مرگ رهایی یافتند تا تعداد آنها به 200 تن رسید. اَرمایِل و گرمایل به آنها چند بز و میش دادند و گفتند به کوه و دشت بروید، مبادا که در شهر بمانید.
از این گونه هر ماهیان سی جوان
از ایشان همی یافتندی روان
چو گرد آمدی مرد از ایشان دویست
بر آن سان که نشناختندی که کیست
خورشگر بدیشان بزی چند و میش
سپردی و صحرا نهادند پیش
پس آیین ضحاک وارونهخوی
چنان بد که چون میبدش آرزوی
و به این ترتیب سالیانی دراز گذشت تا این که نوبت سرنوشت خدایی فرامیرسد. شبی ضحاک خوابی آشفته میبیند....
چو از روزگارش چهل سال ماند
نگر تا به سر بَرْش یزدان چه راند
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
در 5 قسمت قبل (اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا) خواندید که جمشید، پادشاهی خردمند و آبادگر بود اما کم کم دچار غرور و استبداد و خودبرتربینی شد و فرۀ ایزدی و حمایت مردم را از دست داد. از طرف دیگر ضحاک به تحریک اهریمن، پدرش مِرداس که از حاکمان عرب بود را کشت و خود به جای او نشست. اهریمن در لباس آشپز به خدمت ضحاک پرداخت و سپس با بوسیدن شانههای ضحاک، دو مار وحشی بر سر دوش او روییدند. اهریمن در لباس پزشک توصیه کرد که برای مهار ماران به آنها مغز سر جوانان بدهند. سپاهیان ایران به نزد ضحاک رفتند و او را به پادشاهی پذیرفتند و سرانجام جمشید هم پس از 100 سال آوارگی، به دست ضحاک با ارّه به دو نیم شد.
فردوسیِ فرزانه در چند بیت کوتاه، به روشنی و وضوح، زمان حکومت ضحاک بیدادگر را توصیف میکند؛ فرزانگان و دانایان کنار گذاشته شدند و کار به دست نادانان افتاد؛ هنر و دانش بیارج شد و جادوگری با ارزش گردید؛ سخنِ راست جز در پنهانی زده نمیشد و دست دیوان و اهریمنان در هر نوع بدی، باز بود:
چو ضحاک شد بر جهان شهریار
بر او سالیان انجمن شد هزار
نهان گشت کردار فرزانگان
پراگنده شد کام دیوانگان
هنر خوار شد، جادویی ارجمند
نهان راستی، آشکارا گزند
شده بر بدی دست دیوان دراز
به نیکی نرفتی سخن جز به راز
جمشید را دو دختر بود که هنگام حملۀ ضحاک به اسارت و کنیزی برده شدند و جزء غنیمتهای ضحاک قرار گرفتند:
دو پاکیزه از خانهٔ جمّشید
برون آوریدند لرزان چو بید
ز پوشیدهرویان یکی شهرناز
دگر پاکدامن به نام، ارنواز
به ایوان ضحاک بردندشان
بر آن اژدهافش سپردندشان
نام این دو دختر (شهرناز و ارنواز) را در ذهن داشته باشید تا ببینیم در آینده چه سرنوشتی خواهند داشت.
مأموران ضحاک هر شب دو مرد جوان را دستگیر میکردند و به آشپزخانۀ پادشاهی میبردند؛ سر از تن آنها جدا مینمودند تا آشپز از مغز آنان برای ماران ضحاک غذا تهیه کند.
چنان بُد که هر شب دو مرد جوان
چه کِهتر چه از تخمهٔ پهلوان
خورشگر ببردی به ایوان شاه
همی ساختی راه درمان شاه
بکشتی و مغزش بپرداختی
مر آن اژدها را خورش ساختی
روزی دو مرد گرانمایه به نامهای اَرمایِل و گرمایل که از ایرانیان آزاده بودند با هم در بارۀ ستمهای ضحاک و سپاهیانش گفتگو میکردند و در فکر راهی بودند که جوانان را از این درد و رنج برهانند. سرانجام به این نتیجه رسیدند که به عنوان آشپز وارد دستگاه حکومت شوند و حداقل کاری که میتوانند انجام دهند هر روز یکی از دو جوانی که باید کشته شوند را از مرگ نجات دهند. همین کار را کردند. هنگامی که دو جوان توسط مأموران به آشپزخانه تحویل میشدند و مادران آنها با گریه و زاری برای نجات آنها التماس میکردند دل این دو جوان آشپز پر از درد شد و کینه سراپای وجودشان را فراگرفت. به یکدیگر نگاهی کردند و تصمیم گرفتند یکی را آزاد کنند و به جای مغز سر او، مغز سر گوسفند را داخل غذا کنند و به خورد اژدها بدهند.
با این شیوه هر ماه 30 جوان از مرگ رهایی یافتند تا تعداد آنها به 200 تن رسید. اَرمایِل و گرمایل به آنها چند بز و میش دادند و گفتند به کوه و دشت بروید، مبادا که در شهر بمانید.
از این گونه هر ماهیان سی جوان
از ایشان همی یافتندی روان
چو گرد آمدی مرد از ایشان دویست
بر آن سان که نشناختندی که کیست
خورشگر بدیشان بزی چند و میش
سپردی و صحرا نهادند پیش
پس آیین ضحاک وارونهخوی
چنان بد که چون میبدش آرزوی
و به این ترتیب سالیانی دراز گذشت تا این که نوبت سرنوشت خدایی فرامیرسد. شبی ضحاک خوابی آشفته میبیند....
چو از روزگارش چهل سال ماند
نگر تا به سر بَرْش یزدان چه راند
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
👏11❤4👍3😢1
#حافظ
لطیفهای نغز از حافظجان (برگرفته و سادهنویسی شده از کتاب «تاریخ عصر حافظ» از استاد دکتر قاسم غنی)
در زمان دولت سلطان زینالعابدین (جانشین شاه شجاع از سلسلۀ مظفری) بر اهل شیراز مالیاتی مقرر کردند و چون حافظ یکی از ارباب تأهل بود و خانه داشت از محلۀ او مقداری به نام او نوشتند و به مأمور مالیات دادند تا از حافظ دریافت نماید.
حافظ که در نهایت فقر و افلاس (ورشکستگی) بود به حاکم پناه برد و اظهار افلاس و بیچیزی نمود.
امیر گفت: نه این است که تو گفتهای:
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
کسی که سمرقند و بخارا را به یک خال بخشد، مفلس نباشد.
حافظ گفت: از این بخشندگیها کارم به افلاس کشید!
حاکم از این جواب بداهه خوشش آمد و وجه حافظ را برگرداند و حافظ از دردسر رهایی یافت.
اما همین حکایت را به نحوی دیگر هم نوشتهاند که به دلیلی نمیتواند درست باشد (دلیل را در انتها عرض خواهم کرد):
وقتی امیر تیمور گورکانی شیراز را در سال 795 تصرف نمود دستور داد حافظ را احضار کنند.
با تندی به حافظ گفت: «من به ضرب شمشیر آبدار اکثر رُبع مسکون را مُسَخَّر ساختم و هزاران جای و ولایت را ویران کردم تا سمرقند و بخارا را که وطن مألوف و تختگاه من است آبادان سازم؛ تو مردک به یک خالِ هندویِ ترکِ شیرازی، سمرقند و بخارای ما را میبخشی؟»
خواجه حافظ زمین خدمت را بوسه داد و گفت ای سلطان عالم از آن نوع بخشندگی است که بدین روز افتادهام.
امیر تیمور را این لطیفه خوش آمد و پسند فرمود و با او عتابی نکرد بلکه عنایت و نوازش فرمود.
این نقل نمیتواند صحیح باشد چون خواجه در سال 792 درگذشت و امیرتیمور در سال 795 شیراز را فتح نمود؛ یعنی حافظ سه سال قبل از تصرف شیراز از دنیا رفته بود.
جالب است که نویسندۀ کتاب «تذکره دولتشاه» که این حکایت را نقل نموده است در یک جا مینویسد: حافظ در سال 794 درگذشت و در دو سطر بعد مینویسد امیرتیمور در سال 795 شیراز را تصرف کرد و حافظ را احضار نمود. یعنی حتی با استناد به تاریخهای ذکر شده توسط خودِ نویسندۀ کتاب «تذکره دولتشاه» نیز نمیتواند این حکایت، درست باشد.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
لطیفهای نغز از حافظجان (برگرفته و سادهنویسی شده از کتاب «تاریخ عصر حافظ» از استاد دکتر قاسم غنی)
در زمان دولت سلطان زینالعابدین (جانشین شاه شجاع از سلسلۀ مظفری) بر اهل شیراز مالیاتی مقرر کردند و چون حافظ یکی از ارباب تأهل بود و خانه داشت از محلۀ او مقداری به نام او نوشتند و به مأمور مالیات دادند تا از حافظ دریافت نماید.
حافظ که در نهایت فقر و افلاس (ورشکستگی) بود به حاکم پناه برد و اظهار افلاس و بیچیزی نمود.
امیر گفت: نه این است که تو گفتهای:
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
کسی که سمرقند و بخارا را به یک خال بخشد، مفلس نباشد.
حافظ گفت: از این بخشندگیها کارم به افلاس کشید!
حاکم از این جواب بداهه خوشش آمد و وجه حافظ را برگرداند و حافظ از دردسر رهایی یافت.
اما همین حکایت را به نحوی دیگر هم نوشتهاند که به دلیلی نمیتواند درست باشد (دلیل را در انتها عرض خواهم کرد):
وقتی امیر تیمور گورکانی شیراز را در سال 795 تصرف نمود دستور داد حافظ را احضار کنند.
با تندی به حافظ گفت: «من به ضرب شمشیر آبدار اکثر رُبع مسکون را مُسَخَّر ساختم و هزاران جای و ولایت را ویران کردم تا سمرقند و بخارا را که وطن مألوف و تختگاه من است آبادان سازم؛ تو مردک به یک خالِ هندویِ ترکِ شیرازی، سمرقند و بخارای ما را میبخشی؟»
خواجه حافظ زمین خدمت را بوسه داد و گفت ای سلطان عالم از آن نوع بخشندگی است که بدین روز افتادهام.
امیر تیمور را این لطیفه خوش آمد و پسند فرمود و با او عتابی نکرد بلکه عنایت و نوازش فرمود.
این نقل نمیتواند صحیح باشد چون خواجه در سال 792 درگذشت و امیرتیمور در سال 795 شیراز را فتح نمود؛ یعنی حافظ سه سال قبل از تصرف شیراز از دنیا رفته بود.
جالب است که نویسندۀ کتاب «تذکره دولتشاه» که این حکایت را نقل نموده است در یک جا مینویسد: حافظ در سال 794 درگذشت و در دو سطر بعد مینویسد امیرتیمور در سال 795 شیراز را تصرف کرد و حافظ را احضار نمود. یعنی حتی با استناد به تاریخهای ذکر شده توسط خودِ نویسندۀ کتاب «تذکره دولتشاه» نیز نمیتواند این حکایت، درست باشد.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤7👏4👍1
دیباچه گلستان
@abbasi2153
دیباچه گلستان #سعدی
لازم است همۀ ما حداقل یک بار دیباچۀ گلستان را بخوانیم اما چون خوانش آن، مقداری تخصصی است؛ آن را به صورت یک فایل صوتی تقدیم میکنم.
خودم بارها و بارها خواندم اما هربار دیدم که یک ثانیه وقف و وصل، معنا را دگرگون میکند و این نتیجۀ نهایی خوانش است که هنوز جای بهتر شدن دارد.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
لازم است همۀ ما حداقل یک بار دیباچۀ گلستان را بخوانیم اما چون خوانش آن، مقداری تخصصی است؛ آن را به صورت یک فایل صوتی تقدیم میکنم.
خودم بارها و بارها خواندم اما هربار دیدم که یک ثانیه وقف و وصل، معنا را دگرگون میکند و این نتیجۀ نهایی خوانش است که هنوز جای بهتر شدن دارد.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤6👍1
اول اردیبهشت روز بزرگداشت #سعدی شیرازی است. روزی که با آن دوستش راه باغ و صحرا گرفت؛ هوای لطیف بهار و طبیعت زیبای شیراز حس همیشه شاعرانۀ سعدی را بیش از پیش برانگیخت: (به دیباچۀ گلستان مراجعه نمایید. «اینجا»)
در فصل ربیع که صولت بَرد آرمیده بود و ایام دولت وَرد رسیده.
پیراهن برگ، بر درختان
چون جامهٔ عید نیکبختان
اول اردیبهشتماه جلالی
بلبل گوینده بر منابر قُضبان
بر گل سرخ از نم اوفتاده لَآلی
همچو عرق بر عذار شاهد غَضبان
و اینجاست که قول میدهد گلستانی را تصنیف کند «که باد خزان را بر ورق او دست تطاول نباشد و گردش زمان، عَیش ربیعش را به طَیش خریف مبدل نکند.»
همۀ قبیلۀ او عالمان دین بودند و سعدی را هم در 20 سالگی به همین امید به نظامیۀ بغداد فرستادند تا فقیه و عالم دین گردد و میراث خاندان را پابرجا بدارد.
همه قبیلهٔ من عالمان دین بودند
مرا معلم عشق تو شاعری آموخت
این جوان، با استعداد خدادادی که داشت در نظامیه پیشرفت نمود تا جایی که صاحب کرسی و جایگاهی بود و ادرار (حقوق و مستمری) دریافت میکرد.
مرا در نظامیه ادرار بود
شب و روز تلقین و تکرار بود
فقیه شد اما به زودی دریافت که روح شیدای او با این علوم سیراب نمیگردد و جایش در بین فقیهان و عالمان دینی نیست. احساسی مرموز او را به دنیای دیگری فرامیخواند و این شد که درس و فقه و فقاهت را رها کرد و برای فرونشاندن آتش درون، راه سفر و سیر آفاق را در پیش گرفت. به شام و لیبی و مصر و عراق و ترکیه و حجاز سفر نمود؛ در طرابلس به اسارت درآمد و مدتی به کار گِل گمارده شد. در این سفرها بود که هم به تجربیات زندگی او افزوده شد و هم از نزدیک با زندگی مردم آشنا گردید.
یک آن تصور کنیم اگر سعدی در نظامیه میماند و یک فقیهی چون دیگر فقیهان میشد چه دردی از جامعۀ بلازده آن روزگار برطرف مینمود؟ سهل است که با وجود نبوغ سرشارش خود دردی بزرگ میشد بر بقیۀ دردها که حافظ باید برای رفع خشکمغزی او پیالهای تقدیمش میکرد:
اگر فقیه نصیحت کند که عشق مباز
پیالهای بدهش گو دماغ را تر کن
یا مصداق سخن خودش میشد که میفرماید:
سرهنگ لطیفخویِ دلدار
بهتر ز فقیه مردم آزار
به همین خاطر آن چه خوانده بود را زیر خاک کرد و شیوۀ دیگری گزید:
گفتا برو چو خاک تحمل کن ای فقیه
یا هر چه خواندهای همه در زیر خاک کن
بسیار دردناک است که بتوانم تصور کنم سعدی فقیه میماند؛ پشمینهپوشی تندخو که ادبیات فارسی و مردمِ فارسیزبان و بلکه جهان از وجود بزرگی چون او بیبهره بمانند و چون دیگر فقیهان در روزگار خودش فراموش شود. اگر چنین شده بود چه کسی بود که تجسم شیدایی باشد و افسانۀ مجنون را به واقعیت تبدیل کند؟
30 سال از آن سفر گذشت و آن جوان که با پای عقل به کسب دانش رفته بود با سر شیدایی و عشق به زادگاه، بازگشت. مفتی (فقیه) شده بود اما مفتی اهل نظر؛ آنها که در همه چیز نظر و اندیشه میکنند؛ نغمۀ مرغان سحر روحشان را به پرواز در میآورد و صدای غوکان، طاقت از کفشان میرباید:
سعدی اینک به قدم رفت و به سر باز آمد
مُفتیِ ملت اصحاب نظر باز آمد
فتنهٔ شاهد و سودازدهٔ باد بهار
عاشق نغمهٔ مرغان سحر باز آمد
سالها رفت مگر عقل و سکون آموزد
تا چه آموخت کز آن شیفتهتر بازآمد
و این بار، خاک شیراز به جای یک فقیه، یک گل خوشبوی و یک بلبل خوشگوی به بشریت تقدیم نموده بود:
خاک شیراز همیشه گل خوشبوی دهد
لاجرم بلبل خوشگوی دگر بازآمد
میلش از شام به شیراز به خسرو مانَست
که به اندیشهٔ شیرین ز شکر بازآمد
روز بزرگداشت سعدی بر همۀ فارسیزبانان فرخ و خجسته باد. با سعدی بیشتر همدم باشیم.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
در فصل ربیع که صولت بَرد آرمیده بود و ایام دولت وَرد رسیده.
پیراهن برگ، بر درختان
چون جامهٔ عید نیکبختان
اول اردیبهشتماه جلالی
بلبل گوینده بر منابر قُضبان
بر گل سرخ از نم اوفتاده لَآلی
همچو عرق بر عذار شاهد غَضبان
و اینجاست که قول میدهد گلستانی را تصنیف کند «که باد خزان را بر ورق او دست تطاول نباشد و گردش زمان، عَیش ربیعش را به طَیش خریف مبدل نکند.»
همۀ قبیلۀ او عالمان دین بودند و سعدی را هم در 20 سالگی به همین امید به نظامیۀ بغداد فرستادند تا فقیه و عالم دین گردد و میراث خاندان را پابرجا بدارد.
همه قبیلهٔ من عالمان دین بودند
مرا معلم عشق تو شاعری آموخت
این جوان، با استعداد خدادادی که داشت در نظامیه پیشرفت نمود تا جایی که صاحب کرسی و جایگاهی بود و ادرار (حقوق و مستمری) دریافت میکرد.
مرا در نظامیه ادرار بود
شب و روز تلقین و تکرار بود
فقیه شد اما به زودی دریافت که روح شیدای او با این علوم سیراب نمیگردد و جایش در بین فقیهان و عالمان دینی نیست. احساسی مرموز او را به دنیای دیگری فرامیخواند و این شد که درس و فقه و فقاهت را رها کرد و برای فرونشاندن آتش درون، راه سفر و سیر آفاق را در پیش گرفت. به شام و لیبی و مصر و عراق و ترکیه و حجاز سفر نمود؛ در طرابلس به اسارت درآمد و مدتی به کار گِل گمارده شد. در این سفرها بود که هم به تجربیات زندگی او افزوده شد و هم از نزدیک با زندگی مردم آشنا گردید.
یک آن تصور کنیم اگر سعدی در نظامیه میماند و یک فقیهی چون دیگر فقیهان میشد چه دردی از جامعۀ بلازده آن روزگار برطرف مینمود؟ سهل است که با وجود نبوغ سرشارش خود دردی بزرگ میشد بر بقیۀ دردها که حافظ باید برای رفع خشکمغزی او پیالهای تقدیمش میکرد:
اگر فقیه نصیحت کند که عشق مباز
پیالهای بدهش گو دماغ را تر کن
یا مصداق سخن خودش میشد که میفرماید:
سرهنگ لطیفخویِ دلدار
بهتر ز فقیه مردم آزار
به همین خاطر آن چه خوانده بود را زیر خاک کرد و شیوۀ دیگری گزید:
گفتا برو چو خاک تحمل کن ای فقیه
یا هر چه خواندهای همه در زیر خاک کن
بسیار دردناک است که بتوانم تصور کنم سعدی فقیه میماند؛ پشمینهپوشی تندخو که ادبیات فارسی و مردمِ فارسیزبان و بلکه جهان از وجود بزرگی چون او بیبهره بمانند و چون دیگر فقیهان در روزگار خودش فراموش شود. اگر چنین شده بود چه کسی بود که تجسم شیدایی باشد و افسانۀ مجنون را به واقعیت تبدیل کند؟
30 سال از آن سفر گذشت و آن جوان که با پای عقل به کسب دانش رفته بود با سر شیدایی و عشق به زادگاه، بازگشت. مفتی (فقیه) شده بود اما مفتی اهل نظر؛ آنها که در همه چیز نظر و اندیشه میکنند؛ نغمۀ مرغان سحر روحشان را به پرواز در میآورد و صدای غوکان، طاقت از کفشان میرباید:
سعدی اینک به قدم رفت و به سر باز آمد
مُفتیِ ملت اصحاب نظر باز آمد
فتنهٔ شاهد و سودازدهٔ باد بهار
عاشق نغمهٔ مرغان سحر باز آمد
سالها رفت مگر عقل و سکون آموزد
تا چه آموخت کز آن شیفتهتر بازآمد
و این بار، خاک شیراز به جای یک فقیه، یک گل خوشبوی و یک بلبل خوشگوی به بشریت تقدیم نموده بود:
خاک شیراز همیشه گل خوشبوی دهد
لاجرم بلبل خوشگوی دگر بازآمد
میلش از شام به شیراز به خسرو مانَست
که به اندیشهٔ شیرین ز شکر بازآمد
روز بزرگداشت سعدی بر همۀ فارسیزبانان فرخ و خجسته باد. با سعدی بیشتر همدم باشیم.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤14👍3👏2🥰1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هم اکنون خاک خداوند عشق
بیا به صلح من امروز و در کنار من امشب
که دیده خواب نکرده است از انتظار تو دوشم
خداوندگار آواز
بیا به صلح من امروز و در کنار من امشب
که دیده خواب نکرده است از انتظار تو دوشم
خداوندگار آواز
❤10👏1
دیروز دوم اردیبهشت 1404 در سالن اجتماعات آرامگاه سعدی مجلسی برقرار بود با حضور بزرگان عرصۀ فرهنگ و ادب و هنر.
توفیقی بود آشنایی با اساتید و نیز دیدار استاد دکتر هدایتی.
سخنرانان جلسه با توجه به زمان اندکی که در اختیار داشتند هرکدام به صورت موجز از دیدگاهی به شخصیت و سخن خداوندگار سخن پرداختند.
شاید دریغ خوردن از پایان یک سخنرانی به ندرت اتفاق بیفتد اما در اینجا چنین بود.
موضوع سخنرانی استاد دادبه، (در تصویر بالا، دومین نفر از سمت چپ) مشکل انسانها در تبدیل کیفیت به کمیّت بود. بحث به اینجا رسید که همۀ ما این مشکل را داریم که آن چه در دل داریم را نمیتوانیم در قالب الفاظ و کلمات بیان کنیم و شاعر این خصوصیت را دارد که با توجه به مقدار احساس و دانشش میتواند حرف دلش را در قالب الفاظ بیان کند و در بین همۀ سخنوران زبان فارسی، سعدی از این نظر بالاتر از همه ایستاده است و به صد در صد نزدیک است؛ آن هم بر خلاف همۀ سخنوران، در قالب سخنانی بدون پیچیدگی و استعاره؛ نرم و لطیف و بی تکلف.
استاد هدایتی (در تصویر بالا، دومین نفر از سمت راست) هم در ضمن سخنانشان یادی فرمودند از خاطرۀ اولین آشنایی با سعدی. این خاطره جذاب را از مقدمۀ کتاب ایشان «در بارگاه خاطر سعدی» در پست بعدی تقدیم مینمایم.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
توفیقی بود آشنایی با اساتید و نیز دیدار استاد دکتر هدایتی.
سخنرانان جلسه با توجه به زمان اندکی که در اختیار داشتند هرکدام به صورت موجز از دیدگاهی به شخصیت و سخن خداوندگار سخن پرداختند.
شاید دریغ خوردن از پایان یک سخنرانی به ندرت اتفاق بیفتد اما در اینجا چنین بود.
موضوع سخنرانی استاد دادبه، (در تصویر بالا، دومین نفر از سمت چپ) مشکل انسانها در تبدیل کیفیت به کمیّت بود. بحث به اینجا رسید که همۀ ما این مشکل را داریم که آن چه در دل داریم را نمیتوانیم در قالب الفاظ و کلمات بیان کنیم و شاعر این خصوصیت را دارد که با توجه به مقدار احساس و دانشش میتواند حرف دلش را در قالب الفاظ بیان کند و در بین همۀ سخنوران زبان فارسی، سعدی از این نظر بالاتر از همه ایستاده است و به صد در صد نزدیک است؛ آن هم بر خلاف همۀ سخنوران، در قالب سخنانی بدون پیچیدگی و استعاره؛ نرم و لطیف و بی تکلف.
استاد هدایتی (در تصویر بالا، دومین نفر از سمت راست) هم در ضمن سخنانشان یادی فرمودند از خاطرۀ اولین آشنایی با سعدی. این خاطره جذاب را از مقدمۀ کتاب ایشان «در بارگاه خاطر سعدی» در پست بعدی تقدیم مینمایم.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
👍7❤4🤩1
خاطرۀ اولین آشنایی دکتر هدایتی با سعدی
بهتر است ابتدا جهت درک بیشتر این خاطره، عرض کنم که ایشان حافظ کل قرآن و استاد ممتاز خوشنویسی هستند. در آغاز، بیوگرافی ایشان را در آدرس زیر ملاحظه بفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi/592
تابستان سال 1381 دومین باری بود که در مسابقات قرآن کشوری در شیراز، به عنوان حافظ کل قرآن شرکت میکردم. به محض رسیدن به محل استقرار، سراغ رفقای حافظ قرآن رفتم. بعد از خوش و بشهای اولیه، شروع کردیم به پرسیدن سؤالات از یکدیگر. به این سادگی نبود که یکی آیهای بخواند و دیگری آن را ادامه دهد. یک کلمه را انتخاب میکردیم، آنگاه طرف مقابل باید کل قرآن را در ذهنش جستجو میکرد تا بگوید آن کلمه در کجای آیه قرار دارد.
یادم هست من کلمۀ «طیب» از صفحۀ اول سورۀ نساء را پرسیدم. در سؤال بعد هم گفتم آیۀ «إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ»، کجاست؟ اکثر افراد حاضر فکر میکردند بخشی از آیه است ولی یکی از دوستان به سرعت گفت آیه در صفحه آخر سوره شعرا است.
تمام ذهن مصروف این مطالب و آوردن رتبه در مسابقه بود.
روز بعد ساعاتی قبل از قرعهکشی و شروع رسمی مسابقات برای بازدید از اماکن دیدنی شهر شیراز رفتیم. مسجد و حمام وکیل، ارگ کریمخانی، باغ ارم، آرامگاه حافظ و در نهایت آرامگاه سعدی. در آرامگاه سعدی تمام بازدید کنندگان در اطراف سنگی که در میانۀ آن فضا قرار داشت جمع شده بودند. اشتیاقی برای دیدن آن سنگ نداشتم و منتظر بودم که بازدید تمام شود. همانطور که قدم میزدم چهار کتیبۀ آبی رنگ در چهار گوشۀ آن فضای مُسَقّف، توجهم را جلب کرد. ابیاتی از سعدی به خط نستعلیق استاد ابراهیم بوذری نگاشته شده بود.
به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست
عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست
متن بعدی از بوستان و دیگری از گلستان بود؛ قبلاً هر سه متن را دیده و با آنها آشنا بودم. بدون خوانش کامل متنها، سریع از کنار این سه کتیبه گذشتم تا به کتیبه چهارم رسیدم. این یکی اصلاً آشنا نبود. ترکیبِ «صوفیِ سرگردان» آن چنان خوب نوشته شده بود که مجذوب زیبایی بصری آن شدم.
ای صوفی سرگردان در بند نکونامی
تا دُرد نیاشامی زین دَرد نیارامی
درست متوجه منظور بیت نشدم. ولی سعی کردم در معنای آن قدری عمیق تر شوم. «بند نکونامی» تأملزا بود. مگر نکونامی، بند است؟ همیشه شنیده بودم که انسانهای بدنام در بند بدنامی گرفتار میشوند؛ ولی این بار، «بند نکونامی» دریچۀ جدیدی بر من میگشود. کنجکاوی باعث شد برخلاف کتیبههای قبلی بر این یکی بیشتر تمرکز کنم؛ حس میکردم کسی گوشم را گرفته و میخواهد حرفش را بشنوم. همین که بیت بعد را خواندم ناگهان حال و جذبهای عجیب ایجاد شد؛ گویی سعدی، زنده روبهروی من ایستاده و با من حرف میزند.
مُلک صمدیّت را چه سود و زیان دارد؟
گر حافظ قرآنی یا عابد اَصنامی
چرا باید از بین همه اشعاری که سعدی دارد این متن اینجا نوشته شود؟ دیگر ذرهای شک نداشتم که روی صحبتش با من است؛ منی که نه فقط حافظ قرآن بودم بلکه به شدت در بند نکونامی گرفتار شده بودم. این ندای جدید با زبان حال به من میگفت: «فکر نکن برای خدای بی نیاز کاری کردی و از او طلبکار هستی در حالی که او ورای این توصیفات است.» ادامه دادم و به بیت آخر رسیدم:
گر عاقل و هشیاری از دل خبری داری
تا آدمیت خوانند ورنه کم از اَنعامی
تمامی تلاشها برای این است که آدم باشی؛ چون همه آدمیت ندارند و اگر چیزی که به آن مینازی و در بند آن افتادهای در تو آدمیت ایجاد نکند از چهارپایان هم کمتری. حال و هوای آن چند روز در شیراز برای من با همیشه بسیار تفاوت داشت. بارها به زیارت مزار افراد مختلف رفته بودم ولی هیچ وقت نزدیکی من با آنها به قدری نبود که احساس کنم مخاطب مستقیم آنها قرار گرفتهام. حس میکردم نصیحتگری دلسوز، مطلبی مهم را به من گوشزد کرده است.
ازین به نصیحتگری بایدت
ندانم پس از من چه پیش آیدت
فارغ از مطلبی که عنوان شده بود؛ حس ارتباط روحی با این همصحبتِ جدید، بسیار شیرین و لذتبخش بود. این اولین باری بود که چنین حسی بین من و انسانی به ظاهر مرده ایجاد میشد.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
بهتر است ابتدا جهت درک بیشتر این خاطره، عرض کنم که ایشان حافظ کل قرآن و استاد ممتاز خوشنویسی هستند. در آغاز، بیوگرافی ایشان را در آدرس زیر ملاحظه بفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi/592
تابستان سال 1381 دومین باری بود که در مسابقات قرآن کشوری در شیراز، به عنوان حافظ کل قرآن شرکت میکردم. به محض رسیدن به محل استقرار، سراغ رفقای حافظ قرآن رفتم. بعد از خوش و بشهای اولیه، شروع کردیم به پرسیدن سؤالات از یکدیگر. به این سادگی نبود که یکی آیهای بخواند و دیگری آن را ادامه دهد. یک کلمه را انتخاب میکردیم، آنگاه طرف مقابل باید کل قرآن را در ذهنش جستجو میکرد تا بگوید آن کلمه در کجای آیه قرار دارد.
یادم هست من کلمۀ «طیب» از صفحۀ اول سورۀ نساء را پرسیدم. در سؤال بعد هم گفتم آیۀ «إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ»، کجاست؟ اکثر افراد حاضر فکر میکردند بخشی از آیه است ولی یکی از دوستان به سرعت گفت آیه در صفحه آخر سوره شعرا است.
تمام ذهن مصروف این مطالب و آوردن رتبه در مسابقه بود.
روز بعد ساعاتی قبل از قرعهکشی و شروع رسمی مسابقات برای بازدید از اماکن دیدنی شهر شیراز رفتیم. مسجد و حمام وکیل، ارگ کریمخانی، باغ ارم، آرامگاه حافظ و در نهایت آرامگاه سعدی. در آرامگاه سعدی تمام بازدید کنندگان در اطراف سنگی که در میانۀ آن فضا قرار داشت جمع شده بودند. اشتیاقی برای دیدن آن سنگ نداشتم و منتظر بودم که بازدید تمام شود. همانطور که قدم میزدم چهار کتیبۀ آبی رنگ در چهار گوشۀ آن فضای مُسَقّف، توجهم را جلب کرد. ابیاتی از سعدی به خط نستعلیق استاد ابراهیم بوذری نگاشته شده بود.
به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست
عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست
متن بعدی از بوستان و دیگری از گلستان بود؛ قبلاً هر سه متن را دیده و با آنها آشنا بودم. بدون خوانش کامل متنها، سریع از کنار این سه کتیبه گذشتم تا به کتیبه چهارم رسیدم. این یکی اصلاً آشنا نبود. ترکیبِ «صوفیِ سرگردان» آن چنان خوب نوشته شده بود که مجذوب زیبایی بصری آن شدم.
ای صوفی سرگردان در بند نکونامی
تا دُرد نیاشامی زین دَرد نیارامی
درست متوجه منظور بیت نشدم. ولی سعی کردم در معنای آن قدری عمیق تر شوم. «بند نکونامی» تأملزا بود. مگر نکونامی، بند است؟ همیشه شنیده بودم که انسانهای بدنام در بند بدنامی گرفتار میشوند؛ ولی این بار، «بند نکونامی» دریچۀ جدیدی بر من میگشود. کنجکاوی باعث شد برخلاف کتیبههای قبلی بر این یکی بیشتر تمرکز کنم؛ حس میکردم کسی گوشم را گرفته و میخواهد حرفش را بشنوم. همین که بیت بعد را خواندم ناگهان حال و جذبهای عجیب ایجاد شد؛ گویی سعدی، زنده روبهروی من ایستاده و با من حرف میزند.
مُلک صمدیّت را چه سود و زیان دارد؟
گر حافظ قرآنی یا عابد اَصنامی
چرا باید از بین همه اشعاری که سعدی دارد این متن اینجا نوشته شود؟ دیگر ذرهای شک نداشتم که روی صحبتش با من است؛ منی که نه فقط حافظ قرآن بودم بلکه به شدت در بند نکونامی گرفتار شده بودم. این ندای جدید با زبان حال به من میگفت: «فکر نکن برای خدای بی نیاز کاری کردی و از او طلبکار هستی در حالی که او ورای این توصیفات است.» ادامه دادم و به بیت آخر رسیدم:
گر عاقل و هشیاری از دل خبری داری
تا آدمیت خوانند ورنه کم از اَنعامی
تمامی تلاشها برای این است که آدم باشی؛ چون همه آدمیت ندارند و اگر چیزی که به آن مینازی و در بند آن افتادهای در تو آدمیت ایجاد نکند از چهارپایان هم کمتری. حال و هوای آن چند روز در شیراز برای من با همیشه بسیار تفاوت داشت. بارها به زیارت مزار افراد مختلف رفته بودم ولی هیچ وقت نزدیکی من با آنها به قدری نبود که احساس کنم مخاطب مستقیم آنها قرار گرفتهام. حس میکردم نصیحتگری دلسوز، مطلبی مهم را به من گوشزد کرده است.
ازین به نصیحتگری بایدت
ندانم پس از من چه پیش آیدت
فارغ از مطلبی که عنوان شده بود؛ حس ارتباط روحی با این همصحبتِ جدید، بسیار شیرین و لذتبخش بود. این اولین باری بود که چنین حسی بین من و انسانی به ظاهر مرده ایجاد میشد.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤16👍4👏3
توضیحات ارزندۀ زیر توسط دوست عزیزم جناب آقای مهرپیما جهت انتشار در شکرستان تهیه شده است. از ایشان که لطف فرمودند بسیار سپاسگزارم.
درود براهالی شیرین شکرستان!
اول اردیبهشت ماه جلالی و روز بزرگداشت خداوندگار سخن سعدی بزرگ، هر ساله بهانهای است تا یک اثر از آثار زیبای گلهای تازۀ گلستان داوود پیرنیا رو باز و بارها بشنوم و برخود ببالم که درسرزمینی نفس میکشم که سعدیها و شجریانها و پیرنیاها، گلستانهایی آفریدند که هر ورقش خلاصۀ هزاران سال معرفت و رنج و ایستادگی و اصالت مردمان نیکنهاد ایران است:
«گلهای تازه 53» با عنوان: در باغ سعدی
با کسب اجازه از دوست دیرین و یار قدیم جناب عباسی عزیز بر آن شدیم تا مقایسه و جُستاری در حد فهم سواد نگارنده ، در آواز چهارگاه استاد محمد رضا شجریان در دو اثر «دستان » و« گلهای تازه 53» داشته باشیم.
استاد محمد رضا شجریان سالیان دور در برنامه رادیویی گلها، باهمراهی پیانو استاد جواد معروفی، روی غزلی ناب از سعدی آوازی زیبا آفرینش کردهاند که باعنوان (در باغ سعدی) مشهور است.
از در درآمدی و من ازخود به در شدم
گویی کزین جهان به جهان دگر شدم
سالها بعد درسال 67 باهمراهی سنتور دستانسرایِ موسیقی ایران استاد پرویز مشکاتیان در آلبومی به نام «دستان» همین آواز را با دستمایه قویتر و کاملتر اجرا نمودند که به جرأت و حتم میتوان گفت یکی از بینظیرترین و تکرار نشدنیترین آوازهای چهارگاه تاریخ موسیقی ایران است. شایدخودِ استاد شجریان هم اگر میخواست نمیتوانست یک بار دیگر چنین چهارگاهی را بخواند؛ چنان که خود نیز در زمان حیات پر افتخارش اذعان کرده است که این آواز را یک بار خواندم و تکرار نخواهد شد. چنان که گر نیک بنگرید در اجرای بُن آلمان سالها بعد اجرا شد و دستان نشد.
چرا که به قول استاد چکناواریان برخی آثار یک اتفاق و وحی الهامگونه است که بر قلب هنرمند مینشیند. گویی خداوند هر قطعه از پازل زیباییهای هستیاش را بایستی با دست شایستهای که خود انتخاب میکند، تکمیل کند.
وقتی این دو اثر را باهم مقایسه میکنیم متوجه میشویم که استاد شجریان، زیربنای دستان را سالها قبل خلق کرده اما گویی یک بار دیگر در سال 67 تواناییش را به مباهله و مبارزه دعوت کرده است تا خود را به خودش اثبات کند و زیبایی این غزل را به جناب سعدی.
در اجرای گلهای 53 استاد تنها 4 بیت را اجرا کرده است:
2 بیت اول در درآمد چهارگاه
بیت 3 در گوشه پهلوی
بیت 4 در گوشه منصوری
جالب است بدانید استاد در گلهای 53 قبل از خوانش بیت سوم، در گوشه پهلوی تحریر گوشۀ حصار را اجرا کرده اما ورود به حصار و پس حصار نداشته است (بادقت بشنوید متوجه خواهید شد.)
اما در اجرای دستان این آواز به طور کامل و جامع بر روی 9 بیت اجرا شده است.
علی جهاندار (خواننده موسیقی سنتی) در ستایش این آلبوم در یک برنامه تلویزیونی عنوان کرد: «زمانی که شجریان برای اجرای این آلبوم وارد استودیو شد تمام آوازها را یک نفس، بدون وقفه و حتی بدون تکرار اجرا کرد.»
سونوریته شخصی و موزیکالیته صدای او، دانش بالایی که نسبت به آواز قدما دارد، شناخت بسیار عالی از ریتم و قدرت صداسازی بالا و مهارت بسیار در شناخت و تسلط بر ادبیات ایران، مواردی است که برایند آنها میتواند رمز یگانگی این «هنرمند بی همتا» باشد.
خوانندگان بسیاری در عرصه موسیقی ایرانی وجود دارند که به دلیل نقص در موارد فوق، آواز خود را به گونهای بیان میکنند که باعث آزار مخاطب شده و مفهوم اصلی شعر را نمیتوانند به مخاطب برسانند. وسعت صدای یک خواننده از موارد مهمی است که میتواند وی را از سایر هنرمندان دیگر متمایز نماید، مباحث بسیاری در این زمینه وجود دارند اما به جرات میتوان گفت شجریان جزو معدود خوانندگانی است که قادر است آوازهای نزدیک به 3 اوکتا و یا شش دانگ اجرا کند. نیز باید در نظر داشت که صدای یک انسان میتواند به طور کلی یک دانگ یا کمی بیشتر محسوب شود. دستان نیز از جمله آلبومهایی است که خواننده، آوازهای خود را با قدرت هرچه تمامتر و با وسعت بالا اجرا کرده است.
قدرت بیان جملات آوازی، شیوۀ ادای صحیح شعر، قدرت بیان جملات آوازی و انتخاب شعر مناسب، از نکات بارز آواز است. خواننده در تک تک بخشهای این آلبوم نهایت دقت و ظرافت خود را به خرج داده و هنرش را در بهترین حالتِ ممکن به مخاطب خویش عرضه کرده است. در بخش نخستین ساز و آواز این آلبوم، خواننده پس از درآمد چهارگاه با همراهی سنتور مشکاتیان وارد گوشههای زابل و حصار میشود، چهارگاه در گوشه زابل کمی به اوج میرسد و مقدمهای است برای ورود خواننده به مقامات دیگر این دستگاه.
ادامه در صفحۀ 2
درود براهالی شیرین شکرستان!
اول اردیبهشت ماه جلالی و روز بزرگداشت خداوندگار سخن سعدی بزرگ، هر ساله بهانهای است تا یک اثر از آثار زیبای گلهای تازۀ گلستان داوود پیرنیا رو باز و بارها بشنوم و برخود ببالم که درسرزمینی نفس میکشم که سعدیها و شجریانها و پیرنیاها، گلستانهایی آفریدند که هر ورقش خلاصۀ هزاران سال معرفت و رنج و ایستادگی و اصالت مردمان نیکنهاد ایران است:
«گلهای تازه 53» با عنوان: در باغ سعدی
با کسب اجازه از دوست دیرین و یار قدیم جناب عباسی عزیز بر آن شدیم تا مقایسه و جُستاری در حد فهم سواد نگارنده ، در آواز چهارگاه استاد محمد رضا شجریان در دو اثر «دستان » و« گلهای تازه 53» داشته باشیم.
استاد محمد رضا شجریان سالیان دور در برنامه رادیویی گلها، باهمراهی پیانو استاد جواد معروفی، روی غزلی ناب از سعدی آوازی زیبا آفرینش کردهاند که باعنوان (در باغ سعدی) مشهور است.
از در درآمدی و من ازخود به در شدم
گویی کزین جهان به جهان دگر شدم
سالها بعد درسال 67 باهمراهی سنتور دستانسرایِ موسیقی ایران استاد پرویز مشکاتیان در آلبومی به نام «دستان» همین آواز را با دستمایه قویتر و کاملتر اجرا نمودند که به جرأت و حتم میتوان گفت یکی از بینظیرترین و تکرار نشدنیترین آوازهای چهارگاه تاریخ موسیقی ایران است. شایدخودِ استاد شجریان هم اگر میخواست نمیتوانست یک بار دیگر چنین چهارگاهی را بخواند؛ چنان که خود نیز در زمان حیات پر افتخارش اذعان کرده است که این آواز را یک بار خواندم و تکرار نخواهد شد. چنان که گر نیک بنگرید در اجرای بُن آلمان سالها بعد اجرا شد و دستان نشد.
چرا که به قول استاد چکناواریان برخی آثار یک اتفاق و وحی الهامگونه است که بر قلب هنرمند مینشیند. گویی خداوند هر قطعه از پازل زیباییهای هستیاش را بایستی با دست شایستهای که خود انتخاب میکند، تکمیل کند.
وقتی این دو اثر را باهم مقایسه میکنیم متوجه میشویم که استاد شجریان، زیربنای دستان را سالها قبل خلق کرده اما گویی یک بار دیگر در سال 67 تواناییش را به مباهله و مبارزه دعوت کرده است تا خود را به خودش اثبات کند و زیبایی این غزل را به جناب سعدی.
در اجرای گلهای 53 استاد تنها 4 بیت را اجرا کرده است:
2 بیت اول در درآمد چهارگاه
بیت 3 در گوشه پهلوی
بیت 4 در گوشه منصوری
جالب است بدانید استاد در گلهای 53 قبل از خوانش بیت سوم، در گوشه پهلوی تحریر گوشۀ حصار را اجرا کرده اما ورود به حصار و پس حصار نداشته است (بادقت بشنوید متوجه خواهید شد.)
اما در اجرای دستان این آواز به طور کامل و جامع بر روی 9 بیت اجرا شده است.
علی جهاندار (خواننده موسیقی سنتی) در ستایش این آلبوم در یک برنامه تلویزیونی عنوان کرد: «زمانی که شجریان برای اجرای این آلبوم وارد استودیو شد تمام آوازها را یک نفس، بدون وقفه و حتی بدون تکرار اجرا کرد.»
سونوریته شخصی و موزیکالیته صدای او، دانش بالایی که نسبت به آواز قدما دارد، شناخت بسیار عالی از ریتم و قدرت صداسازی بالا و مهارت بسیار در شناخت و تسلط بر ادبیات ایران، مواردی است که برایند آنها میتواند رمز یگانگی این «هنرمند بی همتا» باشد.
خوانندگان بسیاری در عرصه موسیقی ایرانی وجود دارند که به دلیل نقص در موارد فوق، آواز خود را به گونهای بیان میکنند که باعث آزار مخاطب شده و مفهوم اصلی شعر را نمیتوانند به مخاطب برسانند. وسعت صدای یک خواننده از موارد مهمی است که میتواند وی را از سایر هنرمندان دیگر متمایز نماید، مباحث بسیاری در این زمینه وجود دارند اما به جرات میتوان گفت شجریان جزو معدود خوانندگانی است که قادر است آوازهای نزدیک به 3 اوکتا و یا شش دانگ اجرا کند. نیز باید در نظر داشت که صدای یک انسان میتواند به طور کلی یک دانگ یا کمی بیشتر محسوب شود. دستان نیز از جمله آلبومهایی است که خواننده، آوازهای خود را با قدرت هرچه تمامتر و با وسعت بالا اجرا کرده است.
قدرت بیان جملات آوازی، شیوۀ ادای صحیح شعر، قدرت بیان جملات آوازی و انتخاب شعر مناسب، از نکات بارز آواز است. خواننده در تک تک بخشهای این آلبوم نهایت دقت و ظرافت خود را به خرج داده و هنرش را در بهترین حالتِ ممکن به مخاطب خویش عرضه کرده است. در بخش نخستین ساز و آواز این آلبوم، خواننده پس از درآمد چهارگاه با همراهی سنتور مشکاتیان وارد گوشههای زابل و حصار میشود، چهارگاه در گوشه زابل کمی به اوج میرسد و مقدمهای است برای ورود خواننده به مقامات دیگر این دستگاه.
ادامه در صفحۀ 2
👏8❤2👍1
ادامه از صفحۀ 1
شجریان نیز با زبردستی تمام بیت «چون شبنم اوفتاده بُدم پیش آفتاب/مِهرم به جان رسید و به عَیّوق بر شدم» را در زابل اجرا کرده و آماده میشود برای اجرای نغمۀ حصار با بیت «دستم نداد قوّت رفتن به پیش یار/چندی به پای رفتم و چندی به سر شدم»
همان گونه که بیان شد، حصار یکی از مشکلترین گوشههای موسیقی ایرانی علی الخصوص برای نوازندگان سنتور است. چرا که در عین زیبایی، تبحر بالای نوازنده را میطلبد. آن چنان که از معنایش نیز (دیوار) هویداست، این گوشه محدودیتهایی را برای خواننده به وجود آورده و پلی میشود برای اجرای «پس حصار» و پس از آن فرود به چهارگاه. شجریان پس از اجرای پسحصار در بیت «تا رفتنش ببینم و گفتنْش بشنوم/از پای تا به سر همه سمع و بصر شدم» یکی از زیباترین گوشههای این دستگاه را که مخالف چهارگاه نام دارد در دو بیت:
من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت
کاول نظر به دیدن او دیدهور شدم
او را خود التفات نبودش به صید من
من خویشتن اسیر کمند نظر شدم
با مهارت تمام با تار پیرنیاکان اجرا میکند، مخالف چهارگاه از دشوارترین گوشههای موسیقی ایرانی است که اجرای آن نیاز به تکنیک و محدودۀ صدای بالا دارد و کار را برای خوانندگان، سخت میکند؛ اما شجریان آن را به راحتی اجرا مینماید. صدای شجریان، در محدودههای صدایی تعریف شده همانند تاج اصفهانی در بازۀ «تِنور» قرار میگیرد. تنور از پراهمیتترین محدودههای تعریف شدۀ صوتی برای مردان است که با وجود آن که بسیاری از هنرمندان فعال موسیقی دارای صدایی در این محدوده هستند اما شجریان در نوع استفاده و قدرت بهرهگیری از این محدودۀ صدایی، در میان هنرمندان معاصر، یگانه است.
گلهای تازۀ 53 (در باغ سعدی) را از لینک زیر دریافت دارید.
https://t.me/ShekarestaneParsi/655
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
شجریان نیز با زبردستی تمام بیت «چون شبنم اوفتاده بُدم پیش آفتاب/مِهرم به جان رسید و به عَیّوق بر شدم» را در زابل اجرا کرده و آماده میشود برای اجرای نغمۀ حصار با بیت «دستم نداد قوّت رفتن به پیش یار/چندی به پای رفتم و چندی به سر شدم»
همان گونه که بیان شد، حصار یکی از مشکلترین گوشههای موسیقی ایرانی علی الخصوص برای نوازندگان سنتور است. چرا که در عین زیبایی، تبحر بالای نوازنده را میطلبد. آن چنان که از معنایش نیز (دیوار) هویداست، این گوشه محدودیتهایی را برای خواننده به وجود آورده و پلی میشود برای اجرای «پس حصار» و پس از آن فرود به چهارگاه. شجریان پس از اجرای پسحصار در بیت «تا رفتنش ببینم و گفتنْش بشنوم/از پای تا به سر همه سمع و بصر شدم» یکی از زیباترین گوشههای این دستگاه را که مخالف چهارگاه نام دارد در دو بیت:
من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت
کاول نظر به دیدن او دیدهور شدم
او را خود التفات نبودش به صید من
من خویشتن اسیر کمند نظر شدم
با مهارت تمام با تار پیرنیاکان اجرا میکند، مخالف چهارگاه از دشوارترین گوشههای موسیقی ایرانی است که اجرای آن نیاز به تکنیک و محدودۀ صدای بالا دارد و کار را برای خوانندگان، سخت میکند؛ اما شجریان آن را به راحتی اجرا مینماید. صدای شجریان، در محدودههای صدایی تعریف شده همانند تاج اصفهانی در بازۀ «تِنور» قرار میگیرد. تنور از پراهمیتترین محدودههای تعریف شدۀ صوتی برای مردان است که با وجود آن که بسیاری از هنرمندان فعال موسیقی دارای صدایی در این محدوده هستند اما شجریان در نوع استفاده و قدرت بهرهگیری از این محدودۀ صدایی، در میان هنرمندان معاصر، یگانه است.
گلهای تازۀ 53 (در باغ سعدی) را از لینک زیر دریافت دارید.
https://t.me/ShekarestaneParsi/655
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
👏9❤3
شجریان و عهدیه - گلهای تازه ۵۳ درباغ سعدی چهارگاه
گلهای تازه 53- شجریان و عهدیه
چهارگاه
غزل: سعدی
توضیحات در بارۀ این اجرا را در دو پست قبل (اینجا و اینجا)
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
چهارگاه
غزل: سعدی
توضیحات در بارۀ این اجرا را در دو پست قبل (اینجا و اینجا)
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤7👍4