شِکّرستان پارسی
743 subscribers
99 photos
92 videos
3 files
568 links
شکرستان پارسی حاوی دلنوشته‌هایی است که از حس زیبای سعدی و حافظ و ... به دست می‌آید و نیز نکات شیرین و خاطرات و داستان.
آیدی مدیر کانال:
@abbasi2153

🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
Download Telegram
شِکّرستان پارسی
خداوندگار سخن، #سعدی غزلی دارد (غزل شمارۀ 44) با این مطلع: بوی گل و بانگ مرغ برخاست هنگام نشاط و روز صحرا‌ست نگاهی بیاندازیم به چند بیت این غزل بیت 4 گویند نظر به روی خوبان نهی‌ست نه این نظر که ما راست سعدی در این بیت خود را از سرزنش ملامت‌گران دور می‌سازد…
توضیح ارزشمند استاد ارجمندم استاد بردبار در بارۀ بیت هفتم:
«در بیت 7 با توجه با سنگ خارا در مصرع دوم، مُهر به ضمه مناسب‌تر است تا بین دو «مهر» جناس ناقص حرکتی ایجاد شود؛ چون روی هر سنگی می‌شود مهر ساخت به جز بر روی سنگ خارا.»

از استاد بردبار عزیز سپاسگزارم که دورادور مواظب این بندۀ ادبیات‌ناشناس هستند و راهنمایی می‌فرمایند.❤️
سخن سعدی است و از هر در که وارد شوی؛ گلستانی پر نقش، رخ می‌نماید.
تو از هر در که بازآیی، بدین خوبی و زیبایی
دری باشد که از رحمت، به روی خلق بگشایی
به زیورها بیآرایند وقتی خوب‌رویان را
تو سیمین‌تن چنان خوبی، که زیورها بیآرایی
قیامت می‌کنی سعدی! بدین شیرین سخن گفتن
مسلم نیست طوطی را، در ایامت شکرخایی
❤8👏4🥰3
حکایت آقا ابرام و گروهبان ژاندارمری
نمی‌دانم چرا بعضی وقت‌ها یک چیزی به ذهن آدم می‌آید! شاید علتش رخدادهای روز باشد؛ شاید هم الکی و بدون دلیل.
چنان روی مغز و نگاهت می‌نشیند که تمام ذهنت را درگیر می‌کند. طوری که به قول مولانا:
اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم
اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم
در هر حال ناچارم حکایت آقا ابرام (نام مستعار) را برایتان نقل کنم. شما بگردید مصداقش را بیابید و خودتان را تشویق کنید و بگویید بنامیزد بنامیزد.
مغازۀ یکی از اقوام ما سمت شمال خیابان شنی بود که از وسط روستایمان، شِشده عبور می‌کرد. آن طرف دقیقا روبروی این مغازه، یک دکان پینه‌دوزی بود. اگر کسی این طرف حرف میزد طرف دیگر صدایش را می‌شنید.
با پسر صاحب مغازه که خیلی هم شوخ و طناز بود؛ داخل معازه نشسته بودیم. آن طرف هم پینه‌دوز مشغول کارش بود و آقا ابرام هم کنارش نشسته بود و بلند بلند از گذشته‌های پر افتخارش برای پینه‌دوز می‌گفت. ما هم کم کم گوشمان را اجاره‌ دادیم به نَقل‌های آقا ابرام.
(پیشاپیش عرض کنم که نقطه‌چین‌ها حرف بد است و خودتان جایگزین بفرمایید.)
از زرنگی‌هایش در دوران قدیم نقل می‌کرد و ستمی که ژاندارم‌ها روا می‌داشتند. می‌گفت یک گروهبانی بود .... برای همه پرونده و گزک درست می‌کرد. برای من هم یک پرونده درست کرد؛ سه چهار ماه منو زندان انداخت ولی هیچ غلطی نتونست بکنه، هیچ ..... نتونست بخوره.
این اقوام ما آهی از ته دل کشید؛ سرش را با تأسف و تعجب تکان داد. دست کرد سنگ وزنۀ دو کیلویی را برداشت و گفت: لا اله الا الله! بلند بشم برم تمام ناخن‌های دست و پاش را بکوبم لِه کنم. خو مردک! سه چهار ماه زندانی‌ات کرد؛ دیگه چه کار می‌خواستی بکنه که ... خورده باشه؟

بله گاهی این طور می‌شه دیگه.
شاید هم روزی موقعیتی پیش بیاید که متناسب با آن، حکایت تلویزیون خریدن آقا ابرام را هم برایتان نقل کنم. جالب این که رفته بود از برادرزن همین اقوام ما تلویزیون بخره.

🌺🌺🌺🌺

🙏«شکرستان» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi

آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
🤣11❤7👏2😁1
اولِ ماهِ مهر. امروز زادروزِ آواز است.
زایشِ مهر در مهر
زادروز خداوندگار آواز که اگر او نبود من هم مانند بسیاری دیگر نه سعدی را می‌شناختم نه حافظ و مولانا و ....
من چه در پای تو ریزم که خورای تو بود؟
سر نه چیزی‌ست که شایستهٔ پای تو بود

بدون اغراق می‌گویم هر آن‌چه از ادبیات و ذوقِ آن، بهره‌ام شده است؛ فقط و فقط حاصل گوش دادن به آواز شجریان است.
آواز او مرا می‌بَرد و می‌بَرد در آن وادی که نمی‌دانم اسمش چیست. در آن وادی است که معنای شعر و غزل برایم گشوده می‌شود.
زیباست که ادبیات نخوانده باشی و با آواز، غرق گلستان زیبای ادبیات پارسی شده باشی.
من مدیون تو هستم؛ ای کسی که بعد از سعدی تمام وجودم غرق در دریای زیبایی‌های آواز توست.

افتخارم به دو چیز است:
هم‌زبانِ سعدی، هم‌زمانِ شجریان.
بگذار ملامت‌گویانِ بی‎حاصل، سرزنش کنند؛ چون جمال یوسفِ آوازت را ندیده‌اند و نشنیده‌اند:
ملامت‌گویِ بی‌حاصل، ترنج از دست نشناسد
در آن معرض که چون یوسف، جمال از پرده بنمایی

زادروز مردی که فرسنگ‌ها مرز آواز را جابه جا کرد؛ به دنبال سلیقۀ موسیقیایی مردمِ زمانه نرفت؛ رفت بر بالای قله‌ای ایستاد و خواند و خواند تا مخاطبینش زحمت بکشند و خودشان را بالا بیاورند.
همین است که امروز کسانی که آواز گوش می‌کنند؛ هیچ آوازی سیرابشان نمی‌کند.
مقصر کسی نیست جز محمدرضا شجریان.
🌺🌺🌺🌺

🙏«شکرستان» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi

آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤17👏4
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اگر مهری رخشد تو آن مهری
اگر ماهی تابد تو آن ماهی
❤13👏5
به قسمت بعدی داستان ضحاک رسیدیم. قبل از آن نکته‌ای در باره #شاهنانه

🔷 آیا با شاهنامه آشنایید؟
کتابِ کتاب‌ها، کتابِ زندگی و مرگ. شاهنامه تنها سرگذشتِ ایران و حماسۀ دورۀ معیّنی را بازگو نمی‌کند:

جوهرِ هستی را می‌سُراید، از این‌رو هر زمان و هر سرزمین می‌تواند خود را در آن بازیابد.
برای شاهنامه ارزش‌های گوناگون برشمرده شده است:
زنده کنندۀ عجم، زنده کنندۀ زبانِ فارسی، کارنامه‌ی ایران...
ولی برترین ارزشِ آن، آن است که در زندگیِ انسانی «معنی» می‌نهد. حتّی دشمن‌ها در آن سترگَند؛ چه، کمانِ هستیِ خود را به نهایت می‌کشند. بیانش صخره‌وار است، به بزرگیِ طبیعت. وقتی آن را می‌خوانیم یا می‌شنویم، سرِ خود را بالا نگاه می‌داریم، برای آن که باید اوج را ببینیم.

اگر بپرسیم «کتابِ ایران» کدام است؟
باید تنها اسم شاهنامه را ببریم، یعنی: کتابِ کتاب‌ها.
از کتاب «سرو سایه فکن» نوشته استاد محمدعلی اسلامی ندوشن

🌺🌺🌺🌺

🙏«شکرستان» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi

آیدی مدیر کانال  @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
2👏3❤2
#شاهنامه 12– فریدون در کاخ ضحاک
در 11 بخش‌ پیشین (اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا) از پادشاهی جمشید تا ضحاک و ماران ضحاک گفتم. آبتین پدر فریدون به دست ضحاک کشته شد و فریدون هنگامی که به جوانی رسید به خواست کاوۀ آهنگر و دیگر مردمان، به خوانخواهی پدر و دیگر ستمدیدگان قیام کرد. فریدون به پایتخت ضحاک یعنی بیت المقدس رسید.

هنگامی که به شهر نزدیک شدند فریدون از دور کاخی را در شهر دید.
فروزنده چون مشتری بر سپهر
همه جایْ شادی و آرام و مهر
که ایوانْش برتر ز کیوان نمود
که گفتی ستاره بخواهد بسود
بدانست کان خانهٔ اژدهاست
که جای بزرگی و جای بهاست

فریدون به یارانش گفت: وقتی در خاک تیره، چنین کاخ بلند بالایی ساخته شده باشد ممکن است در پس آن ساختمان، رازی در نهان باشد؛ من از این کاخ بلند و رازناک هراسانم؛ بنابراین در جنگ، درنگ نباید کرد.
این بگفت و به گرزِ گاوسار دست برد و عنان اسب را رها کرد. گویی آتشی بود که ناگهانی در جلو نگهبانان قرار گرفت.
کس از روزبانان به در بر نمانْد
فریدون، جهان‌آفرین را بخوانْد
به اسب اندر آمد به کاخ بزرگ
جهان ناسپرده جوانِ سترگ

فریدون به کاخ اژدها که سر بر آسمان سائیده بود رسید و آن را که نشان طلسم جادو و بنا شده جز به نام یزدان بود؛ ویران نمود.

به دیوان جادوگر رسید و سر همه را به گرز گران کوبید تا به تخت ضحاک رسید. بر تخت ضحاک پا نهاد و تاج شاهی بر سر گذاشت.
زنان سیه‌مویِ زیبا را از شبستان بیرون آورد و دستور داد سر آنها را بشویند و روح و روان آنها را از آلودگی پاک نمایند. چون اینان پروردۀ دست بت‌پرستان بودند؛ راه پاک را به آنان نشان داد.
دختران جمشید (اَرنواز و شهرناز) گریستند و به فریدون گفتند: تو کیستی؟ از کجایی؟ از شاخ کدام درخت هستی که جرأت نمودی به بالین شیر ستمکار بیایی؟ روزگار از ما برگشت که اسیر این جادوگر شدیم و در این مدت ندیده‌ایم که کسی زهره داشته باشد پا به این جا بگذارد!
چنین داد پاسخ فریدون که تخت
نمانَد به کس جاودانه نه بخت
منم پورِ آن نیک‌بخت، آبتین
که بگرفت ضحاک ز ایران زمین
بکشتش به زاریّ و من کینه‌جوی
نهادم سوی تخت ضحاک، روی

ضحاک حتی به چارپای بی زبان، گاو برمایه که من از شیرش تغذیه می‌کردم رحم نکرد. من از ایران به کین‌خواهی آمده‌ام تا با او پیکار کنم.
سرش را بدین گُرزهٔ گاو چهر
بکوبم‌، نه بخشایش آرم نه مهر

چون ارنواز این سخن بشنید راز دل بر فریدون گشود. تو فریدون پادشاهی هستی که فریب و جادوگری را ویران می‌کنی و دنیا را از شر ضحاک جادوگر رها خواهی کرد. ما نیز دو دختر از نژاد پادشاهان ایرانیم که از ترس جان، رام ضحاک شده و همنشین مارانش هستیم.

فریدون چنین پاسخ آورد باز
که گر چرخ دادم دهد از فراز
ببرّم پی اژدها را ز خاک
بشویم جهان را ز ناپاک، پاک
بباید شما را کنون گفت راست
که آن بی‌بها اژدهافش کجاست

دو دختر جمشید به امید اینکه ضحاک به دست فریدون نابود شود؛ راز او را برملا کردند و گفتند: او به سوی هندوستان رفته است تا هزاران بیگناه را بکشد. چون از گردش روزگار و سرنوشت خود هراسان است؛ زندگی بر او درد و رنج شده است و بیم دارد که به زودی آن مرد بیاید و تاج و تختش را بر باد دهد.
او معتقد است اگر خون جانوران و انسان‌ها را بریزد و در ظرفی بزرگ جمع کند؛ سپس سر و تن در آن بشوید؛ شاید که پیش بینی ستاره‌شناسان تغییر یابد و از سرنوشت شوم نجات یابد.
به علاوه آن دو مار باعث رنجِ درازی برای او شده‌اند؛ از این کشور به آن کشور می‌رود اما از رنج ماران در آرامش نیست.
اکنون نیز هنگام بازگشت اوست چون نمی‌تواند مدت درازی در جایی بماند.
گشاد آن نگارِ جگر خسته، راز
نهاده بدو گوش، گردن‌فراز

مردی به نام کندرو از توانگران شهر و از یاوران ضحاک بود که گهگاه به دیدن ضحاک می‌آمد و چه بسا طمعی در گرفتن پست و مقامی بالا داشت.
کندرو دوان دوان به کاخ درآمد و دید پادشاهی تاجدار با قدی چون سرو و به آرامشِ خیال، بر جای ضحاک نشسته است. شهرناز و ارنواز (دختران جمشید که اسیر ضحاک بودند) در دو سوی او نشسته‌اند. شهر پر از سپاهیان پادشاه جدید است که کمر به فرمان او بسته‌اند.
نه آسیمه گشت و نه پرسید راز
نیایش‌کنان رفت و بردش نماز
بر او آفرین کرد کای شهریار
همیشه بِزی تا بود روزگار
خجسته نشستِ تو با فَرَّهی
که هستی سزاوار شاهنشهی
جهان هفت کشور تو را بنده باد
سرت برتر از ابر بارنده باد

فریدون او را فرمود که جلو بیاید. کندرو جلو رفت و رازهایی که می‌دانست را بر فریدون آشکار کرد. فریدون از او خواست که آن چه شایسته اوست از شراب و خوراک و رامشگران را آماده سازد و مجلس بزمی برپا نمایند.
کندرو آن چه را خواستۀ فریدون بود آماده نمود.
اما .....

🌺🌺🌺🌺

🙏«شکرستان» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

https://t.me/ShekarestaneParsi

آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
3❤12
دو سه شب پیش موضوعی بود و قرار بود با یک شخص در مورد حل مشکل کسی صحبت کنم.
جلوی حافظیه قدم می‌زدیم و صحبت‌ها را مرور می‌کردیم. پس زمینۀ ذهنم سراغ یک بیت #حافظ را می‌گرفت تا به آن گفتگو بیافزایم.
ابیات زیادی از ذهن عبور می‌کرد ولی کاملا پسند نبود.
یک لحظه بنر بالای دانشکدۀ ادبیات را دیدم. دانشکده ادبیات کنار حافظیه است.
این بیت روی بنر نوشته بود:
چو غنچه گر چه فروبستگی‌ست کارِ جهان
تو همچو بادِ بهاری گره‌گشا می‌باش

خودش بود؛ دقیقا چیزی که دنبالش بودم. انگار حافظ حیّ و حاضر، از سِرّ درون مطلع بود.
خب الکی نیست که لسان‌الغیب شده است.
این غزل را به طور کامل به شما تقدیم می کنم و در فرصت بعدی در بارۀ دو بیت اول توضیحی عرض خواهم کرد.
بخوانید و لذت ببرید و به‌به بگویید.

به دورِ لاله قدح گیر و بی‌ریا می‌باش
به بویِ گُل نفسی همدمِ صبا می‌باش

نگویمت که همه ساله مِی پرستی کن
سه ماه مِی خور و نُه ماه پارسا می‌باش

چو پیرِ سالِک عشقت به مِی حواله کند
بنوش و منتظرِ رحمتِ خدا می‌باش

گَرَت هواست که چُون جَم به سِرِّ غیب رسی
بیا و همدمِ جامِ جهان‌نما می‌باش

چو غنچه گر چه فروبستگی‌ست کارِ جهان
تو همچو بادِ بهاری گره‌گشا می‌باش

وفا مجوی ز کس ور سخن نمی‌شنوی
به هرزه طالبِ سیمرغ و کیمیا می‌باش

مریدِ طاعتِ بیگانگان مشو حافظ
ولی معاشرِ رندانِ پارسا می‌باش
🌺🌺🌺🌺

🙏«شکرستان» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi

آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤16👍4
شِکّرستان پارسی
دو سه شب پیش موضوعی بود و قرار بود با یک شخص در مورد حل مشکل کسی صحبت کنم. جلوی حافظیه قدم می‌زدیم و صحبت‌ها را مرور می‌کردیم. پس زمینۀ ذهنم سراغ یک بیت #حافظ را می‌گرفت تا به آن گفتگو بیافزایم. ابیات زیادی از ذهن عبور می‌کرد ولی کاملا پسند نبود. یک لحظه بنر…
دو بیت از غزل 274 #حافظ
به دورِ لاله قدح گیر و بی‌ریا می‌باش
به بویِ گُل نفسی همدمِ صبا می‌باش

نگویمت که همه ساله مِی پرستی کن
سه ماه مِی خور و نُه ماه پارسا می‌باش
«دور» در اینجا ایهام دارد و می‌تواند به دو معنا استفاده شود. یکی معنای زمان یعنی روزگار و دوران و یکی نیز به معنای گرداگرد و اطراف است؛ و هر دو هم درست است. در روزگار لاله، می بخور/ در اطراف لاله یعنی در باغ و سبزه می بخور. نیم نگاهی هم به شکل لاله دارد که شباهتی با ظرف شراب دارد و البته سرخی آن.
حافظ در این بیت هم «دور» را به معنی روزگار و دوران استفاده کرده است:
دور مجنون گذشت و نوبت ماست
هر کسی پنج روز نوبت اوست

اما اگر «دور لاله» را به معنی روزگار و دوران گل لاله بگیریم؛ منظور چه زمانی است؟
مشخص است که فصل بهار را در نظر دارد.
بیت اول و دوم همدیگر را توضیح می‌دهند و کامل می‌کنند. هم در بیت اول نکتۀ پیچیده‌ای وجود دارد که «دور لاله» چه زمانی است؟ و هم در بیت دوم پیچیدگی وجود دارد که «سه ماه مِی خور» منظور کدام سه ماه است؟
از ترکیب هر دو بیت موضوع روشن می‌شود که منظور حافظ، فصل بهار است.
دور لاله: فصل بودنِ گل لاله یعنی فصل بهار
سه ماه: سه ماهی که دوران حکومت گل‌هاست یعنی بهار

برخی خواسته‌اند منظور حافظ را که به روشنی دارد زمانی را مشخص می‌کند؛ بر اساس ذهنیات خویش توضیح دهند و گفته‌اند منظور، سه ماه رجب و شعبان و رمضان است! فکر کنم چنین توجیهی فقط زاییدۀ ذهن افرادی است که می‌خواهند همه چیز را به عالم ملکوت وصل نمایند مخصوصا حافظ‌ را!
حافظ مشخصا دارد فصل بهار را معرفی می‌کند و می‌دانیم که ماه‌های عربی ثابت نیستند و هر از گاهی در یک فصل قرار می‌گیرند.
حرفی هم با حافظ‌جان دارم: آخه شمس الدین محمد شیرازی کسی که سه ماه مِی بخوره چطور می‌تونه بقیه ماه‌ها را پارسایی پیشه کند؟ مگر اینکه پارسا هم به نصیحت دیگرت عمل کند: «خون پیاله خور که حلال است خون او» یا به فتوایت عمل کند: «در مذهب ما باده حلال است...»
یک بیت هم از سعدی:
صافی چو بشد به دَورِ سعدی
زین پس من و دُردی خرابات

و این بیت هم از سایه:
به دور ما که همه خون دل به ساغرهاست
ز چشم ساقی غمگین که بوسه خواهد چید
🌺🌺🌺🌺

🙏«شکرستان» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi

آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤12
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ز بس که شد دلِ حافظ رمیده از همه کس
کنون ز حلقهٔ زلفت به در نمی‌آید
هم اکنون 10 مهر 1404
❤14🥰2
شِکّرستان پارسی
ز بس که شد دلِ حافظ رمیده از همه کس کنون ز حلقهٔ زلفت به در نمی‌آید هم اکنون 10 مهر 1404
امروز عصر در حافظیه بودیم.
سلامی کردم و سپس مشغول عکاسی و تفرج شدم. برگشتم بالای سر حافظ تفألی زدم. غزلی که آمد جالب بود؛ گلایه و تذکر:
فاتحه‌ای چو آمدی بر سر خسته‌ای بخوان
لب بگشا که می‌دهد لعل لبت به مرده جان

آن که به پرسش آمد و فاتحه خواند و می‌رود
گو نفسی که روح را می‌کنم از پِیَش روان

ای که طبیبِ خسته‌ای، رویِ زبان من ببین
کـاین دم و دود سینه‌ام، بار دل است بر زبان

گرچه تب استخوان من کرد ز مهرْ گرم و رفت
همچو تبم نمی‌رود آتشِ مهر از استخوان

حال دلم ز خالِ تو هست در آتشش وطن
چشمم از آن دو چشم تو خسته شده‌ست و ناتوان

بازنشانْ حرارتم ز آب دو دیده و ببین
نبض مرا که می‌دهد هیچ ز زندگی نشان

آن که مدام شیشه‌ام از پی عیش داده است
شیشه‌ام از چه می‌برد پیش طبیب هر زمان؟

حافظ از آب زندگی شعر تو داد شربتم
ترکِ طبیب کن بیا نسخهٔ شربتم بخوان

فاتحه را خواندیم و به حیاط غربی رفتیم. دنبال مزار ایرج روانشاد بودیم. بر سنگ قبر ایشان هم همین غزل «فاتحه‌ای چو می‌رسی بر سر خسته‌ای بخوان» نوشته شده بود. گفتم حافظ دست بردار نیست:
آن که به پرسش آمد و فاتحه خواند و می‌رود
گو نفسی که روح را می‌کنم از پِیَش روان

واقعا راست گفته
بر سرِ تربتِ ما چون گذری همّت خواه
که زیارتگَهِ رِندانِ جهان خواهد بود
🌺🌺🌺🌺

🙏«شکرستان» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi

آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤19👏4🥰2🎉1🤣1
غزلی که بر سنگ مزار #حافظ نوشته شده است را تقدیم می‌کنم تا در فرصت بعدی یک موسیقی شاهانه بر همین غزل را تقدیم کنم. فقط یکی دو دقیقه از اون موسیقی را فعلا تقدیم می‌کنم
البته بر روی سنگ مزار حافظ یک بیت با تفاوت نوشته شده است. بیت 4 به این شکل آمده است:
بر سرِ تربتِ من بی مِی و مُطرب منشین
تا ز شوقت ز لحد رقص کُنان برخیزم

«بی می و مطرب منشین» هم صحیح است و به نظر بنده صحیح‌تر است؛ با تأکید بیشتر.
اما غزل:
مژدهٔ وصلِ تو کو کز سرِ جان برخیزم
طایرِ قُدسم و از دامِ جهان برخیزم

به ولای تو که گر بندهٔ خویشم خوانی
از سرِ خواجگیِ کون و مکان برخیزم

یا رب از ابرِ هدایت بِرَسان بارانی
پیشتر زان که چو گَردی ز میان برخیزم

بر سرِ تربتِ من با مِی و مُطرب بنشین
تا به بویت ز لحد رقص کُنان برخیزم

خیز و بالا بنما ای بتِ شیرین حرکات
کز سرِ جان و جهان دست فشان برخیزم

گرچه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم کَش
تا سحرگه ز کنارِ تو جوان برخیزم

روز مرگم نفسی مهلتِ دیدار بده
تا چو حافظ ز سرِ جان و جهان برخیزم
🌺🌺🌺🌺

🙏«شکرستان» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi

آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤12
گل‌های تازه
شهناز و کسایی و جهانگیر ملک
اساتید: شهناز، کسایی و جهانگیر ملک
مرتبط با پست:
https://t.me/ShekarestaneParsi/738

فایل کامل با آواز استاد را به زودی تقدیم خواهم کرد.
❤14🥰1
شیرین‌بضاعت بر مگس چندان که تندی می‌کند
او بادبیزن همچنان در دست و می‌آید مگس
سعدی
❤9👏2🥰1
GT 100 Mojdeye Vasl e To
محمدرضا شجریان
دیروز خانم فرخنده (پروانه) گل افشان همسر استاد شجریان و مادر همایون درگذشت😭. درست در روزهایی که به زمان پرواز استاد نزدیک می‌شدیم.
در مورد این خانم همین بس که فرزندان هنرمندی چون همایون و مژگان تربیت کرده است و رنج زندگی با یک هنرمند را به جان خریده است. چون معمولا زندگی با اهل هنر و ذوق (آن هم شجریان)، سختی‌های بسیاری دارد.
این آواز تقدیم به روح آن دو بزرگ. زبان حال شجریان از زبان حافظ

گلهای تازه شماره 100
دستگاه: همایون و آواز شوشتری
اساتید: #شجریان، شهناز، کسایی و جهانگیر ملک
غزل حافظ و نیز دو بیت از خمسۀ نظامی گنجوی
از دو غزل 205 و 336 حافظ استفاده شده است؛ اما چنان به هم پیوند خورده است که کسی به سختی متوجه می‌شود که دو غزل متفاوت است.
من از روزی که از حافظیه برگشتم پایم در این آواز گیر افتاده؛ رفیقان مددی
🌺🌺🌺🌺

🙏«شکرستان» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi

آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤10😢7👍2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آواز کردبیات از آلبوم پیام نسیم
تار: استاد پیرنیاکان
آواز: محمدرضا #شجریان
غزل: حافظ
دلبر بِرَفت و دلشدگان را خبر نکرد
یادِ حریفِ شهر و رفیقِ سفر نکرد
گفتم مگر به گریه دلش مهربان کنم
چون سخت بود در دلِ سنگش اثر نکرد

گویا سوز این کردِبیات، سوز رفتن صاحب آواز است و درد دوری دلشدگان
🌺🌺🌺🌺

🙏«شکرستان» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi

آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤13
اگر به سالی حافظ دری زَنَد، بگشای
که سال‌هاست که مشتاقِ رویِ چون مهِ ماست

20 مهر سالروز بزرگداشت لسان الغیب حافظ شیرازی گرامی باد
🌈🐝🍀🌼🪴🌹🍃🌸🌱🌻☘️🌺🌴🍷🌷🍰🐝🌿
❤18🥰2
امشب حافظیه 20 مهر 1404
❤20
غزلی را از جناب حامد عسکری تفدیم می‌کنم.
قبلا در بارۀ ایشان در (اینجا) نوشته بودم و غزلی طنز را هم از ایشان آورده بودم.

مثل سابق غزلم ساده و بارانی نیست
هفت قرنی است در این مصر، فراوانی نیست

به زلیخا بنویسید نیاید بازار
این سفر، یوسفِ این قافله، کنعانی نیست

حال این ماهیِ افتاده به این برکۀ خشک
حال حَبسیه‌نویسی است که زندانی نیست

چشم قاجار کسی دید و نلرزید دلش
بشنوید از من بی چشم که کرمانی نیست

با لبی تشنه و... بی بِسْمِل و ... چاقویی کُند
ما که رفتیم ولی رسم مسلمانی نیست

عشق رازیست به اندازۀ آغوش خدا
عشق آن گونه که می‌دانم و می‌دانی نیست
حامد عسکری

*حبسیه نویس = نویسنده خاطرات زندان

🌺🌺🌺🌺

🙏«شکرستان» را با فوروارد پست‌ها به دوستانتان معرفی فرمایید.

اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد می‌کنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi

آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤11👏4👍2👎1
#خاطرات_من 2️⃣4️⃣
برای دسترسی به 41 قسمتِ پیشین، هشتگ #خاطرات_من را لمس کنید. یا (اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا- اینجا - اینجا- اینجا- اینجا - اینجا -اینجا- اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا-اینجا-اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا) را ضربه بزنید.

یکی از اتفاقات سال چهارم (1355) شکستن دستم بود. لازم است ابتدا مقدمه‌ای را بنویسم تا دقیقا وضعیت آن روز ما و خانه‌هایمان مشخص شود؛ سپس به حکایت شکستن دست بپردازم.
در آن روزها بچه‌های هم سن و سال من تقریبا همگی به طور مداوم زخم و شکستگی و زنبور گزیدگی داشتند. روی کلۀ اکثر بچه‌ها یک یا چند خط از آثار شکستگی وجود داشت. بندۀ خدایی هرگاه برای دیدن پدرم به خانۀ ما می‌آمد؛ اولین سؤالش این بود: بیایین ببینم چندتاتون بَنج (زخمی) هستین؟ و ما ناچار بودیم انگشت‌های پایمان که با نوارهای رنگارنگ و کثیف پارچه‌ای، زخم‌بندی شده بودند را نشانش دهیم.
خانه‌ها معمولا از خشت و گل بودند. هنوز خانۀ سنگی و آجری اختراع نشده بود یا اگر اختراع شده بود به روستای ما -شِشده- نرسیده بود؛ اگر هم رسیده بود مردم جز چند نفر بسیار اندک که مالک عمده بودند؛ توان مالی نداشتند که خانۀ سنگی و آجری درست کنند؛ تازه همین خانه‌های خشت و گلی هم بسته به توان صاحبان آن، به دو دسته تقسیم می‌شد؛ آن‌هایی که وضعیت ضعیف‌تری داشتند؛ خانه را با چینه‌های گلی درست می‌کردند و آنها که کمی وضعیت بهتری داشتند خانه را با خشت درست می‌کردند. خانه‌ها معمولا با گچ سفید نمی‌شد؛ چون هزینۀ زیادی داشت و در طول سال با دود اجاق، سیاه می‌شد. صدای پای بهار که شنیده می‌شد؛ زن‌های همسایه از قناتی که در مسیر شِشده به دولت‌آباد وجود داشت و دارای خاک سفیدرنگی بود؛ خاک می‌آوردند؛ با این خاک، محلول رقیق سفیدرنگی درست می‌کردند و به کمک همدیگر با جارو یا پارچه، آن را به دیوارهای خانه که در طول زمستان با دود اجاق، سیاه شده بود؛ می‌مالیدند تا خانه برای استقبال از نوروز، نو نوار شود. هر روز نوبت خانۀ یک نفر بود. (البته این بحث مربوط به خانۀ قدیمی ما بود که قبلا شرحش را نوشته‌ام.)
اما حکایت ساخت خانه‌ها:
یک صبح از خواب بیدار می‌شدی؛ می‌دیدی که استادِ خشت‌مال، کپۀ خاک را آب گرفته و برای خشت‌زدن آماده می‌شود. از آرزوهای من این بود که خشت بزنم و البته چون اجازۀ این کار را نداشتم؛ به نحو دیگری از خشت‌ها لذت می‌بردم. وقتی استاد خشت‌مال تعطیل می‌کرد و چشم بقیه را دور می‌دیدم؛ روی خشت‌ها می‌دویدم. نمی‌دانید چه لذتی داشت! به کتکش می‌ارزید! نه این که فکر کنید فقط من این کار را می‌کردم؛ نه، معمولا این کارِ همۀ بچه‌ها بود. وقتی که بزرگ‌تر شدم برای خودم قالب خشت‌زنی درست کردم؛ خشت می‌زدم و برای مادرم کاله‌مرغی (لانۀ مرغ) درست می‌کردم. این کار را برای همسایه‌ها هم انجام می‌دادم و گاهی خواهر کوچک‌ترم نیز به من کمک می‌کرد. علاوه بر این که بازی و سرگرمی خوبی بود؛ چند دانه تخم مرغ دستمزد می‌گرفتم. ظاهرا شغل بنّایی به من ارث رسیده بود. این هم بگویم که همسایه‌ها اعتقاد عجیبی داشتند که برادرم دستش سبک است و اگر مرغِ کُرُک (مرغ کُرچ، مرغی که آماده خوابیدن روی تخم‌هاست.) را بر روی تخم بخواباند؛ اکثر جوجه‌ها، خَلَنگ (جوجه ماده) خواهند شد. برادرم نیز به این کاسبی مشغول بود و از این طریق درآمدی تخم مرغی داشت. وقتی مرغ را روی تخم‌ها می‌خواباند این ورد را تکرار می‌کرد: به حق پیر پاره دوز، هَمَش خَلَنگ، یکیش خروس.
خانه‌هایی که حیاط کوچک داشتند؛ خاک مورد نیاز برای ساختشان توسط چاروادارها از گودالی که در شمال غرب ششده قرار گرفته بود (گودِ غارغارو) تأمین می‌شد. اما خانه‌هایی که حیاط بزرگ داشتند؛ از همان حیاط، خاک برداشته می‌شد و به مصرف ساخت خانه می‌رسید؛ سپس به تدریج آن گودال با خاکروبه پر می‌شد.
خانۀ نوساز ما زمین بزرگ 1000 متری داشت. خانه‌ها از سنگ ساخته شده بودند. به همین خاطر خاک کمتری مصرف ساخت آن شده بود. فقط برای ساخت دیوار حیاط و کاهگلِ پشت بام‌ها از خاک حیاط برداشت شده بود و گودال نسبتا عریضی در حیاط ایجاد شده بود. این که ما خانۀ سنگی داشتیم نه اینکه جزء مالکان روستا باشیم؛ بلکه چون پدرم بنّا بود باید از پیشرفته‌ترین تکنولوژی ساخت خانه برای خودمان استفاده می‌کرد. تقریبا وضع اقتصادی ما به نسبت بقیه کمی بهتر بود؛ چون استاد بنّا، مزد اندکش را روزانه یا هفتگی دریافت می‌کرد ولی کشاورز مجبور بود منتظر برداشت محصولش باشد.
یک روز عصر که چشم برادرم را دور دیدم؛ دوچرخه‌اش را برداشتم و دور گودال حیاط مشغول بازی شدم...
🌺🌺🌺🌺

🙏«شکرستان» را به دوستانتان معرفی فرمایید.

https://t.me/ShekarestaneParsi

آیدی مدیر @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤11👏9🥰3👍1🤣1
آسمان کشتی ارباب هنر می‌شکند
تکیه آن به که بر این بحر معلّق نکنیم

استاد محمدرضا بیگی استاد نوازندۀ نی، اهل فسا پس از مدت‌ها تحمل بیماری به سرزمین جاودانگان پر کشید.
ایشان شاگرد استاد کسایی بودند.

به وقتِ سرخوشی از آه و ناله عُشّاق
به صوت و نغمهٔ چنگ و چَغانه یاد آرید
چو لطفِ باده کُنَد جلوه در رخِ ساقی
ز عاشقان به سرود و ترانه یاد آرید

روانش در آرامش ابدی باد.
خاطراتی از ایشان را در پست بعدی تقدیم می‌کنم.
https://t.me/ShekarestaneParsi

آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
😢9❤3