#شاهنامه_سیاوش 2️⃣
در قسمت اول، به نسب و نژاد برخی قهرمانان این داستان پرداختم (اینجا)
یک روز هنگام خروسخوان سحر، طوس و گیو و چند سوار و پهلوان، شادمان از درگاه پادشاه خارج شدند و با باز و یوز شکاری برای شکار رو به دشتِ دغو نهادند. شکار بسیار گرفتند و به اندازۀ چهل روز آذوقه اندوختند.
این دشت در نزدیکی سرزمین ترکان که افراسیاب پادشاه آن بود قرار داشت. پیش رفتند تا به بیشهای رسیدند که نزدیک مرز توران بود.
گیو به سوی آن بیشه راند. طوس و چندین پهلوان نیز در پی او بودند. در آن بیشه، زنی زیباروی یافتند:
همیراند در پیش با طوس، گیو
پس اندر پرستندهای چند نیو
بران بیشه رفتند هر دو سوار
بگشتند بر گِرد آن مرغزار
به بیشه یکی خوب رخ یافتند
پر از خنده لب، هردو بشتافتند
به دیدار او در زمانه نبود
برو بر ز خوبی بهانه نبود
گیو به او گفت: ای زیباروی چگونه به این بیشه رسیدی و اینجا چهکار میکنی؟
پاسخ داد: دیشب پدرم مست به خانه آمد؛ ما را زد و خنجر کشید تا سر از تنم جدا کند. من سرزمینم را رها کردم و از دستش گریختم.
گیو از نژادش پرسید و پاسخ شنید که من از خویشان گَرسیوَز (برادر افراسیاب پادشاه توران) هستم؛ و نژادم از طرف پدر به فریدون میرسد.
گیو: چگونه پیاده و بیرهنما تا اینجا آمدهای؟
چنین داد پاسخ که: اسپم بماند
ز سستی مرا بر زمین برنشاند
بیاندازه زرّ و گهر داشتم
به سر بر یکی تاج زر داشتم
بران رویِ بالا ز من بستدند
نیام یکی تیغ بر من زدند
وقتی پدرم هوشیار شود حتما سواری را در پی من خواهد فرستاد و مادرم با شتاب میآید چون نمیخواهد از سرزمین خودم دور شوم.
هر دو پهلوان، طوس و گیو دلباختۀ او شدند و بگو مگو در بین آنها در گرفت. هرکدام میگفت من زودتر به اینجا رسیدم و او را دیدم. این درگیری و جدال تا بدانجا بالا گرفت که گفتند بهتر است این ماهرو را سر ببریم! (طوس هرچند در پهلوانی هماوردی نداشت اما از نظر دانایی، جایگاه والایی نداشت.) بگو مگو بالا گرفت تا اینکه یکی از همراهان گفت:
که این را بر شاه ایران برید
بدان کاو دهد، هر دو فرمان برید
این رأی را پذیرفتند و به نزد شاه آمدند. چون کاووس کنیزک را دید لبخندی زد و گفت: رنج راه بر شما کوتاه شد؛ پهلوانان خورشید شکار میکنند. چنین شکاری شایسته بزرگان است.
بدو گفت خسرو: نژاد تو چیست؟
که چهرت همانند چهر پریست؟
ورا گفت: از مام، خاتونیم
ز سوی پدر آفریدونیم
نیایم سپهدار گَرسیوزست
بران مرز خرگاه او مرکزست
کیکاووس گفت تو با این روی و موی و نژاد نزدیک بود که همه را بر باد دهی. شایسته است که تو را سرور ماهرویانِ حرمسرا کنم.
کنیزک پسندید و گفت: من از میان همۀ پهلوانان تو را برگزیدم.
بت اندر شبستان فرستاد شاه
بفرمود تا برنشیند به گاه
بیاراستندش به دیبای زرد
به یاقوت و پیروزه و لاجورد
روزگار زیادی نگذشت که رنگ رخسارۀ کنیزک دگرگون شد و معلوم شد که باردار است. از او پسری بسیار زیباروی و دلپذیر به دنیا آمد. خبر به پادشاه بردند که ماهرویت پسری زیبا و خجسته آورده است. همۀ مردم نیز در بارۀ این پسر که مانندی نداشت؛ گفتگو میکردند.
جهاندار نامش سیاوَخْش کرد
برو چرخ گردنده را بخش کرد
منجمان و مؤبدان، ستارۀ بخت و اقبال آن پسر را آشفته دیدند و این موضوع باعث غم و اندوه کیکاووس شد چون دانست که این پسر در رنج و آزار قرار خواهد گرفت.
اما
چنین تا برآمد برین روزگار
تهمتن بیامد برِ شهریار
چنین گفت کاین کودک شیرفش
مرا پرورانید باید به کش
چو دارندگانِ ترا مایه نیست
مر او را به گیتی چو من دایه نیست
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
در قسمت اول، به نسب و نژاد برخی قهرمانان این داستان پرداختم (اینجا)
یک روز هنگام خروسخوان سحر، طوس و گیو و چند سوار و پهلوان، شادمان از درگاه پادشاه خارج شدند و با باز و یوز شکاری برای شکار رو به دشتِ دغو نهادند. شکار بسیار گرفتند و به اندازۀ چهل روز آذوقه اندوختند.
این دشت در نزدیکی سرزمین ترکان که افراسیاب پادشاه آن بود قرار داشت. پیش رفتند تا به بیشهای رسیدند که نزدیک مرز توران بود.
گیو به سوی آن بیشه راند. طوس و چندین پهلوان نیز در پی او بودند. در آن بیشه، زنی زیباروی یافتند:
همیراند در پیش با طوس، گیو
پس اندر پرستندهای چند نیو
بران بیشه رفتند هر دو سوار
بگشتند بر گِرد آن مرغزار
به بیشه یکی خوب رخ یافتند
پر از خنده لب، هردو بشتافتند
به دیدار او در زمانه نبود
برو بر ز خوبی بهانه نبود
گیو به او گفت: ای زیباروی چگونه به این بیشه رسیدی و اینجا چهکار میکنی؟
پاسخ داد: دیشب پدرم مست به خانه آمد؛ ما را زد و خنجر کشید تا سر از تنم جدا کند. من سرزمینم را رها کردم و از دستش گریختم.
گیو از نژادش پرسید و پاسخ شنید که من از خویشان گَرسیوَز (برادر افراسیاب پادشاه توران) هستم؛ و نژادم از طرف پدر به فریدون میرسد.
گیو: چگونه پیاده و بیرهنما تا اینجا آمدهای؟
چنین داد پاسخ که: اسپم بماند
ز سستی مرا بر زمین برنشاند
بیاندازه زرّ و گهر داشتم
به سر بر یکی تاج زر داشتم
بران رویِ بالا ز من بستدند
نیام یکی تیغ بر من زدند
وقتی پدرم هوشیار شود حتما سواری را در پی من خواهد فرستاد و مادرم با شتاب میآید چون نمیخواهد از سرزمین خودم دور شوم.
هر دو پهلوان، طوس و گیو دلباختۀ او شدند و بگو مگو در بین آنها در گرفت. هرکدام میگفت من زودتر به اینجا رسیدم و او را دیدم. این درگیری و جدال تا بدانجا بالا گرفت که گفتند بهتر است این ماهرو را سر ببریم! (طوس هرچند در پهلوانی هماوردی نداشت اما از نظر دانایی، جایگاه والایی نداشت.) بگو مگو بالا گرفت تا اینکه یکی از همراهان گفت:
که این را بر شاه ایران برید
بدان کاو دهد، هر دو فرمان برید
این رأی را پذیرفتند و به نزد شاه آمدند. چون کاووس کنیزک را دید لبخندی زد و گفت: رنج راه بر شما کوتاه شد؛ پهلوانان خورشید شکار میکنند. چنین شکاری شایسته بزرگان است.
بدو گفت خسرو: نژاد تو چیست؟
که چهرت همانند چهر پریست؟
ورا گفت: از مام، خاتونیم
ز سوی پدر آفریدونیم
نیایم سپهدار گَرسیوزست
بران مرز خرگاه او مرکزست
کیکاووس گفت تو با این روی و موی و نژاد نزدیک بود که همه را بر باد دهی. شایسته است که تو را سرور ماهرویانِ حرمسرا کنم.
کنیزک پسندید و گفت: من از میان همۀ پهلوانان تو را برگزیدم.
بت اندر شبستان فرستاد شاه
بفرمود تا برنشیند به گاه
بیاراستندش به دیبای زرد
به یاقوت و پیروزه و لاجورد
روزگار زیادی نگذشت که رنگ رخسارۀ کنیزک دگرگون شد و معلوم شد که باردار است. از او پسری بسیار زیباروی و دلپذیر به دنیا آمد. خبر به پادشاه بردند که ماهرویت پسری زیبا و خجسته آورده است. همۀ مردم نیز در بارۀ این پسر که مانندی نداشت؛ گفتگو میکردند.
جهاندار نامش سیاوَخْش کرد
برو چرخ گردنده را بخش کرد
منجمان و مؤبدان، ستارۀ بخت و اقبال آن پسر را آشفته دیدند و این موضوع باعث غم و اندوه کیکاووس شد چون دانست که این پسر در رنج و آزار قرار خواهد گرفت.
اما
چنین تا برآمد برین روزگار
تهمتن بیامد برِ شهریار
چنین گفت کاین کودک شیرفش
مرا پرورانید باید به کش
چو دارندگانِ ترا مایه نیست
مر او را به گیتی چو من دایه نیست
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤10👍1👏1🎉1
یک گفته و دو حکایت
در خبرها خواندم که یک روزنامهنگار سابق که فعلا یک پست دولتی دارد گفته بود: یک موشک به فلان جا خورده و یک خیابان 400 متری را نابود کرده است!
نمیخواهم مدیون این آقا بشوم ولی نباید هم خرده گرفت به دلیلی که طی دو حکایت عرض خواهم کرد.
شنیدهام که افیون اثرات عجیبی بر انسان میگذارد. خودم تاکنون نه مصرف کردهام؛ نه در جلسهاش بودهام اما شنیدهام و دیدهام که اثر عجیبی دارد.
بندۀ خدایی در روستای ما بود به شکل عادی هم خیلی دروغ میگفت چه رسد به استفاده از تریاک و افیون.
برادرش نقل میکرد: یه روز برادرم اومده بود خونۀ ما، یه مقدار کم تریاک داشتم گفتیم با هم بزنیم و حالش را ببریم. برادرم یکی دو دور که کشید شروع کرد؛ حرکت کرد به سمت مشهد. به اصفهان رسیده بود بهش گفتم: کاکا همین اصفهان دور بزن برگرد که اگه به مشهد رسیدی من دیگه چیزی ندارم که تو را برگردونم.
حکایت دوم از یک همکار است. سالهای اول خدمتم در مدرسۀ دخترانه مریم ششده دبیر بودم. غیر از من آقای خردمند و یک آقای دیگر هم دبیر مردانۀ مدرسه بودند. این سومی با کلهای گرم از افیون به مدرسه میآمد. زنگ تفریح از راه سیستان و بلوچستان میرفت به پاکستان و از آنجا به افغانستان. تریاک بار میزد و از راه ترکیه به اسرائیل و اروپا میبرد!
من و آقای خردمند و آقای شعبانزاده خدمتگزار مدرسه به بهانۀ این که خانمها راحت باشند؛ میآمدیم داخل حیاط زیر درخت گل محمدی مینشستیم تا کلهمان منفجر نشود. بیچاره مدیر و خانم معلمها که ناچار بودند تا آخر زنگ تفریح گوش کنند.
گاهی هم به آقای شعبانزاده میگفت: برو این وسایل را بگیر بیار تا با یک آزمایش، این تل آهک وسط مدرسه را به آتشفشان تبدیل کنم!
آقای شعبانزاده میگفت: ای خدا من میترسم این آخرش مثل پدر ژوپتو خودش را تَش (آتش) بزنه یه شری گردنم بیفته.
آری خرده نگیریم چون به قول مولانا:
چه دانمهای بسیار است لیکن من نمیدانم
که خوردم از دهانبندی در آن دریا کفی افیون
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
در خبرها خواندم که یک روزنامهنگار سابق که فعلا یک پست دولتی دارد گفته بود: یک موشک به فلان جا خورده و یک خیابان 400 متری را نابود کرده است!
نمیخواهم مدیون این آقا بشوم ولی نباید هم خرده گرفت به دلیلی که طی دو حکایت عرض خواهم کرد.
شنیدهام که افیون اثرات عجیبی بر انسان میگذارد. خودم تاکنون نه مصرف کردهام؛ نه در جلسهاش بودهام اما شنیدهام و دیدهام که اثر عجیبی دارد.
بندۀ خدایی در روستای ما بود به شکل عادی هم خیلی دروغ میگفت چه رسد به استفاده از تریاک و افیون.
برادرش نقل میکرد: یه روز برادرم اومده بود خونۀ ما، یه مقدار کم تریاک داشتم گفتیم با هم بزنیم و حالش را ببریم. برادرم یکی دو دور که کشید شروع کرد؛ حرکت کرد به سمت مشهد. به اصفهان رسیده بود بهش گفتم: کاکا همین اصفهان دور بزن برگرد که اگه به مشهد رسیدی من دیگه چیزی ندارم که تو را برگردونم.
حکایت دوم از یک همکار است. سالهای اول خدمتم در مدرسۀ دخترانه مریم ششده دبیر بودم. غیر از من آقای خردمند و یک آقای دیگر هم دبیر مردانۀ مدرسه بودند. این سومی با کلهای گرم از افیون به مدرسه میآمد. زنگ تفریح از راه سیستان و بلوچستان میرفت به پاکستان و از آنجا به افغانستان. تریاک بار میزد و از راه ترکیه به اسرائیل و اروپا میبرد!
من و آقای خردمند و آقای شعبانزاده خدمتگزار مدرسه به بهانۀ این که خانمها راحت باشند؛ میآمدیم داخل حیاط زیر درخت گل محمدی مینشستیم تا کلهمان منفجر نشود. بیچاره مدیر و خانم معلمها که ناچار بودند تا آخر زنگ تفریح گوش کنند.
گاهی هم به آقای شعبانزاده میگفت: برو این وسایل را بگیر بیار تا با یک آزمایش، این تل آهک وسط مدرسه را به آتشفشان تبدیل کنم!
آقای شعبانزاده میگفت: ای خدا من میترسم این آخرش مثل پدر ژوپتو خودش را تَش (آتش) بزنه یه شری گردنم بیفته.
آری خرده نگیریم چون به قول مولانا:
چه دانمهای بسیار است لیکن من نمیدانم
که خوردم از دهانبندی در آن دریا کفی افیون
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
1👏7😁5❤3
هر کس به زمان خویشتن بود
من سعدی آخرالزمانم
#سعدی از زمان گذر کرده بود و فراتر از زمان به جامعه نگاه میکرد به همین خاطر است که سخنش هیچگاه کهنه نمیشود و در هر زمان مصداق دارد.
حکایت شمارۀ 17 از گلستان، باب هفتم در تأثیر تربیت را با هم بخوانیم:
سالی از بلخِ بامیانم سفر بود و راه از حرامیان، پر خطر. جوانی به بدرقه همراه من شد، سپربازِ چرخانداز، سلحشورِ بیشزور که به ده مردِ توانا کمانِ او زه کردندی و زورآورانِ رویِ زمین پشت او بر زمین نیاوردندی؛ ولیکن چنان که دانی مُتَنَّعِم بود و سایهپرورده؛ نه جهاندیده و سفر کرده. رعدِ کوس دلاوران به گوشش نرسیده و برق شمشیر سواران ندیده.
نیفتاده بر دست دشمن اسیر
به گِردش نباریده باران تیر
اتفاقاً من و این جوان هر دو در پی هم دوان. هر آن دیوار قدیمش که پیش آمدی به قوّت بازو بیفکندی و هر درخت عظیم که دیدی به زور سرپنجه بر کندی و تفاخرکنان گفتی:
پیل کو تا کتف و بازوی گُردان بیند؟
شیر کو تا کف و سر پنجهٔ مردان بیند؟
ما در این حالت که دو هندو از پسِ سنگی سر بر آوردند و قصد قتال ما کردند. به دست یکی چوبی و در بغل آن دیگر کلوخ کوبی. جوان را گفتم: چه پایی؟
بیار آنچه داری ز مردی و زور
که دشمن به پای خود آمد به گور
تیر و کمان را دیدم از دست جوان افتاده و لرزه بر استخوان.
نه هر که موی شکافد به تیر جوشنخای
به روز حملهٔ جنگاوران بدارد پای
چاره جز آن ندیدیم که رخت و سلاح و جامهها رها کردیم و جان به سلامت بیاوردیم.
به کارهای گران مرد کاردیده فرست
که شیر شرزه در آرد به زیر خَمّ کمند
جوان اگر چه قوییال و پیلتن باشد
به جنگ دشمنش از هول بگسلد پیوند
نبرد پیش مصافآزموده معلوم است
چنان که مسألهٔ شرع پیش دانشمند
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
من سعدی آخرالزمانم
#سعدی از زمان گذر کرده بود و فراتر از زمان به جامعه نگاه میکرد به همین خاطر است که سخنش هیچگاه کهنه نمیشود و در هر زمان مصداق دارد.
حکایت شمارۀ 17 از گلستان، باب هفتم در تأثیر تربیت را با هم بخوانیم:
سالی از بلخِ بامیانم سفر بود و راه از حرامیان، پر خطر. جوانی به بدرقه همراه من شد، سپربازِ چرخانداز، سلحشورِ بیشزور که به ده مردِ توانا کمانِ او زه کردندی و زورآورانِ رویِ زمین پشت او بر زمین نیاوردندی؛ ولیکن چنان که دانی مُتَنَّعِم بود و سایهپرورده؛ نه جهاندیده و سفر کرده. رعدِ کوس دلاوران به گوشش نرسیده و برق شمشیر سواران ندیده.
نیفتاده بر دست دشمن اسیر
به گِردش نباریده باران تیر
اتفاقاً من و این جوان هر دو در پی هم دوان. هر آن دیوار قدیمش که پیش آمدی به قوّت بازو بیفکندی و هر درخت عظیم که دیدی به زور سرپنجه بر کندی و تفاخرکنان گفتی:
پیل کو تا کتف و بازوی گُردان بیند؟
شیر کو تا کف و سر پنجهٔ مردان بیند؟
ما در این حالت که دو هندو از پسِ سنگی سر بر آوردند و قصد قتال ما کردند. به دست یکی چوبی و در بغل آن دیگر کلوخ کوبی. جوان را گفتم: چه پایی؟
بیار آنچه داری ز مردی و زور
که دشمن به پای خود آمد به گور
تیر و کمان را دیدم از دست جوان افتاده و لرزه بر استخوان.
نه هر که موی شکافد به تیر جوشنخای
به روز حملهٔ جنگاوران بدارد پای
چاره جز آن ندیدیم که رخت و سلاح و جامهها رها کردیم و جان به سلامت بیاوردیم.
به کارهای گران مرد کاردیده فرست
که شیر شرزه در آرد به زیر خَمّ کمند
جوان اگر چه قوییال و پیلتن باشد
به جنگ دشمنش از هول بگسلد پیوند
نبرد پیش مصافآزموده معلوم است
چنان که مسألهٔ شرع پیش دانشمند
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
1❤12👍3👏2
دبستان حکیم نظامی ششده حدود سال 1355
ایستاده پشت سر: آقای عباس فاموری
ایستاده از راست آقایان: نجفی، محمدیار جوکار، رستمعلی عباسی، فتحعلی خرمی (معلم کلاس پنجم من)
نشسته از راست آقایان: فرج الله (حسین) رحیمی، محمد اکبرپور (خردمند)، آقای همتی خدمتگزار مدرسه
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
ایستاده پشت سر: آقای عباس فاموری
ایستاده از راست آقایان: نجفی، محمدیار جوکار، رستمعلی عباسی، فتحعلی خرمی (معلم کلاس پنجم من)
نشسته از راست آقایان: فرج الله (حسین) رحیمی، محمد اکبرپور (خردمند)، آقای همتی خدمتگزار مدرسه
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤7
#خاطرات_من 5️⃣4️⃣
برای دسترسی به 44 قسمتِ پیشین، هشتگ #خاطرات_من را لمس کنید. یا (اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا- اینجا - اینجا- اینجا- اینجا - اینجا -اینجا- اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا-اینجا-اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا- اینجا - اینجا) را ضربه بزنید.
کلاس چهارم هم با همه تلخیها و شیرینیهایش به پایان رسید و اعلام شد برای کلاس پنجم باید به مدرسه حکیمنظامی بروید؛ چون مدرسۀ شایق فقط تا کلاس چهارم دارد.
خبر خوبی نبود چون مسیر برایم بسیار طولانی میشد. خانۀ ما در جنوبیترین نقطه ششده بود و بعد از آن خانهای وجود نداشت؛ مدرسۀ حکیمنظامی در شمالیترین قست بود و بعد از آن جز خانۀ مردگان خانه دیگری نبود. عبور از کوچۀ لولوها، و نیز مسیر پرخطر عبور از کوچهای که سگهایش همیشه برایم ترسناک بودند هر چند ترس از جنهای حمام متروکۀ مسیر، بسیار کمرنگتر شده بود. عیب دیگرش هم آن بود که از مدرسهای که با محیطش و معلمین و مدیرش خو گرفته بودیم جدا میشدیم و به مدرسهای میرفتیم که همیشه بزرگترها از خاطرات تلخ تنبیهاتش برایمان گفته بودند. خودم نیز در سال اول ابتدایی در همین مدرسه شاهد بودم که معلم کلاس سوم چگونه بچهها را تنبیه میکرد؛ تنبیهاتی وحشتناک، وحشتناکتر از کف دستی و فلک کردن. هنوز هم برایم عجیب است که دانشآموزان چگونه از آن تنبیهات، جان سالم به در میبردند.
رفتن به مدرسه حکیمنظامی میتوانست تا حدودی بر لذتهای تعطیلات تابستان اثر منفی بگذارد.
در هر حال ما کلاس پنجمی شده بودیم. مدرسۀ حکیمنظامی هر سختی که داشت اما یک خوبی هم داشت و آن این بود که تصور میکردیم بزرگ شدهایم و به مدرسۀ بزرگترها رفتهایم. مدرسهای که هرکسی تاب تحمل آن را ندارد.
یک خوبیِ کلاس پنجمی شدن این بود که در آخر سال امتحان نهایی داشتیم و باید برای کارت ورود به جلسه و پروندهمان عکس بگیریم. چیزی که شیرینی و جذابیتش میتوانست تمام مرارتها را بشوید و با خود ببرد.
مدیر مدرسه مثل همان سالهای قبل، آقای رستمعلی عباسی (همسر خانم معلم کلاس دوم و سوم ما) بود. معلمِ ما آقای فتحعلی خرمی بود. آقای خرمی اهل سروستان بود و در خانه آقای ایوب تقیپور به عنوان مستأجر زندگی میکرد. مردی جدی، ظاهرا خشن، جسور و فعال. در بارۀ تنبیهات ایشان هم بسیار شنیده بودیم که البته در عمل نیز چنین بود. اکنون آقای خرمی ساکن تهران است. شاید جالب باشد در بارۀ مهربانی و وفای ایشان بگویم که چند ماه پیش تلفنی با هم صحبت میکردیم؛ فرمودند چند وقت پیش از تهران به سروستان آمده بودم و سری هم به ششده و بچههای آقای تقیپور زدم. این قدر مهربان و باوفا.
همانگونه که قبلا گفتم؛ مدرسۀ حکیمنظامی یک مدرسۀ دولتی (نه اجارهای) بود که از یک راهرو رو به حیاط و چند کلاس تشکیل شده بود. در ابتدای این راهرو، دفتر مدرسه و دقیقا در روبروی دفتر در سمتِ دیگرِ راهرو، کلاس بزرگی قرینۀ دفتر قرار داشت. این کلاس پنجم بود. سالی که کلاس اول بودم و در این مدرسه درس میخواندم؛ گاهی به پشت پنجرۀ این کلاس میآمدیم و دانشآموزان غول پیکر پنجم که بعضا از روستاهای اطراف میآمدند را تماشا میکردیم. چون چیزی از حرفهای معلم در درس ریاضی نمیفهمیدیم به آن دانشآموزان حق میدادیم که تا ابد مردود شوند و تصور میکردیم در آینده، خودمان نیز چنین شویم.
اما امروز خودمان در آن کلاس و به جای آن دانشآموزان نشسته بودیم. به آینده فکر میکردم اما تقریبا مطمئن بودم که به سرنوشت آن دانشآموزان دچار نخواهم شد.
به تدریج آن ترس از آقای خرمی جای خود را به دوستی داد و از درس و کلاس ایشان راضی بودم. هنوز تکبیتها یا تکمصرعهای ایشان در ذهنم زنده است با همان حالتی که میخواند.
- حیف از طلا که خرج مطلّا کند کسی
- آه پای پسرم خورد به سنگ
هرچند چیز زیادی از این شعرها نمیفهمیدم اما فکر میکردم آقا معلم خودش این اشعار را سروده باشد. بالأخره معلم است و معلمها هم که مثل بقیۀ افراد نیستند؛ پس میتوانند به راحتی شعر بگویند. برایم عجیب بود که آقای خرمی زن ندارد پس پسرش کجا بوده که پایش به سنگ خورده باشد؟ مخصوصا که این بیت را با برون دادن آهی از سینه میخواند. گاهی هم فکر میکردم شاید زن دارد؛ پسر دارد و ما خبر نداریم. بالاخره معلمها که مثل بقیه نیستند؛ فرق دارند. لابد زن و بچهاش را از ترس سگها و جنهای روستای ما در شهر گذاشته است.
مبصر کلاس ما ....
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
برای دسترسی به 44 قسمتِ پیشین، هشتگ #خاطرات_من را لمس کنید. یا (اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا- اینجا - اینجا- اینجا- اینجا - اینجا -اینجا- اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا-اینجا-اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا- اینجا - اینجا) را ضربه بزنید.
کلاس چهارم هم با همه تلخیها و شیرینیهایش به پایان رسید و اعلام شد برای کلاس پنجم باید به مدرسه حکیمنظامی بروید؛ چون مدرسۀ شایق فقط تا کلاس چهارم دارد.
خبر خوبی نبود چون مسیر برایم بسیار طولانی میشد. خانۀ ما در جنوبیترین نقطه ششده بود و بعد از آن خانهای وجود نداشت؛ مدرسۀ حکیمنظامی در شمالیترین قست بود و بعد از آن جز خانۀ مردگان خانه دیگری نبود. عبور از کوچۀ لولوها، و نیز مسیر پرخطر عبور از کوچهای که سگهایش همیشه برایم ترسناک بودند هر چند ترس از جنهای حمام متروکۀ مسیر، بسیار کمرنگتر شده بود. عیب دیگرش هم آن بود که از مدرسهای که با محیطش و معلمین و مدیرش خو گرفته بودیم جدا میشدیم و به مدرسهای میرفتیم که همیشه بزرگترها از خاطرات تلخ تنبیهاتش برایمان گفته بودند. خودم نیز در سال اول ابتدایی در همین مدرسه شاهد بودم که معلم کلاس سوم چگونه بچهها را تنبیه میکرد؛ تنبیهاتی وحشتناک، وحشتناکتر از کف دستی و فلک کردن. هنوز هم برایم عجیب است که دانشآموزان چگونه از آن تنبیهات، جان سالم به در میبردند.
رفتن به مدرسه حکیمنظامی میتوانست تا حدودی بر لذتهای تعطیلات تابستان اثر منفی بگذارد.
در هر حال ما کلاس پنجمی شده بودیم. مدرسۀ حکیمنظامی هر سختی که داشت اما یک خوبی هم داشت و آن این بود که تصور میکردیم بزرگ شدهایم و به مدرسۀ بزرگترها رفتهایم. مدرسهای که هرکسی تاب تحمل آن را ندارد.
یک خوبیِ کلاس پنجمی شدن این بود که در آخر سال امتحان نهایی داشتیم و باید برای کارت ورود به جلسه و پروندهمان عکس بگیریم. چیزی که شیرینی و جذابیتش میتوانست تمام مرارتها را بشوید و با خود ببرد.
مدیر مدرسه مثل همان سالهای قبل، آقای رستمعلی عباسی (همسر خانم معلم کلاس دوم و سوم ما) بود. معلمِ ما آقای فتحعلی خرمی بود. آقای خرمی اهل سروستان بود و در خانه آقای ایوب تقیپور به عنوان مستأجر زندگی میکرد. مردی جدی، ظاهرا خشن، جسور و فعال. در بارۀ تنبیهات ایشان هم بسیار شنیده بودیم که البته در عمل نیز چنین بود. اکنون آقای خرمی ساکن تهران است. شاید جالب باشد در بارۀ مهربانی و وفای ایشان بگویم که چند ماه پیش تلفنی با هم صحبت میکردیم؛ فرمودند چند وقت پیش از تهران به سروستان آمده بودم و سری هم به ششده و بچههای آقای تقیپور زدم. این قدر مهربان و باوفا.
همانگونه که قبلا گفتم؛ مدرسۀ حکیمنظامی یک مدرسۀ دولتی (نه اجارهای) بود که از یک راهرو رو به حیاط و چند کلاس تشکیل شده بود. در ابتدای این راهرو، دفتر مدرسه و دقیقا در روبروی دفتر در سمتِ دیگرِ راهرو، کلاس بزرگی قرینۀ دفتر قرار داشت. این کلاس پنجم بود. سالی که کلاس اول بودم و در این مدرسه درس میخواندم؛ گاهی به پشت پنجرۀ این کلاس میآمدیم و دانشآموزان غول پیکر پنجم که بعضا از روستاهای اطراف میآمدند را تماشا میکردیم. چون چیزی از حرفهای معلم در درس ریاضی نمیفهمیدیم به آن دانشآموزان حق میدادیم که تا ابد مردود شوند و تصور میکردیم در آینده، خودمان نیز چنین شویم.
اما امروز خودمان در آن کلاس و به جای آن دانشآموزان نشسته بودیم. به آینده فکر میکردم اما تقریبا مطمئن بودم که به سرنوشت آن دانشآموزان دچار نخواهم شد.
به تدریج آن ترس از آقای خرمی جای خود را به دوستی داد و از درس و کلاس ایشان راضی بودم. هنوز تکبیتها یا تکمصرعهای ایشان در ذهنم زنده است با همان حالتی که میخواند.
- حیف از طلا که خرج مطلّا کند کسی
- آه پای پسرم خورد به سنگ
هرچند چیز زیادی از این شعرها نمیفهمیدم اما فکر میکردم آقا معلم خودش این اشعار را سروده باشد. بالأخره معلم است و معلمها هم که مثل بقیۀ افراد نیستند؛ پس میتوانند به راحتی شعر بگویند. برایم عجیب بود که آقای خرمی زن ندارد پس پسرش کجا بوده که پایش به سنگ خورده باشد؟ مخصوصا که این بیت را با برون دادن آهی از سینه میخواند. گاهی هم فکر میکردم شاید زن دارد؛ پسر دارد و ما خبر نداریم. بالاخره معلمها که مثل بقیه نیستند؛ فرق دارند. لابد زن و بچهاش را از ترس سگها و جنهای روستای ما در شهر گذاشته است.
مبصر کلاس ما ....
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
1👏8❤3🥰1
جبر جغرافیایی
محسن نامجو
جبر جغرافیایی
ترانهای از محسن نامجو که احتمالا به وضعیت ما و مردم آسیا خیلی جور در میاد؛ مخصوصا خاورمیانه که بر اساس افسانۀ آدم و حوا، تبعیدگاهی برای آنان بوده است.
یک روز از خواب پا میشی میبینی رفتی به باد
هیچ کس دور و برت نیست همه رو بردی زیاد
چند تا موی دیگهت سفید شد ای مرد بی اساس
جشن تولد تو باز مجلس عذاس
بریدی از اساس
قوز پشتت بیشتر شد، شونههات افتادهتر
پیرامونت رو ببین با دقت، میسوزن خشک و تر
این که زادۀ آسیایی رو میگن جبر جغرافیایی
این که لِنگ در هوایی، صبحونهت شده سیگار و چایی
این که زادۀ آسیایی رو میگن جبر جغرافیایی
ای عرش کبریایی چیه پس تو سر
کی با ما راه میایی؟ جون مادرت!
این که دستات رو روی سر میذارن
این که باهات هیچ کاری ندارن
این که تو بازیشون راهت نمیدن
این که سربه سرت میذارن
این که زادۀ آسیایی رو میگن جبر جغرافیایی
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
ترانهای از محسن نامجو که احتمالا به وضعیت ما و مردم آسیا خیلی جور در میاد؛ مخصوصا خاورمیانه که بر اساس افسانۀ آدم و حوا، تبعیدگاهی برای آنان بوده است.
یک روز از خواب پا میشی میبینی رفتی به باد
هیچ کس دور و برت نیست همه رو بردی زیاد
چند تا موی دیگهت سفید شد ای مرد بی اساس
جشن تولد تو باز مجلس عذاس
بریدی از اساس
قوز پشتت بیشتر شد، شونههات افتادهتر
پیرامونت رو ببین با دقت، میسوزن خشک و تر
این که زادۀ آسیایی رو میگن جبر جغرافیایی
این که لِنگ در هوایی، صبحونهت شده سیگار و چایی
این که زادۀ آسیایی رو میگن جبر جغرافیایی
ای عرش کبریایی چیه پس تو سر
کی با ما راه میایی؟ جون مادرت!
این که دستات رو روی سر میذارن
این که باهات هیچ کاری ندارن
این که تو بازیشون راهت نمیدن
این که سربه سرت میذارن
این که زادۀ آسیایی رو میگن جبر جغرافیایی
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
2❤8👍6👏1
Faryad
Ostad Shajarian
پس از 88 روز قطعی اینترنت، تصنیفگونهای از استاد آواز را تقدیم میکنم و امیدوارم در روزهای آینده، بیشتر با هم باشیم.
آلبوم فریاد 1
تار: استاد حسین علیزاده
کمانچه: استاد کیهان کلهر
ضرب: همایون شجریان
شعر: زنده یاد اخوان ثالث:
خانهام آتش گرفتهست، آتشی جانسوز
هر طرف میسوزد این آتش
پردهها و فرشها را، تارشان با پود
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
آلبوم فریاد 1
تار: استاد حسین علیزاده
کمانچه: استاد کیهان کلهر
ضرب: همایون شجریان
شعر: زنده یاد اخوان ثالث:
خانهام آتش گرفتهست، آتشی جانسوز
هر طرف میسوزد این آتش
پردهها و فرشها را، تارشان با پود
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤14👍4
نکوداشت سعدی و دکتر دادبه
دکتر عباس هدایتی اصل
نکوداشت سعدی و یادمان دکتر اصغر دادبه
شیراز، اول اردیبهشت ۱۴۰۵ سالن همایش گلستان در آرامگاه سعدی
سخنران: دکتر عباس هدایتی اصل
پیشکلام: دکتر مجید اسکندری (تا دقیقۀ 4)
صبح اول اردیبهشت، استاد هدایتی پیام دادند که به شیراز تشریف آوردهاند و ساعت 12 در سالن آرامگاه سعدی سخنرانی دارند. خودم را به آرامگاه خداوندگار عشق و سخن رساندم. جای همگی شما خالی بود.
این فایل صوتی از آن جلسه است.
در کانال جدید استاد دکتر هدایتی در تلگرام عضو شوید و از مطالب ایشان استفاده نمایید.
https://t.me/Darokhanehsaadi
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
شیراز، اول اردیبهشت ۱۴۰۵ سالن همایش گلستان در آرامگاه سعدی
سخنران: دکتر عباس هدایتی اصل
پیشکلام: دکتر مجید اسکندری (تا دقیقۀ 4)
صبح اول اردیبهشت، استاد هدایتی پیام دادند که به شیراز تشریف آوردهاند و ساعت 12 در سالن آرامگاه سعدی سخنرانی دارند. خودم را به آرامگاه خداوندگار عشق و سخن رساندم. جای همگی شما خالی بود.
این فایل صوتی از آن جلسه است.
در کانال جدید استاد دکتر هدایتی در تلگرام عضو شوید و از مطالب ایشان استفاده نمایید.
https://t.me/Darokhanehsaadi
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤6
#شاهنامه_سیاوش 3️⃣
در دو قسمت گذشته (اینجا و اینجا) خواندیم که طوس و گیو، زنی ماهروی را در مرز توران یافتند و او را برای داوری به نزد شاه کیکاووس آوردند. آن زن پذیرفت که همسر پادشاه شود. پس از مدتی آن زن، فرزندی به دنیا آورد و پادشاه نامش را سیاوش گذاشت. منجمان و مؤبدان، ستارۀ بخت و اقبال آن پسر را آشفته دیدند و این موضوع باعث غم و اندوه کیکاووس شد. رستم به حضور پادشاه رسید و گفت:
این پسر را به من بسپارید تا او را پرورش دهم؛ چون کسی به جز من شایستۀ پرورش این کودک نیست. کیکاووس در این مورد اندیشه کرد و آن را پسندید و سیاوش را به رستم سپرد.
رستم او را با خودش به زابل برد و در باغی خرم جای داد و هنرهای مختلف را به او یاد داد:
سواری و تیر و کمان و کمند
عنان و رکیب و چِه و چون و چند
نشستنگهِ مجلس و میگسار
همان باز و شاهین و کار شکار
ز داد و ز بیداد و تخت و کلاه
سخن گفتنِ رزم و راندنْ سپاه
سیاوش پس از چندی چنان آموخته شد که از بزرگان کسی مانند او نبود؛ کارش به جایی رسید که شیر را به بند می آورد . پس روزی به رستم گفت: برای آموزش من بسیار رنج بردی و دلسوزی کردی و هنرهای رزمی و شاهانه را به من آموختی. من دیگر باید به نزد پدرم بروم.
رستم پذیرفت و هر آن چه از سیم و زر و لباس و اسب و خدمتکار و تخت و کلاه لازم بود جمع آوری کرد و به همراه سیاوش فرستاد. خودش هم سیاوش را به سوی درگاه پادشاه همراهی نمود تا پادشاه را از غم و رنج، دور بدارد.
برای استقبال از سیاوش همه جا را آذین بندی کردند؛ مردم در مسیر حرکت سیاوش و بر روی بامها به شادی پرداختند. همه جا آکنده از بوی مشک و عنبر بود.
چو آمد به کاووسشاه آگهی
که آمد سیاووش با فرهی
بفرمود تا با سپه، گیو و طوس
برفتند با نایِ رویین و کوس
همۀ نامداران برای دیدن سیاوش گرد هم آمدند و راه باز کردند. در قدم سیاوش زر و گوهر افشاندند. سیاوش وارد شد و کیکاووس را با تاج شاهی بر تخت عاج دید. بر پدر درود گفت و در برابرش به خاک افتاد. پدر با شگفتی، فرزندش را نظاره کرد؛ او را در کنار گرفت. بر او نام یزدان خواند و بر جهان آفرین، آفرین فرستاد. صورت بر زمین گذاشت و گفت:
همی گفت کای کردگار سپهر
خداوند هوش و خداوند مهر
همه نیکویها به گیتی ز تست
نیایش ز فرزند، گیرم نخست
چند و چون پرورش سیاوش را از رستم پرسید. سپس مهمانی بزرگی برپا نمودند که تاکنون کسی برای بزرگان چنین مهمانی و جشنی برپا نکرده بود. یک هفته بدین منوال گذشت و کیکاووس از تیغ و اسب و تخت و کلاه و یاقوت و دینار و دیبا به فرزندش سیاوش پیشکش نمود. فقط تاج را به او نداد؛ چون هنوز سیاوش کودک بود و زمان تاجداریش نبود. هفت سال گذشت
چنین هفت سالش همی آزمود
به هر کار جز پاک زاده نبود
به هشتم بفرمود تا تاج زر
ز گوهر درافشان کلاه و کمر
نبشتند منشور بر پرنیان
به رسم بزرگان و فر کیان
زمین کهستان ورا داد شاه
که بود او سزای بزرگی و گاه
تا این که روزی سودابه همسر پادشاه و نامادری سیاوش که از تبار تازیان (دختر شاه هاماوران یمن) بود؛ چشمش به سیاوش افتاد.
برآمد برین نیز یک روزگار
چنان بُد که سودابهٔ پرنگار
ز ناگاه روی سیاوش بدید
پراندیشه گشت و دلش بردمید
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
در دو قسمت گذشته (اینجا و اینجا) خواندیم که طوس و گیو، زنی ماهروی را در مرز توران یافتند و او را برای داوری به نزد شاه کیکاووس آوردند. آن زن پذیرفت که همسر پادشاه شود. پس از مدتی آن زن، فرزندی به دنیا آورد و پادشاه نامش را سیاوش گذاشت. منجمان و مؤبدان، ستارۀ بخت و اقبال آن پسر را آشفته دیدند و این موضوع باعث غم و اندوه کیکاووس شد. رستم به حضور پادشاه رسید و گفت:
این پسر را به من بسپارید تا او را پرورش دهم؛ چون کسی به جز من شایستۀ پرورش این کودک نیست. کیکاووس در این مورد اندیشه کرد و آن را پسندید و سیاوش را به رستم سپرد.
رستم او را با خودش به زابل برد و در باغی خرم جای داد و هنرهای مختلف را به او یاد داد:
سواری و تیر و کمان و کمند
عنان و رکیب و چِه و چون و چند
نشستنگهِ مجلس و میگسار
همان باز و شاهین و کار شکار
ز داد و ز بیداد و تخت و کلاه
سخن گفتنِ رزم و راندنْ سپاه
سیاوش پس از چندی چنان آموخته شد که از بزرگان کسی مانند او نبود؛ کارش به جایی رسید که شیر را به بند می آورد . پس روزی به رستم گفت: برای آموزش من بسیار رنج بردی و دلسوزی کردی و هنرهای رزمی و شاهانه را به من آموختی. من دیگر باید به نزد پدرم بروم.
رستم پذیرفت و هر آن چه از سیم و زر و لباس و اسب و خدمتکار و تخت و کلاه لازم بود جمع آوری کرد و به همراه سیاوش فرستاد. خودش هم سیاوش را به سوی درگاه پادشاه همراهی نمود تا پادشاه را از غم و رنج، دور بدارد.
برای استقبال از سیاوش همه جا را آذین بندی کردند؛ مردم در مسیر حرکت سیاوش و بر روی بامها به شادی پرداختند. همه جا آکنده از بوی مشک و عنبر بود.
چو آمد به کاووسشاه آگهی
که آمد سیاووش با فرهی
بفرمود تا با سپه، گیو و طوس
برفتند با نایِ رویین و کوس
همۀ نامداران برای دیدن سیاوش گرد هم آمدند و راه باز کردند. در قدم سیاوش زر و گوهر افشاندند. سیاوش وارد شد و کیکاووس را با تاج شاهی بر تخت عاج دید. بر پدر درود گفت و در برابرش به خاک افتاد. پدر با شگفتی، فرزندش را نظاره کرد؛ او را در کنار گرفت. بر او نام یزدان خواند و بر جهان آفرین، آفرین فرستاد. صورت بر زمین گذاشت و گفت:
همی گفت کای کردگار سپهر
خداوند هوش و خداوند مهر
همه نیکویها به گیتی ز تست
نیایش ز فرزند، گیرم نخست
چند و چون پرورش سیاوش را از رستم پرسید. سپس مهمانی بزرگی برپا نمودند که تاکنون کسی برای بزرگان چنین مهمانی و جشنی برپا نکرده بود. یک هفته بدین منوال گذشت و کیکاووس از تیغ و اسب و تخت و کلاه و یاقوت و دینار و دیبا به فرزندش سیاوش پیشکش نمود. فقط تاج را به او نداد؛ چون هنوز سیاوش کودک بود و زمان تاجداریش نبود. هفت سال گذشت
چنین هفت سالش همی آزمود
به هر کار جز پاک زاده نبود
به هشتم بفرمود تا تاج زر
ز گوهر درافشان کلاه و کمر
نبشتند منشور بر پرنیان
به رسم بزرگان و فر کیان
زمین کهستان ورا داد شاه
که بود او سزای بزرگی و گاه
تا این که روزی سودابه همسر پادشاه و نامادری سیاوش که از تبار تازیان (دختر شاه هاماوران یمن) بود؛ چشمش به سیاوش افتاد.
برآمد برین نیز یک روزگار
چنان بُد که سودابهٔ پرنگار
ز ناگاه روی سیاوش بدید
پراندیشه گشت و دلش بردمید
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
👏4❤2
#خاطرات_من 6️⃣4️⃣
برای دسترسی به 45 قسمتِ پیشین، هشتگ #خاطرات_من را لمس کنید. یا (اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا- اینجا - اینجا- اینجا- اینجا - اینجا -اینجا- اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا-اینجا-اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا- اینجا - اینجا - اینجا) را ضربه بزنید.
مبصر کلاس پنجم غلامحسین کریمی بود. با بیبیِاش (مادربزگش) معامله داشتیم. هر از گاهی چند قطعه هیزم میبردیم و پیرزن به ما بچه گربه میداد. در واقع به قول امروزیها مبادلۀ تهاتری یا پایاپای بود. غلامحسین پسری قدبلند، علاقمند به کفتر و بسیار شوخ مشرب بود. هر چند درسش زیاد تعریفی نداشت و دانشآموز متوسطی بود ولی به خاطر قد و قیافهاش او را مبصر کلاس کرده بودند. در آن سالها به جهت کنتترل بیشترِ کلاس، معمولا مبصر کلاس بر اساس آیتمهای قد و زورِ بازو انتخاب میشد؛ به علاوه که اکثر روزها با صف از مدرسه به طرف خانه میرفتیم و مبصر باید در بیرون از مدرسه هم توان کنترل صف را داشته باشد. تا این زمان فقط در پایه سوم و چهارم، مبصر کلاس بودم.
- بچهها بیایین پول بذاریم روی هم، شیرینی بخریم و معلمهای مدرسه را به کلاسمون دعوت کنیم.
این پیشنهادِ غلامحسین بود. برای توجیهِ به صرفه بودن این کار توضیح داد: «هم مدتی از وقت کلاس گرفته میشه و هم معلمها شیرینی میخورن و کمی مهربونتر میشن.» (این طرحی بود که از همان زمانِ دانشآموزی در ذهنم ماندگار شد و در دوران معلمی به شکل دیگری مرتبا در کلاس درس انجام میدادم.)
پیشنهاد قابل تأمل و خوبی بود. سهم هر نفر دو ریال بود. تقریبا روی هم 50 ریال (5 تومن) میشد. مبلغ هم مبلغِ بسیار قابل توجهی بود.
صرفهجویی در مصرف پولِ توجیبی آغاز شد و هر نفر سهم خود را پرداخت کرد. در روز موعود، غلامحسین با شیرینی و شکلات و نان قندی و .... به مدرسه آمد. پس از زنگ تفریح، شیرینیها با دقت و زیبایی روی میز معلم چیده شدند و غلامحسین به آموزگاران و مدیر مدرسه اطلاع داد که برای پذیرایی و شرکت در جشن کلاس پنجمیها به کلاس ما بیایند.
دقایق لذتبخشی بود ولی کوتاه و گذرا؛ فرصتی برای ایجاد دوستی و ارتباط صمیمیتر بین معلمان و دانشآموزان. برایمان جالب بود که معلمها با هم حرف میزنند؛ شوخی میکنند؛ میخندند و با اسم کوچک همدیگر را خطاب میکنند! اصلا باورش سخت بود که معلمها این کاره باشند.
مدتی که گذشت غلامحسین مجددا پیشنهاد داد که برنامه جشن و پذیرایی را تکرار کنیم منتها این بار بیشتر هزینه کنیم. نفری 5 ریال. چون هنوز لذت جشن قبلی را احساس میکردیم با این پیشنهاد موافقت کردیم.
5 ریال پول خیلی زیادی بود و این مقدار پول در جیبِ کمتر دانشآموزی یافت میشد اما با صرفهجویی و پسانداز میشد آن را تأمین کرد.
پولها به تدریج جمع شد و منتظر روز موعود بودیم. چندبار از غلامحسین پرسیدیم پس برنامه چی شد؟ کی برگزار میشه؟ غلامحسین، وعده به امروز و فردا میداد تا اینکه یک روز اعلام کرد: خدائیش اون پول را دادم یه کفتر خریدم. آی معلق میزنه. آی معلق میزنه.
ناراحت شده بودیم نه کاری از دستمان برمیآمد نه زورمان به او میرسید؛ ولی کمکم به خاطرهای ماندگار تبدیل شد.
امیدوارم روزی فرصت شود خاطره دوران جوانی و بلایی که غلامحسین بر سر پهلوان معرکهگیر در آورد را بنویسم. خیلی شیطون بود.
یک روز آقا معلم (آقای خرمی) از من و یکی از دانشآموزان دعوت کرد بعد از ظهر به خانهاش برویم.....
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
برای دسترسی به 45 قسمتِ پیشین، هشتگ #خاطرات_من را لمس کنید. یا (اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا- اینجا - اینجا- اینجا- اینجا - اینجا -اینجا- اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا-اینجا-اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا - اینجا- اینجا - اینجا - اینجا) را ضربه بزنید.
مبصر کلاس پنجم غلامحسین کریمی بود. با بیبیِاش (مادربزگش) معامله داشتیم. هر از گاهی چند قطعه هیزم میبردیم و پیرزن به ما بچه گربه میداد. در واقع به قول امروزیها مبادلۀ تهاتری یا پایاپای بود. غلامحسین پسری قدبلند، علاقمند به کفتر و بسیار شوخ مشرب بود. هر چند درسش زیاد تعریفی نداشت و دانشآموز متوسطی بود ولی به خاطر قد و قیافهاش او را مبصر کلاس کرده بودند. در آن سالها به جهت کنتترل بیشترِ کلاس، معمولا مبصر کلاس بر اساس آیتمهای قد و زورِ بازو انتخاب میشد؛ به علاوه که اکثر روزها با صف از مدرسه به طرف خانه میرفتیم و مبصر باید در بیرون از مدرسه هم توان کنترل صف را داشته باشد. تا این زمان فقط در پایه سوم و چهارم، مبصر کلاس بودم.
- بچهها بیایین پول بذاریم روی هم، شیرینی بخریم و معلمهای مدرسه را به کلاسمون دعوت کنیم.
این پیشنهادِ غلامحسین بود. برای توجیهِ به صرفه بودن این کار توضیح داد: «هم مدتی از وقت کلاس گرفته میشه و هم معلمها شیرینی میخورن و کمی مهربونتر میشن.» (این طرحی بود که از همان زمانِ دانشآموزی در ذهنم ماندگار شد و در دوران معلمی به شکل دیگری مرتبا در کلاس درس انجام میدادم.)
پیشنهاد قابل تأمل و خوبی بود. سهم هر نفر دو ریال بود. تقریبا روی هم 50 ریال (5 تومن) میشد. مبلغ هم مبلغِ بسیار قابل توجهی بود.
صرفهجویی در مصرف پولِ توجیبی آغاز شد و هر نفر سهم خود را پرداخت کرد. در روز موعود، غلامحسین با شیرینی و شکلات و نان قندی و .... به مدرسه آمد. پس از زنگ تفریح، شیرینیها با دقت و زیبایی روی میز معلم چیده شدند و غلامحسین به آموزگاران و مدیر مدرسه اطلاع داد که برای پذیرایی و شرکت در جشن کلاس پنجمیها به کلاس ما بیایند.
دقایق لذتبخشی بود ولی کوتاه و گذرا؛ فرصتی برای ایجاد دوستی و ارتباط صمیمیتر بین معلمان و دانشآموزان. برایمان جالب بود که معلمها با هم حرف میزنند؛ شوخی میکنند؛ میخندند و با اسم کوچک همدیگر را خطاب میکنند! اصلا باورش سخت بود که معلمها این کاره باشند.
مدتی که گذشت غلامحسین مجددا پیشنهاد داد که برنامه جشن و پذیرایی را تکرار کنیم منتها این بار بیشتر هزینه کنیم. نفری 5 ریال. چون هنوز لذت جشن قبلی را احساس میکردیم با این پیشنهاد موافقت کردیم.
5 ریال پول خیلی زیادی بود و این مقدار پول در جیبِ کمتر دانشآموزی یافت میشد اما با صرفهجویی و پسانداز میشد آن را تأمین کرد.
پولها به تدریج جمع شد و منتظر روز موعود بودیم. چندبار از غلامحسین پرسیدیم پس برنامه چی شد؟ کی برگزار میشه؟ غلامحسین، وعده به امروز و فردا میداد تا اینکه یک روز اعلام کرد: خدائیش اون پول را دادم یه کفتر خریدم. آی معلق میزنه. آی معلق میزنه.
ناراحت شده بودیم نه کاری از دستمان برمیآمد نه زورمان به او میرسید؛ ولی کمکم به خاطرهای ماندگار تبدیل شد.
امیدوارم روزی فرصت شود خاطره دوران جوانی و بلایی که غلامحسین بر سر پهلوان معرکهگیر در آورد را بنویسم. خیلی شیطون بود.
یک روز آقا معلم (آقای خرمی) از من و یکی از دانشآموزان دعوت کرد بعد از ظهر به خانهاش برویم.....
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
🤣7😁4👏1
نگاهی به حکایتی آموزنده از بوستان سعدی و بررسی یک بیت از این حکایت:
پلیدی کند گربه بر جای پاک
چو زشتش نماید بپوشد به خاک
تو آزادی از ناپسندیدهها
نترسی که بر وی فتد دیدهها؟
براندیش از آن بندهٔ پرگناه
که از خواجه مخفی شود چند گاه
اگر برنگردد به صدق و نیاز
به زنجیر و بندش بیارند باز
به کینآوری با کسی برستیز
که از وی گزیرت بود یا گریز
کنون کرد باید عمل را حساب
نه وقتی که منشور گردد کتاب
کسی گرچه بد کرد هم بد نکرد
که پیش از قیامت غم خود بخورد
گر آیینه از آه گردد سیاه
شود روشن آیینهٔ دل به آه
بترس از گناهان خویش این نَفَس
که روز قیامت نترسی ز کس
بیت پنجم:
به کینآوری با کسی برستیز
که از وی گزیرت بود یا گریز
کین آوری: دشمنی ورزیدن، جنگیدن
گزیر: چاره، چاره کردن
دو کلمۀ «گزیر» و «گریز» با هم جناس دارند و البته در کلمۀ «گریز» یک ایهام نیز وجود دارد.
1- «گریز» به معنای مصدری است: (گریختن و فرار کردن). یعنی با کسی دشمنی و جنگ کن که یا بتوانی چارۀ کارش کنی و توان رویارویی با او را داشته باشی یا بتوانی در صورت لزوم از دستش بگریزی.
2- «گریز» فعل امر است (فرار کن). یعنی با کسی دشمنی و جنگ کن که یا بتوانی چارۀ کارش کنی یا (اگر نمیتوانی بجنگی) از او فرار کن.
در هر حال، سعدیِ حکیم و دانا اندرزی بسیار زیبا به ما میدهد که در هر کار ابتدا به همۀ جوانب کار نگاه کن؛ بررسی کن و راههای خلاصی از مشکل را از ابتدا در نظر بگیر و سپس در صورت توانایی اقدام کن.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
پلیدی کند گربه بر جای پاک
چو زشتش نماید بپوشد به خاک
تو آزادی از ناپسندیدهها
نترسی که بر وی فتد دیدهها؟
براندیش از آن بندهٔ پرگناه
که از خواجه مخفی شود چند گاه
اگر برنگردد به صدق و نیاز
به زنجیر و بندش بیارند باز
به کینآوری با کسی برستیز
که از وی گزیرت بود یا گریز
کنون کرد باید عمل را حساب
نه وقتی که منشور گردد کتاب
کسی گرچه بد کرد هم بد نکرد
که پیش از قیامت غم خود بخورد
گر آیینه از آه گردد سیاه
شود روشن آیینهٔ دل به آه
بترس از گناهان خویش این نَفَس
که روز قیامت نترسی ز کس
بیت پنجم:
به کینآوری با کسی برستیز
که از وی گزیرت بود یا گریز
کین آوری: دشمنی ورزیدن، جنگیدن
گزیر: چاره، چاره کردن
دو کلمۀ «گزیر» و «گریز» با هم جناس دارند و البته در کلمۀ «گریز» یک ایهام نیز وجود دارد.
1- «گریز» به معنای مصدری است: (گریختن و فرار کردن). یعنی با کسی دشمنی و جنگ کن که یا بتوانی چارۀ کارش کنی و توان رویارویی با او را داشته باشی یا بتوانی در صورت لزوم از دستش بگریزی.
2- «گریز» فعل امر است (فرار کن). یعنی با کسی دشمنی و جنگ کن که یا بتوانی چارۀ کارش کنی یا (اگر نمیتوانی بجنگی) از او فرار کن.
در هر حال، سعدیِ حکیم و دانا اندرزی بسیار زیبا به ما میدهد که در هر کار ابتدا به همۀ جوانب کار نگاه کن؛ بررسی کن و راههای خلاصی از مشکل را از ابتدا در نظر بگیر و سپس در صورت توانایی اقدام کن.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤7👏5
غزلی شیرین از خداوند سخن، #سعدی شیراز و نگاهی به یک مصرع و سپس آواز سهگاه از یک بیت این غزل از خداوندگار آواز
بیا که نوبت صلح است و دوستی و عنایت
به شرط آن که نگوییم از آن چه رفت حکایت
بر این یکی شده بودم که گرد عشق نگردم
قضای عشق درآمد بدوخت چشم درایت
ملامتِ منِ مسکین کسی کند که نداند
که عشق تا به چه حد است و حسن تا به چه غایت
ز حرص من چه گشاید؟ تو ره به خویشتنم ده
که چشم سعی ضعیف است بیچراغ هدایت
مرا به دست تو خوشتر هلاک جان گرامی
هزار باره که رفتن به دیگری به حمایت
جنایتی که بکردم اگر درست بباشد
فراق روی تو چندین بس است حد جنایت
به هیچ روی نشاید خلاف رأی تو کردن
کجا برم گله از دست پادشاه ولایت؟
به هیچ صورتی اندر نباشد این همه معنی
به هیچ سورتی اندر نباشد این همه آیت
کمال حُسن وجودت به وصف راست نیاید
مگر هم آینه گوید چنان که هست حکایت
مرا سخن به نهایت رسید و فکر به پایان
هنوز وصف جمالت نمیرسد به نهایت
فراقنامهٔ سعدی به هیچ گوش نیامد
که دردی از سخنانش در او نکرد سرایت
مصرع اول از بیت پنجم: «مرا به دست تو خوشتر هلاک جان گرامی» را به دو شکل میتوان خواند:
مرا به دست تو خوشتر، هلاکِ جانِ گرامی
مرا به دست تو خوشتر هلاک، جانِ گرامی
در خوانش اول معنا چنین است: هلاکِ جانِ ارزشمند من به دست تو خوشتر است
در خوانش دوم، جان گرامی منادا است و معنا چنین است: ای جان گرامی! هلاک من به دست تو خوشتر است. یعنی سعدی دوست را جان خود میداند؛ جانی که گرامی است.
شکل دوم بهتر است؛ چون در شکل اول، سعدی جان خود را با ارزش میداند در حالی که هیچ کجا سعدی خود را در برابر معشوق و دوست، ارزشمند نمیداند. در واقع شکل دوم با روح سخنان سعدی نزدیکتر است.
یک دقیقه آواز بر این غزل را از لینک زیر دریافت دارید:
https://t.me/ShekarestaneParsi/803
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
بیا که نوبت صلح است و دوستی و عنایت
به شرط آن که نگوییم از آن چه رفت حکایت
بر این یکی شده بودم که گرد عشق نگردم
قضای عشق درآمد بدوخت چشم درایت
ملامتِ منِ مسکین کسی کند که نداند
که عشق تا به چه حد است و حسن تا به چه غایت
ز حرص من چه گشاید؟ تو ره به خویشتنم ده
که چشم سعی ضعیف است بیچراغ هدایت
مرا به دست تو خوشتر هلاک جان گرامی
هزار باره که رفتن به دیگری به حمایت
جنایتی که بکردم اگر درست بباشد
فراق روی تو چندین بس است حد جنایت
به هیچ روی نشاید خلاف رأی تو کردن
کجا برم گله از دست پادشاه ولایت؟
به هیچ صورتی اندر نباشد این همه معنی
به هیچ سورتی اندر نباشد این همه آیت
کمال حُسن وجودت به وصف راست نیاید
مگر هم آینه گوید چنان که هست حکایت
مرا سخن به نهایت رسید و فکر به پایان
هنوز وصف جمالت نمیرسد به نهایت
فراقنامهٔ سعدی به هیچ گوش نیامد
که دردی از سخنانش در او نکرد سرایت
مصرع اول از بیت پنجم: «مرا به دست تو خوشتر هلاک جان گرامی» را به دو شکل میتوان خواند:
مرا به دست تو خوشتر، هلاکِ جانِ گرامی
مرا به دست تو خوشتر هلاک، جانِ گرامی
در خوانش اول معنا چنین است: هلاکِ جانِ ارزشمند من به دست تو خوشتر است
در خوانش دوم، جان گرامی منادا است و معنا چنین است: ای جان گرامی! هلاک من به دست تو خوشتر است. یعنی سعدی دوست را جان خود میداند؛ جانی که گرامی است.
شکل دوم بهتر است؛ چون در شکل اول، سعدی جان خود را با ارزش میداند در حالی که هیچ کجا سعدی خود را در برابر معشوق و دوست، ارزشمند نمیداند. در واقع شکل دوم با روح سخنان سعدی نزدیکتر است.
یک دقیقه آواز بر این غزل را از لینک زیر دریافت دارید:
https://t.me/ShekarestaneParsi/803
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤8
🐝حجت الله عباسی
آواز سهگاه از یک بیت این غزل از خداوندگار آواز
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آواز از استاد #شجریان به همراهی سه تار استاد محمد موسوی
اجرای خصوصی «فراق نامه» در منزل شاطر رمضان – غزل سعدی
بر این یکی شده بودم که گرد عشق نگردم
قضای عشق درآمد بدوخت چشم درایت
اجرای کامل این آواز را می توانید از لینک زیر از «کانال خصوصی» دریافت نمایید.
https://t.me/Khosousi/12886
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
اجرای خصوصی «فراق نامه» در منزل شاطر رمضان – غزل سعدی
بر این یکی شده بودم که گرد عشق نگردم
قضای عشق درآمد بدوخت چشم درایت
اجرای کامل این آواز را می توانید از لینک زیر از «کانال خصوصی» دریافت نمایید.
https://t.me/Khosousi/12886
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤14
#حافظ ، زبانی آشنا
کتابی میخواندم به نام «Blood and Oil نفت و خون»، خاطرات منوچهر فرمانفرمائیان. کتابی بسیار جذاب است که نویسندۀ آن از شاهزادگان قاجار (فرزند عبدالحسین فرمانفرما) و از صاحبمنصبان دوران پهلوی است. آخرین سمتش اولین و آخرین سفیر پهلوی تا سال 1356 در ونزوئلا بوده است.
این قسمت (ص 527) را به شما تقدیم میکنم که در هنگام بازگشت از مأموریتی در آمریکا اتفاق افتاده است:
از آنجا که در سانفرانسیسکو بودم تصمیم گرفتم از راه آسیای جنوب شرقی به ایران برگردم در نتیجه از طریق زاهدان وارد ایران شدم، شهر بسیار کوچکی در حاشیه کویر و در طول مرز پاکستان. چند دوربین و مقداری کالاهای آمریکایی در چمدانهایم داشتم و یک دفعه متوجه شدم که نگهبان مرزی که مرد خشنی بود میخواهد برایم دردسر درست کند. مرا واداشت که چمدانهایم را باز کنم و با دستهای سنگینش شروع به زیر و رو کردن وسایل من کرد. ناگهان چشمش به یک مجلد کوچک دیوان حافظ افتاد که من همیشه در سفر همراهم داشتم.
پرسید: «کتاب حافظ دارید؟»
گیج و گنگ سر تکان دادم؛ به حافظ معتاد شده بودم و شبها بدون مطالعه یکی دو غزل از آن نمیتوانستم بخوابم. اما تنها من نبودم که چنین احساسی داشتم. نگهبان کتاب را با احترام در دست گرفت و آن را باز کرد و یک صفحه را در سکوت برای خودش خواند.
به من که نگاه کرد چشمهایش برق میزد. در حالی که با دستهای خشن و ترک خوردهاش کتاب را به من می داد؛ با احترام گفت: «آقا حالا میتوانید چمدانهایتان را ببندید.»
برای یک لحظه ایستادیم و به هم نگاه کردیم؛ ما که هیچ قرابتی با هم نداشتیم؛ احساس میکردیم در عشق به شعر و ادب با هم برادریم.
او با اشتیاق به من کمک کرد تا چمدانهایم را ببندم و برخلاف معمول سعی کرد تا حد امکان همه جور تسهیلات برای من فراهم کند. حتی نشانی مرا گرفت و چند ماه بعد یک بسته زعفران برایم فرستاد.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
کتابی میخواندم به نام «Blood and Oil نفت و خون»، خاطرات منوچهر فرمانفرمائیان. کتابی بسیار جذاب است که نویسندۀ آن از شاهزادگان قاجار (فرزند عبدالحسین فرمانفرما) و از صاحبمنصبان دوران پهلوی است. آخرین سمتش اولین و آخرین سفیر پهلوی تا سال 1356 در ونزوئلا بوده است.
این قسمت (ص 527) را به شما تقدیم میکنم که در هنگام بازگشت از مأموریتی در آمریکا اتفاق افتاده است:
از آنجا که در سانفرانسیسکو بودم تصمیم گرفتم از راه آسیای جنوب شرقی به ایران برگردم در نتیجه از طریق زاهدان وارد ایران شدم، شهر بسیار کوچکی در حاشیه کویر و در طول مرز پاکستان. چند دوربین و مقداری کالاهای آمریکایی در چمدانهایم داشتم و یک دفعه متوجه شدم که نگهبان مرزی که مرد خشنی بود میخواهد برایم دردسر درست کند. مرا واداشت که چمدانهایم را باز کنم و با دستهای سنگینش شروع به زیر و رو کردن وسایل من کرد. ناگهان چشمش به یک مجلد کوچک دیوان حافظ افتاد که من همیشه در سفر همراهم داشتم.
پرسید: «کتاب حافظ دارید؟»
گیج و گنگ سر تکان دادم؛ به حافظ معتاد شده بودم و شبها بدون مطالعه یکی دو غزل از آن نمیتوانستم بخوابم. اما تنها من نبودم که چنین احساسی داشتم. نگهبان کتاب را با احترام در دست گرفت و آن را باز کرد و یک صفحه را در سکوت برای خودش خواند.
به من که نگاه کرد چشمهایش برق میزد. در حالی که با دستهای خشن و ترک خوردهاش کتاب را به من می داد؛ با احترام گفت: «آقا حالا میتوانید چمدانهایتان را ببندید.»
برای یک لحظه ایستادیم و به هم نگاه کردیم؛ ما که هیچ قرابتی با هم نداشتیم؛ احساس میکردیم در عشق به شعر و ادب با هم برادریم.
او با اشتیاق به من کمک کرد تا چمدانهایم را ببندم و برخلاف معمول سعی کرد تا حد امکان همه جور تسهیلات برای من فراهم کند. حتی نشانی مرا گرفت و چند ماه بعد یک بسته زعفران برایم فرستاد.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤20
غزلی از خداوند سخن، #سعدی و یک آواز بیداد از خداوندگار آواز
پیش رویت دگران صورتِ بر دیوارند
نه چنین صورت و معنی که تو داری؛ دارند
تا گل روی تو دیدم همه گلها خارند
تا تو را یار گرفتم همه خلق اغیارند
آن که گویند به عمری شب قدری باشد
مگر آنست که با دوست به پایان آرند
دامن دولت جاوید و گریبان امید
حیف باشد که بگیرند و دگر بگذارند
نه من از دست نگارین تو مجروحم و بس
که به شمشیر غمت کشته چو من بسیارند
عجب از چشم تو دارم که شبانش تا روز
خواب میگیرد و شهری ز غمت بیدارند
بوالعجب واقعهای باشد و مشکل دردی
که نه پوشیده توان داشت نه گفتن یارند
یعلم الله که خیالی ز تنم بیش نماند
بلکه آن نیز خیالیست که میپندارند
سعدی اندازه ندارد که چه شیرین سخنی
باغ طبعت همه مرغان شکرگفتارند
تا به بستان ضمیرت گل معنی بشکفت
بلبلان از تو فرومانده چو بوتیمارند
توضیحی در بارۀ دو بیت آخر:
سعدی! هیچ حد و اندازهای بر شیرینی سخنت نیست و باغ طبع تو تماما مرغان شیرینگفتار هستند. فقط شهد و شیرینی است که در طبیعت تو وجود دارد. از هنگامی که در باغ وجودت گلهای معنا شکفته شد؛ همۀ بلبلان شیرینگفتار، مانند بوتیمار غم میخورند؛ چون از شیرینی سخن تو واماندهاند و حسرتِ شیرینیِ سخنت را میخورند.
بوتیمار (غم خورک) از جمله مرغان افسانهای ادبیات پارسی است که به تنگچشمی و بخیلی آوازه است. مشهور است که بوتیمار همیشه در تشنگی به سر میبرد اما آن هنگام که به رودخانه و دریا میرسد، بسیار غم میخورد که مبادا آب دریا تمام شود و او از تشنگی بمیرد، از این جهت آب نمیخورد. بوتیمار به معنای صاحب غمخواری است.
آواز استاد #شجریان را بر این غزل در لینک زیر بشنوید:
https://t.me/ShekarestaneParsi/806
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
پیش رویت دگران صورتِ بر دیوارند
نه چنین صورت و معنی که تو داری؛ دارند
تا گل روی تو دیدم همه گلها خارند
تا تو را یار گرفتم همه خلق اغیارند
آن که گویند به عمری شب قدری باشد
مگر آنست که با دوست به پایان آرند
دامن دولت جاوید و گریبان امید
حیف باشد که بگیرند و دگر بگذارند
نه من از دست نگارین تو مجروحم و بس
که به شمشیر غمت کشته چو من بسیارند
عجب از چشم تو دارم که شبانش تا روز
خواب میگیرد و شهری ز غمت بیدارند
بوالعجب واقعهای باشد و مشکل دردی
که نه پوشیده توان داشت نه گفتن یارند
یعلم الله که خیالی ز تنم بیش نماند
بلکه آن نیز خیالیست که میپندارند
سعدی اندازه ندارد که چه شیرین سخنی
باغ طبعت همه مرغان شکرگفتارند
تا به بستان ضمیرت گل معنی بشکفت
بلبلان از تو فرومانده چو بوتیمارند
توضیحی در بارۀ دو بیت آخر:
سعدی! هیچ حد و اندازهای بر شیرینی سخنت نیست و باغ طبع تو تماما مرغان شیرینگفتار هستند. فقط شهد و شیرینی است که در طبیعت تو وجود دارد. از هنگامی که در باغ وجودت گلهای معنا شکفته شد؛ همۀ بلبلان شیرینگفتار، مانند بوتیمار غم میخورند؛ چون از شیرینی سخن تو واماندهاند و حسرتِ شیرینیِ سخنت را میخورند.
بوتیمار (غم خورک) از جمله مرغان افسانهای ادبیات پارسی است که به تنگچشمی و بخیلی آوازه است. مشهور است که بوتیمار همیشه در تشنگی به سر میبرد اما آن هنگام که به رودخانه و دریا میرسد، بسیار غم میخورد که مبادا آب دریا تمام شود و او از تشنگی بمیرد، از این جهت آب نمیخورد. بوتیمار به معنای صاحب غمخواری است.
آواز استاد #شجریان را بر این غزل در لینک زیر بشنوید:
https://t.me/ShekarestaneParsi/806
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤7
🐝حجت الله عباسی
آواز استاد #شجریان را بر این غزل در لینک زیر بشنوید:
Saz-o Avaz
Shajarian
آواز بیداد
استاد شجریان
غزل سعدی:
پیش رویت دگران صورت بر دیوارند
نه چنین صورت و معنی که تو داری دارند
ویولن: استاد همایون خرم
سنتور: استاد مجید نجاحی
آلبوم: نای شکسته
آواز با تحریر بیداد آغاز می شود. «بیداد» از آوازهای دستگاه «همایون» است. دستگاه همایون را دستگاه احساس شاهانه و اشرافی میدانند.
غزل را از این لینک مشاهده بفرمایید:
https://t.me/ShekarestaneParsi/805
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
استاد شجریان
غزل سعدی:
پیش رویت دگران صورت بر دیوارند
نه چنین صورت و معنی که تو داری دارند
ویولن: استاد همایون خرم
سنتور: استاد مجید نجاحی
آلبوم: نای شکسته
آواز با تحریر بیداد آغاز می شود. «بیداد» از آوازهای دستگاه «همایون» است. دستگاه همایون را دستگاه احساس شاهانه و اشرافی میدانند.
غزل را از این لینک مشاهده بفرمایید:
https://t.me/ShekarestaneParsi/805
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
3❤6👏3
#شاهنامه_سیاوش 4️⃣
در بخشهای پیشین (اینجا و اینجا و اینجا) خواندیم که هنگام تولد سیاوش، منجمان و مؤبدان، ستارۀ بخت و اقبال آن پسر را آشفته دیدند و این موضوع باعث غم و اندوه کیکاووس شد. رستم به حضور پادشاه رسید و سرپرستی سیاوش را پذیرفت. سیاوش را به زابلستان برد و آن چه از پهلوانی و آئین کشورداری و شکار لازم بود به او آموخت. پس از چند سال به درخواست سیاوش او را به نزد پدر بازگرداند. جشنهای باشکوهی ترتیب داده شد. سودابه همسر پادشاه و نامادری سیاوش که از تبار تازیان (دختر شاه هاماوران یمن) بود؛ سیاوشِ زیباروی را دید.
قسمت چهارم:
سودابه دلباختۀ سیاوش جوان شد. کسی را نزد سیاوش فرستاد و سفارش کرد که پنهانی به سیاوش بگو به شبستان و حرامسرای شاه بیا تا از دیدن زیبارویان در شگفت شوی. فرستاده، پیام را به سیاوش رساند. سیاوش که جوانی پاکدامن بود؛ برآشفت.
بدو گفت مرد شبستان نِیَم
مجویم که بابند و دستان نِیَم
سودابه روز دیگر شب هنگام، خرامان و با ناز به نزد کیکاووس رفت و با مکر گفت: ای شهریار بزرگ که مانند تو را خورشید و ماه ندیده است؛ کسی در روی زمین فرزندی چون تو ندارد. دل خواهران سیاوش از دوری او خون است و چشمشان گریان است. او را به شبستان بفرست تا با خواهرانش دیدار کند و خواهران احترامش کنند و هدایایی تقدیم نمایند. شاه پذیرفت و گفت: این سخنی شایسته است و مهر تو به سیاوش برتر از مهر صد مادر است.
سپس کیکاووس سیاوش را خواند و گفت: پیوند خویشی را نمیتوان پنهان کرد. در شبستان من دخترانی هستند که خواهران تو میباشند و سودابه نیز برایت مادری مهربان است. خداوند تو را چنان پاک آفریده است که هرکس تو را ببیند؛ مهرت در دلش میافتد؛ خصوصا که از نظر خون هم وابستگی داشته باشی. پس به شبستان برو تا خواهرانت تو را ببینند و بر تو آفرین کنند.
سیاوش چو بشنید گفتار شاه
همی کرد خیره بدو در نگاه
زمانی همی با دل اندیشه کرد
بکوشید تا دل بشوید ز گرد
گمان کرد که پدر میخواهد او را آزمایش کند تا بداند در دلش چه میگذرد. بالاخره هرچه باشد او شاه است و بسیاردان و هوشیار. از طرفی شاید گمان بدی به من داشته باشد. سیاوش با خود اندیشید که اگر به شبستان پدر بروم؛ سودابه برایم دامی پهن کرده است و نیرنگی در سر دارد و سخن در زبان ها خواهد افتاد.
سیاوش چنین داد پاسخ که شاه
مرا داد فرمان و تخت و کلاه
مرا موبدان ساز با بخردان
بزرگان و کارآزموده ردان
دگر نیزه و گرز و تیر و کمان
که چون پیچم اندر صف بدگمان
دگرگاه شاهان و آیین بار
دگر بزم و رزم و می و میگسار
چه آموزم اندر شبستان شاه؟
به دانش زنان کی نمایند راه؟
اما اگر فرمان شاه این است؛ من اطاعت میکنم.
کیکاووس گفت: ای فرزند! همیشه گوش به فرمان دانایی و خرد باش. اندیشۀ بد به دل را مده؛ شاد باش و بیخ غم و اندوه را برکن. برو که خواهرانت در شبستان، چشم انتظارت هستند. برو و آنها را شاد کن.
سیاوش چنین گفت کز بامداد
بیایم کنم هر چه او کرد یاد
کلید شبستان در دست پاکمردی به نام هیربَد بود؛ شاه او را فراخواند و گفت: فردا نزد سیاوش برو و او را به شبستان ببر. حواست را جمع کن که چه میگوید. به سودابه نیز سفارش کرد که تو و خدمتکاران و خواهران سیاوش، حسابی از او استقبال و پذیرایی کنید.
چو خورشید بر زد سر از کوهسار
سیاوش برآمد بر شهریار
برو آفرین کرد و بردش نماز
سخن گفت با او سپهد به راز
چو پردخته شد هیربد را بخواند
سخنهای شایسته چندی براند
سیاووش را گفت با او برو
بیارای دل را به دیدار نو
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
در بخشهای پیشین (اینجا و اینجا و اینجا) خواندیم که هنگام تولد سیاوش، منجمان و مؤبدان، ستارۀ بخت و اقبال آن پسر را آشفته دیدند و این موضوع باعث غم و اندوه کیکاووس شد. رستم به حضور پادشاه رسید و سرپرستی سیاوش را پذیرفت. سیاوش را به زابلستان برد و آن چه از پهلوانی و آئین کشورداری و شکار لازم بود به او آموخت. پس از چند سال به درخواست سیاوش او را به نزد پدر بازگرداند. جشنهای باشکوهی ترتیب داده شد. سودابه همسر پادشاه و نامادری سیاوش که از تبار تازیان (دختر شاه هاماوران یمن) بود؛ سیاوشِ زیباروی را دید.
قسمت چهارم:
سودابه دلباختۀ سیاوش جوان شد. کسی را نزد سیاوش فرستاد و سفارش کرد که پنهانی به سیاوش بگو به شبستان و حرامسرای شاه بیا تا از دیدن زیبارویان در شگفت شوی. فرستاده، پیام را به سیاوش رساند. سیاوش که جوانی پاکدامن بود؛ برآشفت.
بدو گفت مرد شبستان نِیَم
مجویم که بابند و دستان نِیَم
سودابه روز دیگر شب هنگام، خرامان و با ناز به نزد کیکاووس رفت و با مکر گفت: ای شهریار بزرگ که مانند تو را خورشید و ماه ندیده است؛ کسی در روی زمین فرزندی چون تو ندارد. دل خواهران سیاوش از دوری او خون است و چشمشان گریان است. او را به شبستان بفرست تا با خواهرانش دیدار کند و خواهران احترامش کنند و هدایایی تقدیم نمایند. شاه پذیرفت و گفت: این سخنی شایسته است و مهر تو به سیاوش برتر از مهر صد مادر است.
سپس کیکاووس سیاوش را خواند و گفت: پیوند خویشی را نمیتوان پنهان کرد. در شبستان من دخترانی هستند که خواهران تو میباشند و سودابه نیز برایت مادری مهربان است. خداوند تو را چنان پاک آفریده است که هرکس تو را ببیند؛ مهرت در دلش میافتد؛ خصوصا که از نظر خون هم وابستگی داشته باشی. پس به شبستان برو تا خواهرانت تو را ببینند و بر تو آفرین کنند.
سیاوش چو بشنید گفتار شاه
همی کرد خیره بدو در نگاه
زمانی همی با دل اندیشه کرد
بکوشید تا دل بشوید ز گرد
گمان کرد که پدر میخواهد او را آزمایش کند تا بداند در دلش چه میگذرد. بالاخره هرچه باشد او شاه است و بسیاردان و هوشیار. از طرفی شاید گمان بدی به من داشته باشد. سیاوش با خود اندیشید که اگر به شبستان پدر بروم؛ سودابه برایم دامی پهن کرده است و نیرنگی در سر دارد و سخن در زبان ها خواهد افتاد.
سیاوش چنین داد پاسخ که شاه
مرا داد فرمان و تخت و کلاه
مرا موبدان ساز با بخردان
بزرگان و کارآزموده ردان
دگر نیزه و گرز و تیر و کمان
که چون پیچم اندر صف بدگمان
دگرگاه شاهان و آیین بار
دگر بزم و رزم و می و میگسار
چه آموزم اندر شبستان شاه؟
به دانش زنان کی نمایند راه؟
اما اگر فرمان شاه این است؛ من اطاعت میکنم.
کیکاووس گفت: ای فرزند! همیشه گوش به فرمان دانایی و خرد باش. اندیشۀ بد به دل را مده؛ شاد باش و بیخ غم و اندوه را برکن. برو که خواهرانت در شبستان، چشم انتظارت هستند. برو و آنها را شاد کن.
سیاوش چنین گفت کز بامداد
بیایم کنم هر چه او کرد یاد
کلید شبستان در دست پاکمردی به نام هیربَد بود؛ شاه او را فراخواند و گفت: فردا نزد سیاوش برو و او را به شبستان ببر. حواست را جمع کن که چه میگوید. به سودابه نیز سفارش کرد که تو و خدمتکاران و خواهران سیاوش، حسابی از او استقبال و پذیرایی کنید.
چو خورشید بر زد سر از کوهسار
سیاوش برآمد بر شهریار
برو آفرین کرد و بردش نماز
سخن گفت با او سپهد به راز
چو پردخته شد هیربد را بخواند
سخنهای شایسته چندی براند
سیاووش را گفت با او برو
بیارای دل را به دیدار نو
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤12
سالها پیش جناب آقای جنگجو که مرد حکیمی است و امیدوارم همیشه به سلامت باشند؛ معاون مدرسۀ ما بود. گاهی که بیرون میرفتیم برایمان قصه و متل میگفت و من سعی میکردم آنها را به خاطر بسپارم.
یکی از بهترین داستانها، «قصۀ کاکا احمد و کاکا حیدر» بود.
سالها بعد که در امارات مأمور بودم؛ شبها داستانهای مختلف از جمله این داستان را در جمعهای خانوادگی برای دوستان نقل میکردم. آمار اینکه چندبار برای هرکدام از دوستان این داستان را نقل کردم از دستم خارج است! یادم میآید در یکی از سفرها که به مسقط پایتخت عمان رفته بودیم؛ به اصرار جناب آقای رجایی جهرمی، داستان را مجددا روایت کردم و ایشان فیلمبرداری میکرد.
یک شب در خانۀ یکی از همکاران جشن بود. خانوادهها هم بودند. یکی از دوستان گفت: آقای عباسی شنیدم یک داستان داری که خیلی جذابه؛ اگه میشه امشب برامون اون قصه را بگو. (فکر کنم آقای خاکسار بلداجی راپورت داده بود!)
با توجه به اینکه بچهها هم در جلسه بودند و برخی از آنها دانشآموزم بودند؛ قول گرفتم که قصه را نقل کنم «به شرط آن که ز مجلس سخن به در نرود.»
فردا صبح که وارد کلاس شدم دیدم روی تابلو نوشته شده: «آقای عباسی خواهش میکنیم قصه احمد و حیدر را برای ما هم بگویید!»
داستان این قدر معروف شده بود که بنده و جناب آقای کمالی (از دوستان فلاورجان اصفهان) در بین دوستان به کاکا احمد و کاکاحیدر معروف بودیم. هنوز هم با آقای کمالی با همین نام همدیگر را صدا میزنیم.
تصمیم گرفتم طی چند نوبت این داستان که در یکی از روستاهای فسا و سپس در جهرم اتفاق میافتد را برای دوستان شکرستان بنویسم.
امیدوارم از داستان خوشتان بیاید. اولین قسمت را طی یکی دو روز آینده ارسال خواهم نمود.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
یکی از بهترین داستانها، «قصۀ کاکا احمد و کاکا حیدر» بود.
سالها بعد که در امارات مأمور بودم؛ شبها داستانهای مختلف از جمله این داستان را در جمعهای خانوادگی برای دوستان نقل میکردم. آمار اینکه چندبار برای هرکدام از دوستان این داستان را نقل کردم از دستم خارج است! یادم میآید در یکی از سفرها که به مسقط پایتخت عمان رفته بودیم؛ به اصرار جناب آقای رجایی جهرمی، داستان را مجددا روایت کردم و ایشان فیلمبرداری میکرد.
یک شب در خانۀ یکی از همکاران جشن بود. خانوادهها هم بودند. یکی از دوستان گفت: آقای عباسی شنیدم یک داستان داری که خیلی جذابه؛ اگه میشه امشب برامون اون قصه را بگو. (فکر کنم آقای خاکسار بلداجی راپورت داده بود!)
با توجه به اینکه بچهها هم در جلسه بودند و برخی از آنها دانشآموزم بودند؛ قول گرفتم که قصه را نقل کنم «به شرط آن که ز مجلس سخن به در نرود.»
فردا صبح که وارد کلاس شدم دیدم روی تابلو نوشته شده: «آقای عباسی خواهش میکنیم قصه احمد و حیدر را برای ما هم بگویید!»
داستان این قدر معروف شده بود که بنده و جناب آقای کمالی (از دوستان فلاورجان اصفهان) در بین دوستان به کاکا احمد و کاکاحیدر معروف بودیم. هنوز هم با آقای کمالی با همین نام همدیگر را صدا میزنیم.
تصمیم گرفتم طی چند نوبت این داستان که در یکی از روستاهای فسا و سپس در جهرم اتفاق میافتد را برای دوستان شکرستان بنویسم.
امیدوارم از داستان خوشتان بیاید. اولین قسمت را طی یکی دو روز آینده ارسال خواهم نمود.
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
👍8❤6👏4🥰1
شِکّرستان پارسی
سالها پیش جناب آقای جنگجو که مرد حکیمی است و امیدوارم همیشه به سلامت باشند؛ معاون مدرسۀ ما بود. گاهی که بیرون میرفتیم برایمان قصه و متل میگفت و من سعی میکردم آنها را به خاطر بسپارم.
داستان کاکا احمد و کاکا حیدر 1️⃣
برای این که مکان قهرمانان داستان مشخص باشد؛ آنها را به یکی از روستاهای فسا میآورم. در روستایی در اطراف زاهدان فسا (نام فعلی زاهدشهر) دو دوست زندگی میکردند به نامهای احمد و حیدر. این دو چنان با هم رفیق و صمیمی بودند که از ریز جزئیات زندگی یکدیگر با خبر بودند و هرکدام هر تصمیمی میگرفت؛ دیگری میتوانست ما فی الضمیر (ذهن) او را بخواند. صمیمیت این قدر زیاد بود که به همدیگر «کاکا» (برادر) میگفتند. کاکا احمد و کاکا حیدر. تقریبا از دار دنیا هیچ نداشتند.
در موقعی که کار کشت و زراعت بود با هم در مزارع برای مردم، کارگری میکردند و گاهی هم اگر از دستشان برمیآمد؛ به قول بندۀ خدایی «مال مؤمن مسلمونی را میدزدیدند» و به قول سعدی: «به تفاریق میخوردند.» گاهی حتی از همدیگر دزدی میکردند ولی این کار باعث نمیشد که از هم دلگیر شوند؛ چون مالشان هم شریکی محسوب میشد.
آن سال چنان آسمان بر زمین بخیل شده بود که:
نه در کوه سبزی نه در باغ شَخ
ملخْ بوستان خورده، مَردُمْ ملخ
خشکسالی بود و کار در مزارع کساد. خانوادهها در سختی و تنگدستی بودند.
یک روز عصر هوا خنک، کاکا احمد به طرف خانۀ کاکا حیدر راه افتاد تا با هم فکری برای گذران زندگی بکنند. در زد؛
همسر حیدر گفت: «کاکا احمد بفرما تو!»
احمد وارد شد و جلوی در خانه ایستاد.
- کاکا حیدر هَسِش؟
- نه رفته بیرون تا شُوم (شب) میا.
- هرگاه کاکام اومد بگو کاکا احمد گفت: بیا در بشیم بریم یه طرفی یه چارک جو فَعْلگی کنیم.
و خداحافظی کرد و رفت.
شب که حیدر به خانه برگشت. همسرش گفت: کاکا احمد اومد گفت بیا بریم دنبال کار.
حیدر فورا با نگرانی پرسید: کاکا احمد دقیقا کجا وایسید؟ به کدوم طرف نیا (نگاه) کرد؟
- جلو در وایسید؛ دَسِّش به دَرو تکیه داد؛ از شرم فقط به سقف نیا میکرد!
حیدر دقیقا آنجا که همسرش گفته بود ایستاد و به سقف نگاه کرد؛ کُولوک شیره به سقف آویزان بود. (کولوک = خمرۀ کوچک برای نگهداری روغن و شیره و امثال آن)
با وحشت گفت: ای وای! ما از مال دنیا فقط همی کُولوک شیرۀ انگورو دَریم (داریم)؛ کاکا احمد اِمشو میا کولوکو میبره.
- حالا چکار کنیم؟
حیدر کمی فکر کرد و گفت: خاک کف اتاق، کنار میزنیم؛ کولوکو میذاریم داخلش؛ فرشو پهن میکنیم رو خاک و خودمون روش میخوابیم.
عملیات مخفی سازی کولوک انجام شد و با خیال راحت خوابیدند.
نصف شب احمد یواشکی وارد شد. به سقف نگاه کرد؛ کولوک سر جایش نبود. سریع این طرف و آن طرف را نگاه کرد؛ با خودش گفت:
- ای نون بریدۀ کاکا حیدر! ترسیدی بیام کولوکو ببرم! برداشتی؟ ها حتما گذاشتی زیر فرش، روش خوابیدی! چه خُرخُری هم میکنی!
آهسته آمد؛ کنارشان خوابید؛ غلت کوچکی زد و یواش گفت: هوا گرم شده کمی برو او طرفتر.
زن کمی غلتید؛ حیدر هم که کمی خوابش سنگین بود به طرف دیگر غلتید. احمد فرش را کنار زد و خاکها را به هم ریخت؛ کولوک را برداشت و یواشکی از خانه خارج شد.
همسر حیدر بیدار شد؛ دید که فرش به گوشهای افتاده است.
- حیدر پاشو! حیدر کولوکو کولوکو! جا تره و کولوکو نیس.
- زود فانوسو روشن کن برم دمبالش؛ اون سَود (سود بر وزن گود = کوزه) خالی هم به من بده. چادرتم بده!
- سود و چادر برای چه؟
- خودُم میدونم. زود باش!
حیدر کوزه و فانوس و چادر در دست، حرکت کرد. خودش را از راه میانبر سریعا به آبانبار روستا رساند.
در تاریکی، شبح احمد، هِن هن کنان، کولوک شیره در دست، پدیدار شد. حیدر چادر را به سر کرد؛ صدایش را به صدای زنانه تغییر داد:
- کاکا هرکه هسی کمکم کن! من حامله هسم؛ نمیتونم از پلههای اَو انبار بالا و پایین کنم. خدا پدرت بیامرزه؛ ای سَودو برام اَو (آب) کن. کُولوکِت هم بذار اینجا من حواسم هس.
احمد که جوانمرد بود؛ کوزه را گرفت و وارد آبانبار شد؛ اما وقتی بالا آمد .... فقط چادر آنجا بود. حیدر از بس عجله داشت چادر را جا گذاشته بود.
- خدا ریشَت (ریشهات) کاکا حیدر. کولوکو بردی؟ نمیذارم بخوری.
چادر را برداشت و به سرعت از راه نزدیکتر به طرف خانۀ حیدر راه افتاد. حیدر در گرگ و میش هوا، در حالی که زیر لب آوازی را زمزمه میکرد از دور نمایان شد. احمد چادر را به سر انداخت و با شتاب جلو دوید:
- وای وای بُزمون بردن!
- کی بزو برد؟ حتما کار کاکا احمده!
حیدر کولوک را به دست همسرش داد و با شتاب به دنبال احمد رفت....
ادامه دارد
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
برای این که مکان قهرمانان داستان مشخص باشد؛ آنها را به یکی از روستاهای فسا میآورم. در روستایی در اطراف زاهدان فسا (نام فعلی زاهدشهر) دو دوست زندگی میکردند به نامهای احمد و حیدر. این دو چنان با هم رفیق و صمیمی بودند که از ریز جزئیات زندگی یکدیگر با خبر بودند و هرکدام هر تصمیمی میگرفت؛ دیگری میتوانست ما فی الضمیر (ذهن) او را بخواند. صمیمیت این قدر زیاد بود که به همدیگر «کاکا» (برادر) میگفتند. کاکا احمد و کاکا حیدر. تقریبا از دار دنیا هیچ نداشتند.
در موقعی که کار کشت و زراعت بود با هم در مزارع برای مردم، کارگری میکردند و گاهی هم اگر از دستشان برمیآمد؛ به قول بندۀ خدایی «مال مؤمن مسلمونی را میدزدیدند» و به قول سعدی: «به تفاریق میخوردند.» گاهی حتی از همدیگر دزدی میکردند ولی این کار باعث نمیشد که از هم دلگیر شوند؛ چون مالشان هم شریکی محسوب میشد.
آن سال چنان آسمان بر زمین بخیل شده بود که:
نه در کوه سبزی نه در باغ شَخ
ملخْ بوستان خورده، مَردُمْ ملخ
خشکسالی بود و کار در مزارع کساد. خانوادهها در سختی و تنگدستی بودند.
یک روز عصر هوا خنک، کاکا احمد به طرف خانۀ کاکا حیدر راه افتاد تا با هم فکری برای گذران زندگی بکنند. در زد؛
همسر حیدر گفت: «کاکا احمد بفرما تو!»
احمد وارد شد و جلوی در خانه ایستاد.
- کاکا حیدر هَسِش؟
- نه رفته بیرون تا شُوم (شب) میا.
- هرگاه کاکام اومد بگو کاکا احمد گفت: بیا در بشیم بریم یه طرفی یه چارک جو فَعْلگی کنیم.
و خداحافظی کرد و رفت.
شب که حیدر به خانه برگشت. همسرش گفت: کاکا احمد اومد گفت بیا بریم دنبال کار.
حیدر فورا با نگرانی پرسید: کاکا احمد دقیقا کجا وایسید؟ به کدوم طرف نیا (نگاه) کرد؟
- جلو در وایسید؛ دَسِّش به دَرو تکیه داد؛ از شرم فقط به سقف نیا میکرد!
حیدر دقیقا آنجا که همسرش گفته بود ایستاد و به سقف نگاه کرد؛ کُولوک شیره به سقف آویزان بود. (کولوک = خمرۀ کوچک برای نگهداری روغن و شیره و امثال آن)
با وحشت گفت: ای وای! ما از مال دنیا فقط همی کُولوک شیرۀ انگورو دَریم (داریم)؛ کاکا احمد اِمشو میا کولوکو میبره.
- حالا چکار کنیم؟
حیدر کمی فکر کرد و گفت: خاک کف اتاق، کنار میزنیم؛ کولوکو میذاریم داخلش؛ فرشو پهن میکنیم رو خاک و خودمون روش میخوابیم.
عملیات مخفی سازی کولوک انجام شد و با خیال راحت خوابیدند.
نصف شب احمد یواشکی وارد شد. به سقف نگاه کرد؛ کولوک سر جایش نبود. سریع این طرف و آن طرف را نگاه کرد؛ با خودش گفت:
- ای نون بریدۀ کاکا حیدر! ترسیدی بیام کولوکو ببرم! برداشتی؟ ها حتما گذاشتی زیر فرش، روش خوابیدی! چه خُرخُری هم میکنی!
آهسته آمد؛ کنارشان خوابید؛ غلت کوچکی زد و یواش گفت: هوا گرم شده کمی برو او طرفتر.
زن کمی غلتید؛ حیدر هم که کمی خوابش سنگین بود به طرف دیگر غلتید. احمد فرش را کنار زد و خاکها را به هم ریخت؛ کولوک را برداشت و یواشکی از خانه خارج شد.
همسر حیدر بیدار شد؛ دید که فرش به گوشهای افتاده است.
- حیدر پاشو! حیدر کولوکو کولوکو! جا تره و کولوکو نیس.
- زود فانوسو روشن کن برم دمبالش؛ اون سَود (سود بر وزن گود = کوزه) خالی هم به من بده. چادرتم بده!
- سود و چادر برای چه؟
- خودُم میدونم. زود باش!
حیدر کوزه و فانوس و چادر در دست، حرکت کرد. خودش را از راه میانبر سریعا به آبانبار روستا رساند.
در تاریکی، شبح احمد، هِن هن کنان، کولوک شیره در دست، پدیدار شد. حیدر چادر را به سر کرد؛ صدایش را به صدای زنانه تغییر داد:
- کاکا هرکه هسی کمکم کن! من حامله هسم؛ نمیتونم از پلههای اَو انبار بالا و پایین کنم. خدا پدرت بیامرزه؛ ای سَودو برام اَو (آب) کن. کُولوکِت هم بذار اینجا من حواسم هس.
احمد که جوانمرد بود؛ کوزه را گرفت و وارد آبانبار شد؛ اما وقتی بالا آمد .... فقط چادر آنجا بود. حیدر از بس عجله داشت چادر را جا گذاشته بود.
- خدا ریشَت (ریشهات) کاکا حیدر. کولوکو بردی؟ نمیذارم بخوری.
چادر را برداشت و به سرعت از راه نزدیکتر به طرف خانۀ حیدر راه افتاد. حیدر در گرگ و میش هوا، در حالی که زیر لب آوازی را زمزمه میکرد از دور نمایان شد. احمد چادر را به سر انداخت و با شتاب جلو دوید:
- وای وای بُزمون بردن!
- کی بزو برد؟ حتما کار کاکا احمده!
حیدر کولوک را به دست همسرش داد و با شتاب به دنبال احمد رفت....
ادامه دارد
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
https://t.me/ShekarestaneParsi
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
🤣6👏4❤3
دو سیف در میان شاعران پارسیگو داریم. سیف باخَرزی که قبلا در این لینک در باره اش نوشتهام (https://t.me/ShekarestaneParsi/640) و یکی سیف فرغانی که با قصیدۀ معروفش شناخته میشود.
وقتی سیف متولد شد؛ مولانا 65 ساله بود و وقتی مولانا وفات نمود؛ سیف 3 ساله بود. اما قصیدۀ معروفش در «اپرای شمس و مولانا» آورده شده است و این به معنی این نیست که واقعا در آن زمان یعنی در هنگام کوچ مولانا از بلخ، سیف وجود داشته است. در آن زمان هنوز سیف به دنیا نیامده بود.
این قصیده را تقدیم میکنم و سپس اجرای آن را در «اپرای شمس و مولانا»
هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
هم رونق زمان شما نیز بگذرد
وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب
بر دولتِ آشیان شما نیز بگذرد
باد خزان نکبت ایام ناگهان
بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد
آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام
بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد
ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز
این تیزی سِنان شما نیز بگذرد
چون داد عادلان به جهاندر بقا نکرد
بیداد ظالمان شما نیز بگذرد
در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت
این عوعو سگان شما نیز بگذرد
آن کس که اسب داشت غبارش فرونشست
گِردِ سُمِ خران شما نیز بگذرد
بادی که در زمانه بسی شمعها بِکُشت
هم بر چراغدان شما نیز بگذرد
زین کاروانسرایْ بسی کاروان گذشت
ناچار کاروان شما نیز بگذرد
ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن
تأثیر اختران شما نیز بگذرد
این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید
نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد
بیش از دو روز بود از آن دگر کسان
بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد
بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم
تا سختی کمان شما نیز بگذرد
در باغ، دولتِ دگران بود مدتی
این گل ز گلستان شما نیز بگذرد
آبیست ایستاده درین خانه مال و جاه
این آب نارَوان شما نیز بگذرد
ای تو رَمه سپرده به چوپان گرگطبع
این گرگی شبان شما نیز بگذرد
پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست
هم بر پیادگان شما نیز بگذرد
ای دوستان خوهم که به نیکی دعای سیف
یک روز بر زبان شما نیز بگذرد
کلیپ مربوطه را در پست بعدی ملاحظه بفرمایید:
https://t.me/ShekarestaneParsi/811
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
وقتی سیف متولد شد؛ مولانا 65 ساله بود و وقتی مولانا وفات نمود؛ سیف 3 ساله بود. اما قصیدۀ معروفش در «اپرای شمس و مولانا» آورده شده است و این به معنی این نیست که واقعا در آن زمان یعنی در هنگام کوچ مولانا از بلخ، سیف وجود داشته است. در آن زمان هنوز سیف به دنیا نیامده بود.
این قصیده را تقدیم میکنم و سپس اجرای آن را در «اپرای شمس و مولانا»
هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
هم رونق زمان شما نیز بگذرد
وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب
بر دولتِ آشیان شما نیز بگذرد
باد خزان نکبت ایام ناگهان
بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد
آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام
بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد
ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز
این تیزی سِنان شما نیز بگذرد
چون داد عادلان به جهاندر بقا نکرد
بیداد ظالمان شما نیز بگذرد
در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت
این عوعو سگان شما نیز بگذرد
آن کس که اسب داشت غبارش فرونشست
گِردِ سُمِ خران شما نیز بگذرد
بادی که در زمانه بسی شمعها بِکُشت
هم بر چراغدان شما نیز بگذرد
زین کاروانسرایْ بسی کاروان گذشت
ناچار کاروان شما نیز بگذرد
ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن
تأثیر اختران شما نیز بگذرد
این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید
نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد
بیش از دو روز بود از آن دگر کسان
بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد
بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم
تا سختی کمان شما نیز بگذرد
در باغ، دولتِ دگران بود مدتی
این گل ز گلستان شما نیز بگذرد
آبیست ایستاده درین خانه مال و جاه
این آب نارَوان شما نیز بگذرد
ای تو رَمه سپرده به چوپان گرگطبع
این گرگی شبان شما نیز بگذرد
پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست
هم بر پیادگان شما نیز بگذرد
ای دوستان خوهم که به نیکی دعای سیف
یک روز بر زبان شما نیز بگذرد
کلیپ مربوطه را در پست بعدی ملاحظه بفرمایید:
https://t.me/ShekarestaneParsi/811
🌺🌺🌺🌺
🙏«شکرستان» را با فوروارد پستها به دوستانتان معرفی فرمایید.
اگر مطلبی را از کانال شکرستان به جایی فوروارد میکنید لینک آن را حذف نفرمایید.
آیدی مدیر کانال @abbasi2153
🐝🌹🐝🌷🐝🌹🐝🌷
❤4👏4