Forwarded from ریز نکته های فرهنگ و ادب
نویافته های شیخ بهایی 3
امروز مصادف بود با روز بزرگداشت مقام شیخ بهایی که این رباعی تازه یاب به مناسبت این روز تقدیم محضر ادب دوستان می گردد
پیوسته ز دست عقل در آزاریم
در دل هوس تازه جنونی داریم
کی تخته کلاه نخوت از سر بنهیم
وین کنده ی جاه ز پا بر داریم
#مهدی طهماسبی
جنگ شعر قرن یازدهم
کتابخانه مجلس شورای اسلامی
به شماره ۶۱۹۳۶
@riznokteha
امروز مصادف بود با روز بزرگداشت مقام شیخ بهایی که این رباعی تازه یاب به مناسبت این روز تقدیم محضر ادب دوستان می گردد
پیوسته ز دست عقل در آزاریم
در دل هوس تازه جنونی داریم
کی تخته کلاه نخوت از سر بنهیم
وین کنده ی جاه ز پا بر داریم
#مهدی طهماسبی
جنگ شعر قرن یازدهم
کتابخانه مجلس شورای اسلامی
به شماره ۶۱۹۳۶
@riznokteha
Forwarded from تاریخ،فرهنگ،هنر و ادبیات ایرانزمین
ای دل چو خلاص را دری نیست پدید
و احوالِ تو را، چارهگری نیست پدید
در هر نفسی منتظرِ دَردی باش
کاحداثِ زمانه را، سری نیست پدید.
نزهةالمجالس؛ چهار هزار رباعی از سیصد شاعر؛ جمال خلیل شروانی؛ تصحیح و مقدّمه و حواشی و توضیحات و توضیحِ زندگانی گویندگان و فهرستها از دکتر محمّدامین ریاحی؛ علمی؛ ۱۳۷۵: ۶۷۹.
https://t.me/tarikhfarhanghonariranzamin
و احوالِ تو را، چارهگری نیست پدید
در هر نفسی منتظرِ دَردی باش
کاحداثِ زمانه را، سری نیست پدید.
نزهةالمجالس؛ چهار هزار رباعی از سیصد شاعر؛ جمال خلیل شروانی؛ تصحیح و مقدّمه و حواشی و توضیحات و توضیحِ زندگانی گویندگان و فهرستها از دکتر محمّدامین ریاحی؛ علمی؛ ۱۳۷۵: ۶۷۹.
https://t.me/tarikhfarhanghonariranzamin
Telegram
تاریخ،فرهنگ،هنر و ادبیات ایرانزمین
یادداشتهایی برای روشنگریِ تاریخ، فرهنگ، هنر و ادبیاتِ ایرانِ بزرگِ تاریخی
سروش (ج.ط نژند)
@S_nazhand
سروش (ج.ط نژند)
@S_nazhand
Forwarded from تاریخ،فرهنگ،هنر و ادبیات ایرانزمین
درخواستِ شاعرِ کرمانی با یک رباعی و پاسخِ آن:
فرمانفرما، سلطان حمیدمیرزا ناصرالدوله... در جمادیالاولی سنهء ۱۲۹۹ وارد گواشیر گشت. حالاتِ این شاهزاده غریب و عجیب است و نگارش آن در حیز اشکال است. دارای کمالات و فضایل بودند. خطِ تحریر را خوب مینوشتند. انشاشان بر سبکِ قدما، تقریبا بسیار شجاع و شرفدوست، در بزم و رزم یگانهء دوران و منتخبِ بزرگانِ ایران بود، لکن زیاد جلف و متهور، گاه، سلامکننده را دشنام دادی و فحشدهنده را خلعت بخشیدی، وقت بود بیگناه محرمی را بکشتی و گاه از خطای مقصری درگذشتی. لابد این وضع حکومت سببِ وحشت و دهشت و خشیتِ رعیت میشود.
وزارت و عملِ استیفاء با میرزا سیّدکاظم پسرِ میرزاسیدعبدالرحیم بود. که مبلغی بر مالیاتِ بلوکات به اسمِ استصوابی افزود و کلی حقوق و وظایفِ فقراء و اهلِ دعا را قطع کرد یا کم و کاست نمود. مناسب است رباعیِ آقامیرزانعمةالله ولدِ آقاحسینعلی کرمانی را بنگارم که هنگام قطع وظایف خدمت فرمانفرما عرض شده است:
ای مُفردهء فردِ شَهی را مالک
حَرفِ کَرَم و سَخا تو را مَنذلک
جِنسیم نَشُد عاید و از تقدیرات
ترسَم که شود نیمِ دگر هم مالک
در حاشیهء عریضه، فرمانفرما دستخط فرموده بودند: "وزیر! از فرد و مفرده و منذلک در گذر، مستمریِ سیّد را کمافیالسابق بده والا طبع سرشار است و میگوید:
تا سالِ دگر اگر تو باشی حاکم
اَنتَ الباقی و کُلُّ شَیء هالِک!
#فرمانفرما #سلطانحمیدمیرزاناصرالدوله
#سیدکاظموکیلالدوله #آقامیرزانعمةاللهکرمانی
فرهنگ ایران زمین؛ بنیادگذاران محمّدتقی دانشپژوه، دکتر منوچهر ستوده، مصطفی مقرّبی، دکتر عباس زریاب خویی، ایرج افشار؛ صاحب امتیاز: ایرج افشار؛جلد دوازدهم، ۱۳۴۳؛ بازچاپ سخن؛ ۱۳۸۵؛ فرماندهانِ کرمان؛ حاج شیخ یحیی احمدی کرمانی؛ تصحیح و تحشیهء دکترمحمّدابراهیم باستانی پاریزی: ۶۴تا۶۵.
https://t.me/tarikhfarhanghonariranzamin
فرمانفرما، سلطان حمیدمیرزا ناصرالدوله... در جمادیالاولی سنهء ۱۲۹۹ وارد گواشیر گشت. حالاتِ این شاهزاده غریب و عجیب است و نگارش آن در حیز اشکال است. دارای کمالات و فضایل بودند. خطِ تحریر را خوب مینوشتند. انشاشان بر سبکِ قدما، تقریبا بسیار شجاع و شرفدوست، در بزم و رزم یگانهء دوران و منتخبِ بزرگانِ ایران بود، لکن زیاد جلف و متهور، گاه، سلامکننده را دشنام دادی و فحشدهنده را خلعت بخشیدی، وقت بود بیگناه محرمی را بکشتی و گاه از خطای مقصری درگذشتی. لابد این وضع حکومت سببِ وحشت و دهشت و خشیتِ رعیت میشود.
وزارت و عملِ استیفاء با میرزا سیّدکاظم پسرِ میرزاسیدعبدالرحیم بود. که مبلغی بر مالیاتِ بلوکات به اسمِ استصوابی افزود و کلی حقوق و وظایفِ فقراء و اهلِ دعا را قطع کرد یا کم و کاست نمود. مناسب است رباعیِ آقامیرزانعمةالله ولدِ آقاحسینعلی کرمانی را بنگارم که هنگام قطع وظایف خدمت فرمانفرما عرض شده است:
ای مُفردهء فردِ شَهی را مالک
حَرفِ کَرَم و سَخا تو را مَنذلک
جِنسیم نَشُد عاید و از تقدیرات
ترسَم که شود نیمِ دگر هم مالک
در حاشیهء عریضه، فرمانفرما دستخط فرموده بودند: "وزیر! از فرد و مفرده و منذلک در گذر، مستمریِ سیّد را کمافیالسابق بده والا طبع سرشار است و میگوید:
تا سالِ دگر اگر تو باشی حاکم
اَنتَ الباقی و کُلُّ شَیء هالِک!
#فرمانفرما #سلطانحمیدمیرزاناصرالدوله
#سیدکاظموکیلالدوله #آقامیرزانعمةاللهکرمانی
فرهنگ ایران زمین؛ بنیادگذاران محمّدتقی دانشپژوه، دکتر منوچهر ستوده، مصطفی مقرّبی، دکتر عباس زریاب خویی، ایرج افشار؛ صاحب امتیاز: ایرج افشار؛جلد دوازدهم، ۱۳۴۳؛ بازچاپ سخن؛ ۱۳۸۵؛ فرماندهانِ کرمان؛ حاج شیخ یحیی احمدی کرمانی؛ تصحیح و تحشیهء دکترمحمّدابراهیم باستانی پاریزی: ۶۴تا۶۵.
https://t.me/tarikhfarhanghonariranzamin
Telegram
تاریخ،فرهنگ،هنر و ادبیات ایرانزمین
یادداشتهایی برای روشنگریِ تاریخ، فرهنگ، هنر و ادبیاتِ ایرانِ بزرگِ تاریخی
سروش (ج.ط نژند)
@S_nazhand
سروش (ج.ط نژند)
@S_nazhand
Forwarded from نور سیاه
تعطیلی فصلنامۀ دریچه
الآن در خبرگزاری ایبنا خواندم که مجلۀ خوب و خواندنی دریچه بهعلت مشکلات مالی و گرانی کاغذ و چاپ تعطیل شد. دریچه فصلنامهای فرهنگی و اقتصادی و اجتماعی بود که در اصفهان منتشر میشد. پس از پانزده سال، در شمارۀ ۵۱ - که من هنوز ندیدهام- به پایان راه خود رسید. از تعطیلی دریچه غصهدار شدم. خوانندۀ دریچه بودم. سردبیرش دوست دانشمندم مجید زهتاب بود و خیلی از دوستانم در این فصلنامه مقالات خواندنی نوشتهاند. وزن ادبیات کهن در دریچه سنگین بود. به ادبیات جدید هم میپرداخت. هرچند نگاه ویژه به اصفهان و فرهنگ و هنر اصفهان داشت اما نویسندگان غیر اصفهانی هم در آن مینوشتند و مطالبش ابدا منحصر در اصفهانیات نبود. محققان کارکشته در دریچه مقاله دارند. فقط در مباحث ایرانشناسی میتوان دو سه جلد مقالۀ خوب از دورۀ دریچه استخراج کرد. بماند مصاحبههای عالی و بعضا جنجالی. ویژهنامههای نیکو درباره استادان کسایی و تاج اصفهانی و ابوالحسن نجفی و جمشید مظاهری و... انشاءالله فهرست مندرجات دریچه تدوین شود و نسخۀ دیجیتالی دورۀ کامل آن سامان یابد. دریچه نشریهای است که به آن ارجاع علمی داده میشود و باید دسترسی به آن آسان باشد.
من همیشه امیدوارم. حتی امروز که در ایبنا خواندم قیمت هر صفحه کتاب شده ۲۲۹ تومان هم امیدوارم. امیدوارم دری به تخته بخورد و درمداران کریم و فرهنگدوست اصفهانی گره از کار فروبستۀ دریچه بگشایند. امیدوارم دریچه باز بماند و صدای فرهنگ اصفهان باشد. صدای نگاه اصیل و فرهنگمدارانۀ اصفهان به مسائل ایران باشد.
https://t.me/n00re30yah
الآن در خبرگزاری ایبنا خواندم که مجلۀ خوب و خواندنی دریچه بهعلت مشکلات مالی و گرانی کاغذ و چاپ تعطیل شد. دریچه فصلنامهای فرهنگی و اقتصادی و اجتماعی بود که در اصفهان منتشر میشد. پس از پانزده سال، در شمارۀ ۵۱ - که من هنوز ندیدهام- به پایان راه خود رسید. از تعطیلی دریچه غصهدار شدم. خوانندۀ دریچه بودم. سردبیرش دوست دانشمندم مجید زهتاب بود و خیلی از دوستانم در این فصلنامه مقالات خواندنی نوشتهاند. وزن ادبیات کهن در دریچه سنگین بود. به ادبیات جدید هم میپرداخت. هرچند نگاه ویژه به اصفهان و فرهنگ و هنر اصفهان داشت اما نویسندگان غیر اصفهانی هم در آن مینوشتند و مطالبش ابدا منحصر در اصفهانیات نبود. محققان کارکشته در دریچه مقاله دارند. فقط در مباحث ایرانشناسی میتوان دو سه جلد مقالۀ خوب از دورۀ دریچه استخراج کرد. بماند مصاحبههای عالی و بعضا جنجالی. ویژهنامههای نیکو درباره استادان کسایی و تاج اصفهانی و ابوالحسن نجفی و جمشید مظاهری و... انشاءالله فهرست مندرجات دریچه تدوین شود و نسخۀ دیجیتالی دورۀ کامل آن سامان یابد. دریچه نشریهای است که به آن ارجاع علمی داده میشود و باید دسترسی به آن آسان باشد.
من همیشه امیدوارم. حتی امروز که در ایبنا خواندم قیمت هر صفحه کتاب شده ۲۲۹ تومان هم امیدوارم. امیدوارم دری به تخته بخورد و درمداران کریم و فرهنگدوست اصفهانی گره از کار فروبستۀ دریچه بگشایند. امیدوارم دریچه باز بماند و صدای فرهنگ اصفهان باشد. صدای نگاه اصیل و فرهنگمدارانۀ اصفهان به مسائل ایران باشد.
https://t.me/n00re30yah
Telegram
نور سیاه
یادداشتهای ایرانشناسی میلاد عظیمی
@MilaadAzimi
@MilaadAzimi
▪️ پنج رباعی از: حبیب بخشوده
زردی ز سموم برگریزان، وطنم!
خون شد دلت ازداغ عزیزان، وطنم!
عطر تو به هیچ خانه ای بازنگشت
آه ای زن ازخانه گریزان، وطنم!
نگذاردر این خانۀ بی در ما را
از جعبة مردگان درآور ما را
در ژاکت ترسهایمان، یخ زده ایم
ای یخ شکن زمان! ببر سرما را
قلب من از این راه مه آلوده گرفت
از زندگی بوده و نابوده گرفت
چرخید غمت، کسی در این شهر ندید
آمد یقۀ حبیب بخشوده گرفت
جانی دارم پراز صدای غم تو
لبریز ز های های های غم تو
در سمت چپ تنم ز گل ساخته اند
یک حفره به نام قلب، جای غم تو
مبهوت و پریش مثل یک پنجرهام
گلبانگ نیایش شب زنجرهام
آهم به لبم نیامده میشکند
آنقدر که سنگ مانده در حنجرهام.
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
زردی ز سموم برگریزان، وطنم!
خون شد دلت ازداغ عزیزان، وطنم!
عطر تو به هیچ خانه ای بازنگشت
آه ای زن ازخانه گریزان، وطنم!
نگذاردر این خانۀ بی در ما را
از جعبة مردگان درآور ما را
در ژاکت ترسهایمان، یخ زده ایم
ای یخ شکن زمان! ببر سرما را
قلب من از این راه مه آلوده گرفت
از زندگی بوده و نابوده گرفت
چرخید غمت، کسی در این شهر ندید
آمد یقۀ حبیب بخشوده گرفت
جانی دارم پراز صدای غم تو
لبریز ز های های های غم تو
در سمت چپ تنم ز گل ساخته اند
یک حفره به نام قلب، جای غم تو
مبهوت و پریش مثل یک پنجرهام
گلبانگ نیایش شب زنجرهام
آهم به لبم نیامده میشکند
آنقدر که سنگ مانده در حنجرهام.
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
Telegram
چهار خطی
رباعی فارسی، به روایت: سید علی میرافضلی
(این صفحه روز پنجشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۴ش راهاندازی شده است.)
(این صفحه روز پنجشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۴ش راهاندازی شده است.)
Forwarded from تاریخ،فرهنگ،هنر و ادبیات ایرانزمین
این رباعی زیبا از کیست؟
در رساله مقامات خواجه عبدالخالق غجدوانی* چنین آمده است:
"بعده چون بِبیست و دو سالگی رسیدند حضرت خواجه خضر ایشان را بخدمت خواجه يوسف همدانی ، عليه الرحمه ، بردند و شیخ بزرگوار در حضور خواجه خضر عليه السلام ، تلقین ذکر دل بخواجه عبدالخالق گفتند و خواجه خضر ایشان را بخواجه یوسف، رحمه الله علیه، سپردند و رباعی چند که حضرت خواجه گفتند اینست که درین صفحه نوشته شده است ، رباعی :
جانا لبم از ذکر تو خاموش مباد
یاد تو ز خاطرم فراموش مباد
هر جا ز شما بلب حدیثی گویند
ذرات وجود من بجز گوش مباد.
رباعی
آنی تو که از نام تو می بارد عشق
وز نامه و پیغام تو می بارد عشق
عاشق شود آنکس که بکویت گذرد
گویی ز در و بام تو می بارد عشق.
رباعی
جانا ز تو تا بچند اندوه کشم
این بار غم گران چون کوه کشم
دلدار اگر تویی و دلداده منم
اندوه کشم از تو و انبوه کشم.
رباعی
زین گونه که جلوه آن دلاویز کند
عاشق ز بلا چگونه پرهیز کند
بادست ملامت کسان در گوشم
لیکن بادی که آتشم تیز کند.
*پ.ن:
مقامات عبدالخالق غجدوانی و عارف ریو گری؛
بتصحيح سعید نفیسی:
مقامات عبدالخالق غجدوانی و خواجه عارف ریو گری، از سلسله مقامات مشايخ طريقة خواجگانست. اصل نسخة مغشوش و بخط متوسط در ۱۲۹۵ بخط تحریری بر کاغذ خوقندی معمول آسیای مرکزی نوشته شده و از آنچه کاتب در پایان نسخه رقم کرده پیداست از روی نسخه ای که در روز پنجشنبه ۲۸ صفر ۱۲۳۳ نوشته بوده اند برداشته اند.
فرهنگ ایران زمین؛ بنیادگذاران محمّد تقی دانش پژوه، دکتر منوچهر ستوده، مصطفی مقرّبی، دکتر عباس زریاب خویی، ایرج افشار؛ صاحب امتیاز: ایرج افشار؛جلد دوم ۱۳۳۲؛بازچاپ سخن؛۱۳۸۵. ص۱تا۲.
https://t.me/tarikhfarhanghonariranzamin
در رساله مقامات خواجه عبدالخالق غجدوانی* چنین آمده است:
"بعده چون بِبیست و دو سالگی رسیدند حضرت خواجه خضر ایشان را بخدمت خواجه يوسف همدانی ، عليه الرحمه ، بردند و شیخ بزرگوار در حضور خواجه خضر عليه السلام ، تلقین ذکر دل بخواجه عبدالخالق گفتند و خواجه خضر ایشان را بخواجه یوسف، رحمه الله علیه، سپردند و رباعی چند که حضرت خواجه گفتند اینست که درین صفحه نوشته شده است ، رباعی :
جانا لبم از ذکر تو خاموش مباد
یاد تو ز خاطرم فراموش مباد
هر جا ز شما بلب حدیثی گویند
ذرات وجود من بجز گوش مباد.
رباعی
آنی تو که از نام تو می بارد عشق
وز نامه و پیغام تو می بارد عشق
عاشق شود آنکس که بکویت گذرد
گویی ز در و بام تو می بارد عشق.
رباعی
جانا ز تو تا بچند اندوه کشم
این بار غم گران چون کوه کشم
دلدار اگر تویی و دلداده منم
اندوه کشم از تو و انبوه کشم.
رباعی
زین گونه که جلوه آن دلاویز کند
عاشق ز بلا چگونه پرهیز کند
بادست ملامت کسان در گوشم
لیکن بادی که آتشم تیز کند.
*پ.ن:
مقامات عبدالخالق غجدوانی و عارف ریو گری؛
بتصحيح سعید نفیسی:
مقامات عبدالخالق غجدوانی و خواجه عارف ریو گری، از سلسله مقامات مشايخ طريقة خواجگانست. اصل نسخة مغشوش و بخط متوسط در ۱۲۹۵ بخط تحریری بر کاغذ خوقندی معمول آسیای مرکزی نوشته شده و از آنچه کاتب در پایان نسخه رقم کرده پیداست از روی نسخه ای که در روز پنجشنبه ۲۸ صفر ۱۲۳۳ نوشته بوده اند برداشته اند.
فرهنگ ایران زمین؛ بنیادگذاران محمّد تقی دانش پژوه، دکتر منوچهر ستوده، مصطفی مقرّبی، دکتر عباس زریاب خویی، ایرج افشار؛ صاحب امتیاز: ایرج افشار؛جلد دوم ۱۳۳۲؛بازچاپ سخن؛۱۳۸۵. ص۱تا۲.
https://t.me/tarikhfarhanghonariranzamin
Telegram
تاریخ،فرهنگ،هنر و ادبیات ایرانزمین
یادداشتهایی برای روشنگریِ تاریخ، فرهنگ، هنر و ادبیاتِ ایرانِ بزرگِ تاریخی
سروش (ج.ط نژند)
@S_nazhand
سروش (ج.ط نژند)
@S_nazhand
Forwarded from تاریخ،فرهنگ،هنر و ادبیات ایرانزمین
یادداشتِ استاد میرافضلی:
هر چهار رباعی در رسایل و دیوان جامی موجود است و اعتبار این منابع، از مقاماتی که فردی گمنام در سدههای اخیر نوشته قطعاً بیشتر است. به نام عبدالخالق غجدوانی در هیچ منبع معتبری رباعی روایت نشده، جز همین منبع که چهار رباعی جامی را به نام او کرده است. بنده در مورد رباعیاتی که بزرگان متصوفه منسوب است، همیشه حالت بدگمانی دارم و ریشه این بدگمانی هم در آن است که اغلب آن رباعیات، در دواوین شعرا یافت میشود! قطعاً شاعری بزرگ و پُر آوازه مثل جامی نمیآید رباعیات عبدالخالق غجدوانی را به نام خود کند. جامی حدود 900 رباعی دارد و گفتن رباعیاتی نظیر آن برایش کاری نداشته که بخواهد دست به سرقت از اولیاء الله بزند! معمولاً مریدان جاهل، برای آنکه فضایل مرادشان کامل شود، چند رباعی هم از گفتار دیگران به آنها میبندند؛ قربة الی الله!
رباعی: آنی تو که از نام تو میبارد عشق... در بهارستان و لوامع جامی آمده و روش جامی در نگارش رسالههای منثور، درج رباعیات خودش بوده است، جز یک مورد که بدان اشارت کرده است که استثناست. ضمن اینکه فرم و زبان این رباعی نیز به آثار قرن ششم نمیخورَد.
و آن مورد استثنا هم که گفتم، این رباعی است،
[و] به یکی از سلسلۀ خواجگان منسوب است:
با هرکه نشستی و نشد جمع دلت
وز وی نرهید زحمت آب و گلت
زنهار از آن قوم گریزان میباش
ورنه نکند روح عزیزان بحلت
سپس میافزاید:
گفتن و نوشتن امثال این سخنان نه طریقه این فقیر بود. اما چون از جانب رایحۀ اخلاص به مشام ذوق رسید، باعث بر تقریر و تحریر این معانی شد. (بهارستان و رسایل جامی، 490)
منظورش همان است که از گفتار دیگران در رسایل خود استفاده نمیکند. خود جامی در انتهای بهارستان مینویسد: و هرچه از مقولۀ نظم گذشته و به ناظمی منسوب نگشته، زادۀ طبع محرّر این رساله است و نتیجۀ فکر مقرّر این مقاله (همانجا، 168).
و در دنباله آن، این رباعی را میآورد:
جامی هرجا که نامه انشا آراست
از گفتۀ کس به عاریت هیچ نخواست
آن را که ز صنع خود دکان پُر کالاست
دلالی کالای کسانش نه سزاست.
به نظرم، حجّت بر اهل نظر تمام است که رباعی مورد اشاره از خود جامی است.
#جامی #عبدالرحمنجامی #عبدالخالقغجدوانی
#استادعلیمیرافضلی
@Xatt4
https://t.me/tarikhfarhanghonariranzamin
هر چهار رباعی در رسایل و دیوان جامی موجود است و اعتبار این منابع، از مقاماتی که فردی گمنام در سدههای اخیر نوشته قطعاً بیشتر است. به نام عبدالخالق غجدوانی در هیچ منبع معتبری رباعی روایت نشده، جز همین منبع که چهار رباعی جامی را به نام او کرده است. بنده در مورد رباعیاتی که بزرگان متصوفه منسوب است، همیشه حالت بدگمانی دارم و ریشه این بدگمانی هم در آن است که اغلب آن رباعیات، در دواوین شعرا یافت میشود! قطعاً شاعری بزرگ و پُر آوازه مثل جامی نمیآید رباعیات عبدالخالق غجدوانی را به نام خود کند. جامی حدود 900 رباعی دارد و گفتن رباعیاتی نظیر آن برایش کاری نداشته که بخواهد دست به سرقت از اولیاء الله بزند! معمولاً مریدان جاهل، برای آنکه فضایل مرادشان کامل شود، چند رباعی هم از گفتار دیگران به آنها میبندند؛ قربة الی الله!
رباعی: آنی تو که از نام تو میبارد عشق... در بهارستان و لوامع جامی آمده و روش جامی در نگارش رسالههای منثور، درج رباعیات خودش بوده است، جز یک مورد که بدان اشارت کرده است که استثناست. ضمن اینکه فرم و زبان این رباعی نیز به آثار قرن ششم نمیخورَد.
و آن مورد استثنا هم که گفتم، این رباعی است،
[و] به یکی از سلسلۀ خواجگان منسوب است:
با هرکه نشستی و نشد جمع دلت
وز وی نرهید زحمت آب و گلت
زنهار از آن قوم گریزان میباش
ورنه نکند روح عزیزان بحلت
سپس میافزاید:
گفتن و نوشتن امثال این سخنان نه طریقه این فقیر بود. اما چون از جانب رایحۀ اخلاص به مشام ذوق رسید، باعث بر تقریر و تحریر این معانی شد. (بهارستان و رسایل جامی، 490)
منظورش همان است که از گفتار دیگران در رسایل خود استفاده نمیکند. خود جامی در انتهای بهارستان مینویسد: و هرچه از مقولۀ نظم گذشته و به ناظمی منسوب نگشته، زادۀ طبع محرّر این رساله است و نتیجۀ فکر مقرّر این مقاله (همانجا، 168).
و در دنباله آن، این رباعی را میآورد:
جامی هرجا که نامه انشا آراست
از گفتۀ کس به عاریت هیچ نخواست
آن را که ز صنع خود دکان پُر کالاست
دلالی کالای کسانش نه سزاست.
به نظرم، حجّت بر اهل نظر تمام است که رباعی مورد اشاره از خود جامی است.
#جامی #عبدالرحمنجامی #عبدالخالقغجدوانی
#استادعلیمیرافضلی
@Xatt4
https://t.me/tarikhfarhanghonariranzamin
Telegram
تاریخ،فرهنگ،هنر و ادبیات ایرانزمین
یادداشتهایی برای روشنگریِ تاریخ، فرهنگ، هنر و ادبیاتِ ایرانِ بزرگِ تاریخی
سروش (ج.ط نژند)
@S_nazhand
سروش (ج.ط نژند)
@S_nazhand
جام شراب و ارّه و خروس!
رکنالدین دعویدار قمی، شاعر ذو اللسانین قرن ششم و هفتم ق، خمریهای دارد در قالب رباعی که در سدههای پسینتر، از دیوان او به مجموعه رباعیّات منسوب به خیّام نقل مکان کرده است:
آنها که بنای عمر بر زرق نهند
آیند و میان من و مَی فرق نهند
بر فرق نهم خروس مَی را پس از این
ور همچو خروسم ارّه بر فرق نهند!
محور تصویری این رباعی، آن است که جامهای شراب را به شکل پرندگان، از قبیل بط (مرغابی) و خروس میساختند. حالا تصوّر بکنید شاعر سنگین و رنگینی چون رکن دعویدار را که از فرط علاقه به نوشیدن شراب، و یحتمل در حالت بیخویشتنی، از نمایشهای مرتبط با آن نیز، مثل گذاشتن جام شراب بر سر، مست و ملنگ و محظوظ میشده است!
بریدن اعضا با ارّه، یکی از انواع شکنجههای فجیع در جهان قدیم بوده ؛ و مورد مشهور آن، داستان جمشید و ضحّاک است که عطار در الهی نامه به آن اشارتی مختصر کرده و در گرشاسبنامۀ اسدی طوسی نیز دیده میشود. ماجرای قطعه قطعه شدن حضرت زکریا با ارّه نیز مشهور است. تاج خروس در نگاه شاعر، به ارّهای میمانَد که بر فرق سر او نهادهاند. بنابراین، او حتی اگر به قیمتش جانش هم تمام شود، دست از شراب نخواهد کشید! پایمردی تا این حد!
شبیه همین مضمون را کمال اسماعیل اصفهانی (د. ۶۳۵ ق) نیز که از همعصران رکن دعویدار بوده، با عباراتی دیگر که کمتر نمایشی است، در یک رباعی آورده است:
اکنون که فلاح نیست اندر سر من
کی پای کشد از خط تو ساغر من
ننهم چو خروه، چشم جز بر می لعل
چون تاجش اگر ارّه نهی بر سر من!
گفتنی است که هیچ کدام از دو رباعی، در دیوانهای چاپی این دو شاعر نیست! رباعی رکندعویدار را ابوالمجد تبریزی در خلاصة الاشعار فی الرباعیات نقل کرده و در نزهة المجالس هم بی نام شاعر هست و رباعی دوم هم جزو نویافتههای فاضل ارجمند جناب محمدرضا ضیاء در دستنویس کمال اسماعیل متعلّق به کتابخانۀ ملک است.
•
منابع:
سفینۀ تبریز، ۶۱۱؛ نزهة المجالس، ۱۴۰؛ طربخانه (رباعیات خیّام)، ۱۳۵؛ الهی نامه، تصحیح دکتر شفیعی کدکنی، ۲۲۱، ۵۸۹؛ گرشاسب نامه، ۴۳؛ دیوان کمال اسماعیل، نسخۀ ملک، ۲۴۶ر
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
رکنالدین دعویدار قمی، شاعر ذو اللسانین قرن ششم و هفتم ق، خمریهای دارد در قالب رباعی که در سدههای پسینتر، از دیوان او به مجموعه رباعیّات منسوب به خیّام نقل مکان کرده است:
آنها که بنای عمر بر زرق نهند
آیند و میان من و مَی فرق نهند
بر فرق نهم خروس مَی را پس از این
ور همچو خروسم ارّه بر فرق نهند!
محور تصویری این رباعی، آن است که جامهای شراب را به شکل پرندگان، از قبیل بط (مرغابی) و خروس میساختند. حالا تصوّر بکنید شاعر سنگین و رنگینی چون رکن دعویدار را که از فرط علاقه به نوشیدن شراب، و یحتمل در حالت بیخویشتنی، از نمایشهای مرتبط با آن نیز، مثل گذاشتن جام شراب بر سر، مست و ملنگ و محظوظ میشده است!
بریدن اعضا با ارّه، یکی از انواع شکنجههای فجیع در جهان قدیم بوده ؛ و مورد مشهور آن، داستان جمشید و ضحّاک است که عطار در الهی نامه به آن اشارتی مختصر کرده و در گرشاسبنامۀ اسدی طوسی نیز دیده میشود. ماجرای قطعه قطعه شدن حضرت زکریا با ارّه نیز مشهور است. تاج خروس در نگاه شاعر، به ارّهای میمانَد که بر فرق سر او نهادهاند. بنابراین، او حتی اگر به قیمتش جانش هم تمام شود، دست از شراب نخواهد کشید! پایمردی تا این حد!
شبیه همین مضمون را کمال اسماعیل اصفهانی (د. ۶۳۵ ق) نیز که از همعصران رکن دعویدار بوده، با عباراتی دیگر که کمتر نمایشی است، در یک رباعی آورده است:
اکنون که فلاح نیست اندر سر من
کی پای کشد از خط تو ساغر من
ننهم چو خروه، چشم جز بر می لعل
چون تاجش اگر ارّه نهی بر سر من!
گفتنی است که هیچ کدام از دو رباعی، در دیوانهای چاپی این دو شاعر نیست! رباعی رکندعویدار را ابوالمجد تبریزی در خلاصة الاشعار فی الرباعیات نقل کرده و در نزهة المجالس هم بی نام شاعر هست و رباعی دوم هم جزو نویافتههای فاضل ارجمند جناب محمدرضا ضیاء در دستنویس کمال اسماعیل متعلّق به کتابخانۀ ملک است.
•
منابع:
سفینۀ تبریز، ۶۱۱؛ نزهة المجالس، ۱۴۰؛ طربخانه (رباعیات خیّام)، ۱۳۵؛ الهی نامه، تصحیح دکتر شفیعی کدکنی، ۲۲۱، ۵۸۹؛ گرشاسب نامه، ۴۳؛ دیوان کمال اسماعیل، نسخۀ ملک، ۲۴۶ر
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
Telegram
چهار خطی
رباعی فارسی، به روایت: سید علی میرافضلی
(این صفحه روز پنجشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۴ش راهاندازی شده است.)
(این صفحه روز پنجشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۴ش راهاندازی شده است.)
Forwarded from چهار خطی
گویند که ماه روزه نزدیک رسید
مِنْ بَعد، به گرد باده نتوان گردید
در آخر شعبان، بخورم چندان می
کاندر رمضان، مَست بخُسبم تا عید!
جلال عضد یزدی
درگذشته 739 ق
●
این رباعی که بیت دومش با تغییراتی در شبکههای اجتماعی به اسم خیام آمده، از جلال عضد یزدی شاعر قرن هشتم است. از دیوان جلال عضد، نسخههای خطی زیادی باقی است؛ از جمله دستنویسی که در سال 811 ق فراهم آمده و در کتابخانه حمیدیه ترکیه نگهداری میشود و دستنویس مورخ 823 ق کتابخانه خدیوی مصر. این رباعی، در هر دو این دستنویسها هست.
در بعضی مجموعه رباعیات منسوب به خیام، از جمله طربخانه رشیدی تبریزی (تألیف در 867 ق)، رباعی به اسم خیام درج شده که همچون بسیاری دیگر از رباعیات این مجموعهها، از عمر خیام نیشابوری نیست و موجب وهن شخصیت این حکیم شاعر است. همه این مجموعهها، بعد از دستنویسهایی که بدان اشاره کردیم، فراهم آمدهاند.
مرحوم همایی، با اینکه گوینده اصلی رباعی را نمیشناخته، در حاشیه این رباعی نوشته است: «این رباعی در اکثر نسخ طربخانه درج شده و به اعتقاد نگارنده جزو رباعیهای مشکوک بلکه مطرود است. برای اینکه غیر از دعوی افراط در شرابخواری هیچ مضمون لطیف و فکر حکیمانهای که متناسب با حکیم خیام باشد، در آن وجود ندارد. قاعده قافیه دال و ذال فارسی و عربی هم در آن رعایت نشده است؛ اگرچه کلمه عید را بعض اساتید جایز الوجهین شمرده و آن را با دال عربی و ذال فارسی هر دو قافیه کردهاند».
●
جلال عضد یزدی شاعری غزلسراست و در دیوانش 47 رباعی هم هست که اغلب آنها رباعیاتی متوسط و فاقد شور و حال و حادثه و هیجان است.
●
منبع:
جُنگ رباعی، ص 488، 494؛ طربخانه، ص 105
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
مِنْ بَعد، به گرد باده نتوان گردید
در آخر شعبان، بخورم چندان می
کاندر رمضان، مَست بخُسبم تا عید!
جلال عضد یزدی
درگذشته 739 ق
●
این رباعی که بیت دومش با تغییراتی در شبکههای اجتماعی به اسم خیام آمده، از جلال عضد یزدی شاعر قرن هشتم است. از دیوان جلال عضد، نسخههای خطی زیادی باقی است؛ از جمله دستنویسی که در سال 811 ق فراهم آمده و در کتابخانه حمیدیه ترکیه نگهداری میشود و دستنویس مورخ 823 ق کتابخانه خدیوی مصر. این رباعی، در هر دو این دستنویسها هست.
در بعضی مجموعه رباعیات منسوب به خیام، از جمله طربخانه رشیدی تبریزی (تألیف در 867 ق)، رباعی به اسم خیام درج شده که همچون بسیاری دیگر از رباعیات این مجموعهها، از عمر خیام نیشابوری نیست و موجب وهن شخصیت این حکیم شاعر است. همه این مجموعهها، بعد از دستنویسهایی که بدان اشاره کردیم، فراهم آمدهاند.
مرحوم همایی، با اینکه گوینده اصلی رباعی را نمیشناخته، در حاشیه این رباعی نوشته است: «این رباعی در اکثر نسخ طربخانه درج شده و به اعتقاد نگارنده جزو رباعیهای مشکوک بلکه مطرود است. برای اینکه غیر از دعوی افراط در شرابخواری هیچ مضمون لطیف و فکر حکیمانهای که متناسب با حکیم خیام باشد، در آن وجود ندارد. قاعده قافیه دال و ذال فارسی و عربی هم در آن رعایت نشده است؛ اگرچه کلمه عید را بعض اساتید جایز الوجهین شمرده و آن را با دال عربی و ذال فارسی هر دو قافیه کردهاند».
●
جلال عضد یزدی شاعری غزلسراست و در دیوانش 47 رباعی هم هست که اغلب آنها رباعیاتی متوسط و فاقد شور و حال و حادثه و هیجان است.
●
منبع:
جُنگ رباعی، ص 488، 494؛ طربخانه، ص 105
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
Telegram
چهار خطی
رباعی فارسی، به روایت: سید علی میرافضلی
(این صفحه روز پنجشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۴ش راهاندازی شده است.)
(این صفحه روز پنجشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۴ش راهاندازی شده است.)
بشکُفت یا بکُشُفت؟
گلآمد و در هودج پیروزه بخفت
وآن لحظه که بار داد، بنگر بشکفت
بلبل به شگفت ماند و با دل میگفت:
آخر چو بخواست ریخت، اوّل چه شکفت؟
اثیر اخسیکتی
●
اثیر اخسیکتی (درگذشتۀ ۶۰۹ ق)، یکی از شاعران مهم قرن ششم هجری است. وی گویندۀ ۶۶۰ رباعی است و برخی رباعیاتش، جزو آثار شاخص او و تاریخ رباعی است. رباعی بالا به همین ضبط در مجموعه دواوین کتابخانۀ حکیم علی اوغلو، در بخش دیوان اثیر نقل شده است. از آنجا که این نسخه در دسترس رکنالدین همایونفرخ، اولین مصحّح دیوان اثیر اخسیکتی نبوده، در آن چاپ جایش خالی است. تصحیح دوم دیوان اثیر، سال گذشته به اهتمام دکتر محمود براتی خوانساری منتشر شد (نشر سخن، ۱۳۹۸). در این چاپ، دستنویس مذکور اساس تصحیح است و رباعی به همین ترتیبی که نوشتیم، از نسخه به کتاب انتقال یافته است.
ظاهراً تکرار بشکفت/ شکفت در مصراع دوم و چهارم، سؤالی در ذهن مصحّح محترم ایجاد نکرده است. رباعی پیشتر در کتاب جُنگ رباعی (نشر سخن، ۱۳۹۴) به همراه سایر رباعیّات اثیر بازخوانی شده و نگارنده، در مصراع دوم، فعل کهن و متروک بکُشُفت را، به قیاس و قرینه، جایگزین بشکفت کرده است. اثیر فعل بکُشُفت را در یک رباعی دیگر نیز به کار بُرده است:
اختر بکُشفت جای و گردون برخاست
فرغر بنهفت روی و دریا پیداست
در ملک معانی - که بَری باد ز کاست!
خاقانی اگر نماند، خاقان برجاست.
رباعی بعد از مرگ خاقانی شروانی شاعر نامدار آن روزگار، در ۵۹۵ ق، سروده شده است. اثیر اخسیکتی که از دیرباز با خاقانی در رقابت بوده، مرگ او را در پای سلامتی شاه، کم اهمیت جلوه داده است. شیوۀ استدلال او این است که از میان رفتن ستاره و آبگیر (یعنی خاقانی)، در برابر باقی ماندن گردون و دریا (که همان خاقان باشد)، مسئلۀ چندان مهمی نیست! حسادت و رقابت، تا این حد و اندازه، آن هم در سن کهنسالی شاعر، بسیار عبرتآموز است!
کشفته، همچنان که در دیوان عبدالواسع جبلی دیده میشود، معنایی متضاد شکفته دارد و وی بارها این دو واژه را رو در روی هم قرار داده است: شکفته بُدم چون به نیسان درخت/ کُشُفته شدم چون به آبان گیاه. کشُفته، به معنی پراکنده و پریشان و ویران نیز هست (رک. لغتنامه، ذیل «کشفته»). دیگر شاعر آن روزگار، عثمان مختاری، اختر کشفته را به معنی اختر خاموش و فسرده به کار بُرده است: فسرده دیدم چون اختر کُشُفته لبش/ دلم بسوخت چو بر اخگر شکفته، کباب. در یکی از رباعیات مسعود سعد سلمان نیز این واژه هست:
ای غمزۀ تو کشُفته بنیاد دلم
کمزادی و مهر توست همزاد دلم
از تو به فلک رسید فریاد دلم
بیچاره دلم گر نکنی یاد دلم!
بنابراین قراین، احتمال سهو کاتب بسیار زیاد است و بنا به عادت ذهنی، بکشفت را بشکفت نوشته است. رباعی اثیر اخسیکتی، یک رباعی خیّامانه است و شاعر از زبان بلبل میپُرسد که حکمت روییدن گلی که بخواهد پژمُرد، چیست:
گلآمد و در هودج پیروزه بخفت
وآن لحظه که بار داد، بنگر بکشُفت
بلبل به شگفت ماند و با دل میگفت:
آخر چو بخواست ریخت، اوّل چه شکفت؟
این همان پرسشی است که حکیم عمر خیّام نیز با استفاده از تمثیل پیاله، با شدّت و حدّت بیشتری طرح افکنده است:
ترکیب پیالهای که در هم پیوست
بشکستنِ آن روا نمیدارد مست
چندین سر و پای نازنین از سر دست
از مهر که پیوست و به کین که شکست؟
●
منابع:
دیوان اثیرالدین اخسیکتی، ۷۳۹؛ لغتنامۀ دهخدا، ۱۲: ۱۸۳۶۶؛ دیوان عثمان مختاری، ۳۱؛ دیوان مسعود سعد سلمان، ۸۰۶؛ جُنگ رباعی، ۲۱۴، ۲۲۳؛ رباعیات خیّام در منابع کهن، ۳۶
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
گلآمد و در هودج پیروزه بخفت
وآن لحظه که بار داد، بنگر بشکفت
بلبل به شگفت ماند و با دل میگفت:
آخر چو بخواست ریخت، اوّل چه شکفت؟
اثیر اخسیکتی
●
اثیر اخسیکتی (درگذشتۀ ۶۰۹ ق)، یکی از شاعران مهم قرن ششم هجری است. وی گویندۀ ۶۶۰ رباعی است و برخی رباعیاتش، جزو آثار شاخص او و تاریخ رباعی است. رباعی بالا به همین ضبط در مجموعه دواوین کتابخانۀ حکیم علی اوغلو، در بخش دیوان اثیر نقل شده است. از آنجا که این نسخه در دسترس رکنالدین همایونفرخ، اولین مصحّح دیوان اثیر اخسیکتی نبوده، در آن چاپ جایش خالی است. تصحیح دوم دیوان اثیر، سال گذشته به اهتمام دکتر محمود براتی خوانساری منتشر شد (نشر سخن، ۱۳۹۸). در این چاپ، دستنویس مذکور اساس تصحیح است و رباعی به همین ترتیبی که نوشتیم، از نسخه به کتاب انتقال یافته است.
ظاهراً تکرار بشکفت/ شکفت در مصراع دوم و چهارم، سؤالی در ذهن مصحّح محترم ایجاد نکرده است. رباعی پیشتر در کتاب جُنگ رباعی (نشر سخن، ۱۳۹۴) به همراه سایر رباعیّات اثیر بازخوانی شده و نگارنده، در مصراع دوم، فعل کهن و متروک بکُشُفت را، به قیاس و قرینه، جایگزین بشکفت کرده است. اثیر فعل بکُشُفت را در یک رباعی دیگر نیز به کار بُرده است:
اختر بکُشفت جای و گردون برخاست
فرغر بنهفت روی و دریا پیداست
در ملک معانی - که بَری باد ز کاست!
خاقانی اگر نماند، خاقان برجاست.
رباعی بعد از مرگ خاقانی شروانی شاعر نامدار آن روزگار، در ۵۹۵ ق، سروده شده است. اثیر اخسیکتی که از دیرباز با خاقانی در رقابت بوده، مرگ او را در پای سلامتی شاه، کم اهمیت جلوه داده است. شیوۀ استدلال او این است که از میان رفتن ستاره و آبگیر (یعنی خاقانی)، در برابر باقی ماندن گردون و دریا (که همان خاقان باشد)، مسئلۀ چندان مهمی نیست! حسادت و رقابت، تا این حد و اندازه، آن هم در سن کهنسالی شاعر، بسیار عبرتآموز است!
کشفته، همچنان که در دیوان عبدالواسع جبلی دیده میشود، معنایی متضاد شکفته دارد و وی بارها این دو واژه را رو در روی هم قرار داده است: شکفته بُدم چون به نیسان درخت/ کُشُفته شدم چون به آبان گیاه. کشُفته، به معنی پراکنده و پریشان و ویران نیز هست (رک. لغتنامه، ذیل «کشفته»). دیگر شاعر آن روزگار، عثمان مختاری، اختر کشفته را به معنی اختر خاموش و فسرده به کار بُرده است: فسرده دیدم چون اختر کُشُفته لبش/ دلم بسوخت چو بر اخگر شکفته، کباب. در یکی از رباعیات مسعود سعد سلمان نیز این واژه هست:
ای غمزۀ تو کشُفته بنیاد دلم
کمزادی و مهر توست همزاد دلم
از تو به فلک رسید فریاد دلم
بیچاره دلم گر نکنی یاد دلم!
بنابراین قراین، احتمال سهو کاتب بسیار زیاد است و بنا به عادت ذهنی، بکشفت را بشکفت نوشته است. رباعی اثیر اخسیکتی، یک رباعی خیّامانه است و شاعر از زبان بلبل میپُرسد که حکمت روییدن گلی که بخواهد پژمُرد، چیست:
گلآمد و در هودج پیروزه بخفت
وآن لحظه که بار داد، بنگر بکشُفت
بلبل به شگفت ماند و با دل میگفت:
آخر چو بخواست ریخت، اوّل چه شکفت؟
این همان پرسشی است که حکیم عمر خیّام نیز با استفاده از تمثیل پیاله، با شدّت و حدّت بیشتری طرح افکنده است:
ترکیب پیالهای که در هم پیوست
بشکستنِ آن روا نمیدارد مست
چندین سر و پای نازنین از سر دست
از مهر که پیوست و به کین که شکست؟
●
منابع:
دیوان اثیرالدین اخسیکتی، ۷۳۹؛ لغتنامۀ دهخدا، ۱۲: ۱۸۳۶۶؛ دیوان عثمان مختاری، ۳۱؛ دیوان مسعود سعد سلمان، ۸۰۶؛ جُنگ رباعی، ۲۱۴، ۲۲۳؛ رباعیات خیّام در منابع کهن، ۳۶
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
Telegram
چهار خطی
رباعی فارسی، به روایت: سید علی میرافضلی
(این صفحه روز پنجشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۴ش راهاندازی شده است.)
(این صفحه روز پنجشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۴ش راهاندازی شده است.)
Forwarded from شعر، فرهنگ و ادبیات
[چه زیبا گفته آن کنیزکِ تُرکِ مطربه در بازار نشابور:]
امروز در این شهر چو من یاری نی
آورده به بازار و خریداری نی
آن کس که خریدار، بدو رایم نی
و آن کس که بدو رای، خریدارم نی
#جمالالدین_ابوروح (۱۳۹۱). حالات و سخنان ابوسعید ابوالخیر. بهتصحیح محمدرضا شفیعی کدکنی. چاپ نهم. تهران: سخن. صفحات ۱۵۳-۱۵۴.
📗شعر، فرهنگ و ادبیات
@mohsenahmadvandi
امروز در این شهر چو من یاری نی
آورده به بازار و خریداری نی
آن کس که خریدار، بدو رایم نی
و آن کس که بدو رای، خریدارم نی
#جمالالدین_ابوروح (۱۳۹۱). حالات و سخنان ابوسعید ابوالخیر. بهتصحیح محمدرضا شفیعی کدکنی. چاپ نهم. تهران: سخن. صفحات ۱۵۳-۱۵۴.
📗شعر، فرهنگ و ادبیات
@mohsenahmadvandi
Forwarded from چهار خطی
روزه گرفتن گل و سرو
در مورد نحوة انعکاس ماه رمضان در شعر فارسي، پرونده قطوري ميتوان ترتيب داد. اما مجال اين يادداشت، به اندازة نقل چند رباعي طنزآميز از شاعران قديم بيش نيست.
راغب اصفهاني در محاضرات خود آورده است: گبري بر زبان نام اسلام آورد و ماه رمضان برسيد. به گوشهاي تاريک پنهان شد و روزه ميخورد. يکي از يارانش او را بديد، گفت: آري در چه کاري؟ گفت: کسي را اين روز مباد که مراست؛ از شومي و بدبختي، نان خود پنهان ميخورم (نوادر، 348). حکايت اين تازه مسلمان، مرا به ياد رباعيي از سراجالدين قمري شاعر خوشمشرب آملي، متوفي 625 هجري، انداخت (ديوان سراجالدين قمري، 580):
خيل رمضان گرفت پيرامَن ما
و افکند کمند روزه در گردن ما
مي خوردن ما بُد آشکارا ديروز
و امروز، نهان شدهست نان خوردن ما!
ازرقي هروي، شاعر قرن پنجم هجري (465 ق)، به معشوق خود توصيه کرده که روزه نگيرد. زيرا روزه بر گُل و سرو واجب نيست (ديوان ازرقي، برگ 35):
اي گلرخ سرو قامت، اي مايه ناز
بر تو ز نماز و روزه، رنجي است دراز
چندين به نماز و روزه تن را مگداز
بر گُل نبود روزه و بر سرو نماز!
فتواي شاعرانه ازرقي، فاقد وجاهت شرعي است. فلذا، شاعر ناشناسي که هم نگران روزه گرفتن معشوق خود بوده و هم معتقد به مباني شرع، کفاره روزه نگرفتن معشوق را بر گردن گرفته است (سفينه کهن رباعيات، 149):
شرح غم تو به صد عبارت بدهم
ور جان خواهي، به يک اشارت بدهم
از روزه اگر تن ترا رنج رسد
تو روزه بخور که من کفارت بدهم!
اما روزه علاوه بر همه دستاوردهاي معنوي براي مؤمنين، باعث تناسب اندام و حُسن مهتابي پريرويان هم ميشود. به همين خاطر، يکي از شاعران قديم ما، بر خلاف اغلب همصنفان خود، سپاسگزار ماه رمضان هم هست (نزهة المجالس، 442):
رخ را ز براي دلفروزي داري
غمزه ز براي سينهسوزي داري
تا روزه گرفتهاي، نکوتر شدهاي
اي ماه! ز روزه نيز روزي داري!
البته، دست و دلبازي شاعران در روزه گرفتن، بيشتر شامل حال ديگران ميشود تا خودشان. ميزان اشتياق شاعران را به روزهداري، از اين رباعي شمس گنجهآي ميتوان دانست (سفينه کهن رباعيات، 149):
اي روزه! اگر عمر عزيزي، به سر آي
وي قدر! اگر مرگ تويي، زودتر آي
گر خود اجلي مرا، تو اي عيد برس
ور جان تويي، اي هلال شوّال، بر آي!
اين يادداشت را با مطايبة ديگري از راغب اصفهاني به پايان ميبريم: روز دوم شوّال، قلندري را ديدند دلتنگ نشسته. گفتند: چرا دلتنگي؟ گفت: اينک به ماه رمضان آينده، يک روز نزديک شديم! (نوادر، 346).
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
در مورد نحوة انعکاس ماه رمضان در شعر فارسي، پرونده قطوري ميتوان ترتيب داد. اما مجال اين يادداشت، به اندازة نقل چند رباعي طنزآميز از شاعران قديم بيش نيست.
راغب اصفهاني در محاضرات خود آورده است: گبري بر زبان نام اسلام آورد و ماه رمضان برسيد. به گوشهاي تاريک پنهان شد و روزه ميخورد. يکي از يارانش او را بديد، گفت: آري در چه کاري؟ گفت: کسي را اين روز مباد که مراست؛ از شومي و بدبختي، نان خود پنهان ميخورم (نوادر، 348). حکايت اين تازه مسلمان، مرا به ياد رباعيي از سراجالدين قمري شاعر خوشمشرب آملي، متوفي 625 هجري، انداخت (ديوان سراجالدين قمري، 580):
خيل رمضان گرفت پيرامَن ما
و افکند کمند روزه در گردن ما
مي خوردن ما بُد آشکارا ديروز
و امروز، نهان شدهست نان خوردن ما!
ازرقي هروي، شاعر قرن پنجم هجري (465 ق)، به معشوق خود توصيه کرده که روزه نگيرد. زيرا روزه بر گُل و سرو واجب نيست (ديوان ازرقي، برگ 35):
اي گلرخ سرو قامت، اي مايه ناز
بر تو ز نماز و روزه، رنجي است دراز
چندين به نماز و روزه تن را مگداز
بر گُل نبود روزه و بر سرو نماز!
فتواي شاعرانه ازرقي، فاقد وجاهت شرعي است. فلذا، شاعر ناشناسي که هم نگران روزه گرفتن معشوق خود بوده و هم معتقد به مباني شرع، کفاره روزه نگرفتن معشوق را بر گردن گرفته است (سفينه کهن رباعيات، 149):
شرح غم تو به صد عبارت بدهم
ور جان خواهي، به يک اشارت بدهم
از روزه اگر تن ترا رنج رسد
تو روزه بخور که من کفارت بدهم!
اما روزه علاوه بر همه دستاوردهاي معنوي براي مؤمنين، باعث تناسب اندام و حُسن مهتابي پريرويان هم ميشود. به همين خاطر، يکي از شاعران قديم ما، بر خلاف اغلب همصنفان خود، سپاسگزار ماه رمضان هم هست (نزهة المجالس، 442):
رخ را ز براي دلفروزي داري
غمزه ز براي سينهسوزي داري
تا روزه گرفتهاي، نکوتر شدهاي
اي ماه! ز روزه نيز روزي داري!
البته، دست و دلبازي شاعران در روزه گرفتن، بيشتر شامل حال ديگران ميشود تا خودشان. ميزان اشتياق شاعران را به روزهداري، از اين رباعي شمس گنجهآي ميتوان دانست (سفينه کهن رباعيات، 149):
اي روزه! اگر عمر عزيزي، به سر آي
وي قدر! اگر مرگ تويي، زودتر آي
گر خود اجلي مرا، تو اي عيد برس
ور جان تويي، اي هلال شوّال، بر آي!
اين يادداشت را با مطايبة ديگري از راغب اصفهاني به پايان ميبريم: روز دوم شوّال، قلندري را ديدند دلتنگ نشسته. گفتند: چرا دلتنگي؟ گفت: اينک به ماه رمضان آينده، يک روز نزديک شديم! (نوادر، 346).
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
Telegram
چهار خطی
رباعی فارسی، به روایت: سید علی میرافضلی
(این صفحه روز پنجشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۴ش راهاندازی شده است.)
(این صفحه روز پنجشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۴ش راهاندازی شده است.)
Forwarded from شعر، فرهنگ و ادبیات
🗒یادداشت
🔺چهارشاخ گریستن در زبان کُردی
✍محسن احمدوندی
بسیاری از پیچیدگیهای متون کهن زبان فارسی را به کمک دیگر زبانهای ایرانی میتوان حلوفصل کرد و این نشان از آن دارد که دیگر زبانهای ایرانی نهتنها تهدیدی برای زبان فارسی به شمار نمیآیند، بلکه میتوانند مکمّلی برای آن باشند. نگارنده که خود کُردزبان است، در طول سالهایی که در رشتهٔ زبان و ادبیات فارسی درس خوانده و درس داده است، در خواندن بسیاری از متون کهن به لغات و اصطلاحاتی برخورده است که دیگر نشانی از آنها در فارسی امروز نیست، اما هنوز در زبان و فرهنگ کُردی کاربرد دارند و همین امر فهم آن متن کهن را برایش آسانتر و ملموستر و لذتبخشتر کرده است. این مسئله میتواند دربارهٔ دیگر زبانهای ایرانی هم صدق کند، هرکدام از این زبانها گنجینههای بسیار ارزشمندی هستند که میتوانند به ما در فهم متون کهن فارسی یاری برسانند. من در اینجا تنها به یک مورد از این نوع پیوند و خویشاوندی میان زبان فارسی و کُردی میپردازم.
در بخشهای پایانی کتاب اسرارالتوحید با تعبیرِ غریب «چهار شاخ آب از چشم دویدن» روبهرو میشویم:
ابوسعید قدّس الله روحَهُالعزیز اسبی کُمَیت داشت که برنشستی که هیچکس را دست ندادی از تندی که بود. و چون شیخ برخواستی نشست، پهلو فرو دوکان داشتی و پشت فروداشتی تا شیخ پای به وی درآوردی. چون شیخ ما از دنیا رفت، آن اسب را دیدند افسارگسسته و چهار شاخ آب از چشمش میدوید و گِرد کوی برمیآمد و نه آب خورد و نه علف (شفیعی کدکنی، ۱۳۸۱: ۳۶۰).
استاد کدکنی در تعلیقات کتاب دربارهٔ این تعبیر نوشتهاند:
از تعبیرات نادر زبان فارسی قدیم است، به معنی شدت گریه به گونهای که از هر چهار گوشهٔ چشم اشک بیرون آید و از فرهنگها فوت شده. در ترجمهٔ احیاء علومالدّین غزالی در ترجمهٔ عبارت: «فرفعت رأسها و عیناها تدمع» و بعضی نسخ تذرفان، مؤیدالدّین خوارزمی آورده است: «پس سر برآورد و به چشمهاش به چهارشاخ میگریست» و همین عبارت در چاپ تهران احیاء (چاپ سنگی) به صورت: «و عیناها تدمع باربع» آمده است. و در این رباعی مسعود سعد کلمهٔ چهار شاخ در چهار معنی مختلف و از جمله چهار شاخ گریستن به کار رفته است:
چنگم به چهار شاخ زد پیراهن
چنگ است مگر چهارشاخ از آهن
در اشک چهارشاخ آن شاخِ سمن
شد نار چهار شاخ کفته رخ من
که مصراع آخر در متن چاپی «شد باز» آمده و غلط است و بیت ذیل [از مسعود سعد] هم شاهدی [دیگر] است برای چهار شاخ گریستن و هم شاهدی است برای نار چهار شاخ کفیده:
اشک دو دیده روی تو کرده
نار چهارشاخ کفیده
که در آن ایهام چهارشاخ گریستن هم هست (همان: ۶۳۳-۶۳۴).
همین تعبیر بار دیگر در مقامات کهن ابوسعید ابوالخیر که استاد کدکنی آنها را در کتابی با عنوان چشیدن طعم وقت گردآوری کرده است تکرار شده است:
وی [ابوسعید ابوالخیر] را اسبی بود تند که در پیش شیخ پشت فروداشتی تا شیخ برنشستی، [بعد از وفات شیخ] آن اسب را دیدند افسارگسسته و چهار شاخ آب از چشمش میدوید و گردِ کوی برمیآمد و نه آب خورد و نه علف هفت شبانروز (شفیعی کدکنی، ۱۳۹۱: ۲۱۵-۲۱۶).
استاد کدکنی در اینجا هم بخشی از تعلیقاتش بر اسرارالتوحید را تکرار کرده است (همان: ۳۰۹).
چنانکه مشاهده میشود استاد کدکنی این تعبیر را از تعابیر نادر زبان فارسی کهن دانستهاند که متأسفانه در فرهنگها ضبط و ثبت نشده است. این تعبیر در زبان فارسی امروز دیگر کاربرد ندارد، اما جالب است بدانید که با تغییری جزئی هنوز هم در زبان کُردی به کار میرود. در زبان کُردی واژهای هست با عنوان «پهل» (۱) که یکی از معانی آن «شاخه» و «شعبه» است. در اینجا به چند نمونه از کاربرد این واژه در زبان کُردی اشاره میکنیم:
۱ـ آبِ جوی را به چند پهل تقسیم کردن یعنی آن را به چند شاخه و شعبه قسمت نمودن.
۲ـ نخ یا طناب را چند پهل کردن یعنی آن را تاباندن و به چند رشته تقسیم کردن.
۳- به گیاهی که تازه از خاک رُسته و تنها دو شاخه دارد میگویند دو پهل دارد.
۴ـ وقتی موی سر دختران را میخواهند ببافند، آن را به دو بخش مساوی تقسیم میکنند و میبافند، به همین دلیل به هر یک از این بخشهای بافتهشده پهلِک یعنی پهلِ کوچک میگویند.
یکی از کاربردهای واژهٔ پهل در زبان کُردی، در تعبیری است که برای به شدت گریستن به کار میرود، در این زبان به کسی که با شدّت میگرید میگویند: «چُوار پهلْکانی (پهلْکی) ئهسْر ئهرشِنی»(۲) یعنی «چهار شاخ اشک میریزد». این تعبیر دقیقاً همان تعبیری است که در اسرارالتوحید و مقامات کهن ابوسعید به کار رفته است؛ تعبیری که در زبان فارسی متروک و فراموش شده است، اما هنوز در زبان کُردی کاربرد دارد.
▪️پینوشت
(۱) در رسمالخط کُردی «ـه» بیانِ حرکت جایگزین حرکت فتحه میشود.
(۲) در رسمالخط کُردی همزهٔ آغازین کلماتی که با مصوت آغاز میشوند نوشته میشود.
📗شعر، فرهنگ و ادبیات
@mohsenahmadvandi
🔺چهارشاخ گریستن در زبان کُردی
✍محسن احمدوندی
بسیاری از پیچیدگیهای متون کهن زبان فارسی را به کمک دیگر زبانهای ایرانی میتوان حلوفصل کرد و این نشان از آن دارد که دیگر زبانهای ایرانی نهتنها تهدیدی برای زبان فارسی به شمار نمیآیند، بلکه میتوانند مکمّلی برای آن باشند. نگارنده که خود کُردزبان است، در طول سالهایی که در رشتهٔ زبان و ادبیات فارسی درس خوانده و درس داده است، در خواندن بسیاری از متون کهن به لغات و اصطلاحاتی برخورده است که دیگر نشانی از آنها در فارسی امروز نیست، اما هنوز در زبان و فرهنگ کُردی کاربرد دارند و همین امر فهم آن متن کهن را برایش آسانتر و ملموستر و لذتبخشتر کرده است. این مسئله میتواند دربارهٔ دیگر زبانهای ایرانی هم صدق کند، هرکدام از این زبانها گنجینههای بسیار ارزشمندی هستند که میتوانند به ما در فهم متون کهن فارسی یاری برسانند. من در اینجا تنها به یک مورد از این نوع پیوند و خویشاوندی میان زبان فارسی و کُردی میپردازم.
در بخشهای پایانی کتاب اسرارالتوحید با تعبیرِ غریب «چهار شاخ آب از چشم دویدن» روبهرو میشویم:
ابوسعید قدّس الله روحَهُالعزیز اسبی کُمَیت داشت که برنشستی که هیچکس را دست ندادی از تندی که بود. و چون شیخ برخواستی نشست، پهلو فرو دوکان داشتی و پشت فروداشتی تا شیخ پای به وی درآوردی. چون شیخ ما از دنیا رفت، آن اسب را دیدند افسارگسسته و چهار شاخ آب از چشمش میدوید و گِرد کوی برمیآمد و نه آب خورد و نه علف (شفیعی کدکنی، ۱۳۸۱: ۳۶۰).
استاد کدکنی در تعلیقات کتاب دربارهٔ این تعبیر نوشتهاند:
از تعبیرات نادر زبان فارسی قدیم است، به معنی شدت گریه به گونهای که از هر چهار گوشهٔ چشم اشک بیرون آید و از فرهنگها فوت شده. در ترجمهٔ احیاء علومالدّین غزالی در ترجمهٔ عبارت: «فرفعت رأسها و عیناها تدمع» و بعضی نسخ تذرفان، مؤیدالدّین خوارزمی آورده است: «پس سر برآورد و به چشمهاش به چهارشاخ میگریست» و همین عبارت در چاپ تهران احیاء (چاپ سنگی) به صورت: «و عیناها تدمع باربع» آمده است. و در این رباعی مسعود سعد کلمهٔ چهار شاخ در چهار معنی مختلف و از جمله چهار شاخ گریستن به کار رفته است:
چنگم به چهار شاخ زد پیراهن
چنگ است مگر چهارشاخ از آهن
در اشک چهارشاخ آن شاخِ سمن
شد نار چهار شاخ کفته رخ من
که مصراع آخر در متن چاپی «شد باز» آمده و غلط است و بیت ذیل [از مسعود سعد] هم شاهدی [دیگر] است برای چهار شاخ گریستن و هم شاهدی است برای نار چهار شاخ کفیده:
اشک دو دیده روی تو کرده
نار چهارشاخ کفیده
که در آن ایهام چهارشاخ گریستن هم هست (همان: ۶۳۳-۶۳۴).
همین تعبیر بار دیگر در مقامات کهن ابوسعید ابوالخیر که استاد کدکنی آنها را در کتابی با عنوان چشیدن طعم وقت گردآوری کرده است تکرار شده است:
وی [ابوسعید ابوالخیر] را اسبی بود تند که در پیش شیخ پشت فروداشتی تا شیخ برنشستی، [بعد از وفات شیخ] آن اسب را دیدند افسارگسسته و چهار شاخ آب از چشمش میدوید و گردِ کوی برمیآمد و نه آب خورد و نه علف هفت شبانروز (شفیعی کدکنی، ۱۳۹۱: ۲۱۵-۲۱۶).
استاد کدکنی در اینجا هم بخشی از تعلیقاتش بر اسرارالتوحید را تکرار کرده است (همان: ۳۰۹).
چنانکه مشاهده میشود استاد کدکنی این تعبیر را از تعابیر نادر زبان فارسی کهن دانستهاند که متأسفانه در فرهنگها ضبط و ثبت نشده است. این تعبیر در زبان فارسی امروز دیگر کاربرد ندارد، اما جالب است بدانید که با تغییری جزئی هنوز هم در زبان کُردی به کار میرود. در زبان کُردی واژهای هست با عنوان «پهل» (۱) که یکی از معانی آن «شاخه» و «شعبه» است. در اینجا به چند نمونه از کاربرد این واژه در زبان کُردی اشاره میکنیم:
۱ـ آبِ جوی را به چند پهل تقسیم کردن یعنی آن را به چند شاخه و شعبه قسمت نمودن.
۲ـ نخ یا طناب را چند پهل کردن یعنی آن را تاباندن و به چند رشته تقسیم کردن.
۳- به گیاهی که تازه از خاک رُسته و تنها دو شاخه دارد میگویند دو پهل دارد.
۴ـ وقتی موی سر دختران را میخواهند ببافند، آن را به دو بخش مساوی تقسیم میکنند و میبافند، به همین دلیل به هر یک از این بخشهای بافتهشده پهلِک یعنی پهلِ کوچک میگویند.
یکی از کاربردهای واژهٔ پهل در زبان کُردی، در تعبیری است که برای به شدت گریستن به کار میرود، در این زبان به کسی که با شدّت میگرید میگویند: «چُوار پهلْکانی (پهلْکی) ئهسْر ئهرشِنی»(۲) یعنی «چهار شاخ اشک میریزد». این تعبیر دقیقاً همان تعبیری است که در اسرارالتوحید و مقامات کهن ابوسعید به کار رفته است؛ تعبیری که در زبان فارسی متروک و فراموش شده است، اما هنوز در زبان کُردی کاربرد دارد.
▪️پینوشت
(۱) در رسمالخط کُردی «ـه» بیانِ حرکت جایگزین حرکت فتحه میشود.
(۲) در رسمالخط کُردی همزهٔ آغازین کلماتی که با مصوت آغاز میشوند نوشته میشود.
📗شعر، فرهنگ و ادبیات
@mohsenahmadvandi
Forwarded from شعر، فرهنگ و ادبیات
▪️منابع
ـ شفیعی کدکنی، محمدرضا. (۱۳۹۱). چشیدن طعم وقت. با مقدّمه، تصحیح و تعلیقاتِ محمدرضا شفیعی کدکنی. چاپ پنجم. تهران: سخن.
ـ محمدبن منوّر. (۱۳۸۱). اسرارالتوحید فی مقامات شیخ ابیسعید. با مقدّمه، تصحیح و تعلیقاتِ محمدرضا شفیعی کدکنی. چاپ پنجم. تهران: سخن.
[یادداشت بالا پیش از این در شمارهٔ دوازدهم فصلنامهٔ قلم در صفحات ۱۳-۱۵ منتشر شده است.]
📗شعر، فرهنگ و ادبیات
@mohsenahmadvandi
ـ شفیعی کدکنی، محمدرضا. (۱۳۹۱). چشیدن طعم وقت. با مقدّمه، تصحیح و تعلیقاتِ محمدرضا شفیعی کدکنی. چاپ پنجم. تهران: سخن.
ـ محمدبن منوّر. (۱۳۸۱). اسرارالتوحید فی مقامات شیخ ابیسعید. با مقدّمه، تصحیح و تعلیقاتِ محمدرضا شفیعی کدکنی. چاپ پنجم. تهران: سخن.
[یادداشت بالا پیش از این در شمارهٔ دوازدهم فصلنامهٔ قلم در صفحات ۱۳-۱۵ منتشر شده است.]
📗شعر، فرهنگ و ادبیات
@mohsenahmadvandi
حکیم عمر خیّام و رباعیّاتش - ۱
(خیّام و گورجای او)
در سنه ستّ و خمسمائه (۵۰۶ ق)، به شهر بلخ، در کوی برده فروشان، در سرای امیر بوسعد جره، خواجه امام عمر خیّامی و خواجه امام مظفّر اسفزاری نزول کرده بودند و من بدان خدمت پیوسته بودم. در میان مجلس عشرت، از حجة الحق عمر شنیدم که او گفت: گور من در موضعی باشد که هر بهاری، شمال بر من گل افشان میکند. مرا این سخن مستحیل نمود. و دانستم که چون اویی گزاف نگوید.
چون در سنه ثلثین (۵۳۰ ق) به نشابور رسیدم، چهار سال بود تا آن بزرگ روی در نقاب خاک کشیده بود و عالم سفلی از او یتیم مانده. و او را بر من حق استادی بود. آدینهای به زیارت او رفتم و یکی را با خود ببُردم که خاک او به من نماید. مرا به گورستان حیره بیرون آورد. و بر دست چپ گشتم. در پایین دیوار باغی، خاک او دیدم نهاده و درختان امرود و زردآلو سر از آن باغ بیرون کرده و چندان برگ شکوفه بر خاک او ریخته بود که خاک او در زیر گل نهان شده بود. و مرا یاد آمد آن حکایت که به شهر بلخ از او شنیده بودم. گریه بر من افتاد که در بسیط عالم، و اقطار رُبع مسکون، او را هیچ جای نظیری نمیدیدم. ایزد تبارک و تعالی، جای او را در جنان کناد!
▫️ احمد نظامی عروضی سمرقندی، کلیات چهارمقاله، ، ۶۲ - ۶۳
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
(خیّام و گورجای او)
در سنه ستّ و خمسمائه (۵۰۶ ق)، به شهر بلخ، در کوی برده فروشان، در سرای امیر بوسعد جره، خواجه امام عمر خیّامی و خواجه امام مظفّر اسفزاری نزول کرده بودند و من بدان خدمت پیوسته بودم. در میان مجلس عشرت، از حجة الحق عمر شنیدم که او گفت: گور من در موضعی باشد که هر بهاری، شمال بر من گل افشان میکند. مرا این سخن مستحیل نمود. و دانستم که چون اویی گزاف نگوید.
چون در سنه ثلثین (۵۳۰ ق) به نشابور رسیدم، چهار سال بود تا آن بزرگ روی در نقاب خاک کشیده بود و عالم سفلی از او یتیم مانده. و او را بر من حق استادی بود. آدینهای به زیارت او رفتم و یکی را با خود ببُردم که خاک او به من نماید. مرا به گورستان حیره بیرون آورد. و بر دست چپ گشتم. در پایین دیوار باغی، خاک او دیدم نهاده و درختان امرود و زردآلو سر از آن باغ بیرون کرده و چندان برگ شکوفه بر خاک او ریخته بود که خاک او در زیر گل نهان شده بود. و مرا یاد آمد آن حکایت که به شهر بلخ از او شنیده بودم. گریه بر من افتاد که در بسیط عالم، و اقطار رُبع مسکون، او را هیچ جای نظیری نمیدیدم. ایزد تبارک و تعالی، جای او را در جنان کناد!
▫️ احمد نظامی عروضی سمرقندی، کلیات چهارمقاله، ، ۶۲ - ۶۳
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
Telegram
چهار خطی
رباعی فارسی، به روایت: سید علی میرافضلی
(این صفحه روز پنجشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۴ش راهاندازی شده است.)
(این صفحه روز پنجشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۴ش راهاندازی شده است.)
حکیم عمر خیّام و رباعیّاتش - ۲
(خیّام و تفسیر قرآن)
روزی امام عمر، به حضرت شهاب الاسلام الوزیر، عبدالرزاق بن الفقیه الاجل (برادرزادة نظام الملک طوسی) در آمد و امام القرّاء ابوالحسن غزّال (د. ۵۱۵ ق) حاضر بود و در اختلاف ائمة القرّاء درآیتی بحث میرفت. چون امام حاضر شد، شهاب الاسلام گفت: علی الخبیر سقطنا (دانا را یافتیم). پس وجهی مختار از وجوه مختلفٌ فیها از وی پرسیدند. از وجوه اختلاف قرّاء بیان کرد. هر وجهی علت آن بگفت و ذکر آن شوارد علی کثرتها بکرد. بعد از آن، اختیار وجهی نمود و بر صحّت آن دلیل گفت. پس امام ابوالفخر الحسن غزّال گفت: کثّر الله فی العلماء مثلک! حق تعالی جهان را از وجود مبارک امام خالی مداراد! چه گمان نداشتم که کسی از قرّاء در جهان، این وجوه و علل بر ذکر تواند بود، تا به حکیمی فیلسوف چه رسد!
▫️ ابوالحسن بیهقی، تتمۀ صوان الحکمه، ۱۱۲ - ۱۱۳؛ درة الاخبار و لمعة الانوار، ۷۹
قاضی عبدالرشید ابن ضرار نقل کرده است که یک بار با خیّام در گرمابۀ مرو بود و معنای مُعوّذتین (سورههای فلق و ناس) و علت تکرار برخی از واژههای آنها را پُرسید؛ و او، به روایت همۀ قولهای نادر و شواهد کمیاب پرداخت تا آنجا که اگر گفتههای او را جمع میکردند، بر مجلّدی بالغ میشد؛ با آنکه او سوارکار این میدان نبود، دیگر چه رسد به علمی که عمری در آن رنج کشیده بود. و شعرهای زیبای شیرینی دارد.
▫️ شمسالدین شهرزوری (د. ۶۸۷ ق)، نزهة الارواح و روضة الافراح ، ۲: ۴۹
(ترجمۀ عبارت از شادروان کاظم برگنیسی است)
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
(خیّام و تفسیر قرآن)
روزی امام عمر، به حضرت شهاب الاسلام الوزیر، عبدالرزاق بن الفقیه الاجل (برادرزادة نظام الملک طوسی) در آمد و امام القرّاء ابوالحسن غزّال (د. ۵۱۵ ق) حاضر بود و در اختلاف ائمة القرّاء درآیتی بحث میرفت. چون امام حاضر شد، شهاب الاسلام گفت: علی الخبیر سقطنا (دانا را یافتیم). پس وجهی مختار از وجوه مختلفٌ فیها از وی پرسیدند. از وجوه اختلاف قرّاء بیان کرد. هر وجهی علت آن بگفت و ذکر آن شوارد علی کثرتها بکرد. بعد از آن، اختیار وجهی نمود و بر صحّت آن دلیل گفت. پس امام ابوالفخر الحسن غزّال گفت: کثّر الله فی العلماء مثلک! حق تعالی جهان را از وجود مبارک امام خالی مداراد! چه گمان نداشتم که کسی از قرّاء در جهان، این وجوه و علل بر ذکر تواند بود، تا به حکیمی فیلسوف چه رسد!
▫️ ابوالحسن بیهقی، تتمۀ صوان الحکمه، ۱۱۲ - ۱۱۳؛ درة الاخبار و لمعة الانوار، ۷۹
قاضی عبدالرشید ابن ضرار نقل کرده است که یک بار با خیّام در گرمابۀ مرو بود و معنای مُعوّذتین (سورههای فلق و ناس) و علت تکرار برخی از واژههای آنها را پُرسید؛ و او، به روایت همۀ قولهای نادر و شواهد کمیاب پرداخت تا آنجا که اگر گفتههای او را جمع میکردند، بر مجلّدی بالغ میشد؛ با آنکه او سوارکار این میدان نبود، دیگر چه رسد به علمی که عمری در آن رنج کشیده بود. و شعرهای زیبای شیرینی دارد.
▫️ شمسالدین شهرزوری (د. ۶۸۷ ق)، نزهة الارواح و روضة الافراح ، ۲: ۴۹
(ترجمۀ عبارت از شادروان کاظم برگنیسی است)
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
Telegram
چهار خطی
رباعی فارسی، به روایت: سید علی میرافضلی
(این صفحه روز پنجشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۴ش راهاندازی شده است.)
(این صفحه روز پنجشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۴ش راهاندازی شده است.)
حکیم عمر خیّام و رباعیّاتش - ۳
(خیّام و مختص الملک کاشانی، وزیر)
مگر روزی در عهد ملکشاه، خواجۀ بزرگ کاشانی به دیوان نشسته بود. حجة الحق عمر خیّام در آمد و گفت: ای صدر جهان! از وجه ده هزار دینار معاش هر سال من، کهتر باقی به دیوان عالی مانده است. نایبان دیوان را اشارتی بلیغ میباید تا برسانند.
خواجه گفت: تو جهت سلطان عالم چه خدمت کنی که هر سال ده هزار دینار مرسوم تو باید داد؟ عمر خیّام گفت: واعجبا! من چه خدمت کنم سلطان را؟ هزار سال آسمان و اختران را در مدار و سیر به شیب و بالا جان باید کندن تا از این آسیابک، دانهای درست چون عمر خیّام بیرون افتد و از این هفت شهر پای بالا و هفت دیه سرنشیب، یک قافلهسالار دانش چون من درآید. اما اگر خواهی، از هر دهی در نواحی کاشان، چون خواجه دَه دَه بیرون آرَم و به جای او بنشانم که هر یک از عهدۀ کار خواجگی بیرون آید. خواجه از جای بشد و سر در پیش افکند که جواب بس پایبرجای دید.
این حکایت به حضرت سلطان ملکشاه بازگفتند. گفت: بالله که عمر خیّام راست گفت.
▫️ خاقانی شروانی، منشآت، ۳۳۳
(خواجۀ کاشانی وزیر سنجر بوده نه ملکشاه)
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
(خیّام و مختص الملک کاشانی، وزیر)
مگر روزی در عهد ملکشاه، خواجۀ بزرگ کاشانی به دیوان نشسته بود. حجة الحق عمر خیّام در آمد و گفت: ای صدر جهان! از وجه ده هزار دینار معاش هر سال من، کهتر باقی به دیوان عالی مانده است. نایبان دیوان را اشارتی بلیغ میباید تا برسانند.
خواجه گفت: تو جهت سلطان عالم چه خدمت کنی که هر سال ده هزار دینار مرسوم تو باید داد؟ عمر خیّام گفت: واعجبا! من چه خدمت کنم سلطان را؟ هزار سال آسمان و اختران را در مدار و سیر به شیب و بالا جان باید کندن تا از این آسیابک، دانهای درست چون عمر خیّام بیرون افتد و از این هفت شهر پای بالا و هفت دیه سرنشیب، یک قافلهسالار دانش چون من درآید. اما اگر خواهی، از هر دهی در نواحی کاشان، چون خواجه دَه دَه بیرون آرَم و به جای او بنشانم که هر یک از عهدۀ کار خواجگی بیرون آید. خواجه از جای بشد و سر در پیش افکند که جواب بس پایبرجای دید.
این حکایت به حضرت سلطان ملکشاه بازگفتند. گفت: بالله که عمر خیّام راست گفت.
▫️ خاقانی شروانی، منشآت، ۳۳۳
(خواجۀ کاشانی وزیر سنجر بوده نه ملکشاه)
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
Telegram
چهار خطی
رباعی فارسی، به روایت: سید علی میرافضلی
(این صفحه روز پنجشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۴ش راهاندازی شده است.)
(این صفحه روز پنجشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۴ش راهاندازی شده است.)
حکیم عمر خیّام و رباعیّاتش - ۴
(خیّام و امام محمد غزّالی)
روزی امام حجة الاسلام محمد غزّالی بر خیّام درآمد و از او پُرسید: با وجود همسانی اجزای فلک، چرا تنها یک جزء از میان اجزاء به عنوان قطب معیّن شده است؟ امام عمر سخن را به درازا کشاند و از اینجا آغاز کرد که حرکت از مقولۀ فلان است و از پرداختن به محلّ نزاع، بُخل ورزید. و این بخل مسلّط، عادت او بود. چندان که روز به نیمه رسید و بانگ اذان برخاست. امام غزالی گفت: جاء الحق و ذهق الباطل. و برخاست.
▫️ ابوالحسن بیهقی، تتمۀ صوان الحکمه، ۱۱۴
(ترجمۀ عبارت از شادروان کاظم برگنیسی است)
محمد غزالی رحمة الله علیه، اشارات بوعلی را بر عمر خیّام بخواند. او فاضل بود، جهت آن طعن زنند در احیاء که از آن استنباط کرد. دو بار بخواند. گفت: فهم نکردهای هنوز. سوم بار بخواند. مطربان و دهل زنان را پنهان آواز داد تا چون غزالی از پیش او بیرون آید، بزنند تا مشهور شود که بر او میخوانَد. تا فایده دهدش.
▫️ شمسالدین محمد تبریزی، مقالات شمس، ۶۴۹
وفات حجة الاسلام، قدّس الله روحه، روز دوشنبه چهاردهم جمادی الآخر سنۀ خمس و خمسمائه (۵۰۵ ق) به شهر طوس بود. و عمر خیّام در مرثیت وی گفته است:
از گردش تو، ای فلکِ گردا گرد
آن کیست که نیست در جهان بیغم و درد
از شخصِ یکی مرد بر آوردی گرد
کهش مثل به روزگار نتوانی کرد
هم او راست
یک تن خبرِ مرگِ تو ننیوشیده است
کو را نه ز دیده خون برونْ جوشیده است
تاری است به چشمِ خلق، گیتی ز غمت
گوییکه بهسوگِ تو سیَه پوشیده است.
▫️ دستنویس فضائل الانام، نورعثمانیه، ۷۲۱ ق
(از مقالۀ دکتر محمد افشین وفایی در مجلۀ پژوهشهای ایرانشناسی)
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
(خیّام و امام محمد غزّالی)
روزی امام حجة الاسلام محمد غزّالی بر خیّام درآمد و از او پُرسید: با وجود همسانی اجزای فلک، چرا تنها یک جزء از میان اجزاء به عنوان قطب معیّن شده است؟ امام عمر سخن را به درازا کشاند و از اینجا آغاز کرد که حرکت از مقولۀ فلان است و از پرداختن به محلّ نزاع، بُخل ورزید. و این بخل مسلّط، عادت او بود. چندان که روز به نیمه رسید و بانگ اذان برخاست. امام غزالی گفت: جاء الحق و ذهق الباطل. و برخاست.
▫️ ابوالحسن بیهقی، تتمۀ صوان الحکمه، ۱۱۴
(ترجمۀ عبارت از شادروان کاظم برگنیسی است)
محمد غزالی رحمة الله علیه، اشارات بوعلی را بر عمر خیّام بخواند. او فاضل بود، جهت آن طعن زنند در احیاء که از آن استنباط کرد. دو بار بخواند. گفت: فهم نکردهای هنوز. سوم بار بخواند. مطربان و دهل زنان را پنهان آواز داد تا چون غزالی از پیش او بیرون آید، بزنند تا مشهور شود که بر او میخوانَد. تا فایده دهدش.
▫️ شمسالدین محمد تبریزی، مقالات شمس، ۶۴۹
وفات حجة الاسلام، قدّس الله روحه، روز دوشنبه چهاردهم جمادی الآخر سنۀ خمس و خمسمائه (۵۰۵ ق) به شهر طوس بود. و عمر خیّام در مرثیت وی گفته است:
از گردش تو، ای فلکِ گردا گرد
آن کیست که نیست در جهان بیغم و درد
از شخصِ یکی مرد بر آوردی گرد
کهش مثل به روزگار نتوانی کرد
هم او راست
یک تن خبرِ مرگِ تو ننیوشیده است
کو را نه ز دیده خون برونْ جوشیده است
تاری است به چشمِ خلق، گیتی ز غمت
گوییکه بهسوگِ تو سیَه پوشیده است.
▫️ دستنویس فضائل الانام، نورعثمانیه، ۷۲۱ ق
(از مقالۀ دکتر محمد افشین وفایی در مجلۀ پژوهشهای ایرانشناسی)
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
Telegram
چهار خطی
رباعی فارسی، به روایت: سید علی میرافضلی
(این صفحه روز پنجشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۴ش راهاندازی شده است.)
(این صفحه روز پنجشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۴ش راهاندازی شده است.)
حکیم عمر خیّام و رباعیّاتش - ۵
(خیّام و اهل تصوّف)
بدان که کسانی که طالبان شناخت خداوندند، سبحانه و تعالی، چهار گروهند:
اول، متکلمانند که ایشان به جدل و حجتهای اقناعی راضی شدند و بدان قدر بسنده کردند، در معرفت خدا. و دوم، فلاسفه و حکماءاند که ایشان به ادلّۀ عقلی صرف، در قوانین منطقی، طلب شناخت کردند و هیچ گونه به ادلّۀ اقناعی قناعت نکردند. و لیکن ایشان نیز به شرایط منطق وفا نتوانستند بُردن و از آن عاجز آمدند. سوم، اسماعیلیانند و تعلیمیانند، که ایشان گفتند: طریق معرفت جز اِخبار مُخبر صادق نیست. چه در ادلّۀ معرفت صانع و ذات و صفات وی، اشکالات بسیار است و ادلّۀ متعارض، و عقول درآن متحیّر و عاجز. پس اولیتر آن باشد که از قول صادق طلبند.
و چهارم، اهل تصوّفند و ایشان، نه به فکر و اندیشه طلب معرفت کردند، بلکه به تصفیۀ باطن و تهذیب اخلاق، نفس ناطقه را از کدورت طبیعت و هیئت بدنی منزّه کردند. و این طریق، از همه بهتر است. چه معلوم بنده است که هیچ کمالی از حضرت خداوند، مبخول نیست. و آن جایگاه منع و حجاب نیست به کس. هرآنچهآدمی را نبود، از جهت کدورت طبیعت باشد. چه اگر حُجُب زایل شود و حایل و مانع دور گردد، حقایق چیزها چنانکه باشد، روی نماید.
▫️ حکیم عمر خیّام، رساله سلسلة الترتیب، نمونۀ نظم و نثر فارسی، ۴۲ - ۴۳
(با حک و اصلاح جزیی بر اساس منابع دیگر)
پس از آنکه خداوند متعال، به فضل و کرم خود مرا از آن بیماری شفا داد، جویندگان حقیقت را در چهار طایفه منحصر یافتم:
متکلّمین، و ایشان کسانی هستند که خود را اهل رأی و نظر میدانند.
باطنیه، که خود را اهل تعلیم میپندارند و مدعی اقتباس علم از امام معصوم میباشند.
فلاسفه، که خود را اهل منطق و عرفان میدانند.
صوفیه، که مدعی کشف و شهود و تقرّب به حضرت حق میباشند.
▫️ امام محمد غزالی، المنقذ من الضلال، ترجمۀ زین الدین کیایی نژاد، ۴۱ - ۴۲
عمر خیّام، امام خراسان و علامۀ دوران بود. صوفیان متأخّر، از برخی معانی ظاهری شعرهای او آگاه شدند، و آنها را به طریقت خود وارد کردند و آنها را در مجالس و خلوت خود به بحث گذاشتند. حالآنکه باطن این شعرها، شریعت را همچون مار نیش میزند و غل و زنجیرهای گوناگون در خود گرد آورده است.
▫️ جمال الدین قفطی (د. ۶۴۶ ق)، تاریخ الحکماء، ۲۴۳
(ترجمۀ عبارت از شادروان کاظم برگنیسی است)
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
(خیّام و اهل تصوّف)
بدان که کسانی که طالبان شناخت خداوندند، سبحانه و تعالی، چهار گروهند:
اول، متکلمانند که ایشان به جدل و حجتهای اقناعی راضی شدند و بدان قدر بسنده کردند، در معرفت خدا. و دوم، فلاسفه و حکماءاند که ایشان به ادلّۀ عقلی صرف، در قوانین منطقی، طلب شناخت کردند و هیچ گونه به ادلّۀ اقناعی قناعت نکردند. و لیکن ایشان نیز به شرایط منطق وفا نتوانستند بُردن و از آن عاجز آمدند. سوم، اسماعیلیانند و تعلیمیانند، که ایشان گفتند: طریق معرفت جز اِخبار مُخبر صادق نیست. چه در ادلّۀ معرفت صانع و ذات و صفات وی، اشکالات بسیار است و ادلّۀ متعارض، و عقول درآن متحیّر و عاجز. پس اولیتر آن باشد که از قول صادق طلبند.
و چهارم، اهل تصوّفند و ایشان، نه به فکر و اندیشه طلب معرفت کردند، بلکه به تصفیۀ باطن و تهذیب اخلاق، نفس ناطقه را از کدورت طبیعت و هیئت بدنی منزّه کردند. و این طریق، از همه بهتر است. چه معلوم بنده است که هیچ کمالی از حضرت خداوند، مبخول نیست. و آن جایگاه منع و حجاب نیست به کس. هرآنچهآدمی را نبود، از جهت کدورت طبیعت باشد. چه اگر حُجُب زایل شود و حایل و مانع دور گردد، حقایق چیزها چنانکه باشد، روی نماید.
▫️ حکیم عمر خیّام، رساله سلسلة الترتیب، نمونۀ نظم و نثر فارسی، ۴۲ - ۴۳
(با حک و اصلاح جزیی بر اساس منابع دیگر)
پس از آنکه خداوند متعال، به فضل و کرم خود مرا از آن بیماری شفا داد، جویندگان حقیقت را در چهار طایفه منحصر یافتم:
متکلّمین، و ایشان کسانی هستند که خود را اهل رأی و نظر میدانند.
باطنیه، که خود را اهل تعلیم میپندارند و مدعی اقتباس علم از امام معصوم میباشند.
فلاسفه، که خود را اهل منطق و عرفان میدانند.
صوفیه، که مدعی کشف و شهود و تقرّب به حضرت حق میباشند.
▫️ امام محمد غزالی، المنقذ من الضلال، ترجمۀ زین الدین کیایی نژاد، ۴۱ - ۴۲
عمر خیّام، امام خراسان و علامۀ دوران بود. صوفیان متأخّر، از برخی معانی ظاهری شعرهای او آگاه شدند، و آنها را به طریقت خود وارد کردند و آنها را در مجالس و خلوت خود به بحث گذاشتند. حالآنکه باطن این شعرها، شریعت را همچون مار نیش میزند و غل و زنجیرهای گوناگون در خود گرد آورده است.
▫️ جمال الدین قفطی (د. ۶۴۶ ق)، تاریخ الحکماء، ۲۴۳
(ترجمۀ عبارت از شادروان کاظم برگنیسی است)
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
Telegram
چهار خطی
رباعی فارسی، به روایت: سید علی میرافضلی
(این صفحه روز پنجشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۴ش راهاندازی شده است.)
(این صفحه روز پنجشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۴ش راهاندازی شده است.)
حکیم عمر خیّام و رباعیّاتش - ۶
(چند رباعی خیّامانه در دستور الملوک)
دستور الملوک یا گنج الگنج، کتابی است در اخلاق عملی و آداب پادشاهی که ابوالقاسم نصر بن احمد شادانی نیشابوری در فاصلۀ ۵۰۳ تا ۵۰۸ ق تألیف کرده است. این اثر گمنام، با اینکه حدود یک قرن پیش توسط ایوانف معرفی شده، چندان مورد توجه محقّقان نبوده است. الکساندر مورتون، استاد درگذشتۀکالج مطالعات مشرق زمین و آفریقا (دانشگاه لندن)، در مقالۀ «چند رباعی خیّامانه از عصر خیّام» که به سال ۲۰۱۲م انتشار یافت، گنج الگنج را معرفی کرد و ارزش تاریخی چند رباعی خیّامانۀ آن را بر اساس دستنویس لندن یادآور شد. فاضل ارجمند بهروز ایمانی نیز در سال ۱۳۹۴ش مقالهای مستقل در مورد آن با عنوان «دستور الملوک گنجی پارسیانه از روزگار غزنوی» نگاشت و دستنویسهای کتاب را شناساند. نسخههای موجود دستور الملوک اگرچه همگی متأخّرند، اما اصالت عبارات همچنان از پس غبار روزگار و دست به دست شدنهای بی شمار، از نثر آن میتابد. از آنجا که مؤلف کتاب، همعصر و همشهری خیّام بوده است، رباعیاتی که نقل کرده، از اهمیّت جریان رباعی خیّامانه در اوایل سدۀ ششم هجری خبر میدهد. چند رباعی این کتاب را بر اساس دستنویس لندن میخوانیم. برخی از این رباعیّات، به خیّام هم منسوب است و برخی دیگر، به شاعران همروزگار او (از جمله معزی)، یا دورانی پیشتر (از جمله احمد بن حسن میمندی) تعلق دارد.
آنها که کهن شدند و آنها که نُوَند
هریک به مراد خویش گامی بدُوَند
در سفلهْ جهان، کسی نمانَد باقی
رفتـند و رویم و آنگه آیند و روَند
رفتم که در این منـزلِ بیداد بُدَن
در دست نخواهد بهجز از باد بُدَن
آن را باید به مرگِ من شاد بُدَن
کز دسـتِ اجل، توانـد آزاد بُدَن
چون نیست حقیقتِ یقیـن اندر دست
نتـوان به امیدِ شک همه عمر نشسـت
بلْ تـا ننـهیم یک زمان باده ز دسـت
در بیخبری مُرد، چههشیار و چهمست
روزی است خوش و هوا نه گرماست و نه سرد
ابر، از رخ گـُلزار همیشوید گرد
بلبل، بـه زبان پهلوی، بر گـُلِ زرد
آواز همیدهــد که: مَی بایـد خـورد!
از رنج گذشتـه، هیـچ تیمـار مدار
وز نامده، جان خویش بیمار مدار
آسان گذرد عمر، تو دشـوار مدار
یکساعته عمرِ خویش را خوار مدار
اکنون که سعادتت دهد دست بهکار
دست از طرب و نشاط و مَی باز مدار
ایـن عالم را بـه شادکامی بگذار
کس باز نیامد به جهان دیگر بار
رفته است قضا و بودنیها بوده است
از حکم بد و نیک قلم آسوده است
شادیو طرب گزین که غم بیهوده است
غم خوردنِ بیهوده کسی نستوده است
نو گشت جهان، تو نیز یاری نو کن
کین مجلس نو چون تو بسی کرد کهُن
امروز ز جام باده رانیم سخُن
کین گیتی را نه سر پدید است و نه بُن
هر یکچندی حال دگرگون گردد
گه دون، سَری و گاه سَری، دون گردد
در حیرت آنکه این همی چون گردد
دل در بر بخردان همی خون گردد
چون نیست از آنچه هست جز باد بهدست
چون هست از آنچه نیست، نقصان و شکست
انگار که هرچه هست در عالم نیست
و انگار که هرچه نیست در عالم هست
▫️ گنج الگنج، دستنویس ش ۴۷۸۶۰ دانشگاه لندن، بدون تاریخ کتابت
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
(چند رباعی خیّامانه در دستور الملوک)
دستور الملوک یا گنج الگنج، کتابی است در اخلاق عملی و آداب پادشاهی که ابوالقاسم نصر بن احمد شادانی نیشابوری در فاصلۀ ۵۰۳ تا ۵۰۸ ق تألیف کرده است. این اثر گمنام، با اینکه حدود یک قرن پیش توسط ایوانف معرفی شده، چندان مورد توجه محقّقان نبوده است. الکساندر مورتون، استاد درگذشتۀکالج مطالعات مشرق زمین و آفریقا (دانشگاه لندن)، در مقالۀ «چند رباعی خیّامانه از عصر خیّام» که به سال ۲۰۱۲م انتشار یافت، گنج الگنج را معرفی کرد و ارزش تاریخی چند رباعی خیّامانۀ آن را بر اساس دستنویس لندن یادآور شد. فاضل ارجمند بهروز ایمانی نیز در سال ۱۳۹۴ش مقالهای مستقل در مورد آن با عنوان «دستور الملوک گنجی پارسیانه از روزگار غزنوی» نگاشت و دستنویسهای کتاب را شناساند. نسخههای موجود دستور الملوک اگرچه همگی متأخّرند، اما اصالت عبارات همچنان از پس غبار روزگار و دست به دست شدنهای بی شمار، از نثر آن میتابد. از آنجا که مؤلف کتاب، همعصر و همشهری خیّام بوده است، رباعیاتی که نقل کرده، از اهمیّت جریان رباعی خیّامانه در اوایل سدۀ ششم هجری خبر میدهد. چند رباعی این کتاب را بر اساس دستنویس لندن میخوانیم. برخی از این رباعیّات، به خیّام هم منسوب است و برخی دیگر، به شاعران همروزگار او (از جمله معزی)، یا دورانی پیشتر (از جمله احمد بن حسن میمندی) تعلق دارد.
آنها که کهن شدند و آنها که نُوَند
هریک به مراد خویش گامی بدُوَند
در سفلهْ جهان، کسی نمانَد باقی
رفتـند و رویم و آنگه آیند و روَند
رفتم که در این منـزلِ بیداد بُدَن
در دست نخواهد بهجز از باد بُدَن
آن را باید به مرگِ من شاد بُدَن
کز دسـتِ اجل، توانـد آزاد بُدَن
چون نیست حقیقتِ یقیـن اندر دست
نتـوان به امیدِ شک همه عمر نشسـت
بلْ تـا ننـهیم یک زمان باده ز دسـت
در بیخبری مُرد، چههشیار و چهمست
روزی است خوش و هوا نه گرماست و نه سرد
ابر، از رخ گـُلزار همیشوید گرد
بلبل، بـه زبان پهلوی، بر گـُلِ زرد
آواز همیدهــد که: مَی بایـد خـورد!
از رنج گذشتـه، هیـچ تیمـار مدار
وز نامده، جان خویش بیمار مدار
آسان گذرد عمر، تو دشـوار مدار
یکساعته عمرِ خویش را خوار مدار
اکنون که سعادتت دهد دست بهکار
دست از طرب و نشاط و مَی باز مدار
ایـن عالم را بـه شادکامی بگذار
کس باز نیامد به جهان دیگر بار
رفته است قضا و بودنیها بوده است
از حکم بد و نیک قلم آسوده است
شادیو طرب گزین که غم بیهوده است
غم خوردنِ بیهوده کسی نستوده است
نو گشت جهان، تو نیز یاری نو کن
کین مجلس نو چون تو بسی کرد کهُن
امروز ز جام باده رانیم سخُن
کین گیتی را نه سر پدید است و نه بُن
هر یکچندی حال دگرگون گردد
گه دون، سَری و گاه سَری، دون گردد
در حیرت آنکه این همی چون گردد
دل در بر بخردان همی خون گردد
چون نیست از آنچه هست جز باد بهدست
چون هست از آنچه نیست، نقصان و شکست
انگار که هرچه هست در عالم نیست
و انگار که هرچه نیست در عالم هست
▫️ گنج الگنج، دستنویس ش ۴۷۸۶۰ دانشگاه لندن، بدون تاریخ کتابت
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
Telegram
چهار خطی
رباعی فارسی، به روایت: سید علی میرافضلی
(این صفحه روز پنجشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۴ش راهاندازی شده است.)
(این صفحه روز پنجشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۴ش راهاندازی شده است.)