چهار خطی
5.12K subscribers
420 photos
10 videos
125 files
1.49K links
رباعی فارسی، به روایت: سید علی میرافضلی

(این صفحه روز پنج‌شنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۴ش راه‌اندازی شده است.)
Download Telegram
یادداشتِ استاد میرافضلی:

هر چهار رباعی در رسایل و دیوان جامی موجود است و اعتبار این منابع، از مقاماتی که فردی گمنام در سده‌های اخیر نوشته قطعاً بیشتر است. به نام عبدالخالق غجدوانی در هیچ منبع معتبری رباعی روایت نشده، جز همین منبع که چهار رباعی جامی را به نام او کرده است. بنده در مورد رباعیاتی که بزرگان متصوفه منسوب است، همیشه حالت بدگمانی دارم و ریشه این بدگمانی هم در آن است که اغلب آن رباعیات، در دواوین شعرا یافت می‌شود! قطعاً شاعری بزرگ و پُر آوازه مثل جامی نمی‌آید رباعیات عبدالخالق غجدوانی را به نام خود کند. جامی حدود 900 رباعی دارد و گفتن رباعیاتی نظیر آن برایش کاری نداشته که بخواهد دست به سرقت از اولیاء الله بزند! معمولاً مریدان جاهل، برای آنکه فضایل مرادشان کامل شود، چند رباعی هم از گفتار دیگران به آن‌ها می‌بندند؛ قربة الی الله!
رباعی: آنی تو که از نام تو می‌بارد عشق... در بهارستان و لوامع جامی آمده و روش جامی در نگارش رساله‌های منثور، درج رباعیات خودش بوده است، جز یک مورد که بدان اشارت کرده است که استثناست. ضمن اینکه فرم و زبان این رباعی نیز به آثار قرن ششم نمی‌خورَد.
و آن مورد استثنا هم که گفتم، این رباعی است،
[و] به یکی از سلسلۀ خواجگان منسوب است:
با هرکه نشستی و نشد جمع دلت
وز وی نرهید زحمت آب و گلت
زنهار از آن قوم گریزان می‌باش
ورنه نکند روح عزیزان بحلت

سپس می‌افزاید:
گفتن و نوشتن امثال این سخنان نه طریقه این فقیر بود. اما چون از جانب رایحۀ اخلاص به مشام ذوق رسید، باعث بر تقریر و تحریر این معانی شد. (بهارستان و رسایل جامی، 490)

منظورش همان است که از گفتار دیگران در رسایل خود استفاده نمی‌‌کند. خود جامی در انتهای بهارستان می‌نویسد: و هرچه از مقولۀ نظم گذشته و به ناظمی منسوب نگشته، زادۀ طبع محرّر این رساله است و نتیجۀ فکر مقرّر این مقاله (همانجا، 168).
و در دنباله آن، این رباعی را می‌آورد:
جامی هرجا که نامه‌ انشا آراست
از گفتۀ کس به عاریت هیچ نخواست
آن را که ز صنع خود دکان پُر کالاست
دلالی کالای کسانش نه سزاست.

به نظرم، حجّت بر اهل نظر تمام است که رباعی مورد اشاره از خود جامی است.

#جامی #عبدالرحمن‌جامی #عبدالخالق‌غجدوانی
#استادعلی‌میرافضلی
@Xatt4

https://t.me/tarikhfarhanghonariranzamin
جام شراب و ارّه و خروس!

رکن‌الدین دعویدار قمی، شاعر ذو اللسانین قرن ششم و هفتم ق، خمریه‌ای دارد در قالب رباعی که در سده‌های پسین‌تر، از دیوان او به مجموعه رباعیّات منسوب به خیّام نقل مکان کرده است:
آن‌ها که بنای عمر بر زرق نهند
آیند و میان من و مَی فرق نهند
بر فرق نهم خروس مَی را پس از این
ور همچو خروسم ارّه بر فرق نهند!

محور تصویری این رباعی، آن است که جام‌های شراب را به شکل پرندگان، از قبیل بط (مرغابی) و خروس می‌ساختند. حالا تصوّر بکنید شاعر سنگین و رنگینی چون رکن دعویدار را که از فرط علاقه به نوشیدن شراب، و یحتمل در حالت بی‌خویشتنی، از نمایش‌های مرتبط با آن نیز، مثل گذاشتن جام شراب بر سر، مست و ملنگ و محظوظ می‌شده است!
بریدن اعضا با ارّه، یکی از انواع شکنجه‌های فجیع در جهان قدیم بوده ؛ و مورد مشهور آن، داستان جمشید و ضحّاک است که عطار در الهی نامه به آن اشارتی مختصر کرده و در گرشاسب‌نامۀ اسدی طوسی نیز دیده می‌شود. ماجرای قطعه قطعه شدن حضرت زکریا با ارّه نیز مشهور است. تاج خروس در نگاه شاعر، به ارّه‌ای می‌مانَد که بر فرق سر او نهاده‌اند. بنابراین، او حتی اگر به قیمتش جانش هم تمام شود، دست از شراب نخواهد کشید! پایمردی تا این حد!
شبیه همین مضمون را کمال اسماعیل اصفهانی (د. ۶۳۵ ق) نیز که از هم‌عصران رکن دعویدار بوده، با عباراتی دیگر که کمتر نمایشی است، در یک رباعی آورده است:
اکنون که فلاح نیست اندر سر من
کی پای کشد از خط تو ساغر من
ننهم چو خروه، چشم جز بر می لعل
چون تاجش اگر ارّه نهی بر سر من!

گفتنی است که هیچ کدام از دو رباعی، در دیوان‌های چاپی این دو شاعر نیست! رباعی رکن‌دعویدار را ابوالمجد تبریزی در خلاصة الاشعار فی الرباعیات نقل کرده و در نزهة المجالس هم بی نام شاعر هست و رباعی دوم هم جزو نویافته‌های فاضل ارجمند جناب محمدرضا ضیاء در دستنویس کمال اسماعیل متعلّق به کتابخانۀ ملک است.
•
منابع:
سفینۀ تبریز، ۶۱۱؛ نزهة المجالس، ۱۴۰؛ طربخانه (رباعیات خیّام)، ۱۳۵؛ الهی نامه، تصحیح دکتر شفیعی کدکنی، ۲۲۱، ۵۸۹؛ گرشاسب نامه، ۴۳؛ دیوان کمال اسماعیل، نسخۀ ملک، ۲۴۶ر
●●

"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
Forwarded from چهار خطی
گویند که ماه روزه نزدیک رسید
مِنْ بَعد، به گرد باده نتوان گردید
در آخر شعبان، بخورم چندان می
کاندر رمضان، مَست بخُسبم تا عید!

جلال عضد یزدی
درگذشته 739 ق
●

این رباعی که بیت دومش با تغییراتی در شبکه‌های اجتماعی به اسم خیام آمده، از جلال عضد یزدی شاعر قرن هشتم است. از دیوان جلال عضد، نسخه‌های خطی زیادی باقی است؛ از جمله دستنویسی که در سال 811 ق فراهم آمده و در کتابخانه حمیدیه ترکیه نگهداری می‌شود و دستنویس مورخ 823 ق کتابخانه خدیوی مصر. این رباعی، در هر دو این دستنویس‌ها هست.
در بعضی مجموعه رباعیات منسوب به خیام، از جمله طربخانه رشیدی تبریزی (تألیف در 867 ق)، رباعی به اسم خیام درج شده که همچون بسیاری دیگر از رباعیات این مجموعه‌ها، از عمر خیام نیشابوری نیست و موجب وهن شخصیت این حکیم شاعر است. همه این مجموعه‌ها، بعد از دستنویس‌هایی که بدان اشاره کردیم، فراهم آمده‌اند.
مرحوم همایی، با اینکه گوینده اصلی رباعی را نمی‌شناخته، در حاشیه این رباعی نوشته‌ است: «این رباعی در اکثر نسخ طربخانه درج شده و به اعتقاد نگارنده جزو رباعی‌های مشکوک بلکه مطرود است. برای اینکه غیر از دعوی افراط در شراب‌خواری هیچ مضمون لطیف و فکر حکیمانه‌ای که متناسب با حکیم خیام باشد، در آن وجود ندارد. قاعده قافیه دال و ذال فارسی و عربی هم در آن رعایت نشده است؛ اگرچه کلمه عید را بعض اساتید جایز الوجهین شمرده و آن را با دال عربی و ذال فارسی هر دو قافیه کرده‌اند».
●

جلال عضد یزدی شاعری غزل‌سراست و در دیوانش 47 رباعی هم هست که اغلب آنها رباعیاتی متوسط و فاقد شور و حال و حادثه و هیجان است.
●

منبع:
جُنگ رباعی، ص 488، 494؛ طربخانه، ص 105
●●


"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
بشکُفت یا بکُشُفت؟

گل‌آمد و در هودج پیروزه بخفت
وآن لحظه که بار داد، بنگر بشکفت
بلبل به شگفت ماند و با دل می‌گفت:
آخر چو بخواست ریخت، اوّل چه شکفت؟

اثیر اخسیکتی
●
اثیر اخسیکتی (درگذشتۀ ۶۰۹ ق)، یکی از شاعران مهم قرن ششم هجری است. وی گویندۀ ۶۶۰ رباعی است و برخی رباعیاتش، جزو آثار شاخص او و تاریخ رباعی است. رباعی بالا به همین ضبط در مجموعه دواوین کتابخانۀ حکیم علی اوغلو، در بخش دیوان اثیر نقل شده است. از آنجا که این نسخه در دسترس رکن‌الدین همایون‌فرخ، اولین مصحّح دیوان اثیر اخسیکتی نبوده، در آن چاپ جایش خالی است. تصحیح دوم دیوان اثیر، سال گذشته به اهتمام دکتر محمود براتی خوانساری منتشر شد (نشر سخن، ۱۳۹۸). در این چاپ، دستنویس مذکور اساس تصحیح است و رباعی به همین ترتیبی که نوشتیم، از نسخه به کتاب انتقال یافته است.
ظاهراً تکرار بشکفت/ شکفت در مصراع دوم و چهارم، سؤالی در ذهن مصحّح محترم ایجاد نکرده است. رباعی پیش‌تر در کتاب جُنگ رباعی (نشر سخن، ۱۳۹۴) به همراه سایر رباعیّات اثیر بازخوانی شده و نگارنده، در مصراع دوم، فعل کهن و متروک بکُشُفت را، به قیاس و قرینه، جایگزین بشکفت کرده است. اثیر فعل بکُشُفت را در یک رباعی دیگر نیز به کار بُرده است:
اختر بکُشفت جای و گردون برخاست
فرغر بنهفت روی و دریا پیداست
در ملک معانی - که بَری باد ز کاست!
خاقانی اگر نماند، خاقان برجاست.

رباعی بعد از مرگ خاقانی شروانی شاعر نامدار آن روزگار، در ۵۹۵ ق، سروده شده است. اثیر اخسیکتی که از دیرباز با خاقانی در رقابت بوده، مرگ او را در پای سلامتی شاه، کم اهمیت جلوه داده است. شیوۀ استدلال او این است که از میان رفتن ستاره و آبگیر (یعنی خاقانی)، در برابر باقی ماندن گردون و دریا (که همان خاقان باشد)، مسئلۀ چندان مهمی نیست! حسادت و رقابت، تا این حد و اندازه، آن هم در سن کهنسالی شاعر،‌ بسیار عبرت‌آموز است!
کشفته، همچنان که در دیوان عبدالواسع جبلی دیده می‌شود، معنایی متضاد شکفته دارد و وی بارها این دو واژه‌ را رو در روی هم قرار داده است:‌ شکفته بُدم چون به نیسان درخت/ کُشُفته شدم چون به آبان گیاه. کشُفته، به معنی پراکنده و پریشان و ویران نیز هست (رک. لغت‌نامه، ذیل «کشفته»). دیگر شاعر آن روزگار، عثمان مختاری، اختر کشفته را به معنی اختر خاموش و فسرده به کار بُرده است: فسرده دیدم چون اختر کُشُفته لبش/ دلم بسوخت چو بر اخگر شکفته، کباب. در یکی از رباعیات مسعود سعد سلمان نیز این واژه هست:
ای غمزۀ تو کشُفته بنیاد دلم
کم‌زادی و مهر توست همزاد دلم
از تو به فلک رسید فریاد دلم
بیچاره دلم گر نکنی یاد دلم!

بنابراین قراین، احتمال سهو کاتب بسیار زیاد است و بنا به عادت ذهنی، بکشفت را بشکفت نوشته است. رباعی اثیر اخسیکتی، یک رباعی خیّامانه است و شاعر از زبان بلبل می‌پُرسد که حکمت روییدن گلی که بخواهد پژمُرد، چیست:
گل‌آمد و در هودج پیروزه بخفت
وآن لحظه که بار داد، بنگر بکشُفت
بلبل به شگفت ماند و با دل می‌گفت:
آخر چو بخواست ریخت، اوّل چه شکفت؟

این همان پرسشی است که حکیم عمر خیّام نیز با استفاده از تمثیل پیاله، با شدّت و حدّت بیشتری طرح افکنده است:
ترکیب پیاله‌ای که در هم پیوست
بشکستنِ آن روا نمی‌دارد مست
چندین سر و پای نازنین از سر دست
از مهر که پیوست و به کین که شکست؟
●
منابع:
دیوان اثیرالدین اخسیکتی، ۷۳۹؛ لغت‌نامۀ دهخدا، ۱۲: ۱۸۳۶۶؛ دیوان عثمان مختاری، ۳۱؛ دیوان مسعود سعد سلمان، ۸۰۶؛ جُنگ رباعی، ۲۱۴، ۲۲۳؛ رباعیات خیّام در منابع کهن، ۳۶
●●

"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
[چه زیبا گفته آن کنیزکِ تُرکِ مطربه در بازار نشابور:]

امروز در این شهر چو من یاری نی
آورده به بازار و خریداری نی

آن کس که خریدار، بدو رایم نی
و آن کس که بدو رای، خریدارم نی

#جمال‌الدین_ابوروح (۱۳۹۱). حالات و سخنان ابوسعید ابوالخیر. به‌تصحیح محمدرضا شفیعی کدکنی. چاپ نهم. تهران: سخن. صفحات ۱۵۳-۱۵۴.

📗شعر، فرهنگ و ادبیات
@mohsenahmadvandi
Forwarded from چهار خطی
روزه گرفتن گل و سرو

در مورد نحوة انعکاس ماه رمضان در شعر فارسي، پرونده قطوري مي‌توان ترتيب داد. اما مجال اين يادداشت‌، به اندازة نقل چند رباعي طنزآميز از شاعران قديم بيش نيست.
راغب اصفهاني در محاضرات خود آورده است: گبري بر زبان نام اسلام آورد و ماه رمضان برسيد. به گوشه‌اي تاريک پنهان شد و روزه مي‌خورد. يکي از يارانش او را بديد، گفت: آري در چه کاري؟ گفت: کسي را اين روز مباد که مراست؛ از شومي و بدبختي، نان خود پنهان مي‌خورم (نوادر، 348). حکايت اين تازه مسلمان، مرا به ياد رباعيي از سراج‌الدين قمري شاعر خوش‌مشرب آملي، متوفي 625 هجري، انداخت (ديوان سراج‌الدين قمري، 580):
خيل رمضان گرفت پيرامَن ما
و افکند کمند روزه در گردن ما
مي خوردن ما بُد آشکارا ديروز
و امروز، نهان شده‌ست نان خوردن ما!

ازرقي هروي، شاعر قرن پنجم هجري (465 ق)، به معشوق خود توصيه کرده که روزه نگيرد. زيرا روزه بر گُل و سرو واجب نيست (ديوان ازرقي، برگ 35):
اي گل‌رخ سرو قامت، اي مايه ناز
بر تو ز نماز و روزه، رنجي است دراز
چندين به نماز و روزه تن را مگداز
بر گُل نبود روزه و بر سرو نماز!

فتواي شاعرانه ازرقي، فاقد وجاهت شرعي است. فلذا، شاعر ناشناسي که هم نگران روزه گرفتن معشوق خود بوده و هم معتقد به مباني شرع، کفاره روزه نگرفتن معشوق را بر گردن گرفته است (سفينه کهن رباعيات، 149):
شرح غم تو به صد عبارت بدهم
ور جان خواهي، به يک اشارت بدهم
از روزه اگر تن ترا رنج رسد
تو روزه بخور که من کفارت بدهم!

اما روزه علاوه بر همه دستاوردهاي معنوي براي مؤمنين، باعث تناسب اندام و حُسن مهتابي پري‌رويان هم مي‌شود. به همين خاطر، يکي از شاعران قديم ما، بر خلاف اغلب هم‌صنفان خود، سپاسگزار ماه رمضان هم هست (نزهة المجالس، 442):
رخ را ز براي دل‌فروزي داري
غمزه ز براي سينه‌سوزي داري
تا روزه گرفته‌اي، نکوتر شده‌اي
اي ماه! ز روزه نيز روزي داري!

البته، دست و دلبازي شاعران در روزه گرفتن، بيشتر شامل حال ديگران مي‌شود تا خودشان. ميزان اشتياق شاعران را به روزه‌داري، از اين رباعي شمس گنجه‌آي مي‌توان دانست (سفينه کهن رباعيات، 149):
اي روزه! اگر عمر عزيزي، به سر آي
وي قدر! اگر مرگ تويي، زودتر آي
گر خود اجلي مرا، تو اي عيد برس
ور جان تويي، اي هلال شوّال، بر آي!

اين يادداشت را با مطايبة ديگري از راغب اصفهاني به پايان مي‌بريم: روز دوم شوّال، قلندري را ديدند دلتنگ نشسته. گفتند: چرا دلتنگي؟ گفت: اينک به ماه رمضان آينده، يک روز نزديک شديم! (نوادر، 346).
●●


"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
🗒یادداشت
🔺چهارشاخ گریستن در زبان کُردی
✍محسن احمدوندی

بسیاری از پیچیدگی‌های متون کهن زبان فارسی را به کمک دیگر زبان‌های ایرانی می‎توان حل‌وفصل کرد و این نشان از آن دارد که دیگر زبان‌های ایرانی نه‌تنها تهدیدی برای زبان فارسی به شمار نمی‌آیند، بلکه می‌توانند مکمّلی برای آن باشند. نگارنده که خود کُردزبان است، در طول سال‌هایی که در رشتهٔ زبان و ادبیات فارسی درس خوانده و درس داده است، در خواندن بسیاری از متون کهن به لغات و اصطلاحاتی برخورده است که دیگر نشانی از آنها در فارسی امروز نیست، اما هنوز در زبان و فرهنگ کُردی کاربرد دارند و همین امر فهم آن متن کهن را برایش آسان‌تر و ملموس‌تر و لذت‌بخش‌تر کرده است. این مسئله می‌تواند دربارهٔ دیگر زبان‌های ایرانی هم صدق کند، هرکدام از این زبان‌ها گنجینه‌های بسیار ارزشمندی هستند که می‌توانند به ما در فهم متون کهن فارسی یاری برسانند. من در اینجا تنها به یک مورد از این نوع پیوند و خویشاوندی میان زبان فارسی و کُردی می‌پردازم.
در بخش‌های پایانی کتاب اسرارالتوحید با تعبیرِ غریب «چهار شاخ آب از چشم دویدن» رو‌به‌رو می‌شویم:

ابوسعید قدّس الله روحَهُ‌العزیز اسبی کُمَیت داشت که برنشستی که هیچ‌کس را دست ندادی از تندی که بود. و چون شیخ برخواستی نشست، پهلو فرو دوکان داشتی و پشت فروداشتی تا شیخ پای به وی درآوردی. چون شیخ ما از دنیا رفت، آن اسب را دیدند افسارگسسته و چهار شاخ آب از چشمش می‌دوید و گِرد کوی برمی‌آمد و نه آب خورد و نه علف (شفیعی کدکنی، ۱۳۸۱: ۳۶۰).

استاد کدکنی در تعلیقات کتاب دربارهٔ این تعبیر نوشته‌اند:

از تعبیرات نادر زبان فارسی قدیم است، به معنی شدت گریه به گونه‌ای که از هر چهار گوشهٔ چشم اشک بیرون آید و از فرهنگ‌ها فوت شده. در ترجمهٔ احیاء علوم‌الدّین غزالی در ترجمهٔ عبارت: «فرفعت رأسها و عیناها تدمع» و بعضی نسخ تذرفان، مؤیدالدّین خوارزمی آورده است: «پس سر برآورد و به چشمهاش به چهارشاخ می‌گریست» و همین عبارت در چاپ تهران احیاء (چاپ سنگی) به صورت: «و عیناها تدمع باربع» آمده است. و در این رباعی مسعود سعد کلمهٔ چهار شاخ در چهار معنی مختلف و از جمله چهار شاخ گریستن به کار رفته است:

چنگم به چهار شاخ زد پیراهن
چنگ است مگر چهارشاخ از آهن
در اشک چهارشاخ آن شاخِ سمن
شد نار چهار شاخ کفته رخ من

که مصراع آخر در متن چاپی «شد باز» آمده و غلط است و بیت ذیل [از مسعود سعد] هم شاهدی [دیگر] است برای چهار شاخ گریستن و هم شاهدی است برای نار چهار شاخ کفیده:

اشک دو دیده روی تو کرده
نار چهارشاخ کفیده

که در آن ایهام چهارشاخ گریستن هم هست (همان: ۶۳۳-۶۳۴).

همین تعبیر بار دیگر در مقامات کهن ابوسعید ابوالخیر که استاد کدکنی آنها را در کتابی با عنوان چشیدن طعم وقت گردآوری کرده است تکرار شده است:

وی [ابوسعید ابوالخیر] را اسبی بود تند که در پیش شیخ پشت فروداشتی تا شیخ برنشستی، [بعد از وفات شیخ] آن اسب را دیدند افسارگسسته و چهار شاخ آب از چشمش می‌دوید و گردِ کوی برمی‌آمد و نه آب خورد و نه علف هفت شبانروز (شفیعی کدکنی، ۱۳۹۱: ۲۱۵-۲۱۶).

استاد کدکنی در اینجا هم بخشی از تعلیقاتش بر اسرارالتوحید را تکرار کرده است (همان: ۳۰۹).

چنانکه مشاهده می‌شود استاد کدکنی این تعبیر را از تعابیر نادر زبان فارسی کهن دانسته‌اند که متأسفانه در فرهنگ‌ها ضبط و ثبت نشده است. این تعبیر در زبان فارسی امروز دیگر کاربرد ندارد، اما جالب است بدانید که با تغییری جزئی هنوز هم در زبان کُردی به کار می‌رود. در زبان کُردی واژه‌ای هست با عنوان «په‌ل» (۱) که یکی از معانی آن «شاخه» و «شعبه» است. در اینجا به چند نمونه از کاربرد این واژه در زبان کُردی اشاره می‌کنیم:

۱ـ آبِ جوی را به چند په‌ل تقسیم کردن یعنی آن را به چند شاخه و شعبه قسمت نمودن.

۲ـ نخ یا طناب را چند په‌ل کردن یعنی آن را تاباندن و به چند رشته تقسیم کردن.

۳- به گیاهی که تازه از خاک رُسته و تنها دو شاخه دارد می‌گویند دو په‌ل دارد.

۴ـ وقتی موی سر دختران را می‌خواهند ببافند، آن را به دو بخش مساوی تقسیم می‌کنند و می‌بافند، به همین دلیل به هر یک‌ از این بخش‌های بافته‌شده په‌لِک یعنی په‌لِ کوچک می‌گویند.

یکی از کاربردهای واژهٔ په‌ل در زبان کُردی، در تعبیری است که برای به شدت گریستن به کار می‌رود، در این زبان به کسی که با شدّت می‌گرید می‌گویند: «چُوار په‌لْکانی (په‌لْکی) ئه‌سْر ئه‌رشِنی»(۲) یعنی «چهار شاخ اشک می‌ریزد». این تعبیر دقیقاً همان تعبیری است که در اسرارالتوحید و مقامات کهن ابوسعید به کار رفته است؛ تعبیری که در زبان فارسی متروک و فراموش شده است، اما هنوز در زبان کُردی کاربرد دارد.

▪️پی‌نوشت

(۱) در رسم‌الخط کُردی «ـه» بیانِ حرکت جایگزین حرکت فتحه می‌شود.

(۲) در رسم‌الخط کُردی همزهٔ آغازین کلماتی که با مصوت آغاز می‌شوند نوشته می‌شود.

📗شعر، فرهنگ و ادبیات
@mohsenahmadvandi
▪️منابع
ـ شفیعی کدکنی، محمدرضا. (۱۳۹۱). چشیدن طعم وقت. با مقدّمه، تصحیح و تعلیقاتِ محمدرضا شفیعی کدکنی. چاپ پنجم. تهران: سخن.

ـ محمدبن منوّر. (۱۳۸۱). اسرارالتوحید فی مقامات شیخ ابی‌سعید. با مقدّمه، تصحیح و تعلیقاتِ محمدرضا شفیعی کدکنی. چاپ پنجم. تهران: سخن.

[یادداشت بالا پیش از این در شمارهٔ دوازدهم فصل‌نامهٔ قلم در صفحات ۱۳-۱۵ منتشر شده است.]

📗شعر، فرهنگ و ادبیات
@mohsenahmadvandi
حکیم عمر خیّام و رباعیّاتش - ۱
(خیّام و گورجای او)

در سنه ستّ و خمسمائه (۵۰۶ ق)، به شهر بلخ، در کوی برده فروشان، در سرای امیر بوسعد جره، خواجه امام عمر خیّامی و خواجه امام مظفّر اسفزاری نزول کرده بودند و من بدان خدمت پیوسته بودم. در میان مجلس عشرت، از حجة الحق عمر شنیدم که او گفت:‌ گور من در موضعی باشد که هر بهاری، شمال بر من گل افشان می‌کند. مرا این سخن مستحیل نمود. و دانستم که چون اویی گزاف نگوید.
چون در سنه ثلثین (۵۳۰ ق) به نشابور رسیدم، چهار سال بود تا‌ آن بزرگ روی در نقاب خاک کشیده بود و عالم سفلی از او یتیم مانده. و او را بر من حق استادی بود. آدینه‌ای به زیارت او رفتم و یکی را با خود ببُردم که خاک او به من نماید. مرا به گورستان حیره بیرون آورد. و بر دست چپ گشتم. در پایین دیوار باغی، خاک او دیدم نهاده و درختان امرود و زردآلو سر از آن باغ بیرون کرده و چندان برگ شکوفه بر خاک او ریخته بود که خاک او در زیر گل نهان شده بود. و مرا یاد آمد آن حکایت که به شهر بلخ از او شنیده بودم. گریه بر من افتاد که در بسیط عالم، و اقطار رُبع مسکون، او را هیچ جای نظیری نمی‌دیدم. ایزد تبارک و تعالی، جای او را در جنان کناد!
▫️ احمد نظامی عروضی سمرقندی، کلیات چهارمقاله، ، ۶۲ - ۶۳
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
حکیم عمر خیّام و رباعیّاتش - ۲
(خیّام و تفسیر قرآن)

روزی امام عمر، به حضرت شهاب الاسلام الوزیر، عبدالرزاق بن الفقیه الاجل (برادرزادة نظام الملک طوسی) در آمد و امام القرّاء ابوالحسن غزّال (د. ۵۱۵ ق) حاضر بود و در اختلاف ائمة القرّاء در‌آیتی بحث می‌رفت. چون امام حاضر شد، شهاب الاسلام گفت: علی الخبیر سقطنا (دانا را یافتیم). پس وجهی مختار از وجوه مختلفٌ فیها از وی پرسیدند. از وجوه اختلاف قرّاء بیان کرد. هر وجهی علت آن بگفت و ذکر آن شوارد علی کثرتها بکرد. بعد از آن، اختیار وجهی نمود و بر صحّت آن دلیل گفت. پس امام ابوالفخر الحسن غزّال گفت: کثّر الله فی العلماء مثلک! حق تعالی جهان را از وجود مبارک امام خالی مداراد! چه گمان نداشتم که کسی از قرّاء در جهان، این وجوه و علل بر ذکر تواند بود، تا به حکیمی فیلسوف چه رسد!
▫️ ابوالحسن بیهقی، تتمۀ صوان الحکمه، ۱۱۲ - ۱۱۳؛ درة الاخبار و لمعة الانوار، ۷۹

قاضی عبدالرشید ابن ضرار نقل کرده است که یک بار با خیّام در گرمابۀ مرو بود و معنای مُعوّذتین (سوره‌های فلق و ناس) و علت تکرار برخی از واژه‌های آن‌ها را پُرسید؛ و او، به روایت همۀ قول‌های نادر و شواهد کمیاب پرداخت تا آنجا که اگر گفته‌های او را جمع می‌کردند، بر مجلّدی بالغ می‌شد؛ با ‌آنکه او سوارکار این میدان نبود، دیگر چه رسد به علمی که عمری در آن رنج کشیده بود. و شعرهای زیبای شیرینی دارد.
▫️ شمس‌الدین شهرزوری (د. ۶۸۷ ق)، نزهة الارواح و روضة الافراح ، ۲: ۴۹
(ترجمۀ عبارت از شادروان کاظم برگ‌نیسی است)
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
حکیم عمر خیّام و رباعیّاتش - ۳
(خیّام و مختص الملک کاشانی، وزیر)

مگر روزی در عهد ملکشاه، خواجۀ بزرگ کاشانی به دیوان نشسته بود. حجة الحق عمر خیّام در آمد و گفت: ای صدر جهان! از وجه ده هزار دینار معاش هر سال من، کهتر باقی به دیوان عالی مانده است. نایبان دیوان را اشارتی بلیغ می‌باید تا برسانند.
خواجه گفت: تو جهت سلطان عالم چه خدمت کنی که هر سال ده هزار دینار مرسوم تو باید داد؟ عمر خیّام گفت: واعجبا! من چه خدمت کنم سلطان را؟ هزار سال آسمان و اختران را در مدار و سیر به شیب و بالا جان باید کندن تا از این آسیابک، دانه‌ای درست چون عمر خیّام بیرون افتد و از این هفت شهر پای بالا و هفت دیه سرنشیب، یک قافله‌سالار دانش چون من درآید. اما اگر خواهی، از هر دهی در نواحی کاشان، چون خواجه دَه دَه بیرون آرَم و به جای او بنشانم که هر یک از عهدۀ کار خواجگی بیرون آید. خواجه از جای بشد و سر در پیش افکند که جواب بس پای‌برجای دید.
این حکایت به حضرت سلطان ملکشاه بازگفتند. گفت: بالله که عمر خیّام راست گفت.
▫️ خاقانی شروانی، منشآت، ۳۳۳
(خواجۀ کاشانی وزیر سنجر بوده نه ملکشاه)
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
حکیم عمر خیّام و رباعیّاتش - ۴
(خیّام و امام محمد غزّالی)

روزی امام حجة الاسلام محمد غزّالی بر خیّام در‌آمد و از او پُرسید: با وجود همسانی اجزای فلک، چرا تنها یک جزء از میان اجزاء به عنوان قطب معیّن شده است؟ امام عمر سخن را به درازا کشاند و از اینجا آغاز کرد که حرکت از مقولۀ فلان است و از پرداختن به محلّ نزاع، بُخل ورزید. و این بخل مسلّط، عادت او بود. چندان که روز به نیمه رسید و بانگ اذان برخاست. امام غزالی گفت: جاء الحق و ذهق الباطل. و برخاست.
▫️ ابوالحسن بیهقی، تتمۀ صوان الحکمه، ۱۱۴
(ترجمۀ عبارت از شادروان کاظم برگ‌نیسی است)


محمد غزالی رحمة الله علیه، اشارات بوعلی را بر عمر خیّام بخواند. او فاضل بود، جهت آن طعن زنند در احیاء که از آن استنباط کرد. دو بار بخواند. گفت: فهم نکرده‌ای هنوز. سوم بار بخواند. مطربان و دهل زنان را پنهان آواز داد تا چون غزالی از پیش او بیرون آید، بزنند تا مشهور شود که بر او می‌خوانَد. تا فایده دهدش.
▫️ شمس‌الدین محمد تبریزی، مقالات شمس، ۶۴۹


وفات حجة الاسلام، قدّس الله روحه، روز دوشنبه چهاردهم جمادی الآخر سنۀ خمس و خمسمائه (۵۰۵ ق) به شهر طوس بود. و عمر خیّام در مرثیت وی گفته است:
از گردش تو، ای فلکِ گردا گرد
آن‌ کیست‌ که‌ نیست‌ در جهان بی‌غم‌ و درد
از شخصِ یکی مرد بر آوردی گرد
که‌ش مثل به روزگار نتوانی کرد

هم او راست
یک تن خبرِ مرگِ تو ننیوشیده‌ است
کو را نه ز دیده ‌خون ‌برونْ ‌جوشیده ‌است
تاری ‌است به‌ چشم‌ِ خلق، گیتی ز غمت
گویی‌که‌ به‌سوگِ‌ تو سیَه پوشیده‌ است.
▫️ دستنویس فضائل الانام، نورعثمانیه، ۷۲۱ ق
(از مقالۀ دکتر محمد افشین وفایی در مجلۀ پژوهش‌های ایران‌شناسی)
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
حکیم عمر خیّام و رباعیّاتش - ۵
(خیّام و اهل تصوّف)

بدان که کسانی که طالبان شناخت خداوندند، سبحانه و تعالی، چهار گروهند:
اول، متکلمانند که ایشان به جدل و حجت‌های اقناعی راضی شدند و بدان قدر بسنده کردند، در معرفت خدا. و دوم، فلاسفه و حکماءاند که ایشان به ادلّۀ عقلی صرف، در قوانین منطقی، طلب شناخت کردند و هیچ گونه به ادلّۀ اقناعی قناعت نکردند. و لیکن ایشان نیز به شرایط منطق وفا نتوانستند بُردن و از آن عاجز آمدند. سوم، اسماعیلیانند و تعلیمیانند، که ایشان گفتند: طریق معرفت جز اِخبار مُخبر صادق نیست. چه در ادلّۀ معرفت صانع و ذات و صفات وی، اشکالات بسیار است و ادلّۀ متعارض، و عقول در‌آن متحیّر و عاجز. پس اولی‌تر آن باشد که از قول صادق طلبند.
و چهارم، اهل تصوّفند و ایشان، نه به فکر و اندیشه طلب معرفت کردند، بلکه به تصفیۀ باطن و تهذیب اخلاق، نفس ناطقه را از کدورت طبیعت و هیئت بدنی منزّه کردند. و این طریق، از همه بهتر است. چه معلوم بنده است که هیچ کمالی از حضرت خداوند، مبخول نیست. و آن جایگاه منع و حجاب نیست به کس. هرآنچه‌آدمی را نبود، از جهت کدورت طبیعت باشد. چه اگر حُجُب زایل شود و حایل و مانع دور گردد، حقایق چیزها چنان‌که باشد، روی نماید.
▫️ حکیم عمر خیّام، رساله سلسلة الترتیب، نمونۀ نظم و نثر فارسی، ۴۲ - ۴۳
(با حک و اصلاح جزیی بر اساس منابع دیگر)

پس از آنکه خداوند متعال، به فضل و کرم خود مرا از آن بیماری شفا داد، جویندگان حقیقت را در چهار طایفه منحصر یافتم:
متکلّمین، و ایشان کسانی هستند که خود را اهل رأی و نظر می‌دانند.
باطنیه، که خود را اهل تعلیم می‌پندارند و مدعی اقتباس علم از امام معصوم می‌باشند.
فلاسفه، که خود را اهل منطق و عرفان می‌دانند.
صوفیه، که مدعی کشف و شهود و تقرّب به حضرت حق می‌باشند.
▫️ امام محمد غزالی، المنقذ من الضلال، ترجمۀ زین الدین کیایی نژاد، ۴۱ - ۴۲

عمر خیّام، امام خراسان و علامۀ دوران بود. صوفیان متأخّر، از برخی معانی ظاهری شعرهای او آگاه شدند، و آن‌ها را به طریقت خود وارد کردند و آن‌ها را در مجالس و خلوت خود به بحث گذاشتند. حال‌آنکه باطن این شعرها، شریعت را همچون مار نیش می‌زند و غل و زنجیرهای گوناگون در خود گرد آورده است.
▫️ جمال الدین قفطی (د. ۶۴۶ ق)، تاریخ الحکماء، ۲۴۳
(ترجمۀ عبارت از شادروان کاظم برگ‌نیسی است)
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
حکیم عمر خیّام و رباعیّاتش - ۶
(چند رباعی خیّامانه در دستور الملوک)

دستور الملوک یا گنج الگنج، کتابی است در اخلاق عملی و آداب پادشاهی که ابوالقاسم نصر بن احمد شادانی نیشابوری در فاصلۀ ۵۰۳ تا ۵۰۸ ق تألیف کرده است. این اثر گمنام، با اینکه حدود یک قرن پیش توسط ایوانف معرفی شده، چندان مورد توجه محقّقان نبوده است. الکساندر مورتون، استاد درگذشتۀ‌کالج مطالعات مشرق زمین و آفریقا (دانشگاه لندن)، در مقالۀ «چند رباعی خیّامانه از عصر خیّام» که به سال ۲۰۱۲م انتشار یافت، گنج الگنج را معرفی کرد و ارزش تاریخی چند رباعی خیّامانۀ آن را بر اساس دستنویس لندن یادآور شد. فاضل ارجمند بهروز ایمانی نیز در سال ۱۳۹۴ش مقاله‌ای مستقل در مورد آن با عنوان «دستور الملوک گنجی پارسیانه از روزگار غزنوی» نگاشت و دستنویس‌های کتاب را شناساند. نسخه‌های موجود دستور الملوک اگرچه همگی متأخّرند، اما اصالت عبارات همچنان از پس غبار روزگار و دست به دست شدن‌های بی شمار، از نثر آن می‌تابد. از آنجا که مؤلف کتاب، هم‌عصر و هم‌شهری خیّام بوده است، رباعیاتی که نقل کرده، از اهمیّت جریان رباعی خیّامانه در اوایل سدۀ ششم هجری خبر می‌دهد. چند رباعی این کتاب را بر اساس دستنویس لندن می‌خوانیم. برخی از این رباعیّات، به خیّام هم منسوب است و برخی دیگر، به شاعران هم‌روزگار او (از جمله معزی)، یا دورانی پیش‌تر (از جمله احمد بن حسن میمندی) تعلق دارد.

آن‌ها که کهن شدند و آن‌ها که نُوَند
هریک به مراد خویش گامی بدُوَند
در سفلهْ جهان، ‌کسی نمانَد باقی
رفتـند و رویم و آنگه آیند و روَند

رفتم که در این منـزلِ بیداد بُدَن
در دست نخواهد به‌جز از باد بُدَن
آن را باید به مرگِ من شاد بُدَن
کز دسـتِ اجل، توانـد آزاد بُدَن

چون نیست حقیقتِ یقیـن اندر دست
نتـوان به امیدِ شک همه عمر نشسـت
بلْ تـا ننـهیم یک زمان باده ز دسـت
در بی‌خبری مُرد، چه‌هشیار و چه‌مست

روزی‌ است‌ خوش ‌و ‌هوا نه‌ گرم‌است ‌و نه‌ سرد
ابر، از رخ گـُلزار همی‌شوید گرد
بلبل، بـه زبان پهلوی، بر گـُلِ زرد
آواز همی‌دهــد که: مَی بایـد خـورد!

از رنج گذشتـه، هیـچ تیمـار مدار
وز نامده، جان خویش بیمار مدار
آسان گذرد عمر، تو دشـوار مدار
یک‌ساعته عمرِ خویش را خوار مدار

اکنون‌ که سعادتت دهد دست به‌کار
دست از طرب و نشاط و مَی باز مدار
ایـن عالم را بـه شادکامی بگذار
کس باز نیامد به جهان دیگر بار

رفته‌ است قضا و بودنی‌ها بوده است
از حکم بد و نیک قلم آسوده‌ است
شادی‌و طرب گزین که غم بیهوده است
غم خوردنِ بیهوده کسی نستوده است

نو گشت جهان، تو نیز یاری نو کن
کین مجلس نو چون تو بسی کرد کهُن
امروز ز جام باده رانیم سخُن
کین گیتی را نه سر پدید است و نه بُن

هر یک‌چندی حال دگرگون گردد
گه دون، سَری و گاه سَری، دون گردد
در حیرت آنکه این همی چون گردد
دل در بر بخردان همی خون گردد

چون نیست از آنچه هست جز باد به‌دست
چون هست از آنچه نیست، نقصان و شکست
انگار که هرچه هست در عالم نیست
و انگار که هرچه نیست در عالم هست
▫️ گنج الگنج، دستنویس ش ۴۷۸۶۰ دانشگاه لندن، بدون تاریخ کتابت
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
حکیم عمر خیّام و رباعیّاتش - ۷
(تشابه، تکرار، تقلید)

در تاریخ هنر و ادب، کپی‌کاری، یکی از شیوه‌های مرسوم است. به محض پدید‌آمدن اثری متفاوت و خلاقانه، ده‌ها اثر مشابه از روی آن خلق می‌شود. گاهی مقلدین، چنان کار خود را استادانه انجام می‌دهند که اثر اصل را به حاشیه می‌برند. در جریان رباعی خیّامانه، ما با سطح عظیمی از تقلید و تکرار مواجهیم؛ بدین ترتیب که آثار شاعران دیگر در قرون بعد به خیّام منسوب شده و آثار تقلیدی از آن‌ها نیز به نام خیّام به ثبت رسیده است؛ یعنی دغل در دغل؛ آمیغ در آمیغ! در این یادداشت، چند نمونه از این رباعیات اصل و کپی را شناسایی و گویندگان واقعی رباعیات اصل را معرفی کرده‌ایم.

۱)
دی بر درِ میخانه مرا پیری گفت:
کز دَرد جدا نشین و با دُردی جفت
مَی‌ خور که بسی‌ غصّه همی‌باید خورد
کم خُسب که بسیار همی‌باید خفت.
▫️ اثیر اخسیکتی (د. ۶۰۹ ق)، جُنگ رباعی، ۱۳۷

ساقی! علم سیاه شب صبح ربود
برخیز و می مغانه را در ده زود
بگشای ز هم دو نرگس خواب آلود
برخیز که خفتنت بسی خواهد بود
▫️ منسوب به خیّام، نادرۀ ایّام حکیم عمر خیّام، ۳۵۴

۲)
آن‌کو به سلامت است و نانی دارد
وز بهرِ نشست، آشیانی دارد
نه خادمِ کس بود، نه مخدومِ کسی
گو شاد بزی که خوشْ جهانی دارد!
▫️ عزیزالدین طغرایی (سدۀ ششم ق)، نزهة المجالس، ۱۱۵

آن‌کو به سلامت است و دارد نانی
یا در پوشد به عافیت خلقانی
سلطان ممالک همه عالم اوست
خود کی رسد این‌ملک به‌هر سلطانی
▫️ شاعر گمنام، همانجا

۳)
ما را باید ز مغز گندم نانی
زآن سر به‌گلی، ز گوسفندی رانی
بنشسته بود به کُنجکی، ویرانی
جاهی باشد نه حدّ هر سلطانی
▫️ نزاری قهستانی (د. ۷۲۰ ق)، نامه‌های منظوم و رباعیات، ۱۳۱

تنگی می لعل خواهم و دیوانی
سدّ رمقی باید و نصف نانی
وآنگه من و تو نشسته در ویرانی
خوشتر بود از مملکت سلطانی!
▫️ منسوب به خیّام، طربخانه، ۷۴

۴)
گویند: بهشت را کجا یابد مست؟
وز دوزخ، آزاد که بتواند جَست؟
گر مَی‌خواران جمله به‌دوزخ باشند
پس ‌بنمایم بهشت‌ را چون‌کفِ‌ دست!
▫️ پسر خطیب گنجه (سدۀ ششم ق)، نزهة المجالس، ۱۴۳

می خوردن و گرد نیکوان گردیدن
به زآنکه به زرق زاهدی ورزیدن
گر عاشق و مست دوزخی خواهد بود
پس روی بهشت کس نخواهد دیدن!
▫️ منسوب به خیّام، طربخانه، ۸۸

۵)
چون ابر به نوروز رُخِ لاله بشُست
برخیز و به‌جام باده کن عزمْ درست
کین‌سبزه که امروز تماشاگهِ توست
فردا همه از خاکِ‌تو برخواهد رُست
▫️ خیّام، مونس الاحرار، ۲: ۱۱۴۵

برسبزه چو چشم ابر نوروز گریست
بی وصل رخ یار نمی‌شاید زیست
شد لاله ز خاکِ دیگران مجلس ما
تا سبزۀ گورِ ما تماشاگه کیست
▫️ اوحدالدین کرمانی (د. ۶۳۵ ق)، دیوان رباعیات، ۳۰۰

صحرا رخ خود به ابر نوروز بشست
وین‌دهر‌شکسته‌دل ‌به‌نو گشت درست
با سبزخطی به سبزه‌زاری مَی خور
بر یادِکسی‌که سبزه از خاکش رُست
▫️ منسوب به خیّام، طربخانه، ۷۶
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
حکیم عمر خیّام و رباعیّاتش - ۸
(آش درهم‌جوشی به نام رباعیّات خیّام)

شاید کمتر کتابی در دنیا مانند مجموعۀ ترانه‌های خیام تحسین شده، مردود و منفور بوده، تحریف شده، بهتان خورده، محکوم گردیده، حلاجی شده، شهرت عمومی و دنیاگیر پیدا کرده و بالاخره ناشناس مانده.

اگر همۀ کتاب‌هایی که راجع به خیام و رباعیاتش نوشته‌شده جمع‌آوری شود، تشکیل کتابخانۀ بزرگی را خواهد داد. ولی کتاب رباعیاتی که به اسم خیام معروف است و در دسترس همه می‌باشد، مجموعه‌ای است که عموماً از ۸۰ الی ۱۲۰۰ رباعی کم وبیش در بردارد؛ اما همۀ آن‌ها تقریباً جُنگ مغلوطی از افکار مختلف را تشکیل می‌دهند. حالا اگر یکی از این نسخه‌های رباعیات را از روی تفریح ورق بزنیم و بخوانیم، درآن به افکار متضاد، به مضمون‌های گوناگون و به موضوع‌های قدیم و جدید برمی‌خوریم؛ به‌طوری‌که اگر یک نفر صد سال عمر کرده باشد و روزی دو مرتبه کیش و مسلک و عقیدۀ خودرا عوض کرده ‌باشد، قادر به گفتن چنین افکاری نخواهد‌بود.

مضمون این رباعیات روی فلسفه و عقاید مختلف است، از قبیل: الهی، طبیعی، دهری، صوفی، خوشبینی، بدبینی، تناسخی، افیونی، بنگی، شهوت‌پرستی، مادی، مرتاضی، لامذهبی، رندی و قلاّشی، خدایی، وافوری ... آیا ممکن است یک نفر این‌همه مراحل و حالات مختلف را پیموده ‌باشد و بالاخره فیلسوف و ریاضی‌دان و منجّم هم باشد؟ پس تکلیف ما در مقابل این آش درهم‌جوش چیست؟ اگر به شرح حال خیام در کتب قدما هم رجوع بکنیم به همین اختلاف نظر برمی‌خوریم. این اختلافی است که همیشه در اطراف افکار بزرگ روی می‌دهد. ولی اشتباه مهم از آن‌جا ناشی شده که چنان‌که باید خیام شناخته نشده و افسانه‌هایی که راجع به او شایع کرده‌اند این اشکال را در انتخاب رباعیات او تولید کرده‌است.
▫️ صادق هدایت، ترانه‌های خیّام، ۱۳۱۳ش، ۹ - ۱۰
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
حکیم عمر خیّام و رباعیّاتش - ۹
(سادگی زبان و پرهیز از‌ آرایه‌های ادبی)

چون خصایص کلام خیّام را می‌سنجیم، نخستین چیزی که به آن بر می‌خوریم، این است که بسیار ساده و بی‌آرایش است و از تصنّع و تکلّف، بلکه از تخیّلات شاعرانه عاری است؛ چنان‌که می‌توان گفت، از شعر جز وزن و قافیه چیزی ندارد، ولیکن در نهایت فصاحت و بلاغت است؛ درست و موجز و استوار. الفاظ همه قالب معنی است و کم و زیاد و عیب و نقص ندارد.
▫️ محمدعلی فروغی، رباعیّات حکیم خیّام نیشابوری، ۱۳۲۰ش، ۵۸

خیّام به شکار مضمون نمی‌رود، به صنایع شعری مطلقاً توجه ندارد. به تزیین و ترصیع جمله نمی‌پردازد. ابداً قصد هنرنمایی در کار نیست. از این رو، نخستین خصوصیت سخن او، سادگی و عاری بودن از هرگونه بازی‌های لفظی است، حتی صنایع مطلوب شعری. با این همه، رباعی‌های اصیل وی، استحکام تلفیق استادان خراسانی را به خاطر می‌آورد، اما بدون فخامت و صلابت و آهنگ سنگین آن‌ها. سادگی زبان رودکی را داراست، بدون زبری و ناهمواری‌هایی که زبان این استاد را گاهی بدوی می‌سازد. گاهی تصوّر می‌شود که الفاظ چهار مصراع برای بیان اندیشۀ گوینده تنگ است.
▫️ علی دشتی، دمی با خیّام، ۱۳۴۴ش، ۱۷۸

شاعر متفکر، مطلبی دارد و چندان پیرامون لفّاظی نمی‌گردد و با عبارات هم نمی‌خواهد بازی کند. این سرشاری اندیشه در هر رباعی موج می‌زند و طبعاً رباعیات قوی با صنایع لفظی بیگانه‌اند. علما و ریاضی‌دانان و منجّمین اگر شعری می‌گویند، ممکن است خشک باشد، ولی متضمّن مطلبی است یا پیامی در بر دارد و صرفاً عبارت پردازی نیست.
▫️ محمد مهدی فولادوند، خیّام‌شناسی، ۱۳۴۸ش، ۱۲

گوینده از همان آغاز بر سر اصل مطلب رفته است و سخن خود را مستقیم و بدون حاشیه‌پردازی گفته است. شیوۀ بیان، تقریری است. انگار که دارد نکته‌ای علمی را بازگو می‌کند. نمی‌توان گفت که سخنش لطفی ندارد، اما بر روی هم خشک است. در اینجا سخن بیش از آنکه لطیف باشد، محکم است. این نحوۀ بیان تقریری را در اندک رباعی‌های بازمانده از حکیمان دیگر آن روزگار نیز می‌یابیم. حتّی برای یک لحظه نباید از یاد ببریم که خیّام شاعر نیست. بنابراین، نازک‌کاری‌ها و باریک‌اندیشی‌ها و خیال‌انگیزی‌های شاعرانه به او نمی‌برازد. از او نباید توقع داشت که رفتاری شاعرانه با زبان داشته باشد. سخن او، برهنه، ساده، مستقیم، صریح و فارغ از صور خیال و صنایع بدیعی و لفظی است.
▫️ کاظم برگ‌نیسی، حکیم عمر خیّام و رباعیّات، ۱۳۸۳ش، ۱۶۸ - ۱۶۹

●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
حکیم عمر خیّام و رباعیّاتش - ۱۰
(حرف معمّا یا خط مقرمط)

اسـرار فلک را نه تـو دانی و نه من
سَرْ دفترِ راحت، نه تو خوانی و نه من
این‌مایه یقین دان که چو در می‌نگری
یک هفتـۀ دیگر، نه تو مانی و نه من!
▫️ خیّام، سفینۀ کهن رباعیّات، اواخر سدۀ هفتم ق، ۱۱۹

اسـرار ازل را نه تـو دانی و نه من
وین حرف معمّا، نه تو خوانی و نه من
هست از پس پرده گفتگوی من و تو
چون پرده برافتد، نه تو مانی و نه من!
▫️ بی نام، نزهة الارواح، ۷۱۱ ق، نسخۀ پاریس، ۲۲ ر

اسـرار ازل را نه تـو دانی و نه من
وین خط مُقَرمَط، نه تو خوانی و نه من
هست از پس پرده گفتگوی من و تو
چون پرده در افتد، نه تو مانی و نه من!
▫️ رباعیات حکیم عمر الخیّامی النیشابوری، ۶۰۴ ق؟، چاپ عکسی، مسکو، ۷

این رباعی معروف منسوب به خیّام، با دو روایت نسبتاً متفاوت در متون کهن نقل شده است. روایت نخست، بسیار نامأنوس و مغایر آن چیزی است که قاطبۀ خیام‌دوستان دیده‌اند یا شنیده‌اند. اینان، با روایت دوم خو گرفته‌اند که الحق، به نسبت اولی، صورتی پیراسته و ویراسته و اعتلا یافته و مطابق با ذایقۀ امروزی دارد. چه خوش‌مان بیاید و چه نیاید، رباعی نخست، به سبک شاعری خیّام و زبان روزگار او نزدیک‌تر است. رباعیّات خیّام مانند اشعار اغلب شاعران بزرگ قدیم مثل فردوسی، مدام در حال به‌روز شدن بوده و هر نسلی، روایت مطلوب خود را از رباعیّات او ارائه می‌کرده و آن‌ها را از لغات و اصطلاحات مهجور و ناسازگار با روح زمانه می‌پیراسته است.

به غیر از سفینۀ کهن رباعیّات، و دستنویس مورخ ۶۹۵ ق کتابخانۀ لیدن، رباعی در منابع بعدی مطابق روایت دوم است. شاید امیر حسینی هروی مؤلف نزهة الارواح، این روایت زیبا را ساخته باشد.
مصراع دوم رباعی، تقریباً در همۀ دستنویس‌های رباعیّات خیّام، مطابق روایت دوم است:
وین حرف معمّا نه تو خوانی و نه من
معمّا به معنی سخن پیچیده و مبهم است. در یکی دیگر از رباعیّات منسوب به خیّام هم این کلمه به کار رفته است:
گیرم که به اسرار معمّا نرسی
حرف معمّا، معادل نقش معّماست که در بعضی متون به کار رفته است. نجم رازی نویسد: دیدۀ اعما از نقش معمّا چه برخوانَد (مرموزات اسدی، ۴۳). منظور از حرف معمّا، نوشتۀ رمزآلود و کدگذاری شده است. در مکاتبات دیوانی قدیم، گاهی از حروف رمزگذاری شده برای مکاتبات محرمانه استفاده می‌شد. از اشارات بیهقی بر می‌آید که نامۀ رمزنویسی شده را معمّا می‌گفتند و یکی از مهارت‌های دبیران، رمزگشایی این نوع نامه‌ها بوده است (تاریخ بیهقی، ۴۳۳، ۴۸۹).

در روایت سوم رباعی، به جای حرف معما، خط مقرمط آمده و دیده‌ام که برخی از اهل فضل، فریب این روایت کهنه نما را خورده‌اند. این روایت، فقط در یک دستنویس آمده، و آن‌هم دستنویس جعلی کتابخانۀ کمبریج با تاریخ ادعایی ۶۰۴ ق است. من تا آنجا که جُسته‌ام چنین ضبطی را در هیچ یک از مجموعه‌های قدیم و متأخّر رباعیّات خیّام نیافته‌ام. منظور از «خط مقرمط»، خط ریز و باریک و تنگِ هم ‌نبشته است. اتفاقاً این نوع خط نیز در مراسلات و مکاتبات به کار می‌رفته و خواندن آن‌ها نیز مهارت ویژه لازم داشته است (رک. سیرالملوک، ۲۵۰، ۴۴۲). مسئلۀ این ضبط، نادرستی آن نیست، بلکه نامستند بودن آن است. جاعلانی که دستنویس کمبریج را ساختند، همان‌ها هستند که نسخۀ جعلی قابوس‌نامه را نیز برساختند که بعدها به کاپوس‌نامۀ فرای مشهور شد. چنان‌که مینوی نشان داده، یکی از شگردهای ایشان در کتاب مذکور، تغییر دادن و کهنه کردن ضبط‌های کتاب بر اساس سبک‌شناسی استاد بهار بوده است!

با توجه به اینکه، حرف معمّا، چه در معنای لغوی‌اش، یعنی حرف مبهم و پیچیده، و چه در معنای اصطلاحی‌اش یعنی مکتوب رمزگذاری شده و ناخوانا برای دیگران، کاملاً وافی مقصود گوینده است: اسرار فلک یا ازل، همچون حرف معما، مبهم و ناخواناست و کسی از آن سر در نمی‌آورد. علاوه بر این، این ضبط، مستند به منابع قدیم و نسخه‌های رباعیّات خیّام است؛‌ و دلیلی ندارد اصطلاح خط مقرمط را که ضبط دلبخواهیِ جاعلان دستنویس کمبریج است، جایگزین آن کنیم.

●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
حکیم عمر خیّام و رباعیّاتش - ۱۱
(چند رباعی دوست‌داشتنی که از خیّام نیست)

در همۀ این سال‌ها که در حوزۀ رباعی مطالعه می‌کنم، آرزو داشتم که تکلیف چند رباعی دوست‌داشتنی را معلوم کنم و اگر از خیّام نیست، بدانم که واقعاً از کیست؟ این پرسش، همچنان بی پاسخ مانده و هیچ سرنخی، از آن‌ها در متون کهن به دست نیامده است. اغلب این رباعیّات در دورۀ تیموری به نام خیّام شده است. عجالتاً هیچ منبع کهن و قابل اعتمادی نیست که این رباعیّات را به خیّام ربط دهد. غیر از این، سبک رباعیّات، تراش‌خوردگی و ظرافت زبانی و فُرم بیان بسیاری از آن‌ها، به اشعار قرن هفتم و هشتم می‌مانَد.
ژرفای اندیشگانی، فُرم متعالی، و قدرت اقناعی بالا، این رباعیات را در ویترین بهترین‌های تاریخ رباعی خیّامانه قرار داده است.

جامی است که عقل آفرین می‌زندش
صد بوسه ز مهر بر جبین می‌زندش
این کوزه‌گر دهر، چنین جام لطیف
می‌سازد و باز بر زمین می‌زندش
..
چون عمر به‌سر رسد، چه بغداد و چه بلخ
پیمانه چو پُر شود، چه شیرین و چه تلخ
مَی نوش که بعد از من تو، ماه بسی
از سلخ به غرّه آید، از غرّه به سلخ
..
آنان‌که محیط فضل و‌آداب شدند
در کشف علوم، شمع اصحاب شدند
ره زین شب تاریک نبُردند برون
گفتند فسانه‌ای و در خواب شدند
..
آن قصر که بر چرخ همی‌زد پهلو
بر درگه او شهان نهادندی رو
دیدیم که بر کنگره‌اش، فاخته‌ای
بنشسته همی‌گفت که: کو کو کو کو
..
گردون کمری از تن فرسودۀ ماست
جیحون اثری ز چشم پالودۀ ماست
دوزخ شرری ز رنج بیهودۀ ماست
فردوس دری ز وقت آسودۀ ماست
..
نیکی و بدی که در نهاد بشر است
شادی و غمی که در قضا و قدر است
با چرخ مکن حواله، کاندر بر عقل
چرخ از تو هزار بار بیچاره‌تر است
..
ای‌کاش که جای آرمیدن بودی
یا این ره دور را رسیدن بودی
کاش از پس صدهزار سال از دل خاک
چون سبزه، امید بر دمیدن بودی
..
این قافلۀ عمر، عجب می‌گذرد
دریاب دمی که با طرب می‌گذرد
ساقی! غم فردای حریفان چه خوری
در ده قدح باده که شب می‌گذرد
..
ما لعبتکانیم و فلک لعبت‌باز
از روی حقیقتی، نه از روی مجاز
بازیچه همی‌کنیم بر نطع وجود
گردیم به صندوق عدم یک یک باز
▫️ یاراحمد رشیدی تبریزی، طربخانه (رباعیّات خیّام)، تألیف در ۸۶۷ ق

●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
Forwarded from چهار خطی
خیام خوانی بر ویرانه‌های مرو

به گزارش عطا ملک جوینی، در محرم سال 618 ق، لشکر مغول به ناحیه مرو حمله برد و حصار شهر را در محاصره گرفت و بزرگان شهر چاره‌ای جز تسلیم نیافتند. پس امام جمال‌الدین را که از کبار ائمه مرو بود، به رسالت نزد امیران مغول فرستادند و امان خواستند. چون شهر را وا نهادند، لشکر مغول داخل شهر شد و چهار شبانه کارشان آن بود که مردم را به بیابان‌های اطراف شهر می‌بردند. آنها زن و مرد و مادر و فرزند را از هم جدا کردند و بجز 400 مرد که حرفه و مهارتی داشتند و بعضی دختران و پسران، بقیه را از دم تیغ گذرانیدند (تاریخ جهانگشای، ج 1، ص 127).
از آنجا، بر راه نیشابور روان شدند و هر که ‌را در میان راه ‌یافتند، ‌کشتند. ما بقی حکایت را به قلم جوینی بخوانید: «و سید عزالدین نسّابه از سادات کبار بود و به ورع و فضل مشهور و مذکور بوده ست؛ در این حالت با جمعی، سیزده شبانروز شمار کُشتگان شهر کرد. آنچه ظاهر بوده ست و معیّن، بیرون مقتولان در نقب‌ها و سوراخ‌ها و رساتیق و بیابان‌ها، هزار هزار و سیصد هزار و کسری در احصا آمده و در این حالت، رباعی عمر خیام که حسب حال بود، بر زفان رانده ست:
ترکیب پیاله‌ای که در هم پیوست
بشکستن آن روا نمی‌دارد مست
چندین سر و پای نازنین از سر دست
از مهر که پیوست و به کین که شکست؟».
(همانجا، ج 1، 128)

بنابراین، تعداد قربانیان حمله مغول در مرو، بالغ بر یک میلیون و 300 هزار نفر بوده‌ و این غیر از کسانی است که در نقب‌ها و روستاها و بیابان‌های اطراف مرو و کوره‌راه‌های مرو به نیشابور به قتل‌ آمده‌اند. تصور آن حسی که چگونه این همه آدم بی پناه و بی سلاح، وحشت زده و مستأصل، ظرف یک روز، قربانی بی‌باکی و درنده خویی مغولان شده‌اند، از عهده هیچ تخیلی بر نمی‌آید و آن روز محشری که مردم مرو در دم تیغ مغولان گذراندند، به هیچ زبانی قابل وصف نیست. و شاید تنها شعر باشد که بتواند، بخشی از بغض و اندوه کسانی که همراه سید عزالدین نسّابه، کارشان آمارگیری کُشتگان مرو بوده، روایت کند.
رباعی خیام، ظالمانه بودن مرگ را به تلخی تمام بازگو می‌کند. و شاید، عطا ملک جوینی، نیم قرن بعد، هنگام روایت بغض آلود قتل عام مرو، از پیش خود این رباعی را در دهان عزالدین نسّابه گذاشته باشد، تا مرهمی بر اندوه قلمش باشد و ناگفتنی‌ها را از زبان خیام روایت کند. چه می‌دانیم ما که در حکومت هولاکو خان نوه چنگیز، روایت این کُشتار، با چه دشواری‌هایی همراه بوده و جوینی باید چه ملاحظاتی را رعایت می‌کرده که جانش از کینه‌جویی ایلخانان در امان بماند؟ شاید از همین رو، رباعیاتی با مضامین خیامانه از خاقانی شروانی، کمال اسماعیل اصفهانی، عطار نیشابوری و دیگران، در تاریخ جهانگشای مجال نقل یافته‌ است:
کس لب به طرب به خنده نگشود امسال
وز فتنه، دمی جهان نیاسود امسال
در خون گلم که چهره بنمود امسال
با وقت چنین، چه وقت گل بود امسال
(ج 1، ص 110)

ای مدت عمرت به یقین روزی چند
خود چیست همه ملک زمین روزی چند
از عمر، نصیب خویش تا بتوانی
بردار که می‌بگذرد این روزی چند
(ج 1، ص 156)

بی خار اگر گلی میسر بودی
هر دم به جهان لذّت دیگر بودی
این کهنه سراب زندگانی ما را
خوش بود اگر نه مرگ بر در بودی!
(ج 1، ص 158)

صحرای دلم گرفت خون ای ساقی
و آورد دل از جهان جنون ای ساقی
بر پرده شراب ده که کس آگه نیست
کز پرده چه آیدش برون ای ساقی!
(ج 2، ص 101)

چون گل بشکفت، ساعتی برخیزیم
وز شادی می، ز دست غم بگریزیم
باشد که بهار دیگر ای هم‌نفسان
گل می‌ریزد به خاک و ما می‌ریزیم!
(ج 2، ص 110)

با ناز اگر آرمیده باشی همه عمر
لذات جهان چشیده باشی همه عمر
هم آخر کار رفت باید، و آنگه
خوابی باشد که دیده باشی همه عمر
(ج 2، ص 218)

نقل رباعی خیام در تاریخ جهانگشای، این کتاب را به یکی از مصادر و منابع مهم خیام پژوهی تبدیل کرد. زیرا شمار منابع کهن تاریخی که رباعیی از خیام در آنها باشد، زیاد نیست. رباعی مذکور، نخستین بار در تاریخ رباعی فارسی، در همین کتاب تاریخ جهانگشای به اسم خیام روایت شده و از آنجا، به سایر منابع سفر کرده است. حکایت قتل عام مرو و رباعی خیام، در کتاب‌های تاریخی دیگر هم دیده می‌شود که همه آنها، رونوشتی از تاریخ جهانگشای جوینی است، از جمله تاریخ وصاف (چاپ عکسی، ص 547)، تاریخ روضة الصفاء میر خواند (ج 8، ص 3875) و جامع مفیدی (ج 3، ص 824).
●●


"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4