چهار خطی
5.13K subscribers
421 photos
10 videos
125 files
1.49K links
رباعی فارسی، به روایت: سید علی میرافضلی

(این صفحه روز پنج‌شنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۴ش راه‌اندازی شده است.)
Download Telegram
شهر ناپُرسان

شد ماه صیام و هر طرف نالانی است
با دامن زهد، دست را پیمانی است
تسبیح، به زور، جای پیمانه گرفت
شهر رمضان چه شهر ناپُرسانی است!

میرزا رضی دانش مشهدی
(زنده در ۱۰۸۳ ق)
●
در جستجو برای رباعیاتی که شاعران در مورد ماه رمضان گفته‌اند، به رباعی بالا از میرزا رضی دانش برخوردم. دانش مشهدی، از شاعران خوش ذوق دورۀ صفوی و از سادات رضوی مشهد بوده است. وی با قطب‌شاهیان دکن ارتباط داشت و در مدح آنان شعر گفت. دیوان او را مرحوم محمد قهرمان تصحیح و در مشهد به چاپ رساند. اما این چاپ، از لحاظ اصول فنی چاپ، نه کیفیت خوبی داشت و نه توزیع مناسبی، و به تعبیری، شهید شد!
رضی دانش، با رندی، ایهام جالبی میان شهر به معنی ماه و شهر به عنوان محل زیست آدم‌ها برقرار کرده و ماه رمضان را «شهر ناپُرسان» لقب داده است. «شهر ناپُرسان» به شهری ‌گویند که بر آن نظم و ترتیبی حاکم نیست و کسی به داد کسی نمی‌رسد! معادل «شهر هِرت» خودمان که این روزها به‌عینه می‌بینیم و هر کی به هر کی است (رک. امثال و حکم).
اصطلاح شهر ناپُرسان در تعدادی از رباعیات قدیم فارسی هست. شاعران، هرجا که تحویل‌شان نگرفته‌اند، آن را شهر ناپُرسان نامیده‌اند. در دفتر شاعران ما، ساری، بلخ و مُلتان در فهرست شهرهای ناپُرسان قرار دارند:

هر چند که ساری به حقیقت جان است
صد جان در وی به نیم بادمجان است
در مردم او پرسش درویشان نیست
درویش! برو که شهر ناپُرسان است!

کاتبی ترشیزی
(درگذشتۀ ۸۳۹ ق)
..
در بلخ، غریب آشنا پُرسان است
بیمار در او راه فنا پُرسان است
بیمار و غریب را که خواهد پُرسید
در شهر چنین که شهر ناپُرسان است؟

آصفی هروی
(درگذشتۀ ۹۲۳ ق)
..
گویم به تو آنچه تحفۀ مُلتان است
گرما و گدا و گرد و گورستان است
بیمار اگر شوی نمی‌پرسندت
مُلتان گویی که شهر ناپُرسان است!

واقف لاهوری
(درگذشتۀ ۱۱۹۰ ق)
●
منابع:
دقایق الخیال (خطی)، برگ ۲۷۷؛ جُنگ رباعی، ۵۶۵؛ دیوان آصفی هروی، ۲۴۰؛ دیوان واقف لاهوری، ۸۱۷؛ امثال و حکم، ج ۲، ۱۰۴۱
●●

"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
روزنامۀ جام جم امروز، صفحۀ آخر
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
روزنامۀ خراسان امروز، صفحۀ ادب و هنر
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
رباعیات اصیل خیام.pdf
488.9 KB
رباعیات اصیل خیام، نوشته سیدعلی میرافضلی
@qadahha
با تو کاری دارم

امشب ز رخ تو لاله‌زاری دارم
در چشم غم از خط تو خاری دارم
انصاف کنار و بوسه دارم لکن
بنشین که هنوز با تو کاری دارم
(دیوان سراج‌الدین قمری آملی، باهتمام دکتر یدالله شکری، انتشارات معین /۶۰۷)
🍃

در دل ز غم تو خارخاری دارم
از داغ به سینه لاله‌زاری دارم
افسرده شده‌ست گلشن باغ نظر
ای گریه بیا که با تو کاری دارم
(تذکره المعاصرین، تألیف حزین لاهیجی، تصحیح معصومه سالک /۱۹۵)
بیت از میرزا سیدرضا اصفهانی
🍃

از عشق تو جان بی‌قراری دارم
در دل ز غم تو خارخاری دارم
هر دم کشدم سوی تو بی‌تابی دل
می‌پنداری که با تو کاری دارم
(دیوان هاتف اصفهانی، مطابق نسخه تصحیح شده وحید دستگردی، مؤسسه انتشارات نگاه / ۲۱۱)
🍃

از دوری تو تن نزاری دارم
جانی غمگین، دل فکاری دارم
در رهگذرت نشسته جان بر سر دست
برخیز بیا که با تو کاری دارم
(دیوان نشاط اصفهانی، تصحیح دکتر حسین نخعی، مؤسسه انتشارات نگاه /۲۸۳)

@atefeh_tayyeh
آتشک جهنم!

از آخر کار عالم اندیشه کنید
ای سورکنان! ز ماتم اندیشه کنید
با قحبۀ دنیا مکنید آمیزش
از آتشک جهنم اندیشه کنید!

اشرف مازندرانی
(درگذشتۀ ۱۱۱۶ ق)
‏●
محمد سعید اشرف، یکی دیگر از شاعران ایرانی است که مسافر هند بود و بخشی از عمرش را در دربار زیب النساء گذراند. وی فرزند ملا محمد صالح مازندرانی که از دانشمندان دورۀ صفوی است. با اینکه او را مازندرانی نامیده‌اند، زادۀ اصفهان بود. دو نوبت به هند سفر کرد و همانجا درگذشت.
وی به درج اصطلاحات عامیانه در شعر علاقۀ وافری داشت و دیوانش از این لحاظ، منبع بسیار ارزشمندی است؛ اصطلاحاتی همچون: دست به‌سر کردن؛ دو قرت و نیمش باقی است؛ ناتلنگی کردن؛ شرح کشاف خواندن. فرهنگ‌نویسان آن دوره، به شعرهای او توجه ویژه‌ای داشته‌اند.
در رباعی بالا، تشبیه دنیا به زنی هرجایی، تصویری کهن و کلیشه‌ای است. اما نکتۀ جالب آن، ظرافتی است که شاعر در ترکیب «آتشک جهنم» به کار بُرده است. آتشک، همان سفلیس است که یک بیماری آمیزشی است. در عین حال، یادآور آتش جهنم هم هست.
اشرف مازندرانی، به گواهی دیوانش، با اصطلاحات پزشکی آشنایی داشته، اما از پزشکان دل خوشی نداشته؛ تا آنجا که «تشریح» را «ورزش جلادی» نامیده است:
آیین طبیب کم ز صیادی نیست
خون ریختنش همین به فصّادی نیست
جز قبض وصول جان نباشد نسخه‌ش
تشریح به‌جز ورزش جلادی نیست.

در رباعی بالا نیز بین قبض و نسخه از یک طرف، و قبض جان (روح) از طرف دیگر، تناسبی برقرار است که از ویژگی‌های سبکی اشرف است. دیوان اشرف مازندرانی، به کوشش دکتر محمد سیدان، تصحیح و به سال ۱۳۷۳ در سلسله انتشارات موقوفۀ افشار منتشر شده است.
‏●
منبع: دیوان اشرف مازندرانی، ۳۵۸، ۳۵۲
‏●●

"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
Forwarded from احسان‌نامه
چند رباعی از نیما یوشیج در منقبت امیرالمؤمنین(ع) به خط خود نیما @ehsanname
آشفته و بی قرار و پر آشوبم
چون موج به سنگ و صخره سر می کوبم

با این همه، هرکس که بپرسد ، باید
لبخند زنان به او بگویم: «خوبم»

#خلیل_جوادی

لینک کانال: @Khalil_javadi
Forwarded from امـیـرحـسـیـن‌ عـلـیـاری
با زردی برگ می‌روم بعد از تو...
با خنده‌ی مرگ می‌روم بعد از تو...
باران و قدم زدن کمی تکراری‌ست!
من زیر تگرگ می‌روم بعد از تو!

#امیرحسین‌علیاری
ماجرای سجادۀ پرهیز

گر عشق دل مرا خریدار افتد
کاری بکنم که پرده از کار افتد
سجّادۀ پرهیز چنان افشانم
کز هر تارش، هزار زنّار افتد

قراری گیلانی
(درگذشتۀ 992 ق)
•
پیش از این در یادداشت‌های متعدد گفتیم که بخشی از سرمایۀ رباعیات منسوب به ابوسعید ابوالخیر، از دفترها و دیوان‌های اشعار شاعران دورۀ صفوی فراهم آمده و به نام آن عارف وارسته، مشهور شده است. ما در جستجوهای خود، حدود 100 رباعی از منابع معتبر آن دوره یافته‌ایم که به اسم ابوسعید شهرت یافته است. بعضی از این رباعیات، متعلّق به شاعران گمنام آن روزگار است و برخی نیز از آنِ شاعرانی است که اگرچه در زمانۀ خود در میان ادبا و تذکره‌نویسان برای خود نام و آوازه‌ای داشتند، اما فی الحال، کسی آن‌ها را نمی‌شناسد. نورالدین قراری گیلانی، از جملة این شاعران است.
قراری، فرزند حکیم ملاّ عبدالرزاق گیلانی است. پدرش، سال‌ها منصب صدارت خان احمد والی گیلان را بر عهده داشت. در زمان شاه طهماسب، خان احمد مغضوب واقع شد و پس از نبرد با سپاهیان شاه طهماسب، شکست خورد و او را به همراه نزدیکانش، به قلعۀ قهقهه فرستادند (به سال 975 ق) که داستانش را پیش از این گفتیم. ملاّ عبدالرزاق، در این واقعه به زندان افتاد و پنج سال بعد در حبس جان سپرد. پسرانش، از جمله نورالدین، بعد از مرگ پدر (980 ق) جلای وطن کردند و به هند رفتند.

رباعی بالا، از جمله رباعیاتی است که داخل مجموعه رباعیات ابوسعید شده است. ممکن نیست ما تک تک رباعیات آن دوره را جداگانه بررسی کنیم و نشان دهیم که انتساب آن‌ها به ابوسعید به چه دلیل باطل است. اما بررسی بعضی از رباعیات، امکان قضاوت بهتر را برای مخاطبان فراهم می‌آورد. زیرا، عده‌ای به دلیل اُنس و الفت ذهنی، برایشان دشوار است که رباعیات منسوب به ابوسعید را به نام شاعران دیگر ببینند و لاجرم، چشم بسته، از در انکار این ادعا وارد خواهند شد.
رباعی مذکور، تقریباً در تمام منابع عصر صفوی، جزو اشعار قراری گیلانی ثبت و ضبط شده است؛ پیش‌تر از همه، کامی قزوینی در زمان حیات شاعر این رباعی را به اسم او آورده است. تقی کاشانی، دیگر تذکره‌نویس آن دوره نیز در شرح حال قراری نوشته: «در اوایل حال که در دار السلطنة قزوین به ملازمت وی رسیدیم، به غیر از این رباعی: گر عشق دل مرا خریدار افتد... شعر دیگری از او شهرت نداشت. اما الحال که در دیار هند اقامت دارد، اشعار خوب از او بر زبان‌ها جاری است». قراری، در فاصلۀ سال‌های 975 تا 980 ق در قزوین به سر می‌بُرد و تقی کاشانی، در همین سال‌ها، او را در قزوین ملاقات کرده است. بنا براین، رباعی مذکور، از اشعار دوران جوانی قراری است و همین رباعی است که نام او را بر سر زبان‌ها انداخته است.
امین احمد رازی، بداؤونی، صادقی کتابدار، تقی اوحدی بلیانی، مطربی سمرقندی، خوشگو و واله داغستانی نیز رباعی را به اسم قراری گیلانی آورده‌اند؛ یعنی تذکره‌نویسانی از چهار گوشۀ ممالک پارسی زبان، در ایران و خارج از ایران، رباعی را از قراری می‌دانسته‌اند. اگر در آن زمان، رباعی به اسم ابوسعید شهرت داشت، بعید بود که تشت رسوایی شاعر، از بام‌ها در نیفتد و کسی از ادبا، این افتضاح را بر ملا نکند. بنابراین، رباعی بعد از قرن یازدهم وارد کاروان رباعیات ابوسعید شده است. منابعی که رباعی را به اسم ابوسعید شهرت داده‌اند، همگی از منابع متأخرند (در مورد شواهد این مسئله، رک. کتاب چهارخطی، 81 – 84).

شهرت رباعی چنان بود که جمعی از شاعران دورۀ صفوی، آن را طرح افکندند و بدان پاسخ گفتند. تقی اوحدی، رباعی قراری را در صدر اشعار او درج کرده و طبق روایت او، «در شهور سنۀ 984 زمانی که هنوز مولانا عرفی به هند نیامده بود و بنده نوبت اول از صفاهان به شیراز در رسیدم، رباعی قراری گیلانی در میان یاران طرح شده بود که: گر عشق دل مرا خریدار افتد...». عیانی یزدی که در آن زمان در شیراز بود، به آن طرح، چنین پاسخ گفت:
گر خسرو عشق با منش کار افتد
یا آتش او در دل افگار افتد
هنگامۀ کفر آن‌چنان گرم کنم
کآتش به کلیسیا و زنّار افتد.

بنده معتقدم رباعی زیر هم که به اسم ابوسعید شهرت یافته، جزوی از همین رباعیات طرحی است که در استقبال از قراری گیلانی گفته شده است (به قافیۀ زنّار در هر سه رباعی توجه بفرمایید)؛ به‌خصوص طرز استعاره‌بندی آن در مصراع چهارم (صنعت تشخیص)، به طرز شاعران سبک هندی شباهت بسیار دارد:
با کوی تو هر که‌را سر و کار افتد
از مسجد و دیر و کعبه بیزار افتد
گر زلف تو در کعبه فشانَد دامن
اسلام به دست و پای زنّار افتد
•
منابع: سخنان منظوم ابوسعید ابوالخیر، 26؛ کاروان هند، ج 2، 1121 – 1125؛ نفایس المآثر، 467؛ خلاصه الاشعار (بخش قزوین و گیلان)، 108؛ عرفات العاشقین، ج 5، 3076، ج 4، 2669؛ هفت اقلیم، ج 3، 1302؛ منتخب التواریخ، 215؛ مجمع الخواص، 47؛ نسخۀ جهانگیر، 331؛ سفینۀ خوشگو، 570؛ ریاض الشعراء، ج 3، 1802
●●

"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
تلفظ و ضبط دقیق تر کاغذ به صورت کاغد در یک رباعی از سیف اسپرنگنی آمده است:

آن زاغ نگر که بر هوا می کاغد
یک نیمه از او مداد و نیمی کاغد
گر هر دوام* امروز نخواهی بخشید
شیرینیم امروز ده و سرکا غد
این رباعی بر اساس صنعت تجنیس در قافیه سروده شده و همین امر صحت ضبط کاغد را تایید میکند

*دوام: هردو را به من
سفینه ترمد، ص ۴۹۱.

https://t.me/aaadab1397farhang
رباعیات نعیمی یا نسیمی؟

فضل الله نعیمی استرآبادی (740 – 796 ق) بنیان‌گذار نهضت حروفیه و شاگردش عمادالدین نسیمی (حدود 770 – 821 ق)، در تاریخ فکر ایرانی، به جهت برخورد خونبار و خشن قشر حاکم و جماعت متعصب با آنان، نوع نگاه تأویلی‌شان به تاریخ اسلام و منابع مذهبی، و بیان عقاید خود در قالب شعر، نام‌بُردارند. البته، دواوین شعر این دو با همۀ شهرتش در نزد برخی از مخاطبین شعر از سدۀ هشتم هجری به این سو، به‌ویژه در دوران معاصر، به جهت ضعف جوهرۀ شعری و نداشتن بیانی متعالی و هنرمندانه برای واگوی اندیشه‌هایشان، جایگاه چندانی در تاریخ ادب فارسی نیافته است.
دیوان نسیمی، تا کنون چندین بار در ایران و خارج از ایران چاپ شده و متن تصحیح شدۀ آقای یدالله جلالی پندری، تحت عنوان «زندگی و اشعار عمادالدین نسیمی» (تهران، 1372) نزد پژوهشگران از مقبولیت بیشتری برخوردار است. دیوان نعیمی نیز یک نوبت به سال 1353 به کوشش رستم علی اف به همراه دیوان نسیمی به چاپ رسیده است. بهار امسال، بنیاد موقوفات افشار چاپ جدیدی از «کلیات اشعار فضل الله نعیمی استرآبادی» به تصحیح و تحقیق آقای محمد درزی روانۀ بازار کرده است. این متن، در بردارندۀ غزلیات، رباعیات، قطعات، ترجیعات، اشعار پراکنده و منظومۀ عرش نامه است و می‌تواند نیاز پژوهشگران را به متنی قابل اعتماد و استناد از اشعار نعیمی، بر آورده کند.

در بخش رباعیات، 43 رباعی از فضل الله نعیمی درج شده که اغلب آن‌ها اشعاری متوسط است. نکتۀ جالب در مورد این رباعیات آن است که 41 فقرۀ آن را پیشتر در دیوان نسیمی هم خوانده بودیم و فقط دو رباعی بین نعیمی و نسیمی مشترک نیست! و البته، هیچ کدام از دو مصحح فاضل دیوان‌های نعیمی و نسیمی، به این اشتراک توجهی نداشته‌اند؛ با اینکه هر دو، دستنویس یا متن چاپی دیوان آن‌ها را در اختیار داشته‌اند.
مأخذ نقل بیشتر رباعیات نعیمی در چاپ حاضر و چاپ قبلی، نسخۀ شمارۀ 363 کتابخانۀ مجلس سناست که سلطان محمد کاتب در محرم سال 910 ق کتابت کرده و مشتمل بر دیوان فارسی نعیمی و نسیمی و دیوان ترکی نسیمی است. کاتب این دستنویس، بسیاری از رباعیاتی که در دیوان نعیمی آورده، در دیوان نسیمی هم تکرار کرده است!
با توجه به مشابهت بسیار سبک شعری فضل الله نعیمی با شاگردش نسیمی، چه از لحاظ زبان و بیان و چه از لحاظ عنصر اندیشه، تفکیک رباعیات آن‌ها، بسیار مشکل است و شاید هم ناممکن باشد. فی المثل، نکته‌ای که می‌تواند به نفع نسیمی تلقی شود این است که از بین دستنویس‌های مورد استفادۀ مصحح کلیات اشعار نعیمی، این رباعیات مشترک، در اغلب موارد، متکی به دستنویس مجلس است و سایر نسخه‌ها فاقد این رباعیات هستند. اما تقی اوحدی که اشعار هر دو شاعر را در اختیار داشته و گزیدۀ آن‌ها را در عرفات العاشقین نقل کرده، هشت فقره از رباعیات موجود در دیوان نعیمی را داخل گزیدۀ اشعار او آورده است نه نسیمی. این نقل جانب نعیمی را قوی‌تر می‌کند. در هر دو صورت، جا داشت که در مقدمۀ دیوان نعیمی یا نسیمی، بحثی در باب اشعار مشترک آن دو می‌شد.
•
تقی کاشانی در ذیل خلاصة الاشعار، این رباعی معروف را به اسم «شیخ عمادالدین فضل الله» آورده و گفته که در حالت قتل آن را سروده است:
در مطبخ عشق جز نکو را نکشند
لاغر صفتان زشت‌خو را نکشند
گر عاشق صادقی ز کشتن مگریز
مُردار بود هر آنکه او را نکشند

گذشته از آنکه کاشانی اسم شاگرد و استاد را به هم در آمیخته و از ترکیب آن، عمادالدین فضل الله برآورده، باید یادآور شویم که اگر منظور کاشانی از این شخص همان فضل الله حروفی باشد، رباعی در متونی که قبل از ولادت فضل الله نگارش و کتابت یافته، وارد شده و نمی‌تواند از این شخص باشد. حافظ حسین کربلایی، این رباعی را از دختر فضل الله نعیمی دانسته است.
•
از رباعیات موجود در دیوان نعیمی، این رباعی که بازتاب دهندۀ نوع تفکر فضل الله نعیمی استرآبادی است، نقل کردنی است:
آن نقطه که مرکز جهان است، تویی
وآن قطره که اصل کن فکان است، تویی
وآن حرف که از اسم بیان است، تویی
وآن اسم که از ذات نشان است، تویی!
●●

"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
عمری‌ست که مداحی می، ورد من است
اسباب می است آنچه در گِرد من است
زاهد! اگر استاد طریقت عقل است،
خوش باش که استادِ تو شاگردِ من است!
🍷🍷🍷🍷
-------------------------------------------------------

این شعر همه جا(با اندک اختلافی) به اسم خیام روایت شده. خانم فاطمه شاملو با من تماس گرفتند و گفتند مشغول تصحیح دیوان «حافظ سعد» هستند که تا کنون چاپ نشده و از من خواستند نگاهی به کارشان بیندازم. این شعر را الان در دیوان او دیدم و ازین جهت برایم بسیار جالب توجه بود. تا به حال ندیده بودم که کسی به این انتساب توجه کرده باشد.
از خون جگر شراب داریم به تـُنگ
قانع شده از لباس با غیضه* و لنگ
کس را به حساب ما نباشد کاری
شاهان ننمایند ده ویران سُنگ!

میرزا عبدالله شهود یزدی
(سدۀ یازدهم ق)

خطای نگارشیِ کاتبان، مایه‌ی پیچیدگی و سردرگمی خواننده و مصحح در هنگامِ تصحیحِ متون می‌گردد. در رباعی بالا نیز کاتب واژه‌ی "قیزه" را به غلط "غیضه" نگاشته است.

قیزه: بالفتح و زای معجمه، لنگوته و
قیزه کردنِ اسب: بستنِ اسب به وضعی خاص و این از اهلِ زبان به تحقیق پیوسته و در هندوستان قازه به الف گویند.
قیزه بندی: بستنِ پارچه بر عورت و بند کردنِ سر دیگران به طرفِ سرین در کمر، و قیزه‌بند را لنگوته‌بند نیز گویند.
ملاطغرا در تعریفِ محبوبان:
زِ نازک‌معانی شده قیزه‌بند
به برجِ سرین دیده زین ره‌ کمند.

#غیضه #قیزه #قیزه‌بند #تصحیح_متون

بهارِ عجم؛ فرهنگِ لغات، ترکیبات، کنایات و امثالِ فارسی؛ لاله‌تیک چند بهار؛ تصحیحِ دکتر کاظم دزفولیان؛ طلایه؛ ۱۳۸۰: ۱۶۴۴تا۱۶۴۵.
https://t.me/tarikhfarhanghonariranzamin
یک شاهدِ متنی برای واژه‌ی صُونک

همانگونه که پیش از این در بالا در چند یادداشت از استاد میرافضلی آوردیم واژه‌ی سونگ، سُنگ یا صونگ در اشعارِ شاعران نامبرده بکار رفته و با توجه به فوتِ این معنی در فرهنگ‌ها معنیِ آن دشوار می‌نُمود، دوستِ فاضل و دانشمند جناب آقای صفری آق‌قلعه از فرهنگ نصیری معنایی از این واژه به دست دادند که بهترین معنی را برای آن با توجه به اشعار به ما نشان داد. در زیر متنی از تذکره‌ی نصرآبادی می‌آوریم که این واژه در همان معنی و البته می توان گفت در معنیِ دستورِ غارتِ اموالِ کسی را دادن به املایی دیگر یعنی "صونک"، بکار رفته است:

میر‌حیدرِ مُعمایی

از ساداتِ معتبرِ کاشان است. کمالِ قابلیّت داشته،خصوصاً در فَنِّ مُعَمّا و تاریخِ اَعدا. او را متّهم به هَجوِ شاه عبّاسِ ماضی ساخته، پادشاه او را گیرانده، اسبابِ او را صُونک نموده، محبوس شده. از حبس گریخته به هندوستان رفته، اعتبارِ عظیمی به هم رسانیده، بی‌رخصت با اسباب روانه‌ی ایران شد.....

مصححِ گرامی درباره‌ی این واژه هیچ توضیحی نیاورده‌اند و ناگفته نماند که در یکی از نسخه‌ بدل‌ها با نامِ D (دانشگاهِ تهران) که مورد استفاده‌ی مصحح بوده است بجای این واژه، واژه‌ی "ضبط" را آورده که همان معنی را می‌دهد.

#سنگ #سونگ #صونگ #صونک
#تصحیح_متون

تذکره نصرآبادی، تذکرة‌الشعرا، به انضمام رسائل، منشآت و اشعار؛ محمّدطاهر نصرآبادی؛ مقدمه، تصحیح و تحشیه محسن ناجی نصرآبادی؛ اساطیر؛ دوره دوجلدی؛ج۲: ۶۸۹.
https://t.me/tarikhfarhanghonariranzamin
•مسافرکش باران
چند رباعی از: محمد مرادی نصاری

سخت است که آشیانۀ شک بشوی
کوچک بشوی رفیق، کوچک بشوی
بعد از عمری درخت بودن، حالا
جاکفشی عده‌ای مترسک بشوی!
..

مثل زخمی که خالی از خنده شده
مثل زخمی که از خودش کنده شده
امروز، کجای پوستت گریه کند؟
ابری که به کشورت پناهنده شده.
..

دلتنگی من قصیدۀ باران بود
پیغمبر «هووره»های سرگردان بود
در کافه، کلاس، سینما... در تهران
دلتنگی من چه قدر کردستان بود!
..

آن‌سان که پرنده از خطر می‌فهمد
یا اینکه درخت از تبر می‌فهمد
بر روی زمین، چنین زمستانی را
از گرگ کسی عمیق‌تر می‌فهمد؟
..

تاریکی او، روشنی آن‌ها بود
او روشنی کوچه خیابان‌ها بود
ابری غمگین در این مسافرخانه ست
ابری که مسافرکش باران‌ها بود.
..

ای کاش که همدم تو باشم ای برف
همراه دمادم تو باشم ای برف
من آدم هیچ کس نبودم، اما
بگذار که ‌آدم تو باشم ای برف!
..

جیغی شده‌ام به قدر یک زایشگاه
افتاده تنم گوشۀ آسایشگاه
من عاشق زن‌های زیادی بودم
چون آینۀ کهنۀ آرایشگاه.
..

عشق آمد و اندوه مرا آتش زد
تاریکی انبوه مرا آتش زد
سیگارش را به من تعارف کرد و
گندم‌زار روح مرا آتش زد.
..

من پیرهنی که غرق رویا مانده
بر هر بدنی همیشه تنها مانده
چون روح هزار سالۀ غمگینی
در گوشۀ سردخانه‌ای جا مانده!
..

فال من و تو همیشه بد افتاده
عشقی که به‌هم نمی‌رسد افتاده
تو صحرایی که تشنۀ آغوشی
من سیلابی که گیر سد افتاده!
•
منبع:
ترتیبات تاریکی، مجموعۀ رباعی؛ محمد مرادی نصاری
ایلام، نشر باشور، 1397
●●

"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
#نشست ۱۵

📚نقد ‌و بررسی کتاب "گزیده رباعیات بیدل"

با حضور:
#محمد_کاظم_کاظمی
#سید_علی_میرافضلی


🎙دبیر نشست:
#یوسف_بینا

🕙زمان:
جمعه ۲۱ تیر
ساعت ۱۰ صبح


🌍مکان:
مشهد، چهارراه دکترا، بازارگلستان کتاب، کافه‌کتاب‌آفتاب
شروع جلسه ی نقد و بررسی کتاب گزیده رباعیات بیدل با حضور محمد کاظم کاظمی و سید علی میر افضلی در کافه کتاب آفتاب.
آقای دکتر بینا هم اکنون در حال صحبت های مقدماتی.

@zaynabbayat
یکی از سلاطین و حکام شاعر که کمتر شناخته شده ممدوح اثیرالدین اومانی، ملکِ ایوه شهاب‌الدّین سلیمانشاه پرچمی (م 656) است.
اولین منبعی که حضور او را در تاریخ گزارش داده، ابن اثیر است وی در شرح وقایع610ق می‎گوید: در این سال خلیفۀ عبّاسی ناصر لدین‌الله، سلیمانشاه را از پیشواییِ قبیله‎اش، خلع و برادر کوچکترش را به جای او منصوب کرد. از گزارش مذکور می‎توان به این نتیجه رسید که سلیمانشاه باید چند سال قبل از 610ق به ریاست رسیده باشد زیرا داستان مذکور که حکایت از رابطۀ دستگاه خلیفه با پرچمیان و میزان نفوذ وی در انتصاب و خلع رؤسایشان دارد، نشان می‌دهد این رابطه باید چند سال قبل ایجاد شده باشد و از طرف دیگر سلیمانشاه چند سال برای رسیدن به قدرتی که اعتبار ارتباط مستقیم با خلیفه را ایجاد کند، زمان لازم داشته است.
مشخص نیست که وی در چه تاریخی و چگونه دوباره به سمت خود دست پیدا کرده است و آیا اصلاً برکناری‌اش روی داده یا نه. ولی در صورت برکناری، پس از به قدرت رسیدن مجدد، با سیاست سازش با حاكمان محلّی و تبعیت از خلفای عباسی، همواره از حمایت و پشتیبانی سیاسی و نظامی آنها برخوردار بوده و در سایة این حمایت در محدودة كردستان بزرگ به حكومت پرداخته است. به طوری که از متحّدان المستنصر، المستعصم، جلال‌الدّین خوارزمشاه و اتابکان لر کوچک شده و با برخی از آنها ارتباط خویشاوندی برقرار کرده بوده است. وی پس از یك دوره حكومت طولانی در 640-643ق پس از كشتن اتابك لر حسام‌الدین خلیل و شکست خوردن از مغولان مقرّ حكومتش را از دست می‌دهد و به بغداد می‌گریزد و چون در این زمان المستنصر تازه درگذشته بوده با حمایت از المستعصم به پایگاه بالایی در دربار خلیفه دست پیدا می‎کند تا جایی که از نوّاب خلیفه شده و سپاهی در حدود 60 الی 124 هزار نفر را اداره می‎کند. امّا به خاطر حمایت مغولان از دشمن سرسختش بدرالدّین مسعود دیگر نمی‎تواند به مقر حکومت خود بازگردد و تا آخر عمر در دربار خلیفه می‎ماند تا عاقبت در هشتاد سالگی در 656ق در طی واقعۀ بغداد به دست هلاكو به قتل می‌رسد.
وی از ممدوحین اصلی و مهم اثیر اومانی است که اثیر سالهای بسیاری را به رغبت و یا بناچار در دربار او به سر برده است در نتیجه در دیوان اثیر در مدح او اشعار فراوانی دیده می‎شود. اثیر او را تحت عناوین «شهاب‌الدین»، «ملک ایوه سلیمانشه پرچم»، «ملک ایوه»، «سلیمانشاه» ستوده و از خاندان او با عناوین «پرچمیان» و «دودۀ پرچم» یاد کرده است.
سلیمانشاه خود منجّم، شاعر و اهل ادب بوده و امروز تعدادی از اشعار او در دست است. همچنان‌که اثیر نیز در قصیده‌ای شعرشناسی و قدرت نقد شعر او را ستوده است و نکتهء جالب توجه اینکه سلیمانشاه با کمال‌الدین اسماعیل نیز مشاعره داشته است. اکثر اشعار به جا مانده از وی در قالب رباعی‌اند و البتّه صحّت انتساب برخی از آنها بسیار مورد تردید است. این اشعار به ترتیب قدمت نسخ و منابع عبارتند از:

1. دیوان کمال‎الدّین اسماعیل:
«قال الملک السعید شهاب‎الدّین سلیمانشاه و ارسل به»
چون نیست مرا به خدمتت راه وصال
سر بر خط دیوان تو دارم همه سال
گفتم به فلک در تو چه نقصان آید
گر زانکه رسانی‌اَم زمانی به کمال

«فأجابه»
خورشید غلام رای رخشندۀ توست
هر کوست خداوند هنر بندۀ توست
جویای کمالاَند به جان اهل هنر
وآنگاه به جان کمال جویندۀ توست

2. روضةالنّاظر
«لسلیمانشاه کُرد»
در قلب سپه تیغ زدن پیشۀ ماست
مردی و هنر همیشه اندیشۀ ماست
هر شیر که در جهان شکاری گیرد
مردان دانند کآن هم از بیشۀ ماست

3. نزهةالمجالس
«سلیمانشاه ایوه‌ای»
هرچند دلم سوخته‎تر می‎گردد
هر دم به تو آموخته‎تر می‎گردد
زنهار دمم مده که در کورۀ دل
آتش به دم افروخته‎تر می‎گردد

«سلیمانشاه»
بر برگ گلت مورچه ره خواهد کرد
وز لاله بنفشه تکیه‎گه خواهد کرد
جانا ز سیه‌گری بدان جای رسید
خطّ تو که ماه را سیه خواهد کرد

4. مونس‌الأحرار جاجرمی
«سلیمانشاه پرچم فرماید در وقتی که در بند اتابک سعد زنگی بوده»
حاشا که من از سپاه زنگی ترسم
یا در صف کین ز شیر جنگی ترسم
ای شاه به زنگی‎ام چه می‎ترسانی
نه کودک طفلم که ز زنگی ترسم

5. تاریخ گزیده
بیچاره خلیلِ بدر حیران گشته
تخم هوس «بهار» در جان کشته
دیو هوسش ملک سلیمان می‌جست
شد در کف دیوان سلیمان کشته
(ادامه در پست بعدی)
https://t.me/aaadab1397farhang