This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
به این تصویر خوب نگاه کنید
و در حافظهتان بسپارید
واکنش مادر قلعه الموت
و ۲۵ سال عاشقی این زن را نگاه کنید
و مسوولان دیگر را
در لحظهی اعلام ثبت جهانی قلعه الموت
دورتان بگردم دکتر #حمیده_چوبک
مدیر پایگاه فرهنگی الموت
@aamoutkhaneh
و در حافظهتان بسپارید
واکنش مادر قلعه الموت
و ۲۵ سال عاشقی این زن را نگاه کنید
و مسوولان دیگر را
در لحظهی اعلام ثبت جهانی قلعه الموت
دورتان بگردم دکتر #حمیده_چوبک
مدیر پایگاه فرهنگی الموت
@aamoutkhaneh
❤27😢1
اولین خبری که از من و افشین دربارهٔ گردآوری #قصه_های_سرزمین_الموت در خبرگزاری میراث منتشر شد، به گمانم سال ۱۳۸۴ بود. برداشته بودند یک عکس از قلعهٔ الموت گذاشته بودند تنگاش.
زنگ زدم به دبیر فرهنگی خبرگزاری و گفتم «شناختتون از رودباروالموت فقط قلعه است؟»
انگار که بزرگترین لطف دنیا را بهم کرده باشد، گفت «که چی؟»
گفتم «خبرت دربارهٔ قصههای مردم رودباروالموت است و بعد عکس قلعهٔ الموت کار کردی؟»
بندهٔ خدا فکر کرده بود منظورم این است که عکس من و افشین را چرا کار نکردی. تا اومد گرای عوضی بدهد، گفتم «با سردبیرتون صحبت میکنم.»
تماس گرفتم با دبیر تحریریه. برایش توضیح دادم. قانع شد. گفت «چه عکسی بگذاریم؟»
و من عکسی از پیرمردی فرستادم که یک پتوی لیلینشان پشت سرش بود و گویی مرد، قصههایی را که کلمهکلمه برای ما پرواز میداد، خودش در آن زندگی میکرد.
با افشین، دو سال و نیم پابند قصههای الموت ماندیم: از پیچبن شروع کردیم تا زوارک (به عنوان مرحلهٔ اول قصههای سرزمین الموت) و بعد ادامه دادیم تا رسیدیم به شهرک (مرحلهٔ دوم).
قرارمان بود ادامه دهیم. که نشد. به هر دلیلی. خانم چوبک، دستمان را باز گذاشته بود و قرارمان فقط تحویل دادن قصههای مردم بود؛ مکتوب.
به عادت همیشهام، نوار کاست داشتم و ضبط صوت و البته یک دوربین دیجیتال جیفایو که عکس هم میگرفتم و گاهی هم فیلم.
خوابگاهمان پایگاه الموت بود و خانم چوبک، اولینبار از دیدن عکسهای روزانهام ذوق کرد.
قصهها ماندند و ماندند و سرآخر در جایی منتشر شدند که خیلی مایل نبودم. یک ناشر ناشناس و با حمایت میراث قزوین. و همان هم شد که به دلم بد آمده بود. کتاب منتشر شد و مدتی بعد، بعد از زمین زدن رئیس میراث فرهنگی وقت قزوین، این مجموعه سهجلدی هم توقیف شد و ماند پشت میلههای زندان زیرزمین میراث فرهنگی؛ و تا الان در آن سیاهچاله گرفتار است و کسی هم برای آزادیشان اقدامی نکرده.
این روزها خوشحالم، نه به عنوان یک الموتی که به عنوان یک ایرانی که قلعههای الموت ثبت جهانی شدند. خیلیها فکر میکنند فقط قلعهٔ حسن صباح در گازرخان ثبت شده، که اشتباه میکنند. تا جایی که در خبرها دیدم هفت قلعه ثبت شده؛ از جمله «قلعهٔ لمبسر» که کنار زادگاهم نشسته و در داستانهای #خاموشان آمده. و البته این هفت قلعه، بخشی از آن بیش از پنجاه قلعهای است که دکتر ستوده در کتاب #قلاع_اسماعیله بهشان اشاره میکند.
@aamoutkhaneh
زنگ زدم به دبیر فرهنگی خبرگزاری و گفتم «شناختتون از رودباروالموت فقط قلعه است؟»
انگار که بزرگترین لطف دنیا را بهم کرده باشد، گفت «که چی؟»
گفتم «خبرت دربارهٔ قصههای مردم رودباروالموت است و بعد عکس قلعهٔ الموت کار کردی؟»
بندهٔ خدا فکر کرده بود منظورم این است که عکس من و افشین را چرا کار نکردی. تا اومد گرای عوضی بدهد، گفتم «با سردبیرتون صحبت میکنم.»
تماس گرفتم با دبیر تحریریه. برایش توضیح دادم. قانع شد. گفت «چه عکسی بگذاریم؟»
و من عکسی از پیرمردی فرستادم که یک پتوی لیلینشان پشت سرش بود و گویی مرد، قصههایی را که کلمهکلمه برای ما پرواز میداد، خودش در آن زندگی میکرد.
با افشین، دو سال و نیم پابند قصههای الموت ماندیم: از پیچبن شروع کردیم تا زوارک (به عنوان مرحلهٔ اول قصههای سرزمین الموت) و بعد ادامه دادیم تا رسیدیم به شهرک (مرحلهٔ دوم).
قرارمان بود ادامه دهیم. که نشد. به هر دلیلی. خانم چوبک، دستمان را باز گذاشته بود و قرارمان فقط تحویل دادن قصههای مردم بود؛ مکتوب.
به عادت همیشهام، نوار کاست داشتم و ضبط صوت و البته یک دوربین دیجیتال جیفایو که عکس هم میگرفتم و گاهی هم فیلم.
خوابگاهمان پایگاه الموت بود و خانم چوبک، اولینبار از دیدن عکسهای روزانهام ذوق کرد.
قصهها ماندند و ماندند و سرآخر در جایی منتشر شدند که خیلی مایل نبودم. یک ناشر ناشناس و با حمایت میراث قزوین. و همان هم شد که به دلم بد آمده بود. کتاب منتشر شد و مدتی بعد، بعد از زمین زدن رئیس میراث فرهنگی وقت قزوین، این مجموعه سهجلدی هم توقیف شد و ماند پشت میلههای زندان زیرزمین میراث فرهنگی؛ و تا الان در آن سیاهچاله گرفتار است و کسی هم برای آزادیشان اقدامی نکرده.
این روزها خوشحالم، نه به عنوان یک الموتی که به عنوان یک ایرانی که قلعههای الموت ثبت جهانی شدند. خیلیها فکر میکنند فقط قلعهٔ حسن صباح در گازرخان ثبت شده، که اشتباه میکنند. تا جایی که در خبرها دیدم هفت قلعه ثبت شده؛ از جمله «قلعهٔ لمبسر» که کنار زادگاهم نشسته و در داستانهای #خاموشان آمده. و البته این هفت قلعه، بخشی از آن بیش از پنجاه قلعهای است که دکتر ستوده در کتاب #قلاع_اسماعیله بهشان اشاره میکند.
@aamoutkhaneh
❤7
هویتِ تاریخی قزوین و الموت در گفتگو با فرشته بهرامی، مردمنگار:
روایتهایی از تجربهٔ زیستهٔ مردمان الموت
فرشته بهرامی، مردمنگار و پژوهشگر گفت:«با مصاحبهٔ عمیق میتوانستم راهی به تجربهٔ زیستهٔ راویان باز کنم. نظارت ادارهٔ بهداشت بر امور حمامها و افزایش آگاهی عمومی دربارهٔ بهداشت فردی، ساخت حمام داخل خانهها، صنعتیشدن قزوین و موج مهاجرت روستاییان به شهر و اسکانشان در محلات، و در نتیجه جابهجایی ساکنان قدیمی به محلات دیگر شهر و عواملی از این دست، باعث شده بودند حمامها از رونق بیفتند، خاموش شوند و دیگر کارکرد سابق را نداشته باشند.»
سرویس اندیشه خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)- الهه شمس: پژوهش در زیستبومهای سنتی و ثبت حافظه زیسته جوامع محلی، بیش از هر چیز مستلزم صبوری در میدان و شنیدن صداهایی است که زیر چرخدندههای توسعه مدرن رو به خاموشی میروند. فرشته بهرامی در منظومه سهگانه پژوهشی خود، دست بر نقاطی گذاشته که در مرز زوال و دگرگونی ایستادهاند؛ او از واکاوی باورها، آیینها و تقدسبخشی به پدیدههای طبیعی در کوهستانهای الموت (در کتاب «نَظَرکرده») آغاز میکند، سپس به کالبد رازآلود، اندرونی و مناسبات اجتماعیِ ازدسترفته گرمابههای عمومی قزوین (در کتاب «حمامهای خاموش») سرک میکشد، و در واپسین اثر خود، دانش بومی، تکنولوژی سنتی و شبکهٔ زیستی باغداران کهنسال را (در جلد نخست کتاب «فنودیها») به ثبت میرساند. وجه اشتراک این سه اثر، تعهد مؤلف به حضور درازمدت در میدان، پرهیز از نگاه توریستی و بیرونی، و وفاداری به جهانبینی راویانی است که با زبان بومی خود جهان را فهم و اداره میکردهاند.
در روزگاری که هجوم توسعه نامتوازن، تخریب زیستبوم باغستان کهن قزوین و گسست نسلی، پیوند تاریخی شهر و انسان را با اقلیم کهن خود تهدید میکند، بازخوانی این آثار نهتنها از منظر مردمنگاری، بلکه بهمثابه امکانی برای بازیابی دانش سازگاری با محیط و بازتولید سرمایه اجتماعی اهمیت مییابد. برای روشنتر شدن بیشتر این موضوع و محتوای کتابها، با نویسنده آنها، فرشته بهرامی، گفتگویی انجام دادهام که در ادامه میخوانید:
روایتهایی از تجربهٔ زیستهٔ مردمان الموت
فرشته بهرامی
شما در سه اثرتان با سه جهان و بافت کاملاً متفاوت روبهرو بودهاید: کوهستانهای الموت (کتاب «نَظَرکرده»)، فضای بسته و حریمدار حمامها (کتاب «حمامهای خاموش») و جامعه سنتی و صنفی باغبانان (کتاب «فنودیها»). متدولوژی میدانی شما برای ورود به این فضاهای سنتی و شکستن مقاومت راویان چه بود؟ چطور توانستید اعتماد دخوها، متولیان و سالخوردگان را جلب کنید تا لایههای درونی، باورها و مناسبات محرمانهشان را روایت کنند؟
در هر سه اثر از مطالعه اسنادی و میدانی استفاده کردم. روشم در مطالعه میدانی، که به یک معنا گاه در وهله اول اکتشافی هم بود، مشاهده مستقیم و غیرمستقیم (مثلاً در مورد فنودیها، آن هم در ابتدای کار، خودم را همکار عمرانی مهدی حاجیکریمی معرفی کردم تا بهعنوان یک زن که وارد اندرونیِ مردها شده به میدان شوک وارد نکنم)، مشاهدهٔ مشارکتی (بهعنوان مثال در نَظَرکرده) و انواع مصاحبهٔ غیررسمی، عمیق و بعضاً ساختاریافته، و روش گلولهبرفی (بیشتر در حمامهای خاموش) بود. کار میدانی اساساً زمانبر است؛ این موضوع در مورد هر سه اثر صدق میکرد. لازم بود چندین سال پشتسرهم با میدان معاشرت کنم تا بتوانم بهعنوان یک عنصر بیرونی محو و نامرئی شوم، طوری که دیگر به تعبیر شما مقاومتی در راویان نبینم و اعتماد بسازم. البته در مورد کار اول یعنی نَظَرکرده، روابط خویشاوندی و خانهخواهی و خانهخدایی و در نتیجهٔ آن اعتماد قبلی، از ابتدا در بیشتر لحظات پژوهش وجود داشت و این سرمایهٔ اولیه، راه را برای صمیمیت با راوی بهشدت هموارتر میکرد. نگفته نگذارم مادرم را بهعنوان حلقهٔ واسط بین من و اطلاعرسانها و صد البته دستیار پژوهشی و همینطور لَهلَهِ دخترم در نَظَرکرده در کنارم داشتم.
در ساختار کارهای شما، مخصوصاً در کتاب «فنودیها»، اصرار ویژهای بر ثبت عین کلمات و اصطلاحات محلی (مانند واژهٔ «فَند»، اسامی ابزارها و تقسیمبندیهای کهن) دیده میشود. روش شما در مواجهه با زبان و گویش چیست؟ چرا ثبت این اصطلاحات را صرفاً یک کار لغتنامهای ندانسته و آن را مخزن تکنولوژی بومی و جهانبینی باغداران و پیشهوران میدانید؟
یاد گرفتهام کلمات و مفاهیم را از متنشان جدا نکنم و به مختصات آن مفاهیم در تاریخ و جغرافیا وفادار بمانم؛ زبان و گویش، زمانمند و مکانمند است و در خلاء شکل نمیگیرد. فرهنگ لغت این دو بُعد را در کلمات عقیم میکند. مهم است بانک مفاهیم هر جامعهٔ محلی و هر فرهنگ و خردهفرهنگی را با قید زمان و مکانش حفظ کنیم.
ادامه 👇🏻
روایتهایی از تجربهٔ زیستهٔ مردمان الموت
فرشته بهرامی، مردمنگار و پژوهشگر گفت:«با مصاحبهٔ عمیق میتوانستم راهی به تجربهٔ زیستهٔ راویان باز کنم. نظارت ادارهٔ بهداشت بر امور حمامها و افزایش آگاهی عمومی دربارهٔ بهداشت فردی، ساخت حمام داخل خانهها، صنعتیشدن قزوین و موج مهاجرت روستاییان به شهر و اسکانشان در محلات، و در نتیجه جابهجایی ساکنان قدیمی به محلات دیگر شهر و عواملی از این دست، باعث شده بودند حمامها از رونق بیفتند، خاموش شوند و دیگر کارکرد سابق را نداشته باشند.»
سرویس اندیشه خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)- الهه شمس: پژوهش در زیستبومهای سنتی و ثبت حافظه زیسته جوامع محلی، بیش از هر چیز مستلزم صبوری در میدان و شنیدن صداهایی است که زیر چرخدندههای توسعه مدرن رو به خاموشی میروند. فرشته بهرامی در منظومه سهگانه پژوهشی خود، دست بر نقاطی گذاشته که در مرز زوال و دگرگونی ایستادهاند؛ او از واکاوی باورها، آیینها و تقدسبخشی به پدیدههای طبیعی در کوهستانهای الموت (در کتاب «نَظَرکرده») آغاز میکند، سپس به کالبد رازآلود، اندرونی و مناسبات اجتماعیِ ازدسترفته گرمابههای عمومی قزوین (در کتاب «حمامهای خاموش») سرک میکشد، و در واپسین اثر خود، دانش بومی، تکنولوژی سنتی و شبکهٔ زیستی باغداران کهنسال را (در جلد نخست کتاب «فنودیها») به ثبت میرساند. وجه اشتراک این سه اثر، تعهد مؤلف به حضور درازمدت در میدان، پرهیز از نگاه توریستی و بیرونی، و وفاداری به جهانبینی راویانی است که با زبان بومی خود جهان را فهم و اداره میکردهاند.
در روزگاری که هجوم توسعه نامتوازن، تخریب زیستبوم باغستان کهن قزوین و گسست نسلی، پیوند تاریخی شهر و انسان را با اقلیم کهن خود تهدید میکند، بازخوانی این آثار نهتنها از منظر مردمنگاری، بلکه بهمثابه امکانی برای بازیابی دانش سازگاری با محیط و بازتولید سرمایه اجتماعی اهمیت مییابد. برای روشنتر شدن بیشتر این موضوع و محتوای کتابها، با نویسنده آنها، فرشته بهرامی، گفتگویی انجام دادهام که در ادامه میخوانید:
روایتهایی از تجربهٔ زیستهٔ مردمان الموت
فرشته بهرامی
شما در سه اثرتان با سه جهان و بافت کاملاً متفاوت روبهرو بودهاید: کوهستانهای الموت (کتاب «نَظَرکرده»)، فضای بسته و حریمدار حمامها (کتاب «حمامهای خاموش») و جامعه سنتی و صنفی باغبانان (کتاب «فنودیها»). متدولوژی میدانی شما برای ورود به این فضاهای سنتی و شکستن مقاومت راویان چه بود؟ چطور توانستید اعتماد دخوها، متولیان و سالخوردگان را جلب کنید تا لایههای درونی، باورها و مناسبات محرمانهشان را روایت کنند؟
در هر سه اثر از مطالعه اسنادی و میدانی استفاده کردم. روشم در مطالعه میدانی، که به یک معنا گاه در وهله اول اکتشافی هم بود، مشاهده مستقیم و غیرمستقیم (مثلاً در مورد فنودیها، آن هم در ابتدای کار، خودم را همکار عمرانی مهدی حاجیکریمی معرفی کردم تا بهعنوان یک زن که وارد اندرونیِ مردها شده به میدان شوک وارد نکنم)، مشاهدهٔ مشارکتی (بهعنوان مثال در نَظَرکرده) و انواع مصاحبهٔ غیررسمی، عمیق و بعضاً ساختاریافته، و روش گلولهبرفی (بیشتر در حمامهای خاموش) بود. کار میدانی اساساً زمانبر است؛ این موضوع در مورد هر سه اثر صدق میکرد. لازم بود چندین سال پشتسرهم با میدان معاشرت کنم تا بتوانم بهعنوان یک عنصر بیرونی محو و نامرئی شوم، طوری که دیگر به تعبیر شما مقاومتی در راویان نبینم و اعتماد بسازم. البته در مورد کار اول یعنی نَظَرکرده، روابط خویشاوندی و خانهخواهی و خانهخدایی و در نتیجهٔ آن اعتماد قبلی، از ابتدا در بیشتر لحظات پژوهش وجود داشت و این سرمایهٔ اولیه، راه را برای صمیمیت با راوی بهشدت هموارتر میکرد. نگفته نگذارم مادرم را بهعنوان حلقهٔ واسط بین من و اطلاعرسانها و صد البته دستیار پژوهشی و همینطور لَهلَهِ دخترم در نَظَرکرده در کنارم داشتم.
در ساختار کارهای شما، مخصوصاً در کتاب «فنودیها»، اصرار ویژهای بر ثبت عین کلمات و اصطلاحات محلی (مانند واژهٔ «فَند»، اسامی ابزارها و تقسیمبندیهای کهن) دیده میشود. روش شما در مواجهه با زبان و گویش چیست؟ چرا ثبت این اصطلاحات را صرفاً یک کار لغتنامهای ندانسته و آن را مخزن تکنولوژی بومی و جهانبینی باغداران و پیشهوران میدانید؟
یاد گرفتهام کلمات و مفاهیم را از متنشان جدا نکنم و به مختصات آن مفاهیم در تاریخ و جغرافیا وفادار بمانم؛ زبان و گویش، زمانمند و مکانمند است و در خلاء شکل نمیگیرد. فرهنگ لغت این دو بُعد را در کلمات عقیم میکند. مهم است بانک مفاهیم هر جامعهٔ محلی و هر فرهنگ و خردهفرهنگی را با قید زمان و مکانش حفظ کنیم.
ادامه 👇🏻
ایبنا
روایتهایی از تجربهٔ زیستهٔ مردمان الموت
فرشته بهرامی، مردمنگار و پژوهشگر گفت:«با مصاحبهٔ عمیق میتوانستم راهی به تجربهٔ زیستهٔ راویان باز کنم. نظارت ادارهٔ بهداشت بر امور حمامها و افزایش آگاهی عمومی دربارهٔ بهداشت فردی، ساخت حمام داخل خانهها، صنعتیشدن قزوین و موج مهاجرت روستاییان به شهر و…
مضاف بر این، بهعنوان دانشآموختهٔ علوم اجتماعی معتقدم کلام فرد جهانبینی وی را آشکار میکند؛ معلوم میکند کجا ایستاده و از کدام روزنه به جهان نگاه میکند.
در کتاب «نَظَرکرده» که با مقدمهٔ استاد عبدالرحمان عمادی بر مفهوم «ایرانشناسی دهقانی» همراه است، با انبوهی از نذرها، باورها و تقدسبخشی به درختان و چشمههای الموت مواجهیم. چگونه این باورها را از برچسب رایج «خرافه» جدا کردید و کارکرد آنها را در حفظ زیستبوم، انسجام اجتماعی و امنیت روانی جوامع روستایی استخراج کردید؟
کار من بهعنوان مردمنگار، توصیف وضعیت بود نه قضاوت راجع به درستی یا نادرستیِ باورهای دینی مردم و خرافه نامیدنشان. به این ترتیب میتوانستم نگاه افراد بومی را داخل گیومه بگذارم و نظر منِ پژوهشگر را از روایت آنها جدا کنم. در واقع آنچه در اینجا برای من اهمیت داشت، پرسش از چراییِ مناسک و باورها و کارکردشان در جامعهٔ محلی بود، نه درست و غلط بودنشان.
کتاب «حمامهای خاموش» سراغ پدیدهای رفته که با آمدن لولهکشی و حمامهای خانگی کاملاً منقرض شده است. روش شما برای بازسازیِ فضای زیسته و مناسک گمشدهای مانند آیینهای گذر (ازدواج، زایمان، عزا) از لابلای حافظهٔ خاکگرفتهٔ راویان چه بود؟ مرگ این کانونهای سنتی، چه تغییری در مناسبات اجتماعی و شبکهٔ ارتباطی زنان و مردان قزوین ایجاد کرد؟
با مصاحبهٔ عمیق میتوانستم راهی به تجربهٔ زیستهٔ راویان باز کنم. نظارت ادارهٔ بهداشت بر امور حمامها و افزایش آگاهی عمومی دربارهٔ بهداشت فردی، ساخت حمام داخل خانهها، صنعتیشدن قزوین و موج مهاجرت روستاییان به شهر و اسکانشان در محلات، و در نتیجه جابهجایی ساکنان قدیمی به محلات دیگر شهر و عواملی از این دست، باعث شده بودند حمامها از رونق بیفتند، خاموش شوند و دیگر کارکرد سابق را نداشته باشند. البته در سالهای اخیر در پارهای موارد جایگزینهای مدرن پیدا شد؛ استخر جهت عروسیِ حمام، و کافه جهت تجدید دیدار و معاشرت، برخی از این مواردند.
در کتاب «فنودیها» شما سازوکار پیچیدهٔ تقسیم آب، مدیریت خاک و زیست سنتی باغستان را به ثبت رساندید. از خلال روایتهای دخوها و باغبانان کهنسال، به چه مدل بومیای از مدیریت بحران آب و سازگاری با طبیعت رسیدید؟ این یافتهها چه نقدی به ساختار توسعهٔ شهری معاصر و سیاستهای تخریبگر باغستان وارد میکند؟
البته در فنودیها صرفاً اشارهای گذرا به طومار آب شد؛ سندی دال بر تقسیم آب چهار رودخانهٔ فصلی بین محلات باغستان سنتی شهر و مدیریت پایدار زیستبوم. در آنجا بیشتر تلاش کردیم دانش بومی، زندگی فردی و اجتماعی باغداران، و ارتباط ارگانیک باغستان و شهر در گذشته را برجسته کنیم. هماکنون اما در حال تألیف کتابی با موضوع بازنویسی و بهروزرسانی طومار آب کهن باغستان بهعنوان یک مدل بومی مدیریت بحران آب، به تعبیر شما، هستیم که قرار است بهزودی منتشر شود.
اولین دستاندازی در باغستان سنتی برمیگردد به دههٔ ۱۳۱۰؛ همان سالهایی که قرار بود خطآهن برای اولینبار در ایران کشیده شود. بخشی از ریلها از وسط باغستان گذشت. همزمان، باغات حوالی ایستگاه راهآهن نیز نظیر «گَلهچاله» که در مسیر آمدوشد مسافران و سکنهٔ قزوین بود، تغییر کاربری داد و مسکونی شد. صنعتیشدن قزوین آسیب بعدی را به باغستان زد؛ از یک طرف تخریب برخی از محلات باغستان نظیر جورا، تاریک و هادیآباد و تبدیل به بافت مسکونی جهت اسکان مهاجرین جویای کار، و از طرفی دیگر کوچ نیروی انسانی باغستان به کارخانهجات صنعتی. همزمان با صنعتیشدن شهر، حفر چاه—که بعد از انقلاب ۵۷ به سونامی چاه مبدل شد—مکانیزهشدن کشاورزی و چرخش از باغداری به زراعت نیز ضربهای جدی به باغستان وارد کرد. ورود چاه، همچنین تغییر کاربری از باغداری به زراعت و ترک باغستان توسط باغداران را در خودِ باغستان در پی داشت که محلههایی مانند مطارخان، میرزاجواد، میرزاکوچک و… از آن جملهاند.
افزایش جمعیت و رشد شهر باعث تغییر بافتِ باغیِ محلههایی نظیر شابو، خَرَکآباد، ماریان، روحآباد، بلوکِ همواره، سورتُک و… به بافت مسکونی شد. توسعهٔ شهری و مماسشدن شهر با باغستان به محلههای آباد نیز ضربه زد؛ از یک جهت در محلات غربی باغستان مانند کَتآباد ایجاد ناامنی کرد و از جهتی دیگر باعث شد باغداران در این محلهها به طمع سود و تغییر کاربری و تبدیل باغ به زمین شهری، باغات را رها کنند تا نمنم بوتههای انگور و درختان پسته و بادام خشک شوند و از حَیِّز انتفاع بیفتند و راحتتر به بافت شهری ملحق شوند. انتقال خطوط لولهٔ گاز به قزوین در سال ۱۳۶۸ (که بعدها آسفالت شد و «نسیم شمال» نام گرفت) و اجرای طرحهای ملی نظیر میدان خلیج فارس و بلوار پیامبر اعظم در سالهای اخیر، دستاندازیهای بعدی به باغستان سنتی شهرند.
ادامه 👇🏻
در کتاب «نَظَرکرده» که با مقدمهٔ استاد عبدالرحمان عمادی بر مفهوم «ایرانشناسی دهقانی» همراه است، با انبوهی از نذرها، باورها و تقدسبخشی به درختان و چشمههای الموت مواجهیم. چگونه این باورها را از برچسب رایج «خرافه» جدا کردید و کارکرد آنها را در حفظ زیستبوم، انسجام اجتماعی و امنیت روانی جوامع روستایی استخراج کردید؟
کار من بهعنوان مردمنگار، توصیف وضعیت بود نه قضاوت راجع به درستی یا نادرستیِ باورهای دینی مردم و خرافه نامیدنشان. به این ترتیب میتوانستم نگاه افراد بومی را داخل گیومه بگذارم و نظر منِ پژوهشگر را از روایت آنها جدا کنم. در واقع آنچه در اینجا برای من اهمیت داشت، پرسش از چراییِ مناسک و باورها و کارکردشان در جامعهٔ محلی بود، نه درست و غلط بودنشان.
کتاب «حمامهای خاموش» سراغ پدیدهای رفته که با آمدن لولهکشی و حمامهای خانگی کاملاً منقرض شده است. روش شما برای بازسازیِ فضای زیسته و مناسک گمشدهای مانند آیینهای گذر (ازدواج، زایمان، عزا) از لابلای حافظهٔ خاکگرفتهٔ راویان چه بود؟ مرگ این کانونهای سنتی، چه تغییری در مناسبات اجتماعی و شبکهٔ ارتباطی زنان و مردان قزوین ایجاد کرد؟
با مصاحبهٔ عمیق میتوانستم راهی به تجربهٔ زیستهٔ راویان باز کنم. نظارت ادارهٔ بهداشت بر امور حمامها و افزایش آگاهی عمومی دربارهٔ بهداشت فردی، ساخت حمام داخل خانهها، صنعتیشدن قزوین و موج مهاجرت روستاییان به شهر و اسکانشان در محلات، و در نتیجه جابهجایی ساکنان قدیمی به محلات دیگر شهر و عواملی از این دست، باعث شده بودند حمامها از رونق بیفتند، خاموش شوند و دیگر کارکرد سابق را نداشته باشند. البته در سالهای اخیر در پارهای موارد جایگزینهای مدرن پیدا شد؛ استخر جهت عروسیِ حمام، و کافه جهت تجدید دیدار و معاشرت، برخی از این مواردند.
در کتاب «فنودیها» شما سازوکار پیچیدهٔ تقسیم آب، مدیریت خاک و زیست سنتی باغستان را به ثبت رساندید. از خلال روایتهای دخوها و باغبانان کهنسال، به چه مدل بومیای از مدیریت بحران آب و سازگاری با طبیعت رسیدید؟ این یافتهها چه نقدی به ساختار توسعهٔ شهری معاصر و سیاستهای تخریبگر باغستان وارد میکند؟
البته در فنودیها صرفاً اشارهای گذرا به طومار آب شد؛ سندی دال بر تقسیم آب چهار رودخانهٔ فصلی بین محلات باغستان سنتی شهر و مدیریت پایدار زیستبوم. در آنجا بیشتر تلاش کردیم دانش بومی، زندگی فردی و اجتماعی باغداران، و ارتباط ارگانیک باغستان و شهر در گذشته را برجسته کنیم. هماکنون اما در حال تألیف کتابی با موضوع بازنویسی و بهروزرسانی طومار آب کهن باغستان بهعنوان یک مدل بومی مدیریت بحران آب، به تعبیر شما، هستیم که قرار است بهزودی منتشر شود.
اولین دستاندازی در باغستان سنتی برمیگردد به دههٔ ۱۳۱۰؛ همان سالهایی که قرار بود خطآهن برای اولینبار در ایران کشیده شود. بخشی از ریلها از وسط باغستان گذشت. همزمان، باغات حوالی ایستگاه راهآهن نیز نظیر «گَلهچاله» که در مسیر آمدوشد مسافران و سکنهٔ قزوین بود، تغییر کاربری داد و مسکونی شد. صنعتیشدن قزوین آسیب بعدی را به باغستان زد؛ از یک طرف تخریب برخی از محلات باغستان نظیر جورا، تاریک و هادیآباد و تبدیل به بافت مسکونی جهت اسکان مهاجرین جویای کار، و از طرفی دیگر کوچ نیروی انسانی باغستان به کارخانهجات صنعتی. همزمان با صنعتیشدن شهر، حفر چاه—که بعد از انقلاب ۵۷ به سونامی چاه مبدل شد—مکانیزهشدن کشاورزی و چرخش از باغداری به زراعت نیز ضربهای جدی به باغستان وارد کرد. ورود چاه، همچنین تغییر کاربری از باغداری به زراعت و ترک باغستان توسط باغداران را در خودِ باغستان در پی داشت که محلههایی مانند مطارخان، میرزاجواد، میرزاکوچک و… از آن جملهاند.
افزایش جمعیت و رشد شهر باعث تغییر بافتِ باغیِ محلههایی نظیر شابو، خَرَکآباد، ماریان، روحآباد، بلوکِ همواره، سورتُک و… به بافت مسکونی شد. توسعهٔ شهری و مماسشدن شهر با باغستان به محلههای آباد نیز ضربه زد؛ از یک جهت در محلات غربی باغستان مانند کَتآباد ایجاد ناامنی کرد و از جهتی دیگر باعث شد باغداران در این محلهها به طمع سود و تغییر کاربری و تبدیل باغ به زمین شهری، باغات را رها کنند تا نمنم بوتههای انگور و درختان پسته و بادام خشک شوند و از حَیِّز انتفاع بیفتند و راحتتر به بافت شهری ملحق شوند. انتقال خطوط لولهٔ گاز به قزوین در سال ۱۳۶۸ (که بعدها آسفالت شد و «نسیم شمال» نام گرفت) و اجرای طرحهای ملی نظیر میدان خلیج فارس و بلوار پیامبر اعظم در سالهای اخیر، دستاندازیهای بعدی به باغستان سنتی شهرند.
ادامه 👇🏻
❤3
البته ثبت ملی باغستان سنتی در سال ۱۳۹۳ توسط ادارهٔ میراث فرهنگی بسیار بازدارنده بوده است.
یکی از بزرگترین چالشها در ثبت تاریخ شفاهی، آمیختگی حافظهٔ راویان با توهم، نوستالژی، مبالغه یا افسانهسازی است. متد و ابزار سنجش شما برای تفکیک واقعیت تاریخی از برساختههای ذهنی راویان و راستیآزمایی این دادهها چه بود؟
با پیشفرض سؤال شما موافق نیستم؛ معتقدم کار انجامشده در این کتابها تاریخ شفاهی نیست. در تاریخ شفاهی به نظرم دنبال ثبت واقعیت در فلان نقطهٔ مشخص از تاریخ هستیم و علاوه بر آن، فلان رویداد تاریخی را پیگیری میکنیم؛ در حالی که من در هر سه کتابم بیشتر سعی داشتهام دانش، تکنولوژی بومی، مناسک و آیینهای اعضای جامعهٔ مورد مطالعه را در یک فرایند طولانیمدت و نه در ماه و سال مشخص ثبت کنم. در واقع ادعای ثبت یک رخداد تاریخی را نداشتهام که بهتبع آن نیاز به راستیآزمایی داشته باشم.
و سؤال آخر؛ با توجه به پایان جلد اول «فنودیها» و اعلام انتشار جلد دوم، افق بعدی پروژههای شما چیست؟ با توجه به اینکه حاملان اصیل این خردهروایتها و دانشهای سنتی بهسرعت در حال ترک ما هستند، کدام فضاهای زیستی یا میراثهای ناملموس را نیازمند مداخله و ثبت فوری با این روش میدانید؟
عجالتاً در حال گردآوری داده برای جلد دوم فنودیها هستیم. میدان باغستان آنقدر نگفته دارد که برای نوشتن از آن، به نظرم یک عمر هم کم است. به همین خاطر در همین فیلد میمانم؛ اما کاری که همزمان در دست دارم، شناسایی و بازنویسی اسناد برخی از موقوفات شهر قزوین است. در اینجا ما با شهری خاندانمحور مواجهیم؛ بعضی از خاندانهای مهم و اثرگذارِ شهر موقوفه دارند. بهواسطهٔ مطالعهٔ اسناد موقوفات میتوان به شناختی از خاندانها رسید. با شناخت خاندانها میتوانیم به فهم بهتری از شهر دسترسی پیدا کنیم و بهواسطهٔ درک شهر میتوانیم تعریف دقیقتری از باغستان سنتی بدهیم؛ چون همانطور که پیشتر گفتم، هزاران سال است که باغستان و شهر از هم جدا نبوده و با هم ارتباط ارگانیک داشتهاند.
@aamoutkhaneh
یکی از بزرگترین چالشها در ثبت تاریخ شفاهی، آمیختگی حافظهٔ راویان با توهم، نوستالژی، مبالغه یا افسانهسازی است. متد و ابزار سنجش شما برای تفکیک واقعیت تاریخی از برساختههای ذهنی راویان و راستیآزمایی این دادهها چه بود؟
با پیشفرض سؤال شما موافق نیستم؛ معتقدم کار انجامشده در این کتابها تاریخ شفاهی نیست. در تاریخ شفاهی به نظرم دنبال ثبت واقعیت در فلان نقطهٔ مشخص از تاریخ هستیم و علاوه بر آن، فلان رویداد تاریخی را پیگیری میکنیم؛ در حالی که من در هر سه کتابم بیشتر سعی داشتهام دانش، تکنولوژی بومی، مناسک و آیینهای اعضای جامعهٔ مورد مطالعه را در یک فرایند طولانیمدت و نه در ماه و سال مشخص ثبت کنم. در واقع ادعای ثبت یک رخداد تاریخی را نداشتهام که بهتبع آن نیاز به راستیآزمایی داشته باشم.
و سؤال آخر؛ با توجه به پایان جلد اول «فنودیها» و اعلام انتشار جلد دوم، افق بعدی پروژههای شما چیست؟ با توجه به اینکه حاملان اصیل این خردهروایتها و دانشهای سنتی بهسرعت در حال ترک ما هستند، کدام فضاهای زیستی یا میراثهای ناملموس را نیازمند مداخله و ثبت فوری با این روش میدانید؟
عجالتاً در حال گردآوری داده برای جلد دوم فنودیها هستیم. میدان باغستان آنقدر نگفته دارد که برای نوشتن از آن، به نظرم یک عمر هم کم است. به همین خاطر در همین فیلد میمانم؛ اما کاری که همزمان در دست دارم، شناسایی و بازنویسی اسناد برخی از موقوفات شهر قزوین است. در اینجا ما با شهری خاندانمحور مواجهیم؛ بعضی از خاندانهای مهم و اثرگذارِ شهر موقوفه دارند. بهواسطهٔ مطالعهٔ اسناد موقوفات میتوان به شناختی از خاندانها رسید. با شناخت خاندانها میتوانیم به فهم بهتری از شهر دسترسی پیدا کنیم و بهواسطهٔ درک شهر میتوانیم تعریف دقیقتری از باغستان سنتی بدهیم؛ چون همانطور که پیشتر گفتم، هزاران سال است که باغستان و شهر از هم جدا نبوده و با هم ارتباط ارگانیک داشتهاند.
@aamoutkhaneh
❤8
تکآهنگ «ابر» منتشر شد
نخستین تکآهنگ از آلبوم «رویا»، اثر آهنگساز هوشیار خیام، با همراهی کوارتت زهی تالیا، کاترین داولینگ (پیانو) و ساینا علیخانی (سوپرانو).
«ابر» هماکنون در تمام پلتفرمهای پخش آنلاین در دسترس است و ویدیوی کامل آن را میتوانید در یوتیوب ببینید.
آلبوم کامل «رویا» در ۲۰ نوامبر (۲۹ آبان) از فنوتیپیک رکوردینگز در تمام پلتفرمهای پخش آنلاین منتشر میشود.
@aamoutkhaneh
نخستین تکآهنگ از آلبوم «رویا»، اثر آهنگساز هوشیار خیام، با همراهی کوارتت زهی تالیا، کاترین داولینگ (پیانو) و ساینا علیخانی (سوپرانو).
«ابر» هماکنون در تمام پلتفرمهای پخش آنلاین در دسترس است و ویدیوی کامل آن را میتوانید در یوتیوب ببینید.
آلبوم کامل «رویا» در ۲۰ نوامبر (۲۹ آبان) از فنوتیپیک رکوردینگز در تمام پلتفرمهای پخش آنلاین منتشر میشود.
@aamoutkhaneh
❤15🥰3👏3