This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔸آیا سزاوار بلا نیستیم؟
✨🆔 @afshinala ✨
✨🆔 @afshinala ✨
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔸آیا سزاوار بلا نیستیم؟
✨🆔 @afshinala ✨
✨🆔 @afshinala ✨
🔻به ساحت حضرت ولی عصر (عج)🔻
⚡️تا وا رهد این تیر...⚡️
مولای من از خویش نشانی بفرستید
جان ها به لب آمد همه، جانی بفرستید
مانند ترنجی است دلم پر شده از خون
از تیزی آن تیغ نشانی بفرستید
یا خود ز در آیید که انگشت ببرّیم
یا طاقتی و صبر و توانی بفرستید
یا پرده ی غیبت بدرانید به یکبار
یا مژده ی آن را به جهانی بفرستید
بر جان ستم شعله ای از خشم ببارید
بر آتش غم آب روانی بفرستید
با خُلق نبی، روشنی ای زاده ی نرگس
بر دیده ی خلق نگرانی بفرستید
انباشته از مال حرام است شکم ها
بر سفره ی ما لقمه ی نانی بفرستید
هر سو، دل مظلوم شد از آه، لبالب
تا وارهد این تیر، کمانی بفرستید
این نیست نمازی که خدا خواسته، از نو
بر مأذنه ها بانگ اذانی بفرستید
پرونده ی ما لایق امضای شما نیست
بر نامه ی ما مُهر امانی بفرستید
✍️ افشین علا
✨🆔 @afshinala ✨
🔺 کانال اشعار و یادداشتهای افشین علا
⚡️تا وا رهد این تیر...⚡️
مولای من از خویش نشانی بفرستید
جان ها به لب آمد همه، جانی بفرستید
مانند ترنجی است دلم پر شده از خون
از تیزی آن تیغ نشانی بفرستید
یا خود ز در آیید که انگشت ببرّیم
یا طاقتی و صبر و توانی بفرستید
یا پرده ی غیبت بدرانید به یکبار
یا مژده ی آن را به جهانی بفرستید
بر جان ستم شعله ای از خشم ببارید
بر آتش غم آب روانی بفرستید
با خُلق نبی، روشنی ای زاده ی نرگس
بر دیده ی خلق نگرانی بفرستید
انباشته از مال حرام است شکم ها
بر سفره ی ما لقمه ی نانی بفرستید
هر سو، دل مظلوم شد از آه، لبالب
تا وارهد این تیر، کمانی بفرستید
این نیست نمازی که خدا خواسته، از نو
بر مأذنه ها بانگ اذانی بفرستید
پرونده ی ما لایق امضای شما نیست
بر نامه ی ما مُهر امانی بفرستید
✍️ افشین علا
✨🆔 @afshinala ✨
🔺 کانال اشعار و یادداشتهای افشین علا
📚به مناسبت روز جهانی عطار📚
⚜️سال ۹۵ که سوگوار بانو مهدیه الهی قمشه ای بودم، سفری به نیشابور دست داد و به لطف عزیزان آن دیار، توانستم شبی را در بقعه ی عطار، به تنهایی تا صبح سپری کنم و با خون دل و آب دیده، شرح غم فراق آن عزیز را که انسی ویژه با عطار داشت، با شیخ نشابور بگویم.این شعر، حاصل بی قراری ها و شوریدگی های آن شب رویایی است.
🧿 "در آسمان ابری نیشابور"🧿
در شام سرد و ساکت نیشابور
در بقعه ای که خفته در آن عطار
می کوفتم به شیشه قبرش، سر
از حال من به گریه، در و دیوار
با شرح ماجرای تو از چشمم
می ریخت شرحه شرحه جگر، بیرون
شیخ بریده سر به مدد برخاست
کرد از میان مقبره، سر بیرون
با شیخ، از تو تذکره ها گفتم
از شور و حال و منطق طیارت
از مثنوی که شیره جانت بود
از اقتدا به شیوه عطارت
از نامه ی الهی لبخندت
سطری نخوانده، گریه امانم برد
از نامه ی مصیبت هجرانت
حرفی نگفته، داغ توانم برد
در، نیمه باز بود و نگاه من
در بین آن دو لنگه ی چوبی بود
ناگاه قامت تو نمایان شد
قدی که در نهایت خوبی بود
استاده بر مزار کمال الملک
می دیدمت، اگرچه هوا تاریک
از پله آمدی پس از آن پایین
چون ماه کاملی به زمین نزدیک
بر تن، عبای دوخته از خورشید
بر سر نهاده روسری از مهتاب
نزدیک می شدی به من آهسته
خندان تر از همیشه و من بی تاب
شد سنگ فرش یخ زده چون باغی
از عطر گام های تو مالامال
من مثل سنگ، نقش زمین اما
عطار شد بلند به استقبال
باران گرفت و بعد نمی دانم
دیگر چه رفت بر تن بي هوشم
تنها کنار مقبره یادم هست
مادر گرفته بود در آغوشم
مادر! تو بودی آن که به من می گفت
آرام! با اشاره انگشتش؟
انگشت نازکی که هزاران راز
پنهان چو کهکشان شده در مشتش
آیا تو بودی آن که به نیشابور
آمد طبیب گونه به بالینم؟
دستی کشید بر سر تبدارم
مرهم گذاشت بر دل خونینم؟
با شیخ بود، وعده ی دیدارت؟
یا از شکوه بقعه شدم مسحور؟
آیا تو بودی آن که صدایم زد
در آسمان ابری نیشابور؟
✨🆔 @afshinala ✨
🔺 کانال اشعار و یادداشتهای افشین علا🔺
⚜️سال ۹۵ که سوگوار بانو مهدیه الهی قمشه ای بودم، سفری به نیشابور دست داد و به لطف عزیزان آن دیار، توانستم شبی را در بقعه ی عطار، به تنهایی تا صبح سپری کنم و با خون دل و آب دیده، شرح غم فراق آن عزیز را که انسی ویژه با عطار داشت، با شیخ نشابور بگویم.این شعر، حاصل بی قراری ها و شوریدگی های آن شب رویایی است.
🧿 "در آسمان ابری نیشابور"🧿
در شام سرد و ساکت نیشابور
در بقعه ای که خفته در آن عطار
می کوفتم به شیشه قبرش، سر
از حال من به گریه، در و دیوار
با شرح ماجرای تو از چشمم
می ریخت شرحه شرحه جگر، بیرون
شیخ بریده سر به مدد برخاست
کرد از میان مقبره، سر بیرون
با شیخ، از تو تذکره ها گفتم
از شور و حال و منطق طیارت
از مثنوی که شیره جانت بود
از اقتدا به شیوه عطارت
از نامه ی الهی لبخندت
سطری نخوانده، گریه امانم برد
از نامه ی مصیبت هجرانت
حرفی نگفته، داغ توانم برد
در، نیمه باز بود و نگاه من
در بین آن دو لنگه ی چوبی بود
ناگاه قامت تو نمایان شد
قدی که در نهایت خوبی بود
استاده بر مزار کمال الملک
می دیدمت، اگرچه هوا تاریک
از پله آمدی پس از آن پایین
چون ماه کاملی به زمین نزدیک
بر تن، عبای دوخته از خورشید
بر سر نهاده روسری از مهتاب
نزدیک می شدی به من آهسته
خندان تر از همیشه و من بی تاب
شد سنگ فرش یخ زده چون باغی
از عطر گام های تو مالامال
من مثل سنگ، نقش زمین اما
عطار شد بلند به استقبال
باران گرفت و بعد نمی دانم
دیگر چه رفت بر تن بي هوشم
تنها کنار مقبره یادم هست
مادر گرفته بود در آغوشم
مادر! تو بودی آن که به من می گفت
آرام! با اشاره انگشتش؟
انگشت نازکی که هزاران راز
پنهان چو کهکشان شده در مشتش
آیا تو بودی آن که به نیشابور
آمد طبیب گونه به بالینم؟
دستی کشید بر سر تبدارم
مرهم گذاشت بر دل خونینم؟
با شیخ بود، وعده ی دیدارت؟
یا از شکوه بقعه شدم مسحور؟
آیا تو بودی آن که صدایم زد
در آسمان ابری نیشابور؟
✨🆔 @afshinala ✨
🔺 کانال اشعار و یادداشتهای افشین علا🔺
🔸بر سریر گور🔸
کاهیم و کوهی از گنه آوردیم
رویی چو روز خود سیه آوردیم
شد هیچ و پوچ، حاصل مان از عمر
از این سفر، غبار ره آوردیم
تا بر سریر گور بیاساییم
از خاک و خشت، تکیه گه آوردیم
تا با هجوم واقعه بستیزیم
از مشت استخوان، سپه آوردیم
تا در امان ز تیر بلا مانیم
از کاسه های سر، کله آوردیم
بی هیچ طاعتی طلب پاداش
در پیش گاه پادشه آوردیم
با خود به رسم تحفه، ز بی برگی
شمعی به بزم مهر و مه آوردیم
ما یکّه در حساب نمی آییم
پس التجا به چارده آوردیم
✍🏻افشین علا
🗓فروردین 99
✨🆔 @afshinala ✨
🔺 کانال اشعار و یادداشتهای افشین علا🔺
کاهیم و کوهی از گنه آوردیم
رویی چو روز خود سیه آوردیم
شد هیچ و پوچ، حاصل مان از عمر
از این سفر، غبار ره آوردیم
تا بر سریر گور بیاساییم
از خاک و خشت، تکیه گه آوردیم
تا با هجوم واقعه بستیزیم
از مشت استخوان، سپه آوردیم
تا در امان ز تیر بلا مانیم
از کاسه های سر، کله آوردیم
بی هیچ طاعتی طلب پاداش
در پیش گاه پادشه آوردیم
با خود به رسم تحفه، ز بی برگی
شمعی به بزم مهر و مه آوردیم
ما یکّه در حساب نمی آییم
پس التجا به چارده آوردیم
✍🏻افشین علا
🗓فروردین 99
✨🆔 @afshinala ✨
🔺 کانال اشعار و یادداشتهای افشین علا🔺
🔸پنجاه سالگی🔸
پنجاه سال را سپری کردم
کم کم رسیده ام به سرازیری
چون کوه اگرچه محکم و مغرورم
برفی نشسته بر تنم از پیری
باور نمی کنم که به این زودی
پنجاه سال، از کفم آسان رفت
از صفحه های کهنه ی تقویمم
اردیبهشت های شتابان رفت
فالی زدم به سعدی و پرسیدم:
"سهمم چه بود از این همه بی تابی؟"
شیخ اجل به طعنه، جوابم داد:
"پنجاه سال رفته و در خوابی!"
✍🏻افشین علا
✳️کانال اشعار و یادداشت های افشین علا✳️
@afshinala
پنجاه سال را سپری کردم
کم کم رسیده ام به سرازیری
چون کوه اگرچه محکم و مغرورم
برفی نشسته بر تنم از پیری
باور نمی کنم که به این زودی
پنجاه سال، از کفم آسان رفت
از صفحه های کهنه ی تقویمم
اردیبهشت های شتابان رفت
فالی زدم به سعدی و پرسیدم:
"سهمم چه بود از این همه بی تابی؟"
شیخ اجل به طعنه، جوابم داد:
"پنجاه سال رفته و در خوابی!"
✍🏻افشین علا
✳️کانال اشعار و یادداشت های افشین علا✳️
@afshinala
🔸آموزگار همیشه🔸
افشین علاء
🔸قیصر امینپور همیشه آموزگار بود؛ از روزگار جوانی، چه آن زمان که در حال تحصیل بود، چه بعد از آن و حتی در محیط کار هم میشد از محضرش آموخت و تحصیل کرد. به عنوان عضو انجمن شاعران ایران، در دفتر شعر و در سروش نوجوان هم آموزگاری میکرد و نشستها و گپوگفتهای معمول با او هم آموزههایی داشت برای مراجعان و اطرافیانش. هر بار چیزی برای آموختن داشت، از ادبیات و هنر گرفته تا نوع نگاهش به پدیدهها و رویدادها.
🔸قیصر، آموزگاری جذاب و متواضع بود، بسیار جذاب؛ چنان که کسی از محضرش خسته نمیشد. وجه آموزگاری او در کنار تواضع، روی گشاده، توانمندی و سواد، دلپذیرتر و موثرتر میشد بهخصوص برای نوجوانها.
🔸اگر قیصر امینپور برای بچهها هیچ نمینوشت و نمیسرود و منتشر نمیکرد از نقش و تاثیرش در شعر و ادبیات ایران ذرهای کاسته نمیشد.
🔸کارهای او کافی و ممتاز بود. قیصر به ادبیات کودک و نوجوان نیازی نداشت این ادبیات کودک و نوجوان بود که به قیصر امینپور نیاز داشت؛ به کسی که شعر و ادبیات را بشناسد و بر آن اشراف داشته باشد، کسی که اسلوبها را بداند، مفاهیم و مخاطب را درک کند و آثاری خلق کند که ماندگار باشند.
🔸شعر و ادبیات کودک و نوجوان بدون این دانش عمیق و جامع، حتما سهلانگارانه و سطحی میشود و اگر شعر قیصر ماندگار است به این بر میگردد که از گنجینه دانشی عمیق برآمده.
🔸در کمتر شعری از مجموعه اشعار کودکانه و نوجوانان میتوان مانند شعر قیصر زبان، فرم، لحن و لهجه و حال و هوا را در حد و اندازههای معیار دید.
🔸کمتر شعری برای این گروه سنی، همچون اشعار قیصر قابل تدریس است و ضمن در اوج بودن، مخاطب را با گنجینه ادبیات فارسی و قابلیتهای این زبان آشنا میکند.
🔸قیصر به راستی استاد ادبیات بود نه به استناد مدرکی که از دانشگاه گرفته بود بلکه به استناد نظر بزرگانی چون محمدرضا شفیعی کدکنی. قیصر امین پور شعر فارسی را درک کرده بود و همین است که آثارش را ماندگار کرده است.
✳️کانال اشعار و یادداشت های افشین علا✳️
@afshinala
فصل تولد تو باید بهار باشد https://jamejamonline.ir/fa/news/1264515/فصل-تولد-تو-باید-بهار-باشد
افشین علاء
🔸قیصر امینپور همیشه آموزگار بود؛ از روزگار جوانی، چه آن زمان که در حال تحصیل بود، چه بعد از آن و حتی در محیط کار هم میشد از محضرش آموخت و تحصیل کرد. به عنوان عضو انجمن شاعران ایران، در دفتر شعر و در سروش نوجوان هم آموزگاری میکرد و نشستها و گپوگفتهای معمول با او هم آموزههایی داشت برای مراجعان و اطرافیانش. هر بار چیزی برای آموختن داشت، از ادبیات و هنر گرفته تا نوع نگاهش به پدیدهها و رویدادها.
🔸قیصر، آموزگاری جذاب و متواضع بود، بسیار جذاب؛ چنان که کسی از محضرش خسته نمیشد. وجه آموزگاری او در کنار تواضع، روی گشاده، توانمندی و سواد، دلپذیرتر و موثرتر میشد بهخصوص برای نوجوانها.
🔸اگر قیصر امینپور برای بچهها هیچ نمینوشت و نمیسرود و منتشر نمیکرد از نقش و تاثیرش در شعر و ادبیات ایران ذرهای کاسته نمیشد.
🔸کارهای او کافی و ممتاز بود. قیصر به ادبیات کودک و نوجوان نیازی نداشت این ادبیات کودک و نوجوان بود که به قیصر امینپور نیاز داشت؛ به کسی که شعر و ادبیات را بشناسد و بر آن اشراف داشته باشد، کسی که اسلوبها را بداند، مفاهیم و مخاطب را درک کند و آثاری خلق کند که ماندگار باشند.
🔸شعر و ادبیات کودک و نوجوان بدون این دانش عمیق و جامع، حتما سهلانگارانه و سطحی میشود و اگر شعر قیصر ماندگار است به این بر میگردد که از گنجینه دانشی عمیق برآمده.
🔸در کمتر شعری از مجموعه اشعار کودکانه و نوجوانان میتوان مانند شعر قیصر زبان، فرم، لحن و لهجه و حال و هوا را در حد و اندازههای معیار دید.
🔸کمتر شعری برای این گروه سنی، همچون اشعار قیصر قابل تدریس است و ضمن در اوج بودن، مخاطب را با گنجینه ادبیات فارسی و قابلیتهای این زبان آشنا میکند.
🔸قیصر به راستی استاد ادبیات بود نه به استناد مدرکی که از دانشگاه گرفته بود بلکه به استناد نظر بزرگانی چون محمدرضا شفیعی کدکنی. قیصر امین پور شعر فارسی را درک کرده بود و همین است که آثارش را ماندگار کرده است.
✳️کانال اشعار و یادداشت های افشین علا✳️
@afshinala
فصل تولد تو باید بهار باشد https://jamejamonline.ir/fa/news/1264515/فصل-تولد-تو-باید-بهار-باشد
جام جم آنلاین
فصل تولد تو باید بهار باشد
اگر در 48 سالگی جهان ما را برای همیشه ترک نمیکرد، امروز 61 ساله میشد و میتوانستیم با خودش گفتوگو کنیم و لابد شعرهای بیشتری سروده بود، شاگران بیشتری از محضرش استفاده کرده بودند و کتابهای بیشتری از او در اختیار داشتیم که بخوانیم و لذت ببریم از آرایههای…
🔸شبیه شعرهایش🔸
🔸یکی از دلایل محبوبیت قیصر امینپور این است که قیصر کاملا به شعر وفادار ماند و شاعرانه زندگی میکرد و به شدت شبیه شعرهایش بود و صداقتی در شعرهایش جریان داشت كه به دل مخاطب مینشست و مخاطب خاص و عام را درگیر میکرد.
🔸مخاطب عام را از این جهت درگیر میکرد که خیلی صمیمی و سیال در شعرهایش با مردم گفتوگو میکرد و مخاطب خاص هم از این جهت مقهور قیصر بود چون در عین سادگی و روانی، اشراف و استیلای قیصر در شعر به معنای عام و مدرن را میشد دید. قیصر یک آموزگاری بود که تخصص و دانش داشت و با لحنی دلپذیر مخاطب را به خود جلب میکرد.
🔸در شعر قیصر ما نشانی از تفرعن و تبختر و خشونت و نفرت نمیدیديم بلکه همه مضامین در خدمت صلح و راستی و یکرنگی و آرامش و در حقیقت حرف دل مردم بود. قیصر امینپور در زندگی هم به مرام شاعرانه خودش وفادار ماند و جز تحقیق و تحصیل و نوشتن و مطالعه ادبیات کاری دیگر نکرد و بیشتر عمرش را صرف آموختن کرد و آن را بذل میکرد.
🔸چه قبل از ورود به دانشگاه و چه بعد از تخصص گرفتن در رشته ادبیات که تبدیل یکی از برجستهترین چهرههای ادبیات شد، شخصی هم مثل دکتر شفیعیکدکنی او را تایید کرد و بالاترین نمره را به پایاننامه وی داد و در سوگ وی هم آنگونه كه گریه میکرد، نشان میداد قیصر خیلی زود به مرتبهای دست پیدا کرده که برخی با عمرهای طولانی به آن میرسند.
✳️کانال اشعار و یادداشت های افشین علا✳️
@afshinala
http://sobhe-no.ir/newspaper/918/12/37286
🔸یکی از دلایل محبوبیت قیصر امینپور این است که قیصر کاملا به شعر وفادار ماند و شاعرانه زندگی میکرد و به شدت شبیه شعرهایش بود و صداقتی در شعرهایش جریان داشت كه به دل مخاطب مینشست و مخاطب خاص و عام را درگیر میکرد.
🔸مخاطب عام را از این جهت درگیر میکرد که خیلی صمیمی و سیال در شعرهایش با مردم گفتوگو میکرد و مخاطب خاص هم از این جهت مقهور قیصر بود چون در عین سادگی و روانی، اشراف و استیلای قیصر در شعر به معنای عام و مدرن را میشد دید. قیصر یک آموزگاری بود که تخصص و دانش داشت و با لحنی دلپذیر مخاطب را به خود جلب میکرد.
🔸در شعر قیصر ما نشانی از تفرعن و تبختر و خشونت و نفرت نمیدیديم بلکه همه مضامین در خدمت صلح و راستی و یکرنگی و آرامش و در حقیقت حرف دل مردم بود. قیصر امینپور در زندگی هم به مرام شاعرانه خودش وفادار ماند و جز تحقیق و تحصیل و نوشتن و مطالعه ادبیات کاری دیگر نکرد و بیشتر عمرش را صرف آموختن کرد و آن را بذل میکرد.
🔸چه قبل از ورود به دانشگاه و چه بعد از تخصص گرفتن در رشته ادبیات که تبدیل یکی از برجستهترین چهرههای ادبیات شد، شخصی هم مثل دکتر شفیعیکدکنی او را تایید کرد و بالاترین نمره را به پایاننامه وی داد و در سوگ وی هم آنگونه كه گریه میکرد، نشان میداد قیصر خیلی زود به مرتبهای دست پیدا کرده که برخی با عمرهای طولانی به آن میرسند.
✳️کانال اشعار و یادداشت های افشین علا✳️
@afshinala
http://sobhe-no.ir/newspaper/918/12/37286
sobhe-no.ir
شبیه شعرهایش - صبح نو
گفتوگو مصطفی وثوقکیا / دوم اردیبهشت، سالروز تولد قیصر امینپور است؛ ...
🔸مهتران🔸
سفلگانی که رنج نشناسند
جز سرای سپنج نشناسند
چون پی فر و جاه یک شبه اند
حرمت دست رنج نشناسند
مادحان را چو دوست تر دارند
ناصح نکته سنج نشناسند
در ملاقات مهتران عزیز
دست را از ترنج نشناسند
دهر در پنجه شان ولی افسوس
فرق ده را ز پنج نشناسند
خاک، زرخیز و مردمان، بی چیز
چون در این ملک، گنج نشناسند
✍🏻افشین علا
🗓فروردین 98
✨🆔 @afshinala ✨
🔺 کانال اشعار و یادداشتهای افشین علا🔺
سفلگانی که رنج نشناسند
جز سرای سپنج نشناسند
چون پی فر و جاه یک شبه اند
حرمت دست رنج نشناسند
مادحان را چو دوست تر دارند
ناصح نکته سنج نشناسند
در ملاقات مهتران عزیز
دست را از ترنج نشناسند
دهر در پنجه شان ولی افسوس
فرق ده را ز پنج نشناسند
خاک، زرخیز و مردمان، بی چیز
چون در این ملک، گنج نشناسند
✍🏻افشین علا
🗓فروردین 98
✨🆔 @afshinala ✨
🔺 کانال اشعار و یادداشتهای افشین علا🔺
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔸استغاثه به ثامن الحجج🔸
یا ایها العزیز مسنا و اهلنا الضر و جئنا ببضاعة مزجاة...
اکنون که در آستانه ی ماه مبارک رمضان، درهای حرمت به روی ما بسته شده است، از راه دور، دست به دامانت می شویم. از خدا بخواه خطاهای ما را ببخشاید و وارد ضیافت الهی مان کند و به جود و کرمش بلا را از این قوم بگرداند...
✨🆔 @afshinala ✨
🔺 کانال اشعار و یادداشتهای افشین علا🔺
یا ایها العزیز مسنا و اهلنا الضر و جئنا ببضاعة مزجاة...
اکنون که در آستانه ی ماه مبارک رمضان، درهای حرمت به روی ما بسته شده است، از راه دور، دست به دامانت می شویم. از خدا بخواه خطاهای ما را ببخشاید و وارد ضیافت الهی مان کند و به جود و کرمش بلا را از این قوم بگرداند...
✨🆔 @afshinala ✨
🔺 کانال اشعار و یادداشتهای افشین علا🔺
🔸آن نگاه دنباله دار🔸
❇️سوسن طاقدیس هم آسمانی شد. دوست و همکار عزیزم در سال های پایانی دهه ی شصت کیهان بچه ها و اوایل دهه ی هفتاد روزنامه ی آفتابگردان. بعدها خیلی کم دیدمش. اما او از معدود نویسندگان کودک بود که دورادور احساس دوستی عمیقی با هم داشتیم. از آنها که فرقی نمی کند دور باشند یا نزدیک. تو را ببینند یا نه. دوستی شان خالص است و توأم با اعتماد محض. بر خلاف خیلی ها که نزدیکند اما همیشه بین ما و آنها حائل و مانعی وجود دارد.
❇️فقط ده سال از من بزرگ تر بود اما رفتاری مادرانه داشت. من هم دروغ چرا، فرزندانه پای صحبتش می نشستم. می گذاشتم نصیحتم کند، بی آن که برنجم. گاهی هم که بی مضایقه تحسینم می کرد، چون کودکی ذوق می کردم!
❇️دو تصویر از او در ذهنم حک شده است. یک بار از پله های همشهری پایین می آمدم و او آهسته و نفس زنان بالا می آمد. به هم که رسیدیم مثل همیشه با لبخند نگاهم کرد. نگاهی مهربان اما نکته سنج. نگاهی نافذ و طولانی که نه تنها از آن معذب نمی شدی، بلکه خیرخواهی و محبت خالصش را می توانستی در اعماق وجودت حس کنی.
❇️گفت: "می دونی شبیه چی هستی؟" من که می دانستم محال است حرف تازه و مضمون ضربه داری نداشته باشد، با اشتیاق پرسیدم: "چی؟" گفت: "گوزن!" خندیدم و گفتم: "حالا چرا گوزن؟!" گفت،: "چون مغروری، اما معصوم هم هستی!" و با همان نگاه عمیق و دنباله دار خداحافظی کرد و رفت. گوزن برای او نماد غرور و معصومیت توأمان بود.
❇️من از ابتدا چه در شعر عام چه در ادبیات کودک، گرایش به کارهای مذهبی داشتم. اما او مثل خیلی از زنان نویسنده ی امروزی، اهل تظاهرات مذهبی نبود. یک بار نشسته بودیم. شاید محرم بود. چون داشتیم از امام حسین حرف می زدیم. گفت در ماجرای کربلا هیچ چیز به اندازه ی غربت و بی پناهی زن ها و دخترهای حرم، مرا نمی سوزاند. بعد خوابی را که سال ها پیش دیده بود تعریف کرد:
❇️روز عاشورا بود و من هم در کربلا پیش زنان حرم بودم. امام حسین شهید شده بود و اشرار به سمت خیمه ها هجوم آورده بودند. من بی اختیار خودم را جلوی حضرت زینب و سایر زنان و دختران انداختم و دست هایم را به علامت سپر به دو طرف باز کردم تا مانع جسارت آنها بشوم.اما یکی از آنها با ضربه ای مرا به کناری انداخت. من زاری کنان فریاد زدم: نامردها! شرم نمی کنید؟ این ها زنان و دختران حرم پیغمبرند...
❇️هیچ وقت بغض سهمگینش را در حین ادای آن جمله ی آخر فراموش نمی کنم. هم صدایش هم تمام تنش به لرزه افتاده بود. دیگر نتوانست چیزی بگوید. اشک امانش را بریده بود. اولین باری بود که می دیدم نگاه دنباله دارش را از من برداشت. بعد سرش را روی میز گذاشت و با تمام وجود گریه کرد.
❇️امروز هر کسی که سوسن طاقدیس را می شناخت، حق دارد از آن چهره ی مهربان و قامت خسته و بیمار، تصوری مطابق میل و شناخت خود داشته باشد. پرنده ای رها در آسمان یا گلی شکفته در باغی خیال انگیز. یا در فضایی متفاوت که با نمادهای هنر آوانگارد همخوانی داشته باشد. اما من او را در کنار زنان و دختران حرم امام حسین می بینم. یقین دارم اکنون او مهمان بانوان کربلاست. حالا دیگر نوبت آنهاست که سوسن پژمرده و رنج دیده ی باغ قصه های کودکانه را در پناه مهربانی بی دریغ خویش بگیرند.
✍🏻افشین علا
🗓اردیبهشت 99
✨🆔 @afshinala ✨
🔺 کانال اشعار و یادداشتهای افشین علا🔺
https://b2n.ir/388001
❇️سوسن طاقدیس هم آسمانی شد. دوست و همکار عزیزم در سال های پایانی دهه ی شصت کیهان بچه ها و اوایل دهه ی هفتاد روزنامه ی آفتابگردان. بعدها خیلی کم دیدمش. اما او از معدود نویسندگان کودک بود که دورادور احساس دوستی عمیقی با هم داشتیم. از آنها که فرقی نمی کند دور باشند یا نزدیک. تو را ببینند یا نه. دوستی شان خالص است و توأم با اعتماد محض. بر خلاف خیلی ها که نزدیکند اما همیشه بین ما و آنها حائل و مانعی وجود دارد.
❇️فقط ده سال از من بزرگ تر بود اما رفتاری مادرانه داشت. من هم دروغ چرا، فرزندانه پای صحبتش می نشستم. می گذاشتم نصیحتم کند، بی آن که برنجم. گاهی هم که بی مضایقه تحسینم می کرد، چون کودکی ذوق می کردم!
❇️دو تصویر از او در ذهنم حک شده است. یک بار از پله های همشهری پایین می آمدم و او آهسته و نفس زنان بالا می آمد. به هم که رسیدیم مثل همیشه با لبخند نگاهم کرد. نگاهی مهربان اما نکته سنج. نگاهی نافذ و طولانی که نه تنها از آن معذب نمی شدی، بلکه خیرخواهی و محبت خالصش را می توانستی در اعماق وجودت حس کنی.
❇️گفت: "می دونی شبیه چی هستی؟" من که می دانستم محال است حرف تازه و مضمون ضربه داری نداشته باشد، با اشتیاق پرسیدم: "چی؟" گفت: "گوزن!" خندیدم و گفتم: "حالا چرا گوزن؟!" گفت،: "چون مغروری، اما معصوم هم هستی!" و با همان نگاه عمیق و دنباله دار خداحافظی کرد و رفت. گوزن برای او نماد غرور و معصومیت توأمان بود.
❇️من از ابتدا چه در شعر عام چه در ادبیات کودک، گرایش به کارهای مذهبی داشتم. اما او مثل خیلی از زنان نویسنده ی امروزی، اهل تظاهرات مذهبی نبود. یک بار نشسته بودیم. شاید محرم بود. چون داشتیم از امام حسین حرف می زدیم. گفت در ماجرای کربلا هیچ چیز به اندازه ی غربت و بی پناهی زن ها و دخترهای حرم، مرا نمی سوزاند. بعد خوابی را که سال ها پیش دیده بود تعریف کرد:
❇️روز عاشورا بود و من هم در کربلا پیش زنان حرم بودم. امام حسین شهید شده بود و اشرار به سمت خیمه ها هجوم آورده بودند. من بی اختیار خودم را جلوی حضرت زینب و سایر زنان و دختران انداختم و دست هایم را به علامت سپر به دو طرف باز کردم تا مانع جسارت آنها بشوم.اما یکی از آنها با ضربه ای مرا به کناری انداخت. من زاری کنان فریاد زدم: نامردها! شرم نمی کنید؟ این ها زنان و دختران حرم پیغمبرند...
❇️هیچ وقت بغض سهمگینش را در حین ادای آن جمله ی آخر فراموش نمی کنم. هم صدایش هم تمام تنش به لرزه افتاده بود. دیگر نتوانست چیزی بگوید. اشک امانش را بریده بود. اولین باری بود که می دیدم نگاه دنباله دارش را از من برداشت. بعد سرش را روی میز گذاشت و با تمام وجود گریه کرد.
❇️امروز هر کسی که سوسن طاقدیس را می شناخت، حق دارد از آن چهره ی مهربان و قامت خسته و بیمار، تصوری مطابق میل و شناخت خود داشته باشد. پرنده ای رها در آسمان یا گلی شکفته در باغی خیال انگیز. یا در فضایی متفاوت که با نمادهای هنر آوانگارد همخوانی داشته باشد. اما من او را در کنار زنان و دختران حرم امام حسین می بینم. یقین دارم اکنون او مهمان بانوان کربلاست. حالا دیگر نوبت آنهاست که سوسن پژمرده و رنج دیده ی باغ قصه های کودکانه را در پناه مهربانی بی دریغ خویش بگیرند.
✍🏻افشین علا
🗓اردیبهشت 99
✨🆔 @afshinala ✨
🔺 کانال اشعار و یادداشتهای افشین علا🔺
https://b2n.ir/388001
⚡️مسافر جاده هراز ⚡️
📌قسمت چهل و ششم
🔸 نمی دانم الآن بچه ها دقیقا چه حسی به معلم هایشان دارند. ولی سال هایی که ما مدرسه می رفتیم، خانم معلم یا آقامعلم جانشین پدر و مادر، و سومین بزرگترمان بودند. حسی که به معلم هایمان داشتیم آمیزه ای بود از انس و وابستگی توأم با ترس و احترام. هرگز یادم نمی رود که با یک اخم خانم نیلی معلم کلاس سوم مان یک شب تا صبح تب کردم و اشک ریختم! آن روز خانم نیلی که بانوی موقر و بسیار خوش پوشی بود، به خاطر شیطنتم برای اولین بار به رویم لبخند نزد و با اخم از من رو برگرداند. هر چقدر هم به آب و آتش زدم که دوباره توجه آن خانم معلم مهربان (که عجیب شبیه خانم عاطفی قصه گوی تلویزیون قبل از انقلاب بود) را دوباره به خودم جلب کنم، موفق نشدم. قهر خانم معلم برای من سخت ترین تنبیه بود. همان طور که لبخند رضایتش را باارزش ترین هدیه و پاداش می دانستم.
🔸 یک بار هم که کلاس دوم بودم، خانم خواجه نوری دوست قدیمی و همکار مادرم، خانم معلم های شهر را به خانه اش دعوت کرده بود. ما چون دوست صمیمی بودیم زودتر رفته بودیم تا مادرم در کارها کمک کند. قرار بود خانم معلم من هم آن شب به آن مهمانی بیاید. باورم نمی شد که بتوانم خانم معلمم را نه سر کلاس، که در یک مهمانی و در جمع خانواده ببینم! باغ آقای خواجه نوری پر از بوته گل های رنگارنگ بود. من هم که می خواستم به محض ورود خانم معلم، دسته گلی را به او تقدیم کنم، تمام روز را به کمک دختر آقای خواجه نوری صرف انتخاب و چیدن شاخه گل های مناسب و زیبا کردم. رزهای سرخ و زرد و سفید، نسترن های انبوه صورتی و گل های درشت ساعت با گلبرگ های پهن بنفش و پرچم های زرد عقربه مانند را با نظم و سلیقه چیدیم و کنار هم گذاشتیم. هنوز هم دسته گلی را به آن زیبایی و شکوه به یاد نمی آورم. بی صبرانه در حیاط و باغ جست و خیز می کردم یا در خانه، کنار پنجره می نشستم و به بیرون خیره می شدم. ثانیه ها را می شمردم تا ماشین همسر خانم معلم را ببینم که از در نرده ای کنار جاده وارد شود و از راه آسفالت وسط باغ به حیاط جلوی خانه برسد. من هم زودتر از همه به استقبال شان بروم و به محض پیاده شدن خانم معلم، دسته گل را به دستش بدهم. حالا بگذریم که آن شب خانم معلم من به آن مهمانی نیامد و من واله و شیدا را در خماری گذاشت!
🔸 منظورم انس و علاقه شدیدی است که به معلم هایم داشتم. البته گل بردن برای معلم ها در مدرسه های شمال عادت دیرینه بچه ها بود. مخصوصا در فصل بهار که باغ و باغچه همه خانه ها غرق گل بود. هیچ روز بهاری را به یاد ندارم که مادرم بدون دسته گلی خوشبو و خوش رنگ از مدرسه به خانه بازگشته باشد. روز معلم هم که جای خود داشت. خانه ما در این روز از سال، همیشه گلباران بود. به ویژه بعد از انقلاب که روز معلم به اردیبهشت ماه افتاده بود، یعنی اوج شکوفایی گلهای رنگارنگ با عطرهای مسحورکننده. هرگز نمی توانم گلهایی مشابه گلهای بهار کودکی ام را در گل فروشی های امروز پیدا کنم. مخصوصا رزهای سرخ تیره با گلبرگ های پرپشت و عطری جادویی که در همه خانه های شهرم پیدا می شد و بچه ها بهترینش را برای معلم هایشان می بردند. هر بهار، شاخه های خاردار آن گلها را روی میز کلاس یا میزهای دفتر مدرسه داخل پارچ یا لیوان آبی می شد دید. به راستی مدرسه ها در بهاران غرق بوی گل سرخ بود. روز معلم هم که دیگر غوغا بود.
🔸 هنوز هم دوازده اردیبهشت برای من یادآور دو چیز است. یکی مادرم که آموزگاری مهربان و چیره دست بود و یکی آواری از گلبرگ های سرخ تیره و خوشبو. هرسال در این روز با خودم می گویم کاش آن جسم پاک را به جای بهشت زهرا در نور به خاک سپرده بودیم. آن وقت می توانستم در روز معلم به جای دسته گل های کم رنگ و کم عطر پیچیده در زرورق که از بچه های گلفروش جاده بهشت زهرا می خرم، شاخه ای از همان گل سرخ های تیره و خوشبوی کوچه باغ های شهرم را بر خاک مزار مادرم بگذارم. هنوز هم وقتی شاخه های گل آویخته از دیوارهای خانه ها را در کوچه و خیابان های شهرم می بینم یاد دست های مادرم می افتم که هر روز پر از آنها بود و یاد مانتو و مقنعه قهوه ای رنگش می افتم که همیشه بوی آن گلها را می داد. بس که بچه ها برایش گل می آوردند و او با دقت و وسواس، همه آن گل ها را به سینه می فشرد و با خود به خانه می آورد.
🔸 مطمئنم اگر قبر مادرم در نور بود، شاگردان قدیمش که حالا زنان میان سالی شده اند، مرتب بر سر خاکش می آمدند و از همان گل هایی که او دوست داشت و آنها را با لبخندی رضایت آمیز بو می کشید، بر سنگ قبرش پرپر می کردند.
✍ افشین علا
✨🆔 @afshinala ✨
🔺کانال اشعار و مطالب افشین علا🔺
📌قسمت چهل و ششم
🔸 نمی دانم الآن بچه ها دقیقا چه حسی به معلم هایشان دارند. ولی سال هایی که ما مدرسه می رفتیم، خانم معلم یا آقامعلم جانشین پدر و مادر، و سومین بزرگترمان بودند. حسی که به معلم هایمان داشتیم آمیزه ای بود از انس و وابستگی توأم با ترس و احترام. هرگز یادم نمی رود که با یک اخم خانم نیلی معلم کلاس سوم مان یک شب تا صبح تب کردم و اشک ریختم! آن روز خانم نیلی که بانوی موقر و بسیار خوش پوشی بود، به خاطر شیطنتم برای اولین بار به رویم لبخند نزد و با اخم از من رو برگرداند. هر چقدر هم به آب و آتش زدم که دوباره توجه آن خانم معلم مهربان (که عجیب شبیه خانم عاطفی قصه گوی تلویزیون قبل از انقلاب بود) را دوباره به خودم جلب کنم، موفق نشدم. قهر خانم معلم برای من سخت ترین تنبیه بود. همان طور که لبخند رضایتش را باارزش ترین هدیه و پاداش می دانستم.
🔸 یک بار هم که کلاس دوم بودم، خانم خواجه نوری دوست قدیمی و همکار مادرم، خانم معلم های شهر را به خانه اش دعوت کرده بود. ما چون دوست صمیمی بودیم زودتر رفته بودیم تا مادرم در کارها کمک کند. قرار بود خانم معلم من هم آن شب به آن مهمانی بیاید. باورم نمی شد که بتوانم خانم معلمم را نه سر کلاس، که در یک مهمانی و در جمع خانواده ببینم! باغ آقای خواجه نوری پر از بوته گل های رنگارنگ بود. من هم که می خواستم به محض ورود خانم معلم، دسته گلی را به او تقدیم کنم، تمام روز را به کمک دختر آقای خواجه نوری صرف انتخاب و چیدن شاخه گل های مناسب و زیبا کردم. رزهای سرخ و زرد و سفید، نسترن های انبوه صورتی و گل های درشت ساعت با گلبرگ های پهن بنفش و پرچم های زرد عقربه مانند را با نظم و سلیقه چیدیم و کنار هم گذاشتیم. هنوز هم دسته گلی را به آن زیبایی و شکوه به یاد نمی آورم. بی صبرانه در حیاط و باغ جست و خیز می کردم یا در خانه، کنار پنجره می نشستم و به بیرون خیره می شدم. ثانیه ها را می شمردم تا ماشین همسر خانم معلم را ببینم که از در نرده ای کنار جاده وارد شود و از راه آسفالت وسط باغ به حیاط جلوی خانه برسد. من هم زودتر از همه به استقبال شان بروم و به محض پیاده شدن خانم معلم، دسته گل را به دستش بدهم. حالا بگذریم که آن شب خانم معلم من به آن مهمانی نیامد و من واله و شیدا را در خماری گذاشت!
🔸 منظورم انس و علاقه شدیدی است که به معلم هایم داشتم. البته گل بردن برای معلم ها در مدرسه های شمال عادت دیرینه بچه ها بود. مخصوصا در فصل بهار که باغ و باغچه همه خانه ها غرق گل بود. هیچ روز بهاری را به یاد ندارم که مادرم بدون دسته گلی خوشبو و خوش رنگ از مدرسه به خانه بازگشته باشد. روز معلم هم که جای خود داشت. خانه ما در این روز از سال، همیشه گلباران بود. به ویژه بعد از انقلاب که روز معلم به اردیبهشت ماه افتاده بود، یعنی اوج شکوفایی گلهای رنگارنگ با عطرهای مسحورکننده. هرگز نمی توانم گلهایی مشابه گلهای بهار کودکی ام را در گل فروشی های امروز پیدا کنم. مخصوصا رزهای سرخ تیره با گلبرگ های پرپشت و عطری جادویی که در همه خانه های شهرم پیدا می شد و بچه ها بهترینش را برای معلم هایشان می بردند. هر بهار، شاخه های خاردار آن گلها را روی میز کلاس یا میزهای دفتر مدرسه داخل پارچ یا لیوان آبی می شد دید. به راستی مدرسه ها در بهاران غرق بوی گل سرخ بود. روز معلم هم که دیگر غوغا بود.
🔸 هنوز هم دوازده اردیبهشت برای من یادآور دو چیز است. یکی مادرم که آموزگاری مهربان و چیره دست بود و یکی آواری از گلبرگ های سرخ تیره و خوشبو. هرسال در این روز با خودم می گویم کاش آن جسم پاک را به جای بهشت زهرا در نور به خاک سپرده بودیم. آن وقت می توانستم در روز معلم به جای دسته گل های کم رنگ و کم عطر پیچیده در زرورق که از بچه های گلفروش جاده بهشت زهرا می خرم، شاخه ای از همان گل سرخ های تیره و خوشبوی کوچه باغ های شهرم را بر خاک مزار مادرم بگذارم. هنوز هم وقتی شاخه های گل آویخته از دیوارهای خانه ها را در کوچه و خیابان های شهرم می بینم یاد دست های مادرم می افتم که هر روز پر از آنها بود و یاد مانتو و مقنعه قهوه ای رنگش می افتم که همیشه بوی آن گلها را می داد. بس که بچه ها برایش گل می آوردند و او با دقت و وسواس، همه آن گل ها را به سینه می فشرد و با خود به خانه می آورد.
🔸 مطمئنم اگر قبر مادرم در نور بود، شاگردان قدیمش که حالا زنان میان سالی شده اند، مرتب بر سر خاکش می آمدند و از همان گل هایی که او دوست داشت و آنها را با لبخندی رضایت آمیز بو می کشید، بر سنگ قبرش پرپر می کردند.
✍ افشین علا
✨🆔 @afshinala ✨
🔺کانال اشعار و مطالب افشین علا🔺
❤1
💍جای خالی صاحبان جواهر💍
✅آن سال ها که من و هم نسلانم به سن نماز خواندن و روزه گرفتن رسیده بودیم، رسانه ی مأنوس مان در ماه مبارک رمضان، رادیو بود. البته گاه پای تلویزیون هم می نشستیم و مثلا برنامه های قرآنی آقای قرائتی را با اشتیاق دنبال می کردیم. درس هایی که با گذشت نزدیک به چهل سال، هنوز برایم جذابیت دارد.
✅این سال ها تلویزیون با برنامه های بیشتر و متنوع تر جای رادیو را گرفته است. حالا دیگر آیتم ها فقط به اذان و دعا و مناجات خلاصه نمی شود. سخنرانی، مداحی، کلیپ و حتی سریال های مخصوص این ماه هم اضافه شده است. اما برای من همان برنامه های محدود رادیو یعنی دعاهای سحر، افطار و بعضی سخنرانی های مذهبی، لطف و صفای دیگری داشت.
✅البته شاید ذائقه ی شخصی من باشد، ولی این حجم وسیع از تبلیغات و تظاهرات آئینی در رسانه، به دلم نمی نشیند و گاه احساس دلزدگی و ملال هم می کنم. به نظرم اصرار رسانه بر تبلیغاتی که مخاطب جمعی دارد، با اصالت لحظه های ناب خلوت مؤمنان با خداوند، در تعارض است. البته اين گونه برنامه ها به ماه مبارك رمضان محدود نمي شود وساير مناسبت هاي آييني را نيز در برمي گيرد.
✅به مسئولان محترم سیما توصیه می کنم برای آینده، به کیفیت آیتم های مذهبی بیشتر از کمیت و تعدد آنها اهمیت بدهند. همان گونه که امسال شاهد بودیم در برخی شب ها بعد از افطار، پخش دقایق کوتاهی از درس خارج فقه رهبر انقلاب، بیش از ساعت ها سخنرانی های رایج، اثرگذار و مغتنم بوده است.
✅در برنامه های مجری محور نیز باید در انتخاب افراد، به فضل و دانش آنان توجه بیشتری شود. مثلا آموزه های ناب استادانی چون ساعد باقری کجا و لفاظی های ملال آور برخی مجریان محترم و مادحان گرامی کجا؟
✅این که به یک روحانی ارجمند نقش مجری برنامه ای عوام پسند بدهیم، در شأن روحانیت نیست. ادبیات و مضامین سخنان یک روحانی است که باید جذاب باشد، نه آن که منبر را به استیج تبدیل کنیم. همان گونه که برای به روز شدن، لازم نیست برخی سلبریتی های عزیز را در جایگاه نظریه پردازی بنشانیم.
✅سرزمین ما صاحب ثروت های بی شمار در حیطه ی علم و ادب و عرفان است. بهره گیری از جواهرات بدلی، مصداق بارز ناسپاسی و کفران این نعمت الهی است.
✍🏻#افشین_علا
اردی بهشت ۹۹
🔸کانال اشعار و مطالب افشین علا🔸
🔹🆔 @afshinala 🔹
✅آن سال ها که من و هم نسلانم به سن نماز خواندن و روزه گرفتن رسیده بودیم، رسانه ی مأنوس مان در ماه مبارک رمضان، رادیو بود. البته گاه پای تلویزیون هم می نشستیم و مثلا برنامه های قرآنی آقای قرائتی را با اشتیاق دنبال می کردیم. درس هایی که با گذشت نزدیک به چهل سال، هنوز برایم جذابیت دارد.
✅این سال ها تلویزیون با برنامه های بیشتر و متنوع تر جای رادیو را گرفته است. حالا دیگر آیتم ها فقط به اذان و دعا و مناجات خلاصه نمی شود. سخنرانی، مداحی، کلیپ و حتی سریال های مخصوص این ماه هم اضافه شده است. اما برای من همان برنامه های محدود رادیو یعنی دعاهای سحر، افطار و بعضی سخنرانی های مذهبی، لطف و صفای دیگری داشت.
✅البته شاید ذائقه ی شخصی من باشد، ولی این حجم وسیع از تبلیغات و تظاهرات آئینی در رسانه، به دلم نمی نشیند و گاه احساس دلزدگی و ملال هم می کنم. به نظرم اصرار رسانه بر تبلیغاتی که مخاطب جمعی دارد، با اصالت لحظه های ناب خلوت مؤمنان با خداوند، در تعارض است. البته اين گونه برنامه ها به ماه مبارك رمضان محدود نمي شود وساير مناسبت هاي آييني را نيز در برمي گيرد.
✅به مسئولان محترم سیما توصیه می کنم برای آینده، به کیفیت آیتم های مذهبی بیشتر از کمیت و تعدد آنها اهمیت بدهند. همان گونه که امسال شاهد بودیم در برخی شب ها بعد از افطار، پخش دقایق کوتاهی از درس خارج فقه رهبر انقلاب، بیش از ساعت ها سخنرانی های رایج، اثرگذار و مغتنم بوده است.
✅در برنامه های مجری محور نیز باید در انتخاب افراد، به فضل و دانش آنان توجه بیشتری شود. مثلا آموزه های ناب استادانی چون ساعد باقری کجا و لفاظی های ملال آور برخی مجریان محترم و مادحان گرامی کجا؟
✅این که به یک روحانی ارجمند نقش مجری برنامه ای عوام پسند بدهیم، در شأن روحانیت نیست. ادبیات و مضامین سخنان یک روحانی است که باید جذاب باشد، نه آن که منبر را به استیج تبدیل کنیم. همان گونه که برای به روز شدن، لازم نیست برخی سلبریتی های عزیز را در جایگاه نظریه پردازی بنشانیم.
✅سرزمین ما صاحب ثروت های بی شمار در حیطه ی علم و ادب و عرفان است. بهره گیری از جواهرات بدلی، مصداق بارز ناسپاسی و کفران این نعمت الهی است.
✍🏻#افشین_علا
اردی بهشت ۹۹
🔸کانال اشعار و مطالب افشین علا🔸
🔹🆔 @afshinala 🔹
🌺به آستان کریم اهل بیت عصمت و طهارت، امام حسن مجتبی(ع)🌺
🔸گرمی بازار حُسن🔸
نفحه ی باغ بهشت، عطر تن مجتباست
محفل کروبیان، انجمن مجتباست
در همه جا، بوی عشق گر رسد از کوی عشق
نافه آهوی عشق از ختن مجتباست
خرمی از خوی اوست، رنگ گل از روی اوست
بوی سمن گر نکوست، از چمن مجتباست
جمله ی اهل وفا، ریزه خورِ خوانِ او
ریشه جود و سخا، در سخن مجتباست
تاب فراق رسول، مرهم داغ بتول
در شب تار علی پیرهن مجتباست
کاش فلک کور بود تا که نبیند به غم
آن همه تیرِ ستم بر بدن مجتباست
شاه شهیدان حسین، تشنه لب و بی کفن
در صدد بوسه ای بر کفن مجتباست
جای قَرَن، از بقیع کاش نسیمی رسد
زان که اویس دلم در یمن مجتباست
در تن دین، جان از اوست رونق احسان از اوست
گرمی بازار حُسن، از حسن مجتباست...
✍️افشین علا
✨ @afshinala ✨
🔺کانال اشعار و مطالب افشین علا🔺
🔸گرمی بازار حُسن🔸
نفحه ی باغ بهشت، عطر تن مجتباست
محفل کروبیان، انجمن مجتباست
در همه جا، بوی عشق گر رسد از کوی عشق
نافه آهوی عشق از ختن مجتباست
خرمی از خوی اوست، رنگ گل از روی اوست
بوی سمن گر نکوست، از چمن مجتباست
جمله ی اهل وفا، ریزه خورِ خوانِ او
ریشه جود و سخا، در سخن مجتباست
تاب فراق رسول، مرهم داغ بتول
در شب تار علی پیرهن مجتباست
کاش فلک کور بود تا که نبیند به غم
آن همه تیرِ ستم بر بدن مجتباست
شاه شهیدان حسین، تشنه لب و بی کفن
در صدد بوسه ای بر کفن مجتباست
جای قَرَن، از بقیع کاش نسیمی رسد
زان که اویس دلم در یمن مجتباست
در تن دین، جان از اوست رونق احسان از اوست
گرمی بازار حُسن، از حسن مجتباست...
✍️افشین علا
✨ @afshinala ✨
🔺کانال اشعار و مطالب افشین علا🔺
Forwarded from افشين علا
🔸شاه بی شهود🔸
ازشام ها گریخت شمیم تو یاعلی
ایام شد تهی ز نسیم تو یاعلی
گفتی دهید سهم خلافت به دیگری
با آن که کس نبود سهیم تو یاعلی
با چشم بسته رد شدی از "فسق در نهان"
این گونه بود حفظ حریم تو یاعلی
وحشت نداشت از تو کسی وقت اعتراض
لکنت کسی نداشت زبیم تو یاعلی
برخصم، راه آب نبستی اگرچه بست
درکربلا به ذبح عظیم تو یاعلی
برنعش طلحه نیز به زاری گریستی
زیراکه بود یار قدیم تو یاعلی
بعداز جمل، جمیله ی پیغمبرت ندید
جز رحم، از وجود رحیم تو یاعلی
گفتی چو بندگان ندوید ازپی ام، به خلق
ای لشکر فرشته ندیم تو یاعلی
ترسا شکایت ازتو به اسلام چون که برد
تسلیم بود قلب سلیم تو یاعلی
ترسا چو شد به اسم، خطاب و تو "یاامیر"
آشفته گشت روی بسیم تو یاعلی
محکوم بی گناه من ای شاه بی شهود!
نازد قضا به حکم حکیم تو یاعلی
چشم برادر، آتش خشم تورا چشید
بی هیچ بهره از زر و سیم تو یاعلی
فرقی نبود بین غذای تو با اسیر
جانم فدای فرق دو نیم تویاعلی
بعداز تو تکیه گاه برای بشر نماند
تنها نه شیعه ماند یتیم تو یاعلی...
✍️ افشین علا
✨🆔 @afshinala✨
🔺کانال اشعار و مطالب افشین علا🔺
ازشام ها گریخت شمیم تو یاعلی
ایام شد تهی ز نسیم تو یاعلی
گفتی دهید سهم خلافت به دیگری
با آن که کس نبود سهیم تو یاعلی
با چشم بسته رد شدی از "فسق در نهان"
این گونه بود حفظ حریم تو یاعلی
وحشت نداشت از تو کسی وقت اعتراض
لکنت کسی نداشت زبیم تو یاعلی
برخصم، راه آب نبستی اگرچه بست
درکربلا به ذبح عظیم تو یاعلی
برنعش طلحه نیز به زاری گریستی
زیراکه بود یار قدیم تو یاعلی
بعداز جمل، جمیله ی پیغمبرت ندید
جز رحم، از وجود رحیم تو یاعلی
گفتی چو بندگان ندوید ازپی ام، به خلق
ای لشکر فرشته ندیم تو یاعلی
ترسا شکایت ازتو به اسلام چون که برد
تسلیم بود قلب سلیم تو یاعلی
ترسا چو شد به اسم، خطاب و تو "یاامیر"
آشفته گشت روی بسیم تو یاعلی
محکوم بی گناه من ای شاه بی شهود!
نازد قضا به حکم حکیم تو یاعلی
چشم برادر، آتش خشم تورا چشید
بی هیچ بهره از زر و سیم تو یاعلی
فرقی نبود بین غذای تو با اسیر
جانم فدای فرق دو نیم تویاعلی
بعداز تو تکیه گاه برای بشر نماند
تنها نه شیعه ماند یتیم تو یاعلی...
✍️ افشین علا
✨🆔 @afshinala✨
🔺کانال اشعار و مطالب افشین علا🔺
❤1
https://fa.shafaqna.com/news/941375/
ویدئو : شعر خوانی افشین علاء در شهادت حضرت علی(ع) / وحشت نداشت از تو کسی وقت اعتراض
✨🆔 @afshinala ✨
🔺 کانال اشعار و یادداشتهای افشین علا🔺
ویدئو : شعر خوانی افشین علاء در شهادت حضرت علی(ع) / وحشت نداشت از تو کسی وقت اعتراض
✨🆔 @afshinala ✨
🔺 کانال اشعار و یادداشتهای افشین علا🔺
Shafaqna
ویدئو : شعر خوانی افشین علاء در شهادت حضرت علی(ع) / وحشت نداشت از تو کسی وقت اعتراض | خبرگزاری بین المللی شفقنا
🔸نیایشی در شب قدر 🔸
https://fa.shafaqna.com/news/941372/
ویدئو: شعرخوانی افشین علاء؛ غرقیم در گناه و گرامی به نزد خلق – این آبرو مریز به روز شمار هم
✨🆔 @afshinala ✨
🔺 کانال اشعار و یادداشتهای افشین علا🔺
https://fa.shafaqna.com/news/941372/
ویدئو: شعرخوانی افشین علاء؛ غرقیم در گناه و گرامی به نزد خلق – این آبرو مریز به روز شمار هم
✨🆔 @afshinala ✨
🔺 کانال اشعار و یادداشتهای افشین علا🔺
Shafaqna
ویدئو: شعرخوانی افشین خوانی؛ غرقیم درگناه و گرامی نزد خلق – این آبرو مریز به روز شمار هم | خبرگزاری بین المللی شفقنا