به مناسبت ۲۸ مرداد سالروز درگذشت سیمین بهبهانی
🔸دگرانديشی و رواداری🔸
گفت و گوی بهمن فرمان آرا با زنده ياد سيمين بهبهانی، از معدود آثار ژانر مألوف مستندهای روشنفكری بود كه بسيار به دلم نشست.
در اين فيلم با تمام زوايای شخصيت سيمين بهبهانی رو به رو هستيم، نه فقط شاعرانگی يا دگرانديشی اش. زنی كه با وجود جايگاه بلندش در ميان شاعران و روشنفكران معاصر، بی هيچ نيازی به تفاخر و فضل فروشی، به زبان سادهی يك زن ايرانی سخن می گويد. البته از اعتراض و ابراز مخالفتش با نظام حاكم بر كشور ابايی ندارد، اما در ابراز اين مخالفت به دشنام و تحقير و انكار مخاطبانی متوسل نمی شود كه نظری خلاف نظر او را دارند.
حتی زمانی كه از شهريار سخن می گويد (شهرياری كه به خاطر همسو شدنش با انقلاب و نظام، مغضوب بسياری از همگنان سيمين بود) تكريم و قدرشناسی از او را فراموش نمی كند و حرمت پيش كسوتی و استادی اش را نگاه مي دارد.
جالب آن كه وقتی هم كه می خواهد از موضع او در خصوص تقديس شعار " خدايا خدايا تا انقلاب مهدی خمينی را نگه دار" انتقاد كند، فقط می گويد شهريار نمی بايست از آن به عنوان بهترين "شعر" ياد می كرد، چراكه آن يك "شعار" بود، نه شعر. و جالب تر آن كه نه تنها به محتوای اين شعار تعريضی نمی كند، بلكه آن را به عنوان يك "دعا" قابل احترام می داند.
نكتهی قابل توجه ديگر رواداری او با جوانان است. حتی كسانی كه آزارش داده اند، تهديدش كرده اند و به او چشم بند زده اند.
سيمين ضمن اعتراض به اين گونه برخوردهای امنيتی با دگرانديشان، دلسوزی مادرانهی خود را حتی از آنان نیز دريغ نمی كند و از نصايحش به آنها می گويد و از شعری كه در آن، خود را "مادر"شان می داند و همسرنوشت و شريك شان در تلخی هايی كه بر ميهنش گذشته است.
ناگفته پيداست كه سليقه و نگرش كسی چون من با آن بانوی پيشكسوت، تفاوت ها و تضادهای بسيار دارد. با روشنفكران و دگرانديشان هم وجوه مشترك چندانی احساس نمی كنم. البته اين به معنای انكار آنان نيست. هرچند آنان امثال ما را انكار می كنند. ولی به تجربه آموخته ام كه رواداری، شرط اصلی ارتقاء سطح فكر و فرهنگ و آئين يك ملت است.
هم از اين روست كه سيمين بهبهانی در ماه های پايانی عمرش وقتی كه شعر نيمايی "سوگ مادر" و غزل های مرا خواند، خودش زنگ زد، خودش به خانه اش دعوتم كرد و خودش آن نامهی پرمهر را كه وصيتی گران بها نيز در آن بود، برايم نوشت.
پيش از آن هرگز گمان نمي كردم كه كسی چون او مشوق كوچك تری چون من باشد. چراكه امثال من از دگرانديشان، تنها تهمت "شاعر حكومتی" بودن را شنيده بوديم. اما سيمين چنان مادرانه و متعهدانه به دفاع از شعرم پرداخت كه تا عمر دارم حلاوت اين رواداری اش را از ياد نخواهم برد. همان گونه كه تعصبش به ايران را و ماندنش در كنار مردمی كه بسياری از آنها قدرش را نمی شناختند. اما سيمين سختی ها و تلخی های ماندن در وطن را به جان خريد و هرگز حاضر نشد به خاطر مخالفتش با نظام حاكم، به غرب پناه ببرد. غربی كه چنان عزيزش می داشت كه نماد قدرتش يعنی رييس جمهور ايالات متحده، در مقابل دوربين ها غزل او را به زبان فارسی برای ايرانيان خواند.
اينك در هشتمین سالگرد فقدان آن بانوی غزل نوين فارسی، ياد و نامش را گرامی می دارم و به روح بلندش درود می فرستم. به روح شاعری آزاده كه اگرچه در روزگار خود، معترض و دگرانديش شمرده می شد، اما آن قدر صداقت و شهامت داشت كه به بهانهی مخالفتش با نظام، چشمش را به روی حماسه های بی شمار رزمندگان و شهيدان و جانبازان و معتقدان به انقلاب نبندد و در خانه اش را همچون پنجره های ابيات غزلش به روی آنان نيز باز بگذارد.
✍🏻افشين علا
✨ @afshinala ✨
🔺کانال اشعار و مطالب افشین علا🔺
🔸دگرانديشی و رواداری🔸
گفت و گوی بهمن فرمان آرا با زنده ياد سيمين بهبهانی، از معدود آثار ژانر مألوف مستندهای روشنفكری بود كه بسيار به دلم نشست.
در اين فيلم با تمام زوايای شخصيت سيمين بهبهانی رو به رو هستيم، نه فقط شاعرانگی يا دگرانديشی اش. زنی كه با وجود جايگاه بلندش در ميان شاعران و روشنفكران معاصر، بی هيچ نيازی به تفاخر و فضل فروشی، به زبان سادهی يك زن ايرانی سخن می گويد. البته از اعتراض و ابراز مخالفتش با نظام حاكم بر كشور ابايی ندارد، اما در ابراز اين مخالفت به دشنام و تحقير و انكار مخاطبانی متوسل نمی شود كه نظری خلاف نظر او را دارند.
حتی زمانی كه از شهريار سخن می گويد (شهرياری كه به خاطر همسو شدنش با انقلاب و نظام، مغضوب بسياری از همگنان سيمين بود) تكريم و قدرشناسی از او را فراموش نمی كند و حرمت پيش كسوتی و استادی اش را نگاه مي دارد.
جالب آن كه وقتی هم كه می خواهد از موضع او در خصوص تقديس شعار " خدايا خدايا تا انقلاب مهدی خمينی را نگه دار" انتقاد كند، فقط می گويد شهريار نمی بايست از آن به عنوان بهترين "شعر" ياد می كرد، چراكه آن يك "شعار" بود، نه شعر. و جالب تر آن كه نه تنها به محتوای اين شعار تعريضی نمی كند، بلكه آن را به عنوان يك "دعا" قابل احترام می داند.
نكتهی قابل توجه ديگر رواداری او با جوانان است. حتی كسانی كه آزارش داده اند، تهديدش كرده اند و به او چشم بند زده اند.
سيمين ضمن اعتراض به اين گونه برخوردهای امنيتی با دگرانديشان، دلسوزی مادرانهی خود را حتی از آنان نیز دريغ نمی كند و از نصايحش به آنها می گويد و از شعری كه در آن، خود را "مادر"شان می داند و همسرنوشت و شريك شان در تلخی هايی كه بر ميهنش گذشته است.
ناگفته پيداست كه سليقه و نگرش كسی چون من با آن بانوی پيشكسوت، تفاوت ها و تضادهای بسيار دارد. با روشنفكران و دگرانديشان هم وجوه مشترك چندانی احساس نمی كنم. البته اين به معنای انكار آنان نيست. هرچند آنان امثال ما را انكار می كنند. ولی به تجربه آموخته ام كه رواداری، شرط اصلی ارتقاء سطح فكر و فرهنگ و آئين يك ملت است.
هم از اين روست كه سيمين بهبهانی در ماه های پايانی عمرش وقتی كه شعر نيمايی "سوگ مادر" و غزل های مرا خواند، خودش زنگ زد، خودش به خانه اش دعوتم كرد و خودش آن نامهی پرمهر را كه وصيتی گران بها نيز در آن بود، برايم نوشت.
پيش از آن هرگز گمان نمي كردم كه كسی چون او مشوق كوچك تری چون من باشد. چراكه امثال من از دگرانديشان، تنها تهمت "شاعر حكومتی" بودن را شنيده بوديم. اما سيمين چنان مادرانه و متعهدانه به دفاع از شعرم پرداخت كه تا عمر دارم حلاوت اين رواداری اش را از ياد نخواهم برد. همان گونه كه تعصبش به ايران را و ماندنش در كنار مردمی كه بسياری از آنها قدرش را نمی شناختند. اما سيمين سختی ها و تلخی های ماندن در وطن را به جان خريد و هرگز حاضر نشد به خاطر مخالفتش با نظام حاكم، به غرب پناه ببرد. غربی كه چنان عزيزش می داشت كه نماد قدرتش يعنی رييس جمهور ايالات متحده، در مقابل دوربين ها غزل او را به زبان فارسی برای ايرانيان خواند.
اينك در هشتمین سالگرد فقدان آن بانوی غزل نوين فارسی، ياد و نامش را گرامی می دارم و به روح بلندش درود می فرستم. به روح شاعری آزاده كه اگرچه در روزگار خود، معترض و دگرانديش شمرده می شد، اما آن قدر صداقت و شهامت داشت كه به بهانهی مخالفتش با نظام، چشمش را به روی حماسه های بی شمار رزمندگان و شهيدان و جانبازان و معتقدان به انقلاب نبندد و در خانه اش را همچون پنجره های ابيات غزلش به روی آنان نيز باز بگذارد.
✍🏻افشين علا
✨ @afshinala ✨
🔺کانال اشعار و مطالب افشین علا🔺
...يکباره قرار از کف من رفت و نهادم
بر سينهی ديوار در خانه سرم را
صوت پدرم بود که مي گفت چه کردی؟
در غيبت من عائلهی در به درم را
حرفم به زبان بود ولی سکسکه نگذاشت
تا باز دهم شرح قضا و قدرم را
فی الجمله شدم ملتمس از در به دعایی
کز حق طلبد فرصت صبر و ظفرم را
ناگه پسرم گفت: چه مي خواهی از اين در؟
گفتم: پسرم! بوی صفای پدرم را...
یک سال از سفر آسمانی پدر و بزرگ خاندان مان زنده یاد ابوالحسن علا (ایرج خان) گذشت. به روال سال گذشته و به دلیل شیوع ویروس کرونا، ضمن اجتناب از برگزاری مراسم، با رعایت پروتکل های بهداشتی بر مزار پاکش گرد هم می آییم و دورادور، از همهی بستگان، دوستان و همشهریان گرامی طلب فاتحه و دعای خیر داریم.
🔹زمان: پنجشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۱ ساعت ۱۷ تا ۱۹
🔹مکان: شهرستان نور آرامگاه زیارت سر
✍🏻افشين علا
✨ @afshinala ✨
🔺کانال اشعار و مطالب افشین علا🔺
بر سينهی ديوار در خانه سرم را
صوت پدرم بود که مي گفت چه کردی؟
در غيبت من عائلهی در به درم را
حرفم به زبان بود ولی سکسکه نگذاشت
تا باز دهم شرح قضا و قدرم را
فی الجمله شدم ملتمس از در به دعایی
کز حق طلبد فرصت صبر و ظفرم را
ناگه پسرم گفت: چه مي خواهی از اين در؟
گفتم: پسرم! بوی صفای پدرم را...
یک سال از سفر آسمانی پدر و بزرگ خاندان مان زنده یاد ابوالحسن علا (ایرج خان) گذشت. به روال سال گذشته و به دلیل شیوع ویروس کرونا، ضمن اجتناب از برگزاری مراسم، با رعایت پروتکل های بهداشتی بر مزار پاکش گرد هم می آییم و دورادور، از همهی بستگان، دوستان و همشهریان گرامی طلب فاتحه و دعای خیر داریم.
🔹زمان: پنجشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۱ ساعت ۱۷ تا ۱۹
🔹مکان: شهرستان نور آرامگاه زیارت سر
✍🏻افشين علا
✨ @afshinala ✨
🔺کانال اشعار و مطالب افشین علا🔺
یک سال گذشت...
▪️برای جای خالی پدرم▪️
رفته بودم تا بپرسم باز حالی از پدر
تا بگيرم باز هم شايد حلالی از پدر
طبق معمول تمام هفته ها رفتم به نور
تا نشان گيرم ز سبزی، از زلالی، از پدر
رفته بودم بشنوم پند و حكايات قديم
از يل و سالار مردان شمالی، از پدر
كودك ذهنم وفاتش را ز خاطر برده بود
همچنان می ساخت تنديسی خيالی از پدر
در سراب آرزوها می كشيدم از عطش
نقش وهمی، چشمه ای در خشكسالی، از پدر
با خودم می گفتم آن مرگی كه ديدم خواب بود
می گرفتم هی نشان در آن حوالی از پدر
روح من مجروح داغی بود و در دل داشتم
شوق تسكينی در آن آشفته حالی از پدر
همسفر با من در اين ره گرچه اقبالی نبود
باز بودم در پی فرخنده فالی از پدر
دشت و كوه و بيشهی مازندران آكنده بود
از نسيمی دلپذير، از عطر شالی، از پدر
معجزی می جست چشمم از خدای لايزال
تا شود روشن به لطف لايزالی از پدر
تا رسيدم، بی امان در كوفتم اما دريغ!
خانه خالی بود، خالی بود، خالی از پدر...
✍🏻افشین علا
✨🆔 @afshinala ✨
🔺 کانال اشعار و یادداشتهای افشین علا🔺
▪️برای جای خالی پدرم▪️
رفته بودم تا بپرسم باز حالی از پدر
تا بگيرم باز هم شايد حلالی از پدر
طبق معمول تمام هفته ها رفتم به نور
تا نشان گيرم ز سبزی، از زلالی، از پدر
رفته بودم بشنوم پند و حكايات قديم
از يل و سالار مردان شمالی، از پدر
كودك ذهنم وفاتش را ز خاطر برده بود
همچنان می ساخت تنديسی خيالی از پدر
در سراب آرزوها می كشيدم از عطش
نقش وهمی، چشمه ای در خشكسالی، از پدر
با خودم می گفتم آن مرگی كه ديدم خواب بود
می گرفتم هی نشان در آن حوالی از پدر
روح من مجروح داغی بود و در دل داشتم
شوق تسكينی در آن آشفته حالی از پدر
همسفر با من در اين ره گرچه اقبالی نبود
باز بودم در پی فرخنده فالی از پدر
دشت و كوه و بيشهی مازندران آكنده بود
از نسيمی دلپذير، از عطر شالی، از پدر
معجزی می جست چشمم از خدای لايزال
تا شود روشن به لطف لايزالی از پدر
تا رسيدم، بی امان در كوفتم اما دريغ!
خانه خالی بود، خالی بود، خالی از پدر...
✍🏻افشین علا
✨🆔 @afshinala ✨
🔺 کانال اشعار و یادداشتهای افشین علا🔺
🔹برنامه ای که با آن به اندازهی یک محرم گریستم
پس از مدتها، دیدن سیمای دوست داشتنی و قامت استوار استاد یوسفعلی میرشکاک در شبکهی افق سیما، مایهی امیدواری شد. بویژه از آن رو که در سالهای اخیر و پس از فقدان فرزند نازنینش، کمتر چشم مان به جمال و جلال این قلندر عاشق روشن شده بود.
سخنان برخاسته از اعماق جان آگاه و قلب سوختهی میرشکاک در طلیعهی ماه صفر، سرشار از شور و شعور شاعرانه بود. سخنانی که بی اغراق هر جمله اش درسی متفاوت و پیامی ضربه دار داشت. از تعابیر بلندش در خصوص حقیقت محبت آل الله در قلوب مؤمنان، تا تأکید بر ضرورت نگاه مشرقی به فرم ها و قالب های هنری برگرفته از مغرب زمین. از خاطرات پرمضمون دوران جوانی تا شکل گیری رویکرد فرهنگی و مشی هنری و ادبی اش در دوران انقلاب. از مژدهی برپایی نمایشگاه تابلوهای نقاشی تا انتشار یکی دو رمان که در دست نگارش دارد، و شعر نابی که در وصف حضرت سیدالشهدا (ع) و قمر بنی هاشم خواند. حاصل اینها برنامه ای شد که با آن به اندازهی یک محرم گریستم.
جای خالی این گونه برنامه ها در میان انبوه برنامه های آئینی و مناسبتی که غالبا دچار کلیشه و تکرارند، غیر قابل انکار است. کاش سیما در مناسبت های آئینی از اندیشمندان صاحبدلی چون میرشکاک بیشتر بهره ببرد. آن هم در روزگار غربت بسیاری از پیشگامان شعر متعهد و رونق ادبیاتی مغلوط، شعاری و عوامانه در بسیاری از گفتارها و نوحه ها.
به جرأت می گویم که امثال میرشکاک به مدد نفس حق و دانش بیکرانه ای که دارند، یک تنه می توانند پوچی اداها و ادعاهای شبه روشنفکری خیل شیفتگان غرب را در عرصهی اندیشه و فرهنگ، برای مخاطبان ملول از کلیشه ها آشکار سازند. کاری که از عهدهی اغلب مجریان، کارشناسان و مبلغان رسمی برنمی آید. اما افسوس که سالهاست متولیان فرهنگی نظام، اراده یا توان جذب خاصان و بزرگان این عرصه را از دست داده اند و تبلیغ آئین و فرهنگ را به تریبون های عوام پسند سپرده اند.
بنده در میان شاعران معاصر، میرشکاک را از صمیم جان دوست می دارم و بسیار از او آموخته ام. به همین بهانه شعری را که سال گذشته در سوگ فرزند نازنینش سروده ام، بار دیگر تقدیم می کنم. ضمن آن که برای آن پسر، حشر با علی اکبر حسین (ع) و برای این پدر، عمری به بلندای آفتاب آرزو دارم.
▪️ساقه ي فردوس▪️
مرگ با داغ جوان می خواست مغلوبت ببيند
شعله ور شد درد تا ای مرد! مرعوبت ببيند
غم نمی دانست بر مي خيزی از آتش چو عنقا
گرچه در ويرانه ای سوزان و مخروبت ببيند
شاعران را با رسولان نسبتی ديرينه باشد
زين سبب می خواست حق تا صبر ايوبت ببيند
گر چو ابراهيم، جانت منجنيق ماتمی شد
عالمی را در گلستان خواست مجذوبت ببيند
فهم در كامت نجويد جز دم گرم مسيحا
وهم بر دار بلا هرچند مصلوبت ببيند
ميرشكاكا! اميرالمؤمنين می خواست بی شك
در شمار كشتگان خویش محسوبت ببيند
چون غلام حضرت صديقه ای، از داغ زهرا
شمه ای می خواست در قلب پرآشوبت ببيند
چون ثناگوی حسينی، خواست سالار شهيدان
در بغل، رخسارهی فرزند محبوبت ببيند
در زمين نامت زبانزد بود، طالع خواست گردون
بعد از اين در صفحهی افلاك، مكتوبت ببيند
در طريقت خواست چندی چون جلال الدين محمد
بيخود از هجر صلاح الدين زركوبت ببيند
از درخت قامتت گر شاخه ای چيد، ای قلندر!
ساقه ای می خواست در فردوس، از چوبت ببيند
پير كنعان يا عزيز مصر؟ توفيری ندارد
بوده ای يك چند يوسف، خواست يعقوبت ببيند!
✍ افشین علا
🗓 شهریور ۱۴۰۱
✨🆔 @afshinala ✨
🔺کانال اشعار و مطالب افشین علا🔺
پس از مدتها، دیدن سیمای دوست داشتنی و قامت استوار استاد یوسفعلی میرشکاک در شبکهی افق سیما، مایهی امیدواری شد. بویژه از آن رو که در سالهای اخیر و پس از فقدان فرزند نازنینش، کمتر چشم مان به جمال و جلال این قلندر عاشق روشن شده بود.
سخنان برخاسته از اعماق جان آگاه و قلب سوختهی میرشکاک در طلیعهی ماه صفر، سرشار از شور و شعور شاعرانه بود. سخنانی که بی اغراق هر جمله اش درسی متفاوت و پیامی ضربه دار داشت. از تعابیر بلندش در خصوص حقیقت محبت آل الله در قلوب مؤمنان، تا تأکید بر ضرورت نگاه مشرقی به فرم ها و قالب های هنری برگرفته از مغرب زمین. از خاطرات پرمضمون دوران جوانی تا شکل گیری رویکرد فرهنگی و مشی هنری و ادبی اش در دوران انقلاب. از مژدهی برپایی نمایشگاه تابلوهای نقاشی تا انتشار یکی دو رمان که در دست نگارش دارد، و شعر نابی که در وصف حضرت سیدالشهدا (ع) و قمر بنی هاشم خواند. حاصل اینها برنامه ای شد که با آن به اندازهی یک محرم گریستم.
جای خالی این گونه برنامه ها در میان انبوه برنامه های آئینی و مناسبتی که غالبا دچار کلیشه و تکرارند، غیر قابل انکار است. کاش سیما در مناسبت های آئینی از اندیشمندان صاحبدلی چون میرشکاک بیشتر بهره ببرد. آن هم در روزگار غربت بسیاری از پیشگامان شعر متعهد و رونق ادبیاتی مغلوط، شعاری و عوامانه در بسیاری از گفتارها و نوحه ها.
به جرأت می گویم که امثال میرشکاک به مدد نفس حق و دانش بیکرانه ای که دارند، یک تنه می توانند پوچی اداها و ادعاهای شبه روشنفکری خیل شیفتگان غرب را در عرصهی اندیشه و فرهنگ، برای مخاطبان ملول از کلیشه ها آشکار سازند. کاری که از عهدهی اغلب مجریان، کارشناسان و مبلغان رسمی برنمی آید. اما افسوس که سالهاست متولیان فرهنگی نظام، اراده یا توان جذب خاصان و بزرگان این عرصه را از دست داده اند و تبلیغ آئین و فرهنگ را به تریبون های عوام پسند سپرده اند.
بنده در میان شاعران معاصر، میرشکاک را از صمیم جان دوست می دارم و بسیار از او آموخته ام. به همین بهانه شعری را که سال گذشته در سوگ فرزند نازنینش سروده ام، بار دیگر تقدیم می کنم. ضمن آن که برای آن پسر، حشر با علی اکبر حسین (ع) و برای این پدر، عمری به بلندای آفتاب آرزو دارم.
▪️ساقه ي فردوس▪️
مرگ با داغ جوان می خواست مغلوبت ببيند
شعله ور شد درد تا ای مرد! مرعوبت ببيند
غم نمی دانست بر مي خيزی از آتش چو عنقا
گرچه در ويرانه ای سوزان و مخروبت ببيند
شاعران را با رسولان نسبتی ديرينه باشد
زين سبب می خواست حق تا صبر ايوبت ببيند
گر چو ابراهيم، جانت منجنيق ماتمی شد
عالمی را در گلستان خواست مجذوبت ببيند
فهم در كامت نجويد جز دم گرم مسيحا
وهم بر دار بلا هرچند مصلوبت ببيند
ميرشكاكا! اميرالمؤمنين می خواست بی شك
در شمار كشتگان خویش محسوبت ببيند
چون غلام حضرت صديقه ای، از داغ زهرا
شمه ای می خواست در قلب پرآشوبت ببيند
چون ثناگوی حسينی، خواست سالار شهيدان
در بغل، رخسارهی فرزند محبوبت ببيند
در زمين نامت زبانزد بود، طالع خواست گردون
بعد از اين در صفحهی افلاك، مكتوبت ببيند
در طريقت خواست چندی چون جلال الدين محمد
بيخود از هجر صلاح الدين زركوبت ببيند
از درخت قامتت گر شاخه ای چيد، ای قلندر!
ساقه ای می خواست در فردوس، از چوبت ببيند
پير كنعان يا عزيز مصر؟ توفيری ندارد
بوده ای يك چند يوسف، خواست يعقوبت ببيند!
✍ افشین علا
🗓 شهریور ۱۴۰۱
✨🆔 @afshinala ✨
🔺کانال اشعار و مطالب افشین علا🔺
🔻برای وقایع اخیر عراق
🔹پیام حائری🔹
اگر هزار تریلیارد هم هزینه کنید
عراق را نتوانید مهد کینه کنید
به مکر و خدعه محال است اینکه در عتبات
نفوذ چون حرم مكه و مدینه کنید
در این خرابه اگر گنج های پنهان است
چو مار، سر نتوانید در دفینه کنید
نمی خوریم فریب تشیع بدلی
اگر جبین غلامان غریق پینه کنید
به حوزه تا نفس میرزای شیرازیست
هوای ضربه زدن را برون ز سینه کنید
پیام "حائری" افکند پشت تان به زمین
دگر ورود مبادا در این زمینه کنید
حسین فُلك نجات است، عاجزید از آن
که رخنه چون کف دریا در این سفینه کنید
✍ افشین علا
🗓 شهریور ۱۴۰۱
✨🆔 @afshinala ✨
🔺کانال اشعار و مطالب افشین علا🔺
🔹پیام حائری🔹
اگر هزار تریلیارد هم هزینه کنید
عراق را نتوانید مهد کینه کنید
به مکر و خدعه محال است اینکه در عتبات
نفوذ چون حرم مكه و مدینه کنید
در این خرابه اگر گنج های پنهان است
چو مار، سر نتوانید در دفینه کنید
نمی خوریم فریب تشیع بدلی
اگر جبین غلامان غریق پینه کنید
به حوزه تا نفس میرزای شیرازیست
هوای ضربه زدن را برون ز سینه کنید
پیام "حائری" افکند پشت تان به زمین
دگر ورود مبادا در این زمینه کنید
حسین فُلك نجات است، عاجزید از آن
که رخنه چون کف دریا در این سفینه کنید
✍ افشین علا
🗓 شهریور ۱۴۰۱
✨🆔 @afshinala ✨
🔺کانال اشعار و مطالب افشین علا🔺
🔹پلکان خیس🔹
آن قدر حاضری که کسی از تو دور نیست
هرچند دیده، قابل درک حضور نیست
بر پلک های خستهی من پا نمی نهی
چون پلکان خیس، مجال عبور نیست
شد تکه تکه، آینهی جانم از گناه
اما کدام آینه مشتاق نور نیست؟
ای ترجمان صبر خداوند بر زمین
بازآ که جان مردم دنیا صبور نیست
رو کن تو ای عزیز به ما نیز، چون ثواب
گاهی به جز زیارت اهل قبور نیست
آمیخت حق به باطل و باطل به حق، بیا
ای منتقم! که چاره به غیر از ظهور نیست
✍🏻افشین علا
✨🆔 @afshinala ✨
🔺 کانال اشعار و یادداشتهای افشین علا
آن قدر حاضری که کسی از تو دور نیست
هرچند دیده، قابل درک حضور نیست
بر پلک های خستهی من پا نمی نهی
چون پلکان خیس، مجال عبور نیست
شد تکه تکه، آینهی جانم از گناه
اما کدام آینه مشتاق نور نیست؟
ای ترجمان صبر خداوند بر زمین
بازآ که جان مردم دنیا صبور نیست
رو کن تو ای عزیز به ما نیز، چون ثواب
گاهی به جز زیارت اهل قبور نیست
آمیخت حق به باطل و باطل به حق، بیا
ای منتقم! که چاره به غیر از ظهور نیست
✍🏻افشین علا
✨🆔 @afshinala ✨
🔺 کانال اشعار و یادداشتهای افشین علا
🔹خانم ها، آقایان، شما ایرانی هستید!🔹
دور از انتظار نیست که مرگ و پایان یافتن سلطنت هفتاد سالهی ملکهی بریتانیا به عنوان نماد هویت و قدرت انگلستان و چند کشور دیگر، احساسات بخشی از ملت های مغرب زمین را جریحه دار کرده باشد. اما این که مجریان و کارشناسان ایرانی شبکهی بی بی سی فارسی و سایر رسانه های مشابه آن در سوگواری برای ملکه، کاسه های داغ تر از آش شده اند مایهی شرمندگی است.
این روزها در کمال شگفتی، عده ای از خانم ها و آقایان ایرانی همکار با این رسانه ها را می بینیم که در کسوت مجری یا کارشناس به صورت بیست و چهار ساعته برای ملکه نوحه سرایی می کنند. ملکهی کشوری که سابقهی چند قرن استعمار کشورهای جهان از جمله ایران را در کارنامهی خود دارد. ابراز احساسات شدید و خنده آور این مجریان و کارشناسان به حدی اغراق آمیز و حیرت آور است که ایرانی بودن آنان را برای مخاطب زیر سؤال می برد. کمالات و فضائل اخلاقی بی شماری که این جماعت در وصف ملکه الیزابت می گویند، به قدری عجیب است که موجب تمسخر بینندگان می شود. اما مضحک تر از این، مشکی پوشیدن بانوان و کراوات سیاه زدن آقایان مجری یا کارشناس این برنامه هاست. این همه خودباختگی در برابر جاذبه های دروغین غرب، شایستهی ایرانیان است؟
از خصومت تاریخی دولت بریتانیا با ایران نیز که بگذریم، آیا این نمایش های دیکته شده از طرف گردانندگان شبکه های بیگانه، با الفبای ایرانی بودن و پایبندی به هویت خویشتن در تضاد کامل نیست؟ باید به این عده از هموطنان گفت اگر شما به هر دلیل همکاری با بنگاه خبرپراکنی کشوری دیگر را برگزیده اید، اصالت تان را فراموش نکنید. آیا مخالفت با جمهوری اسلامی، شما را به جایی رسانده است که مثل صحنه گردانان اجاره ای مجالس عزا، در غم فقدان ملکهی کشوری بیگانه جامه درانی کنید؟!
هیچ متوجهید که از الیزابت دوم قدیسه ای ساخته اید که تاریخ نظیرش را ندیده است؟ برای آنکه متوجه شوید حرف هایتان چقدر سخیف است، بد نیست در ساعات فراغت از کار، حرف هایی را که زده اید مرور کنید:
ملکه مهربان بود. او لباس های فاخر و شاد می پوشید. گاهی از روی بالکن برای مردم دست تکان می داد. با تواضع و فروتنی در جشن های چندین میلیون پوندی تولد یا سالگرد سلطنتش شرکت می کرد. همیشه لبخند می زد. هفته ای یک بار با نخست وزیر ملاقات می کرد. عاشق اسب بود. با سران کشورها در مجلل ترین تالارهای کاخ شام می خورد. برای استراحت به اسکاتلند می رفت. تقریبا به تمام نقاط جهان سفر کرده بود. زندگی اشرافی و پرخرج خانواده اعم از فرزندان، نوه ها، نتیجه ها، عروس ها و دامادهایش را مدیریت می کرد. حتی در رسوایی طلاق چارلز و مرگ مشکوک دایانا در کنار دوست پسر مصری اش، سرپرستی فرزندان او را به عهده گرفت. به طور مرتب در حیاط کاخ افسانه ایاش گاردن پارتی می گرفت. در جشن هایی به بهانه های مختلف به هوادارانش از سایر کشورهای دنیا جایزه می داد و...
بس است دیگر! واقعا خجالت نمی کشید؟! می خواهید با این حرفها ده روز برای آن زن ۹۶ ساله عزاداری کنید؟ برای ۹۶ سال مال اندوزی و خوردن و خوابیدن و شیک پوشی و تفریح و دست تکان دادن؟! برای ۹۶ سال همراهی با جنایات دولت های غربی؟ برای ۹۶ سال حمایت از دیکتاتورها و کودتا علیه دولت های مردمی در سراسر جهان؟ ما که هیچ، جواب زنده یاد دکتر مصدق را چه می دهید؟!
شما راهپیمایی اربعین هموطنان تان را که بزرگ ترین تجمع اعتقادی تاریخ است زیر سوال می برید و آن را نمایش حکومتی می خوانید. شما قتل ناجوانمردانهی شهید قاسم سلیمانی را که تمام ملت تان بر او گریستند، اقدامی لازم می دانید و همنوا با ترامپ پلید، او را که نماد امنیت و اقتدار ایرانیان و نجات دهندهی ملت های منطقه از چنگ داعش خونخوار بود با وقاحت تمام تروریست می خوانید. شما آئین سوگواری ملت تان را در مناسبت های مذهبی بویژه محرم و صفر به سخره می گیرید. آن وقت در ایام سوگواری ملکه حتی موزیک تیتراژ برنامهی خبری تان را پخش نمی کنید! حتی به گوش خودم شنیدم یکی از خانم های به اصطلاح کارشناس سیاسی شما در یکی از بخش های خبری تان گفت: الیزابت فقط ملکهی بریتانیا نبود، او ملکهی جهان بود!
دارید به کجا می روید؟!
حرف بسیار است. اما سخنم را کوتاه می کنم و ضمن یادآوری ابیاتی از وجدان بیدار شرق و جهان اسلام "اقبال لاهوری" از شما خواهشی می کنم: اگر با جمهوری اسلامی مخالفید، هویت تان را به بیگانه نفروشید. خانم ها، آقایان، فراموش نکنید شما ایرانی هستید!
فریاد ز افرنگ و دلاویزی افرنگ
فریاد ز شیرینی و پرویزی افرنگ
عالم همه ویرانه ز چنگیزی افرنگ
معمار حرم! باز به تعمیر جهان خیز
از خواب گران خواب گران خواب گران خیز
از خواب گران خیز...
✍ افشین علا
🗓 شهریور ۱۴۰۱
✨🆔 @afshinala ✨
🔺کانال اشعار و مطالب افشین علا🔺
دور از انتظار نیست که مرگ و پایان یافتن سلطنت هفتاد سالهی ملکهی بریتانیا به عنوان نماد هویت و قدرت انگلستان و چند کشور دیگر، احساسات بخشی از ملت های مغرب زمین را جریحه دار کرده باشد. اما این که مجریان و کارشناسان ایرانی شبکهی بی بی سی فارسی و سایر رسانه های مشابه آن در سوگواری برای ملکه، کاسه های داغ تر از آش شده اند مایهی شرمندگی است.
این روزها در کمال شگفتی، عده ای از خانم ها و آقایان ایرانی همکار با این رسانه ها را می بینیم که در کسوت مجری یا کارشناس به صورت بیست و چهار ساعته برای ملکه نوحه سرایی می کنند. ملکهی کشوری که سابقهی چند قرن استعمار کشورهای جهان از جمله ایران را در کارنامهی خود دارد. ابراز احساسات شدید و خنده آور این مجریان و کارشناسان به حدی اغراق آمیز و حیرت آور است که ایرانی بودن آنان را برای مخاطب زیر سؤال می برد. کمالات و فضائل اخلاقی بی شماری که این جماعت در وصف ملکه الیزابت می گویند، به قدری عجیب است که موجب تمسخر بینندگان می شود. اما مضحک تر از این، مشکی پوشیدن بانوان و کراوات سیاه زدن آقایان مجری یا کارشناس این برنامه هاست. این همه خودباختگی در برابر جاذبه های دروغین غرب، شایستهی ایرانیان است؟
از خصومت تاریخی دولت بریتانیا با ایران نیز که بگذریم، آیا این نمایش های دیکته شده از طرف گردانندگان شبکه های بیگانه، با الفبای ایرانی بودن و پایبندی به هویت خویشتن در تضاد کامل نیست؟ باید به این عده از هموطنان گفت اگر شما به هر دلیل همکاری با بنگاه خبرپراکنی کشوری دیگر را برگزیده اید، اصالت تان را فراموش نکنید. آیا مخالفت با جمهوری اسلامی، شما را به جایی رسانده است که مثل صحنه گردانان اجاره ای مجالس عزا، در غم فقدان ملکهی کشوری بیگانه جامه درانی کنید؟!
هیچ متوجهید که از الیزابت دوم قدیسه ای ساخته اید که تاریخ نظیرش را ندیده است؟ برای آنکه متوجه شوید حرف هایتان چقدر سخیف است، بد نیست در ساعات فراغت از کار، حرف هایی را که زده اید مرور کنید:
ملکه مهربان بود. او لباس های فاخر و شاد می پوشید. گاهی از روی بالکن برای مردم دست تکان می داد. با تواضع و فروتنی در جشن های چندین میلیون پوندی تولد یا سالگرد سلطنتش شرکت می کرد. همیشه لبخند می زد. هفته ای یک بار با نخست وزیر ملاقات می کرد. عاشق اسب بود. با سران کشورها در مجلل ترین تالارهای کاخ شام می خورد. برای استراحت به اسکاتلند می رفت. تقریبا به تمام نقاط جهان سفر کرده بود. زندگی اشرافی و پرخرج خانواده اعم از فرزندان، نوه ها، نتیجه ها، عروس ها و دامادهایش را مدیریت می کرد. حتی در رسوایی طلاق چارلز و مرگ مشکوک دایانا در کنار دوست پسر مصری اش، سرپرستی فرزندان او را به عهده گرفت. به طور مرتب در حیاط کاخ افسانه ایاش گاردن پارتی می گرفت. در جشن هایی به بهانه های مختلف به هوادارانش از سایر کشورهای دنیا جایزه می داد و...
بس است دیگر! واقعا خجالت نمی کشید؟! می خواهید با این حرفها ده روز برای آن زن ۹۶ ساله عزاداری کنید؟ برای ۹۶ سال مال اندوزی و خوردن و خوابیدن و شیک پوشی و تفریح و دست تکان دادن؟! برای ۹۶ سال همراهی با جنایات دولت های غربی؟ برای ۹۶ سال حمایت از دیکتاتورها و کودتا علیه دولت های مردمی در سراسر جهان؟ ما که هیچ، جواب زنده یاد دکتر مصدق را چه می دهید؟!
شما راهپیمایی اربعین هموطنان تان را که بزرگ ترین تجمع اعتقادی تاریخ است زیر سوال می برید و آن را نمایش حکومتی می خوانید. شما قتل ناجوانمردانهی شهید قاسم سلیمانی را که تمام ملت تان بر او گریستند، اقدامی لازم می دانید و همنوا با ترامپ پلید، او را که نماد امنیت و اقتدار ایرانیان و نجات دهندهی ملت های منطقه از چنگ داعش خونخوار بود با وقاحت تمام تروریست می خوانید. شما آئین سوگواری ملت تان را در مناسبت های مذهبی بویژه محرم و صفر به سخره می گیرید. آن وقت در ایام سوگواری ملکه حتی موزیک تیتراژ برنامهی خبری تان را پخش نمی کنید! حتی به گوش خودم شنیدم یکی از خانم های به اصطلاح کارشناس سیاسی شما در یکی از بخش های خبری تان گفت: الیزابت فقط ملکهی بریتانیا نبود، او ملکهی جهان بود!
دارید به کجا می روید؟!
حرف بسیار است. اما سخنم را کوتاه می کنم و ضمن یادآوری ابیاتی از وجدان بیدار شرق و جهان اسلام "اقبال لاهوری" از شما خواهشی می کنم: اگر با جمهوری اسلامی مخالفید، هویت تان را به بیگانه نفروشید. خانم ها، آقایان، فراموش نکنید شما ایرانی هستید!
فریاد ز افرنگ و دلاویزی افرنگ
فریاد ز شیرینی و پرویزی افرنگ
عالم همه ویرانه ز چنگیزی افرنگ
معمار حرم! باز به تعمیر جهان خیز
از خواب گران خواب گران خواب گران خیز
از خواب گران خیز...
✍ افشین علا
🗓 شهریور ۱۴۰۱
✨🆔 @afshinala ✨
🔺کانال اشعار و مطالب افشین علا🔺
🔹خانم ها، آقایان، شما ایرانی هستید!🔹
🔻بخش دوم
آن قدر متوهم نیستم که فکر کنم کارکنان ایرانی بی بی سی مطلب قبلی مرا خوانده اند و تحت تأثیر قرار گرفته اند! اما امروز دیدم برخی از این آقایان کراوات مشکی را برداشته اند. البته خانم ها ظاهرا به ملکه وفادارترند و هنوز از مشکی در نیامده اند. اما دست کم یکی از خانم های گزارشگر را دیدم که لباس سراسر سیاهش را با پیراهنی مشکی که گلهایی به رنگ بنفش هم داشت عوض کرده است. باز جای شکرش باقی است. به قول ما ایرانی ها خاک سرد است و امیدوارم بعد از تدفین ملکه، این خانم های هموطن نیز از سیاه در بیایند.
البته نوحه سرایی سخیف مجریان ایرانی بی بی سی و سایر شبکه های لندنی همچنان ادامه دارد. شاید من خودآزاری دارم که می نشینم و این نمایش مضحک از تشریفات قرون وسطایی غرب در لندن را تماشا می کنم! اما سخت تر از تماشای این صحنه ها، تحمل یاوه هایی است که با زبان شیرین فارسی می شنوم! یکی نیست به این خانم سیاه پوش بگوید: چطور می توانی در برابر دوربین بنشینی و با اندوه و تحسین از شکوه سوگواری ملت انگلستان حرف بزنی؟ آن هم مزخرفاتی از این دست: به خاطر علاقهی ملکه به اسب، بعضی از مردم با کالسکه به خیابان آمده اند. ضمنا چون ملکه به سگ هم علاقهی خاصی داشتند بعضی از مردم داغدار سگ هایشان را هم به مراسم سوگواری آورده اند! من نمی دانم ما را مثل خودتان فرض کرده اید یا واقعا فکر می کنید مردم ایران با شنیدن این حرفها آه از نهادشان برمی خیزد و سیل اشک هایشان را نثار ملکهی بریتانیا می کنند؟
حالا این خانم ها و آقایان، جوانند و خام، تعجب من از رسانه ای حرفه ای مثل بی بی سی است که به چنین خطای محاسباتی بزرگی دچار شده است! آیا گردانندگان کارکشتهی این رسانه نمی دانند مردم ایران با هر گرایشی اعم از موافق و مخالف نظام، آن قدر از انگلستان بیزارند و آن قدر سختی کشیده اند که این نمایش های مضحک، آنها را به خنده می اندازد؟ درست است که ایرانی ها از اوضاع داخلی کشور دل خوشی ندارند، اما فکر می کنید برای فوت ملکهی ۹۶ سالهی کشوری استعمارگر که به روباه پیر معروف است، دل می سوزانند؟!
شما که برخلاف شبکه های مبتذلی مثل صدای امریکا، من و تو، ایران اینترنشنال و... مدیران تیزبینی دارید، چطور از سیل شوخی ها و جوک هایی که در همین دو سه روز فضای مجازی ما را پر کرده است بی خبرید؟! اعلامیه های ترحیم جوانان خوش ذوق ایرانی را در سوگ مادری دلسوز و بانویی پاک دامن حاج خانم ملکه الیزابت ندیده اید؟! شعرهای طنز بالای این متن ها را چطور؟ فایل های صوتی ذکر مصیبت در غم ملکه را نشنیده اید؟ من که بارها با خواندن و شنیدن شان از خنده روده بر شده ام! آیا توقع دارید این مردم سختی کشیده اما زیرک و طنزپرداز، ضایعهی درگذشت الیزابت دوم را جدی بگیرند؟ با این همه سابقهی حرفه ای چطور نفهمیدید که پخش لحظه به لحظهی این اخبار برای بخشی از مخاطبان در کشور خودتان جذاب است نه برای مردم ایران؟ واقعا می خواهید تا ده روز آینده که پیکر ملکه را به خاک می سپارید، پخش فیلم های تولد و تاج گذاری و مهمانی ها و سفرها و تفریحات و مرگ او را تکرار کنید؟!
از همهی اینها که بگذریم، حماقت و اهانت چندش آور شما به راهپیمایی اربعین را از یاد نخواهیم برد. آن هم درست همزمان با نمایش سوگواری دروغین ملت تان که شاد و خندان به خیابان ها آمده اند تا از آن همه تشریفات عکس یادگاری بگیرند و دور هم خوش باشند. شما در اوج بحران اقتصادی که نخست وزیرتان با وعدهی کم کردن مبلغ قبض برق توانست قدرت بگیرد، کرور کرور خرج مراسم عزاداری زنی ۹۶ ساله می کنید. پس چطور به خودتان جرأت می دهید راهپیمایی خودجوش مسلمانان را به سوی حرم سالار شهیدان و جوانمردان عالم، نمایشی "حکومتی" و "شکست خورده" بخوانید؟! این تعابیر را عینا از زبان مجریان شما که برای ملکه الیزابت سیاه پوشیده اند شنیده ام. آیا شرم نمی کنید؟!
گیرم که بسیاری از هموطنان من در مرزها دچار گرمازدگی و کمبود امکانات شده اند. شما غلط می کنید که با پخش چند فیلم تکراری از به سختی افتادن مردم، بزرگ ترین و باشکوه ترین حماسهی آیینی تاریخ را به سخره می گیرید. میلیون ها ایرانی عاشق که پیوستن به این راهپیمایی دشوار را انتخاب کرده اند، قطعا از سختی های راه باخبر بوده اند. ما هم از دولت ایران بابت کاستی در خدمت رسانی به زائران شکایت داریم. اما اجازهی ماهی گرفتن از این آب گل آلود را به سوگواران الیزابت نمی دهیم. به فضل الهی نقشهی اخیرتان در عراق هم که شکست خورد. پس امسال با مشاهدهی جمعیت میلیونی زائران، آرزوی خاموشی آتش این عشق ۱۴۰۰ ساله در دل مسلمانان و پیروان سایر ادیان الهی را همراه با ملکهی ۹۶ ساله تان به گور خواهید سپرد.
✍ افشین علا
🗓 شهریور ۱۴۰۱
✨🆔 @afshinala ✨
🔺کانال اشعار و مطالب افشین علا🔺
🔻بخش دوم
آن قدر متوهم نیستم که فکر کنم کارکنان ایرانی بی بی سی مطلب قبلی مرا خوانده اند و تحت تأثیر قرار گرفته اند! اما امروز دیدم برخی از این آقایان کراوات مشکی را برداشته اند. البته خانم ها ظاهرا به ملکه وفادارترند و هنوز از مشکی در نیامده اند. اما دست کم یکی از خانم های گزارشگر را دیدم که لباس سراسر سیاهش را با پیراهنی مشکی که گلهایی به رنگ بنفش هم داشت عوض کرده است. باز جای شکرش باقی است. به قول ما ایرانی ها خاک سرد است و امیدوارم بعد از تدفین ملکه، این خانم های هموطن نیز از سیاه در بیایند.
البته نوحه سرایی سخیف مجریان ایرانی بی بی سی و سایر شبکه های لندنی همچنان ادامه دارد. شاید من خودآزاری دارم که می نشینم و این نمایش مضحک از تشریفات قرون وسطایی غرب در لندن را تماشا می کنم! اما سخت تر از تماشای این صحنه ها، تحمل یاوه هایی است که با زبان شیرین فارسی می شنوم! یکی نیست به این خانم سیاه پوش بگوید: چطور می توانی در برابر دوربین بنشینی و با اندوه و تحسین از شکوه سوگواری ملت انگلستان حرف بزنی؟ آن هم مزخرفاتی از این دست: به خاطر علاقهی ملکه به اسب، بعضی از مردم با کالسکه به خیابان آمده اند. ضمنا چون ملکه به سگ هم علاقهی خاصی داشتند بعضی از مردم داغدار سگ هایشان را هم به مراسم سوگواری آورده اند! من نمی دانم ما را مثل خودتان فرض کرده اید یا واقعا فکر می کنید مردم ایران با شنیدن این حرفها آه از نهادشان برمی خیزد و سیل اشک هایشان را نثار ملکهی بریتانیا می کنند؟
حالا این خانم ها و آقایان، جوانند و خام، تعجب من از رسانه ای حرفه ای مثل بی بی سی است که به چنین خطای محاسباتی بزرگی دچار شده است! آیا گردانندگان کارکشتهی این رسانه نمی دانند مردم ایران با هر گرایشی اعم از موافق و مخالف نظام، آن قدر از انگلستان بیزارند و آن قدر سختی کشیده اند که این نمایش های مضحک، آنها را به خنده می اندازد؟ درست است که ایرانی ها از اوضاع داخلی کشور دل خوشی ندارند، اما فکر می کنید برای فوت ملکهی ۹۶ سالهی کشوری استعمارگر که به روباه پیر معروف است، دل می سوزانند؟!
شما که برخلاف شبکه های مبتذلی مثل صدای امریکا، من و تو، ایران اینترنشنال و... مدیران تیزبینی دارید، چطور از سیل شوخی ها و جوک هایی که در همین دو سه روز فضای مجازی ما را پر کرده است بی خبرید؟! اعلامیه های ترحیم جوانان خوش ذوق ایرانی را در سوگ مادری دلسوز و بانویی پاک دامن حاج خانم ملکه الیزابت ندیده اید؟! شعرهای طنز بالای این متن ها را چطور؟ فایل های صوتی ذکر مصیبت در غم ملکه را نشنیده اید؟ من که بارها با خواندن و شنیدن شان از خنده روده بر شده ام! آیا توقع دارید این مردم سختی کشیده اما زیرک و طنزپرداز، ضایعهی درگذشت الیزابت دوم را جدی بگیرند؟ با این همه سابقهی حرفه ای چطور نفهمیدید که پخش لحظه به لحظهی این اخبار برای بخشی از مخاطبان در کشور خودتان جذاب است نه برای مردم ایران؟ واقعا می خواهید تا ده روز آینده که پیکر ملکه را به خاک می سپارید، پخش فیلم های تولد و تاج گذاری و مهمانی ها و سفرها و تفریحات و مرگ او را تکرار کنید؟!
از همهی اینها که بگذریم، حماقت و اهانت چندش آور شما به راهپیمایی اربعین را از یاد نخواهیم برد. آن هم درست همزمان با نمایش سوگواری دروغین ملت تان که شاد و خندان به خیابان ها آمده اند تا از آن همه تشریفات عکس یادگاری بگیرند و دور هم خوش باشند. شما در اوج بحران اقتصادی که نخست وزیرتان با وعدهی کم کردن مبلغ قبض برق توانست قدرت بگیرد، کرور کرور خرج مراسم عزاداری زنی ۹۶ ساله می کنید. پس چطور به خودتان جرأت می دهید راهپیمایی خودجوش مسلمانان را به سوی حرم سالار شهیدان و جوانمردان عالم، نمایشی "حکومتی" و "شکست خورده" بخوانید؟! این تعابیر را عینا از زبان مجریان شما که برای ملکه الیزابت سیاه پوشیده اند شنیده ام. آیا شرم نمی کنید؟!
گیرم که بسیاری از هموطنان من در مرزها دچار گرمازدگی و کمبود امکانات شده اند. شما غلط می کنید که با پخش چند فیلم تکراری از به سختی افتادن مردم، بزرگ ترین و باشکوه ترین حماسهی آیینی تاریخ را به سخره می گیرید. میلیون ها ایرانی عاشق که پیوستن به این راهپیمایی دشوار را انتخاب کرده اند، قطعا از سختی های راه باخبر بوده اند. ما هم از دولت ایران بابت کاستی در خدمت رسانی به زائران شکایت داریم. اما اجازهی ماهی گرفتن از این آب گل آلود را به سوگواران الیزابت نمی دهیم. به فضل الهی نقشهی اخیرتان در عراق هم که شکست خورد. پس امسال با مشاهدهی جمعیت میلیونی زائران، آرزوی خاموشی آتش این عشق ۱۴۰۰ ساله در دل مسلمانان و پیروان سایر ادیان الهی را همراه با ملکهی ۹۶ ساله تان به گور خواهید سپرد.
✍ افشین علا
🗓 شهریور ۱۴۰۱
✨🆔 @afshinala ✨
🔺کانال اشعار و مطالب افشین علا🔺
🔹دست از سر کانون بردارید!🔹
هر خانه، دری دارد. خانهی محبوب نسل های متمادی بچه های ایران یعنی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان هم دری دارد. آن در، کتابخانه است. همهی ما در دوران کودکی و نوجوانی از همین در وارد دنیای زیبا و رویایی کانون شده ایم. امروز هم بچه ها از طریق کتابخانه ها به کانون می پیوندند. از بدو تأسیس کانون تا کنون، این مربیان دلسوز و کاردان کتابخانه های آن بوده اند که بچه ها را به قافلهی ادبیات و هنر پیوند داده اند.
شنیده ام قرار است کتابخانه های کانون واگذار شود. این کار یعنی بستن درهای قدیمی کانون به روی کودکان و نوجوانان ایران. به عنوان کسی که عمرش را وقف ادبیات کودک و نوجوان کرده است، از مسئولان محترم می خواهم دست نگه دارند. تصویب این پیشنهاد عجیب و خطرناک برای فرهنگ، هنر و ادبیات کودک پیامدهای فاجعه باری خواهد داشت. کانون با همهی نهادها و دستگاه های فرهنگی دیگر تفاوت ماهوی دارد. با یک بخشنامه نمی شود سرنوشت این نهاد پاک و پرثمر را به خطر انداخت. لطفا دست از سر کانون بردارید و آن را به اهلش بسپارید.
✍ افشین علا
🗓 شهریور ۱۴۰۱
✨🆔 @afshinala ✨
🔺کانال اشعار و مطالب افشین علا🔺
هر خانه، دری دارد. خانهی محبوب نسل های متمادی بچه های ایران یعنی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان هم دری دارد. آن در، کتابخانه است. همهی ما در دوران کودکی و نوجوانی از همین در وارد دنیای زیبا و رویایی کانون شده ایم. امروز هم بچه ها از طریق کتابخانه ها به کانون می پیوندند. از بدو تأسیس کانون تا کنون، این مربیان دلسوز و کاردان کتابخانه های آن بوده اند که بچه ها را به قافلهی ادبیات و هنر پیوند داده اند.
شنیده ام قرار است کتابخانه های کانون واگذار شود. این کار یعنی بستن درهای قدیمی کانون به روی کودکان و نوجوانان ایران. به عنوان کسی که عمرش را وقف ادبیات کودک و نوجوان کرده است، از مسئولان محترم می خواهم دست نگه دارند. تصویب این پیشنهاد عجیب و خطرناک برای فرهنگ، هنر و ادبیات کودک پیامدهای فاجعه باری خواهد داشت. کانون با همهی نهادها و دستگاه های فرهنگی دیگر تفاوت ماهوی دارد. با یک بخشنامه نمی شود سرنوشت این نهاد پاک و پرثمر را به خطر انداخت. لطفا دست از سر کانون بردارید و آن را به اهلش بسپارید.
✍ افشین علا
🗓 شهریور ۱۴۰۱
✨🆔 @afshinala ✨
🔺کانال اشعار و مطالب افشین علا🔺
تقدیم به ارامنهی عزیز
◾️مثل آینه با ما◾️
بانگ عزا می رسد ز عالم بالا
گشته زمین، غرق شور و ماتم و غوغا
نیست عزای حسین، تازه که این غم
بوده از آغاز و عهد آدم و حوا
خورد نه تنها شرر به امت اسلام
بلکه به زرتشتی و برهمن و بودا
نوح کند نوحه، نه در ماتم فرزند
در غم اولاد پاک حضرت زهرا
برده خلیل از غم خیام ز خاطر
غربت و سرگشتگی هاجر و سارا
گرچه نشد ذبح، اسمعیل جوانش
در غم ذبح عظیم، سوخت سراپا
تا ابد از ماتم حسین بگرید
ناقهی صالح، چو ذوالجناح به صحرا
رفت کلیم خدا ز هوش چو بشنید
قصهی گودال و نیزه و لب و سیما
غصهی نوزاد و نیل کرد فراموش
کشتهی اصغر چو دید مادر موسی
گشته پشیمان کنون ز خواهش فرزند
در غم اولاد مصطفی، زکریا
چون که سر آفتاب دید به نیزه
کرد فراموش، نعش بی سر یحیی
تخت سلیمان شکست داغ اباالفضل
دست چو بر تن نداشت آن قد رعنا
دیدهی یعقوب یافت گرچه شفا، باز
کور شد از گریه بر نوادهی طاها
حُسن خود از یاد برد یوسف، چون دید
خفته و خونین، علیِّ اکبر زیبا
نوحه گری کرد با ملائکه، داوود
بر مژهی قاسم و دو دیدهی شهلا
گرچه به ساحل رسید، یونس از این داغ
باز پناه آوَرَد به ماهی دریا
طاقت کلثوم برد صبر ز ایوب
آسیه شرمنده شد ز زینب کبری
◾️
بین خلایق فزون ز جملهی ادیان
برده عزای حسین، تاب ز ترسا
همچو "وهب" در دل ارامنه باقیست
مهر حسین علی به دنیی و عقبی
صف زده در بیت لحم، خیل رسولان
در پی تسکین درد حضرت عیسی
دور ز چشم رباب، کودک و قنداق
کرده نهان در حجاب، مریم عذرا
نوحهی یاران سوگوار مسیحی
زنده کند جان مرده را چو مسیحا
در غم سالار دین، ارامنه بنگر
جمله عزادار همچو آینه با ما
از پدر و مادر شهید مسیحی
روضهی کامل شنو به لهجهی شیوا
ناله کند دختر یتیم مسیحی
هست چو همدرد با سکینهی تنها
هست ز بر، طفل ارمنی سه ساله
قصهی شام و خرابه و سر بابا
امت عیسی طلب کنند ز عباس
حاجت خود چون طلب آب ز سقا
نیست مساجد فقط چو تکیه سیه پوش
سوخته از این عزاست روح کلیسا...
✍ افشین علا
🗓 شهریور ۱۴۰۱
✨🆔 @afshinala ✨
🔺کانال اشعار و مطالب افشین علا🔺
◾️مثل آینه با ما◾️
بانگ عزا می رسد ز عالم بالا
گشته زمین، غرق شور و ماتم و غوغا
نیست عزای حسین، تازه که این غم
بوده از آغاز و عهد آدم و حوا
خورد نه تنها شرر به امت اسلام
بلکه به زرتشتی و برهمن و بودا
نوح کند نوحه، نه در ماتم فرزند
در غم اولاد پاک حضرت زهرا
برده خلیل از غم خیام ز خاطر
غربت و سرگشتگی هاجر و سارا
گرچه نشد ذبح، اسمعیل جوانش
در غم ذبح عظیم، سوخت سراپا
تا ابد از ماتم حسین بگرید
ناقهی صالح، چو ذوالجناح به صحرا
رفت کلیم خدا ز هوش چو بشنید
قصهی گودال و نیزه و لب و سیما
غصهی نوزاد و نیل کرد فراموش
کشتهی اصغر چو دید مادر موسی
گشته پشیمان کنون ز خواهش فرزند
در غم اولاد مصطفی، زکریا
چون که سر آفتاب دید به نیزه
کرد فراموش، نعش بی سر یحیی
تخت سلیمان شکست داغ اباالفضل
دست چو بر تن نداشت آن قد رعنا
دیدهی یعقوب یافت گرچه شفا، باز
کور شد از گریه بر نوادهی طاها
حُسن خود از یاد برد یوسف، چون دید
خفته و خونین، علیِّ اکبر زیبا
نوحه گری کرد با ملائکه، داوود
بر مژهی قاسم و دو دیدهی شهلا
گرچه به ساحل رسید، یونس از این داغ
باز پناه آوَرَد به ماهی دریا
طاقت کلثوم برد صبر ز ایوب
آسیه شرمنده شد ز زینب کبری
◾️
بین خلایق فزون ز جملهی ادیان
برده عزای حسین، تاب ز ترسا
همچو "وهب" در دل ارامنه باقیست
مهر حسین علی به دنیی و عقبی
صف زده در بیت لحم، خیل رسولان
در پی تسکین درد حضرت عیسی
دور ز چشم رباب، کودک و قنداق
کرده نهان در حجاب، مریم عذرا
نوحهی یاران سوگوار مسیحی
زنده کند جان مرده را چو مسیحا
در غم سالار دین، ارامنه بنگر
جمله عزادار همچو آینه با ما
از پدر و مادر شهید مسیحی
روضهی کامل شنو به لهجهی شیوا
ناله کند دختر یتیم مسیحی
هست چو همدرد با سکینهی تنها
هست ز بر، طفل ارمنی سه ساله
قصهی شام و خرابه و سر بابا
امت عیسی طلب کنند ز عباس
حاجت خود چون طلب آب ز سقا
نیست مساجد فقط چو تکیه سیه پوش
سوخته از این عزاست روح کلیسا...
✍ افشین علا
🗓 شهریور ۱۴۰۱
✨🆔 @afshinala ✨
🔺کانال اشعار و مطالب افشین علا🔺
❤1
▪️آرزوی مرگ می کنم▪️
با ناباوری و استیصال دعا می کنم معجزه ای بشود و مهسا امینی چشم هایش را باز کند. چقدر در این سالها گفتیم و نوشتیم و التماس کردیم گشت ارشاد را جمع کنید. چقدر گفتیم هر کسی را مسئول برخورد با دختران و زنان مردم نکنید. فکر نکنید با این گونه فجایع فقط پدر و مادر مهسا داغدار می شوند. دود آتش این داغ به چشم همه می رود. فقط روح و روان مردم خدشه دار نمی شود، بلکه پایه های نظام نیز سست می شود. چرا با دست خودتان برای رسانه های بیگانه خوراک جمع می کنید؟ والله من نگران کارکنان زحمت کش نیروی انتظامی هم هستم. زنان و مردان گمنام و مظلومی که در سخت ترین شرایط و کمترین حقوق، مراقب امنیت مردمند. چرا این قشر خدوم را بدنام می کنید؟ چرا کاری می کنید که مردم همه را به یک چشم ببینند و زحمات طاقت فرسای آنان را در حفاظت از جان و مال و نوامیس ملت نادیده بگیرند و آه و نفرین شان را نثار همه کنند؟ چرا با دخترانی که به هر دلیل پوشش اسلامی را باور ندارند مانند اشرار و بزهکاران برخورد می کنید؟ دیگر نمی دانم چه بگویم؟ حالم بد است. نمی دانم مهسا آن طور که دیگران می گویند مورد ضرب و شتم قرار گرفته یا طبق اظهارات نیروی انتظامی سکته کرده است. در هر دو صورت جا دارد از غصه بمیریم. ای کاش من روی آن تخت افتاده بودم. کاش خدا جان مرا بگیرد و این دختر را به پدر و مادرش بازگرداند...
✍ افشین علا
🗓 شهریور ۱۴۰۱
✨🆔 @afshinala ✨
🔺کانال اشعار و مطالب افشین علا🔺
با ناباوری و استیصال دعا می کنم معجزه ای بشود و مهسا امینی چشم هایش را باز کند. چقدر در این سالها گفتیم و نوشتیم و التماس کردیم گشت ارشاد را جمع کنید. چقدر گفتیم هر کسی را مسئول برخورد با دختران و زنان مردم نکنید. فکر نکنید با این گونه فجایع فقط پدر و مادر مهسا داغدار می شوند. دود آتش این داغ به چشم همه می رود. فقط روح و روان مردم خدشه دار نمی شود، بلکه پایه های نظام نیز سست می شود. چرا با دست خودتان برای رسانه های بیگانه خوراک جمع می کنید؟ والله من نگران کارکنان زحمت کش نیروی انتظامی هم هستم. زنان و مردان گمنام و مظلومی که در سخت ترین شرایط و کمترین حقوق، مراقب امنیت مردمند. چرا این قشر خدوم را بدنام می کنید؟ چرا کاری می کنید که مردم همه را به یک چشم ببینند و زحمات طاقت فرسای آنان را در حفاظت از جان و مال و نوامیس ملت نادیده بگیرند و آه و نفرین شان را نثار همه کنند؟ چرا با دخترانی که به هر دلیل پوشش اسلامی را باور ندارند مانند اشرار و بزهکاران برخورد می کنید؟ دیگر نمی دانم چه بگویم؟ حالم بد است. نمی دانم مهسا آن طور که دیگران می گویند مورد ضرب و شتم قرار گرفته یا طبق اظهارات نیروی انتظامی سکته کرده است. در هر دو صورت جا دارد از غصه بمیریم. ای کاش من روی آن تخت افتاده بودم. کاش خدا جان مرا بگیرد و این دختر را به پدر و مادرش بازگرداند...
✍ افشین علا
🗓 شهریور ۱۴۰۱
✨🆔 @afshinala ✨
🔺کانال اشعار و مطالب افشین علا🔺
همزمان با اربعین سرور و سالار شهیدان، پانزده سال از خزان عمر مادرم بانو "پروين دخت ملك محمدی نوری" گذشت. هم او که از کودکی بذر محبت خاندان نبوت را در دلم کاشت. در سالگرد عروج آن بزرگ معلم عشق و شاعری ام بار دیگر بی اختیار شعری را که در روزهای نخستین فراق جانسوزش سرودم، با اشک دیده و خون جگر زمزمه می کنم:
،
◾️جای مادرم خالی است...◾️
🥀تازگی ها دفترم خالیست
شعر ها دیگر سراغم را نمی گیرند
واژه هایم لال
سطرها آب دهان مرده را مانند
خودنویسم گرچه مالامال
جوهرم خالیست
چون که جای مادرم خالیست...
🥀صبح ها در ازدحام این همه آدم
سایه های روشن و خاموش
این همه چشم و دهان و گوش
باز هم حس می کنم دور و برم خالیست
چون که جای مادرم خالی ست...
🥀ظهر ها در خانه همچون روح سرگردان
می کشم هر سو سرک، چیزی نمی یابم
گاه می گریم
گاه می خوابم
گاه گاهی شانه هایم می شود سنگین
رفته شاید دخترم باز از سر و کول پدر، بالا
یا نه، شاید ضربهی دست زنم باشد
خسته از پرسیدن حالم
هم ز پاسخ های سربالا
یک نفر گاهی به دستم استکانی می دهد
می نوشمش، شاید
چای تلخی یا شرابی خوشگوار است این
سایه ای بر سفره می لغزد
می خورم، شاید ناهار است این
بعد از آن وا می روم بر صندلی، اما
صندلی از پیکرم خالیست
چون که جای مادرم خالیست...
🥀عصرها، تکرار یک کابوس:
در حیاط پشت خانه، روی رخت آویز
چادری در باد می رقصد
یک نفر در گوش من می خواند این آواز:
"مادرت را باد با خود برد..."
می گریزم تا نگوید باز
می خزم کنج اتاق خالی مادر
گنجه را وامی کنم، بو می کشم یکسر
خیره گشته عینکش بر من:
"آمدی فرزند؟
چشم من روشن!"
عینکش را می کشم بر دیده، پنهانی
کفش هایش را به روی لب
جانمازش را به پیشانی
گنجه را می بندم و سر می نهم بر تخت
هق هقم را در لحافش می کنم پنهان
عطر اندامش دلم را می چلاند سخت
سر که برمی دارم از بالین
خنده ام می گیرد از تصویر خود در قاب آیینه:
نیمی از من هست، نیم دیگرم خالیست
چون که جای مادرم خالیست...
🥀شب که جادوی نوازش یا فریب قرص خواب آور
خواب را در چشم هایم می کند جاری
آن دم آخر
لحظه ی پایان بیداری
باز یادم هست: مادر نیست!
رفته و تا عمر دارم بالش زیر سرم خالیست
چون که جای مادرم خالیست...
🥀نیمه های شب، دم کابوس هایم گرم!
که رها می سازدم از چنگ رویاها
-خواب مادر داشتن خوب است، امّا سر ز خوابی این چنین برداشتن، دشوار-
سخت بیزارم من از نیرنگ رویاها
چون که وقتی چشم ها را می گشایم باز
پوستی می بینم از خود مانده بر تختم
لاشهی تن مانده اما جای من در بسترم خالیست
چون که جای مادرم خالیست
چون که جای مادرم خالیست...
✍️افشین علا
◾️ @afshinala◾️
کانال اشعار و مطالب افشین علا
آدرس اینستاگرام:
🆔 Instagram.com/afshin.ala
،
◾️جای مادرم خالی است...◾️
🥀تازگی ها دفترم خالیست
شعر ها دیگر سراغم را نمی گیرند
واژه هایم لال
سطرها آب دهان مرده را مانند
خودنویسم گرچه مالامال
جوهرم خالیست
چون که جای مادرم خالیست...
🥀صبح ها در ازدحام این همه آدم
سایه های روشن و خاموش
این همه چشم و دهان و گوش
باز هم حس می کنم دور و برم خالیست
چون که جای مادرم خالی ست...
🥀ظهر ها در خانه همچون روح سرگردان
می کشم هر سو سرک، چیزی نمی یابم
گاه می گریم
گاه می خوابم
گاه گاهی شانه هایم می شود سنگین
رفته شاید دخترم باز از سر و کول پدر، بالا
یا نه، شاید ضربهی دست زنم باشد
خسته از پرسیدن حالم
هم ز پاسخ های سربالا
یک نفر گاهی به دستم استکانی می دهد
می نوشمش، شاید
چای تلخی یا شرابی خوشگوار است این
سایه ای بر سفره می لغزد
می خورم، شاید ناهار است این
بعد از آن وا می روم بر صندلی، اما
صندلی از پیکرم خالیست
چون که جای مادرم خالیست...
🥀عصرها، تکرار یک کابوس:
در حیاط پشت خانه، روی رخت آویز
چادری در باد می رقصد
یک نفر در گوش من می خواند این آواز:
"مادرت را باد با خود برد..."
می گریزم تا نگوید باز
می خزم کنج اتاق خالی مادر
گنجه را وامی کنم، بو می کشم یکسر
خیره گشته عینکش بر من:
"آمدی فرزند؟
چشم من روشن!"
عینکش را می کشم بر دیده، پنهانی
کفش هایش را به روی لب
جانمازش را به پیشانی
گنجه را می بندم و سر می نهم بر تخت
هق هقم را در لحافش می کنم پنهان
عطر اندامش دلم را می چلاند سخت
سر که برمی دارم از بالین
خنده ام می گیرد از تصویر خود در قاب آیینه:
نیمی از من هست، نیم دیگرم خالیست
چون که جای مادرم خالیست...
🥀شب که جادوی نوازش یا فریب قرص خواب آور
خواب را در چشم هایم می کند جاری
آن دم آخر
لحظه ی پایان بیداری
باز یادم هست: مادر نیست!
رفته و تا عمر دارم بالش زیر سرم خالیست
چون که جای مادرم خالیست...
🥀نیمه های شب، دم کابوس هایم گرم!
که رها می سازدم از چنگ رویاها
-خواب مادر داشتن خوب است، امّا سر ز خوابی این چنین برداشتن، دشوار-
سخت بیزارم من از نیرنگ رویاها
چون که وقتی چشم ها را می گشایم باز
پوستی می بینم از خود مانده بر تختم
لاشهی تن مانده اما جای من در بسترم خالیست
چون که جای مادرم خالیست
چون که جای مادرم خالیست...
✍️افشین علا
◾️ @afshinala◾️
کانال اشعار و مطالب افشین علا
آدرس اینستاگرام:
🆔 Instagram.com/afshin.ala
❤1
🥀 آزاده باش🥀
افکند، از عطش چو به رخساره، چین، حسین
خشکاند هرچه آب به روی زمین، حسین
با یاد دستهای اباالفضل می گریست
وقتی که حصر شد ز یسار و یمین، حسین
زخمی اگرچه شد، عرق شرم سنگ بود
خونی که برجهید و زدود از جبین، حسین
تعداد نیزه ها به تنش چون ز حد گذشت
افتاد با ملائکه از روی زین، حسین
"راه نظر ببند به زینب" همین و بس
در قتلگاه گفت به روح الامین، حسین
وقتی رسید، از پس سر، تیغ بر گلوش
جز این نخواست در نفس واپسین، حسین:
"آزاده باش، گرچه نباشی ز اهل دین"
در خون تپیده گفت به عالم چنین، حسین
زاری کنان رسید به بالین او رسول
تا گیرد التیام، دم آخرین، حسین
گیرم پیمبر از ستم امتش خجل
اما چرا ز حضرت او شرمگین، حسین؟
چون سر نداشت تا که به جدش کند سلام
زانو نداشت تا بزند بر زمین، حسین
آه از جواهری که شکستند و خاتمش
در بر گرفت و رفت به عرش برین، حسین
با فرق نیمه، گفت علی: مرحبا پسر!
پهلو شکسته، فاطمه گفت: آفرین حسین!
دیگر توان شرح ندارم چه جای شعر؟
شاید اجازتم ندهد بیش از این، حسین
این برگ سرخ، تحفه ي درویشی من است
شاید کند قبول در این اربعین، حسین...
✍🏻افشین علا
✨🆔 @afshinala ✨
🔺کانال اشعار و مطالب افشین علا🔺
افکند، از عطش چو به رخساره، چین، حسین
خشکاند هرچه آب به روی زمین، حسین
با یاد دستهای اباالفضل می گریست
وقتی که حصر شد ز یسار و یمین، حسین
زخمی اگرچه شد، عرق شرم سنگ بود
خونی که برجهید و زدود از جبین، حسین
تعداد نیزه ها به تنش چون ز حد گذشت
افتاد با ملائکه از روی زین، حسین
"راه نظر ببند به زینب" همین و بس
در قتلگاه گفت به روح الامین، حسین
وقتی رسید، از پس سر، تیغ بر گلوش
جز این نخواست در نفس واپسین، حسین:
"آزاده باش، گرچه نباشی ز اهل دین"
در خون تپیده گفت به عالم چنین، حسین
زاری کنان رسید به بالین او رسول
تا گیرد التیام، دم آخرین، حسین
گیرم پیمبر از ستم امتش خجل
اما چرا ز حضرت او شرمگین، حسین؟
چون سر نداشت تا که به جدش کند سلام
زانو نداشت تا بزند بر زمین، حسین
آه از جواهری که شکستند و خاتمش
در بر گرفت و رفت به عرش برین، حسین
با فرق نیمه، گفت علی: مرحبا پسر!
پهلو شکسته، فاطمه گفت: آفرین حسین!
دیگر توان شرح ندارم چه جای شعر؟
شاید اجازتم ندهد بیش از این، حسین
این برگ سرخ، تحفه ي درویشی من است
شاید کند قبول در این اربعین، حسین...
✍🏻افشین علا
✨🆔 @afshinala ✨
🔺کانال اشعار و مطالب افشین علا🔺
▪️داغ همسایه▪️
همسایه در شبی سرد وقتی چنین بلرزد
بی اختیار زین غم ایران زمین بلرزد
بنیاد صبر و طاقت بر خاک چون فرو ریخت
در آسمان هفتم روح الامین بلرزد
بسیار سقف و دیوار بر کشتهگان شد آوار
باید که زیر این بار دیوار چین بلرزد
آناتولی سیه پوش قسطنطنیه مدهوش
زین داغ مانده بر دوش ترسم یقین بلرزد
تنها نه لرزه افتاد بر جان سوری و ترک
جا دارد از چنین داغ عرش برین بلرزد
دیگر مخواه یارب در امت محمد (ص)
خون بیش از این بریزد دل بیش از این بلرزد
چون دلقکان پاریس بر کشته های اسلام
خندیده اند ترسم ارکان دین بلرزد*
وقتی که خاک ما را می بلعد اینچنین سهل
بیهوده از چه انسان از حرص و کین بلرزد
✍ افشین علا
🗓 بهمن ۱۴۰۱
* اشاره به کاریکاتور تمسخرآميز نشریهی فرانسوی شارلی ابدو در خصوص زلزلهی اخیر
✨🆔 @afshinala ✨
🔺کانال اشعار و مطالب افشین علا🔺
همسایه در شبی سرد وقتی چنین بلرزد
بی اختیار زین غم ایران زمین بلرزد
بنیاد صبر و طاقت بر خاک چون فرو ریخت
در آسمان هفتم روح الامین بلرزد
بسیار سقف و دیوار بر کشتهگان شد آوار
باید که زیر این بار دیوار چین بلرزد
آناتولی سیه پوش قسطنطنیه مدهوش
زین داغ مانده بر دوش ترسم یقین بلرزد
تنها نه لرزه افتاد بر جان سوری و ترک
جا دارد از چنین داغ عرش برین بلرزد
دیگر مخواه یارب در امت محمد (ص)
خون بیش از این بریزد دل بیش از این بلرزد
چون دلقکان پاریس بر کشته های اسلام
خندیده اند ترسم ارکان دین بلرزد*
وقتی که خاک ما را می بلعد اینچنین سهل
بیهوده از چه انسان از حرص و کین بلرزد
✍ افشین علا
🗓 بهمن ۱۴۰۱
* اشاره به کاریکاتور تمسخرآميز نشریهی فرانسوی شارلی ابدو در خصوص زلزلهی اخیر
✨🆔 @afshinala ✨
🔺کانال اشعار و مطالب افشین علا🔺
🔹شوق سراب 🔹
دارند جز سکوت چه راهی عقاب ها
وقتی کنند همهمه هر سو غراب ها
بر بادها گره زده اند آبروی خویش
دلخوش، که می وزند از آن سوی آب ها
چون چشمه در مقابل چشمیم و تشنگان
سرگشته می دوند به شوق سراب ها
آغوش مان گشاده چو موج است و ماهیان
از ما فراری اند به سوی حباب ها
روزی برند پی به صفامان چو آینه
کز ما به غیر نقش نماند به قاب ها
دوزخ به روز حشر ز ما شرم می کند
دیدیم چون ز جور حسودان عذاب ها
فرق میان گندم و جو می شود عیان
وقتی که آب ها فتد از آسیاب ها
ما را اگرچه زیر قدومیم مثل برگ
فردا ورق زنند میان کتاب ها...
✍🏻افشین علا
📚 کانال رسمی افشین علا 📚
🆔 @afshinala ✅
دارند جز سکوت چه راهی عقاب ها
وقتی کنند همهمه هر سو غراب ها
بر بادها گره زده اند آبروی خویش
دلخوش، که می وزند از آن سوی آب ها
چون چشمه در مقابل چشمیم و تشنگان
سرگشته می دوند به شوق سراب ها
آغوش مان گشاده چو موج است و ماهیان
از ما فراری اند به سوی حباب ها
روزی برند پی به صفامان چو آینه
کز ما به غیر نقش نماند به قاب ها
دوزخ به روز حشر ز ما شرم می کند
دیدیم چون ز جور حسودان عذاب ها
فرق میان گندم و جو می شود عیان
وقتی که آب ها فتد از آسیاب ها
ما را اگرچه زیر قدومیم مثل برگ
فردا ورق زنند میان کتاب ها...
✍🏻افشین علا
📚 کانال رسمی افشین علا 📚
🆔 @afshinala ✅
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔸شعر من از زبان شما زیباست 🔸
🔹عسل بزرگی از تهران
🔹با سپاس از خانم فاطمه صداقت آموزگار دبستان تقوا
📚کانال رسمی #افشین_علا
@afshinala
🔹عسل بزرگی از تهران
🔹با سپاس از خانم فاطمه صداقت آموزگار دبستان تقوا
📚کانال رسمی #افشین_علا
@afshinala
یا حسین!
کدام دست حمایل تو را بست که در محاصرهی آن قوم نابهکار ذره ای خوف به دل راه ندادی، و پس از بذل جان برادر و فرزند و خویش و یار، خود نیز به تیغ عشق، سر نهادی! پیامبر نبودی که بگویم برای تسلای خاطرت در برابر آن خیل بی شمار، آیات وحی بر تو نازل شد! حال آن که کلیم خدا هنگام که معرکهی فرعون و ساحرانش را دید، از بیم گزند آنان خوف کرد و بر خود لرزید. چنان که در قرآن آمد: فَأَوْجَسَ فِي نَفْسِهِ خِيفَةً مُوسَىٰ. پس همچنان بر سر ایمان خویش می لرزید تا آنکه قول خداوند را شنید که فرمود: لَا تَخَفْ إِنَّكَ أَنْتَ الْأَعْلَىٰ.
حسین جان!
تو که پیامبر نبودی، در چکاچک شمشیرها چه شنیدی که دمی بر خود نلرزیدی، و از غربت و اسارت زنان و کودکان حرمت نهراسیدی؟ به راستی پیامبر خاتم هنگام بوسه زدن بر گلویت با تو چه گفت که در توفان کربلا سراپا یقین بودی؟ و حیدر کرار چهات آموخت که تنها و بی کس در میان آن همه کفتار، چون شیر سربلند و چو شمشیر، آهنین بودی؟ و بانوی دو عالم با تو در گاهوار چه زمزمه کرد، که از فرود گودال تا فراز نی، با سکینه و وقار عجین بودی؟
این روضه نیست، از برگهای بی شمار کتاب جاویدت، شرح الکن حماسه ای از توست. تفصیل ماجرای تو را خدای داند و بس، که حدیث الست بربکم خلاصه ای از توست.
میلادت بر جوانمردی و آزادگی مبارک باد.
✍🏻افشین علا
اسفند ۱۴۰۱
📚کانال رسمی افشین علا📚
🆔 @afshinala
https://b2n.ir/t57247
کدام دست حمایل تو را بست که در محاصرهی آن قوم نابهکار ذره ای خوف به دل راه ندادی، و پس از بذل جان برادر و فرزند و خویش و یار، خود نیز به تیغ عشق، سر نهادی! پیامبر نبودی که بگویم برای تسلای خاطرت در برابر آن خیل بی شمار، آیات وحی بر تو نازل شد! حال آن که کلیم خدا هنگام که معرکهی فرعون و ساحرانش را دید، از بیم گزند آنان خوف کرد و بر خود لرزید. چنان که در قرآن آمد: فَأَوْجَسَ فِي نَفْسِهِ خِيفَةً مُوسَىٰ. پس همچنان بر سر ایمان خویش می لرزید تا آنکه قول خداوند را شنید که فرمود: لَا تَخَفْ إِنَّكَ أَنْتَ الْأَعْلَىٰ.
حسین جان!
تو که پیامبر نبودی، در چکاچک شمشیرها چه شنیدی که دمی بر خود نلرزیدی، و از غربت و اسارت زنان و کودکان حرمت نهراسیدی؟ به راستی پیامبر خاتم هنگام بوسه زدن بر گلویت با تو چه گفت که در توفان کربلا سراپا یقین بودی؟ و حیدر کرار چهات آموخت که تنها و بی کس در میان آن همه کفتار، چون شیر سربلند و چو شمشیر، آهنین بودی؟ و بانوی دو عالم با تو در گاهوار چه زمزمه کرد، که از فرود گودال تا فراز نی، با سکینه و وقار عجین بودی؟
این روضه نیست، از برگهای بی شمار کتاب جاویدت، شرح الکن حماسه ای از توست. تفصیل ماجرای تو را خدای داند و بس، که حدیث الست بربکم خلاصه ای از توست.
میلادت بر جوانمردی و آزادگی مبارک باد.
✍🏻افشین علا
اسفند ۱۴۰۱
📚کانال رسمی افشین علا📚
🆔 @afshinala
https://b2n.ir/t57247
🔹پلکان خیس🔹
آن قدر حاضری که کسی از تو دور نیست
هرچند دیده، قابل درک حضور نیست
بر پلک های خستهی من پا نمی نهی
چون پلکان خیس، مجال عبور نیست
شد تکه تکه، آینهی جانم از گناه
اما کدام آینه مشتاق نور نیست؟
ای ترجمان صبر خداوند بر زمین
بازآ که جان مردم دنیا صبور نیست
رو کن تو ای عزیز به ما نیز، چون ثواب
گاهی به جز زیارت اهل قبور نیست
آمیخت حق به باطل و باطل به حق، بیا
ای منتقم! که چاره به غیر از ظهور نیست
✍🏻افشین علا
✨🆔 @afshinala ✨
🔺 کانال اشعار و یادداشتهای افشین علا🔺
آن قدر حاضری که کسی از تو دور نیست
هرچند دیده، قابل درک حضور نیست
بر پلک های خستهی من پا نمی نهی
چون پلکان خیس، مجال عبور نیست
شد تکه تکه، آینهی جانم از گناه
اما کدام آینه مشتاق نور نیست؟
ای ترجمان صبر خداوند بر زمین
بازآ که جان مردم دنیا صبور نیست
رو کن تو ای عزیز به ما نیز، چون ثواب
گاهی به جز زیارت اهل قبور نیست
آمیخت حق به باطل و باطل به حق، بیا
ای منتقم! که چاره به غیر از ظهور نیست
✍🏻افشین علا
✨🆔 @afshinala ✨
🔺 کانال اشعار و یادداشتهای افشین علا🔺
🔺یکی بود یکی نبود. یه روستا بود بین جنگل و دریا. اونجا خاله کلثوم توی یه اتاق گلی با پنج تا بچه ی قد و نیم قد زندگی می کرد. خاله کلثوم خیلی زود شوهرش رو از دست داده بود و خودش خرج بچه هاشو درمی آورد. توی فصل نشا و وجین و دروی برنج، از صبح تا شب توی زمین کوچیک خودش و زمین های بزرگ مردم کار می کرد. توی فصل های دیگه هم خوراک بچه هاش رو از تنها دکان روستا نسیه می خرید و وقت برداشت برنج، قرضاش رو می داد. گاهی وقتام که جنس نسیه بهش نمی دادن دست خالی برمی گشت.
🔺شاید هر کس جای اون بود خسته می شد، ناله می کرد، یا این که از زمین و زمان گله داشت. اما خاله کلثوم حتی یه بار از چیزی گله نکرد. از کسی خواهش نکرد. لبخندش رو هم از هیچ کس دریغ نمی کرد. حتی برای دیگران هم دعا می کرد و بعضی شب ها توی حسینیه ی کوچیک روستا می خوابید و تا حاجت مردمو نمی گرفت برنمی گشت.
🔺بچه های خاله کلثوم بزرگ شدن و همگی رفتن خونه ی بخت و برای خودشون کسی شدن. اما به قیمت یه عمر پادرد و دست درد و کمردرد خاله کلثوم. به قیمت شب بیداری ها و اشک ریختن های پنهانی. به قیمت شبها گرسنه خوابیدن به امید این که به هر کدوم از بچه هاش یه لقمه غذا بیشتر برسه. به قیمت حرف زور شنیدن از زمین دارها و سر به زیر انداختن و خون دل خوردن و حرفی نزدن. به قیمت هیزم جمع کردن توی فصل سرما و باد زدن سر و صورت بچه ها توی شب های گرم و شرجی تابستون و روندن پشه ها از حریم امن خواب معصومانه شون. به قیمت سالها توی جنگل گشتن و چیدن گیاهانی که بتونه دوای درد و مرهم تب بچه هاش باشه در مواقع بیماری. به قیمت یه سال جون کندن برای خریدن پارچه ی شب عید و دوختن لباس هایی که به سختی کفاف پوشوندن تن پنج سر عائله رو می داد. به قیمت یه عمر پنهان کردن داغ مرگ همسر و در گلو نگه داشتن بغض مرگ اولین نوزادش.
🔺اون روز خاله کلثوم باید می رفت نشا. اما کسی نبود که نوزادش رو به اون بسپره. پس اونو به کولش بست و با خودش برد سر زمین و زیر سایه ی یه درخت خوابوندش. اما وقتی از سر کار برگشت اثری از بچه نبود. کسی نمی دونه خاله کلثوم چی کشید وقتی که تن کوچولو و بی جان پاره ی جگرش رو توی گل و لای شالیزار پیدا کرد.
🔺اما باز هم لبخندشو از کسی دریغ نکرد. داغ بچه شو پنجاه سال توی دلش نگه داشت. تا همین چند ماه پیش که پسر بزرگش که شاعره و آدم سرشناسی هم هست، منظومه ی مرگ اون نوزاد رو سرود و برای مادر خوند. شاید برای اولین بار بود که خاله کلثوم لبخند از لبش پرید و ناله ای کرد و گفت: نخون!
🔺شب یلدای امسال مهمون خونه شون بودم. پسرا و عروسا و نوه ها دورش جمع بودن. اما خاله کلثوم دیگه اون خاله کلثوم سابق نبود. کوچولو شده بود. مچاله شده بود. حواسش رو هم از دست داده بود. حتی منو که دوست صمیمی پسرش بودم نشناخت. اما بازم به فکر پذیرایی از من بود. به فکر این که از تمام خوراکی های اون سفره ی رنگارنگ بردارم و بخورم. و باز هم لبخند بود که از لبش دور نمی شد.
🔺نمی دونستم آخرین باریه که سر سفره ی خاله کلثوم می شینم. نمی دونستم که اون شب، پایان یلدای طولانی و پر از غم و رنج عمر خاله کلثومه. نمی دونستم با شوهرش و نوزادی که پنجاه سال پیش توی شالیزارها گم کرده بود، قرار ملاقات داره.
خاله کلثوم غریب بود. خدا هم خواست غریبانه بره. خواست که مردمی مثل من که یه عمر از رنجی که اون برده بی خبر بودیم، سر جنازه ش نباشن. خواست اون با تشییع فرشته ها به بهشت بره، نه با ازدحام آدمایی که ترس از یه ویروس، وحشت زده شون کرده. ویروسی که درد و رنج ناشی از اون با غم و مشقت یه شب از هشتاد سال عمر خاله کلثوم برابری نمی کنه.
🔺خاله کلثوم الآن نشسته روبروی خدا و مثل همیشه خجالت می کشه حرف بزنه. خدا میگه: "خاله کلثوم! خیلی سختی کشیدی؟" با شرم و لبخند میگه: "نه، راحت بود." خدا میگه: "چرا هیچ وقت از من گله نکردی؟" میگه: "جز خوبی از شما ندیدم." خدا میگه: "حتی وقتی بچه ت رو ازت گرفتم؟" میگه: "قابل شما رو نداشت." خدا میگه: "حتی وقتی شوهرتو بردم و با پنج تا یتیم تنهات گذاشتم؟" میگه: "تنها نبودم. سایه ی شما روی سرم بود." خدا میگه: "چرا از بدی های مردم شکایتی نکردی؟" میگه: "چون شما رو داشتم." خدا میگه: "چرا هیچ وقت کسی رو نفرین نکردی؟" میگه: "اونام گرفتار بودن. دعاشون می کردم."
🔺خدا سکوت می کنه. فرشته ها اشک می ریزن. خدا به اونها میگه: "حالا فهمیدین چرا گفتم بهش سجده کنین؟" فرشته ها گریه کنان به خاک می افتن و به خاله کلثوم سجده می کنن. اما خاله کلثوم سرشو بلند نمی کنه. مثل همیشه با خجالت داره با گوشه ی چارقدش بازی می کنه...
✨🆔 @afshinala ✨
🔺 کانال اشعار و یادداشتهای افشین علا🔺
https://b2n.ir/686271
🔺شاید هر کس جای اون بود خسته می شد، ناله می کرد، یا این که از زمین و زمان گله داشت. اما خاله کلثوم حتی یه بار از چیزی گله نکرد. از کسی خواهش نکرد. لبخندش رو هم از هیچ کس دریغ نمی کرد. حتی برای دیگران هم دعا می کرد و بعضی شب ها توی حسینیه ی کوچیک روستا می خوابید و تا حاجت مردمو نمی گرفت برنمی گشت.
🔺بچه های خاله کلثوم بزرگ شدن و همگی رفتن خونه ی بخت و برای خودشون کسی شدن. اما به قیمت یه عمر پادرد و دست درد و کمردرد خاله کلثوم. به قیمت شب بیداری ها و اشک ریختن های پنهانی. به قیمت شبها گرسنه خوابیدن به امید این که به هر کدوم از بچه هاش یه لقمه غذا بیشتر برسه. به قیمت حرف زور شنیدن از زمین دارها و سر به زیر انداختن و خون دل خوردن و حرفی نزدن. به قیمت هیزم جمع کردن توی فصل سرما و باد زدن سر و صورت بچه ها توی شب های گرم و شرجی تابستون و روندن پشه ها از حریم امن خواب معصومانه شون. به قیمت سالها توی جنگل گشتن و چیدن گیاهانی که بتونه دوای درد و مرهم تب بچه هاش باشه در مواقع بیماری. به قیمت یه سال جون کندن برای خریدن پارچه ی شب عید و دوختن لباس هایی که به سختی کفاف پوشوندن تن پنج سر عائله رو می داد. به قیمت یه عمر پنهان کردن داغ مرگ همسر و در گلو نگه داشتن بغض مرگ اولین نوزادش.
🔺اون روز خاله کلثوم باید می رفت نشا. اما کسی نبود که نوزادش رو به اون بسپره. پس اونو به کولش بست و با خودش برد سر زمین و زیر سایه ی یه درخت خوابوندش. اما وقتی از سر کار برگشت اثری از بچه نبود. کسی نمی دونه خاله کلثوم چی کشید وقتی که تن کوچولو و بی جان پاره ی جگرش رو توی گل و لای شالیزار پیدا کرد.
🔺اما باز هم لبخندشو از کسی دریغ نکرد. داغ بچه شو پنجاه سال توی دلش نگه داشت. تا همین چند ماه پیش که پسر بزرگش که شاعره و آدم سرشناسی هم هست، منظومه ی مرگ اون نوزاد رو سرود و برای مادر خوند. شاید برای اولین بار بود که خاله کلثوم لبخند از لبش پرید و ناله ای کرد و گفت: نخون!
🔺شب یلدای امسال مهمون خونه شون بودم. پسرا و عروسا و نوه ها دورش جمع بودن. اما خاله کلثوم دیگه اون خاله کلثوم سابق نبود. کوچولو شده بود. مچاله شده بود. حواسش رو هم از دست داده بود. حتی منو که دوست صمیمی پسرش بودم نشناخت. اما بازم به فکر پذیرایی از من بود. به فکر این که از تمام خوراکی های اون سفره ی رنگارنگ بردارم و بخورم. و باز هم لبخند بود که از لبش دور نمی شد.
🔺نمی دونستم آخرین باریه که سر سفره ی خاله کلثوم می شینم. نمی دونستم که اون شب، پایان یلدای طولانی و پر از غم و رنج عمر خاله کلثومه. نمی دونستم با شوهرش و نوزادی که پنجاه سال پیش توی شالیزارها گم کرده بود، قرار ملاقات داره.
خاله کلثوم غریب بود. خدا هم خواست غریبانه بره. خواست که مردمی مثل من که یه عمر از رنجی که اون برده بی خبر بودیم، سر جنازه ش نباشن. خواست اون با تشییع فرشته ها به بهشت بره، نه با ازدحام آدمایی که ترس از یه ویروس، وحشت زده شون کرده. ویروسی که درد و رنج ناشی از اون با غم و مشقت یه شب از هشتاد سال عمر خاله کلثوم برابری نمی کنه.
🔺خاله کلثوم الآن نشسته روبروی خدا و مثل همیشه خجالت می کشه حرف بزنه. خدا میگه: "خاله کلثوم! خیلی سختی کشیدی؟" با شرم و لبخند میگه: "نه، راحت بود." خدا میگه: "چرا هیچ وقت از من گله نکردی؟" میگه: "جز خوبی از شما ندیدم." خدا میگه: "حتی وقتی بچه ت رو ازت گرفتم؟" میگه: "قابل شما رو نداشت." خدا میگه: "حتی وقتی شوهرتو بردم و با پنج تا یتیم تنهات گذاشتم؟" میگه: "تنها نبودم. سایه ی شما روی سرم بود." خدا میگه: "چرا از بدی های مردم شکایتی نکردی؟" میگه: "چون شما رو داشتم." خدا میگه: "چرا هیچ وقت کسی رو نفرین نکردی؟" میگه: "اونام گرفتار بودن. دعاشون می کردم."
🔺خدا سکوت می کنه. فرشته ها اشک می ریزن. خدا به اونها میگه: "حالا فهمیدین چرا گفتم بهش سجده کنین؟" فرشته ها گریه کنان به خاک می افتن و به خاله کلثوم سجده می کنن. اما خاله کلثوم سرشو بلند نمی کنه. مثل همیشه با خجالت داره با گوشه ی چارقدش بازی می کنه...
✨🆔 @afshinala ✨
🔺 کانال اشعار و یادداشتهای افشین علا🔺
https://b2n.ir/686271