🔹زبان مادری🔹
بر آن سرم _گر خدا بخواهد_ که داد صدق از دغل بگیرم
به ضرب تیغ گهرشناسان، تقاص اصل از بدل بگیرم
زبان شیوای مادری را که گشته چندی اسیر لکنت
به رسم تیمار و چارهجویی چو مادری در بغل بگیرم
به کند و کاوی دوباره جویم رهی به گنجینهی معانی
پیالهی راز بشکنم تا از آن چو کندو عسل بگیرم
نظام گفتار فارسی را مدد به ایثار جان رسانم
ز هجمهی بیامان رهانم اگر امان از اجل بگیرم
ز تیشهی واژهی فرنگی بری کنم بیشهی دری را
ز اهل تقلید لفظ تازی، علم ستانم کتل بگیرم
به اشک خونین خامه روبم غبار این کاخ باستانی
ز پایههایش که رفته کمکم به سوی سستی، خلل بگیرم
بر آن سرم تا حریر جان را در آبشار خرد بشویم
سریر تدبیر واژگان را ز عالم بیعمل بگیرم
کنون که بس مدعی ز هر سو به کاروان ادب بتازد
به تیغ شعرم ز دست رهزن، عنان اسب غزل بگیرم
✍️ افشین علا
✨🆔 @afshinala ✨
🔺کانال اشعار و مطالب افشین علا
بر آن سرم _گر خدا بخواهد_ که داد صدق از دغل بگیرم
به ضرب تیغ گهرشناسان، تقاص اصل از بدل بگیرم
زبان شیوای مادری را که گشته چندی اسیر لکنت
به رسم تیمار و چارهجویی چو مادری در بغل بگیرم
به کند و کاوی دوباره جویم رهی به گنجینهی معانی
پیالهی راز بشکنم تا از آن چو کندو عسل بگیرم
نظام گفتار فارسی را مدد به ایثار جان رسانم
ز هجمهی بیامان رهانم اگر امان از اجل بگیرم
ز تیشهی واژهی فرنگی بری کنم بیشهی دری را
ز اهل تقلید لفظ تازی، علم ستانم کتل بگیرم
به اشک خونین خامه روبم غبار این کاخ باستانی
ز پایههایش که رفته کمکم به سوی سستی، خلل بگیرم
بر آن سرم تا حریر جان را در آبشار خرد بشویم
سریر تدبیر واژگان را ز عالم بیعمل بگیرم
کنون که بس مدعی ز هر سو به کاروان ادب بتازد
به تیغ شعرم ز دست رهزن، عنان اسب غزل بگیرم
✍️ افشین علا
✨🆔 @afshinala ✨
🔺کانال اشعار و مطالب افشین علا
❤81
با شنیدن خبر رحلت آیتالله العظمی شبیری زنجانی، به یاد سرودهای افتادم که چند سال پیش به آن عالم ربانی تقدیم کرده بودم. بارها گفتهام برای عزیزان و بزرگانی که دوستشان میدارم، در زمان حیاتشان شعر میگویم. اکنون نیز به جای مرثیه، آن شعر را بار دیگر به اشتراک میگذارم.
▪️به حضرت علامه شبیری زنجانی ▪️
فسانه شد آن دوران که شرط مسلمانی
ارادت و حرمت بود به عالم ربانی
جهان تشیع بود به حائریان دلخوش
به صدر و بروجردی، امینی و میلانی
سخن، سر حكمت داشت ادب، به نهايت داشت
که ملک فقاهت داشت الهی و شَعرانی
به خون جگر پرورد یلی چو خمینی را
چو خامنهای گیتی ندید به آسانی
فسانه شد آن دوران که مرعشیان بودند
ستون فلک بر خاک چو بهجت گیلانی
ز شش جهت از این ملک، ستاره نمایان بود
چو حجت و خوانساری اراکی و قوچانی
دریغ و فغان از چرخ که فاصله ها انداخت
میان جوانان با مراجع قرآنی
اعاظم قم را گو که چاره بیندیشند
به خاطر محرومان به شیوهی رحمانی
اگرچه به لطف حق به جمعیت پاکان
هنوز وفادارند جماعت ایرانی
هنوز خراسان است به وحدت قم خوشدل
که مرجع تقلید است وحید خراسانی
به مصدر حکمت بین شکوه جوادی را
حلاوت لحن آموز ز جعفر سبحانی
به نسل جوان باید به طرز نوین آموخت
مکارم شیرازی فضائل تهرانی
ادامهی این فهرست به وزن نمیگنجد
که دست سخن بستهست چنان که تو خود دانی
کنون که پس از شاهان قضا و قدر، یکسر
به مجتهدان بخشید نگین سلیمانی
وظیفهی حکام است به شیوهی شاگردان
ز حرمت استادان کنند نگهبانی
به ویژه ز خورشیدی ز مرجع تقلیدی
که خاتم جان نفروخت به خواهش نفسانی
جهانی و بنشسته به کنج خود آهسته
دهان ز سخن بسته به رغم سخندانی
ادب چکد از خامه نویسد اگر نامه
به حضرت علامه شبیری زنجانی
✍🏻افشین علا
🗓آبان ۹۷
✨🆔 @afshinala ✨
🔺کانال اشعار و مطالب افشین علا
▪️به حضرت علامه شبیری زنجانی ▪️
فسانه شد آن دوران که شرط مسلمانی
ارادت و حرمت بود به عالم ربانی
جهان تشیع بود به حائریان دلخوش
به صدر و بروجردی، امینی و میلانی
سخن، سر حكمت داشت ادب، به نهايت داشت
که ملک فقاهت داشت الهی و شَعرانی
به خون جگر پرورد یلی چو خمینی را
چو خامنهای گیتی ندید به آسانی
فسانه شد آن دوران که مرعشیان بودند
ستون فلک بر خاک چو بهجت گیلانی
ز شش جهت از این ملک، ستاره نمایان بود
چو حجت و خوانساری اراکی و قوچانی
دریغ و فغان از چرخ که فاصله ها انداخت
میان جوانان با مراجع قرآنی
اعاظم قم را گو که چاره بیندیشند
به خاطر محرومان به شیوهی رحمانی
اگرچه به لطف حق به جمعیت پاکان
هنوز وفادارند جماعت ایرانی
هنوز خراسان است به وحدت قم خوشدل
که مرجع تقلید است وحید خراسانی
به مصدر حکمت بین شکوه جوادی را
حلاوت لحن آموز ز جعفر سبحانی
به نسل جوان باید به طرز نوین آموخت
مکارم شیرازی فضائل تهرانی
ادامهی این فهرست به وزن نمیگنجد
که دست سخن بستهست چنان که تو خود دانی
کنون که پس از شاهان قضا و قدر، یکسر
به مجتهدان بخشید نگین سلیمانی
وظیفهی حکام است به شیوهی شاگردان
ز حرمت استادان کنند نگهبانی
به ویژه ز خورشیدی ز مرجع تقلیدی
که خاتم جان نفروخت به خواهش نفسانی
جهانی و بنشسته به کنج خود آهسته
دهان ز سخن بسته به رغم سخندانی
ادب چکد از خامه نویسد اگر نامه
به حضرت علامه شبیری زنجانی
✍🏻افشین علا
🗓آبان ۹۷
✨🆔 @afshinala ✨
🔺کانال اشعار و مطالب افشین علا
❤26
▪️بانوی ایران ▪️
نگین افکنده بر خاتم ز مهر و انجم، این بانو
که باشد گوهری از آسمان هفتم، این بانو
برایش از کدامین خاک شاید دستهگل چیدن؟
که دارد گنبد و گلدسته رشک طارم، این بانو
کویر از اوست حاصلخیز، چون بیوقفه میریزد
به دامان کبوترهای صحنش گندم، این بانو
بسا شهدخت و شهبانو که رفت از یادها اما
نشد بین هزاران اسم در ایران گم، این بانو
خدا میخواست سلطان وطن تنها رضا (ع) باشد
پس از او هم شود پشت و پناه مردم، این بانو
اگر نالیم هفده قرن، کم باشد در این ماتم
که تنها بود هفده روز مهمان قم، این بانو
✍🏻افشین علا
✨🆔 @afshinala ✨
🔺کانال اشعار و مطالب افشین علا🔺
نگین افکنده بر خاتم ز مهر و انجم، این بانو
که باشد گوهری از آسمان هفتم، این بانو
برایش از کدامین خاک شاید دستهگل چیدن؟
که دارد گنبد و گلدسته رشک طارم، این بانو
کویر از اوست حاصلخیز، چون بیوقفه میریزد
به دامان کبوترهای صحنش گندم، این بانو
بسا شهدخت و شهبانو که رفت از یادها اما
نشد بین هزاران اسم در ایران گم، این بانو
خدا میخواست سلطان وطن تنها رضا (ع) باشد
پس از او هم شود پشت و پناه مردم، این بانو
اگر نالیم هفده قرن، کم باشد در این ماتم
که تنها بود هفده روز مهمان قم، این بانو
✍🏻افشین علا
✨🆔 @afshinala ✨
🔺کانال اشعار و مطالب افشین علا🔺
❤27
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🔰مهرامسال، ایران با یاد کودکان شهیدش به مدرسه میرود...
🔹️روایتی از مهر، مدرسه و کودکانی که
نامشان برای همیشه در خاطره مدرسه ماندگار شد.
به یاد شهدای دانشآموز مدرسه شجره طیبه میناب؛
برای فردایی که با نام و یادشان روشنتر است. 🌱
*نماهنگ «ما بچههای مینابیم»؛*
✏️ شاعر: افشین علا
🎵 آهنگساز: سهیل سرافراز
🎤 گروه سرود: نور مشکات
⌛ تهیهشده در ادارهکل آموزشهای شهروندی شهرداری تهران
#ما_بچه_های_مینابیم
#شهروند_متعالی
#شهرآموز
#سلام_به_آینده
#اداره_کل_آموزشهای_شهروندی
@shahrvande_motealy
https://ble.ir/shahrAmuz
🔹️روایتی از مهر، مدرسه و کودکانی که
نامشان برای همیشه در خاطره مدرسه ماندگار شد.
به یاد شهدای دانشآموز مدرسه شجره طیبه میناب؛
برای فردایی که با نام و یادشان روشنتر است. 🌱
*نماهنگ «ما بچههای مینابیم»؛*
✏️ شاعر: افشین علا
🎵 آهنگساز: سهیل سرافراز
🎤 گروه سرود: نور مشکات
⌛ تهیهشده در ادارهکل آموزشهای شهروندی شهرداری تهران
#ما_بچه_های_مینابیم
#شهروند_متعالی
#شهرآموز
#سلام_به_آینده
#اداره_کل_آموزشهای_شهروندی
@shahrvande_motealy
https://ble.ir/shahrAmuz
❤18
🔹دعای خیر خواهر🔹
فکر میکنم اگر خدا به آقای پزشکیان با سخنرانیاش در نیویورک عزت دوبارهای بخشید، به خاطر دعای خیر خواهر است! ادعای عجیبی است ولی توضیح میدهم: در واپسین روزهای شهریور برای شرکت در آئینهای بزرگداشت شهریار، سفری به تبریز داشتم. با جمعی از همکاران عزیز کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان آذربایجان شرقی هم آشنا شدم. ازجمله خانم اکبرنژاد که از مربیان خوب کانون است. اما وقتی از خانم دکتر علمدار مدیرعامل محترم کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان آذربایجان شرقی شنیدم که این خانم، خواهرزادهی رئیسجمهور است، ارادتم به او بیشتر شد. بهویژه وقتی شنیدم مادر او نیز چهرهای فرهنگی، متدین و محبوب در آن دیار است. بانویی نامدار اما شهرتگریز که با اشتغال دخترش حتی در کانون هم مخالف بود. چون نمیخواست درخصوص نزدیکان رئیسجمهور برای کسی شائبه ایجاد شود. اما خانم دکتر علمدار آنقدر از محرومیت کانون و پایین بودن حقوق کارکنانش گفته بود تا توانسته بود رضایت مادر را جلب کند. مشتاق شدم با آن مادر عزیز دیدار کنم. خانم دکتر علمدار هم لطف کرد و مرا به خانهی او و برادرش برد. انتظار داشتم خانهی رئیسجمهور، تشکیلات و دم و دستگاهی داشته باشد. اما خبری از این ظواهر نبود. یک آپارتمان سه واحدی ساده در محلهای متوسط بود. درست شبیه خانهای که خود من بعد از یک عمر کار فرهنگی توانستم با کمک خواهرم در شهر زادگاهم بسازم. خانم اکبرنژاد با رویی گشاده در فلزی و کهنه را به رویمان باز کرد و خانم پزشکیان هم به استقبال آمد. یک خانم چادری، متواضع و مهربان مثل بسیاری از خواهران شهدا. وارد خانهای شدیم که با وجود سادگی، نشانههای آشکاری از بزرگی ساکنانش داشت. میخواستیم فقط چند دقیقه بنشینیم، اما مهماننوازی و صمیمیت میزبان باعث شد که دیدارمان یک ساعت و نیم طول بکشد. همانطور که وقتی آقای دکتر سرمست، دانشجوی همدورهای من در دانشگاه تهران و استاندار فعلی آذربایجان شرقی به استانداری دعوتم کرد، توقع داشتم دیدارمان چند دقیقه بیشتر طول نکشد. چراکه آن روزها آقای استاندار میزبان چند وزیر بود و مشغلههای فراوان بزرگداشت روز ملی شعر و برنامههای بزرگداشت شهریار را داشت. اما چنان گرم صحبت شدیم که نزدیک به دو ساعت طول کشید. فکر میکنم تبریزیها مسئولان خوب و شایستهای دارند. وگرنه، نه من حوصلهی شرکت در جلسههای رسمی مقامات را دارم، نه اغلب مدیران، از این حوصلهها دارند که به جز مقامات، در برابر کسی اینقدر خاضع باشند. ولی آقای سرمست همان دانشجوی صمیمی و بیادعای دههی شصت بود.
حالا در خانهی رئیسجمهور هم خانم پزشکیان را که مدیر و دبیر بازنشستهی آموزش و پرورش است، بانویی صاحبدل، افتاده اما سخنور یافتم. نام برادر از زبانش نمیافتاد. عشقی مادرانه به او در وجودش موج میزد. به حدی که هر وقت نامش را میآورد بیاختیار بغض میکرد و اشک میریخت. از دوران دانشجویی، طبابت و زحماتی که برای خانواده و مردم کشیده بود، خاطرات فراوان گفت. از داغ همسر و فرزند برادر در آن سانحهی تلخ و اینکه آقای پزشکیان پس از آن داغ نهتنها از فرزندان خودش، که از فرزندان خواهر نیز مثل گل مراقبت کرد. چراکه همسر خانم پزشکیان هم سالها پیش آسمانی شده بود. پس برادر، خواهر عزیز و فرزندان او را نزد خود آورد و سالها همه با هم در همین خانه زندگی کرده بودند. طبیعی است که تحمل دوری او برای خواهر و خواهرزادهها دشوار باشد. علاوه بر این، خانم پزشکیان بهخاطر شرایط سخت کشور و مشکلات مردم، غصه میخورد. برای برادرش هم که در این شدائد کمرشکن، قبول مسئولیت کرده است نگران بود. بهخصوص از هجمههایی که به آقای پزشکیان میشود، گلایه داشت. در برابر آن همه عطوفت و مهر، نمیدانستم چه بگویم! از طرفی خودم هم دل پری داشتم و بغضی سنگین در گلو. پس با اشاره به طبیعی بودن این سختیها در کار سیاسی و اجرایی، سعی کردم به آن خواهر تسلی بدهم. موقع خداحافظی که شد، خانم پزشکیان دعوتم کرد به طبقهی بالا هم سری بزنم. در غیاب صاحبخانه، وارد خانهی رئیسجمهور شدم. از خانهی خواهر هم سادهتر بود. حالا ریاست جمهوری به کنار، بعید است خانه و اثاثیهی هیچ پزشک و جراح متخصصی اینقدر ساده و مستعمل باشد. از فرشهای کهنهی ماشینی گرفته تا مبلمان و تختخواب فرسوده و کتابخانهی ساده. خواهر و خواهرزاده همچنان بیتاب بودند. حرفها و درددلهایمان هم تمامی نداشت. اما ناچار بودم خداحافظی کنم. البته با این قول و قرار که در سفر بعد هم به دیدارشان بروم و این بار، مهمان خانهی رئیسجمهور باشم.
به تهران و خانه که رسیدم، تلویزیون داشت سخنرانی رئیسجمهور در سازمان ملل را پخش میکرد. خیلی خوب بود! یاد خواهر مهربان و نگرانش افتادم. شک نداشتم آن عزت و اقتدار، حاصل اشکها و دعاهای خواهر است.
✍🏻افشین علا
🗓مهر ۱۴۰۵
✨🆔 @afshinala ✨
فکر میکنم اگر خدا به آقای پزشکیان با سخنرانیاش در نیویورک عزت دوبارهای بخشید، به خاطر دعای خیر خواهر است! ادعای عجیبی است ولی توضیح میدهم: در واپسین روزهای شهریور برای شرکت در آئینهای بزرگداشت شهریار، سفری به تبریز داشتم. با جمعی از همکاران عزیز کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان آذربایجان شرقی هم آشنا شدم. ازجمله خانم اکبرنژاد که از مربیان خوب کانون است. اما وقتی از خانم دکتر علمدار مدیرعامل محترم کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان آذربایجان شرقی شنیدم که این خانم، خواهرزادهی رئیسجمهور است، ارادتم به او بیشتر شد. بهویژه وقتی شنیدم مادر او نیز چهرهای فرهنگی، متدین و محبوب در آن دیار است. بانویی نامدار اما شهرتگریز که با اشتغال دخترش حتی در کانون هم مخالف بود. چون نمیخواست درخصوص نزدیکان رئیسجمهور برای کسی شائبه ایجاد شود. اما خانم دکتر علمدار آنقدر از محرومیت کانون و پایین بودن حقوق کارکنانش گفته بود تا توانسته بود رضایت مادر را جلب کند. مشتاق شدم با آن مادر عزیز دیدار کنم. خانم دکتر علمدار هم لطف کرد و مرا به خانهی او و برادرش برد. انتظار داشتم خانهی رئیسجمهور، تشکیلات و دم و دستگاهی داشته باشد. اما خبری از این ظواهر نبود. یک آپارتمان سه واحدی ساده در محلهای متوسط بود. درست شبیه خانهای که خود من بعد از یک عمر کار فرهنگی توانستم با کمک خواهرم در شهر زادگاهم بسازم. خانم اکبرنژاد با رویی گشاده در فلزی و کهنه را به رویمان باز کرد و خانم پزشکیان هم به استقبال آمد. یک خانم چادری، متواضع و مهربان مثل بسیاری از خواهران شهدا. وارد خانهای شدیم که با وجود سادگی، نشانههای آشکاری از بزرگی ساکنانش داشت. میخواستیم فقط چند دقیقه بنشینیم، اما مهماننوازی و صمیمیت میزبان باعث شد که دیدارمان یک ساعت و نیم طول بکشد. همانطور که وقتی آقای دکتر سرمست، دانشجوی همدورهای من در دانشگاه تهران و استاندار فعلی آذربایجان شرقی به استانداری دعوتم کرد، توقع داشتم دیدارمان چند دقیقه بیشتر طول نکشد. چراکه آن روزها آقای استاندار میزبان چند وزیر بود و مشغلههای فراوان بزرگداشت روز ملی شعر و برنامههای بزرگداشت شهریار را داشت. اما چنان گرم صحبت شدیم که نزدیک به دو ساعت طول کشید. فکر میکنم تبریزیها مسئولان خوب و شایستهای دارند. وگرنه، نه من حوصلهی شرکت در جلسههای رسمی مقامات را دارم، نه اغلب مدیران، از این حوصلهها دارند که به جز مقامات، در برابر کسی اینقدر خاضع باشند. ولی آقای سرمست همان دانشجوی صمیمی و بیادعای دههی شصت بود.
حالا در خانهی رئیسجمهور هم خانم پزشکیان را که مدیر و دبیر بازنشستهی آموزش و پرورش است، بانویی صاحبدل، افتاده اما سخنور یافتم. نام برادر از زبانش نمیافتاد. عشقی مادرانه به او در وجودش موج میزد. به حدی که هر وقت نامش را میآورد بیاختیار بغض میکرد و اشک میریخت. از دوران دانشجویی، طبابت و زحماتی که برای خانواده و مردم کشیده بود، خاطرات فراوان گفت. از داغ همسر و فرزند برادر در آن سانحهی تلخ و اینکه آقای پزشکیان پس از آن داغ نهتنها از فرزندان خودش، که از فرزندان خواهر نیز مثل گل مراقبت کرد. چراکه همسر خانم پزشکیان هم سالها پیش آسمانی شده بود. پس برادر، خواهر عزیز و فرزندان او را نزد خود آورد و سالها همه با هم در همین خانه زندگی کرده بودند. طبیعی است که تحمل دوری او برای خواهر و خواهرزادهها دشوار باشد. علاوه بر این، خانم پزشکیان بهخاطر شرایط سخت کشور و مشکلات مردم، غصه میخورد. برای برادرش هم که در این شدائد کمرشکن، قبول مسئولیت کرده است نگران بود. بهخصوص از هجمههایی که به آقای پزشکیان میشود، گلایه داشت. در برابر آن همه عطوفت و مهر، نمیدانستم چه بگویم! از طرفی خودم هم دل پری داشتم و بغضی سنگین در گلو. پس با اشاره به طبیعی بودن این سختیها در کار سیاسی و اجرایی، سعی کردم به آن خواهر تسلی بدهم. موقع خداحافظی که شد، خانم پزشکیان دعوتم کرد به طبقهی بالا هم سری بزنم. در غیاب صاحبخانه، وارد خانهی رئیسجمهور شدم. از خانهی خواهر هم سادهتر بود. حالا ریاست جمهوری به کنار، بعید است خانه و اثاثیهی هیچ پزشک و جراح متخصصی اینقدر ساده و مستعمل باشد. از فرشهای کهنهی ماشینی گرفته تا مبلمان و تختخواب فرسوده و کتابخانهی ساده. خواهر و خواهرزاده همچنان بیتاب بودند. حرفها و درددلهایمان هم تمامی نداشت. اما ناچار بودم خداحافظی کنم. البته با این قول و قرار که در سفر بعد هم به دیدارشان بروم و این بار، مهمان خانهی رئیسجمهور باشم.
به تهران و خانه که رسیدم، تلویزیون داشت سخنرانی رئیسجمهور در سازمان ملل را پخش میکرد. خیلی خوب بود! یاد خواهر مهربان و نگرانش افتادم. شک نداشتم آن عزت و اقتدار، حاصل اشکها و دعاهای خواهر است.
✍🏻افشین علا
🗓مهر ۱۴۰۵
✨🆔 @afshinala ✨
❤211
هر علفی که میجوی مزمزه کن بیان مکن
یا که اگر غلط کنی گندهتر از دهان مکن
این هوس محال را چون که به گور میبری
قلقلک خیال را لقلقهی زبان مکن
از وطنم بگو ولی جانب احتیاط گیر
با دم شیر، اینچنین بازی آنچنان مکن
پنجه فکندهای چو با چند هزار سالهگان
عمر دو قرن و نیم خود جز نفسی گمان مکن
دنبهی صهیونیست را بوی کباب یافتی
گاوچران خیره سر! سیخ در استخوان مکن
شیخ خمیدهای اگر رقص کند به ساز تو
خشم خداست در کمین، تکیه بر این کمان مکن
نام خلیج فارس را چون که ز یاد بردهای
بیش مگو و خویش را مضحکهی جهان مکن
حامی خاص داعشی اصل و اساس داعشی
پس سخن از ترور مگو خندهی ما عیان مکن
تیر به سنگ خوردهای کاکل رنگ خوردهای
آب فرنگ خوردهای میل به شوکران مکن
وهم سراب دیدهای پنبه به خواب دیدهای
چون شتران بیخرد لف لفِ بیامان مکن
تجربه کن فرار را ترک کن این دیار را
باختهای قمار را گیس مکش، فغان مکن
فارس، شکوه یافته سوی فلک شتافته
قلب اتم شکافته خشم من امتحان مکن
✍🏻افشین علا
✨🆔 @afshinala ✨
🔺کانال اشعار و مطالب افشین علا
یا که اگر غلط کنی گندهتر از دهان مکن
این هوس محال را چون که به گور میبری
قلقلک خیال را لقلقهی زبان مکن
از وطنم بگو ولی جانب احتیاط گیر
با دم شیر، اینچنین بازی آنچنان مکن
پنجه فکندهای چو با چند هزار سالهگان
عمر دو قرن و نیم خود جز نفسی گمان مکن
دنبهی صهیونیست را بوی کباب یافتی
گاوچران خیره سر! سیخ در استخوان مکن
شیخ خمیدهای اگر رقص کند به ساز تو
خشم خداست در کمین، تکیه بر این کمان مکن
نام خلیج فارس را چون که ز یاد بردهای
بیش مگو و خویش را مضحکهی جهان مکن
حامی خاص داعشی اصل و اساس داعشی
پس سخن از ترور مگو خندهی ما عیان مکن
تیر به سنگ خوردهای کاکل رنگ خوردهای
آب فرنگ خوردهای میل به شوکران مکن
وهم سراب دیدهای پنبه به خواب دیدهای
چون شتران بیخرد لف لفِ بیامان مکن
تجربه کن فرار را ترک کن این دیار را
باختهای قمار را گیس مکش، فغان مکن
فارس، شکوه یافته سوی فلک شتافته
قلب اتم شکافته خشم من امتحان مکن
✍🏻افشین علا
✨🆔 @afshinala ✨
🔺کانال اشعار و مطالب افشین علا
❤235
▪️کُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ وَ إِنَّما تُوَفَّوْنَ أُجُورَکُمْ یَوْمَ الْقِیامَةِ▪️
حضور گرامی حجتالاسلام والمسلمین حاج شیخ علی اکبر ناطق نوری
ضایعهی درگذشت برادر ارجمندتان زندهیاد حاج احمد ناطق نوری نهتنها سبب اندوه و تأثر اهالی مازندران، بهویژه مردم شریف نور و محمودآباد شد، بلکه بیشک دل بسیاری از مجاهدان قدیمی و پیشکسوتان نهضت اسلامی را نیز به درد آورد. آن پیر به حق پیوسته، از آغاز قیام امام راحل در خرداد ۴۲ تا زمانی که ناگزیر در بستر بیماری آرمید، لحظهای از تلاش و تکاپو در مسیر انقلاب اسلامی فارغ نبود و در طی این طریق، سر از پا نمیشناخت و آرام و قرار نداشت.
حاج احمد ناطق نوری طی دههها نقشآفرینی بیوقفه در عرصهی سیاست، فرهنگ، عمران، ورزش و سایر حیطههای خدمت و ایثار، برگهای زرینی بر دفتر خاطرات نسل ما افزود. به گونهای که نه پس از فوت، بلکه در دوران حیات نیز نام او نزد همنسلان من یادآور آئین پهلوانی و مرام جوانمردی بود.
اولین دیدار من با ایشان زمانی بود که دانشآموز نوجوانی در شهرستان نور بودم و آن نمایندهی خاضع و خدوم، برای تجلیل و قدرشناسی به خانهی ما آمده بود. آنروز علاوه بر مشاهدهی بزرگی و فروتنی توأمان حاج احمد آقا شاهد گفتگویی بهیادماندنی بین ایشان و زندهیاد مادرم بودم. مادری که اولین معلم عشق و شاعریام بود و به خاندان ناطق ارادتی ویژه داشت و خاطرات بسیاری از فضایل پدر بزرگوارتان را برای ما نقل میکرد. آن روز دانستم که این دوستی و محبت خانوادگی و قدیمی بیسبب نبوده است. چراکه با وجود بیمهریهایی که مرحوم پدرم و خانوادهی ما در سالهای آغازین پیروزی انقلاب از برخی افراطیون دیده بودند، نمایندهی شهرمان به ملاقات من آمده بود که جای فرزندش بودم.
آنهمه تواضع و قدرشناسی سبب شد که از آن پس دل در گرو مهر ایشان داشته باشم. آن بزرگوار نیز همواره حرمت شاعر همشهری خود را پاس میداشت و هربار که دیداری دست میداد، مرا شرمندهی لطف بیدریغ خود میکرد. افسوس که با عروج ابدیاش یادآوری آن خاطرات، سبب اندوه میشود و دلم را به درد میآورد. هرچند خیل عظیم یاران و دوستدارانش نیز همین احساس را دارند و اقشار مختلف مردم دیار ما سوگوار ایشاناند. بیتردید، اهالی نور و محمودآباد هرگز نمایندهی مهربان و فروتن خود را از یاد نخواهند برد. همانطور که مجاهدتها و خدمات عاشقانهی شهید عباسعلی ناطق نوری و فرزند شهیدش نیز از یادها نخواهد رفت.
جناب آقای ناطق
میدانم که داغ فقدان پیاپی برادران عزیز سخت است. مخصوصا برای جنابعالی که نگین حلقهی آنان بودید. آن برادران آسمانی با وجود آنکه از شما بزرگتر بودند، در خدمتگزاری و حفظ حرمت جنابعالی گوی سبقت را از یکدیگر میربودند. امید است در این مصیبت نیز مثل سایر برهههای عمرتان که با مبارزه، جهاد، صبر و مدارا طی شد، دلی شکیبا داشته باشید. چراکه همگان، شما و خاندان ناطق نوری را به شکیبایی و رواداری میشناسند.
این ضایعه را به جنابعالی و سایر بازماندگان گرامی بهویژه همسر وفادار حاج احمد آقا و فرزندان برومندشان علیالخصوص جناب دکتر حمید ناطق نوری که در خدمتگزاری به پدر تا واپسین لحظات عمر ایشان سنگ تمام گذاشت، تسلیت عرض میکنم و با تمام وجود، خود را در این غم بزرگ با شما شریک میدانم. برای روح ملکوتی حاج احمد ناطق نوری نیز غفران الهی و حشر با مجاهدین فی سبیل الله را مسئلت دارم. سایهی عزتتان مستدام باد.
✍🏻افشین علا
🗓مهر ۱۴۰۵
✨🆔 @afshinala ✨
کانال اشعار و مطالب افشین علا
حضور گرامی حجتالاسلام والمسلمین حاج شیخ علی اکبر ناطق نوری
ضایعهی درگذشت برادر ارجمندتان زندهیاد حاج احمد ناطق نوری نهتنها سبب اندوه و تأثر اهالی مازندران، بهویژه مردم شریف نور و محمودآباد شد، بلکه بیشک دل بسیاری از مجاهدان قدیمی و پیشکسوتان نهضت اسلامی را نیز به درد آورد. آن پیر به حق پیوسته، از آغاز قیام امام راحل در خرداد ۴۲ تا زمانی که ناگزیر در بستر بیماری آرمید، لحظهای از تلاش و تکاپو در مسیر انقلاب اسلامی فارغ نبود و در طی این طریق، سر از پا نمیشناخت و آرام و قرار نداشت.
حاج احمد ناطق نوری طی دههها نقشآفرینی بیوقفه در عرصهی سیاست، فرهنگ، عمران، ورزش و سایر حیطههای خدمت و ایثار، برگهای زرینی بر دفتر خاطرات نسل ما افزود. به گونهای که نه پس از فوت، بلکه در دوران حیات نیز نام او نزد همنسلان من یادآور آئین پهلوانی و مرام جوانمردی بود.
اولین دیدار من با ایشان زمانی بود که دانشآموز نوجوانی در شهرستان نور بودم و آن نمایندهی خاضع و خدوم، برای تجلیل و قدرشناسی به خانهی ما آمده بود. آنروز علاوه بر مشاهدهی بزرگی و فروتنی توأمان حاج احمد آقا شاهد گفتگویی بهیادماندنی بین ایشان و زندهیاد مادرم بودم. مادری که اولین معلم عشق و شاعریام بود و به خاندان ناطق ارادتی ویژه داشت و خاطرات بسیاری از فضایل پدر بزرگوارتان را برای ما نقل میکرد. آن روز دانستم که این دوستی و محبت خانوادگی و قدیمی بیسبب نبوده است. چراکه با وجود بیمهریهایی که مرحوم پدرم و خانوادهی ما در سالهای آغازین پیروزی انقلاب از برخی افراطیون دیده بودند، نمایندهی شهرمان به ملاقات من آمده بود که جای فرزندش بودم.
آنهمه تواضع و قدرشناسی سبب شد که از آن پس دل در گرو مهر ایشان داشته باشم. آن بزرگوار نیز همواره حرمت شاعر همشهری خود را پاس میداشت و هربار که دیداری دست میداد، مرا شرمندهی لطف بیدریغ خود میکرد. افسوس که با عروج ابدیاش یادآوری آن خاطرات، سبب اندوه میشود و دلم را به درد میآورد. هرچند خیل عظیم یاران و دوستدارانش نیز همین احساس را دارند و اقشار مختلف مردم دیار ما سوگوار ایشاناند. بیتردید، اهالی نور و محمودآباد هرگز نمایندهی مهربان و فروتن خود را از یاد نخواهند برد. همانطور که مجاهدتها و خدمات عاشقانهی شهید عباسعلی ناطق نوری و فرزند شهیدش نیز از یادها نخواهد رفت.
جناب آقای ناطق
میدانم که داغ فقدان پیاپی برادران عزیز سخت است. مخصوصا برای جنابعالی که نگین حلقهی آنان بودید. آن برادران آسمانی با وجود آنکه از شما بزرگتر بودند، در خدمتگزاری و حفظ حرمت جنابعالی گوی سبقت را از یکدیگر میربودند. امید است در این مصیبت نیز مثل سایر برهههای عمرتان که با مبارزه، جهاد، صبر و مدارا طی شد، دلی شکیبا داشته باشید. چراکه همگان، شما و خاندان ناطق نوری را به شکیبایی و رواداری میشناسند.
این ضایعه را به جنابعالی و سایر بازماندگان گرامی بهویژه همسر وفادار حاج احمد آقا و فرزندان برومندشان علیالخصوص جناب دکتر حمید ناطق نوری که در خدمتگزاری به پدر تا واپسین لحظات عمر ایشان سنگ تمام گذاشت، تسلیت عرض میکنم و با تمام وجود، خود را در این غم بزرگ با شما شریک میدانم. برای روح ملکوتی حاج احمد ناطق نوری نیز غفران الهی و حشر با مجاهدین فی سبیل الله را مسئلت دارم. سایهی عزتتان مستدام باد.
✍🏻افشین علا
🗓مهر ۱۴۰۵
✨🆔 @afshinala ✨
کانال اشعار و مطالب افشین علا
❤22