اشعار احمد یزدانی
92 subscribers
1.31K photos
236 videos
248 files
556 links
غیر از هنر که تاج سر آفرینش است
دوران هیچ منزلتی جاودانه نیست .
Download Telegram
میزند ایران اساسی زیر گوش دشمنش
میکند ناامنی حاکم در فضای ایمنش
بوده در رویای کسب امتیازات بزرگ
گشته است هژمون فنا و مرده از او من منش .
از آسمان ترس خود تردید باریدند
در انتظار لحظه تسلیم امّیدند
لعنت به آن نفعی که از بیگانگان بردند
وادادگان و سدّ راه نور خورشیدند .
احمد یزدانی
تا همیشه یاد تو در سینه هامان زنده است
با صفا و مهر تو هستی ما آکنده است
جان سر پیمان نهادی رفته ای با اقتدار
هرکسی درکت نکرده واقعاً بازنده است .
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
واقعاً اوضاع تماشائی شده
نسل زد یک نسل رویائی شده
با تمام شیطنت ها عاقل است
آرزویش روز آقائی شده
خون ایرانی چه غوغا میکند
موسم و فصل شکوفائی شده
گفته راحت مدّعی ول کن برو
کِی خسیسی حاتم طائی شده .
چون نسنجیده سخن آغاز کرد
از برای دفن خود اعجاز کرد
خودنمایی شد بلای جان او
پسته ی بی‌مغز چون لب باز کرد .
احمد یزدانی
تابیده و رفتند شهیدان
مانده است به جا خاطرهاشان
خورشید جهان تاب و درخشان
جز نور نمانده است از آنان
اسطوره وارستگی و مهر
انسان صفتان ، ماه جبینان
خوردند همیشه غم مردم
گریان شده از جهل همانان
یاریگر هر دست نیازی
جز خیر نبودند به دوران
دستان شفابخش و پر ایثار
بخشنده ترین مردم ایران
در سایه شان فوج گرفتار
بودند هوادار ضعیفان
بر پشت همه زخم خیانت
بخشنده تر از رحمت باران
رفتند و به جاشان غم بسیار
در صدر بهشتند شهیدان
احمد یزدانی
مقصدش دور و بار او سنگین
همچو بامی که برف آن بیش است
هیبت و ظاهرش تماشائیست
بهره اش رنج راه و تشویش است
او که یک عمر پشت فرمان است
هر سفر رنج غربتش بیش است
صبح گوئی نمیشود هرگز
صد خطر لحظه لحظه در پیش است
خستگی را به شانه اش دارد
خسته از درد غربت خویش است
رفتنی دائمی و برگشتن
مستمرّاً و با کم و بیش است
سهم همسر و سهم دلبندان
انتظاری که میزند نیش است .
احمد یزدانی
چون نسنجیده سخن آغاز کرد
از برای دفن خود اعجاز کرد
خودنمایی شد بلای جان او
پسته ی بی‌مغز چون لب باز کرد .
احمد یزدانی
از آسمان ترس خود تردید باریدند
در انتظار لحظه تسلیم امّیدند
لعنت به آن نفعی که از بیگانگان بردند
وادادگان و سدّ راه نور خورشیدند .
احمد یزدانی
❤1
میزند ایران اساسی زیر گوش دشمنش
میکند ناامنی حاکم در فضای ایمنش
بوده در رویای کسب امتیازات بزرگ
گشته است هژمون فنا و مرده از او من منش .
چون کنی در وقت طوفان ها صبوری
میشود ظلمت برایت برج نوری
با تفکر چون کنی هر سو نگاهی
میکنی خارج گوهرها از سیاهی
آمده انسان بسیاری به دنیا
بوده درگیری برایش قفل معنا
محور افسانه های هستی انسان
با دو دید شرقی و غربی به دوران
حافظ از عشق الهی کرده حیرت
نیچه را بوده نگه معطوف قدرت
گفته کافکا از اصالت با شعورش
بوده پیکاسو کوبیسم راه عبورش
عدّه ای چون شمس و مولانا سماع را
کرده راه جستجو دیده خدا را
حافظ امّا نقد زهدی عالمانه
راز هستی در نگاهش جاودانه
جستجوی حضرت عطّار در دل
با شهود و ذوق شاهد گشته عاقل
سوی دیگر هم ارسطو ، ابن سینا
یکنفر از غرب و آن یک شرق دنیا
عقل محض اسباب اثبات مسائل
کرده اند با فلسفه دیوانه عاقل
یا انیشتن یا که هاوکینگ با کوانتوم
نظم عالم را نشان داده به مردم
راسل امّا تجربی برهان خود را
پل زده با فلسفه امعان خود را
گاندی از خشم و خشونت کرده دوری
گشته سعدی با نصیحت راه نوری
معتقد بر اصل آزادی کرامت
برده معنا را به اوج بینهایت
گفته فردوسی حماسه با بزرگی
عقل محضش کرده اثبات سترگی
ولتر امّا از تعصّب بوده بیزار
عقل انسان محورش در او پدیدار
ابن سینا و راسل هاوکینگ انیشتن
ره در اقلیم خرد پیموده هر تن
رند کامل حافظ و ره نقد زهدش
با شهود و ذوق خود عطّار و شوقش
گفته شد یک گوشه از کار بزرگان
کرده اند پوشیدگی هائی که عریان
بوده پنج اقلیم حقیقت رو به من کن
اوّلین عشق و لباسش را به تن کن
دوّمین اقلیم معنا در خرد هست
سوّمین اخلاق و بی آن هرچه رد هست
چهارمین اقلیم پوچی با اراده
دیده دنیا را بدون ماسک و ساده
پنجمین اقلیم معنا گونه گونی
بوده مضمون ساز حالات درونی
شرقیان را کشف باطن در طریقت
غربیان را عینیت بوده حقیقت
با تمام فاصله کرده تلاقی
نقطه ی وحدت در انسان مانده باقی
در میانه بوده انسانی که اصل است
در فراز و در فرود بسط عقل است
هرکسی سعی خودش را میکند تا
رو کند از منشأ حق عمق معنا .
احمد یزدانی
با نام خدا شروع کن هر کار
دنیاطلبی بود زیانبار
شکری که کنی برای نعمت
نعمت رود از کمی به بسیار
تقوای الهی استواریست
از صبر ظفر شود پدیدار
دانش و سوال همنشینند
سستی و شکست بوده همیار
هرکس که رفیق مستمند است
رو سوی بهشت رفته هربار
حرص است کلید رنج دنیا
خواهی دوجهان دلی بدست آر
خشم و غضب از اساس زشتی
با یاوه بشر رود سر دار
محصول گلایه سرگرانیست
با خیر سکوت ، سختی هموار
اینها که شمرده ام به حکمت
دارد به دلش کلید اسرار .
احمد یزدانی
قصّه ی درد دل پنجره با کوچه ی خسته
گفتن از راز دل منتظر تنها نشسته
علف سبز زمینم داس و رو سرم میبینم
صورتی سیاه و سوخته که از آئینه گسسته
نبض دلواپسی عاشق کوچه های بن بست
برگ پائیزی زردی که زیر پاها شکسته
منم و خلوت غربت به خیالت تک و تنها
منم و پای گریزی که ز یاد توئه بسته
نه وجودی که ببینم تو و دنیای تو رو من
نه حضوری که نشسته به تو چشما رو نبسته
من و پرسه های تنهائی و بیخیالی شب
من و حرف این و اونی که میگن یکسره مسته .