شعر و صدای احمد یزدانی
83 subscribers
193 photos
613 videos
94 files
406 links
در این کانال شعرهای مرا (احمد یزدانی) با صدای خودم می شنویدو عکس نوشته های اشعارم را می بینید.
Download Telegram
رفته از دنیا ستونی باصلابت ، استوار
رهبری اهل دیانت مومنی ایمانمدار
با خیالی راحت از لطف خداوند بزرگ
رو به محشر رفته است با خاطری امّیدوار
از جوانی در مسیر حقّ و معنا بوده است
یاور درماندگان بود اشقیا را چون شرار
بوده در دنیا چراغی از برای شیعیان
چون پناهی از برای مردمان در پای کار
اهل شعر و معرفت ، اهل سیاست بوده است
خاطرات بیشماری مانده از او یادگار
این جهان چون مزرعه ما زارعانش جملگی
هرچه در آن کِشته آید میدهد حاصل به بار
در میان اهل دنیا اوج خیر و دلبری
کرده هایش آبرو شد تا همیشه ماندگار
نعمتی ارزانی از خالق برای مردمان
عمر پربرکت و ارثی محکم و با افتخار
عالم فانی رها کرد و به حق پیوسته است
سینه های اهل ایمان شد ز مرگش داغدار .
پرزنان در عالم افلاک او
قبل از آنی که رود در خاک او
قلّه ی آزادگی در این جهان
رهبری آزاده بود و پاک او
همنشین عرشیان باشد کنون
کرده دنیا را کنون عطرناک او
نقطه ی عطف جهان شد خون او
کرده رسوا لشکر سفّاک او
شد ابرقدرت ذلیل همّتش
با درایت بوده است ، بیباک او
دیده دنیا قدرت ایرانیان
ملّتی را کرده است چالاک او
تا ابد ایران ز داغش داغدار
کرده ایران را چنین غمناک او
رفت و یادش تا همیشه باقی است
دیدگان را کرده است نمناک او .
تو کوروش واقعی ایران بودی
مامور نجات ما ز طوفان بودی
مفهوم شریف رهبری قرآنی
ایرانی و از نژاد پاکان بودی .
Audio
گفتگو و قرائت اشعار #احمد_یزدانی در برنامه آخرین وداع رادیو نمایش در دوشنبه ۱۴۰۵/۴/۱۵
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
لحظاتی خوش با استاد دکتر سلمان ولایتی

مثل ابر آرام مثل خواب نرم
از خیالِ خام خالی ، گرمِ گرم
عقل ، دوراندیش و طبعم عاشق است
بر دوراهی مانده ام حیران و پست
یکطرف عقل است و دوراندیش هست
دور از احساس و هر تشویش هست
آنطرف عشق است و دنیائی خیال
می کند با بالِ خود حل هر محال
آن یکی بر عشق چشمش بسته هست
کار او در روشنائی ، شسته هست
این یکی رویا و عشق و مستی است
گوهرجانها وَ شورِ هستی است
داستانِ عقل و عشق و گیرودار
بود از آغازِ خلقت برقرار
گرچه در ظاهر سخن از عقل هست
در پسِ پرده به عشقی اندر است
در تمام سالها وَ لحظه ها
عشق پیروزِ تمامِ صحنه ها
عشق شور است و نشاطِ زندگی
عشق یعنی بودن و سرزندگی
عشق پیروزی به هر آغاز هست
عقل سدّ راهِ این اعجاز هست
عقل را با عشق گوئی کار نیست
عاشقان را عقل اصل و یار نیست
عاشقان با قلب عاشق میشوند
از نگاهِ عشق‌ لایق میشوند
با چراغِ مهر هرسو میروند
قبله گاه و فوقِ منطق میشوند
احمدیزدانی
👍2
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
جلوه ی نازجهان شیرین ولی فانیست، حرفش را نزن
کار دنیا بی وفائیهای طولانیست،حرفش را نزن
آسمان درآسمان درآسمان درآسمان تا هفت بار
کاخهای حکمت دانش و نادانیست،حرفش را نزن
قرن ها از پشت هم رفت وبشرپشت بشر پشت بشر
گرچه طولانیست نزداهل دل آنیست، حرفش را نزن
شاهد زیبا رُخ باعصمتان خود ساقی است
قصّه پیچیده،هوای سینه بارانیست حرفش را نزن
غافلان مستندو بهتر مست باشنداز دوروز عمر خود
دور گردون چرخشی در بُعد حیرانیست ، حرفش را نزن
نیست یکسان حال دوران،آسیابست و به نوبت متّکی
میشود افسونگر افسون گفته طوفانیست،حرفش را نزن
با قضا و با قَدَر در آفرینش پنجه افکندن خطاست
بندگی ، گردن نهادن ،عین آسانیست، حرفش را نزن
آنکه بر کون و مکان باحکمتش تدبیر دارد خالق است
دامن او را گرفتن بحث پایانیست، حرفش را نزن
#احمدیزدانی
👍1
من به جز تو عشق دیگر در جهان دارم ندارم
ماه دیگر غیر تو در کهکشان دارم ندارم
عالم من با تو معنا می پذیرد با تو تنها
یک ستاره جز تو در هفت آسمان دارم ندارم .
رفیق من که هر آن عهد بسته نگسستی
دلم به زیر پای تو اما ز لطف نشکستی
تو تکیه گاه منی تو تمام دلخوشیم
خوشم که در همه حالی کنار من هستی .
مشکل اصلی میهن باشد از بیگانه ها
با نفوذ عده ای خائن و ایرانی نما
ریشه دارد این نفوذ و قصّه هایش خواندنی
از فراری ها و مزدوران موساد و سیا
تا به نسل دوله های جیر خوار انگلیس
جیر خوارانی که بدخواهند و غرق کینه ها
چشمشان را بسته اند بر استقامت های ما
دادشان داد دموکراسی ، فدائی فتنه را
ریشه هایی همصدا با دشمنان این وطن
خوانده اند خود را نماد هرچه خیر و اعتلا
رزق و روزی میخورند از دشمنی با خلق خود
نه مسلمان و نه کافر ، جان نثاران سیا .
هرکس که زبان به بد نمی‌چرخاند
فرمان خدای خود عمل گرداند
بر عهد و قرار خود وفا می‌ورزد ،
حق را ز جفای خود نمی‌تاراند .
بر مردم همان بخواه که بر خود خواهی
آن کن که برای خود از آن می خواهی
بر عهد و قرار خود بمان با قدرت
در راه تعهدت نکن کوتاهی .
سفر کربلا ، بسوی بزرگ ترین راهپیمائی آرام تاریخ بشر

عاشقانه قصّه ای از عمق باور می نویسم
راز عشق عاشقان ابن حیدر می نویسم
می نویسم از فرازو از فرود از راه و بیراه
از ستمدیده و از ظلمِ ستمگر می نویسم
می نویسم از وفاداری وَ از پیمان تعهّد
از خروج طاغیان از مرزِ باور می نویسم
می نویسم تا بماند یادگار بودن من
از زمین کربلا از خاک اطهر می نویسم
از حسین ابن علی با اهل بیت، همسنگرانش
از ابوالفضلِ به حق ساقیِ کوثر می نویسم
دل که عاشق شد ندارد جای عشق دیگری را
ماجرای عاشقی در قلب دفتر می نویسم
می نویسم از سپاهِ تا بُنِ دندان مسلّح
از توکّل در نبردی نابرابر می نویسم
از نمازو از دعا در کارزار حقّ و باطل
تابلوئی زیبا که شد در خون شناور می نویسم
راه طولانی سفر سنگین و من در التهابم
رازِ حُرّ و توبه اش را بارِ دیگر می نویسم
یک عدّه در عالم چو کوه ادّعایند
غوغائی از وادادگی ها بی صدایند
جان را اگر دادی بدهکاری به آنان
از این سبب همواره بر بد مبتلایند .
خون در دلم با رنگ و رویی زرد دارم
با ظاهری خندان دلی پر درد دارم
از خشکی دشت کویری می گدازم
در سینه ام آتش فشانی سرد دارم .
قصّه ی درد دل پنجره با کوچه ی خسته
گفتن از راز دل منتظر تنها نشسته
علف سبز زمینم داس و رو سرم میبینم
صورتی سیاه و سوخته که از آئینه گسسته
نبض دلواپسی عاشق کوچه های بن بست
برگ پائیزی زردی که زیر پاها شکسته
منم و خلوت غربت به خیالت تک و تنها
منم و پای گریزی که ز یاد توئه بسته
نه وجودی که ببینم تو و دنیای تو رو من
نه حضوری که نشسته به تو چشما رو نبسته
من و پرسه های تنهائی و بیخیالی شب
من و حرف این و اونی که میگن یکسره مسته .
با نام خدا شروع کن هر کار
دنیاطلبی بود زیانبار
شکری که کنی برای نعمت
نعمت رود از کمی به بسیار
تقوای الهی استواریست
از صبر ظفر شود پدیدار
دانش و سوال همنشینند
سستی و شکست بوده همیار
هرکس که رفیق مستمند است
رو سوی بهشت رفته هربار
حرص است کلید رنج دنیا
خواهی دوجهان دلی بدست آر
خشم و غضب از اساس زشتی
با یاوه بشر رود سر دار
محصول گلایه سرگرانیست
با خیر سکوت ، سختی هموار
اینها که شمرده ام به حکمت
دارد به دلش کلید اسرار .
احمد یزدانی
چون کنی در وقت طوفان ها صبوری
میشود ظلمت برایت برج نوری
با تفکر چون کنی هر سو نگاهی
میکنی خارج گوهرها از سیاهی
آمده انسان بسیاری به دنیا
بوده درگیری برایش قفل معنا
محور افسانه های هستی انسان
با دو دید شرقی و غربی به دوران
حافظ از عشق الهی کرده حیرت
نیچه را بوده نگه معطوف قدرت
گفته کافکا از اصالت با شعورش
بوده پیکاسو کوبیسم راه عبورش
عدّه ای چون شمس و مولانا سماع را
کرده راه جستجو دیده خدا را
حافظ امّا نقد زهدی عالمانه
راز هستی در نگاهش جاودانه
جستجوی حضرت عطّار در دل
با شهود و ذوق شاهد گشته عاقل
سوی دیگر هم ارسطو ، ابن سینا
یکنفر از غرب و آن یک شرق دنیا
عقل محض اسباب اثبات مسائل
کرده اند با فلسفه دیوانه عاقل
یا انیشتن یا که هاوکینگ با کوانتوم
نظم عالم را نشان داده به مردم
راسل امّا تجربی برهان خود را
پل زده با فلسفه امعان خود را
گاندی از خشم و خشونت کرده دوری
گشته سعدی با نصیحت راه نوری
معتقد بر اصل آزادی کرامت
برده معنا را به اوج بینهایت
گفته فردوسی حماسه با بزرگی
عقل محضش کرده اثبات سترگی
ولتر امّا از تعصّب بوده بیزار
عقل انسان محورش در او پدیدار
ابن سینا و راسل هاوکینگ انیشتن
ره در اقلیم خرد پیموده هر تن
رند کامل حافظ و ره نقد زهدش
با شهود و ذوق خود عطّار و شوقش
گفته شد یک گوشه از کار بزرگان
کرده اند پوشیدگی هائی که عریان
بوده پنج اقلیم حقیقت رو به من کن
اوّلین عشق و لباسش را به تن کن
دوّمین اقلیم معنا در خرد هست
سوّمین اخلاق و بی آن هرچه رد هست
چهارمین اقلیم پوچی با اراده
دیده دنیا را بدون ماسک و ساده
پنجمین اقلیم معنا گونه گونی
بوده مضمون ساز حالات درونی
شرقیان را کشف باطن در طریقت
غربیان را عینیت بوده حقیقت
با تمام فاصله کرده تلاقی
نقطه ی وحدت در انسان مانده باقی
در میانه بوده انسانی که اصل است
در فراز و در فرود بسط عقل است
هرکسی سعی خودش را میکند تا
رو کند از منشأ حق عمق معنا .
احمد یزدانی
...........
.................
......................

شرقیان را کشف باطن در طریقت
غربیان را عینیت بوده حقیقت
با تمام فاصله کرده تلاقی
نقطه ی وحدت در انسان مانده باقی
در میانه بوده انسانی که اصل است
در فراز و در فرود بسط عقل است
هرکسی سعی خودش را میکند تا
رو کند از منشأ حق عمق معنا .
احمد یزدانی
در مسلخ تصمیم خطای دگرانم
از رفتن و ماندن به دو وجهش نگرانم
یک قصّه ی شیرین نشنیدم که بگویم
رنجیده ترین ابر غم انگیز خزانم .
احمد یزدانی
گروهی گفته در قرن گذشته
که قرن بیست و یک قرن هنر نیست
بنام دود و آهن خوانده آن را
که در متنش بغیر از شور و شر نیست
جهان دارد هوای تازه در سر
که حاکم  پول و معیاری دگر نیست
سقوط عاطفه می‌گردد حتمی
که از انسانیت در آن اثر نیست
شرف با پاکدستی رفته زندان
برای اهل نیکی جز خطر نیست
شریک غافله همدست دزدان
خیانت خائنان را دردسر نیست
ستون پنجم دشمن فراوان
زراعت را ز بی آبی ثمر نیست
هوا آکنده از گرد و غبار است
عدالت را به سوی حق نظر نیست  
شود پیچیدگی اوضاع حاکم
   بجز درگیری و خون جگر نیست اصالت رفته در گور تظاهر
وطن بر حال زارش مفتخر نیست جهان آبستن تغییر وضعش
  خرد بر صاحبش جز دردسر نیست
به هر روی آمد اکنون ما در آنیم
بجز دنباله ای از یک سفر نیست
بدی بد بوده مانند گذشته
و خوبی با جنایت همسفر نیست
قطار عمر عالم می‌رود پیش
  حقایق این دو بیت مختصر نیست .
احمد یزدانی
❤1