Forwarded from دکتر محمد محمدی گرگانی
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
اسلام سیاسی و دخالت روحانیت به عنوان بزرگترین اشتباه تاریخی
Forwarded from تجربه بودن | محمود مقدّسی
▫️▫️آخرالزّمانی که هست و نیست
بسیاری از ما این روزها احساسات و افکار آخرالزّمانی داریم. یعنی فکر میکنیم جهان در حالِ به پایان رسیدن است و سختترین روزهای ممکن را سپری میکنیم. بسیاری از ما خیلی چیزها را تمام شده میدانیم و با روانی از هم گسیخته، هر خبری را که میشنویم، روایتِ تازهای از ویرانی میدانیم. بعضی از ما درماندهایم و بعضی دیگر در گریز از آخرالزّمانِ آوار شده بر سرِ این سرزمین، به دنبالِ راهی برای رهایی هستیم. امّا آیا آخرالزّمان رسیده و ویرانی از حد گذشته است؟ شاید عجیب به نظر برسد، امّا پاسخ این سؤال بیش از واقعیت بیرونی، به جهانِ درونِ ما باز میگردد. آخرالزّمان، بیش از هر چیز وصفِ تجربه ما از جهان و زندگی است و نه وصف رخدادهای جهان خارج. آن بیرون، چیزها صرفاً دشوار و دشوارتر (حتی طاقتفرسا) میشوند امّا این جهانِ ما است که در آن ناقوسِ پایان دنیا به صدا در میآید. نه فقط این روزها، که وقتی عزیزی را هم از دست میدهیم، وقتی که از رابطهای بیرون میآییم یا زمانی که شکست مالی سنگینی میخوریم، باز هم احساساتِ آخرالزّمانی به سراغمان میآیند. آنجا هم فکر میکنیم دیگر دلیلی برای زنده ماندن وجود ندارد و هر خبری که میرسد، تلخی و مصیبت است.
آنکه هنوز نخستین بارهایش را تجربه نکرده (نخستین از دست دادنِ یک عزیز، نخستین بحران مالی و ... ) یا آنکه زندگی نزیستهای دارد، بیش از همه مستعد تجربههای آخرالزّمانی است. تهدیدِ پایان برای چنین کسی، همچون پایانی قطعی ادراک میشود. امّا آنکه اندوختۀ بیشتری از زندگی دارد، کم و بیش به این ایده خو کرده است که هیچ آخرالزّمانی جز مرگِ خود فرد وجود ندارد. تنها با مرگ است که جهان (جهانِ من که به تعبیری همه جهانی است که میشناسم) به پایان میرسد. پیش از آن، هیچ قطعیتی برای هیچ چیزی وجود ندارد. بله، سختیِ این روزها ورای طاقت بسیاری از ما است و واقعیت، هر امیدی را به تاراج میبرد. امّا آیا این احساساتِ آخرالزّمانی در ما باقی میمانند؟ نه. عمومِ ما از آنها عبور میکنیم و دوباره به زندگی باز میگردیم؛ همچون گیاهی دیر به آب رسیده امّا زنده. اندکی آب، دوباره رمق ما را بر میگرداند.
امّا چرا همه اینها را گفتم؟ چون احساس میکنم ما آدمها در تجربه احساساتِ آخرالزّمانی بیاندازه تنها و آسیبپذیریم. در این سالها من هم کم آخرالزّمانی نبودام. امّا حالا، با فاصله که نگاه میکنم میبینم در هیچ کدام از این همه بزنگاهِ دلهرهآور (که همه تصاویرشان را یک به یک به یاد دارم)، جهان به پایان نرسیده و زندگی یکسره از میان نرفته است.
#محمود_مقدسی
@TheWorldasISee
بسیاری از ما این روزها احساسات و افکار آخرالزّمانی داریم. یعنی فکر میکنیم جهان در حالِ به پایان رسیدن است و سختترین روزهای ممکن را سپری میکنیم. بسیاری از ما خیلی چیزها را تمام شده میدانیم و با روانی از هم گسیخته، هر خبری را که میشنویم، روایتِ تازهای از ویرانی میدانیم. بعضی از ما درماندهایم و بعضی دیگر در گریز از آخرالزّمانِ آوار شده بر سرِ این سرزمین، به دنبالِ راهی برای رهایی هستیم. امّا آیا آخرالزّمان رسیده و ویرانی از حد گذشته است؟ شاید عجیب به نظر برسد، امّا پاسخ این سؤال بیش از واقعیت بیرونی، به جهانِ درونِ ما باز میگردد. آخرالزّمان، بیش از هر چیز وصفِ تجربه ما از جهان و زندگی است و نه وصف رخدادهای جهان خارج. آن بیرون، چیزها صرفاً دشوار و دشوارتر (حتی طاقتفرسا) میشوند امّا این جهانِ ما است که در آن ناقوسِ پایان دنیا به صدا در میآید. نه فقط این روزها، که وقتی عزیزی را هم از دست میدهیم، وقتی که از رابطهای بیرون میآییم یا زمانی که شکست مالی سنگینی میخوریم، باز هم احساساتِ آخرالزّمانی به سراغمان میآیند. آنجا هم فکر میکنیم دیگر دلیلی برای زنده ماندن وجود ندارد و هر خبری که میرسد، تلخی و مصیبت است.
آنکه هنوز نخستین بارهایش را تجربه نکرده (نخستین از دست دادنِ یک عزیز، نخستین بحران مالی و ... ) یا آنکه زندگی نزیستهای دارد، بیش از همه مستعد تجربههای آخرالزّمانی است. تهدیدِ پایان برای چنین کسی، همچون پایانی قطعی ادراک میشود. امّا آنکه اندوختۀ بیشتری از زندگی دارد، کم و بیش به این ایده خو کرده است که هیچ آخرالزّمانی جز مرگِ خود فرد وجود ندارد. تنها با مرگ است که جهان (جهانِ من که به تعبیری همه جهانی است که میشناسم) به پایان میرسد. پیش از آن، هیچ قطعیتی برای هیچ چیزی وجود ندارد. بله، سختیِ این روزها ورای طاقت بسیاری از ما است و واقعیت، هر امیدی را به تاراج میبرد. امّا آیا این احساساتِ آخرالزّمانی در ما باقی میمانند؟ نه. عمومِ ما از آنها عبور میکنیم و دوباره به زندگی باز میگردیم؛ همچون گیاهی دیر به آب رسیده امّا زنده. اندکی آب، دوباره رمق ما را بر میگرداند.
امّا چرا همه اینها را گفتم؟ چون احساس میکنم ما آدمها در تجربه احساساتِ آخرالزّمانی بیاندازه تنها و آسیبپذیریم. در این سالها من هم کم آخرالزّمانی نبودام. امّا حالا، با فاصله که نگاه میکنم میبینم در هیچ کدام از این همه بزنگاهِ دلهرهآور (که همه تصاویرشان را یک به یک به یاد دارم)، جهان به پایان نرسیده و زندگی یکسره از میان نرفته است.
#محمود_مقدسی
@TheWorldasISee
Forwarded from زبانورزی
🍁 به همسر، مادر یا خواهرش فحش میدهیم!
▪️”دشنام“ در جوامع فردگرا و جمعگرا
✍🏻 فردین علیخواه:
«برخی از روانشناسان اجتماعی و جامعهشناسان، زمینۀ اجتماعی جوامع را به دو نوعِ فردگرایانه (individualistic) و جمعگرایانه (collectivistic) تقسیم کردهاند. از نظر آنان، فرد در جوامعِ فردگرا معمولاً دارای استقلال نسبی است. از نظر اجتماعی، ”فرد“ ارزش و جایگاه خودش را یافته است. در این سطر عمداً فرد را در داخل گیومه گذاشتم تا اهمیت او را در این جوامع نشان دهم. فرد در این نوع جامعه تصمیم میگیرد و مسئول تصمیمات خودش شناخته میشود. در مقابل، در جوامع جمعگرا فردیتّی وجود ندارد و ”وابسته بودن به جمع“ ویژگی این جامعه است. در واقع، همیشه انتظارات و خواستههای ”جمع“ بر خواستههای ”فرد“ اولویت دارد. معمولاً رفتارهای فرد ریشه بیرونی دارند. یعنی عمدتاً این انتظارات دیگران است که شکلدهنده و توضیحدهندۀ رفتارهای آدمهاست. ”منافع فرد“ معمولاً فدای ”مصالح جمع“ میشود. هویت فرد در هویت گروهی که به آن تعلق دارد حل میشود و تشخّصی وجود ندارد. تطابق با هنجارهای حاکم ویژگی جامعه جمعگرا و امکان حفظ تفاوت زیر سایه این هنجارها ویژگی جامعه فردگراست. یکی از راههای دستیابی به توسعه، گسترش فرهنگ فردگرایی است. البته منظور آنان از فردگرایی خودخواهی و خودپرستی نیست. فردگرایی اهمیت یافتن فرد (شامل سلایق و انتخابهای او) در عین حضور در جمع (جامعه) است.
”دشنام“ در این دو زمینۀ اجتماعی هم سبک و سیاقِ خاص خودش را دارد. برای مثال، دشنام در جوامع جمعگرا عموماً نه متوجه خودِ فرد، بلکه متوجه وابستگان و اقوام اوست. در واقع، همانطور که فرد از نظر اجتماعی جایگاه مشخصی ندارد و مسئولیتی هم متوجه او نیست، دشنامها هم به سمت وابستگان او نشانه میرود و نه خودِ او. برعکس، در جوامع فردگرا، دشنامها عمدتاً متوجه خودِ فرد است، چرا که معمولاً این فرد است که مسئول اعمال و رفتارهایش شناخته میشود. در نتیجه، موضوعِ دشنامها نیز خود فرد است. از جمله آن دشنامها میتوان به ”احمق“، ”تنهلش“، ”بیتربیت“ و ”یابو“ اشاره کرد. در این زمینه، دشنامهای جنسی هم باز متوجه فرد است. نکتۀ قابل تأمل دیگر آنکه، به دلیل فرازوفرود تاریخی و ساختار خاص اجتماعی، در جوامع جمعگرا بخش زیادی از دشنامها متوجه زنان است و دشنامهای جنسی، یا به عبارت دیگر ناموسی، موضوع اصلی این نوع دشنامهاست. در درجه اول، مادر و خواهر، و در درجه دوم، عمه و خاله هدف اصلی دشنامهایی هستند که عموماً در این جوامع مردان نثار یکدیگر میکنند. برخی از جامعهشناسان با تحلیل شیوههای دشنامگویی تلاش میکنند تا بفهمند که جوامع فردگرا هستند یا جمعگرا.
با تحلیل شیوهها و ادبیات دشنامگوییِ جامعه ایرانی، به کدام ساختار اجتماعی در جامعه ایرانی میرسیم؟ آیا براساس این دشنامها جامعه ما فردگراست یا جمعگرا؟ دشنامهای رایج در کوچه و خیابان معمولاً متوجه خود فرد است یا وابستگان او را هدف میگیرد؟ اگر وابستگان او را هدف میگیرد، آیا محدود به زنان میشود؟ من دشنامهایی را که کاربران شبکههای اجتماعی نثار فوتبالیستهای معروف کرده بودند به شکل مختصر بررسی کردم. جالب آنکه، بیشتر این دشنامها عمدتاً جنسی، و متأسفانه نه متوجه خود فرد، بلکه متوجه وابستگان درجه یک او و به ویژه زنان شامل همسر، مادر و خواهر میشدند. مردم جالبی هستیم. کاربرِ شبکه اجتماعی بودن خودش بیانگر آن است که گویی ما در دوره فردگرایی به سر میبریم. منظورم آن است که هرکس صفحهای در شبکههای اجتماعی دارد و هویتی مشخص. هرکس برای خودش حریمی دارد. از دیگران میخواهیم که به خواستههای فردی ما احترام بگذارند. میخواهیم که سلیقه فردی ما را به رسمیت بشناسند. ولی وقتی دشنامها را بررسی میکنیم به صدها سال قبل پرتاب میشویم! گویی هنوز جامعه عصر طایقه و قبیله هستیم. هنوز اگر کسی موقع گردش به چپ یا راست فراموش کند که چراغ راهنمای اتومبیلش را روشن کند، به همسر، مادر یا خواهرش فحش میدهیم! آنها مقصرند و نه خود راننده! و نکتهای عجیبتر بگویم و تمام کنم: وقتی در یک مکان عمومی مردان میخواهند به مرد دیگری فحش بدهند اول به اطرافشان نگاه میکنند تا زنی حضور نداشته باشد. چقدر خوب. ما چقدر به زنان احترام میگذاریم. ولی وقتی میبینند که زنی حضور ندارد، نه به آن مرد بلکه به همان زنانی دشنامهای رکیک میدهند که حضور ندارند! عجیب است.» (علیخواه، ۱۳۹۷: ۱۳۶ ــ ۱۳۸)
📚 علیخواه، فردین. (۱۳۹۷). تا طلاق نگرفتند کتاب ننوشتند: تحلیلهایی از جامعه ایران. تهران: نشر هنوز.
#️⃣ #زبان_و_جامعه #زبان_و_جنسیت
▪️”دشنام“ در جوامع فردگرا و جمعگرا
✍🏻 فردین علیخواه:
«برخی از روانشناسان اجتماعی و جامعهشناسان، زمینۀ اجتماعی جوامع را به دو نوعِ فردگرایانه (individualistic) و جمعگرایانه (collectivistic) تقسیم کردهاند. از نظر آنان، فرد در جوامعِ فردگرا معمولاً دارای استقلال نسبی است. از نظر اجتماعی، ”فرد“ ارزش و جایگاه خودش را یافته است. در این سطر عمداً فرد را در داخل گیومه گذاشتم تا اهمیت او را در این جوامع نشان دهم. فرد در این نوع جامعه تصمیم میگیرد و مسئول تصمیمات خودش شناخته میشود. در مقابل، در جوامع جمعگرا فردیتّی وجود ندارد و ”وابسته بودن به جمع“ ویژگی این جامعه است. در واقع، همیشه انتظارات و خواستههای ”جمع“ بر خواستههای ”فرد“ اولویت دارد. معمولاً رفتارهای فرد ریشه بیرونی دارند. یعنی عمدتاً این انتظارات دیگران است که شکلدهنده و توضیحدهندۀ رفتارهای آدمهاست. ”منافع فرد“ معمولاً فدای ”مصالح جمع“ میشود. هویت فرد در هویت گروهی که به آن تعلق دارد حل میشود و تشخّصی وجود ندارد. تطابق با هنجارهای حاکم ویژگی جامعه جمعگرا و امکان حفظ تفاوت زیر سایه این هنجارها ویژگی جامعه فردگراست. یکی از راههای دستیابی به توسعه، گسترش فرهنگ فردگرایی است. البته منظور آنان از فردگرایی خودخواهی و خودپرستی نیست. فردگرایی اهمیت یافتن فرد (شامل سلایق و انتخابهای او) در عین حضور در جمع (جامعه) است.
”دشنام“ در این دو زمینۀ اجتماعی هم سبک و سیاقِ خاص خودش را دارد. برای مثال، دشنام در جوامع جمعگرا عموماً نه متوجه خودِ فرد، بلکه متوجه وابستگان و اقوام اوست. در واقع، همانطور که فرد از نظر اجتماعی جایگاه مشخصی ندارد و مسئولیتی هم متوجه او نیست، دشنامها هم به سمت وابستگان او نشانه میرود و نه خودِ او. برعکس، در جوامع فردگرا، دشنامها عمدتاً متوجه خودِ فرد است، چرا که معمولاً این فرد است که مسئول اعمال و رفتارهایش شناخته میشود. در نتیجه، موضوعِ دشنامها نیز خود فرد است. از جمله آن دشنامها میتوان به ”احمق“، ”تنهلش“، ”بیتربیت“ و ”یابو“ اشاره کرد. در این زمینه، دشنامهای جنسی هم باز متوجه فرد است. نکتۀ قابل تأمل دیگر آنکه، به دلیل فرازوفرود تاریخی و ساختار خاص اجتماعی، در جوامع جمعگرا بخش زیادی از دشنامها متوجه زنان است و دشنامهای جنسی، یا به عبارت دیگر ناموسی، موضوع اصلی این نوع دشنامهاست. در درجه اول، مادر و خواهر، و در درجه دوم، عمه و خاله هدف اصلی دشنامهایی هستند که عموماً در این جوامع مردان نثار یکدیگر میکنند. برخی از جامعهشناسان با تحلیل شیوههای دشنامگویی تلاش میکنند تا بفهمند که جوامع فردگرا هستند یا جمعگرا.
با تحلیل شیوهها و ادبیات دشنامگوییِ جامعه ایرانی، به کدام ساختار اجتماعی در جامعه ایرانی میرسیم؟ آیا براساس این دشنامها جامعه ما فردگراست یا جمعگرا؟ دشنامهای رایج در کوچه و خیابان معمولاً متوجه خود فرد است یا وابستگان او را هدف میگیرد؟ اگر وابستگان او را هدف میگیرد، آیا محدود به زنان میشود؟ من دشنامهایی را که کاربران شبکههای اجتماعی نثار فوتبالیستهای معروف کرده بودند به شکل مختصر بررسی کردم. جالب آنکه، بیشتر این دشنامها عمدتاً جنسی، و متأسفانه نه متوجه خود فرد، بلکه متوجه وابستگان درجه یک او و به ویژه زنان شامل همسر، مادر و خواهر میشدند. مردم جالبی هستیم. کاربرِ شبکه اجتماعی بودن خودش بیانگر آن است که گویی ما در دوره فردگرایی به سر میبریم. منظورم آن است که هرکس صفحهای در شبکههای اجتماعی دارد و هویتی مشخص. هرکس برای خودش حریمی دارد. از دیگران میخواهیم که به خواستههای فردی ما احترام بگذارند. میخواهیم که سلیقه فردی ما را به رسمیت بشناسند. ولی وقتی دشنامها را بررسی میکنیم به صدها سال قبل پرتاب میشویم! گویی هنوز جامعه عصر طایقه و قبیله هستیم. هنوز اگر کسی موقع گردش به چپ یا راست فراموش کند که چراغ راهنمای اتومبیلش را روشن کند، به همسر، مادر یا خواهرش فحش میدهیم! آنها مقصرند و نه خود راننده! و نکتهای عجیبتر بگویم و تمام کنم: وقتی در یک مکان عمومی مردان میخواهند به مرد دیگری فحش بدهند اول به اطرافشان نگاه میکنند تا زنی حضور نداشته باشد. چقدر خوب. ما چقدر به زنان احترام میگذاریم. ولی وقتی میبینند که زنی حضور ندارد، نه به آن مرد بلکه به همان زنانی دشنامهای رکیک میدهند که حضور ندارند! عجیب است.» (علیخواه، ۱۳۹۷: ۱۳۶ ــ ۱۳۸)
📚 علیخواه، فردین. (۱۳۹۷). تا طلاق نگرفتند کتاب ننوشتند: تحلیلهایی از جامعه ایران. تهران: نشر هنوز.
#️⃣ #زبان_و_جامعه #زبان_و_جنسیت
Forwarded from فراسو | رسانه، فرهنگ و جامعه
📚 ”چگونه سوگیری و تبلیغات را در رسانهها تشخیص دهیم؟“ (۱۳۹۶)
✍🏻 تألیفِ ریچارد پل و لیندا اِلدر | ترجمهٔ مهدی خسروانی
«تقریباً همۀ رسانههای جهان مدعیاند که گزارشهای خبریشان را به صورت مستقل، بیطرفانه، و محققانه تولید میکنند. مدعیاند که صرفاً به گزارش و توصیف ”واقعیت عینی“ میپردازند و از هر گونه نتیجهگیری و قضاوت پرهیز میکنند. از سوی دیگر، ادعا میکنند که رسانههای رقیب این واقعیتها را به نحو توطئهآمیز تحریف کرده و به آن جهت میدهند.
آیا این مدعا درست است؟ آیا رسانۀ مستقل و بیطرف وجود دارد؟ ظاهراً پاسخ این پرسشها منفی است. رسانهها، حتی اگر (بر فرض محال) از صاحبانشان و از حکومتها تأثیر نپذیرند، از فرهنگ و نظرگاه مخاطبانشان تأثیر میپذیرند. پوشش خبری غالب در یک جامعه بر اساس اصلهای زیر عمل میکند:
”ماجرا از نظرگاه ما (و جامعۀ ما) چنین به نظر میرسد؛ بنابراین، ماجرا چنین است.“
”این واقعیتها باورهای ما را تأیید میکنند؛ بنابراین، اینها مهمترین واقعیتها هستند.“
”این کشورها با ما دوست نیستند؛ بنابراین، این کشورها شایستۀ انتقادند.“
”این گزارشها بیشترین جذابیت یا هیجان را برای خوانندگان ما دارند؛ بنابراین، اینها مهمترین گزارشهای خبریاند.“
کسانی که خبرها را نقّادانه دنبال میکنند تکتکِ این اصلها را معکوس میکنند. کتاب حاضر نحوۀ انجام این کار را توضیح میدهد و بنابراین تأثیر سوگیری و تبلیغات بر اندیشیدنِ افراد را کاهش میدهد.» (از: جلد پشت کتاب)
🔗 فرهنگ نشر نو | دانلود بخشی از کتاب
#️⃣ #کتاب #رسانه #سواد_رسانهای #سوگیری
✍🏻 تألیفِ ریچارد پل و لیندا اِلدر | ترجمهٔ مهدی خسروانی
«تقریباً همۀ رسانههای جهان مدعیاند که گزارشهای خبریشان را به صورت مستقل، بیطرفانه، و محققانه تولید میکنند. مدعیاند که صرفاً به گزارش و توصیف ”واقعیت عینی“ میپردازند و از هر گونه نتیجهگیری و قضاوت پرهیز میکنند. از سوی دیگر، ادعا میکنند که رسانههای رقیب این واقعیتها را به نحو توطئهآمیز تحریف کرده و به آن جهت میدهند.
آیا این مدعا درست است؟ آیا رسانۀ مستقل و بیطرف وجود دارد؟ ظاهراً پاسخ این پرسشها منفی است. رسانهها، حتی اگر (بر فرض محال) از صاحبانشان و از حکومتها تأثیر نپذیرند، از فرهنگ و نظرگاه مخاطبانشان تأثیر میپذیرند. پوشش خبری غالب در یک جامعه بر اساس اصلهای زیر عمل میکند:
”ماجرا از نظرگاه ما (و جامعۀ ما) چنین به نظر میرسد؛ بنابراین، ماجرا چنین است.“
”این واقعیتها باورهای ما را تأیید میکنند؛ بنابراین، اینها مهمترین واقعیتها هستند.“
”این کشورها با ما دوست نیستند؛ بنابراین، این کشورها شایستۀ انتقادند.“
”این گزارشها بیشترین جذابیت یا هیجان را برای خوانندگان ما دارند؛ بنابراین، اینها مهمترین گزارشهای خبریاند.“
کسانی که خبرها را نقّادانه دنبال میکنند تکتکِ این اصلها را معکوس میکنند. کتاب حاضر نحوۀ انجام این کار را توضیح میدهد و بنابراین تأثیر سوگیری و تبلیغات بر اندیشیدنِ افراد را کاهش میدهد.» (از: جلد پشت کتاب)
🔗 فرهنگ نشر نو | دانلود بخشی از کتاب
#️⃣ #کتاب #رسانه #سواد_رسانهای #سوگیری
Forwarded from فراسو | رسانه، فرهنگ و جامعه
🍁 واعظان کاین جلوه در فیسبوک و اینستا میکنند!
✍🏻 فردین علیخواه:
«این روزها متفکرنمایی و فیلسوفنمایی سکۀ بازار فضای مجازی شده است، به این معنا که بسیاری از کاربران فضای مجازی به شکلهای مختلف جملههای عمیق و ناب را به عنوان معرفی خود در معرض دید دیگران قرار میدهند، جملههایی درباره سرنوشت، جهان هستی، یک رویداد مشخص، خدا، مشقّتهای انسان بودن، غافل و جاهل بودنِ سایر انسانها (به جز خود ایشان)، محور هستی بودن انسان (عموماً با عکسی از فردی که بر قلۀ کوه ایستاده) و ناچیز شمردن دیگران (با عکسی از گلّه گوسفندان). وقتی این عکسها و پیامها را مرور میکنیم بیتردید به یک نتیجه میرسیم: این فرد چه نگاه عمیقی به دنیای پیرامونش دارد. او دربارهٔ هستی تأمل میکند، تغییرات جهان اطرافش را رصد میکند، میبیند و نمیگذرد، پرسش دارد و جهان و مردمان آن را عالمانه مینگرد.
حدود چهل میلیون ایرانی فقط عضو شبکهٔ اجتماعی تلگرام هستند. (تابناک؛ ۱۳۹۵/۱/۲۸) تحقیق دقیقی نکردهام ولی بررسیهای اولیهام نشان میدهد که بخش قابلتوجهی از این تعداد، خودشان را با این نوع عکسها و جملهها معرفی میکنند. اگر اینگونه باشد آیا شما با نتیجهگیری من در پاراگراف قبل موافق هستید که بگوییم ما در کل انسانهای عمیقی هستیم و مدام مشغول تفکر دربارهٔ جهان هستی و رفتارهایمان؟ تصور میکنم که شما هم مانند من نسبت به این نتیجه تردید داشته باشید.
برخی از جامعهشناسان معتقدند که امروزه افراد یک هویت آنلاین، یعنی هویتی که در فضای مجازی در مقابل چشم دیگران قرار میدهند، و یک هویت آفلاین، یعنی هویتی خارج از فضای مجازی، دارند. قطعاً وضعیت مطلوب آن است که هویت آنلاین/مجازی آدمها ادامهٔ همان هویت آفلاینشان باشد و با آن تناسب داشته باشد. ولی در بیشتر موارد این اتفاق رخ نمیدهد. آنچه در فضای مجازی میبینیم ویترینی است که تنها عکسهای قشنگی از کالاها (و نه خود کالاها) در آن چیده شده است و در پشت آن، اساساً کالایی وجود ندارد. در واقع، شاهد هویتهای فتوشاپی و دستکاریشده هستیم. من آنی مینمایم که در واقعیت نیستم!
ما امروز با پدیدهٔ ”نوکیسگان فرهنگی“ مواجهیم، آدمهایی که میبینند هماکنون باکلاس بودن به حرفهای قشنگ زدن است و برای همین پروفایلها یا صفحههای اینستاگرامیشان پر شده از جملههای قشنگ فیلسوفانه. این پدیده آنقدر فراگیر شده است که کافی است در سایت گوگل عبارت ”جملههای ناب برای ...“ را تایپ کنید. ایرانیان آنقدر این جمله را در گوگل تایپ کردهاند که در ادامه گوگل به شما پیشنهاد میدهد: جملههای ناب برای استاتوس، جملههای ناب برای پروفایل تلگرام، جملههای ناب برای بیوی اینستاگرام. حتی کانالهایی پا گرفتهاند که صرفاً برای دیگران این جملههای ناب دوسطری را منتشر میکنند. هموطنانمان جملههای عالمانه را از گوگل کات و سپس در صفحه شخصیشان پِیست میکنند؛ و بعید نیست که بسیاری اساساً این جملهها را نفهمند ولی منتشر کنند.
ما شاهد ظهور آدمهایی با دانش چهلکلمهای یا دوسطری هستیم. درباره همهچیز دو سطر میدانند. نیچۀ بدبخت دویست صفحه کتاب نوشت و در صفحه آخر آن به جملهای درخشان رسید. نوکیسگان فرهنگی حوصلهٔ خواندن آن دویست صفحه را ندارند و فقط جملهٔ صفحهٔ آخر را برمیدارند. به همین دلیل، هویتهای آنلاین ما با هویتهای آفلاینمان تناسبی ندارد. در اینترنت یکچیزیم و در زندگی واقعی چیزی دیگر. همهچیز در سطح و صفحهنمایش اتفاق میافتد. ... تظاهر دارد دودمانِ ما را به باد میدهد. به راستی، چرا ابزارهای مدرن در ایران به شکلگیری هویت مدرن نمیانجامد؟» (علیخواه، ۱۳۹۷: ۱۵۱ ــ ۱۵۳)
📚 علیخواه، فردین. (۱۳۹۷). تا طلاق نگرفتند کتاب ننوشتند: تحلیلهایی از جامعه ایران. تهران: نشر هنوز.
#️⃣ #رسانههای_اجتماعی #هویت #آسیبشناسی #فرهنگ
✍🏻 فردین علیخواه:
«این روزها متفکرنمایی و فیلسوفنمایی سکۀ بازار فضای مجازی شده است، به این معنا که بسیاری از کاربران فضای مجازی به شکلهای مختلف جملههای عمیق و ناب را به عنوان معرفی خود در معرض دید دیگران قرار میدهند، جملههایی درباره سرنوشت، جهان هستی، یک رویداد مشخص، خدا، مشقّتهای انسان بودن، غافل و جاهل بودنِ سایر انسانها (به جز خود ایشان)، محور هستی بودن انسان (عموماً با عکسی از فردی که بر قلۀ کوه ایستاده) و ناچیز شمردن دیگران (با عکسی از گلّه گوسفندان). وقتی این عکسها و پیامها را مرور میکنیم بیتردید به یک نتیجه میرسیم: این فرد چه نگاه عمیقی به دنیای پیرامونش دارد. او دربارهٔ هستی تأمل میکند، تغییرات جهان اطرافش را رصد میکند، میبیند و نمیگذرد، پرسش دارد و جهان و مردمان آن را عالمانه مینگرد.
حدود چهل میلیون ایرانی فقط عضو شبکهٔ اجتماعی تلگرام هستند. (تابناک؛ ۱۳۹۵/۱/۲۸) تحقیق دقیقی نکردهام ولی بررسیهای اولیهام نشان میدهد که بخش قابلتوجهی از این تعداد، خودشان را با این نوع عکسها و جملهها معرفی میکنند. اگر اینگونه باشد آیا شما با نتیجهگیری من در پاراگراف قبل موافق هستید که بگوییم ما در کل انسانهای عمیقی هستیم و مدام مشغول تفکر دربارهٔ جهان هستی و رفتارهایمان؟ تصور میکنم که شما هم مانند من نسبت به این نتیجه تردید داشته باشید.
برخی از جامعهشناسان معتقدند که امروزه افراد یک هویت آنلاین، یعنی هویتی که در فضای مجازی در مقابل چشم دیگران قرار میدهند، و یک هویت آفلاین، یعنی هویتی خارج از فضای مجازی، دارند. قطعاً وضعیت مطلوب آن است که هویت آنلاین/مجازی آدمها ادامهٔ همان هویت آفلاینشان باشد و با آن تناسب داشته باشد. ولی در بیشتر موارد این اتفاق رخ نمیدهد. آنچه در فضای مجازی میبینیم ویترینی است که تنها عکسهای قشنگی از کالاها (و نه خود کالاها) در آن چیده شده است و در پشت آن، اساساً کالایی وجود ندارد. در واقع، شاهد هویتهای فتوشاپی و دستکاریشده هستیم. من آنی مینمایم که در واقعیت نیستم!
ما امروز با پدیدهٔ ”نوکیسگان فرهنگی“ مواجهیم، آدمهایی که میبینند هماکنون باکلاس بودن به حرفهای قشنگ زدن است و برای همین پروفایلها یا صفحههای اینستاگرامیشان پر شده از جملههای قشنگ فیلسوفانه. این پدیده آنقدر فراگیر شده است که کافی است در سایت گوگل عبارت ”جملههای ناب برای ...“ را تایپ کنید. ایرانیان آنقدر این جمله را در گوگل تایپ کردهاند که در ادامه گوگل به شما پیشنهاد میدهد: جملههای ناب برای استاتوس، جملههای ناب برای پروفایل تلگرام، جملههای ناب برای بیوی اینستاگرام. حتی کانالهایی پا گرفتهاند که صرفاً برای دیگران این جملههای ناب دوسطری را منتشر میکنند. هموطنانمان جملههای عالمانه را از گوگل کات و سپس در صفحه شخصیشان پِیست میکنند؛ و بعید نیست که بسیاری اساساً این جملهها را نفهمند ولی منتشر کنند.
ما شاهد ظهور آدمهایی با دانش چهلکلمهای یا دوسطری هستیم. درباره همهچیز دو سطر میدانند. نیچۀ بدبخت دویست صفحه کتاب نوشت و در صفحه آخر آن به جملهای درخشان رسید. نوکیسگان فرهنگی حوصلهٔ خواندن آن دویست صفحه را ندارند و فقط جملهٔ صفحهٔ آخر را برمیدارند. به همین دلیل، هویتهای آنلاین ما با هویتهای آفلاینمان تناسبی ندارد. در اینترنت یکچیزیم و در زندگی واقعی چیزی دیگر. همهچیز در سطح و صفحهنمایش اتفاق میافتد. ... تظاهر دارد دودمانِ ما را به باد میدهد. به راستی، چرا ابزارهای مدرن در ایران به شکلگیری هویت مدرن نمیانجامد؟» (علیخواه، ۱۳۹۷: ۱۵۱ ــ ۱۵۳)
📚 علیخواه، فردین. (۱۳۹۷). تا طلاق نگرفتند کتاب ننوشتند: تحلیلهایی از جامعه ایران. تهران: نشر هنوز.
#️⃣ #رسانههای_اجتماعی #هویت #آسیبشناسی #فرهنگ
🍁 روش برخورد با فتنهها
💬 #امام_علی (ع):
«در فتنهها چونان شتر دوساله باش؛ نه پُشتی دارد که سواری دهد، و نه پستانی تا او را بدوشند.» (#نهجالبلاغه: حکمت ۱)
📚 نهجالبلاغه. ترجمه محمد #دشتی (۱۳۸۶). تهران: قدر ولایت.
💬 #امام_علی (ع):
«در فتنهها چونان شتر دوساله باش؛ نه پُشتی دارد که سواری دهد، و نه پستانی تا او را بدوشند.» (#نهجالبلاغه: حکمت ۱)
📚 نهجالبلاغه. ترجمه محمد #دشتی (۱۳۸۶). تهران: قدر ولایت.
Forwarded from فراسو | رسانه، فرهنگ و جامعه
🍁 ممبِر یا منبَر؟
▪️روحانیت و مخاطب
✍🏻 علی طبیعتپور:
۱. در دوران کهن، تنها نظام آموزشی کشور، نظام مکتبخانه ــ حوزه علمیه بود. از هر ۱۰۰۰ نفر تنها ۱ نفر بود که امکان سوادآموزی در مکتبخانه نزد ملای دِه یا محله را مییافت. چنین فردی در صورت تمایل به ادامه تحصیل میبایست رهسپار عتبات عالیات میشد و در حوزههای علمیه نجف یا کربلا یا سامرا ادامه تحصیل میداد و مجتهد میشد.
۲. ملایان در نظام حوزوی، علاوهبر فقه و اصول، بعضاً حکمت و طب هم میخواندند و توانایی طبابت نیز داشتند. بنابراین نزد توده مردم، که بیسواد بودند، ملا یعنی همهچیزدان. مشخصه دنیای کهن دوگانهٔ ”ملا/بیسواد“ بود. برای همین مردم، علاوه بر اینکه مسائل دینی خود چون طهارت و نجاست و نماز و روزه را از ملای محله میپرسیدند، به وقت بروز سایر مشکلات در قضاوت، طبابت، سیاست و ... نیز به وی مراجعه میکردند.
۳. بیش از ۱۰۰۰ سال این دوگانهٔ ”ملا/بیسواد“ بر جامعه ما حاکم بود تا اینکه با شکستِ ایران از روس این نظام تَرَک برداشت و با اعزام دانشجویان به فرنگ و بازگشتِ آنان و تأسیس دارالفنون توسط امیرکبیر و مدارس توسط رشدیه، زلزلهای در جامعه ایران رخ داد. دیگر دوگانهٔ ”ملا/بیسواد“ به سهگانهٔ ”ملا/تحصیلکرده/بیسواد“ تبدیل شده بود. بعضی از این تحصیلکردهها به فرنگ رفته و پس از بازگشت به چنان قابلیتهایی دست مییافتند که هیچیک از حوزویان را توان رقابت با آنان نبود.
۴. این تحصیلکرده میتوانست کودکان را خیلی آسانتر و سریعتر باسواد کند. پزشکان این قشر میتوانستند بیماران را خیلی علمیتر و کارآمدتر درمان کنند. حقوقدانانِ آنها قادر بودند مسلطتر اختلافات را فیصله بخشند. ادیبان آنها میتوانستند با تسلط بر زبان عربی صیغه نکاح جاری کنند و از قرآن و سنت برای مردم بگویند. کار به جایی رسیده بود که عملاً حوزویان، به تقلید از مسیحیت، روحانی نامیده شدند؛ اشارهای به اینکه آنان را با امور جسمانی و دنیوی کاری نیست و صرفاً باید به امور روحانی و معنوی بپردازند.
۵. با روی کار آمدن سلسله پهلوی، این روند شتاب بیشتری گرفت و با تأسیس دانشگاه به اوج خود رسید. ضمناً با رشد شهرنشینی و بالاتر رفتن رفاه، توده مردم باسواد شدند و کمتر نیاز به رجوع به حوزویان داشتند. دیگر سهگانه جامعه ایران به صورت ”روحانی/دانشگاهی/باسواد“ در آمده بود. و حوزویان تمام این کمرونقی محفل خود را نه یک تحول طبیعی معرفتی، بلکه نتیجه توطئه مشترک پهلوی و غرب میپنداشتند و لذا کینه این دو به دل گرفتند.
۶. حکومت پهلوی، گرچه برای ایران در مجموع توسعه و علم و رفاه بیشتری به ارمغان آورد، ولی به علت اینکه از طرفی با استبداد و اختلاف طبقاتی و از طرف دیگر با رشد سطح توقع توده مردم همراه بود، موجب گسترش نارضایتی عمومی را فراهم ساخت و در پیوند با نارضایتی روحانیت، انقلاب ۵۷ را رقم زد.
۷. انقلاب ایران نتیجه سه سوءتفاهم تاریخی بود. اولی بدفهمی رژیم پهلوی از میزان نفوذ سنت در جامعه ایران، و دومی بدفهمی حوزویان از روند تحولات معرفتی جامعه ایران بود. سومین بدفهمی تصورِ مردم ایران از نسبت حوزویان با مدرنیته بود: آنها همچنان میخواستند در دنیای مدرن حوزویان راهبر آنان باشند و به دنیای آنان نور معنویت و اخلاق پاشند. لیک این ولایت از نوع ولایت دانا بر نادان بود و در این عصر که حوزویان چیزی برای ارائه نداشتند سرکنگبین صفرا فزود و خلقالله عطایش به لقایش بخشیدند و مجدداً ادبار از روحانیت جریان یافت.
۸. هزار و اندی سال بود که روحانیون بر فراز منبر متکلمالوحده بودند و روایت خود را از تاریخ، دین، علم، اخلاق و هنر بیان میکردند و دیگران در پای منبر صرفاً شنونده بودند و پذیرا. بعد از انقلاب هم، با منبر قرار دادن حکومت و ابزارهای رسانهای آن، این روند در مقیاسی وسیعتر تداوم یافت. مردم خواهناخواه مخاطب این تنها منبع تولید اطلاعات بودند. معدود تریبونهای دانشگاهی نیز برای برگزاری نیاز به تأیید روحانیت داشت.
۹. با ورود تکنولوژی دیجیتال و گشایش فضای سایبری، تکگویی روحانیت به پایان رسید. اینک مردم خود رسانهاند و خود مولد اطلاعات. شهروندان هر یک روایت خود را از وقایع، تاریخ، دین و علم بیان میکنند. دیگر جذب مخاطب مهم شده بود و هریک از حوزویانِ شاخص کانال یا گروهی در شبکههای اجتماعی بر پا کردند و سعی در افزایش ممبر (member) داشتند.
۱۰. دیگر منبری نیست. دیگر نگاه از بالا به مخاطب و صحبت با واسطه مسئول دفتر با دانشگاهیان نمیتوان داشت. دیگر همه ممبریم. همه در کنار همایم. فراز و فرودی نیست. دیگر به گفته نگریسته میشود، نه به گوینده. و چقدر خوب که اینچنین است و چقدر قرآنی! که محمد از مردم بود و با زبان مردم سخن میگفت. خُلق عظیم داشت و تشخیصش در جمع ممکن نبود.
©️ از: کانال سیمرغ | #رسانه_و_دین #فرهنگ #دین
▪️روحانیت و مخاطب
✍🏻 علی طبیعتپور:
۱. در دوران کهن، تنها نظام آموزشی کشور، نظام مکتبخانه ــ حوزه علمیه بود. از هر ۱۰۰۰ نفر تنها ۱ نفر بود که امکان سوادآموزی در مکتبخانه نزد ملای دِه یا محله را مییافت. چنین فردی در صورت تمایل به ادامه تحصیل میبایست رهسپار عتبات عالیات میشد و در حوزههای علمیه نجف یا کربلا یا سامرا ادامه تحصیل میداد و مجتهد میشد.
۲. ملایان در نظام حوزوی، علاوهبر فقه و اصول، بعضاً حکمت و طب هم میخواندند و توانایی طبابت نیز داشتند. بنابراین نزد توده مردم، که بیسواد بودند، ملا یعنی همهچیزدان. مشخصه دنیای کهن دوگانهٔ ”ملا/بیسواد“ بود. برای همین مردم، علاوه بر اینکه مسائل دینی خود چون طهارت و نجاست و نماز و روزه را از ملای محله میپرسیدند، به وقت بروز سایر مشکلات در قضاوت، طبابت، سیاست و ... نیز به وی مراجعه میکردند.
۳. بیش از ۱۰۰۰ سال این دوگانهٔ ”ملا/بیسواد“ بر جامعه ما حاکم بود تا اینکه با شکستِ ایران از روس این نظام تَرَک برداشت و با اعزام دانشجویان به فرنگ و بازگشتِ آنان و تأسیس دارالفنون توسط امیرکبیر و مدارس توسط رشدیه، زلزلهای در جامعه ایران رخ داد. دیگر دوگانهٔ ”ملا/بیسواد“ به سهگانهٔ ”ملا/تحصیلکرده/بیسواد“ تبدیل شده بود. بعضی از این تحصیلکردهها به فرنگ رفته و پس از بازگشت به چنان قابلیتهایی دست مییافتند که هیچیک از حوزویان را توان رقابت با آنان نبود.
۴. این تحصیلکرده میتوانست کودکان را خیلی آسانتر و سریعتر باسواد کند. پزشکان این قشر میتوانستند بیماران را خیلی علمیتر و کارآمدتر درمان کنند. حقوقدانانِ آنها قادر بودند مسلطتر اختلافات را فیصله بخشند. ادیبان آنها میتوانستند با تسلط بر زبان عربی صیغه نکاح جاری کنند و از قرآن و سنت برای مردم بگویند. کار به جایی رسیده بود که عملاً حوزویان، به تقلید از مسیحیت، روحانی نامیده شدند؛ اشارهای به اینکه آنان را با امور جسمانی و دنیوی کاری نیست و صرفاً باید به امور روحانی و معنوی بپردازند.
۵. با روی کار آمدن سلسله پهلوی، این روند شتاب بیشتری گرفت و با تأسیس دانشگاه به اوج خود رسید. ضمناً با رشد شهرنشینی و بالاتر رفتن رفاه، توده مردم باسواد شدند و کمتر نیاز به رجوع به حوزویان داشتند. دیگر سهگانه جامعه ایران به صورت ”روحانی/دانشگاهی/باسواد“ در آمده بود. و حوزویان تمام این کمرونقی محفل خود را نه یک تحول طبیعی معرفتی، بلکه نتیجه توطئه مشترک پهلوی و غرب میپنداشتند و لذا کینه این دو به دل گرفتند.
۶. حکومت پهلوی، گرچه برای ایران در مجموع توسعه و علم و رفاه بیشتری به ارمغان آورد، ولی به علت اینکه از طرفی با استبداد و اختلاف طبقاتی و از طرف دیگر با رشد سطح توقع توده مردم همراه بود، موجب گسترش نارضایتی عمومی را فراهم ساخت و در پیوند با نارضایتی روحانیت، انقلاب ۵۷ را رقم زد.
۷. انقلاب ایران نتیجه سه سوءتفاهم تاریخی بود. اولی بدفهمی رژیم پهلوی از میزان نفوذ سنت در جامعه ایران، و دومی بدفهمی حوزویان از روند تحولات معرفتی جامعه ایران بود. سومین بدفهمی تصورِ مردم ایران از نسبت حوزویان با مدرنیته بود: آنها همچنان میخواستند در دنیای مدرن حوزویان راهبر آنان باشند و به دنیای آنان نور معنویت و اخلاق پاشند. لیک این ولایت از نوع ولایت دانا بر نادان بود و در این عصر که حوزویان چیزی برای ارائه نداشتند سرکنگبین صفرا فزود و خلقالله عطایش به لقایش بخشیدند و مجدداً ادبار از روحانیت جریان یافت.
۸. هزار و اندی سال بود که روحانیون بر فراز منبر متکلمالوحده بودند و روایت خود را از تاریخ، دین، علم، اخلاق و هنر بیان میکردند و دیگران در پای منبر صرفاً شنونده بودند و پذیرا. بعد از انقلاب هم، با منبر قرار دادن حکومت و ابزارهای رسانهای آن، این روند در مقیاسی وسیعتر تداوم یافت. مردم خواهناخواه مخاطب این تنها منبع تولید اطلاعات بودند. معدود تریبونهای دانشگاهی نیز برای برگزاری نیاز به تأیید روحانیت داشت.
۹. با ورود تکنولوژی دیجیتال و گشایش فضای سایبری، تکگویی روحانیت به پایان رسید. اینک مردم خود رسانهاند و خود مولد اطلاعات. شهروندان هر یک روایت خود را از وقایع، تاریخ، دین و علم بیان میکنند. دیگر جذب مخاطب مهم شده بود و هریک از حوزویانِ شاخص کانال یا گروهی در شبکههای اجتماعی بر پا کردند و سعی در افزایش ممبر (member) داشتند.
۱۰. دیگر منبری نیست. دیگر نگاه از بالا به مخاطب و صحبت با واسطه مسئول دفتر با دانشگاهیان نمیتوان داشت. دیگر همه ممبریم. همه در کنار همایم. فراز و فرودی نیست. دیگر به گفته نگریسته میشود، نه به گوینده. و چقدر خوب که اینچنین است و چقدر قرآنی! که محمد از مردم بود و با زبان مردم سخن میگفت. خُلق عظیم داشت و تشخیصش در جمع ممکن نبود.
©️ از: کانال سیمرغ | #رسانه_و_دین #فرهنگ #دین
Forwarded from کانال بازنگری | ترکاشوند
روایاتی رو در روی اصیلترین ارزشهای قرآنی
(خطر بلعیدهشدن تمام ارزشهای دینی انسانی)
امیر ترکاشوند ۱۴۰۱/۰۲/۱۶
@baznegari
ما شیعیان افتخار میکنیم که امامانمان قدرتطلب نبودند و یعنی به هر قیمتی در پی ظهور ولایت و رسیدن به کرسی نبودند ما افتخار میکنیم که دیگر مذاهب اسلامی همه از آنان با احترام و ارج یاد میکنند و ایشان را آراسته به اخلاق نیکو و سجایای متعالی میدانند و بِرّ و تقوا (نیکی و صیانت نفس) را ویژگی بارز آنان میدانند و...
پس این اتهام که آنان با بیمهری سخنانی در فروکاستنِ جایگاه اصیلترین ارزشهای قرآن گفته باشند تا خود را بزرگ و بزرگتر نشان دهند (و آن ارزشهای اصیل را نسبی بشمارند) بسیار بعید و ناپذیرفتنی است
قضیه از چه قرار است
برّ (نیکی و احسان) و تقوا (پرهیزکاری و صیانت نفس) اصیلترین ارزشهای قرآن هستند و نیاز به توضیح آن نیست چه آیات فراوانی در تأكيد بر آن ارزشهای ممتاز وجود دارد به گونهای که بنای همکاری آحاد مختلف با یکدیگر را بر همان دو اصل اصیل برّ و تقوا خواستار شده:
و تعاونوا علی البرّ و التقوی ولا تعاونوا علی الإثم و العدوان واتّقوا الله إنّ الله شدید العقاب (مائده ۲)
اما با صد افسوس در یکی دو روایتِ منسوب به امامان، آن دو اصل ذاتاً اصیل و مطلقاً ارزشمند را به قربانگاه قدرت برده و سر آن دو را گوش تا گوش در مذبح فردپرستی و شرک با چاقوی تیز و تند ولایت میبُرد و میگوید: اگر من را به عنوان امام منصوب از جانب خدا پذیرفتید که هیچ (و تازه به صِرف همان پذیرش، خدا از ظلم و ستمهای شما در طول زندگی درمیگذرد) وگرنه چنانچه من را به عنوان امام و رهبر نپذیرید در این صورت اگر هم آدم بسیار خوب و متعهدی باشی و به تمام معنا آراسته به آن دو ارزش بیبدیل قرآنی باشید (یعنی خوددار و با تقوا باشید و نیز اهل بِرّ و احسان و نیکی کردن باشید؛ و در یک کلام از بدی پرهیز کنید و به کار خوب اقدام کنید)، اتصاف به آن اوصاف متعالی هیچ به کارتان نمیآید و قطعا جایگاهتان در قعر جهنم است و از صبح تا شب برای همیشه در آتش عذاب خواهید شد:
۱- عن أبیجعفر: قال الله تبارک و تعالی لَأُعذّبنّ کلَ رعیّة فی الإسلام دانت بوَلایة کل إِمام جائر لیس من الله و إِن کانت الرعیّة فی أعمالها بَرّةً تقیّة و لَأَعفُونّ عن کل رعية فی الإسلام دانت بوَلایة کل إِمام عادل من الله و إِن کانت الرعیّة فی أنفسها ظالمة مُسیئَةً (کافی کلینی ج ۱ ص ۳۷۶ ح ۴).
۲- عن ابیعبدالله: ان الله لا یستحیی ان یعذّب اُمّة دانت بإمام لیس من الله و ان کانت فی اعمالها بَرّة تقية و إن الله لیستحیی ان یعذّب اُمة دانت بإمام من الله و إن كانت فی اعمالها ظالمة مُسیئة (همان ح ۵)
تعارض با کتاب خدا و کتاب بشر
ما یاد گرفتهایم که روایات و احادیث و اخباری که از امامان و حتی خودِ پیامبر گرامی به دستمان رسیده را با دو سنجه و ملاک و معیار ارزشگذاری کنیم:
با قرآن (به عنوان پیام الهی دریافتشده توسط رسول ظاهری)
و با عقل و عقول بشریِ خود (به عنوان رسول باطنی و پیامبر درونی).
قرآن ارزشمندیِ نیکی و خوبی، و پرهیز از بدی و لغزش را منوط به پذیرش امامتِ هیچ امامی نکرده و بلکه آن دو اصل را ذاتا ستوده.
عقل نیز ستایش از احسان و نیکوکاری، و نکوهش بیتقوایی و لغزش را منوط به پذیرش ولایت و امامت نمیداند؛
پس آن روایات را به خاطر ناسازگاری با وحی و عقل (و بلکه به خاطر ستیز با قرآن و فطرت) به دیوار میزنیم
آب کرِ ولایت
در آن روایاتِ ولایتمحور که هدف وسیله را توجیه میکند ولایت چون آب کر میماند که بر ظلم و ستم و بر بیتقوایی و بیتعهدی و بر بیتوجهی به قسط و عدالت ریخته میشود و هر سیاهی را سفید میکند و بی آن آب کر، هر سفیدی و نوری و هر ارزش تابناک و متعالی را سیاه نشان میدهد
از دیدگاه قرآنی تقوا ارزشی مطلق و فراملیتی، فرا نژادی و فرا ادیانی است که آدمی هرچه از آن برخوردارتر باشد نزد پروردگار گرامیتر است:
یا أیها الناس إنا خلقناکم مِن ذکر و انثی و جعلناکم شعوبا و قبائل لتعارفوا إن اکرمکم عندالله أتقاکم إن الله علیم خبیر (حجرات ۱۳).
و فرجام و عاقبتبخیری و خوشآخرتی در گرو همین تقوا است:
تلک الدار الآخرة نجعلها للذین لا یریدون علواً فی الارض ولا فسادا والعاقبة للمتقین (قصص ۸۳)
ولایت پیشوایان باید در خدمت آن دو اصل اساسی: ۱- خوبی و نیکوکرداری (بِرّ و احسان) ۲- پرهیز از بدی و سیئه و لغزش (تقوا و پرهیزگاری)، قرار گیرد و نه نافی آنها باشد. انبیا برای تزکیه و تعالی آمدهاند نه برای خودنمایی؛ ولایت و رهبری بر محتوا استوار است نه بر بیمحتوایی؛ تهی شدن ولایت از ارزشها چه فرقی با ولایت ظالمان دارد؟
قبول آن روایات نامعتبر و ضد قرآن و عقل، که متاسفانه به آن اقبال نشان داده میشود میتواند ارزشهای متعالی را یک به یک ببلعد و در کام خود فرو برد و کشورمان ایران را به خاک سیاه نشانَد
T.me/baznegari/799
(خطر بلعیدهشدن تمام ارزشهای دینی انسانی)
امیر ترکاشوند ۱۴۰۱/۰۲/۱۶
@baznegari
ما شیعیان افتخار میکنیم که امامانمان قدرتطلب نبودند و یعنی به هر قیمتی در پی ظهور ولایت و رسیدن به کرسی نبودند ما افتخار میکنیم که دیگر مذاهب اسلامی همه از آنان با احترام و ارج یاد میکنند و ایشان را آراسته به اخلاق نیکو و سجایای متعالی میدانند و بِرّ و تقوا (نیکی و صیانت نفس) را ویژگی بارز آنان میدانند و...
پس این اتهام که آنان با بیمهری سخنانی در فروکاستنِ جایگاه اصیلترین ارزشهای قرآن گفته باشند تا خود را بزرگ و بزرگتر نشان دهند (و آن ارزشهای اصیل را نسبی بشمارند) بسیار بعید و ناپذیرفتنی است
قضیه از چه قرار است
برّ (نیکی و احسان) و تقوا (پرهیزکاری و صیانت نفس) اصیلترین ارزشهای قرآن هستند و نیاز به توضیح آن نیست چه آیات فراوانی در تأكيد بر آن ارزشهای ممتاز وجود دارد به گونهای که بنای همکاری آحاد مختلف با یکدیگر را بر همان دو اصل اصیل برّ و تقوا خواستار شده:
و تعاونوا علی البرّ و التقوی ولا تعاونوا علی الإثم و العدوان واتّقوا الله إنّ الله شدید العقاب (مائده ۲)
اما با صد افسوس در یکی دو روایتِ منسوب به امامان، آن دو اصل ذاتاً اصیل و مطلقاً ارزشمند را به قربانگاه قدرت برده و سر آن دو را گوش تا گوش در مذبح فردپرستی و شرک با چاقوی تیز و تند ولایت میبُرد و میگوید: اگر من را به عنوان امام منصوب از جانب خدا پذیرفتید که هیچ (و تازه به صِرف همان پذیرش، خدا از ظلم و ستمهای شما در طول زندگی درمیگذرد) وگرنه چنانچه من را به عنوان امام و رهبر نپذیرید در این صورت اگر هم آدم بسیار خوب و متعهدی باشی و به تمام معنا آراسته به آن دو ارزش بیبدیل قرآنی باشید (یعنی خوددار و با تقوا باشید و نیز اهل بِرّ و احسان و نیکی کردن باشید؛ و در یک کلام از بدی پرهیز کنید و به کار خوب اقدام کنید)، اتصاف به آن اوصاف متعالی هیچ به کارتان نمیآید و قطعا جایگاهتان در قعر جهنم است و از صبح تا شب برای همیشه در آتش عذاب خواهید شد:
۱- عن أبیجعفر: قال الله تبارک و تعالی لَأُعذّبنّ کلَ رعیّة فی الإسلام دانت بوَلایة کل إِمام جائر لیس من الله و إِن کانت الرعیّة فی أعمالها بَرّةً تقیّة و لَأَعفُونّ عن کل رعية فی الإسلام دانت بوَلایة کل إِمام عادل من الله و إِن کانت الرعیّة فی أنفسها ظالمة مُسیئَةً (کافی کلینی ج ۱ ص ۳۷۶ ح ۴).
۲- عن ابیعبدالله: ان الله لا یستحیی ان یعذّب اُمّة دانت بإمام لیس من الله و ان کانت فی اعمالها بَرّة تقية و إن الله لیستحیی ان یعذّب اُمة دانت بإمام من الله و إن كانت فی اعمالها ظالمة مُسیئة (همان ح ۵)
تعارض با کتاب خدا و کتاب بشر
ما یاد گرفتهایم که روایات و احادیث و اخباری که از امامان و حتی خودِ پیامبر گرامی به دستمان رسیده را با دو سنجه و ملاک و معیار ارزشگذاری کنیم:
با قرآن (به عنوان پیام الهی دریافتشده توسط رسول ظاهری)
و با عقل و عقول بشریِ خود (به عنوان رسول باطنی و پیامبر درونی).
قرآن ارزشمندیِ نیکی و خوبی، و پرهیز از بدی و لغزش را منوط به پذیرش امامتِ هیچ امامی نکرده و بلکه آن دو اصل را ذاتا ستوده.
عقل نیز ستایش از احسان و نیکوکاری، و نکوهش بیتقوایی و لغزش را منوط به پذیرش ولایت و امامت نمیداند؛
پس آن روایات را به خاطر ناسازگاری با وحی و عقل (و بلکه به خاطر ستیز با قرآن و فطرت) به دیوار میزنیم
آب کرِ ولایت
در آن روایاتِ ولایتمحور که هدف وسیله را توجیه میکند ولایت چون آب کر میماند که بر ظلم و ستم و بر بیتقوایی و بیتعهدی و بر بیتوجهی به قسط و عدالت ریخته میشود و هر سیاهی را سفید میکند و بی آن آب کر، هر سفیدی و نوری و هر ارزش تابناک و متعالی را سیاه نشان میدهد
از دیدگاه قرآنی تقوا ارزشی مطلق و فراملیتی، فرا نژادی و فرا ادیانی است که آدمی هرچه از آن برخوردارتر باشد نزد پروردگار گرامیتر است:
یا أیها الناس إنا خلقناکم مِن ذکر و انثی و جعلناکم شعوبا و قبائل لتعارفوا إن اکرمکم عندالله أتقاکم إن الله علیم خبیر (حجرات ۱۳).
و فرجام و عاقبتبخیری و خوشآخرتی در گرو همین تقوا است:
تلک الدار الآخرة نجعلها للذین لا یریدون علواً فی الارض ولا فسادا والعاقبة للمتقین (قصص ۸۳)
ولایت پیشوایان باید در خدمت آن دو اصل اساسی: ۱- خوبی و نیکوکرداری (بِرّ و احسان) ۲- پرهیز از بدی و سیئه و لغزش (تقوا و پرهیزگاری)، قرار گیرد و نه نافی آنها باشد. انبیا برای تزکیه و تعالی آمدهاند نه برای خودنمایی؛ ولایت و رهبری بر محتوا استوار است نه بر بیمحتوایی؛ تهی شدن ولایت از ارزشها چه فرقی با ولایت ظالمان دارد؟
قبول آن روایات نامعتبر و ضد قرآن و عقل، که متاسفانه به آن اقبال نشان داده میشود میتواند ارزشهای متعالی را یک به یک ببلعد و در کام خود فرو برد و کشورمان ایران را به خاک سیاه نشانَد
T.me/baznegari/799
Telegram
کانال بازنگری
روایاتی رو در روی اصیلترین ارزشهای قرآنی
(خطر بلعیدهشدن تمام ارزشهای دینی انسانی)
امیر ترکاشوند ۱۴۰۱/۰۲/۱۶
@baznegari
ما شیعیان افتخار میکنیم که امامانمان قدرتطلب نبودند و یعنی به هر قیمتی در پی ظهور ولایت و رسیدن به کرسی نبودند ما افتخار میکنیم که…
(خطر بلعیدهشدن تمام ارزشهای دینی انسانی)
امیر ترکاشوند ۱۴۰۱/۰۲/۱۶
@baznegari
ما شیعیان افتخار میکنیم که امامانمان قدرتطلب نبودند و یعنی به هر قیمتی در پی ظهور ولایت و رسیدن به کرسی نبودند ما افتخار میکنیم که…
Forwarded from راهیانه/مهدی سلیمانیه
♦️جامعهی زخمی، علمای ساکت♦️
(آیا علمای ادیان همیشه و همهجا در برابر رنجهای جامعه ساکتند؟)
[بخش اول از دو بخش]
▪️نان که گران میشود، دین کجاست؟ سفرهی مردم که کوچکتر میشود، دین کجاست؟ کمر ِ مردم که زیر گرانیها میشکند، دین کجاست؟ مهاجران ِ مسلمان ِ افغانستانی سیهروزتر میشوند، دین کجاست؟ به عنوان کسی که سالهاست در حوزه جامعهشناسی ِ روحانیت، خوانده و نوشتهام، همیشه در چنین مواقعی، به دنبال جواب این سؤال میگردم: کجاست روحانیت ِ شیعه؟ چه موضعی میگیرد؟ کجا میایستد؟ چه میکند؟
▪️در روزگار حکومت ِ بخشی از روحانیون ِ شیعه، به نام دین، کمر ِ جامعه دارد میشکند. چه در اقتصاد، چه در فرهنگ، چه در محیط زیست و چه در آزادیهای اجتماعی. حاکمان، هر چه از دین و اعتقادات و باورهای دینی و سنتی را میبینند و مییابند و میجویند، به میدان میآورند و برای تداوم این وضع، خرج میکنند. و جامعه، صدایی جدی از غالب حوزویان نمیشنود. اینطور است که جامعه، سکوت ِ حوزه و حوزویان را به رضایت آنان تعبیر میکند. و پیامدهای این سکوت یا همراهی، چقدر برای دین و حوزویان و نهاد دین سنگین خواهد بود.
▪️اما نه در تاریخ ما همیشه اینطور بوده و نه در قسمتهای دیگری از جهان اینگونه است: هستند و بودهاند روحانیون ادیانی که در سختترین دورهها، در کنار ِ جامعهشان و حتی مستضعفین ِ سایر جوامع ایستادهاند. به آنان صدا دادهاند. آنان را نمایندگان ِ بیصدای خداوند دانستهاند و برایشان از جان و مال و هستی و اعتبار و دانش خود مایه گذاشتهاند. نمونهاش، بسیاری از حوزویان شرافتمند عصر مشروطه، روحانیون ِ معتقد به الهیات رهاییبخش امریکای جنوبی و روحانیون ِ مسیحی مخالف ِ آپارتاید در افریقای جنوبی.
▪️اخیراً با راهنمایی دوست محقق برزیلیام، با نهادی با عنوان «انجمن نزدیکی (تقریب) روحانیون جهان سوم» (The Ecumenical Association of Third World Theologians) آشنا شدم. این نهاد در سال 1354 شمسی تأسیس شده. روحانیون سه فرقهی معمولاً در تضاد ِ کاتولیک، پروتستان و ارتدوکس از کشورهای جهان سوم این نهاد را ساختهاند. بانیان اصلیاش هم روحانیون مسیحی امریکای جنوبی (الهیات رهاییبخش) بودهاند که بعد از مبارزه با استبداد حاکم بر کشورهای خودشان و ارائهی قرائتی از مسیحیت که با استعمار ِ خارجی و استبداد داخلی مخالف باشد، در کنار ِ مستضعفترین انسانهای جامعهی خودشان ایستادند. در قدم بعدی، تلاش کردند با ساختن این نهاد، همین ایدههای ضد استعماری، ضد استبدادی و مدافع فقرا و مستضعفین را در سایر کشورهای جهان سوم تقویت کنند.
▪️جمع اولیهی پایهگذار این نهاد، بیست و دو نفر از روحانیون مسیحی بودند: هفت نفر از افریقا، هفت نفر از آسیا، هفت نفر از امریکای لاتین، یک نفر از سیاهیان ایالات متحده امریکا. آنها چهار هدف اصلی و مشخص را برای خودشان انتخاب کردند: اول، ارائهی تفسیرهایی متفاوت از انجیل و تورات که این بار نه توسط کشورهای استعمارگر، که توسط جوامع جهان سوم تولید میشود. دوم، فراهم کردن زمینه برای گفتگو کردن و تبادل متنهایی در مورد این تفسیرهای جهان سومی از دین؛ سوم، فراهم کردن زمینه برای برقرار کردن ارتباط هر چه بیشتر میان برداشتهای دینی و تحلیلهای اجتماعی؛ و در نهایت، [و شاید مهمتر از همه] اقدام جمعی برای مشارکت در جنبشهای معطوف به عمل برای ایجاد تغییرات واقعی در زندگی انسانهای تحت ستم.
▪️آنها تمام تلاششان را کردهاند تا چه در اداره این نهاد و چه در برقراری ارتباطات و چه در تولید متون و پژوهشها، از الهیات ِ تولیدشدهی غربی فاصله بگیرند و خودشان به عنوان جوامع غیرغربی، امکان ِ تعامل فکری میان خودشان را بدون واسطهی جوامع غربی ایجاد کنند.
▪️آنها سالهاست که مجلهای با عنوان «صداها» (Voices) را منتشر میکنند. این مجله از سال 1999 آغاز به کار کرده و تا کنون (2022)، 28 شماره از آن منتشر شدهاست. - همچنین کتابهای متعددی در قالب مجموعه مقالات، در موضوعات مختلف، از نسبت دین و محیط زیست تا دین و مسائل زنان و نابرابریهای اقتصادی و اجتماعی را منتشر کردهاند. بیش از سی کشور جهان و چهار قارهی غیراروپایی و غیرامریکای شمالی (آسیا، آفریقا، اقیانوسیه و امریکای جنوبی و مرکزی) از میان روحانیون مسیحی، عضو فعال دارند.
[ادامه دارد👇]
(آیا علمای ادیان همیشه و همهجا در برابر رنجهای جامعه ساکتند؟)
[بخش اول از دو بخش]
▪️نان که گران میشود، دین کجاست؟ سفرهی مردم که کوچکتر میشود، دین کجاست؟ کمر ِ مردم که زیر گرانیها میشکند، دین کجاست؟ مهاجران ِ مسلمان ِ افغانستانی سیهروزتر میشوند، دین کجاست؟ به عنوان کسی که سالهاست در حوزه جامعهشناسی ِ روحانیت، خوانده و نوشتهام، همیشه در چنین مواقعی، به دنبال جواب این سؤال میگردم: کجاست روحانیت ِ شیعه؟ چه موضعی میگیرد؟ کجا میایستد؟ چه میکند؟
▪️در روزگار حکومت ِ بخشی از روحانیون ِ شیعه، به نام دین، کمر ِ جامعه دارد میشکند. چه در اقتصاد، چه در فرهنگ، چه در محیط زیست و چه در آزادیهای اجتماعی. حاکمان، هر چه از دین و اعتقادات و باورهای دینی و سنتی را میبینند و مییابند و میجویند، به میدان میآورند و برای تداوم این وضع، خرج میکنند. و جامعه، صدایی جدی از غالب حوزویان نمیشنود. اینطور است که جامعه، سکوت ِ حوزه و حوزویان را به رضایت آنان تعبیر میکند. و پیامدهای این سکوت یا همراهی، چقدر برای دین و حوزویان و نهاد دین سنگین خواهد بود.
▪️اما نه در تاریخ ما همیشه اینطور بوده و نه در قسمتهای دیگری از جهان اینگونه است: هستند و بودهاند روحانیون ادیانی که در سختترین دورهها، در کنار ِ جامعهشان و حتی مستضعفین ِ سایر جوامع ایستادهاند. به آنان صدا دادهاند. آنان را نمایندگان ِ بیصدای خداوند دانستهاند و برایشان از جان و مال و هستی و اعتبار و دانش خود مایه گذاشتهاند. نمونهاش، بسیاری از حوزویان شرافتمند عصر مشروطه، روحانیون ِ معتقد به الهیات رهاییبخش امریکای جنوبی و روحانیون ِ مسیحی مخالف ِ آپارتاید در افریقای جنوبی.
▪️اخیراً با راهنمایی دوست محقق برزیلیام، با نهادی با عنوان «انجمن نزدیکی (تقریب) روحانیون جهان سوم» (The Ecumenical Association of Third World Theologians) آشنا شدم. این نهاد در سال 1354 شمسی تأسیس شده. روحانیون سه فرقهی معمولاً در تضاد ِ کاتولیک، پروتستان و ارتدوکس از کشورهای جهان سوم این نهاد را ساختهاند. بانیان اصلیاش هم روحانیون مسیحی امریکای جنوبی (الهیات رهاییبخش) بودهاند که بعد از مبارزه با استبداد حاکم بر کشورهای خودشان و ارائهی قرائتی از مسیحیت که با استعمار ِ خارجی و استبداد داخلی مخالف باشد، در کنار ِ مستضعفترین انسانهای جامعهی خودشان ایستادند. در قدم بعدی، تلاش کردند با ساختن این نهاد، همین ایدههای ضد استعماری، ضد استبدادی و مدافع فقرا و مستضعفین را در سایر کشورهای جهان سوم تقویت کنند.
▪️جمع اولیهی پایهگذار این نهاد، بیست و دو نفر از روحانیون مسیحی بودند: هفت نفر از افریقا، هفت نفر از آسیا، هفت نفر از امریکای لاتین، یک نفر از سیاهیان ایالات متحده امریکا. آنها چهار هدف اصلی و مشخص را برای خودشان انتخاب کردند: اول، ارائهی تفسیرهایی متفاوت از انجیل و تورات که این بار نه توسط کشورهای استعمارگر، که توسط جوامع جهان سوم تولید میشود. دوم، فراهم کردن زمینه برای گفتگو کردن و تبادل متنهایی در مورد این تفسیرهای جهان سومی از دین؛ سوم، فراهم کردن زمینه برای برقرار کردن ارتباط هر چه بیشتر میان برداشتهای دینی و تحلیلهای اجتماعی؛ و در نهایت، [و شاید مهمتر از همه] اقدام جمعی برای مشارکت در جنبشهای معطوف به عمل برای ایجاد تغییرات واقعی در زندگی انسانهای تحت ستم.
▪️آنها تمام تلاششان را کردهاند تا چه در اداره این نهاد و چه در برقراری ارتباطات و چه در تولید متون و پژوهشها، از الهیات ِ تولیدشدهی غربی فاصله بگیرند و خودشان به عنوان جوامع غیرغربی، امکان ِ تعامل فکری میان خودشان را بدون واسطهی جوامع غربی ایجاد کنند.
▪️آنها سالهاست که مجلهای با عنوان «صداها» (Voices) را منتشر میکنند. این مجله از سال 1999 آغاز به کار کرده و تا کنون (2022)، 28 شماره از آن منتشر شدهاست. - همچنین کتابهای متعددی در قالب مجموعه مقالات، در موضوعات مختلف، از نسبت دین و محیط زیست تا دین و مسائل زنان و نابرابریهای اقتصادی و اجتماعی را منتشر کردهاند. بیش از سی کشور جهان و چهار قارهی غیراروپایی و غیرامریکای شمالی (آسیا، آفریقا، اقیانوسیه و امریکای جنوبی و مرکزی) از میان روحانیون مسیحی، عضو فعال دارند.
[ادامه دارد👇]
Forwarded from راهیانه/مهدی سلیمانیه
♦️جامعهی زخمی، علمای ساکت♦️
(آیا علمای ادیان همیشه و همهجا در برابر رنجهای جامعه ساکتند؟)
[بخش دوم و پایانی]
▪️حالا بیایید فکر کنیم که روحانیون مسلمان، فراتر از دعوای تاریخی ِ بیمعنای ِ شیعه و سنی، فراتر از دعواهای سیاسی ِ تمام ناشدنی ِ سیاستمداران ِ زیادهخواه و کوتهاندیش کشورهایشان، از مصر و مراکش و تونس تا ایران و پاکستان و افغانستان و هند و مالزی و اندونزی و تاجیکستان، کنار هم بنشینند؛ این بار نه راجع به دعواهای هزار سال قبل، که دربارهی انسان ِ مسلمان ِ امروز و دردهایش، از استبداد، نان و اقتصاد و فرهنگ و محیط زیست و زنان و جنگ و نابرابریهای کمرشکن همفکری کنند، مطلب بنویسند، فریاد بزنند، اعلام موضع کنند، مواضع سیاستمداران ِ جاهطلبشان را به چالش بکشند. و در کنار ِ مردم بیصدایشان بایستند.
▪️میدانم؛ خواهید گفت: بزک نمیر بهار میاد! میدانم که محال مینماید. اما شاید فراموش کرده باشیم که همین شصت سال قبل، چنین علمای سنی و شیعه و چنین نهادی را داشتهایم: طالقانی و موسی صدر و برادران زنجانی و علمای اهل سنتی چون شیخ محمود شلتوت ِ مصری ِ سنی و نهادی چون «مؤتمر شعوب المسلمین»؛ نهادی که بیاجازهی حکومتها، به ابتکار این علما، در کشورهای مختلف اسلامی تشکیل جلسه میداد و میتوانست نقطهی عطفی برای تولید نسلی دیگر از علمای آزادهی مدافع مردم و منتقد قدرت در کشورهای اسلامی باشد.
▪️امروز اما، دین و علما، رنج ِ هر روزه مردم جاندار کوچه و خبابان را میبینند و حس میکنند و تنهایشان گذاشتهاند. آن نسل ِ از علمای آزادهی در کنار ِ مردم ِ بیصدا و بیقدرت ایستاده، غایب به نظر میرسند. دین، خوراک ِ قدرتمندان شدهاست و ابزار ِ توجیه ِ ستمهای ریز و درشت. چنان آرزوهایی، ناممکن به نظر میرسد. کو چنین علمایی، چنین نهادهایی و چنین آزادگیهایی.. اما رهایی در همین است: خیال ما، نباید مثل خود ِ ما به بند کشیده شود. ناممکن را بخواهیم.
تصاویر:
1. طالقانی در جمع علمای اهل سنت در کنفرانس غیر دولتی «ملتهای اسلامی»، 1340 در فلسطین.
2. جدولی از شرکت طالقانی در کنفرانسهای غیردولتی برای نزدیک کردن (تقریب) سنیها و شیعیان حول مسائل مشترک ِ امروز جوامع اسلامی (گردآوری اطلاعات و تنظیم جدول و خطاهای احتمالی اش از من است).
ایدهنوشتهای مهدی سلیمانیه|@raahiane
#تقریب|#تقریب_اجتماعی|#پاره_ی_تن|#جامعهشناسی_دین
(آیا علمای ادیان همیشه و همهجا در برابر رنجهای جامعه ساکتند؟)
[بخش دوم و پایانی]
▪️حالا بیایید فکر کنیم که روحانیون مسلمان، فراتر از دعوای تاریخی ِ بیمعنای ِ شیعه و سنی، فراتر از دعواهای سیاسی ِ تمام ناشدنی ِ سیاستمداران ِ زیادهخواه و کوتهاندیش کشورهایشان، از مصر و مراکش و تونس تا ایران و پاکستان و افغانستان و هند و مالزی و اندونزی و تاجیکستان، کنار هم بنشینند؛ این بار نه راجع به دعواهای هزار سال قبل، که دربارهی انسان ِ مسلمان ِ امروز و دردهایش، از استبداد، نان و اقتصاد و فرهنگ و محیط زیست و زنان و جنگ و نابرابریهای کمرشکن همفکری کنند، مطلب بنویسند، فریاد بزنند، اعلام موضع کنند، مواضع سیاستمداران ِ جاهطلبشان را به چالش بکشند. و در کنار ِ مردم بیصدایشان بایستند.
▪️میدانم؛ خواهید گفت: بزک نمیر بهار میاد! میدانم که محال مینماید. اما شاید فراموش کرده باشیم که همین شصت سال قبل، چنین علمای سنی و شیعه و چنین نهادی را داشتهایم: طالقانی و موسی صدر و برادران زنجانی و علمای اهل سنتی چون شیخ محمود شلتوت ِ مصری ِ سنی و نهادی چون «مؤتمر شعوب المسلمین»؛ نهادی که بیاجازهی حکومتها، به ابتکار این علما، در کشورهای مختلف اسلامی تشکیل جلسه میداد و میتوانست نقطهی عطفی برای تولید نسلی دیگر از علمای آزادهی مدافع مردم و منتقد قدرت در کشورهای اسلامی باشد.
▪️امروز اما، دین و علما، رنج ِ هر روزه مردم جاندار کوچه و خبابان را میبینند و حس میکنند و تنهایشان گذاشتهاند. آن نسل ِ از علمای آزادهی در کنار ِ مردم ِ بیصدا و بیقدرت ایستاده، غایب به نظر میرسند. دین، خوراک ِ قدرتمندان شدهاست و ابزار ِ توجیه ِ ستمهای ریز و درشت. چنان آرزوهایی، ناممکن به نظر میرسد. کو چنین علمایی، چنین نهادهایی و چنین آزادگیهایی.. اما رهایی در همین است: خیال ما، نباید مثل خود ِ ما به بند کشیده شود. ناممکن را بخواهیم.
تصاویر:
1. طالقانی در جمع علمای اهل سنت در کنفرانس غیر دولتی «ملتهای اسلامی»، 1340 در فلسطین.
2. جدولی از شرکت طالقانی در کنفرانسهای غیردولتی برای نزدیک کردن (تقریب) سنیها و شیعیان حول مسائل مشترک ِ امروز جوامع اسلامی (گردآوری اطلاعات و تنظیم جدول و خطاهای احتمالی اش از من است).
ایدهنوشتهای مهدی سلیمانیه|@raahiane
#تقریب|#تقریب_اجتماعی|#پاره_ی_تن|#جامعهشناسی_دین
Forwarded from فراسو | رسانه، فرهنگ و جامعه
🍁 اینستاگرام: بدترین شبکه اجتماعی
مجله تایمز: نتایج یک مطالعه بر روی تقریباً ۱۵۰۰ نوجوان و جوان نشان میدهد که اینستاگرام (در میان ۵ شبکه اجتماعی: فیسبوک، توییتر، یوتیوب و اسنپچت) از نظر تأثیرات منفی بر سلامت روان جوانان بدترین شبکه اجتماعی است.
#⃣ #رسانههای_اجتماعی #آسیبشناسی #اینستاگرام
مجله تایمز: نتایج یک مطالعه بر روی تقریباً ۱۵۰۰ نوجوان و جوان نشان میدهد که اینستاگرام (در میان ۵ شبکه اجتماعی: فیسبوک، توییتر، یوتیوب و اسنپچت) از نظر تأثیرات منفی بر سلامت روان جوانان بدترین شبکه اجتماعی است.
#⃣ #رسانههای_اجتماعی #آسیبشناسی #اینستاگرام
Forwarded from فراسو | رسانه، فرهنگ و جامعه
🍁 فردای حجابِ اجباری؟
(یافتههای یک پژوهش دانشگاهی: به «عُرف» اعتماد کنیم)
✍🏻 مهدی سلیمانیه:
بخشی از دینداران ایران همچنان از فردای ”اجباری نبودن“ حجاب میترسند. ️چرا؟ چون تصویر آنها از فردایی بدون اجباری بودنِ حجاب این است: شهرهایی پر از عریانیِ بیحد. پر از عیاشی بیاندازه. رهاشده و جنگلوار. زنانی که نه فقط بی روسری، که با کمترین پوشش ممکن از خانه بیرون میآیند.
آیا اینطور است؟ آیا جامعه، بدون اجبار و پلیس و گشتِ حجاب و بگیروببند، چنین وضعیتی پیدا میکند؟ اصلاً زنان غیرمعتقد به حجاب چه میپوشند؟
چند سال قبل، دانشجوی مستعد و دغدغهمندی در رشتهی پژوهش هنر، از من خواست تا استاد راهنمای پایاننامهاش باشم. حوزه مورد علاقهاش، حوزه پوشش زنان بود. قرار شد این سؤال مهم و بیپاسخ، جزو مسائل اصلی پایاننامه باشد: در شرایطِ آزادیِ انتخاب پوشش زنان، آنها در فضاهای عمومی شهر چه خواهند پوشید؟
در این پژوهش، با ۱۴ نفر از زنانِ ۱۸ تا ۳۵ ساله ساکن تهران ساعتها مصاحبههای عمیق شده بود. بنا بر منطق پژوهشهای کیفی در جامعهشناسی، تلاش شده بود تا با تیپهای مختلفی از زنان، چه به لحاظ سنی، چه نوع دینداری، چه نوع پوشش فعلی (چادری، محجبهی بدون چادر، غیرمحجبهی سادهپوش و غیرمحجبهی متفاوتپوش) و از خانوادههایی با سطح اقتصادی متفاوت مصاحبه شود. طبیعتاً یافتههای این پژوهش کیفی قابل تعمیم به تمام جامعه نیست. اما فرضیههای علمی ارزشمندی را در اختیار ما میگذارد. ای کاش که امکان سنجش علمی آن با روشهای تعمیمپذیر وجود داشت.
نتایج این پژوهش برای خود ما هم شگفتآور بود: تقریباً تمام زنان مورد مصاحبه، حدی از پوشش عرفی را در حالت آزادی کامل حجاب، رعایت میکردند. هیچکدام از آنها حتی در ذهن خود به دنبال پوششهای بسیار بازتر (نظیر پوششهای قابل مشاهده در جوامع اروپای غربی) نبودند. نوع پوشش مطلوب بخش غالب آنها، حتی در صورت نپوشیدنِ روسری، بلوز شلوار، دامن بلند یا سارافونهای ساده بود.
وقتی از آنها پرسیده شده بود که چرا در شرایط آزادی کامل در پوشش، باز هم چنین پوششی را انتخاب میکنند، پاسخ شنیدنی بود: چون خودمان اینطور راحتتریم. چون هر جایی بر حسب تشخیص خودمان از فضا و اقتضائاتش، نوع پوشش متناسب را انتخاب میکنیم.
این یافته نشان میداد که فردای آزادی حجاب و پوشش به عنوان یک حق مسلم انسانی، اصلاً عریانیهای بیحسابوکتاب نیست. جامعه، بدون اجبار و بگیروببند، خودش قاعده دارد. اسم این قاعدهی نانوشته و مهم «عرف» است: عرف محکمترین قانونِ نقضناپذیرِ هر جامعه است. عرف خودش جامعه را برای هزاران سال تنظیم کرده است.
باید گذاشت جامعه خودش بر اساس منطقِ عرف خودش را تنظیم کند: حجاب عرفی در تهران، با حجاب عرفی در دهدشتِ کهکیلویه فرق میکند. حجاب عرفی در سیستان با حجاب عرفی در مشهد و قم و یزد فرق میکند. آن کس که به اجبار میخواهد برای تمام این فضاهای متفاوت و عرفهای گوناگون، یک قانونِ اجباری یکدستکننده به نام دین و به خرج دین بسازد، اول از همه حجاب را در برابر عرف قرار میدهد. و بازنده در این میدان، حجاب است و دین. اجبار منطقِ عرف را نادیده میگیرد و افراط و تفریط و لجبازی و کینه میآفریند.
فردای آزادبودن انتخاب نوع پوشش، عریانی و هرجومرج نیست. به عرف اعتماد کنیم. عرف ستونِ جامعه است.
© از: کانال راهیانه | #فرهنگ #جامعهشناسی #جامعه
(یافتههای یک پژوهش دانشگاهی: به «عُرف» اعتماد کنیم)
✍🏻 مهدی سلیمانیه:
بخشی از دینداران ایران همچنان از فردای ”اجباری نبودن“ حجاب میترسند. ️چرا؟ چون تصویر آنها از فردایی بدون اجباری بودنِ حجاب این است: شهرهایی پر از عریانیِ بیحد. پر از عیاشی بیاندازه. رهاشده و جنگلوار. زنانی که نه فقط بی روسری، که با کمترین پوشش ممکن از خانه بیرون میآیند.
آیا اینطور است؟ آیا جامعه، بدون اجبار و پلیس و گشتِ حجاب و بگیروببند، چنین وضعیتی پیدا میکند؟ اصلاً زنان غیرمعتقد به حجاب چه میپوشند؟
چند سال قبل، دانشجوی مستعد و دغدغهمندی در رشتهی پژوهش هنر، از من خواست تا استاد راهنمای پایاننامهاش باشم. حوزه مورد علاقهاش، حوزه پوشش زنان بود. قرار شد این سؤال مهم و بیپاسخ، جزو مسائل اصلی پایاننامه باشد: در شرایطِ آزادیِ انتخاب پوشش زنان، آنها در فضاهای عمومی شهر چه خواهند پوشید؟
در این پژوهش، با ۱۴ نفر از زنانِ ۱۸ تا ۳۵ ساله ساکن تهران ساعتها مصاحبههای عمیق شده بود. بنا بر منطق پژوهشهای کیفی در جامعهشناسی، تلاش شده بود تا با تیپهای مختلفی از زنان، چه به لحاظ سنی، چه نوع دینداری، چه نوع پوشش فعلی (چادری، محجبهی بدون چادر، غیرمحجبهی سادهپوش و غیرمحجبهی متفاوتپوش) و از خانوادههایی با سطح اقتصادی متفاوت مصاحبه شود. طبیعتاً یافتههای این پژوهش کیفی قابل تعمیم به تمام جامعه نیست. اما فرضیههای علمی ارزشمندی را در اختیار ما میگذارد. ای کاش که امکان سنجش علمی آن با روشهای تعمیمپذیر وجود داشت.
نتایج این پژوهش برای خود ما هم شگفتآور بود: تقریباً تمام زنان مورد مصاحبه، حدی از پوشش عرفی را در حالت آزادی کامل حجاب، رعایت میکردند. هیچکدام از آنها حتی در ذهن خود به دنبال پوششهای بسیار بازتر (نظیر پوششهای قابل مشاهده در جوامع اروپای غربی) نبودند. نوع پوشش مطلوب بخش غالب آنها، حتی در صورت نپوشیدنِ روسری، بلوز شلوار، دامن بلند یا سارافونهای ساده بود.
وقتی از آنها پرسیده شده بود که چرا در شرایط آزادی کامل در پوشش، باز هم چنین پوششی را انتخاب میکنند، پاسخ شنیدنی بود: چون خودمان اینطور راحتتریم. چون هر جایی بر حسب تشخیص خودمان از فضا و اقتضائاتش، نوع پوشش متناسب را انتخاب میکنیم.
این یافته نشان میداد که فردای آزادی حجاب و پوشش به عنوان یک حق مسلم انسانی، اصلاً عریانیهای بیحسابوکتاب نیست. جامعه، بدون اجبار و بگیروببند، خودش قاعده دارد. اسم این قاعدهی نانوشته و مهم «عرف» است: عرف محکمترین قانونِ نقضناپذیرِ هر جامعه است. عرف خودش جامعه را برای هزاران سال تنظیم کرده است.
باید گذاشت جامعه خودش بر اساس منطقِ عرف خودش را تنظیم کند: حجاب عرفی در تهران، با حجاب عرفی در دهدشتِ کهکیلویه فرق میکند. حجاب عرفی در سیستان با حجاب عرفی در مشهد و قم و یزد فرق میکند. آن کس که به اجبار میخواهد برای تمام این فضاهای متفاوت و عرفهای گوناگون، یک قانونِ اجباری یکدستکننده به نام دین و به خرج دین بسازد، اول از همه حجاب را در برابر عرف قرار میدهد. و بازنده در این میدان، حجاب است و دین. اجبار منطقِ عرف را نادیده میگیرد و افراط و تفریط و لجبازی و کینه میآفریند.
فردای آزادبودن انتخاب نوع پوشش، عریانی و هرجومرج نیست. به عرف اعتماد کنیم. عرف ستونِ جامعه است.
© از: کانال راهیانه | #فرهنگ #جامعهشناسی #جامعه
Forwarded from تابش آگاهی | تأمّلات عقلانی پیرامون دین
📌 «گفتگو» هنر فیلسوف است. متکلم و محدث و فقیه و سیاستمدار، قادر به گفتگو نیستند. آنها میخواهند رای و عقیده و باور خود را به دیگری، بقبولانند. تنها «فلسفه ورزی» است که به شما قدرت گفتگو می دهد. گفتگو یعنی شنیدن همدلانه سخن دیگری و سپس ارزیابی عقلانی آن. گفتگو با جدال متفاوت است. کسانی که منتظرند حرفتان تمام شود تا آنرا رد کنند[و چه بسا به شما برچسبهایی بزنند] از دایره فلسفه ورزی خارج و داخل در محدوده «دین داری و جدال مذهبی» هستند. عموم دینداران [حتی بزرگان و زعمای دین] بهره ای از گفتگو نبرده اند. بیشتر منازعات تاریخ بشر حاصل فراهم نبودن فضای گفتگوست. اگر متعصبان و خشک مقدسان هم بر مراکز علمی مستولی شوند دیگر مصیبت عظماست.
[کتاب فلسفه و زندگی، گفتگو با دکتر غلامحسین ابراهیمی دینانی]
#تدین_عقلانی
@tabeshe_agahi
[کتاب فلسفه و زندگی، گفتگو با دکتر غلامحسین ابراهیمی دینانی]
#تدین_عقلانی
@tabeshe_agahi
Forwarded from فراسو | رسانه، فرهنگ و جامعه
🍁 ماجرا چه بود؟
✍🏻 میلاد نوری:
▪️همه چیز با یک مواجهه آغاز شد. سنّتِ فرهنگی آخرتگرایانهای که با تکیه بر ایدۀ «امر الهی» بنا شده بود به دنیای جدیدی گام نهاد که شاخصهاش جسارت آدمی در «بهکاربردن عقل خویش» بود. آن سنّتِ فراسونگر، با اکراه، بدینسو نظر کرد و با ناخرسندی در جهان جدید جای گرفت. اکراه از حضور در این جهان، آن سنّتِ زُهدمحور را به نفی و انکار کشانید. واقعیّتِ مدرن با درنوردیدن مرزها به امری جهانشمول بدل شده بود. امر مدرن ناگزیر مینمود؛ علم تجربی، دانش فنّی، سیاستورزی زمینی و سعادتاندیشی اینجهانی، رهآورد آگاهی و آزادی انسان مدرن بود. اما سنّتِ زُهدمحور تابِ همراهی و همدلی با او را نداشت. پس ستیز با امر مدرن را پیشۀ خود ساخت و آن را به عنصر هویّتبخش خویش بدل کرد. این ستیز، در واقع، خودستیزی بود، زیرا اینک آن سنّت نیز در افق امر مدرن تنفس میکرد.
▪️نفی امر مدرن، نفی آگاهی و آزادی سوژهای بود که میخواست روی پای خود بایستد. اگرچه واقعیت مدرن نیز دردهای خود را داشت و از تحقیر آدمی، تخریب طبیعت و مرگ معنا رنج میبُرد، اما باز این خودش بود که میکوشید دردهایش را دریابد و آنها را درمان کند. سنّتِ زُهدمحورِ آخرتاندیش، که نه امر مدرن را درمییافت و نه درکی از دردهای آن داشت، از واقعیّت مدرن تنها عناصر ستیزهجویانهاش را طلب کرد: نوعی جماعتباوری ایدئولوژیک که با مفهوم «مبارزه» تعریف میشد. بهاینترتیب، سنّت، که از امر مدرن سر برتافته بود، دچار اعوجاج و تناقض شد؛ جهانشمولی علم را نفی کرد، حالآنکه داعیۀ فهم جهانشمول را داشت؛ از مبارزه با نظام سلطه سخن گفت، حالآنکه سودای سلطه بر شرق و غرب را داشت؛ آزادی و آگاهی سوژه را انکار کرد، حالآنکه وعدهٔ آزادی و آگاهی میداد. نتیجهٔ این تناقضها آن بود که حیاتِ «امر الهی» در جهان «قرارداد اجتماعی»، توأم با رنج و درد باشد و زیستجهان تکّهپارهای شکل بگیرد که ویژگیاش بلاتکلیفی و بیفرجامی است.
▪️سنّتِ زُهدمحور، که نمیتوانست با بلاتکلیفی به حیات خود ادامه دهد، تکلیف و فرجام خود را در خودگستری ایدئولوژیک بازیافت: «میخواهم گمشدگان را از تاریکی امر مدرن نجات دهم.» سنتِ زُهدآلود برای بیماریهای مدرن داروهای سنّتی مینوشت. این نوآموز پرغرور گوشهايش را گرفته بود و فریاد میزد: «بگذاريد راه درستزيستن را به شما نشان دهم»! و وقتی میپرسیدند آن راه کجاست؟ میگفت: «در نفی زندگی»! چه چیز حیرتآورتر از اینکه مرگاندیشان بخواهند درسِ زندگی بدهند؟ مردمانی که به آن سنّت و گفتههایش باور داشتند فرمان زندگیشان را به آن سپردند. اما چنان سنّتی را پروای این حقیقت نبود که بنیان زندگانی مدرن، نه ایدههای منجمد برآمده از تاریخ، بلکه بازاندیشی مستمر در سرشت پرجنبوجوش امر اینجهانی است. اتهام اندیشۀ مدرن آن بود که انسان را به جای خدا مینشاند و الوهیّت را انکار میکرد، اما این سنّتِ زُهدمحور بود که با ستیزهاش تهماندۀ آبروی الوهیتاندیشی را به باد داد و آخرین ضربه را بر پیکر خدای نیمهجانِ رهیده از خطر وارد آورد. سالها گذشت. فرهنگِ معاداندیشِ زُهدمحور، که با بیپروایی پیش رانده بود، ساختارهای مرگگستری رقم زد با طبیعتی تخریبشده، با زیستجهانی ملالآور و رنجآلود، و با نیروی حیاتی سرکوبشدهای که راهی به رهایی میجست. علوم انسانی، قانون مدنی، قواعد علمی، سیاستورزی واقعگرا، همگی راه نشان میدادند؛ اما تمام اینها انکارشده بودند.
▪️انسداد شکل گرفته بود. گریزی از امر مدرن نبود. «نه شرقی نه غربی» در واقع «نه غربی نه غربی» بود؛ زیرا شرق هم ایدئولوژی سوسیالیستی و مارکسیستیاش را از غرب وام گرفته بود. طرفه آنکه، زمان نشانههای نزدیکی به شرق را هویدا ساخت. تناقضها انسداد رقم میزنند. گشایش ضرورت داشت. آنچه از دل تاریخ برآمده بود میبایست خود را به دست تاریخ میسپرد. حتی اگر نگوییم که میبایست خود را انکار میکرد، دستکم باید به اصلاح خویش برمیآمد و تناقضهایش را رفع میکرد. اما برای او که خود را در جایگاه الوهیت جای داده بود حقیقت امری تثبیتشده و حُکم حقیقت همواره ثابت مینمود. برای او، خدا همان خدا و جهان همان جهان مینمود. «در همچنان بر همان پاشنه میچرخید.» نفی و سلب مرگگستر بود و خروارها خاکستر به روی زندگی پاشیده بود. زندگی میخواست همچون ققنوس از دل خاکستر خویش سر بر آورد. زندگیخواهان چشم از او برنمیداشتند، اما مرگاندیشان و زندگیستیزان تابِ دیدارش را نداشتند. این تقابل تاریخ را میساخت و فقط آیندگان دانستند که فرجام آن تقابل چه شد.
© از: کانال ضرباهنگ خرد (۱۴۰۱/۹/۱۶) | #دین
✍🏻 میلاد نوری:
▪️همه چیز با یک مواجهه آغاز شد. سنّتِ فرهنگی آخرتگرایانهای که با تکیه بر ایدۀ «امر الهی» بنا شده بود به دنیای جدیدی گام نهاد که شاخصهاش جسارت آدمی در «بهکاربردن عقل خویش» بود. آن سنّتِ فراسونگر، با اکراه، بدینسو نظر کرد و با ناخرسندی در جهان جدید جای گرفت. اکراه از حضور در این جهان، آن سنّتِ زُهدمحور را به نفی و انکار کشانید. واقعیّتِ مدرن با درنوردیدن مرزها به امری جهانشمول بدل شده بود. امر مدرن ناگزیر مینمود؛ علم تجربی، دانش فنّی، سیاستورزی زمینی و سعادتاندیشی اینجهانی، رهآورد آگاهی و آزادی انسان مدرن بود. اما سنّتِ زُهدمحور تابِ همراهی و همدلی با او را نداشت. پس ستیز با امر مدرن را پیشۀ خود ساخت و آن را به عنصر هویّتبخش خویش بدل کرد. این ستیز، در واقع، خودستیزی بود، زیرا اینک آن سنّت نیز در افق امر مدرن تنفس میکرد.
▪️نفی امر مدرن، نفی آگاهی و آزادی سوژهای بود که میخواست روی پای خود بایستد. اگرچه واقعیت مدرن نیز دردهای خود را داشت و از تحقیر آدمی، تخریب طبیعت و مرگ معنا رنج میبُرد، اما باز این خودش بود که میکوشید دردهایش را دریابد و آنها را درمان کند. سنّتِ زُهدمحورِ آخرتاندیش، که نه امر مدرن را درمییافت و نه درکی از دردهای آن داشت، از واقعیّت مدرن تنها عناصر ستیزهجویانهاش را طلب کرد: نوعی جماعتباوری ایدئولوژیک که با مفهوم «مبارزه» تعریف میشد. بهاینترتیب، سنّت، که از امر مدرن سر برتافته بود، دچار اعوجاج و تناقض شد؛ جهانشمولی علم را نفی کرد، حالآنکه داعیۀ فهم جهانشمول را داشت؛ از مبارزه با نظام سلطه سخن گفت، حالآنکه سودای سلطه بر شرق و غرب را داشت؛ آزادی و آگاهی سوژه را انکار کرد، حالآنکه وعدهٔ آزادی و آگاهی میداد. نتیجهٔ این تناقضها آن بود که حیاتِ «امر الهی» در جهان «قرارداد اجتماعی»، توأم با رنج و درد باشد و زیستجهان تکّهپارهای شکل بگیرد که ویژگیاش بلاتکلیفی و بیفرجامی است.
▪️سنّتِ زُهدمحور، که نمیتوانست با بلاتکلیفی به حیات خود ادامه دهد، تکلیف و فرجام خود را در خودگستری ایدئولوژیک بازیافت: «میخواهم گمشدگان را از تاریکی امر مدرن نجات دهم.» سنتِ زُهدآلود برای بیماریهای مدرن داروهای سنّتی مینوشت. این نوآموز پرغرور گوشهايش را گرفته بود و فریاد میزد: «بگذاريد راه درستزيستن را به شما نشان دهم»! و وقتی میپرسیدند آن راه کجاست؟ میگفت: «در نفی زندگی»! چه چیز حیرتآورتر از اینکه مرگاندیشان بخواهند درسِ زندگی بدهند؟ مردمانی که به آن سنّت و گفتههایش باور داشتند فرمان زندگیشان را به آن سپردند. اما چنان سنّتی را پروای این حقیقت نبود که بنیان زندگانی مدرن، نه ایدههای منجمد برآمده از تاریخ، بلکه بازاندیشی مستمر در سرشت پرجنبوجوش امر اینجهانی است. اتهام اندیشۀ مدرن آن بود که انسان را به جای خدا مینشاند و الوهیّت را انکار میکرد، اما این سنّتِ زُهدمحور بود که با ستیزهاش تهماندۀ آبروی الوهیتاندیشی را به باد داد و آخرین ضربه را بر پیکر خدای نیمهجانِ رهیده از خطر وارد آورد. سالها گذشت. فرهنگِ معاداندیشِ زُهدمحور، که با بیپروایی پیش رانده بود، ساختارهای مرگگستری رقم زد با طبیعتی تخریبشده، با زیستجهانی ملالآور و رنجآلود، و با نیروی حیاتی سرکوبشدهای که راهی به رهایی میجست. علوم انسانی، قانون مدنی، قواعد علمی، سیاستورزی واقعگرا، همگی راه نشان میدادند؛ اما تمام اینها انکارشده بودند.
▪️انسداد شکل گرفته بود. گریزی از امر مدرن نبود. «نه شرقی نه غربی» در واقع «نه غربی نه غربی» بود؛ زیرا شرق هم ایدئولوژی سوسیالیستی و مارکسیستیاش را از غرب وام گرفته بود. طرفه آنکه، زمان نشانههای نزدیکی به شرق را هویدا ساخت. تناقضها انسداد رقم میزنند. گشایش ضرورت داشت. آنچه از دل تاریخ برآمده بود میبایست خود را به دست تاریخ میسپرد. حتی اگر نگوییم که میبایست خود را انکار میکرد، دستکم باید به اصلاح خویش برمیآمد و تناقضهایش را رفع میکرد. اما برای او که خود را در جایگاه الوهیت جای داده بود حقیقت امری تثبیتشده و حُکم حقیقت همواره ثابت مینمود. برای او، خدا همان خدا و جهان همان جهان مینمود. «در همچنان بر همان پاشنه میچرخید.» نفی و سلب مرگگستر بود و خروارها خاکستر به روی زندگی پاشیده بود. زندگی میخواست همچون ققنوس از دل خاکستر خویش سر بر آورد. زندگیخواهان چشم از او برنمیداشتند، اما مرگاندیشان و زندگیستیزان تابِ دیدارش را نداشتند. این تقابل تاریخ را میساخت و فقط آیندگان دانستند که فرجام آن تقابل چه شد.
© از: کانال ضرباهنگ خرد (۱۴۰۱/۹/۱۶) | #دین
نیکونامهای پروردگار
گروه الغدیر
🍁 نیکونامهای پروردگار
این آهنگ ترجمهٔ فارسی و بازسازیشدهٔ اسماءالحسنیِ گروه مصری است، که گروه سرود الغدیر تهران آن را به زیبایی اجرا کرده است.
#⃣ #رمضان
این آهنگ ترجمهٔ فارسی و بازسازیشدهٔ اسماءالحسنیِ گروه مصری است، که گروه سرود الغدیر تهران آن را به زیبایی اجرا کرده است.
#⃣ #رمضان
Forwarded from فراسو | رسانه، فرهنگ و جامعه
🍁 چرا فرمانِ مافوق جایگزین مسئولیتِ اخلاقی ما نمیشود؟
✍🏻 زهره سعیدی:
اگر عملی خلاف اصول اخلاقی و انسانیت باشد، اجتناب از آنْ مسئولیتِ تکتک افراد جامعه است، حتی اگر دستور انجام عمل غیراخلاقی از سوی رئیس اداره، شرکت، سازمان، گروه، حزب، فرقه یا نهادی که در آن مشغول به کار و فعالیت هستیم صادر شده باشد. مسئولیتِ اخلاقی ما در وفاداری به انسانیت به صِرف گفتن اینکه دستور از بالا بود از بین نمیرود.
اگر معلم هستی و مدیر مدرسه از تو میخواهد نمرهٔ دانشآموزی را به صِرف آشنای فلانی بودن بالا ببری، اصول اخلاقی حکم میکند که در برابر آن مقاومت کنی. در چنین مواقعی، نمیتوانی خطای خود را به گردن مدیر مدرسه بیندازی و از خود رفع مسئولیت کنی. اگر خبرنگار هستی و دستوری مبنی بر وارونه نشان دادن حقیقت داری، نباید تسلیم شوی و اگر تسلیم شوی به صِرف گفتن اینکه من به دستورات عمل کردم، از تو رفع مسئولیت نمیکند. اگر پزشک هستی و تعللت در رسیدگی به یک بیمار منجر به مرگ او گردد، نمیتوانی با گفتن اینکه بر اساس مقررات نمیتوانستم تا پیش از دریافت وجه از بیمار به او رسیدگی کنم، از مسئولیت خود شانه خالی کنی و خود را در مرگ آن فرد شریک ندانی. اگر مأمور، پلیس یا بسیجی هستی و در مواجهه با قانونگریزان خلاف اصول انسانی رفتار کنی، نمیتوانی با گفتن اینکه مأمورم و معذور از خود رفع مسئولیت کنی و خود را ظالم ندانی. اگر در جشنوارهای مافوقت از تو میخواهد که نام فردی را به لیست برگزیدگان اضافه کنی، نمیتوانی با گفتن اینکه من کارهای نبودم و دستور مافوقم بود مسئولیت را به گردن دیگری بیندازی. اگر مدیرت از تو خواسته است که به جای او در آزمون ارتقای شغلی شرکت کنی، نمیتوانی پایمال کردن حقِ کسی را که به خاطر تقلب تو در آزمون قبول نشده است به گردن مدیرت بیندازی.
اگر کسی را که به او دل سپردهای ــ میخواهد عارف، عالم، ولی فقیه، استاد دانشگاه، سلبریتی یا هر شخصیت دیگری باشد ــ از تو درخواستِ کاری خلاف انسانیت و اصول اخلاقی داشته باشد، مسئولیت ظلم و بیعدالتیِ ناشی از آن به صِرف گفتن اینکه «او چیزی میداند که من نمیدانم یا او دانای کل است و من ناقصالعقلام یا او مراد است و من مرید یا او مرجع است و من مقلد» از دوش تو برداشته نمیشود.
به اقتضای اصل مسئولیتپذیری «هر انسانی به موجب برخورداری از عقل و وجدان اخلاقی، مسئول اَعمال خویش است و با هیچ توجیهی نمیتواند مسئولیت اعمال اختیاریِ خود را به گردن دیگری بیندازد.» از این رو، «از کسانی که خلاف اصول اخلاقی و انسانی حکم میرانند و اطاعت طلب میکنند نباید اطاعت کرد، حتی اگر آنها مافوق ما باشند.» دومینوی تکثیر ظلم و بیعدالتی با فرمانبرداریِ تکتک افراد از فرمانهای خلاف اخلاق و انسانیتِ مافوقها به حیات خود ادامه میدهد. نافرمانی از فرمانهای غیرانسانی اولین مسئولیتِ اخلاقی ما در جامعه مدنی است. بر مدار انسانیت ماندن هزینه دارد. اگر میخواهیم انسان بمانیم باید تلاش کنیم تا جای ممکن هزینههایش را بپردازیم.
© از: کانال تفکر انتقادی (۱۴۰۲/۲/۱۰)
#⃣ #اخلاق #فرهنگ #تفکر_انتقادی
✍🏻 زهره سعیدی:
اگر عملی خلاف اصول اخلاقی و انسانیت باشد، اجتناب از آنْ مسئولیتِ تکتک افراد جامعه است، حتی اگر دستور انجام عمل غیراخلاقی از سوی رئیس اداره، شرکت، سازمان، گروه، حزب، فرقه یا نهادی که در آن مشغول به کار و فعالیت هستیم صادر شده باشد. مسئولیتِ اخلاقی ما در وفاداری به انسانیت به صِرف گفتن اینکه دستور از بالا بود از بین نمیرود.
اگر معلم هستی و مدیر مدرسه از تو میخواهد نمرهٔ دانشآموزی را به صِرف آشنای فلانی بودن بالا ببری، اصول اخلاقی حکم میکند که در برابر آن مقاومت کنی. در چنین مواقعی، نمیتوانی خطای خود را به گردن مدیر مدرسه بیندازی و از خود رفع مسئولیت کنی. اگر خبرنگار هستی و دستوری مبنی بر وارونه نشان دادن حقیقت داری، نباید تسلیم شوی و اگر تسلیم شوی به صِرف گفتن اینکه من به دستورات عمل کردم، از تو رفع مسئولیت نمیکند. اگر پزشک هستی و تعللت در رسیدگی به یک بیمار منجر به مرگ او گردد، نمیتوانی با گفتن اینکه بر اساس مقررات نمیتوانستم تا پیش از دریافت وجه از بیمار به او رسیدگی کنم، از مسئولیت خود شانه خالی کنی و خود را در مرگ آن فرد شریک ندانی. اگر مأمور، پلیس یا بسیجی هستی و در مواجهه با قانونگریزان خلاف اصول انسانی رفتار کنی، نمیتوانی با گفتن اینکه مأمورم و معذور از خود رفع مسئولیت کنی و خود را ظالم ندانی. اگر در جشنوارهای مافوقت از تو میخواهد که نام فردی را به لیست برگزیدگان اضافه کنی، نمیتوانی با گفتن اینکه من کارهای نبودم و دستور مافوقم بود مسئولیت را به گردن دیگری بیندازی. اگر مدیرت از تو خواسته است که به جای او در آزمون ارتقای شغلی شرکت کنی، نمیتوانی پایمال کردن حقِ کسی را که به خاطر تقلب تو در آزمون قبول نشده است به گردن مدیرت بیندازی.
اگر کسی را که به او دل سپردهای ــ میخواهد عارف، عالم، ولی فقیه، استاد دانشگاه، سلبریتی یا هر شخصیت دیگری باشد ــ از تو درخواستِ کاری خلاف انسانیت و اصول اخلاقی داشته باشد، مسئولیت ظلم و بیعدالتیِ ناشی از آن به صِرف گفتن اینکه «او چیزی میداند که من نمیدانم یا او دانای کل است و من ناقصالعقلام یا او مراد است و من مرید یا او مرجع است و من مقلد» از دوش تو برداشته نمیشود.
به اقتضای اصل مسئولیتپذیری «هر انسانی به موجب برخورداری از عقل و وجدان اخلاقی، مسئول اَعمال خویش است و با هیچ توجیهی نمیتواند مسئولیت اعمال اختیاریِ خود را به گردن دیگری بیندازد.» از این رو، «از کسانی که خلاف اصول اخلاقی و انسانی حکم میرانند و اطاعت طلب میکنند نباید اطاعت کرد، حتی اگر آنها مافوق ما باشند.» دومینوی تکثیر ظلم و بیعدالتی با فرمانبرداریِ تکتک افراد از فرمانهای خلاف اخلاق و انسانیتِ مافوقها به حیات خود ادامه میدهد. نافرمانی از فرمانهای غیرانسانی اولین مسئولیتِ اخلاقی ما در جامعه مدنی است. بر مدار انسانیت ماندن هزینه دارد. اگر میخواهیم انسان بمانیم باید تلاش کنیم تا جای ممکن هزینههایش را بپردازیم.
© از: کانال تفکر انتقادی (۱۴۰۲/۲/۱۰)
#⃣ #اخلاق #فرهنگ #تفکر_انتقادی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
چی شد که اینجوری شدیم؟