🍁 بابا، من خودکار میخواهم!
⚠️ هشداری به والدین هلیکوپتری!
✍🏻 فردین #علیخواه مینویسد:
«میگوید: ”وقتی کنکور قبول شدم، پدرم برام یه پراید هاچبک ۱۱۱ خرید. اصلاً اونو دوس نداشتم. من ۲۰۶ میخواستم.“ به او میگویم: ”چرا انتظار داشتی که پدرت به خاطر قبولی در کنکور برات ۲۰۶ بخره؟“ با خونسردی پاسخ میدهد: ”خب من میدونم که اون میتونست بخره، پولشو داشت.“
در اواخر شهریور هر سال نتایج نهایی کنکور منتشر میشود. فرزندان عدهای قبول میشوند و فرزندان عدهای هم قبول نمیشوند. روشن است که این اتفاق کاملاً طبیعی است. کانون توجه این نوشتۀ کوتاه، نحوه مواجهه برخی والدین با قبولی فرزندشان در کنکور است. نحوه مواجهۀ گروه دیگر با ”قبول نشدن فرزندشان در کنکور“ هم بسیار مهم است و بررسی مستقل دیگری را میطلبد.
ابراز خوشحالی، برگزاری مهمانی و جشن، و خرید کادو از جمله اقداماتی است که معمولاً والدین برای قبولی فرزندشان در کنکور انجام میدهند. البته هستند والدین اندکی که هیچ واکنشی از خود نشان نمیدهند، چون اساساً نمیدانند که برای موفقیتهای حتی کوچکِ فرزند باید خوشحالیشان را در مقابل او ابراز کنند تا خوشحال شود. دههشصتیها از این نوع واکنشها خاطرات بسیاری دارند. ولی رویۀ غلطی که طی سالهای اخیر از طرف برخی از والدین در حال گسترش است خرید جایزههای آنچنانی برای فرزندشان است که برای نمونه میتوان به خرید ماشین صفر، آپارتمان، و در مواردی هم خرید تجهیزات تفریحی و سرگرمی به مبلغ پنجاه تا صد میلیون تومان اشاره کرد. نکته قابلتأمل آنکه چنین انتظاری بهتدریج در برخی از نوجوانان هم ایجاد شده است که در صورت قبولی در کنکور، والدین باید با خرید جایزههای گرانقیمتی مانند ماشین، آنان را به قول خودشان ”سورپرایز“ کنند.
اما پرسش آن است: آیا فرزندان ما نباید توجیه و قانع شوند که قبولی در کنکور یا هر موفقیت شخصی دیگری، چیدمان پازلی به نام آینده (خودشان) است که آنان با دست خودشان در حال تکمیل هستند؟ آیا آنان نباید اقناع شوند که قبولی در کنکور، نه خدمت به والدین، بلکه خدمت به خودشان و نگارش دفتر آینده با دست خودشان است؟ آیا تعیین جایزه برای هر نوع فعالیتی، آنهم به شکلی که بیان شد، لزوماً به نفع فرزندان خواهد بود؟
آنچه بیان شد نشانهای از تغییر اجتماعی وسیعتری است که مدتهاست در ایران شروع شده است. متأسفانه با نوع جدیدی از به قول هایم گینوت ”والدین هلیکوپتری“ (Helicopter Parent) مواجه هستیم که مدام بالای سر فرزندانشان پرواز میکنند و مراقب آنان هستند تا اگر احیاناً به چیزی نیاز داشتند فوراً در اختیار آنان قرار دهند تا مبادا اندکی دچار سختی گردند. این والدین تقریباً هیچ مسئولیتی را به فرزندانشان نمیسپارند. البته ناگفته نماند که بسیاری از این والدین، نوجوانی یا جوانی خود را در دهه شصت یعنی دهه جنگ، تنگدستی و احساس محرومیت عمیق گذراندهاند. لذا معتقدند که ”دیگه من بهاندازه کافی محرومیت کشیدم. نمیخوام بچههام هم محرومیت بکشن.“ نتیجه آنکه، این روزها با نوجوانان یا جوانانی مواجه هستیم که کوچکترین کارها را نمیتوانند بهتنهایی انجام دهند و در مواجهه با هر مشکل کوچک و بزرگی، در بالای سرشان به دنبال هلیکوپتر امدادی میگردند. این روزها فرزندان ما استقلال، خوداتکایی و مسئولیتپذیری را بهخوبی یاد نمیگیرند.
سایت مشهور ”بیزنس انسایدر“ در سال ۲۰۱۷ نام ثروتمندان و کارآفرینانی را منتشر کرد که از ثروت افسانهای خود چیزی برای فرزندانشان در نظر نگرفته یا درصد بسیار ناچیزی از آن را برای فرزندانشان به ارث گذاشتهاند. در بین این دوازده نفر دو نام بسیار مشهور هم وجود دارد: بیل گیتس، مؤسس شرکت معروف ماکروسافت با ۸۹ میلیارد دلار و مارک زاکربرگ، مالک شبکه اجتماعی فیسبوک با ۷۴ میلیارد دلار ثروت. بیل گیتس در مصاحبهای بیان داشت که مطمئن است چنین کاری به نفع فرزندانش خواهد بود. آنان باید با نبوغ و استعداد خودشان ثروتاندوزی کنند.
سخن آخر: عنوان این مطلب حکایت یکی از قبولشدگان در کنکور است. او به هنگام تکمیل برگههای ثبتنام در دانشگاه متوجه میشود که خودکار به همراه ندارد. به جای آنکه در همانجا مشکل را حل کند با ”بابا“، که در ساختمان دیگری حضور دارد، تماس میگیرد و میگوید: بابا من خودکار میخوام! بابا، که از نوع والدین هلیکوپتری است، فوراً برای او خودکار میآورد.» (با اندکی ویرایش)
©️ از: کانال فردین علیخواه
⚠️ هشداری به والدین هلیکوپتری!
✍🏻 فردین #علیخواه مینویسد:
«میگوید: ”وقتی کنکور قبول شدم، پدرم برام یه پراید هاچبک ۱۱۱ خرید. اصلاً اونو دوس نداشتم. من ۲۰۶ میخواستم.“ به او میگویم: ”چرا انتظار داشتی که پدرت به خاطر قبولی در کنکور برات ۲۰۶ بخره؟“ با خونسردی پاسخ میدهد: ”خب من میدونم که اون میتونست بخره، پولشو داشت.“
در اواخر شهریور هر سال نتایج نهایی کنکور منتشر میشود. فرزندان عدهای قبول میشوند و فرزندان عدهای هم قبول نمیشوند. روشن است که این اتفاق کاملاً طبیعی است. کانون توجه این نوشتۀ کوتاه، نحوه مواجهه برخی والدین با قبولی فرزندشان در کنکور است. نحوه مواجهۀ گروه دیگر با ”قبول نشدن فرزندشان در کنکور“ هم بسیار مهم است و بررسی مستقل دیگری را میطلبد.
ابراز خوشحالی، برگزاری مهمانی و جشن، و خرید کادو از جمله اقداماتی است که معمولاً والدین برای قبولی فرزندشان در کنکور انجام میدهند. البته هستند والدین اندکی که هیچ واکنشی از خود نشان نمیدهند، چون اساساً نمیدانند که برای موفقیتهای حتی کوچکِ فرزند باید خوشحالیشان را در مقابل او ابراز کنند تا خوشحال شود. دههشصتیها از این نوع واکنشها خاطرات بسیاری دارند. ولی رویۀ غلطی که طی سالهای اخیر از طرف برخی از والدین در حال گسترش است خرید جایزههای آنچنانی برای فرزندشان است که برای نمونه میتوان به خرید ماشین صفر، آپارتمان، و در مواردی هم خرید تجهیزات تفریحی و سرگرمی به مبلغ پنجاه تا صد میلیون تومان اشاره کرد. نکته قابلتأمل آنکه چنین انتظاری بهتدریج در برخی از نوجوانان هم ایجاد شده است که در صورت قبولی در کنکور، والدین باید با خرید جایزههای گرانقیمتی مانند ماشین، آنان را به قول خودشان ”سورپرایز“ کنند.
اما پرسش آن است: آیا فرزندان ما نباید توجیه و قانع شوند که قبولی در کنکور یا هر موفقیت شخصی دیگری، چیدمان پازلی به نام آینده (خودشان) است که آنان با دست خودشان در حال تکمیل هستند؟ آیا آنان نباید اقناع شوند که قبولی در کنکور، نه خدمت به والدین، بلکه خدمت به خودشان و نگارش دفتر آینده با دست خودشان است؟ آیا تعیین جایزه برای هر نوع فعالیتی، آنهم به شکلی که بیان شد، لزوماً به نفع فرزندان خواهد بود؟
آنچه بیان شد نشانهای از تغییر اجتماعی وسیعتری است که مدتهاست در ایران شروع شده است. متأسفانه با نوع جدیدی از به قول هایم گینوت ”والدین هلیکوپتری“ (Helicopter Parent) مواجه هستیم که مدام بالای سر فرزندانشان پرواز میکنند و مراقب آنان هستند تا اگر احیاناً به چیزی نیاز داشتند فوراً در اختیار آنان قرار دهند تا مبادا اندکی دچار سختی گردند. این والدین تقریباً هیچ مسئولیتی را به فرزندانشان نمیسپارند. البته ناگفته نماند که بسیاری از این والدین، نوجوانی یا جوانی خود را در دهه شصت یعنی دهه جنگ، تنگدستی و احساس محرومیت عمیق گذراندهاند. لذا معتقدند که ”دیگه من بهاندازه کافی محرومیت کشیدم. نمیخوام بچههام هم محرومیت بکشن.“ نتیجه آنکه، این روزها با نوجوانان یا جوانانی مواجه هستیم که کوچکترین کارها را نمیتوانند بهتنهایی انجام دهند و در مواجهه با هر مشکل کوچک و بزرگی، در بالای سرشان به دنبال هلیکوپتر امدادی میگردند. این روزها فرزندان ما استقلال، خوداتکایی و مسئولیتپذیری را بهخوبی یاد نمیگیرند.
سایت مشهور ”بیزنس انسایدر“ در سال ۲۰۱۷ نام ثروتمندان و کارآفرینانی را منتشر کرد که از ثروت افسانهای خود چیزی برای فرزندانشان در نظر نگرفته یا درصد بسیار ناچیزی از آن را برای فرزندانشان به ارث گذاشتهاند. در بین این دوازده نفر دو نام بسیار مشهور هم وجود دارد: بیل گیتس، مؤسس شرکت معروف ماکروسافت با ۸۹ میلیارد دلار و مارک زاکربرگ، مالک شبکه اجتماعی فیسبوک با ۷۴ میلیارد دلار ثروت. بیل گیتس در مصاحبهای بیان داشت که مطمئن است چنین کاری به نفع فرزندانش خواهد بود. آنان باید با نبوغ و استعداد خودشان ثروتاندوزی کنند.
سخن آخر: عنوان این مطلب حکایت یکی از قبولشدگان در کنکور است. او به هنگام تکمیل برگههای ثبتنام در دانشگاه متوجه میشود که خودکار به همراه ندارد. به جای آنکه در همانجا مشکل را حل کند با ”بابا“، که در ساختمان دیگری حضور دارد، تماس میگیرد و میگوید: بابا من خودکار میخوام! بابا، که از نوع والدین هلیکوپتری است، فوراً برای او خودکار میآورد.» (با اندکی ویرایش)
©️ از: کانال فردین علیخواه
Forwarded from دکتراکبرنصراللهی (Akbar Nasrollahi)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
💢میدونید ایتالیا چگونه کرونا را مهار کرد؟
👇👇
#ایتالیا یکی از کشورهایی بود که در اوایل شیوع کووید ۱۹ ، قربانیان کرونایی آن بیش از بسیاری از کشورها بود اما با اتخاذ تدابیر مختلف توانست تا حدودی رشد #بحران را مهار و آن را کنترل کند.
این فیلم سه ماه پیش از مجلس ایتالیا است که نمایندههای مجلس این کشور یک نماینده رو که ماسک نمیزده اینجوری بیرون انداختند.
#کرونا
#مجلس
#مدیریت_بحران
#من_ماسک_میزنم
#دکتراکبرنصراللهی👇
اینستاگرام |توئیتر |تلگرام
🌐 @Akbarnasrollahi
👇👇
#ایتالیا یکی از کشورهایی بود که در اوایل شیوع کووید ۱۹ ، قربانیان کرونایی آن بیش از بسیاری از کشورها بود اما با اتخاذ تدابیر مختلف توانست تا حدودی رشد #بحران را مهار و آن را کنترل کند.
این فیلم سه ماه پیش از مجلس ایتالیا است که نمایندههای مجلس این کشور یک نماینده رو که ماسک نمیزده اینجوری بیرون انداختند.
#کرونا
#مجلس
#مدیریت_بحران
#من_ماسک_میزنم
#دکتراکبرنصراللهی👇
اینستاگرام |توئیتر |تلگرام
🌐 @Akbarnasrollahi
🍁 امام رئوف و اسلام رحمانی!
✍🏻 سید علی #میرموسوی مینویسد:
«در شرایط کنونی که برداشتهای رادیکال و خشن از اسلام، با سلب آسایش و فرصت زندگی آزاد از افراد، اسلامهراسی و اسلامگریزی را در پی داشته است، سخنان و سیره حضرت امام علیبن موسیالرضا (ع)، که به ”امام رئوف“ اشتهار دارند، وجهی رحمانی از اسلام را به نمایش میگذارد که با خردمداری و رواداری همراه است.
ابراهیم بن عباس، از یاران امام، شخصیت او را اینگونه معرفی کرده است: ”هیچکس را فاضلتر از ابوالحسن الرضا (ع) نه دیدهام و نه شنیدهام. هرگز ندیدهام با سخن گفتن به کسی جفا کند، ندیدم کلام کسی را قطع کند تا خود آن شخص از گفتن فارغ شود، هیچ گاه حاجتی را که میتوانست برآورده سازد رد نمیکرد، هرگز پاهایش را پیش کسی که نشسته بود دراز نمیکرد، ندیدم به یکی از دوستان و خادمانش دشنام دهد، هرگز ندیدم که آب دهان به بیرون افکند یا در خندهاش قهقهه بزند، بلکه خندهاش تبسم بود. چنان بود که اگر تنها بود و غذا برایش میآوردند، غلامان و خدمتگزاران و حتی دربان و نگهبان را بر سفره خویش مینشانید و با آنها غذا میخورد، شبها کم میخوابید و بسیار روزه میگرفت.“ [عیونالاخبار، ج ۲؛ ص ۱۸۴]
ارائه چهرهای خشن از اسلام، در نوع رویکرد به دین و آموزههای دینی ریشه دارد. رویکرد خردمدار و عقلگرا، که میکوشد آموزهها و تعالیم دینی را به گونهای تفسیر کند با خرد انسانی در تعارض نیفتد، چهرهای رحمانی از اسلام ترسیم میکند. امام رضا (ع) در شرایطی که جدالی داغ بین گروههای مختلف کلامی و مذاهب مختلف فقهی جریان داشت میکوشید تفسیری از اسلام ارائه کند که با معیارهای عقلانیت و خرد زمانه وی پذیرفتنی باشد. در مسائل مناقشهبرانگیز مانند جبر و اختیار، معرفت الهی و خلق قرآن زمانهاش، سخنی جدید برای گفتن و استدلال تازهای برای شنیدن داشت، و اهل گفتوگو بود و از آن هراسی به خود راه نمیداد.
دومین عامل خشونتِ دینی انحصارگرایی است. انحصارگرایی یعنی خود را بر موضع حق نشاندن و دیگری را ناحق و باطل دانستن. فرد انحصارگرا خودش را ارزشمندتر از دیگران میداند و برداشت خویش را در قیاس با برداشت دیگران، تنها برداشت حق جلوه میدهد و دیگران را متهم به بطلان و ناحق بودن میکند. به گفته قرآن، انحصارگرایان اگر حق به جانبشان باشد، با قیافه حق به جانب از آن دفاع میکنند، ولی اگر خلاف برداشت آنها مطرح شود، آن را دروغی قدیمی میخوانند. چنین نگرشی خاستگاه استبداد دینی است که به گفته نایینی ”مفتخواران معمم و کلاهی“ از آن پشتیبانی میکنند.»
📝 متن کامل این یادداشت را در تلگراف زیر بخوانید!
✍🏻 سید علی #میرموسوی مینویسد:
«در شرایط کنونی که برداشتهای رادیکال و خشن از اسلام، با سلب آسایش و فرصت زندگی آزاد از افراد، اسلامهراسی و اسلامگریزی را در پی داشته است، سخنان و سیره حضرت امام علیبن موسیالرضا (ع)، که به ”امام رئوف“ اشتهار دارند، وجهی رحمانی از اسلام را به نمایش میگذارد که با خردمداری و رواداری همراه است.
ابراهیم بن عباس، از یاران امام، شخصیت او را اینگونه معرفی کرده است: ”هیچکس را فاضلتر از ابوالحسن الرضا (ع) نه دیدهام و نه شنیدهام. هرگز ندیدهام با سخن گفتن به کسی جفا کند، ندیدم کلام کسی را قطع کند تا خود آن شخص از گفتن فارغ شود، هیچ گاه حاجتی را که میتوانست برآورده سازد رد نمیکرد، هرگز پاهایش را پیش کسی که نشسته بود دراز نمیکرد، ندیدم به یکی از دوستان و خادمانش دشنام دهد، هرگز ندیدم که آب دهان به بیرون افکند یا در خندهاش قهقهه بزند، بلکه خندهاش تبسم بود. چنان بود که اگر تنها بود و غذا برایش میآوردند، غلامان و خدمتگزاران و حتی دربان و نگهبان را بر سفره خویش مینشانید و با آنها غذا میخورد، شبها کم میخوابید و بسیار روزه میگرفت.“ [عیونالاخبار، ج ۲؛ ص ۱۸۴]
ارائه چهرهای خشن از اسلام، در نوع رویکرد به دین و آموزههای دینی ریشه دارد. رویکرد خردمدار و عقلگرا، که میکوشد آموزهها و تعالیم دینی را به گونهای تفسیر کند با خرد انسانی در تعارض نیفتد، چهرهای رحمانی از اسلام ترسیم میکند. امام رضا (ع) در شرایطی که جدالی داغ بین گروههای مختلف کلامی و مذاهب مختلف فقهی جریان داشت میکوشید تفسیری از اسلام ارائه کند که با معیارهای عقلانیت و خرد زمانه وی پذیرفتنی باشد. در مسائل مناقشهبرانگیز مانند جبر و اختیار، معرفت الهی و خلق قرآن زمانهاش، سخنی جدید برای گفتن و استدلال تازهای برای شنیدن داشت، و اهل گفتوگو بود و از آن هراسی به خود راه نمیداد.
دومین عامل خشونتِ دینی انحصارگرایی است. انحصارگرایی یعنی خود را بر موضع حق نشاندن و دیگری را ناحق و باطل دانستن. فرد انحصارگرا خودش را ارزشمندتر از دیگران میداند و برداشت خویش را در قیاس با برداشت دیگران، تنها برداشت حق جلوه میدهد و دیگران را متهم به بطلان و ناحق بودن میکند. به گفته قرآن، انحصارگرایان اگر حق به جانبشان باشد، با قیافه حق به جانب از آن دفاع میکنند، ولی اگر خلاف برداشت آنها مطرح شود، آن را دروغی قدیمی میخوانند. چنین نگرشی خاستگاه استبداد دینی است که به گفته نایینی ”مفتخواران معمم و کلاهی“ از آن پشتیبانی میکنند.»
📝 متن کامل این یادداشت را در تلگراف زیر بخوانید!
Telegraph
امام رئوف و اسلام رحمانی!
سید علی میرموسوی مینویسد: «در شرایط کنونی که برداشتهای رادیکال و خشن از اسلام، با سلب آسایش و فرصت زندگی آزاد از افراد، اسلامهراسی و اسلامگریزی را در پی داشته است، سخنان و سیره حضرت امام علیبن موسیالرضا (ع)، که به ”امام رئوف“ اشتهار دارند، وجهی رحمانی…
🍁 چرا سواد رسانهای؟
✍🏻 سوگند خزائیان:
برخلاف تصور عموم، سواد تنها به سواد خواندن و نوشتن ــ سواد از راه نظام آموزش و پرورش ــ و داشتن مدرک تحصیلی محدود نمیشود. انسان باسواد در دنیای امروز انسانی است که از سوادهای عاطفی، بهداشتی، ارتباطی، مالی، رایانهای، تفکر انتقادی، استفاده از تلفن همراه، پژوهشی، فرهنگی، آموزشی و پرورشی، حقوقی، بصری و به ویژه سواد رسانهای بهرهمند باشد.
با توجه به تأثیر رسانهها در زندگی بشر، سواد رسانهای را میتوان یکی از مهمترین انواع سواد دانست که داشتن اطلاعات و سواد حداقلی برای انسانهایی که در ارتباط با رسانهها هستند ضروری است. در مباحث سواد رسانهای تلاش بر این است که نحوه برخورد و استفاده از رسانهها را بیاموزد تا افراد در برابر رسانهها کاملاً منفعل و تأثیرپذیر نباشند.
عبارت ”سواد رسانهای“ اولین بار توسط مارشال مکلوهان در سال ۱۹۶۵ استفاده شد. از دهه ۱۹۷۰ موضوع سواد رسانهای در برخی از کشورهای آمریکای لاتین و اروپایی مورد توجه قرار گرفت. برای اولین بار آموزش سواد رسانهای در اروپا ۱۹۷۰ و در کشورهای فنلاند و دانمارک مورد توجه قرار گرفت. آموزش سواد رسانهای در کانادا از سال ۱۹۷۸ با تشکیل ”انجمن سواد رسانهای“ آغاز شد. پس از آن نیز مباحث سواد رسانهای در قالب یک موضوع درسی به کتابهای انگلیسی افزوده شد. در سال ۱۹۸۲ یونسکو بیانیهای در ارتباط با آموزش سواد رسانهای صادر کرد. این بیانیه به امضای ۱۹ کشور رسید که در حال حاضر با عنوان ”بیانیه گرانوالد“ رسمیت پیدا کرده است.
در کشور ما نیز از اواسط دهه هشتاد خورشیدی، سواد رسانهای جای خود را میان کتابهای دانشگاهی باز کرده است و استادان علوم ارتباطات و رسانه مقالات متعددی را ترجمه و تألیف کردهاند. تأکید نخبگان دانشگاهی و رسانهای بر ضرورت آموزش سواد رسانهای به اقشار مختلف جامعه سبب شد تا در سالهای اخیر همایشهای متعددی با موضوع سواد رسانهای در فرهنگسراها و مدارس کلانشهرهای کشور برگزار شود. از سال ۱۳۹۱ کتابهای سواد رسانهای با عنواین مختلف وارد نظام آموزشی ایران شدند.
سواد رسانهای چارچوبی به منظور دسترسی، تحلیل، ارزیابی و تولید پیام به شکلهای مختلف از چاپ تا اینترنت را فراهم میکند. میتوان برخی از اهداف سواد رسانهای در سطح جهان را چنین برشمرد:
– تجزیه و تحلیل نقادانه در بهرهمندی و تولید پیامهای رسانهای
– شناخت فرستنده (منبع) و زمینه شکلگیری پیام رسانهها به همراه توجه و شناخت علایق و جهتگیریهای سیاسی، اجتماعی، تجاری و فرهنگی فرستنده
– تفسیر پیامها و ارزشهایی که از جانب رسانهها ارائه میشوند
– شناخت و انتخاب رسانههای مناسب برای برقراری ارتباط و دستیابی به مخاطبان مورد نظر
– دسترسی به رسانهها برای بهرهمندی و تولید پیام
با افزایش سواد رسانهای انتظار میرود که مخاطب بتواند تحلیل رسانهای انجام دهد، بدین معنی که قادر به این موارد باشد:
– تفسیر پیامهای آشکار و پنهان تولیدات رسانهای
– تشخیص بازنمایی در تولیدات رسانهای
– تشخیص شیوههای اقناع در تولیدات رسانهای
– تشخیص و اهداف و انگیزههای ارسالکنندگان پیام
– تشخیص ارزشها و سبک زندگی در تولیدات رسانهای
در واقع، هر تولیدکننده پیام (فرستنده) پیامی آشکار و در ورای آن پیامی پنهان دارد که قصد و هدف را به مخاطب (گیرنده) منتقل میکند. فرستنده پیام را رمزگذاری میکند. مخاطب با توجه به میزان سواد رسانهای و آگاهی خود میتواند پیام فرستنده را رمزگشایی کند.
در مباحث سواد رسانهای تلاش بر این است که مخاطب منفعل به فعال و مخاطب فعال به خلاق تبدیل شود. در واقع، میتوان گفت رسانهها مثل تفنگی که گلوله جادویی شلیک میکنند بر مخاطب تأثیری قوی، فوری و مستقیم دارند و مخاطبِ کاملاً منفعل بدون هیچ مقاومتی در برابر این گلوله محکوم به مرگ است. تلاش مؤلفان متون سواد رسانهای بر این است که به مخاطب بیاموزند تا پیامهای پنهان و پیدای تولیدات رسانهای را تشخیص دهد و به راحتی تحت تأثیر هدف فرستنده قرار نگیرد و مخاطبی فعال باشد.
فرستنده از طریق فنون رسانهای همچون بازنمایی، فنون اقناع، کلیشه، فرامتن حتی میتواند پیامهای خارج از واقعیت را به مخاطب برساند یا مخاطب را قانع کند که پیام را کاملاً بپذیرد و تمام تلاش سواد رسانهای بر این است که آگاهیبخش مخاطب برای استفاده آگاهانه و درست از رسانهها باشد. (با اندکی ویرایش)
© از: سایت و کانال صدانت
✍🏻 سوگند خزائیان:
برخلاف تصور عموم، سواد تنها به سواد خواندن و نوشتن ــ سواد از راه نظام آموزش و پرورش ــ و داشتن مدرک تحصیلی محدود نمیشود. انسان باسواد در دنیای امروز انسانی است که از سوادهای عاطفی، بهداشتی، ارتباطی، مالی، رایانهای، تفکر انتقادی، استفاده از تلفن همراه، پژوهشی، فرهنگی، آموزشی و پرورشی، حقوقی، بصری و به ویژه سواد رسانهای بهرهمند باشد.
با توجه به تأثیر رسانهها در زندگی بشر، سواد رسانهای را میتوان یکی از مهمترین انواع سواد دانست که داشتن اطلاعات و سواد حداقلی برای انسانهایی که در ارتباط با رسانهها هستند ضروری است. در مباحث سواد رسانهای تلاش بر این است که نحوه برخورد و استفاده از رسانهها را بیاموزد تا افراد در برابر رسانهها کاملاً منفعل و تأثیرپذیر نباشند.
عبارت ”سواد رسانهای“ اولین بار توسط مارشال مکلوهان در سال ۱۹۶۵ استفاده شد. از دهه ۱۹۷۰ موضوع سواد رسانهای در برخی از کشورهای آمریکای لاتین و اروپایی مورد توجه قرار گرفت. برای اولین بار آموزش سواد رسانهای در اروپا ۱۹۷۰ و در کشورهای فنلاند و دانمارک مورد توجه قرار گرفت. آموزش سواد رسانهای در کانادا از سال ۱۹۷۸ با تشکیل ”انجمن سواد رسانهای“ آغاز شد. پس از آن نیز مباحث سواد رسانهای در قالب یک موضوع درسی به کتابهای انگلیسی افزوده شد. در سال ۱۹۸۲ یونسکو بیانیهای در ارتباط با آموزش سواد رسانهای صادر کرد. این بیانیه به امضای ۱۹ کشور رسید که در حال حاضر با عنوان ”بیانیه گرانوالد“ رسمیت پیدا کرده است.
در کشور ما نیز از اواسط دهه هشتاد خورشیدی، سواد رسانهای جای خود را میان کتابهای دانشگاهی باز کرده است و استادان علوم ارتباطات و رسانه مقالات متعددی را ترجمه و تألیف کردهاند. تأکید نخبگان دانشگاهی و رسانهای بر ضرورت آموزش سواد رسانهای به اقشار مختلف جامعه سبب شد تا در سالهای اخیر همایشهای متعددی با موضوع سواد رسانهای در فرهنگسراها و مدارس کلانشهرهای کشور برگزار شود. از سال ۱۳۹۱ کتابهای سواد رسانهای با عنواین مختلف وارد نظام آموزشی ایران شدند.
سواد رسانهای چارچوبی به منظور دسترسی، تحلیل، ارزیابی و تولید پیام به شکلهای مختلف از چاپ تا اینترنت را فراهم میکند. میتوان برخی از اهداف سواد رسانهای در سطح جهان را چنین برشمرد:
– تجزیه و تحلیل نقادانه در بهرهمندی و تولید پیامهای رسانهای
– شناخت فرستنده (منبع) و زمینه شکلگیری پیام رسانهها به همراه توجه و شناخت علایق و جهتگیریهای سیاسی، اجتماعی، تجاری و فرهنگی فرستنده
– تفسیر پیامها و ارزشهایی که از جانب رسانهها ارائه میشوند
– شناخت و انتخاب رسانههای مناسب برای برقراری ارتباط و دستیابی به مخاطبان مورد نظر
– دسترسی به رسانهها برای بهرهمندی و تولید پیام
با افزایش سواد رسانهای انتظار میرود که مخاطب بتواند تحلیل رسانهای انجام دهد، بدین معنی که قادر به این موارد باشد:
– تفسیر پیامهای آشکار و پنهان تولیدات رسانهای
– تشخیص بازنمایی در تولیدات رسانهای
– تشخیص شیوههای اقناع در تولیدات رسانهای
– تشخیص و اهداف و انگیزههای ارسالکنندگان پیام
– تشخیص ارزشها و سبک زندگی در تولیدات رسانهای
در واقع، هر تولیدکننده پیام (فرستنده) پیامی آشکار و در ورای آن پیامی پنهان دارد که قصد و هدف را به مخاطب (گیرنده) منتقل میکند. فرستنده پیام را رمزگذاری میکند. مخاطب با توجه به میزان سواد رسانهای و آگاهی خود میتواند پیام فرستنده را رمزگشایی کند.
در مباحث سواد رسانهای تلاش بر این است که مخاطب منفعل به فعال و مخاطب فعال به خلاق تبدیل شود. در واقع، میتوان گفت رسانهها مثل تفنگی که گلوله جادویی شلیک میکنند بر مخاطب تأثیری قوی، فوری و مستقیم دارند و مخاطبِ کاملاً منفعل بدون هیچ مقاومتی در برابر این گلوله محکوم به مرگ است. تلاش مؤلفان متون سواد رسانهای بر این است که به مخاطب بیاموزند تا پیامهای پنهان و پیدای تولیدات رسانهای را تشخیص دهد و به راحتی تحت تأثیر هدف فرستنده قرار نگیرد و مخاطبی فعال باشد.
فرستنده از طریق فنون رسانهای همچون بازنمایی، فنون اقناع، کلیشه، فرامتن حتی میتواند پیامهای خارج از واقعیت را به مخاطب برساند یا مخاطب را قانع کند که پیام را کاملاً بپذیرد و تمام تلاش سواد رسانهای بر این است که آگاهیبخش مخاطب برای استفاده آگاهانه و درست از رسانهها باشد. (با اندکی ویرایش)
© از: سایت و کانال صدانت
صدانت
چرا سواد رسانهای؟ • صدانت
برخلاف تصور عموم سواد تنها به سواد خواندن و نوشتن - سواد از راه نظام آموزش و پرورش - و داشتن مدرک تحصیلی محدود نمی شود. انسان باسواد در دنیای امروز
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🍁 سخن مهم پیامبر (ص) درباره سرنوشت مردم بیتفاوت نسبت به فسادها در جامعه (برگرفته از ”سیری در سیره نبوی“: صص ۲۴۴ ــ ۲۴۵)
© از: کانال بنیاد شهید مطهری
© از: کانال بنیاد شهید مطهری
🍁 حکومت پیامبر (ص) با استبداد و خشونت همراه نبود!
💬 کاظم #قاضیزاده:
برخی جوامع اسلامی معاصر به طور کلی از سیره پیامبر عظیمالشان اسلام دور شدند و برخی هم به ظاهر بخشی از سیره پیامبر اکرم (ص) را انجام میدهند، اما روح سیره نبوی را از یاد برده و به فراموشی سپردند.
برخی کشورها رسماً حکومت مستبد و موروثی دارند و به صورت پادشاهی اداره میشوند و اذعان میکنند هیچ توجهی به خواست و اراده عمومی ندارند؛ در مقابل، بخشی از حکومتها هم هستند که گرچه به ظاهر با رأی مردم سرکار آمدند، اما طوری حکومت میکنند که حکومت استبدادی و فردی ادامه پیدا کند و این با روح سیره پیامبر (ص)، که مردم را به عنوان مهمترین امر در عرصه اجتماعی میپذیرفتند، منافات دارد.
پیامبر (ص) در غزوه احد با مسلمانان مشورت کردند؛ عدهای از سالخوردگان و باتجربههای مدینه گفتند بهتر است در شهر بمانیم و جوانترها گفتند به خارج شهر برویم. پیامبر دریافتند که نظر اکثریت خروج از شهر است؛ لذا به نظر اکثریت عمل کرده و به خارج از شهر رفتند. پیامد این خروج شکست غزوه احد بود، اما باز آیه قرآن بر مشورت تأکید کرد و با نزول آیه کریمه ”وَشَاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ“ [#آلعمران: ۱۵۹] مسیر جوامع اسلامی را مشخص کرد. این درحالی است که روحیه مشورت با مردم به عنوان دستور قرآنی و سیره نبوی در میان حاکمان برخی جوامع اسلامی دیده نمیشود و نیازمند به آن هستیم.
اینکه امروزه افراد به بهانههای مختلف در حکومتهای بسیاری از جوامع اسلامی بدون در نظر گرفتن مقررات و حقوق انسان در اسلام، به حبس و حصرهای طولانی افتاده و یا محکوم به اعدام میشوند، یا جنگهایی که بین کشورهای اسلامی وجود دارد هیچکدام با سیره پیامبر عظیمالشان اسلام سازگاری ندارد.
حکومت پیامبر (ص) هرگز با استبداد و دیکتاتوری و خشونت و تحقیر مردمان همراه نبود، بلکه پیامبر (ص) شخصیتی برجسته بود که نمیخواست از طریق حاکمیت بر مردم منفعتی را کسب کند یا به جایگاهی برسد، اما در زمان حاضر بسیاری از حاکمان را در بلاد اسلامی میبینیم که به جای در نظر گرفتن مصلحت مردم به مصلحت خود و بهرهمندی زودگذر از دنیا میاندیشند و به جای رعایت صلاح جامعه به بقای حاکمیت خود و نزدیکان و حزب و گروه خود میاندیشند و به خاطر حفظ این مصلحت حاضرند حقوق مردم را زیر پا بگذارند.
وظیفه مسلمانان برای بازگشت به سیره پیامبر (ص) این است که هرچه بیشتر آگاه شوند و زیر بار ظلم و ناعدالتی نروند، گرچه این زیر بار ظلم نرفتن هزینه دارد و مردم، همانگونه که قرآن فرموده است: ”إِنَّ اللَّهَ لَا يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّىٰ يُغَيِّرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ“ [#رعد: ۱۱]، برای اینکه روی خوش ببینند باید هم خودشان از فساد دور شوند و در مسیر صلاح گام بردارند و هم با تقویت یکدیگر و خودسازی زمینه را برای رسیدن به جامعه ایدهآل فراهم کنند.
در حال حاضر که زمینههای آگاهیبخشی با توسعه فضای مجازی فراهم شده و امروزه یکی از شاخههای عدالت تحت عنوان عدالت اطلاعات تعریف میشود، باید مردم در کشورهای مختلف، توسعه اطلاعرسانی را مدنظر قرار دهند و روشنفکران و نخبگان جوامع اسلامی اطلاعرسانی کنند و این اطلاعرسانی بتواند اطلاعات را در سطح جامعه گسترش داده و حقیقت سیره نبوی و واقعیتهای موجود در صدر اسلام را تبیین کنند. متأسفانه امروز بسیاری از اصول حکومت علوی در جوامع اسلامی با توجیهاتی کنار گذاشته شده است، که باید، با گسترش آگاهی، مطالبهگری مردم از حاکمان بیشتر شود.
حاکمان هم باید متوجه باشند حکومتها از بین میروند و آنچه برجای میماند نام نیک یا بد است و چه بهتر که انسان، وقتی در مسند حکومت کشوری وجود دارد، مصلحت مردم را در نظر بگیرد و برای مردم کار کند و در حقیقت پیرو سیره نبوی و علوی شود. (با اندکی ویرایش، به نقل از خبرگزاری شفقنا)
©️ از: کانال و وبسایت خبرگزاری شفقنا
💬 کاظم #قاضیزاده:
برخی جوامع اسلامی معاصر به طور کلی از سیره پیامبر عظیمالشان اسلام دور شدند و برخی هم به ظاهر بخشی از سیره پیامبر اکرم (ص) را انجام میدهند، اما روح سیره نبوی را از یاد برده و به فراموشی سپردند.
برخی کشورها رسماً حکومت مستبد و موروثی دارند و به صورت پادشاهی اداره میشوند و اذعان میکنند هیچ توجهی به خواست و اراده عمومی ندارند؛ در مقابل، بخشی از حکومتها هم هستند که گرچه به ظاهر با رأی مردم سرکار آمدند، اما طوری حکومت میکنند که حکومت استبدادی و فردی ادامه پیدا کند و این با روح سیره پیامبر (ص)، که مردم را به عنوان مهمترین امر در عرصه اجتماعی میپذیرفتند، منافات دارد.
پیامبر (ص) در غزوه احد با مسلمانان مشورت کردند؛ عدهای از سالخوردگان و باتجربههای مدینه گفتند بهتر است در شهر بمانیم و جوانترها گفتند به خارج شهر برویم. پیامبر دریافتند که نظر اکثریت خروج از شهر است؛ لذا به نظر اکثریت عمل کرده و به خارج از شهر رفتند. پیامد این خروج شکست غزوه احد بود، اما باز آیه قرآن بر مشورت تأکید کرد و با نزول آیه کریمه ”وَشَاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ“ [#آلعمران: ۱۵۹] مسیر جوامع اسلامی را مشخص کرد. این درحالی است که روحیه مشورت با مردم به عنوان دستور قرآنی و سیره نبوی در میان حاکمان برخی جوامع اسلامی دیده نمیشود و نیازمند به آن هستیم.
اینکه امروزه افراد به بهانههای مختلف در حکومتهای بسیاری از جوامع اسلامی بدون در نظر گرفتن مقررات و حقوق انسان در اسلام، به حبس و حصرهای طولانی افتاده و یا محکوم به اعدام میشوند، یا جنگهایی که بین کشورهای اسلامی وجود دارد هیچکدام با سیره پیامبر عظیمالشان اسلام سازگاری ندارد.
حکومت پیامبر (ص) هرگز با استبداد و دیکتاتوری و خشونت و تحقیر مردمان همراه نبود، بلکه پیامبر (ص) شخصیتی برجسته بود که نمیخواست از طریق حاکمیت بر مردم منفعتی را کسب کند یا به جایگاهی برسد، اما در زمان حاضر بسیاری از حاکمان را در بلاد اسلامی میبینیم که به جای در نظر گرفتن مصلحت مردم به مصلحت خود و بهرهمندی زودگذر از دنیا میاندیشند و به جای رعایت صلاح جامعه به بقای حاکمیت خود و نزدیکان و حزب و گروه خود میاندیشند و به خاطر حفظ این مصلحت حاضرند حقوق مردم را زیر پا بگذارند.
وظیفه مسلمانان برای بازگشت به سیره پیامبر (ص) این است که هرچه بیشتر آگاه شوند و زیر بار ظلم و ناعدالتی نروند، گرچه این زیر بار ظلم نرفتن هزینه دارد و مردم، همانگونه که قرآن فرموده است: ”إِنَّ اللَّهَ لَا يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّىٰ يُغَيِّرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ“ [#رعد: ۱۱]، برای اینکه روی خوش ببینند باید هم خودشان از فساد دور شوند و در مسیر صلاح گام بردارند و هم با تقویت یکدیگر و خودسازی زمینه را برای رسیدن به جامعه ایدهآل فراهم کنند.
در حال حاضر که زمینههای آگاهیبخشی با توسعه فضای مجازی فراهم شده و امروزه یکی از شاخههای عدالت تحت عنوان عدالت اطلاعات تعریف میشود، باید مردم در کشورهای مختلف، توسعه اطلاعرسانی را مدنظر قرار دهند و روشنفکران و نخبگان جوامع اسلامی اطلاعرسانی کنند و این اطلاعرسانی بتواند اطلاعات را در سطح جامعه گسترش داده و حقیقت سیره نبوی و واقعیتهای موجود در صدر اسلام را تبیین کنند. متأسفانه امروز بسیاری از اصول حکومت علوی در جوامع اسلامی با توجیهاتی کنار گذاشته شده است، که باید، با گسترش آگاهی، مطالبهگری مردم از حاکمان بیشتر شود.
حاکمان هم باید متوجه باشند حکومتها از بین میروند و آنچه برجای میماند نام نیک یا بد است و چه بهتر که انسان، وقتی در مسند حکومت کشوری وجود دارد، مصلحت مردم را در نظر بگیرد و برای مردم کار کند و در حقیقت پیرو سیره نبوی و علوی شود. (با اندکی ویرایش، به نقل از خبرگزاری شفقنا)
©️ از: کانال و وبسایت خبرگزاری شفقنا
Shafaqna
اسوه حسنه؛ روح سیره نبوی در جوامع اسلامی به فراموشی سپرده شده است/ نیازمند بازگشت به روحیه مشورت هستیم / حکومت پیامبر، هرگز با…
🍁 افسر و جاسوس: اطاعت از مافوق یا وجدان؟
▪️#پیشنهاد_فیلم: افسر و جاسوس (۲۰۱۹)
✍🏻 سید حسن #اسلامی_اردکانی مینویسد:
«تازهترین فیلم رومن پولانسکی همزمان گزارشی است جذاب و نفسگیر از بزرگترین رسوایی قضایی قرن نوزدهم در فرانسه و هم عرصهای است برای تأمل درباره دشواریهای اخلاقی زیستن. پولانسکی در فیلم افسر و جاسوس (۲۰۱۹) با عنوان فرانسوی ”من متهم میکنم“ روایتی تاریخی از محاکمه، زندانی شدن، تجدید دادگاه، زندانی شدن مجدد و سرانجام تبرئه سروان هنگ توپخانه ارتش فرانسه، آلفرد دریفوس، را به دست میدهد. دریفوس، که کلیمی بود، به اتهام جاسوسی و انتقال برخی اسناد محرمانه ارتش فرانسه به سفارت آلمان، به خیانت متهم، محاکمه و محکوم و از خدمات ارتشی محروم و زندانی میشود. پس از آن، ژرژ پیکار رییس بخش ضدجاسوسی ارتش میشود و در آنجا پی میبرد مدارکی که برای محکوم کردن دریفوس به کار برده شده است ساختگی یا ضعیف است. در واقع، جاسوس اصلی همچنان در ارتش به کارش مشغول است. پیکار مدارک را نزد مافوقش میبرد و گزارش میدهد. رییس با بیتفاوتی میگوید که این قضیه تمام شده است و ارتش تاب یک رسوایی دیگر را ندارد. پیکار پاسخ میدهد که این رسوایی دیگری نیست، بلکه همان اولی است. ولی حرف رییس همان است! این مسئله همین جا تمام میشود و پرونده بسته شده است و دیگر نیاز به پیگیری نیست. در ادامه تصریح میکند که این یک فرمان است.
پیکار مانند هر ارتشی باید در اینجا از مافوق اطاعت و مدارک را برای همیشه بایگانی میکرد و به راه خود میرفت. اما انگار عذاب وجدان راحتش نمیگذاشت. در نتیجه، با سماجت و با نقض فرمان مافوق کوشید تهوتوی ماجرا را بیرون بیاورد. این کار بازی با دم شیر بود و سریع مافوقش او را از کارش برکنار کرد و به نقاط دور به بهانههای مختلف فرستاد تا فکر تعقیب این پرونده را از سرش بیندازد. از اینجا پیکار دوران دهسالهای از دربهدری، تهدید، محرومیت و دوری از پاریس، زیر نظر بودن و تعقیب و مراقبت را تحمل میکند تا به حقیقت برسد. مافوقانش نیز بیکار نماندند و به حریم خصوصی او تجاوز کردند و ماجرای رابطه عاطفی او را برملا کردند تا شاید با رسوا کردنش صدایش خاموش شود. پیکار اما سرسختی به خرج داد و کار به تجدیدنظر و دادگاه مجدد دریفوس کشیده شد. اما سیاست ارتش روشن بود؛ باید به هر قیمتی شده پای این خطا ایستاد و کوتاه نیامد؛ کوتاه آمدن یعنی بیاعتباری ارتش. در نتیجه، مقامات ارتشی خطاهای دیگری مرتکب شدند و در پی حذف پیکار برآمدند. در اینجا امیل زولا، نویسنده نامور فرانسوی، بیانیه مطبوعاتی معروف خود را با عنوان ”من متهم میکنم“ صادر کرد. در این بیانیه، خطاب به رییسجمهور فرانسه، عمده مقامات ارتشی متهم به کتمان حقیقت، دستکاری مدارک و حمایت از مجرمان شدند. اما او نیز بازداشت شد و ارتش میخواست، با قدرت، خطای رخداده را موجه جلوه دهد. تجدید محاکمه صورت گرفت و دریفوس دوباره مجرم شناخته و زندانی شد. کمی بعد مقامات ارتشی از دریفوس خواستند درخواست ”عفو“ کند تا از زندان آزادش کنند. گرچه خودش را بیگناه میدانست، برای رهایی از شیوه نگهداری بیرحمانه زندانیان، پذیرفت و آزاد شد. با این همه، پس از مدتی رسماَ تبرئه شد. اما چه سود که سالهایی در زندان به سر برده بود؛ سالهایی برگشتناپذیر.
در این #فیلم شاهد آن هستیم که ژرژ پیکار، که در پی حقیقت است، مانند هر انسانی ضعفهای خودش را دارد. میان اطاعت از مافوق همراه با زندگی مرفه یا رفتار براساس وجدان خویش و تن دادن به پیامدهای دشوار آن ناگزیر به انتخاب است. انتخاب میکند و تلخی انتخابش را و مسئولیت آن را میپذیرد. این فیلم به خوبی دشواری اخلاقی زیستن را نمایش میدهد و آشکار میکند که انتخابهای اخلاقی بین سفید و سیاه یا خوب و بد نیست، بلکه غالباَ بین بدتر و بد یا خوب و بهتر است. در دنیای واقعی، ما معمولاَ در فضای خاکستری دست به انتخاب و تصمیمگیری میزنیم. روایت خطی اما درخشان این فیلم، بازیهای پخته، فضای مهآلود، فیلمبرداری زیبا و دیالوگهای دقیق آنچنان بود که طولانی بودن آن را حس نکردم. پس از مدتها فیلمی دیدم که از همه جهت برایم لذتبخش و آموزنده بود.» (با اندکی ویرایش، به نقل از روزنامه اعتماد: شماره ۴۷۸۲، به تاریخ ۱۳۹۹/۸/۱۵)
©️ از: روزنامه اعتماد و کانال اسلامی اردکانی
▪️#پیشنهاد_فیلم: افسر و جاسوس (۲۰۱۹)
✍🏻 سید حسن #اسلامی_اردکانی مینویسد:
«تازهترین فیلم رومن پولانسکی همزمان گزارشی است جذاب و نفسگیر از بزرگترین رسوایی قضایی قرن نوزدهم در فرانسه و هم عرصهای است برای تأمل درباره دشواریهای اخلاقی زیستن. پولانسکی در فیلم افسر و جاسوس (۲۰۱۹) با عنوان فرانسوی ”من متهم میکنم“ روایتی تاریخی از محاکمه، زندانی شدن، تجدید دادگاه، زندانی شدن مجدد و سرانجام تبرئه سروان هنگ توپخانه ارتش فرانسه، آلفرد دریفوس، را به دست میدهد. دریفوس، که کلیمی بود، به اتهام جاسوسی و انتقال برخی اسناد محرمانه ارتش فرانسه به سفارت آلمان، به خیانت متهم، محاکمه و محکوم و از خدمات ارتشی محروم و زندانی میشود. پس از آن، ژرژ پیکار رییس بخش ضدجاسوسی ارتش میشود و در آنجا پی میبرد مدارکی که برای محکوم کردن دریفوس به کار برده شده است ساختگی یا ضعیف است. در واقع، جاسوس اصلی همچنان در ارتش به کارش مشغول است. پیکار مدارک را نزد مافوقش میبرد و گزارش میدهد. رییس با بیتفاوتی میگوید که این قضیه تمام شده است و ارتش تاب یک رسوایی دیگر را ندارد. پیکار پاسخ میدهد که این رسوایی دیگری نیست، بلکه همان اولی است. ولی حرف رییس همان است! این مسئله همین جا تمام میشود و پرونده بسته شده است و دیگر نیاز به پیگیری نیست. در ادامه تصریح میکند که این یک فرمان است.
پیکار مانند هر ارتشی باید در اینجا از مافوق اطاعت و مدارک را برای همیشه بایگانی میکرد و به راه خود میرفت. اما انگار عذاب وجدان راحتش نمیگذاشت. در نتیجه، با سماجت و با نقض فرمان مافوق کوشید تهوتوی ماجرا را بیرون بیاورد. این کار بازی با دم شیر بود و سریع مافوقش او را از کارش برکنار کرد و به نقاط دور به بهانههای مختلف فرستاد تا فکر تعقیب این پرونده را از سرش بیندازد. از اینجا پیکار دوران دهسالهای از دربهدری، تهدید، محرومیت و دوری از پاریس، زیر نظر بودن و تعقیب و مراقبت را تحمل میکند تا به حقیقت برسد. مافوقانش نیز بیکار نماندند و به حریم خصوصی او تجاوز کردند و ماجرای رابطه عاطفی او را برملا کردند تا شاید با رسوا کردنش صدایش خاموش شود. پیکار اما سرسختی به خرج داد و کار به تجدیدنظر و دادگاه مجدد دریفوس کشیده شد. اما سیاست ارتش روشن بود؛ باید به هر قیمتی شده پای این خطا ایستاد و کوتاه نیامد؛ کوتاه آمدن یعنی بیاعتباری ارتش. در نتیجه، مقامات ارتشی خطاهای دیگری مرتکب شدند و در پی حذف پیکار برآمدند. در اینجا امیل زولا، نویسنده نامور فرانسوی، بیانیه مطبوعاتی معروف خود را با عنوان ”من متهم میکنم“ صادر کرد. در این بیانیه، خطاب به رییسجمهور فرانسه، عمده مقامات ارتشی متهم به کتمان حقیقت، دستکاری مدارک و حمایت از مجرمان شدند. اما او نیز بازداشت شد و ارتش میخواست، با قدرت، خطای رخداده را موجه جلوه دهد. تجدید محاکمه صورت گرفت و دریفوس دوباره مجرم شناخته و زندانی شد. کمی بعد مقامات ارتشی از دریفوس خواستند درخواست ”عفو“ کند تا از زندان آزادش کنند. گرچه خودش را بیگناه میدانست، برای رهایی از شیوه نگهداری بیرحمانه زندانیان، پذیرفت و آزاد شد. با این همه، پس از مدتی رسماَ تبرئه شد. اما چه سود که سالهایی در زندان به سر برده بود؛ سالهایی برگشتناپذیر.
در این #فیلم شاهد آن هستیم که ژرژ پیکار، که در پی حقیقت است، مانند هر انسانی ضعفهای خودش را دارد. میان اطاعت از مافوق همراه با زندگی مرفه یا رفتار براساس وجدان خویش و تن دادن به پیامدهای دشوار آن ناگزیر به انتخاب است. انتخاب میکند و تلخی انتخابش را و مسئولیت آن را میپذیرد. این فیلم به خوبی دشواری اخلاقی زیستن را نمایش میدهد و آشکار میکند که انتخابهای اخلاقی بین سفید و سیاه یا خوب و بد نیست، بلکه غالباَ بین بدتر و بد یا خوب و بهتر است. در دنیای واقعی، ما معمولاَ در فضای خاکستری دست به انتخاب و تصمیمگیری میزنیم. روایت خطی اما درخشان این فیلم، بازیهای پخته، فضای مهآلود، فیلمبرداری زیبا و دیالوگهای دقیق آنچنان بود که طولانی بودن آن را حس نکردم. پس از مدتها فیلمی دیدم که از همه جهت برایم لذتبخش و آموزنده بود.» (با اندکی ویرایش، به نقل از روزنامه اعتماد: شماره ۴۷۸۲، به تاریخ ۱۳۹۹/۸/۱۵)
©️ از: روزنامه اعتماد و کانال اسلامی اردکانی
🌏 همه ما زمینخواریم!
✍🏻 زهرا قربانی:
شاید عجیب به نظر برسد، اما حقیقت دارد همه ما زمینخواریم؛ البته زمین را فقط نمیخوریم گاهی میپوشیمش، گاهی برای حملونقل آن را مصرف میکنیم و گاهی روی آن خانه، کارخانه، جاده و چیزهای دیگر میسازیم. ما در طول زندگی بر روی کره زمین برای تأمین نیازهایمان مقداری زمین مصرف میکنیم؛ همه آن مقدار زمینی که در دوره زمانی مشخص از آن استفاده میکنیم با یک روش علمی قابل محاسبه است. مفهوم ردپای اکولوژیک (Ecological Footprint) نخستین بار در دهه ۹۰ میلادی توسط ویلیام ریس و ماتیس واکرناگل در دانشگاه بریتیش کلمبیا مطرح شد تا دست ما ساکنان کره آبی در این زمینخواری گسترده رو شود.
به کار بردن یک واحد یکسان در محاسبه ردپای اکولوژیک نقش کلیدی دارد، چرا که مقایسه و تحلیل را سادهتر میکند. در این روش مبنای واقعی برای تصمیمگیری وجود دارد و آن تبدیل میزان مصرف به ”زمین“ است. [...] در واقع این روش مشخص میکند که ما در دوره زمانی مشخص چند هکتار زمین مصرف کردهایم. تعاریف متعددی از ردپای اکولوژیک مطرح شده است اما شاید در یک مفهوم اخلاقی ردپای اکولوژیک را بتوان نشاندهنده نوع برخورد هر یک از ما به واسطه شیوه زندگیمان با طبیعت و کره زمین دانست.
ردپای اکولوژیک یک مفهوم ارزشمند را نیز بررسی میکند. مفهوم ظرفیت زیستی (Biocapacity) یعنی مقدار منابع طبیعی که برای مصرف در دسترس ماست یا نواحی زمین حاصلخیزی که برای تولید منابعِ مورد نیاز و جذب پسماند حاصل از فعالیتهای انسانی وجود دارد. ظرفیت زیستی بیانگر سهم ماست، سهمی که در صورت پایبندی به آن میتوانیم به پایداری و سلامت محیط زیست و زندگیمان امیدوار باشیم.
اما برگردیم به زمینخواری. احتمالاً هنوز پذیرفتن اینکه هرکدام از ما علاوهبر اینکه یک زمینخوار بالقوهایم یک زمینخوار بالفعل هم هستیم دشوار است؛ [...] روش ردپای اکولوژیک مصارف انسانها را در شش نوع زمین محاسبه میکند که عبارتاند از: ”زمینِ کشاورزی” که شامل مقدار زمینی میشود که برای تولید انواع مواد غذایی، خوراک دام و دانههای روغنی مورد نیاز است. دومین نوع ”زمین مراتع“ است. حیواناتی که ما از گوشت، پوست، پشم و شیر آنها استفاده میکنیم علاوهبر محصولات کشاورزی از علوفه مراتع نیز تغذیه میکنند. در واقع هنگام میل کردن یک پرس کوبیده مقداری از سهممان در زمینهای کشاورزی و مراتع را مصرف میکنیم.
انسان کربن دیاکسید را از راههایی از جمله سوزاندن سوختهای فسیلی به جو اضافه میکند. چرخههای طبیعی حذف کربن دیاکسید از جو شامل جذب توسط اقیانوسها و جذب توسط گیاهان طی فرآیند فتوسنتز است. با توجه به اینکه جنگلها کارآمدترین نوع زمین برای جذب کربن دیاکسید است، ردپای اکولوژیک در بخش ”زمینِ انرژی“، مساحت جنگلهایی است که برای جذب کربن دیاکسید حاصل از مصرف سوختهای فسیلی مورد نیاز میباشد.
بله ما با نابودی جنگلها و فضای سبز ظرفیت زیستی در دسترسمان را از بین برده و با زندگی مصرفی و خودرومحور یک ردپای بزرگ خاکستری به جا گذاشتهایم. ۶۲درصد از ردپای اکولوژیک هر ایرانی به زمین انرژی یا ردپای کربنی مربوط میشود، یعنی بزرگترین بخش ردپای اکولوژیک هر شهروند. در سطح جهانی نیز بزرگترین بخش از ردپای اکولوژیک مربوط به ردپای کربن است.
چهارمین بخش از رد پای ما باز هم به جنگلها مربوط میشود یعنی مساحتی از جنگل که برای تولید تخته و الوار و کاغذ و حتی سوخت مورد استفاده قرار گرفته است. پنجمین نوع زمین شامل پهنههای آبی و دریایی میشود که برای تولید ماهی و سایر خوراکهای دریایی مصرف کردهایم.
[...] ششمین بخش از ردپای اکولوژیکمان، زمینِ ساختهشده [است]، نزدیکترین تعریفی که از زمینخواری به ذهن میرسد. ما ساکن هر روستا یا شهر یا کشوری که باشیم مساحت بزرگی از زمینِ زیر پایمان را برای ساخت خانه، جاده و خیابان، کارخانه و سد و … مصرف کردهایم، مصرفی که گاهی خیلی بیشتر از سهممان بوده است.
مجموع این شش نوع زمین ردپای اکولوژیک ما را مشخص میکند، که تابعی از میزان مصرف ماست. ردپای اکولوژیک مشخصکننده زمینهایی است که مال ما شده. فراتر رفتن ردپای اکولوژیک از ظرفیت زیستی یعنی ما جنگلها، مراتع، دریاها و رودخانهها و دشتهایی را تصاحب کردهایم که سهم ما نبوده است! فراتر رفتن ردپای اکولوژیک از ظرفیت زیستی زوال سرمایههای طبیعی و ناپایداری را در پی دارد.
اما اینجا نقطه پایان ماجرای ما و ردپای اکولوژیک نیست. ما به دلیل استفاده ناپایدار از منابع طبیعی هر سال بیشتر از سال قبل اندوخته و ظرفیت زیستی شهر، روستا، کشور و کره زمین را از دست میدهیم. این در حالی است که شیوه زیستمان هر سال ردپای اکولوژیک ما را بزرگ و بزرگتر میکند. هیچ کاری در مسیر پایداری کوچک نیست. (با اندکی ویرایش)
© از: وبسایت و کانال میدان
✍🏻 زهرا قربانی:
شاید عجیب به نظر برسد، اما حقیقت دارد همه ما زمینخواریم؛ البته زمین را فقط نمیخوریم گاهی میپوشیمش، گاهی برای حملونقل آن را مصرف میکنیم و گاهی روی آن خانه، کارخانه، جاده و چیزهای دیگر میسازیم. ما در طول زندگی بر روی کره زمین برای تأمین نیازهایمان مقداری زمین مصرف میکنیم؛ همه آن مقدار زمینی که در دوره زمانی مشخص از آن استفاده میکنیم با یک روش علمی قابل محاسبه است. مفهوم ردپای اکولوژیک (Ecological Footprint) نخستین بار در دهه ۹۰ میلادی توسط ویلیام ریس و ماتیس واکرناگل در دانشگاه بریتیش کلمبیا مطرح شد تا دست ما ساکنان کره آبی در این زمینخواری گسترده رو شود.
به کار بردن یک واحد یکسان در محاسبه ردپای اکولوژیک نقش کلیدی دارد، چرا که مقایسه و تحلیل را سادهتر میکند. در این روش مبنای واقعی برای تصمیمگیری وجود دارد و آن تبدیل میزان مصرف به ”زمین“ است. [...] در واقع این روش مشخص میکند که ما در دوره زمانی مشخص چند هکتار زمین مصرف کردهایم. تعاریف متعددی از ردپای اکولوژیک مطرح شده است اما شاید در یک مفهوم اخلاقی ردپای اکولوژیک را بتوان نشاندهنده نوع برخورد هر یک از ما به واسطه شیوه زندگیمان با طبیعت و کره زمین دانست.
ردپای اکولوژیک یک مفهوم ارزشمند را نیز بررسی میکند. مفهوم ظرفیت زیستی (Biocapacity) یعنی مقدار منابع طبیعی که برای مصرف در دسترس ماست یا نواحی زمین حاصلخیزی که برای تولید منابعِ مورد نیاز و جذب پسماند حاصل از فعالیتهای انسانی وجود دارد. ظرفیت زیستی بیانگر سهم ماست، سهمی که در صورت پایبندی به آن میتوانیم به پایداری و سلامت محیط زیست و زندگیمان امیدوار باشیم.
اما برگردیم به زمینخواری. احتمالاً هنوز پذیرفتن اینکه هرکدام از ما علاوهبر اینکه یک زمینخوار بالقوهایم یک زمینخوار بالفعل هم هستیم دشوار است؛ [...] روش ردپای اکولوژیک مصارف انسانها را در شش نوع زمین محاسبه میکند که عبارتاند از: ”زمینِ کشاورزی” که شامل مقدار زمینی میشود که برای تولید انواع مواد غذایی، خوراک دام و دانههای روغنی مورد نیاز است. دومین نوع ”زمین مراتع“ است. حیواناتی که ما از گوشت، پوست، پشم و شیر آنها استفاده میکنیم علاوهبر محصولات کشاورزی از علوفه مراتع نیز تغذیه میکنند. در واقع هنگام میل کردن یک پرس کوبیده مقداری از سهممان در زمینهای کشاورزی و مراتع را مصرف میکنیم.
انسان کربن دیاکسید را از راههایی از جمله سوزاندن سوختهای فسیلی به جو اضافه میکند. چرخههای طبیعی حذف کربن دیاکسید از جو شامل جذب توسط اقیانوسها و جذب توسط گیاهان طی فرآیند فتوسنتز است. با توجه به اینکه جنگلها کارآمدترین نوع زمین برای جذب کربن دیاکسید است، ردپای اکولوژیک در بخش ”زمینِ انرژی“، مساحت جنگلهایی است که برای جذب کربن دیاکسید حاصل از مصرف سوختهای فسیلی مورد نیاز میباشد.
بله ما با نابودی جنگلها و فضای سبز ظرفیت زیستی در دسترسمان را از بین برده و با زندگی مصرفی و خودرومحور یک ردپای بزرگ خاکستری به جا گذاشتهایم. ۶۲درصد از ردپای اکولوژیک هر ایرانی به زمین انرژی یا ردپای کربنی مربوط میشود، یعنی بزرگترین بخش ردپای اکولوژیک هر شهروند. در سطح جهانی نیز بزرگترین بخش از ردپای اکولوژیک مربوط به ردپای کربن است.
چهارمین بخش از رد پای ما باز هم به جنگلها مربوط میشود یعنی مساحتی از جنگل که برای تولید تخته و الوار و کاغذ و حتی سوخت مورد استفاده قرار گرفته است. پنجمین نوع زمین شامل پهنههای آبی و دریایی میشود که برای تولید ماهی و سایر خوراکهای دریایی مصرف کردهایم.
[...] ششمین بخش از ردپای اکولوژیکمان، زمینِ ساختهشده [است]، نزدیکترین تعریفی که از زمینخواری به ذهن میرسد. ما ساکن هر روستا یا شهر یا کشوری که باشیم مساحت بزرگی از زمینِ زیر پایمان را برای ساخت خانه، جاده و خیابان، کارخانه و سد و … مصرف کردهایم، مصرفی که گاهی خیلی بیشتر از سهممان بوده است.
مجموع این شش نوع زمین ردپای اکولوژیک ما را مشخص میکند، که تابعی از میزان مصرف ماست. ردپای اکولوژیک مشخصکننده زمینهایی است که مال ما شده. فراتر رفتن ردپای اکولوژیک از ظرفیت زیستی یعنی ما جنگلها، مراتع، دریاها و رودخانهها و دشتهایی را تصاحب کردهایم که سهم ما نبوده است! فراتر رفتن ردپای اکولوژیک از ظرفیت زیستی زوال سرمایههای طبیعی و ناپایداری را در پی دارد.
اما اینجا نقطه پایان ماجرای ما و ردپای اکولوژیک نیست. ما به دلیل استفاده ناپایدار از منابع طبیعی هر سال بیشتر از سال قبل اندوخته و ظرفیت زیستی شهر، روستا، کشور و کره زمین را از دست میدهیم. این در حالی است که شیوه زیستمان هر سال ردپای اکولوژیک ما را بزرگ و بزرگتر میکند. هیچ کاری در مسیر پایداری کوچک نیست. (با اندکی ویرایش)
© از: وبسایت و کانال میدان
میدان
همه ما زمینخواریم!
شاید عجیب به نظر برسد اما حقیقت دارد همهی ما زمینخواریم، البته زمین را فقط نمیخوریم گاهی میپوشیمش، گاهی برای حمل و نقل آن را مصرف میکنیم و گاهی روی آن خانه، کارخانه، جاده و چیزهای دیگر میسازیم. ما در طول زندگی بر روی کره زمین برای تامین نیازهایمان…
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
💬 مرحوم داود فیرحی:
دین درست را باید از میوهاش شناخت، نه از استدلالهای کلامی.
© از: کانال مؤسسه امام موسی صدر
دین درست را باید از میوهاش شناخت، نه از استدلالهای کلامی.
© از: کانال مؤسسه امام موسی صدر
❓کتاب خواندند و توسعهیافته شدند؟
▪️درباره ”ملتی که کتاب نخواند ...“
✍🏻 فردین #علیخواه مینویسد:
«شاید شما هم به تکرار، با جملههایی مواجه شده باشید که با ”ملتی که کتاب نخواند ...“ آغاز میشوند و در ادامه هر نوع عقبماندگی، فرومایگی و توسعهنیافتگی به نخواندن کتاب ربط داده میشود. در این نوع جملهها در یک طرف یک ایکس بزرگ به نام کتاب قرار دارد که در واقع معجزه میکند و در طرف دیگر هم چند ایگرگ، که در ظاهر همه آنها از عواقب کتاب نخواندن و به بیان بهتر قهر یک ملت با کتاب است. آیا واقعا اینگونه است؟ آیا به راستی اگر ملتی کتاب بخواند همه مشکلات ریز و درشتش حل خواهد شد؟ آیا مسیر سادهای بین خواندن کتاب و حل مشکلات رفتاری در زندگی روزمره و مشکلات ساختاری بزرگتر در جامعه وجود دارد؟ اگر من در اینجا بگویم کسانی که کتاب میخوانند در مقایسه با کسانی که کمتر کتاب میخوانند و یا اصلاً کتاب نمیخوانند مشکلات رفتاری کمتری دارند شما موافق خواهید بود؟ اساساً آیا بیشعوری آدمها با کتابنخوانی ارتباط معناداری دارد؟ بدون شک پاسخ قطعی به این سؤالات نیازمند تحقیقات علمی است و جواب آمادهای برای آنها وجود ندارد، ولی حداقل طبق تجارب روزمره نمیتوانم در پاسخ به این پرسشها بگویم بله قطعاً!
بیایید پرسش را در سطحی کلانتر طرح کنیم. آیا به نظر شما، برای مثال، توسعه در کشوری مانند ژاپن با کتابخوانی آغاز شد؟ یعنی ژاپنیها ابتدا میلیونها جلد کتاب تولید کردند و بعد مردم ژاپن خواندن کتابها را آغاز کردند و پس از مدتی توسعهیافته شدند؟ به نظر، این پرسش مهم است. توسعهیافتگی وضعیتی نیست که صرفاً با رشد آگاهی عمومی تحقق یابد. توسعهیافتگی مرهون همکاری بخشهای مختلف جامعه و به عبارتی همکاریهای بینِبخشی و گسترش روابط بینالمللی، تولید یا وارد کردن دانش و البته گسترش آگاهیهای عمومی است. به علاوه، باید توجه داشت که مورد اخیر، یعنی رشد آگاهیهای عمومی نیز صرفاً با خواندن کتاب رخ نمیدهد. در واقع، ابزارهای ارتباطی مختلفی میتوانند به رشد آگاهیهای عمومی و گسترش افق دید مردم کمک کنند که تنها یکی از آنها کتاب است. همین پرسش را درباره کشور آلمان نیز میتوان طرح کرد. آیا پیشرفت کشور آلمان پس از جنگ جهانی دوم مرهون مطالعه کتاب توسط آلمانیها بود؟ کتاب خواندند و توسعهیافته شدند؟ بیایید پرسشمان را کمی به زمانهای عقبتر سوق دهیم. آیا یکی از دلایل رشد فاشیسم در قبل از جنگ جهانی دوم در آلمان و به قدرت رسیدن هیتلر و تحمیل آن همه ویرانی به جامعه بینالمللی به آن دلیل بود که مردم آلمان کتاب نمیخواندند؟ و آیا در صورتی که آلمانیها کتاب میخواندند فاشیسم در آلمان رشد نمیکرد؟ بدون تردید نمیتوان گفت که مردم آلمان در دوران هیتلر کتابخوان نبودند و اگر کتاب میخواندند، هیتلر به قدرت نمیرسید. مهم آن است که در آن دوران آلمانیها چه کتابی میخواندند.
پرسش اخیر بیانگر نکتهای دیگر است. علاوه بر خواندن یا نخواندن کتاب، ظاهراً پرسش مهم دیگر، چه کتابهایی خواندن است. گاهی اوقات علاوه بر قفسه کتابهای مورد علاقهتان، در سایر قفسههای کتابفروشیهای شهر هم گشتی بزنید. کتابهایی در مقابل چشمانتان قرار میگیرند که حتی عنوانشان شما را صدها سال به عقب پرتاب میکند و وقتی آنها را در دست میگیرید با تعجب متوجه میشوید که دهها بار در تیراژهای بالا چاپ شدهاند و خواننده هم دارند. این گروه از مردم هم کتاب میخوانند، ولی چه کتابی؟ این نکته را به این دلیل میگویم که نشان دهم موضوع کتابخوانی پیچیدگیهای خاص خود را دارد و کتاب همچون قرص معجزهگری نیست که پس از خوردن آن تبدیل به انسانهایی متمدن شویم. نتیجهٔ کتاب خواندن هم میتواند جهالت باشد.
امیدوارم این پرسشهای مرا به منزلۀ مخالفت با کتاب خواندن یا کمشماری اهمیت کتابخوانی تلقی نکنید. هنوز هم تنها زمانی هیجانزده میشوم که سطری درخشان در کتابی مییابم. هنوز هم ”یافتم یافتمهایم“ تنها با خواندن کتاب و مواجهه با سطری اثرگذار رخ میدهد. ولی واقعیت آن است که من معتقد نیستم ملتی که کتاب بخواند همه مشکلاتش حل خواهد شد. خلاصه کردن توسعهیافتگی در کتاب را کمی سادهانگارانه میدانم. از کتاب نباید بیشتر از توانش انتظار داشت. جامعه پیچیدگیهای خاص خود را دارد. آگاه شدن افراد تنها به ترمیم بخشی از امور کمک میکند و نه همه آنها. شاید خواندن یک کتاب خوب گاهی اوقات حالمان را خوب کند، ولی خوب شدن حال جامعه به هزار اما و اگر بستگی دارد.
نکته پایانی: کتاب خواندن برای لایههایی از جامعه (نظیر استادان، پزشکان، سیاستمداران و ...) نه تفنن، بلکه ضرورت است. پرسش آن است که این لایهها چقدر کتاب میخوانند و چه کتابهایی میخوانند؟ اساساً کتاب میخوانند؟» (با اندکی ویرایش)
© از: کانال فردین علیخواه
▪️درباره ”ملتی که کتاب نخواند ...“
✍🏻 فردین #علیخواه مینویسد:
«شاید شما هم به تکرار، با جملههایی مواجه شده باشید که با ”ملتی که کتاب نخواند ...“ آغاز میشوند و در ادامه هر نوع عقبماندگی، فرومایگی و توسعهنیافتگی به نخواندن کتاب ربط داده میشود. در این نوع جملهها در یک طرف یک ایکس بزرگ به نام کتاب قرار دارد که در واقع معجزه میکند و در طرف دیگر هم چند ایگرگ، که در ظاهر همه آنها از عواقب کتاب نخواندن و به بیان بهتر قهر یک ملت با کتاب است. آیا واقعا اینگونه است؟ آیا به راستی اگر ملتی کتاب بخواند همه مشکلات ریز و درشتش حل خواهد شد؟ آیا مسیر سادهای بین خواندن کتاب و حل مشکلات رفتاری در زندگی روزمره و مشکلات ساختاری بزرگتر در جامعه وجود دارد؟ اگر من در اینجا بگویم کسانی که کتاب میخوانند در مقایسه با کسانی که کمتر کتاب میخوانند و یا اصلاً کتاب نمیخوانند مشکلات رفتاری کمتری دارند شما موافق خواهید بود؟ اساساً آیا بیشعوری آدمها با کتابنخوانی ارتباط معناداری دارد؟ بدون شک پاسخ قطعی به این سؤالات نیازمند تحقیقات علمی است و جواب آمادهای برای آنها وجود ندارد، ولی حداقل طبق تجارب روزمره نمیتوانم در پاسخ به این پرسشها بگویم بله قطعاً!
بیایید پرسش را در سطحی کلانتر طرح کنیم. آیا به نظر شما، برای مثال، توسعه در کشوری مانند ژاپن با کتابخوانی آغاز شد؟ یعنی ژاپنیها ابتدا میلیونها جلد کتاب تولید کردند و بعد مردم ژاپن خواندن کتابها را آغاز کردند و پس از مدتی توسعهیافته شدند؟ به نظر، این پرسش مهم است. توسعهیافتگی وضعیتی نیست که صرفاً با رشد آگاهی عمومی تحقق یابد. توسعهیافتگی مرهون همکاری بخشهای مختلف جامعه و به عبارتی همکاریهای بینِبخشی و گسترش روابط بینالمللی، تولید یا وارد کردن دانش و البته گسترش آگاهیهای عمومی است. به علاوه، باید توجه داشت که مورد اخیر، یعنی رشد آگاهیهای عمومی نیز صرفاً با خواندن کتاب رخ نمیدهد. در واقع، ابزارهای ارتباطی مختلفی میتوانند به رشد آگاهیهای عمومی و گسترش افق دید مردم کمک کنند که تنها یکی از آنها کتاب است. همین پرسش را درباره کشور آلمان نیز میتوان طرح کرد. آیا پیشرفت کشور آلمان پس از جنگ جهانی دوم مرهون مطالعه کتاب توسط آلمانیها بود؟ کتاب خواندند و توسعهیافته شدند؟ بیایید پرسشمان را کمی به زمانهای عقبتر سوق دهیم. آیا یکی از دلایل رشد فاشیسم در قبل از جنگ جهانی دوم در آلمان و به قدرت رسیدن هیتلر و تحمیل آن همه ویرانی به جامعه بینالمللی به آن دلیل بود که مردم آلمان کتاب نمیخواندند؟ و آیا در صورتی که آلمانیها کتاب میخواندند فاشیسم در آلمان رشد نمیکرد؟ بدون تردید نمیتوان گفت که مردم آلمان در دوران هیتلر کتابخوان نبودند و اگر کتاب میخواندند، هیتلر به قدرت نمیرسید. مهم آن است که در آن دوران آلمانیها چه کتابی میخواندند.
پرسش اخیر بیانگر نکتهای دیگر است. علاوه بر خواندن یا نخواندن کتاب، ظاهراً پرسش مهم دیگر، چه کتابهایی خواندن است. گاهی اوقات علاوه بر قفسه کتابهای مورد علاقهتان، در سایر قفسههای کتابفروشیهای شهر هم گشتی بزنید. کتابهایی در مقابل چشمانتان قرار میگیرند که حتی عنوانشان شما را صدها سال به عقب پرتاب میکند و وقتی آنها را در دست میگیرید با تعجب متوجه میشوید که دهها بار در تیراژهای بالا چاپ شدهاند و خواننده هم دارند. این گروه از مردم هم کتاب میخوانند، ولی چه کتابی؟ این نکته را به این دلیل میگویم که نشان دهم موضوع کتابخوانی پیچیدگیهای خاص خود را دارد و کتاب همچون قرص معجزهگری نیست که پس از خوردن آن تبدیل به انسانهایی متمدن شویم. نتیجهٔ کتاب خواندن هم میتواند جهالت باشد.
امیدوارم این پرسشهای مرا به منزلۀ مخالفت با کتاب خواندن یا کمشماری اهمیت کتابخوانی تلقی نکنید. هنوز هم تنها زمانی هیجانزده میشوم که سطری درخشان در کتابی مییابم. هنوز هم ”یافتم یافتمهایم“ تنها با خواندن کتاب و مواجهه با سطری اثرگذار رخ میدهد. ولی واقعیت آن است که من معتقد نیستم ملتی که کتاب بخواند همه مشکلاتش حل خواهد شد. خلاصه کردن توسعهیافتگی در کتاب را کمی سادهانگارانه میدانم. از کتاب نباید بیشتر از توانش انتظار داشت. جامعه پیچیدگیهای خاص خود را دارد. آگاه شدن افراد تنها به ترمیم بخشی از امور کمک میکند و نه همه آنها. شاید خواندن یک کتاب خوب گاهی اوقات حالمان را خوب کند، ولی خوب شدن حال جامعه به هزار اما و اگر بستگی دارد.
نکته پایانی: کتاب خواندن برای لایههایی از جامعه (نظیر استادان، پزشکان، سیاستمداران و ...) نه تفنن، بلکه ضرورت است. پرسش آن است که این لایهها چقدر کتاب میخوانند و چه کتابهایی میخوانند؟ اساساً کتاب میخوانند؟» (با اندکی ویرایش)
© از: کانال فردین علیخواه
❓آیا امام حسن عسکری (ع) سفری به گرگان داشتهاند؟
✍🏻 احمد #خامهیار مینویسد:
«امروزه در شهر گرگان مسجد و قدمگاهی منسوب به امام حسن عسکری (ع) وجود دارد که در باور مردم، محل حضور امام حسن عسکری (ع) در این شهر به شمار میآید. مبنای این باور، خبری است که برخی علمای شیعه در سده ششم، از جمله ابن حمزه طوسی (درگذشته ۵۶۰ ق) در ”الثاقب فی المناقب“ (صص ۲۱۴ ــ ۲۱۶) و قطبالدین راوندی (درگذشته ۵۷۳ ق) در ”الخرائج والجرائح“ (ج ۱، صص ۴۲۴ ــ ۴۲۶) نقل کردهاند.
مفاد این خبر به طور خلاصه آن است که شخصی به نام ”جعفر بن شریف جرجانی“ ــ از شیعیان جرجان ــ در سفر حج خود به سامرا نزد امام عسکری (ع) رفت و مبلغی را که شیعیان این شهر به امانت به وی سپرده بودند به دست امام رسانید. امام نیز تاریخ بازگشت وی به جرجان را سوم ربیعالثانی همان سال پیشگویی کرد و به او وعده داد که خود ایشان نیز در همان روز به جرجان وارد خواهد شد. در تاریخ تعیین شده، امام به طیّالارض به جرجان رفت و نزد شیعیان خود حضور یافت.
صرف نظر از ضعیف و بیاعتبار بودن این خبر از منظر رجالی (به علت مجهول و ناشناخته بودن راوی و عدم نقل آن در منابع کهن و دست اول شیعه)، که اصل خبر را محل شک و تردید قرار میدهد (و جناب آقای دکتر حسین حسینیان مقدّم در یادداشتی با عنوان ”مستند خبر حضور امام عسکری (ع) در گرگان“ به اعتبارسنجی آن پرداخته است)، اما نکته دیگری که حضور امام (ع) را در گرگان با تردید جدّی مواجه میسازد آن است که بر اساس خبر فوق، امام عسکری (ع) به شهر ”جُرجان“ وارد شد که منطبق بر شهر ”گنبد کاووس“ کنونی است؛ نه شهر گرگان امروزی، که در گذشته به ”استرآباد“ شهرت داشته است.
از اینرو به نظر میرسد مسجد و قدمگاه امام حسن عسکری (ع) صرفاً یادمانی است که در دورههای متأخر، پس از ویرانه و متروکه شدن جُرجان تاریخی (گنبد گاووس کنونی)، و با توّهم انطباق گرگان کنونی بر جرجان کهن به وجود آمده است و لذا نمیتوان برای آن اعتبار تاریخی قائل شد.»
©️ گنجینه: یادداشتها و مقالات احمد خامهیار
🌐 ganjineh.kateban.com/post/3467
📅 تاریخ انتشار: ۱۳۹۶/۱۰/۶
✍🏻 احمد #خامهیار مینویسد:
«امروزه در شهر گرگان مسجد و قدمگاهی منسوب به امام حسن عسکری (ع) وجود دارد که در باور مردم، محل حضور امام حسن عسکری (ع) در این شهر به شمار میآید. مبنای این باور، خبری است که برخی علمای شیعه در سده ششم، از جمله ابن حمزه طوسی (درگذشته ۵۶۰ ق) در ”الثاقب فی المناقب“ (صص ۲۱۴ ــ ۲۱۶) و قطبالدین راوندی (درگذشته ۵۷۳ ق) در ”الخرائج والجرائح“ (ج ۱، صص ۴۲۴ ــ ۴۲۶) نقل کردهاند.
مفاد این خبر به طور خلاصه آن است که شخصی به نام ”جعفر بن شریف جرجانی“ ــ از شیعیان جرجان ــ در سفر حج خود به سامرا نزد امام عسکری (ع) رفت و مبلغی را که شیعیان این شهر به امانت به وی سپرده بودند به دست امام رسانید. امام نیز تاریخ بازگشت وی به جرجان را سوم ربیعالثانی همان سال پیشگویی کرد و به او وعده داد که خود ایشان نیز در همان روز به جرجان وارد خواهد شد. در تاریخ تعیین شده، امام به طیّالارض به جرجان رفت و نزد شیعیان خود حضور یافت.
صرف نظر از ضعیف و بیاعتبار بودن این خبر از منظر رجالی (به علت مجهول و ناشناخته بودن راوی و عدم نقل آن در منابع کهن و دست اول شیعه)، که اصل خبر را محل شک و تردید قرار میدهد (و جناب آقای دکتر حسین حسینیان مقدّم در یادداشتی با عنوان ”مستند خبر حضور امام عسکری (ع) در گرگان“ به اعتبارسنجی آن پرداخته است)، اما نکته دیگری که حضور امام (ع) را در گرگان با تردید جدّی مواجه میسازد آن است که بر اساس خبر فوق، امام عسکری (ع) به شهر ”جُرجان“ وارد شد که منطبق بر شهر ”گنبد کاووس“ کنونی است؛ نه شهر گرگان امروزی، که در گذشته به ”استرآباد“ شهرت داشته است.
از اینرو به نظر میرسد مسجد و قدمگاه امام حسن عسکری (ع) صرفاً یادمانی است که در دورههای متأخر، پس از ویرانه و متروکه شدن جُرجان تاریخی (گنبد گاووس کنونی)، و با توّهم انطباق گرگان کنونی بر جرجان کهن به وجود آمده است و لذا نمیتوان برای آن اعتبار تاریخی قائل شد.»
©️ گنجینه: یادداشتها و مقالات احمد خامهیار
🌐 ganjineh.kateban.com/post/3467
📅 تاریخ انتشار: ۱۳۹۶/۱۰/۶
🍁 چرا ما خیرین فرهنگی نداریم؟
✍🏻 اکبر جباری مینویسد:
چنانکه افتد و دانی، بسیاری از نویسندگان و اندیشمندان مغربزمین در تألیف آثارشان از مساعدت و حمایتهای مالی انجمنها و مؤسسات خیریه خصوصی برخوردارند. بارها دیده و خواندهایم که در مقدمه کتابهایی که به زبانهای لاتین تألیف یافته، نویسنده از کمکهای مالی و نقدی چندین مؤسسه و انجمن و افراد حقیقی و حقوقی و ... در حین پژوهش و تألیفش تشکر و قدردانی کرده است.
پرسشی که شاید برای کثیری از مخاطبان این جریده طرح باشد این است که جوامع غربی چگونه به چنین بلوغی رسیدهاند که خیرات و مبرات را نه فقط در کمک به مستمندان و فقرا، بل در حمایت از اهل فکر و اندیشه و تفکر نیز میبینند؟! چرا برای جامعه ما بهرغم داشتن سابقهای طولانی در امر خیریه و امداد فقرا و سنت دیرپای صدقه به مستمندان، خیریه فرهنگی و علمی چنین غریب و ناآشناست؟ چرا در جامعه ما حتی ثروتمندان نیز فاقد این فضیلت هستند؟ به استثنائات و موارد شاذ کاری ندارم، آنچه مسلم است این است که چنین خیریههای فرهنگی، یک سنت و سبک غالب نیست.
چند نکته در این خصوص به نظرم میرسد:
نخست آنکه، کمک به مستمندان و فقرا، از جهت روانشناختی برای فرد خیّر، دستاورد نقد دارد. آدمی وقتی به فقیری کمک میکند، بیشتر به روان خود کمک کرده است. التذاذی که با مشاهده نتیجه کمک به فقیر، به آدمی دست میدهد در کمکهای فرهنگی چندان ملموس و محسوس نیست. تصورش را بکنید، شما به یک نویسنده کمک میکنید تا کتابش را بنویسد. حال آیا این کتاب مفید باشد، یا نباشد، خوانده شود یا نشود، در طریق حق باشد یا نباشد، و هزار اما و اگر دیگر، آن التذاد و لذت را که در کمک به فقیر وجود دارد سلب میکند.
دو دیگر اینکه، اگر کمک به فقرا نوعی معامله (خواه با خدا، خواه با نفس خود) باشد، سود و انتفاع آن، کاملاً ملموس و محسوس است. اما در کمک به یک نویسنده هیچ سود ملموس و التذاد محسوسی وجود ندارد، چراکه اساساً معاملهای وجود ندارد، نه با خدا و نه با نفس خودت. از یکسو، تو کمک کردهای کتابی نوشته شود که شاید باطل و غیرالهی باشد؛ پس با خدا معامله نکردهای. از دیگر سو، برای خودت هم هیچ التذاذی ندارد، چون آن کتاب و نویسنده اثرش را تماماً مدیون تو نمیبیند، بل مدیون تفکر و پژوهش خود میداند. تو گویی در کمک به یک نویسنده، کلاه بر سرت رفته است. پس چرا باید وارد چنین معامله سراسر ضرر شد؟!
اینجا همان نقطهای است که میبایست درباره فرهنگ یک قوم تأمل کرد. فرهنگی که علم و دانش را برای چیزی غیر از علم و دانش بخواهد ناگزیر فرهنگی کاسبکارانه خواهد بود. شاید کسی مدعی شود که ما در مواریث دینی و مذهبی توصیههای فراوان در کمک به نویسندگان و اهل علم داریم، اما نباید فراموش کنیم که این توصیهها سراسر معطوف به علم و عالم دینی است. یعنی آن کمکی پسندیده و توصیه شده است که معطوف به علوم دینی و مذهبی است، و کمک به مطلق علم و علم مطلق، نه تنها وجود ندارد، بل نکوهش نیز شده است. علوم و کتب ضاله را نباید حمایت کرد، بل میبایست در از بین بردنشان کوشید. بیدلیل نیست که در کتب فقهی ما درباره کتب ضاله احکام بسیار سختگیرانهای وجود دارد.
خلاصه میخواهم بگویم، تا وقتی که ما مطلق علم و دانش را نپذیریم و دست از نگاه کاسبکارانه (اعم از الهی یا نفسانی) برنداریم، به آن بلوغ نخواهیم رسید. رشد علم و دانش به کمک نیازمند است، حتی بیشتر از فقرا و مستمندان، و تا زمانی که چشم اهل علم، به قدرت و کمکهای ارباب قدرت باشد، نه رشدی خواهیم داشت و نه علمی پا خواهد گرفت. جامعه ما عمیقاً به خیرین و امدادگران علمی و فرهنگی نیازمند است تا این کجاوه فرسوده و کهنه به سر منزل مقصود برسد.» (با اندکی ویرایش)
©️ از: کانال اکبر جباری
✍🏻 اکبر جباری مینویسد:
چنانکه افتد و دانی، بسیاری از نویسندگان و اندیشمندان مغربزمین در تألیف آثارشان از مساعدت و حمایتهای مالی انجمنها و مؤسسات خیریه خصوصی برخوردارند. بارها دیده و خواندهایم که در مقدمه کتابهایی که به زبانهای لاتین تألیف یافته، نویسنده از کمکهای مالی و نقدی چندین مؤسسه و انجمن و افراد حقیقی و حقوقی و ... در حین پژوهش و تألیفش تشکر و قدردانی کرده است.
پرسشی که شاید برای کثیری از مخاطبان این جریده طرح باشد این است که جوامع غربی چگونه به چنین بلوغی رسیدهاند که خیرات و مبرات را نه فقط در کمک به مستمندان و فقرا، بل در حمایت از اهل فکر و اندیشه و تفکر نیز میبینند؟! چرا برای جامعه ما بهرغم داشتن سابقهای طولانی در امر خیریه و امداد فقرا و سنت دیرپای صدقه به مستمندان، خیریه فرهنگی و علمی چنین غریب و ناآشناست؟ چرا در جامعه ما حتی ثروتمندان نیز فاقد این فضیلت هستند؟ به استثنائات و موارد شاذ کاری ندارم، آنچه مسلم است این است که چنین خیریههای فرهنگی، یک سنت و سبک غالب نیست.
چند نکته در این خصوص به نظرم میرسد:
نخست آنکه، کمک به مستمندان و فقرا، از جهت روانشناختی برای فرد خیّر، دستاورد نقد دارد. آدمی وقتی به فقیری کمک میکند، بیشتر به روان خود کمک کرده است. التذاذی که با مشاهده نتیجه کمک به فقیر، به آدمی دست میدهد در کمکهای فرهنگی چندان ملموس و محسوس نیست. تصورش را بکنید، شما به یک نویسنده کمک میکنید تا کتابش را بنویسد. حال آیا این کتاب مفید باشد، یا نباشد، خوانده شود یا نشود، در طریق حق باشد یا نباشد، و هزار اما و اگر دیگر، آن التذاد و لذت را که در کمک به فقیر وجود دارد سلب میکند.
دو دیگر اینکه، اگر کمک به فقرا نوعی معامله (خواه با خدا، خواه با نفس خود) باشد، سود و انتفاع آن، کاملاً ملموس و محسوس است. اما در کمک به یک نویسنده هیچ سود ملموس و التذاد محسوسی وجود ندارد، چراکه اساساً معاملهای وجود ندارد، نه با خدا و نه با نفس خودت. از یکسو، تو کمک کردهای کتابی نوشته شود که شاید باطل و غیرالهی باشد؛ پس با خدا معامله نکردهای. از دیگر سو، برای خودت هم هیچ التذاذی ندارد، چون آن کتاب و نویسنده اثرش را تماماً مدیون تو نمیبیند، بل مدیون تفکر و پژوهش خود میداند. تو گویی در کمک به یک نویسنده، کلاه بر سرت رفته است. پس چرا باید وارد چنین معامله سراسر ضرر شد؟!
اینجا همان نقطهای است که میبایست درباره فرهنگ یک قوم تأمل کرد. فرهنگی که علم و دانش را برای چیزی غیر از علم و دانش بخواهد ناگزیر فرهنگی کاسبکارانه خواهد بود. شاید کسی مدعی شود که ما در مواریث دینی و مذهبی توصیههای فراوان در کمک به نویسندگان و اهل علم داریم، اما نباید فراموش کنیم که این توصیهها سراسر معطوف به علم و عالم دینی است. یعنی آن کمکی پسندیده و توصیه شده است که معطوف به علوم دینی و مذهبی است، و کمک به مطلق علم و علم مطلق، نه تنها وجود ندارد، بل نکوهش نیز شده است. علوم و کتب ضاله را نباید حمایت کرد، بل میبایست در از بین بردنشان کوشید. بیدلیل نیست که در کتب فقهی ما درباره کتب ضاله احکام بسیار سختگیرانهای وجود دارد.
خلاصه میخواهم بگویم، تا وقتی که ما مطلق علم و دانش را نپذیریم و دست از نگاه کاسبکارانه (اعم از الهی یا نفسانی) برنداریم، به آن بلوغ نخواهیم رسید. رشد علم و دانش به کمک نیازمند است، حتی بیشتر از فقرا و مستمندان، و تا زمانی که چشم اهل علم، به قدرت و کمکهای ارباب قدرت باشد، نه رشدی خواهیم داشت و نه علمی پا خواهد گرفت. جامعه ما عمیقاً به خیرین و امدادگران علمی و فرهنگی نیازمند است تا این کجاوه فرسوده و کهنه به سر منزل مقصود برسد.» (با اندکی ویرایش)
©️ از: کانال اکبر جباری
🍁 معلولیت: بحثی در واژهگزینی و ملاحظات اجتماعی!
✍🏻 سارا سیاوشی:
عدهای معتقدند واژۀ ”معلول“ بار معنایی مثبتی ندارد و بهتر است تغییر کند و گروهی دیگر معتقدند تغییر نام کاری بیفایده یا ظاهرسازانه است. برای نامیدن گروههای اجتماعی چه ملاحظاتی را باید در نظر گرفت؟
نامها علاوهبر معانی لغتنامهای حامل مفاهیم دیگری هم هستند، بهویژه اگر مقصود یک نام، نامیدن یک گروه اجتماعی باشد. نام یک گروه اجتماعی، علاوهبر آنکه توصیفگر آن گروه است، بار معنایی تاریخی، اجتماعی و سیاسی دارد. گهگاه دیده و شنیده میشود که دربارۀ نام یک گروه اجتماعی (قومی، نژادی، زبانی، جنسیتی و …) بحثهای پرمناقشهای درمیگیرد. گاه این بحثها درونگروهی است و گاه در اجتماعات بزرگتر و از زبان افرادی خارج از آن گروه است. همین پرمناقشه بودن اینگونه بحثهای زبانی نشانگر آن است که برای نامها باید به ملاحظات غیرزبانی نیز توجه کرد. در این یادداشت به ملاحظات زبانی و غیرزبانی حول نامهای ”معلول“ و ”معلولیت“ پرداخته میشود.
گاهی بحثهایی در میان افراد و گروههای مختلف دربارۀ واژههای ”معلول“، ”معلولان“ و ”معلولیت“ به انتقاد و اعتراض درمیگیرد. اغلب مواضع منفی از زبان افراد غیرمعلول است. آنها بر این باورند که بهتر است (یا باید) کلمات بهتری برای توصیف این گروه اجتماعی استفاده کنیم، نامهایی مثل ”توانیاب“ و ”توانخواه“ و ”کمتوان“ در پاسخ به این بحث ابداع شد. البته عدهای از این نامها هم رضایت ندارند و معتقدند افرادی در فرهنگستان یا صاحبنظران دیگر باید یک واژۀ ”خوب“ را جایگزین واژۀ معلول کنند، زیرا که به گمان این گروه واژۀ ”معلول“ و ”معلولیت“ دارای بار منفی اجتماعی است و مفهوم عدم استقلال فردی را تداعی میکند.
در مقابل این استدلال، گروه مقابل بیان میکنند که عوض کردن نام، عملی ظاهرسازانه است و در واقعیت تأثیری بر زندگی واقعی افراد ندارد. اینکه واژهای مثبت را جایگزین واژهای منفی کنیم صرفاً ریاکارانه است و رویکرد صحیح آن است که افکار و عقاید مردم را راجع به یک گروه اجتماعی ــ در اینجا معلولان ــ تغییر دهیم. تغییر اجتماعی با تغییر نامها رخ نخواهد داد. حتی گاهی نام جدید ریاکارانه خواهد بود و بیش از نام قبلی آزردگی ایجاد خواهد کرد. مثلاً نابینایان از نامیده شدن به نام ”روشندل“ نه تنها استقبال نمیکنند، بلکه بعضی آن را آزارنده هم میدانند، چرا که در این عنوان، اشارۀ مستقیم به وضعیت واقعی این گروه، یعنی نابینایی، منفی انگاشته شده است.
هدف از این یادداشت، مخالفت با گروه اول و همچنین ایراد به استدلال گروه دوم است. بنابراین موضع این یادداشت با هر دو موضع ذکرشده متفاوت است.
صحبت با افراد دارای معلولیت، به ویژه افرادی از این گروه که خود فعال حقوق مدنی معلولان هستند، و به انعکاس اجتماعی زیست معلولان حساسیتی بالاتر دارند، نشان میدهد که حداقل تا به حال و در زمانۀ ما، این گروه با نامیدن خود با واژۀ ”معلول“ و ”معلولیت“ مخالفتی ندارند. تنها بحث درونگروهی این است که آیا نامیدن یک فرد به صورت معلول فروکاهیدن کلیت اجتماعی و انسانی او به وضعیت معلولیت نیست؟ و آیا بهتر نیست به جای معلول از عبارت ”فرد دارای معلولیت“ استفاده کنیم؟ که عدهای موافق و عدهای مخالف در این بحث وجود دارد. اما هیچگاه از خود این واژگان ــ یعنی ”معلول“ و ”معلولیت“ ــ ابراز انزجار و ناراحتی نشده است.
معادلهایی چون ”توانخواه“ و ”توانیاب“ مورد استقبال چندانی واقع نشد. این نامها فرد دارای معلولیت را فردی توصیف میکنند که بنا به ویژگی بدنی خود، نیازمند کسب توانایی خاصی است؛ درحالی که جامعۀ معلولان خواهان حقوق اجتماعی و دسترسی به فرصتهایی برابر با سایر افراد جامعه هستند و این مفهوم از این نامهای ابداعی نه تنها حاصل نمیشود، بلکه بار دیگر کلیشههای نابرابری در آنها تکرار شده است. منظور از کلیشههای نابرابری آن ذهنیتی است که عدم دسترسی به فرصتهای برابر اجتماعی را در ذات معلولیت میداند و آن را به ویژگی جسمانی افراد نسبت میدهد و نه به برآیند تعاملات اجتماعی و سیاستهای رایج در جامعه.
📝 متن کامل این یادداشت را در اینجا بخوانید!
©️ از: میدان (۹۷/۸/۲۱)
✍🏻 سارا سیاوشی:
عدهای معتقدند واژۀ ”معلول“ بار معنایی مثبتی ندارد و بهتر است تغییر کند و گروهی دیگر معتقدند تغییر نام کاری بیفایده یا ظاهرسازانه است. برای نامیدن گروههای اجتماعی چه ملاحظاتی را باید در نظر گرفت؟
نامها علاوهبر معانی لغتنامهای حامل مفاهیم دیگری هم هستند، بهویژه اگر مقصود یک نام، نامیدن یک گروه اجتماعی باشد. نام یک گروه اجتماعی، علاوهبر آنکه توصیفگر آن گروه است، بار معنایی تاریخی، اجتماعی و سیاسی دارد. گهگاه دیده و شنیده میشود که دربارۀ نام یک گروه اجتماعی (قومی، نژادی، زبانی، جنسیتی و …) بحثهای پرمناقشهای درمیگیرد. گاه این بحثها درونگروهی است و گاه در اجتماعات بزرگتر و از زبان افرادی خارج از آن گروه است. همین پرمناقشه بودن اینگونه بحثهای زبانی نشانگر آن است که برای نامها باید به ملاحظات غیرزبانی نیز توجه کرد. در این یادداشت به ملاحظات زبانی و غیرزبانی حول نامهای ”معلول“ و ”معلولیت“ پرداخته میشود.
گاهی بحثهایی در میان افراد و گروههای مختلف دربارۀ واژههای ”معلول“، ”معلولان“ و ”معلولیت“ به انتقاد و اعتراض درمیگیرد. اغلب مواضع منفی از زبان افراد غیرمعلول است. آنها بر این باورند که بهتر است (یا باید) کلمات بهتری برای توصیف این گروه اجتماعی استفاده کنیم، نامهایی مثل ”توانیاب“ و ”توانخواه“ و ”کمتوان“ در پاسخ به این بحث ابداع شد. البته عدهای از این نامها هم رضایت ندارند و معتقدند افرادی در فرهنگستان یا صاحبنظران دیگر باید یک واژۀ ”خوب“ را جایگزین واژۀ معلول کنند، زیرا که به گمان این گروه واژۀ ”معلول“ و ”معلولیت“ دارای بار منفی اجتماعی است و مفهوم عدم استقلال فردی را تداعی میکند.
در مقابل این استدلال، گروه مقابل بیان میکنند که عوض کردن نام، عملی ظاهرسازانه است و در واقعیت تأثیری بر زندگی واقعی افراد ندارد. اینکه واژهای مثبت را جایگزین واژهای منفی کنیم صرفاً ریاکارانه است و رویکرد صحیح آن است که افکار و عقاید مردم را راجع به یک گروه اجتماعی ــ در اینجا معلولان ــ تغییر دهیم. تغییر اجتماعی با تغییر نامها رخ نخواهد داد. حتی گاهی نام جدید ریاکارانه خواهد بود و بیش از نام قبلی آزردگی ایجاد خواهد کرد. مثلاً نابینایان از نامیده شدن به نام ”روشندل“ نه تنها استقبال نمیکنند، بلکه بعضی آن را آزارنده هم میدانند، چرا که در این عنوان، اشارۀ مستقیم به وضعیت واقعی این گروه، یعنی نابینایی، منفی انگاشته شده است.
هدف از این یادداشت، مخالفت با گروه اول و همچنین ایراد به استدلال گروه دوم است. بنابراین موضع این یادداشت با هر دو موضع ذکرشده متفاوت است.
صحبت با افراد دارای معلولیت، به ویژه افرادی از این گروه که خود فعال حقوق مدنی معلولان هستند، و به انعکاس اجتماعی زیست معلولان حساسیتی بالاتر دارند، نشان میدهد که حداقل تا به حال و در زمانۀ ما، این گروه با نامیدن خود با واژۀ ”معلول“ و ”معلولیت“ مخالفتی ندارند. تنها بحث درونگروهی این است که آیا نامیدن یک فرد به صورت معلول فروکاهیدن کلیت اجتماعی و انسانی او به وضعیت معلولیت نیست؟ و آیا بهتر نیست به جای معلول از عبارت ”فرد دارای معلولیت“ استفاده کنیم؟ که عدهای موافق و عدهای مخالف در این بحث وجود دارد. اما هیچگاه از خود این واژگان ــ یعنی ”معلول“ و ”معلولیت“ ــ ابراز انزجار و ناراحتی نشده است.
معادلهایی چون ”توانخواه“ و ”توانیاب“ مورد استقبال چندانی واقع نشد. این نامها فرد دارای معلولیت را فردی توصیف میکنند که بنا به ویژگی بدنی خود، نیازمند کسب توانایی خاصی است؛ درحالی که جامعۀ معلولان خواهان حقوق اجتماعی و دسترسی به فرصتهایی برابر با سایر افراد جامعه هستند و این مفهوم از این نامهای ابداعی نه تنها حاصل نمیشود، بلکه بار دیگر کلیشههای نابرابری در آنها تکرار شده است. منظور از کلیشههای نابرابری آن ذهنیتی است که عدم دسترسی به فرصتهای برابر اجتماعی را در ذات معلولیت میداند و آن را به ویژگی جسمانی افراد نسبت میدهد و نه به برآیند تعاملات اجتماعی و سیاستهای رایج در جامعه.
📝 متن کامل این یادداشت را در اینجا بخوانید!
©️ از: میدان (۹۷/۸/۲۱)
Telegraph
معلولیت: بحثی در واژهگزینی و ملاحظات اجتماعی!
سارا سیاوشی: عدهای معتقدند واژۀ ”معلول“ بار معنایی مثبتی ندارد و بهتر است تغییر کند و گروهی دیگر معتقدند تغییر نام کاری بیفایده یا ظاهرسازانه است. برای نامیدن گروههای اجتماعی چه ملاحظاتی را باید در نظر گرفت؟ نامها علاوهبر معانی لغتنامهای حامل مفاهیم…
🍁 مراقب استعارهسازی پیرامون بیماری کرونا باشیم!
💬 نعیمه پورمحمدی (استادیار فلسفه دین):
با توجه و مطالعه این کتب [«بیماری به مثابه استعاره» اثر سوزان سونتاگ، کتاب «بیماری» نوشته هوی کرل یا کتاب «معنای بیماری»] درمییابیم که بیماری چیزی نیست جز بیماری. یعنی بیماری استعاره نیست و بیماری را تفسیر نکنید و اسطوره، استعاره و عناوین را کنار بگذارید تا مفهوم بیماری تصحیح شود و اسطورههای شکلگرفته پیرامون آن زدوده شود و بیمار تحقیر و شرمنده نشود و به پنهانکاری نیفتد و تبدیل به دیگریِ آلوده، دیگریِ ناپاک یا دیگریِ خطرناک نشود و تبعیض علیه معلولان، سیاهان، فقیران، سالمندان و مهاجران همواره هست در این فرآیند بیماری مضاعف نشود و به این گروهها فشار بیشتری نیاید.
ما معمولاً امور را تفسیر، معنا و استعارههایی در مورد آنان به کار میگیریم و میتوانیم با آگاهی استعارههای خطرناک را کنار بگذاریم و بیماری را فقط در قالب بیماری ببینیم. ما نباید واژه ”قربانی“ را به کار ببریم، چرا که قربانی یک واژه و استعاره نظامی است و از ادبیات نظامی وارد ادبیات پزشکی شده است؛ جنگ است که قربانی میدهد و کشته میگیرد، نه بیماری، چون بیماری مبتلا میکند و به درمان نیاز دارد، که در برخی موارد درمان بیفایده است و فرد جانش را بر اثر بیماری از دست میدهد.
استفاده از استعارههای نظامی برای بیماران تلخ است، چون باعث میشود آنان فکر کنند دشمن جامعهاند و جامعه به پیکار با آنان رفته است. پوسترهای آگاهیدهنده در مورد کرونا از استعارههای نظامی استفاده کردهاند. به عنوان مثال، ”با این سلاحها (شستن مکرر دستها، دوری از اجتماع و ...) بر کرونا پیروز خواهیم شد“ یا ”با هم کرونا را شکست میدهیم“، جمله ”خطر کرونا در کمین ماست“ یا ”ستاد مبارزه با کرونا.“ با این استعارهها بیماران ممکن است خودشان را به مراکز درمانی معرفی نکنند و دیگریسازی خطرناک و دیگریسازی دشمن برای آنان ایجاد میکند.
اگر با آگاهی استعارههای نظامی را از جامعه پزشکی کنار بگذاریم، واقعیت ساده است: هیچکس مورد هجوم بیماری قرار نگرفته است و بدن انسانها میدان جنگ نیست و بیماران تلفات نظامی یا دشمن نیستند. ”بیماران کرونایی“ یا ”وضعیت کرونایی“ عناوینی است که نباید به کار رود، بلکه باید بگوییم ”بیمار مبتلا به کرونا.“
وقتی میگوییم این استعارهسازی برای بیماری خوب نیست و باید کنار گذاشته شود، باید شرحی از احساسات بیماران داشته باشیم و آنان را بشنویم سپس متوجه اجتناب از این استعارهها میشویم. اولین مورد شرح پدیدارشناختی این است که این استعارهها باعث میشود بیمار ازــخودــبیگانه و ازــماــبیگانه شود؛ خودــبیگانه یعنی بدنم به من خیانت میکند و سلولهایم مهاجم هستند و بدنم به تسخیر نیروهای مهاجم در آمده است. دومین مورد شرح پدیدارشناختی این است که بیمار به شدت به وحشت میافتد و پنهانکاری میکند؛ یعنی وقتی بفهمد کرونا دارد فکر میکند حکم اعدامش را دریافت کرده است و کرونا را با مرگ یکسان میداند.
این استعارهسازیها بیمار را بدنام، شرمسار، تحقیر و خوار میکند. با این استعارهها بیمار تبدیل به دیگریِ آلوده، ناپاک و خطرناک میشود؛ این دیگریسازیها قضاوت و داوری روانشناختی یا اخلاقی به دنبال خودش میآورد. این دیگریسازی ریشهاش به این برمیگردد که ما پرهیزگاری را با سلامت و فضیلت یکی میدانیم و انحراف را با بیماری و رذیلت؛ کسی به کرونا مبتلا شده دیگریِ منحرف و رذیلتمند میپنداریم.
بیماریها آنقدر کشنده نیستند، بلکه استعارهها و مفاهیم پیرامون آنها کشنده هستند و همگی باید مراقب بهکارگیری این استعارهها در ایام بیماری کرونا باشیم. (با اندکی ویرایش)
©️ از: خبرگزاری حوزه (۹۹/۳/۲۹)
💬 نعیمه پورمحمدی (استادیار فلسفه دین):
با توجه و مطالعه این کتب [«بیماری به مثابه استعاره» اثر سوزان سونتاگ، کتاب «بیماری» نوشته هوی کرل یا کتاب «معنای بیماری»] درمییابیم که بیماری چیزی نیست جز بیماری. یعنی بیماری استعاره نیست و بیماری را تفسیر نکنید و اسطوره، استعاره و عناوین را کنار بگذارید تا مفهوم بیماری تصحیح شود و اسطورههای شکلگرفته پیرامون آن زدوده شود و بیمار تحقیر و شرمنده نشود و به پنهانکاری نیفتد و تبدیل به دیگریِ آلوده، دیگریِ ناپاک یا دیگریِ خطرناک نشود و تبعیض علیه معلولان، سیاهان، فقیران، سالمندان و مهاجران همواره هست در این فرآیند بیماری مضاعف نشود و به این گروهها فشار بیشتری نیاید.
ما معمولاً امور را تفسیر، معنا و استعارههایی در مورد آنان به کار میگیریم و میتوانیم با آگاهی استعارههای خطرناک را کنار بگذاریم و بیماری را فقط در قالب بیماری ببینیم. ما نباید واژه ”قربانی“ را به کار ببریم، چرا که قربانی یک واژه و استعاره نظامی است و از ادبیات نظامی وارد ادبیات پزشکی شده است؛ جنگ است که قربانی میدهد و کشته میگیرد، نه بیماری، چون بیماری مبتلا میکند و به درمان نیاز دارد، که در برخی موارد درمان بیفایده است و فرد جانش را بر اثر بیماری از دست میدهد.
استفاده از استعارههای نظامی برای بیماران تلخ است، چون باعث میشود آنان فکر کنند دشمن جامعهاند و جامعه به پیکار با آنان رفته است. پوسترهای آگاهیدهنده در مورد کرونا از استعارههای نظامی استفاده کردهاند. به عنوان مثال، ”با این سلاحها (شستن مکرر دستها، دوری از اجتماع و ...) بر کرونا پیروز خواهیم شد“ یا ”با هم کرونا را شکست میدهیم“، جمله ”خطر کرونا در کمین ماست“ یا ”ستاد مبارزه با کرونا.“ با این استعارهها بیماران ممکن است خودشان را به مراکز درمانی معرفی نکنند و دیگریسازی خطرناک و دیگریسازی دشمن برای آنان ایجاد میکند.
اگر با آگاهی استعارههای نظامی را از جامعه پزشکی کنار بگذاریم، واقعیت ساده است: هیچکس مورد هجوم بیماری قرار نگرفته است و بدن انسانها میدان جنگ نیست و بیماران تلفات نظامی یا دشمن نیستند. ”بیماران کرونایی“ یا ”وضعیت کرونایی“ عناوینی است که نباید به کار رود، بلکه باید بگوییم ”بیمار مبتلا به کرونا.“
وقتی میگوییم این استعارهسازی برای بیماری خوب نیست و باید کنار گذاشته شود، باید شرحی از احساسات بیماران داشته باشیم و آنان را بشنویم سپس متوجه اجتناب از این استعارهها میشویم. اولین مورد شرح پدیدارشناختی این است که این استعارهها باعث میشود بیمار ازــخودــبیگانه و ازــماــبیگانه شود؛ خودــبیگانه یعنی بدنم به من خیانت میکند و سلولهایم مهاجم هستند و بدنم به تسخیر نیروهای مهاجم در آمده است. دومین مورد شرح پدیدارشناختی این است که بیمار به شدت به وحشت میافتد و پنهانکاری میکند؛ یعنی وقتی بفهمد کرونا دارد فکر میکند حکم اعدامش را دریافت کرده است و کرونا را با مرگ یکسان میداند.
این استعارهسازیها بیمار را بدنام، شرمسار، تحقیر و خوار میکند. با این استعارهها بیمار تبدیل به دیگریِ آلوده، ناپاک و خطرناک میشود؛ این دیگریسازیها قضاوت و داوری روانشناختی یا اخلاقی به دنبال خودش میآورد. این دیگریسازی ریشهاش به این برمیگردد که ما پرهیزگاری را با سلامت و فضیلت یکی میدانیم و انحراف را با بیماری و رذیلت؛ کسی به کرونا مبتلا شده دیگریِ منحرف و رذیلتمند میپنداریم.
بیماریها آنقدر کشنده نیستند، بلکه استعارهها و مفاهیم پیرامون آنها کشنده هستند و همگی باید مراقب بهکارگیری این استعارهها در ایام بیماری کرونا باشیم. (با اندکی ویرایش)
©️ از: خبرگزاری حوزه (۹۹/۳/۲۹)
🍁 وفا همراه راستی است!
💬 #امیرالمؤمنین (ع):
«اى مردم، وفا همراه راستى است، كه سپرى محكمتر و نگهدارندهتر از آن سراغ ندارم. آن كس كه از بازگشت خود به قيامت آگاه باشد خيانت و نيرنگ ندارد. امّا امروز در محيط و زمانهاى زندگى مىكنيم كه بيشتر مردم حيله و نيرنگ را زيركى مىپندارند، و افرادِ جاهل آنان را اهل تدبير مىخوانند.
چگونه فكر مىكنند؟ خدا بكشد آنها را! چه بسا شخصى تمام پيشامدهاى آينده را مىداند، و راههاى مكر و حيله را مىشناسد، ولى امر و نهى پروردگار مانع اوست، و با اينكه قدرت انجام آن را دارد آن را به روشنى رها مىسازد، امّا آن كس كه از گناه و مخالفت با دين پروا ندارد از فرصتها براى نيرنگبازى استفاده مىكند.» (#نهجالبلاغه: خطبه ۴۱)
📚 نهجالبلاغه. ترجمه محمد #دشتی (۱۳۸۶). تهران: قدر ولایت.
💬 #امیرالمؤمنین (ع):
«اى مردم، وفا همراه راستى است، كه سپرى محكمتر و نگهدارندهتر از آن سراغ ندارم. آن كس كه از بازگشت خود به قيامت آگاه باشد خيانت و نيرنگ ندارد. امّا امروز در محيط و زمانهاى زندگى مىكنيم كه بيشتر مردم حيله و نيرنگ را زيركى مىپندارند، و افرادِ جاهل آنان را اهل تدبير مىخوانند.
چگونه فكر مىكنند؟ خدا بكشد آنها را! چه بسا شخصى تمام پيشامدهاى آينده را مىداند، و راههاى مكر و حيله را مىشناسد، ولى امر و نهى پروردگار مانع اوست، و با اينكه قدرت انجام آن را دارد آن را به روشنى رها مىسازد، امّا آن كس كه از گناه و مخالفت با دين پروا ندارد از فرصتها براى نيرنگبازى استفاده مىكند.» (#نهجالبلاغه: خطبه ۴۱)
📚 نهجالبلاغه. ترجمه محمد #دشتی (۱۳۸۶). تهران: قدر ولایت.
🍁 زبان عجیب اداری یا سلطهجویی دیوانی؟
✍🏻 اسماعیل امینی:
وقتی میخواهید از دستگاههای عابربانک پول بگیرید، روی صفحه مینویسد: ”دستگاه در حال شمارش وجه میباشد.“ این یعنی: دستگاه دارد پول میشمارد.
روی برخی پلهای عابر پیاده نوشته شده: ”تکدیگری چهره شهر را زشت میکند.“ این یعنی: گدایی چهرۀ شهر را زشت میکند.
راستی این زبانِ عجیب از کجا آمده است؟ در میان هفتاد میلیون مردم ایران، آیا حتی یک نفر هم هست که به ”پول“ بگوید: ”وجه“؟ یا به ”پول گرفتن” بگوید ”دریافتِ وجه“؟ آیا یک نفر ایرانی پیدا میشود که به ”گدایی“ بگوید ”تکدیگری“؟
کسانی که این زبان را به زبان طبیعی مردم ترجیح میدهند اسم آن را گذاشتهاند ”زبان اداری“ و خیال میکنند که اگر به زبان رایج مردم بنویسند، نوشتهشان رسمی و اداری نخواهد بود.
”اسقاط کافۀ خیارات متصوره از طرفین متعاملین به عمل آمد، علیالخصوص خیار غبن، اگر چه فاحش باشد.“
این جملات را در اسناد معاملات مینویسند و خیال میکنند که به این ترتیب از اصطلاحات تخصصی اداری و حقوقی استفاده کردهاند، بی آن که فکر کنند کسی به این زبان حرف نمیزند و کمتر کسی است که معنای این جملات عجیب و غریب را دریابد.
”زبان اداری“ بازماندۀ نثر منشیانۀ قدیم و یکی از مظاهر سلطهجویی و استبداد دیوانی است، وسیلهای برای حفظ اقتدار نظام اداری و فاصلهگذاری میان مردم و کارگزارانِ اداری و قرار گرفتنِ مباشرانِ بورکراسی در موضع برتری، به گونهای که مراجعان به دستگاه اداری تصور کنند که آن کسی که پشتِ میز نشسته است از آنان برتر است و حق در همه حال با اوست، چون پشت میز نشسته است و زبان اداری بلد است.
تعابیرِ برساختهای مانند: ”به پیوست ایفاد میگردد“، ”ابتیاع فرمایید“، ”اطلاع حاصل شد“، ”امر به ابلاغ فرمایید“ و دهها اصطلاح مندرآوردی دیگر، نه فقط به قصد درازنویسی و تکلف زبانی است، بلکه مقصود اصلی از کاربرد این زبانِ دروغین و بیهویت، اعلام برتریِ نظام اداری و کارگزاران اداری است بر دیگران.
حاصل این برتریجویی، تحقیر و از میدان به در کردنِ مردم آن است که مراجعهکننده، که به زبان بوروکراسی میشود ”ارباب رجوع“، نه در موضع ”ارباب“ و صاحب حق، که در موضع برده و بندۀ مطیعِ نظام اداری قرار میگیرد.
جملات آمرانهای از این قبیل: ”از تمام صفحات شناسنامهات چهار سری کپی بگیر!“، ”کپی تمام صفحات سند منزل را بیاور!“، ”این نامه را ببر طبقۀ هفتم برای امضاء بعد ببر طبقۀ زیرزمین برای ثبت دبیرخانه، بعد بیاور همین جا!“؛
این جملات آمرانه، و بسیاری از فرمانهای غیرمعقول و غیرمنطقی، که به عنوانِ ”روال اداری“ شناخته شدهاند، در واقع، برای مرعوب کردنِ مردم و راندن آنان به موضع انفعال و تسلیم در برابر سلطۀ دیوانی است.
در یکی از دانشگاهها دو اتاق مجاور هم بود که دانشجویان باید به ترتیب پروندهشان را به آن دو اتاق میبردند. درِ یکی از اتاقها بسته بود. (”درِ اتاق“ در زبان اداری میشود: ”دربِ اتاق“!) روی درِ بسته نوشته بود: ”مراجعه از حیاط دانشگاه.“ دانشجویان باید مسیری طولانی را زیر آفتاب میرفتند و بعد زیر پنجرۀ آن اتاق، در آفتابِ گرم تابستان میایستادند تا نوبتشان شود. از مسئولِ آن اتاق پرسیدم: چرا همین درِ داخلِ ساختمان را باز نمیکنید که دانشجوها راحت باشند و زیر آفتاب نمانند؟ فرمود: دانشجو اگر راحت باشد، پررو و پرتوقع میشود.
طراحی زبانِ اداری و روال اداری بر اساس همین منطق است، تا مردم پررو و پرتوقع نشوند.
زمانی قرار شد کارت ملی جایگزین شناسنامه شود، تا سند هویت افراد همیشه همراهشان باشد، و یک شمارۀ اختصاصی (کد ملی) نشانگر هویت شخص باشد. همین کارت ملی، که در ظاهر برای سهولتِ کار اداری و راحتی مردم طراحی شده بود، دستاویزِ جدیدِ سلطهجویانِ اداری شده است. حالا کپی تمام صفحات شناسنامه و کپی پشت و روی کارت ملی و اصل شناسنامه و اصل کارت ملی و نیز کد پستی منزل و محل کار برای هر نوع کارِ اداری ضروری است!
مردم صاحبان اصلیِ دستگاه اداریاند و تمام ساختمانها و اتاقها و میزها و پستهای اداری، با پول مردم ساخته شده و باید در خدمت مردم باشد، اما کسی که پشتِ میز نشسته و ”زبانِ اداری“ بلد است و از مقررات اداری سر درمیآورد، خود را در موضع برتری میبیند و برای حفظ این برتری و جلوگیری از پررو شدن و پرتوقع شدنِ مردم، هر روز ترفندِ تازهای به کار میبندد. (با اندکی ویرایش)
©️از: کانال خوابگرد
✍🏻 اسماعیل امینی:
وقتی میخواهید از دستگاههای عابربانک پول بگیرید، روی صفحه مینویسد: ”دستگاه در حال شمارش وجه میباشد.“ این یعنی: دستگاه دارد پول میشمارد.
روی برخی پلهای عابر پیاده نوشته شده: ”تکدیگری چهره شهر را زشت میکند.“ این یعنی: گدایی چهرۀ شهر را زشت میکند.
راستی این زبانِ عجیب از کجا آمده است؟ در میان هفتاد میلیون مردم ایران، آیا حتی یک نفر هم هست که به ”پول“ بگوید: ”وجه“؟ یا به ”پول گرفتن” بگوید ”دریافتِ وجه“؟ آیا یک نفر ایرانی پیدا میشود که به ”گدایی“ بگوید ”تکدیگری“؟
کسانی که این زبان را به زبان طبیعی مردم ترجیح میدهند اسم آن را گذاشتهاند ”زبان اداری“ و خیال میکنند که اگر به زبان رایج مردم بنویسند، نوشتهشان رسمی و اداری نخواهد بود.
”اسقاط کافۀ خیارات متصوره از طرفین متعاملین به عمل آمد، علیالخصوص خیار غبن، اگر چه فاحش باشد.“
این جملات را در اسناد معاملات مینویسند و خیال میکنند که به این ترتیب از اصطلاحات تخصصی اداری و حقوقی استفاده کردهاند، بی آن که فکر کنند کسی به این زبان حرف نمیزند و کمتر کسی است که معنای این جملات عجیب و غریب را دریابد.
”زبان اداری“ بازماندۀ نثر منشیانۀ قدیم و یکی از مظاهر سلطهجویی و استبداد دیوانی است، وسیلهای برای حفظ اقتدار نظام اداری و فاصلهگذاری میان مردم و کارگزارانِ اداری و قرار گرفتنِ مباشرانِ بورکراسی در موضع برتری، به گونهای که مراجعان به دستگاه اداری تصور کنند که آن کسی که پشتِ میز نشسته است از آنان برتر است و حق در همه حال با اوست، چون پشت میز نشسته است و زبان اداری بلد است.
تعابیرِ برساختهای مانند: ”به پیوست ایفاد میگردد“، ”ابتیاع فرمایید“، ”اطلاع حاصل شد“، ”امر به ابلاغ فرمایید“ و دهها اصطلاح مندرآوردی دیگر، نه فقط به قصد درازنویسی و تکلف زبانی است، بلکه مقصود اصلی از کاربرد این زبانِ دروغین و بیهویت، اعلام برتریِ نظام اداری و کارگزاران اداری است بر دیگران.
حاصل این برتریجویی، تحقیر و از میدان به در کردنِ مردم آن است که مراجعهکننده، که به زبان بوروکراسی میشود ”ارباب رجوع“، نه در موضع ”ارباب“ و صاحب حق، که در موضع برده و بندۀ مطیعِ نظام اداری قرار میگیرد.
جملات آمرانهای از این قبیل: ”از تمام صفحات شناسنامهات چهار سری کپی بگیر!“، ”کپی تمام صفحات سند منزل را بیاور!“، ”این نامه را ببر طبقۀ هفتم برای امضاء بعد ببر طبقۀ زیرزمین برای ثبت دبیرخانه، بعد بیاور همین جا!“؛
این جملات آمرانه، و بسیاری از فرمانهای غیرمعقول و غیرمنطقی، که به عنوانِ ”روال اداری“ شناخته شدهاند، در واقع، برای مرعوب کردنِ مردم و راندن آنان به موضع انفعال و تسلیم در برابر سلطۀ دیوانی است.
در یکی از دانشگاهها دو اتاق مجاور هم بود که دانشجویان باید به ترتیب پروندهشان را به آن دو اتاق میبردند. درِ یکی از اتاقها بسته بود. (”درِ اتاق“ در زبان اداری میشود: ”دربِ اتاق“!) روی درِ بسته نوشته بود: ”مراجعه از حیاط دانشگاه.“ دانشجویان باید مسیری طولانی را زیر آفتاب میرفتند و بعد زیر پنجرۀ آن اتاق، در آفتابِ گرم تابستان میایستادند تا نوبتشان شود. از مسئولِ آن اتاق پرسیدم: چرا همین درِ داخلِ ساختمان را باز نمیکنید که دانشجوها راحت باشند و زیر آفتاب نمانند؟ فرمود: دانشجو اگر راحت باشد، پررو و پرتوقع میشود.
طراحی زبانِ اداری و روال اداری بر اساس همین منطق است، تا مردم پررو و پرتوقع نشوند.
زمانی قرار شد کارت ملی جایگزین شناسنامه شود، تا سند هویت افراد همیشه همراهشان باشد، و یک شمارۀ اختصاصی (کد ملی) نشانگر هویت شخص باشد. همین کارت ملی، که در ظاهر برای سهولتِ کار اداری و راحتی مردم طراحی شده بود، دستاویزِ جدیدِ سلطهجویانِ اداری شده است. حالا کپی تمام صفحات شناسنامه و کپی پشت و روی کارت ملی و اصل شناسنامه و اصل کارت ملی و نیز کد پستی منزل و محل کار برای هر نوع کارِ اداری ضروری است!
مردم صاحبان اصلیِ دستگاه اداریاند و تمام ساختمانها و اتاقها و میزها و پستهای اداری، با پول مردم ساخته شده و باید در خدمت مردم باشد، اما کسی که پشتِ میز نشسته و ”زبانِ اداری“ بلد است و از مقررات اداری سر درمیآورد، خود را در موضع برتری میبیند و برای حفظ این برتری و جلوگیری از پررو شدن و پرتوقع شدنِ مردم، هر روز ترفندِ تازهای به کار میبندد. (با اندکی ویرایش)
©️از: کانال خوابگرد
🍁 امام زمان (ع) را بد معرفی کردهایم!
💬 ناصر #مهدوی:
«زمانی که در مساجد و دانشگاهها به مردم القا کنند که یک موجود دیگر میآید و برای انسان عدالت برقرار میکند، او نمیتواند زندگیاش را بسازد، آن انسان هرگز خلاق نمیشود و اینگونه میشود که مسلمان به اسم شفاعت، تمرین بداخلاقی و به اسم انتظار تمرین بیخردی و خمودگی میکند. در نتیجه، جوامع دینی عقب میمانند.
متأسفانه ما از #امام_زمان چهرهای ساختیم که نه در دانشگاه میتوانیم از او دفاع کنیم، نه در محافل علمی و بینالمللی؛ امام زمان را بد معرفی کردهایم! او واجد حکمت، دانش و معرفت است و با پیام میآید، نه شمشیر. امام زمان (عج) طبیب است، باغبان جانهاست، امام روی فکر و جان ما تأثیر میگذارد و آن را نوتر میکند، او برای زنده کردن میآید. او دقیقاً همان کاری را میکند که حضرت علی دنبال آن بوده است، او هرگز نمیآید شمشیر به دست بگیرد، کار امام شمشیر به دست گرفتن نیست، کار او نفوذ در قلبها، اثر بر ارواح و دلربایی کردن است.
حضرت علی میگوید امام مهدی اگر بیاید به انسانها انگیزه اخلاقی میدهد، مردم با رغبت، اشتیاق و معرفت تمام، به زندگی اخلاقی رو میآورند. جامعه را جان درست میکند. عدالت را فکر و روحهای بزرگ میسازد. امام زمان با پیام، قلم و چراغ میآید، از صلح میگوید و از شفقت، زیبایی، صبر، سخاوت و عشق.
هرچقدر قلبهای ما مهربانتر و افکار ما درخشانتر شود، هر میزان که دستمان بخشندهتر شود، امکان آمدن و ظهور امام زمان بیشتر فراهم میشود. امام زمان به انسانهای بزرگ، والا، دوراندیش،اخلاقی، مهربان و یاریگر تکیه میکند.» (سخنرانی کرامت انسان و مسئله انتظار، ۱۳۹۸)
©️ از: کانال کانون فرهنگی هنری میرنشانه
💬 ناصر #مهدوی:
«زمانی که در مساجد و دانشگاهها به مردم القا کنند که یک موجود دیگر میآید و برای انسان عدالت برقرار میکند، او نمیتواند زندگیاش را بسازد، آن انسان هرگز خلاق نمیشود و اینگونه میشود که مسلمان به اسم شفاعت، تمرین بداخلاقی و به اسم انتظار تمرین بیخردی و خمودگی میکند. در نتیجه، جوامع دینی عقب میمانند.
متأسفانه ما از #امام_زمان چهرهای ساختیم که نه در دانشگاه میتوانیم از او دفاع کنیم، نه در محافل علمی و بینالمللی؛ امام زمان را بد معرفی کردهایم! او واجد حکمت، دانش و معرفت است و با پیام میآید، نه شمشیر. امام زمان (عج) طبیب است، باغبان جانهاست، امام روی فکر و جان ما تأثیر میگذارد و آن را نوتر میکند، او برای زنده کردن میآید. او دقیقاً همان کاری را میکند که حضرت علی دنبال آن بوده است، او هرگز نمیآید شمشیر به دست بگیرد، کار امام شمشیر به دست گرفتن نیست، کار او نفوذ در قلبها، اثر بر ارواح و دلربایی کردن است.
حضرت علی میگوید امام مهدی اگر بیاید به انسانها انگیزه اخلاقی میدهد، مردم با رغبت، اشتیاق و معرفت تمام، به زندگی اخلاقی رو میآورند. جامعه را جان درست میکند. عدالت را فکر و روحهای بزرگ میسازد. امام زمان با پیام، قلم و چراغ میآید، از صلح میگوید و از شفقت، زیبایی، صبر، سخاوت و عشق.
هرچقدر قلبهای ما مهربانتر و افکار ما درخشانتر شود، هر میزان که دستمان بخشندهتر شود، امکان آمدن و ظهور امام زمان بیشتر فراهم میشود. امام زمان به انسانهای بزرگ، والا، دوراندیش،اخلاقی، مهربان و یاریگر تکیه میکند.» (سخنرانی کرامت انسان و مسئله انتظار، ۱۳۹۸)
©️ از: کانال کانون فرهنگی هنری میرنشانه
Forwarded from فرهاد شفتی
ژان والژان و کشمکش با وجدان در بینوایان
🍃 یکی از جذابترین چالشهای انسان، کشمکش با وجدان برای اتخاذ تصمیم درست است. ویکتور هوگو در بینوایان این چالش را استادانه و هنرمندانه با قلم خود به تصویر کشیده است.
🍃 ژان والژان، محکوم فراری، سالهاست که موفق شده است با نام متفاوت مادلن و به عنوان شهردار 'مونتروی-سورمر' زندگی جدیدی را آغاز کند. در این زندگی جدید او سعی میکند از هیچ کمکی برای راحتی انسانها و نجات آنها از درد و رنج دریغ نکند. مردم شهر او را انسانی متعالی و خیر میدانند و شهرت او به دیگر شهرها نیز رسیده است. در این میان، این تنها بازرس ژاور است که به او مظنون است و احتمال میدهد که او همان ژان والژان فراری باشد.
🍃 در پایان بخش هفتم از این رمان بلند، داستان به اینجا میرسد که ژاور برای عذرخواهی نزد مادلن (همان ژان والژان) میآید و توضیح میدهد که ظن او اشتباه بوده است زیرا که ژان والژان واقعی را دستگیر کردهاند، و او که خود را شان ماتیو مینامد به زودی در دادگاه 'آراس' محاکمه میشود.
🍃 این آغاز کشمکش طولانی ژان والژان با وجدان خود است. آیا به دادگاه برود و خود را معرفی کند تا بیگناهی به جای او محکوم نشود، یا ساکت بماند تا زندگی خودش متلاشی نشود و به کارهای بشردوستانهی خود ادامه دهد.
🍃 ویکتور هوگو با هنرمندی و دقت، شرح این کشمکش با وجدان را در حدود ۳۰ صفحه از کتاب میآورد. به نظرم این ۳۰ صفحه نمایش تأثیرگذاری است از هزار توی آدمی، نفس لوامه و نفس اماره و حیرت از اینکه کدام کدام است!
🍃 تمام زیبایی این قسمت در این است که از نظر ژان والژان ساکت ماندن، برای نجات خود نخواهد بود بلکه برای امکان ادامهی کارهای خیر است.
🍃 «این شان ماتیو آدم پست فطرتی است، تردیدی نیست که دزدی کرده، حتما این کار را کرده، پس چه مانعی دارد که او را به زندان با کار محکوم کنند؟ ... من در اینجا دنبال کارهایم را میگیرم. ده سال که بگذرد، سرمایهام به ده میلیون میرسد. همه را در اینجا بین مردم تقسیم میکنم. ... فقر از بین میرود. فقر که از بین برود، فساد و هرزگی و فحشا و دزدی و جنایت و زشتی و پلیدی نابود میشود. ...».* او به خصوص به آیندهی کوزت میاندیشد، دختر یتیمی که او سرپرستی میکند و بدون او احتمالا سرنوشت تاریکی خواهد داشت.
🍃 یک ندای درونی در ژان والژان حتی این پیشآمد را کار خدا میداند: «هر چه اتفاق افتاده، به خواست خداوند بوده؛ ظاهراً خداوند چنین میخواهد. آیا من حق دارم در آن چیزی که آفریدگار میخواهد دست ببرم و آن را تغییر دهم؟».
🍃 اما ندای دیگری نیز در او شعلهور است که همهی اینها را توجیه برای انجام ندادن کار درست میبیند «ژان والژان! اگر شان ماتیو را فدای خود کنی و همچنان شهردار باشی و با عزت و احترام زندگی کنی، بانگ تایید و تحسین را در اطراف خود میشنوی، و همه با صدای بلند در حق تو دعا میکنند. اما در این میان صدایی هم هست که هیچکس آن را نمیشنود، و آن نالهای است از درون تاریکی که به تو نفرین میکند. ... بانگ بلند تایید و تحسین را تنها تو میشنوی، اما این ناله و نفرین، تا آسمانها فرا میرود و به گوش خداوند میرسد».
🍃 در ادامهی داستان ژان والژان خوابی میبیند که او را به یاد مرگ میاندازد، و در نهایت تصمیم میگیرد که عجالتا بار سفر ببندد و به دادگاه 'آراس' برود تا ببیند چه پیش میآید.
🍃 در مسیر، چندین مشکل برای او پیش میآید از جمله شکسته شدن چرخ درشکه، و باز آن ندای مرموز با او صحبت میکند که مشیت الهی چنین وضعی را بوجود آورده است تا او به دادگاه نرود، «گناه از او نبود، بلکه خواست خداوند این بود و بس».
🍃 با این حال ژان والژان به آن ندای دیگر گوش میسپرد و به هر شکل خود را به دادگاه میرساند و باقی ماجرا ...
🍃 در داستان دگرگون شدن ژان والژان در آغاز کتاب میخوانیم: «اسقف با لحنی باوقار، و با تکیه روی هر کلمه، گفت: برادر عزیزم ژان والژان! بعد از این شما دیگر به بدی وابسته نیستید و به خوبی پیوستهاید. من روح شما را خریدهام تا افکار سیاه را از آن بیرون کنم، و آن را به خداوند بسپارم».
🍃 چه زیباست به خوبی پیوستن، ظلم و بدی نکردن به عنوان یک اصل، حتی اگر اقتضای آن باز ماندن از هدفی والا باشد.
* متن آورده شده از ترجمهی استادانهی مرحوم محمد مجلسی، چاپ ۱۳۸۰، میباشد.
#وجدان #انسان #هنر
@farhadshafti
🍃 یکی از جذابترین چالشهای انسان، کشمکش با وجدان برای اتخاذ تصمیم درست است. ویکتور هوگو در بینوایان این چالش را استادانه و هنرمندانه با قلم خود به تصویر کشیده است.
🍃 ژان والژان، محکوم فراری، سالهاست که موفق شده است با نام متفاوت مادلن و به عنوان شهردار 'مونتروی-سورمر' زندگی جدیدی را آغاز کند. در این زندگی جدید او سعی میکند از هیچ کمکی برای راحتی انسانها و نجات آنها از درد و رنج دریغ نکند. مردم شهر او را انسانی متعالی و خیر میدانند و شهرت او به دیگر شهرها نیز رسیده است. در این میان، این تنها بازرس ژاور است که به او مظنون است و احتمال میدهد که او همان ژان والژان فراری باشد.
🍃 در پایان بخش هفتم از این رمان بلند، داستان به اینجا میرسد که ژاور برای عذرخواهی نزد مادلن (همان ژان والژان) میآید و توضیح میدهد که ظن او اشتباه بوده است زیرا که ژان والژان واقعی را دستگیر کردهاند، و او که خود را شان ماتیو مینامد به زودی در دادگاه 'آراس' محاکمه میشود.
🍃 این آغاز کشمکش طولانی ژان والژان با وجدان خود است. آیا به دادگاه برود و خود را معرفی کند تا بیگناهی به جای او محکوم نشود، یا ساکت بماند تا زندگی خودش متلاشی نشود و به کارهای بشردوستانهی خود ادامه دهد.
🍃 ویکتور هوگو با هنرمندی و دقت، شرح این کشمکش با وجدان را در حدود ۳۰ صفحه از کتاب میآورد. به نظرم این ۳۰ صفحه نمایش تأثیرگذاری است از هزار توی آدمی، نفس لوامه و نفس اماره و حیرت از اینکه کدام کدام است!
🍃 تمام زیبایی این قسمت در این است که از نظر ژان والژان ساکت ماندن، برای نجات خود نخواهد بود بلکه برای امکان ادامهی کارهای خیر است.
🍃 «این شان ماتیو آدم پست فطرتی است، تردیدی نیست که دزدی کرده، حتما این کار را کرده، پس چه مانعی دارد که او را به زندان با کار محکوم کنند؟ ... من در اینجا دنبال کارهایم را میگیرم. ده سال که بگذرد، سرمایهام به ده میلیون میرسد. همه را در اینجا بین مردم تقسیم میکنم. ... فقر از بین میرود. فقر که از بین برود، فساد و هرزگی و فحشا و دزدی و جنایت و زشتی و پلیدی نابود میشود. ...».* او به خصوص به آیندهی کوزت میاندیشد، دختر یتیمی که او سرپرستی میکند و بدون او احتمالا سرنوشت تاریکی خواهد داشت.
🍃 یک ندای درونی در ژان والژان حتی این پیشآمد را کار خدا میداند: «هر چه اتفاق افتاده، به خواست خداوند بوده؛ ظاهراً خداوند چنین میخواهد. آیا من حق دارم در آن چیزی که آفریدگار میخواهد دست ببرم و آن را تغییر دهم؟».
🍃 اما ندای دیگری نیز در او شعلهور است که همهی اینها را توجیه برای انجام ندادن کار درست میبیند «ژان والژان! اگر شان ماتیو را فدای خود کنی و همچنان شهردار باشی و با عزت و احترام زندگی کنی، بانگ تایید و تحسین را در اطراف خود میشنوی، و همه با صدای بلند در حق تو دعا میکنند. اما در این میان صدایی هم هست که هیچکس آن را نمیشنود، و آن نالهای است از درون تاریکی که به تو نفرین میکند. ... بانگ بلند تایید و تحسین را تنها تو میشنوی، اما این ناله و نفرین، تا آسمانها فرا میرود و به گوش خداوند میرسد».
🍃 در ادامهی داستان ژان والژان خوابی میبیند که او را به یاد مرگ میاندازد، و در نهایت تصمیم میگیرد که عجالتا بار سفر ببندد و به دادگاه 'آراس' برود تا ببیند چه پیش میآید.
🍃 در مسیر، چندین مشکل برای او پیش میآید از جمله شکسته شدن چرخ درشکه، و باز آن ندای مرموز با او صحبت میکند که مشیت الهی چنین وضعی را بوجود آورده است تا او به دادگاه نرود، «گناه از او نبود، بلکه خواست خداوند این بود و بس».
🍃 با این حال ژان والژان به آن ندای دیگر گوش میسپرد و به هر شکل خود را به دادگاه میرساند و باقی ماجرا ...
🍃 در داستان دگرگون شدن ژان والژان در آغاز کتاب میخوانیم: «اسقف با لحنی باوقار، و با تکیه روی هر کلمه، گفت: برادر عزیزم ژان والژان! بعد از این شما دیگر به بدی وابسته نیستید و به خوبی پیوستهاید. من روح شما را خریدهام تا افکار سیاه را از آن بیرون کنم، و آن را به خداوند بسپارم».
🍃 چه زیباست به خوبی پیوستن، ظلم و بدی نکردن به عنوان یک اصل، حتی اگر اقتضای آن باز ماندن از هدفی والا باشد.
* متن آورده شده از ترجمهی استادانهی مرحوم محمد مجلسی، چاپ ۱۳۸۰، میباشد.
#وجدان #انسان #هنر
@farhadshafti