به نام بی نام او
2 subscribers
597 photos
58 videos
2 files
590 links
√ به نام بی نام او بیا تا شروع کنیم √ در امتداد شب نشینیم تا طلوع کنیم √ مهم نیست چگونه و چطور و چند √.....
Download Telegram
(۲) ادامه ی
« مثنوی کمال دانه ی گندم »

رشد دانه ی گندم بر روی ساقه:

دانه ی منظور ما در بی هوشی
شیره خور در جامه بود از سر خوشی

خوش خوشک تن را قوی می دید و پر
شیره خوردن ننگ بود از خیک پر

بی نیازی دانه را هوشیار کرد
بند روزی را ز مادر باز کرد

جامه سبز از غم روزی فسرد
چون طلا شد دانه، رنگ سبز مرد

رفتن از رنگی به رنگی مردن است
ذات بی رنگی اسیر این تن است

جامه بند خویش از دانه برید
دانه شد بیدار، تازه خانه دید

خانه ای گسترده در ارض و سما وسوسه انگیز ملکی بی فنا

صاحب این خانه بی شک دانه بود
چون که دیدش دیگران را سایه بود

چند روزی دانه در بالا نشست
جنتی می دید در بالا و پست

دور او پر بود از هر باب و مام
عم و خال و دایی و دادا به نام

هر یکی در رنگ و آبی دلفریب
گرد او در خانه بودند و قریب

دانه ی ما دانه ی پر چانه بود
با خود اما این چنین شعری سرود

"من عجب خوبم، بزرکم، سرورم
از همه هم شکلکانم برترم"

حس برتر بودن و وضع شگفت
دانه را کم کم تکبر می گرفت

ب...

🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱

https://telegram.me/benamebinameou
(۳) ادامه ی
« مثنوی کمال دانه ی گندم»

کنده شدن دانه ی گندم از خوشه توسط تند باد:

باد و گرما دم بدم افزون ز پیش
شوق و ذوق دانه را می کرد بیش

ناگهان طوفان تند و گرد باد
آرزوی دانه را بر باد داد

دانه ی بالا نشین و خوش بیان
کنده شد از خوشه و رفت از میان

تن رها گردید از ساقه و رخت
گرم دیدن شد ز بالا تیره بخت

رفت بالا در میان آسمان
دیده شد بینا به فخر این جهان

چرخ چرخان خوش شد از آن منظره
یاد او خالی شد از هر خاطره

باد او را برد آنسوی مکان
دانه فارغ شد ز سیرش در زمان

زیر پای دانه خالی شد دمی
بر زمین افتاد، زیبا گندمی

او...
🌎🌍🌏🌕🌖🌗🌑🌒🌓🌔

https://telegram.me/benamebinameou
(۴) ادامه ی
« مثنوی کمال دانه ی گندم »

افتادن دانه ی گندم بر زمین و شروع سایه(ظاهر) بینی او:

اولین بر خورد او با خاک بود
جسم دانه پیش از این بی باک بود

سرزمینی دور با سنگ و سقط
خشک و سوزان و خداجویی فقط

نه خبر از باد و باران بود و کس
نه دگر روزی دهی بی خار و خس

دانه سنگین بود و افتاده به خاک
دور او سنگین تنان سینه چاک

از تحرک دانه کامل وا فتاد
چون تکبر داشت از بالا فتاد

روز و شب، پیوسته گردش می نمود
دانه را گرمی و سردی می فزود

چون افق از شرق بیرون می زدی
سایه ها در نور پیدا می شدی

سایه های بس بلند صبحگاه
در تحرک بود هر یک گاه گاه

ظهر مایل نیز سایه بود لیک
کوته و ناچیز، بهر مور نیک

بعد آن تا غرب سایه پیچ داشت
عکس خود را سوی دیگر می گماشت

طول سایه آن چنان بودی بلند
صبح و عصر عالمی در یک کمند

شب هویدا شد پس از آن آفتاب
شد ستاره نور افشان با شهاب

نور ایشان گر چه کم از خور بود
لیک راز و رمز حرکت می گشود

چون که ماه آمد میان آسمان
شرح آن دیگر نگنجد در بیان

نور ماه از نور خور آمد پدید
جلوه ای نو، جلوه هایی بس جدید

دانه در جا شاهد این سیر و گشت
فکر دانه گرد صدها سایه گشت

دانه ی ساکن نظر بر سایه کرد
وقت خود را صرف این پیرایه کرد

شوق دید جنب و جوش سایه ها
ذوق تعریف و بیان دانه ها

گفت و گوی دانه با اطراف آن
در خصوص سایه و اوصاف آن

زشت و زیبا و بد و خوب جهان
خیر و شر و آشکار و هم نهان

سایه ها سیر زمان را داشتند
معرفت در دانه ای می کاشتند

دانه ی ما چون تن واحد مثل
زندگی کم کم به عادت شد بدل

مرکزعالم چو باشد ذره ای
هم چنین باشد یقین هر دانه ای

خسته شد دانه ز تعریف و بیان
جهد روز و شب میان سنگیان

گردش ایام در امر و نهی
ناگهان او را نمود از خود تهی

م...

🌎 🌞 🌍 🌙 🌏 ⭐️

https://telegram.me/benamebinameou
(۵) ادامه ی
« مثنوی کمال دانه ی گندم »

ترک عادت دانه از سایه(ظاهر) بینی و آغاز خود شناسی با طرح سوال «من کیستم؟!»:

میل او(دانه) بر خالقش هموار شد
بند عادت این چنین آزاد شد

سایه بازی درد او درمان نکرد
نور مایل قفل جهلش وا نکرد

فستقیموا میل نور حق بود
کج روی نور، سایه می شود

هادیان ره اگر دارند نور
چون ستاره و ماه می باشند و خور

نورشان بهر زمان است و مکان
نور رحمت را رمض بی سایه دان

چون رمض در بینش دانه شکفت
دم فرو بست و دگر چیزی نگفت

ترک عادت دانه را خاموش کرد
نور پیرامون او مغشوش کرد

سایه های دور او بی سایه شد
نور رحمت بر سرش پیرایه شد

روز را با روزه ای آغاز کرد
دیده را بی سایه او همفاز کرد

تابش نور الهی چون رسید
لیلة القدری از آن آمد پدید

نور و سایه آنچنان در هم شدند
لیلی و مجنون مثال آن بدند

لیلی اش تاریک و مجنون نور عشق
عقل جزء عاجز ز درک کوی عشق

عشق آمد بی خودی شد آشکار
قدر آمد دانه را کردش شکار

قدر آمد دانه را میزان نمود
کشف رمز خلقتش را وا نمود

در همان احوال عشق بی هشش
دانه گفتا در درون خامشش

من کجایم من کیم من چیستم؟
پس چرا با سایه من می زیستم؟

زین پس اما بر نمی دارم قدم
تا بیابم هم کمالم از عدم

تا بیابد فرق من فرقان دین
تا رها گردم ز جهل واپسین

با همین گفتار خاموشی که بود
خواب رحمت ناگهانش در ربود

د...

🤔 ❗️ 😌 ❓ 😴

https://telegram.me/benamebinameou