دیشب موقع شام، مورچهای از کنار بشقابم رد شد.
به او نگاه کردم و گفتم: خوش آمدی.
حس کردم خوب است موجود زندهای اینقدر نزدیک باشد.
صبح، روی کانتر مورچهها بودند.
تعدادشان زیاد بود.
غذا میخواستند.
اسپری را برداشتم.
همهشان مردند.
بعد کانتر را تمیز کردم.
به او نگاه کردم و گفتم: خوش آمدی.
حس کردم خوب است موجود زندهای اینقدر نزدیک باشد.
صبح، روی کانتر مورچهها بودند.
تعدادشان زیاد بود.
غذا میخواستند.
اسپری را برداشتم.
همهشان مردند.
بعد کانتر را تمیز کردم.
ساعت سه بعدازظهر.
برای خرید تیغ اصلاح وارد داروخانه شدم.
گفتم: سلام. خسته نباشید.
سه دختر پشت پیشخوان بودند.
کسی چیزی نگفت.
فهمیدم با خودم حرف زدهام.
برگشتم.
بیرون هوا ابری بود.
برای خرید تیغ اصلاح وارد داروخانه شدم.
گفتم: سلام. خسته نباشید.
سه دختر پشت پیشخوان بودند.
کسی چیزی نگفت.
فهمیدم با خودم حرف زدهام.
برگشتم.
بیرون هوا ابری بود.
زن هفتاد و دو ساله با دلخوری گفت:
«بد است که دوام بوتاکس شش ماه است.
یعنی باید تا آخر عمرم، هر شش ماه تمدیدش کنم؟»
مادرم دیروز، در شصت سالگی مرده بود.
«بد است که دوام بوتاکس شش ماه است.
یعنی باید تا آخر عمرم، هر شش ماه تمدیدش کنم؟»
مادرم دیروز، در شصت سالگی مرده بود.
پدرم مثل همیشه غر میزد.
گفت: تمام خانهات را تار عنکبوت گرفته. پاشو کاری کن.
گفتم: امشب خیلی خستهام بابا.
یه شب دیگه به خوابم بیا
گفت: تمام خانهات را تار عنکبوت گرفته. پاشو کاری کن.
گفتم: امشب خیلی خستهام بابا.
یه شب دیگه به خوابم بیا