کابوس‌های فرامدرن
1 subscriber
مینیمال‌های رضا کاظمی
Download Telegram
دیشب موقع شام، مورچه‌ای از کنار بشقابم رد شد.
به او نگاه کردم و گفتم: خوش آمدی.
حس کردم خوب است موجود زنده‌ای این‌قدر نزدیک باشد.
صبح، روی کانتر مورچه‌ها بودند.
تعدادشان زیاد بود.
غذا می‌خواستند.
اسپری را برداشتم.
همه‌شان مردند.
بعد کانتر را تمیز کردم.
ساعت سه بعدازظهر.
برای خرید تیغ اصلاح وارد داروخانه شدم.
گفتم: سلام. خسته نباشید.
سه دختر پشت پیشخوان بودند.
کسی چیزی نگفت.
فهمیدم با خودم حرف زده‌ام.
برگشتم.
بیرون هوا ابری بود.
زن هفتاد و دو ساله با دلخوری گفت:
«بد است که دوام بوتاکس شش ماه است.
یعنی باید تا آخر عمرم، هر شش ماه تمدیدش کنم؟»
مادرم دیروز، در شصت سالگی مرده بود.
گفت چند تا دوستم داری عزیزم؟
دوستش نداشتم.
پدرم مثل همیشه غر می‌زد.
گفت: تمام خانه‌ات را تار عنکبوت گرفته. پاشو کاری کن.
گفتم: امشب خیلی خسته‌ام بابا.
یه شب دیگه به خوابم بیا