از نردهی تخت آویزان شدم.
توی تاریکی زمین خوردم.
گریهام برای درد نبود.
سراسیمه از اتاقش بیرون آمد.
گفت: گریه نکن عزیز دلم.
دیگه مرد شدی.
باید شبا تنها بخوابی.
سه سالم بود.
توی تاریکی زمین خوردم.
گریهام برای درد نبود.
سراسیمه از اتاقش بیرون آمد.
گفت: گریه نکن عزیز دلم.
دیگه مرد شدی.
باید شبا تنها بخوابی.
سه سالم بود.
وقت خداحافظی بوسیدمش.
گفت: «نری دوباره ده سال بعد برگردی.»
یک ماه دیگر میشود سیزده سال.
گفت: «نری دوباره ده سال بعد برگردی.»
یک ماه دیگر میشود سیزده سال.
دخترم قرار بود امروز بیاید.
با هم چرخی بزنیم.
اگر شد، شام را مهمان من باشد،
در همان رستورانی که اولین قرار عاشقانهام با مادرش بود.
دخترم قرار بود امروز بیاید.
هرگز به دنیا نیامد.
با هم چرخی بزنیم.
اگر شد، شام را مهمان من باشد،
در همان رستورانی که اولین قرار عاشقانهام با مادرش بود.
دخترم قرار بود امروز بیاید.
هرگز به دنیا نیامد.
دستم را محکم فشار داد.
سرد بود.
گفت: زنده میمونم دکتر؟
گفتم: بله. چشماتو ببند. آروم بخواب.
آن شب نخوابیدم
سرد بود.
گفت: زنده میمونم دکتر؟
گفتم: بله. چشماتو ببند. آروم بخواب.
آن شب نخوابیدم
رهایی نه از راه پاککردن گذشته، بلکه از راه بهیادآوردن آن، روایتکردنش و یافتن دوبارهی خود در میان دیگران ممکن میشود.
اون مبلو از مطب آوردم خونه. حالا هر وقت دلم هواتو میکنه به یاد تو میرم روش میشینم هوا رو بغل میکنم
انسانها اغلب نه به خودِ دیگری، بلکه به تصویری که از او ساختهاند عشق میورزند.