کابوس‌های فرامدرن
1 subscriber
مینیمال‌های رضا کاظمی
Download Telegram
از نرده‌ی تخت آویزان شدم.
توی تاریکی زمین خوردم.
گریه‌ام برای درد نبود.
سراسیمه از اتاقش بیرون آمد.
گفت: گریه نکن عزیز دلم.
دیگه مرد شدی.
باید شبا تنها بخوابی.
سه سالم بود.
وقت خداحافظی بوسیدمش.
گفت: «نری دوباره ده سال بعد برگردی.»
یک ماه دیگر می‌شود سیزده سال.
دخترم قرار بود امروز بیاید.
با هم چرخی بزنیم.
اگر شد، شام را مهمان من باشد،
در همان رستورانی که اولین قرار عاشقانه‌ام با مادرش بود.
دخترم قرار بود امروز بیاید.
هرگز به دنیا نیامد.
دستم را محکم فشار داد.
سرد بود.
گفت: زنده می‌مونم دکتر؟
گفتم: بله. چشماتو ببند. آروم بخواب.
آن شب نخوابیدم
باتری ساعت دیواری را درآوردم.
تا صبح
موریانه
برایم لالایی خواند.
زن امضا کرد.
من هم.
دفتردار خمیازه کشید.
بیرون باران بود.
زمستان بود.
پایان شب سیه سپید است
بعد مدتها توی خواب خندیدم. چه لذتبخش بود؛
هیچ حیوانی مثل سگ تنها نیست. مثل سگ تنها هستم.
در این کشور زندگی نکردم. فقط زجر کشیدم از کودکی تا امروز.
درد می‌کشم. بی دلیل.
آدما ساعت شنی‌‌ان. تا میگن دوستت دارن برعکس میشن.
هنوز باورم نمیشه. مگه میشه؟
دنیا دو روزه. پریروز و دیروز.
ایمان بیاوریم به آغاز انحنا
همه چیزم که بر باد رفت ننشستم غصه بخورم
راه رفتم غصه خوردم.
رهایی نه از راه پاک‌کردن گذشته، بلکه از راه به‌یادآوردن آن، روایت‌کردنش و یافتن دوباره‌ی خود در میان دیگران ممکن می‌شود.
اون مبلو از مطب آوردم خونه. حالا هر وقت دلم هواتو می‌کنه به یاد تو میرم روش می‌شینم هوا رو بغل می‌کنم
در متن بطالتم. غرض از زندگی این نبود
انسان‌ها اغلب نه به خودِ دیگری، بلکه به تصویری که از او ساخته‌اند عشق می‌ورزند.