پیشنهاد کتاب: تارک دنیا مورد نیاز است!
همانطور که زن و شوهر ها پس از یک عمر زندگی شبیه هم می شوند، پزشکان و بیماران همیشگی ایشان هم به تدریج با یکدیگر تجانس پیدا می کنند (یا حداقل ما اینطور فکر می کنیم!).
یکی دو هفته پیش، بیمار نازنینی کتاب کوچکی به من هدیه داد و افزود :
فکر می کنم شما از این کتاب خوشتان بیاید (توی دلمان گفتیم از کجا معلوم؟!).
نویسنده و مترجم را نمی شناختم، اما تصویر روی جلد بسیار کنجکاوم کرد. در حقیقت مرا یاد شخصیت های فیلم های تیم برتون انداخت. این شد که در اولین فرصت شروع به خواندن کتاب کردم و پس از به پایان رساندن داستان اول، به این فکر کردم که این بیمار نازنین از کجا می دانست که من عاشق کمدی سیاه هستم!
داستان های کتاب آمیزه ای از سورئال، طنز، گروتسک و از همه بارزتر ابسورد است. غریب تر آن که کتاب لحن و آهنگ کتاب های کودکان را دارد. از شما چه پنهان من برخی از داستان های کتاب را برای مادر و دوستانم بازگو کردم، درست همانگونه که برای کودکی قصه ای تعریف میکنیم. این را هم اضافه کنم که تصاویر ابتدای هر داستان فوق العاده اند.
«وقتی نعش کشی را با تابوتی در آن می بینید، رسم این است که کلاه تان را بردارید و با ادب بایستید تا رد شود. اگر کلاه به سر ندارید، باید سرتان را خم کنید. این کار احترام گذاشتن به مردگان تلقی می شود، اما واقعیت این است که چیزی که به آن احترام می گذارید، در واقع خود مرگ است».
@dromidzargari
همانطور که زن و شوهر ها پس از یک عمر زندگی شبیه هم می شوند، پزشکان و بیماران همیشگی ایشان هم به تدریج با یکدیگر تجانس پیدا می کنند (یا حداقل ما اینطور فکر می کنیم!).
یکی دو هفته پیش، بیمار نازنینی کتاب کوچکی به من هدیه داد و افزود :
فکر می کنم شما از این کتاب خوشتان بیاید (توی دلمان گفتیم از کجا معلوم؟!).
نویسنده و مترجم را نمی شناختم، اما تصویر روی جلد بسیار کنجکاوم کرد. در حقیقت مرا یاد شخصیت های فیلم های تیم برتون انداخت. این شد که در اولین فرصت شروع به خواندن کتاب کردم و پس از به پایان رساندن داستان اول، به این فکر کردم که این بیمار نازنین از کجا می دانست که من عاشق کمدی سیاه هستم!
داستان های کتاب آمیزه ای از سورئال، طنز، گروتسک و از همه بارزتر ابسورد است. غریب تر آن که کتاب لحن و آهنگ کتاب های کودکان را دارد. از شما چه پنهان من برخی از داستان های کتاب را برای مادر و دوستانم بازگو کردم، درست همانگونه که برای کودکی قصه ای تعریف میکنیم. این را هم اضافه کنم که تصاویر ابتدای هر داستان فوق العاده اند.
«وقتی نعش کشی را با تابوتی در آن می بینید، رسم این است که کلاه تان را بردارید و با ادب بایستید تا رد شود. اگر کلاه به سر ندارید، باید سرتان را خم کنید. این کار احترام گذاشتن به مردگان تلقی می شود، اما واقعیت این است که چیزی که به آن احترام می گذارید، در واقع خود مرگ است».
@dromidzargari
درمان قطعی و تضمینی برای همه ی مشکلات شما؟! قارچی شفا بخش برای تمام فصول؟! ...معجزه ی هزاره ی سوم؟! کلیدی برای تمام قفل ها؟!...
دوستی داشتیم که متخصص تبلیغات بود. الان هم آدم بسیار موفقی ست. میگفت در رشته ی آنها آدم موفق کسی ست که بتواند غیر واقعی را واقعی جلوه دهد. اصلا ذات تبلیغات همین است. پیشتر هم در مورد اشتیاق آدمیزاد برای فریب خوردن نوشته بودم. امروز نوشته ی فهیم عطار من را یاد آن انداخت. آسمان همه جای دنیا مطلقا یکرنگ نیست! با این حال تمایل انسان ها برای «گاو شدن» کمابیش در همه جای دنیا یکسان است. نوشته ی فهیم عطار را بدون اجازه اش بازنشر می کنم:
@dromidzargari
دوستی داشتیم که متخصص تبلیغات بود. الان هم آدم بسیار موفقی ست. میگفت در رشته ی آنها آدم موفق کسی ست که بتواند غیر واقعی را واقعی جلوه دهد. اصلا ذات تبلیغات همین است. پیشتر هم در مورد اشتیاق آدمیزاد برای فریب خوردن نوشته بودم. امروز نوشته ی فهیم عطار من را یاد آن انداخت. آسمان همه جای دنیا مطلقا یکرنگ نیست! با این حال تمایل انسان ها برای «گاو شدن» کمابیش در همه جای دنیا یکسان است. نوشته ی فهیم عطار را بدون اجازه اش بازنشر می کنم:
@dromidzargari
Forwarded from گفت و چای | فهیم عطار
پسرم!
اجازه بده برایت یک خاطره تعریف کنم و بعد برویم بخوابیم. چند ماه پیش برای ناهار رفتم ساندویچی کنار شرکت. همان ساندویچی زنجیرهای که لوگویش یک گاو خالخالی لکنته است. از چند روز پیشش تمام در و دیوار شهر را پر از آگهی کرده بودند که اگر نقاب لوگوی گاو ساندویچی را به صورتمان بزنیم، بابت هر ساندویچ، یک دلار تخفیف میدهند. رفتم که ناهار بخرم. دویست نفر آدم توی صف بودند و هر کدامشان یک نقاب گاو به صورتشان زده بودند. صحنهی سورآلی بود پسرم. من و دویست گاو دیگر توی صف ساندویچ بودیم برای یک دلار تخفیف. درست انگار آمده بودیم سمپوزیوم نقش رسانه و تبلیغات بر گاو شدن جامعه. وقتی هم موقع تخفیف گرفتن شد، گفتند روی ساندویچ بعدی یک دلار تخفیف میدهیم. به ما گاوها دروغ گفته بودند.
همهی اینها را تعریف کردم که بگویم پسرم دور رسانه و مدیا و تبلیغات را خط بکش و بهشان توجه نکن. دروغ میگویند. همین خودِ تو. دیدی برای خوابیدن و مسواک زدن چطور خون به چشمانم میآوری؟ دقیقا برعکس آنچه رسانه نشان میدهد. توی فیلمها و تبلیغات، بچه مثل فرشتهای آرام زیر پتو دراز میکشد. مادر بالای سرش با موهای شانه کرده نشسته و داستان آدمبرفی مهربانی که هویجِ دماغش را گم کرده را تعریف میکند. هنوز هویج را پیدا نکرده، بچه میرود توی کما. مادر لبخند میزند و لپش را آرام میبوسد و چراغ را خاموش میکند و با لبخند نگاهی به این فرشته معصوم میاندازد و در را میبندد و میرود. کجای این ماجرا واقعی است؟ پس چرا من و تو هر شب باید مثل سریال کبری یازده بابت مسواک و جیش تعقیب و گریز داشته باشیم؟ چرا توی رختخواب، بعد از خواندن سه جلد از کتاب «در جستجوی زمان از دست رفته» چشمهایت مثل نگهبان زندان قصر هنوز باز است؟ چرا هر پنج دقیقه بابت یک قلپ آب من را صدا میکنی؟ آن هم تا یک و نیم بامداد. بچههای توی رسانهها گلی هستند از گلهای بهشت. پس چرا تو و همقطارانت در دنیای واقعی گانگسترید؟
خلاصه اینکه، رسانه ماهیت خطرناکی دارد پسرم. مثل یک قیف گشاد است که آن را در آدم فرو میکنند و همهی دروغهای جهان را به او اماله میکنند. کلا قیف همانطور که از هیبتش مشخص است، کاری ندارد جز وارد کردن چیزی به چیز دیگر آن هم بدون درد و خونریزی. مثل ریختن گلاب در شیشه. نفت در پیت حلبی. دروغ در مغز من و تو. قسمت ترسناکتر این ماجرا این است که این قیف جادویی افتاده دست همه. هر کسی یک قیف از این قیفها را گرفته توی دستش و در شبکههای اجتماعی مشغول امر واجب (مستحب سابق) اطلاعرسانی است. آدم باید هفت دست داشته باشد تا بتواند هفت سوراخ بدنش را مراقبت کند از شر این قیفداران. واویلا پسرم.
من به جای تو باشم، هیچ وقت تلویزیون نمیخرم. به جایش یک آکواریوم بزرگ میگذارم با چهارتا ماهی اهلی. رادیو هم نخر. از راستهی قیف فروشها هم رد نشو. خب؟ از هر کسی خواست راه سعادت را بهت نشان بدهد، بگریز. با تمام سرعت. یادت باشد که همهی رسانههای جهان دست دروغگوهاست. دست مدیرعامل ساندویچی کنار شرکت ماست. با یک دلار میتواند من و تو را گاو کند. بدون درد خونریزی. شبها هم زود بخواب لطفا. دمت گرم.
#فهیم_عطار
@fahimattar
اجازه بده برایت یک خاطره تعریف کنم و بعد برویم بخوابیم. چند ماه پیش برای ناهار رفتم ساندویچی کنار شرکت. همان ساندویچی زنجیرهای که لوگویش یک گاو خالخالی لکنته است. از چند روز پیشش تمام در و دیوار شهر را پر از آگهی کرده بودند که اگر نقاب لوگوی گاو ساندویچی را به صورتمان بزنیم، بابت هر ساندویچ، یک دلار تخفیف میدهند. رفتم که ناهار بخرم. دویست نفر آدم توی صف بودند و هر کدامشان یک نقاب گاو به صورتشان زده بودند. صحنهی سورآلی بود پسرم. من و دویست گاو دیگر توی صف ساندویچ بودیم برای یک دلار تخفیف. درست انگار آمده بودیم سمپوزیوم نقش رسانه و تبلیغات بر گاو شدن جامعه. وقتی هم موقع تخفیف گرفتن شد، گفتند روی ساندویچ بعدی یک دلار تخفیف میدهیم. به ما گاوها دروغ گفته بودند.
همهی اینها را تعریف کردم که بگویم پسرم دور رسانه و مدیا و تبلیغات را خط بکش و بهشان توجه نکن. دروغ میگویند. همین خودِ تو. دیدی برای خوابیدن و مسواک زدن چطور خون به چشمانم میآوری؟ دقیقا برعکس آنچه رسانه نشان میدهد. توی فیلمها و تبلیغات، بچه مثل فرشتهای آرام زیر پتو دراز میکشد. مادر بالای سرش با موهای شانه کرده نشسته و داستان آدمبرفی مهربانی که هویجِ دماغش را گم کرده را تعریف میکند. هنوز هویج را پیدا نکرده، بچه میرود توی کما. مادر لبخند میزند و لپش را آرام میبوسد و چراغ را خاموش میکند و با لبخند نگاهی به این فرشته معصوم میاندازد و در را میبندد و میرود. کجای این ماجرا واقعی است؟ پس چرا من و تو هر شب باید مثل سریال کبری یازده بابت مسواک و جیش تعقیب و گریز داشته باشیم؟ چرا توی رختخواب، بعد از خواندن سه جلد از کتاب «در جستجوی زمان از دست رفته» چشمهایت مثل نگهبان زندان قصر هنوز باز است؟ چرا هر پنج دقیقه بابت یک قلپ آب من را صدا میکنی؟ آن هم تا یک و نیم بامداد. بچههای توی رسانهها گلی هستند از گلهای بهشت. پس چرا تو و همقطارانت در دنیای واقعی گانگسترید؟
خلاصه اینکه، رسانه ماهیت خطرناکی دارد پسرم. مثل یک قیف گشاد است که آن را در آدم فرو میکنند و همهی دروغهای جهان را به او اماله میکنند. کلا قیف همانطور که از هیبتش مشخص است، کاری ندارد جز وارد کردن چیزی به چیز دیگر آن هم بدون درد و خونریزی. مثل ریختن گلاب در شیشه. نفت در پیت حلبی. دروغ در مغز من و تو. قسمت ترسناکتر این ماجرا این است که این قیف جادویی افتاده دست همه. هر کسی یک قیف از این قیفها را گرفته توی دستش و در شبکههای اجتماعی مشغول امر واجب (مستحب سابق) اطلاعرسانی است. آدم باید هفت دست داشته باشد تا بتواند هفت سوراخ بدنش را مراقبت کند از شر این قیفداران. واویلا پسرم.
من به جای تو باشم، هیچ وقت تلویزیون نمیخرم. به جایش یک آکواریوم بزرگ میگذارم با چهارتا ماهی اهلی. رادیو هم نخر. از راستهی قیف فروشها هم رد نشو. خب؟ از هر کسی خواست راه سعادت را بهت نشان بدهد، بگریز. با تمام سرعت. یادت باشد که همهی رسانههای جهان دست دروغگوهاست. دست مدیرعامل ساندویچی کنار شرکت ماست. با یک دلار میتواند من و تو را گاو کند. بدون درد خونریزی. شبها هم زود بخواب لطفا. دمت گرم.
#فهیم_عطار
@fahimattar
روز پزشک!
نمی خواستم بنویسم. دل و دماغش را نداشتم. این نامگذاری ها و مناسک رقیق همراه آن، آنقدر به افراط کشانیده شده که پس از مدتی چیزی جز پوسته ای رنگ و رو رفته از آن برجا نخواهد ماند.
همه چیز در حال تغییر ماهیت است. در حال تنزل و سطحی تر شدن؛ هنر به سرگرمی مبدل می شود، ورزش به نمایش....و طبعا مطب و محکمه به آفیس! (شاید اصلا سیر طبیعی امور همین باشد، وقتی آن سوی دنیا از جرج واشنگتن به دانلد ترامپ می رسند!).
با این همه بذر یاس نباید کاشت....در واقع آنچه موجب شد امروز بر ملال فائق شوم مهر بی دریغ چندین دوست و بیمار نازنین بود. از همه ی آنها سپاسگزارم و برایشان شادی و تندرستی آرزو می کنم. همچنین کلاه نداشته از سر بر میدارم در برابر همکارانی که در این روزگار سخت، کماکان بی منت به مداوای بیماران مشغولند. روزمان مبارک!
@dromidzargari
نمی خواستم بنویسم. دل و دماغش را نداشتم. این نامگذاری ها و مناسک رقیق همراه آن، آنقدر به افراط کشانیده شده که پس از مدتی چیزی جز پوسته ای رنگ و رو رفته از آن برجا نخواهد ماند.
همه چیز در حال تغییر ماهیت است. در حال تنزل و سطحی تر شدن؛ هنر به سرگرمی مبدل می شود، ورزش به نمایش....و طبعا مطب و محکمه به آفیس! (شاید اصلا سیر طبیعی امور همین باشد، وقتی آن سوی دنیا از جرج واشنگتن به دانلد ترامپ می رسند!).
با این همه بذر یاس نباید کاشت....در واقع آنچه موجب شد امروز بر ملال فائق شوم مهر بی دریغ چندین دوست و بیمار نازنین بود. از همه ی آنها سپاسگزارم و برایشان شادی و تندرستی آرزو می کنم. همچنین کلاه نداشته از سر بر میدارم در برابر همکارانی که در این روزگار سخت، کماکان بی منت به مداوای بیماران مشغولند. روزمان مبارک!
@dromidzargari
تکه ای کروموزوم اضافی!
مبتلایان به تریزومی ۲۱، یک کپی اضافه از کروموزوم ۲۱ دارند. اما گاهی شک می کنم که این تکه کروموزوم واقعا اضافی باشد! تاکنون هیچیک از مبتلایان به این سندروم را ندیده ام که بدجنس باشند. همگی آنها از اغلب ما به انسان بودن نزدیکترند. جدا از این که بهره ی هوشی خیلی هایشان از مدیران و مسئولین مملکت هم بیشتر است!
من و مرتضی از هم اجازه گرفتیم که عکس های مشترکمان را به اشتراک بگذاریم🤓
@dromidzargari
مبتلایان به تریزومی ۲۱، یک کپی اضافه از کروموزوم ۲۱ دارند. اما گاهی شک می کنم که این تکه کروموزوم واقعا اضافی باشد! تاکنون هیچیک از مبتلایان به این سندروم را ندیده ام که بدجنس باشند. همگی آنها از اغلب ما به انسان بودن نزدیکترند. جدا از این که بهره ی هوشی خیلی هایشان از مدیران و مسئولین مملکت هم بیشتر است!
من و مرتضی از هم اجازه گرفتیم که عکس های مشترکمان را به اشتراک بگذاریم🤓
@dromidzargari
یک آزمایش خون جدید (PanSeer test) میتواند پنج سرطان شایع انسان را تا چهار سال زودتر شناسایی کند.
این آزمایش که بر مبنای متیلاسیون DNA ساخته شده، قادر است سرطان های معده، مری، روده ی بزرگ، ریه و کبد را در افراد بی علامت بین یک تا چهار سال زودتر تشخیص دهد.
به این ترتیب این امیدواری وجود خواهد داشت که با تشخیص این سرطان ها در مراحل ابتدایی تر، بتوان درمان های موثرتری برای آنها انجام داد.
@dromidzargari
این آزمایش که بر مبنای متیلاسیون DNA ساخته شده، قادر است سرطان های معده، مری، روده ی بزرگ، ریه و کبد را در افراد بی علامت بین یک تا چهار سال زودتر تشخیص دهد.
به این ترتیب این امیدواری وجود خواهد داشت که با تشخیص این سرطان ها در مراحل ابتدایی تر، بتوان درمان های موثرتری برای آنها انجام داد.
@dromidzargari
مخلوق تنها، تنهایی مخلوق
در ساعت نهم، عیسی با صدای بلند فریاد برآورد: «ایلویی، ایلویی، لَمّا سَبَقْتَنی؟» یعنی «ای خدای من، ای خدای من، چرا مرا واگذاشتی؟»
فیلم مری شلی همانطور که پیداست در مورد زندگی مری شلی خالق داستان فرانکشتاین است. تا پیش از دیدن نمایش فرانکشتاین (که به لطف کرونا به رایگان قابل دسترسی شد)، من هم چون بسیاری نمی دانستم که فرانکشتاین نام خالق آن هیولاست نه خود آن.
نمایش فرانکشتاین (یا پرومتئوس نوین) با بازی درخشان بندیکت کامبربچ در تئاتر ملی لندن بهترین نمایشی بود که از این اثر دیده ام. تا پیش از آن، به رمان مری شلی بیشتر بعنوان یک اثر علمی تخیلی (ساینس فیکشن) نگاه می کردم. اما با دیدن این اثر و دیالوگ های نغزی که در جریان آن بین خالق و مخلوق رد و بدل میشود متوجه بعد عمیقتری از داستان شدم. داستان مخلوقی که صرفن آفریده میشود و تنها و سرگردان به حال خود رها میشود و این به سرکشی او می انجامد.
در هر حال داستان فرانکشتاین بسیار بیش از آن که داستانی ترسناک باشد، تاثر برانگیز است.
@dromidzargari
در ساعت نهم، عیسی با صدای بلند فریاد برآورد: «ایلویی، ایلویی، لَمّا سَبَقْتَنی؟» یعنی «ای خدای من، ای خدای من، چرا مرا واگذاشتی؟»
فیلم مری شلی همانطور که پیداست در مورد زندگی مری شلی خالق داستان فرانکشتاین است. تا پیش از دیدن نمایش فرانکشتاین (که به لطف کرونا به رایگان قابل دسترسی شد)، من هم چون بسیاری نمی دانستم که فرانکشتاین نام خالق آن هیولاست نه خود آن.
نمایش فرانکشتاین (یا پرومتئوس نوین) با بازی درخشان بندیکت کامبربچ در تئاتر ملی لندن بهترین نمایشی بود که از این اثر دیده ام. تا پیش از آن، به رمان مری شلی بیشتر بعنوان یک اثر علمی تخیلی (ساینس فیکشن) نگاه می کردم. اما با دیدن این اثر و دیالوگ های نغزی که در جریان آن بین خالق و مخلوق رد و بدل میشود متوجه بعد عمیقتری از داستان شدم. داستان مخلوقی که صرفن آفریده میشود و تنها و سرگردان به حال خود رها میشود و این به سرکشی او می انجامد.
در هر حال داستان فرانکشتاین بسیار بیش از آن که داستانی ترسناک باشد، تاثر برانگیز است.
@dromidzargari
زندگی پیش رو
زندگی پیش رو بر اساس داستانی از رومن گاری (امیل آژار) ساخته شده است.
حضور سوفیا لورن و بابک (بابک کریمی) هر یک به تنهایی برای من کافی بود که تصمیم به دیدن این فیلم بگیرم.
سوفیا لورن (مادام رزا) در این فیلم زنی ست یهودی که زندگی چندانی پیش رو ندارد؛ بازمانده ی هولوکاست که اینک از کودکان روسپی ها نگهداری میکند. او همزمان قوی و شکننده است و توامان زیبا و پیر. کارگردان فیلم، ادواردو پونتی (پسر سوفیا لورن) بخوبی میدانسته که چقدر مادرش از هر لحاظ برای این نقش جور است!
و محمد (که از نام خویش خشنود نیست و ترجیح میدهد «مومو» صدایش کنند) نوجوانی ست که به تازگی به کودکان خانه ی مادام رزا اضافه میشود. مومو مادرش را از دست داده است. در واقع، پدرش به این دلیل که مادرش دیگر حاضر به تن فروشی نبوده، او را به قتل رسانده. از این رو عصیانی قابل انتظار و درک شدنی دارد و در عین حال شاید امیدی پنهان به زندگی پیش رو. او به نوعی من را یاد امیرو (دونده ی امیر نادری)می اندازد.
زندگی پیش رو، نگاهی ست به اوضاع فعلی جهان امروز؛ مهاجرت، فقر، سکس، ترنس و ...
@dromidzargari
زندگی پیش رو بر اساس داستانی از رومن گاری (امیل آژار) ساخته شده است.
حضور سوفیا لورن و بابک (بابک کریمی) هر یک به تنهایی برای من کافی بود که تصمیم به دیدن این فیلم بگیرم.
سوفیا لورن (مادام رزا) در این فیلم زنی ست یهودی که زندگی چندانی پیش رو ندارد؛ بازمانده ی هولوکاست که اینک از کودکان روسپی ها نگهداری میکند. او همزمان قوی و شکننده است و توامان زیبا و پیر. کارگردان فیلم، ادواردو پونتی (پسر سوفیا لورن) بخوبی میدانسته که چقدر مادرش از هر لحاظ برای این نقش جور است!
و محمد (که از نام خویش خشنود نیست و ترجیح میدهد «مومو» صدایش کنند) نوجوانی ست که به تازگی به کودکان خانه ی مادام رزا اضافه میشود. مومو مادرش را از دست داده است. در واقع، پدرش به این دلیل که مادرش دیگر حاضر به تن فروشی نبوده، او را به قتل رسانده. از این رو عصیانی قابل انتظار و درک شدنی دارد و در عین حال شاید امیدی پنهان به زندگی پیش رو. او به نوعی من را یاد امیرو (دونده ی امیر نادری)می اندازد.
زندگی پیش رو، نگاهی ست به اوضاع فعلی جهان امروز؛ مهاجرت، فقر، سکس، ترنس و ...
@dromidzargari
پیشنهاد کتاب:
چگونه کارد(knife) را تلفظ کنیم؟
نویسنده ی این کتاب زنی ست که نام خودش را هم به سختی میتوان تلفظ کرد!: سووانکام تاماوونگسا(Souvankham Thammavongsa).
او که در کمپ پناهندگان در تایلند به دنیا آمده، در یکسالگی به همراه خانواده اش توسط یک خانواده ی کانادایی به سرپرستی گرفته میشود و اینک با نوشتن این کتاب، جایزه ی گیلر (Giller) کانادا را در سال ۲۰۲۰ از آن خود میکند(این است بلایی که غرب وحشی سر جهان سومی های بی گناه می آورد!).
«چگونه کارد را تلفظ کنیم» مجموعه ای از چند داستان کوتاه است. داستان ها، ساده و روان و بدون پیچیدگی هستند و بطور عمده نگاهی دارند به زندگی خانواده های لائوسی در مهاجرت.
در داستان اول، کودکی که تازه به کلاس اول رفته با کتابی از واژه ها به منزل می آید و تلفظ کلمه ی knife را از پدر میپرسد. پدر که تنها عضو خانواده است که میتواند انگلیسی بخواند آن را کنایف (Kahneyff) تلفظ میکند. دست بر قضا، روز بعد معلم از کودک میخواهد که واژه های کتاب را تک به تک بخواند. همه چیز خوب پیش میرود تا به واژه ی knife میرسد و آن را همانگونه که پدر تلفظ کرده، تلفظ میکند...از مکث معلم، کودک بخوبی در می یابد که چیزی در تلفظ پدر اشتباه بوده است...
کودک تلفظ صحیح را می آموزد اما چیزی از آنچه در مدرسه رخ داده به پدر نمی گوید. لابد پیش خود فکر میکند که چه چیزهای بیشتری در این سوی جهان وجود خواهند داشت که او در نهایت میبایست معنی درستشان را خود پیدا کند....
@dromidzargari
چگونه کارد(knife) را تلفظ کنیم؟
نویسنده ی این کتاب زنی ست که نام خودش را هم به سختی میتوان تلفظ کرد!: سووانکام تاماوونگسا(Souvankham Thammavongsa).
او که در کمپ پناهندگان در تایلند به دنیا آمده، در یکسالگی به همراه خانواده اش توسط یک خانواده ی کانادایی به سرپرستی گرفته میشود و اینک با نوشتن این کتاب، جایزه ی گیلر (Giller) کانادا را در سال ۲۰۲۰ از آن خود میکند(این است بلایی که غرب وحشی سر جهان سومی های بی گناه می آورد!).
«چگونه کارد را تلفظ کنیم» مجموعه ای از چند داستان کوتاه است. داستان ها، ساده و روان و بدون پیچیدگی هستند و بطور عمده نگاهی دارند به زندگی خانواده های لائوسی در مهاجرت.
در داستان اول، کودکی که تازه به کلاس اول رفته با کتابی از واژه ها به منزل می آید و تلفظ کلمه ی knife را از پدر میپرسد. پدر که تنها عضو خانواده است که میتواند انگلیسی بخواند آن را کنایف (Kahneyff) تلفظ میکند. دست بر قضا، روز بعد معلم از کودک میخواهد که واژه های کتاب را تک به تک بخواند. همه چیز خوب پیش میرود تا به واژه ی knife میرسد و آن را همانگونه که پدر تلفظ کرده، تلفظ میکند...از مکث معلم، کودک بخوبی در می یابد که چیزی در تلفظ پدر اشتباه بوده است...
کودک تلفظ صحیح را می آموزد اما چیزی از آنچه در مدرسه رخ داده به پدر نمی گوید. لابد پیش خود فکر میکند که چه چیزهای بیشتری در این سوی جهان وجود خواهند داشت که او در نهایت میبایست معنی درستشان را خود پیدا کند....
@dromidzargari