IMG_1521.JPEG
4.1 MB
به جاش پروانههاي آبيِ قلبم
تا يكم بالاتر از سقفِ آسمونم پرواز كردن.
تا يكم بالاتر از سقفِ آسمونم پرواز كردن.
من پرم از خاطرات ناقص ، حرفهاي نزده
و حتي نوشته نشده
همانگونه كه لبريزم از گفتوگوهاي نيمهتمام كه حتي در سرم هم به نتيجه نميرسند. اصلا نميدانم مفهومِ «نتيجه» چيست ؟ پذيرش و فهم چيزي ؟ عدم پذيرش و تلاش براي تغيير چه چيزي ؟
نميدانم.
ميبينيد ؟
همين هم نيمه تمام است. اصلا نميدانم چيزي گفتهام يا نه ؟
و حتي نوشته نشده
همانگونه كه لبريزم از گفتوگوهاي نيمهتمام كه حتي در سرم هم به نتيجه نميرسند. اصلا نميدانم مفهومِ «نتيجه» چيست ؟ پذيرش و فهم چيزي ؟ عدم پذيرش و تلاش براي تغيير چه چيزي ؟
نميدانم.
ميبينيد ؟
همين هم نيمه تمام است. اصلا نميدانم چيزي گفتهام يا نه ؟
من از قبیلهی انکارم
دستانم بوی کار میداد
و روحم بوی تبعید
نگاهم اما ردّ انگشتهای یخزدهی تاریخ
اُردیبهشت آغاز قصهی من بود
فصل روییدن خاکستر
بر سیمهای خاردار خورشید
وقتی هر روز
با آن دست و پنجه نرم میکردم.
بارها
آواز فراموش شدهی آزادی را
در خوابهای پر هیاهوی شهر خواندم؛
فریادهایی که
در سرگردانی زمان گم شده بودند:
آیا کسی بهار را میفهمد؟
پدرم هنوز
با صدای بلند اخبار میلرزد؟
و خواهرم ، هنوز ساعت را
با سرانگشتان سرد سال به عقب میکشاند؟
با اینکه زمان
چون عرق بر پیشانی میلغزید و میچکید
اما من هنوز
روز را با صدای زنجیر میسنجیدم
و شب را با صدایِ سکوت.
در من برف میسوخت
زخم میخندید
خشم میبخشید
شعر فریاد میشد
پدرم؛
در غروب زردِ چاله
سکوتش را با آویشن مینوشید
مادرم؛
رو به آسمانِ داغ دست تکان میداد
انگار میخواست
گرما را از شانههای من بتکاند.
عشق از پشت میلهها
با من سخن میگفت
مثل دختری که شعرم را میخواند؛
یا مادری که در زنبیلش دعا میکاشت؛
اما من همچنان زادهی بهمنی بودم
که ریشه در نامهربانیهای آبان داشت.
و حالا هرگاه
نسیم از کوچهی ما میگذرد،
مادرم میگوید:
ببین... بویِ پسرم میآید
از دور،
از روشناییهای ناممکن.
#امیر_جشن
دستانم بوی کار میداد
و روحم بوی تبعید
نگاهم اما ردّ انگشتهای یخزدهی تاریخ
اُردیبهشت آغاز قصهی من بود
فصل روییدن خاکستر
بر سیمهای خاردار خورشید
وقتی هر روز
با آن دست و پنجه نرم میکردم.
بارها
آواز فراموش شدهی آزادی را
در خوابهای پر هیاهوی شهر خواندم؛
فریادهایی که
در سرگردانی زمان گم شده بودند:
آیا کسی بهار را میفهمد؟
پدرم هنوز
با صدای بلند اخبار میلرزد؟
و خواهرم ، هنوز ساعت را
با سرانگشتان سرد سال به عقب میکشاند؟
با اینکه زمان
چون عرق بر پیشانی میلغزید و میچکید
اما من هنوز
روز را با صدای زنجیر میسنجیدم
و شب را با صدایِ سکوت.
در من برف میسوخت
زخم میخندید
خشم میبخشید
شعر فریاد میشد
پدرم؛
در غروب زردِ چاله
سکوتش را با آویشن مینوشید
مادرم؛
رو به آسمانِ داغ دست تکان میداد
انگار میخواست
گرما را از شانههای من بتکاند.
عشق از پشت میلهها
با من سخن میگفت
مثل دختری که شعرم را میخواند؛
یا مادری که در زنبیلش دعا میکاشت؛
اما من همچنان زادهی بهمنی بودم
که ریشه در نامهربانیهای آبان داشت.
و حالا هرگاه
نسیم از کوچهی ما میگذرد،
مادرم میگوید:
ببین... بویِ پسرم میآید
از دور،
از روشناییهای ناممکن.
#امیر_جشن
آرزوی پایان یافتن همهی سنتهایی را دارم که؛ در حق افراد، برای مستقل اندیشیدن مداخله میکنند.
اروین د یالوم
اروین د یالوم
پذيرشِ پايانِ يك اميدِ بي حاصل آغازِ يك نااميديِ بي پايان است.
خوشا چنين رهايي.
خوشا چنين رهايي.
جهانِ معاصر سراسر ابتذال است.
جداي از سليقهي شخصيِ افراد ، من به شخصه ؛ تحملِ اين ميزان از ابتذال براي چند دقيقه هم برام دشواره.
هنر. ادبيات. موسيقي يه زماني بر محور محتوا و عمق ميچرخيد. توو فضاي فرهنگي امروزي همه چيز بر محور خوشگذروني و سطحينگري در حال چرخشه. ديگه چيزي بر پايهي كيفيت و اصالت نميچرخه. فكر به اين موضوع كه هر چيز اصيل در حال نابوديه بهم احساس ناامني ميده.
يه جمله هست ميگه : «وقتي ارزشها عوض ميشوند عوضيها باارزش ميشوند.»
وقتي سطح تفكر و دغدغه انسان به پايينترين سطح ممكن رسيده باشه هنرمندان بي هنر و مبتذل وارد ميدان ميشن.
ديگه كسي به محتوا فكر نميكنه همه به ديده شدن و وقت گذروندن فكر ميكنن.
جداي از سليقهي شخصيِ افراد ، من به شخصه ؛ تحملِ اين ميزان از ابتذال براي چند دقيقه هم برام دشواره.
هنر. ادبيات. موسيقي يه زماني بر محور محتوا و عمق ميچرخيد. توو فضاي فرهنگي امروزي همه چيز بر محور خوشگذروني و سطحينگري در حال چرخشه. ديگه چيزي بر پايهي كيفيت و اصالت نميچرخه. فكر به اين موضوع كه هر چيز اصيل در حال نابوديه بهم احساس ناامني ميده.
يه جمله هست ميگه : «وقتي ارزشها عوض ميشوند عوضيها باارزش ميشوند.»
وقتي سطح تفكر و دغدغه انسان به پايينترين سطح ممكن رسيده باشه هنرمندان بي هنر و مبتذل وارد ميدان ميشن.
ديگه كسي به محتوا فكر نميكنه همه به ديده شدن و وقت گذروندن فكر ميكنن.
انزوای فکری
https://youtu.be/NQCswGMYedY?is=_jMxA6_Vl1SMm8tb
يكم هم زيبايي ببينيم. 🕰️
آنان كه از نژادِ روانهاي نژادهاند هيچ چيز را رايگان نميخواهند ، بالاتر از همه زندگي را.
____________
-چنين گفت زرتشت
برگردان : داريوش آشوري
#فریدریش_نیچه
____________
-چنين گفت زرتشت
برگردان : داريوش آشوري
#فریدریش_نیچه
اكنون بر من آشكار شد كه انسان آنگاه كه به دنبال واعظانِ فضيلت ميرفت ، از همه بيش به دنبالِ چه ميرفت : به دنبالِ خوابِ خوش ميرفت و فضيلتهايِ خوابآور براي آن !
________
-چنين گفت زرتشت
برگردان : داريوش آشوري
#فریدریش_نیچه
________
-چنين گفت زرتشت
برگردان : داريوش آشوري
#فریدریش_نیچه
قصد دارم بخشي از چالشهاي چند ماه اخيرم رو بنويسم. و اين صرفا يك نوشته جامع نيست كه براي همه صدق كنه. فقط يك سري چالش ذهني و شخصيم هست.
راستش در اين مدت بسيار به «احساس مسئوليت افراطي» فكر كردهام ؛ ويژگي زيانباري كه به خصوص در فرهنگ و زيستِ جامعهي ما به شكل افراطي نهادينه شده است. من به شخصه سالهاي زيادي از زندگي و زيستي كه حق مسلمم بود را قرباني اين احساس كردهام. سالهايي كه ميتوانستم با شكوفايي بيشتري زندگي كنم !
نميتوانم بگويم پشيمانم يا نه ؛ زيرا در اين مسيرِ پُر فرازونشيب طبيعتا تجربياتي به دست آوردهام ( نميدانم ما نياز به تجربه در همهي بخشهاي زندگي داريم يا خير ! )
حتي نميدانم لازم است ترازو بگذارم كه بدانم كدام بر كدام سنگيني ميكند !
شايد اصلا لزومي به قياس هم نباشد !
بگذريم.
با اين حال گمان ميكنم مسئوليتپذيري افراطي نوعي فرسايش رواني است كه ريشه در احساس گناه دارد ! احساس گناهي كه از سيستم عقيدتي مذهبي حاضر به والدين ما انتقال داده شده است و والدينِ ما همين الگوي زيستي را به ما منتقل كردهاند.
در جامعهي بحران زدهي ما همه چيز بر پايه ايثار و فداكاريِ افراطي و وظيفه است هر رفتاري خارج از اين چهارچوب با برچسب خودخواهي همراه است ! و در نهايت با انتقال و دريافتِ احساس گناه از سمت محيط رو به رو خواهي شد.
من در نهايت به شكل افراطي گمان كردم كه بايد بارِ مسئوليت همه چيز و همه كس را بايد به دوش بكشم. و اين بخش جدا نشدني از افكار روزانهام شد.
اين ذهنيت به روابط عاطفيام نيز سرايت كرد و به جاي پذيرش تفاوتها و پذيرش پايان ؛ احساس مداومِ تعهد و مراقبت كردن افراطي چشمانم را روي چند حقيقت آشكار بست.
شايد هنوز بايد بيشتر بگذرد تا بپذيرم كه من مسئول ناكاميها و احساسات افراد بالغ اطراف نيستم.
هر چند كه اين نكته را لازم است بگويم كه اين به معناي ناديده گرفتن ديگران و بي تفاوتي نيست. فقط بايد به ميزان درستي از اين درك برسيم كه حضور داشتن و مراقبت كردن هيچگاه نبايد به قيمت ناديده گرفتن خودمان باشد.
بايد بدانيم همدلي و همراهي به معناي به دوش كشيدن مطلق نيست !
راستش در اين مدت بسيار به «احساس مسئوليت افراطي» فكر كردهام ؛ ويژگي زيانباري كه به خصوص در فرهنگ و زيستِ جامعهي ما به شكل افراطي نهادينه شده است. من به شخصه سالهاي زيادي از زندگي و زيستي كه حق مسلمم بود را قرباني اين احساس كردهام. سالهايي كه ميتوانستم با شكوفايي بيشتري زندگي كنم !
نميتوانم بگويم پشيمانم يا نه ؛ زيرا در اين مسيرِ پُر فرازونشيب طبيعتا تجربياتي به دست آوردهام ( نميدانم ما نياز به تجربه در همهي بخشهاي زندگي داريم يا خير ! )
حتي نميدانم لازم است ترازو بگذارم كه بدانم كدام بر كدام سنگيني ميكند !
شايد اصلا لزومي به قياس هم نباشد !
بگذريم.
با اين حال گمان ميكنم مسئوليتپذيري افراطي نوعي فرسايش رواني است كه ريشه در احساس گناه دارد ! احساس گناهي كه از سيستم عقيدتي مذهبي حاضر به والدين ما انتقال داده شده است و والدينِ ما همين الگوي زيستي را به ما منتقل كردهاند.
در جامعهي بحران زدهي ما همه چيز بر پايه ايثار و فداكاريِ افراطي و وظيفه است هر رفتاري خارج از اين چهارچوب با برچسب خودخواهي همراه است ! و در نهايت با انتقال و دريافتِ احساس گناه از سمت محيط رو به رو خواهي شد.
من در نهايت به شكل افراطي گمان كردم كه بايد بارِ مسئوليت همه چيز و همه كس را بايد به دوش بكشم. و اين بخش جدا نشدني از افكار روزانهام شد.
اين ذهنيت به روابط عاطفيام نيز سرايت كرد و به جاي پذيرش تفاوتها و پذيرش پايان ؛ احساس مداومِ تعهد و مراقبت كردن افراطي چشمانم را روي چند حقيقت آشكار بست.
شايد هنوز بايد بيشتر بگذرد تا بپذيرم كه من مسئول ناكاميها و احساسات افراد بالغ اطراف نيستم.
هر چند كه اين نكته را لازم است بگويم كه اين به معناي ناديده گرفتن ديگران و بي تفاوتي نيست. فقط بايد به ميزان درستي از اين درك برسيم كه حضور داشتن و مراقبت كردن هيچگاه نبايد به قيمت ناديده گرفتن خودمان باشد.
بايد بدانيم همدلي و همراهي به معناي به دوش كشيدن مطلق نيست !
Forwarded from همپرسه (آتنـا)
در اینباره یک توصیه دارم.
اگه حس کردید کسی از شما خشمی داره، تا جایی که موقعیت و شرایطش رو داشتید در یک فضا و با یک لحن بیتنش ازش بخواید روایت خودش رو بازگو کنه. حتی اگه بهنظرتون بیمنطق اومد بازم دفاع نکنید، فقط گوش بدین. بهقول لکان شما همیشه میدونید چی گفتید ولی هرگز نمیدونید دیگری چی شنیده. پس با شنیدن روایتش میتونید بسیاری از انگیزههای ناخوداگاهِ انسانیش مثل انتقام، درگیری و تحریف رو خنثی کنید.
این روشیه برای محافظت از جایگاه خودتون و همزمان تقویت همدلی و احترام گذاشتن به روایتِ دیگری. اما اگر دیگری نخواست روایت شما رو کامل بشنوه چی؟ اینجا کار سخت میشه. انسان رو میاره به برونریزی، خودافشاگری و رفتارهای تکانشی. چون تحریک شده، چون انکار شده و ناشنیده مونده. این اراجیف اینستاگرامی که ما حتی در خشم هم باید مؤدب و پرفکت باشیم رو بریزید دور و بر اساسش خود یا دیگری رو سرزنش و قضاوتهای باسمهای نکنید. کاملا طبیعیه وقتی آسیبی دیدید در یک حالت تکانشی بیفتید. بابتش خجالت نکشید اما ازش فضیلت هم نسازید و مشروعیت ندید. باید بتونید کنترلش کنید، خصوصا با افزایش سن، رسوب تجربیات باید یادمون بده که ناشنیده ماندن روایات مستقیما سویههای شر رو فعال میکنه، و آگاهی بهش باعث نمیشه کاملا از بین بره. فقط میشه مدیریتش کرد. انی وی، اگر روایتتون ناشنیده موند بهتره با یک شخص امن و بیطرف در میون بذاریدش. اگر تراپیست خوب (نه احمق) سراغ داشتید با اون مطرحش کنید. این بازگویی در ساحت خصوصی با یک فرد بیطرف و منصف خیلی کمک کنندهاست.
نهایتا امیدوارم یاد بگیریم و تمرین کنیم علیرغم مشکلات خود، روایات همدیگه رو بشنویم. چون این ناشنیده گذاشتن صدماتی دو طرفه و بعضا جبران ناپذیر داره که صداش بعدا درمیاد.
اگه حس کردید کسی از شما خشمی داره، تا جایی که موقعیت و شرایطش رو داشتید در یک فضا و با یک لحن بیتنش ازش بخواید روایت خودش رو بازگو کنه. حتی اگه بهنظرتون بیمنطق اومد بازم دفاع نکنید، فقط گوش بدین. بهقول لکان شما همیشه میدونید چی گفتید ولی هرگز نمیدونید دیگری چی شنیده. پس با شنیدن روایتش میتونید بسیاری از انگیزههای ناخوداگاهِ انسانیش مثل انتقام، درگیری و تحریف رو خنثی کنید.
این روشیه برای محافظت از جایگاه خودتون و همزمان تقویت همدلی و احترام گذاشتن به روایتِ دیگری. اما اگر دیگری نخواست روایت شما رو کامل بشنوه چی؟ اینجا کار سخت میشه. انسان رو میاره به برونریزی، خودافشاگری و رفتارهای تکانشی. چون تحریک شده، چون انکار شده و ناشنیده مونده. این اراجیف اینستاگرامی که ما حتی در خشم هم باید مؤدب و پرفکت باشیم رو بریزید دور و بر اساسش خود یا دیگری رو سرزنش و قضاوتهای باسمهای نکنید. کاملا طبیعیه وقتی آسیبی دیدید در یک حالت تکانشی بیفتید. بابتش خجالت نکشید اما ازش فضیلت هم نسازید و مشروعیت ندید. باید بتونید کنترلش کنید، خصوصا با افزایش سن، رسوب تجربیات باید یادمون بده که ناشنیده ماندن روایات مستقیما سویههای شر رو فعال میکنه، و آگاهی بهش باعث نمیشه کاملا از بین بره. فقط میشه مدیریتش کرد. انی وی، اگر روایتتون ناشنیده موند بهتره با یک شخص امن و بیطرف در میون بذاریدش. اگر تراپیست خوب (نه احمق) سراغ داشتید با اون مطرحش کنید. این بازگویی در ساحت خصوصی با یک فرد بیطرف و منصف خیلی کمک کنندهاست.
نهایتا امیدوارم یاد بگیریم و تمرین کنیم علیرغم مشکلات خود، روایات همدیگه رو بشنویم. چون این ناشنیده گذاشتن صدماتی دو طرفه و بعضا جبران ناپذیر داره که صداش بعدا درمیاد.
Forwarded from همپرسه (آتنـا)
ونگوگ که تمام عمرش در برقراری ارتباط با آدمها مشکل داشت وقتی شنید گوگن قراره بیاد مدتی پیشش زندگی کنه، چند شبانه روز بیدار موند و برای زیباتر شدن اتاق گوگن، تابلوهای معروف آفتابگردان رو با دقت کشید و آویزون کرد، اون با تمام وجود منتظر گوگن بود و ازش استقبال کرد... لذت دوستی با اون آدم دستپاچه، مردمگریز و مشتاقی که وقتی میشنوه کسی قراره بیاد، برای اتاقی که قراره توش بمونه، چند تا تابلوی گل میکشه و آویزون میکنه.
چنین دوستی و دوستیهایی...🤌🏼
چنین دوستی و دوستیهایی...🤌🏼