"رمان منِ دیگر 🤍🔁🖤 •معصومه آبی💙
1.35K subscribers
308 photos
12 videos
19 files
484 links
رمان های قبلی:
جایی نرو(در دست چاپ)
سنگدل های دوست داشتنی(در دست چاپ)
زخم پائیز
فصلی که پرستوها باز می گردند(در دست چاپ)
شوره زار
زمهریرِ هور
گردِ باروت(مشترک) @garde_baroot
مه زده (در دست چاپ)
در حال تایپ:
منِ دیگر
Download Telegram
پاینده و جاوید، ایران و ایرانی🤍.
❤15🕊6
دوستان، در مورد ادامه رمان که خب قطعا من ادامه‌ش میدم.
ولی بذارید چند روز اینترنت به ثبات برسه و ببینیم کی به کی و چی به چیه.
و اینکه اگر اینترنت خدای نکرده قطع شد دوباره (همین الانم همچین وصل نیست!!) ؛ من با همین آیدی تو "بله" اکانت دارم.
رمان رو تو "بله" و هیچ اپ دیگه ای جز تلگرام ادامه نمیدم؛ من حتی تا همین هفته پیش تو هیچکدوم از اپهای داخلی اکانت نداشتم😅.
ولی حداقل یه راه ارتباطی باشه که ببینیم چه باید بکنیم.
❤30👍1🤣1💔1
نمیدونم چندمین باره که طی این مدت این رو تکرار میکنم و باورم نمیشه تو یه سال، همه‌ی این‌ها رو تجربه کرده باشیم.
اما؛
مراقب خودتون باشین.💙
پاینده و جاوید، ایران و ایرانی🤍.
🕊22❤12
#صد_و_هشتاد_و_شش
***
روی صندلی نشسته و به کتونی‌های کثیفش نگاه میکرد. تو همین یکی دو روز که برگشته بود، دوباره برنا اومده بود سراغش. نه میتونست راحت بخوابه و نه تو بیداری، آسایش داشت.
اینکه بشینه و منتظر بمونه فایده نداشت. باید یه کاری میکرد. اگر توهم بود، باید درمان میشد. اگر بیماری هم بود، باید درمان میشد. اگر برنا بود، باید میرفت. اگر هم که جنونِ میراثی بود....
سر بالا گرفت و کف دست‌هاش رو روی ران پاهاش سایید و نفس عمیقی گرفت. استرس داشت. قلبش بیقرار میکوبید و کف دست‌هاش گز گز میکرد.
باید نوار مغز میگرفت، باید سی تی میگرفت. باید مدام از اینور میرفت اونور. ولی هر چی که بود، میخواست تموم بشه....
هر چی دکتر و دارو و آزمایش بود رو پشت سر می‌ذاشت تا فقط تموم شه.
ولی تهش هر چیزی که بود، ترسناک بود... اگه توهم و بیماری میبود که ممکن بود بابتش به هر کاری دست بزنه. اگر جنون میبود، که آینده‌ی تلخ و خوفناکی پیش رو داشت.
@fasleparastoha
❤34
و اگر واقعا، این قلب و روح برنا بود که مدام خاطرات گذشته رو یادآوری میکردن و احساسات و افکار کارون رو به دست میگرفتن و اون رو بازی میدادن، هولناک بود....
تا کِی باید باهاش زندگی میکرد؟ تا کِی میتونست تحملش کنه؟!
تا کِی باید بودن دیگری رو توی بدن و فکر و روحش تاب می‌آورد؟!
موبایلش میلرزید اما جواب نمیداد. نمیخواست کسی بدونه، نمیخواست با کسی حرف بزنه، نمیخواست به کسی توضیح بده. حداقل اون لحظه!
آب دهانش رو فرو برد و چشم بست و سرش رو به دیوار تکیه داد. اگه به بقیه میگفت، اگر اعتراف میکرد که با قلب عاریه‌ای برنا داره زندگی میکنه، این کابوس تموم میشد؟!
شک داشت. بعد از اون میتونست با نگاه هایی کنار بیاد که اون رو برنا میدیدن؟! تو وجودش دنبال برنا میگشتن؟؟ مطمئن بود چنین میشه. اون بیشتر با مشیری ها زندگی کرده بود یا برنا؟ اون بیشتر توی اون خونه نشسته و برخاسته بود یا برنا؟ اون بیشتر توی حیاط خونه‌ی مشیری ها دویده و بازی کرده و خندیده بود یا برنا؟!
این هم می شد یک کابوس دیگه....
موبایلش باز هم زنگ خورد و کارون باز هم ، تماس رو رد کرد. چی داشت به پیروز بگه؟! چی میتونست ازش بخواد؟! چطور؟!
@fasleparastoha
❤34
پیروز عین دیواری بود که به زحمت تیرک ، روی پا نگهش داشته بودن. اسم برنا، زیر پاش رو خالی میکرد.
کارون فکر میکرد حالش به مرور زمان بهتر میشه؛ اما بدتر شده بود. حالا بیشتر توی خودش فرو میرفت و غرق فکر و خیال میشد. وضعیت جسمی‌ـش هم ، هر روز بدتر از دیروز بود.
کارون نمیتونست بار خودش رو هم روی دوش پیروز بذاره. پیروز توان ایستادن برای اون رو هم نداشت... خودش رو به زور به دوش می‌کشید.
باقی مشیری ها هم، کیلومترها با اون و مشکلاتش فاصله داشتن؛ به جز پیمان. که اون هم تعریفی نداشت. ساکت‌تر و خسته‌تر و ناراحت‌تر و عصبی‌تر از گذشته بود. رازی رو پنهان کرده بود که سال‌ها اون رو شکنجه داده بود، سال‌ها عذابش داده بود و سال‌ها، اون رو مواخذه کرده بود و حالا هم فهمیده بود که قلب برنا، تو دو قدمی اون میتپه. و روبرو شدن با برنا براش سخت بود.
کارون، خودش بود و خودش.
باید خودش با فرد دیگری که درونش داشت زندگی میکرد، مبارزه میکرد.
تلفن همراهش لرزید، این‌بار پیامک بود. اما پیروز نبود. اسم درنا، روی صفحه می‌درخشید:
- حال و حوصله حرف زدن داری؟!
@fasleparastoha
❤35
کارون لحظه‌ای مکث کرد. انگشتش رو بالای صفحه و آماده‌ی تایپ ، نگه داشت اما نمیدونست چی بنویسه. اسم درنا که می‌اومد ، انگار روغن روی پیچ و مهره و لولاهای زنگ‌زده‌ش می‌ریختن. شل می‌شد.
زبان روی لب کشید و اون هم نوشت:
- حال و حوصله حرف زدن داری؟!
پیام رو ارسال کرد و کمی بعد دوباره تایپ کرد:
- دو ساعت دیگه، پارک قبلی.
به پیامهاشون نگاهی انداخت و بعد به ساعت بالای صفحه‌. باید قبل از اینکه شیرازه‌ی روان و عقلش از هم میپاشید و کنترلش از دست خودش خارج می‌شد، کاری برای یک نفر دیگه میکرد.
از صفحه‌ی چت با درنا خارج شد و کمی پائینتر، فرد مورد نظر رو پیدا کرد:
- وقت داری امروز با هم حرف بزنیم؟!
کمی طول کشید تا جوابش بیاد:
- خوبی؟ چیزی شده؟ آره که دارم!
گوشه‌ی لب کارون، به لبخند خسته‌ای، بالا رفت. براش آدرس و ساعت رو نوشت و وقتی میخواست موبایلش رو کنار بذاره، پیام درنا اومد:
- می‌بینمت.
کارون هم نوشت:
- می‌بینمت.
@fasleparastoha
❤34
***
درنا اومده بود. کنارش نشسته بود. و هیچکدوم انگار حرفی برای گفتن نداشتن. کارون دیگه چیزی برای پنهان کردن از درنا نداشت. و وقتی قرار گذاشت، میخواست اون رو ببینه و براش غر بزنه و از ترس‌هاش بگه و خودش رو تخلیه کنه. اما حالا که دیده بودش، حس میکرد حرفی نداره. نه که نداشته باشه، نمیتونست بگه.
چی میگفت؟! اینکه پیگیرِ اینه که چیه که تعادل روانی‌ـش رو داره به هم میزنه؟! دختره نمیگفت به من چه؟ دختره نمیگفت دو روزه آشنا شدیم، فقط درد و مصیبتت رو برام میاری؟! یا نمیگفت خب من چه کنم؟!
از طرفی، پیچ و مهره های کارون نسبت به درنا ، شل شده بود. اون در زنگ زده‌ی بزرگِ دژِ کارون، قژ قژ کنان داشت باز می‌شد....
درنا هم اما سکوت کرده بود. حس میکرد چیزی که بین اون‌هاست و رفت‌وآمد و دیدارشون، درست نیست. شب قبل، تا صبح کنار خواهرش نشسته و به صورتش زل زده و فکر کرده بود. که چه قدر از کارون و اخلاقیاتش شناخت داشت؟! که اصلا قرار بود این مراوده به کجا برسه؟! تا کجا میخواستن ادامه بدن؟ قرار بود چی بشه؟ دو تا همصحبت؟! تا کِی؟! درنا میدونست که نمیتونن همصحبت معمولی بمونن...
@fasleparastoha
❤34
گرم شدن قلب خودش نسبت به کارون رو حس میکرد. نمیخواست قلبش بشکنه. خودش، نمیتونست فقط همصحبت و دوست و آشنای کارون بمونه.
علاوه بر اون ، چطور باید از الهام مراقبت میکرد؟ درست بود که مردی که فقط چند صباحی باهاش آشنا شده بود رو به خانه راه میداد؟ اون هم خانه‌ای که خواهر نوجوونش توش بود.
و دروغی که گفته بودن. تا کی میتونستن ادامه بدن؟! به هر حال که به تنهایی باید با قومِ فامیلِ نامحبوبش روبرو میشد. تا کی میتونست پسر مردم رو سپر خودش کنه؟!
از دست خودش شاکی بود. اینکه ندیده و نشناخته و یهویی، نسبت به کارون ضعف پیدا کرده بود. تو تموم زندگیش ، آدمی نبود که به کسی به راحتی اجازه بده بهش نزدیک بشه. سرسخت بود. این اقتضای زندگی اون بود. ولی حالا اصلا نفهمید چطوری ، گذاشته بود اون آدم تو خونه‌شون وارد بشه. تو خونه‌شون که هیچ، تو قلب خودش وارد بشه...
از طرفی گاهی میگفت نکنه فقط دلش به حال کارون سوخته؟! یا نکنه خودش به اون پسر ، از سر بی پناهی و بی‌کسی و به خاطر اینکه تو روزهای سخت کنارش بوده، دلبسته شده و یهو نسبت بهش سرد بشه؟!
- بیا واقعیش کنیم.
@fasleparastoha
❤32
درنا که غرق فکر بود و داشت با خودش کلنجار میرفت که چطوری بگه و مقدمه‌چینی میکرد تا سر حرف رو باز کنه و به کارون بگه که دیگه هرگز هم رو نبینن و راهشون رو جدا کنن؛ با شنیدن حرف اون، اخم کرد و سر به سمتش چرخوند:
- چی؟!
کارون حس میکرد قلبش یه جایی توی گلوش میزنه. البته اگه میتونست بگه قلب خودش!
با خودش درگیر بود که چی بگه، از چی حرف بزنه که یهو، حرفی که فقط یک بار از ذهنش گذشته بود، روی زبانش جاری شد. بارها پیش اومده بود که عقل و زبان کارون خلاف هم عمل کرده بودن و در اکثر موارد ، کارون از این قضیه ناراضی بود اما اون لحظه... نبود....
استرس داشت. تپش‌های قلبش انقدر نامنظم و بد بودن که حس میکرد الانه که سکته کنه‌. نفسش سنگین و سخت بود و نمیتونست به درنا نگاه کنه.
زبان روی لب کشید و آروم گفت:
- الکی الکی، نامزد شدیم. بیا جدی‌ـش کنیم.
کارون می‌ترسید فرصت زیادی برای زندگی، حداقل در قالب یک انسان عاقل و دارای کنترل، نداشته باشه. و این ترس، باعث شده بود نسبت به همه چی حریص و بی پروا عمل میکرد.
@fasleparastoha
❤34
الان از گفته‌ی چند لحظه قبلش پشیمون بود. آخه مگه دختره دیوونه بود که به آدمی که شاید چند وقت دیگه حتی نتونه آب دهانش رو جمع کنه، نزدیک بشه؟!
درنا، کمی سمت کارون چرخید و با همون اخم گفت:
- شوخیت گرفته؟!
اما تو دلش میگفت کاش شوخی نباشه! دلش لرزیده بود. بد هم لرزیده بود. این لرزیدن اما پایه های زندگیش رو سست میکرد. اون برای خودش، به عنوان یه زن مستقل، به عنوان یه سرپرست خانواده، یک زندگی ساخته بود. می‌ترسید از این ناگهانی بودنِ کارون. یکهو به خودش اومد و دید به غیر از خودش و الهام، به یک نفر سومی هم فکر میکنه.
کارون که برای مدت کوتاهی به صورت درنا خیره بود، آب دهانش رو فرو برد و گفت:
- نشنیده بگیر.
درنا چشم‌هاش رو توی صورت کارون چرخوند و با صدایی که کمی لرزش داشت گفت:
- آره. منم موافقم. نه تو گفتی، نه من شنیدم!
اما دلش میخواست هم کارون بگه و هم اون بشنوه...
هر دو برای  لحظاتی به چشم های هم خیره شدن و بعد نگاه از هم گرفتن و به سمت دیگه دوختن.
@fasleparastoha
❤34
کارون نفسی گرفت و گوشه‌ی لبش رو جوید.
- کـارون؟!
این صدای زنانه، صدای درنا نبود.
کارون پلک روی هم فشرد و اصلا دریا رو یادش رفته بود. درنا گفت:
- این کیه؟!
کارون هم چشم باز کرد و به سمتی نگاه کرد که دریا، در حالی که قدم هایی کوتاه برمیداشت به سمت اون میومد و با لبخند، دست تکان می‌داد.
اصلا یادش رفته بود که به دریا هم گفته بود که بیاد اونجا. حماقت پشت حماقت!
کارهای احمقانه ای که خودش هم بلافاصله بعد از انجامشون پشیمون بود.
تند و سریع گفت:
- میخوام دوست‌دختر داداشم شه.
و بعد بلند شد. ابروهای درنا هم بالا پرید و با تعجب گفت:
- ها؟!
کارون هم دست برای دریا بالا برد و به درنا گفت:
- پیروز ازش خوشش میاد!
درنا هم بلند شد و کنار کارون ایستاد:
- خب به تو چه؟!
کارون نگاهی به درنا کرد:
- نمیتونه بگه. نمیخواد بگه.
و رسیدن دریا کنارشون، باعث شد که درنا دیگه سوالی نپرسه.
@fasleparastoha
❤33
دریا سلامی به کارون کرد و بعد چشم‌هاش روی درنا نشست. کنجکاوی و شگفتی از نگاهش پیدا بود. درنا دست سمت اون دراز کرد و کارون بود که گفت:
- نامزدم، درنا.
درنا نگاه کوتاه و نامفهومی به کارون انداخت و کارون ترجیحش اون لحظه این بود که به دریا هم همین رو بگن. دامون بعدا بهش توضیح میداد. ولی تو اون لحظه لازم نبود ذهنش رو درگیر قصه های خودشون کنن. تمام حواس اون رو تمام و کمال برای پیروز میخواست.
دریا، تای ابروش رو بالا فرستاد:
- بی اینکه به من بگی؟!
درنا آروم گفت:
- واقعیتش...‌
که کارون باز پرید وسط:
- واقعیتش فعلا یه چیزی بین خودمونه. حال خواهر درنا خوب نیست. مشیری ها رو هم که خودت میدونی.
این بار نگاه درنا اصلا نامفهوم نبود و کاملا مشخص بود که میخواد کارون رو بکشه!
صداش تو سر کارون اکو شد "همون دفعه اول باید میزدم سرت رو میشکستم!"
با به یاد آوردن لحنش، لبخندی زد و دو تا ابروهاش رو بالا فرستاد که درنا چشم غره ای براش رفت.
@fasleparastoha
❤34
کارون گوشه کناری نیمکت نشست و درنا و دریا کنار هم نشستن.
دریا به کارون زل زد و گفت:
- خب؟!
کارون هم تکرار کرد:
- خب؟!
دریا نچی کرد:
- خب چی کار داشتی؟ نگرانم کردی! چی بود که نمیتونستی پشت تلفن بگی؟!
کارون نفسی گرفت و برای لحظه ای تردید کرد. پیروز اگر می شنید، چه واکنشی نشون میداد؟
اون هنوز درگیر مشکلات شخصی‌ـش، بیماریش، مرگ برنا و پیوند عاطفیش با ناهید بود. کارون یک لحظه از خودش پرسید آیا دخالتش درسته؟ آیا واقعا در حق اون داره خوبی میکنه یا یه درد دیگه براش میسازه؟!
و آیا این نسبت به دریا، ناحقی نبود؟!
درنا آروم و با لحنی تشر مانند گفت:
- بگو دیگه!
و کارون رو به خودش آورد. درنا ، ابروهاش رو به هم نزدیک کرد و گفت:
- من برم؟!
کارون نچی کرد و سر تکان داد و لب زد:
- بمون.
و بعد به دریا که هنوز منتظر بود گفت:
- پیروز داره میمیره.
چشمهای دریا در لحظه گشاد شدن.
@fasleparastoha
❤33
این بار درنا بود که نچ غلیظی کرد و با غیظ گفت:
- آخه من تو رو.....
که کارون تندی اصلاح کرد:
- یعنی حالش خوب نیست.
و کار رو بدتر کرد. حالا رنگ از چهره‌ی دریا پریده بود.
درنا ناامید از کارون سری تکان داد. حس میکرد جاش اونجا نیست. دخالت کارون هم از نظرش درست نمیومد. برادرش ، هم از کارون بزرگتر بود و هم مرد عاقل و بالغی به نظر میرسید. حالا درنا که نه سر پیاز بود و نه تهش و خودش هم میخواست از کارون دور بمونه؛ وسط چنین مهلکه ای گیر کرده بود. ولی از طرفی می دید که کارون میخواد کاری در حق برادرِ تازه‌ پیدا کرده‌ش بکنه و احتمالا لطف اون رو جبران کنه اما نمیتونست و مونده بود.
کارون آب دهانش رو فرو برد و باز گفت:
- یعنی... ببین ... ازت خوشش میاد! اما نمیاد!
درنا نگاه عاقل اندر سفیهی به کارون انداخت و حس میکرد واقعا باید دخالت کنه چون هر چی که کارون میگفت، وضع رو بدتر میکرد.
کارون کلافه دستی به موهاش کشید:
- یعنی نمیاد بگه!
درنا دیگه صبرش به سر اومد و  آروم ضربه ای به ساعد دریا زد:
- منو ببین. منو.
@fasleparastoha
❤30
دریا سر به سمت درنا چرخوند و اون شمرده و با متانت گفت:
- پیروز، ازت خوشش میاد. اما احتمالا خودت هم بدونی که این اواخر ، یه کم اوضاعش خوب نبود.
درنا یک لحظه چیزهایی که قبلا کارون بهش گفته بود رو مرور کرد. از خودش پرسید که همین برادرش بود که بیمارستان بستری بود؟!
با تکیه به چیزهایی که نصفه نیمه یادش میومد، ادامه داد:
- یه سری درگیری‌ها پیش اومد. یه کم ناخوش‌احوال بود.‌..‌ الانم گویا یه دلبستگی‌ای بهت پیدا کرده. ولی با توجه به شرایطی که داره و درگیرشه، نمیخواد باهات درمیون بذاره. حالا البته نمیدونم این آقایون چه اعتماد به نفسی دارن که پیش پیش فکر میکنن ما همینطوری از قبل قبولشون کردیم _نگاه کوتاهی به کارون انداخت و با چشم غره ای بهش، دوباره به درنا نگاه کرد_ ولی خب... نخواسته مطرح کنه و کارون حس کرده که برادرش بابت این قضیه، در حق خودش داره اجحاف میکنه و خواسته یه محبتی در حق برادرش بکنه. هر چند به نظرم، دخالتش اشتباه بوده ولی خب.......
کارون که با دقت داشت به حرفهای درنا گوش میداد و برای لحظه ای تعجب کرده بود که چطور با شناخت اندک نسبت به مشیری ها انقدر خوب تونست قضیه رو جمع کنه، به محض اینکه درنا گفت "خب" و یه مکثی کرد، پرید وسط ‌و گفت:
- خب تو چی؟!
@fasleparastoha
❤30
درنا واقعا دوست داشت کارون رو بکشه!
برای لحظه ای پلک هاش رو روی هم فشرد و زیر لب غرید:
- خفه نشی تو!
دریا، هاج و واج نگاه از کارون به درنا و از درنا به کارون انداخت. دختر بیچاره حق داشت!
درنا و کارون مثل پت و مت بودن!
اما کارون، نمیخواست که پیروز خودش رو بیشتر حروم کنه. نمیخواست بیشتر در حق خودش و جوونی‌ـش ظلم کنه.
هم نمیخواست پاش رو از گلیمش درازتر کنه، هم نمیخواست بذاره که پیروز ، خودش ر‌و غرق گذشته ای کنه که گذشته بود.
پیروز یه نقطه اتصال میخواست، یه چیزی که به خاطرش به زندگی دست بندازه. چیزی که مرده‌ی درونش رو زنده کنه. همین بود که کارون رو هل کرده بود؛ حالا از واکنش پیروز می‌ترسید، یه معنای واقعی می‌ترسید! و هم اینکه به تصمیم خودش و کاری که میخواست بکنه ، مطمئن بود.
تپش محکم قلبش، باعث شد که برای لحظه ای نفس کم بیاره و سخت و سنگین دم بگیره که هر دو دختر با نگرانی نگاهش کردن‌.
@fasleparastoha
❤33
آب دهانش رو فرو برد و یکی دو دقیقه ای به زمین زیر پاش زل زد و سعی کرد ذهن گیجش رو جمع کنه. پوفی کرد و دوباره به دریا نگاه کرد و گفت:
- ببین... بذار از اول بگم....
و بعد شروع کرد. تا جایی که میتونست و اجازه داشت و عقل نیمه‌زنده‌ش تشخیص میداد که میتونه از رازهای پیروز بگه رو روی دایره ریخت.
@fasleparastoha
❤43
سلام. شب خوش💙

گروه نقدونه:
 https://t.me/joinchat/CMA7LTzoLFOHm4XD


لینک گروه نقدونه ۲:
https://t.me/joinchat/QL-fm2VvN_j1NpoG

آی دی من:
@mas4sh4l‌‌‌‌‌‌‌‌‌
❤16