"رمان منِ دیگر 🤍🔁🖤 •معصومه آبی💙
1.34K subscribers
308 photos
12 videos
19 files
484 links
رمان های قبلی:
جایی نرو(در دست چاپ)
سنگدل های دوست داشتنی(در دست چاپ)
زخم پائیز
فصلی که پرستوها باز می گردند(در دست چاپ)
شوره زار
زمهریرِ هور
گردِ باروت(مشترک) @garde_baroot
مه زده (در دست چاپ)
در حال تایپ:
منِ دیگر
Download Telegram
#صد_و_هشتاد_و_هفت
***
وقتی دریا سوار تاکسی شد و رفت، کارون هنوز نگاهش، تو مسیری بود که اون رفته بود. از اینکه ناراحتش کرده، پشیمون بود. ولی تونسته بود توجه و علاقه‌ش به پیروز رو از چشم هاش بخونه و از این بابت، اصلا پشیمون نبود.
کارون با اخم، خیره به مسیر رفتنِ دریا و درنا، خیره به نیم‌رخ اون‌.
زمانی که بهش پیام داد ، کاملا مصمم بود که این نیمچه ارتباط رو قطع و تموم کنه اما اون لحظه نمیتونست. نمیخواست‌. همه‌ش به خودش میگفت یک دفعه دیگه، یک بار دیگه، یک فرصت دیگه. امروز بهش نمیگفت، دلش نمیومد. نه برای کارون، به خاطر خودش...
دلش نمیومد فرصت اینکه یک روز دیگه همصحبت اون باشه رو از دست بده.
بعدا میگفت. آخر شب میگفت. فردا صبح میگفت. تلفنی میگفت. با پیامک میگفت. اما بعدا میگفت....
کارون، پوفی کرد‌ و سر سمت اون چرخوند و با دیدن خیره بودن درنا، سر تکان داد:
- چیه؟!
درنا بی اینکه هل بشه، آهسته سری جنبوند و لبخند کمرنگی زد:
- هیچی....
@fasleparastoha
❤29👍2
بعد نفس عمیقی گرفت و چرخید و کیفش رو برداشت و بعد از اینکه آب دهانش رو قورت داد دوباره سمت کارون برگشت:
- حسودیم شد. به پیروز ، به تو، به دریا.
کارون جلوتر اومد و گوشه‌ی لبش ، لبخند کوچکی بود اما چشم‌هاش ، پر از سوال:
- دریا؟!
درنا، کیف رو روی دوشش انداخت و با هر دو دست ، بندش رو گرفت:
- یکی هست که انقدر دوستش داره. یکی هست که انقدر برای رسوندنش به کسی که دوستش داره تلاش میکنه....
و بعد از اینکه چشم‌ توی چشم‌های کارون چرخوند، آهسته و زیر لب گفت:
- کاش منم داشتم.......
و بعد برای فرار از نگاه کارون که انگار تا مغز استخوونش داشت نفوذ میکرد، نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:
- دیرم شده. باید برم.
و بعد از کنار کارون رد شد و تندی گفت:
- خداحافظ!
کارون ، رد قدم‌های اون رو گرفت و چشم‌هاش رو از کفش های درنا گرفت و بالا کشید و سانت به سانت قد و قامتش رو اندازه گرفت و نگاه بالا آورد و دور شدنش رو تماشا کرد:
- خداحافظ.....
@fasleparastoha
❤30😍3
***
نمیدونست چند ساعته اونجاست. قفسه‌ی سینه‌ش درد میکرد و احساس سنگینی و فشردگی داشت‌. انقدر اون مسیر کوچیک رو رفته و اومده بود که حس میکرد کاشی ها رو سابیده و رنگ‌وروشون رو برده‌.
سخت نفس می‌کشید؛ بدنش هشدار میداد که وضعیت خوبی نداره. اما نمیتونست، نمیشد.
منتظر سیاوش بودن. نگران بود. آشوب بود. ناامید بود....
تموم این چند روز، سعی میکرد هم امیدوار باشه و هم به همه امید بده. اما الان دلش آشوب بود.‌
دستی روی شانه‌ش نشست و باعث شد بایسته. رضا با ابروهایی در هم گره خورده، آروم گفت:
- کارون... یه دقیقه بشین....
نه تنها رضا، که حتی چاوش هم نگران کار‌ون بود. به غیر از رضا و کارون، باقی‌شون توی حیاط بودن. چاوش چندباری اومده بود خبر و احوالی بگیره و همون چند نگاه کوتاه هم کافی بود تا بفهمه که حال کارون خوب نیست.
نفس های کارون کوتاه و منقطع و کم‌عمق بود. یک دست به کمر زد:
- چرا تموم نمیشه؟!
- کارون؟!
صدای پیروز از پشت سرشون، مانع شد تا رضا جواب بده.
چرخید و پیروز کنارشون ایستاد:
- خبری نیست؟!
@fasleparastoha
❤28🔥3
کارون فقط سری بالا انداخت و گفت:
- نچ.
دستی به پیشانی کشید و پیروز، هم سری تکان داد و کمی عقب تر ایستاد.
رضا یه نگاهی به پیروز کرد و یه نگاهی به کارون. زبان روی لب کشید و بعد دوباره زیر گوش کارون گفت:
- حواست به این داداشت باشه....
کارون اخم کرده، به رضا نگاه کرد و اون ادامه داد:
- زیر چشماش تیره شده. رنگش زرده. یهو این پس نیفته اینجا. بردار ببرش به یه دکتری چیزی نشونش بده!
نقشه‌ی هوشمندانه ای بود! برای اینکه فکر کارون رو از سیاوش پرت کنه؛ پیروز رو انداخت تو دامن کارون. حداقل اگر مشغول پیروز و مراقبت از اون میشد، کمتر پشت در اتاق عمل رژه میرفت و خودخوری میکرد و با فکر اینکه سیاوش از اونجا زنده بیرون نمیاد، خودش رو داغون میکرد.
البته بیراه هم نگفته بود. واقعا وضع پیروز، بد به نظر میرسید.
کارون نگاهش رو سمت پیروز چرخوند. رضا، دروغ نمیگفت. پیروز دست به پهلو گرفته بود و گاهی نفس عمیقی میگرفت و سعی میکرد راست بایسته.
سمتش رفت و دست روی بازوش گذاشت:
- چیزی خوردی؟!
یادش نمیومد که پیروز، صبحانه خورده باشه. بعید هم بود که تو بیمارستان چیزی خورده باشه.
@fasleparastoha
❤34
پیروز چانه بالا انداخت:
- دلم به هم میخوره.
کارون انگشت هاش رو دور بازوی پیروز پیچوند و گفت:
- شاید یه مشکلی چیزی داری. نه؟! راه بیفت.
و اون رو دنبال خودش کشید. اما پیروز ایستاد و دستش رو پس کشید:
- چته؟ کجا؟!
کارون این‌بار مچ دست پیروز رو چسبید و اون رو دنبال خودش کشان کشان برد ، بی اینکه‌ جوابی بهش بده.
***
شاید رضا فقط خواسته بود که حواس کارون پرت بشه؛ اما در حقیقت ، لطف بزرگی به همه‌شون کرده بود.
وضع پیروز خوب نبود که هیچ، بدتر از بد هم بود!
دکتر تشخیص خونریزی محدود معده و دستگاه گوارش داده و پیروز رو هم توی همون بیمارستان بستری کرده بود.‌
کارون کنار تخت اون، روی صندلی نشسته و کمر خم کرده و دست روی سر گذاشته بود.
پیروز اجازه نداده بود که کارون به کسی چیزی بگه؛ اما تا کی میتونست همین روند رو ادامه بده؟!
- هنوز نمردم که عزا گرفتی.
@fasleparastoha
❤30🔥3
صدای گرفته و خش‌دار پیروز باعث شد صاف بشینه و با اخم و بدخلقی بهش نگاه کرد:
- برای مردن یه راه بی درد پیدا کن. بهتر نیست؟!
پیروز خنده‌ی بی رمقی کرد:
- میخوای زودتر از دستم خلاص شی؟!
کارون عین فنر از جا در رفت و عصبی گفت:
- مگه نمیدونی وضعم چطوریه؟ مگه نمیدونی تو چه هچلی افتادم؟! مگه سیاوش و رضا و آرسن و چاوش رو نمیبینی؟ مگه پیمان رو نمیبینی؟ مگه درنا رو نمیبینی؟ مگه منو نمیبینی؟ چرا مراقب خودت نیستی؟!
پیروز کمی تو تخت جابجا شد و دستی که آنژیوکت بهش وصل بود رو روی شکمش گذاشت و آروم گفت:
- ببخش اضافی‌م... ببخش درد اضافه‌م برات.
کارون دوست داشت همونجا یک فصل پیروز رو کتک بزنه. دست بالای سر پیروز گذاشت و کمی خم شد و با حرص گفت:
- چی میگی؟! چی میگی تو؟ کسر و اضافه چیه؟ کم و زیاد چیه؟! میگم اگه تو چیزیت بشه من چی کار کنم؟ چی کار باید کنم؟! میگم وزن تو برای زندگی من زیاده! میگم تویی که ترازوم رو صاف نگه میداری! فقط تویی که میدونی من چه گهی هستم و چه گهی خوردم و چه گهی زدم!
@fasleparastoha
❤31🔥2
نفس نفس زنان به پیروزی نگاه کرد که چشم توی چشم‌های اون میچرخوند.
پیروز لبخند کجِ کمرنگی زد:
- حالا انقدر گه رو هم نزن این وسط؛ به اندازه کافی دل و معده‌م به هم خورده...
کارون درمانده و خسته، سر تکان داد و صاف ایستاد. نگاهی به ساعت گوشی‌ـش کرد که پیروز گفت:
- برو ببین چه خبره. من که نمیتونم جایی برم که...
کارون نگاه مشکوکی بهش انداخت که پیروز دست آنژیوکت‌دارش رو بلند کرد و تکان داد:
- میبینی که!!! برو. سیاوش مهم تره.
کارون کمی این پا و اون پا کرد و بعد نیم قدمی به تخت نزدیک شد:
- نری جایی ها.
و بعد از کمی تعلل، دستی روی شانه‌ی پیروز زد و از اتاق بیرون رفت...
***
اجازه‌ی ملاقات باهاش رو نداشتن؛ اما دکترش میگفت که حالش خوبه. و همین باعث شد که نفس راحتی بکشن. هر چند از حجم دردی که توی سینه‌ی کارون می‌پیچید، کم نشده بود.
بیقرار بود و فکر میکرد مربوط به سیاوشه. اما نبود. همه رو فرستاد و خودش اونجا موند. میتونست هم به پیروز سر بزنه و هم به سیاوش.
@fasleparastoha
❤35
شک نداشت دیر یا زود، مشیری ها میفهمن که در مورد پیروز دروغ گفته و این می‌شد قوز بالای قوز!
در اتاقش رو پس زد و داخل رفت. در رو آروم بست و سمت تخت رفت که پیروز گفت:
- سیاوش خوبه؟!
کارون نچی کرد و یک دست به کمر زد:
- چرا نمیخوابی تو؟!
کنار تخت و روی صندلی نشست و پیروز سر سمتش چرخوند:
- از بیمارستان متنفرم!
بینگو! یکی دیگه از نقاط مشترک دو برادر.
کارون  ابروهاش رو بالا برد و سری تکان داد:
- منم! ولی حداقل میخوابیدم!
پیروز کج‌خندی زد و نگاه تو صورت کارون چرخوند:
- خسته ای، ولی .... آرومی.
مکثی که کرد، کارون رو ترسوند. حس میکرد پیروز درونش رو شخم میزنه.
پوفی کرد و سرش رو دوباره جنباند:
- سیاوش خوبه. دکترش راضی بود. برای همون... خیالم... راحته.
و بعد تکیه داد و به پیروز نگاه کرد. بهش زل زد به این امید که مطمئن بشه که چیزیش نیست. اما پیروز به همون لبخند کج و نگاه ژرف و موشکافانه ادامه داد.
کارون برای پرت کردن حواس پیروز و دراومدن از زیر سنگینی نگاهش گفت:
- یه کاری کردم... که فکر کنم بد ، تر زدم....
@fasleparastoha
❤32
نیمچه اخمی بین ابروهای پیروز نشست اما چیزی‌ نگفت تا کارون ادامه بده. اون هم، پر سر و صدا دم گرفت و گفت:
-  برای خودم و خودت. درنا و دریا.
یه لحظه از همخوانی اسم‌هاشون با هم، تعجب کرد اما پیروز فرصت نداد به تعجب کردن و آسمون‌ریسمون بافتن توی ذهنش و داستان کائنات و قسمت، ادامه بده. روی تخت نیم خیز شد و در حالی که چهره‌ش از درد تو هم شده بود ، دست روی شکم گذاشت و گفت:
- چی؟! چه غلطی کردی؟!
کارون با خونسردی شانه بالا انداخت:
- همون غلطی که گفته بودم!!
و از اونجایی که حتی تو نور کم اتاق هم، قرمزی صورت و گوش های پیروز مشخص بود ، حس میکرد که کمی مونده تا پیروز از شدت عصبانیت و استرس، همون لحظه دل و روده‌ش رو بالا بیاره پس ادامه داد:
- به درنا گفتم بیا جدیش کنیم. به دریا هم گفتم داداشم ازت خوشش میاد.
پیروز خواست بلند شه و در همون حال با تشر و با صدای بلند گفت:
- کارون!!!
کارون بلند شد و دست روی شانه های پیروز گذاشت و مجبورش کرد دراز بکشه. انقدر ناگهانی عصبانی شده بود که صدای دستگاه ها هم بلند شده بود. نچی کرد و گفت:
- ببین میتونی یه کاری کنی پرستارها منو بندازن بیرون!
@fasleparastoha
❤28👍3
کف دستش رو روی تخت گذاشت و بالای سر پیروز، تکیه داد:
- جفتشون هم من و تو رو گذاشتن تو خماری!
پیروز باز با خشم غرید:
- کارون! 
کارون خندید:
- چیه؟ تازه اسمم رو یاد گرفتی؟!
پیروز دست روی صورت کشید و کلافه گفت:
- منو هیچی نمیکشه؛ الا تو. چرا همچین کردی؟!
کارون دوباره روی صندلی نشست و کش و قوسی به تن‌ش داد:
- دوستش داری. میذاشتم در حق خودت ظلم کنی؟!
پیروز کلافه و عصبی بود و همین باعث شده بود دردی که از صبح با کمک دکتر و دارو، تا حد زیادی آروم شده بود؛ دوباره اوج بگیره.
هر دو دستش رو روی صورتش کشید و با صدای بلندی گفت:
- چرا هر چی به فکرت میرسه انجام میدی؟!
کارون میدونست که پیروز احتمالا واکنش تندی نشون میده. اما حالا که تو بیمارستان و تحت کنترل بود، با خیال راحت تر میتونست بهش بگه!!
لبه‌ی تخت نشست و دست روی پای پیروز گذاشت:
- چه قدر دیگه میخواستی عمرتو هدر بدی؟! چه قدر دیگه میخواستی تاوان چیزایی رو بدی که مقصرش تو نبودی؟!
@fasleparastoha
❤32
صدای پیروز به خاطر اینکه سعی در کنترل اون داشت تا تبدیل به فریاد نشه ، گرفته بود.  با چشم‌هایی خشمگین به کارون زل زد و گفت:
- اگه عمره، عمر منه! اگه تاوانه، تاوان منه!
کارون هم اخم کرد و با صدایی خشم‌آلود گفت:
- اون عمری که داری هدر میدی، عمر برادر منه! اون تنی که داری ازش تاوان میگیری، تنِ برادر منه!!!
بلند شد و کنار تخت ایستاد. با پشت دست روی سینه‌ی پیروز زد و با لحنی که تهدید کاملا توش مشخص بود گفت:
- حالا که بعد از سی سال برگشتم، حق نداری ولم کنی. دوباره!
مکثی کرد و میدونست زیاده روی کرده، اما لازم بود اون رو به خودش بیاره که وظیفه ای در قبال کارون داره. دستش را بالای سر پیروز گذاشت و خم شد و انگشت اشاره‌ی دست دیگه‌ش رو روبروی صورتش تکان داد:
- شماره دختره رو میدم بهت. زنگ میزنی بهش. دیگه بقیه‌ی جونت رو، جوونیت رو، زندگیت رو، شانست رو حروم نمیکنی!
پیروز اما قصد کوتاه اومدن نداشت. دست کارون رو کنار زد و به زحمت نشست.
@fasleparastoha
❤32
با دستی که آنژیوکت بهش وصل بود، به خودش اشاره زد:
- منو ببین! وضعیتمو نگاه کن! پشت سرم جنازه‌ی یه زن و سه تا بچه‌ش هست! جنازه‌ی برنا هست! به زور راه میرم! با این وضعم، معلوم نیس اصلا سال دیگه رو ببینم یا نه! دختره جوونه! سالمه! خوشگله! خوشحاله! شادابه! پرشوره! من به چه دردش میخورم؟! چون ازش خوشم میاد، قراره با خودم بدبختش کنم؟!
کارون یاد حرف درنا افتاد. دوباره لبه‌ی تخت نشست:
- عـــو! کجا دور برداشتی؟! پیشاپیش رزروش کردی برای خودت؟! اصلا ببین قبولت میکنه یا نه؟! تازه قبولت هم کنه، با همین میل لنگ ناقصت و سیم‌پیچ پاره‌ت قبول میکنه!
پیروز عصبی خندید و خواست چیزی بگه در اتاق باز شد و صدای زنانه ای اومد:
- بخش رو گذاشتین رو سرتونا!
کارون سرچرخوند و نگاهی به پرستاری کرد که داشت نگاهشون میکرد. خانمِ پرستار جلو اومد و یه نگاهی به کارون انداخت که مجبور شد بلند شه و بعد دست روی شانه‌ی پیروز گذاشت:
- چرا نخوابیدی شما هنوز؟! دارو نگرفتی مگه؟!
کارون دست به سینه ، کمی عقب تر ایستاد:
- مقاومتش بالاست کلا!
@fasleparastoha
❤32
پرستار زیر چشمی به کارون نگاه کرد و دوباره به پیروز و بعد وضعیتش رو چک کرد و در حالی که میرفت سمت در ، گفت:
- دیگه صداتون از اتاق نیاد بیرون.
و بعد در رو بست. کارون ابروهاش رو بالا فرستاد و نگاهش رو از مسیری که پرستار رفته بود، گرفت و به پیروز داد:
- خوردی؟!
دوباره نزدیک تخت شد؛ پیروز عصبی و ناراحت و نگران بود. درکش میکرد. حس میکرد در برابر دریا، کمه.
صندلی رو به تخت نزدیک کرد و نشست و آروم گفت:
- دختره رو که مجبور نکردی که. اصلا کی گفته قراره انقدر جدی شه. دو بار باهاش حرف بزن، شاید اصلا دیگه نخواد ریخت نحس و بدعنقت رو ببینه.
و لبخند کجی زد. پیروز هم ، خنده‌ی کمرنگی به لب آورد. پوفی کرد و همون خنده‌ی لاجون هم از صورتش رفت....
کارون آروم گفت:
- ولی دوستت داره...
پیروز تشر زد:
- کــارون!
کارون انگشت روی بینی گذاشت و گفت:
- هیس! زهرمار! الان پرستاره میاد این پایه‌ی سرم رو فرو میکنه تو یه جاییمون!
@fasleparastoha
❤33
این بار هر دو خندیدن و کارون ، کمی بعد ، در حالی که فقط رد خنده روی صورتش مونده بود؛ گفت:
- ازت خوشش میاد پیروز. حداقل به اون دختر فرصت بده پی حرف دلش بره. تجربه کنه. نذار تو دلش بمونه... انقدر عاقل هست که اگه به هم نخورین، که اگه مناسبش نباشی، راهش رو جدا کنه. تو که عادتته که خودت رو بسپری دست این و اون..... این بار بسپر دست دریا. بذار کیفش رو ببره.‌ تهش اینه نمیشه دیگه....
پیروز لبخند کمرنگی زد. کمرنگ و تلخ. کارون یه جورایی ازش خواسته بود که خودش رو قربانی کنه. که خودش رو پیشکش دریا کنه. که اگه حسش اشتباهه، بذارن خودش بفهمه.
کارون دوباره بلند شد، پتو رو روی پیروز مرتب کرد و دوباره تکرار کرد:
- ولی واقعا دوستت داره....
دریا، پیروز رو دوست داشت. این رو از چشم هاش خونده بود. انقدر دریا رو میشناخت که این رو بفهمه.
نمیدونست به خاطر وضعیت سیاوش که نقطه ضعفش بود، انقدر احساساتی شده یا واقعا دلش نسبت به پیروز انقدر نرم شده بود که از اون کالبد خشک و بی‌تفاوتش دربیاد که خم بشه و روی سر پیروز رو ببوسه.
قبل از اینکه فرصت کنه سر عقب ببره، پیروز دست پشت گردنش انداخت و پیشونی به پیشونیش چسبوند و آروم گفت:
- به فکر خودت باش... دختره رو ول نکن....
@fasleparastoha
❤31🔥2
کارون صاف ایستاد و یک دست کنار بالشت پیروز گذاشت و وزنش رو روی اون انداخت و با نیشخندی گفت:
- ول نمیکنم.
بعد هم آهسته، با کف دست، چند ضربه ای به روی قفسه‌ی سینه‌ی پیروز زد و دوباره روی صندلی نشست.
هر دو برادر، در سکوت اتاق به جایی خیره بودن. کارون به پنجره و پیروز به سقف اتاق. اما قلب و عقل هر دو، بیرون از اونجا می‌چرخید و می‌پلکید....
@fasleparastoha
❤37
سلام. شب خوش💙

گروه نقدونه:
 https://t.me/joinchat/CMA7LTzoLFOHm4XD


لینک گروه نقدونه ۲:
https://t.me/joinchat/QL-fm2VvN_j1NpoG

آی دی من:
@mas4sh4l‌‌‌‌‌‌‌‌‌
❤12
این وسطا، اینجام یه سر بزنید🚶🏻‍♀️:
@massibadall
❤9😱2
Forwarded from SåJəĐə
خدمت شوما 😁
❤18
#صد_و_هشتاد_و_هشت
***
تا دو روز بعد، نتونستن سیاوش رو ببینن و این نگرانشون میکرد. کارون مدام میگفت دروغ میگن و سیاوش یه چیزیش شده!
کارون میگفت و دامون سعی میکرد قانعش کنه. از طرفی، مجبور بود یه طوری مشیری ها رو بپیچونه. ازش سراغ پیروز رو میگرفتن. میگفت "الان اینجا بود" " تا الان پیش من بود" "با چاوش رفت خونه".
مشکل اینجا بود که خود چاوش هم نبود. نگران اون هم بود....
وقتی که بالاخره گذاشتن سیاوش رو ببینه؛ همه چیز یادش رفت.
سیاوش هنوز حالش سرجاش نبود. مشخص بود درد داره و این درد انقدر شدیده که حواسش به اطرافش نبود.
کارون، دست بالای سر سیاوش گذاشت و خم شد و آروم صداش زد. جوابش، فقط تلاشی ناموفق برای بیشتر باز کردن پلک هاش بود.
دوباره صداش زد.‌ که آهسته اشک از زیر پلک های تقریبا بسته‌ی سیاوش، بیرون زد.
کارون دست روی اشک ها کشید و اون‌ها رو پاک کرد و آه‍سته گفت:
- درد داری؟!
سیاوش بازم جوابی نداد. کارون دستی روی موهای اون کشید و دستمال کاغذی برداشت و اشک هایی که صورت سیاوش رو خیس میکردن، پاک کرد. نمیدونست به خاطر درده، یا تنهایی و بی‌کسی. ولی هر چی که بود، کارون اولین بار بود که تو زندگیش، گریه‌ی سیاوش رو میدید. خودش هم بغض کرده بود.
@fasleparastoha
❤30💔3