"رمان منِ دیگر 🤍🔁🖤 •معصومه آبی💙
1.34K subscribers
308 photos
12 videos
19 files
484 links
رمان های قبلی:
جایی نرو(در دست چاپ)
سنگدل های دوست داشتنی(در دست چاپ)
زخم پائیز
فصلی که پرستوها باز می گردند(در دست چاپ)
شوره زار
زمهریرِ هور
گردِ باروت(مشترک) @garde_baroot
مه زده (در دست چاپ)
در حال تایپ:
منِ دیگر
Download Telegram
سیاوش برای اون آدمی بود که هرگز نمیشکست، هرگز نمیباخت و هرگز کم نمی‌آورد. همیشه فکر میکرد هیچ دردی توی دنیا نیست که بتونه اون رو زمین بزنه؛ اما انگار یه چیزی بود که ترکی روی دیوارِ محکم سیاوش بندازه‌.
نمیدونست چه قدر موند که بالاخره ، سیاوش خوابش برد. چشم هاش هنوز خیس بود. آهسته دستمالی روی اون‌ها کشید. صدای دراومد و با دیدن ماریا، گل از گلش شکفت.
اسمش رو با شگفتی صدا زد و سمتش رفت. ماریا دست دراز کرد و کارون خم شد. زن، دست دور گردن کارون انداخت و پیشانی‌ش رو بوسید و بعد ، ضربه های آهسته ای به بازوی اون زد و گفت:
- من پیشش میمونم.
کارون یک لحظه گیج شد که چه نیازیه. اون که بود. تازه آرسن و رضا و دامون هم بودن. ماریا لبخند کوچکی زد:
- یه مادر ، بهتر از هر کسی بلده از بچه‌ش مراقبت کنه.
حرفش رو صادقانه و از ته دل زده بود اما کارون ، حس بدی داشت. ولی ترجیح داد لبخندی بزنه و به تکان دادن سر اکتفا کنه.
نگاهی به سیاوش کرد و گفت:
- من یه سر به پیـ....
حرفش رو خورد و بعد از مکثی گفت:
- یه چیزی بخورم، میام.
زن فقط سر جنباند و رفت کنار تخت و دستی به موهاش کشید و نگاهی به قد و بالای اون انداخت و با غصه، چیزی به ارمنی گفت‌.
@fasleparastoha
❤26👍3👏2
کارون از اتاق بیرون زد و آرسن رو دید که داره با تلفن حرف میزنه. خبری از رضا و چاوش نبود.
بهش نزدیک شد و صداش رو شنید:
- بذار وضع سیاوش بهتر شه، میگم بهش. تو مراقبش باش.
کارون اخم کرد و با تندی پرسید:
- چیو قراره بگی؟!
آرسن از جا پرید. سمت کارون برگشت و انگار که کارون، مچ اون رو موقع انجام کار خلافی گرفته باشه؛ چهره ای گناهکار به خودش گرفت.
کارون جلوتر رفت و آروم پرسید:
- رضا کو؟ چاوش بود؟! اصلا گیریم چاوش سر به هواست. رضا کسی نبود که نیاد تو این وضع. چه خبره؟!
آرسن پوفی کرد و بعد از کمی من و من، بالاخره دهن باز کرد....
***
کارون دلش میخواست گریه کنه. چرا همه‌ی بدبختی ها با هم می‌اومدن؟!
چاوش هم همونجا بود. تو همون بیمارستان. اما کارون نمیتونست ببیندش. چون توی بخش مراقبتهای ویژه بستری بود.
اوردوز کرده بود. کارون حس میکرد داره قلبش میترکه. سه تا آدم نزدیک بهش توی اون بیمارستان بستری بودن و یکی از یکی بی پناه تر و تنهاتر.
جلوی رضا که پریشون و خسته بود ، ایستاد و خواست بهش بتوپه که چرا بهش نگفتن؟ که چرا ازش پنهون کردن؟! اونم وقتی چاوش بیخ گوشش بود.
@fasleparastoha
❤24😢6👍3
اما وقتی خستگی و درماندگی‌ـش رو دید، تموم عصبانیتش فروکش کرد. بهش حق میداد. نخواسته بود بار دیگه‌ای روی دوش کارون بذاره.
نفسش را فوت کنان بیرون داد و بعد در حالی که سعی میکرد خشم و ناراحتیش رو کنترل کنه، با صدای گرفته ای گفت:
- چطوری شد؟!
رضا چشم هاش رو مالید و گفت:
- صبحی رفت بیرون، گفت بمون تا بیام و با هم بریم بیمارستان. اومد، رفت حموم. تو حیاط بودم. صدا شنیدم. رفتم دیدم خورده زمین. اصلا نفهمیدم چی شد، چی کار کردم.
کارون لبش رو گزید و نگاهش رو این‌طرف و اون‌طرف چرخوند و دوباره به رضا نگاه کرد:
- چی زده مگه؟!
رضا، شاکی ، کمی صداش رو بالا برد و کلافه گفت:
- من چه میدونم؟ ساقی‌م مگه؟! معلوم نیست چه آت و آشغالی انداختن بهش!!
موهاش رو به هم ریخت و بعد، با درماندگی گفت:
- نمیدونم چه بلایی سر خودش آورده.‌.. معلوم نیست زنده بمونه یا نه.... زنده بمونه، معلوم نیست سالم میمونه یا نه...
کارون برای لحظاتی به صورتش خیره موند. مطمئنا این دو روز خیلی بهش سخت گذشته بود. چاوش از یه طرف، سیاوش از یه طرف.
@fasleparastoha
❤24😢4👍2👀2
پوفی کرد و دست روی شانه‌ش زد:
- برو یه سری به سیاوش بزن، بعد برو خونه یه دوشی بگیر، بخواب. من اینجام.
رضا خواست مخالفت کنه که کارون با تاکید گفت:
- من هستم، آرسن هست، ماریا هست، دامون هست.....
-منم هستم.
برق از سر کارون پرید. با چشم هایی از حدقه دراومده چرخید و به پیروز نگاه کرد. سر تا پاش رو نگاه کرد. لباس بیمارستان تنش نبود.
لکنت گرفته بود:
- تو... تو... تو اینجا چه... چه غلطـ...
بهش زنگ زده و گفته بود که چه اتفاقی افتاده ولی حتی یک درصد هم فکر نمیکرد که راه بیفته و بیاد!
پیروز نیشخندی زد که اصلا به صورت نزارش نمیومد:
- چه غلطی میکنم؟؟ گفتی جایی نرو، نگفتی اینجا نیا که.
کارون حس میکرد که دود از گوش هاش بیرون میزنه‌. انگار صورتش تب داشت. تپش قلبش بالا رفته بود. پیروز که سرخ شدن صورت کارون رو دید، به رضا اشاره زد:
- برو پسر. برو. اینم بگیر.
سوئیچش رو توی دست رضا چپوند و به هر روشی بود ، اون رو فرستاد تا بره و استراحتی بکنه.
@fasleparastoha
❤27🤯4
بعد هم چرخید و قبل از اینکه کارون دهن باز کنه و منفجر بشه؛ آروم گفت:
- خوبم کارون! خوبم! با دکتر حرف زدم. خب؟! دکتر اجازه داد. یه کیسه هم دارو نوشته که باید بگیرم. خوبم من!
کارون چند باری دهانش رو باز و بسته کرد و بعد که نتونست حرف بزنه، یقه‌ی تیشرتش رو گرفت و کشید و گفت:
- تو منو میکشی‌. به خدا تو منو میکشی!!!!
***
برای درنا پیامی نوشته و حال و احوالش رو پرسیده اما جوابی نگرفته بود. گوشی رو کناری گذاشت و دست به سینه شد. پیروز حاضر نشده بود خونه بره. کنار کارون مونده بود اما قیافه‌ش داد میزد که مریض و ناتوانه. با همه‌ی این‌ها، آروم بود و برادر بزرگتر بود. برادر بزرگتر همه‌ی اون‌ها. برای رضا، به صورت آنلاین غذا سفارش داد و  بهش زنگ زد و مطمئن شد که غذا خورده و قراره استراحت کنه. آرسن رو فرستاد خونه پیش پدرش و برای ماریا غذا گرفت و به سیاوش سر زد.
به پوپک زنگ زد و بهش از اوضاع اون‌ها گفت. از اوضاع همه، به جز خودش.
کنار کارون نشست و هر دو به دیوار روبروشون زل زدن تا اینکه پیروز، به آرومی سر روی شانه‌ی برادرش گذاشت.
@fasleparastoha
❤32👍4
کارون نیم نگاهی بهش انداخت؛ چشم هاش رو بسته بود. با تلخی گفت:
- برو خونه بخواب.
اما تغییری تو حالتش نداد که نشانه‌ی نارضایتی باشه.
پیروز اما دست به سینه شد و گفت:
- نمیخوام ولت کنم. دوباره.
در وهله‌ی اول شاید یک جمله ساده بود؛ اما کارون درجا فهمید که اشاره‌ش به حرفهای چند روز پیشه. قلبش تکانی خورد.
دوباره به پیروز نگاه کرد. آهسته گفت:
- منظوری نداشتم. یه چیزی همونطوری گفتم که....
- که دهنمو ببندی‌.
پیروز، جمله‌ی کارون رو تموم کرد و سر از شانه‌ی اون برداشت و بهش نگاه کرد. لبخند کمرنگی زد:
- ولی راست گفتی. من ولت کردم. تو رو ول کردم، برنا رو ول کردم، ناهید رو ول کردم. از بین شما سه تا، فقط تو زنده ای. دیگه ولت نمیکنم.
گردویی توی گلوی کارون رشد کرد. نمیدونست به خاطر وضعیت قمر در عقربیه که دارن؛ یا به خاطر پیروز.
پیروز لبخند کجی زد:
- چته بچه؟ چرا تقی به توقی میخوره، عین بغض یا کریم میشی؟!
کارون با ناراحتی خندید و دست روی صورت و چشم هاش کشید که پیروز دست دور شانه‌ش انداخت و اون رو سمت خودش کشید.
@fasleparastoha
❤34🔥3
آب دهانش رو فرو برد و آروم گفت:
- شماره رو بفرست برام....
کارون با ابروهایی به هم نزدیک شده بهش نگاه کرد و پیروز با بالا انداختن ابروهاش بهش جواب داد.
کارون به شوخی اون رو پس زد و گفت:
- پس داشتی الان خرم میکردی که شماره دختره رو بگیری؟!
پیروز خندید و دوباره اون رو سمت خودش کشید:
- خر که بودی. ولی آره.
و هر دو خندیدن.
کمی بعد، کارون دم عمیقی گرفت و این بار اون بود که سر روی شانه‌ی پیروز گذاشت و پلک بست‌....
@fasleparastoha
❤37😍3
سلام. روز خوش💙

گروه نقدونه:
 https://t.me/joinchat/CMA7LTzoLFOHm4XD


لینک گروه نقدونه ۲:
https://t.me/joinchat/QL-fm2VvN_j1NpoG

آی دی من:
@mas4sh4l‌‌‌‌‌‌‌‌‌
❤9👀3
#صد_و_هشتاد_و_نه
***
اینکه اون ساعت اونجا باشه، احمقانه بود. ولی بود!
تازه ساعت از هشت صبح گذشته بود ، که جلوی در خانه‌ی درنا ایستاد و نفسی گرفت. میدونست که بیداره. پس پیام داد:
- در رو وا کن.
چند لحظه‌ی بعد، درنا در رو باز کرد و ناباوری از چهره‌ش میبارید. کارون لبخند کجی زد؛ نه بابت چهره‌ی درنا. بابت اینکه فکر نکرد کارون شوخی میکنه و مسخره‌ش نکرد؛ باور داشت که کارون این کار رو میکنه و اونجاست!
درنا با صدای آروم اما پر از حرصی گفت:
- دیوونه‌ای؟ هشت صبحه!!!
کارون، دستش رو بالا آورد و نان‌های تازه رو نشونش داد:
- صبونه با نون گرم میچسبه!
درنا کنار رفت اما دست به کمر، همونطور بهش خیره بود. پلکهاش پف داشتن و صورتش کمی مهتابی رنگ بود که نشون میداد تازه بیدار شده.
کارون کمی پیش رفت و بین چهارچوب در ایستاد اما داخل نرفت و دست سمت درنا دراز کرد:
- فقط اومدم نون رو بدم بهت. پیروز پایینه.
تعجب درنا بیشتر شد. نان‌ها رو گرفت و گفت:
- پسره رو کله سحر از خواب کشیدی بیرون که چی؟!
@fasleparastoha
❤26🔥2
کارون اما لبخندی زد و به چهارچوب در تکیه داد:
- نیومدیم بیرون. از بیرون داریم میریم درون.
درنا کمی اخم کرد که کارون ادامه داد:
- بیمارستان بودیم. میریم یه چند ساعتی استراحت کنیم و بعدا برگردیم.
دامون کمی قبل از سپیده صبح اومده و هر دو رو مجبور کرده بود که برن خانه. سوئیچ ماشینش رو توی جیب کارون فرو کرده و همونجا نشسته بود.
تعجب و ناراحتی از چهره‌ی درنا رفت و جاش رو به نگرانی داد:
- هر دوشون خوبن؟!
کارون همه چیز رو برای درنا نوشته بود. انگار دفترچه‌ی خاطراتش بود. و درسته درنا جوابی نمیداد اما این حرفش یعنی همه رو خونده بود.
کارون سری بالا و پائین برد:
- سیاوش بهتره اما چاوش تعریفی نداره....
درنا کمی جلوتر اومد:
- دکترا چی میگن؟!
کارون پکر شد، دست توی جیب شلوارش برد و شانه‌ای بالا انداخت:
- امیدی بهش ندارن ولی خب، ناامید هم نیستن. بین زمین و هوا نگهمون داشتن.
درنا با غصه، لب‌هاش رو جلو فرستاد و به نان‌های توی دستش زل زد. کمی بعد آهسته گفت:
- به الهام هم امیدی نبود....
@fasleparastoha
❤30
سرش رو بالا آورد و به کارون نگاه کرد و لبخند غمگینانه‌ای زد:
- خوب میشه. ازش ناامید نشین.
کارون لبخند خسته ای زد و چشم توی چشم‌های چرخوند:
- نمیشم.
نگاهشون توی هم قفل شد و درنا همه چیز رو از یاد برد. تموم اون آسمون ریسمون هایی که بافته بود، تموم اون نه و نمیشه ها، تموم اون پس زدن‌ها. و تو اون لحظه و با اون شرایط هم اصلا نمیخواست که چیزی بهش بگه...
پس دم کوتاهی گرفت و گفت:
- الان که اینجایین... بیاین صبونه بخورین و بعد برین.
کارون اما چانه بالا انداخت:
- پیروز یه کم ناخوش‌احواله. چیزی نمیتونه بخوره فعلا. اگه بخوابه، بهتره براش.
درنا اصراری نکرد و فقط سر جنباند و کارون کمی این پا و اون پا کرد و گفت:
- خب دیگه... من برم....
قدمی عقب گذاشت و درنا هم جلو اومد و تو چهارچوب درایستاد. کارون قبل از رفتن، لحظه ای توقف کرد و نگاهی بهش انداخت. هیچ حرفی نزدن فقط به هم نگاه کردن و بعد، کارون دستی بالا آورد و تو پیچ راهرو گم شد....
@fasleparastoha
❤29
***
دست‌هاش رو روی صراحی گذاشته و سر به جلو خم کرده بود. پلک هاش رو محکم روی هم فشار میداد؛ میترسید اگر باز کنه، بازم اون رو ببینه. برنا رو!
حالا دیگه مطمئن بود که برنا از حضورش توی اون خانه راضی نیست. خوابش رو که پریشان کرده بود هیچ؛ بیدار که شد هم ، انگار بالای سرش ایستاده بود.
- چرا بیداری؟!
کارون یکه خورد و از جا پرید. برای لحظاتی اصلا تشخیص نداد که صدایی که شنیده، صدای یک زنه و انقدر ترسید که صدای تپش قلبش، گوشش رو کر کرد.
پوپک ، جلوتر اومد و در حالی که صورتش از خواب پف کرده بود گفت:
- خوبی کارون؟ خبری شده؟ بچه ها خوبن؟
کارون نفسش رو پر سر و صدا رها کرد و صاف ایستاد و به جای جواب، اون هم پرسید:
- چرا بیداری؟!
پوپک کنارش ایستاد و دست‌هاش رو توی هم حلقه کرد و گفت:
- به پیروز سر زدم.
کارون فقط سری تکان داد. پوپک حق داشت ، از موقعی که برگشتن مدام به خودش میپیچید و فکر میکرد کسی نمیبینه.
@fasleparastoha
❤29🤯2
زبان روی لب کشید و مردد بود. دلش میخواست یک کاری کنه و یک چیزی بگه بلکه توجه بیشتری به پیروز بکنن‌. یقه‌ی تی‌شرتش رو گرفت و کشید و یهو بی مقدمه گفت:
- بخشیدیش؟!
پوپک، متعجب و اخم کرده سمت کارون برگشت و منتظر توضیح بیشتر موند.
کارون این پا و اون پا کرد و بعد به چشم های پوپک نگاهی انداخت و گفت:
- اون.... چیز... اون یارو که... میخواستی ازدواج کنی... نذاشت‌....
نمیدونست چرا گفتن این حرف انقدر براش سخت بود.
حس میکرد اینکه یه مردی یه روزی خواسته دختری که به اون وابستگی داره رو اینطور فریب بده، به سلول به سلول بدنش فشار میاره. حتی بعد از این همه سال. حتی وقتی که اون زمان اصلا جز این خانواده نبود!
میتونست حال پیروز رو درک کنه و اینکه چرا انقدر رادیکال عمل کرد....
پوپک برای دقایقی کوتاه فقط به کارون نگاه کرد و بعد، دست‌هاش رو دور خودش محکم تر کرد و بازدمش رو مثل یک آه عمیق و غمگین بیرون داد و گفت:
- اونو؟
کارون نچی کرد و به صراحی تکیه زد:
- میدونی کیو میگم.
@fasleparastoha
❤29
پوپک فقط به کارون نگاه کرد و هیچی نگفت.
کارون اما ادامه داد:
- برام تعریف کرد.... هنوزم، عذاب وجدان داره... ولی، راهی براش نذاشته بودن، نذاشته بودین..
کارون بدون اینکه بخواد، هم داشت از پیروز دفاع میکرد و هم اینکه سعی میکرد طوری جملاتش رو بگه که به پوپک هم برنخوره. داشت میانه رو نگه میداشت.
پوپک باز هم سکوت کرد. این‌بار طولانی تر. به یه جایی خیره بود و چهره‌ش نشان می‌داد که غرق فکر و خیاله. بالاخره، با صدایی گرفته به حرف اومد :
- نباید اون کار رو میکرد. نه اونطوری....
این بار سرچرخوند و به چشم های کارون نگاه کرد:
- اما ازش عصبانی نیستم. کینه ای ندارم. چیزی نبوده که ببخشم...
کارون تکیه از صراحی گرفت و نیم‌قدم بهش نزدیک شد:
- اما ناراحتی...
پوپک لبخند کجی زد:
- نه از پیروز. از.... همه چی.
کارون گردن کج کرد و پوپک، لب برچید:
- زندگی باهام خوب تا نکرد.
دوباره به کارون‌ نگاه کرد و این بار هم لبخند به لب آورد ولی چشم هاش برق میزدن.
@fasleparastoha
❤28
دمی لرزان گرفت و بعد، بازوی کارون رو نوازش کرد و آهسته گفت:
- خوب بخوابی...
و آروم از کنارش گذشت.
کارون هم، کمی دیگه اونجا موند و بعد اون هم رفت تا کمی دیگه بخوابه که لای در اتاق پیروز رو باز دید. سرک کشید. پیروز به پهلو چرخیده و خواب بود و پوپک ، کنار تخت، روی زمین نشسته و سر لبه‌ی تشک تخت گذاشته بود. با اینکه صدایی ازش نمیومد و کارون هم دید خوبی نداشت، اما اینکه مدام صورتش رو پاک میکرد نشون میداد که داره گریه میکنه.
پوفی کرد و بعد از کمی مکث، ترجیح داد اون‌ها رو تنها بذاره و بره....
***
صبح خیلی زود، با اینکه تازه بعد از اون تنش و توهم و کابوس، خوابش عمیق شده بود؛ به زحمت از رختخواب و پتوی گرم و نرم دل کند تا به موقع برسه بیمارستان.
برای لحظه‌ای نشست و چشم‌هاش رو بست. واقعا دلش میخواست بخوابه، اما ته ذهنش میدونست که باید بره. پس به سختی بلند شد، لباسش رو عوض کرد و آبی به دست و صورتش زد و در حالی که سعی میکرد در نهایت سکوت قدم برداره، از خانه بیرون رفت و خم شد تا کتونی‌ـش رو بپوشه که صدای خش خشی اومد و بعد شلواری گل گلی تو چهارچوب در ایستاد. سر بالا آورد و با دیدن آذین، قامت راست کرد.
@fasleparastoha
❤30
اخم کرد و گفت:
- چرا بیداری الان؟!
چشم‌های آذین سرخ و پف کرده بودن. نگران شد:
- چیزی شده؟ د حرف بزن خب!
آذین جلوتر اومد و آهسته پرسید:
- خوبه؟
کارون یک لحظه گیج شد و بعد از مکثی پرسید:
- کی؟
جوابش تو دست‌های آذین بود که مشت کرده بود. نگاه کارون به دستش و جاکلیدی موتوری که ازش بیرون زده بود افتاد. ابروهاش بالا پریدن. نگاهش آهسته روی صورتش نشست و کم کم، انگار داشت یه چیزهایی میفهمید‌.
زیرلب گفت:
- نه دیگه!
چرا همه یهو با هم عاشق شده بودن؟!
احتمالا باید رگ غیرتش میزد بالا و رو ترش میکرد و تشر میزد ولی...
آذین خیلی خسته و ناراحت بود.
کارون گردن کج کرد و آروم گفت:
- آدم دیگه پیدا نکردی که دوستش داشته باشی آخه؟!
آذین لب برچید و کارون، بازوش رو سمت اون دراز کرد و آذین هم فهمید.
محکم کارون رو بغل کرد و صورتش رو روی قلب اون فشرد و کارون هم، دست‌هاش رو دورش پیچید.
برای لحظاتی کوتاه، اون آغوش رو ادامه دادن و بعد، آذین عقب کشید. موهاش رو پشت گوش‌هاش فرستاد و دست زیر چشم هاش کشید:
- به کسی نگو... بعدا خودم...
کارون وسط حرفش پرید:
- به کسی نمیگم. هرگز. اگر خودت خواستی، زبون داری. زندگی خودته.
@fasleparastoha
❤28👍1
برای کارون خیلی عجیب بود. چطور آذین به سیاوش دل‌ بسته بود؟ اصلا کِی؟ چطور؟ چی دیده بود ازش؟ از چی خوشش اومده بود؟ البته که سیاوش از قد و قیافه کم نداشت! اما کارون شک داشت که آذین آدمی باشه که دل به چشم و ابروی کسی بده!
و آیا این حس دو طرفه بود؟ از جاکلیدی موتور که اولین بار کنار تخت سیاوش دیده بود، حدس میزد که سررشته‌ی دل هاشون به هم گره خورده.
آذین صداش رو صاف کرد و نگاهش رو پایین انداخت:
- نخواستم چیزی بگم که کسی شکی کنه. یا براش بد شه... خیلی صبر کردم یکی یه حرفی بزنه که ازش یه چیزی بفهمم. یه خبری بدین، یه خبری بگیرن. پیروز بیاد خونه. ولی... هیچی..‌.
دل کارون به حال زار آذین سوخت. طفلک چه قدر استرس کشیده بود، چه قدر حرص خورده بود، چه قدر تو بی خبری دست و پا زده بود. به کسی هم که نتونسته بود چیزی بگه...‌
بازدمش رو پوف‌ مانند بیرون فرستاد و گفت:
- بعد از ظهری یه چیزی ازت میخوام ، بردار برام بیار بیمارستان.
چشم‌های آذین تندی بالا دویدن. مردمک هاش برق میزدن.
گوشه‌ی لب کارون بالا رفت:
- یه کم بخواب تا اون موقع، که بچه وحشت نکنه با دیدنت.
@fasleparastoha
❤33
دوباره نشست و بند کتونی هاش رو بست. وقتی ایستاد، برای لحظاتی چشم توی صورت آذین چرخوند و بعد گفت:
- آدم سختیه. زندگیش سخته. کلی پشت سرش ، حرف و حدیث هست. عین سنگه، حتی بخواد بغلت هم کنه، سرت رو میشکنه. ولی دلش مثل شیشه‌س، نازکه. شفافه. سرت رو بشکنه، گردنش رو میشکنم. اما اگه دلش رو بشکنی، با من طرفی... دنیا رو میسوزونم براش.
آذین فقط سر تکان داد و بالاخره، لبخند کوچکی زد. هر چند چشم‌هاش اشک‌آلود بودن.
کارون هم سر بالا انداخت و گفت:
- حالام برو بخواب. خوب بخواب.
آذین آب دهان از گلوی دردمندش با بغض پایین فرستاد و بعد، آهسته چرخید و داخل رفت.
کارون کمی اونجا ایستاد و به در خیره موند و بعد، روی پاشنه پا چرخید و رفت که برسه تا شیفتش رو با آرسن عوض کنه....
@fasleparastoha
❤30
Forwarded from نشر علی
اپلیکیشن اختصاصی نشر علی راه‌اندازی شد. این فضا یک بستر قانونی و معتبر و دارای تمام مجوزهای لازم برای انتشار الکترونیک آثار است. مجموعه انتشارات علی در نظر دارد به منظور همقدم شدن با گسترش تکنولوژی، فضایی را در اختیار نویسندگان انتشارات قرار دهد تا به‌دور از دغدغه و در یک فضای امن، آثار را منتشر کنند و به دست مخاطب برسانند .انتشارات علی در ایامی که فضای جنگ بر کشور حاکم است و واردات کاغذ بسیار محدود شده و اوضاع اقتصادی بسیار بغرنج است، این فضا را طراحی کرده تا کاربران به‌نحو دیگری به آثار دسترسی داشته باشند. اگرچه فیزیک کتاب همواره اولویت مجموعه انتشارات علی بوده و هست، در شرایط فعلی تن به تولید محدود ندادیم و هدفمان رعایت شأن کتاب و نویسنده‌های مجموعه انتشارات علی بوده و هست.کلیه‌ی آثار منتشرشده بنا به تمایل و اعلام همکاری نویسندگان می‌باشد و همکاری دلنشینی با نویسندگان فراهم شده‌است. بنابراین، از مخاطبان عزیز خواهشمندیم با حمایت خود از بستر درست و قانونی، کمک کنند انگیزه‌ی نویسندگان کشور را تقویت کنیم و راه را سد کنیم برای سارقان ادبی و کاسبانی که به بهانه‌ی رایگان بودن و ارزان بودن، کارِ بی‌کیفیت در اختیار مخاطب قرار می‌دهند. به این ترتیب، لازم نیست بعدها هم در پی جلب رضایت ناشر و نویسنده باشیم.کلیه‌ی آثار موجود در اپلیکیشن اختصاصی نشر، با صفحه‌آرایی باکیفیت و ویرایش‌شده در اختیار عزیزان قرار می گیرد .
❤8
Forwarded from نشر علی
alipub.electronic(2).apk
10.5 MB
اپلیکیشن اختصاصی نشر علی
نسخه 1
❤3