http://fidibo.com/images/custom/5000-insta-banner.jpg
شاید کمی عجیب به نظر برسد، که با قیمتی کمتر از ۵۰۰۰ تومان هم بشود کتاب خرید!😳
فکر میکنید چند کتاب خوب را با این قیمت میتوانید بخرید؟🤔
ما میگوییم بیشتر از ده تا! حتی بیشتر از پنجاه تا!😱
کتابخانهای را تصور کنین که ۱۰۰ کتاب ِ خوب با قیمت کمتر از ۵۰۰۰ تومان داشته باشد!
📘📗📕📒📔
این کتابخانه، درست پیش روی شماست...😊
👇👇👇
https://goo.gl/Zl43UH
@fidibook
شاید کمی عجیب به نظر برسد، که با قیمتی کمتر از ۵۰۰۰ تومان هم بشود کتاب خرید!😳
فکر میکنید چند کتاب خوب را با این قیمت میتوانید بخرید؟🤔
ما میگوییم بیشتر از ده تا! حتی بیشتر از پنجاه تا!😱
کتابخانهای را تصور کنین که ۱۰۰ کتاب ِ خوب با قیمت کمتر از ۵۰۰۰ تومان داشته باشد!
📘📗📕📒📔
این کتابخانه، درست پیش روی شماست...😊
👇👇👇
https://goo.gl/Zl43UH
@fidibook
http://fidibo.com/images/custom/miyazaki.jpg
انیمیشن «شهر اشباح» رکورد فروش افسانهای فیلم تایتانیک را شکست.
«شهر اشباح» از انیمیشنهایی بود که هایائو میازاکی بعد از بازنشستگی موقت خود ساخت. این فیلم همچنین موفق به دریافت جایزه تصویر سال در جایزه آکادمی فیلم ژاپن شد و اولین فیلم انیمیشن برنده جایزه اسکار بود و همچنین برنده خرس طلایی جشنواره فیلم برلین شدهاست.
امروز تولد هایائو میازاکی خالق شاهکارهای انیمیشن ژاپنی است.
@fidibook
انیمیشن «شهر اشباح» رکورد فروش افسانهای فیلم تایتانیک را شکست.
«شهر اشباح» از انیمیشنهایی بود که هایائو میازاکی بعد از بازنشستگی موقت خود ساخت. این فیلم همچنین موفق به دریافت جایزه تصویر سال در جایزه آکادمی فیلم ژاپن شد و اولین فیلم انیمیشن برنده جایزه اسکار بود و همچنین برنده خرس طلایی جشنواره فیلم برلین شدهاست.
امروز تولد هایائو میازاکی خالق شاهکارهای انیمیشن ژاپنی است.
@fidibook
http://fidibo.com/images/custom/Angah-insta-banner.jpg
📝 کافه پیژامه - نوشته رامین بیرق دار
🐀 «رِمی فقط برای سیر شدن غذا نمیخورد.
رمی به طعمها و بوهای مختلف دقت میکند و آنها را از هم تفکیک میکند،
رمی یک موش سرآشپز است. مثل رِمی باشید.
☕️ میگویند موج سوم قهوه یک جورهایی بازگشت است به گذشته، دورزدن دوران قهوههای یکسان و ترکیبی و صنعتی، عدول از کمپانیهای معظم مثل استارباکس و لاواتزا.
قهوههای موج سوم «همان همیشگی» نیستند.🤔
موج سوم قهوه یعنی بیایید دوباره قهوه را کشف کنیم، ستایشش کنیم و یادبگیریم که قهوه هم آدم است دیگر❗️
بستگی دارد در کدام جغرافیا به دنیا آمده (کاشته شده) باشد، کجا تربیت شده باشد، در چه شرایطی، با چه والدینی و چطور تفت داده شده باشد و بالاخره کجا و چطور بالغ شده، دم آورده و برای شما مهیا شده باشد.
موج سوم قهوه نیتش این است که این مسیر را برای شما شفاف کند.
حساستان کند به گستردگی طعمهای قهوه، دستتان را بگیرد و یادتان بدهد که به پیر به پیغمبر، خاستگاه آدم مهم است...»
©FIDIBO
🔺ادامه این مطلب و مطالب خواندنی دیگر درباره کافه وکافه نشینی را در شماره یک ماهنامه «آنگاه» بخوانید.
👇🏻👇🏻👇🏻
https://goo.gl/vPj1he
#مجلات_فیدیبو
📝 کافه پیژامه - نوشته رامین بیرق دار
🐀 «رِمی فقط برای سیر شدن غذا نمیخورد.
رمی به طعمها و بوهای مختلف دقت میکند و آنها را از هم تفکیک میکند،
رمی یک موش سرآشپز است. مثل رِمی باشید.
☕️ میگویند موج سوم قهوه یک جورهایی بازگشت است به گذشته، دورزدن دوران قهوههای یکسان و ترکیبی و صنعتی، عدول از کمپانیهای معظم مثل استارباکس و لاواتزا.
قهوههای موج سوم «همان همیشگی» نیستند.🤔
موج سوم قهوه یعنی بیایید دوباره قهوه را کشف کنیم، ستایشش کنیم و یادبگیریم که قهوه هم آدم است دیگر❗️
بستگی دارد در کدام جغرافیا به دنیا آمده (کاشته شده) باشد، کجا تربیت شده باشد، در چه شرایطی، با چه والدینی و چطور تفت داده شده باشد و بالاخره کجا و چطور بالغ شده، دم آورده و برای شما مهیا شده باشد.
موج سوم قهوه نیتش این است که این مسیر را برای شما شفاف کند.
حساستان کند به گستردگی طعمهای قهوه، دستتان را بگیرد و یادتان بدهد که به پیر به پیغمبر، خاستگاه آدم مهم است...»
©FIDIBO
🔺ادامه این مطلب و مطالب خواندنی دیگر درباره کافه وکافه نشینی را در شماره یک ماهنامه «آنگاه» بخوانید.
👇🏻👇🏻👇🏻
https://goo.gl/vPj1he
#مجلات_فیدیبو
http://fidibo.com/images/custom/lotfi.jpg
📝یادداشت کیهان کلهر درباره محمدرضا لطفی
«هیچ واژهای پیدا نمیکنم…
فقط میتوانم همان را بگویم که چند ماه پیش در سوگ شهناز بزرگ نوشتم، موسیقیمان تنهاست، از همیشه تنهاتر ..
هیچ واژهای پیدا نمیکنم…،چراکه نه میتوان مرگ محمدرضا لطفی را باور کرد و نه نبودنش را، حتی اگر نباشد,.. نمیتوان.
هنوز باورم نشده، چه بنویسم و چه بگویم. شاید فقط بتوان گفت، کاش در این سالها بیشتر باهم بودیم و نشد..
لطفی همیشه در ذهن من همان لطفی سال ۱۳۶۱ است که اولین بار دیدم و دوست داشتمش و همیشه حتی با گذشت زمان و تغییرات دیگر در همان زمان و همان سن باقیماند، میماند… خواهد ماند… دوستداشتنی و شوخ با خندههایی از ته دل و البته, با دستانی که جادو میکردند.
بعدها هر وقت دیدمش همان لطفی را دیدم و هرگاه ندیدمش نیز همو را که در ذهن داشتم. عکسها و چیزهای این چند سال آخر برایم برابر با اصل نبود، هیچگاه. دوستی و دوستداشتن قدیمی همینطور است. کهنه نمیشود و نمیمیرد، زمان و مکان ندارد. نتیجتا نمیتوان مرگ و پایانی هم برایش متصور شد. زنده است هنوز. در ذهن و در گوشم، در ذهنها و گوشهای همه ما و بعد از ما.
در خیالمان. در فرهنگی که آن را عزیز میداریم، جایگاه استاد محمدرضا لطفی همیشه «مهم» است.
باورم نمیشود هنوز، شاید هم دوست دارم در خیالات خود بمانم، چون اگر به واقعیت بیایم دوباره باید دریافت که متأسفانه تاریخ در حال تکرار است، حالا دوباره خودمانیم و خودمان با جنازه عزیزی، بزرگی که روی دستمان مانده و پوزخند کسانی که میپندارند دوای درد هنر و هنرمند, چند بسته خرما و قبری رایگان در بهشت زهراست.چه میتوان گفت، هیچ واژهای پیدا نمیکنم...»
امروز هفده دی ماه تولد محدرضا لطفی است.
🔷🔶
در ادامه تصنیف «سپیده»، ساختهی محمدرضا لطفی، بر روی شعر هوشنگ ابتهاج و با صدای محمدرضا شجریان را میشنویم.🎼
#پیشنهاد_موسیقی🎧
@fidibook
📝یادداشت کیهان کلهر درباره محمدرضا لطفی
«هیچ واژهای پیدا نمیکنم…
فقط میتوانم همان را بگویم که چند ماه پیش در سوگ شهناز بزرگ نوشتم، موسیقیمان تنهاست، از همیشه تنهاتر ..
هیچ واژهای پیدا نمیکنم…،چراکه نه میتوان مرگ محمدرضا لطفی را باور کرد و نه نبودنش را، حتی اگر نباشد,.. نمیتوان.
هنوز باورم نشده، چه بنویسم و چه بگویم. شاید فقط بتوان گفت، کاش در این سالها بیشتر باهم بودیم و نشد..
لطفی همیشه در ذهن من همان لطفی سال ۱۳۶۱ است که اولین بار دیدم و دوست داشتمش و همیشه حتی با گذشت زمان و تغییرات دیگر در همان زمان و همان سن باقیماند، میماند… خواهد ماند… دوستداشتنی و شوخ با خندههایی از ته دل و البته, با دستانی که جادو میکردند.
بعدها هر وقت دیدمش همان لطفی را دیدم و هرگاه ندیدمش نیز همو را که در ذهن داشتم. عکسها و چیزهای این چند سال آخر برایم برابر با اصل نبود، هیچگاه. دوستی و دوستداشتن قدیمی همینطور است. کهنه نمیشود و نمیمیرد، زمان و مکان ندارد. نتیجتا نمیتوان مرگ و پایانی هم برایش متصور شد. زنده است هنوز. در ذهن و در گوشم، در ذهنها و گوشهای همه ما و بعد از ما.
در خیالمان. در فرهنگی که آن را عزیز میداریم، جایگاه استاد محمدرضا لطفی همیشه «مهم» است.
باورم نمیشود هنوز، شاید هم دوست دارم در خیالات خود بمانم، چون اگر به واقعیت بیایم دوباره باید دریافت که متأسفانه تاریخ در حال تکرار است، حالا دوباره خودمانیم و خودمان با جنازه عزیزی، بزرگی که روی دستمان مانده و پوزخند کسانی که میپندارند دوای درد هنر و هنرمند, چند بسته خرما و قبری رایگان در بهشت زهراست.چه میتوان گفت، هیچ واژهای پیدا نمیکنم...»
امروز هفده دی ماه تولد محدرضا لطفی است.
🔷🔶
در ادامه تصنیف «سپیده»، ساختهی محمدرضا لطفی، بر روی شعر هوشنگ ابتهاج و با صدای محمدرضا شجریان را میشنویم.🎼
#پیشنهاد_موسیقی🎧
@fidibook
Forwarded from Fidibo
http://fidibo.com/images/custom/5000-insta-banner.jpg
شاید کمی عجیب به نظر برسد، که با قیمتی کمتر از ۵۰۰۰ تومان هم بشود کتاب خرید!😳
فکر میکنید چند کتاب خوب را با این قیمت میتوانید بخرید؟🤔
ما میگوییم بیشتر از ده تا! حتی بیشتر از پنجاه تا!😱
کتابخانهای را تصور کنین که ۱۰۰ کتاب ِ خوب با قیمت کمتر از ۵۰۰۰ تومان داشته باشد!
📘📗📕📒📔
این کتابخانه، درست پیش روی شماست...😊
👇👇👇
https://goo.gl/Zl43UH
@fidibook
شاید کمی عجیب به نظر برسد، که با قیمتی کمتر از ۵۰۰۰ تومان هم بشود کتاب خرید!😳
فکر میکنید چند کتاب خوب را با این قیمت میتوانید بخرید؟🤔
ما میگوییم بیشتر از ده تا! حتی بیشتر از پنجاه تا!😱
کتابخانهای را تصور کنین که ۱۰۰ کتاب ِ خوب با قیمت کمتر از ۵۰۰۰ تومان داشته باشد!
📘📗📕📒📔
این کتابخانه، درست پیش روی شماست...😊
👇👇👇
https://goo.gl/Zl43UH
@fidibook
http://fidibo.com/images/custom/tajrobeh-47.jpg
📝 «من هم آلیس نیستم، اما اینجا خیلی واقعا عجیبه – نوشته سروش چیتساز »
#مجلات_فیدیبو
«در لطیفهای کهنه، اسبی به متصدی سیرک تلفن میزند و از او درخواست کار میکند. رئیس سیرک میپرسد آیا بلد است از آتش بپرد یا روی توپ راه برود؟ پاسخ اسب منفی است.
رئیس میپرسد: پس چه بلدی؟
اسب میگوید: ده دقیقه است دارم با تو حرف میزنم❗️
رمان «من آلیس نیستم، ولی اینجا خیلی عجیبه» از نامش شروع میشود. تاکید بر داستان الیس در سرزمین عجایب که از روی جلد کتاب شروع شده، این هشدار را به خواننده میدهد که ممکن است با جهانی عجیب طرف باشد. 😳
با شروع داستان، این فرض قوت میگیرد اما کمی که میگذرد قطعیت مییابد. خواننده در کتاب «من آلیس نیستم...» با جهانی عجیب طرف است اما نه جهانی داستانی، مشابه داستان کتاب لوییس کارول، که جهانی با عجایب روایی.
فرید حسینیان تهرانی در دومین رمان خود همان کاری را کرده که حمید هامون در سکانس پایانی فیلم هامون میکند:
کفشها را کنده و زده به دریا...»
©FIDIBO
🔺ادامه این مطلب در ماهنامه «تجربه» شماره ۴۷
👇🏻👇🏻👇🏻
https://goo.gl/DgeHgy
🔺دریافت کتاب «من آلیس نیستم ولی اینجا خیلی عجیبه»
👇🏻👇🏻👇🏻
https://goo.gl/a6tF4Y
@fidibook
📝 «من هم آلیس نیستم، اما اینجا خیلی واقعا عجیبه – نوشته سروش چیتساز »
#مجلات_فیدیبو
«در لطیفهای کهنه، اسبی به متصدی سیرک تلفن میزند و از او درخواست کار میکند. رئیس سیرک میپرسد آیا بلد است از آتش بپرد یا روی توپ راه برود؟ پاسخ اسب منفی است.
رئیس میپرسد: پس چه بلدی؟
اسب میگوید: ده دقیقه است دارم با تو حرف میزنم❗️
رمان «من آلیس نیستم، ولی اینجا خیلی عجیبه» از نامش شروع میشود. تاکید بر داستان الیس در سرزمین عجایب که از روی جلد کتاب شروع شده، این هشدار را به خواننده میدهد که ممکن است با جهانی عجیب طرف باشد. 😳
با شروع داستان، این فرض قوت میگیرد اما کمی که میگذرد قطعیت مییابد. خواننده در کتاب «من آلیس نیستم...» با جهانی عجیب طرف است اما نه جهانی داستانی، مشابه داستان کتاب لوییس کارول، که جهانی با عجایب روایی.
فرید حسینیان تهرانی در دومین رمان خود همان کاری را کرده که حمید هامون در سکانس پایانی فیلم هامون میکند:
کفشها را کنده و زده به دریا...»
©FIDIBO
🔺ادامه این مطلب در ماهنامه «تجربه» شماره ۴۷
👇🏻👇🏻👇🏻
https://goo.gl/DgeHgy
🔺دریافت کتاب «من آلیس نیستم ولی اینجا خیلی عجیبه»
👇🏻👇🏻👇🏻
https://goo.gl/a6tF4Y
@fidibook
#بدانیم
📝۶ نکته درباره الویس پرسیلی که تا کنون نمیدانستید.🤔
۱- ممکن بود الویس در ۱۵ ماهگی به دلیل گردباد کشته شود. این طوفان که در توپلوو، میسیسیپی، رخ داد چهارمین طوفان کشنده آمریکا به حساب میآید.
۲-ساندویچ 🍔مورد علاقه او کره بادام زمینی، بیکن، عسل و موز بود. شما هم میتوانید آن را در خانه درست کنید: یک تکه نان بردارید و دو طرف آن را به کره بادام زمینی آغشته کنید. سپس روی آن را با تکههای موز و بیکن بپوشانید و به مدت ۴ دقیقه در مایکروویو قرار دهید تا رنگ آن طلایی شود.
۳- او پس از شهرتاش به خدمت سربازی رفت. الویس در سال ۱۹۵۷ وارد ارتش آمریکا شد و پس از چندی به عنوان سرباز صفر از طریق نیروی دریایی به آلمان سفر کرد و به عنوان راننده کامیون خدمت وظیفه را به پایان رساند. البته در این مدت طرفدارانش او را تنها نگذاشتند و هر روز برایش نامههای زیادی ارسال میکردند.
۴-الویس مژه و ابروهای خود را رنگ میکرد که این کار سلامت جسمی او را به خطر انداخت طوری که تقریبا کور و مبتلا به آب سیاه یا گلوکوما (اختلالات چشمی با علتهای متفاوت ولی اثری بالینی و مشترک بر روی چشم و بینایی وابسته به فشار نوروپاتی) شد.
۵- او سیگارهای باریک آلمانی میکشید. آلمانیهایی که او را میشناختند او را «ماتادور راکاند رول» صدا میزدند.
۶-الویس در نوجوانی در سالن تئاتری در ممفیس کار میکرد اما به خاطر گرفتن شکلات مجانی از دست یک دختر، اخراج شد.😳
©FIDIBO
@fidibook
http://fidibo.com/images/custom/elvis.jpg
📝۶ نکته درباره الویس پرسیلی که تا کنون نمیدانستید.🤔
۱- ممکن بود الویس در ۱۵ ماهگی به دلیل گردباد کشته شود. این طوفان که در توپلوو، میسیسیپی، رخ داد چهارمین طوفان کشنده آمریکا به حساب میآید.
۲-ساندویچ 🍔مورد علاقه او کره بادام زمینی، بیکن، عسل و موز بود. شما هم میتوانید آن را در خانه درست کنید: یک تکه نان بردارید و دو طرف آن را به کره بادام زمینی آغشته کنید. سپس روی آن را با تکههای موز و بیکن بپوشانید و به مدت ۴ دقیقه در مایکروویو قرار دهید تا رنگ آن طلایی شود.
۳- او پس از شهرتاش به خدمت سربازی رفت. الویس در سال ۱۹۵۷ وارد ارتش آمریکا شد و پس از چندی به عنوان سرباز صفر از طریق نیروی دریایی به آلمان سفر کرد و به عنوان راننده کامیون خدمت وظیفه را به پایان رساند. البته در این مدت طرفدارانش او را تنها نگذاشتند و هر روز برایش نامههای زیادی ارسال میکردند.
۴-الویس مژه و ابروهای خود را رنگ میکرد که این کار سلامت جسمی او را به خطر انداخت طوری که تقریبا کور و مبتلا به آب سیاه یا گلوکوما (اختلالات چشمی با علتهای متفاوت ولی اثری بالینی و مشترک بر روی چشم و بینایی وابسته به فشار نوروپاتی) شد.
۵- او سیگارهای باریک آلمانی میکشید. آلمانیهایی که او را میشناختند او را «ماتادور راکاند رول» صدا میزدند.
۶-الویس در نوجوانی در سالن تئاتری در ممفیس کار میکرد اما به خاطر گرفتن شکلات مجانی از دست یک دختر، اخراج شد.😳
©FIDIBO
@fidibook
http://fidibo.com/images/custom/elvis.jpg
📝 «تانگ فو: روش برخورد با افراد تند خو – نوشته: سم هورن»
#بخشی_از_کتاب
«بخشی از لذت زندگی در این است که خودت را وارد مجادله نکنی، بلکه از آن بپرهیزی. عقبنشینی ماهرانه صرفا پیروزی است.» - نورمن وینسنت پیل
یک راه موثر برای کنار کشیدن از یک بنبست، اظهار این عبارت است: حق با هر دوی ماست. 🙏
سپس، بیدرنگ باید بحثی بیدردسر را پیش کشید.
تقریبا در بیشتر مجادلهها و بحثها، هر کسی منطقی خاص برای خود دارد. موضوع این نیست که یکی راست میگوید و دیگری دروغ، با یکی خوب است و دیگری بد. مساله اینجاست که هر دو طرف نظریاتی متفاوت دارند. عوض اینکه یکدیگر را به چشم دشمن خونی نگاه کنید، کافی است درک کنید که در مورد موضوعی احساسی، عقیدهای متفاوت دارید. 🤔
یکی از شرکت کنندگان در همایش تانگ فو میگفت: «ای کاش هفته پیش متوجه این مطلب شده بودم. یکشنبه شب من و زنم برای شام به خانه پدر و مادر او رفته بودیم.
سر شام من گفتم که ساختمان بزرگراه دوباره متوقف شد. چه غلطی کردم! پدر زنم گفت که خیلی خوشحال است چون از اول هم نمیبایست این بزرگراه درست میشد. چرا که باعث تخریب درهای تاریخی میشود...»
©FIDIBO
http://fidibo.com/images/custom/tangfo-insta-banner.jpg
ادامه مطلب را اینجا بخوانید
👇🏻👇🏻👇🏻
https://goo.gl/nUeabU
@fidibook
#بخشی_از_کتاب
«بخشی از لذت زندگی در این است که خودت را وارد مجادله نکنی، بلکه از آن بپرهیزی. عقبنشینی ماهرانه صرفا پیروزی است.» - نورمن وینسنت پیل
یک راه موثر برای کنار کشیدن از یک بنبست، اظهار این عبارت است: حق با هر دوی ماست. 🙏
سپس، بیدرنگ باید بحثی بیدردسر را پیش کشید.
تقریبا در بیشتر مجادلهها و بحثها، هر کسی منطقی خاص برای خود دارد. موضوع این نیست که یکی راست میگوید و دیگری دروغ، با یکی خوب است و دیگری بد. مساله اینجاست که هر دو طرف نظریاتی متفاوت دارند. عوض اینکه یکدیگر را به چشم دشمن خونی نگاه کنید، کافی است درک کنید که در مورد موضوعی احساسی، عقیدهای متفاوت دارید. 🤔
یکی از شرکت کنندگان در همایش تانگ فو میگفت: «ای کاش هفته پیش متوجه این مطلب شده بودم. یکشنبه شب من و زنم برای شام به خانه پدر و مادر او رفته بودیم.
سر شام من گفتم که ساختمان بزرگراه دوباره متوقف شد. چه غلطی کردم! پدر زنم گفت که خیلی خوشحال است چون از اول هم نمیبایست این بزرگراه درست میشد. چرا که باعث تخریب درهای تاریخی میشود...»
©FIDIBO
http://fidibo.com/images/custom/tangfo-insta-banner.jpg
ادامه مطلب را اینجا بخوانید
👇🏻👇🏻👇🏻
https://goo.gl/nUeabU
@fidibook
«هاشمی بدون روتوش»
گفتوگوی صریح صادق زیباکلام با آیت الله هاشمی رفسنجانی
این کتاب نه مصاحبه با آیتالله هاشمی است نه گفتگو نه تاریخ شفاهی و نه نقل خاطرات او، بلکه گفتوگویی صریح و بیپرده با اوست که گهگاه تبدیل به جدل شده است.
صادق زیبا کلام گفتوگو کننده اصلی این کتاب است که با اشاره به مقاطع مختلف زندگی هاشمی و اتفاقات سیاسی، اجتماعی انقلاب توانسته نظرات او را جویا شود.
در این کتاب بخشِها مهم و بازگو نشده از تاریخ معاصر ایران و نقش و تاثیر اکبر هاشمی رفسنجانی را در مقاطع حساس تصمیمگیری و اجرا میخوانیم.
http://fidibo.com/images/custom/hashemi.jpg
کتاب هاشمی بدون روتوش را اینجا بخوانید:
👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻
https://goo.gl/gp4uTX
@fidibook
گفتوگوی صریح صادق زیباکلام با آیت الله هاشمی رفسنجانی
این کتاب نه مصاحبه با آیتالله هاشمی است نه گفتگو نه تاریخ شفاهی و نه نقل خاطرات او، بلکه گفتوگویی صریح و بیپرده با اوست که گهگاه تبدیل به جدل شده است.
صادق زیبا کلام گفتوگو کننده اصلی این کتاب است که با اشاره به مقاطع مختلف زندگی هاشمی و اتفاقات سیاسی، اجتماعی انقلاب توانسته نظرات او را جویا شود.
در این کتاب بخشِها مهم و بازگو نشده از تاریخ معاصر ایران و نقش و تاثیر اکبر هاشمی رفسنجانی را در مقاطع حساس تصمیمگیری و اجرا میخوانیم.
http://fidibo.com/images/custom/hashemi.jpg
کتاب هاشمی بدون روتوش را اینجا بخوانید:
👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻
https://goo.gl/gp4uTX
@fidibook
http://fidibo.com/images/custom/zanibamoohayeghermez.jpg
📝«زنی با موهای قرمز – نوشته: اورهان پاموک»
«در زمانهای قدیم، شاهزادهای بود مثل شاهزادهای حکایت تو.
شاهزاده بزرگترین و عزیزترین پسر پادشاه بوده.
پدر دل بسته پسر بوده و هر چه میخواسته انجام میداده، برایش ضیافتها و جشنها بر پا میکرده، در یکی از جشنها شاهزاده میفهمد آدم سیه چرده و ریشسیاهی که کنار پدرش نشسته عزرائیل است. ☠
شاهزاده و عزرائیل چشم در چشم میشوند و با حیرت به هم نگاه میکنند.
شاهزاده که نگران بود بعد از جشن به پدرش میگویدیکی از مهمانهایشان عزراییل بوده و از نگاهش متوجه شده قصد قصد دارد جان او را بگیرد.
پدر مضطرب میشود و میگوید: «تو به کسی حرفی نزن، مستقیم برو به قصر شاه تبریز در ایران و در آنجا مخفی شو. شاه دوست ماست و تو را تسلیم کسی نمیکند.»
پسرش را فورا به ایران میفرستد. بعد بار دیگر جشنی ترتیب میدهد و جوری که انگار هیچ اتفاق نیافتاده عزراییل را هم دعوت میکند.
عزراییل با چهرهای متعجب میگوید: «شاهنشاها، امشب شاهزاده تشریف ندارند؟» 😠
پادشاه میگوید: «پسر من نوجوان است و انشاءالله عمری طولانی خواهد داشت. تو چرا سراغ او را میگیری؟»
«سه روز پیش پروردگارم به من فرمود برو ایران. وارد قصر شاه تبریز شو و جان شاهزاده را بگیر! برای همین دیروز که پسرتان را اینجا در استانبول دیدم، هم تعجب کردم، هم خیلی خوشحال شدم. پسرتان هم متوجه شد که من با تعجب نگاهش میکنم.»
و بعد از این حرف عزراییل قصر را تصرف کرد...
©FIDIBO
#بخشی_از_کتاب
🔺متن کامل کتاب را اینجا بخوانید
👇🏻👇🏻👇🏻
https://goo.gl/nwFzX2
@fidibook
📝«زنی با موهای قرمز – نوشته: اورهان پاموک»
«در زمانهای قدیم، شاهزادهای بود مثل شاهزادهای حکایت تو.
شاهزاده بزرگترین و عزیزترین پسر پادشاه بوده.
پدر دل بسته پسر بوده و هر چه میخواسته انجام میداده، برایش ضیافتها و جشنها بر پا میکرده، در یکی از جشنها شاهزاده میفهمد آدم سیه چرده و ریشسیاهی که کنار پدرش نشسته عزرائیل است. ☠
شاهزاده و عزرائیل چشم در چشم میشوند و با حیرت به هم نگاه میکنند.
شاهزاده که نگران بود بعد از جشن به پدرش میگویدیکی از مهمانهایشان عزراییل بوده و از نگاهش متوجه شده قصد قصد دارد جان او را بگیرد.
پدر مضطرب میشود و میگوید: «تو به کسی حرفی نزن، مستقیم برو به قصر شاه تبریز در ایران و در آنجا مخفی شو. شاه دوست ماست و تو را تسلیم کسی نمیکند.»
پسرش را فورا به ایران میفرستد. بعد بار دیگر جشنی ترتیب میدهد و جوری که انگار هیچ اتفاق نیافتاده عزراییل را هم دعوت میکند.
عزراییل با چهرهای متعجب میگوید: «شاهنشاها، امشب شاهزاده تشریف ندارند؟» 😠
پادشاه میگوید: «پسر من نوجوان است و انشاءالله عمری طولانی خواهد داشت. تو چرا سراغ او را میگیری؟»
«سه روز پیش پروردگارم به من فرمود برو ایران. وارد قصر شاه تبریز شو و جان شاهزاده را بگیر! برای همین دیروز که پسرتان را اینجا در استانبول دیدم، هم تعجب کردم، هم خیلی خوشحال شدم. پسرتان هم متوجه شد که من با تعجب نگاهش میکنم.»
و بعد از این حرف عزراییل قصر را تصرف کرد...
©FIDIBO
#بخشی_از_کتاب
🔺متن کامل کتاب را اینجا بخوانید
👇🏻👇🏻👇🏻
https://goo.gl/nwFzX2
@fidibook
♨️ پنجاه درصد تخفیف برای «منِ او»، «قیدار» و پنج کتاب خواندنی دیگر از رضا امیرخانی 🔮
http://fidibo.com/images/custom/amirkhani-insta-banner.jpg
«نه تقصیر زمین بود، نه دستهای من و نه جاذبه!
مساله این بود که کتابهای امیرخانی را نمیشد زمین بگذارم»
این نوشته یکی از خوانندگان کتابهای رضا امیرخانی است، نویسنده جوانی که در مجالی کوتاه توانسته نظر بسیاری از مخاطبان را به آثارش جلب کند.
او طوری داستانهایش را مینویسد و پیش میبرد که تا لحظه آخر حرف تازه برای گفتن دارد و بعید است بتوانید به سادگی کتاب را رها کنید.
♨️ پنجاه درصد تخفیف ♨️
👈 همین الان از لینک زیر دریافت کنید👇👇👇
https://goo.gl/Fx9DoI
@fidibook
http://fidibo.com/images/custom/amirkhani-insta-banner.jpg
«نه تقصیر زمین بود، نه دستهای من و نه جاذبه!
مساله این بود که کتابهای امیرخانی را نمیشد زمین بگذارم»
این نوشته یکی از خوانندگان کتابهای رضا امیرخانی است، نویسنده جوانی که در مجالی کوتاه توانسته نظر بسیاری از مخاطبان را به آثارش جلب کند.
او طوری داستانهایش را مینویسد و پیش میبرد که تا لحظه آخر حرف تازه برای گفتن دارد و بعید است بتوانید به سادگی کتاب را رها کنید.
♨️ پنجاه درصد تخفیف ♨️
👈 همین الان از لینک زیر دریافت کنید👇👇👇
https://goo.gl/Fx9DoI
@fidibook
#بخشی_از_کتاب
«من او» نوشته رضا امیرخانی
📗📘📙
همه چیز میگذرد. اصلاً دنیا محل گذر است؛ گذرِ پامنار، گذرِ خاننائب، گذرِ قلی، گذرِ مستوفی، گذرِ لوطیصالح، گذرِ کریمرود! این یکی را از خودمان درآورده بودیم. کریم کنار بازارچه تنگش گرفته بود، به ما گفت آن طرف را نگاه کنید. تا ما سرمان را برگرداندیم، بیرودربایستی شلوارش را کشید پایین. لنگ و پاچهی نیقلیانیاش را بیرون انداخت و کنار راستهی ماستفروشهای شاهپور ..... . بعد هم گفت: «به قاعدهی یک رودخانه راحت شدم!» از آن به بعد به آنجا میگفتیم گذرِ کریمرود! نمیدانم، اما شنیدهام بعدها این قضیه زبان به زبان گشته و بقیه هم بدون اینکه بدانند، به آنجا میگویند کریمرود! خدا را چه دیدهای، شاید هم فرداروز یک هیأتِ بلندپایه از محققین ثابت کنند که قدیمها از اینجا رودخانهای میگذشته بهنام «کریمرود». خیلیها هستند که سرشان درد میکند برای همین حرفها. بگردند و از میان تاریخ، حرف در بیاورند، انگار نمیدانند که همه چیز در گذر است.
🔴⚫️🔵
http://fidibo.com/images/custom/amirkhani-insta-banner.jpg
برای دریافت کتاب «من او» و پنج کتاب دیگر از رضا امیرخانی با پنجاه درصد تخفیف، اینجا کلیک کنید
👇👇👇
https://goo.gl/Fx9DoI
@fidibook
«من او» نوشته رضا امیرخانی
📗📘📙
همه چیز میگذرد. اصلاً دنیا محل گذر است؛ گذرِ پامنار، گذرِ خاننائب، گذرِ قلی، گذرِ مستوفی، گذرِ لوطیصالح، گذرِ کریمرود! این یکی را از خودمان درآورده بودیم. کریم کنار بازارچه تنگش گرفته بود، به ما گفت آن طرف را نگاه کنید. تا ما سرمان را برگرداندیم، بیرودربایستی شلوارش را کشید پایین. لنگ و پاچهی نیقلیانیاش را بیرون انداخت و کنار راستهی ماستفروشهای شاهپور ..... . بعد هم گفت: «به قاعدهی یک رودخانه راحت شدم!» از آن به بعد به آنجا میگفتیم گذرِ کریمرود! نمیدانم، اما شنیدهام بعدها این قضیه زبان به زبان گشته و بقیه هم بدون اینکه بدانند، به آنجا میگویند کریمرود! خدا را چه دیدهای، شاید هم فرداروز یک هیأتِ بلندپایه از محققین ثابت کنند که قدیمها از اینجا رودخانهای میگذشته بهنام «کریمرود». خیلیها هستند که سرشان درد میکند برای همین حرفها. بگردند و از میان تاریخ، حرف در بیاورند، انگار نمیدانند که همه چیز در گذر است.
🔴⚫️🔵
http://fidibo.com/images/custom/amirkhani-insta-banner.jpg
برای دریافت کتاب «من او» و پنج کتاب دیگر از رضا امیرخانی با پنجاه درصد تخفیف، اینجا کلیک کنید
👇👇👇
https://goo.gl/Fx9DoI
@fidibook