يك حامد عسكری معمولی
23K subscribers
1.14K photos
454 videos
30 files
386 links
پراكنده های روزانه يك عدد حامد عسكری
Download Telegram
Forwarded from احسان‌نامه
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
❗️این شعر -یا دقیق‌تر بگوییم: دل‌نوشته - که گاهی فلان، گاهی بهمان... از #قیصر_امین_پور نیست. هرچند از شبکه سه و در یادبود قیصر پخش شود @ehsanname
.
ساعت یک نصفه شب است، کوله بسته‌ام بروم سفری، بی‌خوابی به سرم زده آمده‌ام توی تراس، یکی از لذت‌هایم کبریت‌بازی است. یک شاخه کبریت در می‌آورم ، می‌کشم روی زمختی مقوای کبریت، یک دایره کوچولوی سرخ که کم‌کم عصبانی می‌شود،گر میگیرد شعله میشود، مثل زنی که کش مویش را یکهو‌ وا میکند، مو شلال میکند در باد و بعد که قوت باد وا میدهد موها میریزند روی شانه ها

کبریت میکشم؛
سرشب به همسرم می‌گویم از زاهدان چی بیارم؟ میگوید؟ مگه حقوقتو‌ ریختن؟ میگویم: امروز ریختن! تلخ میخندد میگوید: نه خرج واجب‌تر داریم، هفته آینده تولدش است و باید یک فکری بردارم، کاش میگفت چی دوست دارد راحت تر بودم. (جانا لطفا اگر این پست را میخوانی زیرپوستی مطلعم کن).

کبریت میکشم:
بردن هرچیز به مدرسه را اجازه میداد الا نارنگی و پرتقال و خیار، میگفتم چرا میگفت: یکی نداره میبینه بوش میخزه تو جونش زهر میشه تو دلت ، هر خوراکی هم که میگذاشت پرشالم به قاعده سه نفر میگذاشت، میگفت بده بهشون دوستی‌هاتون جون بگیره...مادرم

کبریت میکشم:
میرفتیم پیش اوسته علی میوه بخریم میگفت از بار پایین بده که هنو وانکردی! یک بار پرسیدم چرا!! گفت: چشم مردم افتاده بهشون نداشته باشه بخره آهش نشسته باشه روی بار زندگی رو‌ نخ‌کش میکنه... پدرم

کبریت میکشم:
نشسته بود لب جدول گریه میکرد، پرسیدم چه شده؟ گفت: دومادم امشب قرار بوده بیاد خونه‌مون، ده تا تخم مرغ گرفتم دو‌کیلو‌گوجه و نیم کیلو خیار شور، خیرسرم شام اعیانی بخوریم، تخم مرغا از موتور افتاد شکست روی رفتن به خونه ندارم...

کبریت میکشم...
زن دل دل میکرد چیزی بگوید، گدا نبود، گفتم بگو، گفت: پنیر پیتزا چه مزه‌ایه؟ گفتم :مممم بخرم براتون؟ گفت : خالی میشه خورد ؟ گفتم سیب زمینی سرخ کنید رنده کنید روش! گفت خیر ببینی نیم کیلو بخر برام دخترم همه همکلاسیاش خوردن این نخورده...

کبریت میکشم:
مردم بی حافظه شده‌اند ها! همین یک ربعی که توی تراسم سه نفر کله کشیده‌اند توی سطل آشغال سرکوچه که پدیدار است ...دنبال چیزی...

کبریت میکشم:
ما نجیبیم خوبیم سر به صلاح و رامیم، ما دلمان میخواهد ذوق کنیم، از برق رنگ موی همسرمان، از ته ریش شوهرمان، از قردادن دخترمان، از گاز گنده به فلافل زدن پسرمان،آخ...دلمان ضعف کند، ما قانعیم، به حقوق سرماه به سالی یک مشهد..به رژهای دستفروشهای توی مترو...ما نیز مردمی هستیم...

کبریت نمیکشم ... نیست... مثل حقوقی که نمیکشد به نیمه ماه...

کبریت‌ها عالمی دارند، یکی نور میاندازد روی خاطرات من، یکی کیک تولدی توی آسمان را روشن میکند.


سرم دارد می‌سوزد عین کبریت.

تولدتان مبارک آقای رئیس جمهور.




https://t.me/hamedaskary
👏1
ما نیز مردمیم...
صفحه بندی روزنامه تمام شده . از روزنامه زده ام بیرون. خیابان براق برف دیشب است، خسته‌ام، یک سیگارکش تا مترو راه است، مترو خلوت است، قطار می‌رسد، خلوت است، یله می‌شوم روی صندلی‌های آبی، دارم گره کور هندزفری‌ام را باز می‌کنم، پیرمرد سبز می‌شود جلویم:
چشم‌بند دارم نمی‌خری!
ـ نه باباجان به کارم نمیاد.
ـ ارزون میدم بازار ده تومنه من میدم پنج تومن
ـ‌ نه ممنونم.
ـ چشمات سرخه، جوشکاری؟ چشاتو انگار برق زده!
می‌خواهم بگویم نه بعد فکر می‌کنم زده توی خال! می‌گویم: بله، ولی یه جور جوشکاری دیگه! میگه: چطور؟ می‌گویم: کلمه جوش میدم. نویسنده‌ام می‌نویسم. می‌گوید: آباریکلا، کجا؟ می‌گویم: روزنامه. می‌گوید: ها. روزنومه خوبه مردمو بنویس. می‌گویم: چشم... یک چشم‌بند از دسته چشم‌بندهای تریکو جدا می‌کند و می‌گوید: بنداز رو چشمات! می‌گویم: نه لازم ندارم، پول همراهم نیست (و واقعا نیست). می‌گوید: کی حرف پول زد؟، بنداز رو چشمات من می‌رم تا کهریزک هم مسیریم هرجا پیاده شدی بده بهم، بذار چشمات استراحت کنه. دستش را رد نمی‌کنم، هندزفری را توی گوش‌هایم جا می‌دهم. چشم‌بند را می‌کشم روی چشم‌هایم جهان تاریک می‌شود، صدای هندزفری کم است، قطار مثل دایناسوری بزرگ که به گرده‌اش گدازه آتشفشانی افتاده باشد، تکان می‌خورد و راه می‌افتد، صدای زنی کشدار می‌گوید:
ایستگاه شهید همت:
یک بار زنگ زده بودم به مهدی همدیگر را ببینیم گفتم کجایی گفت : توی اتوبان بابام . اگر الان حاج ابراهیم همت بودکجا بود ؟ چه کاره بود؟ یکی بود مثل حاج کاظم آژانس که با یک حالا پیکان نه یک پراید دارد توی اسنپ کار می کرد . یا یکی بود که دفترش آسانسور اختصاصی داشت و برای دیدنش باید یک هفته قبلش وقت ملاقات می گرفتی... به قربون خم آی به قربربون خم زلف سیااااهت آی زلف سیاهت...
ایستگاه مصلی:
مصلی جای نماز... کدام نماز،بندگی؟ کدام نماز را بیشتر دوست دارد؟ نمازم بین دو نیمه ایران اسپانیای توی ورزشگاه آره‌نای کازان وسط بخار و بوی آبجو یا نمازم در فاصله سه متری خانه‌اش توی مکه... توی همین مصلی بود که خوابیده بود توی آن مکعب شیشه ای و دنیا پیش چشممان سیاه بود . همینجا بود که پیرمرد را تشییع کردیم... در نماز خم ابروی تو در یاد آمد...
ایستگاه شهید بهشتی:
خانم‌ها آقایان عاشق شوید... این سخرانی‌اش پلی می‌شود تو مغزم... شجریان زیرش می‌خواند: نفس برآمد و کام از تو برنمی‌آید... یک بغض خیس می‌چسبد ته حلقم... مثل چی! دکتر رفتی و خبر نداری قانون اساسی که با رفقایت نشستید. تنظیمش کردید توی همین مترو بلند بلند بخوانمش تشویق اذهان عمومی کرده‌ام.
ایستگاه بعد: شهید مفتح... وحدت حوزه و دانشگاه؟ وحدت؟ سر خیابان مطهری‌ام، ولی زیرزمین، توی همان دنیای تاریک می‌گویم: روحت شاد دکتر ولی مساله حجاب تو هنوز مساله ماست،‌ تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز...
ایستگاه شهدای هفت‌تیر:
بچه که بودم فکر می‌کردم اینها را با هفت‌تیر کشته‌اند و اسم‌شان شده شهدای هفت‌ تیر... یاری اندرکس نمی‌بینیم یاران را چه شد... به هفت تیر رسیده‌ام و به اینجای بیداد... به گلعذاران را چه پیش آمد هزاران را چه شد...
ایستگاه طالقانی:
یک عکس معروف دارید با سیگار خیلی دوستش دارم، یک عکس معروف‌تر دارید روی موکت‌های کف مجلس نشسته‌اید، پدرم خیلی دوستتان دارد، از سخنرانی‌هایتان، از نمازجمعه‌هایتان، از مردم‌داریتان! نمازجمعه؟ توی همان دنیای تاریک زیر چشم بند فکر می‌کنم آخرین باری که نمازجمعه رفتم کی بوده و یادم نمی‌آید! یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم...
ایستگاه دروازه دولت:
باید پیاده شوم، توی همین شلوغ‌ترین ایستگاه خط یک، توی دروازه دولت خیلی‌ها می‌دانند مقصدشان کجاست؟ خیلی‌ها درگیر عوض کردن خط می‌شوند، قطارها می‌روند. توی دروازه دولت خط مقصدت را باید درست انتخاب کنی! چشم‌‌بند پیرمرد کنارم را پس می‌دهم، تشکر می‌کنم. می‌گوید: ها چشمات برق می‌زنه خوبه، سرخیش رفت، برو در امان خدا ... می‌زنم بیرون، سرما شیطنت می کند از پس یقه‌ام می‌خزد توی جانم ... مور مورم می‌شود، شجریان می‌خواند: من به تنگ آمده‌ام از همه چیز بگذارید هواری بزنم هاااااای هااای ...
از تهران منفی یک می‌آیم روی تهران همکف، بوی بنزین وا می‌رود توی ریه‌هایم، همیشه عاشق بویش بودم، بنزینی که همیشه سوخت چراغ زندگی خیلی‌هامان بوده، حالا شده هرم نفس هیولایی که هر عطسه‌اش کلبه‌ای نیئین‌ و تردمان را به آتش می‌کشد، دلبر پتروشیمی‌تبار خوشبوی لاکردار چه کردی با زندگی ماها که حالا باید برای یک کرمان رفتنم، یک میلیون تومن از تو به ماشینم زیرلفظی بدهم تا رکاب بدهد؟؟
درد داریم و زخم و از چپ و راست می‌خوریم، ما مردم پهلوان‌های گردن‌کلفتی هستیم که سال‌هاست از کس و ناکس خورده‌ایم، حالا جوانکی نورسته به اسم بنزین آمده و یک تیزی را سه برابر بارهای قبلش توی گرده‌مان فرو کرده، ما با این همه زخم یک زخم بیشتر و کمتر خونی از ما کم نمی‌کند، ولی برای جوجه مزلفی مثل بنزین گنده‌لاتی دارد، که من هم این پهلوانمردم را زدم . ای ایران ای مرز پرگهر ای خاکت سرچشمه هنر ... این توی گوشم حالا پلی می‌شود، به خانه‌های ریسه شده بر دو یال کوچه نگاه می‌کنم، همه آدم‌های این خانه مثل همند؟ مثل هم زندگی و فکر می‌کنند؟ نه! قطعا نه ولی شب به شب کنار همند و سر یک سفره ... دور از تو اندیشه بدان ... جان به جانمان بکنند ایرانی هستیم . حرص می خوریم ببینیم تا طبقه مورد نظر ما سه بار باید آسانسور توقف کند . حرص می خوریم یکی توی جاده ازمان سبقت بگیرد . حرص می خوریم . یکی جلوی مغازه اش جای پارک را یک سطل آشغال گذاشته و نمی گذارد کسی ماشینش را پارک کند . ما مردمیم ما تاریخیم نه تقویم . تقویم ها تمام میشوند و تاریخ است که می ماند . تا برسم به خانه ده تا دهانه کوچه رد می کنم . سر هر کدامشان فانوس اسم شهیدی است که باعث می شود گم نشویم . برادر غرق خونه ... برادر کاکلش آتشفشونه ...
ما که برادریمان را ثابت کردیم . سرما و گرما و جنگ و تحریم و راهپیمایی انتخابات ... مردم که آدمند و هر بار کاری کردند کارستان ولی ... هی.... سینه مالامال درد است. سینه ی که مالامال درد نیست؟ میشود درست شود و نمی شود . می شود کاری کرد و انگار نمی خواهند . سه روز قبل از گرانی بنزین خبری منتشر میشود مبنی بر کشف یک میدان نفتی بزرگ دیگر، خب مبارک است. چه فرقی به حال من دارد.چه فرق به حال پسرم دارد . بنزین گران شده چندنفر کشته و زخمی شده اند . چندتا پمپ بنزین و بانک و کانکس و مرکز اداری و تجاری آتش گرفته و توی عصبانیت عده ای سوخته اند. من نمی دانم چه جایگزینی پیشنهاد بدهم که صدای مردم شنیده شود من فقط می دانم خشونت راهش نیست. شکستن و آتش سوزی راهش نیست . من فقط می دانم حالم بد است . کامم تلخ است . دود همه اینها به چشم خودمان می رود . ساعتم را نگاه می کنم . نیم ساعتی هنوز وقت دارم تا اینکه خانه نگرانم نشوند . راهم را عوض می کنم . یک مقداری قدم بزنم حالم خوش تر شود . میروم سمت میدان امام خمینی . یک چایی توی شب میدان از پیرمرد دوره گرد می خرم و داغاداغ می نوشم ... توی گوشم می پیچد : علی ای شیرخدا ای شاه مردان ... دل ناشاد ما را شاد گردان ...

https://t.me/hamedaskary
تلخ مثل خنده های پیرمرد خنزرپنزی...
پیرمرد کاری به کاری کسی نداشت . خدای شتران خودش بود. آهسته می رفت و آهسته می آمد که گربه شاخش نزند والبته که پیرمرد تا شده از گردش روزگار اصلا سوژه جذابی برای گربه ها نبود که بیایند و شاخش بزنند ولی معلوم نوبد چه آنزیمی توی مغز جوان ترشح کرد که تصمیم گرفت آن کار را بکند . با رفقایش بودند سرمست از باد به غبغب افتاده روزگار جوانی. سنکگ خریده بودند . یک دانه سنگ داغ چسبیده پشت نان خوش عطر را در آورد و از پشت یقه پیرمرد انداخت توی پیراهنش. پیرمرد بی رمق تر از آن بود که دادی بزند یا حرفی بزند . فقط سوخت . هم پشت گردنش هم جگرش . یک کم هم کمرش را راست کرد و درد توی همه اندامش خزید و سری تکان داد و راهش را گرفت و رفت . جوانها هم خندیدند و رفتند . حفره از همان جا توی زندگی جوان خال انداخت و روزبه روز بزرگتر شد و نکبت زندگی اش را برداشت . سنگ روی سنگ نمی توانست بگذارد . همه زندگی اش نخ کش شد . فهمید از کجا خورده . رفت توی محل پیرمرد را پیدا کند حلالیت بطلبد و از انجایی که جوینده یابنده بود پیدایش کرد . قصه را به پیرمرد گفت و معذرت خواهی کرد . پیرمرد گفت . پشت گردنم سوخت دست خودم نبود آه کشیدم و همان آه تو را ناکار کرده یک بار دیگر که حواسم نبود بیا یک سنگ داغ دیگر بنداز پشت گردنم بسوزم اینبار دعایت کنم . باید بسوزی تا دعایت بالا برود .
این جوانها نمی دانم از نسل همان جوانهایند یا نه ولی شک ندارم پسرک از نسل همان پیرمرد است . بهت است و تماشا و حیرت . سکوت می کند و می سوزد . خنده جوانها تلخ و کریه است . مثل خنده های پیرمرد خنزرپنزری توی بوف کور هدایت . خنده هایی لزج و چندش اور. ده دوازده سالگی پسرک تا شده توی سطل زباله دنبال آینده اش می گردد. خدای شتران خویش است . شتر؟؟ کدام شتر؟؟ یکی دورتر ایستاده و دارد فیلم می گیرد . یکی می رود زیر دوخم پسرک را می گیرد و یله اش می کند توی سطل زباله. پسرک مبهوت بیرون می آید و فقط تماشاست ... در سکوت... چه بگوید... آهش اما می نشیند روی یال امواج اینترنت می رسد توی گوشی من تو او ما شما ایشان ...آه پسرک داغ است گوشی داغ می شود . سرم داغ می شود . می سوزم... جوانها می خندند . بعد می گویند دوربین مخفی بود . بای بای کن و دکمه پاز ضبط را می زند و تمام سکانس طلایی (به زعم خودشان ) ضبط شده است .
سخن یکی مانده به آخر: معادن نمکی که به زعم خودتا خیلی بامزه اید و در ساخت این کلیپ شریک بوده اید . خداکند بعد از خنده هاتان نام و نشان و خبری از پسرک گرفته باشید . خداکند بدانید کجای این شهر زندگی می کند . خدا کند شب پسرک توی آن لحظه ای که با آخرین اتوبوس دارد به خانه برمیگردد . آن لحظه ای که کیسه ضایعاتش را عقب وانت گذاشته و رویشان نشسته و نور چراغهای اتوبان صورتش را تارک و روشن می کند آن لحظه ای که دو شره اشک صورت چرک و دود گرفته اش را خط انداخته و چشمهایش از سرب توی هوا میسوزد .... آن لحظه های گرم شدن چشمها درست چندثانیه قبل از خوابی شبیه مردن... توی این لحظه های گنگ و وهم آلود آه نکشیده باشد .خاکسترنشین خواهید شد .
سخن آخر: رفیق هموطن خواهر برادر من بلاگردان همه تان ... وطن روزهای خوبی ندارد از زعمای قوم هم سالهاست که انتظاری نیست. کمی خودمان حواسمان بیشتر به هم باشد ... ... راه دوری نمی رود ...




https://t.me/hamedaskary
❤2👍1
Forwarded from جام جم آنلاین
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎧 و مَرد خود مُرده بود

💢 #خودنویس / روایت‌خوانی حامد عسکری از به دار آویختن نوجوان ۱۶ ساله عراقی

🆔 @JamejamDaily
Forwarded from جام جم آنلاین
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🎧 #جام‌جم_آوا / ما عاشقان کوچک بی‌داستانیم

💢 روایتی از حامد عسکری برای مردم خوزستان

🆔 @JamejamDaily
این رو نوروز نوشتم حال غریبی بود ولی یه بخشاییش به کار شب یلدا میاد ... دل و‌دماغی نیست ولی یلداتون مبارک
Audio
دعای تحویل سال ۱۳۹۸
با دکلمه اختصاصی حامد عسگری
و
صدای زیبای علی زند وکیلی
اختصاصی پارک شهر رادیو تهران
.
چهارده‌سالگی‌اش می‌توانست جلوی یک دبیرستان دخترانه چاقو بخورد، میتوانست توی یک عروسی در بخارای عطر غذا و چای هیزمی در کولاک ترانه‌های حسن‌زیرک وقتی با لباس کردی شکلاتی و گیوه‌های پنبه‌ای دارد شانه بالا می‌اندازد و دستمال میگرداند، وقتی موهای لخت آب‌شانه کرده‌اش زیر نور لامپهای رشته‌ای وسط دهگاه برق میزند، خنج بندازد به دل دختری رسیده و بلوغاتی با چشمهایی میشی و موهایی تنباکویی و‌پیرهنی پولک دوزی شده و بلند و رها درباد که منطق متن حکم میکند اسمش شیرین باشد...چهارده سالگی‌ا ش می‌توانست رشد کند ببالد بالا بیاید یکی شود که آوازبخواند شعر بگوید زندگی کند درس بخواند ،حالا اما آرام آرمیده توی بغل مرد کرد دیگری که دارد از دوربین خجالت میکشد و لنز لعنتی نمیگذارد اشکش بچکد و بغض قندیل بسته ته حلقش بشکند، نوری شیری رنگ پاشیده شده توی صورتش...آسمانی تر کرده چهره فرهاد قصه مارا... تحریریه خالی و خلوت است... توی سرم کیهان کلهر دارد کمانچه میزند، کامکارها دارند غریبی میخوانند...یعنی توی آن لحظه‌هاییکه خونش درحال یخ زدن بوده... آخرین کلمات آخرین فکرهایش را کجا پرت کرده؟ آخرین نفسی که بیرون نیامده و بخار از دهانش بیرون نپاشیده...به چه فکر میکرده...این چهارده سالگی منجمدشده و یخ زده ... حالا جگر مادر فرهاد معدن زغالسنگی‌ست که بزرگترین نیروگاههای حرارتی جهان در مقابلش شعله شمعی بی‌رمقند که از بودن خجالت میکشند...فرهاد حالا یکجایی توی آسمانها همان لباس شکلاتی اش را پوشیده موهایش را آب و شانه کرده، پاشنه گیوه‌های پنبه‌ای اش با زیره چرم را ور کشیده و دارد با آهنگ پپوسلیمانی شانه بالا می‌اندازد و‌دستمال میگرداند... ما؟ به عکس دوباره نگاه کنید! ما همان آدمهای پشت شیشه‌ایم، شیشه ماشین همان ال‌سی‌دی گوشی‌هایمان و خب همینجوری با دقت زوم میکنیم نگاه میکنیم نچ نچ و آخ و الهی میگوییم و تمام، دروغ میگویم؟ آخرین باری که به سانچی به آتشنشانها به دخترکی که توی پراید از گرما پخت فکر کردیم کی بوده؟البته فکر کردنمان هم کاری از پیش نمی‌برد، مرگ قطعا حق است ولی چرا این روزها فقط این حقمان را بلدند بگذارند کف دستمان ؟ مرگ حق است و دارم به این فکر میکنم فرا روز یک جایی توی برزخ فرهاد با همان لباس شکلاتی برود جلوی یکی از کسانی که باعث و بانی مرگش شده لبخند بزند و بگوید: سلام من فرهادم که کوله‌بر بودم که توی برف مردم که مادرم از داغم جگرش خال زد طرفش چه حالی میشود؟ من را ببخشید که این روزها هی تلخ مینویسم، من توی خلوتی تحریریه میروم روضه قاسم (ع)گوش کنم یکی را بفرستید این متن را تمام کند...





https://t.me/hamedaskary
❤2
Forwarded from سپهر سوره هنر
✅اتفاق ترانه زمستان با حضور یوسفعلی میرشکاک و خوانندگی‌ حمیدرضا دلیری
📚چهل و سومین محفل شعر و موسیقی #اتفاق_ترانه در اولین روزهای زمستان در #حوزه_هنری برگزار می‌شود.
📕در این شب #شعر_خوانی و اجرای #موسیقی سنتی که به همت موسسه #سپهر_سوره_هنر و #مرکز_موسیقی حوزه هنری از ساعت 17:30 روز شنبه 7 دی ماه در تماشاخانه مهر در جریان خواهد بود، یوسفعلی میرشکاک شاعر پیشکسوت مهمان ویژه است.
📗 همچنین #حمیدرضا_دلیری خواننده با همراهی #احمد_جعفری نوازنده به اجرای موسیقی می‌پردازند.
📘اتفاق ترانه عنوان یکی از محافل ماهانه حوزه هنری است که در آن آخرین ترانه‌ها و رویدادهای مربوط به حوزه شعر و موسیقی با حضور #هنرمندان مرور می‌شود. همچنین #شاعران جوان می‌توانند با خواندن سروده‌های خود در این برنامه، آثار خود را در معرض نقد و بررسی کارشناسان حوزه شعر و موسیقی قرار دهند.
📒اجرای این محفل را #حامد_عسکری شاعر و کارشناس ادبی برعهده دارد.
📌حضور در این محفل برای عموم آزاد و رایگان است.
@art_fest
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎥 چند عکس تکان دهنده از زلزله بم به روایت حامد عسکری که خود شاهد این فاجعه بزرگ بوده است

کانال طنز «دکترسلام»:
https://telegram.me/joinchat/AfOYATwalJHDL-s8hkMSQw
Forwarded from ماه خدا
دوستانتان را هم میهمان کنید

@mahekhodaa 🌙
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎥 «نگین سلیمانی»

⭕ محفل شعرخوانی پاسداشت «سردار شهید حاج قاسم سلیمانی»

🔹جمعه ۲۰ دی
🕣 ساعت ۸:۳۰ صبح

📌 گلزار شهدای شهر کرمان

@adabiatirani
Forwarded from احسان‌نامه
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔺یک نسخۀ قدیمی دیوان حافظ در آمستردام هلند کشف شد. این نسخه که سال ۸۶۷ قمری (۷۵ سال بعد از وفات حافظ) در بغداد کتابت شده، متعلق به آقای جعفر قاضی، ساکن مونیخ المان بود که بعد از درگذشت او در سال ۲۰۰۷ ناپدید شده و از همان زمان جستجوی پلیس آلمان برایش شروع شد. دیلی میل گزارشی از کشف این نسخه دارد و کاشف آن را «ایندیانا جونز دنیای هنر» معرفی کرده. نکتۀ جالب گزارش اینجاست که می‌گوید سازمان‌های اطلاعاتی ایران هم دنبال این دیوان بوده و می‌خواستند آن را به ایران برگردانند. ارزش این نسخه یک میلیون یورو تخمین زده می‌شود. بعضی از کانال‌های خبری، این نسخه خطی را قدیمی‌ترین نسخۀ دیوان حافظ معرفی کرده‌اند که درست نیست. استادِ مرحوم سلیم نیساری، که کپی این نسخه را در اختیار داشته و از آن در تصحیحش استفاده کرده، این نسخه را از لحاظ قدمت ۳۰مین نسخۀ دیوان حافظ می‌داند (کتاب «نسخه‌های خطی دیوان حافظ سده نهم» صفحه ۹۷-۹۸) @ehsanname