يك حامد عسكری معمولی
23K subscribers
1.14K photos
454 videos
30 files
386 links
پراكنده های روزانه يك عدد حامد عسكری
Download Telegram
.
هزار ماشاالله، بازار باشد آقای امام رضا بازار باشد، ما که بخیل نیستیم،گیرم توی صحن گوهرشاد خانم یک جای نماز هم برای ما نباشد فدای سرتان، می دانید آقای امام رضا ما آدم معمولی‌ها بعضی وقتها دلمان میگیرد، خلوت می‌خواهیم، می‌رویم پارک بعضی وقت‌ها یک ساقه‌طلایی هم می‌خریم با یک چایی نبات توی لیوان کاغذی می‌نشینیم روی یک نیمکت و دلتنگی‌مان را دود می‌کنیم، آقای امام رضا! ما آدم‌معمولی‌ها وقتی یک پر ساقه طلایی را می‌شکنیم و یک ارزنش می‌افتد روی زمین، یک مورچه همان یک ارزن را ور می‌دارد، می‌برد با زن و بچه‌اش جشن می‌گیرد،آقاجان! ما آدم معمولی‌ها آن مورچه را دعوا نمی‌کنیم که چرا تشکر نکردی؟ چرا مورچه خوبی نبودی؟ آن مورچه فقط شانس داشته کنار ما بوده و آن ذره ساقه طلایی نصیبش شده، شما که آدم معمولی نیستید، ولی من الان دور روز است زیر نیمکت شما که نه ، پای تاج سلطنت شما نشسته ام ، آن بالامالاها یک ساقه‌طلایی بهشتی ور دارید نصف کنید یک ارزنش بیافتد، من هم بروم با زن و بچه‌ام جشن بگیرم، به قرآن که هیچ از شما کم نمی‌شود، راستی یک چیزی هم دم گوشی‌بگویم، ما شاعرها وقتی روی گوشیمان شماره صفرپنجاه و یک یا صفرنهصدوپانزده می‌افتد، توی قلبمان یک دسته مرد تربتی دوتار میزنند.همین دلریختگی ما اگر ارادت نیست پس چیست، به قرآن که برای شما قشنگ نیست، شیعه شما باشیم و این وضع زندگی‌هامان باشد مشتی! ما بچه‌های شماییم، هزارتا آتش هم بسوزانیم و توی کوچه باشیم شب را باید خانه‌ی بابامان باشیم، نمی گویم قربان صدقه‌مان برو بغلمان کن، مثل باباها در را واکن اول گوشمان را بپیچان بعد بزن پس کله‌مان بگو گم‌شو تو! بچه خوبیت ندارد شب بیرون باشد. به من ربطی ندارد آقاجان یک عالمه کنکوری و مریض و بدهکار و دردمگودار هم سلام رسانده‌اند که من ابلاغ کردم محضرتان از گردن من ساقط! آن قضیه ای هم که پریشب عرض کردم محضرتان هنوز روی هواست، دلشوره هم دارد پدر من را در می آورد، لطفا شدن یا نشدنش را زودتر معلوم کنید ، بی‌خبری بدتر از خبر بد است، در ضمن این سفری دور و بر ضریح عطر همیشگی را نداشت،سر سراغ کردم گفتند شرکت فرانسوی که عطر میداده تحریم کرده، ما آدم معمولی‌ها که عطر بهشت و آسمان را نمیفهمیم، از همین عطر زمینی‌ها بگویید بخرند بزنند ما مست بشویم، آن فرش‌نازک‌های خشتی هم در شأن سلطانی شما نیست، زانو به آدم نمی‌ماند یک نماز به کمر بزند، خودتان لوسمان کرده‌اید، ما را چه به این شکر خوری‌ها. آهان یک بابایی هم گفته بود می‌شود معصوم را نقد کرد، البت من نوکرهایتان را نقد کردم، ببخشید.شب‌بخیر





https://t.me/hamedaskary
❤3🥰1
عمو‌حسین تنها کاسب جهان بود که معتقد بود «توقف بی جا مانع کسب نیست اتفاقا»، خیلی مهربان بود،خیلی، ما چهارده‌تا نوه بودیم، پنج تامان دختر و بقیه پسر،دخترها که هیچ، همه ما نه تا پسر اما تجربه شاگردی مغازه اش را داشتیم، نه پسر که مثل کوه پشت هم بودیم و دلشریک ...تابستانها دلشریکتر ...آن موقع مثل الان همه چی زپرتی نبود،همانطوری که پدرها می‌رفتند و کت‌وشلوار فیت تن خودشان می‌دوختند، ماشین‌ها هم همینطور بودند، عموی من مغازه‌ی تودوزی ماشین داشت و آی که چه معجزه‌گری بود، یک چرخ ژوکی اصل ژاپنی قلب مغازه بود که دقیقا زیر لامپ بالای سوزنش چشمه نان حلال بود، عمو پشتش می‌نشست و زیباترین صندلی‌های جهان را می‌دوخت، یک تابلوی معروف عاقبت نقد و نسیه فروشی با پیرمرد خپل پیپ به دست و‌ پیرمرد لاغر خاکستر نشین بالای سرش بود، یک عکس چه‌گوارا و یک جمله خوشنویسی شده از مولا که : «بالاترین تفریح کار است»و عکس یک بی‌ام‌دبیلو سرمه‌ای که در حال دریفت بود و از چرخ‌های عقبش دود بلند شده بود دیوار پشت سرش را تزیین کرده بود،پارچه‌های مغازه‌اش شخصیت داشتند، مخمل‌آمریکایی کبریتی یشمی سیر فقط مال داتسون و کرولا و کرونا و ‌اولدزوموبیل و کریسیدا بود، می‌کشتی خودت را روی پیکان وانت ایران ناسیونال با جیپ و لندرور نمی‌انداخت، میگفت: پارچه حرمت داره! حالا ما توی این مغازه کارمان چه بود؟ عرض میکنم، با دوسو رودری ها را در می‌آوردیم، پیچ‌های صندلی‌ها را باز می‌کردیم، خارهای روکش های فابریک را با انبردست می‌کشیدیم و مزدمان یا همبرگر داغ توی نان سفید بود یا کیم دوقلوی پاک که مزه‌همه خوشحالی جهان را می‌داد... ویران کردن و لخت کردن کابین ماشین کار ما بود و با دقت یک جراح قلب دوختن روکش و رودری و سقف کار عمو، یک جعبه ته مغازه بود مثل جعبه مهمات مثل جعبه فشنگ، با تخته هایی سفت، توی این جعبه پر از عکس بود، عکس زنان زیباروی هندی، عکس داریوش،عکس عابدزاده، عکس یک تایگر سیاه که به سمت دوربین داشت می آمد، عکس مولا با ذوالفقاری روی زانو و لافتایی نستعلیق پایین عبایشان، عکس زورو، عکس بروسلی، راکی، رامبو،گویندا، شاهرخ خان و خلاصه همه‌ی تاریخ همه‌ی معروف ها توی آن صندوق ته مغازه عموی من زندگی می‌کردند، این عکس‌ها به انتخاب صاحب ماشین توی درها و توی ابرویی های آفتابگیر کار میشد ، چه عصرها که این عکسها آدمهای قصه‌های من نمی‌شدند، می‌چیدمشان کنار هم و قصه را کارگردانی میکردم، تایگر را از زنان زیبا رو فاصله می دادم که برود برای خودش بچرخد، یک هو‌خرناسه نکشد زنها خوف کنند،یا مثلا بروسلی عاشق دختر چشم سیاه هندی میشد بعد شاهرخ خان می آمد میگفت تو گوه می‌خوری بر دختر هموطن من عاشق می‌شوی! بعد عابدزاده می آمد با نیم کیلو آدامس توی دهن میگفت: صلوات بفرستید، بعد راکی بی‌اعصاب و لخت با قطار فشنگ دور کتف و بازویش میآمد همه را تهدید به تیرباران میکرد و داریوش یک سیگار روشن میکرد و یک ملودی را سوت می زد، و فقط این مولا بود که با شمشیر در نیام فقط لبخند میزد و سر تکان می‌داد.من ته آن مغازه بارها به لبهای شکلاتی و موهای براق و قوس تراشخورده گردن زنان هندی خیره شدم و آب دهنم سخت پایین رفت، بارها سوار اسب زرو شدم و روی خیک گروهبان گارسیا خط انداختم، بارها وقتی مولا میرفتند نماز مراقب شمشیرشان بودم که کسی ملاخورش نکند، و بارها پشت دروازه شاهد شیرجه های هوشربای عابدزاده بودم ...من یک پسر بچه بودم که خیلی زود بزرگ شدم، من وارث همه غمها و شادی‌های جهانم...



https://t.me/hamedaskary
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
﷽
#تیزر
#ولادت_امام_رضا(ع)

سخنـــــران|حجت‌الاسلام‌علوی‌تهرانی
شعرخوانی|صابــــــــــرخراسانـــــــــــی
مــداحـــــی|حــــاج‌احمـــــــد‌واعظــــی
کــــــــربلایی‌حسیـــــــــن‌محمــــــــــدی
کــــــــربلایی‌سیـدمحـمدرضانوشــه‌ور

جمــــــعــــــه۲۱تیر۹۸ازنمـــــازمغـــــرب
بزرگــــراه‌بسیج‌،خیابان‌شهیـــد‌رحیمی
حسینیـــــــــه‌شهــــــدای‌بسیــــــــــــــج

#هیئت_مکتب_الرضا
Telegram.me/razaviooun
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
https://t.me/hamedaskaryاز سر ارادت و خاكساري براي شهري كه دوستش ميدارم ....
تکلیف خیس خاطره هامان چه می شود؟


چهار سالم بود . محرم ها با مادرم می رفتیم روضه خانه خوشروها ؛ یک خانه با معماری قاجاری. منبر وسط قسمت زنانه بود . دور تا دور منبر زن ها می نشستند و همه طبیعتا با چادرهای مشکی . سید می‌رفت روی پله دوم منبر می‌نشست و تمام مدت با چشم بسته حرف می‌زد. من از حرف‌های سید هیچ نمی‌فهمیدم و مدام چشم می گرداندم تا ببینم پیرمرد چای‌گردان کی به ما می‌رسد . به من که می‌رسید می‌نشستم. خم می‌شد یک سینی مربعی برنجی کهنه با یک قندان کوچک که فقط سه حبه قند تویش جا می‌شد و یک غنچه گل محمدی تزئینش بود می‌گذاشت جلویم . قندها را می‌انداختم توی چای و داغی چای حلشان می‌کرد . بعد هم می‌زدم و نوبت مادرم بود که چای را در نعلبکی بریزد و جرعه جرعه به کامم بنشاند . آقا که می‌رفت توی روضه ، همه زن ها چادرهاشان را می‌کشیدند روی صورتشان و پرهیجان‌ترین صحنه چهارسالگی‌ام گر می‌گرفت. یک همهمه غریبی از خیمه خانه خوشروها شروع می‌شد و می‌رفت توی عرش ؛ همان جایی که سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است . این صحنه سوررئال ترین صحنه عمرم بود . چهارسالگی من می‌ایستاد و همه زن‌ها نشسته بودند و من زل می‌زدم به این رشته کوه‌های کوچولوی سیاه که گویی متراکم و فشرده از زمین روییده بودند و با زلزله کلمه‌های روضه سید ، تکان می‌خوردند و جلو و عقب می‌رفتند . یک وقت‌هایی هم در خانه خوشروها خوابم می‌برد و چادرم می‌شد خیمه‌ای که سایه‌اش روی شیطنت به خواب رفته‌ام می‌افتاد . یک وقت‌هایی پلک وا می‌کردم و می‌دیدم روی شانه مادرم در تاریکی زیر چادر ، انگار عقب عقب راه می‌‌رفتم و همه چیز از پشت سرم در می‌آمد و در پرسپکتیو مقابلم کوچک می شد . کاشوب در تمامی ذرات عالم است ...

هشت سالم بود . هر صبح اول بوی نفت می خزید زیر پره بینی ام و مغزم هشیار می شد که نیم ساعت دیگر باید بیدار شوی . بعد صدای سوت و جوش سماور نفتی صوراسرافیل بود برای من و برادر و خواهرهایم برای شروع یک روز دیگر مدرسه . من معمولا با همان بوی نفت بیدار می‌شدم ؛ ولی دوست داشتم مادرم دست روی صورتم بکشد و یک حامدجان بگوید و دلم ضعف برود و بعد بگویم چشم بیدارم. یک لقمه نان و پنیر یا نیمروی خشک و برشته شده جلویم بخزاند و بعد راهی مدرسه ام کند . آن روزها بم ما جولانگاه کاروان های قاچاق مواد مخدر بود . ماشین لخت می‌کردند ، بچه می‌دزدیدند ، آدم گروگان می بردند و هزار ذنب لایغفر دیگر ... یک وقت‌هایی که سوز هوا زیاد بود یا خبر نا امنی‌ای چیزی در بم می‌پیچید ، صبح‌ها می‌آمد مرا برساند مدرسه . تا مدرسه‌مان راهی نبود که تاکسی و سرویس بخواهد . پیاده می‌رفتیم . بال چادرش را وا می کرد من می‌رفتم زیر چادرش و راه می‌افتادیم سمت مدرسه و وای که چه تجربه مهیبی بود . یک لایه چادر مشکی می شد امن‌ترین اتاق ضد گلوله جهان و آرامشی نجیب می خزید زیر پوست هشت سالگی ام. گاهی چادرش ضخیم بود و هیچ نمی دیدم و با کلماتش هدایت می شدم ؛ فقط می گفت جوی آب است یا سنگ است یا جدول است، تا مدرسه صدا می شنیدم و بوی مادرم که توی مشامم هوریز می‌کرد . گاهی هم چادر نازک تری انتخاب می کرد و می‌شد سایه‌هایی گنگ و مواج را دید و فکر را به هزار سمت و سو برد . زن حواسش به غرورم بود . صد دویست متری مدرسه که می‌رسیدیم، به مردانگی‌ام احترام می‌گذاشت، بال چادرش را وا می‌کرد و من دوباره پلک می‌گشودم به دنیای ترسناک و کیف می کردم از این که این قدر من را بلد است. من آزادی نمی‌خواهم که با یوسف به زندانم... .
37 ساله‌ام . سی‌و هفت سالگی‌ام توی روزنامه کار می‌کند . عینک می زند . کتاب می خواند . قسط دارد و شلوغی مترو رنجش می‌دهد . سی و هفت سالگی‌ام از شما چه پنهان یک چادر مادر از سالهای هشت سالگی‌ام را آورده تهران یک وقت‌هایی که خیلی دلش بگیرد، شمد می‌کند رویش و می‌خزد زیر گل‌های حالا بور شده اش و آرام اشک می ریزد . برای منی که چادر مادرش دژ محکم و استواری بوده که پناه همه دلشوره‌هایش بوده، حالا سختش است در همین روزهای سی و هفت سالگی ببیند زنی(تو بخوان دختر یک وزیر که 30 سال است وزیر است) که تا پیش از این به دوربین (بی چادر و البته با حجاب)لبخندهالیوودی می‌زده، به دلیل چنگ زدن به بیت المال و فساد مالی و ربا و ... به چنگ قانون افتاده و حالا که در جلوی دوربین ها و دادگاه و قاضی باید راجع به این 185 میلیارد تومان به مردم توضیح بدهد ، چادر مشکی سر کرده و رویش را گرفته مثل همان زن های نجیب و عاشق خانه خوشروها ... شما که همه چیز دارید! شما که در ناز و #نعمت‌زاده شده اید ! ما دلمان به همین خاطرات خوش است. خاطرات ما را مسخره نکنید خانم.
❤1
.
موضوع انشا؛ دوست دارید در آینده چه کاره شوید؟.
به نام تک نوازنده گیتار عشق و با سلام خدمت شما معلم عزیز تر جان و همکلاسی‌های گلم به جز غلامی که با او قهرم، انشای خود را آقاز می‌نمایم. اینجانب خیلی مریمو دختر لیلاخانم را دوست می‌دارم و علاقه‌دارم با او ازدواج بشوم و بابا بشوم ، بابا بودن خیلی شغل کیف داری هست، بعضی وقت ها ممکن میباشد سر کار یکهو ‌دستت بی‌هوا برود زیر یک دستگاهی به اسم باتوم و‌ کبود شود و‌حتا دوسه لیوان خون بیاید و‌تو دردت اصلا نیاید، بابای ما دیروز آمد خانه و زنگ زد و من که توی حیاط داشتم کون زنبورها را با نخ میبستم صدای موتورش را شنیدم و آمد و پر از خون بود و‌ پیراهنش جرواجر گشته بود و هی پشت سر هم سیگار میکشید و چشمهایش غصه دار بود، بابای من توی یک کارخانه کار میکند که از این ماشین زرد گنده‌های جاده درست کنی و آسفالت درست‌کنی تولید میکنند و خودشان میگویند #هپکو، اصغرمان که برادر بزرگمان است و الان با ستاره نامزدی هستند و خدمت هست میگوید آن موقع‌ها هپکو خیلی خوب بود، ما هفته‌ای یکبار کباب میخوردیم و یکسال هم حتا مشهد رفتیم و خیلی خوش گذشت. بابای ما میگوید پدسگها چند وقت است حقوقش را نداده اند و ما نمی دانیم چرا هی توی این هیری ویری ماهی یک دانه از النگوهای عروسی مادرمان گم میشود و بابایم از شدت عصبانیت گم شدن النگوها هی آن شب بیشتر سیگار میکشد و به مادرمان میگوید شرمنده میباشم، ما می‌خواهیم برای مریمو‌ یک عالمه النگو بخریم و‌ مواظب باشیم گم نشوند و شرمنده ش نشویم. چند روز دیگر مدرسه هست و ما کفشمان را انداختیم توی آب ریکا و یک شب خیس خود و با مسواک شستیمش تمیز شد عین چی، مادرمان هم خدا را شکر ترشی‌ها و پیازداغها و‌سبزی سرخ کرده هایش فروش می‌رود و ما چندتا دفتر خریده ایم و مداد و خودتراش و پاکن بودار . از همان بوهایی که چادر مادر مریمو میدهد وقتی می‌آید پیازداغ بخرد و‌ مریمو از خانه ما میترسد و هی چادر مادرش را میگیرد و با کفش می آید روی قالی‌های‌ما و ناموسا هرکی غیر از مریمو بود جرش میدادم، من دوس دارم در آینده بابا بشوم و دستم زیر دستگاه باتوم برود و زخم و زیل بشود و مریمو دستم را ماچ کند و خوب شود. بعد هم با همان صدای قشن قشنگش بگوید ذلیل بشه هرکی زده،. مامان مریمو یک وقتهایی پولهایش زیر سفره سبزی خرد کنی مادرم جا می ماند و اولین باری که بابایم دید خیلی گریه کرد و‌ قوطی کنسرو ماهی که زیر سیگاری اش بود را توی سر خودش کوبید و‌بعد توی بغل مامانم گریه کرد و ما حیا کردیم و رفتیم توی حیاط سراغ زنبورها...این بود انشای من پاینده ایران...
#هپکو
#خصوصی‌سازی
#این‌قرارنبود

https://t.me/hamedaskary
💔3👏1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🚩 " مگر که شیعه بمیرد ، حرم خراب شود "

✅ کلیپ " علامت پرچم "

پیشکشی به ساحت مقدسه ی عقیله بنی هاشم سلام الله علیها

شاعر : #حامدعسگری
کارگردان : #مهدیارعقابی
تهیه کننده : #سیدمحمدصادق_حسینی


♦️کاری از ستاد سوریه ی سازمان صدا وسیما ج اا
🎥 تولید در تابستان ۱۳۹۸ _ دمشق

@iribdamascus
Forwarded from جام جم آنلاین
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🎥🚨 #ویژه / روایت‌خوانی متفاوت حامدعسکری از پیاده‌روی #اربعین

🏴 @JamejamDaily
پیر زن تنها با عروسش و نوه کوچکش زندگی می کند تمام درآمدشان یارانه و اگر همسایه ای چیزی بدهد هست !!
پسرش معتاد بوده و از خانه رفته زخمی بزرگ صورتش را گرفته که نیاز به درمان دارد ولی دکتر های آنجا نتوانسته اند تشخیص بدهند این را اضافه کنید به زخم بستر و معلول بودن ؛ویلچرا از یکی امانت گرفته اند که خیلی هم مناسب نیست.
همت و بزرگی شما را می طلبد مدد کنیم روز شهادت امام رئوف این مادر پیرمان سرو سامان بگیرید.

✅نیازمندیها:
1_ تشک برقی برای جلوگیری از زخم بستر
2_هزینه درمان و احتمالا اعزام به مشهد تا تهران 3_خرید ویلچر
4_خرید برخی لوازم مصرفی ضروری

🔆لینک واریز :
https://bahamta.com/42902-7987700

شماره کارت :

۶۱۰۴۳۳۷۶۰۱۵۵۵۱۲۹
بنام موسسه رسالات

#زابل
#گروه_رسالات
@resalat_zaabol
Forwarded from پَلَخْمُون (مهدي عرفاتي)
پَلَخْموُن در گویش خراسانی به تیروکمان دست‌ساز می‌گویند؛ همان دوشاخه‌ی چوبیِ سیم‌دار که جزئی از خاطره کودکی اغلب ماست...
با #پلخمون به شکار سوژه‌ها آمده‌ام...

@palakhmooon