📝 مائدههای زمینی
سالیان درازی است كه این جمله در گوشم طنینافكن بوده است: «ای كاش اهمیت در نگاه تو باشد و نه در آن چیزی كه بدان نگاه میكنی.» از زمانی كه مائدههای زمینی ترجمه جلال آل احمد و پرویز داریوش را خواندم تا خواندن ترجمه جدید مهستی بحرینی، كتاب آندره ژید برایم چون مائده تازهای بوده است و در این چند دهه بوی ماندگی و رنگ كهنگی به خود نگرفته است.
آموزههای شفاف و تابناك ژید در این كتاب روح خواننده را تسخیر میكند، به ویژه آنجا كه با نگاه وحدت وجودی تعلیم میدهد: «هر آفریدهای نشانه خداوند است، اما هیچ آفریدهای نشاندهنده او نیست،» یا «هر جا بروی، جز خدا نخواهی دید». نگاه عارفانه نویسنده و ستایشی كه از «وارستگی» و عشق عام به هستی میكند، خواننده را تا مدتها مسحور خود نگاه میدارد: «دلبستگی نه، ناتاناییل! عشق». مهمترین آموزه این كتاب آن است كه این كتاب را رها كنیم و خودمان عالم و آدم را بیازماییم و از هر آموزهای به عینیت هستی گذر كنیم: «ناتاناییل، باید همه كتابها را در خود بسوزانی». اگر چنین كنیم و كتابها را در خودمان بسوزانیم و مسوولیت زندگی خویش را به عهده بگیریم، متوجه میشویم كه همواره ناگزیریم انتخاب كنیم. اما دشواری قضیه آن است كه «هر انتخابی هراسآور است» و ما همیشه با تردیدهایی جانكاه، درباره نتایج انتخابهای خود روبرو خواهیم بود. با این همه، باید این وضع را پذیرفت و با آن زیست. آموزه مهم دیگری كه در سراسر كتاب موج میزند، تاكید بر سیراب شدن از لحظات ناب زندگی و در گذشته تكرارناشدنی نزیستن است: «ناتاناییل در پی آن مباش كه در آینده گذشته را مگر بازیابی. تازگی بیهمانند هر لحظه را دریاب.» این ایدهها و آموزهها به شكلهای گوناگونی تكرار میشوند، اما هر بار رنگ و بوی تازهای دارد.
در زندگینامه مختصر ژید كه ویل و آریل دورانت نوشتهاند، به نكاتی اشاره میكنند كه از تفاوت زندگی شخصی او با این آموزهها نشان دارد كه در جای خود شایسته تامل است (تفسیرهای زندگی، ترجمه ابراهیم مشعری، تهران، نیلوفر، 1369، ص248-231). از این مساله كه بگذریم، این كتاب خواننده را به مواجهه شجاعانه با زندگی، رهایی از دغدغه نیك و بد، و تن دادن به پست و بلند آن دعوت میكند و به آزادگی فرا میخواند: «هرگز آنچه خود میتوانی به دست آوری، از دیگر تمنا مكن» (مائدههای زمینی و مائدههای تازه، تهران، نیلوفر، 1395، ص 282). در انتهای كتاب، شاهد نوشتهای از مصطفی ملكیان به نام «ستایش وارستگی» هستیم كه در آن فلسفه زندگی ژید را در پانزده اصل به شكل نظاممندی عرضه كرده است.
این كتاب دستكم چهار بار ترجمه شده است. من صلاحیت مقایسه آنها را ندارم. با این حال، در ترجمه آل احمد این جمله را یادداشت كرده بودم: «اندیشه لیاقت را در خود از میان بردن، این است مانع بزرگی روح» (ترجمه آل احمد و داریوش، اساطیر، 1370 ص 10). این جمله به نوعی ابهام دارد و معلوم نیست كه ژید میخواهد بگوید كه اندیشه لیاقت را باید حفظ كرد یا رها كرد. حال آنكه در ترجمه جدید با این جمله مواجه شدم: «باید پندار شایستگی را از سر به در كرد، چه این سدی است در برابر حیات معنوی ما» (ترجمه بحرینی، ص24). در صورتی كه هر دو ترجمه یك جمله باشند، ترجمه دومی ابهامی ندارد و از ما میخواهد تا در مسیر زندگی از نام و ننگ فارغ گردیم و از دام اسحقاق بگریزیم. با در نظر گرفتن دیگر بخشهای این كتاب، به نظرم ترجمه اخیر دقیقتر است. متن فرانسوی اثر را هم به دست نیاوردم تا با كمی جان كندن، ببینم ژید دقیقا چه گفته است. این دو جمله هرچند هر یك در جای خود درست است، در اینجا جمله دومی روح اندیشه ژید را بهتر باز میتاباند. امید كه فرانسهدانان جوان ما حوصله كنند و این ترجمهها را باهم مقایسه كنند و ویژگیهای سبْكی هر یك را نشان بدهند.
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۵ خرداد ۱۴۰۰
https://b2n.ir/q13140
instagram.com/eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
سالیان درازی است كه این جمله در گوشم طنینافكن بوده است: «ای كاش اهمیت در نگاه تو باشد و نه در آن چیزی كه بدان نگاه میكنی.» از زمانی كه مائدههای زمینی ترجمه جلال آل احمد و پرویز داریوش را خواندم تا خواندن ترجمه جدید مهستی بحرینی، كتاب آندره ژید برایم چون مائده تازهای بوده است و در این چند دهه بوی ماندگی و رنگ كهنگی به خود نگرفته است.
آموزههای شفاف و تابناك ژید در این كتاب روح خواننده را تسخیر میكند، به ویژه آنجا كه با نگاه وحدت وجودی تعلیم میدهد: «هر آفریدهای نشانه خداوند است، اما هیچ آفریدهای نشاندهنده او نیست،» یا «هر جا بروی، جز خدا نخواهی دید». نگاه عارفانه نویسنده و ستایشی كه از «وارستگی» و عشق عام به هستی میكند، خواننده را تا مدتها مسحور خود نگاه میدارد: «دلبستگی نه، ناتاناییل! عشق». مهمترین آموزه این كتاب آن است كه این كتاب را رها كنیم و خودمان عالم و آدم را بیازماییم و از هر آموزهای به عینیت هستی گذر كنیم: «ناتاناییل، باید همه كتابها را در خود بسوزانی». اگر چنین كنیم و كتابها را در خودمان بسوزانیم و مسوولیت زندگی خویش را به عهده بگیریم، متوجه میشویم كه همواره ناگزیریم انتخاب كنیم. اما دشواری قضیه آن است كه «هر انتخابی هراسآور است» و ما همیشه با تردیدهایی جانكاه، درباره نتایج انتخابهای خود روبرو خواهیم بود. با این همه، باید این وضع را پذیرفت و با آن زیست. آموزه مهم دیگری كه در سراسر كتاب موج میزند، تاكید بر سیراب شدن از لحظات ناب زندگی و در گذشته تكرارناشدنی نزیستن است: «ناتاناییل در پی آن مباش كه در آینده گذشته را مگر بازیابی. تازگی بیهمانند هر لحظه را دریاب.» این ایدهها و آموزهها به شكلهای گوناگونی تكرار میشوند، اما هر بار رنگ و بوی تازهای دارد.
در زندگینامه مختصر ژید كه ویل و آریل دورانت نوشتهاند، به نكاتی اشاره میكنند كه از تفاوت زندگی شخصی او با این آموزهها نشان دارد كه در جای خود شایسته تامل است (تفسیرهای زندگی، ترجمه ابراهیم مشعری، تهران، نیلوفر، 1369، ص248-231). از این مساله كه بگذریم، این كتاب خواننده را به مواجهه شجاعانه با زندگی، رهایی از دغدغه نیك و بد، و تن دادن به پست و بلند آن دعوت میكند و به آزادگی فرا میخواند: «هرگز آنچه خود میتوانی به دست آوری، از دیگر تمنا مكن» (مائدههای زمینی و مائدههای تازه، تهران، نیلوفر، 1395، ص 282). در انتهای كتاب، شاهد نوشتهای از مصطفی ملكیان به نام «ستایش وارستگی» هستیم كه در آن فلسفه زندگی ژید را در پانزده اصل به شكل نظاممندی عرضه كرده است.
این كتاب دستكم چهار بار ترجمه شده است. من صلاحیت مقایسه آنها را ندارم. با این حال، در ترجمه آل احمد این جمله را یادداشت كرده بودم: «اندیشه لیاقت را در خود از میان بردن، این است مانع بزرگی روح» (ترجمه آل احمد و داریوش، اساطیر، 1370 ص 10). این جمله به نوعی ابهام دارد و معلوم نیست كه ژید میخواهد بگوید كه اندیشه لیاقت را باید حفظ كرد یا رها كرد. حال آنكه در ترجمه جدید با این جمله مواجه شدم: «باید پندار شایستگی را از سر به در كرد، چه این سدی است در برابر حیات معنوی ما» (ترجمه بحرینی، ص24). در صورتی كه هر دو ترجمه یك جمله باشند، ترجمه دومی ابهامی ندارد و از ما میخواهد تا در مسیر زندگی از نام و ننگ فارغ گردیم و از دام اسحقاق بگریزیم. با در نظر گرفتن دیگر بخشهای این كتاب، به نظرم ترجمه اخیر دقیقتر است. متن فرانسوی اثر را هم به دست نیاوردم تا با كمی جان كندن، ببینم ژید دقیقا چه گفته است. این دو جمله هرچند هر یك در جای خود درست است، در اینجا جمله دومی روح اندیشه ژید را بهتر باز میتاباند. امید كه فرانسهدانان جوان ما حوصله كنند و این ترجمهها را باهم مقایسه كنند و ویژگیهای سبْكی هر یك را نشان بدهند.
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۵ خرداد ۱۴۰۰
https://b2n.ir/q13140
instagram.com/eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
📝 از عادتهایم (1): وجین کتاب
در کنار دهها عادت بدی که دارم و برخی را دیگران میدانند و پارهای را فقط خودم و خدا میدانیم، چند عادت نسبتا خوب دارم. البته حرفی ندارم که شرح کشافی درباره عادتهای بد خودم نیز بنویسم. ولی از باب آنکه «تجاهر به فسق» جرم است و حافظ تعلیمم داده است: «مکن به فسق مباهات»، از آنها میگذرم.
یکی از عادات خوبم وجین کردن کتابهایی است که دارم. این را از دوران آموزش کتابداری آموختهام که کتابها را وجین کنم. از زمانی که با یک فیلسوف کتابداری هندی به نام رانگاناتان و پنج اصل او آشنا شدم، همه را به گوش جان سپردم. اولین اصل پیشنهادی او بود که «کتابها برای استفادهاند» نه نگهداری. هدف از خرید کتاب خواندن است نه انبار کردن. کتاب مانند غذاست و اگر بیش از حد نگهداری شود، بیات میشود، میخشکد و چه بسا میگندد. احتمالا دیدهایم که برخی نوشتهها بیمزه و گاه بویناک هستند. یکی از دلایلش منابع کهنه آنهاست که بوی «نا» میدهد. برای همین یکی از معیارهای سنجش نوشتهها بررسی کتابنامه آنهاست. البته برخی کتابها مثل عسل هستند و بر اثر نگهداری آسیب نمیبینند. با این همه، خوب است که کتاب را چون غذا بنگریم و کتابخانه خود را مانند یخچال بدانیم. در نتیجه، بد نیست به شکل منظمی محتویات یخچال خود را بررسی کنیم و از تازه بودن آنها باخبر شویم.
با این نگاه، معمولا کتابهای زیادی ندارم و برخلاف برخی همکاران که کتابخانه پر و پیمانی دارند، به یک کتابخانه کوچک قانعم. در عوض این کتابخانه چابک و زنده است. سالانه و گاه چند ماه یک بار، نگاهی به قفسهها میاندازم و برخی از کتابها را جدا میکنم. البته این کار سخت است، ولی برای کتابهای تازه باید جا باز کرد. وجین کردن یعنی آنکه فارغ از تعلقات شخصی بکوشیم ببینیم که واقعا به چه کتابهایی نیاز داریم و کدامها را باید از مجموعه خود خارج کنیم.
معیارهایم برای کنار گذاشتن کتابها ساده است. آن کتابی را که طی چند سال گذشته به آن مراجعه نکردهام، به احتمال قوی دیگر به آن نیازی ندارم. همچنین کتابی که ویراست تازه آن منتشر شده است، به دردم نمیخورد یا کتابی که آن را خوانده و خلاصه کردهام، بهتر است از مجموعه خود خارج کنم. با این حال، در اینجا نیز کمی پارتی بازی میکنم و استثناهایی قائل میشوم. اولین استثنا ناظر به کتابهای مرجع، مانند واژهنامههاست. واژهنامههای یکزبانه و دوزبانه انگلیسی، عربی و فارسی را دوست دارم و مرتب با آنها سر و کله میزنم. در نتیجه، آنها جایشان محفوظ است. برخی از این کتابهای مرجع، سی سال است که در کتابخانه من جا خوش کردهاند. اما مهم نیست؛ به هر حال باید به پیران احترام گذاشت! همچنین کتابهای مقدس را نگه میدارم، در نتیجه قرآن و عهد عتیق و جدید جای خود را دارند و البته برخی کتابهای حدیثی پرکاربرد. آثار کلاسیک فلسفی، مانند جمهور افلاطون یا اخلاق نیکوماخوس ارسطو و شاهکارهای ادبی مانند شاهنامه فردوسی یا نمایشنامههای شکسپیر حساب ویژه خود را دارند و همیشه قدمشان بر چشم است.
باز، کتابهایی که خودم نوشتهام، جای خاصی دارند. بالاخره از قدیم گفتهاند که نوشتههای هر کس فرزندان معنوی او هستند. من هم عاشق فرزندان خودم هستم و مانند سوسکها، میگویم «قربان دست و پای بلوریتان بروم!» اگر هم کسی کتابی به من هدیه داده باشد، سعی میکنم نگهش دارم. البته خیلی اصراری ندارم و بعد از مدتی، اگر به کارم نیایند، عذر این کتابها را میخواهم و آنها را روانه کتابخانه عمومی میکنم.
خلاصه از این استثناها که بگذریم دست به وجین کتاب میزنم و گرچه سخت است، اما لازمه کار من است و فکر میکنم کسانی که با کتاب سر و کار دارند باید دست به این کار بزنند. البته درباره نگه داشتن کتاب دو دیدگاه داریم. برخی مانند اومبرتو اکو، عاشق جمع کردن کتاب بودند و حتی کتابخانه غنی و نفیسی داشتند. در مقابل، کسی مانند پائولو کوئیلو، یک کتابخانه مختصر چند صد جلدی دارد و اجازه نمیدهد که بیشتر گسترش پیدا کند. در این میان، من هوادار سیاست مختصرسازی هستم.
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۱۲ خرداد ۱۴۰۰
instagram.com/eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
در کنار دهها عادت بدی که دارم و برخی را دیگران میدانند و پارهای را فقط خودم و خدا میدانیم، چند عادت نسبتا خوب دارم. البته حرفی ندارم که شرح کشافی درباره عادتهای بد خودم نیز بنویسم. ولی از باب آنکه «تجاهر به فسق» جرم است و حافظ تعلیمم داده است: «مکن به فسق مباهات»، از آنها میگذرم.
یکی از عادات خوبم وجین کردن کتابهایی است که دارم. این را از دوران آموزش کتابداری آموختهام که کتابها را وجین کنم. از زمانی که با یک فیلسوف کتابداری هندی به نام رانگاناتان و پنج اصل او آشنا شدم، همه را به گوش جان سپردم. اولین اصل پیشنهادی او بود که «کتابها برای استفادهاند» نه نگهداری. هدف از خرید کتاب خواندن است نه انبار کردن. کتاب مانند غذاست و اگر بیش از حد نگهداری شود، بیات میشود، میخشکد و چه بسا میگندد. احتمالا دیدهایم که برخی نوشتهها بیمزه و گاه بویناک هستند. یکی از دلایلش منابع کهنه آنهاست که بوی «نا» میدهد. برای همین یکی از معیارهای سنجش نوشتهها بررسی کتابنامه آنهاست. البته برخی کتابها مثل عسل هستند و بر اثر نگهداری آسیب نمیبینند. با این همه، خوب است که کتاب را چون غذا بنگریم و کتابخانه خود را مانند یخچال بدانیم. در نتیجه، بد نیست به شکل منظمی محتویات یخچال خود را بررسی کنیم و از تازه بودن آنها باخبر شویم.
با این نگاه، معمولا کتابهای زیادی ندارم و برخلاف برخی همکاران که کتابخانه پر و پیمانی دارند، به یک کتابخانه کوچک قانعم. در عوض این کتابخانه چابک و زنده است. سالانه و گاه چند ماه یک بار، نگاهی به قفسهها میاندازم و برخی از کتابها را جدا میکنم. البته این کار سخت است، ولی برای کتابهای تازه باید جا باز کرد. وجین کردن یعنی آنکه فارغ از تعلقات شخصی بکوشیم ببینیم که واقعا به چه کتابهایی نیاز داریم و کدامها را باید از مجموعه خود خارج کنیم.
معیارهایم برای کنار گذاشتن کتابها ساده است. آن کتابی را که طی چند سال گذشته به آن مراجعه نکردهام، به احتمال قوی دیگر به آن نیازی ندارم. همچنین کتابی که ویراست تازه آن منتشر شده است، به دردم نمیخورد یا کتابی که آن را خوانده و خلاصه کردهام، بهتر است از مجموعه خود خارج کنم. با این حال، در اینجا نیز کمی پارتی بازی میکنم و استثناهایی قائل میشوم. اولین استثنا ناظر به کتابهای مرجع، مانند واژهنامههاست. واژهنامههای یکزبانه و دوزبانه انگلیسی، عربی و فارسی را دوست دارم و مرتب با آنها سر و کله میزنم. در نتیجه، آنها جایشان محفوظ است. برخی از این کتابهای مرجع، سی سال است که در کتابخانه من جا خوش کردهاند. اما مهم نیست؛ به هر حال باید به پیران احترام گذاشت! همچنین کتابهای مقدس را نگه میدارم، در نتیجه قرآن و عهد عتیق و جدید جای خود را دارند و البته برخی کتابهای حدیثی پرکاربرد. آثار کلاسیک فلسفی، مانند جمهور افلاطون یا اخلاق نیکوماخوس ارسطو و شاهکارهای ادبی مانند شاهنامه فردوسی یا نمایشنامههای شکسپیر حساب ویژه خود را دارند و همیشه قدمشان بر چشم است.
باز، کتابهایی که خودم نوشتهام، جای خاصی دارند. بالاخره از قدیم گفتهاند که نوشتههای هر کس فرزندان معنوی او هستند. من هم عاشق فرزندان خودم هستم و مانند سوسکها، میگویم «قربان دست و پای بلوریتان بروم!» اگر هم کسی کتابی به من هدیه داده باشد، سعی میکنم نگهش دارم. البته خیلی اصراری ندارم و بعد از مدتی، اگر به کارم نیایند، عذر این کتابها را میخواهم و آنها را روانه کتابخانه عمومی میکنم.
خلاصه از این استثناها که بگذریم دست به وجین کتاب میزنم و گرچه سخت است، اما لازمه کار من است و فکر میکنم کسانی که با کتاب سر و کار دارند باید دست به این کار بزنند. البته درباره نگه داشتن کتاب دو دیدگاه داریم. برخی مانند اومبرتو اکو، عاشق جمع کردن کتاب بودند و حتی کتابخانه غنی و نفیسی داشتند. در مقابل، کسی مانند پائولو کوئیلو، یک کتابخانه مختصر چند صد جلدی دارد و اجازه نمیدهد که بیشتر گسترش پیدا کند. در این میان، من هوادار سیاست مختصرسازی هستم.
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۱۲ خرداد ۱۴۰۰
instagram.com/eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
📝 دائوی سهروزه
تعطیلات سهروزه نیمه خرداد امسال، پدیده خاصی بود. چون اسم «تعطیلات» داشت، دل و دماغ کار جدی برایم نمیگذاشت؛ چون قانون منع تردد بود، نمیشد مسافرت رفت؛ چون هوا بسیار گرم بود، نمیشد یک کوهنوردی حسابی کرد و چون بالاخره «تعطیلات» بود، نمیشد در خانه ماند و رفتار عادی داشت و سرگرم بود. من هم ناگزیر شدم برای این چند روز یک برنامه مختصر مطالعه چوانگ زه برای خودم بگذارم و خوشخوشک در دریای دائو یا شریعت فلسفی چین کمی شنا کنم. حاصل این برنامه خواندن چند کتاب در این زمینه بود، به خصوص گلچین خوبی که توماس مرتون از آثار چوانگ زه، به زبان انگلیسی فراهم کرده بود. چوانگ زه، یا استاد چوانگ را به سبب داستان «خواب و پروانه»اش در ذهن داشتم. نقل میکند: شبی خواب دیدم که پروانه شدهام. بعد که بیدار شدم دیدم که نه. همان چوانگ هستم. اما الان شک دارم و نمیدانم که به واقع من چوانگ هستم که دیشب خواب دیدم پروانه شدهام یا در اصل پروانهای هستم که الان در خواب خودم را چوانگ میبینم. در پی آن ناگزیر شدم دوباره کتاب دائو ده جینگ لائوزه (برگردان اورسولا ک. لهگین) با ترجمه خوب ع. پاشایی را بخوانم و لذت ببرم. چوانگ زه از فرزانگان و صاحبان حکمت چینی است که در سنت اصلی چین یعنی دائو گام میزند. دائو نیز، گرچه تعریفناپذیر است، به معنای طریقت و آیین و شیوه زندگی سازگار با آسمان و زمین است.
با همه جذابیتی که خواندن آثار چوانگ زه دارد، خلاصه کردن آرای او دشوار است. این فرزانگان و فیلسوفان چینی به شکلی نظاممند و فیلسوفانه بحث نمیکنند، بلکه با زبانی شاعرانه و تمثیلی و به شکلی داستانگونه حقایق ازلی عالم را باز میگویند و قواعد اخلاقی را بیان میکنند. اینگونه کتابها را میتوان به چهار بخش تقسیم کرد: نخست، بیان اصول کلی مانند آب ساکن تصویر را بهتر منعکس میکند؛ دوم، بیان قواعد رفتاری چون در کمال جسم خود بکوش و جان خویش را تنگ در آغوش گیر، یا نکتهسنج باش اما آرام؛ سوم، تمثیلات زیبایی چون نهنگانی که در دریا زورقها را در هم میشکنند، در خشکی مقهور مگسی هستند، یا لاکپشتی که در اقیانوس زندگی میکند، نمیتواند عمق آن را برای قورباغهای که در بُن چاهی میزید بازگوید و چهارم داستانکهایی با مایههای فلسفی و اخلاقی. طبق یکی از این حکایتها زنی زیبارو در چین بود که به دلیل برخی مشکلات روحی ترشرویی میکرد. با این همه، شمع جمع دیگران بود. در این حال، زنی زشترو او را دید و برای آنکه محبوبیتی کسب کند، مانند او شروع کرد به ترشرویی و تندخویی. بدینترتیب، گل بود به سبزه نیز آراسته شد! یاد برخی نویسندگانی افتادم که دشوارنویسی را فضیلت میدانند و به کانت استناد میکنند که دشوارنویس بود. به نظرم کانت همان زیبارو است که هرچند سخت بنویسد، باز کانت است و «شمع بزم همه عشاق»!
ایده اصلی چوانگ زه نشان دادن مسیر زندگی درست و منطبق با قانون ازلی و آسمانی است. اگر کسی بتواند این راه را بیابد و بر اساس آن زندگی کند، فرزانه واقعی و انسان والا به شمار میرود. چنین کسی از قضاوت دست میکشد، جدل را رها میکند، در پی نام و آوازه نمیگردد، شادی را درون خویش میجوید و نگران داوری دیگران نیست و دغدغه کفن و دفن خویش نیز ندارد. داستان زیر نکته آخر را خوب توضیح میدهد.
هنگامی که چوانگ زه در آستانه مرگ بود، شاگردانش در پی آماده کردن مراسمی سنگین برای تشییع و تدفینش برآمدند. اما استاد، آنان را بازداشت و گفت که جسدم را بر زمین رها کنید که زمین و آسمان تابوتم خواهد بود. شاگردان اعتراض کردند: استادا! در این صورت کلاغها و کفتارها جسد شما را خواهند خورد!
استاد پاسخ داد: اگر هم خاکم کنید کرمها و مورچگان خواهندم خورد! پس در هر صورت خورده خواهم شد. اما چرا شما اینقدر بر ضد پرندگان هستید؟
از خواندن این کتابها نباید انتظار اطلاعات تازهای داشت. کارکرد آنها گستردن چشمانداز و ژرف ساختن بینش و نگاه آدمی است. به همین سبب، هرگز این کتابها کهنه نمیشوند و چون اشعار والا همیشه خواندنی هستند.
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۱۹ خرداد ۱۴۰۰
https://b2n.ir/n51765
instagram.com/eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
تعطیلات سهروزه نیمه خرداد امسال، پدیده خاصی بود. چون اسم «تعطیلات» داشت، دل و دماغ کار جدی برایم نمیگذاشت؛ چون قانون منع تردد بود، نمیشد مسافرت رفت؛ چون هوا بسیار گرم بود، نمیشد یک کوهنوردی حسابی کرد و چون بالاخره «تعطیلات» بود، نمیشد در خانه ماند و رفتار عادی داشت و سرگرم بود. من هم ناگزیر شدم برای این چند روز یک برنامه مختصر مطالعه چوانگ زه برای خودم بگذارم و خوشخوشک در دریای دائو یا شریعت فلسفی چین کمی شنا کنم. حاصل این برنامه خواندن چند کتاب در این زمینه بود، به خصوص گلچین خوبی که توماس مرتون از آثار چوانگ زه، به زبان انگلیسی فراهم کرده بود. چوانگ زه، یا استاد چوانگ را به سبب داستان «خواب و پروانه»اش در ذهن داشتم. نقل میکند: شبی خواب دیدم که پروانه شدهام. بعد که بیدار شدم دیدم که نه. همان چوانگ هستم. اما الان شک دارم و نمیدانم که به واقع من چوانگ هستم که دیشب خواب دیدم پروانه شدهام یا در اصل پروانهای هستم که الان در خواب خودم را چوانگ میبینم. در پی آن ناگزیر شدم دوباره کتاب دائو ده جینگ لائوزه (برگردان اورسولا ک. لهگین) با ترجمه خوب ع. پاشایی را بخوانم و لذت ببرم. چوانگ زه از فرزانگان و صاحبان حکمت چینی است که در سنت اصلی چین یعنی دائو گام میزند. دائو نیز، گرچه تعریفناپذیر است، به معنای طریقت و آیین و شیوه زندگی سازگار با آسمان و زمین است.
با همه جذابیتی که خواندن آثار چوانگ زه دارد، خلاصه کردن آرای او دشوار است. این فرزانگان و فیلسوفان چینی به شکلی نظاممند و فیلسوفانه بحث نمیکنند، بلکه با زبانی شاعرانه و تمثیلی و به شکلی داستانگونه حقایق ازلی عالم را باز میگویند و قواعد اخلاقی را بیان میکنند. اینگونه کتابها را میتوان به چهار بخش تقسیم کرد: نخست، بیان اصول کلی مانند آب ساکن تصویر را بهتر منعکس میکند؛ دوم، بیان قواعد رفتاری چون در کمال جسم خود بکوش و جان خویش را تنگ در آغوش گیر، یا نکتهسنج باش اما آرام؛ سوم، تمثیلات زیبایی چون نهنگانی که در دریا زورقها را در هم میشکنند، در خشکی مقهور مگسی هستند، یا لاکپشتی که در اقیانوس زندگی میکند، نمیتواند عمق آن را برای قورباغهای که در بُن چاهی میزید بازگوید و چهارم داستانکهایی با مایههای فلسفی و اخلاقی. طبق یکی از این حکایتها زنی زیبارو در چین بود که به دلیل برخی مشکلات روحی ترشرویی میکرد. با این همه، شمع جمع دیگران بود. در این حال، زنی زشترو او را دید و برای آنکه محبوبیتی کسب کند، مانند او شروع کرد به ترشرویی و تندخویی. بدینترتیب، گل بود به سبزه نیز آراسته شد! یاد برخی نویسندگانی افتادم که دشوارنویسی را فضیلت میدانند و به کانت استناد میکنند که دشوارنویس بود. به نظرم کانت همان زیبارو است که هرچند سخت بنویسد، باز کانت است و «شمع بزم همه عشاق»!
ایده اصلی چوانگ زه نشان دادن مسیر زندگی درست و منطبق با قانون ازلی و آسمانی است. اگر کسی بتواند این راه را بیابد و بر اساس آن زندگی کند، فرزانه واقعی و انسان والا به شمار میرود. چنین کسی از قضاوت دست میکشد، جدل را رها میکند، در پی نام و آوازه نمیگردد، شادی را درون خویش میجوید و نگران داوری دیگران نیست و دغدغه کفن و دفن خویش نیز ندارد. داستان زیر نکته آخر را خوب توضیح میدهد.
هنگامی که چوانگ زه در آستانه مرگ بود، شاگردانش در پی آماده کردن مراسمی سنگین برای تشییع و تدفینش برآمدند. اما استاد، آنان را بازداشت و گفت که جسدم را بر زمین رها کنید که زمین و آسمان تابوتم خواهد بود. شاگردان اعتراض کردند: استادا! در این صورت کلاغها و کفتارها جسد شما را خواهند خورد!
استاد پاسخ داد: اگر هم خاکم کنید کرمها و مورچگان خواهندم خورد! پس در هر صورت خورده خواهم شد. اما چرا شما اینقدر بر ضد پرندگان هستید؟
از خواندن این کتابها نباید انتظار اطلاعات تازهای داشت. کارکرد آنها گستردن چشمانداز و ژرف ساختن بینش و نگاه آدمی است. به همین سبب، هرگز این کتابها کهنه نمیشوند و چون اشعار والا همیشه خواندنی هستند.
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۱۹ خرداد ۱۴۰۰
https://b2n.ir/n51765
instagram.com/eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
از عادتهایم (۲): کلاسیکخوانی
در کنار دهها تعریفی که از آثار کلاسیک میتوان به دست داد من هم این تعریف شخصی را پیشنهاد میکنم. اثر کلاسیک آن است که وقتی تمامش میکنم، آهی از سر رضایت میکشم و میگویم: «آخیش، راحت شدم.» یعنی همزمان حس سبکی از اینکه سرانجام این کتاب را خواندم و اینکه حظ تازهای بردم به من دست میدهد. واقعش آن است که تعریف آثارکلاسیک دشوار است. برخی گفتهاند آثارکلاسیک آنهایی هستند که کم وبیش اسمشان را شنیدهایم اما کمتر کسی آنها را خوانده است مثل شاهنامه فردوسی. یا میتوان گفت آثار کلاسیک آنهایی هستند که انگار تاریخ انقضا ندارند و همواره بر تارک زمان میدرخشند. باز میتوان گفت آثار کلاسیک آنهایی هستند که جرات نزدیک شدن به آنها را نداریم و همواره فاصلهای احترامانگیز را با آنها حفظ میکنیم.
با این همه فکر کنم به جای تلاش برای به دست دادن تعریفی دقیق از آثارکلاسیک بهتر باشد، نمونههایی از آثار کلاسیک را نام ببرم. آثار کلاسیک در همه زبانها و در همه عرصهها وجود دارد. فهرست پیشنهادی من که خیلی هم گسترده است شامل آثاری از این دست میشود: شاهنامه فردوسی، تاریخ بیهقی، کلیلهودمنه، گلستان سعدی، مقدمه ابنخلدون، قابوسنامه، منطقالطیر عطار، احیاء علومالدین غزالی، حیبنیقظان (زنده پسر بیدار) ابنطفیل، مثنوی معنوی، جمهوری افلاطون، اخلاق نیکوماخوس ارسطو، اخلاق اسپینوزا، بنیاد مابعدالطبیعه اخلاق کانت، مجموعه نمایشنامههای شکسپیر همچون مکبث، هملت و شاهلیر، کمدی الهی دانته، ایلیاد و اُدیسه، لوایاتان هابز، اعترافات آگوستین، هنر جنگ شونزه، مکالمات کنفوسیوس، دائو ده جینگ، دمّه پده یا راه آیین، بهگودگیتا و مهابهاراتا. حال از خودتان بپرسید کدامیک از این آثار را بدون غرض خاصی یا هدف آموزشی معینی با لذت خواندهاید؟
آثار کلاسیک همزمان ما را مجذوب و مرعوب میکنند. اینکه کتابی بیش از هزار سال کهنه نشود و همچنان ارزشمند به شمار برود، نشان از اندیشههای درخشان و زبان فاخرش دارد. در عین حال نزدیک شدن به اثری که هزار سال از نوشتنش میگذرد و غالبا زبان و ساختاری سنگین دارد، ترساننده و گاه رماننده است. با این همه باید از این موانع گذشت. امروزه فرهنگسازان تمهیداتی میاندیشند تا خوانندگان عمومی را با آثار کلاسیک آشتی دهند مانند سادهسازی متون، خلاصه کردن آنها، نوشتن درآمدی بر شیوه خواندن آنها و اقتباسهای ادبی و هنری گوناگون از آنها. مهم نیست چه کاری میکنیم، مهم آن است که در تنور آثار کلاسیک «بدمیم» حتی اگر شده بمیریم و بدمیم!
سعی میکنم همیشه یک اثرکلاسیک برای خواندن داشته باشم و درکنار دیگر کارهایم آن را بخوانم. من برای خواندن آثار کلاسیک از شیوه خرد کردن یا «تفرقه بینداز و حکومت کن» استفاده میکنم. اثری را به دست میگیرم و بینگرانی از حجم بالای آن یا زبان فنیاش، اندک اندک بیهیچ شتابی پیش میروم. معمولا روزانه چند صفحهای میخوانم و پس از مدتی به مرحله «آخیش» گفتن میرسم.گاه این زمان طولانی میشود و گاه کوتاه است. برای نمونه خواندن مقدمه ابن خلدون حدود 7 ماه طول کشید و واقعا جاهایی کسلکننده شده بود. با این حال مصمم بودم تا آخر بخوانمش. به همین ترتیب پیش میروم و طی سالها الان میبینم که بسیاری از کلاسیکهای ادبی یا فلسفی را خواندهام و حتی خلاصه آنها را یادداشت کردهام. البته همچنان فهرست بلندبالایی از این کارها در دست و راه درازی در پیش دارم. خواندن برخی از این آثار ارتباط مستقیمی با فعالیتهای آموزشی یا پژوهشی من ندارد. فقط از سر لذت یا «خودآزاری» آنها را میخوانم. با این همه، خواندن این آثار در مجموع عمیقا بر کل کارهایم اثرگذار بودهاند و سایه آنها را بر همه زندگی شخصی و حرفهای خودم شاهدم. خواندن کلاسیکها نگاه ما را به عالم دگرگون میکند و چشمانداز ما را گسترش میدهد. این آثار به ما اطلاعات تازهای ممکن است ندهد اما خردمندی خاصی را برایمان به ارمغان میآورد.
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۲۶ خرداد ۱۴۰۰
instagram.com/eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
در کنار دهها تعریفی که از آثار کلاسیک میتوان به دست داد من هم این تعریف شخصی را پیشنهاد میکنم. اثر کلاسیک آن است که وقتی تمامش میکنم، آهی از سر رضایت میکشم و میگویم: «آخیش، راحت شدم.» یعنی همزمان حس سبکی از اینکه سرانجام این کتاب را خواندم و اینکه حظ تازهای بردم به من دست میدهد. واقعش آن است که تعریف آثارکلاسیک دشوار است. برخی گفتهاند آثارکلاسیک آنهایی هستند که کم وبیش اسمشان را شنیدهایم اما کمتر کسی آنها را خوانده است مثل شاهنامه فردوسی. یا میتوان گفت آثار کلاسیک آنهایی هستند که انگار تاریخ انقضا ندارند و همواره بر تارک زمان میدرخشند. باز میتوان گفت آثار کلاسیک آنهایی هستند که جرات نزدیک شدن به آنها را نداریم و همواره فاصلهای احترامانگیز را با آنها حفظ میکنیم.
با این همه فکر کنم به جای تلاش برای به دست دادن تعریفی دقیق از آثارکلاسیک بهتر باشد، نمونههایی از آثار کلاسیک را نام ببرم. آثار کلاسیک در همه زبانها و در همه عرصهها وجود دارد. فهرست پیشنهادی من که خیلی هم گسترده است شامل آثاری از این دست میشود: شاهنامه فردوسی، تاریخ بیهقی، کلیلهودمنه، گلستان سعدی، مقدمه ابنخلدون، قابوسنامه، منطقالطیر عطار، احیاء علومالدین غزالی، حیبنیقظان (زنده پسر بیدار) ابنطفیل، مثنوی معنوی، جمهوری افلاطون، اخلاق نیکوماخوس ارسطو، اخلاق اسپینوزا، بنیاد مابعدالطبیعه اخلاق کانت، مجموعه نمایشنامههای شکسپیر همچون مکبث، هملت و شاهلیر، کمدی الهی دانته، ایلیاد و اُدیسه، لوایاتان هابز، اعترافات آگوستین، هنر جنگ شونزه، مکالمات کنفوسیوس، دائو ده جینگ، دمّه پده یا راه آیین، بهگودگیتا و مهابهاراتا. حال از خودتان بپرسید کدامیک از این آثار را بدون غرض خاصی یا هدف آموزشی معینی با لذت خواندهاید؟
آثار کلاسیک همزمان ما را مجذوب و مرعوب میکنند. اینکه کتابی بیش از هزار سال کهنه نشود و همچنان ارزشمند به شمار برود، نشان از اندیشههای درخشان و زبان فاخرش دارد. در عین حال نزدیک شدن به اثری که هزار سال از نوشتنش میگذرد و غالبا زبان و ساختاری سنگین دارد، ترساننده و گاه رماننده است. با این همه باید از این موانع گذشت. امروزه فرهنگسازان تمهیداتی میاندیشند تا خوانندگان عمومی را با آثار کلاسیک آشتی دهند مانند سادهسازی متون، خلاصه کردن آنها، نوشتن درآمدی بر شیوه خواندن آنها و اقتباسهای ادبی و هنری گوناگون از آنها. مهم نیست چه کاری میکنیم، مهم آن است که در تنور آثار کلاسیک «بدمیم» حتی اگر شده بمیریم و بدمیم!
سعی میکنم همیشه یک اثرکلاسیک برای خواندن داشته باشم و درکنار دیگر کارهایم آن را بخوانم. من برای خواندن آثار کلاسیک از شیوه خرد کردن یا «تفرقه بینداز و حکومت کن» استفاده میکنم. اثری را به دست میگیرم و بینگرانی از حجم بالای آن یا زبان فنیاش، اندک اندک بیهیچ شتابی پیش میروم. معمولا روزانه چند صفحهای میخوانم و پس از مدتی به مرحله «آخیش» گفتن میرسم.گاه این زمان طولانی میشود و گاه کوتاه است. برای نمونه خواندن مقدمه ابن خلدون حدود 7 ماه طول کشید و واقعا جاهایی کسلکننده شده بود. با این حال مصمم بودم تا آخر بخوانمش. به همین ترتیب پیش میروم و طی سالها الان میبینم که بسیاری از کلاسیکهای ادبی یا فلسفی را خواندهام و حتی خلاصه آنها را یادداشت کردهام. البته همچنان فهرست بلندبالایی از این کارها در دست و راه درازی در پیش دارم. خواندن برخی از این آثار ارتباط مستقیمی با فعالیتهای آموزشی یا پژوهشی من ندارد. فقط از سر لذت یا «خودآزاری» آنها را میخوانم. با این همه، خواندن این آثار در مجموع عمیقا بر کل کارهایم اثرگذار بودهاند و سایه آنها را بر همه زندگی شخصی و حرفهای خودم شاهدم. خواندن کلاسیکها نگاه ما را به عالم دگرگون میکند و چشمانداز ما را گسترش میدهد. این آثار به ما اطلاعات تازهای ممکن است ندهد اما خردمندی خاصی را برایمان به ارمغان میآورد.
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۲۶ خرداد ۱۴۰۰
instagram.com/eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
زندگی خوب: مرور کتاب
برخی فلسفهآموختگان کوشیدهاند تجربه موفق کتابهای خودیار عرصه روانشناسی را به عرصه فلسفه بکشانند یا پای فلسفه را به عرصه کتابهای خودیار (Self-help) باز کنند. یکی از فعالان این عرصه مارک ورنون است که فیزیک و الهیات خوانده و دکترای فلسفه دارد. او با استفاده از هنر و ادبیات و توان ژورنالیستی خویش کوشیده با الهام گرفتن از آثار فیلسوفان نامور و اندیشمندان شناخته شده، نوع خاصی خودیار فلسفی پیشنهاد کند که از آن روزمرّگی و ابتذال خودیارهای رایج فراتر برود و عمیقتر به زندگی بنگرد.
از او دو کتاب با این نگاه به فارسی منتشر شده است. نخست، 42 اندیشه ناب: تاملاتی درباره زندگی، جهان و هر آن چیز دیگر است و دومی کتاب حاضر است با عنوان زندگی خوب: ۳۰ گام فلسفی برای کمال بخشیدن به هنر زیستن. هر دو با ترجمه خوب آقای پژمان طهرانیان و به وسیله فرهنگ نشر نو روانه بازار شده است. در حالی که کتاب اولی چنگی به دلم نزد، این یکی را پسندیدم و به دقت خواندم و لذت بردم. در زمانی که اصولا نمیشود به ترجمهها اعتماد کرد و با آنکه متن انگلیسی این کتاب را دراختیار نداشتم، حس کردم متن قابل اعتمادی را میخوانم و جدای برخی ملاحظات کوچک میتوانم به ترجمه آن اتکا کنم.
نویسنده با رهیافتی فضیلتمدار به اخلاق میکوشد در 30 فصل این کتاب درسهایی برای خوب زیستن و سرشار بودن به دست بدهد. این رهیافت بر این نکته پای میفشارد که حیات اخلاقی غنیتر از قواعد رفتاری است و در واقع بنیاد اخلاق، نه اصول، بلکه منشها، عادات خوب، کمالات و به تعبیر رایج فضایل (Virtues) است. آنچه انسان را اخلاقی میسازد صرفا انجام برخی رفتارها و باز ایستادن از برخی دیگر نیست، بلکه پرورش نوعی منش در خود و کسب برخی عادات است.
از این منظر، زندگی خوب از طریق تامل بر خویشتنِ خویش، توجه به تمامیت خود و تمرینات مشخص به دست میآید. فضیلت یک مهارت است که با اقدام و اشتباه حاصل میشود. اگر در زندگی اشتباه نکنیم، چگونه خواهیم آموخت؟ از اینرو، در سنتهای دینی به جای تاکید بر اشتباه نکردن، بر توبه و بخشایش تاکید شده است.
با این نگاه، ورنون در هر فصل یک عادت یا فضیلت را برجسته میسازد و اهمیت آن را در زندگی خوب آشکار میکند. برای این کار او معمولا در هر فصلی با الهام از یک فیلسوف و متفکر، ایدهای را طرح میکند و بسط میدهد. برای نمونه از شوپنهاور استفاده میکند تا بحث شوخطبعی را پیش بکشد و پس از بیان اهمیت و ابعاد آن فضیلت یا عادت خوب، در پایان هر فصل معمولا با یک توصیه عملی، به نام «گامی دیگر» شیوه کاربست یا پرورش آن فضیلت و عادت را نشان میدهد، مثلا پس از بیان اهمیت سوگواری در زندگی توصیه میکند گاهی در گورستانها قدمی بزنیم یا فیلمی غمبار ببینیم و با مرگ مواجه شویم.
این سی گام جنبههای وجود ما را تمرین میدهند و تربیت میکنند. برای نمونه، تمرین دیدن آثار هنری و خیره شدن به نقاشیهای خوب، حس فهم و انسانیت ما را گسترش میدهد. زیبایی و توجه به امور زیبا ما را دگرگون و به سوی زندگی خوب هدایت میکند. خودمحدودسازی ارادی و زهد خودخواسته، به نحوی تمرین آزادی روحی و معنوی به شمار میرود. تمرین «دیدن» و دقت در نگاه کردن به نحوی کنش اخلاقی است و با این نگاه نویسنده توصیه میکند طوری به دیگران نگاه کنیم که خداوند به آنها مینگرد؛ یعنی آنها را آفریدگان خدا بدانیم.همچنین با ابهام زیستن فضیلتی است و لازمه زندگی مدرن. البته این کار دشوار است و به همین سبب غالبا بنیادگرایی جذابیت دارد، چون تکلیف همه چیز را با یک نسخه مشخص میکند. زندگی خوب آن است که با دیگران سپری شود. از اینرو، دوستی و معاشرت بخشی از زندگی درست است و کسی که دوستی ندارد، فاقد چیزی ارزشمند در زندگی خویش است. این دوستی تنها شامل همنوعان ما نمیشود و لازم است که گسترش یافته و حیوانات و گیاهان و کل طبیعت را در بر بگیرد. مدارای با دیگران، داشتن حس شوخطبعی، گوش سپردن به موسیقی و پروردن حس شگفتی در خویش نیز از گامهای بنیادین برای زندگی خوب به شمار میرود.گامهای این کتاب نشان میدهد که خوب زیستن، صرفا یک رخداد نیست، بلکه نوعی کنشگری مستمر است و نیازمند تلاشی پایدار و عمیق برای رسیدن به آن.
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۲ تیر ۱۴۰۰
https://b2n.ir/p65922
instagram.com/eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
برخی فلسفهآموختگان کوشیدهاند تجربه موفق کتابهای خودیار عرصه روانشناسی را به عرصه فلسفه بکشانند یا پای فلسفه را به عرصه کتابهای خودیار (Self-help) باز کنند. یکی از فعالان این عرصه مارک ورنون است که فیزیک و الهیات خوانده و دکترای فلسفه دارد. او با استفاده از هنر و ادبیات و توان ژورنالیستی خویش کوشیده با الهام گرفتن از آثار فیلسوفان نامور و اندیشمندان شناخته شده، نوع خاصی خودیار فلسفی پیشنهاد کند که از آن روزمرّگی و ابتذال خودیارهای رایج فراتر برود و عمیقتر به زندگی بنگرد.
از او دو کتاب با این نگاه به فارسی منتشر شده است. نخست، 42 اندیشه ناب: تاملاتی درباره زندگی، جهان و هر آن چیز دیگر است و دومی کتاب حاضر است با عنوان زندگی خوب: ۳۰ گام فلسفی برای کمال بخشیدن به هنر زیستن. هر دو با ترجمه خوب آقای پژمان طهرانیان و به وسیله فرهنگ نشر نو روانه بازار شده است. در حالی که کتاب اولی چنگی به دلم نزد، این یکی را پسندیدم و به دقت خواندم و لذت بردم. در زمانی که اصولا نمیشود به ترجمهها اعتماد کرد و با آنکه متن انگلیسی این کتاب را دراختیار نداشتم، حس کردم متن قابل اعتمادی را میخوانم و جدای برخی ملاحظات کوچک میتوانم به ترجمه آن اتکا کنم.
نویسنده با رهیافتی فضیلتمدار به اخلاق میکوشد در 30 فصل این کتاب درسهایی برای خوب زیستن و سرشار بودن به دست بدهد. این رهیافت بر این نکته پای میفشارد که حیات اخلاقی غنیتر از قواعد رفتاری است و در واقع بنیاد اخلاق، نه اصول، بلکه منشها، عادات خوب، کمالات و به تعبیر رایج فضایل (Virtues) است. آنچه انسان را اخلاقی میسازد صرفا انجام برخی رفتارها و باز ایستادن از برخی دیگر نیست، بلکه پرورش نوعی منش در خود و کسب برخی عادات است.
از این منظر، زندگی خوب از طریق تامل بر خویشتنِ خویش، توجه به تمامیت خود و تمرینات مشخص به دست میآید. فضیلت یک مهارت است که با اقدام و اشتباه حاصل میشود. اگر در زندگی اشتباه نکنیم، چگونه خواهیم آموخت؟ از اینرو، در سنتهای دینی به جای تاکید بر اشتباه نکردن، بر توبه و بخشایش تاکید شده است.
با این نگاه، ورنون در هر فصل یک عادت یا فضیلت را برجسته میسازد و اهمیت آن را در زندگی خوب آشکار میکند. برای این کار او معمولا در هر فصلی با الهام از یک فیلسوف و متفکر، ایدهای را طرح میکند و بسط میدهد. برای نمونه از شوپنهاور استفاده میکند تا بحث شوخطبعی را پیش بکشد و پس از بیان اهمیت و ابعاد آن فضیلت یا عادت خوب، در پایان هر فصل معمولا با یک توصیه عملی، به نام «گامی دیگر» شیوه کاربست یا پرورش آن فضیلت و عادت را نشان میدهد، مثلا پس از بیان اهمیت سوگواری در زندگی توصیه میکند گاهی در گورستانها قدمی بزنیم یا فیلمی غمبار ببینیم و با مرگ مواجه شویم.
این سی گام جنبههای وجود ما را تمرین میدهند و تربیت میکنند. برای نمونه، تمرین دیدن آثار هنری و خیره شدن به نقاشیهای خوب، حس فهم و انسانیت ما را گسترش میدهد. زیبایی و توجه به امور زیبا ما را دگرگون و به سوی زندگی خوب هدایت میکند. خودمحدودسازی ارادی و زهد خودخواسته، به نحوی تمرین آزادی روحی و معنوی به شمار میرود. تمرین «دیدن» و دقت در نگاه کردن به نحوی کنش اخلاقی است و با این نگاه نویسنده توصیه میکند طوری به دیگران نگاه کنیم که خداوند به آنها مینگرد؛ یعنی آنها را آفریدگان خدا بدانیم.همچنین با ابهام زیستن فضیلتی است و لازمه زندگی مدرن. البته این کار دشوار است و به همین سبب غالبا بنیادگرایی جذابیت دارد، چون تکلیف همه چیز را با یک نسخه مشخص میکند. زندگی خوب آن است که با دیگران سپری شود. از اینرو، دوستی و معاشرت بخشی از زندگی درست است و کسی که دوستی ندارد، فاقد چیزی ارزشمند در زندگی خویش است. این دوستی تنها شامل همنوعان ما نمیشود و لازم است که گسترش یافته و حیوانات و گیاهان و کل طبیعت را در بر بگیرد. مدارای با دیگران، داشتن حس شوخطبعی، گوش سپردن به موسیقی و پروردن حس شگفتی در خویش نیز از گامهای بنیادین برای زندگی خوب به شمار میرود.گامهای این کتاب نشان میدهد که خوب زیستن، صرفا یک رخداد نیست، بلکه نوعی کنشگری مستمر است و نیازمند تلاشی پایدار و عمیق برای رسیدن به آن.
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۲ تیر ۱۴۰۰
https://b2n.ir/p65922
instagram.com/eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
📝 آخرین درس
در كتاب فارسی دوره راهنمایی، داستانی داشتیم به نام «آخرین درس» نوشته آلفونس دوده. خلاصه داستان این بود كه راوی قصه كه دانشآموز سر به هوایی است و علاقه چندانی به آموختن دستور زبان فرانسه ندارد، با تاخیر وارد كلاس میشود. او در منطقه آلزاس فرانسه زندگی میكند كه در آن زمان تحت اشغال آلمانیها بود. برخلاف انتظارش، معلم زبان خیلی ملایم رفتار میكند و باز برخلاف انتظارش همه كلاس ساكت است و خبری از شیطنت كودكانه نیست. این دفعه كاملا برخلاف انتظارش، میبیند كه در انتهای كلاس بزرگان محل از جمله كدخدا هم گوش تا گوش نشستهاند و كسی دم نمیزند. فضای كلاس سنگین است و معلم میگوید كه از برلین دستور رسیده است كه زین پس تدریس زبان فرانسه در منطقه آلزاس ممنوع است و این آخرین درس به این زبان خواهد بود. ناگهان راوی منقلب میشود و متوجه اهمیت این زبان و نقش آن در شخصیت و هویتش میشود.
انگار ما هم نیازمند آخرین درس هستیم تا اهمیت زبان را برای هویتمان دریابیم. بارها واژه «مچكرم» را در فضای عامیانه یا مجازی شنیده و دیده بودم. اما وقتی كه ایمیل یك دانشجوی كارشناسی ارشد به دست میرسد كه در پایان آن نوشته است «مچكرم، ممنون» شگفتزده میشوم كه تا چه حد نسبت به زبانمان بیتوجه شدهایم و چگونه این شلختگی زبانی به همه جا حتی مكاتبات رسمی ما راه یافته است. تا جایی كه میدانیم امروزه تمام قشرهای فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی كشور از اهمیت «وطن» و «ایران عزیز» و گذشته آن دم میزنند. حاكمان و ضد حاكمان به یكسان بر ضرورت حفظ «مام میهن» تاكید میكنند. مسوولان اجرایی و برنامهریزان مدعی هستند كه در پی اعتلای این «مرز و بوم» هستند. مخالفان سرسختشان نیز قاطعانه همین ادعا را دارند. با این همه، مشخص نمیكنند كه این «ایران عزیز» یا «وطن» شامل چیست. در نتیجه كمابیش از یك عنصر اساسی آن غفلت میكنند و آن را نادیده میگیرند و آن هم عنصر «زبانی» است. هویت ایران و جامعه ایرانی با زبان گره خورده و بخش ناگسستی آن زبان فاخر و پیراسته آن است. از این منظر زبان و نگارش دقیق واژههای آن بخشی از توجه به هویت خویش است. در نتیجه، هر گونه بیتوجهی به آن به تضعیف فرهنگ ایرانی میانجامد.
زبانآموزی تنها شامل املای درست كلمات نمیشود، اما كمترین حد آن همین است كه كلمات را درست بنویسیم. وقتی واژههایی مانند «راجب» (به معنای راجع به)، «تفلك» (به معنای طفلك) و «حتك حرمت» (به جای هتك حرمت) و دهها واژه دیگر از این دست مواجه میشوم، متحیر میشوم كه چرا اینقدر نسبت به واژههایی كه به كار میبریم، بیاعتنا هستیم. برخی شركتهای بزرگ با دیدن اولین غلط تایپی مختصر یا به تعبیر خودشان تایپو (typo)، درخواست كار متقاضیان را روانه سطل آشغال میكنند و میگویند كسی كه دقت زبانی كافی ندارد، مناسب همكاری نیست. حال بد نیست كه نگاهی به غلطهای «فاحش» در برخی نوشتهها كنیم.
قبلا خیلی ایراد نگارشی میگرفتم و گاه در برگههای امتحانی دانشجویان دكتری، شاهد خطاهای املایی كلمات ساده بودم. اما اخیرا سعی كردهام كرختتر شوم. با این همه، فكر كنم این آش زیادی شور شده و لازم است كه همه ما گاه به گاه هنگام نگارش واژهای كه املای درست آن را نمیدانیم یا تردید داریم، سری به واژهنامهها بزنیم و تا مطمئن نشدهایم، آن را به كار نبریم.
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۹ تیر ۱۴۰۰
instagram.com/eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
در كتاب فارسی دوره راهنمایی، داستانی داشتیم به نام «آخرین درس» نوشته آلفونس دوده. خلاصه داستان این بود كه راوی قصه كه دانشآموز سر به هوایی است و علاقه چندانی به آموختن دستور زبان فرانسه ندارد، با تاخیر وارد كلاس میشود. او در منطقه آلزاس فرانسه زندگی میكند كه در آن زمان تحت اشغال آلمانیها بود. برخلاف انتظارش، معلم زبان خیلی ملایم رفتار میكند و باز برخلاف انتظارش همه كلاس ساكت است و خبری از شیطنت كودكانه نیست. این دفعه كاملا برخلاف انتظارش، میبیند كه در انتهای كلاس بزرگان محل از جمله كدخدا هم گوش تا گوش نشستهاند و كسی دم نمیزند. فضای كلاس سنگین است و معلم میگوید كه از برلین دستور رسیده است كه زین پس تدریس زبان فرانسه در منطقه آلزاس ممنوع است و این آخرین درس به این زبان خواهد بود. ناگهان راوی منقلب میشود و متوجه اهمیت این زبان و نقش آن در شخصیت و هویتش میشود.
انگار ما هم نیازمند آخرین درس هستیم تا اهمیت زبان را برای هویتمان دریابیم. بارها واژه «مچكرم» را در فضای عامیانه یا مجازی شنیده و دیده بودم. اما وقتی كه ایمیل یك دانشجوی كارشناسی ارشد به دست میرسد كه در پایان آن نوشته است «مچكرم، ممنون» شگفتزده میشوم كه تا چه حد نسبت به زبانمان بیتوجه شدهایم و چگونه این شلختگی زبانی به همه جا حتی مكاتبات رسمی ما راه یافته است. تا جایی كه میدانیم امروزه تمام قشرهای فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی كشور از اهمیت «وطن» و «ایران عزیز» و گذشته آن دم میزنند. حاكمان و ضد حاكمان به یكسان بر ضرورت حفظ «مام میهن» تاكید میكنند. مسوولان اجرایی و برنامهریزان مدعی هستند كه در پی اعتلای این «مرز و بوم» هستند. مخالفان سرسختشان نیز قاطعانه همین ادعا را دارند. با این همه، مشخص نمیكنند كه این «ایران عزیز» یا «وطن» شامل چیست. در نتیجه كمابیش از یك عنصر اساسی آن غفلت میكنند و آن را نادیده میگیرند و آن هم عنصر «زبانی» است. هویت ایران و جامعه ایرانی با زبان گره خورده و بخش ناگسستی آن زبان فاخر و پیراسته آن است. از این منظر زبان و نگارش دقیق واژههای آن بخشی از توجه به هویت خویش است. در نتیجه، هر گونه بیتوجهی به آن به تضعیف فرهنگ ایرانی میانجامد.
زبانآموزی تنها شامل املای درست كلمات نمیشود، اما كمترین حد آن همین است كه كلمات را درست بنویسیم. وقتی واژههایی مانند «راجب» (به معنای راجع به)، «تفلك» (به معنای طفلك) و «حتك حرمت» (به جای هتك حرمت) و دهها واژه دیگر از این دست مواجه میشوم، متحیر میشوم كه چرا اینقدر نسبت به واژههایی كه به كار میبریم، بیاعتنا هستیم. برخی شركتهای بزرگ با دیدن اولین غلط تایپی مختصر یا به تعبیر خودشان تایپو (typo)، درخواست كار متقاضیان را روانه سطل آشغال میكنند و میگویند كسی كه دقت زبانی كافی ندارد، مناسب همكاری نیست. حال بد نیست كه نگاهی به غلطهای «فاحش» در برخی نوشتهها كنیم.
قبلا خیلی ایراد نگارشی میگرفتم و گاه در برگههای امتحانی دانشجویان دكتری، شاهد خطاهای املایی كلمات ساده بودم. اما اخیرا سعی كردهام كرختتر شوم. با این همه، فكر كنم این آش زیادی شور شده و لازم است كه همه ما گاه به گاه هنگام نگارش واژهای كه املای درست آن را نمیدانیم یا تردید داریم، سری به واژهنامهها بزنیم و تا مطمئن نشدهایم، آن را به كار نبریم.
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۹ تیر ۱۴۰۰
instagram.com/eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
📝 از چشمهايش تا...
ميدانستم كه يكي از كاركردهاي چشم آدمي اسير كردن ديگران است. در طول تاريخ شاعران و عارفان به يكسان بر اين خصلت چشم تاكيد كردهاند؛ چشم آدمي ساحر است، جادوگر است. اسير ميكند و با تيرهايي به نازكي مژهْ نيرومندان را از پاي در ميآورد. البته كساني مانند سعدي، احتمالا خودخواسته به استقبال اين اسارت رفته، ميگويند: «من خويشتن اسير كمند نظر شدم.» قبلا در يادداشت «از نوك مژگان ميزني تيرم چند!» به اين جنبه از چشم اشاراتي داشتم. با اين همه، تصور نميكردم كه چشم آدمي كلا يكساننگر است و دوست و دشمن و خودي و بيگانه نميكند و تفاوتي بين اين و آن نميگذارد. هر گاه فرصتي دست داد اسير ميكند، اگر دستش برسد ديگري را اسير ميكند و گرنه صاحبش را. تا اينكه متوجه شدم چند وقت است كه اسير چشم خودم شدهام و بايد جلوهگري و فريبكاري او را تاب بياورم. چشمم كه اهل خودنمايي نبود، مدتي است شروع كرده است به خودي نشان دادن و به تعبير امروزي «شوآف» كردن؛ يعني انگار اصرار دارد كه هر لحظه حضورش را اعلام كند. من هم اين مدت كارم اين شده است كه از اين چشمان شوخ، يعني گستاخ، مرتب عكس رنگي و سياه و سفيد، شاعرانه و عاشقانه، لانگشات و كلوزآپ بگيرم و به اين متخصص يا آن يكي نشان بدهم. با اين حال، اين چشمان چندان فريبكارند كه حتي متخصصان را گول ميزنند. متخصص «الف» با بررسي دقيق چشم و تصاوير آن ميگويد كه چشم شما فلان مشكل را دارد و بايد عمل بشود. فردا متخصص «ب» با بررسي دوباره همان چشم و همان تصاوير نتيجه ميگيرد كه چشم شما فلان مشكل را ندارد و فعلا نيازي به عمل نيست. ميدانم كه تقصير متخصصان نيست، اين چشمان بازيگري ميكنند و جلوه ميفروشند. حالا نميدانم از اين اسير كردن چه طرْفي ميبندند و چه سودي ميبرند. از قديم و نديم به ما آموخته بودند كه چشمها نماد افتادگي و فروتني هستند. به ما تعليم ميدادند:
از مردمك ديده ببايد آموخت
ديدن همه كس را و نديدن خود را
كاركرد اصلي چشم همين است كه ديگران را ببيند و اگر خوشش آمد اسير كند يا بعد از مدتي اسيري را آزاد كند. گاهي هم اگر هوس كرد اسير شود! اما وقتي چشم اين كارويژه خود را فراموش ميكند، ميشود آفت جان صاحبش و هر بلايي كه سر ديگران آورده بود، يك جا سر صاحبش تلافي ميكند. اين معضل زماني آغاز ميشود كه چشم شروع كند به خودبيني و خودنگري و خود را سوژه خود ساختن. ظاهرا بزرگان ما چندان توجهي به اين كاركرد چشم نداشتند و تصور ميكردند كه چشم ميبيند و دل ميخواهد. حال براي حل مشكل بايد با فرو كردن خنجري در چشم، دل را آزاد كرد. به همين سبب با جسارت خاصي ميگفتند:
بسازم خنجري نيشش ز فولاد
زنم بر ديده تا دل گردد آزاد
اما اشتباه ميكردند. چشم از آن چيزها است كه هم بودنش دردسر است و هم نبودنش. باشد مايه مردمآزاري است، نباشد مايه اندوه صاحبش است. درست مانند كودكي شيطان كه در خانه توپ بازي ميكند و مرتب شيشههاي آشپزخانه را ميشكند و به نفرينهاي دروغين مادرش پوزخند ميزند. اما همين كودك اگر تب كند و شبي را بيدار بماند، شاهد اشكهاي واقعي مادرش خواهد بود.پديده عجيبي است اين چشم. تا زماني كه شاداب و پرحوصله است هويت ما را ميسازد، ما را بر ديگران آشكار ميكند و گاه رسوا ميسازد. اما هرگاه كجخلقي پيشه كند، صاحبش را از پاي در ميآورد و او را اسير خود ميكند؛ البته نه از آن نوع اسارتي كه سعدي اشاره ميكرد.
گويي اين چشم هم بودنش دردسر است و هم نبودش و بايد راهي براي همكنشي و تعامل دقيق با او يافت؛ تا نه خيلي سر به سر ديگران بگذارد و نه با بيحالي صاحبش را بيازارد. اما چه راهي؟ هنوز نميدانم.
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۱۶ تیر ۱۴۰۰
instagram.com/eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
ميدانستم كه يكي از كاركردهاي چشم آدمي اسير كردن ديگران است. در طول تاريخ شاعران و عارفان به يكسان بر اين خصلت چشم تاكيد كردهاند؛ چشم آدمي ساحر است، جادوگر است. اسير ميكند و با تيرهايي به نازكي مژهْ نيرومندان را از پاي در ميآورد. البته كساني مانند سعدي، احتمالا خودخواسته به استقبال اين اسارت رفته، ميگويند: «من خويشتن اسير كمند نظر شدم.» قبلا در يادداشت «از نوك مژگان ميزني تيرم چند!» به اين جنبه از چشم اشاراتي داشتم. با اين همه، تصور نميكردم كه چشم آدمي كلا يكساننگر است و دوست و دشمن و خودي و بيگانه نميكند و تفاوتي بين اين و آن نميگذارد. هر گاه فرصتي دست داد اسير ميكند، اگر دستش برسد ديگري را اسير ميكند و گرنه صاحبش را. تا اينكه متوجه شدم چند وقت است كه اسير چشم خودم شدهام و بايد جلوهگري و فريبكاري او را تاب بياورم. چشمم كه اهل خودنمايي نبود، مدتي است شروع كرده است به خودي نشان دادن و به تعبير امروزي «شوآف» كردن؛ يعني انگار اصرار دارد كه هر لحظه حضورش را اعلام كند. من هم اين مدت كارم اين شده است كه از اين چشمان شوخ، يعني گستاخ، مرتب عكس رنگي و سياه و سفيد، شاعرانه و عاشقانه، لانگشات و كلوزآپ بگيرم و به اين متخصص يا آن يكي نشان بدهم. با اين حال، اين چشمان چندان فريبكارند كه حتي متخصصان را گول ميزنند. متخصص «الف» با بررسي دقيق چشم و تصاوير آن ميگويد كه چشم شما فلان مشكل را دارد و بايد عمل بشود. فردا متخصص «ب» با بررسي دوباره همان چشم و همان تصاوير نتيجه ميگيرد كه چشم شما فلان مشكل را ندارد و فعلا نيازي به عمل نيست. ميدانم كه تقصير متخصصان نيست، اين چشمان بازيگري ميكنند و جلوه ميفروشند. حالا نميدانم از اين اسير كردن چه طرْفي ميبندند و چه سودي ميبرند. از قديم و نديم به ما آموخته بودند كه چشمها نماد افتادگي و فروتني هستند. به ما تعليم ميدادند:
از مردمك ديده ببايد آموخت
ديدن همه كس را و نديدن خود را
كاركرد اصلي چشم همين است كه ديگران را ببيند و اگر خوشش آمد اسير كند يا بعد از مدتي اسيري را آزاد كند. گاهي هم اگر هوس كرد اسير شود! اما وقتي چشم اين كارويژه خود را فراموش ميكند، ميشود آفت جان صاحبش و هر بلايي كه سر ديگران آورده بود، يك جا سر صاحبش تلافي ميكند. اين معضل زماني آغاز ميشود كه چشم شروع كند به خودبيني و خودنگري و خود را سوژه خود ساختن. ظاهرا بزرگان ما چندان توجهي به اين كاركرد چشم نداشتند و تصور ميكردند كه چشم ميبيند و دل ميخواهد. حال براي حل مشكل بايد با فرو كردن خنجري در چشم، دل را آزاد كرد. به همين سبب با جسارت خاصي ميگفتند:
بسازم خنجري نيشش ز فولاد
زنم بر ديده تا دل گردد آزاد
اما اشتباه ميكردند. چشم از آن چيزها است كه هم بودنش دردسر است و هم نبودنش. باشد مايه مردمآزاري است، نباشد مايه اندوه صاحبش است. درست مانند كودكي شيطان كه در خانه توپ بازي ميكند و مرتب شيشههاي آشپزخانه را ميشكند و به نفرينهاي دروغين مادرش پوزخند ميزند. اما همين كودك اگر تب كند و شبي را بيدار بماند، شاهد اشكهاي واقعي مادرش خواهد بود.پديده عجيبي است اين چشم. تا زماني كه شاداب و پرحوصله است هويت ما را ميسازد، ما را بر ديگران آشكار ميكند و گاه رسوا ميسازد. اما هرگاه كجخلقي پيشه كند، صاحبش را از پاي در ميآورد و او را اسير خود ميكند؛ البته نه از آن نوع اسارتي كه سعدي اشاره ميكرد.
گويي اين چشم هم بودنش دردسر است و هم نبودش و بايد راهي براي همكنشي و تعامل دقيق با او يافت؛ تا نه خيلي سر به سر ديگران بگذارد و نه با بيحالي صاحبش را بيازارد. اما چه راهي؟ هنوز نميدانم.
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۱۶ تیر ۱۴۰۰
instagram.com/eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
📝 دفاعی نو از فضیلتی کهن
در برابر اندیشه «مصرف میکنم پس هستم» که در پس زندگی مصرفگرایانه ما قرار دارد و هر روز ما را به سمتی میکشد و به رنگی در میآورد، همواره کسانی بودهاند که کمخواهی، اعتدال و میانهروی را بهترین گزینه برای خوب زیستن معرفی کردهاند. حتی واژه «اقتصاد» در سنت دینی ما به معنای میانهروی در ابعاد زندگی بوده است. جنبش مدرن کمینهگرایی یا مینمالیزم تلاشی است برای احیای ارزشهای کهن اخلاقی در عرصه مصرف. سوِند برینکمن، استاد روانشناسی و مطالعات میانرشتهای دانمارکی، در کتاب فضیلت کناره گرفتن: هنر خویشتنداری در عصر افراط (2019)، میکوشد تا چشمانداز تازهای به این مساله بگشاید و نشان بدهد که همچنان نیازمند فضیلت باستانی اعتدال هستیم و امروزه بیش از همیشه به آن نیازمندیم. در زمانهای که آزمندی ترویج و فزونخواهی تشویق میشود، چرا باید «امل» باشیم و از میزان مصرف خود بکاهیم؟ در حالی که همه جوش مصرف بیشتر را میزنند، چرا من و شما باید از مسابقه کنار برویم؟ برینکمن پنج دلیل متمایز و مکمل پیش میکشد تا ما را قانع کند لازم نیست که در این مسابقه که همه درنهایت بازنده آن هستند شرکت کنیم.
اولین دلیل برای میانهروی جنبه اجتماعی و سیاسی دارد. منابع کره زمین محدود است و نمیتواند پاسخگوی زیادهخواهی ما باشد. پس بهتر است قناعت پیشه کنیم. این دلیل خوبی است اما ممکن است کسی بگوید: چرا دیگران کوتاه نمیآیند و ما باید از خودمان
مایه بگذاریم؟
دومین دلیل، برخلاف دلیل اول، بسیار وجودی، شخصی و به اصطلاح اگزیستانسیالیستی است. زندگی خوب نیازمند چند عنصر است از جمله «یکدلگی»؛ برای آنکه خوب زندگی کنیم، بهتر است چند چیز معین و مشخص را با همه وجود بخواهیم و از خیر چیزهایی که ذهن و ضمیرمان را پریشان و وجودمان را پراکنده میکند بگذریم.
سومین دلیل رویکردی اخلاقی دارد و بر این نکته تاکید میکند که اگر بخواهیم کمی به نیازهای دیگران توجه کنیم لازم است تا در زندگی خویش اعتدال داشته باشیم و اجازه بدهیم که منابع محدود روی زمین
به همه برسد.
چهارمین استدلال جنبه روانشناختی دارد. ما در پی هر چه باشیم به سرعت به آن عادت میکنیم، یعنی در چرخه لذت گیر میکنیم. پس بهتر است مهارت و فضیلت قناعت را در خود پرورش دهیم و از داشتههای خودمان لذت ببریم.
پنجمین استدلال از منظر زیباشناختی به میانهروی و اعتدال نگاه میکند. زیبایی در سادگی است و هر چه زندگی ما سادهتر باشد میتواند طرح هنری زیباتری به شمار رود. از این چشمانداز اعتدال ارزش زیباشناسانه دارد. بدینترتیب، اعتدال در زندگی زمینهساز جامعه خوب میشود، وجود ما را عمق میبخشد، اهمیت اخلاقی دارد، روان ما را آسوده میسازد و به زندگی ما زیبایی میبخشد.
ایده اصلی این کتاب، یک ایده رواقی است که از آزمون زمان سرفراز بیرون آمده است و نویسنده با یافتههای اقتصادی، فلسفی و روانشناختی تازه آن را تقویت کرده است. فضیلت میانهروی که میانه دو سر افراط و تفریط قرار دارد، همچنان اعتباری جهانی دارد و لازمه ثبات شخصیت و خوداستمراری روانی است. با لنگر میانهروی است که در این دریای پرآشوب مصرفگرایی میتوانیم همچنان خود را حفظ کنیم و هر لحظه به رنگی در نیاییم. ما باید خودمان زندگی خویش را شکل دهیم. اما چگونه؟ دو راه دارد: یکی آنکه اراده خود را تربیت کنیم تا همواره با امواج مصرفگرایی پیش نرویم؛ دوم آنکه برای خود مناسکی تعریف کنیم و به آنها پایبند باشیم و نخواهیم هر کالای تازه را مصرف کنیم. کمی محافظهکاری بد نیست.
از این نویسنده تاکنون سه کتاب به فارسی ترجمه شده است که فضیلت کناره گرفتن: هنر خویشتنداری در عصر افراط (ترجمه محمد ملاعباسی، تهران، ترجمان، 1399، 112ص) از آنها مختصرتر و خوشخوانتر است. ترجمه آن نیز در مجموع پذیرفتنی و خواندنی است.
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۰
https://b2n.ir/d92322
instagram.com/eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
در برابر اندیشه «مصرف میکنم پس هستم» که در پس زندگی مصرفگرایانه ما قرار دارد و هر روز ما را به سمتی میکشد و به رنگی در میآورد، همواره کسانی بودهاند که کمخواهی، اعتدال و میانهروی را بهترین گزینه برای خوب زیستن معرفی کردهاند. حتی واژه «اقتصاد» در سنت دینی ما به معنای میانهروی در ابعاد زندگی بوده است. جنبش مدرن کمینهگرایی یا مینمالیزم تلاشی است برای احیای ارزشهای کهن اخلاقی در عرصه مصرف. سوِند برینکمن، استاد روانشناسی و مطالعات میانرشتهای دانمارکی، در کتاب فضیلت کناره گرفتن: هنر خویشتنداری در عصر افراط (2019)، میکوشد تا چشمانداز تازهای به این مساله بگشاید و نشان بدهد که همچنان نیازمند فضیلت باستانی اعتدال هستیم و امروزه بیش از همیشه به آن نیازمندیم. در زمانهای که آزمندی ترویج و فزونخواهی تشویق میشود، چرا باید «امل» باشیم و از میزان مصرف خود بکاهیم؟ در حالی که همه جوش مصرف بیشتر را میزنند، چرا من و شما باید از مسابقه کنار برویم؟ برینکمن پنج دلیل متمایز و مکمل پیش میکشد تا ما را قانع کند لازم نیست که در این مسابقه که همه درنهایت بازنده آن هستند شرکت کنیم.
اولین دلیل برای میانهروی جنبه اجتماعی و سیاسی دارد. منابع کره زمین محدود است و نمیتواند پاسخگوی زیادهخواهی ما باشد. پس بهتر است قناعت پیشه کنیم. این دلیل خوبی است اما ممکن است کسی بگوید: چرا دیگران کوتاه نمیآیند و ما باید از خودمان
مایه بگذاریم؟
دومین دلیل، برخلاف دلیل اول، بسیار وجودی، شخصی و به اصطلاح اگزیستانسیالیستی است. زندگی خوب نیازمند چند عنصر است از جمله «یکدلگی»؛ برای آنکه خوب زندگی کنیم، بهتر است چند چیز معین و مشخص را با همه وجود بخواهیم و از خیر چیزهایی که ذهن و ضمیرمان را پریشان و وجودمان را پراکنده میکند بگذریم.
سومین دلیل رویکردی اخلاقی دارد و بر این نکته تاکید میکند که اگر بخواهیم کمی به نیازهای دیگران توجه کنیم لازم است تا در زندگی خویش اعتدال داشته باشیم و اجازه بدهیم که منابع محدود روی زمین
به همه برسد.
چهارمین استدلال جنبه روانشناختی دارد. ما در پی هر چه باشیم به سرعت به آن عادت میکنیم، یعنی در چرخه لذت گیر میکنیم. پس بهتر است مهارت و فضیلت قناعت را در خود پرورش دهیم و از داشتههای خودمان لذت ببریم.
پنجمین استدلال از منظر زیباشناختی به میانهروی و اعتدال نگاه میکند. زیبایی در سادگی است و هر چه زندگی ما سادهتر باشد میتواند طرح هنری زیباتری به شمار رود. از این چشمانداز اعتدال ارزش زیباشناسانه دارد. بدینترتیب، اعتدال در زندگی زمینهساز جامعه خوب میشود، وجود ما را عمق میبخشد، اهمیت اخلاقی دارد، روان ما را آسوده میسازد و به زندگی ما زیبایی میبخشد.
ایده اصلی این کتاب، یک ایده رواقی است که از آزمون زمان سرفراز بیرون آمده است و نویسنده با یافتههای اقتصادی، فلسفی و روانشناختی تازه آن را تقویت کرده است. فضیلت میانهروی که میانه دو سر افراط و تفریط قرار دارد، همچنان اعتباری جهانی دارد و لازمه ثبات شخصیت و خوداستمراری روانی است. با لنگر میانهروی است که در این دریای پرآشوب مصرفگرایی میتوانیم همچنان خود را حفظ کنیم و هر لحظه به رنگی در نیاییم. ما باید خودمان زندگی خویش را شکل دهیم. اما چگونه؟ دو راه دارد: یکی آنکه اراده خود را تربیت کنیم تا همواره با امواج مصرفگرایی پیش نرویم؛ دوم آنکه برای خود مناسکی تعریف کنیم و به آنها پایبند باشیم و نخواهیم هر کالای تازه را مصرف کنیم. کمی محافظهکاری بد نیست.
از این نویسنده تاکنون سه کتاب به فارسی ترجمه شده است که فضیلت کناره گرفتن: هنر خویشتنداری در عصر افراط (ترجمه محمد ملاعباسی، تهران، ترجمان، 1399، 112ص) از آنها مختصرتر و خوشخوانتر است. ترجمه آن نیز در مجموع پذیرفتنی و خواندنی است.
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۰
https://b2n.ir/d92322
instagram.com/eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
Forwarded from برنامه سوره | درنگ دینپژوهی
🔻 تابه حال به پیامدهای گوشتخواری فکر کردهاید؟ در سالهای اخیر ادبیات گیاهخواری بیشتر رنگوبوی اخلاقی به خود گرفتهاست. دغدغههای زیست محیطی از یک سو و منع خشونت علیه حیوانات از سوی دیگر عمدهترین دلایل فعالان اخلاق کاربردی در دفاع از گیاهخواری است. آیا گیاهخواری با آموزههایی همچون آیین قربانی در تعارض است؟ گیاهخواران به ویژه گیاهخواران دیندار در مواجهه با این آیین دچار تعارض نخواهند شد؟
☕ سوره سهشنبه شب میزبان سید حسن اسلامی است | سید حسن اسلامی دكتراى فلسفهی دين دارد، هیئت علمی دانشگاه ادیان و مذاهب است و از همه مهتر یک گیاهخوار اخلاقی است. او همانطور که در مقالهای که پیش از این منتشر کرده بود «دو استدلال اخلاقى بر ضد مصرف گوشت صنعتى» آورده است دو استدلال را بر علیه گوشتخواری اقامه میکند. استدلالی که به رنج حیوانات اشاره دارد و استدلای دیگر که تخریب گسترده محیط زیست را مبنا قرار میدهد.
🗓 پخش: فردا شب (سهشنبه، ۲۹ تیر ۱۴۰۰)، به طور زنده، ساعت ۲۲، شبکه چهار سیما / بازپخش: شنبه ۲ مرداد ساعت ۱۴
@Sooreh_tv4
🔻 تابه حال به پیامدهای گوشتخواری فکر کردهاید؟ در سالهای اخیر ادبیات گیاهخواری بیشتر رنگوبوی اخلاقی به خود گرفتهاست. دغدغههای زیست محیطی از یک سو و منع خشونت علیه حیوانات از سوی دیگر عمدهترین دلایل فعالان اخلاق کاربردی در دفاع از گیاهخواری است. آیا گیاهخواری با آموزههایی همچون آیین قربانی در تعارض است؟ گیاهخواران به ویژه گیاهخواران دیندار در مواجهه با این آیین دچار تعارض نخواهند شد؟
☕ سوره سهشنبه شب میزبان سید حسن اسلامی است | سید حسن اسلامی دكتراى فلسفهی دين دارد، هیئت علمی دانشگاه ادیان و مذاهب است و از همه مهتر یک گیاهخوار اخلاقی است. او همانطور که در مقالهای که پیش از این منتشر کرده بود «دو استدلال اخلاقى بر ضد مصرف گوشت صنعتى» آورده است دو استدلال را بر علیه گوشتخواری اقامه میکند. استدلالی که به رنج حیوانات اشاره دارد و استدلای دیگر که تخریب گسترده محیط زیست را مبنا قرار میدهد.
🗓 پخش: فردا شب (سهشنبه، ۲۹ تیر ۱۴۰۰)، به طور زنده، ساعت ۲۲، شبکه چهار سیما / بازپخش: شنبه ۲ مرداد ساعت ۱۴
@Sooreh_tv4
📝 هفته تنهایی
در بیست سال اخیر سابقه نداشت که به مدت یک هفته کامل در خانه باشم و پای بیرون نگذارم و تحرک فیزیکی قابل توجهی هم نداشته باشم. رفتن به کتابخانه، بخش اداری دانشگاه، پیادهروی، کوهپیمایی و کوهنوردی بخشی از برنامه روزانه و مانند رژیم غذایی من بود. اما از سر اجبار و به فرمان قاطع چشمپزشک به سکون تن دادم و تن را رها کردم تا استراحت کند، اما در واقع فقط رنج کشید. بدنی که آموخته بود در حرکت و پویایی سرخوش شود و استراحت کند، در سکون درهم فشرده شده بود. گرمای هوا هم مزید بر علت شده بود. در این مدت هم عادات فکری و رفتاری خودم را دنبال میکردم و میخواندم و گاه مینوشتم؛ گرچه درد چشم اجازه پیشروی نمیداد. شبها آزادانه فیلم میدیدم. اما لذتی که از خواندن میبردم، دیگر از دیدن فیلمها نمیبردم. ناگهان به فکر ایده تنهایی و ابعاد آن افتادم. نسخه مجازی کتاب فلسفه تنهایی لارس اسوِندسِن (2017) استاد فلسفه دانشگاه برگِن نروژ را به دست آوردم و خواندم. بعد هم در پی ترجمه آقای خشایار دیهیمی برآمدم که سر از ترجمه خانم شادی نیکرفعت (نشر گمان، تهران، 1398، چاپ پنجم) درآوردم و آن را مرور کردم.
نویسنده نروژی کتاب فیلسوفانه یکی از آشکارترین ابعاد زندگی انسانی را به بحث میگذارد. همه ما کمابیش تنهایی را از کودکی تجربه میکنیم. گاه از آن استقبال میکنیم و گاه از آن میهراسیم. اما هرگز واقعیت گسترده آن را نمیتوانیم، نادیده بگیریم. از سویی ما به میزانی انسان هستیم که بتوانیم با دیگران در پیوند باشیم و از طرفی زمانی میبالیم و رشد میکنیم که بتوانیم میان خود و دیگران مرزی بکشیم و خودخواسته در خلوت خویش زندگی کنیم، بیآنکه احساس آزردگی یا طردشدگی و درماندگی کنیم. تاب آوردن تنهایی و کنار آمدن خلاقانه با آن نشان بلوغ عاطفی و فکری انسان است. از سویی معمولا بیشترین شادی را در میان جمعیت از سر میگذرانیم و از سوی دیگر بیشترین غفلت را در همین جمع تجربه میکنیم.
نویسنده در هشت فصل به یاری آثار ادبی، روانشناختی و گاه فلسفی میکوشد جنبههای گوناگون تنهایی (loneliness) را نشان بدهد و تفاوت آن را با خلوتگزینی (solitude) باز گوید و نسبت بین تنهایی و مسوولیتمان را بیان کند. غالبا از تنهایی گریزان هستیم و حتی کسانی که آن را میستایند و در عظمت آن میسرایند: «دلا خو کن به تنهایی که از تنها بلا خیزد»، باز میخواهند این تجربه کاملا شخصی را دراختیار دیگران بگذارند. انگار نمیتوانند حضور دیگران را نادیده بگیرند. در هر فصل، یکی از ابعاد تنهایی کاویده میشود. فصل هفتم درباره خلوتگزینی است (Solitude). درحالی که تنهایی معمولا به ما تحمیل میشود، ما خودمان خلوت خویش را انتخاب میکنیم. تنهایی سویه منفی دارد، حال آنکه خلوتگزینی اقدامی آگاهانه است و جنبه ایجابی دارد. ما در خلوت خود را بهتر میشناسیم و رشد میدهیم. البته لازم است که این خلوت آگاهانه و در متنی از ارتباط و اجتماع معین باشد. حتی هنری دیوید ثورو نیز که در والدن دو سال تمام به تنهایی زیست، در واقع، روزانه مراجعانی داشت و حتی مادرش برایش غذای خانگی میآورد و با او گفتوگو میکرد. با این حال، زندگی متفکرانه و نوشتن نیازمند نوعی خلوت و فاصله گرفتن است. فقط در خلوت است که شخص میتواند خود را بیابد. از نظر کسانی چون ارسطو و مونتنی بهترین زندگی، زندگی متفکرانه در خلوت است.
آخرین فصل کتاب درباره تنهایی و مسوولیت است. باید مسوولیت تنهایی خودمان و شیوه مواجهه با آن را بیاموزیم. تنهایی از بیرون به ما تحمیل میشود، اما مدیریت حس و حالمان به خودمان وابسته است. تنهایی ما متعلق به ماست و تا زمانی که آن را بروز ندهیم، کسی متوجه آن نمیشود. ما تنها خواهیم مرد و این یک واقعیت است. پس باید تنهایی را تاب بیاوریم و آن را به خلوتی خودخواسته تبدیل کنیم. باید مسوولیت تنهایی خود را به عهده بگیریم، چون این تنهایی، تنهایی خودِ خودِ ماست و جز ما کسی آن را به دوش نخواهد کشید.
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۴۰۰
yun.ir/vi8m66
instagram.com/eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
در بیست سال اخیر سابقه نداشت که به مدت یک هفته کامل در خانه باشم و پای بیرون نگذارم و تحرک فیزیکی قابل توجهی هم نداشته باشم. رفتن به کتابخانه، بخش اداری دانشگاه، پیادهروی، کوهپیمایی و کوهنوردی بخشی از برنامه روزانه و مانند رژیم غذایی من بود. اما از سر اجبار و به فرمان قاطع چشمپزشک به سکون تن دادم و تن را رها کردم تا استراحت کند، اما در واقع فقط رنج کشید. بدنی که آموخته بود در حرکت و پویایی سرخوش شود و استراحت کند، در سکون درهم فشرده شده بود. گرمای هوا هم مزید بر علت شده بود. در این مدت هم عادات فکری و رفتاری خودم را دنبال میکردم و میخواندم و گاه مینوشتم؛ گرچه درد چشم اجازه پیشروی نمیداد. شبها آزادانه فیلم میدیدم. اما لذتی که از خواندن میبردم، دیگر از دیدن فیلمها نمیبردم. ناگهان به فکر ایده تنهایی و ابعاد آن افتادم. نسخه مجازی کتاب فلسفه تنهایی لارس اسوِندسِن (2017) استاد فلسفه دانشگاه برگِن نروژ را به دست آوردم و خواندم. بعد هم در پی ترجمه آقای خشایار دیهیمی برآمدم که سر از ترجمه خانم شادی نیکرفعت (نشر گمان، تهران، 1398، چاپ پنجم) درآوردم و آن را مرور کردم.
نویسنده نروژی کتاب فیلسوفانه یکی از آشکارترین ابعاد زندگی انسانی را به بحث میگذارد. همه ما کمابیش تنهایی را از کودکی تجربه میکنیم. گاه از آن استقبال میکنیم و گاه از آن میهراسیم. اما هرگز واقعیت گسترده آن را نمیتوانیم، نادیده بگیریم. از سویی ما به میزانی انسان هستیم که بتوانیم با دیگران در پیوند باشیم و از طرفی زمانی میبالیم و رشد میکنیم که بتوانیم میان خود و دیگران مرزی بکشیم و خودخواسته در خلوت خویش زندگی کنیم، بیآنکه احساس آزردگی یا طردشدگی و درماندگی کنیم. تاب آوردن تنهایی و کنار آمدن خلاقانه با آن نشان بلوغ عاطفی و فکری انسان است. از سویی معمولا بیشترین شادی را در میان جمعیت از سر میگذرانیم و از سوی دیگر بیشترین غفلت را در همین جمع تجربه میکنیم.
نویسنده در هشت فصل به یاری آثار ادبی، روانشناختی و گاه فلسفی میکوشد جنبههای گوناگون تنهایی (loneliness) را نشان بدهد و تفاوت آن را با خلوتگزینی (solitude) باز گوید و نسبت بین تنهایی و مسوولیتمان را بیان کند. غالبا از تنهایی گریزان هستیم و حتی کسانی که آن را میستایند و در عظمت آن میسرایند: «دلا خو کن به تنهایی که از تنها بلا خیزد»، باز میخواهند این تجربه کاملا شخصی را دراختیار دیگران بگذارند. انگار نمیتوانند حضور دیگران را نادیده بگیرند. در هر فصل، یکی از ابعاد تنهایی کاویده میشود. فصل هفتم درباره خلوتگزینی است (Solitude). درحالی که تنهایی معمولا به ما تحمیل میشود، ما خودمان خلوت خویش را انتخاب میکنیم. تنهایی سویه منفی دارد، حال آنکه خلوتگزینی اقدامی آگاهانه است و جنبه ایجابی دارد. ما در خلوت خود را بهتر میشناسیم و رشد میدهیم. البته لازم است که این خلوت آگاهانه و در متنی از ارتباط و اجتماع معین باشد. حتی هنری دیوید ثورو نیز که در والدن دو سال تمام به تنهایی زیست، در واقع، روزانه مراجعانی داشت و حتی مادرش برایش غذای خانگی میآورد و با او گفتوگو میکرد. با این حال، زندگی متفکرانه و نوشتن نیازمند نوعی خلوت و فاصله گرفتن است. فقط در خلوت است که شخص میتواند خود را بیابد. از نظر کسانی چون ارسطو و مونتنی بهترین زندگی، زندگی متفکرانه در خلوت است.
آخرین فصل کتاب درباره تنهایی و مسوولیت است. باید مسوولیت تنهایی خودمان و شیوه مواجهه با آن را بیاموزیم. تنهایی از بیرون به ما تحمیل میشود، اما مدیریت حس و حالمان به خودمان وابسته است. تنهایی ما متعلق به ماست و تا زمانی که آن را بروز ندهیم، کسی متوجه آن نمیشود. ما تنها خواهیم مرد و این یک واقعیت است. پس باید تنهایی را تاب بیاوریم و آن را به خلوتی خودخواسته تبدیل کنیم. باید مسوولیت تنهایی خود را به عهده بگیریم، چون این تنهایی، تنهایی خودِ خودِ ماست و جز ما کسی آن را به دوش نخواهد کشید.
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۴۰۰
yun.ir/vi8m66
instagram.com/eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
Forwarded from صدانت تیوی
🎥 گیاهخواری و آیین قربانی
👤 سید #حسن_اسلامی
مشاهده برنامه از یوتیوب
مشاهده برنامه از آپارات
۲۹ تیر ۱۴۰۰، شبکه چهار سیما
🔅تابه حال به پیامدهای گوشتخواری فکر کردهاید؟ در سالهای اخیر ادبیات گیاهخواری بیشتر رنگوبوی اخلاقی به خود گرفتهاست. دغدغههای زیست محیطی از یک سو و منع خشونت علیه حیوانات از سوی دیگر عمدهترین دلایل فعالان اخلاق کاربردی در دفاع از گیاهخواری است. آیا گیاهخواری با آموزههایی همچون آیین قربانی در تعارض است؟ گیاهخواران به ویژه گیاهخواران دیندار در مواجهه با این آیین دچار تعارض نخواهند شد؟
🔅برنامه سوره سهشنبه شب میزبان سید حسن اسلامی بود | سید حسن اسلامی دكتراى فلسفهی دين دارد، هیئت علمی دانشگاه ادیان و مذاهب است و از همه مهتر یک گیاهخوار اخلاقی است. او همانطور که در مقالهای که پیش از این منتشر کرده بود «دو استدلال اخلاقى بر ضد مصرف گوشت صنعتى» آورده است دو استدلال را بر علیه گوشتخواری اقامه میکند. استدلالی که به رنج حیوانات اشاره دارد و استدلای دیگر که تخریب گسترده محیط زیست را مبنا قرار میدهد...
🌾 @Sedanettv
🌾 @Sooreh_tv4
🌾 @Hassan_eslami
👤 سید #حسن_اسلامی
مشاهده برنامه از یوتیوب
مشاهده برنامه از آپارات
۲۹ تیر ۱۴۰۰، شبکه چهار سیما
🔅تابه حال به پیامدهای گوشتخواری فکر کردهاید؟ در سالهای اخیر ادبیات گیاهخواری بیشتر رنگوبوی اخلاقی به خود گرفتهاست. دغدغههای زیست محیطی از یک سو و منع خشونت علیه حیوانات از سوی دیگر عمدهترین دلایل فعالان اخلاق کاربردی در دفاع از گیاهخواری است. آیا گیاهخواری با آموزههایی همچون آیین قربانی در تعارض است؟ گیاهخواران به ویژه گیاهخواران دیندار در مواجهه با این آیین دچار تعارض نخواهند شد؟
🔅برنامه سوره سهشنبه شب میزبان سید حسن اسلامی بود | سید حسن اسلامی دكتراى فلسفهی دين دارد، هیئت علمی دانشگاه ادیان و مذاهب است و از همه مهتر یک گیاهخوار اخلاقی است. او همانطور که در مقالهای که پیش از این منتشر کرده بود «دو استدلال اخلاقى بر ضد مصرف گوشت صنعتى» آورده است دو استدلال را بر علیه گوشتخواری اقامه میکند. استدلالی که به رنج حیوانات اشاره دارد و استدلای دیگر که تخریب گسترده محیط زیست را مبنا قرار میدهد...
🌾 @Sedanettv
🌾 @Sooreh_tv4
🌾 @Hassan_eslami
آپارات - سرویس اشتراک ویدیو
سید حسن اسلامی: گیاهخواری و آیین قربانی
تابه حال به پیامدهای گوشتخواری فکر کردهاید؟ در سالهای اخیر ادبیات گیاهخواری بیشتر رنگوبوی اخلاقی به خود گرفتهاست. دغدغههای زیست محیطی از یک سو و منع خشونت علیه حیوانات از سوی دیگر عمدهترین دلایل فعالان اخلاق کاربردی در دفاع از گیاهخواری است. آیا گیاهخواری…
Forwarded from برنامه سوره | درنگ دینپژوهی
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
▪️ فایل ویدئویی #سوره، #هفته_پنجم
📌 گیاهخواران مسلمان و آیین قربانی
◀️ آیا گیاهخواری با آموزه هایی همچون آیین قربانی در تعارض است؟ گیاهخواران به ویژه گیاهخواران دین دار در مواجهه با این آیین دچار تعارض نخواهند شد؟
مسعود دیانی در این قسمت میزبان دکتر سیدحسن اسلامی بود. گیاهخوار اخلاقی، دکترای فلسفه دین و عضو هیئت علمی دانشگاه ادیان و مذاهب.
@Sooreh_tv4
📌 گیاهخواران مسلمان و آیین قربانی
◀️ آیا گیاهخواری با آموزه هایی همچون آیین قربانی در تعارض است؟ گیاهخواران به ویژه گیاهخواران دین دار در مواجهه با این آیین دچار تعارض نخواهند شد؟
مسعود دیانی در این قسمت میزبان دکتر سیدحسن اسلامی بود. گیاهخوار اخلاقی، دکترای فلسفه دین و عضو هیئت علمی دانشگاه ادیان و مذاهب.
@Sooreh_tv4
Forwarded from برنامه سوره | درنگ دینپژوهی
📌 متن گفتگوی مسعود دیانی با دکتر سیدحسن اسلامی؛ «گیاهخواران مسلمان و آیین قربانی»
◀️ از نظر قرآن حیوانات امت هستند. به این معنا که به شکل گروهی دور هم جمع شوند و اهداف مشترکی داشته باشند. فهمی از خوب و بد و مفاهیم انتزاعی دارند. مفهوم مالکیت، پرستش. داستان هدهد را ببینید. هدهد پرواز میکند و میگوید من زنی را دیدم که رئیس اینها بود و دیدم اینها خورشید را میپرستیدند و دیدم گمراه هستند. پرستش و .. فقط از یک ذهن پرورده فلسفی بر میآید. بعد میگوید اینها درکی از حسن و قبح دارند و تا جایی پیش میرود که میگوید دین دارند و پیامبر دارند. این نقطه عزیمت من است.
◀️ در تایید گیاهخواری، استدلالها را در دو استدلال خلاصه میکنم: یکی رنج و بیرحمی و دردی که در کشتار مدرن و سنتی بر حیوانات وارد میشود و دیگری تبعات محیط زیستی گوشتخواری.
◀️ مرغ و حیوانات این روزها انگار شئء هستند. اینکه چه دردی میکشند دیگر برای بشر مهم نیست.
⬅️ کشتار حیوانات به عنوان تفریح؛ این یک هلوکاست روزانه است.
برای خواندن ادامهٔ این مطلب دکمهٔ Instant View⚡️را بفشارید.
https://telegra.ph/Giyahkhari-ayeen-ghorbani-07-24
@sooreh_tv
◀️ از نظر قرآن حیوانات امت هستند. به این معنا که به شکل گروهی دور هم جمع شوند و اهداف مشترکی داشته باشند. فهمی از خوب و بد و مفاهیم انتزاعی دارند. مفهوم مالکیت، پرستش. داستان هدهد را ببینید. هدهد پرواز میکند و میگوید من زنی را دیدم که رئیس اینها بود و دیدم اینها خورشید را میپرستیدند و دیدم گمراه هستند. پرستش و .. فقط از یک ذهن پرورده فلسفی بر میآید. بعد میگوید اینها درکی از حسن و قبح دارند و تا جایی پیش میرود که میگوید دین دارند و پیامبر دارند. این نقطه عزیمت من است.
◀️ در تایید گیاهخواری، استدلالها را در دو استدلال خلاصه میکنم: یکی رنج و بیرحمی و دردی که در کشتار مدرن و سنتی بر حیوانات وارد میشود و دیگری تبعات محیط زیستی گوشتخواری.
◀️ مرغ و حیوانات این روزها انگار شئء هستند. اینکه چه دردی میکشند دیگر برای بشر مهم نیست.
⬅️ کشتار حیوانات به عنوان تفریح؛ این یک هلوکاست روزانه است.
برای خواندن ادامهٔ این مطلب دکمهٔ Instant View⚡️را بفشارید.
https://telegra.ph/Giyahkhari-ayeen-ghorbani-07-24
@sooreh_tv
Telegraph
Giyahkhari ayeen ghorbani
*: آقای دکتر سید حسن اسلامی، گیاهخوار و مسلمان! گیاهخوارها چه میگویند و استدلالهایشان برای نفی گوشتخواری چیست؟ در این دستهبندی که ارائه شد مقصودم گیاهخواری اخلاقی است که شما هم قاعدتاً از آن نحله و دسته هستید. سلام عرض میکنم و عید قربان را تبریک میگویم،…
📝 ایراد شفاهی و نقد کتبی
- «سلام آقای دکتر، ببخشید فلان مقاله را که در آن شماره منتشر کردید، دیدم، به نظرم خیلی ضعیف است. تعجب کردم که چرا چاپش کردید!»
+«ممنونم آقای دکتر، خوشحال میشوم که شما ملاحظات انتقادی خودتان را بر این مقاله بنویسید، ما هم منتشر خواهیم کرد. سریع هم منتشر میکنیم.»
- «لطف دارید. واقعش این است که من نمیرسم و فرصت ندارم و وقت زیادی از من میگیرد.»
تمام.
این گفتوگوی نسبتا مکرری است که در مقام سردبیر مجله با همکاران خودم دارم. تقریبا کمتر شمارهای منتشر میشود که در پی آن همکاری و پژوهشگری تماس نگیرد و به ضعف و کاستی یک یا دو مقاله اشاره نکند. من هم توضیح میدهم که هر مقالهای را پس از آنکه دستکم دو داور بررسی و تایید میکنند، منتشر میکنیم. با این حال همیشه احتمال دارد که مقالات ضعیفی هم منتشر شود. مساله این است که اولا مکانیزمی وجود ندارد که با پیمودن آن مطمئن شویم که مقالات منتشر شده دیگر بیایراد خواهد بود؛ ثانیا و مهمتر آنکه اصولا تا مقالهای منتشر نشود ضعف و کاستی آن آشکار نمیشود و بخشی از وظایف ما در مقام کنشگران علم بررسی و اظهارنظر درباره این مقالات منتشر شده است.
در واقع، کارکرد اصلی داوران مجلات علمی-پژوهشی آن است که حضور کمترین معیارهای علمی را در نگارش این مقالات تایید کنند. به این معنا که این جُستارها محتوای منسجمی دارند، ساختار درستی برایشان انتخاب شده است، ارجاعات آنها نسبتا درست و دقیق و دور از ارجاعسازیهای ناروا است و خلاصه آنکه در آنها الفبای گفتوگوی علمی در نظر گرفته شده است. و اینک این مقالات آماده هستند تا وارد چرخه بحث و نظردهی علمی شوند. مقالاتی که منتشر میشوند به هیچوجه معنایشان آن نیست که بهترین مقالات هستند و از اعتبار علمی بالایی لزوما برخوردارند، بلکه صرفا نشان میدهند که واجد شرایط شرکت در مسابقه علمی و گفتوگوی عالمانه هستند. حال این گوی علم و این میدان علمورزی.
با این حال، سلطه فرهنگ شفاهی در جامعه ما به گونهای است که افراد ترجیح میدهند اشکالات و گاه کلیگویی خود را به شکل شفاهی و تلفنی منتقل کنند. اما مسئولیت اقدامی جهت رفع این نقص به عهده نگیرند. این فرهنگ در سطح عامیانه آن به شکل بدگویی و غیبت گسترش پیدا میکند و در شکل عالمانهتر با بحثهای شفاهی و گعدههای دوستانه پیش میرود. با این همه، غالبا به تولید علم و گسترش فرهنگ نقادی و سخنسنجی نمیانجامد.
در واقع، هدف داوری یا همتاداوری، تضمین درستی و «صحت» نتایج یا مدعیات یک مقاله نیست. بلکه نشان میدهد که در این مقاله حداقل استانداردها و معیارهای نگارشی رعایت شده است، اما درستی مدعیات در گرو نقد و پاسخ نقد و چرخش گفتوگویی است. و این چیزی است که در فرهنگ علمی ما کمتر وجود دارد و غالبا ترجیح میدهیم این نقدها را یا صرفا به زبان آوریم یا دیگران بنویسند. به هر حال وقتی که سخنی گفتیم، دیوار حاشا بلند است، اما نوشته ما را محدود و در نتیجه «مسئول» میسازد.
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۶ مرداد ۱۴۰۰
instagram.com/eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
- «سلام آقای دکتر، ببخشید فلان مقاله را که در آن شماره منتشر کردید، دیدم، به نظرم خیلی ضعیف است. تعجب کردم که چرا چاپش کردید!»
+«ممنونم آقای دکتر، خوشحال میشوم که شما ملاحظات انتقادی خودتان را بر این مقاله بنویسید، ما هم منتشر خواهیم کرد. سریع هم منتشر میکنیم.»
- «لطف دارید. واقعش این است که من نمیرسم و فرصت ندارم و وقت زیادی از من میگیرد.»
تمام.
این گفتوگوی نسبتا مکرری است که در مقام سردبیر مجله با همکاران خودم دارم. تقریبا کمتر شمارهای منتشر میشود که در پی آن همکاری و پژوهشگری تماس نگیرد و به ضعف و کاستی یک یا دو مقاله اشاره نکند. من هم توضیح میدهم که هر مقالهای را پس از آنکه دستکم دو داور بررسی و تایید میکنند، منتشر میکنیم. با این حال همیشه احتمال دارد که مقالات ضعیفی هم منتشر شود. مساله این است که اولا مکانیزمی وجود ندارد که با پیمودن آن مطمئن شویم که مقالات منتشر شده دیگر بیایراد خواهد بود؛ ثانیا و مهمتر آنکه اصولا تا مقالهای منتشر نشود ضعف و کاستی آن آشکار نمیشود و بخشی از وظایف ما در مقام کنشگران علم بررسی و اظهارنظر درباره این مقالات منتشر شده است.
در واقع، کارکرد اصلی داوران مجلات علمی-پژوهشی آن است که حضور کمترین معیارهای علمی را در نگارش این مقالات تایید کنند. به این معنا که این جُستارها محتوای منسجمی دارند، ساختار درستی برایشان انتخاب شده است، ارجاعات آنها نسبتا درست و دقیق و دور از ارجاعسازیهای ناروا است و خلاصه آنکه در آنها الفبای گفتوگوی علمی در نظر گرفته شده است. و اینک این مقالات آماده هستند تا وارد چرخه بحث و نظردهی علمی شوند. مقالاتی که منتشر میشوند به هیچوجه معنایشان آن نیست که بهترین مقالات هستند و از اعتبار علمی بالایی لزوما برخوردارند، بلکه صرفا نشان میدهند که واجد شرایط شرکت در مسابقه علمی و گفتوگوی عالمانه هستند. حال این گوی علم و این میدان علمورزی.
با این حال، سلطه فرهنگ شفاهی در جامعه ما به گونهای است که افراد ترجیح میدهند اشکالات و گاه کلیگویی خود را به شکل شفاهی و تلفنی منتقل کنند. اما مسئولیت اقدامی جهت رفع این نقص به عهده نگیرند. این فرهنگ در سطح عامیانه آن به شکل بدگویی و غیبت گسترش پیدا میکند و در شکل عالمانهتر با بحثهای شفاهی و گعدههای دوستانه پیش میرود. با این همه، غالبا به تولید علم و گسترش فرهنگ نقادی و سخنسنجی نمیانجامد.
در واقع، هدف داوری یا همتاداوری، تضمین درستی و «صحت» نتایج یا مدعیات یک مقاله نیست. بلکه نشان میدهد که در این مقاله حداقل استانداردها و معیارهای نگارشی رعایت شده است، اما درستی مدعیات در گرو نقد و پاسخ نقد و چرخش گفتوگویی است. و این چیزی است که در فرهنگ علمی ما کمتر وجود دارد و غالبا ترجیح میدهیم این نقدها را یا صرفا به زبان آوریم یا دیگران بنویسند. به هر حال وقتی که سخنی گفتیم، دیوار حاشا بلند است، اما نوشته ما را محدود و در نتیجه «مسئول» میسازد.
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۶ مرداد ۱۴۰۰
instagram.com/eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
📝 از عادتهایم: کتابخوانی
من: «خوب برایم تعریف کنید، این یک ماه اخیر چه کتابی خواندهاید؟»
او: «کتاب مشخصی که چه عرض کنم، اما...»
من: «دو ماه اخیر چه کتابی خواندهاید؟»
او: «تازگی یک کتاب گرفتم که...»
من: «سه ماه اخیر چه کتاب مشخصی خواندهاید؟ اصلا مهم نیست بگذریم.»
این گفتوگویی است که گاه در آزمون جامع یا مصاحبه دکتری از دانشجویان میپرسم و گفتوگو اینگونه پیش میرود و غالبا بریده میشود. البته نه انتظار کتاب خاصی دارم و نه بر نوع معینی از کتاب تاکید میکنم. هدفم بیشتر آن است که ببینم حال و هوای مخاطب چگونه است و متناسب با کتابی که خوانده است، درباره آن کمی گفتوگو کنیم. اما گاه اوضاع نومیدکننده میشود و برخی از کسانی که انتظار میرود اهل کتاب خواندن باشند به مدت سه ماه کتاب خاصی نخواندهاند. دیگر من خجالت میکشم ادامه بدهم.
وقتی دانشجویی میگوید که به خاطر گرفتاریها و... یک ماه اخیر کتابی نخوانده است، مثل این است که کسی بگوید یک ماه است که به دلیل گرفتاری فرصت حمام رفتن یا لباس عوض کردن یا مسواک زدن نداشتهام. من با همه مشکلات معیشتی و غیر معیشتی جامعه کمابیش آشنا هستم. درباره کسانی هم حرف نمیزنم که به دلیل تنگنای اقتصادی یا فقر فرهنگی کتاب نمیخوانند. سخنم درباره کسانی است که به هر دلیلی خواستار مثلا «تحصیلات عالی» و کسب مدرک هستند. طنز ماجرا اینجا آغاز میشود که برخی از این کسان به شکلهای مختلفی وقت میگذارند و پول خرج میکنند تا احتمالا تخصصی کسب کنند و مدرکی به دست آورند. اما از سادهترین راه کسب تخصص یعنی خواندن کتاب دوری میکنند و چون آدمهای مارگزیده از کتابهایی چون سرخ و سیاه استاندال دوری میکنند.
من این بخت را داشتهام که کتابخوانی بخشی از عادات من شده است و هیچ دلیلی یا توجیهی آن را متوقف نمیکند. مقصودم از عادت آن است که کتاب را تنها برای هدف آموزشی خاصی یا مناسب درسی یا برای نگارش مقالهای نمیخوانم، بلکه خود «خواندن» برایم لذتبخش است. در نتیجه، فارغ از نتایج احتمالی یا جانبی کتاب آن را میخوانم.
غالبا کتابی را که انتخاب میکنم و شایسته خواندن میدانم، از اول تا فرجامش را میخوانم و حتی گاه کسلکنندگی بخشهایی از آن را تاب میآورم. این عادت به خواندن کتاب و ترجیحا کتابی که شکل فیزیکی و چاپ شده دارد، اینک بخشی از شخصیت من شده است. از لمس کتاب، تورق آن، زیر و رو کردن و مرورش لذت میبرم. همانقدر از ورق زدن کتاب لذت میبرم که یک کبوترباز از گشودن بالهای کبوترش و فوت کردن در زیر بالهایش لذت میبرد. هنگامی که میشنوم کسی مدتها کتابی نخوانده است، به نظرم همچون کسی است که مدتها فرصت نکرده است فنجانی قهوه یا استکانی چای با دوستی بنوشد. کتابخوانی همزمان طعم قهوه خوب و مصاحبت با دوست را یکسان و یکجا برایم به ارمغان میآورد و بهانههایی که برای فرصت نداشتن میشنوم، در بهترین حالت درست شبیه بهانههایی است که برای ورزش نکردن از این و آن میشنوم.
کتابخوانی خود عادت خوب و سنت حسنهای است که در پی خویش عادات خوب دیگری پدید میآورد که به آنها خواهم پرداخت. کتابخوانی بخشی بنیادین از فرآیند فرهیختگی و شهروندی خوب است. بیتوجهی به این نکته موجب کژرویهای گستردهای شده است.
راستی شما این یک ماه اخیر چه کتاب جدی و قابل توجهی که بشود به دیگران پیشنهاد کرد خواندهاید؟
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۰
instagram.com/eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
من: «خوب برایم تعریف کنید، این یک ماه اخیر چه کتابی خواندهاید؟»
او: «کتاب مشخصی که چه عرض کنم، اما...»
من: «دو ماه اخیر چه کتابی خواندهاید؟»
او: «تازگی یک کتاب گرفتم که...»
من: «سه ماه اخیر چه کتاب مشخصی خواندهاید؟ اصلا مهم نیست بگذریم.»
این گفتوگویی است که گاه در آزمون جامع یا مصاحبه دکتری از دانشجویان میپرسم و گفتوگو اینگونه پیش میرود و غالبا بریده میشود. البته نه انتظار کتاب خاصی دارم و نه بر نوع معینی از کتاب تاکید میکنم. هدفم بیشتر آن است که ببینم حال و هوای مخاطب چگونه است و متناسب با کتابی که خوانده است، درباره آن کمی گفتوگو کنیم. اما گاه اوضاع نومیدکننده میشود و برخی از کسانی که انتظار میرود اهل کتاب خواندن باشند به مدت سه ماه کتاب خاصی نخواندهاند. دیگر من خجالت میکشم ادامه بدهم.
وقتی دانشجویی میگوید که به خاطر گرفتاریها و... یک ماه اخیر کتابی نخوانده است، مثل این است که کسی بگوید یک ماه است که به دلیل گرفتاری فرصت حمام رفتن یا لباس عوض کردن یا مسواک زدن نداشتهام. من با همه مشکلات معیشتی و غیر معیشتی جامعه کمابیش آشنا هستم. درباره کسانی هم حرف نمیزنم که به دلیل تنگنای اقتصادی یا فقر فرهنگی کتاب نمیخوانند. سخنم درباره کسانی است که به هر دلیلی خواستار مثلا «تحصیلات عالی» و کسب مدرک هستند. طنز ماجرا اینجا آغاز میشود که برخی از این کسان به شکلهای مختلفی وقت میگذارند و پول خرج میکنند تا احتمالا تخصصی کسب کنند و مدرکی به دست آورند. اما از سادهترین راه کسب تخصص یعنی خواندن کتاب دوری میکنند و چون آدمهای مارگزیده از کتابهایی چون سرخ و سیاه استاندال دوری میکنند.
من این بخت را داشتهام که کتابخوانی بخشی از عادات من شده است و هیچ دلیلی یا توجیهی آن را متوقف نمیکند. مقصودم از عادت آن است که کتاب را تنها برای هدف آموزشی خاصی یا مناسب درسی یا برای نگارش مقالهای نمیخوانم، بلکه خود «خواندن» برایم لذتبخش است. در نتیجه، فارغ از نتایج احتمالی یا جانبی کتاب آن را میخوانم.
غالبا کتابی را که انتخاب میکنم و شایسته خواندن میدانم، از اول تا فرجامش را میخوانم و حتی گاه کسلکنندگی بخشهایی از آن را تاب میآورم. این عادت به خواندن کتاب و ترجیحا کتابی که شکل فیزیکی و چاپ شده دارد، اینک بخشی از شخصیت من شده است. از لمس کتاب، تورق آن، زیر و رو کردن و مرورش لذت میبرم. همانقدر از ورق زدن کتاب لذت میبرم که یک کبوترباز از گشودن بالهای کبوترش و فوت کردن در زیر بالهایش لذت میبرد. هنگامی که میشنوم کسی مدتها کتابی نخوانده است، به نظرم همچون کسی است که مدتها فرصت نکرده است فنجانی قهوه یا استکانی چای با دوستی بنوشد. کتابخوانی همزمان طعم قهوه خوب و مصاحبت با دوست را یکسان و یکجا برایم به ارمغان میآورد و بهانههایی که برای فرصت نداشتن میشنوم، در بهترین حالت درست شبیه بهانههایی است که برای ورزش نکردن از این و آن میشنوم.
کتابخوانی خود عادت خوب و سنت حسنهای است که در پی خویش عادات خوب دیگری پدید میآورد که به آنها خواهم پرداخت. کتابخوانی بخشی بنیادین از فرآیند فرهیختگی و شهروندی خوب است. بیتوجهی به این نکته موجب کژرویهای گستردهای شده است.
راستی شما این یک ماه اخیر چه کتاب جدی و قابل توجهی که بشود به دیگران پیشنهاد کرد خواندهاید؟
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۰
instagram.com/eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
📝 دویدن با اسطورهها
اسطورههای ورزشی کسانی با تواناییهای عادی هستند که با اراده و برنامه غیرعادی بسیاری از ناممکنها را ممکن میسازند و مرز میان شدنی و ناشدنی را کمرنگ میکنند. مایک سندراک در کتاب دویدن با اسطورهها: بینشهایی درباره تمرین و مسابقه از 21 دونده بزرگ (Running with the Legends: Training and Racing Insights from 21 Great Runners, Mike Sandrock, Human Kinetics, 1996) برخی از این اسطورهها را معرفی میکند؛ افرادی از فرهنگهای مختلف و جنسیت متفاوت. همه این افراد در چند نقطه اشتراک دارند؛ انضباطی سخت برای مهار و هدایت خویش به سوی اهدافی بلند؛ برنامهریزی دقیق و فراگیر، توجه به ذهن و روان خویش، داشتن سرسختی و پشتکار و فارغ از اندیشه شکست و پیروزی تمرین کردن. در دویدن، همزمان نیازمند غرور و تواضع هستیم؛ این غرور که بهترین دونده هستیم همراه با تواضعی که به این باور جامه عمل بپوشانیم.نویسنده کتاب با چهارده مرد و هفت زن دونده ماراتُن از سراسر جهان گفتوگو کرده است و تجارب و تأملاتشان را در این کتاب برای علاقهمندان ثبت کرده است.
با خواندن این کتاب این نکته آشکار میشود که دوندگان بیش از آنچه بر بدن خود سرمایهگذاری میکنند، با روح و روان خود سر و کله میزنند و چنان به ثبات عاطفی میرسند که دیگر پیروزی و شکست برایشان یکی میشود. در این کتاب شیوه و میزان تمرینات ورزشی این قهرمانان جهانی و توصیههایشان ثبت شده است. آنها نیز چون ما درد میکشند، آسیب میبینند، از مسابقات محروم میشوند و شکست میخورند. با این همه برمیگردند و مسیر خود را ادامه میدهند. این اسطورهها درسآموز پایداری و استمرار به شمار میروند. از آنها میآموزیم تا از آنها بگذریم.تقریبا همه این دوندگان در فرهنگی بار آمده بودند که در آن ورزش تشویق میشد یا بخشی از زندگی بود. افزون بر آن، گاه پدر یا مادر یا حتی برادران این اشخاص ورزشکاران حرفهای بودند و حامی و مربیان نخست این قهرمانان به شمار میرفتند. این مساله اهمیت فرهنگ و فضای ورزشی را نشان میدهد.
به واقع، هیچکس یکتنه قهرمان نمیشود.از برخی نمونههای خاص که بگذریم، غالب این قهرمانان زندگی و گرفتاریهای روزمره ما را دارند و در عین حال آنها را بهانهای برای دوری از عرصه قهرمانی قرار ندادهاند. برای نمونه خانم گرت ویتز نروژی معلم دبستان بود و ساعت 30: 5 دقیقه بامداد بلند میشد و قبل از رفتن به مدرسه با تعهد کامل میدوید. وی هفتهای بین 100 تا 160 کیلومتر تمرین میکرد و موفق شد که رکورد ماراتُن را نُه دقیقه بهبود بخشد. از نظر ویتز، راز موفقیت در کار، تعهد و پشتکار و سرسختی و استمرار و انسجام و در عین حال لذت بردن بوده است.
همچنین خانم لورن مولر نیوزیلندی، که در کودکی به خیالش نمیرسید که ماراتُن بدود، با این اصل تمرین میکرد که آنچه ذهن باور کند، تن انجام میدهد. وی ایده یونانی «خودت را بشناس» را کلید موفقیت در دویدن میداند. باز خانم اینگرید کریستینسن نروژی هفتهای گاه 190 کیلومتر تمرین میکرد.
یکی از این اسطورهها توشیهیکو سکو از ژاپن است که برایش دویدن به نوعی تمرین ذِن است. او با نظمی اسپارتی و نوعی زندگی راهبانه تمرین میکرد و میکوشید بر همه سطوح بدن و ذهنش مسلط باشد. برای او دویدن ذنسوهو (Zensoho) یا نوعی ذِن در حال دو بود. سکو در نهایت نه تنها اسطوره دویدن که به نحوی خدای زندگی در ژاپن و الگوی ستودنی عرصههای دیگر شده بود.رابرت دو کاستلا، از استرالیا، نیز راز موفقیتش را در آن میداند که هیچ چیز مانع تمرین او نمیشود. وی که از خانوادهای کارگر بود همراه پدرش تمرین میکرد و از او آموخت که ورزش باید لذتبخش باشد نه ریاضتکشانه و به جای سختی در تمرین، باید هوشمندانه تمرین کرد.
جمعه ایکانگا، اهل تانزانیا، اسطوره دیگر این عرصه، مانند دیگر افراد همسن خود روزانه 16 کیلومتر را به سوی مدرسهاش میدوید و همین مسیر را با دویدن برمیگشت. وی زندگی نظامیوار و پرانضباطی بر خودش تحمیل میکرد. اهل خوشگذرانی نبود، غذای فرآوری شده نمیخورد و شبها مطالعه میکرد. رژیم غذایی سالمی داشت.خواندن
این کتاب لذتبخش است اما خلاصه کردن آن دشوار. با خواندن آن متوجه میشویم که درون هریک از ما اسطورهای پنهان است که با کنشگری و پشتکار ما چه بسا آشکار شود؛ اما یادمان باشد که در این مسیر هیچ راه میانبری وجود ندارد.
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۲۰ مرداد ۱۴۰۰
yun.ir/stv2m3
instagram.com/eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
اسطورههای ورزشی کسانی با تواناییهای عادی هستند که با اراده و برنامه غیرعادی بسیاری از ناممکنها را ممکن میسازند و مرز میان شدنی و ناشدنی را کمرنگ میکنند. مایک سندراک در کتاب دویدن با اسطورهها: بینشهایی درباره تمرین و مسابقه از 21 دونده بزرگ (Running with the Legends: Training and Racing Insights from 21 Great Runners, Mike Sandrock, Human Kinetics, 1996) برخی از این اسطورهها را معرفی میکند؛ افرادی از فرهنگهای مختلف و جنسیت متفاوت. همه این افراد در چند نقطه اشتراک دارند؛ انضباطی سخت برای مهار و هدایت خویش به سوی اهدافی بلند؛ برنامهریزی دقیق و فراگیر، توجه به ذهن و روان خویش، داشتن سرسختی و پشتکار و فارغ از اندیشه شکست و پیروزی تمرین کردن. در دویدن، همزمان نیازمند غرور و تواضع هستیم؛ این غرور که بهترین دونده هستیم همراه با تواضعی که به این باور جامه عمل بپوشانیم.نویسنده کتاب با چهارده مرد و هفت زن دونده ماراتُن از سراسر جهان گفتوگو کرده است و تجارب و تأملاتشان را در این کتاب برای علاقهمندان ثبت کرده است.
با خواندن این کتاب این نکته آشکار میشود که دوندگان بیش از آنچه بر بدن خود سرمایهگذاری میکنند، با روح و روان خود سر و کله میزنند و چنان به ثبات عاطفی میرسند که دیگر پیروزی و شکست برایشان یکی میشود. در این کتاب شیوه و میزان تمرینات ورزشی این قهرمانان جهانی و توصیههایشان ثبت شده است. آنها نیز چون ما درد میکشند، آسیب میبینند، از مسابقات محروم میشوند و شکست میخورند. با این همه برمیگردند و مسیر خود را ادامه میدهند. این اسطورهها درسآموز پایداری و استمرار به شمار میروند. از آنها میآموزیم تا از آنها بگذریم.تقریبا همه این دوندگان در فرهنگی بار آمده بودند که در آن ورزش تشویق میشد یا بخشی از زندگی بود. افزون بر آن، گاه پدر یا مادر یا حتی برادران این اشخاص ورزشکاران حرفهای بودند و حامی و مربیان نخست این قهرمانان به شمار میرفتند. این مساله اهمیت فرهنگ و فضای ورزشی را نشان میدهد.
به واقع، هیچکس یکتنه قهرمان نمیشود.از برخی نمونههای خاص که بگذریم، غالب این قهرمانان زندگی و گرفتاریهای روزمره ما را دارند و در عین حال آنها را بهانهای برای دوری از عرصه قهرمانی قرار ندادهاند. برای نمونه خانم گرت ویتز نروژی معلم دبستان بود و ساعت 30: 5 دقیقه بامداد بلند میشد و قبل از رفتن به مدرسه با تعهد کامل میدوید. وی هفتهای بین 100 تا 160 کیلومتر تمرین میکرد و موفق شد که رکورد ماراتُن را نُه دقیقه بهبود بخشد. از نظر ویتز، راز موفقیت در کار، تعهد و پشتکار و سرسختی و استمرار و انسجام و در عین حال لذت بردن بوده است.
همچنین خانم لورن مولر نیوزیلندی، که در کودکی به خیالش نمیرسید که ماراتُن بدود، با این اصل تمرین میکرد که آنچه ذهن باور کند، تن انجام میدهد. وی ایده یونانی «خودت را بشناس» را کلید موفقیت در دویدن میداند. باز خانم اینگرید کریستینسن نروژی هفتهای گاه 190 کیلومتر تمرین میکرد.
یکی از این اسطورهها توشیهیکو سکو از ژاپن است که برایش دویدن به نوعی تمرین ذِن است. او با نظمی اسپارتی و نوعی زندگی راهبانه تمرین میکرد و میکوشید بر همه سطوح بدن و ذهنش مسلط باشد. برای او دویدن ذنسوهو (Zensoho) یا نوعی ذِن در حال دو بود. سکو در نهایت نه تنها اسطوره دویدن که به نحوی خدای زندگی در ژاپن و الگوی ستودنی عرصههای دیگر شده بود.رابرت دو کاستلا، از استرالیا، نیز راز موفقیتش را در آن میداند که هیچ چیز مانع تمرین او نمیشود. وی که از خانوادهای کارگر بود همراه پدرش تمرین میکرد و از او آموخت که ورزش باید لذتبخش باشد نه ریاضتکشانه و به جای سختی در تمرین، باید هوشمندانه تمرین کرد.
جمعه ایکانگا، اهل تانزانیا، اسطوره دیگر این عرصه، مانند دیگر افراد همسن خود روزانه 16 کیلومتر را به سوی مدرسهاش میدوید و همین مسیر را با دویدن برمیگشت. وی زندگی نظامیوار و پرانضباطی بر خودش تحمیل میکرد. اهل خوشگذرانی نبود، غذای فرآوری شده نمیخورد و شبها مطالعه میکرد. رژیم غذایی سالمی داشت.خواندن
این کتاب لذتبخش است اما خلاصه کردن آن دشوار. با خواندن آن متوجه میشویم که درون هریک از ما اسطورهای پنهان است که با کنشگری و پشتکار ما چه بسا آشکار شود؛ اما یادمان باشد که در این مسیر هیچ راه میانبری وجود ندارد.
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۲۰ مرداد ۱۴۰۰
yun.ir/stv2m3
instagram.com/eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
Forwarded from دغدغههای اخلاق و دین / سید حسن اسلامی اردکانی
اقبال_گاهی_زود_می_آید_1392_سید_حسن.pdf
6.2 MB
اقبال گاهی زود می آید (۱۳۹۲)
رمز قرآن از حسین آموختیم
زآتش او شعله ها اندوختیم
اقبال
رمز قرآن از حسین آموختیم
زآتش او شعله ها اندوختیم
اقبال