دغدغه‌های اخلاق و دین / سید حسن اسلامی اردکانی
1.54K subscribers
222 photos
5 videos
51 files
368 links
اینستاگرام:
instagram.com/eslamiardakani
ایمیل:
eslami@urd.ac.ir
Download Telegram
📝 چرا می‌دوم؟

از کنار چند خانم میانسال به سرعت می‌گذرم. با دیدن من می‌خندند و یکی‌شان می‌گوید: «شما چی را دارید آب می‌کنید؟» متلکی است به چربی نداشته‌ام. من هم پاسخ مختصر و سربالایی می‌دهم، چون توضیح کارم کمی سخت است. کسی که لاغر است و قند خون یا کبد چرب ندارد، چرا باید این‌گونه دیوانه‌وار بدود؟ واقعا چرا باید بدویم؟ در پاسخ می‌توان براساس سه الگو پاسخ داد و سه گونه دلیل پیش کشید.

یکی همان است که در دل این پرسش گنجانده شده است. چرا شخص احتمالا سالم و بدون مشکلات خاص جسمی و روحی‌ باید بدود؟ این سوال بیانگر یک نگرش مسلط در فرهنگ ما است. جز بچه‌ها و ورزشکاران حرفه‌ای، هر کسی که می‌دود احتمالا یک مشکل پزشکی دارد و به توصیه درمانگرانش چنین می‌کند. در این صورت، باید مانند دارو تنها به میزانی بدود که لازمه سلامتی است، نه بیشتر. این میزان هم طبق آخرین تحقیقات 75 دقیقه در هفته است. یعنی کافی است یک ساعت و ربع خیلی آرام و ملایم بدویم. بدین ترتیب، سلامتی ما تامین و مشکلاتی چون چربی و فشار خون یا کبد چرب برطرف می‌شود. اما بیش از آن دیگر ربطی به بحث سلامتی ندارد. نام این را «الگوی سلامتی دویدن» بگذاریم. این الگو، در عین مفید بودن، مشکلاتی دارد. یکی آنکه معمولا کسی که با این دلایل می‌دود، پس از مدتی آن را کنار خواهد گذاشت. همچنین غالبا در حال محاسبه کالری مصرفی و وزنش است. سرانجام آنکه اصولا فقط یک جنبه وجودش را می‌بیند و آن هم بدن است. گویی فقط بدن ما نیازمند سلامت و فعالیت فیزیکی است.

در برابر این نگرش غالب، گروه دیگری هستند که عمدتا به مثابه فعالیت حرفه‌ای و ورزشی می‌دوند. همواره خود را آماده می‌کنند تا در مسابقات شرکت کنند، بدن‌شان را در فرم نگه دارند، مراقب برنامه غذایی خود باشند، تمرینات را به شکل منظمی دنبال کنند و حتما در مسابقات ببرند و مدال کسب کنند. این نگاه به دو حتی در میان کسانی که اهل ورزش نیستند گاه دیده می‌شود. تصور کنید چند جوان در مسیری جنگلی دارند قدم می‌زنند و ناگهان یکی پیشنهاد می‌کند: «بچه‌ها، تا سر جاده بدویم!» و آنها موافقت می‌کنند و هر کسی سعی می‌کند زودتر از دیگران به مقصد برسد. چند دقیقه بعد همه نفس زنان، نقش زمین می‌شوند. این را هم «الگوی رقابتی» می‌توان نامید. در اینجا دویدن ابزاری است برای کسب مدال و اعتبار و خودنمایی و غلبه بر دیگران. این سبک دویدن هم اصولا ربطی به سلامت ندارد و چه بسا دوندگانی به سلامتی خودشان آسیب می‌زنند تا به هدف بزرگ‌تری، در اینجا پیروزی برسند. این الگوی ورزشی با استرس و فشار که ضد سلامت است گره خورده است.

حال می‌توان از گروه سومی نام برد که نه نگران جسم‌شان هستند و نه در پی رقابت با دیگران، بلکه از خود دویدن لذت می‌برند. دوست دارند خوش خوشک بدوند، گاه نیز تند بدوند، گاه با قهقهه از دیگران جلو بزنند و گاه از اینکه دیگران از آنها جلو زده‌اند، به خود بخندند. دویدن برای آنها، مانند خواندن غزلی از حافظ است، نه نان دارد و نه آب، در عین حال، لذتی ایجاد می‌کند که قابل مقایسه با خواندن برای قبولی در کنکور یا دویدن برای کسب جایزه نیست. این گروه هنگام دیدن به این فکر نمی‌کنند که دویدن وسیله کاهش وزن یا افزایش سرعت و گرفتن مدال است. در دویدن و خسته شدن و نفس زدن، لذت خاص رهایی را تجربه می‌کنند. با بدن خودشان مواجه می‌شوند، خود را کشف می‌کنند، پا به عرصه‌هایی می‌گذارند که فقط در این‌گونه دویدن حاصل می‌شود. آنها گاه زمان و سرعت را فراموش می‌کنند، با همه وجود در هستی جاری لحظه‌ها غرق می‌شوند. در اینجا دونده و مسیر دویدن و مقصد یکی می‌شود. در این حال تن و ذهن و روح در هم می‌آمیزند و رهایی زیبایی را پدید می‌آورند.

نام این را می‌گذارم «الگوی شکوفایی». کسانی که این‌گونه و با این نگرش می‌دوند، در نهایت به سلامت جسم و روح خود بیشتر توجه دارند و غالبا این کار را ادامه خواهند داد و از همه زیبایی دویدن، فارغ از مسائل دیگر لذت خواهند برد؛ لذتی که تنها در دویدن‌های طولانی می‌توان تجربه کرد.

سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۹

instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
📝 درباب دانشگاه بوم‌شناختی:
«با چشمان کنجکاو نگاه کن»

در این وانفسای روزگار که دغدغه اقتصاد و درآمدزایی به تعبیر مرحوم اخوان، «کرده جا را بهر هر چیز دگر حتی برای آدمیت تنگ» و دامان دانشگاه‌های کشور را نیز گرفته، خواندن کتابی که مخاطب را به دغدغه‌ای فراتر دعوت می‌کند، غنیمتی است. اندیشه اصلی کتاب دانشگاه بوم‌شناختی: رویایی دست‌یافتنی (رونالد بارنِت، ترجمه سینا باستانی و جبار رحمانی، تهران، پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعی، 1397، 416 ص) آن است که دانشگاه‌ها به جای آنکه، همسو با گرایش مسلط، شعار کارآفرینی و خودگردانی مالی سر دهند، بهتر است به عرصه‌ای فراخ‌تر از آن بیندیشند و هدف خود را حفظ کره‌زمین و همه باشندگانش قرار دهند. در فضایی که پاره‌ای از استادان در دل دانشگاه جا خوش کرده‌اند و مقالاتی تولید می‌کنند که جز ارتقا و امتیاز، دردی دوا نمی‌کند، بارنِت از آنها می‌خواهد وارد متن جامعه و درگیر زندگی روزمره شوند و با مردم و جامعه درآمیزند و طرحی نو برای زیستن در افکنند. چنان این ایده برایم جذاب بود که دیگر خواندنی‌ها را رها کردم و این کتاب را تا فرجامش خواندم و کوشیدم براساس آن کار و بار خودم را بازنگری کنم.

بارنِت استاد ممتاز آموزش عالی در موسسه آموزش دانشگاه لندن است و در این کتاب (منتشر شده در سال 2017) حاصل سی سال اندیشه‌ورزی خود را صورت‌بندی و عرضه کرده است. مساله اصلی او آن است که در قرن بیست و یکم، دانشگاه چگونه می‌تواند پا به پای تحولات گسترده دوام آورد بی‌آنکه فلسفه وجودی‌اش را از کف بدهد.

نویسنده در آغاز پانزده مدعای اصلی خود را فهرست می‌کند از جمله آنکه دانشگاه جدای از جامعه نیست، بلکه با هفت اقلیم، زیست‌بوم یا اکوسیستم سر و کار دارد؛ از آنها اثر می‌پذیرد و بر آنها اثر می‌گذارد. این هفت اقلیم عبارتند از: اقلیم معرفت، نهادهای اجتماعی، اشخاص، اقتصاد، یادگیری، فرهنگ و محیط زیست طبیعی. با این نگاه است که سیاستگذاری دانشگاهی باید جهت‌دهی شود و با این نگرش است که دانشگاه بوم‌شناختی، عمیقا دانشگاهی اخلاقی است، زیرا دغدغه‌ای کلان و ارزشمند دارد. چنین دانشگاهی همزمان واقع‌گرا و آرمان‌جو است. زیستن در این دانشگاه نیازمند عاملیت و کنشگری و این یک مستلزم خیال‌ورزی مناسب و سنجیده است. کنشگری این دانشگاه از سطح افراد می‌گذرد، به نهادهای اجتماعی می‌رسد و در فضایی جهانشمول گسترش پیدا می‌کند. در این دانشگاه، استادان به جای حس انفعال و قربانی بودن، احساس کنشگری می‌کنند و برای بهبود جامعه و جهان خود می‌کوشند. این دانشگاه به جای تاکید یک‌سویه بر رشته‌گرایی و گسست از فضای عمومی، نگرش فرارشته‌ای دارد و دانشجویان و استادان را به درگیری با واقعیت آن‌گونه که هست و تعامل با آن دعوت می‌کند.

زمانی دانشگاه بوم‌شناختی به‌شمار می‌رود که اصول و قواعدی را در نظر بگیرد و به کار بندد، از جمله: (1) دغدغه‌مندی فعالانه که در این قاعده جلوه‌گر می‌شود: «بکوشید دلسوز جهان باشید»؛ (2) کاوشگری، یعنی همیشه فرصت‌هایی برای کار و گشودن آفاق وجود دارد و همواره در پی تحقق قابلیت دانشگاه در جهان باشید؛ (3) اصل بهروزی با این قاعده که همواره در پی افزایش بهروزی جهان باشید. (4) گشودگی معرفت‌شناختی که می‌توان آن را در این قاعده صورت‌بندی کرد: «پیوسته آغوش خود را روی بینش‌های تازه، شیوه‌های تازه فهم جهان و چارچوب‌های متضاد بگشایید»؛ (5) درگیرشدگی که با این قاعده شکل می‌گیرد: «درگیر هر چه یا هر که می‌بینید، گردید». مقصود از درگیری خصومت نیست، بلکه برقراری روابط صمیمانه است، همچون دو تن که «درگیر» عشق می‌شوند. هدف آن است که با جهان پیرامون خود مناسبات درست برقرار کنیم؛ (6) خیال‌ورزی با این قاعده «در همه سطوح دانشگاهی توانایی خیال‌ورزی‌تان را پرورش دهید و به کار زنید»‌ و (7) بی‌پروایی با این قاعده عملی: «به دانشگاه بوم‌شناختی، چونان فضایی برای گفت‌وگویی انتقادی و باز، پایبند باشید.» با این اصول و قواعد، دانشگاه بوم‌شناختی همواره و همدلانه درگیر «کلیت جهان» است، نه صرفا فضای علمی و عرصه آکادمیک کشوری خاص. زیستن در این جهان مستلزم آن است که استاد و دانشجو، همه و همواره در حال یادگیری باشند و همگی در پی بهتر ساختن پیرامون خود باشند. این پیرامون از فضای عمومی آغاز می‌شود، حیوانات را فرا می‌گیرد، جنگل‌ها و کوه‌ها را در می‌نوردد و همه کره‌زمین را پوشش می‌دهد.
کسانی که در این دانشگاه زندگی می‌کنند، با اشتیاق به همه عالم با چشمانی کنجکاو می‌نگرند و از هر آنچه پیرامون‌شان می‌گذرد می‌آموزند؛ تجارب خود را در سطحی گسترده به کار می‌گیرند و آگاهانه زندگی می‌کنند؛ کار و تفریح و دانشوری آنها قطعات مجموعه واحدی است و درون و برون دانشگاه برای‌شان محل یادگیری و یاددهی است. سخن کوتاه، در این کتاب آرمانی زیبا ترسیم شده است که ریشه در واقعیت زمینی دارد اما از سطح آن می‌گذرد و به آسمان‌ها سر می‌ساید.

سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۶ اسفند ۱۳۹۹

https://b2n.ir/t86783
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
📝 افتادن و برخاستن

پنجه پای چپم به سنگی می‌گیرد و به سمت زمین شیرجه می‌روم. عینکم به جلو پرتاب می‌شود. دست‌هایم برابرم به زمین می‌چسبد و سر و سینه‌ام بالا می‌ماند. در همان حال سریع موقعیت خودم را ارزیابی می‌کنم. کف دست‌ها درد گرفته است. در تاریک و روشن غروب نگاهی به آنها می‌کنم. نشانی از زخم نیست. سریع بلند می‌شوم و خودم را می‌تکانم. عینکم را برمی‌دارم. ظاهرا اتفاقی نیفتاده است. به صحنه پشت سرم نگاه می‌کنم که چه شد افتادم. یک فرورفتگی کوچک در دل سنگ ایجاد شده است که پای من در آنجا گیر کرده بود. البته کفش کوهنوردی من «مقصر» است. چون کفی محکم و زمختی دارد که اصلا مناسب دویدن، آن هم در خط الراس کوه نیست. هنوز نمی‌توانم موقعیت کفشم را هنگام دویدن تشخیص دهم، چون کمی بزرگ است. پس «مقصر» اصلی مشخص شد: اول کفش و بعد سنگ. البته «زغال خوب» هم بی‌تاثیر نبوده است؛ در اینجا یعنی نسیم خوش غروب و کمی هم بی‌دقتی خودم. دوباره خودم را وارسی می‌کنم. نه، خبری نیست. فقط کف دست‌هایم آمیزه‌ای از درد و سوزش را دارد تجربه می‌کند. درد به خاطر سرماست و سوزش احتمالا ناشی از خراشیدگی سطحی است. به دویدن ادامه می‌دهم، البته با احتیاطی بیشتر. کم‌کم متوجه می‌شوم زانوهایم هم درد می‌کند و می‌سوزد. نگاهی می‌کنم و معلوم می‌شود که هر دو زانو کمی خراشیده شده‌اند. اما نه در حدی که مانع دویدن شود. پس می‌دوم و بعد از دو ساعت و ربع متوقف می‌شوم. برای امشب کافی است. می‌دانم اگر به کسی بگویم. پاسخ می‌دهد: «مگر زمین خدا را از تو گرفته‌اند که می‌روی بالای کوه می‌دوی؟» انگار که بالای کوه جزو اموال دولت است، نه خدا! بگذریم.

به افتادن‌هایم فکر می‌کنم. همه عمر افتاده و برخاسته‌ام. از اولین گام زدن و افتادن کودکانه که هیچ از آن ‌یادم نیست، تا افتادن از دوچرخه و پخش خیابان شدن و قلفتی کنده شدن پوست دست و گاه صورت. یا چسبیدن به ماشین‌هایی که گلگیرهای بلند و تیزی داشتند و می‌شد به آنها آویزان شد و پرت شدنی که گاه تا دم مرگ ممکن بود مرا ببرد. همچنین به افتادن‌های اجتماعی و غیره و غیره فکر می‌کنم. در آغاز افتادن‌های فیزیکی و بعد اجتماعی و عاطفی و باز الان دوباره دارد فیزیکی می‌شود. همین تابستان امسال در دماوند یک لحظه غفلت بود و افتادن و پارگی رباط زانو و سه ماه مراقبت و درمان. باز پنج سال قبل بود که در کوه افتادم و مچ دست چپم شکست و چند ماهی گرفتار آن بودم. هر چه تلاش می‌کنم که نیفتم، نمی‌شود. انگار بخشی از زندگی همین افتادن‌هاست. همواره به من گفته‌اند مراقب باش نیفتی و هرگاه افتادم با نکوهش روبه‌رو شدم؛ از «مگر کوری؟» گرفته تا شکل‌های ظریف‌تر و نگاه‌های عاقل اندر سفیه. در واقع، انگار افتادن چیز بدی است و آدم باید بکوشد مثل مواد مخدر از آن دوری کند. ولی واقعیت زندگی چیز دیگری است. ما همواره می‌افتیم و می‌افتیم. چه افتادن‌های فیزیکی که با رفتن به مراکز اورژانس می‌توان حجم آن را دید و چه افتادن‌های اجتماعی که با دیدن آمار زندانیان می‌توان آن را تصور کرد و چه افتادن‌های عاطفی که کافی است سری به مراکز مشاوره بزنیم تا عمق آن را دریابیم.

افتادن در زندگی امری ناگزیر است. با این همه در سنت آموزشی ما یا فرهنگ خانوادگی به ما یاد نداده‌اند که اولا چگونه بیفتیم و مهم‌تر آنکه پس از افتادن چگونه برخیزیم و به راه خودمان ادامه دهیم. البته در رشته‌های خاصی مانند جودو، شیوه افتادن یا «افت»ها را تعلیم می‌دهند. در چتربازی هم شیوه افتادن را به هوانوردان یاد می‌دهند. ولی در زندگی روزمره نه. حال آنکه بیشتر افتادن‌ها در همین عرصه است. کاش بخشی از مهارت‌هایی که در مدارس تعلیم می‌دهند، شامل شیوه افتادن و برخاستن باشد.

سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۹۹

instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
📝 مدارک گمشده

در بیستون توقفی کردم و زیارت مختصری و راهی کرمانشاه شدم. عصر بود و تا فردا صبح وقت داشتم. به دعوت دانشگاه علوم پزشکی راهی آن استان زیبا شده بودم. گفتم از فرصت استفاده کنم و بروم غار قوری قلعه را ببینم. وارد شهر نشدم و مسیر را ادامه دادم و تا روانسر رفتم. در پمپ بنزین توقف کردم بنزین بزنم. دنبال کارت بنزین و کارت بانک گشتم. اما دیدم که در جیبم نیست. دوباره و سه باره. نه. هیچ نشانی از مدارک ماشین و کارتهای بانکی و حتی کارت ملی نبود. برگشتم داخل ماشین را به دقت زیر و رو کردم. اما اگر از سیمرغ نشانی یافتید، من هم از مدارکم یافتم. برایم عجیب بود که همه مدارک در یک کیف کوچک چگونه ناپدید شده است. من معمولاً مدارک را در جیب سمت چپ و گوشی را در جیب سمت راست میگذاشتم. احتمالاً یک بار اشتباه کرده بودم و گوشی را در همان جیب چپ گذاشته بودم و هنگامی که خواستم گوشی را بیرون بیاورم، کیف مدارک همراه آن بیرون آمده و افتاده بود. اما کجا؟ خوب فکر کردم. در مسیر کلاً دو جا توقف کرده بودم. یکی اسدآباد همدان و دیگری مسجد منطقه بیستون. تصمیم گرفتم برگردم به این دو نقطه و خوب بگردم. گرچه امید چندانی نداشتم. شارژ گوشی من در حال اتمام بود و خواستم گوشی را خاموش کنم،‌ اما احتیاط کردم و آن را خاموش نکردم. اگر در آنجا پلیس متوقفم می‌کرد و مدارک ماشین را می‌خواست، چه بایست می‌کردم؟ به فرض حرفم را باور می‌کرد و می‌گفت خوب مدارک شناسایی؟ چه راه حلی داشتم؟ عجب مخمصه‌ای گیر کرده بودم! حتی نمی‌توانستم ثابت کنم که من خودم هستم. اینجا درس‌های فلسفه و دکارت و بحث خود به اندازه یک کارت شناسایی ساده به کارم نمی‌آمد.

با این افکار و خیالات پریشان، به سرعت به سمت کرمانشاه رفتم و البته مراقب بودم که تند نروم، کار دست خودم ندهم و نظر پلیس را جلب نکنم. گوشی زنگ زد. آقای کیوان سلیمانی، نگهبان خوب دانشگاه بود. تعجب کردم. معمولاً ارتباط تلفنی با هم نداشتیم. با بی‌حوصلگی پاسخ دادم: «بله!» پرسید: «کرمانشاه هستید؟» شگفتی من دو چندان شد. به کسی نگفته بودم کجا می‌روم. از کجا متوجه شده بود؟ قبل از آنکه بپرسم، خودش گفت: «آقایی از کرمانشاه زنگ زده است و می‌گوید مدارک شما را یافته است و شماره شما را می‌خواهد. من شماره ندادم تا از خودتان بپرسم.» تأیید کردم و گفتم شماره‌ام را به او بدهید و شماره‌اش را بدهید خودم. سریع به آن بنده خدا زنگ زدم و خودم را معرفی کردم. او هم خودش را معرفی کرد «علی رستمی» بازنشسته دولت بود. گفت آدرس بدهید مدارک را بیاورم. شرمنده شدم. گفتم نه شما آدرس بدهید من سریع خواهم آمد. آدرس دقیقی داد و من هم رفتم و دیدم که آنجا مردی میان‌سال منتظرم است. یک کرمانشاهی اصیل و خونگرم. دعوتم کرد به خانه‌اش که نپذیرفتم. گفت که رفته بوده است بیستون و هنگامی که می‌خواست سوار ماشین شود، یک کیف کوچک بر زمین می‌بیند. آن را بر می‌دارد و مشخصات مرا پیدا می‌کند. بر کارت شناسایی دانشگاهی من شماره تلفن دانشگاه را پیدا می‌کند و چندین بار به آنجا زنگ می‌زند تا موفق به تماس با آقای سلیمانی می‌شود. این جدیت و پشتکار و این مسئولیت‌پذیری برایم حیرت‌انگیز بود. کار او نه از سر منفعت خواهی نه انجام تکلیف، بلکه صرفاً می‌خواست کاری خوب کند و این گوهر اخلاق فضیلت است.

مانده بودم چگونه تشکر کنم. به رسم ادب مبلغی به عنوان هدیه یا مژدگانی تعارف کردم. سخت پرهیز کرد و گفت الحمد لله وضع مالی خوبی دارم. بازنشسته ام و خانه و کاشانه مرتبی دارم. از این حالت سپاسگزارانه‌اش به وجد آمدم. یک جعبه سوهان در ماشین داشتم به او تعارف کردم. با رضایت و شادمانی پذیرفت و باز تعارف کرد که میهمانش باشم. اما فرصتم کم بود و خدا حافظی کردم. این ماجرا یک سال پیش رخ داد. اما هرگز فراموشش نمی‌کنم. این خبری است از انسانیت و مسئولیت‌پذیری هزاران هزار شهروند این مرز و بوم که در رسانه‌ها منعکس نمی‌شود اما سرشار از درس‌های اخلاقی است.

سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۲۰ اسفند ۱۳۹۹

instagram.com/eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
🖌 به نظر شما مهم‌ترین پیام پیامبر(ص) برای انسان معاصر چیست؟

📝 پیام ایشان به رسمیت شناختن و گفت‌وگو با انسان‌های دیگر است. متأسفانه ما فراموش می‌کنیم در جهانی زندگی می‌کنیم که دیگران هم در آن حضور دارند و صداهای دیگری هم وجود دارد. متأسفانه ما یا صداهای دیگر را کتمان می‌کنیم یا اینکه آنها را سرکوب می‌کنیم و هر دو خطاست. پیام پیامبر(ص) توجه به دیگران، به رسمیت شناختن حضور دیگران، گفت‌وگوی با دیگران، ارسال هیئت‌های نمایندگی و پذیرش آنها و احترام گذاشتن به سنت‌های موجود، تا زمانی که این سنت‌ها در تعارض صریح با پیام اسلام نباشد، است.

🖌 [...] چه شاخصه‌هایی باید در بین جامعه وجود داشته باشد تا آن را جامعه نبوی قلمداد کنیم؟

📝 شاخصه‌های زیادی می‌توان برشمرد که به چند نمونه آشکار اشاره می‌کنم. جامعه اسلامی جامعه‌ای است که در آن حرمت انسان‌ها و حیثیت انسان‌ها به خاطر مسائل ساده معیشتی نادیده گرفته نشود. عزت نفس انسان‌ها مخدوش نمی‌شود؛ کاری که ما در این چهل سال نتوانستیم انجام دهیم. وقتی انسان صف‌های طولانی برای دریافت گوشت را می‌بیند حس می‌کند یک جای کار عیب دارد. افرادی که بیمار می‌شوند باید دارویشان در اختیارشان باشد و نباید انسان بیمار بلند شود و جاهای مختلف برود تا دارو تهیه کند. دسترسی آسان به اولیات زندگی، نشان جامعه اسلامی است. این حداقل انتظاری است که می‌شود از جامعه اسلامی داشت.

شاخصه دوم احترام به انسان‌ها و آداب و رسوم و عقایدشان است؛ مگر جایی که در تعارض صریح با اسلام قرار بگیرد. ما باید به فرهنگ‌ها، اقلیت‌ها، لهجه‌ها و سنت‌ها احترام بگذاریم.

یک شاخصه دیگر این است که باید فاصله فقر و غنا کم باشد؛ هیچ توجیهی برای شکاف‌های طبقاتی وجود ندارد. الان در کشورهای اروپایی که نظام‌های سوسیال دموکراسی حاکم است، این فاصله دارد روز به روز کمتر می‌شود و حداقل معیشت برای تمام افراد فراهم می‌شود.

یکی از شاخص‌های جامعه اسلامی این است که نباید انسان‎ها روز تا شب در حال بدگویی از دیگران باشند و بدبینی در جامعه حاکم باشد. شاخصه بعدی توجه به تمام موجودات زندهاست و اینکه مردم طبیعت را تخریب نکنند. اینها با شاخص‌های جامعه نبوی سازگار نیست.

📝 من معتقدم باید از کارهای کوچک شروع کنیم و هر کس هر کاری می‌تواند انجام دهد را انجام دهد تا جامعه به سمت اخلاقی شدن پیش برود. البته این رافع مسئولیت مسئولان نیست و آنها هم باید کار خودشان را انجام دهند ولی این تلقی که زمانی که مسئولان درست عمل کنند مشکلات حل می‌شود اشتباه است چون خود این مسئولان هم برآمده از همین جامعه هستند.

بخش‌هایی از گفتگو با ایکنا:
«شاخصه‌های جامعه نبوی؛ از به رسمیت شناختن دیگری تا تأمین اولیات زندگی» ۲۳ اسفند ۱۳۹۹
https://b2n.ir/r67625
instagram.com/eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
خانه‌تکانیِ زبان
سید حسن اسلامی اردکانی

معمولاً سال جدید را با خانه تکانی مفصلی آغاز می‌کنیم که از اسفند ماه شروع می‌شود و گاه تا بعد از عید هم ادامه دارد. در این فرایند کمابیش همه درگیر نوعی خانه تکانی می‌شویم و همه چیز را کمابیش بازنگری می‌کنیم و گاه تغییر می‌دهیم و دست به نوسازی می‌زنیم. مقصودم از خانه تکانی فقط تمیز کردن خانه و تغییر دکوراسیون آن نیست، بلکه همه فعالیت‌هایی است که به نحوی گویای گذر از سال قبلی به سال جدید است. این فعالیت‌ها معمولاً معطوف به نوسازی و تغییر وضع فعلی یا دست کم تغییرات مکانی و وضعیتی است. زن و مرد و پیر و جوان هر یک به نحوی درگیری این خانه تکانی می‌شوند. بالاخره عید است و باید همه چیز نو یا دست کم تمیز باشد. در نتیجه شاهد فعالیت گسترده تولیدکنندگان، ارائه دهندگان خدمات و مصرف‌کنندگان هستیم و گویی پیمانی نانوشته در این میان وجود دارد که کسی باید تولید یا وارد کند و دیگری حتماً مصرف کند. و خلاصه سال جدید را با وضعیتی تازه و غالباً نوشده آغاز می‌کنیم.

اما چیزی که معمولاً مشمول خانه تکانی نمی‌شود و گذر زمان بر آن اثری ندارد، واژگان ما است. تقریباً هر سال لباس و پوشاک و ظاهر خود را عوض می‌کنیم. اما زبان ما استثنا است. در حالی که حاضر نیستیم کفشی را که پنج سال قبل خریده‌ایم و هنوز هم سالم است به پا کنیم، اما نسبت به واژه‌های خود بی‌اعتنا هستیم و آن‌ها را همان گونه که هستند می‌پذیریم و تغییری در نوع یا ترکیب و ساختار آن‌ها نمی‌دهیم. همان تعبیرات عامیانه و کلیشه‌های گاه توهین‌آمیز را به کار می‌بریم و چنان عمل می‌کنیم که گویی گذر زمان یا افزایش تحصیلات و گسترش مناسبات اجتماعی تأثیری بر زبان ما نگذاشته است. تا حدی که گاه زبان ما بوی نا می‌دهد و کهنگی از سر و پای آن می‌بارد. هنگامی که در خیابان یا بازاری دو نفر به یکدیگر تند می‌شوند و زبان به پرخاش می‌گشایند، می‌بینیم معمولاً همه آنچه به تن دارند نو و تازه است، جز زبان پرخاشگر و نامناسب.

این مسأله اختصاص به افراد عادی ندارد و حتی برخی فرهیختگان و اصحاب قلم نیز چون در مقام نقد و رد بر می‌آیند، چنان به یکدیگر می‌پرند که گویی در دانشگاه و مراکز علمی رشد نکرده‌اند،‌ بلکه به اصطلاح در «چاله میدان» پرورش یافته‌اند. در آغاز سال نو می‌توانیم عهد تازه‌ای با خود ببندیم. واژگان خود را خانه‌تکانی کنیم، واژه‌های نامناسب را دور بریزیم، واژه‌ها و ترکیبها و استعارات نخ‌نما شده را فراموش کنیم، از زبان سوگیرانه، قومیت‌مدار، مردسالارانه، و تحقیرآمیز دوری کنیم، و واژه های تازه‌ای «بخریم». کافی است کمی خلاقیت زبانی به خرج دهیم، با خواندن آثار خوب و اشعار ناب، واژگان و قدرت بیانی خود را ارتقا بدهیم، واژه‌های تازه،‌ به قیمت اندکی وقت گذاشتن و مطالعه کردن،‌ به دست آوریم. زبانمان را تازه و شاداب کنیم. و زبان تازه، پیراسته، و نونواری به کارگیریم و با مردمان به نیکی و زیبایی سخن بگوییم و به فرمان قرآن عمل کنیم: «قولوا للناس حسناً».

یادداشت خانه‌تکانی زبان
#در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، ۲۲ فروردین ۱۳۹۸
@hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
📝 تصمیمات پایدار

اولی: «چند بار این سیگار لعنتی را ترک کردم، اما به یک ماه نکشید که باز شروع کردم. هر چه می‌کنم، نمی‌شود ترکش کرد.»
دومی: «کی گفته نمی‌شود؟ خوب هم می‌شود. من خودم تا حالا بیست بار سیگار را ترک کرده‌ام.»

در پایان سال، خیلی از ما به فکر تصمیماتی شخصی برای سال نو می‌افتیم. کارهایی را شروع کنیم و کارهای دیگری را متوقف سازیم، برای مثال، هر روز ورزش کنیم و ساعات کمتری را در فضای مجازی پرسه بزنیم. گویی دست به خانه‌تکانی ذهنی می‌زنیم. بعد ناگهان متوجه می‌شویم که سال‌ها پیش تصمیم گرفتیم که به شکل منظمی ورزش کنیم. از قضا، با دوستان قرار مدار کار را هم گذاشتیم. خوب هم شروع کردیم. اما بعد از چند هفته این برنامه به هم خورد. یا سال گذشته تصمیم گرفتیم دیگر به فست‌فود «لب نزنیم». چند بار با دوستان رفتیم بیرون و آنها هر چه تعارف کردند، سخت و محکم ایستادیم و بر خودمان چیره شدیم. اما الان می‌بینیم که مثل گذشته داریم انواع فست‌فودها را می‌خوریم و انگار نه انگار که قبلا چنین تصمیمی گرفته بودیم. اگر بخواهیم لیستی از تصمیمات ناپایدارمان را فهرست کنیم، متوجه می‌شویم که مساله پیچیده‌تر از آنی است که گمان می‌کردیم.

واقعا چرا ما تصمیمی می‌گیریم و بعد آن را رها می‌کنیم؟ چرا نمی‌شود تصمیمات پایداری گرفت؟ چرا روز به روز با تصمیم‌هایی که خودمان می‌دانیم قادر به حفظ آنها نیستیم، خودمان را اذیت می‌کنیم؟
علتش این است که نه خودمان را خوب می‌شناسیم و نه با منطق تصمیم‌گیری درست در این زمینه آشنا هستیم. به تعبیر رایج «دیر آمدیم و می‌خواهیم‌ زود هم برویم». ناگهان تصمیم می‌گیریم از «شر» چربی‌های اضافی خود آزاد شویم، در نتیجه همزمان از خوردن برخی غذاها خودداری می‌کنیم، به شکل جدی ورزش می‌کنیم و برای احتیاط قرص‌هایی که اشتها را کم می‌کند هم مصرف می‌کنیم. خیلی سریع چربی‌ها آب می‌شود. اما وسط کار همه‌چیز به هم می‌ریزد. سفر می‌رویم، میهمان می‌آید، حال‌مان بد می‌شود و بعد بر می‌گردیم سر خانه اول. اینجاست که تصمیماتی از این دست مانند تب تند است که زود عرق می‌کند.

خب، بیاییم مسیر دیگری را بپیماییم و در کنار ده‌ها تصمیم شکست‌خورده، به شکل متفاوتی تصمیم پایدار بگیریم. اولین گام در این راه آن است که توجه کنیم غالب تصمیمات شخصی ناظر به ترک یک «عادت» کهن یا ایجاد یک «عادت» تازه است. عادت هم یکشبه ایجاد نمی‌شود. عادت، در درازمدت به طبیعت ثانوی ما تبدیل شده است. اگر اضافه‌وزن داریم، حاصل سال‌ها سبک زندگی خاصی است. اگر مطالعه نمی‌کنیم، نتیجه سال‌ها زندگی معینی است. در نتیجه همان‌گونه که این عادت‌ها به تدریج ریشه دوانده و بخشی از وجودمان شده‌اند، ریشه‌کنی آنها یا ایجاد عادت‌های متفاوت نیازمند «تدریج» و زمان طولانی است.از موارد استثنایی که بگذریم، تصمیمات آنی و رادیکال راه به جایی نمی‌برند. پس اگر دیر آمدیم، نوبت را رعایت کنیم و به موقع برویم.

در دومین گام بکوشیم از اصل همه یا هیچ دوری کنیم. حتی بهترین تصمیمات ما ممکن است گاه شکست بخورند. ممکن است سال‌ها روزانه ورزش کنیم، اما یک هفته کامل از ورزش بیفتیم. اشکالی ندارد. آسمان به زمین نمی‌آید. همچنان می‌توان ادامه داد و ورزش کرد. تصور نکنیم اگر یک بار ناکام شدیم پس ناکامی سرنوشت ماست.

در گام سوم بکوشیم تصمیمات ما خیلی کوچک و ساده باشند. سنگ بزرگ بر نداریم. دوندگان بزرگ در کودکی به سختی قادر بودند چند گام بردارند. اما با گام‌های کوچک آرام آرام موفق شدند. به جای یک تصمیم کلان، یکی، دو تصمیم ساده و کوچک بگیریم و بعدها آنها را با تصمیمات مناسب استوارتر کنیم.

چهارمین گام آن است که تصمیمات خود را به حضور «دوستان» پیوند نزنیم. اگر قرار است روزانه ورزش کنیم، خوب ورزش کنیم. دوستان آمدند قدم‌شان بر چشم، نیامدند هم مشکل آنهاست. البته خیلی خوب است که همراه با دوستان تصمیمات خوبی بگیریم و اجرا کنیم. اما وقتی این تصمیمات به نحوی با حضور آنها گره خورد، کافی است آنها نباشند، سست شوند، یا نظرشان عوض شود، آن تصمیم نیز به هوا خواهد رفت. علت توقف بسیاری از ورزش‌های گروهی همین «دوستان» هستند.

سخن کوتاه، برای سال آینده تصمیمات جزیی، ریز و پیش پا افتاده بگیریم. تصمیماتی چنان ساده که اگر بخواهیم نقض‌شان کنیم خودمان شرمنده شویم. چنین تصمیم‌هایی خیلی ارزنده‌تر و مفیدتر از تصمیمات درشتی هستند که پایداری نشان نمی‌دهند. یادمان باشد که «رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود».

سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۹

instagram.com/eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
ضعف_معنا_در_میان_نام_ها_مرور_انتقادی_ترجمه_به_سوی_دانشگاه_با_فضیلت.pdf
456.6 KB
ضعف معنا در میان نام‌ها: مرور انتقادی ترجمه «به سوی دانشگاه فضیلت‌مدار» (آینهٔ پژوهش ۱۶۸، بهمن و اسفند ۱۳۹۹)

در حالـی کـه دانشـگاه بـه نهـادی تجـاری تبدیـل شـده اسـت و از اسـتادان انتظـار مـیرود ماننـد کارآفرینـان و جـذب کننـدگان سـرمایه عمـل کننـد، ایـن کتـاب می‌کوشد ابعاد اخلاقی کنش دانشگاهی را نشان دهد.

هـر فعالیتـی، بـه معنـای پراکتیـس، همـان گونه که مک‌اینتایر گفته اسـت، مسـتلزم وجود نهادی اسـت. ِ شـطرنج فعالیت اسـت و باشـگاه شـطرنج‌بازی نهاد اسـت. دانشـگاه نه تنها باید فضای یادگیری باشـد، که فضای تأمل، گفتگو و توجه به تفاوتها و حرکت در جهت هدفی مطلوب نیز باید باشد.


@hassan_eslami
📝 قاتل برهنه‌پا

ریتم موسیقی عربی تندی بود که تو ذوقم می‌زد، اما واژه‌ها چون خنجر در دلم می‌نشست. نه خواننده را می‌شناختم و نه با آن شعر آشنا بودم. به آنچه می‌گفت دقت کردم: «قاتلتی، ترقص حافیه القدمین بمدخل شریانی» (قاتل من پابرهنه بر دریچه سرخ‌رگم می‌رقصد). این جمله مرا به اعماق تاریخ پرت کرد. یاد نمایشنامه «سالومه» اسکار وایلد افتادم. آنجا که سالومه، برای بوسیدن لب یحیای تعمید‌دهنده، در برابر ناپدری‌اش پابرهنه هفت‌نقاب می‌رقصد و در مقابل سر او را در تشت نقره می‌خواهد. سخن امام حسین(ع) در مسیر کربلا در ذهنم جان گرفت که فرمود: «من هوان الدنیا...» (از پستی دنیا همین بس که سر یحیی را به بدکاره‌ای از بدکارگان بنی‌اسراییل هدیه دادند). یاد عهد جدید افتادم و داستان سالومه که مستانه در برابر عمویش هیرودیس رقصید و پاداش خود را سر یحیی تعیین کرد. هیرودیس نیز در عالم مستی فرمان به کشتن آن پاک داد، با این منطق که باید پای سوگند و پیمان خودم بایستم! به روایت کتاب مقدس، هیرودیس پادشاه، با هیرودیا زن برادرش ازدواج کرده بود و یحیی این عمل را تقبیح کرده بود. به همین سبب شاه او را زندانی کرده بود و در عین حال به او احترام می‌گذاشت و از او بیمناک بود. در روز تولد خود، جشنی گرفت و بزرگان را به دربار خود خواند. سالومه دختر هیرودیا در برابر عمویش رقصید و اهل مجلس را شاد کرد. و چون پادشاه به او گفت هرچه جایزه بخواهی بگوی تا به تو بدهم، او به سفارش مادرش گفت: «می‌خواهم که الان سر یحیای تعمیددهنده را در طبقی به من عنایت فرمایی». پادشاه غمگین شد «لیکن به جهت قسم و خاطر اهل مجلس نخواست او را محروم کند» و دستور داد تا جلاد سرش را قطع کند و در طبقی به سالومه تحویل دهد.» (انجیل مرقس، باب ششم، 28-14)

دیگر تاب پیش رفتن نداشتم. گرمای سالن نمایشگاه به کنار، این ترانه آشوبی در من به پا کرده بود. گوشه‌ای نشستم و میان بیداری و رویا خوب گوش کردم...

سال 1382 بود و رفته بودم نمایشگاه کتاب دمشق. از دیدن این همه کتاب عربی در فضای عربی لذت می‌بردم. به هر کتابی ناخنکی می‌زدم، نگاهی می‌کردم و گاه صفحه‌ای و حتی فصلی می‌خواندم. هم‌زمان موسیقی عربی همه جا پخش می‌شد. اولین‌بار بود که به چنین نمایشگاهی خارج از ایران می‌آمدم. همه‌چیز برایم تازه و شگفت‌انگیز بود. اما هرگز تصور نمی‌کردم که این ترانه و این خواننده ناشناس اینگونه با روحم بازی کند. بلند شدم و رفتم غرفه‌ای که این ترانه را پخش می‌کرد. گفتم این صدای کیست؟ گفت: کاظم الساهر. گفتم شعر از کیست؟ گفت: نزار قبانی. حق داشتم. آخر نزار شاعر عشق بود و می‌گفت که همه اعضای خانواده‌اش عاشق به دنیا آمدند و عاشقانه زیستند و حتی برخی خودکشی کردند. پرسیدم. اسم آلبوم چیست؟ گفت: حافیه القدمین (برهنه‌پا). از نمایشگاه که بیرون آمدم همان روز یک نوار کاست حافیه القدمین خریدم. البته دستگاه ضبط یا پخش نداشتم که گوش کنم. خریدم تا بعدها گوش کنم و گوش کردم بارها و بارها. هنوز هم ریتم تندش را نمی‌توانم تحمل کنم، اما مفاهیم و لحن خواندنش برایم همچنان تازگی دارد. عشق، وطن، امید، پایداری، تصویرآفرینی و حس‌آمیزی در سراسر این ترانه جاری است: «ای وطنی که در آن ‌زاده می‌شوم، در آن به خاک سپرده می‌شوم و در آن نوشته‌های خود را منتشر می‌کنم.»

سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۱۸ فروردین ۱۴۰۰

instagram.com/eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
📝 پس تو چی می‌دونی؟

از دانشگاه علوم پزشکی بوشهر بیرون آمدم تا بروم داخل شهر گشتی بزنم. عصر بود و هوا خنک. پرایدی توقف کرد. سوار شدم. مرد میانسالی بود و شروع کرد به گفت‌وگو. کمی از خودش گفت. بازنشسته بود و برای برآوردن نیازهای معیشتی مسافرکشی می‌کرد. لهجه خوش بوشهری او برایم جالب بود. دوست داشتم یکسره حرف بزند و من گوش کنم، اما پرسش‌هایی در ذهن داشت. کمی بعد پرسید که می‌تواند چند سوال کند. با آنکه تا ظهر یکسره کلاس داشتم، گفتم بله. سوالی کرد درباره شیوه ازدواج پسران حضرت آدم. گفتم برخی این را می‌گویند و برخی آن را. گفت: «خودت! چه می‌گی؟» گفتم که نمی‌دانم و نظر خاصی ندارم. گفت خوب یک سوال دیگر. گفتم بفرمایید. گفت: «ناراحت نمیشی؟» گفتم نه. باز سوالی کرد درباره تاثیر مصرف سیب بر جنسیت جنین. گفتم نمی‌دانم. باز سوال سومی کرد که آن را هم با یک «نمی‌دانم» خیالم را راحت کردم.

با دلخوری ملایمی گفت: «پس تو چی می‌دونی؟ شما تو حوزه چی می‌خونید؟ برو کمی تحقیق کن، یاد بگیر!» گفتم: «چشم، حتما.» در آن لحظه دلم برای خودم سوخت که با این همه فضل و کمالات استادی و پژوهشگری! نتوانسته بودم نظر مساعد او را به دانش خودم جلب کنم. دلم برای او هم سوخت که با کس انی سر و کار دارد که پاسخ همه سوالات را می‌دانند. احتمالا به عمرش طلبه‌ای ندیده بود که آشکارا و به راحتی بگوید «نمی‌دانم». اصولا در شهرهای کوچک گفتن «نمی‌دانم»، آن‌هم از سوی افراد تحصیلکرده که «سر در کتاب» دارند، تف سربالا است و گوینده‌اش را بی‌اعتبار می‌کند. با این همه، سال‌ها بود آموخته بودم با این قضیه راحت برخورد کنم و نگران قضاوت این و آن نباشم. مرا به مقصد رساند. خواستم کرایه بدهم. نگرفت و گفت مهمان من باش. هر چه اصرار کردم. قبول نکرد. یادش بخیر انسان شریفی بود. گرچه نتوانستم به پرسش‌های «حیاتی» او پاسخ بدهم، اما سعی کرد در حد خودش به من لطفی کند.

یکی از مشکلات ما در مقام مدرس دانشگاهی یا طلبه حوزوی آن است که همواره در معرض پرسش‌های مختلف و پرسش‌نماهای عجیب و غریب افراد گوناگون قرار داریم. همواره از ما انتظار می‌رود که به آنها حتما پاسخ «درست» بدهیم. گفتن «نمی‌دانم» در این فرهنگ نه تنها کارآمد نیست، افزون بر آن، نوعی کسر شأن به شمار می‌رود و از اعتبار ما می‌کاهد. گاه نیز چنان این پرسش‌ها بی‌معنا به نظر می‌رسد که بهترین پاسخ همان «نمی‌دانم» است. با این حال، در این فضا غالبا درگیر پاسخگویی می‌شویم و چون بلد نیستیم، سخنان بی‌ربطی می‌گوییم و همزمان یک فرهنگ غلط را تقویت و بازتولید می‌کنیم؛ انگار ما حل‌المسائل متحرک هستیم.

بخشی از فرآیند خودپایی اخلاقی و مسوولیت شهروندی ما آن است که برای دانسته‌های خودمان مرزی تعیین کنیم. در حالی که به دیگران می‌گوییم چه می‌دانیم، با شهامت و بی‌پروا به آنها بگوییم که چه «نمی‌دانیم» و این «نمی‌دانم» را چنان تکرار کنیم تا برای مخاطبان عادی شود. هنگامی که آرام آرام به «نمی‌دانم» گفتن عادت کردیم، اتفاق مهمی می‌افتد. دیگران به دانسته‌های ما احترام بیشتری می‌گذارند و باور می‌کنند که چه «واقعا» می‌دانیم و این خود بخشی از فرآیند اعتمادآفرینی است. البته یک نتیجه ناخواسته دیگر هم دارد و آن اینکه باور نمی‌کنند که «واقعا» نمی‌دانیم، بلکه تصور می‌کنند داریم شکسته‌نفسی می‌کنیم یا حوصله پاسخگویی را نداریم. به ‌حق گفته‌اند که گفتن «نمی‌دانم» نیمی از دانشوری است.

سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۲۵ فروردین ۱۴۰۰

instagram.com/eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
📝 شبگردی در حلب

وارد هتل شدم و اتاقی خواستم. متصدی گذرنامه‌ام را گرفت و اتاق را تحویلم داد. می‌خواستم خوب سوریه را بگردم و بشناسم. سال 82 بود. صبح با اتوبوس راهی حلب شده بودم؛ شهری باستانی در فاصله 350 کیلومتری دمشق. بعدازظهر به حلب رسیدم. بعد از مسجد جامع، در بازار قدیمی آن گشتی زدم. بوی آویشن مستم می‌کرد. دیدن عطاری‌ها و صابون‌های سنتی معروف به صابون رقّی (یا رگی) که ظاهرا در اصل در شهر رقه ساخته می‌شد و کارگاه‌های صابون‌سازییا «مصبنه»، تاریخ را برابرم زنده می‌کرد. به هزار سال قبل برگشته بودم. ادامه دادم تا قلعه صلاح‌الدین ایوبی. ورودیه برای مردم سوریه نسبتا ارزان و برای خارجی‌ها دلاری بود. من سوری نبودم ولی عربی حرف می‌زدم، بلیت‌فروش با من بینابین حساب کرد. قلعه دروازه‌ای داشت به نام «باب الاسد الضاحک و باب الاسد الباکی» (در شیرِ خندان و در شیر گریان). سمت راست این دروازه بر دیوار چهره خندان شیری کنده شده بود و سمت چپ این دروازه چهره شیری که گریان بود. این دروازه مانند ژانوس دو چهره داشت. دو ساعتی در تاریخ گم شدم و با حوادث آن همراه شدم. بیرون آمدم. عصر شده بود و هوا رو به تاریکی می‌رفت. تصمیم گرفتم. بروم هتل اتاقی بگیرم و بعد دوباره برگردم بیرون به گشت و گذارم ادامه بدهم.

کلید اتاق را که گرفتم. در را بستم و کوله‌پشتی سبکم را باز کردم. مهر ماه بود و چیزی با خودم نداشتم. در حد یک توقف پاییزی با خودم لوازم برداشته بودم. دست و صورتم را می‌شستم که ضربه‌ای به در خورد و صدای بلندی گفت: «معلم! معلم!» در آنجا اشخاص را این‌گونه صدا می‌زنند. در را باز کردم. پوزش‌خواهانه گفت که اتاق را قبلا به کسی واگذار کرده‌ایم و جایی برای اقامت شما نداریم. همه وجودم را حسی از خشم و حقارت فراگرفت. تا ته قضیه را خواندم. مسوولان هتل با ایرانی‌جماعت مشکل داشتند. اتاق را تحویل دادم و گذرنامه را گرفتم و سریع به سمت ترمینال رفتم تا برگردم دمشق. عطای این شهر را به لقایش بخشیدم. در ترمینال گفتند که تا فردا صبح هیچ ماشینی به سمت دمشق نمی‌رود. داشتم از خشم کلافه می‌شدم. نمی‌دانم با خودم لج کرده بودم یا با این جماعت قوم‌پرست. تصمیم گرفتم در کوچه بازار راه بروم تا صبح بشود.

شب شده بود و من بازار قدیمی شهر را که بعدازظهر دیده بودم، شروع کردم به گز کردن. از این سر به آن سر. دو بار و سه بار. خسته شدم. دوباره رفتم قلعه صلاح‌الدین که بسته بود. اما از بیرون می‌شد نشست و تاریخ را تماشا کرد. بر سکویی نشستم و به تاریخ خیره شدم. ساعتی در خودم بودم که بدنم لرزیدن گرفت. یکتا پیراهن بودم و هوای شبانه قلقلکم می‌داد. باز راهی بازار شدم. همه جا بسته بود. اما ورودی و خروجی بازار باز بود. درهای بزرگ چوبی عجیبی داشت که از فرط دستمالی شدن سیاه و قیرگون شده بود. زمان نمی‌گذشت. همه شهر را گشته بودم. اما هنوز نیمه‌شب نشده بود. نگران بودم اگر پلیس متوقفم کرد چه توضیحی بدهم. در خیابان‌های خالی که حتی ماشین‌ها نیز رفت و آمد نمی‌کردند راه می‌رفتم تا بدنم گرم شود. ساعت 12 شده بود که از دور صدای موسیقی شنیدم. یک موسیقی عربی تند. نزدیک شدم. دیدم جمعیتی در طبقه دوم ساختمانی دیده می‌شوند و صدای موسیقی محلی یا «دبْکه» شفاف‌تر می‌شود. نگاه می‌کردم و چون غریبه‌ها گوش می‌کردم که کسی از آن بالا به پله‌ها اشاره کرد و بفرمایی زد. جدی گرفتم و از پله‌ها رفتم بالا. مراسم عروسی بود و در آن تفکیک جنسیتی کامل صورت گرفته بود. میزبانان مرا نمی‌شناختند. پرسشی هم نکردند. پذیرایی کم‌نظیری بود، قهوه عربی پس از قهوه عربی نوشیدم. سه ساعت این مراسم طول کشید. فرهنگ عربی، کردی، صوفی و اسلامی بر فضا مسلط بود. حس کردم به یکی از فرقه‌های صوفیانه، شاید بکتاشیه، تعلق دارند. مرشدی آیاتی از قرآن خواند و نکته‌های اخلاقی گفت. در پی آن، شمشیربازی و «دبکه» بود. بعد سماع زیبایی اجرا شد. در این مدت کوتاه کل فرهنگ و فولکلور آن منطقه را به اختصار دیدم.

مانده بودم از دست متصدی هتل خشمگین باشم یا به جانش دعا کنم که مرا ناخواسته به این مراسم رانده بود. یکسره چشم و گوش شده بودم و عکس می‌گرفتم. مراسم تمام شد، هنوز شب بود و من مشکل سرگردانی داشتم. اما روحم سیراب شده بود. به سوی ترمینال رفتم. آنجا چمباتمه زدم. تا هوا روشن شد. راهی لاذقیه شدم. در دریای مدیترانه شنا کردم و بعد تا دمشق در ماشین خواب بودم. بعدها که خواستم فیلم‌ها را ظاهر و چاپ کنم، نشانی از این همه عکسی که گرفته بودم ندیدم. آیا خواب بود؟ نه، نبود. هنوز لذت این جشن زیر دندانم است.

سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۱ اردیبهشت ۱۴۰۰

instagram.com/eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
📝 مخالفت محترمانه

یكی از سریال‌های آموزنده كه سال گذشته دیدم، مجموعه تاج (The Crown) محصول بریتانیا بود كه سرگذشت ملكه الیزابت دوم را از پیش از به تخت نشستن تا چالش‌های دوران ملكه بودن گزارش می‌كند؛ سریالی وزین، خوش‌ساخت با زبان فاخر اشرافی، مستندگونه و در عین حال دراماتیك.

قسمت ششم از فصل سوم این سریال ناظر به برخورد ملكه با نخست‌وزیر حزب كارگر، هرولد ویلسون، است. ملكه كه شخصیت سرسختی دارد، در مجموع تسلیم استدلال نرم و نیرومند نخست‌وزیرش می‌شود و این را بخشی از شیوه مدیریت خود می‌داند. در نتیجه پروایی از قبول توصیه یا در واقع تجویز او ندارد. در جایی نخست‌وزیر محترمانه ملكه را وادار می‌كند برای مصالح سیاسی، پسرش چارلز را برای یك ترم تحصیلی به دانشگاهی در وِلز بفرستد تا زبان وِلْش بیاموزد. سرانجام ملكه تسلیم می‌شود و شاهزاده چارلز، یا پرنسِ ولز، راهی می‌شود. اما عمده مردم كه گرایش ناسیونالیستی و سلطنت‌گریزانه دارند روی خوشی به او نشان نمی‌دهند.

دشواری قضیه زمانی آغاز می‌شود كه رییس دانشگاه از تدی میلوارد، استاد درخشان زبان وِلْش، می‌خواهد تا به شاهزاده این زبان را تعلیم دهد. از قضا این استاد معاون حزب ملی‌گرا و جمهوری‌خواه وِلز است و با نظام سلطنتی انگلستان عمیقا مخالف است. از این رو در آغاز به ‌شدت مخالفت می‌كند و این درخواست را تعرض به همه باورهای خود می‌شمارد اما رییس دانشگاه او را قانع می‌كند كه منافع دانشگاه اقتضا می‌كند او به این كار تن بدهد و حتی آن را فرصتی برای تاثیرگذاری بر چارلز بداند.

بدین‌ترتیب تدی میلوارد، پس ازگفت‌وگو با همسرش كه او نیز شدیدا مخالف این كار است با بی‌میلی تن می‌دهد و چارلز دانشجوی او می‌شود. در همان جلسه اول تفاوت دیدگاه‌ها به خوبی آشكار می‌شود. هنگامی كه شاهزاده بر نگاه سلطنت‌ستیزانه او انگشت می‌گذارد، استاد پاسخ می‌دهد:«من مربی هستم.» چارلز می‌پرسد:«یعنی شما عقاید سیاسی خود را پشت در كلاس می‌گذارید؟» استاد پاسخ می‌دهد:«نه. این نگاه سیاسی من است كه هر روز بر آنم می‌دارد تا وارد كلاس شوم و به این باور عمل كنم كه همه مستحق تحصیلات دانشگاهی هستند.» شاهزاده می‌گوید:«ولی شما مرا تایید نمی‌كنید.» استاد پاسخ می‌دهد كه هیچ مشكل شخصی با او ندارد. باز شاهزاده می‌گوید:«ولی شما آرزو می‌كنید كه نقش من وجود نداشت و خانواده من نبود.»

استاد باز پاسخ می‌دهد كه او خودش را براساس ضدیت با چیزها تعریف نمی‌كند بلكه برای خدمت به چیزهایی چون فرهنگ،كشور و مهم‌تر از همه زبانش فعالیت می‌كند. این گفت‌وگوی رادیكال و در عین حال مودبانه زمینه خوبی برای شروع روابط استاد شاگردی این دو است.

هر چه زمان می‌گذرد، سردی روابط كم می‌شود و گرمای مناسبات انسانی عمیقی بین این دو شكل می‌گیرد. چارلز به خانه استاد می‌رود، میهمان آنها می‌شود وگفت‌وگوهای آنها از مسائل درسی فراتر می‌رود و به ریشه‌های اختلافات می‌رسد. این رویكرد ایجابی یك استاد پخته و سیاسی دانشگاهی موجب می‌شود تا چارلز سرانجام بخشی از سخنرانی خود را به زبان ولزی ارایه و در آن از فرهنگ ولزی دفاع كند و چنان همدلانه سخن بگوید كه غالب مردم او را تحسین كنند. رفتار سنجیده، حرفه‌ای، گاه سرد و عمیقا انسانی ادوارد میلوارد استاد ولزی، شاهزاده چارلز را دگرگون می‌كند و به مخاطب می‌آموزد كه چگونه می‌توان با كسی عمیقا مخالف بود و در عین حال انسانی رفتار كرد و در پیچیده‌ترین شرایط هم مناسبات انسانی را حفظ نمود.


سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۸ اردیبهشت ۱۴۰۰
https://b2n.ir/b34356
instagram.com/eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
📝 دین و تکامل: مرور کتاب

هنگامی که داروین کتاب بنیاد انواع را منتشر کرد و نظریه تکاملی خود را در معرض داوری قرار داد، کسانی او را مسخره کردند که آیا از طریق پدر به میمون می‌رسد یا مادر. داروین در پاسخ نوشت: «ترجیح می‌دهم که از نسل یک میمون کوچکی باشم که برای نجات جان رفیق خود، دشمن هراس‌انگیز را حقیر می‌شمارد [...] تا از نسل انسانی باشم که از شکنجه دادن دشمنانش لذت می‌برد.» در مقابل این موضع، توماس هاکسلی ستایش‌گرانه این نظریه را بنیاد الحاد و دین‌ستیزی قرار داد و هربرت اسپنسر آن را بنیاد دفاع از قدرت‌طلبی و سلطله قوی بر ضعیف ساخت.

بیش از 150 سال از آن زمان می‌گذرد و هنوز این مناقشات ادامه دارد. امروزه نظریه تکاملی داروین بیش از آنکه به مثابه یک نظریه علمی دانسته و تحلیل و بررسی شود، از سوی عده‌ای ابزاری است برای الحاد و از سوی دیگران بهانه‌ای است برای حمله به علم و دانشوری. گروهی پرشورانه و مومنانه از این نظریه دفاع می‌کنند و کسانی بدون رعایت منطق علمی و حتی آشنایی با مفاهیم اولیه این نظریه، آن را تخطئه و بی‌اعتبار می‌کنند. نام داروین و نظریه تکاملی او به گوش خیلی‌ها خورده است و در حالی که کمتر کسی به دقت با ایده‌های اساسی نظریه او و قوت تبیینی آن آشنا است، غالبا خود را مجاز می‌دانند درباره این نظریه داوری کنند و چیزهایی به داروین نسبت دهند که روحش از آن بی‌خبر است. عده‌ای حتی «زحمت» می‌کشند و کتاب‌هایی بر ضد نظریه داروین می‌نویسند و استدلال‌هایی مطرح می‌کنند که ربطی به او ندارد و سخنانی در دهانش می‌گذارند که با مبانی او ناسازگار است.

در این فضا، بهتر است یا درباره این نظریه دم نزنیم، یا آنکه دست‌کم با مفاهیم بنیادین آن آشنا شویم. کتاب تکامل، تصادف و خدا: فهم نسبت میان تکامل و دین (نوشته برِندن سویتمن، ترجمه علی شهبازی، قم، طه، 1399، 352ص.) درآمد مناسبی برای آشنایی دقیق با این نظریه، پیامدهای گسترده‌اش و چالش‌های آن به شمار می‌رود. از سویتمن پیش‌تر کتاب مقدمه‌ای بر علم و دین (ترجمه اسفندیار زندپور، تهران، امیرکبیر، 1394، 231ص) منتشر شده است. کتاب جدید برخی مباحث قبلی مربوط به نظریه تکاملی داروین را در خود دارد، اما مباحث مربوط به تصادف و علیت در آن بسیار تازه و خواندنی است. سویتمن به خوبی در این کتاب نشان می‌دهد که نظریه تکاملی داروین، در دست کسانی مانند کارل سیگن، دنیل دنت و ریچارد داوکینز به حربه‌ای برای تثبیت نگرش الحادی خود تبدیل شده است. به همین سبب آنها به جای توجه به برخی ابهامات و دشواری‌های این نظریه، با ایمان تمام از آن دفاع می‌کنند. البته سویتمن خود مدافع این نظریه است و آن را نظریه‌ای می‌داند که به خوبی تثبیت شده است و کلید فهم تاریخ طبیعی به شمار می‌رود. با این حال، دلیلی نمی‌بیند که آن را بر ضد دینداری به‌ کار گیرند.
مدافعان نظریه تکامل بر عنصر «تصادف» در تاریخ تکامل تاکید خاصی دارند. اما ایده اصلی سویتمن در این کتاب آن است که «تصادف» با قوانین فیزیکی حاکم بر عالم سازگار نیست و اگر در بخشی از عالم نشانی از تصادف نباشد، در زیست‌شناسی هم تصادف جایی نخواهد داشت. برعکس، وجود گونه‌های جانوری بسیار پیچیده گویای تدبیر و نظمی حکیمانه بر عالم است که جز با خداباوری قابل تبیین نیست. دشواری قضیه آن است که اگر تکامل را مبتنی بر تصادف بدانیم، دیگر دلیلی برای نشان دادن عینیت در اخلاق و ضرورت التزام به قواعد اخلاقی نخواهیم داشت و این مطلبی است که به خوبی در این کتاب توضیح داده شده است.

با کمی حوصله و دقت می‌توان این کتاب را خواند و از آن نکته‌های فراوان آموخت. ترجمه دقیق، سنجیده و نسبتا روان این کتاب، در زمانی که بی‌دقتی به هنجاری مسلط تبدیل شده است، ستودنی است.

سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۰
yun.ir/m57obc
instagram.com/eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
دغدغه‌های اخلاق و دین / سید حسن اسلامی اردکانی pinned «🗞مواجهه فیلسوفانه مطهری با نظریه تکامل داروینی ✍️سید حسن اسلامی اردکانی 🔅نظریه تکاملی داروین از آغاز تا کنون چالشی برای دین‌داران به شمار رفته است. به همین سبب به مثابه ابزار ایدئولوژیک نیرومندی در منازعه دین و الحاد مورد استفاده واقع شده است. کسانی با پیش…»
📝 پیرمرد به دریا پیوست

نسل من، هم‌زمان نسل شوربخت و شادکامی است. از سویه تاریک این نسل می‌گذرم. اما نسل من نسل تجربه‌های متراکمی است که مایه مباهات و خوشبختی او است. نسلی است که سینما را عمیقا چشید، با ادبیات خو کرد و ذوقش پرورده شد. بخشی از شادکامی این نسل در تجربه عمیق شعر، ادبیات داستانی، هنر و فلسفه از طریق پیشگامان قدری است که هر یک در کار خود بی‌بدیل بودند. این نسل شعر نو را از طریق شاملو و اخوان و ستاره‌هایی در تراز آنان آموخت و از آن لذت برد. سینما را با کسانی چون بهرام بیضایی، پرویز کیمیاوی، ناصر تقوایی و سهراب شهید ثالث یاد گرفت و چشمش آموخت چگونه نگاه کند و به زیبایی خیره شود. این نسل آثار کلاسیک ادبیات جهانی را از طریق استادانی چون محمد قاضی، ابوالحسن نجفی، مصطفی رحیمی و نجف دریابندری شناخت و از خواندن آنها لذت برد.

با رحیمی، قاضی و دریابندری بود که غول‌هایی چون سارتر، کازانتزاکیس، مارک تواین و فاکنر را شناختیم و با آنها تا قله قاف ادبیات پرواز کردیم. این استادان کارشان را نوعی عبادت می‌دانستند و بدان عشق می‌ورزیدند. اگر اثری را ترجمه می‌کردند، به دلیل علایق نیرومند سیاسی که عمدتا داشتند، در کارشان نوعی تعهد آشکار بود. برای مثال، هنگامی که ابوالحسن نجفی و مصطفی رحیمی «ادبیات چیست؟» سارتر را ترجمه کردند، صرفا نمی‌خواستند «اثری» ترجمه کرده باشند. بلکه دغدغه آن داشتند تا خوانندگان را با ادبیات ملتزم و التزام ادبی آشنا کنند؛ لذا عموما از ابتذال و شلختگی به دور بودند و می‌شد کاری را که ترجمه کرده‌اند با این اطمینان که اثری ارزنده ترجمه بوده است به دست گرفت و خواند. البته من هرگز نه فرصتش را یافتم و نه جرات یا توانش را تا ببینم دقت ادبی و ترجمانی این استادان در چه حدی است. اما اعتمادی مومنانه به کارشان داشتم. دست کم این بود که با خواندن این ترجمه‌ها زبان و ادبیات فارسی را بهتر آموختم. چون این استادان نه فقط مترجمان نیرومندی بودند که زبان‌ورزان کارآمدی هم بودند و به زبان فارسی و ساختار آن و میراث ادبی آن دلبستگی عمیق داشتند و در این زبان همه عمر غوطه‌ور بودند. در نتیجه، با خواندن هر اثری هم‌زمان با ادبیات جهانی آشنا می‌شدیم و با ساختار و میراث ادبی فارسی مانوس‌تر می‌شدیم.

آرام‌آرام این ستاره‌های ادبی و هنری فسرده شدند و از میان ما رفتند. امروز خبر یکی از این استادان را شنیدم؛ کسی که از طریق او همینگوی را شناختم و از کشاکش «پیرمرد و دریا» لذت بردم. کسی که ترجمه‌اش از «سرگذشت هاکلبری فین» ماندنی و آموزنده است. سرگذشت هاکلبری فین، نه داستانی کودکانه که اثری است عمیقا اخلاقی، تا جایی که فلاسفه معاصر اخلاق گاه به این داستان و «وجدان هاکلبری فین» اشاره می‌کنند.

از طریق دریابندری با تاریخ فلسفه غرب آشنا شدم و تاریخ فلسفه برتراند راسل را با قلم خوبش خواندم. گرچه بعدها از داوری راسل در باب فلاسفه بسیار فاصله گرفتم، اما همچنان ترجمه درخشان دریابندری را می‌پسندم. وی مترجمی نبود که فقط متنی به دست بگیرد و آن را ترجمه کند. بلکه می‌کوشید تصویری از نویسنده و اهمیت اثر به دست بدهد. مقدمه مفصل وی بر کتاب پیرمرد و دریا به نام «ارنست همینگوی: یک دور تمام» خود کتابی است مختصر در معرفی همینگوی که تاثیر گسترده‌ای بر نسل خویش گذاشت. دریغ که جوانان ما نه این کتاب‌ها را می‌خوانند و نه‌چندان با این استادان آشنا هستند و معلوم نیست در آینده چه کسانی جای آنها بنشینند.

سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۹
http://hassaneslami.ir
@hassan_eslami
📝 زنی در جنگ: مرور فیلم

آسا: «حالا که تو این جایی، این زندان می‌شه صومعه تو! معبدت.»
هالا: «بله. این جوری هم می‌شه بهش نگاه کرد.»

این نقطه عطف و اوج فیلم زنی در جنگ (بندیکت‌ارلینگسون، 2018) است. داستان دو خواهر دوقلوی یکسان با دو دغدغه متفاوت: یکی در پی تغییر برون است و دیگری در پی تصفیه درون. اما آن دو به هم می‌رسند و جای خود را با هم عوض می‌کنند. این فیلم ایسلندی- اوکراینی، داستان زن مستقل پنجاه ساله و فعال زیست‌محیطی را روایت می‌کند که برای حفظ بوم‌زیست خود دست به اقداماتی متهورانه می‌زند و تا جایی پیش می‌رود که دکل‌های بزرگ برق کارخانه آلومینیوم را نابود می‌کند و با همه قوا می‌کوشد منطقه را از آسیب صنعتی شدن پاک کند.
این فیلم آرام و گاه طنزآمیز چند دغدغه را با هم پیش می‌برد. «هالا» (Halla) در کنار فعالیت آموزشی و هنری خود، به شکلی پنهانی به فعالیت‌های تخریبی سنگینی دست می‌زند. همزمان دوست دارد دختری را به فرزندخواندگی بگیرد و حس مادری خود را ارضا کند. از قضا «آسا» (Asa) خواهر دوقلوی او در پی تصفیه درون است و برنامه رفتن به آشرامی در هند و سلوک عرفانی و گسستن از عالم برون را دارد.

«هالا» که قهرمان داستان است در زیر سایه زندگی آرام و هنری خود، در پی حفظ محیط زیست است و بسیار زیرکانه عمل می‌کند، اما با همه زیرکی خود، مغلوب نظام پلیسی موجود می‌شود و سرانجام گیر می‌افتد و به زندان می‌رود. اینجاست که خواهر دوقلوی او که برنامه دیگری دارد و در آستانه سفر هند است، به دیدار «هالا» می‌آید و با هماهنگی که قبلا انجام داده است، برق زندان را از کار می‌اندازد و سریع لباسش را با خواهرش عوض می‌کند و به جای او در زندان می‌ماند. در واقع، «آسا» زندان را به مثابه معبد و صومعه خودش انتخاب می‌کند و در عین حال امکان ادامه فعالیت را برای خواهرش فراهم می‌سازد. اگر کسی بخواهد خلوت‌گزینی کند و دست به خودسازی بزند، لازم نیست که حتما به هند یا تبت برود. می‌توان زندان را نیز به معبدی برای خودنگری تبدیل کرد. این چرخش غیرمنتظره و واقع‌نمای فیلم بسیار جذاب و دیدنی است.

در پایان فیلم «هالا» را می‌بینیم که دختر خوانده‌اش را در آغوش گرفته است و از میان آب‌هایی که مسیر را بسته‌اند، می‌گذرد تا بر دشواری‌های طبیعی این زندگی غلبه کند.

در کنار این نگرش رئالیستی و داستان خطی، شاهد حضور گاه به گاه یک گروه نوازنده سه نفره و آوازخوانان اوکراینی هستیم که بیشتر حالت نمادین و رازگونه دارد. در غوغای فیلم‌های شلوغ و خشن که آرامش و امان از بیننده می‌گیرد، این فیلم آرام همه عناصر بصری را فراهم می‌کند تا بیننده اندکی تامل کند و درباره ابعاد آسیب‌های فعالیت‌های صنعتی و تاثیر آن بر محیط زیست و همچنین شیوه مقابله با آن بیندیشد.

همچنین این پرسش را پیش می‌کشد که آیا تخریب راه درستی برای مقابله با کسانی است که محیط زیست را نابود می‌کنند؟


سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۰
https://yun.ir/v9xbb8
instagram.com/eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
📝 «من بدبختم، تو چرا نیستی؟»

عصر جمعه بود که دیدم کسی مطلب بلندی برایم فرستاده و در آن شرح مفصلی از بدبختی‌های خود را داده است. به گفته خودش، کمتر از 40 سال سن داشت، ازدواج کرده بود، فرزند داشت، مدرک کارشناسی ارشد داشت، ایمان و کفر را آزموده بود، اینک به بن‌بست روحی رسیده بود و حوصله هیچ کاری حتی سر زدن به خانه پدری و دیدار نزدیکانش را نداشت. حال از من می‌خواست تا با «دم مسیحایی» خویش یاری‌اش کنم. گرفتاری‌اش برایم عجیب بود، چون در مقایسه با خیلی کسان، گرفتاری خاصی انگار نداشت. داشتم بیرون می‌رفتم. در پاسخ به جمله‌ کوتاهی بسنده کردم:«ان‌شاءالله به تدریج درست می‌شود.» می‌خواستم در فرصت بهتری بیشتر گپ بزنیم. شب دوباره صفحه خود را بررسی کردم، دیدم آن شخص که اصلا نمی‌شناختمش، دوباره مطلب بلندی فرستاده و این دفعه رگبار دشنام‌های رکیک است که نثارم کرده است، از آن دشنام‌هایی که سال‌ها بود به گوشم نخورده بود و فکر می‌کردم از رده خارج شده است.

لبّ حرفش این بود که چرا در حالی که من احساس بدبختی می‌کنم و حتی به خانه پدرم سر نمی‌زنم، تو حس خوبی داری و به کوه و دشت می‌روی و تصاویر آن را به نمایش می‌گذاری! اگر بخواهم منطق او را خلاصه کنم، مدعایش این بود که «من احساس بدبختی می‌کنم، پس تو چرا چنین حسی نداری؟» برایم عجیب بود که این‌گونه کسی از راه برسد و طلبکارانه عالم و آدم را برای بدبختی خودش مقصر بداند. نفهمیدم چه رابطه‌ای میان بدبختی او و کوهنوردی من وجود دارد. در واقع، او بدبختی معینی نداشت، نه مشکل مالی داشت و نه مشکل خانوادگی. هم مدرک تحصیلی داشت و هم جایی که در آن با بی‌حوصلگی کز کند و پا از آن بیرون نگذارد و مهم‌تر از آن عزیزانی که باز حوصله دیدارشان را نداشت. اما مهم‌ترین مشکل او، این بود که اگر خودش را بدبخت می‌دانست، دیگران حق نداشتند احساس خوشبختی کنند. فرض اولیه او و کسانی مانند او این است که خوشبختی و شادمانی درونی، میزان معینی دارد و اگر کسی خوشبخت زندگی می‌کند یا با شادی‌های ساده زندگی «دلخوش» است حتما از سهمیه شادی آنها دزدیده است.

اگر در جایی زندگی کنیم که اطرافیان ما ورزش نمی‌کنند، فکر می‌کنیم باید ما ورزش کنیم و ورزش نکردن دیگران دلیل خوبی برای ورزش نکردن ما نمی‌شود. چون ورزش کردن بخش ضروری زندگی سالم است. اگر با کسانی زندگی کنیم که بهداشت شخصی خود را رعایت نمی‌کنند، دلیل نمی‌شود که ما نیز چنین کنیم و اگر در اجتماعی زندگی می‌کنیم که دیگران به رشد شخصی و آموزش خود توجهی ندارند، دلیل نمی‌شود که به فکر رشد شخصی و خودآموزی نباشیم. ظاهرا این نکات بدیهی به شمار می‌رود. اما همین که نوبت به خوشبختی می‌رسد، گویی مساله فرق می‌کند. در نتیجه اگر در جامعه‌ای که غالبا بدبخت هستند یا احساس بدبختی می‌کنند، بکوشیم خوشبخت باشیم، گناه کبیره‌ای مرتکب شده‌ایم. این بیماری جامعه ماست که تصور می‌کنیم اگر کسی خوشبخت است یا احساس خوشبختی می‌کند، گناه کرده است. اما این به واقع عین صواب است و هر کس باید دست به چنین کوشش ارزنده‌ای بزند.

روزی آندره ژید متوجه شد که خوشبخت بودن تعهدی اخلاقی برای اوست و به این نتیجه رسید که «بهترین و مطمئن‌ترین راه برای پراکندن خوشبختی در پیرامون خویش، این است که تصوری زنده از آن ارایه دهیم و بر آن شدم که خوشبخت باشم.» (مائده‌های زمینی و مائده‌های تازه، آندره ژید، ترجمه مهستی بحرینی، تهران، نیلوفر، 1395، ص 228).

سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۰
https://b2n.ir/g55239
instagram.com/eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
اخلاق_و_سیاست_مناظره،_دکتر_اسلامی.pdf
486.3 KB
اخلاق و سیاست مناظره

مناظره قادر به اثبات درستی یا نادرستی یک دیدگاه علمی یا برنامه سیاسی نیست، حال آنکه به لحاظ اخلاقی مشکوک است.

مناظره نوعی انحصارگرایی فکری و حقانی مبتنی است. به این معنا که یا حقیقت نزد من است یا نزد حریف و چون نزد حریف من نیست، پس نزد من است؛ و یا برنامه سیاسی حریف درست است یا من، اما از آنجا که من ثابت می‌کنم برنامه سیاسی او خطا است، پس برنامه من درست است.

مناظره می‌تواند مقبول باشد، با این همه خطرات متعددی سر راه این کار قرار دارد و در نتیجه مانند هر عمل ارادی مناظره نیز باید تابع هنجارهای اخلاقی و گویای فضیلت‌های منشی شخص مناظره‌گرا باشد.

در جامعه امروز، فرهنگ مناظره از تصویری که غزالی از مناظره‌های زمان خود به دست می‌داد، فاصله زیادی نگرفته است. هنوز شاهد توهین، تحقیر، شخصی کردن، ورود به حریم خصوصی در بحث‌های علمی و سیاسی هستیم.

نکته اصلی در مناظره آن است که این کار نوعی مهارت است و نیازمند تمرین و آموزش و ربطی به حقانیت و بطلان ندارد. موفقیت در مناظره نیازمند تکنیک‌های روان‌شناختی ظریفی است که مناظره‌گران در آن مهارت پیدا می‌کنند.

@hassan_eslami