Forwarded from دغدغههای اخلاق و دین / سید حسن اسلامی اردکانی
📝 شیشه می در شب یلدا شکست
سید حسن اسلامی اردکانی
فارغ از ریشه و خاستگاه تاریخی شب یلدا، در این شب همه اعضای خانواده دور هم جمع میشویم، به بهانه این شب کمی انار میخوریم و بعد هم به دیوان حافظ تفألی میزنیم و غزلی را که میآید، به سود خودمان، شرح و تفسیر میکنیم و یکی دو ساعتی بگو بخند داریم.
این سنت سالها است که ادامه دارد. با این حال، سنتهای ایرانی از جمله همین شب یلدا مخالفانی دارد و آنها گاه استدلالهایی بر ضد این قبیل کارها میکنند. برای نمونه، به خاستگاه و پیشینه تاریخی این سنتها میپردازند و آنها را از این منظر نقد میکنند. طبق این نگرش، برای مثال چهارشنبه سوری بد است چون که مثلاً ریشه در آتشپرستی دارد! عید نوروز بد است، زیرا یکی از سنن باستانی است، سیزده به در نادرست است، زیرا ریشه در سنت و فرهنگ اسلامی ندارد و...
این منطق و شیوه نگرش به جای بررسی جایگاه فعلی یک سنت و کارکرد آن، منحصراً یا عمدتاً به خاستگاه تاریخی، جغرافیایی، اجتماعی یا روانشناختی آن توجه میکند و اگر این خاستگاه قابل دفاع نبود، فارغ از کارکرد فعلی آن، نادرستش قلمداد میکند. در اروپای قرن هیجدهم و نوزدهم، همین منطق و روش برای بررسی دین به کار میرفت و با توجه به خاستگاه تاریخی آن، جایگاه فعلی آن ارزیابی و نقادی میشد. برای مثال، مارکس، نیچه و فروید با همین سنجه و شیوه دین و اخلاق را بررسی و داوری میکردند. در نتیجه کافی بود مثلاً نشان بدهیم دین یا اخلاق برآمده از فعالیت یا وضعیت فلان طبقه یا حالت روانی است. همین کافی بود تا داوری قاطعی درباره آن مسأله داشته باشیم.
امروزه منطق دانان این شیوه را نوعی مغالطه میدانند و آن را مغالطه خاستگاه یا مغالطه منشأ (Genetic fallacy) مینامند. کمی به اطراف خودمان توجه کنیم، متوجه کاربرد گسترده این شیوه میشویم. دوستمان لباسی به تن دارد که به تنش زار میزند و کلاً او را از ریخت انداخته است. میگوییم که این لباس به تو نمیآید! فورا پاسخ میدهد: «این تازه از پاریس آمده است!» دیگری میخواهد عرفان را نقد کند میگوید «از هند آمده است» و سومی میخواهد یک ایده را رد کند، قاطعانه میگوید: «این حرف غربیها است». در واقع، از این منطق هم برای تأیید یک دیدگاه و هم برای نفی آن استفاده میشود. حال آنکه هر دو غلط است. هر مسأله یا پدیدهای را باید بر اساس وضع فعلی آن بررسی کرد. از این منظر، نه گذشته درخشان ایران، به داد وضع فعلی آن میرسد و نه گذشته نداشته مالزی به موفقیت کنونی آن آسیب میزند.
از بحث کمی دور شدم. شب یلدا، چه بیانگر تولد حضرت مسیح باشد و چه سنتی مانوی، در میان خانواده های ایرانی کارکرد خوبی دارد و دست کم بهانهای است تا اعضای خانوادهها، به جای چشم دوختن به تلویزیون یا سر فرو کردن در گوشیهای خود، دور هم جمع شوند؛ به طنز و طیبت یا حتی جدی فال حافظی بگیرند؛ درباره آینده و برنامههای خود گفتگو کنند و ساعتی خوش باشند. همین یک کارکرد کافی است تا این سنت نگهداشته شود.
از این رو، تردید درباره آن و بیمهری به آن توجیهی ندارد. هرچند در سنت شعری ما شب یلدا چندان ستوده نشده است و حافظ بر تیرگی و درازای آن این گونه انگشت میگذارد: «صحبت حکام ظلمت شب یلدا است» و شیدا هم از ناکامی خویش این گونه سخن میراند: «شیشه می در شب یلدا شکست». با این همه، امید که به جای شیشه می، در شب یلدا «شیشه غم»تان بشکند. شب یلداتان در کنار اعضای خانواده و عزیزان دراز باد.
یادداشت شیشه می در شب یلدا شکست
صفحه آخر روزنامه اعتماد
پنجشنبه ۲۹ آذر ۱۳۹۷
@hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
سید حسن اسلامی اردکانی
فارغ از ریشه و خاستگاه تاریخی شب یلدا، در این شب همه اعضای خانواده دور هم جمع میشویم، به بهانه این شب کمی انار میخوریم و بعد هم به دیوان حافظ تفألی میزنیم و غزلی را که میآید، به سود خودمان، شرح و تفسیر میکنیم و یکی دو ساعتی بگو بخند داریم.
این سنت سالها است که ادامه دارد. با این حال، سنتهای ایرانی از جمله همین شب یلدا مخالفانی دارد و آنها گاه استدلالهایی بر ضد این قبیل کارها میکنند. برای نمونه، به خاستگاه و پیشینه تاریخی این سنتها میپردازند و آنها را از این منظر نقد میکنند. طبق این نگرش، برای مثال چهارشنبه سوری بد است چون که مثلاً ریشه در آتشپرستی دارد! عید نوروز بد است، زیرا یکی از سنن باستانی است، سیزده به در نادرست است، زیرا ریشه در سنت و فرهنگ اسلامی ندارد و...
این منطق و شیوه نگرش به جای بررسی جایگاه فعلی یک سنت و کارکرد آن، منحصراً یا عمدتاً به خاستگاه تاریخی، جغرافیایی، اجتماعی یا روانشناختی آن توجه میکند و اگر این خاستگاه قابل دفاع نبود، فارغ از کارکرد فعلی آن، نادرستش قلمداد میکند. در اروپای قرن هیجدهم و نوزدهم، همین منطق و روش برای بررسی دین به کار میرفت و با توجه به خاستگاه تاریخی آن، جایگاه فعلی آن ارزیابی و نقادی میشد. برای مثال، مارکس، نیچه و فروید با همین سنجه و شیوه دین و اخلاق را بررسی و داوری میکردند. در نتیجه کافی بود مثلاً نشان بدهیم دین یا اخلاق برآمده از فعالیت یا وضعیت فلان طبقه یا حالت روانی است. همین کافی بود تا داوری قاطعی درباره آن مسأله داشته باشیم.
امروزه منطق دانان این شیوه را نوعی مغالطه میدانند و آن را مغالطه خاستگاه یا مغالطه منشأ (Genetic fallacy) مینامند. کمی به اطراف خودمان توجه کنیم، متوجه کاربرد گسترده این شیوه میشویم. دوستمان لباسی به تن دارد که به تنش زار میزند و کلاً او را از ریخت انداخته است. میگوییم که این لباس به تو نمیآید! فورا پاسخ میدهد: «این تازه از پاریس آمده است!» دیگری میخواهد عرفان را نقد کند میگوید «از هند آمده است» و سومی میخواهد یک ایده را رد کند، قاطعانه میگوید: «این حرف غربیها است». در واقع، از این منطق هم برای تأیید یک دیدگاه و هم برای نفی آن استفاده میشود. حال آنکه هر دو غلط است. هر مسأله یا پدیدهای را باید بر اساس وضع فعلی آن بررسی کرد. از این منظر، نه گذشته درخشان ایران، به داد وضع فعلی آن میرسد و نه گذشته نداشته مالزی به موفقیت کنونی آن آسیب میزند.
از بحث کمی دور شدم. شب یلدا، چه بیانگر تولد حضرت مسیح باشد و چه سنتی مانوی، در میان خانواده های ایرانی کارکرد خوبی دارد و دست کم بهانهای است تا اعضای خانوادهها، به جای چشم دوختن به تلویزیون یا سر فرو کردن در گوشیهای خود، دور هم جمع شوند؛ به طنز و طیبت یا حتی جدی فال حافظی بگیرند؛ درباره آینده و برنامههای خود گفتگو کنند و ساعتی خوش باشند. همین یک کارکرد کافی است تا این سنت نگهداشته شود.
از این رو، تردید درباره آن و بیمهری به آن توجیهی ندارد. هرچند در سنت شعری ما شب یلدا چندان ستوده نشده است و حافظ بر تیرگی و درازای آن این گونه انگشت میگذارد: «صحبت حکام ظلمت شب یلدا است» و شیدا هم از ناکامی خویش این گونه سخن میراند: «شیشه می در شب یلدا شکست». با این همه، امید که به جای شیشه می، در شب یلدا «شیشه غم»تان بشکند. شب یلداتان در کنار اعضای خانواده و عزیزان دراز باد.
یادداشت شیشه می در شب یلدا شکست
صفحه آخر روزنامه اعتماد
پنجشنبه ۲۹ آذر ۱۳۹۷
@hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
📝 گمشدهای به نام دقت
معروف است که مرحوم محمد قزوینی چنان در نقلقولها دقت میکرد که اگر میخواست «بسمالله الرحمن الرحیم» را بنویسد، قرآن را باز میکرد و از روی آن مینوشت. مبادا کلمهای یا حرفی را اشتباه ثبت کند. این نشانی از دقت و پاکیزگی و وسواس علمی است که آثار جدی صاحبنظران را از نوشتههای نازل و نخنما متمایز میکند. البته تنها یکی از ویژگیهای آثار معتبر همین دقت است. در سنت رجالی ما از کسانی که دقت نظر داشتهاند به عنوان «ثبت» یاد میشود؛ یعنی کسانی که در نقل و تتبع و گزارش کار دیگران، به تعبیر قدما «زیت فکرت» میسوزاندند. به تعبیر دیگر، مثل پوآرو سلولهای خاکستری مغز خود را خوب به کار میگرفتند. حال این عادت را مقایسه کنید با کسانی که در کتابهای خود «آیه»ای از قرآن را نقل و درباره آن بحث میکنند، در حالی که چنین آیهای در قرآن کریم نیست (برای توضیح این نکته نگاه کنید به سرمقالهام به نام «کمترین کارکرد نقد»).
امروزه در فضای دانشگاهی متاسفانه این حساسیت بسیار کمرنگ شده است و از شیوه کاری کسانی چون مرحوم زرینکوب یا زریاب خویی و همچنین استادان دقیقی چون شفیعیکدکنی فاصله گرفتهایم. شاهد ارجاعات نادقیق، ادعاهای نامستند و حتی نقل خطاهای گسترده هستیم. گاه ناقدی ادعایی پیش میکشد و بر آن نتایجی بار میکند، بعد مشخص میشود که اصل ادعا خطاست. در این سالها شاهد نمونههای گستردهای از این نوع آسانگیری ناعلمی و ضدآکادمیک بودهام که درباره برخی نیز نوشتهام، اما همچنان روزانه شاهد نمونههای تازهای هستم: «کشته از بس که فزون است، کفن نتوان کرد» گویی صفت دقت و باریکبینی را فراموش کردهایم.
هنگامی که در فضای علمی و دانشگاهی ما چنین بیدقتیهایی رواج پیدا میکند و ما به خودمان اجازه میدهیم که دوغ و دوشاب را بههم بیامیزیم و سره و ناسره را یک کاسه کنیم، نباید انتظار داشته باشیم در عرصه سیاست یا اقتصاد یا فرهنگ عامه دقت نظر رواج پیدا کند. تامل و دقت و درنگ در داوری از دانشوران به فضای عمومی و از دانشگاه به سوی جامعه سرازیر میشود نه برعکس.
میگویند آقایی سخنرانی میکرد و برای اعتبار بخشیدن به سخنش میگفت که فلان نویسنده «معتبر» در فلان کتاب بسیار «مهم»، بهمان نکته «اساسی» را بیان کرده است. بعد از سخنرانی، کسی به او گفت: «ببخشید، فلان نویسنده، چنان کتابی ننوشته است و در آن کتابی که اسم بردید اصولا اینگونه مطالب وجود ندارد.» سخنران با خونسردی پاسخ داد: «ای آقا! چه کسی دقت کرد که من چه گفتم! اگر دقت هم کرده باشد، کی در صحت گفته من تردید میکند؟ گیرم که تردید کند، چه کسی حوصله جستوجو و سنجش گفته مرا دارد؟ اگر هم کسی حوصله کند و متوجه خطایم شود، کجا مرا خواهد یافت؟ من حرفم را زده و رفتهام!» یادمان باشد در جهانی زندگی میکنیم که دیگر نمیتوان چیزی گفت و از آن فرار کرد. از این رو، لازم است پیش از حکم صادر کردن، دقت کنیم، صحت شواهد را بررسی کنیم، با کمی درنگ سخن خویش را بسنجیم و آنگاه آن را مکتوب کنیم، به گفته امامحسین(ع): من دلایل العالم انتقاده لحدیثه (از نشانههای دانشور، سنجشگری سخن خویش است).
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۲ دی ۱۳۹۹
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
معروف است که مرحوم محمد قزوینی چنان در نقلقولها دقت میکرد که اگر میخواست «بسمالله الرحمن الرحیم» را بنویسد، قرآن را باز میکرد و از روی آن مینوشت. مبادا کلمهای یا حرفی را اشتباه ثبت کند. این نشانی از دقت و پاکیزگی و وسواس علمی است که آثار جدی صاحبنظران را از نوشتههای نازل و نخنما متمایز میکند. البته تنها یکی از ویژگیهای آثار معتبر همین دقت است. در سنت رجالی ما از کسانی که دقت نظر داشتهاند به عنوان «ثبت» یاد میشود؛ یعنی کسانی که در نقل و تتبع و گزارش کار دیگران، به تعبیر قدما «زیت فکرت» میسوزاندند. به تعبیر دیگر، مثل پوآرو سلولهای خاکستری مغز خود را خوب به کار میگرفتند. حال این عادت را مقایسه کنید با کسانی که در کتابهای خود «آیه»ای از قرآن را نقل و درباره آن بحث میکنند، در حالی که چنین آیهای در قرآن کریم نیست (برای توضیح این نکته نگاه کنید به سرمقالهام به نام «کمترین کارکرد نقد»).
امروزه در فضای دانشگاهی متاسفانه این حساسیت بسیار کمرنگ شده است و از شیوه کاری کسانی چون مرحوم زرینکوب یا زریاب خویی و همچنین استادان دقیقی چون شفیعیکدکنی فاصله گرفتهایم. شاهد ارجاعات نادقیق، ادعاهای نامستند و حتی نقل خطاهای گسترده هستیم. گاه ناقدی ادعایی پیش میکشد و بر آن نتایجی بار میکند، بعد مشخص میشود که اصل ادعا خطاست. در این سالها شاهد نمونههای گستردهای از این نوع آسانگیری ناعلمی و ضدآکادمیک بودهام که درباره برخی نیز نوشتهام، اما همچنان روزانه شاهد نمونههای تازهای هستم: «کشته از بس که فزون است، کفن نتوان کرد» گویی صفت دقت و باریکبینی را فراموش کردهایم.
هنگامی که در فضای علمی و دانشگاهی ما چنین بیدقتیهایی رواج پیدا میکند و ما به خودمان اجازه میدهیم که دوغ و دوشاب را بههم بیامیزیم و سره و ناسره را یک کاسه کنیم، نباید انتظار داشته باشیم در عرصه سیاست یا اقتصاد یا فرهنگ عامه دقت نظر رواج پیدا کند. تامل و دقت و درنگ در داوری از دانشوران به فضای عمومی و از دانشگاه به سوی جامعه سرازیر میشود نه برعکس.
میگویند آقایی سخنرانی میکرد و برای اعتبار بخشیدن به سخنش میگفت که فلان نویسنده «معتبر» در فلان کتاب بسیار «مهم»، بهمان نکته «اساسی» را بیان کرده است. بعد از سخنرانی، کسی به او گفت: «ببخشید، فلان نویسنده، چنان کتابی ننوشته است و در آن کتابی که اسم بردید اصولا اینگونه مطالب وجود ندارد.» سخنران با خونسردی پاسخ داد: «ای آقا! چه کسی دقت کرد که من چه گفتم! اگر دقت هم کرده باشد، کی در صحت گفته من تردید میکند؟ گیرم که تردید کند، چه کسی حوصله جستوجو و سنجش گفته مرا دارد؟ اگر هم کسی حوصله کند و متوجه خطایم شود، کجا مرا خواهد یافت؟ من حرفم را زده و رفتهام!» یادمان باشد در جهانی زندگی میکنیم که دیگر نمیتوان چیزی گفت و از آن فرار کرد. از این رو، لازم است پیش از حکم صادر کردن، دقت کنیم، صحت شواهد را بررسی کنیم، با کمی درنگ سخن خویش را بسنجیم و آنگاه آن را مکتوب کنیم، به گفته امامحسین(ع): من دلایل العالم انتقاده لحدیثه (از نشانههای دانشور، سنجشگری سخن خویش است).
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۲ دی ۱۳۹۹
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
غرور و تواضع (۱)
غالبا خودم را از منظر دانشجویان، دوستان و همکارانم ارزیابی میکنم. معمولا داوری دوگانهای دربارهام صورت میگیرد.پارهای مغرورم میدانند و گروهی برعکس مرا متواضع میشمارند. ظاهرا یکی از این دو نظر درست است. گرچه خودم به این جمعبندی نرسیدهام که کدامیک درباره من بیشتر راست میآید. این اختلاف رای بهانه خوبی است که به مساله گستردهتری نقب بزنم و چند پرسش را پیش بکشم. نخست آنکه آیا اصولا تواضع خوب است یا مغرور بودن؟ دیگر آنکه تفاوت این دو دقیقا در چیست و سوم آنکه چرا تواضع فضیلت است، البته اگر باشد و چرا غرور رذیلت است، در صورتی که واقعا چنین باشد. هدفم آن است تا تصویر روشنتری از این مساله به دست بیاوریم.
پرسش اول گویا پاسخ روشنی دارد. کم وبیش اتفاق نظری وجود دارد درباره اینکه تواضع خوب است و فضیلت به شمار میرود، تا جایی که گفته میشود: «افتادگی آموز اگر طالب فیضی/ هرگز نخورد آب زمینی که بلند است». با این حال برخی متفکران در طول تاریخ به تواضع و فروتنی بدبینانه نگاه کردهاند و حتی آن را نوعی تکبر معکوس دانسته و رذیلت شمردهاند. به این معنا که وقتی کسی بیش از حد تواضع میکند، گویی خود را بسیار جدی گرفته است و میخواهد به شکل ظریفی «عظمت» و «بزرگی» خود را نشان بدهد. اسپینوزا از این حد فراتر میرود و معتقد است: «همان کسانی که دیگران آنها را بیش از همه متذلل و فروتن میپندارند معمولا جاهطلبترین و حسودترین مردمانند.» (رساله اخلاق، ترجمه محسن جهانگیری، ص 210) . بدین ترتیب میتوان ادعا کرد که تواضع نوعی پوشش ظریف بر رذیلتی به نام تکبر و دیگر رذایل است.
در اینجا از غیاب نسبی مفهوم تواضع در سنت یونانی سخن نمیگویم و از آن میگذرم. اما میتوان از اسپینوزا، شوپنهاور و نیچه سخن گفت که هر یک به شکلی بر نادرستی تواضع انگشت تاکید میگذارند. اسپینوزا آشکارا فروتنی را رذیلت میشمارد و تصریح میکند «فروتنی فضیلت نیست، یعنی از عقل ناشی نمیشود» (همان، ص 265). طبق تحلیل اسپینوزا فروتنیزاده ضعف نفس و نداشتن درک درستی از خویشتن است. به همین سبب فضیلت نیست،گرچه میتواند گاهی مفید باشد، همانگونه که چاپلوسی سودمند است. البته درست همانطورکه تواضع رذیلت است، تکبر و خودبرتربینی نیز رذیلت است. نکته آن است که طبق این نظرگاه، شخص آزاده به دلیل شناخت دقیقی که از خود و عالم دارد، از تکبر، حسد و فروتنی رهاست. بدین ترتیب، اسپینوزا با تحلیلی عقلانی میکوشد نشان بدهد که تواضع فضیلت نیست.
اما در میان مخالفان تواضع،کمتر کسی مانند شوپنهاور به آن حمله میکند. از نظر او تواضع رذیلت است و صداقت مدعیان تواضع مشکوک. کسی که فضیلتی دارد، دلیلی بر پنهان کردن آن ندارد. او به گوته استناد میکند که:«تنها فرومایگان و پست فطرتان متواضع میشوند». شوپنهاور تا جایی پیش میرود که پیشنهاد میکند بهتر است بگوییم: تنها پست فطرتان هستند که از دیگران خواستار تواضع میشوند. آنکه هیچ فضیلتی ندارد، خواستار تواضع است و دیدن فضیلت دیگران آتش حسد را در قلبش شعلهور میکند. از این رو، بنیاد تواضع، پستی طبع یا حسادت است. (آرتور شوپنهاور، جهان همچون اراده و تصور، ترجمه رضا ولی یاری، ص 883) البته او تواضع را از سر دوراندیشی تایید میکند و معتقد است تواضع سلاحی است برای حفظ خود در برابر حسادت ناشایستگان. اما تواضع واقعی نشانه بیلیاقتی است. سپس به این ضربالمثل استناد میکند که پست فطرت کسی است که خود را پست فطرت میداند. (آرتور شوپنهاور، متعلقات و محلقات، ترجمه رضا ولی یاری، ص 539) نیچه نیز در آثار مختلف خود تواضع و فروتنی را اخلاق ضعیفان دانسته و جانهای آزاده را از آن رها میشمارد.
در میان معاصران خانم تارا اسمیث در مقاله «مشق غرور» (The Practice of Pride) به تحلیل تواضع و غرور میپردازد و مدعی میشود که «غرور» فضیلتی ارزشمند است. در حالی که خانم نانسی اسنو در مقاله «تواضع» از آن چونان فضیلتی ارزشمند یاد میکند. خانم اسمیث میکوشد نظر مخالف خود را به شکلی مقبول عرضه کند. خلاصه آنکه در برابر جریان مسلطی که تواضع را فضیلتی بیچون و چرا میشمارد، برخی متفکران غرور را فضیلت میدانند و تواضع را طرد میکنند. این بحث ادامه دارد و مشارکت جدی مخاطبان را میطلبد.
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۱۰ دی ۱۳۹۹
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
غالبا خودم را از منظر دانشجویان، دوستان و همکارانم ارزیابی میکنم. معمولا داوری دوگانهای دربارهام صورت میگیرد.پارهای مغرورم میدانند و گروهی برعکس مرا متواضع میشمارند. ظاهرا یکی از این دو نظر درست است. گرچه خودم به این جمعبندی نرسیدهام که کدامیک درباره من بیشتر راست میآید. این اختلاف رای بهانه خوبی است که به مساله گستردهتری نقب بزنم و چند پرسش را پیش بکشم. نخست آنکه آیا اصولا تواضع خوب است یا مغرور بودن؟ دیگر آنکه تفاوت این دو دقیقا در چیست و سوم آنکه چرا تواضع فضیلت است، البته اگر باشد و چرا غرور رذیلت است، در صورتی که واقعا چنین باشد. هدفم آن است تا تصویر روشنتری از این مساله به دست بیاوریم.
پرسش اول گویا پاسخ روشنی دارد. کم وبیش اتفاق نظری وجود دارد درباره اینکه تواضع خوب است و فضیلت به شمار میرود، تا جایی که گفته میشود: «افتادگی آموز اگر طالب فیضی/ هرگز نخورد آب زمینی که بلند است». با این حال برخی متفکران در طول تاریخ به تواضع و فروتنی بدبینانه نگاه کردهاند و حتی آن را نوعی تکبر معکوس دانسته و رذیلت شمردهاند. به این معنا که وقتی کسی بیش از حد تواضع میکند، گویی خود را بسیار جدی گرفته است و میخواهد به شکل ظریفی «عظمت» و «بزرگی» خود را نشان بدهد. اسپینوزا از این حد فراتر میرود و معتقد است: «همان کسانی که دیگران آنها را بیش از همه متذلل و فروتن میپندارند معمولا جاهطلبترین و حسودترین مردمانند.» (رساله اخلاق، ترجمه محسن جهانگیری، ص 210) . بدین ترتیب میتوان ادعا کرد که تواضع نوعی پوشش ظریف بر رذیلتی به نام تکبر و دیگر رذایل است.
در اینجا از غیاب نسبی مفهوم تواضع در سنت یونانی سخن نمیگویم و از آن میگذرم. اما میتوان از اسپینوزا، شوپنهاور و نیچه سخن گفت که هر یک به شکلی بر نادرستی تواضع انگشت تاکید میگذارند. اسپینوزا آشکارا فروتنی را رذیلت میشمارد و تصریح میکند «فروتنی فضیلت نیست، یعنی از عقل ناشی نمیشود» (همان، ص 265). طبق تحلیل اسپینوزا فروتنیزاده ضعف نفس و نداشتن درک درستی از خویشتن است. به همین سبب فضیلت نیست،گرچه میتواند گاهی مفید باشد، همانگونه که چاپلوسی سودمند است. البته درست همانطورکه تواضع رذیلت است، تکبر و خودبرتربینی نیز رذیلت است. نکته آن است که طبق این نظرگاه، شخص آزاده به دلیل شناخت دقیقی که از خود و عالم دارد، از تکبر، حسد و فروتنی رهاست. بدین ترتیب، اسپینوزا با تحلیلی عقلانی میکوشد نشان بدهد که تواضع فضیلت نیست.
اما در میان مخالفان تواضع،کمتر کسی مانند شوپنهاور به آن حمله میکند. از نظر او تواضع رذیلت است و صداقت مدعیان تواضع مشکوک. کسی که فضیلتی دارد، دلیلی بر پنهان کردن آن ندارد. او به گوته استناد میکند که:«تنها فرومایگان و پست فطرتان متواضع میشوند». شوپنهاور تا جایی پیش میرود که پیشنهاد میکند بهتر است بگوییم: تنها پست فطرتان هستند که از دیگران خواستار تواضع میشوند. آنکه هیچ فضیلتی ندارد، خواستار تواضع است و دیدن فضیلت دیگران آتش حسد را در قلبش شعلهور میکند. از این رو، بنیاد تواضع، پستی طبع یا حسادت است. (آرتور شوپنهاور، جهان همچون اراده و تصور، ترجمه رضا ولی یاری، ص 883) البته او تواضع را از سر دوراندیشی تایید میکند و معتقد است تواضع سلاحی است برای حفظ خود در برابر حسادت ناشایستگان. اما تواضع واقعی نشانه بیلیاقتی است. سپس به این ضربالمثل استناد میکند که پست فطرت کسی است که خود را پست فطرت میداند. (آرتور شوپنهاور، متعلقات و محلقات، ترجمه رضا ولی یاری، ص 539) نیچه نیز در آثار مختلف خود تواضع و فروتنی را اخلاق ضعیفان دانسته و جانهای آزاده را از آن رها میشمارد.
در میان معاصران خانم تارا اسمیث در مقاله «مشق غرور» (The Practice of Pride) به تحلیل تواضع و غرور میپردازد و مدعی میشود که «غرور» فضیلتی ارزشمند است. در حالی که خانم نانسی اسنو در مقاله «تواضع» از آن چونان فضیلتی ارزشمند یاد میکند. خانم اسمیث میکوشد نظر مخالف خود را به شکلی مقبول عرضه کند. خلاصه آنکه در برابر جریان مسلطی که تواضع را فضیلتی بیچون و چرا میشمارد، برخی متفکران غرور را فضیلت میدانند و تواضع را طرد میکنند. این بحث ادامه دارد و مشارکت جدی مخاطبان را میطلبد.
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۱۰ دی ۱۳۹۹
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
📝 غرور و تواضع (۲)
«بابا، الان شما فیلسوفی؟» «نه عزیزم، من ادای فیلسوفا رو در میارم.» «مگه شما میمونی که ادای فیلسوفا رو در میاری؟» این گفتوگویی بود که بین من و پسر شش، هفت سالهام درگرفت. تازه کتابی از من در دفاع از فلسفهورزی منتشر شده بود. با پسرم رفته بودیم کتابفروشی. آنجا با کتابفروش و چند مُراجع بحثی درباره این کتاب درگرفت و واژههای «فلسفه» و «فلاسفه» و مشتقات آن زیاد تکرار شد. از کتابفروشی که بیرون آمدیم، پسرم کنجکاوانه پرسید که آیا من فیلسوفم و من متواضعانه گفتم نه. اما انگار جای مناسبی تواضع نکرده بودم و این پاسخ به صورت تحتاللفظی آن فهمیده شد. از آن شب آموختم که جاهایی نباید خودشکنی کرد و کارم تواضع نبوده است. پس تواضع دقیقا چیست؟
در جامعه ما معمولا تواضع با خاکساری، خودشکنی و تحقیر خود یکی شمرده میشود. در جایی میبینیم شخص کممایهای انواع ادعاهای ریز و درشتی به سود خودش ردیف میکند. اما هوشمندانه در آغاز سخنش میگوید «من دارم درس پس میدهم!» و ما ناخواسته فکر میکنیم چه انسان متواضعی است! اما اگر همان سخنان را بدون این جمله بیاورد، او را مغرور قلمداد میکنیم. اگر کسی بگوید من جامعهشناسم برایمان عادی است، اما اگر در مقام معرفی خود بگوید که من فیلسوفم او را مغرور به حساب میآوریم. در واقع، تعابیری چون «حقیر» و «این بنده سراپا تقصیر» که در فرهنگ ما رواج و گاه مقبولیت دارد، بیش از آنکه بیانگر تواضع باشد به واقع نوعی خودنمایی است. ظریفی نقل میکرد که کسی درباره خودش نوشته بود «الاحقر» (یعنی حقیرتر) و دیگری اعتراض کرده بود که هنوز دانش شما به آن حد نرسیده است که ادعای «الاحقر» داشته باشید، بهتر است به همان «حقیر» بسنده کنید.
در فرهنگ ما گویی هرچه شخص خودش را به ظاهر بیاعتبارتر کند، اعتبار بیشتری به دست میآورد. خود را ندیدن یا کمتر از واقع دیدن و خودزنی گویی فضیلت است. حتی در بخشی از ادبیات عاشقانه ما، عاشقان با تحقیر خود میخواستند نظر معشوق را جلب کنند تا جایی که میگفتند: «سحر آمدم به کویت به شکار رفته بودی/ تو که سگ نبرده بودی، به چه کار رفته بودی؟» همچنین داستان «سگ اویم، سگ اویم، عو عو» زبانزد بسیاری کسان است. این تلقی از تواضع که هم با تحقیر خویش همراه است و هم با نوعی فریبکاری، موجب آن میشود تا کسانی آن را نقد کنند و مدعی شوند که اگر فضیلتی داریم، چرا پنهانش کنیم. یا گاه کسانی فکر میکنند تواضع جایی خوب است و جایی بد. اما اگر تواضع فضیلت باشد و فضیلت را امری جهانروا بدانیم و اصولا اخلاق را پدیدهای جهانی بشماریم، در آن صورت تواضع همواره خوب خواهد بود و غرور بد.
حال بهتر است تصویر دقیقتری از چیستی تواضع به دست بدهیم. غالب عالمان اخلاق مسلمان درباره تواضع سخن گفته و آن را نوعی فضیلت شمردهاند. برای مثال، ملا مهدی نراقی از تواضع به مثابه فضیلت یاد میکند و معتقد است تواضع یعنی آنکه ذاتا خود را برتر از دیگری ندانیم. سپس اشکال میکند که چطور مسلمان مومن میتواند در برابر شخص کافر تواضع پیشه کند در حالی که باید خود را فراتر بداند؟ آنگاه پاسخ میدهد که مقصود از تواضع آن است که هیچ کس ذاتا خودش را بهتر از دیگری نشمارد، نه آنکه به دلیل داشتن برخی صفات آشکار خود را برتر از دیگری نداند. (جامع السعادات، ج1، ص 388) به تعبیر دیگر همه انسانها ذاتا برابر هستند. اما کسی ممکن است به دلیل دانش و دیگری به دلیل مهارت خود، از جهتی، بر دیگران برتر باشد. من حق ندارم خودم را از آینشتاین بهتر بدانم، اما احتمالا، در فهم اشعار حافظ خود را از او بهتر میدانم و اگر گفتم که من حافظ را از آینشتاین بهتر میشناسم، این غرور یا خلاف تواضع نیست. چون در اینجا واقعیتی را بیان کردهام. البته با قبول این واقعیت که او در بسیاری از عرصهها، از جمله فهم گوته، از من و امثال من برتر است. بدین ترتیب، اگر کسی گفت من فیزیکدان یا متخصص فلسفه هستم، خودنمایی یا غرور محسوب نمیشود و تواضع این نیست که داشته خود را انکار کنیم. این بحث همچنان ادامه دارد تا دقیقا بدانیم تواضع چیست و غرور کدام است.
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۹
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
«بابا، الان شما فیلسوفی؟» «نه عزیزم، من ادای فیلسوفا رو در میارم.» «مگه شما میمونی که ادای فیلسوفا رو در میاری؟» این گفتوگویی بود که بین من و پسر شش، هفت سالهام درگرفت. تازه کتابی از من در دفاع از فلسفهورزی منتشر شده بود. با پسرم رفته بودیم کتابفروشی. آنجا با کتابفروش و چند مُراجع بحثی درباره این کتاب درگرفت و واژههای «فلسفه» و «فلاسفه» و مشتقات آن زیاد تکرار شد. از کتابفروشی که بیرون آمدیم، پسرم کنجکاوانه پرسید که آیا من فیلسوفم و من متواضعانه گفتم نه. اما انگار جای مناسبی تواضع نکرده بودم و این پاسخ به صورت تحتاللفظی آن فهمیده شد. از آن شب آموختم که جاهایی نباید خودشکنی کرد و کارم تواضع نبوده است. پس تواضع دقیقا چیست؟
در جامعه ما معمولا تواضع با خاکساری، خودشکنی و تحقیر خود یکی شمرده میشود. در جایی میبینیم شخص کممایهای انواع ادعاهای ریز و درشتی به سود خودش ردیف میکند. اما هوشمندانه در آغاز سخنش میگوید «من دارم درس پس میدهم!» و ما ناخواسته فکر میکنیم چه انسان متواضعی است! اما اگر همان سخنان را بدون این جمله بیاورد، او را مغرور قلمداد میکنیم. اگر کسی بگوید من جامعهشناسم برایمان عادی است، اما اگر در مقام معرفی خود بگوید که من فیلسوفم او را مغرور به حساب میآوریم. در واقع، تعابیری چون «حقیر» و «این بنده سراپا تقصیر» که در فرهنگ ما رواج و گاه مقبولیت دارد، بیش از آنکه بیانگر تواضع باشد به واقع نوعی خودنمایی است. ظریفی نقل میکرد که کسی درباره خودش نوشته بود «الاحقر» (یعنی حقیرتر) و دیگری اعتراض کرده بود که هنوز دانش شما به آن حد نرسیده است که ادعای «الاحقر» داشته باشید، بهتر است به همان «حقیر» بسنده کنید.
در فرهنگ ما گویی هرچه شخص خودش را به ظاهر بیاعتبارتر کند، اعتبار بیشتری به دست میآورد. خود را ندیدن یا کمتر از واقع دیدن و خودزنی گویی فضیلت است. حتی در بخشی از ادبیات عاشقانه ما، عاشقان با تحقیر خود میخواستند نظر معشوق را جلب کنند تا جایی که میگفتند: «سحر آمدم به کویت به شکار رفته بودی/ تو که سگ نبرده بودی، به چه کار رفته بودی؟» همچنین داستان «سگ اویم، سگ اویم، عو عو» زبانزد بسیاری کسان است. این تلقی از تواضع که هم با تحقیر خویش همراه است و هم با نوعی فریبکاری، موجب آن میشود تا کسانی آن را نقد کنند و مدعی شوند که اگر فضیلتی داریم، چرا پنهانش کنیم. یا گاه کسانی فکر میکنند تواضع جایی خوب است و جایی بد. اما اگر تواضع فضیلت باشد و فضیلت را امری جهانروا بدانیم و اصولا اخلاق را پدیدهای جهانی بشماریم، در آن صورت تواضع همواره خوب خواهد بود و غرور بد.
حال بهتر است تصویر دقیقتری از چیستی تواضع به دست بدهیم. غالب عالمان اخلاق مسلمان درباره تواضع سخن گفته و آن را نوعی فضیلت شمردهاند. برای مثال، ملا مهدی نراقی از تواضع به مثابه فضیلت یاد میکند و معتقد است تواضع یعنی آنکه ذاتا خود را برتر از دیگری ندانیم. سپس اشکال میکند که چطور مسلمان مومن میتواند در برابر شخص کافر تواضع پیشه کند در حالی که باید خود را فراتر بداند؟ آنگاه پاسخ میدهد که مقصود از تواضع آن است که هیچ کس ذاتا خودش را بهتر از دیگری نشمارد، نه آنکه به دلیل داشتن برخی صفات آشکار خود را برتر از دیگری نداند. (جامع السعادات، ج1، ص 388) به تعبیر دیگر همه انسانها ذاتا برابر هستند. اما کسی ممکن است به دلیل دانش و دیگری به دلیل مهارت خود، از جهتی، بر دیگران برتر باشد. من حق ندارم خودم را از آینشتاین بهتر بدانم، اما احتمالا، در فهم اشعار حافظ خود را از او بهتر میدانم و اگر گفتم که من حافظ را از آینشتاین بهتر میشناسم، این غرور یا خلاف تواضع نیست. چون در اینجا واقعیتی را بیان کردهام. البته با قبول این واقعیت که او در بسیاری از عرصهها، از جمله فهم گوته، از من و امثال من برتر است. بدین ترتیب، اگر کسی گفت من فیزیکدان یا متخصص فلسفه هستم، خودنمایی یا غرور محسوب نمیشود و تواضع این نیست که داشته خود را انکار کنیم. این بحث همچنان ادامه دارد تا دقیقا بدانیم تواضع چیست و غرور کدام است.
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۹
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
🎙 سادهزیستی، انتخاب مدرن
گفتگوی حمیده افلاطونی با سید حسن اسلامی اردکانی
روزنامه اطلاعات، دوشنبه ۲۲ دی ۱۳۹۹
«البته ترویج سادهزیستی به این منظور که به مردم بگوییم به وضع موجود راضی باشید، دنبال تجمل نباشید و با همین زندگی و همین که دارید بسازید، نوعی فریبکاری است که خودش غیراخلاقی است. تأکید میکنم سادهزیستی هنگامی اخلاقی است که شخص بتواند با تجمل زندگی کند اما تشخیص بدهد و انتخاب کند که سادهزیست باشد.»
انسان در زیست تاریخی خود تحولات زیادی را پشت سر گذاشته است. انقلاب صنعتی، تا حد زیادی انسان را از اخلاق و حساسیتهای اخلاقی دور کرد ولی خوشبختانه در قرن بیستم، یک بار دیگر مباحث اخلاقی به صدر دغدغههای انسانی راه یافتند. اخلاقی زیستن بهمعنی پیگیری یک زیست روحانی نیست بلکه تمامی جنبههای زندگی را دربر میگیرد. یکی از مسائل اخلاقی، بررسی الگوی مصرف ماست. پرسش اصلی در این مقوله آن است که در دنیایی با منابع محدود و تبلیغات فراوان برای مصرف بیشتر، الگوی مصرف و سبک زندگی درست و اخلاقی کدام است؟ الگوی مصرف و سبک زندگی دو بعد دارد: اول اینکه با وجود منابع محدود، لازم است سبکی از زندگی را برگزینیم که در آن به برآورده کردن مایحتاج ضروری اکتفا کنیم. مثلا وقتی من یک لپتاپ خوب دارم که با آن میتوانم همه کارهایم را بهخوبی انجام دهم، چه ضرورتی دارد تازهترین لپتاپ موجود در بازار را دوباره خریداری کنم؟ بعد دیگر مصرف اخلاقی، حساسیت نسبت به روند تولید کالاهاست؛ به این ترتیب که از خرید کالاهایی که بهنحوی فرآیند تولید غیراخلاقی دارند، مثل گوشت صنعتی که با زیرپا گذاشتن حقوق حیوانات و نگهداری و پرورش آنها در شرایط نامطلوب تولید میشود، اجتناب کنیم یا مصرف آنها را به حداقل برسانیم.
این ملاحظات ما را به پیگیری سبکی از زندگی رهنمون میشوند که به سادهزیستی مشهور است. برای اینکه بدانیم سادهزیستی دقیقا چیست و چه شرایط، پیامدها و مزایایی دارد، با دکتر سید حسن اسلامی، استاد فلسفه اخلاق و عضو هیأت علمی دانشگاه ادیان و مذاهب اسلامی قم که تألیفاتی هم درباره سادهزیستی دارند، به گفتگو نشستیم.
🔸🔸🔸
🟡 سادهزیستی به چه معناست؟ آیا یک فضیلت اخلاقی بهشمار میآید؟
بحث از سادهزیستی و ساده زیستن ابعادی دارد و همزمان دچار سوءتفاهمهایی است. قبل از اینکه بگوییم سادهزیستی به چه معناست، باید تأکید کنیم سادهزیستی به چه معنا نیست؟ سادهزیستی بهمعنای سختی دادن به خود، رنج دادن به خود و خویشتن را از نعمتها بیبهره کردن نیست؛ اتفاقا برعکس، منطق سادهزیستی، منطق استفاده و بهرهمندی دقیق و کافی از زندگی است و در واقع سادهزیستی یکی از ابزارهایی است که ما بتوانیم عمیقتر، دقیقتر و جامعتر از زندگی خود لذت ببریم. بنابراین سادهزیستی بهمعنای رنج کشیدن و محروم کردن خویشتن و روزهداری مدام و مانند آنها نیست، بلکه اگر میخواهیم سادهزیست باشیم، باید به منابع زندگی و امکاناتی که در اختیار داریم نگاه درستی داشته باشیم و از آنها درست استفاده کنیم.
تعریف ایجابی سادهزیستی این است که انسان بکوشد نیازهایش را از خواستههایش تفکیک کند و نیازها را بهشکل معقولتر و کمهزینهتری برآورده کند. اگر من برای جابهجایی، نیازمند یک وسیله نقلیه شخصی ایمن، مرتب، کمخرج و قابلاعتماد باشم، گزینههای متعددی در اختیار دارم. یکی از گزینهها این است که با پنج سال پسانداز، میتوانم وسیله نقلیه موردنیازم را تهیه کنم. گزینه دوم مستلزم آن است که با ۱۵ سال پسانداز، وسیله نقلیه مورد نیاز خود را تأمین کنم. سادهزیستی یعنی من سراغ گزینه نخست بروم نه گزینه دوم.
ساده زیستن به معنای این است که ما بکوشیم تا جایی که ممکن است پیرامون خود را خلوت کنیم تا سریعتر به مقصودمان برسیم.
در پاسخ به قسمت دوم پرسش که آیا سادهزیستی یک فضیلت است، باید گفت بله سادهزیستی میتواند فضیلت باشد، به این معنا که وسیلهای برای رسیدن به زندگی خوب است. اصولا اگر فضیلتها را منشهایی بدانیم که زندگی خوب را با بیشترین ضریب اطمینان تأمین میکنند، قطعا سادهزیستی، راه و منش خوبی است برای اینکه این زندگی خوب را تأمین کند. بهطور طبیعی، کسی که سادهزیست است، کمتر نگرانی مالی دارد، کمتر نگرانی روحی دارد، کمتر حس رقابت دارد و کمتر حس تنش را تجربه میکند و همه اینها کمک میکنند فرد به زندگی خوب نزدیک شود.
گفتگوی حمیده افلاطونی با سید حسن اسلامی اردکانی
روزنامه اطلاعات، دوشنبه ۲۲ دی ۱۳۹۹
«البته ترویج سادهزیستی به این منظور که به مردم بگوییم به وضع موجود راضی باشید، دنبال تجمل نباشید و با همین زندگی و همین که دارید بسازید، نوعی فریبکاری است که خودش غیراخلاقی است. تأکید میکنم سادهزیستی هنگامی اخلاقی است که شخص بتواند با تجمل زندگی کند اما تشخیص بدهد و انتخاب کند که سادهزیست باشد.»
انسان در زیست تاریخی خود تحولات زیادی را پشت سر گذاشته است. انقلاب صنعتی، تا حد زیادی انسان را از اخلاق و حساسیتهای اخلاقی دور کرد ولی خوشبختانه در قرن بیستم، یک بار دیگر مباحث اخلاقی به صدر دغدغههای انسانی راه یافتند. اخلاقی زیستن بهمعنی پیگیری یک زیست روحانی نیست بلکه تمامی جنبههای زندگی را دربر میگیرد. یکی از مسائل اخلاقی، بررسی الگوی مصرف ماست. پرسش اصلی در این مقوله آن است که در دنیایی با منابع محدود و تبلیغات فراوان برای مصرف بیشتر، الگوی مصرف و سبک زندگی درست و اخلاقی کدام است؟ الگوی مصرف و سبک زندگی دو بعد دارد: اول اینکه با وجود منابع محدود، لازم است سبکی از زندگی را برگزینیم که در آن به برآورده کردن مایحتاج ضروری اکتفا کنیم. مثلا وقتی من یک لپتاپ خوب دارم که با آن میتوانم همه کارهایم را بهخوبی انجام دهم، چه ضرورتی دارد تازهترین لپتاپ موجود در بازار را دوباره خریداری کنم؟ بعد دیگر مصرف اخلاقی، حساسیت نسبت به روند تولید کالاهاست؛ به این ترتیب که از خرید کالاهایی که بهنحوی فرآیند تولید غیراخلاقی دارند، مثل گوشت صنعتی که با زیرپا گذاشتن حقوق حیوانات و نگهداری و پرورش آنها در شرایط نامطلوب تولید میشود، اجتناب کنیم یا مصرف آنها را به حداقل برسانیم.
این ملاحظات ما را به پیگیری سبکی از زندگی رهنمون میشوند که به سادهزیستی مشهور است. برای اینکه بدانیم سادهزیستی دقیقا چیست و چه شرایط، پیامدها و مزایایی دارد، با دکتر سید حسن اسلامی، استاد فلسفه اخلاق و عضو هیأت علمی دانشگاه ادیان و مذاهب اسلامی قم که تألیفاتی هم درباره سادهزیستی دارند، به گفتگو نشستیم.
🔸🔸🔸
🟡 سادهزیستی به چه معناست؟ آیا یک فضیلت اخلاقی بهشمار میآید؟
بحث از سادهزیستی و ساده زیستن ابعادی دارد و همزمان دچار سوءتفاهمهایی است. قبل از اینکه بگوییم سادهزیستی به چه معناست، باید تأکید کنیم سادهزیستی به چه معنا نیست؟ سادهزیستی بهمعنای سختی دادن به خود، رنج دادن به خود و خویشتن را از نعمتها بیبهره کردن نیست؛ اتفاقا برعکس، منطق سادهزیستی، منطق استفاده و بهرهمندی دقیق و کافی از زندگی است و در واقع سادهزیستی یکی از ابزارهایی است که ما بتوانیم عمیقتر، دقیقتر و جامعتر از زندگی خود لذت ببریم. بنابراین سادهزیستی بهمعنای رنج کشیدن و محروم کردن خویشتن و روزهداری مدام و مانند آنها نیست، بلکه اگر میخواهیم سادهزیست باشیم، باید به منابع زندگی و امکاناتی که در اختیار داریم نگاه درستی داشته باشیم و از آنها درست استفاده کنیم.
تعریف ایجابی سادهزیستی این است که انسان بکوشد نیازهایش را از خواستههایش تفکیک کند و نیازها را بهشکل معقولتر و کمهزینهتری برآورده کند. اگر من برای جابهجایی، نیازمند یک وسیله نقلیه شخصی ایمن، مرتب، کمخرج و قابلاعتماد باشم، گزینههای متعددی در اختیار دارم. یکی از گزینهها این است که با پنج سال پسانداز، میتوانم وسیله نقلیه موردنیازم را تهیه کنم. گزینه دوم مستلزم آن است که با ۱۵ سال پسانداز، وسیله نقلیه مورد نیاز خود را تأمین کنم. سادهزیستی یعنی من سراغ گزینه نخست بروم نه گزینه دوم.
ساده زیستن به معنای این است که ما بکوشیم تا جایی که ممکن است پیرامون خود را خلوت کنیم تا سریعتر به مقصودمان برسیم.
در پاسخ به قسمت دوم پرسش که آیا سادهزیستی یک فضیلت است، باید گفت بله سادهزیستی میتواند فضیلت باشد، به این معنا که وسیلهای برای رسیدن به زندگی خوب است. اصولا اگر فضیلتها را منشهایی بدانیم که زندگی خوب را با بیشترین ضریب اطمینان تأمین میکنند، قطعا سادهزیستی، راه و منش خوبی است برای اینکه این زندگی خوب را تأمین کند. بهطور طبیعی، کسی که سادهزیست است، کمتر نگرانی مالی دارد، کمتر نگرانی روحی دارد، کمتر حس رقابت دارد و کمتر حس تنش را تجربه میکند و همه اینها کمک میکنند فرد به زندگی خوب نزدیک شود.
🟡 اهمیت سادهزیستی در بالا رفتن رضایت از زندگی چیست؟
اصولا انسانهای سادهزیست در مجموع به دلایل مختلف، رضایت بیشتری از زندگیشان دارند. اولین دلیل این است که بهتر و بیشتر فرصت میکنند از زندگی واقعا لذت ببرند. آدمی را تصور کنید که وقتی گرسنه میشود، فقط به دنبال این است که با غلات و گیاهان و سبزیجات خود را سیر کند. این فرد را با فردی مقایسه کنید که معتقد است برای ناهار باید حتما در یک رستوران شیک غذاهای خاصی صرف کند. نفر دوم قطعا وقت بیشتری برای سیر کردن شکمش صرف میکند. فرد سادهزیست فرصت بیشتری دارد برای اینکه فضایل را در خودش پرورش بدهد، از زندگی لذت ببرد و مناسبات عمیقی با خودش و طبیعت و جامعه برقرار کند، کمتر نگران داشتههایش است، کمتر به دنبال عوض کردن لوازمش است و همه اینها کمک میکند که زندگی خوبتری داشته باشد. سادهزیستی در واقع ابزار خوبی برای رسیدن به اهداف ما است.
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
اصولا انسانهای سادهزیست در مجموع به دلایل مختلف، رضایت بیشتری از زندگیشان دارند. اولین دلیل این است که بهتر و بیشتر فرصت میکنند از زندگی واقعا لذت ببرند. آدمی را تصور کنید که وقتی گرسنه میشود، فقط به دنبال این است که با غلات و گیاهان و سبزیجات خود را سیر کند. این فرد را با فردی مقایسه کنید که معتقد است برای ناهار باید حتما در یک رستوران شیک غذاهای خاصی صرف کند. نفر دوم قطعا وقت بیشتری برای سیر کردن شکمش صرف میکند. فرد سادهزیست فرصت بیشتری دارد برای اینکه فضایل را در خودش پرورش بدهد، از زندگی لذت ببرد و مناسبات عمیقی با خودش و طبیعت و جامعه برقرار کند، کمتر نگران داشتههایش است، کمتر به دنبال عوض کردن لوازمش است و همه اینها کمک میکند که زندگی خوبتری داشته باشد. سادهزیستی در واقع ابزار خوبی برای رسیدن به اهداف ما است.
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
🟡 آیا اینکه در شرایط اقتصادی بد، صرفهجویی کنیم، فضیلت اخلاقی سادهزیستی محسوب میشود؟ صرفهجویی بهخاطر شرایط مالی بد، چه تفاوتی با فضیلت اخلاقی سادهزیستی دارد؟
در پاسخ به این پرسش میتوان گفت که اصولا فضیلت هنگامی حاصل میشود که انسان دست به انتخاب بزند و قدرت انتخاب داشته باشد. عمل اخلاقی، عملی است که انسان آزادانه آن را انجام دهد، درنتیجه اینکه من از سرِ ضرورت و ناچاری سادهزیست بشوم، فضیلت محسوب نمیشود، زیرا من در موقعیتی هستم که راه دیگری جز سادهزیستی ندارم. اگر دستم نرسد خرج کنم و خرج نکنم، این از سرِ درماندگی و اضطرار است. فضیلت هنگامی است که من بتوانم بین یک زندگی ساده و یک زندگی پرتجمل انتخاب کنم، یعنی بتوانم زندگی مجللی داشته باشم ولی سادهزیستی را ترجیح بدهم. بنابراین لزوما و قطعا مانند هر فعل اخلاقی دیگری، سادهزیستی مشروط به انتخاب شخصی است و انتخاب شخصی زمانی است که انسان دستکم دو گزینه فراروی خودش داشته باشد و نه از سر اضطرار و نیاز مالی، بلکه از سرانتخاب به این سبک از زندگی رو بیاورد.
🟡 آیا ما برای اخلاقمدار بودن، وظیفه داریم سادهزیست باشیم و باید آن را ترویج کنیم یا این فضیلت، صرفاً مخصوص افرادی است که خواستار رسیدن به حد اعلای اخلاقمداری هستند؟
بههرحال سادهزیستی یک فضیلت اخلاقی است و اگر کسی بخواهد همه فضیلتها را در خودش داشته باشد، طبیعتا سادهزیستی را هم شامل میشود، ولی میتوانیم بگوییم که سادهزیستی نسبت به سایر فضیلتها، بلندمرتبهتر است. درعین حال، این فضیلت، بهویژه در جهان امروز، میتواند برای کسب فضیلتهای دیگر بسیار مفید باشد. در نتیجه، سادهزیستی یک فضیلت همگانی است و اینطور نیست که اختصاص به آدمهای خاصی داشته باشد، بلکه متعلق به همه انسانهاست. این فضیلت متعلق به نخبگان نیست؛ هر انسانی که بخواهد زندگی خوب داشته باشد، متناسب با سطح زیستش، باید فضیلتهایی را در خود پرورش بدهد که یکی از آنها سادهزیستی است. به این ترتیب، ما هم باید سادهزیست باشیم و هم این فضیلت را ترویج کنیم و با افزایش ابعاد زیبا و جنبههای جذاب آن، نشان بدهیم هنگامی که ما سادهزیست باشیم، قدرت انتخابمان در زندگی بالاتر میرود و این به معنای محدود کردن خودمان نیست.
🟡 با توجه به پیشرفتهای تکنولوژی و کاربست گسترده آنها در راستای تسهیل زندگی، آیا سادهزیستی بهمعنای عدم استفاده از تکنولوژی و ریاضت کشیدن و سخت زندگی کردن است؟
خیر، اصلا اینطور نیست. سادهزیستی بهمعنای محروم کردن خود از زندگی و امکانات آن نیست، بلکه بهمعنای بهرهمندی درست از امکانات زندگی است.
اگر کسی بخواهد سادهزیست باشد، به این معنی نیست که از گوشی لمسی یا سایر تکنولوژیها استفاده نکند. در واقع اگر کسی به این نتیجه برسد که باید یک گوشی خوب و باکیفیت داشته باشد که لمسی باشد، دوربین آن بتواند عکس با کیفیت بگیرد، تصویرش شفاف باشد و غیره، میتواند یک گوشی کارآمد بگیرد و تا زمانی که کار میکند، از آن استفاده کند. این منافاتی با سادهزیستی ندارد. اما اگر یک گوشی خوب گرفت و دو ماه دیگر دید که گوشی جدیدتر، زیباتر و ظریفتری آمده و خواست گوشی خود را عوض کند و دو ماه بعد و دو ماه بعد و…، از سادهزیستی دور شده است. بنابراین سادهزیستی به هیچوجه بهمعنای پرهیز از تکنولوژی و امکانات آن نیست؛ بلکه بهمعنای استفاده دقیق و بهینه از همین امکانات تکنولوژیک و زیستن در همین دنیای مدرن است.
🟡 با توجه به تغییراتی که در الگوهای اقتصادی و سبک زندگی انسان ایجاد شده، چه تغییراتی را در مفهوم سادهزیستی شاهدیم؟ مثلا در گذشته داشتن اتومبیل یا تلفن همراه، بخشی از زندگی لاکچری بود، ولی امروز جزو ضروریات زندگی است.
همانطور که پیشتر اشاره شد، سادهزیستی به معنای این است که ما آگاهانه و خودخواسته، امکانات و انتخابهایمان را محدود کنیم تا بتوانیم مدیریت بهتری بر زندگی خود داشته باشیم. این محدود کردن انتخاب، در گذشته بهشکلی بوده و امروزه به شکل دیگری است. درگذشته محدود کردن انتخاب، مستلزم این بود که احیانا انسان اگر میخواست اسبی بخرد، یک اسب خیلی معمولی بخرد. امروز همین اسب، ماشین است. تجملات همیشه وجود داشتهاند. تجمل، زمانی است که ما خواستههایمان را با نیازهایمان یکی میگیریم، حال آنکه نیاز یعنی چیزی که بدون آن زندگیمان خوب پیش نمیرود یا اصلا پیش نمیرود. سادهزیستی در همه ادوار تاریخی، شکل ثابت و یگانهای نداشته است؛ امروزه داشتن تلفن همراه ممکن است جزو ضروریات زندگی محسوب شود ولی داشتن یک گوشی که بهترین برند و آخرین نمونه در بازار باشد، ضرورت زندگی نیست و همچنان لاکچری محسوب میشود.
در پاسخ به این پرسش میتوان گفت که اصولا فضیلت هنگامی حاصل میشود که انسان دست به انتخاب بزند و قدرت انتخاب داشته باشد. عمل اخلاقی، عملی است که انسان آزادانه آن را انجام دهد، درنتیجه اینکه من از سرِ ضرورت و ناچاری سادهزیست بشوم، فضیلت محسوب نمیشود، زیرا من در موقعیتی هستم که راه دیگری جز سادهزیستی ندارم. اگر دستم نرسد خرج کنم و خرج نکنم، این از سرِ درماندگی و اضطرار است. فضیلت هنگامی است که من بتوانم بین یک زندگی ساده و یک زندگی پرتجمل انتخاب کنم، یعنی بتوانم زندگی مجللی داشته باشم ولی سادهزیستی را ترجیح بدهم. بنابراین لزوما و قطعا مانند هر فعل اخلاقی دیگری، سادهزیستی مشروط به انتخاب شخصی است و انتخاب شخصی زمانی است که انسان دستکم دو گزینه فراروی خودش داشته باشد و نه از سر اضطرار و نیاز مالی، بلکه از سرانتخاب به این سبک از زندگی رو بیاورد.
🟡 آیا ما برای اخلاقمدار بودن، وظیفه داریم سادهزیست باشیم و باید آن را ترویج کنیم یا این فضیلت، صرفاً مخصوص افرادی است که خواستار رسیدن به حد اعلای اخلاقمداری هستند؟
بههرحال سادهزیستی یک فضیلت اخلاقی است و اگر کسی بخواهد همه فضیلتها را در خودش داشته باشد، طبیعتا سادهزیستی را هم شامل میشود، ولی میتوانیم بگوییم که سادهزیستی نسبت به سایر فضیلتها، بلندمرتبهتر است. درعین حال، این فضیلت، بهویژه در جهان امروز، میتواند برای کسب فضیلتهای دیگر بسیار مفید باشد. در نتیجه، سادهزیستی یک فضیلت همگانی است و اینطور نیست که اختصاص به آدمهای خاصی داشته باشد، بلکه متعلق به همه انسانهاست. این فضیلت متعلق به نخبگان نیست؛ هر انسانی که بخواهد زندگی خوب داشته باشد، متناسب با سطح زیستش، باید فضیلتهایی را در خود پرورش بدهد که یکی از آنها سادهزیستی است. به این ترتیب، ما هم باید سادهزیست باشیم و هم این فضیلت را ترویج کنیم و با افزایش ابعاد زیبا و جنبههای جذاب آن، نشان بدهیم هنگامی که ما سادهزیست باشیم، قدرت انتخابمان در زندگی بالاتر میرود و این به معنای محدود کردن خودمان نیست.
🟡 با توجه به پیشرفتهای تکنولوژی و کاربست گسترده آنها در راستای تسهیل زندگی، آیا سادهزیستی بهمعنای عدم استفاده از تکنولوژی و ریاضت کشیدن و سخت زندگی کردن است؟
خیر، اصلا اینطور نیست. سادهزیستی بهمعنای محروم کردن خود از زندگی و امکانات آن نیست، بلکه بهمعنای بهرهمندی درست از امکانات زندگی است.
اگر کسی بخواهد سادهزیست باشد، به این معنی نیست که از گوشی لمسی یا سایر تکنولوژیها استفاده نکند. در واقع اگر کسی به این نتیجه برسد که باید یک گوشی خوب و باکیفیت داشته باشد که لمسی باشد، دوربین آن بتواند عکس با کیفیت بگیرد، تصویرش شفاف باشد و غیره، میتواند یک گوشی کارآمد بگیرد و تا زمانی که کار میکند، از آن استفاده کند. این منافاتی با سادهزیستی ندارد. اما اگر یک گوشی خوب گرفت و دو ماه دیگر دید که گوشی جدیدتر، زیباتر و ظریفتری آمده و خواست گوشی خود را عوض کند و دو ماه بعد و دو ماه بعد و…، از سادهزیستی دور شده است. بنابراین سادهزیستی به هیچوجه بهمعنای پرهیز از تکنولوژی و امکانات آن نیست؛ بلکه بهمعنای استفاده دقیق و بهینه از همین امکانات تکنولوژیک و زیستن در همین دنیای مدرن است.
🟡 با توجه به تغییراتی که در الگوهای اقتصادی و سبک زندگی انسان ایجاد شده، چه تغییراتی را در مفهوم سادهزیستی شاهدیم؟ مثلا در گذشته داشتن اتومبیل یا تلفن همراه، بخشی از زندگی لاکچری بود، ولی امروز جزو ضروریات زندگی است.
همانطور که پیشتر اشاره شد، سادهزیستی به معنای این است که ما آگاهانه و خودخواسته، امکانات و انتخابهایمان را محدود کنیم تا بتوانیم مدیریت بهتری بر زندگی خود داشته باشیم. این محدود کردن انتخاب، در گذشته بهشکلی بوده و امروزه به شکل دیگری است. درگذشته محدود کردن انتخاب، مستلزم این بود که احیانا انسان اگر میخواست اسبی بخرد، یک اسب خیلی معمولی بخرد. امروز همین اسب، ماشین است. تجملات همیشه وجود داشتهاند. تجمل، زمانی است که ما خواستههایمان را با نیازهایمان یکی میگیریم، حال آنکه نیاز یعنی چیزی که بدون آن زندگیمان خوب پیش نمیرود یا اصلا پیش نمیرود. سادهزیستی در همه ادوار تاریخی، شکل ثابت و یگانهای نداشته است؛ امروزه داشتن تلفن همراه ممکن است جزو ضروریات زندگی محسوب شود ولی داشتن یک گوشی که بهترین برند و آخرین نمونه در بازار باشد، ضرورت زندگی نیست و همچنان لاکچری محسوب میشود.
آمارها نشان میدهند اوقات فراغت یک آمریکایی در حال حاضر با اوقات فراغت یک آمریکایی در ۵۰سال گذشته فرقی نکرده است. سطح درآمدشان بیشتر شده، تجملات هم بیشتر شده، اما اوقات فراغت کمتر شده یا در همان حد ۵۰سال قبل مانده است. در جامعه ایرانی وضعیت بدتر است. اگر قبلا با یک شغل گذران زندگی میکردند (از صبح تا ساعت دو یا سه بعدازظهر کار میکردند)، الان دوشغله یا سهشغله هستند. قسمتی از آن بهخاطر تورم و مسائل مالی است، ولی بخشی هم بهخاطر این است که ما تجملگرا شدهایم و باورمان شده است که باید چیزهایی را داشته باشیم. همه ما چیزهایی را میخواهیم که شاید ضروری نیستند، یعنی من به سطح زندگی خودم نگاه نمیکنم، بلکه معتقدم اگر همسایهام این امکانات را دارد، پس من هم باید داشته باشم. پس اولین چیزی که سادهزیستی به ما میدهد، وقت است که سرمایه بزرگی است.
دومین منفعت سادهزیستی این است که قدر داشتههایمان را میدانیم. زندگی اغلب ما همراه با احساس نارضایتی و رنج است؛ انگار کلاه سرمان رفته و از امکانات کافی زندگی برخوردار نیستیم و همیشه در حال کوشش و تلاش هستیم ولی به جایی نمیرسیم. ما آرامشخاطر را ازکف دادهایم. حال آنکه از طریق سادهزیستی میآموزیم تا قدردان نعمتها و داشتههایمان باشیم و این قدردانی و سپاسگذاری و حس رضایت باعث میشود آرامش درونی پیدا کنیم. کارکرد و خاصیت دیگر سادهزیستی این است که به ما فرصت میدهد تا بیشتر به زندگی معنوی خود توجه کنیم؛ به تعبیر مولانا «جان همهروز از لگدکوب خیالر وز زیان و سود وز خوف زوالر نی صفا میماندش نی لطف و فرر نی به سوی آسمان راه سفر». ما آنقدر درگیر روزمرگی و مسائل جزئی زندگی شدهایم که از معنویت و درون خود و زیست معنوی غافل ماندهایم. همچنین سادهزیستی به ما کمک میکند که بتوانیم به دیگران کمک کنیم و باری از دوش دیگران برداریم، بهدنبال آموزش و تحصیل باشیم و بیشتر از زندگیمان لذت ببریم.
داستان «فرزانه خلیج» که در کتاب معروف مثبتگراها آمده، داستان زیبایی است. خلاصهاش این است که روزی یک آمریکایی برای گشتوگذار به مکزیک میرود. در آنجا میبیند که مردی مکزیکی قایقش را برگردانده و در حال استراحت است. میپرسد چرا کار نمیکنی؟ مکزیکی پاسخ میدهد صبح چند ماهی گرفتم و چند عدد از آنها را فروختم و چند عدد را خوردم و تا فردا نیاز ندارم که کار کنم. آمریکایی میگوید اگر بیشتر ماهی بگیری، میتوانی آن ماهیها را بفروشی، پولش را پسانداز کنی، قایق دیگری بخری و اگر با دو قایق بیشتر کار کنی و بیشتر پسانداز کنی میتوانی یک کشتی بزرگ ماهیگیری بخری، حتی شرکت بزرگ تهیه کنسرو ماهی تأسیس کنی، شعبهای از شرکت خود را در نیویورک، منطقه منهتن تأسیس کنی، آنجا زندگی کنی و برای تعطیلات بیایی اینجا و سیگار بکشی. ماهیگیر گفت وقتی من الان بدون اینکه این همه تلاش کنم، همینجا در حال استراحت هستم، چرا باید این همه به خودم زحمت بدهم؟!
هنگامی که سادهزیستی در سطح فردی رواج پیدا کرد، به دولتها هم کمک میکند. الان بخش زیادی از ارز کشور برای خرید چیزهای تجملاتی و لوکس و لاکچری از کشور خارج میشود؛ چیزهایی مثل کریستال لهستان، عطر و لوازم آرایش فرانسوی و سنگ نمای ترکیهای و ایتالیایی. درحالیکه اینها واقعا ضروری نیستند. وقتی سادهزیستی رواج پیدا کند، خودبسندگی و بهدنبال آن استقلال جامعه و کشور از کشورهای دیگر افزایش پیدا میکند.
🟡 آیا سادهزیست بودن سبب میشود ما دستکم بخشی از مسئولیتهایمان نسبت به نسلهای آینده را انجام بدهیم؟
بله، همینطور است. وقتی ما سادهزیست باشیم، کمتر نعمتهای الهی و آنچه منابع زمینی و زیرزمینی نامیده میشود را تباه میکنیم و آسیب کمتری به طبیعت وارد میکنیم و نسلی را تربیت میکنیم که آنها نیز بتوانند بهواسطه سادهزیستی، بدون آسیب رساندن به طبیعت و نابود کردن منابع زمینی و زیرزمینی بهتر زندگی کنند و به آنها میآموزیم که آرامش بیشتری داشته باشند و بهتراز زندگیشان لذت ببرند.
دومین منفعت سادهزیستی این است که قدر داشتههایمان را میدانیم. زندگی اغلب ما همراه با احساس نارضایتی و رنج است؛ انگار کلاه سرمان رفته و از امکانات کافی زندگی برخوردار نیستیم و همیشه در حال کوشش و تلاش هستیم ولی به جایی نمیرسیم. ما آرامشخاطر را ازکف دادهایم. حال آنکه از طریق سادهزیستی میآموزیم تا قدردان نعمتها و داشتههایمان باشیم و این قدردانی و سپاسگذاری و حس رضایت باعث میشود آرامش درونی پیدا کنیم. کارکرد و خاصیت دیگر سادهزیستی این است که به ما فرصت میدهد تا بیشتر به زندگی معنوی خود توجه کنیم؛ به تعبیر مولانا «جان همهروز از لگدکوب خیالر وز زیان و سود وز خوف زوالر نی صفا میماندش نی لطف و فرر نی به سوی آسمان راه سفر». ما آنقدر درگیر روزمرگی و مسائل جزئی زندگی شدهایم که از معنویت و درون خود و زیست معنوی غافل ماندهایم. همچنین سادهزیستی به ما کمک میکند که بتوانیم به دیگران کمک کنیم و باری از دوش دیگران برداریم، بهدنبال آموزش و تحصیل باشیم و بیشتر از زندگیمان لذت ببریم.
داستان «فرزانه خلیج» که در کتاب معروف مثبتگراها آمده، داستان زیبایی است. خلاصهاش این است که روزی یک آمریکایی برای گشتوگذار به مکزیک میرود. در آنجا میبیند که مردی مکزیکی قایقش را برگردانده و در حال استراحت است. میپرسد چرا کار نمیکنی؟ مکزیکی پاسخ میدهد صبح چند ماهی گرفتم و چند عدد از آنها را فروختم و چند عدد را خوردم و تا فردا نیاز ندارم که کار کنم. آمریکایی میگوید اگر بیشتر ماهی بگیری، میتوانی آن ماهیها را بفروشی، پولش را پسانداز کنی، قایق دیگری بخری و اگر با دو قایق بیشتر کار کنی و بیشتر پسانداز کنی میتوانی یک کشتی بزرگ ماهیگیری بخری، حتی شرکت بزرگ تهیه کنسرو ماهی تأسیس کنی، شعبهای از شرکت خود را در نیویورک، منطقه منهتن تأسیس کنی، آنجا زندگی کنی و برای تعطیلات بیایی اینجا و سیگار بکشی. ماهیگیر گفت وقتی من الان بدون اینکه این همه تلاش کنم، همینجا در حال استراحت هستم، چرا باید این همه به خودم زحمت بدهم؟!
هنگامی که سادهزیستی در سطح فردی رواج پیدا کرد، به دولتها هم کمک میکند. الان بخش زیادی از ارز کشور برای خرید چیزهای تجملاتی و لوکس و لاکچری از کشور خارج میشود؛ چیزهایی مثل کریستال لهستان، عطر و لوازم آرایش فرانسوی و سنگ نمای ترکیهای و ایتالیایی. درحالیکه اینها واقعا ضروری نیستند. وقتی سادهزیستی رواج پیدا کند، خودبسندگی و بهدنبال آن استقلال جامعه و کشور از کشورهای دیگر افزایش پیدا میکند.
🟡 آیا سادهزیست بودن سبب میشود ما دستکم بخشی از مسئولیتهایمان نسبت به نسلهای آینده را انجام بدهیم؟
بله، همینطور است. وقتی ما سادهزیست باشیم، کمتر نعمتهای الهی و آنچه منابع زمینی و زیرزمینی نامیده میشود را تباه میکنیم و آسیب کمتری به طبیعت وارد میکنیم و نسلی را تربیت میکنیم که آنها نیز بتوانند بهواسطه سادهزیستی، بدون آسیب رساندن به طبیعت و نابود کردن منابع زمینی و زیرزمینی بهتر زندگی کنند و به آنها میآموزیم که آرامش بیشتری داشته باشند و بهتراز زندگیشان لذت ببرند.
🟡 سادهزیست بودن مردم میتواند در جوامع فقیر در راستای تأمین منافع دولتها باشد و در جوامع توسعهیافته مصرفگرا، منافع دولتها را به خطر بیندازد. آیا این نشان نمیدهد که سادهزیستی امری نسبی است و آموزش و ترویج آن ضرورتی ندارد؟
سادهزیستی در جوامع فقیر، لزوما در راستای تأمین منافع دولت ها نیست، سادهزیستی یک عمل و یک رفتار انتخابی است و من با انتخابی که می کنم، در درجه اول زندگی خودم بهتر می شود. در واقع خیلی از کارهای من ممکن است منافع دولت را به خطر بیندازند، نه فقط سادهزیست بودنم.
اگر مردم جامعهای تصمیم بگیرند که سیگار نکشند، بعد از مدتی شرکت دخانیات دچار مشکل میشود و یکی از منابع درآمد دولت که از طریق همین دخانیات و تنباکو و سیگار است، قطع میشود. ممکن است رفتار درستِ من، منافع دولت را با خطر مواجه کند و ممکن است اینطور نشود؛ من در درجه اول باید ببینم رفتارم بر خودم چه تأثیری دارد. نقطه عزیمت اخلاق این است که خودِ انسان میخواهد چه کاری انجام دهد.
در کتاب «سنگفرش هر خیابان از طلاست»، رئیس سابق شرکت «دوو» نوشته است: «با اینکه دولت ژاپن، دولتی ثروتمند و غنی است، ولی مدیران ژاپنی زندگی بسیار سادهای دارند.» حضرت امیرالمومنین(ع) یک زندگی سادهزیستانه معروف داشتند ولی تولید میکردند، کشاورزی میکردند، فعالیت اقتصادی داشتند و جامعه را غنی میکردند. در حال حاضر در جوامع توسعهیافته وضع همینطور است؛ درست است که در این جوامع مصرفگرا، ترویج میکنند که آدمها مصرف خود را بالا ببرند ولی همه اینها به کنار، سادهزیستی یک امر و یک فضیلت جهانی و تاریخی است و در طول تاریخ و در همه جا بوده، پس به این معنا نسبی نیست. اگر بگویید که شکل یا جلوه یا درصدی از سادهزیستی نسبی است، بله این ممکن است اما خود سادهزیستی به مثابه یک فضیلت، یک فضیلت حیاتی بهشمار میرود.
البته ترویج سادهزیستی به این منظور که به مردم بگوییم به وضع موجود راضی باشید، دنبال تجمل نباشید و با همین زندگی و همین که دارید بسازید، نوعی فریبکاری است که خودش غیراخلاقی است. تأکید میکنم سادهزیستی هنگامی اخلاقی است که شخص بتواند با تجمل زندگی کند اما تشخیص بدهد و انتخاب کند که سادهزیست باشد.
🟡 پیامدهای سادهزیست بودن برای فرد در سطح خرد و برای جامعه در سطح کلان کدامند؟
اصولا اخلاقی زیستن به نحوی و به میزانی انسان را از محیط خودش متمایز میکند و این تمایز باعث میشود که گاهی حتی مورد حمله قرار بگیرد، چون هرچه انسان اخلاقیتر باشد، در واقع، زیست بد و نادرست دیگران را آشکارتر و تفاوتهایی که وجود دارند را برجستهتر میکند و این باعث میشود که دیگران احساس نارضایتی و ناراحتی کنند. در نتیجه سعی میکنند این آدم را با برچسب زدن و تعابیری مثل «درست زندگی کن»، «از نعمتها بایداستفاده کرد» و غیره، به سطح خودشان بکشانند و لذا بهطور طبیعی، اخلاقی زیستن یک کار سخت است. بهویژه در جامعهای که مصرفگرایی رواج پیدا کرده و تمامی کانالهای ارتباطی، رسانهها و شبکههای اجتماعی و مانند اینها درحال ترویج مصرفگرایی هستند، تلاش برای سادهزیست بودن، بهنحوی گریز از شرایط موجود و تن ندادن به وضع موجود است اما بههیچوجه فرد را از فضائل اجتماعی دور نمیکند. آدم سادهزیست اتفاقا آدم راحتی است. درحالی که فرد اهل تجمل، معتقد است فقط در رستوران خاصی باید غذا خورد و هر غذایی را نباید خورد، فرد سادهزیست، به حداقلها اکتفا میکند و این حداقلها همه جا فراهم میشوند. یعنی اگر به یک قهوهخانه برود میتواند با نان و پنیر بسازد و اگر به یک رستوران خیلی شیک هم برود میتواند با یک پیتزای سبزیجات بسازد و هیچ وصله ناجوری نمیشود. وصله ناجور زمانی است که انسان خودش را آماج و سیبل کند، عامدانه و آگاهانه بخواهد بگوید من با شما متفاوتم و از شما فاصله گرفتهام و یکجوری خودنمایی کند.
آدم سادهزیست در مجموع بهتر میتواند با دیگران کنار بیاید؛ چون هزینهاش کمتر است، فقط باید از مواجهه صریح و مستقیم با کار و رفتار دیگران خودداری کند و سعی کند الگوهای رفتاری خوبی داشته باشد که باعث شود دیگران جذبش شوند، نه اینکه از او فاصله بگیرند.
🟡 اهمیت سادهزیستی در اعتلای شخصیت اخلاقی افراد چیست؟
سادهزیستی منافع بسیار دارد. در سطح شخصی، پیامدش این است که انسان وقت بیشتری بهدست میآورد. صدسال پیش مردم در آمریکا فکر میکردند اگر صنعت پیشرفت کند و ماشین لباسشویی و ظرفشویی و اتو و امکانات رفاهی و اجتماعی دیگر داشته باشند، در آینده میزان کار خانوادهها و مردم کاهش مییابد و کمتر کار میکنند و زمان بیشتری خواهند داشت ولی هرچه جامعه تکنولوژیکتر میشود، مردم بیشتر کار میکنند.
سادهزیستی در جوامع فقیر، لزوما در راستای تأمین منافع دولت ها نیست، سادهزیستی یک عمل و یک رفتار انتخابی است و من با انتخابی که می کنم، در درجه اول زندگی خودم بهتر می شود. در واقع خیلی از کارهای من ممکن است منافع دولت را به خطر بیندازند، نه فقط سادهزیست بودنم.
اگر مردم جامعهای تصمیم بگیرند که سیگار نکشند، بعد از مدتی شرکت دخانیات دچار مشکل میشود و یکی از منابع درآمد دولت که از طریق همین دخانیات و تنباکو و سیگار است، قطع میشود. ممکن است رفتار درستِ من، منافع دولت را با خطر مواجه کند و ممکن است اینطور نشود؛ من در درجه اول باید ببینم رفتارم بر خودم چه تأثیری دارد. نقطه عزیمت اخلاق این است که خودِ انسان میخواهد چه کاری انجام دهد.
در کتاب «سنگفرش هر خیابان از طلاست»، رئیس سابق شرکت «دوو» نوشته است: «با اینکه دولت ژاپن، دولتی ثروتمند و غنی است، ولی مدیران ژاپنی زندگی بسیار سادهای دارند.» حضرت امیرالمومنین(ع) یک زندگی سادهزیستانه معروف داشتند ولی تولید میکردند، کشاورزی میکردند، فعالیت اقتصادی داشتند و جامعه را غنی میکردند. در حال حاضر در جوامع توسعهیافته وضع همینطور است؛ درست است که در این جوامع مصرفگرا، ترویج میکنند که آدمها مصرف خود را بالا ببرند ولی همه اینها به کنار، سادهزیستی یک امر و یک فضیلت جهانی و تاریخی است و در طول تاریخ و در همه جا بوده، پس به این معنا نسبی نیست. اگر بگویید که شکل یا جلوه یا درصدی از سادهزیستی نسبی است، بله این ممکن است اما خود سادهزیستی به مثابه یک فضیلت، یک فضیلت حیاتی بهشمار میرود.
البته ترویج سادهزیستی به این منظور که به مردم بگوییم به وضع موجود راضی باشید، دنبال تجمل نباشید و با همین زندگی و همین که دارید بسازید، نوعی فریبکاری است که خودش غیراخلاقی است. تأکید میکنم سادهزیستی هنگامی اخلاقی است که شخص بتواند با تجمل زندگی کند اما تشخیص بدهد و انتخاب کند که سادهزیست باشد.
🟡 پیامدهای سادهزیست بودن برای فرد در سطح خرد و برای جامعه در سطح کلان کدامند؟
اصولا اخلاقی زیستن به نحوی و به میزانی انسان را از محیط خودش متمایز میکند و این تمایز باعث میشود که گاهی حتی مورد حمله قرار بگیرد، چون هرچه انسان اخلاقیتر باشد، در واقع، زیست بد و نادرست دیگران را آشکارتر و تفاوتهایی که وجود دارند را برجستهتر میکند و این باعث میشود که دیگران احساس نارضایتی و ناراحتی کنند. در نتیجه سعی میکنند این آدم را با برچسب زدن و تعابیری مثل «درست زندگی کن»، «از نعمتها بایداستفاده کرد» و غیره، به سطح خودشان بکشانند و لذا بهطور طبیعی، اخلاقی زیستن یک کار سخت است. بهویژه در جامعهای که مصرفگرایی رواج پیدا کرده و تمامی کانالهای ارتباطی، رسانهها و شبکههای اجتماعی و مانند اینها درحال ترویج مصرفگرایی هستند، تلاش برای سادهزیست بودن، بهنحوی گریز از شرایط موجود و تن ندادن به وضع موجود است اما بههیچوجه فرد را از فضائل اجتماعی دور نمیکند. آدم سادهزیست اتفاقا آدم راحتی است. درحالی که فرد اهل تجمل، معتقد است فقط در رستوران خاصی باید غذا خورد و هر غذایی را نباید خورد، فرد سادهزیست، به حداقلها اکتفا میکند و این حداقلها همه جا فراهم میشوند. یعنی اگر به یک قهوهخانه برود میتواند با نان و پنیر بسازد و اگر به یک رستوران خیلی شیک هم برود میتواند با یک پیتزای سبزیجات بسازد و هیچ وصله ناجوری نمیشود. وصله ناجور زمانی است که انسان خودش را آماج و سیبل کند، عامدانه و آگاهانه بخواهد بگوید من با شما متفاوتم و از شما فاصله گرفتهام و یکجوری خودنمایی کند.
آدم سادهزیست در مجموع بهتر میتواند با دیگران کنار بیاید؛ چون هزینهاش کمتر است، فقط باید از مواجهه صریح و مستقیم با کار و رفتار دیگران خودداری کند و سعی کند الگوهای رفتاری خوبی داشته باشد که باعث شود دیگران جذبش شوند، نه اینکه از او فاصله بگیرند.
🟡 اهمیت سادهزیستی در اعتلای شخصیت اخلاقی افراد چیست؟
سادهزیستی منافع بسیار دارد. در سطح شخصی، پیامدش این است که انسان وقت بیشتری بهدست میآورد. صدسال پیش مردم در آمریکا فکر میکردند اگر صنعت پیشرفت کند و ماشین لباسشویی و ظرفشویی و اتو و امکانات رفاهی و اجتماعی دیگر داشته باشند، در آینده میزان کار خانوادهها و مردم کاهش مییابد و کمتر کار میکنند و زمان بیشتری خواهند داشت ولی هرچه جامعه تکنولوژیکتر میشود، مردم بیشتر کار میکنند.
📝 غرور و تواضع (3)
در بخش قبلی به نمونهای از تحلیل فیلسوفان اخلاق مسلمان درباره تواضع پرداختم. در اینجا نیز به یک نمونه از مباحث جدید اشاراتی خواهم کرد. خانم نانسی ای. اسنو در مقاله «تواضع»[۱] میکوشد ابعاد و انواع تواضع را روشن کند و اهمیت آن را برشمارد. از نظر او، تواضع شناخت حد و حدود واقعی خویشتن است. شخص متواضع خودش را خوب میشناسد و چون چنین است درباره تواناییهای خویش اغراق نمیکند و از نقصهای خودش بیخبر نیست. افزون بر آن نقصهای خود را جدی میگیرد. بدین ترتیب اولین عنصر سازنده تواضع شناخت دقیق قابلیتهای خویشتن است نه نشناختن و ندیدن آنها. اما دومین عنصر سازنده تواضع، آشنایی با نادانستهها یا نقاط ضعف خویش است. برای نمونه، من زبان یونانی بلد نیستم و میدانم که بلد نیستم. اما برای تواضع این کافی نیست. زمانی این آگاهی به تواضع میانجامد که من نقص خود را جدی بگیرم و در صورت لزوم برای رفع آن بکوشم. از این رو کسانی که با افتخار اعلام میکنند که حتی یک کلمه زبان لاتین یا یونانی بلد نیستند، متواضع به شمار نمیروند. این جدی گرفتن نقصهای خویش است که واقعا شخص را متواضع میکند و آنجا که میداند بیتعارف از دانش خود سخن میگوید و آنجا که نمیداند آگاهانه و شجاعانه جهل خود را میپذیرد و با آن رو به رو میشود. چنین کسی در مجموع نه خود را برتر از دیگران میشمارد و نه فروتر. در جایی و در زمینهای خود را برتر و در عرصه دیگری فروتر میبیند و به نوعی تعادل و برابری با دیگران میرسد و از دیگران میآموزد و به دیگران آموزش میدهد.
همچنین از نظر خانم اسنو، دو نوع تواضع داریم: تواضع معرفتی و تواضع وجودی. تواضع معرفتی یعنی همین وقوف و آگاهی به خود و قبول محدودیتهای شخصی خویش. در برابر این نوع تواضع میتوان از تواضع وجودی سخن گفت. یعنی آنکه ما انسانها در مقام انسان دقیقا بدانیم جایگاهمان در هستی چیست و در برابر کل آفرینش چقدر بیمقدار هستیم. اگر کسی به چنین فهمی از تواضع برسد، دیگر خود را «اشرف مخلوقات» نخواهد خواند و خود را متولی کل عالم نخواهد دانست. در حالی که تواضع معرفتی مایه برابری ما انسانها میشود، تواضع وجودی به احترام گذاشتن به کل اجزای عالم و همه پدیدهها راه میبرد. حال آنکه کسانی که به طبیعت و دیگر جانداران به دیده تحقیر یا بیتفاوتی مینگرند فاقد تواضع هستند و آنان که تنها دغدغه خود را دارند از تواضع دور هستند.
اما چرا باید متواضع بود؟ آیا به دلیل پیامدهای خوبی که دارد، یا آنکه ذاتا تواضع ارزشمند است؟ پاسخ آن است که: هر دو. تواضع مفید است چون برای ما خیرات فراوانی به بار میآورد. همچنین تواضع به خودی خود ارزنده است. چون تواضع یعنی خودشناسی و این خودشناسی خود حکمت است. تواضع ما را محدود نمیکند. وجود ما را گسترش میدهد و به رشد ما یاری میرساند.
اینک میتوان به 3 پرسش اصلی بخش نخست پاسخ داد. نخست آنکه تواضع «همیشه» و «همه جا» خوب است. چون فضیلت است و فضیلت امری عام است. دوم آنکه تواضع نه خود را تحقیر کردن است و نه نادیده گرفتن توانایی خویشتن. تواضع به معنای شناخت خود و قابلیت و حدود خویش است. درست برخلاف غرور که بر نوعی توهم استوار است،تواضع زاده فهم دقیق خویشتن است. سوم آنکه تواضع واقعا فضیلت است چون به ما کمک میکند تا فهم بهتری از خویشتن به دست آوریم و زندگی بهتری داشته باشیم.
[1]. Nancy E. Snow, Humility, in Personal Virtues: introductory essays, New York, Palgrave Macmillan, 2005.
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۹
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
در بخش قبلی به نمونهای از تحلیل فیلسوفان اخلاق مسلمان درباره تواضع پرداختم. در اینجا نیز به یک نمونه از مباحث جدید اشاراتی خواهم کرد. خانم نانسی ای. اسنو در مقاله «تواضع»[۱] میکوشد ابعاد و انواع تواضع را روشن کند و اهمیت آن را برشمارد. از نظر او، تواضع شناخت حد و حدود واقعی خویشتن است. شخص متواضع خودش را خوب میشناسد و چون چنین است درباره تواناییهای خویش اغراق نمیکند و از نقصهای خودش بیخبر نیست. افزون بر آن نقصهای خود را جدی میگیرد. بدین ترتیب اولین عنصر سازنده تواضع شناخت دقیق قابلیتهای خویشتن است نه نشناختن و ندیدن آنها. اما دومین عنصر سازنده تواضع، آشنایی با نادانستهها یا نقاط ضعف خویش است. برای نمونه، من زبان یونانی بلد نیستم و میدانم که بلد نیستم. اما برای تواضع این کافی نیست. زمانی این آگاهی به تواضع میانجامد که من نقص خود را جدی بگیرم و در صورت لزوم برای رفع آن بکوشم. از این رو کسانی که با افتخار اعلام میکنند که حتی یک کلمه زبان لاتین یا یونانی بلد نیستند، متواضع به شمار نمیروند. این جدی گرفتن نقصهای خویش است که واقعا شخص را متواضع میکند و آنجا که میداند بیتعارف از دانش خود سخن میگوید و آنجا که نمیداند آگاهانه و شجاعانه جهل خود را میپذیرد و با آن رو به رو میشود. چنین کسی در مجموع نه خود را برتر از دیگران میشمارد و نه فروتر. در جایی و در زمینهای خود را برتر و در عرصه دیگری فروتر میبیند و به نوعی تعادل و برابری با دیگران میرسد و از دیگران میآموزد و به دیگران آموزش میدهد.
همچنین از نظر خانم اسنو، دو نوع تواضع داریم: تواضع معرفتی و تواضع وجودی. تواضع معرفتی یعنی همین وقوف و آگاهی به خود و قبول محدودیتهای شخصی خویش. در برابر این نوع تواضع میتوان از تواضع وجودی سخن گفت. یعنی آنکه ما انسانها در مقام انسان دقیقا بدانیم جایگاهمان در هستی چیست و در برابر کل آفرینش چقدر بیمقدار هستیم. اگر کسی به چنین فهمی از تواضع برسد، دیگر خود را «اشرف مخلوقات» نخواهد خواند و خود را متولی کل عالم نخواهد دانست. در حالی که تواضع معرفتی مایه برابری ما انسانها میشود، تواضع وجودی به احترام گذاشتن به کل اجزای عالم و همه پدیدهها راه میبرد. حال آنکه کسانی که به طبیعت و دیگر جانداران به دیده تحقیر یا بیتفاوتی مینگرند فاقد تواضع هستند و آنان که تنها دغدغه خود را دارند از تواضع دور هستند.
اما چرا باید متواضع بود؟ آیا به دلیل پیامدهای خوبی که دارد، یا آنکه ذاتا تواضع ارزشمند است؟ پاسخ آن است که: هر دو. تواضع مفید است چون برای ما خیرات فراوانی به بار میآورد. همچنین تواضع به خودی خود ارزنده است. چون تواضع یعنی خودشناسی و این خودشناسی خود حکمت است. تواضع ما را محدود نمیکند. وجود ما را گسترش میدهد و به رشد ما یاری میرساند.
اینک میتوان به 3 پرسش اصلی بخش نخست پاسخ داد. نخست آنکه تواضع «همیشه» و «همه جا» خوب است. چون فضیلت است و فضیلت امری عام است. دوم آنکه تواضع نه خود را تحقیر کردن است و نه نادیده گرفتن توانایی خویشتن. تواضع به معنای شناخت خود و قابلیت و حدود خویش است. درست برخلاف غرور که بر نوعی توهم استوار است،تواضع زاده فهم دقیق خویشتن است. سوم آنکه تواضع واقعا فضیلت است چون به ما کمک میکند تا فهم بهتری از خویشتن به دست آوریم و زندگی بهتری داشته باشیم.
[1]. Nancy E. Snow, Humility, in Personal Virtues: introductory essays, New York, Palgrave Macmillan, 2005.
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۹
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
📝 غرور و تواضع (۴)
چگونه متواضع شویم؟
توضیح سرشت و کارکرد تواضع با همه سختیای که دارد، نسبتا آسان است. بخش دشوار آن کسب این فضیلت است. واقعا چه کنیم تا متواضع شویم؟ میگویند موشها از دست گربه شکارگر قهاری به تنگ آمده بودند. یک مجمع عمومی برگزار کردند تا راهکار مواجهه با حمله گربه را به دست بیاورند. موش جوانی که سرشار از غرور بود، گفت من راهحل قضیه را بلدم. گفتند بگو. گفت «زنگولهای تهیه میکنیم و به گردن گربه میبندیم. زان پس هر گاه گربه به ما نزدیک شود، صدای زنگولهاش ما را هوشیار میکند و میگریزیم.» همه حضار او را تشویق کردند. اما ناگهان سکوت سردی همه را فراگرفت و این پرسش زمزمهوار تکرار شد: «حالا چه کسی زنگوله را به گردن گربه خواهد بست؟»
مساله تواضع نیز کم از این نیست. البته ممکن است کسانی برای کسب تواضع پیشنهادهایی بدهند که برخی را بر میشمارم. یکی آنکه تمرین کنیم هنگام راه رفتن گردن خود را کج کنیم! دوم آنکه باز هنگام راه رفتن چشمان خود را به زمین بدوزیم و خیره نگاه نکنیم! سوم آنکه گامهای کوتاهی برداریم و آرام آرام راه برویم. این سه معمولا در افراد نشانه تواضع شمرده میشود. صدای آرام و فروخفته را اگر به آنها اضافه کنیم، نور علی نور میشود. کسان بسیاری را به دلیل همین ویژگیها متواضع تصور میکنیم. اما هریک از این کارها مشکلات خودش را دارد. اولی ممکن است باعث آرتروز گردن شود. دومی چشمانداز ما را محدود کند و سومی شاید به تحلیل یا آتروفی عضلات پاهای ما بینجامد.
من پیشنهادهای جذابتر و البته کمی سختتری دارم. پیشنهادهای من شامل این کارها میشود.
1️⃣ به نمایشگاههای کتاب برویم. رفتن به نمایشگاههای کتاب و دیدن آثار تازه و نویسندگانی که حتی نامشان به گوشمان نخورده است، معمولا باد غرور ما را میخواباند و تازه متوجه میشویم که چه چیزهایی نمیدانیم و حجم جهل ما آشکارتر میشود. تفصیل این مطلب را پیشتر در یادداشت «مناسک نمایشگاه» آوردهام.
2️⃣ به کتابفروشیها، یا سایتهای فروش کتاب، سری بزنیم و کتابی بخریم. دست گرفتن کتابهای تازه و به ویژه خواندنش، در درازمدت میتواند ما را متواضع کند. باز پیشتر این مطلب را در یادداشت «خرید کتاب و فرآیند دانشوری» بحث کردهام. البته گاه دیدن کتابها و از آن بدتر خواندشان مایه غرور میشود که خود بحث دیگری است.
3️⃣ به دل طبیعت بزنیم. رفتن در دل کوه و دشت، جدای از لذت بصری و اهمیت بدنی که دارد، ما را متواضع میکند. طبیعت بیآنکه ما را تحقیر کند، عمیقا حقارت ما را نشان میدهد و بر ما آشکار میکند که چقدر ناتوان هستیم. این نکته را در یادداشت «این باد وحشی و شوخ» قبلا بازگو کردهام.
4️⃣ یک رشته تازه را دنبال کنیم و کمی بر دانش خود بیفزاییم. مبتدی بودن لذت و اشتیاق خودش را دارد. شاید برای همین بود که ادموند هوسرل فیلسوف خودش را «مبتدی همیشگی» وصف میکرد.
5️⃣ با متخصصان رشتههای مختلف آشنا شویم تا بدانیم که چگونه در هر عرصهای غولهایی وجود دارند که حتی گاه به مخیلهمان گذر نمیکند.
6️⃣ از موزهها بازدید کنیم. موزه فقط محل نگهداری اشیای قدیمی نیست، کلاس تواضع نیز به شمار میرود. کافی است یادداشت «فقط به درد موزه میخورد» را مرور کنید تا بدانید که چگونه به شکل غیر مستقیم موزهها چنین کارکردی دارند. پس سالی یکی دو بار به موزههای گوناگون برویم.
7️⃣ حتما آثار باستانی و تاریخی را ببینیم. کمتر چیزی مانند آثار تاریخی ضعف و عجز ما را نشان میدهد و آشکار میکند که در هیچ جا «نعره شیران» پایدار نیست. آثار باستانی به واقع داستان شکست خودکامگان و متکبران تاریخ را بازگو میکند؛ به گفته خیام «آن قصر که با چرخ همی زد پهلو/ بر درگه آن شهان نهادندی رو/دیدیدم که بر کنگرهاش فاختهای/ بنشسته همی گفت که: کوکو، کوکو؟»
8️⃣ خود را در معرض داوری صادقانه دیگران قرار دهیم. کمی تلخ است، اما عادت میکنیم و از آن خواهیم آموخت.
9️⃣ ماراتن بدویم. این پیشنهاد هال هگدون، مربی و نویسنده کتابهای متعدد درباره دو ماراتن است. من خودم هنوز امتحان نکردهام و نمیدانم که دقیقا چه اثری دارد. امیدوارم در اولین فرصت انجامش بدهم و گزارشش را نیز ثبت کنم.
این کارها در مجموع شخصیت فعلی ما را در هم میشکند، جهل و ضعف و حقارت ما را آشکار میسازد و شخصیت متواضع و هوشیاری به ما میدهد. تواضع، منش است، جلوهای از شخصیت است و عادت است. و اینها در طول زمان و به تدریج آموخته میشود.
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۱ بهمن ۱۳۹۹
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
چگونه متواضع شویم؟
توضیح سرشت و کارکرد تواضع با همه سختیای که دارد، نسبتا آسان است. بخش دشوار آن کسب این فضیلت است. واقعا چه کنیم تا متواضع شویم؟ میگویند موشها از دست گربه شکارگر قهاری به تنگ آمده بودند. یک مجمع عمومی برگزار کردند تا راهکار مواجهه با حمله گربه را به دست بیاورند. موش جوانی که سرشار از غرور بود، گفت من راهحل قضیه را بلدم. گفتند بگو. گفت «زنگولهای تهیه میکنیم و به گردن گربه میبندیم. زان پس هر گاه گربه به ما نزدیک شود، صدای زنگولهاش ما را هوشیار میکند و میگریزیم.» همه حضار او را تشویق کردند. اما ناگهان سکوت سردی همه را فراگرفت و این پرسش زمزمهوار تکرار شد: «حالا چه کسی زنگوله را به گردن گربه خواهد بست؟»
مساله تواضع نیز کم از این نیست. البته ممکن است کسانی برای کسب تواضع پیشنهادهایی بدهند که برخی را بر میشمارم. یکی آنکه تمرین کنیم هنگام راه رفتن گردن خود را کج کنیم! دوم آنکه باز هنگام راه رفتن چشمان خود را به زمین بدوزیم و خیره نگاه نکنیم! سوم آنکه گامهای کوتاهی برداریم و آرام آرام راه برویم. این سه معمولا در افراد نشانه تواضع شمرده میشود. صدای آرام و فروخفته را اگر به آنها اضافه کنیم، نور علی نور میشود. کسان بسیاری را به دلیل همین ویژگیها متواضع تصور میکنیم. اما هریک از این کارها مشکلات خودش را دارد. اولی ممکن است باعث آرتروز گردن شود. دومی چشمانداز ما را محدود کند و سومی شاید به تحلیل یا آتروفی عضلات پاهای ما بینجامد.
من پیشنهادهای جذابتر و البته کمی سختتری دارم. پیشنهادهای من شامل این کارها میشود.
1️⃣ به نمایشگاههای کتاب برویم. رفتن به نمایشگاههای کتاب و دیدن آثار تازه و نویسندگانی که حتی نامشان به گوشمان نخورده است، معمولا باد غرور ما را میخواباند و تازه متوجه میشویم که چه چیزهایی نمیدانیم و حجم جهل ما آشکارتر میشود. تفصیل این مطلب را پیشتر در یادداشت «مناسک نمایشگاه» آوردهام.
2️⃣ به کتابفروشیها، یا سایتهای فروش کتاب، سری بزنیم و کتابی بخریم. دست گرفتن کتابهای تازه و به ویژه خواندنش، در درازمدت میتواند ما را متواضع کند. باز پیشتر این مطلب را در یادداشت «خرید کتاب و فرآیند دانشوری» بحث کردهام. البته گاه دیدن کتابها و از آن بدتر خواندشان مایه غرور میشود که خود بحث دیگری است.
3️⃣ به دل طبیعت بزنیم. رفتن در دل کوه و دشت، جدای از لذت بصری و اهمیت بدنی که دارد، ما را متواضع میکند. طبیعت بیآنکه ما را تحقیر کند، عمیقا حقارت ما را نشان میدهد و بر ما آشکار میکند که چقدر ناتوان هستیم. این نکته را در یادداشت «این باد وحشی و شوخ» قبلا بازگو کردهام.
4️⃣ یک رشته تازه را دنبال کنیم و کمی بر دانش خود بیفزاییم. مبتدی بودن لذت و اشتیاق خودش را دارد. شاید برای همین بود که ادموند هوسرل فیلسوف خودش را «مبتدی همیشگی» وصف میکرد.
5️⃣ با متخصصان رشتههای مختلف آشنا شویم تا بدانیم که چگونه در هر عرصهای غولهایی وجود دارند که حتی گاه به مخیلهمان گذر نمیکند.
6️⃣ از موزهها بازدید کنیم. موزه فقط محل نگهداری اشیای قدیمی نیست، کلاس تواضع نیز به شمار میرود. کافی است یادداشت «فقط به درد موزه میخورد» را مرور کنید تا بدانید که چگونه به شکل غیر مستقیم موزهها چنین کارکردی دارند. پس سالی یکی دو بار به موزههای گوناگون برویم.
7️⃣ حتما آثار باستانی و تاریخی را ببینیم. کمتر چیزی مانند آثار تاریخی ضعف و عجز ما را نشان میدهد و آشکار میکند که در هیچ جا «نعره شیران» پایدار نیست. آثار باستانی به واقع داستان شکست خودکامگان و متکبران تاریخ را بازگو میکند؛ به گفته خیام «آن قصر که با چرخ همی زد پهلو/ بر درگه آن شهان نهادندی رو/دیدیدم که بر کنگرهاش فاختهای/ بنشسته همی گفت که: کوکو، کوکو؟»
8️⃣ خود را در معرض داوری صادقانه دیگران قرار دهیم. کمی تلخ است، اما عادت میکنیم و از آن خواهیم آموخت.
9️⃣ ماراتن بدویم. این پیشنهاد هال هگدون، مربی و نویسنده کتابهای متعدد درباره دو ماراتن است. من خودم هنوز امتحان نکردهام و نمیدانم که دقیقا چه اثری دارد. امیدوارم در اولین فرصت انجامش بدهم و گزارشش را نیز ثبت کنم.
این کارها در مجموع شخصیت فعلی ما را در هم میشکند، جهل و ضعف و حقارت ما را آشکار میسازد و شخصیت متواضع و هوشیاری به ما میدهد. تواضع، منش است، جلوهای از شخصیت است و عادت است. و اینها در طول زمان و به تدریج آموخته میشود.
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۱ بهمن ۱۳۹۹
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
📝 مسئولیت اخلاقی دانشگاه
هفته گذشته فرصت کردم کتاب «مسئولیت اخلاقی دانشگاه» را مرور کنم. کتاب مسوولیت اخلاقی دانشگاه (پاتریشیاام. کینگ، ماتیو جی. مایهیو، مولی مک الروی و...، ترجمه آریا متین و ایمان بحیرایی، تهران، پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعی با همکاری دفتر سیاستگذاری و برنامهریزی فرهنگی و اجتماعی، 1397، 266 ص) 6 مقاله داشت که یکی از آنها مشخصا چشمم را گرفت و کامل خواندمش. مقاله «تربیت منش: تعلیم ارزشها در محیط کالج»، نوشته مولی مک الروی، نقش و اهمیت کارشناسان تربیتی کالجهای امریکایی را تحلیل میکند. در حالی که تصور عمومی بر آن است که در دانشگاههای امریکایی بحث منش و اخلاق نه تنها به حاشیه رانده شده که کنار گذاشته شده است، این مقاله چشمانداز دیگری به این مساله میگشاید و برای کسانی که به دانشگاه به چشم نهادی اجتماعی نگاه میکنند، سودمند است.
نویسنده این مقاله بر آن است که همواره نیازمند چارچوبی اخلاقی برای زندگی هستیم. این چارچوب در آغاز به وسیله والدین به ما داده و سپس در دوران کالج به چالش کشیده و اصلاح و تکمیل میشود. در سالهای آغازی کالج، دانشجویان به نوعی انکار ارزشهای مسلط میرسند و بعد دوباره چارچوب اخلاقی خود را اصلاح و بازسازی میکنند. از این منظر، جامعه یکدست و متحد نیازمند تربیت اخلاقی دانشجویان در آموزش عالی است و به گفته مارتین بوبر «تربیت اصیل منش، همانا تربیت اصیل جامعه است.»
نویسنده همدلانه نقل میکند که «آموزش در طول تاریخ همیشه دو هدف بزرگ داشته است: کمک به هوشمندی افراد و کمک به نیک شدن آنها». اما در قرن بیستم و متاثر از فرهنگ دانشگاههای اروپایی، پوزیتیویزم منطقی وارد دانشگاههای امریکایی شد و زان پس میان جهان «فکتها» یا واقعیتها و عرصه «ارزشها» تمایز قاطع گذاشته و وظیفه دانشگاهها صرفا تعلیم فکتها دانسته شد. در نتیجه اعضای هیات علمی دانشگاهها «تربیت منش را به نفع تحقیق دانشگاهی رها کردند» و کارشناسان امور تربیتی جایگزین آنها شدند تا این خلأ را پرکنند. اما این کارشناسان نیز کوشیدند برای حفظ رابطه تربیتی خود موضعی بیطرف و فاقد ارزشها اتخاذ کنند.
با این نگاه نویسنده میکوشد اهمیت و نقش کارشناسان امور تربیتی را مشخص کند. آنها در مسیر رشد اخلاقی دانشجویان و جداشدنشان از آن چارچوب اخلاقی که در کودکی فراگرفته بودند، کمک میکنند تا از تضادها بگذرند و جایگاهشان را به درستی بشناسند. این پرسش هر دانشجو است که میخواهم چگونه زندگی کنم. در دو سال اول کالج، دانشجویان دورانی از لذتطلبی و هنجارگریزی را از سر میگذرانند که در واقع، نوعی دوران گذار از اصول اخلاقی تعلیم داده شده از سوی والدین به دوران هنجارگزینی و خودآیینی آنهاست.
در فضای کالج، کارشناسان تربیتی باید بکوشند با فراهم آوردن فضایی از اعتماد و احترام متقابل، کار خود را انجام دهند. آنها نباید ارزشهای خود را به دانشجویان تحمیل کنند، در عین حال «نباید با اتخاذ موضع بیطرفانه یا ارزشرها، به نظر دانشجویان افرادی بدون ارزش برسند». با این نگاه، نویسنده همسوی با کارشناسان امور تربیتی معتقد است: «تربیت منش نباید صرفا در مدارس ابتدایی و متوسطه اجرا شود بلکه باید در آموزش عالی نیز ادامه داشته باشد.»
پس از مرور کتاب و همدلی با بسیاری از مباحث آن، پرسشهایی درباره ترجمه آن در جانم نشست که بیپاسخ ماندند. این کتاب مجموعه 6 مقاله است. اما فاقد مقدمه مترجمان است و نشانی از مشخصات متن اصلی چه نام کتاب و چه تاریخ نشر یا ناشر آن دیده نمیشود. در مقدمه ناشران نیز هیچ نشانی از عنوان اصلی دیده نمیشود. در فهرست پیش از انتشار کتابخانه ملی (فیپا) نیز نشانی از عنوان اصلی دیده نمیشود. هر چه کوشیدم از طریق برخی نویسندگان به عنوان اصلی کتاب دسترسی پیدا کنم، موفق نشدم.
یاد یکی از یادداشتهای تازهام «گمشدهای به نام دقت» افتادم. دو موسسه آموزش عالی کتابی را درباره آموزش عالی منتشر میکنند، اما از آوردن مشخصات متن اصلی غفلت میکنند، تا جایی که من نمیدانم متن فعلی ترجمه یک کتاب کامل است، یا گلچینی از مقالات گوناگون یا منتخبی از یک کتاب مفصل؟ آیا ترجمه آن دقیق است یا مترجمان موفق به انتقال مفاهیم اصلی نشدهاند؟ آیا مترجمان متن انتخابی خود را به صورت کامل ترجمه کردهاند یا قطعاتی را رها کردهاند؟ به این پرسشها تنها با دیدن متن اصلی میتوان پاسخ داد. اگر از ناشران دانشگاهی که باید مروج «دقت» در آموزش عالی باشند، چنین انتظاری نداشته باشیم، از کجا و چه کسی باید باید انتظار داشت؟
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۸ بهمن ۱۳۹۹
https://b2n.ir/010580
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
هفته گذشته فرصت کردم کتاب «مسئولیت اخلاقی دانشگاه» را مرور کنم. کتاب مسوولیت اخلاقی دانشگاه (پاتریشیاام. کینگ، ماتیو جی. مایهیو، مولی مک الروی و...، ترجمه آریا متین و ایمان بحیرایی، تهران، پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعی با همکاری دفتر سیاستگذاری و برنامهریزی فرهنگی و اجتماعی، 1397، 266 ص) 6 مقاله داشت که یکی از آنها مشخصا چشمم را گرفت و کامل خواندمش. مقاله «تربیت منش: تعلیم ارزشها در محیط کالج»، نوشته مولی مک الروی، نقش و اهمیت کارشناسان تربیتی کالجهای امریکایی را تحلیل میکند. در حالی که تصور عمومی بر آن است که در دانشگاههای امریکایی بحث منش و اخلاق نه تنها به حاشیه رانده شده که کنار گذاشته شده است، این مقاله چشمانداز دیگری به این مساله میگشاید و برای کسانی که به دانشگاه به چشم نهادی اجتماعی نگاه میکنند، سودمند است.
نویسنده این مقاله بر آن است که همواره نیازمند چارچوبی اخلاقی برای زندگی هستیم. این چارچوب در آغاز به وسیله والدین به ما داده و سپس در دوران کالج به چالش کشیده و اصلاح و تکمیل میشود. در سالهای آغازی کالج، دانشجویان به نوعی انکار ارزشهای مسلط میرسند و بعد دوباره چارچوب اخلاقی خود را اصلاح و بازسازی میکنند. از این منظر، جامعه یکدست و متحد نیازمند تربیت اخلاقی دانشجویان در آموزش عالی است و به گفته مارتین بوبر «تربیت اصیل منش، همانا تربیت اصیل جامعه است.»
نویسنده همدلانه نقل میکند که «آموزش در طول تاریخ همیشه دو هدف بزرگ داشته است: کمک به هوشمندی افراد و کمک به نیک شدن آنها». اما در قرن بیستم و متاثر از فرهنگ دانشگاههای اروپایی، پوزیتیویزم منطقی وارد دانشگاههای امریکایی شد و زان پس میان جهان «فکتها» یا واقعیتها و عرصه «ارزشها» تمایز قاطع گذاشته و وظیفه دانشگاهها صرفا تعلیم فکتها دانسته شد. در نتیجه اعضای هیات علمی دانشگاهها «تربیت منش را به نفع تحقیق دانشگاهی رها کردند» و کارشناسان امور تربیتی جایگزین آنها شدند تا این خلأ را پرکنند. اما این کارشناسان نیز کوشیدند برای حفظ رابطه تربیتی خود موضعی بیطرف و فاقد ارزشها اتخاذ کنند.
با این نگاه نویسنده میکوشد اهمیت و نقش کارشناسان امور تربیتی را مشخص کند. آنها در مسیر رشد اخلاقی دانشجویان و جداشدنشان از آن چارچوب اخلاقی که در کودکی فراگرفته بودند، کمک میکنند تا از تضادها بگذرند و جایگاهشان را به درستی بشناسند. این پرسش هر دانشجو است که میخواهم چگونه زندگی کنم. در دو سال اول کالج، دانشجویان دورانی از لذتطلبی و هنجارگریزی را از سر میگذرانند که در واقع، نوعی دوران گذار از اصول اخلاقی تعلیم داده شده از سوی والدین به دوران هنجارگزینی و خودآیینی آنهاست.
در فضای کالج، کارشناسان تربیتی باید بکوشند با فراهم آوردن فضایی از اعتماد و احترام متقابل، کار خود را انجام دهند. آنها نباید ارزشهای خود را به دانشجویان تحمیل کنند، در عین حال «نباید با اتخاذ موضع بیطرفانه یا ارزشرها، به نظر دانشجویان افرادی بدون ارزش برسند». با این نگاه، نویسنده همسوی با کارشناسان امور تربیتی معتقد است: «تربیت منش نباید صرفا در مدارس ابتدایی و متوسطه اجرا شود بلکه باید در آموزش عالی نیز ادامه داشته باشد.»
پس از مرور کتاب و همدلی با بسیاری از مباحث آن، پرسشهایی درباره ترجمه آن در جانم نشست که بیپاسخ ماندند. این کتاب مجموعه 6 مقاله است. اما فاقد مقدمه مترجمان است و نشانی از مشخصات متن اصلی چه نام کتاب و چه تاریخ نشر یا ناشر آن دیده نمیشود. در مقدمه ناشران نیز هیچ نشانی از عنوان اصلی دیده نمیشود. در فهرست پیش از انتشار کتابخانه ملی (فیپا) نیز نشانی از عنوان اصلی دیده نمیشود. هر چه کوشیدم از طریق برخی نویسندگان به عنوان اصلی کتاب دسترسی پیدا کنم، موفق نشدم.
یاد یکی از یادداشتهای تازهام «گمشدهای به نام دقت» افتادم. دو موسسه آموزش عالی کتابی را درباره آموزش عالی منتشر میکنند، اما از آوردن مشخصات متن اصلی غفلت میکنند، تا جایی که من نمیدانم متن فعلی ترجمه یک کتاب کامل است، یا گلچینی از مقالات گوناگون یا منتخبی از یک کتاب مفصل؟ آیا ترجمه آن دقیق است یا مترجمان موفق به انتقال مفاهیم اصلی نشدهاند؟ آیا مترجمان متن انتخابی خود را به صورت کامل ترجمه کردهاند یا قطعاتی را رها کردهاند؟ به این پرسشها تنها با دیدن متن اصلی میتوان پاسخ داد. اگر از ناشران دانشگاهی که باید مروج «دقت» در آموزش عالی باشند، چنین انتظاری نداشته باشیم، از کجا و چه کسی باید باید انتظار داشت؟
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۸ بهمن ۱۳۹۹
https://b2n.ir/010580
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
Forwarded from انجمن ایرانی اخلاق
🌀 انجمن ایرانی اخلاق در علوم و فناوری برگزار میکند:
سخنرانی بصورت پخش زنده در اینستاگرام
🔸انتحال (از معضلی آکادمیک تا مساله ای جهانی)
🔸سخنران: دکتر سید حسن اسلامی اردکانی
استاد دانشگاه ادیان و مذاهب
🗓 زمان: دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۹۹؛
⏱ساعت ۱۷:۰۰
در اینستاگرام همراه ما باشید:
https://www.instagram.com/iranethics.ir
--------
@iranethics
سخنرانی بصورت پخش زنده در اینستاگرام
🔸انتحال (از معضلی آکادمیک تا مساله ای جهانی)
🔸سخنران: دکتر سید حسن اسلامی اردکانی
استاد دانشگاه ادیان و مذاهب
🗓 زمان: دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۹۹؛
⏱ساعت ۱۷:۰۰
در اینستاگرام همراه ما باشید:
https://www.instagram.com/iranethics.ir
--------
@iranethics
نیمماراتن شبانه (1)
پس از دو ساعت و چهل دقیقه دویدن، مسافت نیمماراتن یعنی 21 کیلومتر را به پایان میرسانم. اما هنوز میان کوه و پشتهها هستم و تا منطقه مسکونی باید بدوم. شب شده است و دید خوبی ندارم. مسیری که قبلا بر اثر رفتوآمد کامیونهایی که سنگ آهک میبردند، پدیدار شده بود، متروکه است و میان گیاهان خودرو پنهان شده است. با این حال، به سختی دیده میشود. تنهای تنها هستم. هوا سرد شده است و سرعتم کم. کمی ترسیدهام. این منطقه گرگ دارد. به خودم دلداری میدهم من گوشتی ندارم که گرگها بخورند! اما یادم میآید اولا گرگها متواضع هستند و سخت نمیگیرند. ثانیا اول میخورند و بعد درباره کیفیت غذا نظر میدهند. در کودکی وقتی در شب و تاریکی میترسیدم، با آواز خواندن یا داد زدن حواسم را پرت میکردم. اما این راهبرد اینجا به کار نمیآید. باید کاملا بر مسیر و کاری که میکنم تمرکز داشته باشم. یک لحظه غفلت مساوی با فرو رفتن در چالهای و خوردن به سنگی است. تنها دلخوشی من آن است که نگران مار و دیگر خزندگان گزنده نیستم. هوا سرد است و آنها عاقلتر از آنکه در این سرما منتظرم باشند. با این اندیشهها، ادامه میدهم. مسافتسنج ساعت خبر میدهد که 22 کیلومتر دویدهام. اما هنوز تا جایی که ماشینم را پارک کردهام باید بدوم. بعد از پیمودن 23 کیلومتر در دو ساعت و58 دقیقه (تقریبا سه ساعت) کنار ماشین میرسم. در مجموع حالم خوب است. جز کوبیدگی همه بدنم، درد میان کتفم، اسپاسم عضلات شکمم، کشیدگی کشاله ران راست و درد زانوی چپم مشکل خاصی ندارم. این هم از هافماراتن یا نیمهماراتن که امسال پس آنکه سراغ دویدن آمدم، نصیبم شد. تصمیم گرفته بودم تا پایان سال یک مسیر ناهموار کوهستانی 21 کیلومتری را بدوم، ببینم چه مزهای دارد. این هم نتیجه آن. در پایان مسیر نه کسی منتظرم است، نه تشویقی در کار. دستی بر شانه خودم میزنم و به خودم وعده یک جفت جوراب ورزشی میدهم و به شروع کارم میاندیشم.
عصر که شروع کردم به دویدن، هوا کاملا میدرخشید. پیشتر کمی باران باریده بود و زیر پاهایم نرم بود و با گام زدن فرو میرفت. با بیحالی شروع کردم. مراقب بودم که تند ندوم. متخصصان دو آموزش میدهند که آرام شروع کنید و تند تمامش کنید. از هدفون و گوشی خبری نیست و یکسره به خودم و پیرامونم توجه دارم و از خودم خبر میگیرم. اندک اندک گرم میشوم. از کنار معدن آهک میگذرم. اینجا قبلا کوهی بوده است که دارد با زمین یکسان میشود. از کنار کوه دیگری میگذرم که آن را تکهتکه میکنند تا در موزاییک بریزند و بشود سنگ موزاییک و زیر پای ما فرش شود یا زیر قالی یا موکت پنهان شود. انگار نمیتوانیم بدون تخریب گسترده طبیعت پیرامون خود آرام زندگی کنیم. حتما باید زندگی ما به قیمت مرگ جانوران و حتی کوهها تمام شود.
تعبیر فلسفی «بسیط الحقیقه کل الاشیاء» (حقیقت بسیط هم چیز است) در ذهنم میگذرد. این جمله معروف دیگر در ذهنم آن طنین سنگین را ندارد. جذب این ایده میشوم که حقیقت در همهچیز جاری است و هستی همه جا حضور دارد. پاره سنگی که بر آن میلغزم و لیز میخورم، گیاه خشکشدهای که پا بر آن میکوبم و میگذرم، همه یکی است. فارغ از مضمون این جمله، حس میکنم من و سنگ و دویدن داریم یکی میشویم.
زمان میگذرد. بدنم گرم میشود و با سرخوشی میدوم. گویی در تهیا یا خلأ پیش میروم. همزمان نوعی رهایی و گریز از جاذبه را تمرین میکنم که میتواند ترسناک باشد. تنها صدای یکنواخت گامهایی را میشنوم که به زمین میخورد و به من بر میگردد و البته گاه نیز صدای کلاغی یا نسیمی. دیگر هیچ. پس از ده کیلومتر دویدن، به اوج سبکی و رهایی میرسم، بازیگوشانه بر میگردم و عقب عقب میدوم و هر از گاهی مسیرم را نگاه میکنم مبادا سکندری بخورم. اما با غروب کردن خورشید، شارژ من هم کم میشود و خستگی آشکار. با این حال باید مسیر رفته را برگشت. به تاریکی میخورم، نه نوری دارم و نه ماهی در آسمان دیده میشود. اما کمابیش مسیر را میشناسم و با اعتماد پیش میروم، تا آنکه با خستگی تن و شادابی جان به مقصد و مقصودم میرسم.
خودمانیم، سه ساعت پیوسته دویدن، بیانتظار جایزه یا در پی درمان دردی بودن و نه برای شرطبندی یا خودنمایی یا رقابت، چه معنایی دارد؟ این پرسشی است که به آن خواهم پرداخت.
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۹
https://b2n.ir/871670
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
پس از دو ساعت و چهل دقیقه دویدن، مسافت نیمماراتن یعنی 21 کیلومتر را به پایان میرسانم. اما هنوز میان کوه و پشتهها هستم و تا منطقه مسکونی باید بدوم. شب شده است و دید خوبی ندارم. مسیری که قبلا بر اثر رفتوآمد کامیونهایی که سنگ آهک میبردند، پدیدار شده بود، متروکه است و میان گیاهان خودرو پنهان شده است. با این حال، به سختی دیده میشود. تنهای تنها هستم. هوا سرد شده است و سرعتم کم. کمی ترسیدهام. این منطقه گرگ دارد. به خودم دلداری میدهم من گوشتی ندارم که گرگها بخورند! اما یادم میآید اولا گرگها متواضع هستند و سخت نمیگیرند. ثانیا اول میخورند و بعد درباره کیفیت غذا نظر میدهند. در کودکی وقتی در شب و تاریکی میترسیدم، با آواز خواندن یا داد زدن حواسم را پرت میکردم. اما این راهبرد اینجا به کار نمیآید. باید کاملا بر مسیر و کاری که میکنم تمرکز داشته باشم. یک لحظه غفلت مساوی با فرو رفتن در چالهای و خوردن به سنگی است. تنها دلخوشی من آن است که نگران مار و دیگر خزندگان گزنده نیستم. هوا سرد است و آنها عاقلتر از آنکه در این سرما منتظرم باشند. با این اندیشهها، ادامه میدهم. مسافتسنج ساعت خبر میدهد که 22 کیلومتر دویدهام. اما هنوز تا جایی که ماشینم را پارک کردهام باید بدوم. بعد از پیمودن 23 کیلومتر در دو ساعت و58 دقیقه (تقریبا سه ساعت) کنار ماشین میرسم. در مجموع حالم خوب است. جز کوبیدگی همه بدنم، درد میان کتفم، اسپاسم عضلات شکمم، کشیدگی کشاله ران راست و درد زانوی چپم مشکل خاصی ندارم. این هم از هافماراتن یا نیمهماراتن که امسال پس آنکه سراغ دویدن آمدم، نصیبم شد. تصمیم گرفته بودم تا پایان سال یک مسیر ناهموار کوهستانی 21 کیلومتری را بدوم، ببینم چه مزهای دارد. این هم نتیجه آن. در پایان مسیر نه کسی منتظرم است، نه تشویقی در کار. دستی بر شانه خودم میزنم و به خودم وعده یک جفت جوراب ورزشی میدهم و به شروع کارم میاندیشم.
عصر که شروع کردم به دویدن، هوا کاملا میدرخشید. پیشتر کمی باران باریده بود و زیر پاهایم نرم بود و با گام زدن فرو میرفت. با بیحالی شروع کردم. مراقب بودم که تند ندوم. متخصصان دو آموزش میدهند که آرام شروع کنید و تند تمامش کنید. از هدفون و گوشی خبری نیست و یکسره به خودم و پیرامونم توجه دارم و از خودم خبر میگیرم. اندک اندک گرم میشوم. از کنار معدن آهک میگذرم. اینجا قبلا کوهی بوده است که دارد با زمین یکسان میشود. از کنار کوه دیگری میگذرم که آن را تکهتکه میکنند تا در موزاییک بریزند و بشود سنگ موزاییک و زیر پای ما فرش شود یا زیر قالی یا موکت پنهان شود. انگار نمیتوانیم بدون تخریب گسترده طبیعت پیرامون خود آرام زندگی کنیم. حتما باید زندگی ما به قیمت مرگ جانوران و حتی کوهها تمام شود.
تعبیر فلسفی «بسیط الحقیقه کل الاشیاء» (حقیقت بسیط هم چیز است) در ذهنم میگذرد. این جمله معروف دیگر در ذهنم آن طنین سنگین را ندارد. جذب این ایده میشوم که حقیقت در همهچیز جاری است و هستی همه جا حضور دارد. پاره سنگی که بر آن میلغزم و لیز میخورم، گیاه خشکشدهای که پا بر آن میکوبم و میگذرم، همه یکی است. فارغ از مضمون این جمله، حس میکنم من و سنگ و دویدن داریم یکی میشویم.
زمان میگذرد. بدنم گرم میشود و با سرخوشی میدوم. گویی در تهیا یا خلأ پیش میروم. همزمان نوعی رهایی و گریز از جاذبه را تمرین میکنم که میتواند ترسناک باشد. تنها صدای یکنواخت گامهایی را میشنوم که به زمین میخورد و به من بر میگردد و البته گاه نیز صدای کلاغی یا نسیمی. دیگر هیچ. پس از ده کیلومتر دویدن، به اوج سبکی و رهایی میرسم، بازیگوشانه بر میگردم و عقب عقب میدوم و هر از گاهی مسیرم را نگاه میکنم مبادا سکندری بخورم. اما با غروب کردن خورشید، شارژ من هم کم میشود و خستگی آشکار. با این حال باید مسیر رفته را برگشت. به تاریکی میخورم، نه نوری دارم و نه ماهی در آسمان دیده میشود. اما کمابیش مسیر را میشناسم و با اعتماد پیش میروم، تا آنکه با خستگی تن و شادابی جان به مقصد و مقصودم میرسم.
خودمانیم، سه ساعت پیوسته دویدن، بیانتظار جایزه یا در پی درمان دردی بودن و نه برای شرطبندی یا خودنمایی یا رقابت، چه معنایی دارد؟ این پرسشی است که به آن خواهم پرداخت.
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۹
https://b2n.ir/871670
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
نیمماراتن شبانه (2)
از دو ماه قبل به فکر یافتن مسیری بودم تا بشود در آن مسافتی 21 کیلومتری و ناهموار یا تریل را دوید. عین بچه یتیمها، باید همه چیز را خودم دنبال میکردم. مربی خودم باشم، اسپانسر خودم باشم، خودم را تشویق کنم، به خودم برنامه تمرینی بدهم، مسیر پیمایش را مشخص کنم، پیشرفت و پسرفتم را بررسی کنم و دست به زمانبندی کارم بزنم. این مسائل و پیگیری از جهتی خوب است که مسوولیت همهچیز را به عهده خودم میگذارد. از جهتی بد است، چون فردگرایی مرا تقویت میکند. یکی از اهدافِ ارزندهِ دویدن، داشتن همراهان خوب است و پیوستن به جامعهای متفاوت از اجتماعات قبلی. با این حال، دوست داشتم که این مسیر را حتما تنها بدوم. هنگامی که با کسی میدوید، بودن شخص دیگری در کنار شما، حس رقابت را در شما ناخواسته تقویت میکند، حس خودنمایی نیرومند میشود، حضور دیگری مشوق ما برای دویدن و بهتر دویدن میشود. گفتوگوی با دیگری ما را از کسلکنندگی و طولانی بودن مسیر غافل میکند و سرگرم میشویم و احساس ایمنی بیشتری میکنیم. همه اینها دویدن در مسیر طولانی را آسان میکند. اینها عوامل مشوق بیرونی است و خوب. اما من مشخصا میخواستم همه این عوامل را حذف کنم و خودم باشم و بس. با خستگی و درماندگی و نفس زدن خودم تنها شوم. خودم را محک بزنم ببینم تا چه میزان در تنهایی دویدن را تاب میآورم. بحث فقط خستگی بدنی نیست، مهمتر از آن خستگی و یکنواختی دویدن در مسیری تقریبا مشخص و تکراری است. دویدنی که در آن نه نانی است و نه آبی. تنها خستگی و درماندگی است. با این همه میدوم تا خودم را بسنجم و به استیصال خودم بخندم.
باید مسیری انتخاب کنم که احتمال دیده شدن یا ممانعت در آن کم باشد. قبلا در مسیری میدویدم که ماشینی با آرم انتظامات آمد. راننده از من پرسید که اینجا چه میکنی؟ گفتم دارم میدوم! نگاهی عاقل اندر سفیه در من کرد که آدم سالم مگر دم غروب در دل سرما توی کوه و بیابان میدود؟ برای اینکه چنین اتفاقی نیفتد و مجبور به توقف و پاسخگویی نشوم، باید همه ملاحظات را در نظر بگیرم. البته باید مراقب سگهای نگهبان هم باشم. توضیح دادن کاری که میکنم برای سگها واقعا دشوار است. وقتی میدوم، فکر میکنند از آنها فرار میکنم، پس تعقیبم میکنند و چون میایستم، با نگاهی کاونده و چهرهای پرخاشگر براندازم میکنند. در نتیجه باید راهی را انتخاب کرد که ایمن باشد و سگی راهم را سد نکند. این ملاحظات کارم را سختتر میکند. باید مسیری چالشی و در عین حال ایمن و کم دردسر برگزینم. با خودم فکر میکنم نمیدانم از اینکه زیادی و بیخودی دلم خوش است شرمنده باشم یا از اینکه چطور غالب ما خودمان را از سادهترین و کمهزینهترین لذات و خوشیها محروم میکنیم ناراحت باشم.
مساله مکان که حل شد باید به فکر زمانش هم باشم. چه ساعتی از شبانهروز برای دویدن این مسیر بهترین است. نخست فکر کردم از سحرگاه شروع کنم تا صبح. بعد دیدم که خیلی خطرناک است و کافی است که کسی با دیدن من مشکوک شود که این بیمار است یا دزد که دارد میدود؟ بعد فکر کردم که ظهر بدوم. خلاصه به این نتیجه رسیدم که عصر آغاز کنم و به شب برسانم. بعد از خارج شدن از میان کوه پشتهها، بخشی از مسیر را در کنار بلوار میدوم، یکسوی آن کوه است که بریده شده است و هنوز خطر ریزش سنگ دارد و سوی دیگر ماشینهایی که به سرعت میگذرند. در آغاز نگران متلک و بوقهای مزاحم هستم. اما به خودم دلداری میدهم که هر کس سرش به کار خودش گرم است و اگر بوقی میزند مشکل اوست. برخی اصولا با بوق زدن و متلک گفتن، انگار زخمی چرکین در روحشان را خارش میدهند. با این اندیشه آرام میشوم و میدوم. گاه صدای تک بوقی میشنوم که گویی راننده دارد تشویقم میکند. بیآنکه سر برگردانم و توجهی کنم، تنها دستی تکان میدهم و پیش میروم و با خودم فکر میکنم که فلسفه دویدن و این همه به خود زحمت دادن چیست. سعی میکنم پاسخی بیابم.
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۹
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
از دو ماه قبل به فکر یافتن مسیری بودم تا بشود در آن مسافتی 21 کیلومتری و ناهموار یا تریل را دوید. عین بچه یتیمها، باید همه چیز را خودم دنبال میکردم. مربی خودم باشم، اسپانسر خودم باشم، خودم را تشویق کنم، به خودم برنامه تمرینی بدهم، مسیر پیمایش را مشخص کنم، پیشرفت و پسرفتم را بررسی کنم و دست به زمانبندی کارم بزنم. این مسائل و پیگیری از جهتی خوب است که مسوولیت همهچیز را به عهده خودم میگذارد. از جهتی بد است، چون فردگرایی مرا تقویت میکند. یکی از اهدافِ ارزندهِ دویدن، داشتن همراهان خوب است و پیوستن به جامعهای متفاوت از اجتماعات قبلی. با این حال، دوست داشتم که این مسیر را حتما تنها بدوم. هنگامی که با کسی میدوید، بودن شخص دیگری در کنار شما، حس رقابت را در شما ناخواسته تقویت میکند، حس خودنمایی نیرومند میشود، حضور دیگری مشوق ما برای دویدن و بهتر دویدن میشود. گفتوگوی با دیگری ما را از کسلکنندگی و طولانی بودن مسیر غافل میکند و سرگرم میشویم و احساس ایمنی بیشتری میکنیم. همه اینها دویدن در مسیر طولانی را آسان میکند. اینها عوامل مشوق بیرونی است و خوب. اما من مشخصا میخواستم همه این عوامل را حذف کنم و خودم باشم و بس. با خستگی و درماندگی و نفس زدن خودم تنها شوم. خودم را محک بزنم ببینم تا چه میزان در تنهایی دویدن را تاب میآورم. بحث فقط خستگی بدنی نیست، مهمتر از آن خستگی و یکنواختی دویدن در مسیری تقریبا مشخص و تکراری است. دویدنی که در آن نه نانی است و نه آبی. تنها خستگی و درماندگی است. با این همه میدوم تا خودم را بسنجم و به استیصال خودم بخندم.
باید مسیری انتخاب کنم که احتمال دیده شدن یا ممانعت در آن کم باشد. قبلا در مسیری میدویدم که ماشینی با آرم انتظامات آمد. راننده از من پرسید که اینجا چه میکنی؟ گفتم دارم میدوم! نگاهی عاقل اندر سفیه در من کرد که آدم سالم مگر دم غروب در دل سرما توی کوه و بیابان میدود؟ برای اینکه چنین اتفاقی نیفتد و مجبور به توقف و پاسخگویی نشوم، باید همه ملاحظات را در نظر بگیرم. البته باید مراقب سگهای نگهبان هم باشم. توضیح دادن کاری که میکنم برای سگها واقعا دشوار است. وقتی میدوم، فکر میکنند از آنها فرار میکنم، پس تعقیبم میکنند و چون میایستم، با نگاهی کاونده و چهرهای پرخاشگر براندازم میکنند. در نتیجه باید راهی را انتخاب کرد که ایمن باشد و سگی راهم را سد نکند. این ملاحظات کارم را سختتر میکند. باید مسیری چالشی و در عین حال ایمن و کم دردسر برگزینم. با خودم فکر میکنم نمیدانم از اینکه زیادی و بیخودی دلم خوش است شرمنده باشم یا از اینکه چطور غالب ما خودمان را از سادهترین و کمهزینهترین لذات و خوشیها محروم میکنیم ناراحت باشم.
مساله مکان که حل شد باید به فکر زمانش هم باشم. چه ساعتی از شبانهروز برای دویدن این مسیر بهترین است. نخست فکر کردم از سحرگاه شروع کنم تا صبح. بعد دیدم که خیلی خطرناک است و کافی است که کسی با دیدن من مشکوک شود که این بیمار است یا دزد که دارد میدود؟ بعد فکر کردم که ظهر بدوم. خلاصه به این نتیجه رسیدم که عصر آغاز کنم و به شب برسانم. بعد از خارج شدن از میان کوه پشتهها، بخشی از مسیر را در کنار بلوار میدوم، یکسوی آن کوه است که بریده شده است و هنوز خطر ریزش سنگ دارد و سوی دیگر ماشینهایی که به سرعت میگذرند. در آغاز نگران متلک و بوقهای مزاحم هستم. اما به خودم دلداری میدهم که هر کس سرش به کار خودش گرم است و اگر بوقی میزند مشکل اوست. برخی اصولا با بوق زدن و متلک گفتن، انگار زخمی چرکین در روحشان را خارش میدهند. با این اندیشه آرام میشوم و میدوم. گاه صدای تک بوقی میشنوم که گویی راننده دارد تشویقم میکند. بیآنکه سر برگردانم و توجهی کنم، تنها دستی تکان میدهم و پیش میروم و با خودم فکر میکنم که فلسفه دویدن و این همه به خود زحمت دادن چیست. سعی میکنم پاسخی بیابم.
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۹
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
ترجمهٔ متون فلسفی به عنوان رسالههای دانشگاهی: اعتبار، کاربرد، و تربیت علمی
(در همایش فلسفه غرب و ترجمه)
@hassan_eslami
(در همایش فلسفه غرب و ترجمه)
@hassan_eslami