📝 شوخی زیباشناختی
بر صفحه اینستاگرامی نشر طه پیامی آمد و خبر نشر کتاب زیباییشناسی را به من داد. در کنار این خبر تصویری بود از ترجمه این کتاب؛ کتابی با جلد سخت و عطف و قطر پر و پیمان. حدس زدم که این کتاب به خصوص آنکه از مجموعه راهنمای انتشاراتی معتبر بلکول بود، دستکم 600-500 صفحه داشته باشد. با دیدن نام کاوه بهبهانی در مقام مترجم این کتاب تصمیم گرفتم که هرچه زودتر خود را به مرکز نشر برسانم و نسخهای از این کتاب را بگیرم. در دوران بیاعتمادی به کارهای ترجمه شده، کارهای بهبهانی را با اعتماد بالایی میخوانم. خواستم زنگی به مترجم بزنم و ترجمه این کار «سترگ» را به او تبریک بگویم. اما فکر کردم نخست کتاب را بگیرم و تورقی کنم تا بهتر بتوانم با او درباره این کارش گپی بزنم. کارهای جاری را متوقف کردم و رفتم نشر طه. علیرضا صالحی از آمدنم استقبال کرد و قرار شد کارهای تازه را به من نشان بدهد. گفتم من مشخصا برای گرفتن کتاب زیباییشناسی(سباستین گاردنِر، 1399) آمدهام. کجاست؟ گفت اینجاست! چشمم را گرداندم. ناگهان خشک شدم، وارفتم، حس کردم فریب خوردم، به حماقت خودم خندیدم و شگفتزده شدم که چطور چنین خطایی مرتکب شدهام. در واقع، این کتابی جیبی بود در 96 صفحه. البته خیلی زیبا و طبیعتا سبک و «خوشدست». حیرت کرده بودم که چرا من باید کتابی جیبی را کتابی وزیری با حجمی بالا تصور کنم و چه باعث شده است دچار چنان توهمی شوم. آیا باورهای دیگر من، با منطق دکارتی از این دست نیست؟ آیا شیطانی برای فریفتن من دست به کار نشده است؟ آقای صالحی خیالم را راحت کرد و گفت که اشکال از طراحی تبلیغاتی این کتاب بوده است و چند نفر دیگر نیز تصور کرده بودند که این کتاب چنین و چنان است. حال آنکه نه چنین است و نه چنان! به هر حال بدجوری تو ذوقم خورد.
با این حال کتاب را برداشتم و گفتم حالا که این طور است بخوانمش ببینم مدعای اصلی آن چیست. میگویند بنده خدایی صبح از خانه خارج شد و دید کیف پولی بر زمین افتاده است. آن را برداشت و دید که داخلش پر از دفترچه پرداخت قسط است و او ناچار شد که همه آن قسطها را بپردازد. من هم دیدم حال که تا اینجا آمدهام و اینگونه سرکار رفتهام! باید دستکم کتاب را بخوانم. خب، این کتاب در واقع مدخلی است از کتاب راهنمای فلسفه بلکول که به شکلی فشرده و به سبک دایرهالمعارفی مباحث اصلی زیباییشناسی را به ایجاز بیان کرده است. البته در چنین متنهایی نباید انتظار تازگی یا تنوع را داشت به ویژه آنکه کمی هم قدیمی باشد (اصل کتاب در سال 1996 منتشر شده است). با این همه، ترجمه خوب کتاب آن را خواندنی میکرد. در همین صفحات اندک مترجم با ذوقورزی و دقت نظر، دلایلی برای انتخاب معادلهای خود به دست داده بود که عمدتا پذیرفتنی است و گاه جای تامل دارد. برای نمونه برای واژه «disinterestedness» تعبیر «بیعُلقگی» را انتخاب کرده و آن را بر «بیعلاقگی» ترجیح داده است. حال آنکه میشد از تعبیر خوشخوانتر«بیتعلقی» بهره گرفت. این باریکبینی طلبگی در واقع ارزش کار مترجم را بالا میبرد به خصوص توضیحاتی که در پانوشت آورده است مانند ترجمه اکسپرس(express) به «بیان» نشان میدهد کارش را جدی گرفته است. الان که این سطور را مینویسم هنوز از این حادثه خمار هستم. انتظار داشتم کتابی پر و پیمان در عرصه زیباییشناسی به دست بگیرم و امیدوارم که مترجم ما این خماری را برطرف کند. همچنین امیدوارم که ناشر این کتاب در درازمدت همه این مدخلها را یکجا منتشر کند تا به اصل کتاب نزدیکتر شده باشد.
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۷ مهر ۱۳۹۹
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
بر صفحه اینستاگرامی نشر طه پیامی آمد و خبر نشر کتاب زیباییشناسی را به من داد. در کنار این خبر تصویری بود از ترجمه این کتاب؛ کتابی با جلد سخت و عطف و قطر پر و پیمان. حدس زدم که این کتاب به خصوص آنکه از مجموعه راهنمای انتشاراتی معتبر بلکول بود، دستکم 600-500 صفحه داشته باشد. با دیدن نام کاوه بهبهانی در مقام مترجم این کتاب تصمیم گرفتم که هرچه زودتر خود را به مرکز نشر برسانم و نسخهای از این کتاب را بگیرم. در دوران بیاعتمادی به کارهای ترجمه شده، کارهای بهبهانی را با اعتماد بالایی میخوانم. خواستم زنگی به مترجم بزنم و ترجمه این کار «سترگ» را به او تبریک بگویم. اما فکر کردم نخست کتاب را بگیرم و تورقی کنم تا بهتر بتوانم با او درباره این کارش گپی بزنم. کارهای جاری را متوقف کردم و رفتم نشر طه. علیرضا صالحی از آمدنم استقبال کرد و قرار شد کارهای تازه را به من نشان بدهد. گفتم من مشخصا برای گرفتن کتاب زیباییشناسی(سباستین گاردنِر، 1399) آمدهام. کجاست؟ گفت اینجاست! چشمم را گرداندم. ناگهان خشک شدم، وارفتم، حس کردم فریب خوردم، به حماقت خودم خندیدم و شگفتزده شدم که چطور چنین خطایی مرتکب شدهام. در واقع، این کتابی جیبی بود در 96 صفحه. البته خیلی زیبا و طبیعتا سبک و «خوشدست». حیرت کرده بودم که چرا من باید کتابی جیبی را کتابی وزیری با حجمی بالا تصور کنم و چه باعث شده است دچار چنان توهمی شوم. آیا باورهای دیگر من، با منطق دکارتی از این دست نیست؟ آیا شیطانی برای فریفتن من دست به کار نشده است؟ آقای صالحی خیالم را راحت کرد و گفت که اشکال از طراحی تبلیغاتی این کتاب بوده است و چند نفر دیگر نیز تصور کرده بودند که این کتاب چنین و چنان است. حال آنکه نه چنین است و نه چنان! به هر حال بدجوری تو ذوقم خورد.
با این حال کتاب را برداشتم و گفتم حالا که این طور است بخوانمش ببینم مدعای اصلی آن چیست. میگویند بنده خدایی صبح از خانه خارج شد و دید کیف پولی بر زمین افتاده است. آن را برداشت و دید که داخلش پر از دفترچه پرداخت قسط است و او ناچار شد که همه آن قسطها را بپردازد. من هم دیدم حال که تا اینجا آمدهام و اینگونه سرکار رفتهام! باید دستکم کتاب را بخوانم. خب، این کتاب در واقع مدخلی است از کتاب راهنمای فلسفه بلکول که به شکلی فشرده و به سبک دایرهالمعارفی مباحث اصلی زیباییشناسی را به ایجاز بیان کرده است. البته در چنین متنهایی نباید انتظار تازگی یا تنوع را داشت به ویژه آنکه کمی هم قدیمی باشد (اصل کتاب در سال 1996 منتشر شده است). با این همه، ترجمه خوب کتاب آن را خواندنی میکرد. در همین صفحات اندک مترجم با ذوقورزی و دقت نظر، دلایلی برای انتخاب معادلهای خود به دست داده بود که عمدتا پذیرفتنی است و گاه جای تامل دارد. برای نمونه برای واژه «disinterestedness» تعبیر «بیعُلقگی» را انتخاب کرده و آن را بر «بیعلاقگی» ترجیح داده است. حال آنکه میشد از تعبیر خوشخوانتر«بیتعلقی» بهره گرفت. این باریکبینی طلبگی در واقع ارزش کار مترجم را بالا میبرد به خصوص توضیحاتی که در پانوشت آورده است مانند ترجمه اکسپرس(express) به «بیان» نشان میدهد کارش را جدی گرفته است. الان که این سطور را مینویسم هنوز از این حادثه خمار هستم. انتظار داشتم کتابی پر و پیمان در عرصه زیباییشناسی به دست بگیرم و امیدوارم که مترجم ما این خماری را برطرف کند. همچنین امیدوارم که ناشر این کتاب در درازمدت همه این مدخلها را یکجا منتشر کند تا به اصل کتاب نزدیکتر شده باشد.
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۷ مهر ۱۳۹۹
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
📝 آیا حقیقت بهایی دارد؟
این سومین کتابی است که از رسنیک، متخصص اخلاق علم، به زبان فارسی منتشر میشود. هرچند مترجم به آنها اشارتی نمیکند. با این همه، مانند آنها خواندنی و آموزنده است و کسانی که دغدغه علمورزی در جهان امروز را دارند، میتوانند از آنها نکات خوبی بیاموزند.
{معرفی کتاب
بهای حقیقت: چگونه پول بر هنجارهای علم تأثیر میگذارد / دیوید بی. رِسنیک / ترجمهٔ طالب جابری / سازمان انتشارات جهاد دانشگاهی، 1399 / 385 صفحه، 65000 تومان}
پیشتر دو اثر دیگر از رسنیک ترجمه و منتشر شده است که هر یک را جداگانه بررسی کردهام: اخلاق علم[1] که در «اخلاق علم در آینه دو ترجمه»[2] آن را بررسی کردهام و دیگری جایگاه اخلاق در پژوهش علمی از عادل شامو و دیوید رِزنیک[3] که در «تلاشی ارزنده و نیازمند تکمیل» آن را مرور و تحلیل کردهام.[4]
کتاب حاضر نیز در ادامه آنها نوشته شده است و نویسنده میکوشد در نُه فصل مسائل گوناگون اخلاقی ناظر به فعالیت علمی و مشخصاً پژوهش در جهان مدرن را بازگو کند.
رسنیک در طلیعه کار خود مشخص میکند که در جهان امروز «علم مانند هر کسب و کار دیگری تحت تأثیر نیروهای اقتصادی و منافع مالی قرار دارد.» سپس نمونههای متعددی نقل میکند که چگونه شرکتها به استخدام دانشمندان اقدام میکنند، دادهها را مدیریت میکنند و گاه مانع نشر تحقیقات علمی میشوند. برای مثال، شرکت داروسازی بوتس، در سال 1995 از دکتر بتی دانگ خواست تا مقالهاش را که در آستانه نشر بود بازپس گیرد و گرنه بر ضد او به دادگاه شکایت خواهد برد. این شرکت بودجه تحقیق خانم دانگ را فراهم کرده بود تا داروی این شرکت به نام سیترویید را با داروهای مشابه مقایسه کند. محقق به این نتیجه رسید که داروهای مشابه و موجود در بازار به اندازه سیترویید، در درمان کمکاری تیرویید، مؤثر هستند و در صورتی که مردم از آنها استفاده کنند، دولت آمریکا سالانه میتواند میلیونها دلار صرفهجویی کند. این نتیجه مطلوب شرکت بوتس نبود. این شرکت قراردادی با خانم دانگ امضا کرده بود که نتایج تحقیق را قبل از انتشار بررسی و کنترل کند. در نتیجه خانم دانگ مقاله خود را پس گرفت تا کار به دادگاه نکشد. البته بعدها شرکت از دعوای خود صرف نظر کرد و این مقاله منتشر شد. این نمونهای است از دهها نمونه متعدد تأثیر پول و شرکتها بر مسیر علم و صدها تحقیقی که هرگز منتشر نمیشوند چون منافع شرکتهای ذینفع را به خطر میاندازد.
در نمونه دیگری، دیوید کِرن متخصص بهداشت شغلی در دانشکده پزشکی دانشگاه براون و بیمارستان مموریال، چکیده تحقیق خود را درباره ایمن نبودن فضای کارخانه و نقش آن در بیماری ریوی منتشر کرد و به همین سبب سمت پنجساله او با براون و بیمارستان مموریال تمدید نشد.
شرکتهای دارویی در صورتی میتوانند داروی تازهای وارد بازار کنند و مجوز آن را دریافت دارند که مفید بودن آن دارو و زیانبار نبودنش را ثابت کنند. یکی از شیوههای این شرکتها، ممانعت از پخش نتایج نامطلوب و نشر یافتههای مطلوبشان است که خود نوعی بازاریابی به شمار میرود.
نمونه دیگر تأثیرگذاری شرکتهای داروسازی بر واقعیتهای موجود آن است که بسیاری از پزشکانی که کارشناس بررسی داروها هستند، خود با شرکتهای سازنده آن داروها همکاری میکنند و از آنها پول دریافت میدارند.
این کتاب تأثیرات مختلف پول بر روند تحقیقات علمی را نشان میدهد و در عین حال با کاوش در این عرصه میکوشد سیاستهایی برای مهار این تأثیر منفی پیشنهاد کند.
در حالی که کسانی چون چون شلدون کریمسکی نگاهی بدبینانه به رابطه پول و علم دارند و معتقدند «هنگامی که دانشگاهها آزمایشگاههای خود را به بنگاههای تجاری تبدیل کرده و اعضای هیأتهای علمی خود را برای تحقق این هدفها بر میگزینند، فرصتهای کمتری برای علم عام المنفعه در فضای دانشگاهی باقی خواهد ماند.» (ص70)، رسنیک نگاه خوشبینانه تری دارد و بر آن است که عالمان در عین حالی که در پی منافع خود بودهاند، در مجموع در مسیر منافع عمومی گام بر میدارند. این کتاب نه نقش پول را بیاعتبار میکند و نه خواستار علم کاملاً فارغ از کارکرد اقتصادی است. بلکه واقعگرایانه در پی آن است تا بکوشد مسیر علم را در مجموع سالم ترسیم کند و پول حقیقت را مخدوش نسازد. واقعیت آن است که «علم مدرن یک کسب و کار بزرگ محسوب میشود» (ص71) و منافع تجاری بسیاری دارد.
این سومین کتابی است که از رسنیک، متخصص اخلاق علم، به زبان فارسی منتشر میشود. هرچند مترجم به آنها اشارتی نمیکند. با این همه، مانند آنها خواندنی و آموزنده است و کسانی که دغدغه علمورزی در جهان امروز را دارند، میتوانند از آنها نکات خوبی بیاموزند.
{معرفی کتاب
بهای حقیقت: چگونه پول بر هنجارهای علم تأثیر میگذارد / دیوید بی. رِسنیک / ترجمهٔ طالب جابری / سازمان انتشارات جهاد دانشگاهی، 1399 / 385 صفحه، 65000 تومان}
پیشتر دو اثر دیگر از رسنیک ترجمه و منتشر شده است که هر یک را جداگانه بررسی کردهام: اخلاق علم[1] که در «اخلاق علم در آینه دو ترجمه»[2] آن را بررسی کردهام و دیگری جایگاه اخلاق در پژوهش علمی از عادل شامو و دیوید رِزنیک[3] که در «تلاشی ارزنده و نیازمند تکمیل» آن را مرور و تحلیل کردهام.[4]
کتاب حاضر نیز در ادامه آنها نوشته شده است و نویسنده میکوشد در نُه فصل مسائل گوناگون اخلاقی ناظر به فعالیت علمی و مشخصاً پژوهش در جهان مدرن را بازگو کند.
رسنیک در طلیعه کار خود مشخص میکند که در جهان امروز «علم مانند هر کسب و کار دیگری تحت تأثیر نیروهای اقتصادی و منافع مالی قرار دارد.» سپس نمونههای متعددی نقل میکند که چگونه شرکتها به استخدام دانشمندان اقدام میکنند، دادهها را مدیریت میکنند و گاه مانع نشر تحقیقات علمی میشوند. برای مثال، شرکت داروسازی بوتس، در سال 1995 از دکتر بتی دانگ خواست تا مقالهاش را که در آستانه نشر بود بازپس گیرد و گرنه بر ضد او به دادگاه شکایت خواهد برد. این شرکت بودجه تحقیق خانم دانگ را فراهم کرده بود تا داروی این شرکت به نام سیترویید را با داروهای مشابه مقایسه کند. محقق به این نتیجه رسید که داروهای مشابه و موجود در بازار به اندازه سیترویید، در درمان کمکاری تیرویید، مؤثر هستند و در صورتی که مردم از آنها استفاده کنند، دولت آمریکا سالانه میتواند میلیونها دلار صرفهجویی کند. این نتیجه مطلوب شرکت بوتس نبود. این شرکت قراردادی با خانم دانگ امضا کرده بود که نتایج تحقیق را قبل از انتشار بررسی و کنترل کند. در نتیجه خانم دانگ مقاله خود را پس گرفت تا کار به دادگاه نکشد. البته بعدها شرکت از دعوای خود صرف نظر کرد و این مقاله منتشر شد. این نمونهای است از دهها نمونه متعدد تأثیر پول و شرکتها بر مسیر علم و صدها تحقیقی که هرگز منتشر نمیشوند چون منافع شرکتهای ذینفع را به خطر میاندازد.
در نمونه دیگری، دیوید کِرن متخصص بهداشت شغلی در دانشکده پزشکی دانشگاه براون و بیمارستان مموریال، چکیده تحقیق خود را درباره ایمن نبودن فضای کارخانه و نقش آن در بیماری ریوی منتشر کرد و به همین سبب سمت پنجساله او با براون و بیمارستان مموریال تمدید نشد.
شرکتهای دارویی در صورتی میتوانند داروی تازهای وارد بازار کنند و مجوز آن را دریافت دارند که مفید بودن آن دارو و زیانبار نبودنش را ثابت کنند. یکی از شیوههای این شرکتها، ممانعت از پخش نتایج نامطلوب و نشر یافتههای مطلوبشان است که خود نوعی بازاریابی به شمار میرود.
نمونه دیگر تأثیرگذاری شرکتهای داروسازی بر واقعیتهای موجود آن است که بسیاری از پزشکانی که کارشناس بررسی داروها هستند، خود با شرکتهای سازنده آن داروها همکاری میکنند و از آنها پول دریافت میدارند.
این کتاب تأثیرات مختلف پول بر روند تحقیقات علمی را نشان میدهد و در عین حال با کاوش در این عرصه میکوشد سیاستهایی برای مهار این تأثیر منفی پیشنهاد کند.
در حالی که کسانی چون چون شلدون کریمسکی نگاهی بدبینانه به رابطه پول و علم دارند و معتقدند «هنگامی که دانشگاهها آزمایشگاههای خود را به بنگاههای تجاری تبدیل کرده و اعضای هیأتهای علمی خود را برای تحقق این هدفها بر میگزینند، فرصتهای کمتری برای علم عام المنفعه در فضای دانشگاهی باقی خواهد ماند.» (ص70)، رسنیک نگاه خوشبینانه تری دارد و بر آن است که عالمان در عین حالی که در پی منافع خود بودهاند، در مجموع در مسیر منافع عمومی گام بر میدارند. این کتاب نه نقش پول را بیاعتبار میکند و نه خواستار علم کاملاً فارغ از کارکرد اقتصادی است. بلکه واقعگرایانه در پی آن است تا بکوشد مسیر علم را در مجموع سالم ترسیم کند و پول حقیقت را مخدوش نسازد. واقعیت آن است که «علم مدرن یک کسب و کار بزرگ محسوب میشود» (ص71) و منافع تجاری بسیاری دارد.
با این مقدمات، رسنیک در فصل دوم «هنجارهای علم» را به بحث میگذارد و تأکید میکند بر خلاف تصور عامیانه، علم فارغ از ارزش نیست و مانند هر پیشه و فعالیت بشریْ هدفها، اصول و هنجارهای خاص خویش را دارد. این هنجارهای علمی است که مایه اعتبار علم و اعتماد ما به دانشمندان میشود. در غیر این صورت، تمایز میان علم و تقلب و نیرنگ برداشته میشود. با این نگاه، وی برخی اصول اخلاقی حاکم بر تحقیق علمی را معرفی میکند، مانند صداقت در تحقیق و پرهیز از انتحال، دقت د کار و دوری از سهلانگاری، عینیت داشتن و دوری از سوگیریهای شخصی و گروهی، احترام به مالکیت فکری، احترام به حقوق و سهم همکاران، مراقبت از منابع، مسئولیت اجتماعی، و قانونی بودن کل فرایند تحقیق.
از میان این صفات، عینیت بسیار بحثانگیز است. فصل سوم به طور مشخص این صفت را بررسی میکند. در حالی که کسانی به نوعی برساختگرایی و عدم عینیت قائل هستند، رسنیک میکوشد تقریری پذیرفتنی از عینیت به دست بدهد. وی چهار نوع عینیت را از هم متمایز میکند: (1). واقعگرایی توصیفی که طبق آن علم واقعیتی مستقل از ذهن است؛ (2). واقعگرایی هنجاری که طبق آن علم را باید واقعیتی مستقل از ذهن دانست؛ (3). عقلگرایی توصیفی که طبق آن علم ناسوگیرانه است؛ و (4). عقلگرایی هنجاری که طبق آن علم باید ناسوگیرانه و بیطرف باشد. (ص114)
واقعبینانه بنگریم، پول بر هنجارهای علم به شکلهای مختلفی تأثیر میگذارد و موجب سوگیری عالمان میشود. نویسنده این مسأله را در فصل پنجم دنبال میکند. هنگامی که نتایج تحقیق با پول گره خورده باشد و شرکتهایی از نتایج تحقیق سود ببرند تا متضرر نشوند، دستکاری نتایج تحقیق، جعل دادهها، آوردن نامهای دروغین بر حاصل تحقیقات یا حذف نامهای کسانی که در اصل تحقیق نقش جدی داشتهاند امری طبیعی است. محقق آزادانه موضوع تحقیق خود را انتخاب نمیکند، بلکه این شرکتهای تحقیقاتی هستند که پیشنهاد دهنده موضوع هستند، در نتیجه، محقق چندان هم در بیان نتایجی که به دست میآورد آزاد نیست. این جاست که باید میان منافع تجاری شرکتها و منافع جامعه علمی و عالمان توازنی ظریف ایجاد کرد. در غیر این صورت، شاهد انواع تقلبها از جمله سایهنویسی هستیم. مقصود از سایهنویسی آن است که حاصل تحقیق را کسانی بنویسند اما نامشان جایی ثبت و ذکر نشود. (برای آشنایی بیشتر با مسائل اخلاقی سایهنویسی، نگاه کنید به سایهنویسی و اخلاق اصالت، جان سی. نپ. و آزالیا ام. هولبرت، ترجمه احسان شاه قاسمی، سازمان انتشارات جهاد دانشگاهی، تهران، 1398).
فصل پنجم واقعیتی به نام تضاد منافع را بررسی میکند. گاه پژوهشگران بین منافع شخصی یا سازمانی خود و منافع جامعه گیر میکنند. این جاست که باید یکی از این سه راهبرد را دنبال کرد: افشا کردن این تضاد منافع، مدیریت آن، یا خودداری از ادامه آن.
در فصل ششم بحث مالکیت فکری و سرشت و ابعاد آن پی گرفته میشود. هدف این فصل تأمین همزمان منافع محققان و کل جامعه علمی است. در حالی که عدهای حکم به خصوصی سازی علم میدهند و برخی خواستار رفع هر گونه مالکیتی بر علم و یافتههای علمی شدهاند، از نظر رسنیک، واقعیت چیزی میانه این دو حد افراط و تفریط قرار دارد.
آیا یافتههای علمی را باید کاملاً منتشر کرد و در اختیار همگان گذاشت یا آنکه به دلیل مسائل مالی باید دسترسی به آنها محدود باشد؟ این مسأله محور فصل هفتم است و مانند فصول دیگر، نویسنده میکوشد بین دو سر افراط و تفریط بایستد و راهی میانه برگزیند. در عین حال که دانشمندان پروای حقیقت را دارند، اما امروزه علم یک کسب و کار پرسود است و گاه تولید یک محصول دارویی جدید حدود 300 میلیون دلار هزینه بر میدارد. در نتیجه، باید راهی مناسب یافت تا هم دسترسی به یافتههای علمی مقدور باشد و هم سرمایهگذاران از سرمایهگذاری خود سود ببرند.
در فصل هشتم، نقش دولت در سرمایهگذاری علمی بررسی میشود. در حالی که برخی بر این باور هستند که دولت تاجر خوبی نیست و بهتر است از مداخله در مسائل علمی خودداری کند، دیگرانی بر این باور هستند که در این زمینه خاص نمیتوان از نقش دولت چشم پوشید. با این همه، هر کس در عرصه علم سرمایهگذاری مالی کند، میتواند بر مسیر علم تأثیرگذار باشد؛ چه دولت و چه بخش خصوصی. در نتیجه، باید نسبت به این مسائل هشیار بود.
از میان این صفات، عینیت بسیار بحثانگیز است. فصل سوم به طور مشخص این صفت را بررسی میکند. در حالی که کسانی به نوعی برساختگرایی و عدم عینیت قائل هستند، رسنیک میکوشد تقریری پذیرفتنی از عینیت به دست بدهد. وی چهار نوع عینیت را از هم متمایز میکند: (1). واقعگرایی توصیفی که طبق آن علم واقعیتی مستقل از ذهن است؛ (2). واقعگرایی هنجاری که طبق آن علم را باید واقعیتی مستقل از ذهن دانست؛ (3). عقلگرایی توصیفی که طبق آن علم ناسوگیرانه است؛ و (4). عقلگرایی هنجاری که طبق آن علم باید ناسوگیرانه و بیطرف باشد. (ص114)
واقعبینانه بنگریم، پول بر هنجارهای علم به شکلهای مختلفی تأثیر میگذارد و موجب سوگیری عالمان میشود. نویسنده این مسأله را در فصل پنجم دنبال میکند. هنگامی که نتایج تحقیق با پول گره خورده باشد و شرکتهایی از نتایج تحقیق سود ببرند تا متضرر نشوند، دستکاری نتایج تحقیق، جعل دادهها، آوردن نامهای دروغین بر حاصل تحقیقات یا حذف نامهای کسانی که در اصل تحقیق نقش جدی داشتهاند امری طبیعی است. محقق آزادانه موضوع تحقیق خود را انتخاب نمیکند، بلکه این شرکتهای تحقیقاتی هستند که پیشنهاد دهنده موضوع هستند، در نتیجه، محقق چندان هم در بیان نتایجی که به دست میآورد آزاد نیست. این جاست که باید میان منافع تجاری شرکتها و منافع جامعه علمی و عالمان توازنی ظریف ایجاد کرد. در غیر این صورت، شاهد انواع تقلبها از جمله سایهنویسی هستیم. مقصود از سایهنویسی آن است که حاصل تحقیق را کسانی بنویسند اما نامشان جایی ثبت و ذکر نشود. (برای آشنایی بیشتر با مسائل اخلاقی سایهنویسی، نگاه کنید به سایهنویسی و اخلاق اصالت، جان سی. نپ. و آزالیا ام. هولبرت، ترجمه احسان شاه قاسمی، سازمان انتشارات جهاد دانشگاهی، تهران، 1398).
فصل پنجم واقعیتی به نام تضاد منافع را بررسی میکند. گاه پژوهشگران بین منافع شخصی یا سازمانی خود و منافع جامعه گیر میکنند. این جاست که باید یکی از این سه راهبرد را دنبال کرد: افشا کردن این تضاد منافع، مدیریت آن، یا خودداری از ادامه آن.
در فصل ششم بحث مالکیت فکری و سرشت و ابعاد آن پی گرفته میشود. هدف این فصل تأمین همزمان منافع محققان و کل جامعه علمی است. در حالی که عدهای حکم به خصوصی سازی علم میدهند و برخی خواستار رفع هر گونه مالکیتی بر علم و یافتههای علمی شدهاند، از نظر رسنیک، واقعیت چیزی میانه این دو حد افراط و تفریط قرار دارد.
آیا یافتههای علمی را باید کاملاً منتشر کرد و در اختیار همگان گذاشت یا آنکه به دلیل مسائل مالی باید دسترسی به آنها محدود باشد؟ این مسأله محور فصل هفتم است و مانند فصول دیگر، نویسنده میکوشد بین دو سر افراط و تفریط بایستد و راهی میانه برگزیند. در عین حال که دانشمندان پروای حقیقت را دارند، اما امروزه علم یک کسب و کار پرسود است و گاه تولید یک محصول دارویی جدید حدود 300 میلیون دلار هزینه بر میدارد. در نتیجه، باید راهی مناسب یافت تا هم دسترسی به یافتههای علمی مقدور باشد و هم سرمایهگذاران از سرمایهگذاری خود سود ببرند.
در فصل هشتم، نقش دولت در سرمایهگذاری علمی بررسی میشود. در حالی که برخی بر این باور هستند که دولت تاجر خوبی نیست و بهتر است از مداخله در مسائل علمی خودداری کند، دیگرانی بر این باور هستند که در این زمینه خاص نمیتوان از نقش دولت چشم پوشید. با این همه، هر کس در عرصه علم سرمایهگذاری مالی کند، میتواند بر مسیر علم تأثیرگذار باشد؛ چه دولت و چه بخش خصوصی. در نتیجه، باید نسبت به این مسائل هشیار بود.
فصل نهم به نحوی جمعبندی فصول قبل است. دو دیدگاه رادیکال درباره دانشمندان وجود دارد. برخی آنها را انسانهایی یکسره فرهیخته و دور از هر گونه تعلقات مادی میداند. در مقابل، کسانی دانشمندان را انسانهای تشنه قدرت و ثروت معرفی میکنند. اما واقعیت چیزی بین این دو است. نه دانشمندان موجوداتی یکسره قدیسگونه و به دواز آلایشهای مادی هستند و نه انسانهایی تشنه ثروت و قدرت مادی. آنها در مجموع پروای حقیقت دارند و دغدغه درست و نادرست عامل حرکت آنها به شمار میرود. در عین حال، مانند انسانهای دیگر، ممکن است متأثر از عوامل دیگر برای حقیقت بهای کمتری قائل شوند. کتاب حاضر میکوشد برخی از این نگرانیها را همراه با راه حلهایی عملی به دست دهد.
اگرچه اثر حاضر کتابی خوب و خواندنی است. اما جایآن دارد که به چند نکته در ترجمه آن اشاره شود؛ چراکه گاه نکاتی به روانی و دقت متن آسیب میزند. از این جملهاند موارد زیر:
1. «عبارتی که در ابتدای این فصل از کتاب تیموتائوس در انجیل نقل شد...» (ص68)
این تعبیر دقیق نیست. غالب مترجمان ناخواسته کتاب مقدس یا بایبل (The Bible) را به انجیل ترجمه میکنند. در حالی که انجیل یا اناجیل چهارگانه و چند کتاب دیگر جزو عهد جدید به شمار میروند که در کنار عهد قدیم، در مجموع کتاب مقدس یا بایبل را تشکیل میدهند. در واقع عهد قدیم شامل 39 کتاب و رساله و عهد جدید شامل 27 کتاب و رساله از جمله اناجیل چهارگانه و تیموتائوس است.
از این رو باید عبارت بالا را این گونه ترجمه کرد:
«عبارتی که در ابتدای این فصل از کتاب تیموتائوس در کتاب مقدس نقل شد...»
2. با آنکه در غالب تیترها به درستی تضاد منافع (conflict of interests) آمده است، در متن از تعبیر تضادهای منافع (ص207) سخن رفته است که نه دقیق است و نه زیبا. تضاد که اسم است و در متن اصلی به صورت مفرد به کار رفته است نیازمند جمع نیست. منافع نیز خود جمع منفعت است.
3. دسترسپذیری در برابر «openness» (ص95) آمده است که چندان دقیق نیست. در این جا مقصود رسنیک «گشودگی» است. دسترسپذیری در برابر «accessibility» به کار برده میشود.
4. همچنین «محرمانگی» در برابر «secrecy» (ص96) آمده است، حال آنکه تعبیر «پنهانکاری» در این جا درستتر است. محرمانگی عمدتاً در برابر «confidentiality» به کار برده میشود. از قضا مترجم در صفحه 98 همین محرمانگی را در برابر این تعبیر به کار برده است. در حالی که پنهانکاری بد شمرده میشود، محرمانگی خوب است. حق بود که در این جا دقت کافی و وحدت رویه رعایت میشد.
5. «در سال 1981 محققی از دانشگاه هاروارد با مدرک پسادکتری...» (ص175).
واقع آن است که مدرکی به نام پسادکتری نداریم و این خطا غالباً در ترجمهها پدید میآید. پسادکتری نه مقطع آموزشی است و نه به آن مدرک تعلق میگیرد. بلکه فارغ التحصیلان دانشگاه تا زمانی که جذب مراکز آموزشی و پژوهشی نشدهاند و به صورت اعضای هیئت علمی در نیامدهاند، گاه از طرف مراکز پژوهشی حمایت میشوند تا طرحی را اجرا کنند و به انتظار جذب شدن بمانند. این دوره را معمولاً پسادکتری (post-doctoral) میگویند.
6. داوری همتا (ص 197) معادل خوبی برای «peer review» نیست و بهتر است از تعبیر روانتر همتاداوری سود جست.
7. آوردن دو تعبیر مشابه یعنی حرص و طمع (ص 69) برای نام «greed» زاید است. یکی از این دو واژه کفایت میکرد.
از این نکات جزیی که بگذریم، مترجم دقت کافی داشته و حتی کوشیده است از تعبیر دقیق «انتحال» به جای سرقت علمی استفاده کند که بسیار ستودنی است. این واژه در سنت اسلامی ریشهدار و دقیقترین معادل برای پلیجریزم به شمار میرود.
خواندن این کتاب برای همه دست اندرکاران تحقیق، چه محققان و چه سیاستگذاران مفید است و چشماندازی جهانی از این مسائل به دست خوانندگان میدهد تا بتوانند مسیر خود را بهتر بیابند.
[1] ، دیوید بی. رسنیک، ترجمه مصطفی تقوی و محبوبه مرشدیان، قم، دفتر نشر معارف، 1392، 376ص.
[2] فصلنامه نقد کتاب اخلاق، علوم تربیتی و روانشناسی، شماره 1، بهار 1394.
[3] ترجمه عباس کاردان، تهران، پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعی، 1394، 811 ص.
[4] نقد کتاب اخلاق علوم تربیتی و روان شناسی، شماره 6-7، تابستان و پاییز 1395.
https://www.alef.ir/news/3990719145.html
@hassan_eslami
اگرچه اثر حاضر کتابی خوب و خواندنی است. اما جایآن دارد که به چند نکته در ترجمه آن اشاره شود؛ چراکه گاه نکاتی به روانی و دقت متن آسیب میزند. از این جملهاند موارد زیر:
1. «عبارتی که در ابتدای این فصل از کتاب تیموتائوس در انجیل نقل شد...» (ص68)
این تعبیر دقیق نیست. غالب مترجمان ناخواسته کتاب مقدس یا بایبل (The Bible) را به انجیل ترجمه میکنند. در حالی که انجیل یا اناجیل چهارگانه و چند کتاب دیگر جزو عهد جدید به شمار میروند که در کنار عهد قدیم، در مجموع کتاب مقدس یا بایبل را تشکیل میدهند. در واقع عهد قدیم شامل 39 کتاب و رساله و عهد جدید شامل 27 کتاب و رساله از جمله اناجیل چهارگانه و تیموتائوس است.
از این رو باید عبارت بالا را این گونه ترجمه کرد:
«عبارتی که در ابتدای این فصل از کتاب تیموتائوس در کتاب مقدس نقل شد...»
2. با آنکه در غالب تیترها به درستی تضاد منافع (conflict of interests) آمده است، در متن از تعبیر تضادهای منافع (ص207) سخن رفته است که نه دقیق است و نه زیبا. تضاد که اسم است و در متن اصلی به صورت مفرد به کار رفته است نیازمند جمع نیست. منافع نیز خود جمع منفعت است.
3. دسترسپذیری در برابر «openness» (ص95) آمده است که چندان دقیق نیست. در این جا مقصود رسنیک «گشودگی» است. دسترسپذیری در برابر «accessibility» به کار برده میشود.
4. همچنین «محرمانگی» در برابر «secrecy» (ص96) آمده است، حال آنکه تعبیر «پنهانکاری» در این جا درستتر است. محرمانگی عمدتاً در برابر «confidentiality» به کار برده میشود. از قضا مترجم در صفحه 98 همین محرمانگی را در برابر این تعبیر به کار برده است. در حالی که پنهانکاری بد شمرده میشود، محرمانگی خوب است. حق بود که در این جا دقت کافی و وحدت رویه رعایت میشد.
5. «در سال 1981 محققی از دانشگاه هاروارد با مدرک پسادکتری...» (ص175).
واقع آن است که مدرکی به نام پسادکتری نداریم و این خطا غالباً در ترجمهها پدید میآید. پسادکتری نه مقطع آموزشی است و نه به آن مدرک تعلق میگیرد. بلکه فارغ التحصیلان دانشگاه تا زمانی که جذب مراکز آموزشی و پژوهشی نشدهاند و به صورت اعضای هیئت علمی در نیامدهاند، گاه از طرف مراکز پژوهشی حمایت میشوند تا طرحی را اجرا کنند و به انتظار جذب شدن بمانند. این دوره را معمولاً پسادکتری (post-doctoral) میگویند.
6. داوری همتا (ص 197) معادل خوبی برای «peer review» نیست و بهتر است از تعبیر روانتر همتاداوری سود جست.
7. آوردن دو تعبیر مشابه یعنی حرص و طمع (ص 69) برای نام «greed» زاید است. یکی از این دو واژه کفایت میکرد.
از این نکات جزیی که بگذریم، مترجم دقت کافی داشته و حتی کوشیده است از تعبیر دقیق «انتحال» به جای سرقت علمی استفاده کند که بسیار ستودنی است. این واژه در سنت اسلامی ریشهدار و دقیقترین معادل برای پلیجریزم به شمار میرود.
خواندن این کتاب برای همه دست اندرکاران تحقیق، چه محققان و چه سیاستگذاران مفید است و چشماندازی جهانی از این مسائل به دست خوانندگان میدهد تا بتوانند مسیر خود را بهتر بیابند.
[1] ، دیوید بی. رسنیک، ترجمه مصطفی تقوی و محبوبه مرشدیان، قم، دفتر نشر معارف، 1392، 376ص.
[2] فصلنامه نقد کتاب اخلاق، علوم تربیتی و روانشناسی، شماره 1، بهار 1394.
[3] ترجمه عباس کاردان، تهران، پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعی، 1394، 811 ص.
[4] نقد کتاب اخلاق علوم تربیتی و روان شناسی، شماره 6-7، تابستان و پاییز 1395.
https://www.alef.ir/news/3990719145.html
@hassan_eslami
جامعه خبری تحلیلی الف
«بهای حقیقت»؛ دیوید بی. رِسنیک؛ ترجمه طالب جابری؛ سازمان انتشارات جهاد دانشگاهی آیا حقیقت بهایی دارد؟
«بهای حقیقت»
📌 اسوه حسنه؛ فرهنگ گفت وگو، مماشات و مدارا را از پیامبر(ص) نیاموختیم
سیدحسن اسلامی اردکانی در گفت وگو با شفقنا
📍 تصور پیامبر(ص) این نبود که پیروزی حتماً باید به قیمت تحقیر حریف باشد
📍 ما بیش از حد در گذشته ماندیم، هدف از تاریخ خواندن و تاریخ دانستن عبرت آموزی است و گاهی به جای اینکه تاریخ برای ما عبرت آموز باشد، تبدیل به تله ای شده است
📍 پیامبر(ص) گذشت، رآفت و مدارای با دیگران را اصل قرار داد همانگونه که وقتی وارد مدینه شدند در حالی که تخاصم و ستیز بسیار نیرومندی وجود داشت، همه را آرام کرد و با فرهنگ مدارا، مماشات، رأفت و شفقت کارها را پیش برد
متن کامل گفتگو:
https://fa.shafaqna.com/news/1038078/
@hassan_eslami
سیدحسن اسلامی اردکانی در گفت وگو با شفقنا
📍 تصور پیامبر(ص) این نبود که پیروزی حتماً باید به قیمت تحقیر حریف باشد
📍 ما بیش از حد در گذشته ماندیم، هدف از تاریخ خواندن و تاریخ دانستن عبرت آموزی است و گاهی به جای اینکه تاریخ برای ما عبرت آموز باشد، تبدیل به تله ای شده است
📍 پیامبر(ص) گذشت، رآفت و مدارای با دیگران را اصل قرار داد همانگونه که وقتی وارد مدینه شدند در حالی که تخاصم و ستیز بسیار نیرومندی وجود داشت، همه را آرام کرد و با فرهنگ مدارا، مماشات، رأفت و شفقت کارها را پیش برد
متن کامل گفتگو:
https://fa.shafaqna.com/news/1038078/
@hassan_eslami
Shafaqna
اسوه حسنه؛ فرهنگ گفت وگو، مماشات و مدارا را از پیامبر(ص) نیاموختیم/ تصور پیامبر(ص) این نبود که پیروزی حتماً باید به قیمت تحقیر…
Forwarded from دغدغههای اخلاق و دین / سید حسن اسلامی اردکانی
Forwarded from دین و فلسفه/عظیم محمودآبادی
یادداشت دکتر حسن اسلامی در مورد پیامبر اسلام که به طور اختصاصی در اختیار گروه سیاستنامه قرار گرفت ودر صفحه اول امروز «اعتماد» منتشر شد؛
شرح صدر پيامبرانه
سيد حسن اسلامي اردكاني:
شرح صدر، لازمه پيامبري و راهبري است. نگاهي به قرآن اهميت اين ويژگي را نيك نشان ميدهد. با مرور آيات مربوط به حضرت موسي(ع) و حضرت محمد(ص) يك ويژگي مشترك را در هر دو مييابيم. هر دو داراي شرح صدر بودند يا خواستار آن شده بودند. موسي پس از آنكه به پيامبري برانگيخته شد، نخستين خواستهاش از خداوند شرح صدر بود (ربِّ اشْرحْ لِي صدْرِي، سوره طه، آيه 25). خداوند نيز در مقام امتنان بر محمد يادآور ميشود كه مگر به تو شرح صدر نداديم و سينهات را نگشوديم (ألمْ نشْرحْ لك صدْرك؟ سوره انشراح، آيه 1).
از مضمون اين آيات ميتوان دريافت كه اين فضيلت به طور طبيعي كمتر در كسي يافت ميشود و كسب آن نيازمند كوششي پيوسته و درخور است. بهطور طبيعي انسانها فاقد گشودگي روحي و قلبي هستند. غالبا تنگدل ميشوند و به اندك ناملايمي يا مخالفتي برميآشوبند. شرح صدر امري طبيعي نيست كه در همه كس يافت شود، بلكه نيازمند كاري سترگ و گاه جانكاه است. هنگامي كه خداوند موسي را به پيامبري برگزيد، وي تصريح كرد كه من تنگدل ميشوم. (و يضِيقُ صدْرِي، سوره شعراء، آيه 13)
گرچه محمد(ص) سخني از تنگدلي خويش به زبان نميآورد، اما خداوند از رازش باخبر است و به او ميگويد كه ميدانيم از آنچه ميگويند تنگدل ميشوي (ولقدْ نعْلمُ أنّك يضِيقُ صدْرُك بِما يقُولُون، سوره حجر، آيه 98). طرفه آنكه تعبير ضيق صدر تنها همين دو بار در قرآن به كار رفته است. با برابر نهادن اين دو تعبير ميتوانيم معناي دقيق شرح صدر را دريابيم.
دعوي پيامبري و راهبري مردم، ادعاي درشتي است و در پي آن مخالفتها و دشواريها پديدار ميشود. در پي اين جنس ستيزهگري و درشتي، كام پيامبران تلخ و عرصه بر آنها تنگ ميشود. اينجاست كه آنان به فضيلت شرح صدر آراسته ميشوند. اين فضيلت به آنها كمك ميكند تا ياراي تحمل دشواري مسير دعوت و تلخي دشمني را داشته باشند و خود را از انديشه دشمني و انتقام پاك كنند. گرچه هر انساني نيازمند شرح صدر است، پيامبران بيش از همگان به آن نياز دارند.
محمد(ص) به دليل داشتن شرح صدر بود كه توانست ميان قبايل متخاصم آن زمان وحدت پديد آورد و آنها را به امتي يگانه بدل سازد. اين شرح صدر بود كه در پي آن نرمي و رفق پديدار آورد و محمد را شمع جمع مسلمانان كرد. در پي اين شرح صدر بود كه پيامبر هر گونه سختي را تاب آورد و تا پايان راه همانگونه كه فرمان يافته بود، پايداري كرد. (سوره شورا، آيه 15)
فضيلت شرح صدر بود كه زمينهساز گذشت و بخشش در پيامبر شد؛ به گونهاي كه از سر دشمنان خوني خود گذشت و حتي خانه آنها را پس از فتح مكه مأمن و امانخانه اعلام كرد. در زماني كه اقتضاي پيروزي و درهم شكستن حريف، ريشه كني او بود، پيامبر بزرگوارانه گذشتهها را به گذشته سپرد و راه اخوت و همكاري را در جامعه هموار كرد.
امروزه نيز آنكه خود را پيرو محمد رسول(ص) ميداند بايد از اين معلم متعلمانه بياموزد و فضايل او را در خود بپروراند؛ از جمله همين فضيلت شرح صدر كه جامعه تنگدل و عصبي ما سخت بدان نياز دارد. اما شرح صدر نيازمند آن است كه خود را به چالش بگيريم و بر خلقيات و منش غريزي و طبيعي خود چيره شويم. اين كار مستلزم آن است تا اژدهاي درون خود را رام كنيم و اجازه ندهيم مهار خردمان را به دست گيرد و به تعبير عالمان اخلاق از سطح اخلاق طبعي و غريزي به سوي اخلاق انساني و متعالي فرارويم.
https://t.me/siyasatnamehetemad
شرح صدر پيامبرانه
سيد حسن اسلامي اردكاني:
شرح صدر، لازمه پيامبري و راهبري است. نگاهي به قرآن اهميت اين ويژگي را نيك نشان ميدهد. با مرور آيات مربوط به حضرت موسي(ع) و حضرت محمد(ص) يك ويژگي مشترك را در هر دو مييابيم. هر دو داراي شرح صدر بودند يا خواستار آن شده بودند. موسي پس از آنكه به پيامبري برانگيخته شد، نخستين خواستهاش از خداوند شرح صدر بود (ربِّ اشْرحْ لِي صدْرِي، سوره طه، آيه 25). خداوند نيز در مقام امتنان بر محمد يادآور ميشود كه مگر به تو شرح صدر نداديم و سينهات را نگشوديم (ألمْ نشْرحْ لك صدْرك؟ سوره انشراح، آيه 1).
از مضمون اين آيات ميتوان دريافت كه اين فضيلت به طور طبيعي كمتر در كسي يافت ميشود و كسب آن نيازمند كوششي پيوسته و درخور است. بهطور طبيعي انسانها فاقد گشودگي روحي و قلبي هستند. غالبا تنگدل ميشوند و به اندك ناملايمي يا مخالفتي برميآشوبند. شرح صدر امري طبيعي نيست كه در همه كس يافت شود، بلكه نيازمند كاري سترگ و گاه جانكاه است. هنگامي كه خداوند موسي را به پيامبري برگزيد، وي تصريح كرد كه من تنگدل ميشوم. (و يضِيقُ صدْرِي، سوره شعراء، آيه 13)
گرچه محمد(ص) سخني از تنگدلي خويش به زبان نميآورد، اما خداوند از رازش باخبر است و به او ميگويد كه ميدانيم از آنچه ميگويند تنگدل ميشوي (ولقدْ نعْلمُ أنّك يضِيقُ صدْرُك بِما يقُولُون، سوره حجر، آيه 98). طرفه آنكه تعبير ضيق صدر تنها همين دو بار در قرآن به كار رفته است. با برابر نهادن اين دو تعبير ميتوانيم معناي دقيق شرح صدر را دريابيم.
دعوي پيامبري و راهبري مردم، ادعاي درشتي است و در پي آن مخالفتها و دشواريها پديدار ميشود. در پي اين جنس ستيزهگري و درشتي، كام پيامبران تلخ و عرصه بر آنها تنگ ميشود. اينجاست كه آنان به فضيلت شرح صدر آراسته ميشوند. اين فضيلت به آنها كمك ميكند تا ياراي تحمل دشواري مسير دعوت و تلخي دشمني را داشته باشند و خود را از انديشه دشمني و انتقام پاك كنند. گرچه هر انساني نيازمند شرح صدر است، پيامبران بيش از همگان به آن نياز دارند.
محمد(ص) به دليل داشتن شرح صدر بود كه توانست ميان قبايل متخاصم آن زمان وحدت پديد آورد و آنها را به امتي يگانه بدل سازد. اين شرح صدر بود كه در پي آن نرمي و رفق پديدار آورد و محمد را شمع جمع مسلمانان كرد. در پي اين شرح صدر بود كه پيامبر هر گونه سختي را تاب آورد و تا پايان راه همانگونه كه فرمان يافته بود، پايداري كرد. (سوره شورا، آيه 15)
فضيلت شرح صدر بود كه زمينهساز گذشت و بخشش در پيامبر شد؛ به گونهاي كه از سر دشمنان خوني خود گذشت و حتي خانه آنها را پس از فتح مكه مأمن و امانخانه اعلام كرد. در زماني كه اقتضاي پيروزي و درهم شكستن حريف، ريشه كني او بود، پيامبر بزرگوارانه گذشتهها را به گذشته سپرد و راه اخوت و همكاري را در جامعه هموار كرد.
امروزه نيز آنكه خود را پيرو محمد رسول(ص) ميداند بايد از اين معلم متعلمانه بياموزد و فضايل او را در خود بپروراند؛ از جمله همين فضيلت شرح صدر كه جامعه تنگدل و عصبي ما سخت بدان نياز دارد. اما شرح صدر نيازمند آن است كه خود را به چالش بگيريم و بر خلقيات و منش غريزي و طبيعي خود چيره شويم. اين كار مستلزم آن است تا اژدهاي درون خود را رام كنيم و اجازه ندهيم مهار خردمان را به دست گيرد و به تعبير عالمان اخلاق از سطح اخلاق طبعي و غريزي به سوي اخلاق انساني و متعالي فرارويم.
https://t.me/siyasatnamehetemad
📝 افسر و جاسوس: اطاعت از مافوق یا وجدان؟
تازهترین فیلم رومن پولانسکی، همزمان گزارشی است جذاب و نفسگیر از بزرگترین رسوایی قضایی قرن نوزدهم در فرانسه و هم عرصهای است برای تامل درباره دشواریهای اخلاقی زیستن. پولانسکی در فیلم افسر و جاسوس (2019)، با عنوان فرانسوی «من متهم میکنم»، روایتی تاریخی از محاکمه، زندانی شدن، تجدید دادگاه، زندانی شدن مجدد و سرانجام تبرئه سروان هنگ توپخانه ارتش فرانسه، آلفرد دریفوس را به دست میدهد. دریفوس که کلیمی بود به اتهام جاسوسی و انتقال برخی اسناد محرمانه ارتش فرانسه به سفارت آلمان، به خیانت متهم، محاکمه و محکوم و از خدمات ارتشی محروم و زندانی میشود. پس از آن ژرژ پیکار رییس بخش ضدجاسوسی ارتش میشود و در آنجا پی میبرد مدارکی که برای محکوم کردن دریفوس به کار برده شده است، ساختگی یا ضعیف است. در واقع، جاسوس اصلی همچنان در ارتش به کارش مشغول است. پیکار مدارک را نزد مافوقش میبرد و گزارش میدهد. رییس با بیتفاوتی میگوید که این قضیه تمام شده است و ارتش تاب یک رسوایی دیگر را ندارد. پیکار پاسخ میدهد که این رسوایی دیگری نیست، بلکه همان اولی است. ولی حرف رییس همان است! این مساله همین جا تمام میشود و پرونده بسته شده است و دیگر نیاز به پیگیری نیست. در ادامه تصریح میکند که این یک فرمان است.
پیکار مانند هر ارتشی باید در اینجا از مافوق اطاعت و مدارک را برای همیشه بایگانی میکرد و به راه خود میرفت. اما انگار عذاب وجدان راحتش نمیگذاشت. در نتیجه، با سماجت و با نقض فرمان مافوق کوشید ته و توی ماجرا را بیرون بیاورد. این کار بازی با دم شیر بود و سریع مافوقش او را از کارش بر کنار کرد و به نقاط دور به بهانههای مختلف فرستاد تا فکر تعقیب این پرونده را از سرش بیندازد. از اینجا پیکار دوران دهسالهای از دربه دری، تهدید، محرومیت و دوری از پاریس، زیر نظر بودن و تعقیب و مراقبت را تحمل میکند تا به حقیقت برسد. مافوقانش نیز بیکار نماندند و به حریم خصوصی او تجاوز کردند و ماجرای رابطه عاطفی او را برملا کردند تا شاید با رسوا کردنش صدایش خاموش شود. پیکار اما سرسختی به خرج داد و کار به تجدیدنظر و دادگاه مجدد دریفوس کشیده شد. اما سیاست ارتش روشن بود؛ باید به هر قیمتی شده پای این خطا ایستاد و کوتاه نیامد؛ کوتاه آمدن یعنی بیاعتباری ارتش. در نتیجه مقامات ارتشی خطاهای دیگری مرتکب شدند و در پی حذف پیکار برآمدند. در اینجا امیل زولا، نویسنده نامور فرانسوی بیانیه مطبوعاتی معروف خود را با عنوان «من متهم میکنم» صادر کرد. در این بیانیه خطاب به رییسجمهور فرانسه، عمده مقامات ارتشی متهم به کتمان حقیقت، دستکاری مدارک و حمایت از مجرمان شدند. اما او نیز بازداشت شد و ارتش میخواست با قدرت خطای رخ داده را موجه جلوه دهد. تجدید محاکمه صورت گرفت و دریفوس دوباره مجرم شناخته و زندانی شد. کمی بعد مقامات ارتشی از دریفوس خواستند درخواست «عفو» کند تا از زندان آزادش کنند. گرچه خودش را بیگناه میدانست، برای رهایی از شیوه نگهداری بیرحمانه زندانیان، پذیرفت و آزاد شد. با این همه پس از مدتی رسما تبرئه شد. اما چه سود که سالهایی در زندان به سر برده بود؛ سالهایی برگشتناپذیر.
در این فیلم شاهد آن هستیم که ژرژ پیکار که در پی حقیقت است، مانند هر انسانی ضعفهای خودش را دارد. میان اطاعت از مافوق همراه با زندگی مرفه یا رفتار براساس وجدان خویش و تن دادن به پیامدهای دشوار آن ناگزیر به انتخاب است. انتخاب میکند و تلخی انتخابش را و مسوولیت آن را میپذیرد. این فیلم به خوبی دشواری اخلاقی زیستن را نمایش میدهد و آشکار میکند که انتخابهای اخلاقی بین سفید و سیاه یا خوب و بد نیست، بلکه غالبا بین بدتر و بد یا خوب و بهتر است. در دنیای واقعی ما معمولا در فضای خاکستری دست به انتخاب و تصمیمگیری میزنیم.
روایت خطی اما درخشان این فیلم، بازیهای پخته، فضای مهآلود، فیلمبرداری زیبا و دیالوگهای دقیق آنچنان بود که طولانی بودن آن را حس نکردم. پس از مدتها فیلمی دیدم که از همه جهت برایم لذتبخش و آموزنده بود.
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، پنجشنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۹
https://b2n.ir/695641
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
تازهترین فیلم رومن پولانسکی، همزمان گزارشی است جذاب و نفسگیر از بزرگترین رسوایی قضایی قرن نوزدهم در فرانسه و هم عرصهای است برای تامل درباره دشواریهای اخلاقی زیستن. پولانسکی در فیلم افسر و جاسوس (2019)، با عنوان فرانسوی «من متهم میکنم»، روایتی تاریخی از محاکمه، زندانی شدن، تجدید دادگاه، زندانی شدن مجدد و سرانجام تبرئه سروان هنگ توپخانه ارتش فرانسه، آلفرد دریفوس را به دست میدهد. دریفوس که کلیمی بود به اتهام جاسوسی و انتقال برخی اسناد محرمانه ارتش فرانسه به سفارت آلمان، به خیانت متهم، محاکمه و محکوم و از خدمات ارتشی محروم و زندانی میشود. پس از آن ژرژ پیکار رییس بخش ضدجاسوسی ارتش میشود و در آنجا پی میبرد مدارکی که برای محکوم کردن دریفوس به کار برده شده است، ساختگی یا ضعیف است. در واقع، جاسوس اصلی همچنان در ارتش به کارش مشغول است. پیکار مدارک را نزد مافوقش میبرد و گزارش میدهد. رییس با بیتفاوتی میگوید که این قضیه تمام شده است و ارتش تاب یک رسوایی دیگر را ندارد. پیکار پاسخ میدهد که این رسوایی دیگری نیست، بلکه همان اولی است. ولی حرف رییس همان است! این مساله همین جا تمام میشود و پرونده بسته شده است و دیگر نیاز به پیگیری نیست. در ادامه تصریح میکند که این یک فرمان است.
پیکار مانند هر ارتشی باید در اینجا از مافوق اطاعت و مدارک را برای همیشه بایگانی میکرد و به راه خود میرفت. اما انگار عذاب وجدان راحتش نمیگذاشت. در نتیجه، با سماجت و با نقض فرمان مافوق کوشید ته و توی ماجرا را بیرون بیاورد. این کار بازی با دم شیر بود و سریع مافوقش او را از کارش بر کنار کرد و به نقاط دور به بهانههای مختلف فرستاد تا فکر تعقیب این پرونده را از سرش بیندازد. از اینجا پیکار دوران دهسالهای از دربه دری، تهدید، محرومیت و دوری از پاریس، زیر نظر بودن و تعقیب و مراقبت را تحمل میکند تا به حقیقت برسد. مافوقانش نیز بیکار نماندند و به حریم خصوصی او تجاوز کردند و ماجرای رابطه عاطفی او را برملا کردند تا شاید با رسوا کردنش صدایش خاموش شود. پیکار اما سرسختی به خرج داد و کار به تجدیدنظر و دادگاه مجدد دریفوس کشیده شد. اما سیاست ارتش روشن بود؛ باید به هر قیمتی شده پای این خطا ایستاد و کوتاه نیامد؛ کوتاه آمدن یعنی بیاعتباری ارتش. در نتیجه مقامات ارتشی خطاهای دیگری مرتکب شدند و در پی حذف پیکار برآمدند. در اینجا امیل زولا، نویسنده نامور فرانسوی بیانیه مطبوعاتی معروف خود را با عنوان «من متهم میکنم» صادر کرد. در این بیانیه خطاب به رییسجمهور فرانسه، عمده مقامات ارتشی متهم به کتمان حقیقت، دستکاری مدارک و حمایت از مجرمان شدند. اما او نیز بازداشت شد و ارتش میخواست با قدرت خطای رخ داده را موجه جلوه دهد. تجدید محاکمه صورت گرفت و دریفوس دوباره مجرم شناخته و زندانی شد. کمی بعد مقامات ارتشی از دریفوس خواستند درخواست «عفو» کند تا از زندان آزادش کنند. گرچه خودش را بیگناه میدانست، برای رهایی از شیوه نگهداری بیرحمانه زندانیان، پذیرفت و آزاد شد. با این همه پس از مدتی رسما تبرئه شد. اما چه سود که سالهایی در زندان به سر برده بود؛ سالهایی برگشتناپذیر.
در این فیلم شاهد آن هستیم که ژرژ پیکار که در پی حقیقت است، مانند هر انسانی ضعفهای خودش را دارد. میان اطاعت از مافوق همراه با زندگی مرفه یا رفتار براساس وجدان خویش و تن دادن به پیامدهای دشوار آن ناگزیر به انتخاب است. انتخاب میکند و تلخی انتخابش را و مسوولیت آن را میپذیرد. این فیلم به خوبی دشواری اخلاقی زیستن را نمایش میدهد و آشکار میکند که انتخابهای اخلاقی بین سفید و سیاه یا خوب و بد نیست، بلکه غالبا بین بدتر و بد یا خوب و بهتر است. در دنیای واقعی ما معمولا در فضای خاکستری دست به انتخاب و تصمیمگیری میزنیم.
روایت خطی اما درخشان این فیلم، بازیهای پخته، فضای مهآلود، فیلمبرداری زیبا و دیالوگهای دقیق آنچنان بود که طولانی بودن آن را حس نکردم. پس از مدتها فیلمی دیدم که از همه جهت برایم لذتبخش و آموزنده بود.
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، پنجشنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۹
https://b2n.ir/695641
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
Forwarded from کتابخانه و انتشارات دانشگاه ادیان و مذاهب
📚کتاب "منهج البحث الجامعی" وارد بازار نشر شد.
🖋مولف: سیدحسن اسلامی اردکانی
ناشر: تکاد (تدوین کتب آموزشی دانشگاه ) وابسته به نشر ادیان
☎️ تلفن تماس :
☎️۰۲۵۳۲۸۰۳۱۷۱
📱۰۹۱۲۷۵۴۵۷۷۸
به ما بپیوندید:🔻🔻🔻
کتاب سرای ادیان
@ketabsara_adyan
🌐 http://Press.urd.ac.ir
🔹https://www.instagram.com/p/CFC5FSNpG13/?igshid=1btzjrx3frn9r
🔹https://chat.whatsapp.com/EZkvKCGCDgPGiTAes9Fh50
🖋مولف: سیدحسن اسلامی اردکانی
ناشر: تکاد (تدوین کتب آموزشی دانشگاه ) وابسته به نشر ادیان
☎️ تلفن تماس :
☎️۰۲۵۳۲۸۰۳۱۷۱
📱۰۹۱۲۷۵۴۵۷۷۸
به ما بپیوندید:🔻🔻🔻
کتاب سرای ادیان
@ketabsara_adyan
🌐 http://Press.urd.ac.ir
🔹https://www.instagram.com/p/CFC5FSNpG13/?igshid=1btzjrx3frn9r
🔹https://chat.whatsapp.com/EZkvKCGCDgPGiTAes9Fh50
📝 «هنگام جنگ»: زنده باد مرگ!
در جامعه قطبي شده و پر از كشمكش بر سر قدرت، آن كه ميانه كار ميايستد و نميخواهد به هيچ سوي كشيده شود، متهم، تحقير و بياعتبار ميشود.
فيلم هنگام جنگ (While at war) (2019) روايت فيلسوف معتبري است كه نه حاضر است تن به گرايشهاي تند كمونيستهاي اسپانيا بدهد و نه پذيراي خاكپرستي راستهاي افراطي و نظامياني شود كه اختاپوسوار بر اركان قدرت مسلط شدهاند. آلخاندرو آمنابار در تازهترين فيلم خود عجز خرد در ميانه آشوب و غوغا را به نمايش ميگذارد و اونامونو، فيلسوف نامور اسپانيايي را دستمايه كار خود قرار ميدهد تا از منظر او به جامعه دو شقه شده اسپانيا در دهه 1930 بنگرد. پس از بركنار كردن پادشاه و اعلام جمهوري در اسپانيا، كمونيستها با حمايت اتحاد جماهیر شوروی و راستگرايان و فالانژيستها با حمايت هیتلر و موسولینی در پي بسط قدرت خود برآمدند و هر يك به شكلي به كشتار مردم و اعدام مخالفان خود حتي بدون محاكمه دست زدند. هر يك خود را حق مطلق ميپنداشت و هر كاري را مجاز ميشمرد، يكي حركت تاريخ را پشتيبان درستكاري خود ميشمرد و ديگري تمدن مسيحي و جنگ صليبي را. در اين ميان اما متفكراني چون اونامونو كه تنها خرد را معيار درستي انديشه و كردار ميدانست، در هيچ اردوگاهي جايي ندارند. او از سوي كمونيستها به راستگرايي، ارتجاع و مانند آنها متهم ميشد و از سوي راستگرايان به بيتفاوتي، نداشتن حس وطنپرستي و كليشههايي از اين دست مواجه ميشد. او خيرخواهانه 5 هزار پزو را خرج قيام جمهوريخواهان ميكند تا ريشه استبداد را بكند اما بعدها اين جمهوريخواهان با پول كساني چون او اسلحه ميخرند و دوستان او را ميكشند. همسر يكي از قربانيان، دردمندانه به او ميگويد:«تو قاتلي!» چون براي او نتيجه مهم است نه نيت. در گفتوگويي كه با دانشجوي سابقش، سالوادور و كمونيست دو آتشه دارد به ارتجاع و لاادريگري و بيثباتي متهم ميشود. از سوي ديگر پپه يكي از سرسپردگان ژنرال فرانكو او را به بزدلي متهم ميكند.
در اين ميان تنها سرود و بانگ «زنده باد مرگ» است كه بر آواي نرم خرد پيروز شده و روز به روز اونامونو محدودتر ميشود تا آنكه ماههاي آخر زندگي خود را در حصر خانگي سپري كند. يكي از تلخترين سكانسهاي اين فيلم، جايي است كه ماموران امنيتي سالوادور، دانشجوي سابق اونامونو را ميگيرند و با كتك درون خودرو خود مياندازند و از اونامونو ميخواهند كه دم نزند و حتي نگاه نكند. براي آنها اونامو نه نماد زبان و فرهنگ اسپانيا بلكه پيرمرد لرزاني است كه فقط به كمك عصا راه ميرود. اما همين فاشيستها براي اعتباربخشي به كار خويش از او ميخواهند تا در مراسمي سخنراني كند. در اين سخنراني است كه او داد خود و دوستانش را از آنها ميگيرد و نشان ميدهد كه خرد آرام سخن ميگويد اما تا عمق جان انسان نفوذ ميكند.
ميگوئل دو اونامونو را بسيار دوست دارم. از معدود فيلسوفان اديب به شمار ميرود كه عميق ميانديشد و زيبا مينويسد. كافي است به مجموعه داستاني او، هابيل و چند داستان ديگر (با ترجمه خوب بهاءالدین خرمشاهی) نگاهي بيندازيم تا اين نكته را دريابيم.
در اين فيلم، آمنابار اين فيلسوف را عمدتا چون شهروندي معروف تصوير و روياروييهاي دردناك او را روايت ميكند. او با كساني مواجه شده كه زور را با قدرت و اقتدار واقعي اشتباه گرفتهاند و ميخواهند با زنده نگه داشتن مرگ و كشتن رقيبانشان خود را حفظ كنند. از اين كارگردان پيشتر فيلمهاي «ديگران» و «چشمانت را بگشا» را ديده بودم كه هر يك حال و هواي سوررئاليستي خاصي داشت. اما اين فيلم واقعگرايانه، كشاكش قدرت را در اسپانياي قرن بيستم تصوير ميكند و همچنان اين پرسش را پيش ميكشد كه اروپاي قرن بيستم با آن سابقه مدرنیته و پس از عصر روشنگری، چرا رژيمهاي خودكامهاي چون نازیسم، فاشیسم و كمونیسم را تجربه كرد و چگونه هر يك به نام يك آرمان والا، خون بیگناهان را ريختند.
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، پنجشنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۹
https://b2n.ir/711153
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
در جامعه قطبي شده و پر از كشمكش بر سر قدرت، آن كه ميانه كار ميايستد و نميخواهد به هيچ سوي كشيده شود، متهم، تحقير و بياعتبار ميشود.
فيلم هنگام جنگ (While at war) (2019) روايت فيلسوف معتبري است كه نه حاضر است تن به گرايشهاي تند كمونيستهاي اسپانيا بدهد و نه پذيراي خاكپرستي راستهاي افراطي و نظامياني شود كه اختاپوسوار بر اركان قدرت مسلط شدهاند. آلخاندرو آمنابار در تازهترين فيلم خود عجز خرد در ميانه آشوب و غوغا را به نمايش ميگذارد و اونامونو، فيلسوف نامور اسپانيايي را دستمايه كار خود قرار ميدهد تا از منظر او به جامعه دو شقه شده اسپانيا در دهه 1930 بنگرد. پس از بركنار كردن پادشاه و اعلام جمهوري در اسپانيا، كمونيستها با حمايت اتحاد جماهیر شوروی و راستگرايان و فالانژيستها با حمايت هیتلر و موسولینی در پي بسط قدرت خود برآمدند و هر يك به شكلي به كشتار مردم و اعدام مخالفان خود حتي بدون محاكمه دست زدند. هر يك خود را حق مطلق ميپنداشت و هر كاري را مجاز ميشمرد، يكي حركت تاريخ را پشتيبان درستكاري خود ميشمرد و ديگري تمدن مسيحي و جنگ صليبي را. در اين ميان اما متفكراني چون اونامونو كه تنها خرد را معيار درستي انديشه و كردار ميدانست، در هيچ اردوگاهي جايي ندارند. او از سوي كمونيستها به راستگرايي، ارتجاع و مانند آنها متهم ميشد و از سوي راستگرايان به بيتفاوتي، نداشتن حس وطنپرستي و كليشههايي از اين دست مواجه ميشد. او خيرخواهانه 5 هزار پزو را خرج قيام جمهوريخواهان ميكند تا ريشه استبداد را بكند اما بعدها اين جمهوريخواهان با پول كساني چون او اسلحه ميخرند و دوستان او را ميكشند. همسر يكي از قربانيان، دردمندانه به او ميگويد:«تو قاتلي!» چون براي او نتيجه مهم است نه نيت. در گفتوگويي كه با دانشجوي سابقش، سالوادور و كمونيست دو آتشه دارد به ارتجاع و لاادريگري و بيثباتي متهم ميشود. از سوي ديگر پپه يكي از سرسپردگان ژنرال فرانكو او را به بزدلي متهم ميكند.
در اين ميان تنها سرود و بانگ «زنده باد مرگ» است كه بر آواي نرم خرد پيروز شده و روز به روز اونامونو محدودتر ميشود تا آنكه ماههاي آخر زندگي خود را در حصر خانگي سپري كند. يكي از تلخترين سكانسهاي اين فيلم، جايي است كه ماموران امنيتي سالوادور، دانشجوي سابق اونامونو را ميگيرند و با كتك درون خودرو خود مياندازند و از اونامونو ميخواهند كه دم نزند و حتي نگاه نكند. براي آنها اونامو نه نماد زبان و فرهنگ اسپانيا بلكه پيرمرد لرزاني است كه فقط به كمك عصا راه ميرود. اما همين فاشيستها براي اعتباربخشي به كار خويش از او ميخواهند تا در مراسمي سخنراني كند. در اين سخنراني است كه او داد خود و دوستانش را از آنها ميگيرد و نشان ميدهد كه خرد آرام سخن ميگويد اما تا عمق جان انسان نفوذ ميكند.
ميگوئل دو اونامونو را بسيار دوست دارم. از معدود فيلسوفان اديب به شمار ميرود كه عميق ميانديشد و زيبا مينويسد. كافي است به مجموعه داستاني او، هابيل و چند داستان ديگر (با ترجمه خوب بهاءالدین خرمشاهی) نگاهي بيندازيم تا اين نكته را دريابيم.
در اين فيلم، آمنابار اين فيلسوف را عمدتا چون شهروندي معروف تصوير و روياروييهاي دردناك او را روايت ميكند. او با كساني مواجه شده كه زور را با قدرت و اقتدار واقعي اشتباه گرفتهاند و ميخواهند با زنده نگه داشتن مرگ و كشتن رقيبانشان خود را حفظ كنند. از اين كارگردان پيشتر فيلمهاي «ديگران» و «چشمانت را بگشا» را ديده بودم كه هر يك حال و هواي سوررئاليستي خاصي داشت. اما اين فيلم واقعگرايانه، كشاكش قدرت را در اسپانياي قرن بيستم تصوير ميكند و همچنان اين پرسش را پيش ميكشد كه اروپاي قرن بيستم با آن سابقه مدرنیته و پس از عصر روشنگری، چرا رژيمهاي خودكامهاي چون نازیسم، فاشیسم و كمونیسم را تجربه كرد و چگونه هر يك به نام يك آرمان والا، خون بیگناهان را ريختند.
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، پنجشنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۹
https://b2n.ir/711153
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
Forwarded from DinOnline دینآنلاین
🔻شمشیر و قلم؛ به یاد دکتر داوود فیرحی
✍سیدحسن اسلامی اردکانی
✔️امروز که این خبر را شنیدم، به اولین دیدارها و گفتگوهایمان فکر کردم. دهه هفتاد بود که او را، که هنوز دانشجوی دکتری بود، دیدم و درباره رسالهاش پرسیدم. گفت که با الهام از فوکو بحث نسبت دانش، قدرت و مشروعیت را در جهان اسلام دنبال میکند. همان که بعدها به وسیله نشر نی بارها بازچاپ شد...
📎 پیوند به متن کامل این یادداشت در سایت دینآنلاین
🆔 @dinonline
✍سیدحسن اسلامی اردکانی
✔️امروز که این خبر را شنیدم، به اولین دیدارها و گفتگوهایمان فکر کردم. دهه هفتاد بود که او را، که هنوز دانشجوی دکتری بود، دیدم و درباره رسالهاش پرسیدم. گفت که با الهام از فوکو بحث نسبت دانش، قدرت و مشروعیت را در جهان اسلام دنبال میکند. همان که بعدها به وسیله نشر نی بارها بازچاپ شد...
📎 پیوند به متن کامل این یادداشت در سایت دینآنلاین
🆔 @dinonline
◼️ شمشیر و قلم: به یاد دکتر داوود فیرحی
چهارشنبه بود. بیست و یکم خرداد ماه امسال، یعنی درست پنج ماه پیش. ساعت 11 شب دکتر فیرحی زنگ زد که بیداری؟ گفتم بله. گفت: «میای، به ما سری بزنی؟» همسایه بغلی ما بود. از وقتی رفته بود تهران، گاه گاه سری میزد و شبی میماند و اگر فرصتی دست میداد، گپی با هم میزدیم. من هم سریع رفتم. دو تن دیگر از دوستان و همکاران دانشگاهی آنجا بودند. تا ساعت 12:20 دقیقه ماندم و گپ زدیم. از هر دری سخن گفتیم. از ورزش، گیاهخواری، کارهای قلمی در جریان، تا اقدام یکی از دوستان معمم به خلع لباس خودخواسته خویش! لابلای سخن هر گاه فرصتی دست میداد، سر به سرم میگذاشت و سخنانی بر ضد گیاهخواری میگفت تا مرا به چالش بکشد و آخرش هم میگفت فقط خواستم کمی شوخی کنم. صدایش آرام و چهرهاش معمولاً خندان بود. هر گاه همدیگر را میدیدیم یک خاطره قدیمی را، که من یکی از قهرمانانش! بودم، تکرار میکرد و برای دوستانش باز میگفت. آن شب نیز برای آخرین بار این ماجرا را بازگو کرد. زمانی که مرحوم فیرحی مقیم قم بود، گاهی دعوتش میکردم و با هم میرفتیم کوه و همزمان لذت کوهنوردی و گفتگوی علمی را تجربه میکردیم. به نحوی من دعوتکننده و میزبان او بودم در کوه. روزی در جایی جلسهای بود. بعد از جلسه کسی آمد و گفت: «شما آقای اسلامی هستید؟» گفتم: «بله». گفت: « همان آقای اسلامی که با آقای فیرحی کوه میروید؟» من پاسخ دادم: «نه. من آن آقای اسلامی هستم که آقای فیرحی با او کوه میرود.» اول مکثی کرد و متوجه تفاوت این دو تعبیر نشد و بعد هم خندید. پس از مدتی مرحوم فیرحی را دیدم و به شوخی داستان را نقل کردم و گفتم جوری داستان را برای دیگران بازگو کردهاید که انگار شما لیدر هستید و مرا با خود به کوه میبرید! کمی خندیدیم و ماجرا تمام شد. بعد از آن هر گاه جایی بودیم این داستان را تعریف میکرد و البته با گذر زمان در آن تغییراتی میداد تا جایی که طبق روایتهای تازه، من بر اثر شنیدن این خبر خشمگین شدم و... خلاصه این داستان نمک غالب دیدارها و گفتگوهای ما بود. آن شب آخرین دیدار و گفتگوی ما بود و این داستان دوباره گفته شد.
امروز که این خبر را شنیدم، به اولین دیدارها و گفتگوهایمان فکر کردم. دهه هفتاد بود که او را، که هنوز دانشجوی دکتری بود، دیدم و درباره رسالهاش پرسیدم. گفت که با الهام از فوکو بحث نسبت دانش، قدرت و مشروعیت را در جهان اسلام دنبال میکند. همان که بعدها به وسیله نشر نی بارها بازچاپ شد. من هم شعری از بُحُتری، شاعر عرب خواندم که یک مصراع آن مناسب بحث بود: «و عاده السیف أن یستخدم القلما؛ این عادت شمشیر است که که قلم را به خدمت خود گیرد.» این گفتگو سرآغاز دوستی بلندی شد که همواره با صمیمیت و احترام همراه بود. هر بار همدیگر را میدیدیم پس از خوش و بش رایج و یکی دو لطیفه و داستان مانند آنچه نقل کردم، بحث به شیوه زیست دانشگاهی و نقش استادان در ترویج و تعمیق علم میکشید. من از مسائل اخلاق پژوهش میگفتم و او از ساختارهایی که چنین فضایی را فراهم یا تولید میکنند. همواره این بحثها مفید و آموزنده بود و هرگز این حس که وقتی تلف شده است یا فرصتی تباه شده به ذهنمان نمیآید و حس میکردیم «حاصل عمر آن دم است، باقی ایام رفت». همواره ایدهای در ذهنش در حال شکل گرفتن، یا اندیشهای در حال زاده شدن بود. با آنکه گاه درگیر مباحث سیاسی-اجتماعی حادی میشد، خونسردی و آرامش او و گاه ابهام گفتارش برایم جالب بود. پویندگی و زایندگی علمی او در میان همکاران، ارزنده و کممانند بود. هنوز سخت است باور کنم که هرگز نخواهمش دید. گرچه دریغ میخورم که رفته است، همچنان باور دارم که خاطرش از لوح ضمیر من و علاقهمندان به تفکر و اندیشهورزی پاک نخواهد شد.
سید حسن اسلامی اردکانی
دینآنلاین، ۲۱ آبان ۱۳۹۹
https://www.dinonline.com/22565/
@hassan_eslami
چهارشنبه بود. بیست و یکم خرداد ماه امسال، یعنی درست پنج ماه پیش. ساعت 11 شب دکتر فیرحی زنگ زد که بیداری؟ گفتم بله. گفت: «میای، به ما سری بزنی؟» همسایه بغلی ما بود. از وقتی رفته بود تهران، گاه گاه سری میزد و شبی میماند و اگر فرصتی دست میداد، گپی با هم میزدیم. من هم سریع رفتم. دو تن دیگر از دوستان و همکاران دانشگاهی آنجا بودند. تا ساعت 12:20 دقیقه ماندم و گپ زدیم. از هر دری سخن گفتیم. از ورزش، گیاهخواری، کارهای قلمی در جریان، تا اقدام یکی از دوستان معمم به خلع لباس خودخواسته خویش! لابلای سخن هر گاه فرصتی دست میداد، سر به سرم میگذاشت و سخنانی بر ضد گیاهخواری میگفت تا مرا به چالش بکشد و آخرش هم میگفت فقط خواستم کمی شوخی کنم. صدایش آرام و چهرهاش معمولاً خندان بود. هر گاه همدیگر را میدیدیم یک خاطره قدیمی را، که من یکی از قهرمانانش! بودم، تکرار میکرد و برای دوستانش باز میگفت. آن شب نیز برای آخرین بار این ماجرا را بازگو کرد. زمانی که مرحوم فیرحی مقیم قم بود، گاهی دعوتش میکردم و با هم میرفتیم کوه و همزمان لذت کوهنوردی و گفتگوی علمی را تجربه میکردیم. به نحوی من دعوتکننده و میزبان او بودم در کوه. روزی در جایی جلسهای بود. بعد از جلسه کسی آمد و گفت: «شما آقای اسلامی هستید؟» گفتم: «بله». گفت: « همان آقای اسلامی که با آقای فیرحی کوه میروید؟» من پاسخ دادم: «نه. من آن آقای اسلامی هستم که آقای فیرحی با او کوه میرود.» اول مکثی کرد و متوجه تفاوت این دو تعبیر نشد و بعد هم خندید. پس از مدتی مرحوم فیرحی را دیدم و به شوخی داستان را نقل کردم و گفتم جوری داستان را برای دیگران بازگو کردهاید که انگار شما لیدر هستید و مرا با خود به کوه میبرید! کمی خندیدیم و ماجرا تمام شد. بعد از آن هر گاه جایی بودیم این داستان را تعریف میکرد و البته با گذر زمان در آن تغییراتی میداد تا جایی که طبق روایتهای تازه، من بر اثر شنیدن این خبر خشمگین شدم و... خلاصه این داستان نمک غالب دیدارها و گفتگوهای ما بود. آن شب آخرین دیدار و گفتگوی ما بود و این داستان دوباره گفته شد.
امروز که این خبر را شنیدم، به اولین دیدارها و گفتگوهایمان فکر کردم. دهه هفتاد بود که او را، که هنوز دانشجوی دکتری بود، دیدم و درباره رسالهاش پرسیدم. گفت که با الهام از فوکو بحث نسبت دانش، قدرت و مشروعیت را در جهان اسلام دنبال میکند. همان که بعدها به وسیله نشر نی بارها بازچاپ شد. من هم شعری از بُحُتری، شاعر عرب خواندم که یک مصراع آن مناسب بحث بود: «و عاده السیف أن یستخدم القلما؛ این عادت شمشیر است که که قلم را به خدمت خود گیرد.» این گفتگو سرآغاز دوستی بلندی شد که همواره با صمیمیت و احترام همراه بود. هر بار همدیگر را میدیدیم پس از خوش و بش رایج و یکی دو لطیفه و داستان مانند آنچه نقل کردم، بحث به شیوه زیست دانشگاهی و نقش استادان در ترویج و تعمیق علم میکشید. من از مسائل اخلاق پژوهش میگفتم و او از ساختارهایی که چنین فضایی را فراهم یا تولید میکنند. همواره این بحثها مفید و آموزنده بود و هرگز این حس که وقتی تلف شده است یا فرصتی تباه شده به ذهنمان نمیآید و حس میکردیم «حاصل عمر آن دم است، باقی ایام رفت». همواره ایدهای در ذهنش در حال شکل گرفتن، یا اندیشهای در حال زاده شدن بود. با آنکه گاه درگیر مباحث سیاسی-اجتماعی حادی میشد، خونسردی و آرامش او و گاه ابهام گفتارش برایم جالب بود. پویندگی و زایندگی علمی او در میان همکاران، ارزنده و کممانند بود. هنوز سخت است باور کنم که هرگز نخواهمش دید. گرچه دریغ میخورم که رفته است، همچنان باور دارم که خاطرش از لوح ضمیر من و علاقهمندان به تفکر و اندیشهورزی پاک نخواهد شد.
سید حسن اسلامی اردکانی
دینآنلاین، ۲۱ آبان ۱۳۹۹
https://www.dinonline.com/22565/
@hassan_eslami
مقاله «طباطبایی و دفاع از منزلت عقل»
پژوهش دینی،شماره ۱۱، پاییز ۱۳۸۴
سید حسن اسلامی اردکانی
https://b2n.ir/431242
@hassan_eslami
پژوهش دینی،شماره ۱۱، پاییز ۱۳۸۴
سید حسن اسلامی اردکانی
https://b2n.ir/431242
@hassan_eslami
Forwarded from دغدغههای اخلاق و دین / سید حسن اسلامی اردکانی
📢 «سودای تفکیک» منتشر شد
این کتاب حاصل بیش از یک دهه تأملات و نوشتههای نویسنده در باب مکتب تفکیک است؛ مکتبی که، با ادعای خلوص دینی، کار خود را با نقادی فلسفه و بیاعتبارسازی آن آغاز کرد، اما سرانجام کوشید از طریق آن کسب اعتبار کند. کتاب حاضر فراز و فرود این جریان را در پاسداشت روش علمی و اخلاق تحقیق و داوری نشان میدهد. مطالب این کتاب از سویی بر نقد روششناختی مدعیات مدافعان مکتب تفکیک متمرکز است و از سوی دیگر، در سطحی عام تر، دعوتی است به رعایت اخلاق تفکر و پژوهش.
yon.ir/96kz5
این کتاب حاصل بیش از یک دهه تأملات و نوشتههای نویسنده در باب مکتب تفکیک است؛ مکتبی که، با ادعای خلوص دینی، کار خود را با نقادی فلسفه و بیاعتبارسازی آن آغاز کرد، اما سرانجام کوشید از طریق آن کسب اعتبار کند. کتاب حاضر فراز و فرود این جریان را در پاسداشت روش علمی و اخلاق تحقیق و داوری نشان میدهد. مطالب این کتاب از سویی بر نقد روششناختی مدعیات مدافعان مکتب تفکیک متمرکز است و از سوی دیگر، در سطحی عام تر، دعوتی است به رعایت اخلاق تفکر و پژوهش.
yon.ir/96kz5
📝 پیادهروی درگاه خودشناسی
آقایی به نام اِرلینگ با دوستش پنج روز در فاضلابهای نیویورک از این سر شهر به آن سر میرود و همه جا را سرک میکشد. آیا فراری بوده است؟ گیر کرده است؟ چیزی گم کرده است؟ هیچکدام. عاقلمردی تحصیلکرده تصمیم میگیرد با دوست عکاسش دست به چنین کاری بزند. نه نیاز مالی داشته است و نه در پی حل مشکلی بوده. احتمالا خواهید گفت این شخص یا دیوانه است یا خوشی زیر دلش را زده. اما ظاهرا هیچیک نیست و او بعدتر گزارش این پنج روز را در کتابی منتشر میکند. ارلینگ کاگه، مکتشف، کوهنورد، ناشر، مجموعهدار هنری و نویسنده مطرح نروژی است که برای او پیادهروی یک فعالیت خودشناسانه به شمار میرود و تجارب خود را در 7 کتاب بازگو کرده است. در کتاب پیادهروی: گامی در هر لحظه (Walking: one step at a time, 2018) کاگه تجربهها و تاملات شخصی را با خواندههایش در هم میآمیزد تا متنی مختصر و خواندنی درباره سرشت، کارکرد و اهمیت پیادهروی فراهم کند و در اختیار خواننده قرار دهد. این کتاب به صورت قطعاتی کوتاه و در عین حال منسجم ابعاد مختلف این فعالیت به ظاهر ساده را میکاود و به ما بخش پنهان این کوه یخ را نشان میدهد.
پیادهروی برای غالب ما نوعی وقتکشی و در بهترین حالت فعالیتی برای کاهش وزن است. حال آنکه از نظر کاگه، نوعی مواجهه اصیل با عالم و اقدامی برای دگرگون کردن خویش و ارتقا به سطوح برتر آگاهی به شمار میرود.گام زدن ما بیانگر سلامت یا بیماری، اعتماد به نفس یا اضطراب و آرامش یا بیقراری است. به این معنا شیوه گام برداشتن ما بهتر از صورتمان حالت درونی ما را بیان میکند. چه بسا فریبکارانه چهره خود را دگرگون کنیم اما نوع راه رفتن ما، حقیقت درونی ما را فاش میکند. پیادهروی فعالیتی نیست که بر بدنمان رخ دهد بلکه رخدادی است که همه وجودمان را دگرگون میکند.
کاگه نه تنها مباحث نظری بلکه بسیاری نکات و تجربههای عملی خود را باز میگوید. برای مثال از آرنه نِس، فیلسوف فقید زیستمحیطی نروژی، سخن میگوید که با او همقدم میشد و او اصرار داشت که در هر پیادهروی از مسیر متفاوتی پیش بروند هرچند این تفاوت گاه در حد چند سانتیمتر با قبلی فرق داشت. همچنین از مجدی حبیب یعقوب، جراح قلبی که بیش از 20000 عمل قلب باز انجام داده بود، نام میبرد که هر روز پیادهروی میکند.کاگه از او میپرسد که از بررسی هزاران قلب تپنده چه آموخته است و او پاسخ میدهد:«هر روز پیادهروی کن.»
پیادهروی تنها اقدامی فردی برای بهبود خویشتن نیست بلکه ابعاد گسترده اجتماعی نیز دارد. جهان مدرن طوری طراحی شده که ما اغلب نشستهایم و این حالت کار دولتها را برای مهار کردن ما آسانتر میکند. به واقع کسانی مسیر تاریخ را دگرگون کردند که برخاستند و گام برداشتند مانند پیادهروی معروف گاندی برای مبارزه با قانون انحصار نمک در هند.
پیام اصلی کتاب آن است که راه رفتن در واقع لمس کردن طبیعت و بهکارگیری همه حواس است و این خود بنیاد اکتشافات است و تعقل. بدین ترتیب، پیادهروی هویت ما را شکل میدهد و ما بر اثر پیادهروی است که به موجوداتی هوشمند بدل شدهایم.
کاگه عمیقا به پیادهروی دلبسته است و نخستین کسی است که 3 چالش بزرگ را سرفرازانه پشت سر گذاشته است؛ رفتن به دل قطب جنوب به تنهایی در 50 روز، پیمودن قطب شمال با دوستش در 58 روز و فتح قله اورست.
این کتاب خواندنی به فارسی ترجمه و همراه با کتاب دیگر این نویسنده یعنی «سکوت» که یکی از 10 کتاب برتر این حوزه است، منتشر شده است.(پیادهروی و سکوت در زمانه هیاهو، ارلینگ کاگه، ترجمه شادی نیکرفعت، تهران، نشرگمان، 1399، 218ص.) این ترجمه خوب و روان است.گرچه برخی تصاویر متن اصلی در این ترجمه نیامده است. همچنین کمدقتیهایی در ترجمه دیده میشود. برای مثال هنگام گزارش سفر 58 روزه به قطب شمال بر سبکباری تاکید شده است تا آنجا که:«توشه سفرمان تنها یک کیلو و دویست گرم وزن داشت» (ص175). اگر مقصود از «توشه» خوردنی باشد خطاست. در متن اصلی گفته شده است که ما بار اضافی با خود برنداشتیم و ابزارهای ما تنها 44 اونس وزن داشت. از این رو ترجمه ابزار به توشه دقیق نیست. از این نکات جزیی بگذریم، ترجمه خوب و طراحی و قطع جیبی کتاب خواندنش را لذتبخش میکند.
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۹
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
آقایی به نام اِرلینگ با دوستش پنج روز در فاضلابهای نیویورک از این سر شهر به آن سر میرود و همه جا را سرک میکشد. آیا فراری بوده است؟ گیر کرده است؟ چیزی گم کرده است؟ هیچکدام. عاقلمردی تحصیلکرده تصمیم میگیرد با دوست عکاسش دست به چنین کاری بزند. نه نیاز مالی داشته است و نه در پی حل مشکلی بوده. احتمالا خواهید گفت این شخص یا دیوانه است یا خوشی زیر دلش را زده. اما ظاهرا هیچیک نیست و او بعدتر گزارش این پنج روز را در کتابی منتشر میکند. ارلینگ کاگه، مکتشف، کوهنورد، ناشر، مجموعهدار هنری و نویسنده مطرح نروژی است که برای او پیادهروی یک فعالیت خودشناسانه به شمار میرود و تجارب خود را در 7 کتاب بازگو کرده است. در کتاب پیادهروی: گامی در هر لحظه (Walking: one step at a time, 2018) کاگه تجربهها و تاملات شخصی را با خواندههایش در هم میآمیزد تا متنی مختصر و خواندنی درباره سرشت، کارکرد و اهمیت پیادهروی فراهم کند و در اختیار خواننده قرار دهد. این کتاب به صورت قطعاتی کوتاه و در عین حال منسجم ابعاد مختلف این فعالیت به ظاهر ساده را میکاود و به ما بخش پنهان این کوه یخ را نشان میدهد.
پیادهروی برای غالب ما نوعی وقتکشی و در بهترین حالت فعالیتی برای کاهش وزن است. حال آنکه از نظر کاگه، نوعی مواجهه اصیل با عالم و اقدامی برای دگرگون کردن خویش و ارتقا به سطوح برتر آگاهی به شمار میرود.گام زدن ما بیانگر سلامت یا بیماری، اعتماد به نفس یا اضطراب و آرامش یا بیقراری است. به این معنا شیوه گام برداشتن ما بهتر از صورتمان حالت درونی ما را بیان میکند. چه بسا فریبکارانه چهره خود را دگرگون کنیم اما نوع راه رفتن ما، حقیقت درونی ما را فاش میکند. پیادهروی فعالیتی نیست که بر بدنمان رخ دهد بلکه رخدادی است که همه وجودمان را دگرگون میکند.
کاگه نه تنها مباحث نظری بلکه بسیاری نکات و تجربههای عملی خود را باز میگوید. برای مثال از آرنه نِس، فیلسوف فقید زیستمحیطی نروژی، سخن میگوید که با او همقدم میشد و او اصرار داشت که در هر پیادهروی از مسیر متفاوتی پیش بروند هرچند این تفاوت گاه در حد چند سانتیمتر با قبلی فرق داشت. همچنین از مجدی حبیب یعقوب، جراح قلبی که بیش از 20000 عمل قلب باز انجام داده بود، نام میبرد که هر روز پیادهروی میکند.کاگه از او میپرسد که از بررسی هزاران قلب تپنده چه آموخته است و او پاسخ میدهد:«هر روز پیادهروی کن.»
پیادهروی تنها اقدامی فردی برای بهبود خویشتن نیست بلکه ابعاد گسترده اجتماعی نیز دارد. جهان مدرن طوری طراحی شده که ما اغلب نشستهایم و این حالت کار دولتها را برای مهار کردن ما آسانتر میکند. به واقع کسانی مسیر تاریخ را دگرگون کردند که برخاستند و گام برداشتند مانند پیادهروی معروف گاندی برای مبارزه با قانون انحصار نمک در هند.
پیام اصلی کتاب آن است که راه رفتن در واقع لمس کردن طبیعت و بهکارگیری همه حواس است و این خود بنیاد اکتشافات است و تعقل. بدین ترتیب، پیادهروی هویت ما را شکل میدهد و ما بر اثر پیادهروی است که به موجوداتی هوشمند بدل شدهایم.
کاگه عمیقا به پیادهروی دلبسته است و نخستین کسی است که 3 چالش بزرگ را سرفرازانه پشت سر گذاشته است؛ رفتن به دل قطب جنوب به تنهایی در 50 روز، پیمودن قطب شمال با دوستش در 58 روز و فتح قله اورست.
این کتاب خواندنی به فارسی ترجمه و همراه با کتاب دیگر این نویسنده یعنی «سکوت» که یکی از 10 کتاب برتر این حوزه است، منتشر شده است.(پیادهروی و سکوت در زمانه هیاهو، ارلینگ کاگه، ترجمه شادی نیکرفعت، تهران، نشرگمان، 1399، 218ص.) این ترجمه خوب و روان است.گرچه برخی تصاویر متن اصلی در این ترجمه نیامده است. همچنین کمدقتیهایی در ترجمه دیده میشود. برای مثال هنگام گزارش سفر 58 روزه به قطب شمال بر سبکباری تاکید شده است تا آنجا که:«توشه سفرمان تنها یک کیلو و دویست گرم وزن داشت» (ص175). اگر مقصود از «توشه» خوردنی باشد خطاست. در متن اصلی گفته شده است که ما بار اضافی با خود برنداشتیم و ابزارهای ما تنها 44 اونس وزن داشت. از این رو ترجمه ابزار به توشه دقیق نیست. از این نکات جزیی بگذریم، ترجمه خوب و طراحی و قطع جیبی کتاب خواندنش را لذتبخش میکند.
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۹
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
📝 دل خوش سیری چند!
در یکی از شبکههای اجتماعی مطلبی گذاشتم و به اهمیت «عظمت داشتن در نگاه» اشارتی کردم. کسی پیام داد که همه این حرفها در گرو «دل خوش است». از این اظهارات متوجه شدم که انگار آن بنده خدا دل خوشی ندارد و از آن بالاتر دل خوش داشتن خیلی هم چیز خوبی نیست.
من آن شخص را نمیشناسم، اما از همین پاسخ کوتاه متوجه چند نکته شدم. یکی آنکه گوشی دارد و از طریق گوشی پیام میدهد؛ انگار دارم چشم بسته غیب میگویم. دیگر آنکه با ادبیات گفتاری و نوشتاری فضای مجازی آشنا است و شبکهها را میشناسد. سوم آنکه فرصت دارد تا در شبکهها گشتی بزند و پاسخ این و آن را بدهد یا اظهارنظری کند. چهارم آنکه نگرانی خاص مالی خاصی ندارد یا الزام مشخصی ندارد که او را از دسترسی به اینترنت و گشت و گذار مجازی بازدارد. با این همه، به نظر میرسد که دل خوشی ندارد. خب اگر کسی با این امکانات همچنان خوشدل نیست، چه شرایطی باید فراهم شود تا او دلش خوش شود؟ اگر این سرگرمی و گپ و گفت مجازی خودش نشانه دلخوشی نباشد، پس چه چیز شاخصه دل خوش به شمار میرود؟ ما کمتر از خودمان میپرسیم که اولا دل خوش چیست و به چه بستگی دارد و چگونه میتوان به دستش آورد. انگار دل خوش نوعی یارانه است که منتظریم به حسابمان واریز شود و البته کسانی برای همیشه از آن محروم هستند. گویی پیشفرض سیستم روانی این کسان دل خوش نداشتن است و باید حتما اتفاقی در بیرون رخ دهد تا آنها خوشدل شوند. آنها مقهور این وضعیت هستند و همواره نگران. حال اگر کسی دلش خوش باشد، حتما باید پاسخگوی کارش باشد. برای این کسان اصل بر ناخوش دل بودن است و اگر کسی دلش خوش است، حتما گناه کبیرهای مرتکب شده است. این کسان گویی، به تعبیر مارتین سلیگمن، دچار درماندگی آموخته شدهاند. زیبایی و شادیهای ساده و طبیعی آنها را شاد نمیکند. منتظر یک حادثه بزرگ یا رویداد نامنتظره، مانند رسیدن ارث از مادر مادر بزرگی که هیچ خبری از او نبوده است یا برنده شدن در بلیت بختآزمایی، هستند. اما این اتفاقات معمولا رخ نمیدهد. تازه اگر هم رخ دهد و زمان کمی دلشان خوش شود، باز دلایل فراوانی دارند تا سریع به وضعیت ناخوشدلی سابق برگردند.
میگویند پادشاهی آشپز بسیار شاد و خوشدلی داشت. این آشپز وضع مالی چندان خوبی نداشت. اما از زندگیش لذت میبرد. پادشاه از سر شوخی و کمی هم بدجنسی خواست دلخوشی او را بگیرد. روزی او را به دربار خواست و به او گفت «برای خدمات شایستهات، این صد سکه طلا را به تو صله میدهم.» و کیسه یا به تعبیر قدیمی همیان زری به او داد. آشپز از شادی در پوست نمیگنجید. کیسه را گرفت و عقب عقب از کاخ خارج شد. همین که به جای خلوتی رسید، کیسه را گشود و شروع کرد به شمردن: «یکی، دوتا، سه تا، ... نود و نه تا». پادشاه اشتباه کرده بود یا او بد شمرده بود؟ دوباره شروع کرد با نگرانی شمردن. اما باز به شماره نود و نه تا که رسید، سکهها تمام شد. خلاصه این بنده خدا، کارش تا مدتها این بود سکهها را بشمارد و با خود بیندیشد که آیا پادشاه اشتباه کرده است، خزانهدار یک سکه را برداشته است، یا سکهای در راه افتاده است؟
قضیه دل خوش نداشتن برخی آدمها از این مقوله است. همیشه منتظر آن سکه آخری هستند که شاید اصلا در کار نباشد. دل خوش هزینه چندانی ندارد؛ عشق به زندگی در همه جلوههای آن، احترام گزاردن به همه زندگان، برخورداری از حس شگفتی، و دلی قدردان و سپاسگزار داشتن.
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۵ آذر آبان ۱۳۹۹
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
در یکی از شبکههای اجتماعی مطلبی گذاشتم و به اهمیت «عظمت داشتن در نگاه» اشارتی کردم. کسی پیام داد که همه این حرفها در گرو «دل خوش است». از این اظهارات متوجه شدم که انگار آن بنده خدا دل خوشی ندارد و از آن بالاتر دل خوش داشتن خیلی هم چیز خوبی نیست.
من آن شخص را نمیشناسم، اما از همین پاسخ کوتاه متوجه چند نکته شدم. یکی آنکه گوشی دارد و از طریق گوشی پیام میدهد؛ انگار دارم چشم بسته غیب میگویم. دیگر آنکه با ادبیات گفتاری و نوشتاری فضای مجازی آشنا است و شبکهها را میشناسد. سوم آنکه فرصت دارد تا در شبکهها گشتی بزند و پاسخ این و آن را بدهد یا اظهارنظری کند. چهارم آنکه نگرانی خاص مالی خاصی ندارد یا الزام مشخصی ندارد که او را از دسترسی به اینترنت و گشت و گذار مجازی بازدارد. با این همه، به نظر میرسد که دل خوشی ندارد. خب اگر کسی با این امکانات همچنان خوشدل نیست، چه شرایطی باید فراهم شود تا او دلش خوش شود؟ اگر این سرگرمی و گپ و گفت مجازی خودش نشانه دلخوشی نباشد، پس چه چیز شاخصه دل خوش به شمار میرود؟ ما کمتر از خودمان میپرسیم که اولا دل خوش چیست و به چه بستگی دارد و چگونه میتوان به دستش آورد. انگار دل خوش نوعی یارانه است که منتظریم به حسابمان واریز شود و البته کسانی برای همیشه از آن محروم هستند. گویی پیشفرض سیستم روانی این کسان دل خوش نداشتن است و باید حتما اتفاقی در بیرون رخ دهد تا آنها خوشدل شوند. آنها مقهور این وضعیت هستند و همواره نگران. حال اگر کسی دلش خوش باشد، حتما باید پاسخگوی کارش باشد. برای این کسان اصل بر ناخوش دل بودن است و اگر کسی دلش خوش است، حتما گناه کبیرهای مرتکب شده است. این کسان گویی، به تعبیر مارتین سلیگمن، دچار درماندگی آموخته شدهاند. زیبایی و شادیهای ساده و طبیعی آنها را شاد نمیکند. منتظر یک حادثه بزرگ یا رویداد نامنتظره، مانند رسیدن ارث از مادر مادر بزرگی که هیچ خبری از او نبوده است یا برنده شدن در بلیت بختآزمایی، هستند. اما این اتفاقات معمولا رخ نمیدهد. تازه اگر هم رخ دهد و زمان کمی دلشان خوش شود، باز دلایل فراوانی دارند تا سریع به وضعیت ناخوشدلی سابق برگردند.
میگویند پادشاهی آشپز بسیار شاد و خوشدلی داشت. این آشپز وضع مالی چندان خوبی نداشت. اما از زندگیش لذت میبرد. پادشاه از سر شوخی و کمی هم بدجنسی خواست دلخوشی او را بگیرد. روزی او را به دربار خواست و به او گفت «برای خدمات شایستهات، این صد سکه طلا را به تو صله میدهم.» و کیسه یا به تعبیر قدیمی همیان زری به او داد. آشپز از شادی در پوست نمیگنجید. کیسه را گرفت و عقب عقب از کاخ خارج شد. همین که به جای خلوتی رسید، کیسه را گشود و شروع کرد به شمردن: «یکی، دوتا، سه تا، ... نود و نه تا». پادشاه اشتباه کرده بود یا او بد شمرده بود؟ دوباره شروع کرد با نگرانی شمردن. اما باز به شماره نود و نه تا که رسید، سکهها تمام شد. خلاصه این بنده خدا، کارش تا مدتها این بود سکهها را بشمارد و با خود بیندیشد که آیا پادشاه اشتباه کرده است، خزانهدار یک سکه را برداشته است، یا سکهای در راه افتاده است؟
قضیه دل خوش نداشتن برخی آدمها از این مقوله است. همیشه منتظر آن سکه آخری هستند که شاید اصلا در کار نباشد. دل خوش هزینه چندانی ندارد؛ عشق به زندگی در همه جلوههای آن، احترام گزاردن به همه زندگان، برخورداری از حس شگفتی، و دلی قدردان و سپاسگزار داشتن.
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۵ آذر آبان ۱۳۹۹
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
📝نه در مسجد گذارندم که رند است
در یکی از کارگاههایی که داشتم، یکی از استادان یادداشتی نوشت و برایم فرستاد. در آن نوشته بود: «شما تکلیف خودتان را مشخص کنید: یا حاج آقا هستید یا استاد دانشگاه!»
هنگام ورود به برخی اماکن مذهبی اگر خانمی همه بدن خود را پوشیده باشد اما چادر نداشته باشد، اجازه ورود نخواهد یافت و نگهبانان بهاو میگویند که حجاب اسلامی را رعایت نکرده است. رفتار این نگهبانان با تحصیلات پایین با تصور آن استاد دانشگاهی دارای تحصیلات بالا یکسان است. هیچ یک تنوع و تفاوت را برنمیتابند. از نظر آنها هر کسی باید در یک «قالب» مشخص و تعیین شده، قرار بگیرد. همانگونه که کفشها سایز مشخصی دارند، شهروندان این جامعه نیز باید به طور معینی یک سایز یا برچسبی داشته باشند. در نتیجه هر کسی یا سنتی است یا مدرن، یا باحجاب است یا بیحجاب، یا حوزوی است یا دانشگاهی، یا دیندار است یا بیدین. یا پیرو جناح راست است یا جناح چپ، یا هوادار فلسفه است یا مخالف آن، یا ملاصدرا را به تعبیر سنتی «تالی تلو» معصوم میداند یا مروج فساد اخلاقی میشمارد. یا روشنفکر است یا دیندار. تا جایی که زمانی این بحث بالا گرفته بود که آیا تعبیر «روشنفکر دینی» معنای روشنی دارد و قابل فهم است یا مانند کوسه ریش پهن و مربع سه ضلعی است! حتی اخیرا کسی از من پرسید «شما ترامپی هستید یا بایدنی؟» و من پاسخ دادم «اسلامی هستم!»
چنین جامعهای، جامعه قطبی شده نامیده میشود و در آن زندگی، معاشرت و گفتوگو کردن روز به روز دشوارتر میشود. غالب مردم در این شرایط دست به انتخاب یک طرف قطب میزنند و با موج حرکت میکنند. این کسان زندگی نسبتا راحتی دارند. اما اگر کسی بخواهد تن به این قالببندیها ندهد مانند بندبازی میشود که بر طنابی باریک در حال دوچرخهسواری است و هر لحظه ممکن است سقوط کند. او باید مراقب تک تک گفتار و رفتارش باشد. باید همواره از خودش دفاع و ثابت کند که حق دارد اینگونه باشد. این مساله حتی درباره شیوه غذا خوردن هم خود را نشان میدهد. اگر کسی بگوید من بودایی گیاهخوارم، جامعه قطبی شده بهتر او را درک میکند تا آنکه بگوید من مسلمان گیاهخوارم! این مساله برای خودم بارها بحثانگیز شده است که مگر میشود کسی خود را مسلمان بداند و بعد هم لب به گوشت نزند؟ پس این آیه و آن روایت و فلان سنت و سیره چه میشود؟ همه اینها نشان از بیماری عمیقی دارد. اعضای جامعه چون حوصله و قدرت و مهارت تفکیک و تحلیل ندارند، ترجیح میدهند که سریع تکلیف خودشان را با هر چیزی روشن کنند. نتیجه این وضعیت قطبی شدن جامعه است تا جایی که اگر کسی در فلان روزنامه مطلب بنویسد حتما گرایش بهمان دارد. از آن بدتر انتظار میرود حتما طبق این تحلیل و انتظار نیز موضع بگیرد و سخن بگوید و اگر در انتقاد از مواضع فلان جریان سخنی بگوید به او اعتراض میکنند که مگر شما در آن روزنامه مطلب نمینویسید؟ این قطبی شدن است.
بخشی از مهارت فکری و علمی هر انسان با شعوری آن است که بیاموزد در این فضا در درجه اول از تشدید هر نوع قطببندی بپرهیزد؛ مراقب باشد تا با موج جاری پیش نرود؛ هشیارانه بیندیشد و موضعگیری کند و چون این کار واقعا برای یک تن دشوار میشود، بخشی از وظیفه چنین کسی آن است که کمتر موضع بگیرد و سخن بگوید و بکوشد تنها در حوزه مشخصی حرف بزند و حتی این را به زبان نیچهای اعلام کند که «بسا چیزها را هرگز نمیخواهم بدانم-خردمندی بر دانش نیز حد میگذارد» (غروب بتها، فردریش نیچه، ترجمه داریوش آشوری، تهران، آگه، 1388، ص 22)
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۱۲ آذر آبان ۱۳۹۹
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
در یکی از کارگاههایی که داشتم، یکی از استادان یادداشتی نوشت و برایم فرستاد. در آن نوشته بود: «شما تکلیف خودتان را مشخص کنید: یا حاج آقا هستید یا استاد دانشگاه!»
هنگام ورود به برخی اماکن مذهبی اگر خانمی همه بدن خود را پوشیده باشد اما چادر نداشته باشد، اجازه ورود نخواهد یافت و نگهبانان بهاو میگویند که حجاب اسلامی را رعایت نکرده است. رفتار این نگهبانان با تحصیلات پایین با تصور آن استاد دانشگاهی دارای تحصیلات بالا یکسان است. هیچ یک تنوع و تفاوت را برنمیتابند. از نظر آنها هر کسی باید در یک «قالب» مشخص و تعیین شده، قرار بگیرد. همانگونه که کفشها سایز مشخصی دارند، شهروندان این جامعه نیز باید به طور معینی یک سایز یا برچسبی داشته باشند. در نتیجه هر کسی یا سنتی است یا مدرن، یا باحجاب است یا بیحجاب، یا حوزوی است یا دانشگاهی، یا دیندار است یا بیدین. یا پیرو جناح راست است یا جناح چپ، یا هوادار فلسفه است یا مخالف آن، یا ملاصدرا را به تعبیر سنتی «تالی تلو» معصوم میداند یا مروج فساد اخلاقی میشمارد. یا روشنفکر است یا دیندار. تا جایی که زمانی این بحث بالا گرفته بود که آیا تعبیر «روشنفکر دینی» معنای روشنی دارد و قابل فهم است یا مانند کوسه ریش پهن و مربع سه ضلعی است! حتی اخیرا کسی از من پرسید «شما ترامپی هستید یا بایدنی؟» و من پاسخ دادم «اسلامی هستم!»
چنین جامعهای، جامعه قطبی شده نامیده میشود و در آن زندگی، معاشرت و گفتوگو کردن روز به روز دشوارتر میشود. غالب مردم در این شرایط دست به انتخاب یک طرف قطب میزنند و با موج حرکت میکنند. این کسان زندگی نسبتا راحتی دارند. اما اگر کسی بخواهد تن به این قالببندیها ندهد مانند بندبازی میشود که بر طنابی باریک در حال دوچرخهسواری است و هر لحظه ممکن است سقوط کند. او باید مراقب تک تک گفتار و رفتارش باشد. باید همواره از خودش دفاع و ثابت کند که حق دارد اینگونه باشد. این مساله حتی درباره شیوه غذا خوردن هم خود را نشان میدهد. اگر کسی بگوید من بودایی گیاهخوارم، جامعه قطبی شده بهتر او را درک میکند تا آنکه بگوید من مسلمان گیاهخوارم! این مساله برای خودم بارها بحثانگیز شده است که مگر میشود کسی خود را مسلمان بداند و بعد هم لب به گوشت نزند؟ پس این آیه و آن روایت و فلان سنت و سیره چه میشود؟ همه اینها نشان از بیماری عمیقی دارد. اعضای جامعه چون حوصله و قدرت و مهارت تفکیک و تحلیل ندارند، ترجیح میدهند که سریع تکلیف خودشان را با هر چیزی روشن کنند. نتیجه این وضعیت قطبی شدن جامعه است تا جایی که اگر کسی در فلان روزنامه مطلب بنویسد حتما گرایش بهمان دارد. از آن بدتر انتظار میرود حتما طبق این تحلیل و انتظار نیز موضع بگیرد و سخن بگوید و اگر در انتقاد از مواضع فلان جریان سخنی بگوید به او اعتراض میکنند که مگر شما در آن روزنامه مطلب نمینویسید؟ این قطبی شدن است.
بخشی از مهارت فکری و علمی هر انسان با شعوری آن است که بیاموزد در این فضا در درجه اول از تشدید هر نوع قطببندی بپرهیزد؛ مراقب باشد تا با موج جاری پیش نرود؛ هشیارانه بیندیشد و موضعگیری کند و چون این کار واقعا برای یک تن دشوار میشود، بخشی از وظیفه چنین کسی آن است که کمتر موضع بگیرد و سخن بگوید و بکوشد تنها در حوزه مشخصی حرف بزند و حتی این را به زبان نیچهای اعلام کند که «بسا چیزها را هرگز نمیخواهم بدانم-خردمندی بر دانش نیز حد میگذارد» (غروب بتها، فردریش نیچه، ترجمه داریوش آشوری، تهران، آگه، 1388، ص 22)
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۱۲ آذر آبان ۱۳۹۹
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
📝 دویدن زیر باران شبانه
به گفته اسکار وايلد، «من در برابر همهچيز ميتوانم مقاومت كنم، جز وسوسه»؛ به خصوص اگر وسوسه زير باران رفتن باشد. اين وسوسه بر همه ملاحظات محافظهكارانه غلبه ميكند. غروب يكشنبه باران ريز و پيوستهاي ميباريد كه سر باز ايستادن نداشت. وسوسه دويدن زير باران، از خانه بيرونم كشيد. غير از زيرپوش ركابي و بلوز نازكي كه براي دو كنار گذاشته بودم، يك بادگير نازك به تن كردم تا مانع نفوذ آب شود. آرام شروع كردم به دويدن. مسير گلآلود بود و پرشيب بود و جاهايي آبچالههايي شكل گرفته بود. هوا تاريك بود و ديد كافي نداشتم. اما چون مسير را ميشناختم نگراني چنداني در كار نبود. طبق برنامه، 90 دقيقه دويدم و 12 كيلومتر و خردهاي زير باران پيمودم؛ لذت و هراس غريبي داشت. از اول مشخص شد كه اين بادگير، فقط ميخواست جلو باد را بگيرد و كاري به آب نداشت. بعد از نيم ساعت همه تنم خيس شده بود. باران ميباريد و هيچ دياري ديده نميشد. اين نشانه خوبي از جنونم بود. عينكم بخار گرفته بود. هوا تاريك بود و هر لحظه امكان ليز خوردن و لغزيدن وجود داشت. با اين حال، با لجاجت ادامه دادم. ياد اين نظريه جيمز-لانگه، در بحث هيجانات، افتادم. ما غالبا تصور ميكنيم كه نخست ميترسيم و بعد ميگريزيم. طبق اين ديدگاه روانشناختي، نخست فرار ميكنيم و سپس ترس برمان ميدارد. كاري به درست و غلط بودن اين نظريه ندارم، اما اين ايده در دويدن كاربرد خوبي برايم دارد. منتظر نميمانم تا حالم خوش باشد و بعد بدوم. آدم خوشحال كه نيازي به دويدن ندارد. ميدوم و حالم خوش ميشود. اگر هم نشد، مهم نيست. ضرر نكردهام. جز ضربههاي ملايم گامهايم، صداي ريز باران به بادگير ميخورد، تقويت ميشود و در گوشم مينشيند. ريتم خاصي ندارد. اما برايم نوعي موسيقي است و از آن لذت ميبرم. ناخواسته پاهايم در چند چاله ميرود و كفشم خيس ميشود. ديگر هنگام دويدن صداي شالاپ شلوپ كفشي كه در آن آب جمع شده است به اين سمفوني اضافه ميشود. صورتم از باران، عرق و اشك خيس شده است. سعي ميكنم با دمهاي خودم لبهاي كرخت شدهام را اندك جاني ببخشم. هرچند با قطرات تازه باران، اين تلاش ناكام ميماند و لبهايم كرختتر ميشود.
ميدوم، نه براي كاهش وزن يا فشار خون. حس ميكنم به ايده بيتعلقي يا بيغرضي كانت در فهم اثر هنري نزديك ميشوم. از نظر كانت، اگر شما به تابلوي نقاشي معروفي از اين زاويه نگاه كنيد كه چقدر ميارزد، نگاهتان هنري نيست. زماني نگاه شما به تابلو هنري است كه آن را صرفا از منظر زيباشناختي نگاه كنيد. دويدن نيز برايم چنين است، ميدوم چون اين فعاليت را به خودي خود ارزشمند ميدانم. در حال دويدن، اين مضمون قرآني در ذهنم جان ميگيرد: «از آسمان آبي فرستاد...». باران فرو فرستاده خداوند است، رسول خدا است، پيامآور خدا است. ما اين فرستاده خدا را به «منابع» زيرزميني و مانند آن تبديل ميكنيم و چنان رفتار ميكنيم كه گويي «چيزي» در كنار چيزهاي ديگر است. اما در اين لحظه حس ميكنم كه اين فرستاده خداوند است كه مرا در خود پوشانده است. بادگيرم مانع آب نيست، اما مانع جريان هوا شده است. در نتيجه هم خيس هستم و هم عرق كردهام. آميزهاي از سرما و گرما را تجربه ميكنم؛ ميانتنهام گرم است و دستها و پاهايم يخ كرده. همه اعضاي تنم با هماهنگي كاملي در خدمت دويدن هستند. هيچ عضوي نه مينالد و نه خسته ميشود، انگار تن به تقدير خود داده است يا از آن به ناچار لذت ميبرد. افكار گوناگوني به ذهنم ميآيند و بيآنكه مرا گرفتار خود كنند، ميگذرند. نه به گذشته ميانديشم و نه نگران آينده هستم. فقط درگير قطراتي هستم كه هر لحظه به يادم ميآورند كه كجا هستم و چه ميكنم. تمرين تمام ميشود. همه لباس و تنم خيس است، انگشتانم را خوب نميتوانم حركت بدهم. كفشم از آب و گل و لاي سنگين شده است و به سختي گام برميدارم. خستهام اما سبكبال. اين «باران كه در لطافت طبعش خلاف نيست» برخي محدوديتهای بدنی و ذهنی مرا شسته است.
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۹
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
به گفته اسکار وايلد، «من در برابر همهچيز ميتوانم مقاومت كنم، جز وسوسه»؛ به خصوص اگر وسوسه زير باران رفتن باشد. اين وسوسه بر همه ملاحظات محافظهكارانه غلبه ميكند. غروب يكشنبه باران ريز و پيوستهاي ميباريد كه سر باز ايستادن نداشت. وسوسه دويدن زير باران، از خانه بيرونم كشيد. غير از زيرپوش ركابي و بلوز نازكي كه براي دو كنار گذاشته بودم، يك بادگير نازك به تن كردم تا مانع نفوذ آب شود. آرام شروع كردم به دويدن. مسير گلآلود بود و پرشيب بود و جاهايي آبچالههايي شكل گرفته بود. هوا تاريك بود و ديد كافي نداشتم. اما چون مسير را ميشناختم نگراني چنداني در كار نبود. طبق برنامه، 90 دقيقه دويدم و 12 كيلومتر و خردهاي زير باران پيمودم؛ لذت و هراس غريبي داشت. از اول مشخص شد كه اين بادگير، فقط ميخواست جلو باد را بگيرد و كاري به آب نداشت. بعد از نيم ساعت همه تنم خيس شده بود. باران ميباريد و هيچ دياري ديده نميشد. اين نشانه خوبي از جنونم بود. عينكم بخار گرفته بود. هوا تاريك بود و هر لحظه امكان ليز خوردن و لغزيدن وجود داشت. با اين حال، با لجاجت ادامه دادم. ياد اين نظريه جيمز-لانگه، در بحث هيجانات، افتادم. ما غالبا تصور ميكنيم كه نخست ميترسيم و بعد ميگريزيم. طبق اين ديدگاه روانشناختي، نخست فرار ميكنيم و سپس ترس برمان ميدارد. كاري به درست و غلط بودن اين نظريه ندارم، اما اين ايده در دويدن كاربرد خوبي برايم دارد. منتظر نميمانم تا حالم خوش باشد و بعد بدوم. آدم خوشحال كه نيازي به دويدن ندارد. ميدوم و حالم خوش ميشود. اگر هم نشد، مهم نيست. ضرر نكردهام. جز ضربههاي ملايم گامهايم، صداي ريز باران به بادگير ميخورد، تقويت ميشود و در گوشم مينشيند. ريتم خاصي ندارد. اما برايم نوعي موسيقي است و از آن لذت ميبرم. ناخواسته پاهايم در چند چاله ميرود و كفشم خيس ميشود. ديگر هنگام دويدن صداي شالاپ شلوپ كفشي كه در آن آب جمع شده است به اين سمفوني اضافه ميشود. صورتم از باران، عرق و اشك خيس شده است. سعي ميكنم با دمهاي خودم لبهاي كرخت شدهام را اندك جاني ببخشم. هرچند با قطرات تازه باران، اين تلاش ناكام ميماند و لبهايم كرختتر ميشود.
ميدوم، نه براي كاهش وزن يا فشار خون. حس ميكنم به ايده بيتعلقي يا بيغرضي كانت در فهم اثر هنري نزديك ميشوم. از نظر كانت، اگر شما به تابلوي نقاشي معروفي از اين زاويه نگاه كنيد كه چقدر ميارزد، نگاهتان هنري نيست. زماني نگاه شما به تابلو هنري است كه آن را صرفا از منظر زيباشناختي نگاه كنيد. دويدن نيز برايم چنين است، ميدوم چون اين فعاليت را به خودي خود ارزشمند ميدانم. در حال دويدن، اين مضمون قرآني در ذهنم جان ميگيرد: «از آسمان آبي فرستاد...». باران فرو فرستاده خداوند است، رسول خدا است، پيامآور خدا است. ما اين فرستاده خدا را به «منابع» زيرزميني و مانند آن تبديل ميكنيم و چنان رفتار ميكنيم كه گويي «چيزي» در كنار چيزهاي ديگر است. اما در اين لحظه حس ميكنم كه اين فرستاده خداوند است كه مرا در خود پوشانده است. بادگيرم مانع آب نيست، اما مانع جريان هوا شده است. در نتيجه هم خيس هستم و هم عرق كردهام. آميزهاي از سرما و گرما را تجربه ميكنم؛ ميانتنهام گرم است و دستها و پاهايم يخ كرده. همه اعضاي تنم با هماهنگي كاملي در خدمت دويدن هستند. هيچ عضوي نه مينالد و نه خسته ميشود، انگار تن به تقدير خود داده است يا از آن به ناچار لذت ميبرد. افكار گوناگوني به ذهنم ميآيند و بيآنكه مرا گرفتار خود كنند، ميگذرند. نه به گذشته ميانديشم و نه نگران آينده هستم. فقط درگير قطراتي هستم كه هر لحظه به يادم ميآورند كه كجا هستم و چه ميكنم. تمرين تمام ميشود. همه لباس و تنم خيس است، انگشتانم را خوب نميتوانم حركت بدهم. كفشم از آب و گل و لاي سنگين شده است و به سختي گام برميدارم. خستهام اما سبكبال. اين «باران كه در لطافت طبعش خلاف نيست» برخي محدوديتهای بدنی و ذهنی مرا شسته است.
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۹
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
📝 ما منتقدیم، اما...
این روزها درگیر «جشنواره نقد کتاب» هستم. در این جشنواره همه مقالات انتقادی به زبان فارسی بررسی و بهترینها در عرصههای گوناگون علوم انسانی معرفی و به پدیدآورندگانشان جایزه داده میشود. سالهاست که نقد میخوانم و نقد مینویسم و به نحوی زندگی حرفهای من با نقادی گره خورده است. این روزها نیز مقالاتی را که داوران شایسته تقدیر دانستهاند در مقام دبیر علمی جشنواره میخوانم تا به نظر نهایی در این زمینه برسیم و انشاءالله در هفتههای آتی برگزیدگان را طی مراسمی رسمی اعلام کنیم. خب، الان فرصت خوبی است که گریزی به قضیه نقد بزنم و از جنبه دیگری به این مساله نگاهی بیندازم. در اینجا به 3 مساله گذرا اشاره میکنم.
1️⃣ نخست آنکه کل مقالات انتقادی که سال گذشته نوشته شده، کمتر از هزار مقاله است و این در جامعهای که عناوین کتابهای منتشر شده بسیار بیش از این رقم است و تنها استادان و مدرسان دانشگاهها، طبق آمار رسمی سال 1396 وزارت علوم، 275749 نفر است، خیلی پایین به نظر میرسد. اگر بخواهیم نویسندگان و صاحبنظران حوزوی و برون دانشگاهی را نیز بر این تعداد بیفزاییم، آن گاه این عدم تناسب آشکارتر میشود. این واقعیت بیانگر آن است که کمتر اهل قلمی، درگیر بحث نقد میشود و مقالات انتقادی مینویسد. در واقع با توجه به پیامدهای مختلف نقدنویسی، غالب اهل قلم عطای آن را به لقایش میبخشند.
2️⃣ نکته دوم آنکه غالب مردم جامعه ما از بامداد تا شامگاه در حال نقادی هستند و در گفتارهای روزمره خود همه چیز و همه کس را نقد میکنند؛ از وضعیت آب و هوا گرفته تا سیاستهای فرهنگی دولت تا ژن خوب و بد برخی افراد تا فرهنگ نقدناپذیری «دیگران». با این همه کمتر کسی حوصله قلم به دست گرفتن و ثبت این نقدها را دارد. به زبان دیگر جامعه ما، جامعهای شفاهی است. ترجیح میدهیم بگوییم تا بنویسیم، حرف بزنیم تا ثبت کنیم. کتابی میخوانیم و حاضریم دربارهاش مفصل سخن بگوییم، فیلمی میبینیم و آمادهایم درباره آن بحث کنیم، با اثری مواجه میشویم که نمیپسندیم و خدنگوار از جا میجهیم تا با نویسنده آن مناظره کنیم اما کمتر به خودمان زحمت میدهیم این اندیشههای «والا» و «دُرفشانیها» را در جایی ثبت و مکتوب کنیم چون وقتی که ثبت شد تازه متوجه قوت و ضعف آنها میشویم. جامعه شفاهی آسیبهایی دارد که یکی از آنها بیرونقی فرهنگ کتابت و دانشآفرینی است. اما فراموش نکنیم که کاروان علم در جهان امروز با کتابت سنتی یا ثبت و نشر الکترونیکی پیش میرود.
3️⃣ نکته سوم آنکه حتی برخی کسانی که به خود زحمت نوشتن نقد میدهند، آن را نه به مثابه فعالیتی علمی و نیازمند دقت و آموزش بلکه گویی نوعی تخلیه روانی میبینند. به همین سبب بسیاری از نقدها نه ساختار صوری مناسبی دارند، نه تابع منطق نگارشی قابل دفاعی هستند و نه محتوایی ماندنی را حمل میکنند. گاه میبینیم برخی کسان که خود اهل قلم و دانشور هستند همین که در مقام نقد برمیآیند، نوشتههایی تنکمایه و کمارزش به جامعه علمی ارایه میکنند که تنها خاصیتش کاهش شأن خودشان است. به واقع، نقدنویسی مهارتی است پیچیده که افزون بر وضوح فکری و قدرت تحلیلی، نیازمند توان قلمی و سازماندهی بالایی است.
سخن کوتاه، ما غالبا منتقدیم اما نه نقدهای خود را محک میزنیم، نه آنها را ثبت میکنیم و نه در قالبی عالمانه عرضه میکنیم. با این حال همچنان اندک دانشورانی هستند که نقد را به حرفهای سنجیده و فعالیتی آگاهانه تبدیل کردهاند و نقدهای خود را به شکلی نظاممند مکتوب و به جامعه علمی عرضه میکنند. امید که شاهد بالندگی این گروه در جامعه باشیم.
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۹
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
این روزها درگیر «جشنواره نقد کتاب» هستم. در این جشنواره همه مقالات انتقادی به زبان فارسی بررسی و بهترینها در عرصههای گوناگون علوم انسانی معرفی و به پدیدآورندگانشان جایزه داده میشود. سالهاست که نقد میخوانم و نقد مینویسم و به نحوی زندگی حرفهای من با نقادی گره خورده است. این روزها نیز مقالاتی را که داوران شایسته تقدیر دانستهاند در مقام دبیر علمی جشنواره میخوانم تا به نظر نهایی در این زمینه برسیم و انشاءالله در هفتههای آتی برگزیدگان را طی مراسمی رسمی اعلام کنیم. خب، الان فرصت خوبی است که گریزی به قضیه نقد بزنم و از جنبه دیگری به این مساله نگاهی بیندازم. در اینجا به 3 مساله گذرا اشاره میکنم.
1️⃣ نخست آنکه کل مقالات انتقادی که سال گذشته نوشته شده، کمتر از هزار مقاله است و این در جامعهای که عناوین کتابهای منتشر شده بسیار بیش از این رقم است و تنها استادان و مدرسان دانشگاهها، طبق آمار رسمی سال 1396 وزارت علوم، 275749 نفر است، خیلی پایین به نظر میرسد. اگر بخواهیم نویسندگان و صاحبنظران حوزوی و برون دانشگاهی را نیز بر این تعداد بیفزاییم، آن گاه این عدم تناسب آشکارتر میشود. این واقعیت بیانگر آن است که کمتر اهل قلمی، درگیر بحث نقد میشود و مقالات انتقادی مینویسد. در واقع با توجه به پیامدهای مختلف نقدنویسی، غالب اهل قلم عطای آن را به لقایش میبخشند.
2️⃣ نکته دوم آنکه غالب مردم جامعه ما از بامداد تا شامگاه در حال نقادی هستند و در گفتارهای روزمره خود همه چیز و همه کس را نقد میکنند؛ از وضعیت آب و هوا گرفته تا سیاستهای فرهنگی دولت تا ژن خوب و بد برخی افراد تا فرهنگ نقدناپذیری «دیگران». با این همه کمتر کسی حوصله قلم به دست گرفتن و ثبت این نقدها را دارد. به زبان دیگر جامعه ما، جامعهای شفاهی است. ترجیح میدهیم بگوییم تا بنویسیم، حرف بزنیم تا ثبت کنیم. کتابی میخوانیم و حاضریم دربارهاش مفصل سخن بگوییم، فیلمی میبینیم و آمادهایم درباره آن بحث کنیم، با اثری مواجه میشویم که نمیپسندیم و خدنگوار از جا میجهیم تا با نویسنده آن مناظره کنیم اما کمتر به خودمان زحمت میدهیم این اندیشههای «والا» و «دُرفشانیها» را در جایی ثبت و مکتوب کنیم چون وقتی که ثبت شد تازه متوجه قوت و ضعف آنها میشویم. جامعه شفاهی آسیبهایی دارد که یکی از آنها بیرونقی فرهنگ کتابت و دانشآفرینی است. اما فراموش نکنیم که کاروان علم در جهان امروز با کتابت سنتی یا ثبت و نشر الکترونیکی پیش میرود.
3️⃣ نکته سوم آنکه حتی برخی کسانی که به خود زحمت نوشتن نقد میدهند، آن را نه به مثابه فعالیتی علمی و نیازمند دقت و آموزش بلکه گویی نوعی تخلیه روانی میبینند. به همین سبب بسیاری از نقدها نه ساختار صوری مناسبی دارند، نه تابع منطق نگارشی قابل دفاعی هستند و نه محتوایی ماندنی را حمل میکنند. گاه میبینیم برخی کسان که خود اهل قلم و دانشور هستند همین که در مقام نقد برمیآیند، نوشتههایی تنکمایه و کمارزش به جامعه علمی ارایه میکنند که تنها خاصیتش کاهش شأن خودشان است. به واقع، نقدنویسی مهارتی است پیچیده که افزون بر وضوح فکری و قدرت تحلیلی، نیازمند توان قلمی و سازماندهی بالایی است.
سخن کوتاه، ما غالبا منتقدیم اما نه نقدهای خود را محک میزنیم، نه آنها را ثبت میکنیم و نه در قالبی عالمانه عرضه میکنیم. با این حال همچنان اندک دانشورانی هستند که نقد را به حرفهای سنجیده و فعالیتی آگاهانه تبدیل کردهاند و نقدهای خود را به شکلی نظاممند مکتوب و به جامعه علمی عرضه میکنند. امید که شاهد بالندگی این گروه در جامعه باشیم.
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۹
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir