خانهتکانیِ زبان
سید حسن اسلامی اردکانی
معمولاً سال جدید را با خانه تکانی مفصلی آغاز میکنیم که از اسفند ماه شروع میشود و گاه تا بعد از عید هم ادامه دارد. در این فرایند کمابیش همه درگیر نوعی خانه تکانی میشویم و همه چیز را کمابیش بازنگری میکنیم و گاه تغییر میدهیم و دست به نوسازی میزنیم. مقصودم از خانه تکانی فقط تمیز کردن خانه و تغییر دکوراسیون آن نیست، بلکه همه فعالیتهایی است که به نحوی گویای گذر از سال قبلی به سال جدید است. این فعالیتها معمولاً معطوف به نوسازی و تغییر وضع فعلی یا دست کم تغییرات مکانی و وضعیتی است. زن و مرد و پیر و جوان هر یک به نحوی درگیری این خانه تکانی میشوند. بالاخره عید است و باید همه چیز نو یا دست کم تمیز باشد. در نتیجه شاهد فعالیت گسترده تولیدکنندگان، ارائه دهندگان خدمات و مصرفکنندگان هستیم و گویی پیمانی نانوشته در این میان وجود دارد که کسی باید تولید یا وارد کند و دیگری حتماً مصرف کند. و خلاصه سال جدید را با وضعیتی تازه و غالباً نوشده آغاز میکنیم.
اما چیزی که معمولاً مشمول خانه تکانی نمیشود و گذر زمان بر آن اثری ندارد، واژگان ما است. تقریباً هر سال لباس و پوشاک و ظاهر خود را عوض میکنیم. اما زبان ما استثنا است. در حالی که حاضر نیستیم کفشی را که پنج سال قبل خریدهایم و هنوز هم سالم است به پا کنیم، اما نسبت به واژههای خود بیاعتنا هستیم و آنها را همان گونه که هستند میپذیریم و تغییری در نوع یا ترکیب و ساختار آنها نمیدهیم. همان تعبیرات عامیانه و کلیشههای گاه توهینآمیز را به کار میبریم و چنان عمل میکنیم که گویی گذر زمان یا افزایش تحصیلات و گسترش مناسبات اجتماعی تأثیری بر زبان ما نگذاشته است. تا حدی که گاه زبان ما بوی نا میدهد و کهنگی از سر و پای آن میبارد. هنگامی که در خیابان یا بازاری دو نفر به یکدیگر تند میشوند و زبان به پرخاش میگشایند، میبینیم معمولاً همه آنچه به تن دارند نو و تازه است، جز زبان پرخاشگر و نامناسب.
این مسأله اختصاص به افراد عادی ندارد و حتی برخی فرهیختگان و اصحاب قلم نیز چون در مقام نقد و رد بر میآیند، چنان به یکدیگر میپرند که گویی در دانشگاه و مراکز علمی رشد نکردهاند، بلکه به اصطلاح در «چاله میدان» پرورش یافتهاند. در آغاز سال نو میتوانیم عهد تازهای با خود ببندیم. واژگان خود را خانهتکانی کنیم، واژههای نامناسب را دور بریزیم، واژهها و ترکیبها و استعارات نخنما شده را فراموش کنیم، از زبان سوگیرانه، قومیتمدار، مردسالارانه، و تحقیرآمیز دوری کنیم، و واژه های تازهای «بخریم». کافی است کمی خلاقیت زبانی به خرج دهیم، با خواندن آثار خوب و اشعار ناب، واژگان و قدرت بیانی خود را ارتقا بدهیم، واژههای تازه، به قیمت اندکی وقت گذاشتن و مطالعه کردن، به دست آوریم. زبانمان را تازه و شاداب کنیم. و زبان تازه، پیراسته، و نونواری به کارگیریم و با مردمان به نیکی و زیبایی سخن بگوییم و به فرمان قرآن عمل کنیم: «قولوا للناس حسناً».
یادداشت خانهتکانی زبان
#در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، ۲۲ فروردین ۱۳۹۸
@hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
سید حسن اسلامی اردکانی
معمولاً سال جدید را با خانه تکانی مفصلی آغاز میکنیم که از اسفند ماه شروع میشود و گاه تا بعد از عید هم ادامه دارد. در این فرایند کمابیش همه درگیر نوعی خانه تکانی میشویم و همه چیز را کمابیش بازنگری میکنیم و گاه تغییر میدهیم و دست به نوسازی میزنیم. مقصودم از خانه تکانی فقط تمیز کردن خانه و تغییر دکوراسیون آن نیست، بلکه همه فعالیتهایی است که به نحوی گویای گذر از سال قبلی به سال جدید است. این فعالیتها معمولاً معطوف به نوسازی و تغییر وضع فعلی یا دست کم تغییرات مکانی و وضعیتی است. زن و مرد و پیر و جوان هر یک به نحوی درگیری این خانه تکانی میشوند. بالاخره عید است و باید همه چیز نو یا دست کم تمیز باشد. در نتیجه شاهد فعالیت گسترده تولیدکنندگان، ارائه دهندگان خدمات و مصرفکنندگان هستیم و گویی پیمانی نانوشته در این میان وجود دارد که کسی باید تولید یا وارد کند و دیگری حتماً مصرف کند. و خلاصه سال جدید را با وضعیتی تازه و غالباً نوشده آغاز میکنیم.
اما چیزی که معمولاً مشمول خانه تکانی نمیشود و گذر زمان بر آن اثری ندارد، واژگان ما است. تقریباً هر سال لباس و پوشاک و ظاهر خود را عوض میکنیم. اما زبان ما استثنا است. در حالی که حاضر نیستیم کفشی را که پنج سال قبل خریدهایم و هنوز هم سالم است به پا کنیم، اما نسبت به واژههای خود بیاعتنا هستیم و آنها را همان گونه که هستند میپذیریم و تغییری در نوع یا ترکیب و ساختار آنها نمیدهیم. همان تعبیرات عامیانه و کلیشههای گاه توهینآمیز را به کار میبریم و چنان عمل میکنیم که گویی گذر زمان یا افزایش تحصیلات و گسترش مناسبات اجتماعی تأثیری بر زبان ما نگذاشته است. تا حدی که گاه زبان ما بوی نا میدهد و کهنگی از سر و پای آن میبارد. هنگامی که در خیابان یا بازاری دو نفر به یکدیگر تند میشوند و زبان به پرخاش میگشایند، میبینیم معمولاً همه آنچه به تن دارند نو و تازه است، جز زبان پرخاشگر و نامناسب.
این مسأله اختصاص به افراد عادی ندارد و حتی برخی فرهیختگان و اصحاب قلم نیز چون در مقام نقد و رد بر میآیند، چنان به یکدیگر میپرند که گویی در دانشگاه و مراکز علمی رشد نکردهاند، بلکه به اصطلاح در «چاله میدان» پرورش یافتهاند. در آغاز سال نو میتوانیم عهد تازهای با خود ببندیم. واژگان خود را خانهتکانی کنیم، واژههای نامناسب را دور بریزیم، واژهها و ترکیبها و استعارات نخنما شده را فراموش کنیم، از زبان سوگیرانه، قومیتمدار، مردسالارانه، و تحقیرآمیز دوری کنیم، و واژه های تازهای «بخریم». کافی است کمی خلاقیت زبانی به خرج دهیم، با خواندن آثار خوب و اشعار ناب، واژگان و قدرت بیانی خود را ارتقا بدهیم، واژههای تازه، به قیمت اندکی وقت گذاشتن و مطالعه کردن، به دست آوریم. زبانمان را تازه و شاداب کنیم. و زبان تازه، پیراسته، و نونواری به کارگیریم و با مردمان به نیکی و زیبایی سخن بگوییم و به فرمان قرآن عمل کنیم: «قولوا للناس حسناً».
یادداشت خانهتکانی زبان
#در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، ۲۲ فروردین ۱۳۹۸
@hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
دغدغههای اخلاق و دین / سید حسن اسلامی اردکانی
خانهتکانیِ زبان سید حسن اسلامی اردکانی معمولاً سال جدید را با خانه تکانی مفصلی آغاز میکنیم که از اسفند ماه شروع میشود و گاه تا بعد از عید هم ادامه دارد. در این فرایند کمابیش همه درگیر نوعی خانه تکانی میشویم و همه چیز را کمابیش بازنگری میکنیم و گاه تغییر…
اقای محسن آزموده در یادداشت «خانهتکانی باورها» (صفحه آخر روزنامه اعتماد، ۲۴ فروردین ۱۳۹۸) به یادداشت «خانهتکانی زبان» اشاره کرده و بحث را در جهت اخلاق باور بسط داده است.
@hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
@hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
یادداشت طبیعتزدایی از طبیعت
صفحه آخر روزنامه اعتماد، ۲۸ فروردین ۱۳۹۸
@hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
صفحه آخر روزنامه اعتماد، ۲۸ فروردین ۱۳۹۸
@hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
دغدغههای اخلاق و دین / سید حسن اسلامی اردکانی
یادداشت طبیعتزدایی از طبیعت صفحه آخر روزنامه اعتماد، ۲۸ فروردین ۱۳۹۸ @hassan_eslami www.hassaneslami.ir
📝 طبيعتزدايي از طبيعت
سيد حسن اسلامي اردكاني
در مسير جاده قديم قم به سلفچگان، پيشترها جايي بود به نام پارك جنگلي هموار لكها. البته خيلي هم جنگلي نبود. اما جذابيت خاصي داشت. آخر هفته خانوادگي و گاهي با دوستان ميرفتيم آنجا و كمي قدم ميزديم و چاي مينوشيديم. نه امكاناتي داشت و نه مسير آن آسفالت بود و حتي امكان گم شدن مختصري در آن بود و هوا كه كمي تاريك ميشد، «ترسي شفاف» ما را فرا ميگرفت. آرامآرام، شهرداري آنجا را آباد كرد، مسير آن را آسفالت كرد، كنارههاي آسفالت را سنگكاري كرد، سرويس بهداشتي خوب احداث كرد، همه جا را برقكشي كرد، حتي زمين واليبال با تور ايجاد كرد، اسباببازي براي بچهها نصب كرد و خلاصه براي خودش نوعي شهرك بازي شد و حتي اسمش دگرگون شد به «بوستان غدير». اما چيزي كه اين ميان از بين رفته است آن پارك جنگلي است. آن حس شگفتي، زيبايي طبيعي، سادگي، وهمناكي در غروب، سردرگمي لذتبخش و صداي جيرجيركها همه از ميان رفته است. ما اصولا براي همه اين عوامل آنجا ميرفتيم، نه قصد پارك رفتن داشتيم و نه استفاده از اسباببازي. هدف رفتن در دل طبيعت بود، البته نه طبيعتي خيلي دور و خيلي بكر و چه بسا خطرساز. خدمات گسترده شهرداري اين نكته ساده را ناديده گرفته است كه گاه طبيعت را بايد همانگونه كه هست پذيرفت و با كمترين تغيير پيش رفت.
مثال ديگر، نقطهاي است در دامنه يك تپه سنگي كه پيشتر مناسب قدم زدن و دويدن و دوچرخهسواري كوهستاني بود. اخيرا شهرداري آنجا را صاف كرده، جدولكشي كرده، بخش قابل توجهي از آن را مسطح و خلاصه آن را دستياب كرده است. اما آن حس و حال طبيعي را از آن گرفته است. درست است كه امروزه بهتر در آن ميتوان قدم زد و دوچرخهسواري كرد، اما اگر كسي قصد قدم زدن در جايي مسطح و صاف دارد، ميتواند به پارك و براي دويدن به ورزشگاه برود. چرا اينقدر اصرار داريم چهره طبيعت را دگرگون كنيم؛ گويي زيبايي و عدم تقارنهاي طبيعي آزارمان ميدهد و بايد به هر شكلي آن را به صورتي كه ميخواهيم در بياوريم. حال آنكه نه نيازي به اين كار داريم و نه ضرورتي. براي نمونه، نورافشاني شبانه در دل كوه و جنگل افزون بر آلودگي نوري كه دارد و هزينهاي كه به نيروگاههاي برق تحميل ميكند، نوعي دستكاري نامناسب طبيعت است؛ گويي از تاريكي وحشت داريم و ميخواهيم همهجا روشن باشد. حال آنكه بخشي از زمان و بخشي از مكان همواره تاريك است و بايد تاريك باشد. زندگي فقط روز و روشني نيست. به تعبير قرآن كريم، خداوند خود «ظلمات» و تاريكي را برقرار كرده است. تاريكي صرفا «نبود» نور نيست. بلكه خود فضايي است براي تأمل، تفكر و حتي گاه براي «ترسيدن».
اگر هم گاه از سر ضرورت يا عادت طبيعت را دستكاري ميكنيم، دست كم از سر تفنن چنين نكنيم. برخي كارهايي كه به نام «زيباسازي شهرها» صورت ميگيرد، جداي از آسيبهاي بلندمدت زيستمحيطي آن، اصولا طبيعتزدايي از طبيعت و ناديده گرفتن زيباييهاي نهفته در آن است؛ گويي طبيعت را زماني ميتوان دوست داشت كه ديگر طبيعت نباشد. طبيعت استريل و استاندارد شده ديگر طبيعت نيست.
در اينجا ميتوان دستكاري طبيعت را از سه منظر ديد. گاه از سر ضرورت ميتواند باشد، مانند احداث تونل در دل كوه، گاه هدف بهرهبرداري و سود بردن است، مانند استفاده از منابع طبيعي و معدن كاوي و گاه نيز هدف صرفا تفنن و لذت بردن است. در اينجا مقصودم اين نوع دستكاري است. اگر هم در دو مورد قبل دستكاري و تغيير چهره طبيعت تا حدي مجاز باشد، هنگامي كه نه پاي ضرورت در ميان است و نه بهرهبرداري، به نظر ميرسد كه طبيعت را بايد همانگونه كه هست با آغوش باز پذيرفت و با دستكاري و به اصطلاح «زيباسازي» آن را تخريب و ارزشهاي خود را بر آن تحمل نكرد. لازم نيست كه پارك جنگلي را به بوستان تبديل كنيم. در كنار پاركهاي جنگلي با همان فضاي خودش، ميتوان بوستانهايي ايجاد كرد. هميشه در پي يكدستي و يكسانسازي نباشيم.
باور كنيم كه پستي و بلندي دامنههاي كوه گاه زيباتر از مسير مسطح آسفالت شده پاركها است. باور كنيم كه تاريكي وهمآلود، رازآلوده و گاه ترسناك برخي مسيرها الهامبخشتر از روشني نورافكنهاي مصنوعي است. بياييد اينها را باور كنيم و «نخواهيم مگس از سر انگشت طبيعت بپرد».
#در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، 28 فروردین ۱۳۹۸
@hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
سيد حسن اسلامي اردكاني
در مسير جاده قديم قم به سلفچگان، پيشترها جايي بود به نام پارك جنگلي هموار لكها. البته خيلي هم جنگلي نبود. اما جذابيت خاصي داشت. آخر هفته خانوادگي و گاهي با دوستان ميرفتيم آنجا و كمي قدم ميزديم و چاي مينوشيديم. نه امكاناتي داشت و نه مسير آن آسفالت بود و حتي امكان گم شدن مختصري در آن بود و هوا كه كمي تاريك ميشد، «ترسي شفاف» ما را فرا ميگرفت. آرامآرام، شهرداري آنجا را آباد كرد، مسير آن را آسفالت كرد، كنارههاي آسفالت را سنگكاري كرد، سرويس بهداشتي خوب احداث كرد، همه جا را برقكشي كرد، حتي زمين واليبال با تور ايجاد كرد، اسباببازي براي بچهها نصب كرد و خلاصه براي خودش نوعي شهرك بازي شد و حتي اسمش دگرگون شد به «بوستان غدير». اما چيزي كه اين ميان از بين رفته است آن پارك جنگلي است. آن حس شگفتي، زيبايي طبيعي، سادگي، وهمناكي در غروب، سردرگمي لذتبخش و صداي جيرجيركها همه از ميان رفته است. ما اصولا براي همه اين عوامل آنجا ميرفتيم، نه قصد پارك رفتن داشتيم و نه استفاده از اسباببازي. هدف رفتن در دل طبيعت بود، البته نه طبيعتي خيلي دور و خيلي بكر و چه بسا خطرساز. خدمات گسترده شهرداري اين نكته ساده را ناديده گرفته است كه گاه طبيعت را بايد همانگونه كه هست پذيرفت و با كمترين تغيير پيش رفت.
مثال ديگر، نقطهاي است در دامنه يك تپه سنگي كه پيشتر مناسب قدم زدن و دويدن و دوچرخهسواري كوهستاني بود. اخيرا شهرداري آنجا را صاف كرده، جدولكشي كرده، بخش قابل توجهي از آن را مسطح و خلاصه آن را دستياب كرده است. اما آن حس و حال طبيعي را از آن گرفته است. درست است كه امروزه بهتر در آن ميتوان قدم زد و دوچرخهسواري كرد، اما اگر كسي قصد قدم زدن در جايي مسطح و صاف دارد، ميتواند به پارك و براي دويدن به ورزشگاه برود. چرا اينقدر اصرار داريم چهره طبيعت را دگرگون كنيم؛ گويي زيبايي و عدم تقارنهاي طبيعي آزارمان ميدهد و بايد به هر شكلي آن را به صورتي كه ميخواهيم در بياوريم. حال آنكه نه نيازي به اين كار داريم و نه ضرورتي. براي نمونه، نورافشاني شبانه در دل كوه و جنگل افزون بر آلودگي نوري كه دارد و هزينهاي كه به نيروگاههاي برق تحميل ميكند، نوعي دستكاري نامناسب طبيعت است؛ گويي از تاريكي وحشت داريم و ميخواهيم همهجا روشن باشد. حال آنكه بخشي از زمان و بخشي از مكان همواره تاريك است و بايد تاريك باشد. زندگي فقط روز و روشني نيست. به تعبير قرآن كريم، خداوند خود «ظلمات» و تاريكي را برقرار كرده است. تاريكي صرفا «نبود» نور نيست. بلكه خود فضايي است براي تأمل، تفكر و حتي گاه براي «ترسيدن».
اگر هم گاه از سر ضرورت يا عادت طبيعت را دستكاري ميكنيم، دست كم از سر تفنن چنين نكنيم. برخي كارهايي كه به نام «زيباسازي شهرها» صورت ميگيرد، جداي از آسيبهاي بلندمدت زيستمحيطي آن، اصولا طبيعتزدايي از طبيعت و ناديده گرفتن زيباييهاي نهفته در آن است؛ گويي طبيعت را زماني ميتوان دوست داشت كه ديگر طبيعت نباشد. طبيعت استريل و استاندارد شده ديگر طبيعت نيست.
در اينجا ميتوان دستكاري طبيعت را از سه منظر ديد. گاه از سر ضرورت ميتواند باشد، مانند احداث تونل در دل كوه، گاه هدف بهرهبرداري و سود بردن است، مانند استفاده از منابع طبيعي و معدن كاوي و گاه نيز هدف صرفا تفنن و لذت بردن است. در اينجا مقصودم اين نوع دستكاري است. اگر هم در دو مورد قبل دستكاري و تغيير چهره طبيعت تا حدي مجاز باشد، هنگامي كه نه پاي ضرورت در ميان است و نه بهرهبرداري، به نظر ميرسد كه طبيعت را بايد همانگونه كه هست با آغوش باز پذيرفت و با دستكاري و به اصطلاح «زيباسازي» آن را تخريب و ارزشهاي خود را بر آن تحمل نكرد. لازم نيست كه پارك جنگلي را به بوستان تبديل كنيم. در كنار پاركهاي جنگلي با همان فضاي خودش، ميتوان بوستانهايي ايجاد كرد. هميشه در پي يكدستي و يكسانسازي نباشيم.
باور كنيم كه پستي و بلندي دامنههاي كوه گاه زيباتر از مسير مسطح آسفالت شده پاركها است. باور كنيم كه تاريكي وهمآلود، رازآلوده و گاه ترسناك برخي مسيرها الهامبخشتر از روشني نورافكنهاي مصنوعي است. بياييد اينها را باور كنيم و «نخواهيم مگس از سر انگشت طبيعت بپرد».
#در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، 28 فروردین ۱۳۹۸
@hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
دغدغههای اخلاق و دین / سید حسن اسلامی اردکانی
📝 طبيعتزدايي از طبيعت سيد حسن اسلامي اردكاني در مسير جاده قديم قم به سلفچگان، پيشترها جايي بود به نام پارك جنگلي هموار لكها. البته خيلي هم جنگلي نبود. اما جذابيت خاصي داشت. آخر هفته خانوادگي و گاهي با دوستان ميرفتيم آنجا و كمي قدم ميزديم و چاي مينوشيديم.…
یادداشت کتاب و جامعه دانایی
صفحه آخر روزنامه اعتماد، ۴ اردیبهشت ۱۳۹۸ (همزمان با آغاز نمایشگاه کتاب)
@hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
صفحه آخر روزنامه اعتماد، ۴ اردیبهشت ۱۳۹۸ (همزمان با آغاز نمایشگاه کتاب)
@hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
📝 کتاب و جامعه دانایی
سیدحسن اسلامی اردکانی
عشق به کتاب و کتابدوستی از معدود عشقهایی است که کسانی شیرینی آن را چشیده و مزه آن را در بن دندان خود احساس میکنند. کسانی که چنین تجربهای از سر گذرانده باشند، همه جا سر در پی کتاب میگذارند و میکوشند آن را هر جا هست بیابند. عشق به کتاب، زمان و مکان را در مینوردد و بر فراز اعصار میایستد و عاشق خود را جاودانه میکند.
ابن ادریس حلّی، از فقیهان قرن ششم که فتواهای متفاوت و متمایزش معروف است، کتاب فقهی معروفی دارد به نام السرائر الحاوی لتحریر الفتاوی. این کتاب اختصاص به مباحث فقهی دارد و به زبان فنی عربی نوشته شده است، با این حال نویسنده در مقدمه آن (قم، موسسه النشر الاسلامی، 1410ق، ج1، ص 43-42) طی چند صفحه عاشقانه از «کتاب» و «کتابخوانی» و «کتاببازی» سخن میگوید و سخنانی را نقل میکند که خواندنی است. او تا جایی پیش میرود که نقل میکند کسانی پرداختن به کتاب و نویسندگی را از عباداتی چون روزه و شبزندهداری برتر شمردهاند.
ترجمه بخشی از سخنانی که همدلانه نقل میکند و گوینده اصلیاش را معرفی نمیکند، به این شرح است:
«کتاب نویسندهاش را برمیکشد، نگارندهاش را مقدم میدارد و خامهاش را بر زبانش و خِردش را بر گفتارش برتری مینهد. زیرا کتاب در هرجا خوانده و مضامینش در هر زبان آشکار میشود و با همه تفاوت میان زمانها و فاصله میان شهرها، همواره یافت میشود.
چه بسیار فرزانگانی که درمیگذرند، اما کتابهایشان میماند و خردمندانی که راه فنا میپویند ولی اثرشان ماندگار میشود. از اینرو، بیشترین محققان و متدینانِ اهل عِبرت و فِکرت، کتابنویسی و پرداختن به آن و کوشش در راه جاودان ساختن و به میراث گذاشتن آن را بر روزه و شب زندهداری ترجیح دادهاند.
اگر پیشینیان در کتابهایشان حکمتهای شگفت را جاودانه نمیساختند و شیوه زیست خود را برایمان ثبت و بدینترتیب نادیدنیها را برایمان دیدنی نمیساختند و درهای بسته را برایمان نمیگشودند و آنچه را که جز از طریق ایشان ممکن نبود، برایمان به یادگار نمیگذاشتند و فزونی دانش خود را بر کمی معلومات ما نمیافزودند، بهرهمان از حکمت اندک و راه رسیدن به معرفت بر ما دشوار میشد و اگر ناگزیر به مقدار توش و توان خود و به میزان تاملات و مشاهدات و تجارب خویش بسنده میکردیم، شناخت ما کم، همت ما پست و منت خدای کاسته و اندیشه سترون، و خاطر بیمار و عقل کند میشد.
کتاب همنشینی است که به خود مغرورت نمیکند، دوستی است که فریبت نمیدهد و یاری است که خستهات نمیکند و خواهندهای است که از تو زیادهطلبی نمیکند و همسایهای است که در کمک به تو درنگ نمیکند و مُصاحبی است که با چاپلوسی آنچه را که در دست داری از کفت نمیرباید.
این کتاب است که اگر در آن بنگری فراوان بهرهمندت میسازد، ذهنت را تیز، زبانت را رسا و گفتارت را درست میسازد و بزرگداشت فرودستان و دوستی فرادستان را نصیبت میکند. از کتاب در یک ماه چیزهایی میآموزی که از دهان مردمان در یک عمر نخواهی آموخت.
این کتاب است که در شب چون روز فرمانبر و در سفر چون در حضر به فرمان توست؛ نه به خواب میرود و نه خستگی بیدارمانی را میشناسد».
سی و دومین نمایشگاه بینالمللی کتاب تهران فرصت خوبی است تا عشق خود را به کتاب محک بزنیم. هر یک از ما با خریدن کتاب، افزون بر لذتی که از داشتن و خواندن آنها خواهیم برد، به رونق صنعت نشر کمک خواهیم کرد و به نویسندگان و مترجمان خواهیم گفت که همچنان مخاطب دارند و کارشان را ادامه دهند. در واقع، این کار ما یاری رساندن به نهال فرهنگ مدنی و جامعه دانایی است که در حال شکلگیری است ولی همچنان نیازمند حمایت یکایک ما.
درست است که با گرانی کتابها شاید نتوانیم آنچه را که دوست داریم بخریم. با این حال، هر خریدی هر چند خُرد گامی است در جهت اعتلای فرهنگ دانشوری. حتی اگر قصد خرید نداریم میتوانیم با رفتن به نمایشگاه و دیدن کتابها حظ بصر ببریم و اندکی «کتاببازی» کنیم.
از همه اینها گذشته، با رفتن به نمایشگاه به همه دستاندرکاران عرصه فرهنگ کشور میگوییم که حتی اگر توان خرید کتاب نداشته باشیم، همچنان به عشق دیدن کتاب خواهیم آمد.
صفحه آخر روزنامه اعتماد، ۴ اردیبهشت ۱۳۹۸ (همزمان با آغاز نمایشگاه کتاب)
@hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
سیدحسن اسلامی اردکانی
عشق به کتاب و کتابدوستی از معدود عشقهایی است که کسانی شیرینی آن را چشیده و مزه آن را در بن دندان خود احساس میکنند. کسانی که چنین تجربهای از سر گذرانده باشند، همه جا سر در پی کتاب میگذارند و میکوشند آن را هر جا هست بیابند. عشق به کتاب، زمان و مکان را در مینوردد و بر فراز اعصار میایستد و عاشق خود را جاودانه میکند.
ابن ادریس حلّی، از فقیهان قرن ششم که فتواهای متفاوت و متمایزش معروف است، کتاب فقهی معروفی دارد به نام السرائر الحاوی لتحریر الفتاوی. این کتاب اختصاص به مباحث فقهی دارد و به زبان فنی عربی نوشته شده است، با این حال نویسنده در مقدمه آن (قم، موسسه النشر الاسلامی، 1410ق، ج1، ص 43-42) طی چند صفحه عاشقانه از «کتاب» و «کتابخوانی» و «کتاببازی» سخن میگوید و سخنانی را نقل میکند که خواندنی است. او تا جایی پیش میرود که نقل میکند کسانی پرداختن به کتاب و نویسندگی را از عباداتی چون روزه و شبزندهداری برتر شمردهاند.
ترجمه بخشی از سخنانی که همدلانه نقل میکند و گوینده اصلیاش را معرفی نمیکند، به این شرح است:
«کتاب نویسندهاش را برمیکشد، نگارندهاش را مقدم میدارد و خامهاش را بر زبانش و خِردش را بر گفتارش برتری مینهد. زیرا کتاب در هرجا خوانده و مضامینش در هر زبان آشکار میشود و با همه تفاوت میان زمانها و فاصله میان شهرها، همواره یافت میشود.
چه بسیار فرزانگانی که درمیگذرند، اما کتابهایشان میماند و خردمندانی که راه فنا میپویند ولی اثرشان ماندگار میشود. از اینرو، بیشترین محققان و متدینانِ اهل عِبرت و فِکرت، کتابنویسی و پرداختن به آن و کوشش در راه جاودان ساختن و به میراث گذاشتن آن را بر روزه و شب زندهداری ترجیح دادهاند.
اگر پیشینیان در کتابهایشان حکمتهای شگفت را جاودانه نمیساختند و شیوه زیست خود را برایمان ثبت و بدینترتیب نادیدنیها را برایمان دیدنی نمیساختند و درهای بسته را برایمان نمیگشودند و آنچه را که جز از طریق ایشان ممکن نبود، برایمان به یادگار نمیگذاشتند و فزونی دانش خود را بر کمی معلومات ما نمیافزودند، بهرهمان از حکمت اندک و راه رسیدن به معرفت بر ما دشوار میشد و اگر ناگزیر به مقدار توش و توان خود و به میزان تاملات و مشاهدات و تجارب خویش بسنده میکردیم، شناخت ما کم، همت ما پست و منت خدای کاسته و اندیشه سترون، و خاطر بیمار و عقل کند میشد.
کتاب همنشینی است که به خود مغرورت نمیکند، دوستی است که فریبت نمیدهد و یاری است که خستهات نمیکند و خواهندهای است که از تو زیادهطلبی نمیکند و همسایهای است که در کمک به تو درنگ نمیکند و مُصاحبی است که با چاپلوسی آنچه را که در دست داری از کفت نمیرباید.
این کتاب است که اگر در آن بنگری فراوان بهرهمندت میسازد، ذهنت را تیز، زبانت را رسا و گفتارت را درست میسازد و بزرگداشت فرودستان و دوستی فرادستان را نصیبت میکند. از کتاب در یک ماه چیزهایی میآموزی که از دهان مردمان در یک عمر نخواهی آموخت.
این کتاب است که در شب چون روز فرمانبر و در سفر چون در حضر به فرمان توست؛ نه به خواب میرود و نه خستگی بیدارمانی را میشناسد».
سی و دومین نمایشگاه بینالمللی کتاب تهران فرصت خوبی است تا عشق خود را به کتاب محک بزنیم. هر یک از ما با خریدن کتاب، افزون بر لذتی که از داشتن و خواندن آنها خواهیم برد، به رونق صنعت نشر کمک خواهیم کرد و به نویسندگان و مترجمان خواهیم گفت که همچنان مخاطب دارند و کارشان را ادامه دهند. در واقع، این کار ما یاری رساندن به نهال فرهنگ مدنی و جامعه دانایی است که در حال شکلگیری است ولی همچنان نیازمند حمایت یکایک ما.
درست است که با گرانی کتابها شاید نتوانیم آنچه را که دوست داریم بخریم. با این حال، هر خریدی هر چند خُرد گامی است در جهت اعتلای فرهنگ دانشوری. حتی اگر قصد خرید نداریم میتوانیم با رفتن به نمایشگاه و دیدن کتابها حظ بصر ببریم و اندکی «کتاببازی» کنیم.
از همه اینها گذشته، با رفتن به نمایشگاه به همه دستاندرکاران عرصه فرهنگ کشور میگوییم که حتی اگر توان خرید کتاب نداشته باشیم، همچنان به عشق دیدن کتاب خواهیم آمد.
صفحه آخر روزنامه اعتماد، ۴ اردیبهشت ۱۳۹۸ (همزمان با آغاز نمایشگاه کتاب)
@hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
نوشتن درباره امر به معروف و نهی از منکر دشواریهای خود را دارد. به خصوص آنکه کسانی ماجراجوییهای خود را به نام این فریضه ثبت میکنند. به نوشته مرحوم مطهری: «باید بدانیم بسیاری نهی از منکرها روی قانون امر به معروف و نهی از منکر نیست. بلکه خود آنها منکراتی است که باید جلو آنها گرفته شود.» آیت الله صافی گلپایگانی نیز چند دهه پیش در مقدمه کتاب راه اصلاح به این خطر تصریح میکند: «غرض از نگارش این رساله، این نیست که بعضی مردم نادان، بیاطلاع از آداب و اخلاق حسنه و مسائل امر به معروف و نهی از منکر به نام امر به معروف و نهی از منکر، هیاهو و جار و جنجال برپا کرده برای یک موضوع کوچک، مفاسد بزرگ تولید کنند.»
با این همه، نگارنده با این رویکرد که امر به معروف و نهی از منکر، گونهای کنشگری مدنی و اقدام مسئولانه در فضای عمومی است، کوشیده است بر لبه تیغ حرکت کند و معنا، کارکرد، اخلاق، و شرایط امر به معروف و نهی از منکر را در این رساله مختصر بازگوید.
عرضه در نمایشگاه کتاب تهران، سالن شبستان، راهروی 15، غرفه 1، انتشارات کتاب طه
@hassan_eslami
با این همه، نگارنده با این رویکرد که امر به معروف و نهی از منکر، گونهای کنشگری مدنی و اقدام مسئولانه در فضای عمومی است، کوشیده است بر لبه تیغ حرکت کند و معنا، کارکرد، اخلاق، و شرایط امر به معروف و نهی از منکر را در این رساله مختصر بازگوید.
عرضه در نمایشگاه کتاب تهران، سالن شبستان، راهروی 15، غرفه 1، انتشارات کتاب طه
@hassan_eslami
Forwarded from اتچ بات
📚 سودای تفکیک: جستارهایی در سنت فکری، روششناسی و شخصیتهای مکتب تفکیک
زندگی خوب را هرگونه تعریف کنیم، بخشی از آن توان و کاربست تفکر مستقل و استدلالی است. این نوع تفکر در گرو اعتماد به توان معرفتی خویش و حداقلی از خودآیینی فکری است. در نتیجه هر گونه تفکری که اعتبار عقل بشری فهم انسانی را به بیاعتبار کند، به عاملیت انسان آسیب میزند. کتاب سودای تفکیک تلاشی است در جهت پاسداشت تعقل بشری و عقلانیت زمینی، در عین حال کالبدشکافی تفکری که این نوع عقلانیت را به چالش میکشد.
📌 عرضه این کتاب در نمایشگاه کتاب، شبستان، ابتدای راهرو 14، روبروی در شماره 43، نشر کرگدن.
📚 امر به معروف و نهی از منکر
نوشتن درباره امر به معروف و نهی از منکر دشواریهای خود را دارد. به خصوص آنکه کسانی ماجراجوییهای خود را به نام این فریضه ثبت میکنند. به نوشته مرحوم مطهری: «باید بدانیم بسیاری نهی از منکرها روی قانون امر به معروف و نهی از منکر نیست. بلکه خود آنها منکراتی است که باید جلو آنها گرفته شود.» آیت الله صافی گلپایگانی نیز چند دهه پیش در مقدمه کتاب راه اصلاح به این خطر تصریح میکند: «غرض از نگارش این رساله، این نیست که بعضی مردم نادان، بیاطلاع از آداب و اخلاق حسنه و مسائل امر به معروف و نهی از منکر به نام امر به معروف و نهی از منکر، هیاهو و جار و جنجال برپا کرده برای یک موضوع کوچک، مفاسد بزرگ تولید کنند.» با این همه، نگارنده با این رویکرد که امر به معروف و نهی از منکر، گونهای کنشگری مدنی و اقدام مسئولانه در فضای عمومی است، کوشیده است بر لبه تیغ حرکت کند و معنا، کارکرد، اخلاق، و شرایط امر به معروف و نهی از منکر را در این رساله مختصر بازگوید.
📌 عرضه در نمایشگاه کتاب تهران، سالن شبستان، راهروی 15، غرفه 1، انتشارات کتاب طه.
زندگی خوب را هرگونه تعریف کنیم، بخشی از آن توان و کاربست تفکر مستقل و استدلالی است. این نوع تفکر در گرو اعتماد به توان معرفتی خویش و حداقلی از خودآیینی فکری است. در نتیجه هر گونه تفکری که اعتبار عقل بشری فهم انسانی را به بیاعتبار کند، به عاملیت انسان آسیب میزند. کتاب سودای تفکیک تلاشی است در جهت پاسداشت تعقل بشری و عقلانیت زمینی، در عین حال کالبدشکافی تفکری که این نوع عقلانیت را به چالش میکشد.
📌 عرضه این کتاب در نمایشگاه کتاب، شبستان، ابتدای راهرو 14، روبروی در شماره 43، نشر کرگدن.
📚 امر به معروف و نهی از منکر
نوشتن درباره امر به معروف و نهی از منکر دشواریهای خود را دارد. به خصوص آنکه کسانی ماجراجوییهای خود را به نام این فریضه ثبت میکنند. به نوشته مرحوم مطهری: «باید بدانیم بسیاری نهی از منکرها روی قانون امر به معروف و نهی از منکر نیست. بلکه خود آنها منکراتی است که باید جلو آنها گرفته شود.» آیت الله صافی گلپایگانی نیز چند دهه پیش در مقدمه کتاب راه اصلاح به این خطر تصریح میکند: «غرض از نگارش این رساله، این نیست که بعضی مردم نادان، بیاطلاع از آداب و اخلاق حسنه و مسائل امر به معروف و نهی از منکر به نام امر به معروف و نهی از منکر، هیاهو و جار و جنجال برپا کرده برای یک موضوع کوچک، مفاسد بزرگ تولید کنند.» با این همه، نگارنده با این رویکرد که امر به معروف و نهی از منکر، گونهای کنشگری مدنی و اقدام مسئولانه در فضای عمومی است، کوشیده است بر لبه تیغ حرکت کند و معنا، کارکرد، اخلاق، و شرایط امر به معروف و نهی از منکر را در این رساله مختصر بازگوید.
📌 عرضه در نمایشگاه کتاب تهران، سالن شبستان، راهروی 15، غرفه 1، انتشارات کتاب طه.
Telegram
attach 📎
یادداشت مناسک نمایشگاه
صفحه آخر روزنامه اعتماد، ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۸
#در_ستایش_جزئیات
@hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
صفحه آخر روزنامه اعتماد، ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۸
#در_ستایش_جزئیات
@hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
📝 مناسك نمايشگاه
سيد حسن اسلامي اردكاني
مادر و دختر داشتند دوستانه بحث ميكردند. سخن از «پرايد» بود. مادر در گوشي جستوجويي كرد و با شگفتي و شادي به دخترش گفت: «ببين نوشته «پرايد» يعني غرور و تكبر!» در همين حال مرد ميانسالي شتابزده به آنها نزديك شد و اشاره كرد كه برويم. در حال رفتن، مادر شادمان برگشت و گفت: بابا ميدانستي معناي لغت «پرايد» چيه؟ پدر بزرگ با بيحوصلگي گفت: «معناي لغت به چه درد من ميخورد؟ بريم!» و دور شدند.
اين گفتوگو ديروز بيرون نمايشگاه كتاب تهران رخ داد و معناي تازهاي از كاركرد نمايشگاهها را بر من آشكار كرد. ساعت شش و نيم بامداد آماده شدم تا بروم نمايشگاه. راننده با دوستان آمدند و ساعت 7 راهي شديم، تا پس از طي 150 كيلومتر برويم نمايشگاه بينالمللي و كتاب بخريم. ناگهان در راه با خودم فكر كردم هنوز برخي كتابهايي را كه سال گذشته و احتمالا دو سال قبل از نمايشگاه خريدهام نخواندهام. چرا بايد كار و زندگيام را بگذارم و باز بروم و هم خودم را خسته كنم و هم كتابهايي بخرم كه حتما برخي از آنها را نخواهم خواند. تنها كاري كه كردم اين بود كه اين وسوسه را از خودم دور و ذهنم را مشغول مسائل ديگري كردم. ساعت 10 نمايشگاه بودم و خيلي فشرده و سريع در شبستان گشتي زدم و از چند ناشر داخلي خريد كردم. با استفاده از بن خريد كتاب 730 هزار تومان كتاب خريدم. با اين مبلغ تنها 20 عنوان كتاب خريدم. البته يك كتاب ترجمه شده جديد هم هديه گرفتم. همه اين كتابها فارسي بودند.
بعدازظهر هم فرصتي بود تا از ناشران خارجي بازديد كنم و برخي منابع مورد نياز كتابخانهاي را مشخص و براي خريد به دوستان كتابخانهدار پيشنهاد كنم. ساعت 6 كارم تمام شده بود. در اين مدت تقريبا يكسره در حال حركت بودم. به جز توقفي در ظهر، از اين غرفه به آن غرفه رفتم و حتي فرصت ديدن كوتاه بسياري از غرفهها را نيافتم. در سراسر نمايشگاه كساني را ديدم كه پتويي در كناري پهن كرده و بر آن نشستهاند و دارند خستگي در ميكنند. عدهاي هم در ميان چمنها و ديگراني در نمازخانه «ولو» شده بودند و گويي ديگر ناي حركت نداشتند. در اين چهرهها خستگي و در عين حال رضايت خاطر آشكار بود.
راننده آمد و كتابها را در ماشين كنار خودم گذاشتم و شروع كردم به ديدن آنها. يكي از كتابها «فلسفه قارهاي و فلسفه دين» بود كه نظرم را گرفت و مشغول خواندن آن شدم. آرام آرام حس كردم كه جنگي ميان اراده خواندن و دانستن و عطش استراحت و خوابيدن در من شكل گرفت و سرانجام غريزه غلبه كرد و كتاب را كنار گذاشتم و چشمانم را براي نيم ساعتي بستم. در ميان خواب و بيدار پاسخ پرسش بامدادي خود را يافتم. چرا بايد در اين حال و با همه گرفتاريها به نمايشگاه كتاب رفت و خريد كرد؟
به اين پاسخ رسيدم كه نمايشگاه حجم ناداني ما را آشكار ميكند. البته بدون رفتن به نمايشگاه نيز ميتوان «دانست» كه ما دانش اندكي داريم. اما فرق است بين «دانستن» اين مطلب و اينكه شخص ناگهان خود را در برابر صدها كتاب با موضوعات تازه ببيند كه هيچ از آنها نميداند و حتي نام نويسنده و گاه نام موضوع هم به گوشش نخورده است. اين ديگر «دانستن» نيست، «فهميدن» و ادراك است. به واقع با رفتن به نمايشگاه است كه ميفهميم چقدر نميفهميم. به ميزاني كه از كتاب و نمايشگاه فاصله ميگيريم به جهل خود عادت ميكنيم و حتي فراموش ميكنيم نميدانيم. اما رفتن به نمايشگاه گويي اجراي مناسكي معنوي است كه اين حقيقت ساده را بر ما آشكار ميكند كه واقعا نميفهميم و دانستههاي ما در برابر مجهولاتمان چه اندك است. كتابهاي تازه بيآنكه تحقيرمان كنند، اين نكته ساده را به زباني تازه بر ما ميگشايند.
افزون بر آن، با ديدن نمايشگاه ناگهان آن آتش افسرده اشتياق و كنجكاوي در ما برافروخته ميشود و باز عزمي جزم ميكنيم تا بياموزيم و بر بخشي از جهل خود غلبه كنيم. ما به تدريج به جهل خود عادت و گاه به آن افتخار و بعدها حتي فراموش ميكنيم تا جايي كه مانند آن مرد ميانسال بالا، حتي انگيزه دانستن را از كف ميدهيم. رفتن به نمايشگاه ما را تكان ميدهد و اين اشتياق را در ما زنده ميكند. همين كافي است تا سختي رفتن به نمايشگاه را بر خود هموار كنم و باز كتابهايي بخرم كه شايد نخوانمشان.
#در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۸
@hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
سيد حسن اسلامي اردكاني
مادر و دختر داشتند دوستانه بحث ميكردند. سخن از «پرايد» بود. مادر در گوشي جستوجويي كرد و با شگفتي و شادي به دخترش گفت: «ببين نوشته «پرايد» يعني غرور و تكبر!» در همين حال مرد ميانسالي شتابزده به آنها نزديك شد و اشاره كرد كه برويم. در حال رفتن، مادر شادمان برگشت و گفت: بابا ميدانستي معناي لغت «پرايد» چيه؟ پدر بزرگ با بيحوصلگي گفت: «معناي لغت به چه درد من ميخورد؟ بريم!» و دور شدند.
اين گفتوگو ديروز بيرون نمايشگاه كتاب تهران رخ داد و معناي تازهاي از كاركرد نمايشگاهها را بر من آشكار كرد. ساعت شش و نيم بامداد آماده شدم تا بروم نمايشگاه. راننده با دوستان آمدند و ساعت 7 راهي شديم، تا پس از طي 150 كيلومتر برويم نمايشگاه بينالمللي و كتاب بخريم. ناگهان در راه با خودم فكر كردم هنوز برخي كتابهايي را كه سال گذشته و احتمالا دو سال قبل از نمايشگاه خريدهام نخواندهام. چرا بايد كار و زندگيام را بگذارم و باز بروم و هم خودم را خسته كنم و هم كتابهايي بخرم كه حتما برخي از آنها را نخواهم خواند. تنها كاري كه كردم اين بود كه اين وسوسه را از خودم دور و ذهنم را مشغول مسائل ديگري كردم. ساعت 10 نمايشگاه بودم و خيلي فشرده و سريع در شبستان گشتي زدم و از چند ناشر داخلي خريد كردم. با استفاده از بن خريد كتاب 730 هزار تومان كتاب خريدم. با اين مبلغ تنها 20 عنوان كتاب خريدم. البته يك كتاب ترجمه شده جديد هم هديه گرفتم. همه اين كتابها فارسي بودند.
بعدازظهر هم فرصتي بود تا از ناشران خارجي بازديد كنم و برخي منابع مورد نياز كتابخانهاي را مشخص و براي خريد به دوستان كتابخانهدار پيشنهاد كنم. ساعت 6 كارم تمام شده بود. در اين مدت تقريبا يكسره در حال حركت بودم. به جز توقفي در ظهر، از اين غرفه به آن غرفه رفتم و حتي فرصت ديدن كوتاه بسياري از غرفهها را نيافتم. در سراسر نمايشگاه كساني را ديدم كه پتويي در كناري پهن كرده و بر آن نشستهاند و دارند خستگي در ميكنند. عدهاي هم در ميان چمنها و ديگراني در نمازخانه «ولو» شده بودند و گويي ديگر ناي حركت نداشتند. در اين چهرهها خستگي و در عين حال رضايت خاطر آشكار بود.
راننده آمد و كتابها را در ماشين كنار خودم گذاشتم و شروع كردم به ديدن آنها. يكي از كتابها «فلسفه قارهاي و فلسفه دين» بود كه نظرم را گرفت و مشغول خواندن آن شدم. آرام آرام حس كردم كه جنگي ميان اراده خواندن و دانستن و عطش استراحت و خوابيدن در من شكل گرفت و سرانجام غريزه غلبه كرد و كتاب را كنار گذاشتم و چشمانم را براي نيم ساعتي بستم. در ميان خواب و بيدار پاسخ پرسش بامدادي خود را يافتم. چرا بايد در اين حال و با همه گرفتاريها به نمايشگاه كتاب رفت و خريد كرد؟
به اين پاسخ رسيدم كه نمايشگاه حجم ناداني ما را آشكار ميكند. البته بدون رفتن به نمايشگاه نيز ميتوان «دانست» كه ما دانش اندكي داريم. اما فرق است بين «دانستن» اين مطلب و اينكه شخص ناگهان خود را در برابر صدها كتاب با موضوعات تازه ببيند كه هيچ از آنها نميداند و حتي نام نويسنده و گاه نام موضوع هم به گوشش نخورده است. اين ديگر «دانستن» نيست، «فهميدن» و ادراك است. به واقع با رفتن به نمايشگاه است كه ميفهميم چقدر نميفهميم. به ميزاني كه از كتاب و نمايشگاه فاصله ميگيريم به جهل خود عادت ميكنيم و حتي فراموش ميكنيم نميدانيم. اما رفتن به نمايشگاه گويي اجراي مناسكي معنوي است كه اين حقيقت ساده را بر ما آشكار ميكند كه واقعا نميفهميم و دانستههاي ما در برابر مجهولاتمان چه اندك است. كتابهاي تازه بيآنكه تحقيرمان كنند، اين نكته ساده را به زباني تازه بر ما ميگشايند.
افزون بر آن، با ديدن نمايشگاه ناگهان آن آتش افسرده اشتياق و كنجكاوي در ما برافروخته ميشود و باز عزمي جزم ميكنيم تا بياموزيم و بر بخشي از جهل خود غلبه كنيم. ما به تدريج به جهل خود عادت و گاه به آن افتخار و بعدها حتي فراموش ميكنيم تا جايي كه مانند آن مرد ميانسال بالا، حتي انگيزه دانستن را از كف ميدهيم. رفتن به نمايشگاه ما را تكان ميدهد و اين اشتياق را در ما زنده ميكند. همين كافي است تا سختي رفتن به نمايشگاه را بر خود هموار كنم و باز كتابهايي بخرم كه شايد نخوانمشان.
#در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۸
@hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
یادداشت گوشت نمیخورم پس کمی هستم
#در_ستایش_جزییات صفحه آخر روزنامه اعتماد، ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۸
@hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
#در_ستایش_جزییات صفحه آخر روزنامه اعتماد، ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۸
@hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
📝 گوشت نمیخورم پس کمی هستم
سید حسن اسلامی اردکانی
در اینجا اصلا نمیخواهم بگویم گوشتخواری به شکل فعلی آن در مجموع نادرست است، به محیط زیست آسیب جدی میزند و حتی برای سلامتی جسمی ما زیان دارد. کسانی هستند که در همه این ادعاها مناقشه کنند و سریع دادههایی خلاف نظر مرا به رخم بکشند و حتی یادشان بیفتد که احادیثی به سود این کار داریم. در جاهای دیگری به تفصیل به این نکات پرداختهام (برای مثال، نگاه کنید به مقاله دو استدلال اخلاقی بر ضد مصرف گوشت صنعتی، پژوهشهای اخلاقی، شماره 9و 10، پاییز و زمستان 1391). در اینجا فقط میخواهم بگویم که لازمه زیست انسانی ما در جامعه معاصر، مستلزم عناصری است که یکی از آنها آگاهی و اقدام آزادانه است. حال آنکه گوشتخواری به شکل فعلی آن و به خصوص با رفتن در صفهای طولانی که حتی مردم در زمستان 57 برای گرفتن نفت چنین صفهایی تجربه نکردند، نادرست و مغایر شأن انسانی است و همچنین غیراخلاقی است؛ لذا از موارد خاص که بگذریم، هرچه از این صفها دوری کنیم، حس انسان بودن در ما شکفتهتر میشود.
امروزه غذای ما چنان با گوشت گره خورده است که حتی تصور فاصله گرفتن از آن برایمان دشوار است زیرا میپنداریم سلامتی، عضلات پیچیده و بهداشت ما در گرو مصرف این ماده است. حال آنکه واقعا چنین نیست. جای دوری نرویم، در همین کشور و تا اوایل انقلاب مصرف گوشت بیش از آنچه فکر کنیم محدود بود. بسیاری مردم دسترسی به گوشت نداشتند. بسیاری از مردم از بوی ماهی بدشان میآمد و در نتیجه عمدتا ماهی در خیلی از شهرها دیده نمیشد و حتی مردم نمیدانستند طرز پخت آن چگونه است. فرهنگ غنی غذایی و غیر گوشتی چنان بود که غالبا مصرف گوشت در حد مصرف نمک بود. در کنار استخرها و در دل تابستان، دکههایی بود که در آن سیبزمینی تفته در پیاز به جای همبرگر فروخته میشد و جوانان ورزشکار و پرانرژی با لذت آن را مصرف میکردند و احساس ضعف هم نمیکردند. در زمستانها نیز غذاهایی چون عدسی، لوبیا و باقلا پخته همه جا دیده میشد و بیآنکه آسیب چندانی به جیب مصرفکننده یا محیط زیست زده شود، آنها نیازهای خود را برآورده میکردند.
اما امروزه به دلایلی که غالبا بهانهتراشی و در واقع تقلید است، ما باور کردهایم که باید حتما گوشت بخوریم. در نتیجه به هر شکلی میکوشیم آن را به دست آوریم؛ حتی اگر به قیمت تحقیر شدن در صف گوشت باشد. مقصود توجیه وضع موجود و انفعال نیست. اینکه دولت باید مواد مصرفی مردم را فراهم کند و به شکل آبرومندی در اختیارشان قرار دهد، مطلب روشنی است اما سویه دیگر مساله آن است که دست به بازنگری در باور خود بزنیم و با خود بیندیشیم که آیا واقعا بدن ما به گوشت نیاز دارد؟ آیا این سبک تهیه و مصرف گوشت درست است؟ آیا واقعا این ماییم که تصمیم گرفتهایم گوشت بخوریم و آن را لازمه سلامت خود میدانیم، یا به ما تلقین کردهاند که چنین است؟ و دست آخر این موادی که معلوم نیست از کجا آمده و چگونه فراهم شده است، برای سلامت جسمی و معنوی ما لازم است؟ تصور میکنم به میزانی که به این مساله بیندیشیم و در مفروضات خود تردید کنیم و در پی تصمیمگیری آگاهانه بر آییم، به هستی خود بیشتر واقف و کمتر بازیچه بازیگران بازار میشویم. من فکر میکنم که با نخوردن آگاهانه گوشت و از این فرهنگ غذایی گوشتزده فاصله گرفتن، موضع اختیار و اقدام ما نیرومندتر میشود؛ گرچه اندک.
#در_ستایش_جزییات صفحه آخر روزنامه اعتماد، ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۸
@hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
سید حسن اسلامی اردکانی
در اینجا اصلا نمیخواهم بگویم گوشتخواری به شکل فعلی آن در مجموع نادرست است، به محیط زیست آسیب جدی میزند و حتی برای سلامتی جسمی ما زیان دارد. کسانی هستند که در همه این ادعاها مناقشه کنند و سریع دادههایی خلاف نظر مرا به رخم بکشند و حتی یادشان بیفتد که احادیثی به سود این کار داریم. در جاهای دیگری به تفصیل به این نکات پرداختهام (برای مثال، نگاه کنید به مقاله دو استدلال اخلاقی بر ضد مصرف گوشت صنعتی، پژوهشهای اخلاقی، شماره 9و 10، پاییز و زمستان 1391). در اینجا فقط میخواهم بگویم که لازمه زیست انسانی ما در جامعه معاصر، مستلزم عناصری است که یکی از آنها آگاهی و اقدام آزادانه است. حال آنکه گوشتخواری به شکل فعلی آن و به خصوص با رفتن در صفهای طولانی که حتی مردم در زمستان 57 برای گرفتن نفت چنین صفهایی تجربه نکردند، نادرست و مغایر شأن انسانی است و همچنین غیراخلاقی است؛ لذا از موارد خاص که بگذریم، هرچه از این صفها دوری کنیم، حس انسان بودن در ما شکفتهتر میشود.
امروزه غذای ما چنان با گوشت گره خورده است که حتی تصور فاصله گرفتن از آن برایمان دشوار است زیرا میپنداریم سلامتی، عضلات پیچیده و بهداشت ما در گرو مصرف این ماده است. حال آنکه واقعا چنین نیست. جای دوری نرویم، در همین کشور و تا اوایل انقلاب مصرف گوشت بیش از آنچه فکر کنیم محدود بود. بسیاری مردم دسترسی به گوشت نداشتند. بسیاری از مردم از بوی ماهی بدشان میآمد و در نتیجه عمدتا ماهی در خیلی از شهرها دیده نمیشد و حتی مردم نمیدانستند طرز پخت آن چگونه است. فرهنگ غنی غذایی و غیر گوشتی چنان بود که غالبا مصرف گوشت در حد مصرف نمک بود. در کنار استخرها و در دل تابستان، دکههایی بود که در آن سیبزمینی تفته در پیاز به جای همبرگر فروخته میشد و جوانان ورزشکار و پرانرژی با لذت آن را مصرف میکردند و احساس ضعف هم نمیکردند. در زمستانها نیز غذاهایی چون عدسی، لوبیا و باقلا پخته همه جا دیده میشد و بیآنکه آسیب چندانی به جیب مصرفکننده یا محیط زیست زده شود، آنها نیازهای خود را برآورده میکردند.
اما امروزه به دلایلی که غالبا بهانهتراشی و در واقع تقلید است، ما باور کردهایم که باید حتما گوشت بخوریم. در نتیجه به هر شکلی میکوشیم آن را به دست آوریم؛ حتی اگر به قیمت تحقیر شدن در صف گوشت باشد. مقصود توجیه وضع موجود و انفعال نیست. اینکه دولت باید مواد مصرفی مردم را فراهم کند و به شکل آبرومندی در اختیارشان قرار دهد، مطلب روشنی است اما سویه دیگر مساله آن است که دست به بازنگری در باور خود بزنیم و با خود بیندیشیم که آیا واقعا بدن ما به گوشت نیاز دارد؟ آیا این سبک تهیه و مصرف گوشت درست است؟ آیا واقعا این ماییم که تصمیم گرفتهایم گوشت بخوریم و آن را لازمه سلامت خود میدانیم، یا به ما تلقین کردهاند که چنین است؟ و دست آخر این موادی که معلوم نیست از کجا آمده و چگونه فراهم شده است، برای سلامت جسمی و معنوی ما لازم است؟ تصور میکنم به میزانی که به این مساله بیندیشیم و در مفروضات خود تردید کنیم و در پی تصمیمگیری آگاهانه بر آییم، به هستی خود بیشتر واقف و کمتر بازیچه بازیگران بازار میشویم. من فکر میکنم که با نخوردن آگاهانه گوشت و از این فرهنگ غذایی گوشتزده فاصله گرفتن، موضع اختیار و اقدام ما نیرومندتر میشود؛ گرچه اندک.
#در_ستایش_جزییات صفحه آخر روزنامه اعتماد، ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۸
@hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
یادداشت تفاوتهای کوچک دانشگاهی
صفحه آخر روزنامه اعتماد، ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۸
@hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
صفحه آخر روزنامه اعتماد، ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۸
@hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
📝 تفاوتهاي كوچك دانشگاهي
سيد حسن اسلامياردكاني
سهشنبه 17 ارديبهشت در سمپوزيومي شركت كردم كه به زبان آلماني بود و از مباحث آن چندان چيزي دستگيرم نشد، اما منش استادان در اينجا بار ديگر سنت استادي و معناي دانشگاهي بودن را برايم آشكارتر كرد و بسيار به من آموخت. 80 سال قبل نازيها در حمله به اتريش، دانشكده الهيات دانشگاه گراتس را تعطيل كردند. امروز به همين مناسبت جلسهاي برقرار شده است و همه استادان دانشكده، به اضافه هيات رييسه دانشگاه و اسقف شهر و رييس شوراي شهر در اينجا گرد آمدهاند تا به اين مناسبت گپ و گفتي داشته باشند.
عنوان سمپوزيوم يا ضيافت اين است؛ «رهيافتهاي تاريخي، پيوند امروزين و چالشهاي آينده». جلسه ساعت 9 صبح در سالن دانشكده شروع ميشود؛ سالني ساده اما با سقفي بلند و با صندليهاي پلاستيكي و فلزي معمولي كه حتي جايي براي تكيه دادن دستها ندارد. رييس دانشگاه، كريستوف هيل به همه خوشامد ميگويد و سخنرانان را يكييكي دعوت ميكند تا بيايند و بحث خود را ارايه كنند. مانند يك مجري عمل ميكند نه آنكه بعد از خوشامدگويي به بهانه يك جلسه «مهم» اينجا را ترك كند. عجيب آنكه اينجا يا كسي گوشي ندارد يا بلد نيست با آن بازي كند.
در طول دو ساعت و اندي كه در جلسه هستم، دست هيچ كس گوشي ديده نميشود و صداي هيچ زنگي شنيده نميشود. البته ناگهان صداي گوشي خودم را ميشنوم، انتظار نداشتم كه اينجا هم گوشيم زنگ بزند، شتابان آن را خاموش ميكنم. يكي از سخنرانان بحثي مفصل درباره كليسا و سياست ارايه ميكند و ميگويد كه يوهانس اوده تنها استاد دانشگاه و كشيشي بود كه صريحا با نازيها مخالفت كرد. دست آخر سوال و جواب در ميگيرد. پيرمردي فرتوت و لرزان با عصايي در دست وارد ميشود. با احترام جايي به او ميدهند بنشيند. دستش را براي پرسش بلند ميكند.
به او فرصت ميدهند و برميخيزد و با حوصله شروع ميكند به پرسش و اعتراض. از ميزبان و راهنمايم، پروفسور وينتر، ميپرسم او كيست؟ ميگويد: پروفسور ليپمان است كه بازنشسته شده است و من هم شاگردش بودم. برايم عجيب است كه حتي پس از بازنشستگي از دانشگاه دست نكشيده است و حوصله جر و بحث را به خوبي دارد. همه نشستهاند و به سخنرانان توجه دارند.
اينجا دانشگاه است به معناي كانتي آن يعني اجتماع دانشمندان. هر كس در كاري خبره است و از آن سخن ميگويد و از آن منظر به مسائل مينگرد. رييس تا آخر جلسه باقي است. وقفه كوتاهي داده ميشود براي قهوه و چاينوشي.
گفتوگو در ميگيرد و از من ميپرسند و من از ديگران ميپرسم. همه بحثها حول محور مباحث امروز است. يكي از شخصيتهايي كه محور بحث امروز بوده است و كتابي نيز به مناسبت او نوشته و امروز معرفي ميشود، يوهانس اوده است كه يكي از ويژگيهايش داشتن چندين مدرك دكتري است. يعني آنكه وي بهطور مشخص چهار بار رساله متمايز نوشت و چهار تز متفاوت عرضه كرد و چهار بار دكتر شد. به همين سبب در عنوان كتابي كه امروز معرفي شده و ناشر آن دانشگاه گراتس است، چنين آمده است: «دكتر، دكتر، دكتر، دكتر يوهانس اوده» (DDDDr. Johannes Ude). هم گرفتن دكتراي متعدد در اين سنت اروپايي امري رايج بوده است و هم اشاره به آن در معرفي شخص.
اين اوده از آن شخصيتهاي ارزنده و در عين حال متفاوت كشور اتريش است كه آشكارا با نظام نازي در هنگام حاكميتشان در افتاد و پروايي از عواقب آن نداشت. دانشگاه گراتس حدود 30 هزار دانشجو دارد و رييس آن كه آلماني است گاه با دوچرخه در شهر رفت و آمد ميكند. همچنين استادان آن گاه از ايتاليا ميآيند و گاه از آلمان. به نحوي گويي اين دانشگاه بينالمللي است و استادان در حال جابهجايي مكرر. كسي از گراني و اقتصاد و سياست نميگويد. همه سخن از عرصه و رشته تخصصي خود ميگويند. نميدانم چون وضع اقتصادي آنها خوب است و ثبات دارند و شكمشان سير است خوب دانشوري و علمورزي ميكنند يا چون خوب علمورزي كردهاند، آرام آرام كشورشان را به سمت ثبات پيش بردهاند.
#در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۸
@hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
سيد حسن اسلامياردكاني
سهشنبه 17 ارديبهشت در سمپوزيومي شركت كردم كه به زبان آلماني بود و از مباحث آن چندان چيزي دستگيرم نشد، اما منش استادان در اينجا بار ديگر سنت استادي و معناي دانشگاهي بودن را برايم آشكارتر كرد و بسيار به من آموخت. 80 سال قبل نازيها در حمله به اتريش، دانشكده الهيات دانشگاه گراتس را تعطيل كردند. امروز به همين مناسبت جلسهاي برقرار شده است و همه استادان دانشكده، به اضافه هيات رييسه دانشگاه و اسقف شهر و رييس شوراي شهر در اينجا گرد آمدهاند تا به اين مناسبت گپ و گفتي داشته باشند.
عنوان سمپوزيوم يا ضيافت اين است؛ «رهيافتهاي تاريخي، پيوند امروزين و چالشهاي آينده». جلسه ساعت 9 صبح در سالن دانشكده شروع ميشود؛ سالني ساده اما با سقفي بلند و با صندليهاي پلاستيكي و فلزي معمولي كه حتي جايي براي تكيه دادن دستها ندارد. رييس دانشگاه، كريستوف هيل به همه خوشامد ميگويد و سخنرانان را يكييكي دعوت ميكند تا بيايند و بحث خود را ارايه كنند. مانند يك مجري عمل ميكند نه آنكه بعد از خوشامدگويي به بهانه يك جلسه «مهم» اينجا را ترك كند. عجيب آنكه اينجا يا كسي گوشي ندارد يا بلد نيست با آن بازي كند.
در طول دو ساعت و اندي كه در جلسه هستم، دست هيچ كس گوشي ديده نميشود و صداي هيچ زنگي شنيده نميشود. البته ناگهان صداي گوشي خودم را ميشنوم، انتظار نداشتم كه اينجا هم گوشيم زنگ بزند، شتابان آن را خاموش ميكنم. يكي از سخنرانان بحثي مفصل درباره كليسا و سياست ارايه ميكند و ميگويد كه يوهانس اوده تنها استاد دانشگاه و كشيشي بود كه صريحا با نازيها مخالفت كرد. دست آخر سوال و جواب در ميگيرد. پيرمردي فرتوت و لرزان با عصايي در دست وارد ميشود. با احترام جايي به او ميدهند بنشيند. دستش را براي پرسش بلند ميكند.
به او فرصت ميدهند و برميخيزد و با حوصله شروع ميكند به پرسش و اعتراض. از ميزبان و راهنمايم، پروفسور وينتر، ميپرسم او كيست؟ ميگويد: پروفسور ليپمان است كه بازنشسته شده است و من هم شاگردش بودم. برايم عجيب است كه حتي پس از بازنشستگي از دانشگاه دست نكشيده است و حوصله جر و بحث را به خوبي دارد. همه نشستهاند و به سخنرانان توجه دارند.
اينجا دانشگاه است به معناي كانتي آن يعني اجتماع دانشمندان. هر كس در كاري خبره است و از آن سخن ميگويد و از آن منظر به مسائل مينگرد. رييس تا آخر جلسه باقي است. وقفه كوتاهي داده ميشود براي قهوه و چاينوشي.
گفتوگو در ميگيرد و از من ميپرسند و من از ديگران ميپرسم. همه بحثها حول محور مباحث امروز است. يكي از شخصيتهايي كه محور بحث امروز بوده است و كتابي نيز به مناسبت او نوشته و امروز معرفي ميشود، يوهانس اوده است كه يكي از ويژگيهايش داشتن چندين مدرك دكتري است. يعني آنكه وي بهطور مشخص چهار بار رساله متمايز نوشت و چهار تز متفاوت عرضه كرد و چهار بار دكتر شد. به همين سبب در عنوان كتابي كه امروز معرفي شده و ناشر آن دانشگاه گراتس است، چنين آمده است: «دكتر، دكتر، دكتر، دكتر يوهانس اوده» (DDDDr. Johannes Ude). هم گرفتن دكتراي متعدد در اين سنت اروپايي امري رايج بوده است و هم اشاره به آن در معرفي شخص.
اين اوده از آن شخصيتهاي ارزنده و در عين حال متفاوت كشور اتريش است كه آشكارا با نظام نازي در هنگام حاكميتشان در افتاد و پروايي از عواقب آن نداشت. دانشگاه گراتس حدود 30 هزار دانشجو دارد و رييس آن كه آلماني است گاه با دوچرخه در شهر رفت و آمد ميكند. همچنين استادان آن گاه از ايتاليا ميآيند و گاه از آلمان. به نحوي گويي اين دانشگاه بينالمللي است و استادان در حال جابهجايي مكرر. كسي از گراني و اقتصاد و سياست نميگويد. همه سخن از عرصه و رشته تخصصي خود ميگويند. نميدانم چون وضع اقتصادي آنها خوب است و ثبات دارند و شكمشان سير است خوب دانشوري و علمورزي ميكنند يا چون خوب علمورزي كردهاند، آرام آرام كشورشان را به سمت ثبات پيش بردهاند.
#در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۸
@hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
اخلاق تفسیر قرآن کریم؛ تحلیل و بیان چالشها
سید حسن اسلامی و سید هدایت جلیلی
پنجشنبه 2 خرداد 98
@hassan_eslami
سید حسن اسلامی و سید هدایت جلیلی
پنجشنبه 2 خرداد 98
@hassan_eslami
یادداشت فقط به درد «موزه» میخورد
صفحه آخر روزنامه اعتماد، 1 خرداد 1398
@hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
صفحه آخر روزنامه اعتماد، 1 خرداد 1398
@hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
📝 فقط به درد «موزه» میخورد
سید حسن اسلامی اردکانی
خانم تازه به دوران رسیده ای داشت از سفر اخیرش به لندن تعریف میکرد و فروشگاههایی که دیده بود و خریدهای شگفتی که کرده بود، سخن میگفت. فلان فروشگاه این جوری و این یکی آن جوری بود. خانم درس خواندهای پرسید: راستی «بریتیش میوزیوم» هم رفتید؟ آن خانم با اعتماد به نفس کاملی پاسخ داد: «آره، اما جنسهایش تعریفی نداشت و تازه خیلی هم فَشِن نبود». اگر این طنز باشد، این یکی دیگر که طنز نیست. چندی پیش یک سیاستمدار و سیاستگذار هنگامی که میخواست به موزه «لوور» اشاره کند، مانده بود که آن را چگونه بخواند! البته او حق داشت. چون یا حاضر نبود که با پول بیت المال برود فرانسه! و اگر میرفت، حاضر نبود که پولش را برای دیدن این موزه تلف کند! در اینجا هم کسی برایش این کلمه را اسپل نکرده بود و او نیازی به دانستن آن نداشت.
خوب بدین ترتیب، نه دولتمندان نیازی به موزه دارند و نه دولتمردان. مردم عادی هم که احساس نیاز نمیکنند و تازه اگر هم چنین نیازی داشته باشند، پول و وقت و دل خوش را از کجا بیاورند که با آن به دیدن موزه بروند. برای همین در عرف عامه کلمه «موزه» و «عتیقه» با لایههای معنایی عاطفی خاصی به کار برده میشوند. غالباً هنگامی که به ناکارآمدی چیزی بخواهند اشاره کنند میگویند «باید گذاشتش در موزه» یا «فقط به درد موزه میخورد.» همچنین هنگامی که با آدم عجیب و غریب و نامتعارفی مواجه میشوند، میگویند «عجب آدم عتیقهای است». بدین ترتیب، گویی نوعی توافق بر سر کار و کارکرد موزه وجود دارد. موزه جایی است که در آن چیزهای به درد نخور را میگذارند.
با این حال، عادت دارم هر جا موزه خوبی ببینم، به دیدنش بروم. امروز هم در وین به دیدار موزه تاریخ هنر رفتم. در حالی که این موزه عظیم را بالا و پایین میکردم و غرق ژرفای برخی نقاشی ها شده بودم، ناگهان از خودم پرسیدم که معنای این کارم چیست. حاصل چند ساعت در موزههای نسبتاً تاریک بالا پایین کردن و دیدن نقاشیهای چند صد سال قبل، یا مجسمههای دو سه هزار ساله که گاه بینی و دست ندارند، چه خاصیتی دارد؟ گرچه واژه «موزه» قدیمی است، اما خود موزه پدیده مدرنی است و زاده تأمل در گذشته. کمترین کارکرد موزه آن است که خودفهمی ما را گسترش میدهد، درس عشق میآموزد و متواضعمان میسازد.
هنگامی که به دیدار گذشتههای دور در موزه میرویم، متوجه میشویم که به واقع من و شما همه مان عضو یک خانواده بشری هستیم که در سراسر گیتی پراکنده شدهایم و همه کم و بیش با دغدغههای مشترکی چون عشق و رنج و زندگی و مرگ درگیر هستیم و بدین ترتیب، فهممان از خودمان و سرشتمان بیشتر میشود و متوجه میشویم که ما تافته جدابافته نیستیم و همه جا انسانها رنج کشیدند، کوشیدند و عشق ورزیدند، شکست خوردند و پیروز شدند. با دیدن مومیاییهای مصری، متوجه میشویم که حتی انسانهای هزاران سال قبل برای بقای خود چه طرحهای پیچیدهای میریختند و اجرا میکردند. این فهمْ زمینه عشق به انسانها، همین انسانهای پیرامونمان، را فراهم میسازد و گسترش میدهد. با دیدن سکههای دوران پارتی و ساسانی در ایران باستان و سکههای حکومتهای اروپا در قرون میانه، اهمیت پول و نقش آن را در مبادله و تثبیت نهاد اقتصاد در مییابیم و بدین ترتیب اندکی درس فرزانگی میآموزیم.
سرانجام با دیدن شاهکارهای عظیم بشری از تنگنای خودنگری و غرور و تکبر بیرون میآییم و درس تواضع میآموزیم. شاهکارهای بزرگی که در موزهها نگهداری میشوند، هر کدام نماد عشق، کوشش، خرد، زیباشناسی و دوراندیشی به شمار میروند و کسانی که از دیدار این نمادها محروم هستند، در نهایت درک درستی از عشق و کوشش و حکمت نخواهند داشت و چشمانداز مناسبی از جهان و انسان به دست نخواهند آورد، چه دولتمند باشند و چه دولتمرد. موزهها بخشی از فرایند یادگیری مادام العمر به شمار میروند و چون کارگاههایی هستند که با فشردگی و ایجاز درسهای درست زیستن تعلیم میدهند.
#در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، 1 خرداد 1398
@hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
سید حسن اسلامی اردکانی
خانم تازه به دوران رسیده ای داشت از سفر اخیرش به لندن تعریف میکرد و فروشگاههایی که دیده بود و خریدهای شگفتی که کرده بود، سخن میگفت. فلان فروشگاه این جوری و این یکی آن جوری بود. خانم درس خواندهای پرسید: راستی «بریتیش میوزیوم» هم رفتید؟ آن خانم با اعتماد به نفس کاملی پاسخ داد: «آره، اما جنسهایش تعریفی نداشت و تازه خیلی هم فَشِن نبود». اگر این طنز باشد، این یکی دیگر که طنز نیست. چندی پیش یک سیاستمدار و سیاستگذار هنگامی که میخواست به موزه «لوور» اشاره کند، مانده بود که آن را چگونه بخواند! البته او حق داشت. چون یا حاضر نبود که با پول بیت المال برود فرانسه! و اگر میرفت، حاضر نبود که پولش را برای دیدن این موزه تلف کند! در اینجا هم کسی برایش این کلمه را اسپل نکرده بود و او نیازی به دانستن آن نداشت.
خوب بدین ترتیب، نه دولتمندان نیازی به موزه دارند و نه دولتمردان. مردم عادی هم که احساس نیاز نمیکنند و تازه اگر هم چنین نیازی داشته باشند، پول و وقت و دل خوش را از کجا بیاورند که با آن به دیدن موزه بروند. برای همین در عرف عامه کلمه «موزه» و «عتیقه» با لایههای معنایی عاطفی خاصی به کار برده میشوند. غالباً هنگامی که به ناکارآمدی چیزی بخواهند اشاره کنند میگویند «باید گذاشتش در موزه» یا «فقط به درد موزه میخورد.» همچنین هنگامی که با آدم عجیب و غریب و نامتعارفی مواجه میشوند، میگویند «عجب آدم عتیقهای است». بدین ترتیب، گویی نوعی توافق بر سر کار و کارکرد موزه وجود دارد. موزه جایی است که در آن چیزهای به درد نخور را میگذارند.
با این حال، عادت دارم هر جا موزه خوبی ببینم، به دیدنش بروم. امروز هم در وین به دیدار موزه تاریخ هنر رفتم. در حالی که این موزه عظیم را بالا و پایین میکردم و غرق ژرفای برخی نقاشی ها شده بودم، ناگهان از خودم پرسیدم که معنای این کارم چیست. حاصل چند ساعت در موزههای نسبتاً تاریک بالا پایین کردن و دیدن نقاشیهای چند صد سال قبل، یا مجسمههای دو سه هزار ساله که گاه بینی و دست ندارند، چه خاصیتی دارد؟ گرچه واژه «موزه» قدیمی است، اما خود موزه پدیده مدرنی است و زاده تأمل در گذشته. کمترین کارکرد موزه آن است که خودفهمی ما را گسترش میدهد، درس عشق میآموزد و متواضعمان میسازد.
هنگامی که به دیدار گذشتههای دور در موزه میرویم، متوجه میشویم که به واقع من و شما همه مان عضو یک خانواده بشری هستیم که در سراسر گیتی پراکنده شدهایم و همه کم و بیش با دغدغههای مشترکی چون عشق و رنج و زندگی و مرگ درگیر هستیم و بدین ترتیب، فهممان از خودمان و سرشتمان بیشتر میشود و متوجه میشویم که ما تافته جدابافته نیستیم و همه جا انسانها رنج کشیدند، کوشیدند و عشق ورزیدند، شکست خوردند و پیروز شدند. با دیدن مومیاییهای مصری، متوجه میشویم که حتی انسانهای هزاران سال قبل برای بقای خود چه طرحهای پیچیدهای میریختند و اجرا میکردند. این فهمْ زمینه عشق به انسانها، همین انسانهای پیرامونمان، را فراهم میسازد و گسترش میدهد. با دیدن سکههای دوران پارتی و ساسانی در ایران باستان و سکههای حکومتهای اروپا در قرون میانه، اهمیت پول و نقش آن را در مبادله و تثبیت نهاد اقتصاد در مییابیم و بدین ترتیب اندکی درس فرزانگی میآموزیم.
سرانجام با دیدن شاهکارهای عظیم بشری از تنگنای خودنگری و غرور و تکبر بیرون میآییم و درس تواضع میآموزیم. شاهکارهای بزرگی که در موزهها نگهداری میشوند، هر کدام نماد عشق، کوشش، خرد، زیباشناسی و دوراندیشی به شمار میروند و کسانی که از دیدار این نمادها محروم هستند، در نهایت درک درستی از عشق و کوشش و حکمت نخواهند داشت و چشمانداز مناسبی از جهان و انسان به دست نخواهند آورد، چه دولتمند باشند و چه دولتمرد. موزهها بخشی از فرایند یادگیری مادام العمر به شمار میروند و چون کارگاههایی هستند که با فشردگی و ایجاز درسهای درست زیستن تعلیم میدهند.
#در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، 1 خرداد 1398
@hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
درسی از «اقیانوس ایستاده» تاریخ
کشته شدن بزرگان و حاکمان همواره زمینه خوبی برای انواع تصفیه حسابهای خونین سیاسی بوده است. این مسئله در ماجرای ضربت خوردن حضرت هم آشکار بود و اگر امام بر اثر آن ضربت از دنیا میرفت، چه بسا افراد زیادی به عنوان قاتل، معاون در قتل، زمینهساز قتل و صدها وظیفه و پست شغلی، کشته میشدند. در این فضای مسموم بود که حضرت، به جای آن که از این مسئله برای قلع و قمع کردن خوارج بهره بگیرد، در انتهای وصیت خود خویشانش را از کینهکشی برحذر داشت و گفت:
"فرزندان عبد المطلب، مبادا خون مسلمانان را بریزید و بگویید: «امیر مؤمنان کشته شده است!» بدانید که جز قاتل من نباید کشته شود. بنگرید، اگر من بر اثر این ضربت او مُردَم، او را تنها یک ضربت بزنید و از مُثله کردن او بپرهیزید." (نهج البلاغه، نامه 47)
نگاهی به کینهتوزی های رایج و فرهنگ انتقامگیری در سطح گسترده و احقاق بیش از حق، نشان میدهد که هنوز این درس ساده را فرانگرفتهایم و در گذشته جاهلی خود دست و پا میزنیم.
سید حسن اسلامی اردکانی
منتشرشده در ۲۷ تیر ۱۳۹۳
@hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
کشته شدن بزرگان و حاکمان همواره زمینه خوبی برای انواع تصفیه حسابهای خونین سیاسی بوده است. این مسئله در ماجرای ضربت خوردن حضرت هم آشکار بود و اگر امام بر اثر آن ضربت از دنیا میرفت، چه بسا افراد زیادی به عنوان قاتل، معاون در قتل، زمینهساز قتل و صدها وظیفه و پست شغلی، کشته میشدند. در این فضای مسموم بود که حضرت، به جای آن که از این مسئله برای قلع و قمع کردن خوارج بهره بگیرد، در انتهای وصیت خود خویشانش را از کینهکشی برحذر داشت و گفت:
"فرزندان عبد المطلب، مبادا خون مسلمانان را بریزید و بگویید: «امیر مؤمنان کشته شده است!» بدانید که جز قاتل من نباید کشته شود. بنگرید، اگر من بر اثر این ضربت او مُردَم، او را تنها یک ضربت بزنید و از مُثله کردن او بپرهیزید." (نهج البلاغه، نامه 47)
نگاهی به کینهتوزی های رایج و فرهنگ انتقامگیری در سطح گسترده و احقاق بیش از حق، نشان میدهد که هنوز این درس ساده را فرانگرفتهایم و در گذشته جاهلی خود دست و پا میزنیم.
سید حسن اسلامی اردکانی
منتشرشده در ۲۷ تیر ۱۳۹۳
@hassan_eslami
www.hassaneslami.ir