📝 نام نيكي گر...
سيد حسن اسلامياردكاني
بهمن ماه سال 96 رفتم دلوار و از خانهموزه رييسعلي دلواري ديدار كردم. در جايي تابلويي بود كه بر آن شجرهنامه رييسعلي و نوادگانش آمده بود. در ميان فرزندانش ظاهرا ديگر كسي «رييس» نبود و آرام آرام نام رييسعلي در ميان نوه و نواده كمرنگ ميشد تا به نامهاي بسيار «مدرن» و متفاوتي چون «ركسانا» ميرسيد. اين مساله در ذهنم بود تا آنكه هفته گذشته نوشته آقاي عباس عبدي با عنوان «تحليل يك آگهي تسليت» (روزنامه اعتماد، شماره4373، 1/3/98) را خواندم. ايشان با تحليل آگهي فوت يكي از عالمان شيعه و نامهاي درج شده چهار نسل از بازماندگان در ذيل آن، تحولات نامگذاري طي اين سده را به شكلي ملموس بيان كرده بود. خواندن اين نوشته مرا بر آن داشت تا دوباره در اين مساله تامل كنم كه چرا امروزه شاهد اين تمايل شديد به انتخاب نامهاي بسيار متفاوت هستيم.
نامگذاري همزمان تمايز و تعلق ايجاد ميكند. با گذاشتن نامي بر فرزندان خود، او را از ديگران متمايز ميكنيم و در عين حال او را جزو گروهي واقعي يا آرماني قرار ميدهيم. وقتي پدري نام فرزندش را «ياسر» ميگذارد، هم نشان ميدهد كه او «باقر» و «پرهام» نيست و بدين ترتيب او را «خاص» ميسازد و هم ميخواهد، نشان بدهد كه او متعلق به خانوادهاي است كه گرايش انقلابي دارد و به كساني چون ياسر عرفات عشق ميورزد. بدين ترتيب نام هر كسي كمابيش تعلقات و وابستگيهاي فراواني را نشان ميدهد و ميتوان با شنيدن نام كسي با اطميناني نسبي نكات مهمي درباره جايگاه اجتماعي، اقتصادي، سياسي، قومي، و ديني آن شخص گفت. از اين منظر نام «سبزعلي» بيانگر خاستگاه روستايي و سنتي صاحبنام است و نام «ميثم» بيانگر زمانه انقلاب و گرايش به نامگذاري اسلامي و «آرتميس» بيانگر خروج از آن فضا و تلاش براي گسستن از تعلقات رايج.
بدين ترتيب نام شخص به گونهاي شناسنامه تفصيلي او به شمار ميرود و با ديدن نامي چون «سيد شهابالدين واعظ» ميتوان به سادگي حدس زد كه آن شخص به خانداني روحاني تعلق دارد. بدين ترتيب هر نامي مانند لهجه به نحوي چيزي درباره صاحب آن نام ميگويد و تعلقات گوناگون او را نشان ميدهد. در اولين مواجهه با كسي كه فقط نام او را ميدانيم، ميكوشيم كمي درباره منش و فرهنگ خانوادگي و اجتماعي او گمانهزني و بر اساس آن رفتار كنيم. لذا اگر كسي را با نام «فاطمه» ديديم احتمالا به گونهاي رفتار ميكنيم و اگر نام او «ديانا» بود به گونه ديگري درباره فرهنگ خانوادگياش فكر ميكنيم. اما گاه اين گمانهزنيها به مشكل برميخورد. تصور كنيد كسي را ميبينيد كه نامش «ساسان» است. ميتوان انتظار داشت كه اين شخص در خانوادهاي با تعلقات و تربيت خاص ايراني زاده شده باشد، اما بعد متوجه ميشويم كه در شناسنامه نامش «سيد ساسان» است و پدرش «عمار» نام دارد. حال ميتوانيم حدس بزنيم كه پدرش زاده دوران انقلاب و تلاش براي احياي شخصيتهاي انقلابي صدر اسلام است و احتمالا بعدها از آن فضا دور شده و براي فرزندش نامگذاري يكسر متفاوتي در پيش گرفته است.
در موج نامگذاري رايج، جنبه نخست يعني تمايز برجسته شده است و افراد ميكوشند با انتخاب نامهاي «خاص» فرزند خود را متفاوت كنند. اما يك جنبه ديگر قضيه ناديده گرفته شده است و آن اينكه پدر يا مادري كه دست به نامگذاري ميزند، با مساله «تعلق» چه ميكند. ما هر نامي كه انتخاب كنيم، چيزي درباره خود افشا ميكنيم. هنگامي كه من با نام «رحيم»، نام فرزندم را «آتوسا» ميگذارم، يعني تعلقم را به سنت و فرهنگي كه خودم در آن باليدهام، انكار ميكنم و در پي پيوند زدن فرزندم به سنتي ديگر هستم. اما كدام سنت؟ دشواري برخي نامگذاريهاي رايج آن است كه ديگر نميتوانيم تصويري روشن از اين تعلقات دريابيم و خاص بودن و تمايز چنان غلبه پيدا ميكند كه مساله تعلق را كمرنگ ميكند.
صفحه آخر روزنامه اعتماد، ۸ خرداد ۱۳۹۸
@hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
سيد حسن اسلامياردكاني
بهمن ماه سال 96 رفتم دلوار و از خانهموزه رييسعلي دلواري ديدار كردم. در جايي تابلويي بود كه بر آن شجرهنامه رييسعلي و نوادگانش آمده بود. در ميان فرزندانش ظاهرا ديگر كسي «رييس» نبود و آرام آرام نام رييسعلي در ميان نوه و نواده كمرنگ ميشد تا به نامهاي بسيار «مدرن» و متفاوتي چون «ركسانا» ميرسيد. اين مساله در ذهنم بود تا آنكه هفته گذشته نوشته آقاي عباس عبدي با عنوان «تحليل يك آگهي تسليت» (روزنامه اعتماد، شماره4373، 1/3/98) را خواندم. ايشان با تحليل آگهي فوت يكي از عالمان شيعه و نامهاي درج شده چهار نسل از بازماندگان در ذيل آن، تحولات نامگذاري طي اين سده را به شكلي ملموس بيان كرده بود. خواندن اين نوشته مرا بر آن داشت تا دوباره در اين مساله تامل كنم كه چرا امروزه شاهد اين تمايل شديد به انتخاب نامهاي بسيار متفاوت هستيم.
نامگذاري همزمان تمايز و تعلق ايجاد ميكند. با گذاشتن نامي بر فرزندان خود، او را از ديگران متمايز ميكنيم و در عين حال او را جزو گروهي واقعي يا آرماني قرار ميدهيم. وقتي پدري نام فرزندش را «ياسر» ميگذارد، هم نشان ميدهد كه او «باقر» و «پرهام» نيست و بدين ترتيب او را «خاص» ميسازد و هم ميخواهد، نشان بدهد كه او متعلق به خانوادهاي است كه گرايش انقلابي دارد و به كساني چون ياسر عرفات عشق ميورزد. بدين ترتيب نام هر كسي كمابيش تعلقات و وابستگيهاي فراواني را نشان ميدهد و ميتوان با شنيدن نام كسي با اطميناني نسبي نكات مهمي درباره جايگاه اجتماعي، اقتصادي، سياسي، قومي، و ديني آن شخص گفت. از اين منظر نام «سبزعلي» بيانگر خاستگاه روستايي و سنتي صاحبنام است و نام «ميثم» بيانگر زمانه انقلاب و گرايش به نامگذاري اسلامي و «آرتميس» بيانگر خروج از آن فضا و تلاش براي گسستن از تعلقات رايج.
بدين ترتيب نام شخص به گونهاي شناسنامه تفصيلي او به شمار ميرود و با ديدن نامي چون «سيد شهابالدين واعظ» ميتوان به سادگي حدس زد كه آن شخص به خانداني روحاني تعلق دارد. بدين ترتيب هر نامي مانند لهجه به نحوي چيزي درباره صاحب آن نام ميگويد و تعلقات گوناگون او را نشان ميدهد. در اولين مواجهه با كسي كه فقط نام او را ميدانيم، ميكوشيم كمي درباره منش و فرهنگ خانوادگي و اجتماعي او گمانهزني و بر اساس آن رفتار كنيم. لذا اگر كسي را با نام «فاطمه» ديديم احتمالا به گونهاي رفتار ميكنيم و اگر نام او «ديانا» بود به گونه ديگري درباره فرهنگ خانوادگياش فكر ميكنيم. اما گاه اين گمانهزنيها به مشكل برميخورد. تصور كنيد كسي را ميبينيد كه نامش «ساسان» است. ميتوان انتظار داشت كه اين شخص در خانوادهاي با تعلقات و تربيت خاص ايراني زاده شده باشد، اما بعد متوجه ميشويم كه در شناسنامه نامش «سيد ساسان» است و پدرش «عمار» نام دارد. حال ميتوانيم حدس بزنيم كه پدرش زاده دوران انقلاب و تلاش براي احياي شخصيتهاي انقلابي صدر اسلام است و احتمالا بعدها از آن فضا دور شده و براي فرزندش نامگذاري يكسر متفاوتي در پيش گرفته است.
در موج نامگذاري رايج، جنبه نخست يعني تمايز برجسته شده است و افراد ميكوشند با انتخاب نامهاي «خاص» فرزند خود را متفاوت كنند. اما يك جنبه ديگر قضيه ناديده گرفته شده است و آن اينكه پدر يا مادري كه دست به نامگذاري ميزند، با مساله «تعلق» چه ميكند. ما هر نامي كه انتخاب كنيم، چيزي درباره خود افشا ميكنيم. هنگامي كه من با نام «رحيم»، نام فرزندم را «آتوسا» ميگذارم، يعني تعلقم را به سنت و فرهنگي كه خودم در آن باليدهام، انكار ميكنم و در پي پيوند زدن فرزندم به سنتي ديگر هستم. اما كدام سنت؟ دشواري برخي نامگذاريهاي رايج آن است كه ديگر نميتوانيم تصويري روشن از اين تعلقات دريابيم و خاص بودن و تمايز چنان غلبه پيدا ميكند كه مساله تعلق را كمرنگ ميكند.
صفحه آخر روزنامه اعتماد، ۸ خرداد ۱۳۹۸
@hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
یادداشت به نام علم به کام خشونت: زندهشکافی حیوانات
صفحه آخر روزنامه اعتماد، پنجشنبه ۲۳ خرداد ۱۳۹۸
#در_ستایش_جزییات
@hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
صفحه آخر روزنامه اعتماد، پنجشنبه ۲۳ خرداد ۱۳۹۸
#در_ستایش_جزییات
@hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
📝 زندهشکافی حیوانات: به نام علم به کام خشونت
سید حسن اسلامی اردکانی
فیلم ای. تی. موجود فرازمینی (E.T. the Extra Terrestrial) با فضای عاطفی نیرومند و تأثیرگذار خود ساخته استیون اسپیلبرگ است. او کسی است که در ساختن ژانرهای خشن دستی توانا دارد و کارهایی چون فهرست شیندلر و آرواره ها را در کارنامه خود دارد. با این حال هنگامی که میخواهد فیلمی برای کودکان بسازد، مراقب است تا نه تنها هیچ تصویر خشنی را عرضه نکند و خشونت نیاموزد، بلکه حتی در ترویج خشونت ضمنی نیز دقت کند.
داستان فیلم ساده است. الیوت، پسر دهساله، موجود فضایی بازماندهای پیدا میکند و با او مناسبات دوستانه برقرار میسازد و او را از چشم پلیسهایی که در پی این موجود هستند پنهان میکند. پلیسهای این فیلم، به جای اسحله بر کمر، بیسیم در دست دارند. اسپیلبرگ در توضیح این نکته میگوید نمیخواستیم با دیدن اسلحه بچهها به خشونت تمایل پیدا کنند. از سوی دیگر پلیس معمولاً با اسلحه است و پلیس بی اسلحه مانند خان بی تفنگ است! لذا به جای سلاح کمری، بیسیم در دست پلیسها گذاشتیم. در یکی از سکانسهای جذاب این فیلم، معلم کلاس زیستشناسی به همه کودکان تکلیف کرده است تا با خود قورباغه بیاورند و بعد از بیحسی کالبدشکافی کنند. اما الیوت با شیطنت لیوان را بر میگرداند و قورباغه خود را آزاد میکند و دیگر بچهها همه از این رفتار زیبا تقلید میکنند و معلم را ناکام میگذارند. این فیلم حدود 40 سال قبل (1982) ساخت شده است.
با این حال گاه میشنویم و میخوانیم که در برخی مدارس خاص کشور در مقام تعلیم کودکانْ معصوم را به کشتن حیوانات یا دیدن حیوانات پاره پاره شده وادار میکنند. این کار به هر دلیلی صورت گرفته باشد، نه در سنت دینی ما جایی دارد و نه با هنجارهای امروزین تعلیم و تربیت مدرن همسو است. کافی است که با شیوههای مدرن آموزش آشنا شویم و راههای گوناگون آموختن اناتومی و فیزیولوژی حیوانی را، بدون دست زدن به خشونت، بیاموزیم و تعلیم دهیم
کشتن حیوانات در مدارس و کالبدشکافی آنها بر فهم علمی دانشآموزان تأثیر چندانی ندارد، اما میتواند بر منش اخلاقی و تربیت آنها مؤثر باشد و آرام آرام خشونتورزی را به آنها بیاموزد. به هوش باشیم مبادا به نام علم، خشونت را در مدارس ترویج کنیم و بعدها شاهد پیامدهای گسترده آن در جامعه باشیم. زیرا هنگامی که کودکان نسبت به رنج حیوانات بیتفاوت شدند، این آمادگی را خواهند داشت که نسبت به رنج انسانها نیز بیتفاوت گردند (برای توضیح بیشتر نک: سنگدلیهای معصومانه: فقر فرهنگ رفتار با حیوانات).
صفحه آخر روزنامه اعتماد، پنجشنبه ۲۳ خرداد ۱۳۹۸
#در_ستایش_جزییات
@hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
سید حسن اسلامی اردکانی
فیلم ای. تی. موجود فرازمینی (E.T. the Extra Terrestrial) با فضای عاطفی نیرومند و تأثیرگذار خود ساخته استیون اسپیلبرگ است. او کسی است که در ساختن ژانرهای خشن دستی توانا دارد و کارهایی چون فهرست شیندلر و آرواره ها را در کارنامه خود دارد. با این حال هنگامی که میخواهد فیلمی برای کودکان بسازد، مراقب است تا نه تنها هیچ تصویر خشنی را عرضه نکند و خشونت نیاموزد، بلکه حتی در ترویج خشونت ضمنی نیز دقت کند.
داستان فیلم ساده است. الیوت، پسر دهساله، موجود فضایی بازماندهای پیدا میکند و با او مناسبات دوستانه برقرار میسازد و او را از چشم پلیسهایی که در پی این موجود هستند پنهان میکند. پلیسهای این فیلم، به جای اسحله بر کمر، بیسیم در دست دارند. اسپیلبرگ در توضیح این نکته میگوید نمیخواستیم با دیدن اسلحه بچهها به خشونت تمایل پیدا کنند. از سوی دیگر پلیس معمولاً با اسلحه است و پلیس بی اسلحه مانند خان بی تفنگ است! لذا به جای سلاح کمری، بیسیم در دست پلیسها گذاشتیم. در یکی از سکانسهای جذاب این فیلم، معلم کلاس زیستشناسی به همه کودکان تکلیف کرده است تا با خود قورباغه بیاورند و بعد از بیحسی کالبدشکافی کنند. اما الیوت با شیطنت لیوان را بر میگرداند و قورباغه خود را آزاد میکند و دیگر بچهها همه از این رفتار زیبا تقلید میکنند و معلم را ناکام میگذارند. این فیلم حدود 40 سال قبل (1982) ساخت شده است.
با این حال گاه میشنویم و میخوانیم که در برخی مدارس خاص کشور در مقام تعلیم کودکانْ معصوم را به کشتن حیوانات یا دیدن حیوانات پاره پاره شده وادار میکنند. این کار به هر دلیلی صورت گرفته باشد، نه در سنت دینی ما جایی دارد و نه با هنجارهای امروزین تعلیم و تربیت مدرن همسو است. کافی است که با شیوههای مدرن آموزش آشنا شویم و راههای گوناگون آموختن اناتومی و فیزیولوژی حیوانی را، بدون دست زدن به خشونت، بیاموزیم و تعلیم دهیم
کشتن حیوانات در مدارس و کالبدشکافی آنها بر فهم علمی دانشآموزان تأثیر چندانی ندارد، اما میتواند بر منش اخلاقی و تربیت آنها مؤثر باشد و آرام آرام خشونتورزی را به آنها بیاموزد. به هوش باشیم مبادا به نام علم، خشونت را در مدارس ترویج کنیم و بعدها شاهد پیامدهای گسترده آن در جامعه باشیم. زیرا هنگامی که کودکان نسبت به رنج حیوانات بیتفاوت شدند، این آمادگی را خواهند داشت که نسبت به رنج انسانها نیز بیتفاوت گردند (برای توضیح بیشتر نک: سنگدلیهای معصومانه: فقر فرهنگ رفتار با حیوانات).
صفحه آخر روزنامه اعتماد، پنجشنبه ۲۳ خرداد ۱۳۹۸
#در_ستایش_جزییات
@hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
Telegram
دغدغههای اخلاق و دین / سید حسن اسلامی اردکانی
سنگدلی های معصومانه: فقر فرهنگ رفتار با حیوانات
بخش اول
الآن که کارنامه درخشان! دوران کودکی و نوجوانی خودم را بازنگری میکنم، میبینم در آن دست کم تجربه کشتن، یا مشارکت در قتل، دو سه مار، یک گربه، چندتایی گنجشک و کبوتر، ده بیستتایی مارمولک، عنکبوت، عقرب،…
بخش اول
الآن که کارنامه درخشان! دوران کودکی و نوجوانی خودم را بازنگری میکنم، میبینم در آن دست کم تجربه کشتن، یا مشارکت در قتل، دو سه مار، یک گربه، چندتایی گنجشک و کبوتر، ده بیستتایی مارمولک، عنکبوت، عقرب،…
یادداشت مسئولیت اجتماعی
صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۲۹ خرداد ۱۳۹۸
@hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۲۹ خرداد ۱۳۹۸
@hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
📝 زندگی مسئولانه
سید حسن اسلامی اردکانی
واسلاو هاول در مارچ 1995 در دانشگاه ویکتوریا در ولنگتن درباره مسئولیت روشنفکران سخنرانی کرد. اندیشه اصلی وی در آن سخنرانی آن بود که زمانی عمده روشنفکران میخواستند جهان را یکسره دگرگون کنند و طرحی نو در اندازند، حال آنکه شکست تاریخی جریان چپ آنان را کاملاً نومید و بیتفاوت کرد. از این منظر، نتیجه شکست تلاش برای تغییر جهان و ایجاد بهشت زمینی، یا مهندسی کلگرا، در جهان کمونیستی، به انکار هرگونه رسالتی برای روشنفکران انجامید. اما همان طور که آن نظر نادرست بود، این عکس العمل نیز غلط است. سپس هاول نتیجه میگیرد باور به ارتباط همه اجزای جهان و تلاش متواضعانه برای اصلاح وضع موجود، غیر از اعتقاد به وجود چند قانون کلی و ادعای کشف آن است. مسئولیت روشنفکر آن است که طبق فهم خود برای بهبود جهان تلاش کند. (مسئولیت روشنفکران، واسلاو هاول، ترجمه حسن کامشاد، کلک، شماره 76-79، تیر-مهر 1375، ص 127-132. بازچاپ شده در مترجمان، خائنان: مته به خشخاش چند کتاب، حسن کامشاد، تهران، نشر نی، 1386، ص 49-56.)
داستان امر به معروف و نهی از منکر در کشورمان نمونه کوچکی از این افراط و تفریط به شمار میرود. گاه به ضرب چماقْ امر به معروف و نهی از منکر صورت میگیرد، و گاه این آموزه بنیادی دینی-اجتماعی یکسره نادیده گرفته میشود. برخی از کسانی که در اردوگاه اول قرار دارند، نگاهی محدود به آن دارند. در دام نوعی صورتگرایی و تقلیلگرایی میافتند که حاصل آن گاه دیدن چند فقره موی عیان شده زنی و نادیدن صدها فساد گسترده اقتصادی و سیاسی ساختاری و دزدیهای نظاممند است.
در برابر نگرش سنتی بالا و در واکنش به این جنس امر به معروف و نهی از منکر، شاهد نگاه نادرست متقابلی هستیم که آن را بیموضوع میکند و میکوشد آن را از عرصه جامعه بزداید. گویی این فریضه امری تجملی یا تحمیلی است و میتوان مسلمان زیست، بیآنکه کاری به آن داشت. حال آنکه مسلمانی مستلزم و مقتضی داشتن حس مسئولیت اجتماعی و زندگی مسئولانه است. مسئولیت اجتماعی نیز تعبیر دیگری از امر به معروف و نهی از منکر است. این که کسانی تصور نادرستی از امر به معروف و نهی از منکر داشته باشند و آن را رواج دهند، دلیل خوبی نمیشود که کسان دیگری به جای اصلاح این تصور خطا، یکسره منکر ارزش و ضرورت آن شوند. در تشبیه زیبایی از رسول اکرم (ص) مردم جامعه چونان مسافران یک کشتی هستند. در عین حال که هیچ مسافری حق مداخله در کار دیگران و تجسس ندارد، هیچ مسافری هم حق ندارد که در قسمت اختصاصی خود هر کاری انجام بدهد و جان دیگران را به خطر اندازد. محافظت از محیط زیست، مخالفت با تخریب آن، حساسیت در قبال مصرفگرایی، رعایت حقوق دیگران، دفاع از آزادی مدنی، مقابله با اخبار دروغین و ترور شخصیت، ممانعت از مصادره شخصیتها و دستکاری نوشتههای آنان، حفاظت از حقوق معنوی و مالکیت فکری نویسندگان و هنرمندان و مبدعان و دهها فعالیت دیگر از این دست، همه نیازمند باور به امر به معروف و نهی از منکر است. با این نگاه، زندگی در جامعه و زیست مسئولانه نیازمند باور و پایبندی به این آموزه و کاربست آن در عمل است. با این حال، متأسفانه چنان این تعبیر همراه با خاطرات ناخوشایند است، که کسانی به این نتیجه رسیدهاند که عطایش را به لقایش ببخشند.
صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۲۹ خرداد ۱۳۹۸
#در_ستایش_جزییات
@hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
سید حسن اسلامی اردکانی
واسلاو هاول در مارچ 1995 در دانشگاه ویکتوریا در ولنگتن درباره مسئولیت روشنفکران سخنرانی کرد. اندیشه اصلی وی در آن سخنرانی آن بود که زمانی عمده روشنفکران میخواستند جهان را یکسره دگرگون کنند و طرحی نو در اندازند، حال آنکه شکست تاریخی جریان چپ آنان را کاملاً نومید و بیتفاوت کرد. از این منظر، نتیجه شکست تلاش برای تغییر جهان و ایجاد بهشت زمینی، یا مهندسی کلگرا، در جهان کمونیستی، به انکار هرگونه رسالتی برای روشنفکران انجامید. اما همان طور که آن نظر نادرست بود، این عکس العمل نیز غلط است. سپس هاول نتیجه میگیرد باور به ارتباط همه اجزای جهان و تلاش متواضعانه برای اصلاح وضع موجود، غیر از اعتقاد به وجود چند قانون کلی و ادعای کشف آن است. مسئولیت روشنفکر آن است که طبق فهم خود برای بهبود جهان تلاش کند. (مسئولیت روشنفکران، واسلاو هاول، ترجمه حسن کامشاد، کلک، شماره 76-79، تیر-مهر 1375، ص 127-132. بازچاپ شده در مترجمان، خائنان: مته به خشخاش چند کتاب، حسن کامشاد، تهران، نشر نی، 1386، ص 49-56.)
داستان امر به معروف و نهی از منکر در کشورمان نمونه کوچکی از این افراط و تفریط به شمار میرود. گاه به ضرب چماقْ امر به معروف و نهی از منکر صورت میگیرد، و گاه این آموزه بنیادی دینی-اجتماعی یکسره نادیده گرفته میشود. برخی از کسانی که در اردوگاه اول قرار دارند، نگاهی محدود به آن دارند. در دام نوعی صورتگرایی و تقلیلگرایی میافتند که حاصل آن گاه دیدن چند فقره موی عیان شده زنی و نادیدن صدها فساد گسترده اقتصادی و سیاسی ساختاری و دزدیهای نظاممند است.
در برابر نگرش سنتی بالا و در واکنش به این جنس امر به معروف و نهی از منکر، شاهد نگاه نادرست متقابلی هستیم که آن را بیموضوع میکند و میکوشد آن را از عرصه جامعه بزداید. گویی این فریضه امری تجملی یا تحمیلی است و میتوان مسلمان زیست، بیآنکه کاری به آن داشت. حال آنکه مسلمانی مستلزم و مقتضی داشتن حس مسئولیت اجتماعی و زندگی مسئولانه است. مسئولیت اجتماعی نیز تعبیر دیگری از امر به معروف و نهی از منکر است. این که کسانی تصور نادرستی از امر به معروف و نهی از منکر داشته باشند و آن را رواج دهند، دلیل خوبی نمیشود که کسان دیگری به جای اصلاح این تصور خطا، یکسره منکر ارزش و ضرورت آن شوند. در تشبیه زیبایی از رسول اکرم (ص) مردم جامعه چونان مسافران یک کشتی هستند. در عین حال که هیچ مسافری حق مداخله در کار دیگران و تجسس ندارد، هیچ مسافری هم حق ندارد که در قسمت اختصاصی خود هر کاری انجام بدهد و جان دیگران را به خطر اندازد. محافظت از محیط زیست، مخالفت با تخریب آن، حساسیت در قبال مصرفگرایی، رعایت حقوق دیگران، دفاع از آزادی مدنی، مقابله با اخبار دروغین و ترور شخصیت، ممانعت از مصادره شخصیتها و دستکاری نوشتههای آنان، حفاظت از حقوق معنوی و مالکیت فکری نویسندگان و هنرمندان و مبدعان و دهها فعالیت دیگر از این دست، همه نیازمند باور به امر به معروف و نهی از منکر است. با این نگاه، زندگی در جامعه و زیست مسئولانه نیازمند باور و پایبندی به این آموزه و کاربست آن در عمل است. با این حال، متأسفانه چنان این تعبیر همراه با خاطرات ناخوشایند است، که کسانی به این نتیجه رسیدهاند که عطایش را به لقایش ببخشند.
صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۲۹ خرداد ۱۳۹۸
#در_ستایش_جزییات
@hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
Forwarded from دغدغههای اخلاق و دین / سید حسن اسلامی اردکانی
به یاد راوی زندگی: عباس کیارستمی https://telegram.me/hassan_eslami/73 @hassan_eslami
Forwarded from دغدغههای اخلاق و دین / سید حسن اسلامی اردکانی
به یاد راوی زندگی: عباس کيارستمي
راوی زندگیْ درگذشت. کیارستمی با گریز از کلیشههای رایج و پرهیز از عوامل گیشهپسند، فیلمهای خود را میساخت و در آن به ارزش زندگی، اخلاق، و داوریهای اخلاقی، میپرداخت، بیآنکه درباره آنها شعار دهد. در فیلم کوتاه و مستندگونه «قضیه شکل اول، شکل دوم»، پیمانداری و خیانت را ترسیم میکند و صاحبنظران را به داوری میخواند؛ در «خانه دوست کجاست»، پسربچهای خود را مسئول میداند تا دفترچه مشق دوستش را به او برساند و مانع کتک خوردنش شود؛ و در «طعم گیلاس»، شیوههای گوناگون ارزشگذاری زندگی را تصویر میکند. این نگاه کمابیش در آثار بعدی کیارستمی استمرار پیدا کرد تا پرونده زندگیش بسته شد. مرگ او پرسشهای گوناگونی فراروی علاقهمندان سینمای جدی پیش میکشد. یکی آن که آیا این سنت فیلمسازی و این گونه به کارگیری دوربین برای انتقال مفاهیم نظری ادامه پیدا خواهد کرد؟ آیا کسی دوربین او را برخواهد گرفت و با همان نگاه به عالم و آدم خواهد نگریست؟ آیا میتوان امید بست که فیلمسازان دیگری راه عباس را دنبال کنند؟ و آیا سبک فیلمسازی کیارستمی به سنتی سینمایی تبدیل خواهد شد؟
اگر داوری بهمن فرمانآرا را جدی بگیریم، شاید کمی نومید شویم. وی در مصاحبهای کارنامه خود را مرور میکند و در آن اشارهوار به پیشآهنگان سینمای موج نو ایران میپردازد و آنها را این گونه فهرست میکند: «سهراب شهید ثالث، امیر نادری، مسعود کیمیایی، پرویز کیمیاوی، داریوش مهرجویی، عباس کیارستمی، آربی آوانسیان و خود من جزو این جریان بودیم. ولی شاهکار این جریان این بود که همه ما با هم فرق میکردیم. یعنی هیچ کس در مدار دیگری نبود. از این تکثر میراث مشخصی را انتظار نداشته باشید. میراثش همین تکثر بود. این تکثر چیزی است در مورد ایران که خارجیها هم هنوز از آن تعجب میکنند» (روشنفکر در این مملکت حق تفرعن ندارد: گفتگو با بهمن فرمانآرا درباره چهاردهه کارنامه فیلمسازیاش، علیرضا اکبری، اندیشه پویا، شماره 32، بهمن 1394، ص 131).
امروزه از این کارگردانان بنام چندان خبری نیست و از سنتی که بایست پایهگذاری کرده باشند، نشان چندانی دیده نمیشود. آیا سرنوشت هنرمندان و شاعران و فیلمسازان صاحب سبک ما این است که هر یک چون ستارهای بدرخشد و به تیرگی بپیوندد و میراثش را با خود ببرد؟ آیا نمیتوان تلاش کرد تا این جریانهای هنری فردی را به سنتی نیرومند تبدیل کرد تا در برابر سنت نیرومند فیلمهای گیشهای عانهپسند و لوسی که از دهه چهل تا کنون همواره در حال ریشهدارتر شدن است و همان ایده «گنج قارون» و کوبیدن بر طبل بیعاری و بیخیالی را دنبال میکند، بایستد؟
۱۶ مرداد ۱۳۹۵
راوی زندگیْ درگذشت. کیارستمی با گریز از کلیشههای رایج و پرهیز از عوامل گیشهپسند، فیلمهای خود را میساخت و در آن به ارزش زندگی، اخلاق، و داوریهای اخلاقی، میپرداخت، بیآنکه درباره آنها شعار دهد. در فیلم کوتاه و مستندگونه «قضیه شکل اول، شکل دوم»، پیمانداری و خیانت را ترسیم میکند و صاحبنظران را به داوری میخواند؛ در «خانه دوست کجاست»، پسربچهای خود را مسئول میداند تا دفترچه مشق دوستش را به او برساند و مانع کتک خوردنش شود؛ و در «طعم گیلاس»، شیوههای گوناگون ارزشگذاری زندگی را تصویر میکند. این نگاه کمابیش در آثار بعدی کیارستمی استمرار پیدا کرد تا پرونده زندگیش بسته شد. مرگ او پرسشهای گوناگونی فراروی علاقهمندان سینمای جدی پیش میکشد. یکی آن که آیا این سنت فیلمسازی و این گونه به کارگیری دوربین برای انتقال مفاهیم نظری ادامه پیدا خواهد کرد؟ آیا کسی دوربین او را برخواهد گرفت و با همان نگاه به عالم و آدم خواهد نگریست؟ آیا میتوان امید بست که فیلمسازان دیگری راه عباس را دنبال کنند؟ و آیا سبک فیلمسازی کیارستمی به سنتی سینمایی تبدیل خواهد شد؟
اگر داوری بهمن فرمانآرا را جدی بگیریم، شاید کمی نومید شویم. وی در مصاحبهای کارنامه خود را مرور میکند و در آن اشارهوار به پیشآهنگان سینمای موج نو ایران میپردازد و آنها را این گونه فهرست میکند: «سهراب شهید ثالث، امیر نادری، مسعود کیمیایی، پرویز کیمیاوی، داریوش مهرجویی، عباس کیارستمی، آربی آوانسیان و خود من جزو این جریان بودیم. ولی شاهکار این جریان این بود که همه ما با هم فرق میکردیم. یعنی هیچ کس در مدار دیگری نبود. از این تکثر میراث مشخصی را انتظار نداشته باشید. میراثش همین تکثر بود. این تکثر چیزی است در مورد ایران که خارجیها هم هنوز از آن تعجب میکنند» (روشنفکر در این مملکت حق تفرعن ندارد: گفتگو با بهمن فرمانآرا درباره چهاردهه کارنامه فیلمسازیاش، علیرضا اکبری، اندیشه پویا، شماره 32، بهمن 1394، ص 131).
امروزه از این کارگردانان بنام چندان خبری نیست و از سنتی که بایست پایهگذاری کرده باشند، نشان چندانی دیده نمیشود. آیا سرنوشت هنرمندان و شاعران و فیلمسازان صاحب سبک ما این است که هر یک چون ستارهای بدرخشد و به تیرگی بپیوندد و میراثش را با خود ببرد؟ آیا نمیتوان تلاش کرد تا این جریانهای هنری فردی را به سنتی نیرومند تبدیل کرد تا در برابر سنت نیرومند فیلمهای گیشهای عانهپسند و لوسی که از دهه چهل تا کنون همواره در حال ریشهدارتر شدن است و همان ایده «گنج قارون» و کوبیدن بر طبل بیعاری و بیخیالی را دنبال میکند، بایستد؟
۱۶ مرداد ۱۳۹۵
📝 تربيت اخلاقي در جهاني متعارض
سيد حسن اسلامي اردكاني
همه ميخواهيم جامعه ما اخلاقي باشد، فرزندانمان اخلاقي باشند. خودمان مهم نيست، اما حتما اطرافيانمان اخلاقي باشند. چون به هر صورت اخلاقي بودن جامعه به سود ما است (در اين باره نگاه كنيد كه چرا بايد اخلاقي زيست: نگاهي اسلامي، سيد حسن اسلامي، پژوهشنامه اخلاق، شماره 27، بهار 1394). اما همين كه ميخواهيم به اين خواسته جامه عمل بپوشانيم، مشكلات سر بر ميآورند؟ اخلاق چيست؟ نسبي است يا مطلق؟ اگر نسبي است كه خب چرا بايد حتما تربيت اخلاقي باشد و اگر مطلق است با اين همه استثنا و تفاوتها چه ميتوان كرد؟ اخلاق ساختگي است يا ريشه در سرشت انسان دارد. اگر سرشتي است كه ديگر نياز به تربيت ندارد و اگر ساختگي است خوب بگذار هركس هر گونه ميخواهد اخلاق خود را بسازد. كدام كارها و رفتارها مشخصا اخلاقي يا ضد اخلاقي هستند. آيا سقط جنين ناقصالخلقه اخلاقي است؟ آيا اصولا مادران مالك رحم خود هستند و ميتوانند هرگاه اراده كردند دست به سقط جنين بزنند يا نه؟ ارزشهاي اخلاقي مشخصا چيستند و چگونه ميتوان آنها را توجيه كرد؟ آيا در اخلاق ميتوان استدلال كرد يا به گفته عدهاي، مانند هنر است كه در آن زيبايي تابع نگاه بيننده است؟ اينها پرسشهاي استخوانسوزي است كه بسياري از ما جرات مواجهه با آنها را نداريم و ترجيح ميدهيم به سكوت از كنارشان بگذريم و در عين حال خواستار آن هستيم كه فرزندانمان اخلاقي بار بيايند. حال آنكه اين كار شدني نيست.
مايكل هند (Michael Hand) استاد فلسفه تربيت در دانشگاه بيرمنگام در كتاب جديدش نظريه تربيت اخلاقي (A theory of Moral education) كه در سال 2018 به وسيله انتشارات راتلج منتشر شده است، ميكوشد بنيادي به دست دهد كه در عين ناديده نگرفتن اين مناقشات نظري، بتوان شالودهاي براي تعليم و تربيت اخلاقي كودكان فراهم كرد. از اين منظر، وجود مناقشات گسترده در عرصه سرشت و دامنه و هنجارهاي اخلاقي، مانع از آن نميشود كه بتوان به معيارهاي دفاعپذيري از اخلاق دست يافت و به كودكان به شكلي موجه تعليم داد.
استدلال توجيهي هند بر دو مدعا استوار است؛ نخست آنكه ما انسانهايي كه در قالب گروه كنار هم زندگي ميكنيم، با مشكلاتي كه زاده همين اجتماعي زيستن است مواجه ميشويم كه ميتوان آن را مشكل اجتماعيت (problem of sociality) ناميد. دوم آنكه ميتوان با تن دادن به برخي معيارهاي اخلاقي اين وضعيت ناخوشايند را بهبود بخشيد.
معضل اجتماعي زيستن، زاده سه مساله به هم مرتبط است: برابري زمخت، همدردي محدود و كميابي نسبي منابع. نخست آنكه ما در مجموع خود را قادر به هر كاري ميدانيم ديگران نيز چنين هستند و همين مايه رقابت ميشود. دوم همدردي ما نسبت به ديگران محدود است و خود و خانواده را بر ديگران مقدم ميداريم و سوم آنكه منابع حياتي مورد نيازمان محدود است. اين سه ويژگي دست در دست يكديگر داده مايه تعارض و ستيز ميان انسانها ميشود. اين منطق را در آثار كساني چون هابز، هيوم، هارت، رالز، وارنوك و مكي ميتوان يافت.
اين وضعيت قابل ادامه نيست و به خودي خود نيز انگيزه كافي براي درست عمل كردن به شمار نميرود. اينجاست كه نيازمند مشوق قويتري هستيم تا به كمك آن زندگي بهتري داشته باشيم. اين مشوق معيارهاي اخلاقي است كه همزيستي ما را تامين ميكند.
بدين ترتيب ميتوان از اين معيارها سود جست و دروغ گفتن، قتل نفس، سرقت و پيمانشكني را نادرست شمرد. اين اخلاق كاملا عقلاني و مبتني است بر دركي قابل استدلال و توافق از اخلاق. بدينترتيب، با استدلال و به شكل غيرمستقيم ميتوان كودكان را اخلاقي بار آورد.
صفحه آخر روزنامه اعتماد، 5 تیرماه 1398
yon.ir/8e18H
#در_ستایش_جزییات
@hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
سيد حسن اسلامي اردكاني
همه ميخواهيم جامعه ما اخلاقي باشد، فرزندانمان اخلاقي باشند. خودمان مهم نيست، اما حتما اطرافيانمان اخلاقي باشند. چون به هر صورت اخلاقي بودن جامعه به سود ما است (در اين باره نگاه كنيد كه چرا بايد اخلاقي زيست: نگاهي اسلامي، سيد حسن اسلامي، پژوهشنامه اخلاق، شماره 27، بهار 1394). اما همين كه ميخواهيم به اين خواسته جامه عمل بپوشانيم، مشكلات سر بر ميآورند؟ اخلاق چيست؟ نسبي است يا مطلق؟ اگر نسبي است كه خب چرا بايد حتما تربيت اخلاقي باشد و اگر مطلق است با اين همه استثنا و تفاوتها چه ميتوان كرد؟ اخلاق ساختگي است يا ريشه در سرشت انسان دارد. اگر سرشتي است كه ديگر نياز به تربيت ندارد و اگر ساختگي است خوب بگذار هركس هر گونه ميخواهد اخلاق خود را بسازد. كدام كارها و رفتارها مشخصا اخلاقي يا ضد اخلاقي هستند. آيا سقط جنين ناقصالخلقه اخلاقي است؟ آيا اصولا مادران مالك رحم خود هستند و ميتوانند هرگاه اراده كردند دست به سقط جنين بزنند يا نه؟ ارزشهاي اخلاقي مشخصا چيستند و چگونه ميتوان آنها را توجيه كرد؟ آيا در اخلاق ميتوان استدلال كرد يا به گفته عدهاي، مانند هنر است كه در آن زيبايي تابع نگاه بيننده است؟ اينها پرسشهاي استخوانسوزي است كه بسياري از ما جرات مواجهه با آنها را نداريم و ترجيح ميدهيم به سكوت از كنارشان بگذريم و در عين حال خواستار آن هستيم كه فرزندانمان اخلاقي بار بيايند. حال آنكه اين كار شدني نيست.
مايكل هند (Michael Hand) استاد فلسفه تربيت در دانشگاه بيرمنگام در كتاب جديدش نظريه تربيت اخلاقي (A theory of Moral education) كه در سال 2018 به وسيله انتشارات راتلج منتشر شده است، ميكوشد بنيادي به دست دهد كه در عين ناديده نگرفتن اين مناقشات نظري، بتوان شالودهاي براي تعليم و تربيت اخلاقي كودكان فراهم كرد. از اين منظر، وجود مناقشات گسترده در عرصه سرشت و دامنه و هنجارهاي اخلاقي، مانع از آن نميشود كه بتوان به معيارهاي دفاعپذيري از اخلاق دست يافت و به كودكان به شكلي موجه تعليم داد.
استدلال توجيهي هند بر دو مدعا استوار است؛ نخست آنكه ما انسانهايي كه در قالب گروه كنار هم زندگي ميكنيم، با مشكلاتي كه زاده همين اجتماعي زيستن است مواجه ميشويم كه ميتوان آن را مشكل اجتماعيت (problem of sociality) ناميد. دوم آنكه ميتوان با تن دادن به برخي معيارهاي اخلاقي اين وضعيت ناخوشايند را بهبود بخشيد.
معضل اجتماعي زيستن، زاده سه مساله به هم مرتبط است: برابري زمخت، همدردي محدود و كميابي نسبي منابع. نخست آنكه ما در مجموع خود را قادر به هر كاري ميدانيم ديگران نيز چنين هستند و همين مايه رقابت ميشود. دوم همدردي ما نسبت به ديگران محدود است و خود و خانواده را بر ديگران مقدم ميداريم و سوم آنكه منابع حياتي مورد نيازمان محدود است. اين سه ويژگي دست در دست يكديگر داده مايه تعارض و ستيز ميان انسانها ميشود. اين منطق را در آثار كساني چون هابز، هيوم، هارت، رالز، وارنوك و مكي ميتوان يافت.
اين وضعيت قابل ادامه نيست و به خودي خود نيز انگيزه كافي براي درست عمل كردن به شمار نميرود. اينجاست كه نيازمند مشوق قويتري هستيم تا به كمك آن زندگي بهتري داشته باشيم. اين مشوق معيارهاي اخلاقي است كه همزيستي ما را تامين ميكند.
بدين ترتيب ميتوان از اين معيارها سود جست و دروغ گفتن، قتل نفس، سرقت و پيمانشكني را نادرست شمرد. اين اخلاق كاملا عقلاني و مبتني است بر دركي قابل استدلال و توافق از اخلاق. بدينترتيب، با استدلال و به شكل غيرمستقيم ميتوان كودكان را اخلاقي بار آورد.
صفحه آخر روزنامه اعتماد، 5 تیرماه 1398
yon.ir/8e18H
#در_ستایش_جزییات
@hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
Forwarded from پژوهشگاه علوم انسانی ihcssir
Dr Seyed Hasan Eslami-naghd
98.04.06
فایل صوتی 📣
سخنان دکتر سیدحسن اسلامی اردکانی با موضوع "نقد و فرآیند فردیت یافتن"
پنج شنبه ۶ تیر ۹۸
#شورای_متون #اسلامی #اردکانی
🌴🍀🌴
@ihcss
سخنان دکتر سیدحسن اسلامی اردکانی با موضوع "نقد و فرآیند فردیت یافتن"
پنج شنبه ۶ تیر ۹۸
#شورای_متون #اسلامی #اردکانی
🌴🍀🌴
@ihcss
Forwarded from پژوهشگاه علوم انسانی ihcssir
سخنان دکتر سیدحسن اسلامی اردکانی با موضوع "نقد و فرآیند فردیت یافتن" در جلسه شورای بررسی متون و کتب علوم انسانی
پنج شنبه ۶ تیر ۹۸
#شورای_متون #اسلامی #اردکانی
🌴🍀🌴
@ihcss
پنج شنبه ۶ تیر ۹۸
#شورای_متون #اسلامی #اردکانی
🌴🍀🌴
@ihcss
📝 قفسم برده به باغي و «درش باز كنيد»
سيد حسن اسلامي اردكاني
برخي از ما دوست داريم براي سرگرمي و لذت پرندهاي در قفس نگهداري كنيم. گرچه قلبا حس ميكنيم، اين كار درست نيست و خوشايند شخصي ما دليل خوبي براي نگهداري پرندگان در قفس نيست، ميكوشيم دلايلي براي كار خود دست و پا كنيم و اقدام خود را كاري معقول و حتي حيوان دوستانه قلمداد كنيم. يكي از دلايلي كه براي نگهداري پرندگان آورده ميشود آن است كه اين پرندگان به قفس عادت كردهاند، فقسزاد هستند و حتي اگر آزاد شوند، ميميرند يا طعمه ديگر حيوانات ميشوند. پس زنداني كردن آنها در قفس نوعي لطف است و بايد پرندگان زنداني سپاسگزار
ما باشند.
اما اين دليل مانند دلايل ديگر ناكارآمد است. استدلالي از اين دست، شبيه استدلال استعمارگران در قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم بود كه مدعي بودند اگر كشورهاي مستعمره شده را رها كنند، مردمش توان اداره خود را نخواهند داشت و كشورشان از بين خواهد رفت. پس ما از سر لطف اين استعمار را ادامه خواهيم داد تا آنها را به انسانهايي متمدن تبديل كنيم. قوت و ضعف اين دو استدلال يكسان است. از اين همانندي كه بگذريم، بببنيم اين سبك استدلال چقدر قوت دارد.
نخست آنكه اين پرنده در آغاز در قفس نبوده است و نخستين كسي كه او را در قفس انداخت، خطا كرد و ما با نگهداشتن فرزندانش در قفس، خطاي نخستين را همچنان ادامه ميدهيم. دوم آنكه ما مسوول آن هستيم خطايي را كه خودمان يا نياكانمان كردهاند، جبران كنيم، نه آنكه چون خطايي قبلا صورت گرفته است اينك نيز پيامدهاي آن را گسترش دهيم.
سوم آنكه ما مسوول نتايج منطقي افعال خودمان هستيم نه نتايج احتمالي و ناخواسته يا غيرمستقيم آن. به تعبير ديگر، من حق ندارم پرندهاي را بدون دليل موجه در قفس نگهدارم لذا بايد آزادش كنم. حال ممكن است اين پرنده پس از آزاد شدن به دليل آنكه قدرت پروازش را از كف داده است به دست گربهاي يا عقابي خورده شود اما به همان اندازه احتمال دارد كه خورده نشود. وانگهي خورده شدن پرنده نتيجه مستقيم عمل من نيست. به همين سبب من بايد پرنده را آزاد كنم و نگران پيامد احتمالي يا پنداري
آن نباشم.
چهارم آنكه به فرض چنين احتمالي را جدي بگيريم كه آزادي پرنده در شكل فعلي آن ممكن است مرگش را در پي داشته باشد اما اين دليل نميشود كه او را تا زمان مرگش در قفس نگهداريم بلكه بايد تمهيدي بينديشيم تا بتوانيم او را طي چند مرحله آماده آزادي كنيم. براي مثال مدتي او را در اتاقي رها كنيم تا توش و توان پرواز پيدا كند. سپس در محيطهاي گستردهتر او را آماده پرواز كنيم تا بتوانيم با اطمينان بيشتري آزادش كنيم. يا او را به جايي ببريم كه مثلا درختي باشد و بر درخت رهايش كنيم و مقداري آب و دانه برايش همان جا بگذاريم يا اصلا همان قفس را به جايي ببريم و مثلا بر تير بلندي نصب كنيم و درش را باز بگذاريم. آن وقت اين پرنده خودش تصميم ميگيرد كه همچنان در قفس زندگي كند يا آزادي را انتخاب خواهد كرد.
مساله آن است چنانكه گفتهاند، اگر بخواهيم كاري را انجام بدهيم «راهي» براي آن خواهيم يافت و اگر نخواهيم انجام بدهيم «بهانههايي» براي خودداري از آن خواهيم ساخت.
صفحه آخر روزنامه اعتماد، پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۸ / #در_ستایش_جزییات
@hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
yon.ir/k1iyi
سيد حسن اسلامي اردكاني
برخي از ما دوست داريم براي سرگرمي و لذت پرندهاي در قفس نگهداري كنيم. گرچه قلبا حس ميكنيم، اين كار درست نيست و خوشايند شخصي ما دليل خوبي براي نگهداري پرندگان در قفس نيست، ميكوشيم دلايلي براي كار خود دست و پا كنيم و اقدام خود را كاري معقول و حتي حيوان دوستانه قلمداد كنيم. يكي از دلايلي كه براي نگهداري پرندگان آورده ميشود آن است كه اين پرندگان به قفس عادت كردهاند، فقسزاد هستند و حتي اگر آزاد شوند، ميميرند يا طعمه ديگر حيوانات ميشوند. پس زنداني كردن آنها در قفس نوعي لطف است و بايد پرندگان زنداني سپاسگزار
ما باشند.
اما اين دليل مانند دلايل ديگر ناكارآمد است. استدلالي از اين دست، شبيه استدلال استعمارگران در قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم بود كه مدعي بودند اگر كشورهاي مستعمره شده را رها كنند، مردمش توان اداره خود را نخواهند داشت و كشورشان از بين خواهد رفت. پس ما از سر لطف اين استعمار را ادامه خواهيم داد تا آنها را به انسانهايي متمدن تبديل كنيم. قوت و ضعف اين دو استدلال يكسان است. از اين همانندي كه بگذريم، بببنيم اين سبك استدلال چقدر قوت دارد.
نخست آنكه اين پرنده در آغاز در قفس نبوده است و نخستين كسي كه او را در قفس انداخت، خطا كرد و ما با نگهداشتن فرزندانش در قفس، خطاي نخستين را همچنان ادامه ميدهيم. دوم آنكه ما مسوول آن هستيم خطايي را كه خودمان يا نياكانمان كردهاند، جبران كنيم، نه آنكه چون خطايي قبلا صورت گرفته است اينك نيز پيامدهاي آن را گسترش دهيم.
سوم آنكه ما مسوول نتايج منطقي افعال خودمان هستيم نه نتايج احتمالي و ناخواسته يا غيرمستقيم آن. به تعبير ديگر، من حق ندارم پرندهاي را بدون دليل موجه در قفس نگهدارم لذا بايد آزادش كنم. حال ممكن است اين پرنده پس از آزاد شدن به دليل آنكه قدرت پروازش را از كف داده است به دست گربهاي يا عقابي خورده شود اما به همان اندازه احتمال دارد كه خورده نشود. وانگهي خورده شدن پرنده نتيجه مستقيم عمل من نيست. به همين سبب من بايد پرنده را آزاد كنم و نگران پيامد احتمالي يا پنداري
آن نباشم.
چهارم آنكه به فرض چنين احتمالي را جدي بگيريم كه آزادي پرنده در شكل فعلي آن ممكن است مرگش را در پي داشته باشد اما اين دليل نميشود كه او را تا زمان مرگش در قفس نگهداريم بلكه بايد تمهيدي بينديشيم تا بتوانيم او را طي چند مرحله آماده آزادي كنيم. براي مثال مدتي او را در اتاقي رها كنيم تا توش و توان پرواز پيدا كند. سپس در محيطهاي گستردهتر او را آماده پرواز كنيم تا بتوانيم با اطمينان بيشتري آزادش كنيم. يا او را به جايي ببريم كه مثلا درختي باشد و بر درخت رهايش كنيم و مقداري آب و دانه برايش همان جا بگذاريم يا اصلا همان قفس را به جايي ببريم و مثلا بر تير بلندي نصب كنيم و درش را باز بگذاريم. آن وقت اين پرنده خودش تصميم ميگيرد كه همچنان در قفس زندگي كند يا آزادي را انتخاب خواهد كرد.
مساله آن است چنانكه گفتهاند، اگر بخواهيم كاري را انجام بدهيم «راهي» براي آن خواهيم يافت و اگر نخواهيم انجام بدهيم «بهانههايي» براي خودداري از آن خواهيم ساخت.
صفحه آخر روزنامه اعتماد، پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۸ / #در_ستایش_جزییات
@hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
yon.ir/k1iyi
بررسی_دستور_الاخلاق_فی_القرآن_و.pdf
693 KB
بررسی دستور الاخلاق فی القرآن و ترجمه فارسی آن
سید حسن اسلامی اردکانی 1398
@hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
سید حسن اسلامی اردکانی 1398
@hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
دغدغههای اخلاق و دین / سید حسن اسلامی اردکانی
بررسی_دستور_الاخلاق_فی_القرآن_و.pdf
بررسی دستور الاخلاق فی القرآن و ترجمه فارسی آن
سید حسن اسلامی اردکانی 1398
@hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
متن:
https://t.me/hassan_eslami/431
سید حسن اسلامی اردکانی 1398
@hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
متن:
https://t.me/hassan_eslami/431
#در_ستایش_جزییات
📝 توهم دانش
سید حسن اسلامی اردکانی
مقالهای با خودش آورده بود که به انگلیسی بود و مثلاً در یک مجله خارجی منتشر شده بود. پرسیدم: «مقاله را دادید برایتان ترجمه کردند؟» پاسخ داد: «نه خودم نوشتم!» دوباره پرسیدم: «یعنی برایتان ترجمه نکردند و خودتان نوشتید؟» گفت: «بله.» یکی از همکاران گفت: «پس کمی از این مقاله را بخوانید!» و او شروع کرد اما حتی قادر نبود جمله اول مقاله را بخواند. برگشت که توضیح بدهد محتوای این مقاله چیست! گفتم: «نیازی به توصیف محتوا نیست، بخوانید!» دیدم نمیتواند ادامه دهد. گفتم: «این تعبیر که در سطر اول آمده است یعنی چه؟» سکوت.
جلسه مصاحبه آزمون دکتری بود که امسال برگزار شد و یکی از مصاحبه کنندگان بودم. افراد مختلفی از این دست میآمدند و میرفتند. دیگری آمد و نشست. پرسیدم: «موضوع پایاننامهتان چه بود؟» گفت: «پایاننامه ندارم!» گفتم: «یعنی چه که پایاننامه ندارید؟» گفت: «آموزشمحور بودم.» پرسیدم: «مقالهای، نوشته منتشر شدهای دارید؟» پاسخ داد: «هیچ ندارم!» کارنامهاش مانند دل مؤمنان سفید بود. نه نوشتهای داشت و نه مقالهای و نه اطلاعات منسجم و مشخصی در رشتهای که مدعی داشتن کارشناسی ارشد در آن بود. خواستیم که متنی انگلیسی بخواند. حتی حاضر نشد بخت خود را بیازماید. با این حال میخواست وارد مقطع دکتری شود.
آن یکی هم پایاننامه داشت و هم مقاله انگلیسی و این یکی هیچ کدام. با این حال، کمابیش یکسان بودند. نه بحثی را نیک بلد بودند، نه قادر به طرح یک مسأله مشخص بودند و نه اطلاعات عمومی قابل توجهی داشتند و نه دانش زبانی خوبی داشتند. این بخشی از بدنه آموزشی کشور است که از دانشوری و دانش تنها مدرکش را دارد و در درازمدت دچار توهم دانش میشود و باور میکند که چون مدرک دارد پس دانش هم دارد.
واقع آن است که تعداد قابل توجهی از کسانی که وارد دانشگاه میشوند و با مدرک قبولی آن را ترک میکنند، از دانش تخصصی رشته خود، مهارتهای اساسی چون خواندن متون تخصصی و زبان یا نگارش مقالات فنی، و توان تحلیلی که لازمه دانشوری است بیبهره هستند و ظاهراً جز مدرک نشانی از دانشوری در آنها دیده نمیشود.
دانشوری در گرو داشتن دانش است. دانش صرفاً اطلاعات و معلومات نیست. چیزی است فراتر از آن که وجود شخص را دگرگون میکند. این دگرگونی زمانی حاصل میشود که به تعبیر ریچارد پیترز، از مهمترین فیلسوفان تربیتی قرن بیستم، چهار ویژگی در شخص فراهم گردد. نخست آنکه شخص مجموعهای از دانش مرتبط و همراه با فهم مفهومی داشته باشد، به گونهای که دانش او صرفاً دادهها و اطلاعاتی گسسته نباشد. دوم آنکه این دانش مجموعهای راکد، کرخت و بیاثر در حاشیه زندگی شخص نباشد بلکه بر نگرش و فهم شخصی او تأثیر بگذارد و شیوه نگرش او را به مسائل تغییر دهد. سوم آنکه شخص بر اثر این دانش به چشماندازی شناختی دست پیدا کند. سرانجام آنکه کارآمدی و دانش شخص به یک عرصه منحصر نشود و او را در عرصههای دیگر نیز توانمند سازد. (Richard Peters, Ethics and Education, London, Allen and Unwin, 1966)
حتی اگر بخشی از این ویژگیها را بپذیریم، میتوانیم نتیجه بگیریم که بخشی از بدنه آموزش عالی فعلی به جای دانش گستری و تربیت علمی به توهم دانش دامن میزند.
صفحه آخر روزنامه اعتماد، 19 تیر 1398
@hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
📝 توهم دانش
سید حسن اسلامی اردکانی
مقالهای با خودش آورده بود که به انگلیسی بود و مثلاً در یک مجله خارجی منتشر شده بود. پرسیدم: «مقاله را دادید برایتان ترجمه کردند؟» پاسخ داد: «نه خودم نوشتم!» دوباره پرسیدم: «یعنی برایتان ترجمه نکردند و خودتان نوشتید؟» گفت: «بله.» یکی از همکاران گفت: «پس کمی از این مقاله را بخوانید!» و او شروع کرد اما حتی قادر نبود جمله اول مقاله را بخواند. برگشت که توضیح بدهد محتوای این مقاله چیست! گفتم: «نیازی به توصیف محتوا نیست، بخوانید!» دیدم نمیتواند ادامه دهد. گفتم: «این تعبیر که در سطر اول آمده است یعنی چه؟» سکوت.
جلسه مصاحبه آزمون دکتری بود که امسال برگزار شد و یکی از مصاحبه کنندگان بودم. افراد مختلفی از این دست میآمدند و میرفتند. دیگری آمد و نشست. پرسیدم: «موضوع پایاننامهتان چه بود؟» گفت: «پایاننامه ندارم!» گفتم: «یعنی چه که پایاننامه ندارید؟» گفت: «آموزشمحور بودم.» پرسیدم: «مقالهای، نوشته منتشر شدهای دارید؟» پاسخ داد: «هیچ ندارم!» کارنامهاش مانند دل مؤمنان سفید بود. نه نوشتهای داشت و نه مقالهای و نه اطلاعات منسجم و مشخصی در رشتهای که مدعی داشتن کارشناسی ارشد در آن بود. خواستیم که متنی انگلیسی بخواند. حتی حاضر نشد بخت خود را بیازماید. با این حال میخواست وارد مقطع دکتری شود.
آن یکی هم پایاننامه داشت و هم مقاله انگلیسی و این یکی هیچ کدام. با این حال، کمابیش یکسان بودند. نه بحثی را نیک بلد بودند، نه قادر به طرح یک مسأله مشخص بودند و نه اطلاعات عمومی قابل توجهی داشتند و نه دانش زبانی خوبی داشتند. این بخشی از بدنه آموزشی کشور است که از دانشوری و دانش تنها مدرکش را دارد و در درازمدت دچار توهم دانش میشود و باور میکند که چون مدرک دارد پس دانش هم دارد.
واقع آن است که تعداد قابل توجهی از کسانی که وارد دانشگاه میشوند و با مدرک قبولی آن را ترک میکنند، از دانش تخصصی رشته خود، مهارتهای اساسی چون خواندن متون تخصصی و زبان یا نگارش مقالات فنی، و توان تحلیلی که لازمه دانشوری است بیبهره هستند و ظاهراً جز مدرک نشانی از دانشوری در آنها دیده نمیشود.
دانشوری در گرو داشتن دانش است. دانش صرفاً اطلاعات و معلومات نیست. چیزی است فراتر از آن که وجود شخص را دگرگون میکند. این دگرگونی زمانی حاصل میشود که به تعبیر ریچارد پیترز، از مهمترین فیلسوفان تربیتی قرن بیستم، چهار ویژگی در شخص فراهم گردد. نخست آنکه شخص مجموعهای از دانش مرتبط و همراه با فهم مفهومی داشته باشد، به گونهای که دانش او صرفاً دادهها و اطلاعاتی گسسته نباشد. دوم آنکه این دانش مجموعهای راکد، کرخت و بیاثر در حاشیه زندگی شخص نباشد بلکه بر نگرش و فهم شخصی او تأثیر بگذارد و شیوه نگرش او را به مسائل تغییر دهد. سوم آنکه شخص بر اثر این دانش به چشماندازی شناختی دست پیدا کند. سرانجام آنکه کارآمدی و دانش شخص به یک عرصه منحصر نشود و او را در عرصههای دیگر نیز توانمند سازد. (Richard Peters, Ethics and Education, London, Allen and Unwin, 1966)
حتی اگر بخشی از این ویژگیها را بپذیریم، میتوانیم نتیجه بگیریم که بخشی از بدنه آموزش عالی فعلی به جای دانش گستری و تربیت علمی به توهم دانش دامن میزند.
صفحه آخر روزنامه اعتماد، 19 تیر 1398
@hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
📝 جامعه معلولساز
سيد حسن اسلامياردكاني
خانمي پسري به دنيا آورده بود كه سالم بود. اما دو ويژگي داشت. يكي آنكه وزنش كمتر از حد متعارف بود و دوم رنگ پوستش كمي تيرهتر از حد معمول بود. اين خانم تا مدتها بايد پاسخگوي دوست و آشنا ميبود كه چرا وزن نوزاد اينقدر كم است و رنگ پوستش آن قدر تيره. اين پرسشها خواسته يا ناخواسته بيانگر دو اصل ناگفته در ذهن پرسشگران بود؛ يكي آنكه معيار كاملا مشخصي براي وزن و رنگ پوست نوزاد وجود دارد و هر كس فاقد اين معيار باشد، مشكل دارد و دوم آنكه اين والدين هستند كه در يك فرآيند مشخص وزن و رنگ نوزاد را تعيين ميكنند، مانند آشپزي كه همه فرآيند پختوپز را مديريت ميكند. اين نوع نگرش بيانگر نوعي تنگنظري در جامعه است. مقصودم تنگنظري معرفتشناختي است كه موجب ميشود با نگاهي كاملا تونلي، خطكشي شده و محدود هر كس كه رنگ، وزن، هوش يا ويژگي بدنياش كمي با آنچه آشنا هستيم، متفاوت و متمايز باشد، برچسب بخورد و به حاشيه رانده شود. اين نگرش محدود، معلول و معيوب در جامعه است كه انواع خطكشيها را دامن ميزند كه يكي از جلوههاي آشكار آن خطكشي سياسي و اجتماعي است. حال آنكه مساله عميقتر از اين مسائل است.
به واقع غالبا اين جامعه معلول است كه معلولسازي ميكند و به افراد متفاوت برچسب معلوليت و ناتواني ميزند. كتاب جهان معلولساز: درباره اخلاق معلوليت، نوشته سركار خانم دكتر نعيمه پورمحمدي (قم، نشر توانمندان، 1398، 94 صفحه) گزارشي است فشرده و آسانياب درباره ابعاد معلوليت در جهان امروز. آنچه اين كتاب را از آثار مشابه متمايز ميكند، تجربه شخصي نويسنده است. او كه مادر پسر 9 سالهاي است كه برچسب معلوليت خورده و نتايج اين مساله را در زندگي خويش شاهد بوده است، ميكوشد روايتي نيمه شخصي-نيمه آكادميك از اين مساله به دست دهد. در حالي كه پزشكان پيشنهاد سقط فرزندش را داده بودند، او به بارداري خود ادامه داد و پس از زايمان سه بار عمل جراحي بر فرزندش را پذيرا شد تا آنكه فرصت سبز حيات را برايش فراهم كند. اينك در دهمين سال زندگي فرزندش تجارب خود را لابهلاي اين اثر ثبت ميكند. كتاب در سه فصل آخرين يافتههاي مطالعات معلوليت را گزارش ميكند. در فصل نخست گزارشي تاريخي و تبارشناسانه از شكلگيري و تحولات ايده معلوليت آمده است. فصل دوم مطالعات تازه اين عرصه را گزارش ميكند و در سومين فصل نويسنده به ابعاد اخلاقي و مسائل معلوليت ميپردازد. در مقدمه اين كتاب شاهد تقسيمبندي انواع ششگانه معلوليت مانند معلوليت بينايي، شنواني، جسمي- حركتي، شناختي و يادگيري، ارتباطي و هيجاني هستيم. اما بايد نسبت به نوع ديگري از معلوليت توجه كنيم و آن معلوليت ادراكي كساني است كه ظاهرا هيچ معلوليتي ندارند و در نتيجه هر كس را كه با خودشان متفاوت باشد معلول قلمداد ميكنند.
ايده محوري اين كتاب آن است كه معلوليت عمدتا مسالهاي اجتماعي است نه زيستي و اين ما هستيم كه متناسب با شناخت يا جهالتي كه داريم ديگران را معلول ميپنداريم حال آنكه بسياري از ما در جوامع ديگر ممكن است با سنجههاي آن جوامع معلول به شمار آييم. براي مثال، يك زن معمولي شهرنشين ايراني در مقايسه با زني روستايي از كشور كنيا معلول و درمانده به شمار ميرود. در نتيجه به جاي برچسب زدن و به حاشيه راندن افرادي كه با ما تفاوت بدني يا هيجاني دارند، بهتر است آنها را به ميان خود راه دهيم و تفاوتهاي جسمي، شناختي و هيجاني را پذيرا باشيم.
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، 26 تیر 1398
@hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
yon.ir/S2nu6
سيد حسن اسلامياردكاني
خانمي پسري به دنيا آورده بود كه سالم بود. اما دو ويژگي داشت. يكي آنكه وزنش كمتر از حد متعارف بود و دوم رنگ پوستش كمي تيرهتر از حد معمول بود. اين خانم تا مدتها بايد پاسخگوي دوست و آشنا ميبود كه چرا وزن نوزاد اينقدر كم است و رنگ پوستش آن قدر تيره. اين پرسشها خواسته يا ناخواسته بيانگر دو اصل ناگفته در ذهن پرسشگران بود؛ يكي آنكه معيار كاملا مشخصي براي وزن و رنگ پوست نوزاد وجود دارد و هر كس فاقد اين معيار باشد، مشكل دارد و دوم آنكه اين والدين هستند كه در يك فرآيند مشخص وزن و رنگ نوزاد را تعيين ميكنند، مانند آشپزي كه همه فرآيند پختوپز را مديريت ميكند. اين نوع نگرش بيانگر نوعي تنگنظري در جامعه است. مقصودم تنگنظري معرفتشناختي است كه موجب ميشود با نگاهي كاملا تونلي، خطكشي شده و محدود هر كس كه رنگ، وزن، هوش يا ويژگي بدنياش كمي با آنچه آشنا هستيم، متفاوت و متمايز باشد، برچسب بخورد و به حاشيه رانده شود. اين نگرش محدود، معلول و معيوب در جامعه است كه انواع خطكشيها را دامن ميزند كه يكي از جلوههاي آشكار آن خطكشي سياسي و اجتماعي است. حال آنكه مساله عميقتر از اين مسائل است.
به واقع غالبا اين جامعه معلول است كه معلولسازي ميكند و به افراد متفاوت برچسب معلوليت و ناتواني ميزند. كتاب جهان معلولساز: درباره اخلاق معلوليت، نوشته سركار خانم دكتر نعيمه پورمحمدي (قم، نشر توانمندان، 1398، 94 صفحه) گزارشي است فشرده و آسانياب درباره ابعاد معلوليت در جهان امروز. آنچه اين كتاب را از آثار مشابه متمايز ميكند، تجربه شخصي نويسنده است. او كه مادر پسر 9 سالهاي است كه برچسب معلوليت خورده و نتايج اين مساله را در زندگي خويش شاهد بوده است، ميكوشد روايتي نيمه شخصي-نيمه آكادميك از اين مساله به دست دهد. در حالي كه پزشكان پيشنهاد سقط فرزندش را داده بودند، او به بارداري خود ادامه داد و پس از زايمان سه بار عمل جراحي بر فرزندش را پذيرا شد تا آنكه فرصت سبز حيات را برايش فراهم كند. اينك در دهمين سال زندگي فرزندش تجارب خود را لابهلاي اين اثر ثبت ميكند. كتاب در سه فصل آخرين يافتههاي مطالعات معلوليت را گزارش ميكند. در فصل نخست گزارشي تاريخي و تبارشناسانه از شكلگيري و تحولات ايده معلوليت آمده است. فصل دوم مطالعات تازه اين عرصه را گزارش ميكند و در سومين فصل نويسنده به ابعاد اخلاقي و مسائل معلوليت ميپردازد. در مقدمه اين كتاب شاهد تقسيمبندي انواع ششگانه معلوليت مانند معلوليت بينايي، شنواني، جسمي- حركتي، شناختي و يادگيري، ارتباطي و هيجاني هستيم. اما بايد نسبت به نوع ديگري از معلوليت توجه كنيم و آن معلوليت ادراكي كساني است كه ظاهرا هيچ معلوليتي ندارند و در نتيجه هر كس را كه با خودشان متفاوت باشد معلول قلمداد ميكنند.
ايده محوري اين كتاب آن است كه معلوليت عمدتا مسالهاي اجتماعي است نه زيستي و اين ما هستيم كه متناسب با شناخت يا جهالتي كه داريم ديگران را معلول ميپنداريم حال آنكه بسياري از ما در جوامع ديگر ممكن است با سنجههاي آن جوامع معلول به شمار آييم. براي مثال، يك زن معمولي شهرنشين ايراني در مقايسه با زني روستايي از كشور كنيا معلول و درمانده به شمار ميرود. در نتيجه به جاي برچسب زدن و به حاشيه راندن افرادي كه با ما تفاوت بدني يا هيجاني دارند، بهتر است آنها را به ميان خود راه دهيم و تفاوتهاي جسمي، شناختي و هيجاني را پذيرا باشيم.
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، 26 تیر 1398
@hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
yon.ir/S2nu6
📝 گفتار یا گوینده
سید حسن اسلامی اردکانی
مدرک تحصیلی و تخصص در یک رشته، نشانه درستی سخن گوینده میتواند باشد، اما دلیل درستی آن نیست. به همین سبب اظهار نظر در عرصههای علمی و اعتبار آنها را محتوای گفتار تعیین میکند نه مدرک تحصیلی گوینده آن. این نکته را نوآم چامسکی، زبانشناس معروف و پرکار، به خوبی روشن میکند. وی در عرصههای مختلفی اظهار نظر کرده و قلم زده است و در یک جمعبندی حاصل آن را این گونه بیان میکند: «به رشتههای گوناگون پرداختهام. برای مثال در زمینه ریاضیات در زبان شناسی وارد شدهام بدون آن که درجهای در رشته ریاضی داشته باشم. در این کارها یک سره خودآموز بودهام. تازه، آموزش خیلی درستی هم ندیدهام. اما بارها دانشگاهها از من دعوت کردهاند در گردهماییها و سمینارهای ریاضی در باره زبانشناسی ریاضیوار صحبت کنم. هیچ کس از من نپرسید چه مدرک تحصیلیبرای سخن گفتن در باره این موضوعات دارم؛ ریاضیدانها اهمیتی به این موضوع نمیدادند. تنها میخواستند بدانند چه در چنته دارم. هیج کس اعتراضی به حق من برای سخن گفتن درباره موضوع نکرده و نپرسیده که آیا در رشته ریاضی درجه دکترا دارم یا نه، یا آن که دورههای پیشرفته ریاضی را دیدهام یا نه. چنین پرسشی هرگز به ذهن آنها نرسیده است. ریاضیدانها میخواهند بدانند آیا سخن من درست است یا نادرست، آیا موضوعی که طرح میکنم ارزشمند است یا خیر و آیا امکان رویکردهای بهتری به آن موضوعات بوده یا نبوده، بحث و گفتگوی ما با خود موضوع کار داشت نه با حق داشتن یا نداشتن من برای ورود به بحث در آن زمینه.» (یاوههای مد روز: کاربرد نادرست علم در گفتار روشننفکران پست مدرن، آلن سوکال و ژان برک مونت، ترجمه جلال حسینی، تهران، بازتابنگار، 1384، ص 31-32)
اما همین چامسکی هنگامی که میخواهد در مسائل اجتماعی که غالب شهروندان درگیر آن هستند، اظهار نظر کند در معرض اعتراض متخصصان قرار میگیرد و از او میپرسند بر پایه کدام تحصیلات تخصصی به خودش حق میدهد در این زمینه سخن بگوید. سپس نتیجه میگیرد هر چه محتوای استدلالی یک رشته غنیتر باشد، دغدغه مدرک تحصیلی کمتر و توجه به درستی مطلب بیشتر میشود.
اخیراً دو تن از استادان علوم دامی به من اعتراض میکردند که چرا مقالهای نوشتهام به نام «دو استدلال اخلاقی بر ضد مصرف گوشت صنعتی»؟ مگر من علوم دامی خواندهام و با انواع گوشتهای صنعتی و غیر صنعتی آشنا هستم و متخصص این عرصه هستم؟ پاسخ دادم که من درباره کیفیت این گوشتها در مقاله خود بحثی نکردم. بحثم در آن مقاله بر دو مقدمه استوار بود. نخست آنکه در دامداریهای صنعتی رنج ناموجه به حیوانات وارد میشود و مقدمه دوم آنکه وارد کردن رنج ناموجه به حیوانات خطا است. مقدمه اول علمی و مقدمه دوم اخلاقی است. درباره مقدمه دوم تخصص دارم و مقدمه اول را به استناد گزارشهای متخصصان مفروض گرفتهام و اگر شما با نتیجهگیری من مخالف هستید باید یکی از دو مقدمه مرا بیاعتبار کنید. پاسخ دادند که هر کس باید در عرصه تخصص خودش بنویسد و اظهار نظر کند. گفتم که از قضا من هم همین کار را کردم و در این مسأله از منظر اخلاقی صرف به ماجرا پرداختم. باز اعتراض کردند که «اخلاق» فقط درباره انسان معنا دارد و هنگامی که پای حیوانات به میان میآید باید ما اظهار کنیم. سپس ادامه دادند که وضعیت حیوانات در دامداریهای صنعتی از وضع آنها در طبیعت بهتر است و در حالی که آنها در حال آزادی ممکن است غذای کافی به دست نیاورند، ما به آنها غذای کافی میدهیم؟ گفتم از سر دلسوزی و مراقبت چنین میکنید؟ گفتند نه برای خودمان است. گفتم پس چرا بر حیوانات منت میگذارید؟ وانگهی اصولاً چرا آنها را محدود و زندانی میکنید؟ یکی پاسخ داد که خداوند گوسفند را برای همین آفریده است. گفتم این ادعا که خروج از حوزه تخصص خودتان است و دارید بحثی الهیاتی پیش میکشید. بهتر است در همان حوزه تخصص خودتان استدلال کنید. گفتگوی ما در همین حد باقی ماند و قرار شد آنها مقاله مرا بخوانند و «مدعیات» مقاله مرا نقد کنند نه شخصیت و تخصص مرا.
یکی از اهداف تخصص آن است که شخص بتواند عمیقتر به حوزه تخصصی خود بنگرد و در عین حال گشودگی ذهنی و انعطاف فکری پیدا کند. تخصص به معنای انحصار در اظهار نظر، خطکشی علمی، و محروم کردن دیگران از داوری نیست.
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، 2 مرداد 1398
@hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
سید حسن اسلامی اردکانی
مدرک تحصیلی و تخصص در یک رشته، نشانه درستی سخن گوینده میتواند باشد، اما دلیل درستی آن نیست. به همین سبب اظهار نظر در عرصههای علمی و اعتبار آنها را محتوای گفتار تعیین میکند نه مدرک تحصیلی گوینده آن. این نکته را نوآم چامسکی، زبانشناس معروف و پرکار، به خوبی روشن میکند. وی در عرصههای مختلفی اظهار نظر کرده و قلم زده است و در یک جمعبندی حاصل آن را این گونه بیان میکند: «به رشتههای گوناگون پرداختهام. برای مثال در زمینه ریاضیات در زبان شناسی وارد شدهام بدون آن که درجهای در رشته ریاضی داشته باشم. در این کارها یک سره خودآموز بودهام. تازه، آموزش خیلی درستی هم ندیدهام. اما بارها دانشگاهها از من دعوت کردهاند در گردهماییها و سمینارهای ریاضی در باره زبانشناسی ریاضیوار صحبت کنم. هیچ کس از من نپرسید چه مدرک تحصیلیبرای سخن گفتن در باره این موضوعات دارم؛ ریاضیدانها اهمیتی به این موضوع نمیدادند. تنها میخواستند بدانند چه در چنته دارم. هیج کس اعتراضی به حق من برای سخن گفتن درباره موضوع نکرده و نپرسیده که آیا در رشته ریاضی درجه دکترا دارم یا نه، یا آن که دورههای پیشرفته ریاضی را دیدهام یا نه. چنین پرسشی هرگز به ذهن آنها نرسیده است. ریاضیدانها میخواهند بدانند آیا سخن من درست است یا نادرست، آیا موضوعی که طرح میکنم ارزشمند است یا خیر و آیا امکان رویکردهای بهتری به آن موضوعات بوده یا نبوده، بحث و گفتگوی ما با خود موضوع کار داشت نه با حق داشتن یا نداشتن من برای ورود به بحث در آن زمینه.» (یاوههای مد روز: کاربرد نادرست علم در گفتار روشننفکران پست مدرن، آلن سوکال و ژان برک مونت، ترجمه جلال حسینی، تهران، بازتابنگار، 1384، ص 31-32)
اما همین چامسکی هنگامی که میخواهد در مسائل اجتماعی که غالب شهروندان درگیر آن هستند، اظهار نظر کند در معرض اعتراض متخصصان قرار میگیرد و از او میپرسند بر پایه کدام تحصیلات تخصصی به خودش حق میدهد در این زمینه سخن بگوید. سپس نتیجه میگیرد هر چه محتوای استدلالی یک رشته غنیتر باشد، دغدغه مدرک تحصیلی کمتر و توجه به درستی مطلب بیشتر میشود.
اخیراً دو تن از استادان علوم دامی به من اعتراض میکردند که چرا مقالهای نوشتهام به نام «دو استدلال اخلاقی بر ضد مصرف گوشت صنعتی»؟ مگر من علوم دامی خواندهام و با انواع گوشتهای صنعتی و غیر صنعتی آشنا هستم و متخصص این عرصه هستم؟ پاسخ دادم که من درباره کیفیت این گوشتها در مقاله خود بحثی نکردم. بحثم در آن مقاله بر دو مقدمه استوار بود. نخست آنکه در دامداریهای صنعتی رنج ناموجه به حیوانات وارد میشود و مقدمه دوم آنکه وارد کردن رنج ناموجه به حیوانات خطا است. مقدمه اول علمی و مقدمه دوم اخلاقی است. درباره مقدمه دوم تخصص دارم و مقدمه اول را به استناد گزارشهای متخصصان مفروض گرفتهام و اگر شما با نتیجهگیری من مخالف هستید باید یکی از دو مقدمه مرا بیاعتبار کنید. پاسخ دادند که هر کس باید در عرصه تخصص خودش بنویسد و اظهار نظر کند. گفتم که از قضا من هم همین کار را کردم و در این مسأله از منظر اخلاقی صرف به ماجرا پرداختم. باز اعتراض کردند که «اخلاق» فقط درباره انسان معنا دارد و هنگامی که پای حیوانات به میان میآید باید ما اظهار کنیم. سپس ادامه دادند که وضعیت حیوانات در دامداریهای صنعتی از وضع آنها در طبیعت بهتر است و در حالی که آنها در حال آزادی ممکن است غذای کافی به دست نیاورند، ما به آنها غذای کافی میدهیم؟ گفتم از سر دلسوزی و مراقبت چنین میکنید؟ گفتند نه برای خودمان است. گفتم پس چرا بر حیوانات منت میگذارید؟ وانگهی اصولاً چرا آنها را محدود و زندانی میکنید؟ یکی پاسخ داد که خداوند گوسفند را برای همین آفریده است. گفتم این ادعا که خروج از حوزه تخصص خودتان است و دارید بحثی الهیاتی پیش میکشید. بهتر است در همان حوزه تخصص خودتان استدلال کنید. گفتگوی ما در همین حد باقی ماند و قرار شد آنها مقاله مرا بخوانند و «مدعیات» مقاله مرا نقد کنند نه شخصیت و تخصص مرا.
یکی از اهداف تخصص آن است که شخص بتواند عمیقتر به حوزه تخصصی خود بنگرد و در عین حال گشودگی ذهنی و انعطاف فکری پیدا کند. تخصص به معنای انحصار در اظهار نظر، خطکشی علمی، و محروم کردن دیگران از داوری نیست.
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، 2 مرداد 1398
@hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
یادداشت فیلمی با سه قصه متفاوت
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، 8 مرداد 1398
@hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، 8 مرداد 1398
@hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
📝 فیلمی با سه قصه متفاوت
سید حسن اسلامی اردکانی
فیلم کارآگاه (sleuth) ساخته کِنِث برانا را اولین بار سالیانی پیش از تلویزیون دیدم. مرد جوانی به نام مایلو تیندل (جود لا) به دیدار نویسنده معروف آثار معمایی به نام آندرو وایک (مایکل کین) میرود. از خلال گفتگوها متوجه میشویم که این جوان عاشق «مگی» دختر آن نویسنده است و پدر به این دو اجازه ازدواج نمیدهد. هدف این دیدار نیز کسب رضایت پدر یا ولیّ دختر برای ازدواج است. نویسنده نیز از آن جوان میخواهد تا سرویس جواهراتی که در آن خانه است بدزدد و با این کار هم خودش به نوایی برسد و هم آن نویسنده بتواند پولش را از بیمه بگیرد و باقی ماجرا.
با آنکه فیلم قدرتمندی بود با بازی درخشان دو بازیگر انحصاری آن، نکتهای باورناپذیر در آن دیده میشد. در فرهنگ اروپایی اجازه و رضایت پدر شرط ازدواج دختر نیست. بعدها اصل فیلم را دیدم و مشخص شد اصولاً داستان چیز دیگری است. «مگی» همسر قانونی این نویسنده است که او را ترک کرده و با آن جوان زندگی میکند. او نیز حالا آمده است تا از شوهر بخواهد زنش را رسماً طلاق دهد. اما نویسنده حاضر به این کار نیست. زیرا طلاق رسمی مستلزم آن است که وی بخشی ثروت خود را به همسرش واگذار کند.
اما روایت سوم این فیلم که در شبکه فیلیمو دوبله و ارائه میشود، به گونه دیگری است. در این روایت، «مگی» همسر مطلقه نویسنده است که اینک با مایلو زندگی میکند و جوان آمده است تا حقوق پرداخت نشده آن زن را پس از طلاق مطالبه کند. طبق این روایت، نویسنده همسرش را طلاق داده است اما با صورتسازی حقوق واقعی او را پرداخت نکرده است. بر اساس این ایده، بسیاری از گفتگوهای فیلم نیز تغییر پیدا میکند. برای مثال، هنگامی که آن جوان متوجه میشود جواهرات یک میلیون پاوند میارزند و او میتواند آنها را به 800 هزار پاوند بفروشد و نویسنده نیز به یک میلیون پاوند دست پیدا کند، اعتراض میکند و میگوید به شرطی حاضر به دزدیدن جواهرات است که آن دویست هزار پاوند ما به التفاوت را نیز بعداً از نویسنده دریافت کند. او نیز موافقت میکند. حال آنکه این توافق بیمعنا است، زیرا نویسنده این میان چیزی به دست نمیآورد. اما در متن اصلی، آن جوان میگوید به شرطی حاضر به دزیدن جواهرات است که نویسنده تعهد کند «مگی» را طلاق بدهد و او نیز میپذیرد. این گفتگو و تعهد معنادار است حال آنکه در دوبله فارسی بیمعنا جلوه میکند. در روایت اصلی نیز نویسنده بارها از «مگی» به عنوان «همسرم» یاد میکند و حتی آخر فیلم «مگی» به سوی شوهرش باز میگردد.
خلاصه «مگی»، که هرگز در فیلم ظاهر نمیشود، محور مجادلات و هدایتگر دیالوگهای این فیلم است. حال به روایت صدا و سیما «مگی» دختر نویسنده است، به روایت کارگردان فیلم همسر قانونی او است که ترکش کرده، و به روایت فیلیمو همسر مطلقه او است. احتمالاً روایت کارگردان درستترین باشد. اما چرا این روایت تغییر کرده است؟
دستکاری و حذف بخشهایی از فیلم به دلیل مسائل فرهنگی، قابل درک است، اما تغییر قصه فیلم پدیده دیگری است. ممکن است در مقام دفاع از این دست کارها بگویند که روایت اصلی حاوی بدآموزی بوده است. لذا چنین کاری درست است و باید مانع بدآموزی شد. واقع آن است که این سبک دستکاریها با هر منطق و توجیهی صورت بگیرد، افزون بر ناکارآمدی آن، در درازمدت یک نتیجه مشخص دارد و آن بیاعتمادی کامل به همه کسانی است که این گونه با شعور مخاطب بازی میکنند و به اعتماد او آسیب میزنند. اگر قرار است ما فیلمی از کنث برانا با همان روایت او ببینیم، باید همان را ببینیم. اگر این روایت نادرست است و مایه بدآموزی میشود، بهتر است مدعیان خود روایت مقبولشان را در قالب فیلمی تازه بریزند و عرضه کنند نه آنکه کارهای دیگران را چنان دستکاری کنند که «گر تو ببینی نشناسیش باز»
نیز ببینید: «خوب، بد، زشت: سه روایت متفاوت از سکانس پایانی فیلم "مِه"» (آبان 92)
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، 8 مرداد 1398
@hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
سید حسن اسلامی اردکانی
فیلم کارآگاه (sleuth) ساخته کِنِث برانا را اولین بار سالیانی پیش از تلویزیون دیدم. مرد جوانی به نام مایلو تیندل (جود لا) به دیدار نویسنده معروف آثار معمایی به نام آندرو وایک (مایکل کین) میرود. از خلال گفتگوها متوجه میشویم که این جوان عاشق «مگی» دختر آن نویسنده است و پدر به این دو اجازه ازدواج نمیدهد. هدف این دیدار نیز کسب رضایت پدر یا ولیّ دختر برای ازدواج است. نویسنده نیز از آن جوان میخواهد تا سرویس جواهراتی که در آن خانه است بدزدد و با این کار هم خودش به نوایی برسد و هم آن نویسنده بتواند پولش را از بیمه بگیرد و باقی ماجرا.
با آنکه فیلم قدرتمندی بود با بازی درخشان دو بازیگر انحصاری آن، نکتهای باورناپذیر در آن دیده میشد. در فرهنگ اروپایی اجازه و رضایت پدر شرط ازدواج دختر نیست. بعدها اصل فیلم را دیدم و مشخص شد اصولاً داستان چیز دیگری است. «مگی» همسر قانونی این نویسنده است که او را ترک کرده و با آن جوان زندگی میکند. او نیز حالا آمده است تا از شوهر بخواهد زنش را رسماً طلاق دهد. اما نویسنده حاضر به این کار نیست. زیرا طلاق رسمی مستلزم آن است که وی بخشی ثروت خود را به همسرش واگذار کند.
اما روایت سوم این فیلم که در شبکه فیلیمو دوبله و ارائه میشود، به گونه دیگری است. در این روایت، «مگی» همسر مطلقه نویسنده است که اینک با مایلو زندگی میکند و جوان آمده است تا حقوق پرداخت نشده آن زن را پس از طلاق مطالبه کند. طبق این روایت، نویسنده همسرش را طلاق داده است اما با صورتسازی حقوق واقعی او را پرداخت نکرده است. بر اساس این ایده، بسیاری از گفتگوهای فیلم نیز تغییر پیدا میکند. برای مثال، هنگامی که آن جوان متوجه میشود جواهرات یک میلیون پاوند میارزند و او میتواند آنها را به 800 هزار پاوند بفروشد و نویسنده نیز به یک میلیون پاوند دست پیدا کند، اعتراض میکند و میگوید به شرطی حاضر به دزدیدن جواهرات است که آن دویست هزار پاوند ما به التفاوت را نیز بعداً از نویسنده دریافت کند. او نیز موافقت میکند. حال آنکه این توافق بیمعنا است، زیرا نویسنده این میان چیزی به دست نمیآورد. اما در متن اصلی، آن جوان میگوید به شرطی حاضر به دزیدن جواهرات است که نویسنده تعهد کند «مگی» را طلاق بدهد و او نیز میپذیرد. این گفتگو و تعهد معنادار است حال آنکه در دوبله فارسی بیمعنا جلوه میکند. در روایت اصلی نیز نویسنده بارها از «مگی» به عنوان «همسرم» یاد میکند و حتی آخر فیلم «مگی» به سوی شوهرش باز میگردد.
خلاصه «مگی»، که هرگز در فیلم ظاهر نمیشود، محور مجادلات و هدایتگر دیالوگهای این فیلم است. حال به روایت صدا و سیما «مگی» دختر نویسنده است، به روایت کارگردان فیلم همسر قانونی او است که ترکش کرده، و به روایت فیلیمو همسر مطلقه او است. احتمالاً روایت کارگردان درستترین باشد. اما چرا این روایت تغییر کرده است؟
دستکاری و حذف بخشهایی از فیلم به دلیل مسائل فرهنگی، قابل درک است، اما تغییر قصه فیلم پدیده دیگری است. ممکن است در مقام دفاع از این دست کارها بگویند که روایت اصلی حاوی بدآموزی بوده است. لذا چنین کاری درست است و باید مانع بدآموزی شد. واقع آن است که این سبک دستکاریها با هر منطق و توجیهی صورت بگیرد، افزون بر ناکارآمدی آن، در درازمدت یک نتیجه مشخص دارد و آن بیاعتمادی کامل به همه کسانی است که این گونه با شعور مخاطب بازی میکنند و به اعتماد او آسیب میزنند. اگر قرار است ما فیلمی از کنث برانا با همان روایت او ببینیم، باید همان را ببینیم. اگر این روایت نادرست است و مایه بدآموزی میشود، بهتر است مدعیان خود روایت مقبولشان را در قالب فیلمی تازه بریزند و عرضه کنند نه آنکه کارهای دیگران را چنان دستکاری کنند که «گر تو ببینی نشناسیش باز»
نیز ببینید: «خوب، بد، زشت: سه روایت متفاوت از سکانس پایانی فیلم "مِه"» (آبان 92)
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، 8 مرداد 1398
@hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
sh-eslami.blog.ir
خوب، بد، زشت: سه روایت متفاوت از سکانس پایانی فیلم «مِه» :: آدرس سابق «دغدغه های اخلاق و دین» / سید حسن اسلامی
بار اول که فیلم «مه» (The Mist) ساخته فرانک دارابونت را از تلویزیون دیدم، به کارگردان بیراه گفتم که چرا فیلم خود را با این پیام ضد اخلاقی پایان داده است. بار دوم که همین فیلم را به زبان ...
📝 قند داری؟
سید حسن اسلامی اردکانی
بالای قله رسیده بودم و مشغول صبحانه خوردن بودم که دیدم از فاصله چهل پنجاه متری به من خیره شده است. سلام کردم و بفرمایی زدم. سر تکان داد، یعنی ممنون! بعد از دو سه دقیقه دیدم کنار من سبز شده است. بارها او را دیده بودم. معمولاً بدون تجهیزات بالا میآمد. یک لیوان چای ریختم و به او تعارف کردم. ظرف کشمش را به سویش سراندم. گفت: «قند داری؟» گفتم: «نه.» بعد برای آنکه مطمئن شوم، داخل کوله پشتی را گشتم و از قضا دو حبه قند به هم چسبیده بسته بندی شده پیدا کردم و جلویش گذاشتم. گفت: «نه! من قند نمیخورم! منظورم این بود که مرض قند داری؟» گفتم: «نه چرا باید همچنین فکری کرده باشید؟» گفت: «آخر دیدم قند نداری و کشمش میخوری.»
برایم جالب بود که انگار در ذهن او این گونه حک شده بود که اگر کسی قند نخورد و به جایش شیرینی سالمی مصرف کرد، حتماً باید بیمار باشد. یادم آمد که چند سال قبل هم از یک نانوایی سنتی نان جو گرفته بودم که یکی از دوستانم مرا دید و گفت: «دیابت دارید؟» شگفتزده گفتم: «نه! چطور مگر؟» گفت: «آخر نان جو را دیابتی ها مصرف میکنند.» من هم به شوخی گفتم: «دارم به حضرت امیر اقتدا میکنم که نان جو مصرف میکرد.»
در پی تعمیم نیستم، اما معمولاً عادت کردهایم که اگر کسی حرکت سالمی انجام داد، مثلاً بامداد پیادهروی کرد یا به استخر رفت، عادت غذایی خاصی در پیش گرفت، یا نان سفید را از غذای خود کنار گذاشت، اولین پرسش از او آن است که چه نوع بیماری یا مشکلی دارد که ورزش میکند یا نان سفید مصرف نمیکند. اتفاقا هنگامی که دیگران متوجه میشوند گوشت نمیخورم، اولین سؤالشان این است که چه بیماری خاصی دارم و آیا پزشک دستور پرهیز داده است؟ حتی اخیراً پزشکی از من پرسید: «نقرس دارید؟» با حالت تجاهل العارف گفتم: «نقرس چیست؟» شروع به توضیح دادن کرد. گفتم که میدانم نقرس چیست. اما مقصودم آن است که چرا فکر میکند نقرس دارم! گفت که چون گوشت نمیخورم.
فرهنگ عجیبی است که گویی اقدامات درست و تصمیمات خوب، باید مسبوق به مشکل و معضلی باشد. یعنی قرار نیست که در حالت سلامتی و با انتخابی سنجیده به ورزش روی بیاوریم و عادات غذایی سالمی در خود نهادینه کنیم. بلکه باید صبر کنیم تا نخست یک مشکل جدی بدنی پیدا کنیم، سپس به توصیه پزشک و درمانگر ورزش کنیم. گویی همین نگرش در عرصههای دیگر صادق است.
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، 16 مرداد 1398
@hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
سید حسن اسلامی اردکانی
بالای قله رسیده بودم و مشغول صبحانه خوردن بودم که دیدم از فاصله چهل پنجاه متری به من خیره شده است. سلام کردم و بفرمایی زدم. سر تکان داد، یعنی ممنون! بعد از دو سه دقیقه دیدم کنار من سبز شده است. بارها او را دیده بودم. معمولاً بدون تجهیزات بالا میآمد. یک لیوان چای ریختم و به او تعارف کردم. ظرف کشمش را به سویش سراندم. گفت: «قند داری؟» گفتم: «نه.» بعد برای آنکه مطمئن شوم، داخل کوله پشتی را گشتم و از قضا دو حبه قند به هم چسبیده بسته بندی شده پیدا کردم و جلویش گذاشتم. گفت: «نه! من قند نمیخورم! منظورم این بود که مرض قند داری؟» گفتم: «نه چرا باید همچنین فکری کرده باشید؟» گفت: «آخر دیدم قند نداری و کشمش میخوری.»
برایم جالب بود که انگار در ذهن او این گونه حک شده بود که اگر کسی قند نخورد و به جایش شیرینی سالمی مصرف کرد، حتماً باید بیمار باشد. یادم آمد که چند سال قبل هم از یک نانوایی سنتی نان جو گرفته بودم که یکی از دوستانم مرا دید و گفت: «دیابت دارید؟» شگفتزده گفتم: «نه! چطور مگر؟» گفت: «آخر نان جو را دیابتی ها مصرف میکنند.» من هم به شوخی گفتم: «دارم به حضرت امیر اقتدا میکنم که نان جو مصرف میکرد.»
در پی تعمیم نیستم، اما معمولاً عادت کردهایم که اگر کسی حرکت سالمی انجام داد، مثلاً بامداد پیادهروی کرد یا به استخر رفت، عادت غذایی خاصی در پیش گرفت، یا نان سفید را از غذای خود کنار گذاشت، اولین پرسش از او آن است که چه نوع بیماری یا مشکلی دارد که ورزش میکند یا نان سفید مصرف نمیکند. اتفاقا هنگامی که دیگران متوجه میشوند گوشت نمیخورم، اولین سؤالشان این است که چه بیماری خاصی دارم و آیا پزشک دستور پرهیز داده است؟ حتی اخیراً پزشکی از من پرسید: «نقرس دارید؟» با حالت تجاهل العارف گفتم: «نقرس چیست؟» شروع به توضیح دادن کرد. گفتم که میدانم نقرس چیست. اما مقصودم آن است که چرا فکر میکند نقرس دارم! گفت که چون گوشت نمیخورم.
فرهنگ عجیبی است که گویی اقدامات درست و تصمیمات خوب، باید مسبوق به مشکل و معضلی باشد. یعنی قرار نیست که در حالت سلامتی و با انتخابی سنجیده به ورزش روی بیاوریم و عادات غذایی سالمی در خود نهادینه کنیم. بلکه باید صبر کنیم تا نخست یک مشکل جدی بدنی پیدا کنیم، سپس به توصیه پزشک و درمانگر ورزش کنیم. گویی همین نگرش در عرصههای دیگر صادق است.
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، 16 مرداد 1398
@hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
Telegram
دغدغههای اخلاق و دین / سید حسن اسلامی اردکانی
اینستاگرام:
instagram.com/eslamiardakani
ایمیل:
eslami@urd.ac.ir
instagram.com/eslamiardakani
ایمیل:
eslami@urd.ac.ir