Forwarded from اندیشه دینی معاصر
❇️ نشستهای مجازی شبهای ماه مبارک رمضان
🔹پژوهشکده اندیشه دینی معاصر
🔔هر شب ساعت 23:00
🔺 از طریق پخش زنده (Live) اینستاگرام
🌐 https://www.instagram.com/andishedinimoaser/
🎙با سخنرانی اساتید فرزانه
#محمدصادق_کاملان
#سید_حسن_اسلامی
#محمد_مرادی
#سید_علی_میرموسوی
#محمدتقی_فاضل_میبدی
.
🔹پژوهشکده اندیشه دینی معاصر
🔔هر شب ساعت 23:00
🔺 از طریق پخش زنده (Live) اینستاگرام
🌐 https://www.instagram.com/andishedinimoaser/
🎙با سخنرانی اساتید فرزانه
#محمدصادق_کاملان
#سید_حسن_اسلامی
#محمد_مرادی
#سید_علی_میرموسوی
#محمدتقی_فاضل_میبدی
.
Forwarded from اندیشه دینی معاصر
✅سومین نشست علمی مجازی پژوهشکده اندیشه دینی معاصر برگزار گردید.
🔷موضوع: به طعام خود بنگریم!
🔸استاد: دکتر سید حسن اسلامی اردکانی
🔷موضوع: به طعام خود بنگریم!
🔸استاد: دکتر سید حسن اسلامی اردکانی
Audio
#صوت_گفتارهای_ماه_مبارک_رمضان
🎙 سخنران:استاد سید حسن اسلامی اردکانی
💎 موضوع: به طعام خود بنگریم! (شب اول)
🔔شب بیست و سوم (99/2/27)
🎙 سخنران:استاد سید حسن اسلامی اردکانی
💎 موضوع: به طعام خود بنگریم! (شب اول)
🔔شب بیست و سوم (99/2/27)
Forwarded from اندیشه دینی معاصر
چرا در زندگی بیقراریم
https://iqna.ir/fa/news/3899458/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%E2%80%8C%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85
https://iqna.ir/fa/news/3899458/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%E2%80%8C%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85
iqna.ir | خبرگزاری بین المللی قرآن
چرا در زندگی بیقراریم
حجتالاسلام اسلامی اردکانی تصریح کرد: بیتوجهی به معرفت عقلی، روحی و معنوی باعث ایجاد بیماریهای روحی در جامعه شده است. همان طور که جامعه امروز ما گرفتار بیماریهای جسمی مانند چاقی، بیماری قلبی، عروقی و ... است دچار «چه کنم! چه کنم!»، حیران و دستپاچگی هستیم…
Audio
#صوت_گفتارهای_ماه_مبارک_رمضان
🎙 سخنران:استاد سید حسن اسلامی اردکانی
💎 موضوع: به طعام خود بنگریم! (شب دوم)
🔔شب بیست و چهارم(99/2/28)
🎙 سخنران:استاد سید حسن اسلامی اردکانی
💎 موضوع: به طعام خود بنگریم! (شب دوم)
🔔شب بیست و چهارم(99/2/28)
Forwarded from اندیشه دینی معاصر
iqna.ir | خبرگزاری بین المللی قرآن
چرا، چه چیزی و چه مقدار؛ سه پرسش بنیادین در غذاخوردن
استاد دانشگاه ادیان با بیان اینکه فستفود طبیعت را نابود میکند، گفت: در بهداشت جسم و روح، سه پرسش بنیادین وجود دارد؛ چرا بخوریم، چه چه چیزی بخوریم و چقدر بخوریم؛ اصولی که رابطه ما با خود، خدا و طبیعت را تنظیم میکند.
📝 شمایلنگاری دینی و حیوانات
در شمایلنگاری معروفی از حضرت علی (ع) او را میبینیم که نشسته است و در برابرش شیری آرام لمیده. نوعی آرامش و اعتماد در چشمان شیر دیده میشود. در دیگر شمایلنگاریهای دینی نیز این شیر گاه دیده میشود؛ گویی یکی از اعضای خانواده است. چرا شمایلنگاران برای بیان عظمت اولیای خدا اینگونه شیری را تصویر میکنند؟ حضور شیران و سایر حیوانات، در این نقاشیها دو تفسیر میتواند داشته باشد. یکی آنکه معنویت و اقتدار این بزرگان چنان گسترده است و روحی بدان حد نیرومند دارند که حیوانات را مسخر خویش میکنند. تفسیر دوم آن است که این شخصیتها چنان زندگی معنوی سرشاری دارند که حیوانات در کنار آنها احساس ایمنی عمیقی میکنند و آزادانه به آنها نزدیک میشوند. در اینجا تفسیر دوم را دنبال میکنم. از این منظر اولیای خدا همواره نگاهی احترامآمیز به کل طبیعت دارند و مراقب هستند که مبادا به حیوانات یا گیاهان آسیبی نابجا وارد شود.
حیوانات با فهمی که دارند به خوبی دوست را از دشمن خویش تشخیص میدهند و به کسانی نزدیک میشوند که از آنها بیمی نداشته باشند. عطار نیشابوری داستانی در این باره نقل میکند که هم در الهینامه(تصحیح محمدرضا شفیعیکدکنی، تهران، سخن، 1392، 204) به صورت شعر و هم در تذکرهالاولیا (تصحیح شفیعیکدکنی، تهران، سخن، ج1، ص 64) به نثر آمده است. رابعه عدویه، بانوی عارف قرن دوم در بیابان نشسته بود و بزهای کوهی و آهوان و نخچیران پیرامونش را گرفته بودند. حسن بصری از عارفان بنام روزگار خود به آنها نزدیک شد. همین که حیوانات حسن را دیدند «ز پیش رابعه یکسر رمیدند». حسن خشمگین پرسید چرا حیوانات از تو فرار نمیکنند ولی از من میگریزند؟ رابعه از او پرسید:«چه خوردی؟» پاسخ داد مقداری پیه آب کردم و با پیاز خوردم. رابعه معترضانه پاسخ داد:«که خوردی پیه این مشتی پریشان/ چگونه از تو نگریزند ایشان؟»
حاصل اینگونه داستانها دو نکته است. یکی آنکه حیوانات کم و بیش اعتمادی غریب به بزرگان معنوی داشتند و بیواهمه به آنها نزدیک میشدند و از سر و گوششان بالا میرفتند. دوم آنکه آنها با دیدن کمترین نشانی از خصومت یا خطری که آنها را تهدید میکرد از انسانها دور میشدند. بدین ترتیب بخشی از داستان زندگی، واقعی یا تعلیمی، صاحبان معنا، روایت همزیستی مسالمتآمیز با حیوانات بوده است.
حال چون ما نه آن قدرت معنوی را داریم تا حیوانات را مسخر خود کنیم و نه آن رفتار دوستانه و اعتمادساز را که آنها را جذب خویش کنیم به شیوههای مختلفی که یکی از دیگری ناخوشایندتر است، میکوشیم حیوانات را کنار خود نگه داریم. گاه آنها را در قفس میگذاریم تا از شنیدن صدایشان لذت ببریم، گاه آنها را در باغ وحش حبس میکنیم و گاه در جایی که به ناروا، باغ پرندگان نامیده میشود، محبوسشان میکنیم تا همیشه آنها را در اختیار خود داشته باشیم. همه این رفتارها به دلیل فقر روحی و معنوی ماست. این کارها فضیلت نیست، فضیلت آن است چنان عمل کنیم که حیوانات خود به سوی ما بیایند، صدایشان را بشنویم، بخواهند با ما زندگی کنند و به وسیله ما دیده شوند. به گفته سعدی:
او را خود التفات نبودش به صید من
من خویشتن اسیر کمند نظر شدم
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۹
www.hassaneslami.ir
@hassan_eslami
https://b2n.ir/587950
در شمایلنگاری معروفی از حضرت علی (ع) او را میبینیم که نشسته است و در برابرش شیری آرام لمیده. نوعی آرامش و اعتماد در چشمان شیر دیده میشود. در دیگر شمایلنگاریهای دینی نیز این شیر گاه دیده میشود؛ گویی یکی از اعضای خانواده است. چرا شمایلنگاران برای بیان عظمت اولیای خدا اینگونه شیری را تصویر میکنند؟ حضور شیران و سایر حیوانات، در این نقاشیها دو تفسیر میتواند داشته باشد. یکی آنکه معنویت و اقتدار این بزرگان چنان گسترده است و روحی بدان حد نیرومند دارند که حیوانات را مسخر خویش میکنند. تفسیر دوم آن است که این شخصیتها چنان زندگی معنوی سرشاری دارند که حیوانات در کنار آنها احساس ایمنی عمیقی میکنند و آزادانه به آنها نزدیک میشوند. در اینجا تفسیر دوم را دنبال میکنم. از این منظر اولیای خدا همواره نگاهی احترامآمیز به کل طبیعت دارند و مراقب هستند که مبادا به حیوانات یا گیاهان آسیبی نابجا وارد شود.
حیوانات با فهمی که دارند به خوبی دوست را از دشمن خویش تشخیص میدهند و به کسانی نزدیک میشوند که از آنها بیمی نداشته باشند. عطار نیشابوری داستانی در این باره نقل میکند که هم در الهینامه(تصحیح محمدرضا شفیعیکدکنی، تهران، سخن، 1392، 204) به صورت شعر و هم در تذکرهالاولیا (تصحیح شفیعیکدکنی، تهران، سخن، ج1، ص 64) به نثر آمده است. رابعه عدویه، بانوی عارف قرن دوم در بیابان نشسته بود و بزهای کوهی و آهوان و نخچیران پیرامونش را گرفته بودند. حسن بصری از عارفان بنام روزگار خود به آنها نزدیک شد. همین که حیوانات حسن را دیدند «ز پیش رابعه یکسر رمیدند». حسن خشمگین پرسید چرا حیوانات از تو فرار نمیکنند ولی از من میگریزند؟ رابعه از او پرسید:«چه خوردی؟» پاسخ داد مقداری پیه آب کردم و با پیاز خوردم. رابعه معترضانه پاسخ داد:«که خوردی پیه این مشتی پریشان/ چگونه از تو نگریزند ایشان؟»
حاصل اینگونه داستانها دو نکته است. یکی آنکه حیوانات کم و بیش اعتمادی غریب به بزرگان معنوی داشتند و بیواهمه به آنها نزدیک میشدند و از سر و گوششان بالا میرفتند. دوم آنکه آنها با دیدن کمترین نشانی از خصومت یا خطری که آنها را تهدید میکرد از انسانها دور میشدند. بدین ترتیب بخشی از داستان زندگی، واقعی یا تعلیمی، صاحبان معنا، روایت همزیستی مسالمتآمیز با حیوانات بوده است.
حال چون ما نه آن قدرت معنوی را داریم تا حیوانات را مسخر خود کنیم و نه آن رفتار دوستانه و اعتمادساز را که آنها را جذب خویش کنیم به شیوههای مختلفی که یکی از دیگری ناخوشایندتر است، میکوشیم حیوانات را کنار خود نگه داریم. گاه آنها را در قفس میگذاریم تا از شنیدن صدایشان لذت ببریم، گاه آنها را در باغ وحش حبس میکنیم و گاه در جایی که به ناروا، باغ پرندگان نامیده میشود، محبوسشان میکنیم تا همیشه آنها را در اختیار خود داشته باشیم. همه این رفتارها به دلیل فقر روحی و معنوی ماست. این کارها فضیلت نیست، فضیلت آن است چنان عمل کنیم که حیوانات خود به سوی ما بیایند، صدایشان را بشنویم، بخواهند با ما زندگی کنند و به وسیله ما دیده شوند. به گفته سعدی:
او را خود التفات نبودش به صید من
من خویشتن اسیر کمند نظر شدم
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۹
www.hassaneslami.ir
@hassan_eslami
https://b2n.ir/587950
این باد وحشی و شوخ
«در این سرزمین بسیارند بادهایی که موجودات زندهاند؛ بعضی آوارهاند، بعضی ساکن، دلسختند، دلنازکند، شوخند، عبوسند. بعضی بادها دستآموزند و بعضی وحشی.» در فیلم مستند باد صبا (آلبرت لاموریس، 1347) اینگونه باد صبا بادها را توصیف میکند. باد صبا در این فیلم از زندگی و کار و بار خود میگوید. کارگردان بر باد صبا سوار میشود و با هلیکوپتر سراسر ایران را درمینوردد تا شگفتیهای ایران و کارکرد این باد را نشان بدهد. باد صبا به گفته خودش، «باد عاشقان» (The lovers’ wind) است. به سود آنها عمل و به آنها کمک میکند به مراد دل خود برسند. این باد طبق تقسیمبندی فوق، دستآموز، شوخ و دلنازک است و البته گاهی شیطنت میکند و فرشهای مردم را با کمی تندتر وزیدن به هوا میبرد. با این همه، دوستداشتنی و خواستنی است.
در برابر این باد بازیگوش و عاشقدوست، این هفته بادی «عبوس»، «سخت» و «وحشی» را تجربه کردم. از صعودی نسبتا سنگین برگشته بودیم. قرار بود برای شب چادرها را در تپهای مرتفع و زیبا که مشرف به کلاردشت بود، نصب کنیم و بامداد جنگلنوردی کنیم. هوا خنک و دلچسب بود، به خصوص بعد از آن عرقریزان و هوای دم کرده هنگام صعود. نسیم خنکی میوزید. چادرهای یک نفره، دونفره و چندنفره را نصب کردیم و مستقر شدیم. من هم در چادر یکنفره خودم مستقر شدم و بعد از شام، با توجه به خستگی شدید آن روز، تصمیم گرفتم کمی دراز بکشم و شاید بخوابم. ناگهان بادی شروع کرد به قلقلک دادن چادر. برای احتیاط کفش را آوردم داخل چادر و خواستم زیپ ورودی چادر را ببندم که دیدم این موجود زنده انگار چشم دیدن خوشی مرا نداشت و شروع کرد با شدت خود را به چادر کوبیدن. سقف چادر مرتب از چپ و راست به سر و صورتم میخورد و انگار میخواست انتقام همه رفتارهای طبیعتستیزانه نوع بشر را از من بگیرد. من کمی خندیدم و گفتم چند دقیقه بعد باد خسته میشود و میرود پی کارش. اما انگار این دفعه باد نقشه دیگری در سر داشت و کوتاه نمیآمد. لحظه به لحظه باد شدیدتر میشد. حس کردم دارد مرا با چادر و کولهپشتی که جمعا حدود 77 کیلو میشدیم، با خودش میبرد. هر چه کنارههای چادر را محکم میگرفتم، چون خودم تکیهگاهی نداشتم، انگار همه تلاشم عبث بود.
بعد از حدود نیم ساعت صدای سرپرست گروه به گوشم رسید که پرسید سالمی؟ گفتم بله دارم فعلا با باد کشتی میگیرم، ببینم کی از رو میرود. او راه حل دیگری پیشنهاد کرد: تسلیم شدن! گفت که سریع هر چه دارم در کولهپشتی خود بریزم و میلههای چادر را باز کنم و آرامآرام از چادر خارج شوم و آن را مچاله کنم و بر آن بنشینم. این کار را با صبوری انجام دادم، گویی نمیخواستم این لحظات را از کف بدهم. در آن شرایط چیزی که برایم عجیب بود، خونسردی و حتی حس شوخطبعی بود. مرتب صدای باد را ضبط میکردم و از طریق چت برای نزدیکان و دوستان میفرستادم. سرانجام پس از ساعتی ستیز نابرابر با این باد وحشی که احتمالا همان است که در ادبیات ما به آن باد «دبور» گفته میشود، تسلیم شدیم و آن منطقه زیبا را ترک کردیم و نیمهشب به مسجدی پناه بردیم. آن شب متوجه شدم تا چه حد در برابر طبیعت شکنندهایم. یاد آیاتی از قرآن افتادم که در آن از بادهای مختلف سخن رفته بود: بادهای بارورکننده درختان و بادهای مجری کیفرهای سخت، یعنی باد «صرصر». باد سخت و خشنی که پوزه متکبران و فرعونیان را به خاک میمالید. این تجربه کوچک، برایم خیرهکننده بود. دیدن چهره عریان این باد که سرعت آن بیش از 70 کیلومتر در ساعت بود، دریچهای بود برای خودشناسی بیشتر. در آن لحظات همزمان خواستار آرام شدن باد و استمرار آن بودم. چون خسته بودم، دوست داشتم باد آرام بگیرد تا سری بر زمین بگذارم و کمی بخوابم. در عین حال، لذت غریبی را تجربه میکردم. کل این ماجرا شگفتانگیز مینمود. میدانستم این مواجهها در زندگی شهری کمتر رخ میدهد. لذا با خود میگفتم: همیشه فرصت خفتن هست، دم را دریاب. سرانجام حس دوم بر نخستین غلبه کرد و تا زمانی که باد خودش آرام گرفت و به جای دیگری رفت، حضورش را گرامی شمردم. حس کردم این وحشی زیبا را دوست دارم، گرچه ترسناک و چه بسا کشنده است.
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۷ خرداد ۱۳۹۹
www.hassaneslami.ir
@hassan_eslami
«در این سرزمین بسیارند بادهایی که موجودات زندهاند؛ بعضی آوارهاند، بعضی ساکن، دلسختند، دلنازکند، شوخند، عبوسند. بعضی بادها دستآموزند و بعضی وحشی.» در فیلم مستند باد صبا (آلبرت لاموریس، 1347) اینگونه باد صبا بادها را توصیف میکند. باد صبا در این فیلم از زندگی و کار و بار خود میگوید. کارگردان بر باد صبا سوار میشود و با هلیکوپتر سراسر ایران را درمینوردد تا شگفتیهای ایران و کارکرد این باد را نشان بدهد. باد صبا به گفته خودش، «باد عاشقان» (The lovers’ wind) است. به سود آنها عمل و به آنها کمک میکند به مراد دل خود برسند. این باد طبق تقسیمبندی فوق، دستآموز، شوخ و دلنازک است و البته گاهی شیطنت میکند و فرشهای مردم را با کمی تندتر وزیدن به هوا میبرد. با این همه، دوستداشتنی و خواستنی است.
در برابر این باد بازیگوش و عاشقدوست، این هفته بادی «عبوس»، «سخت» و «وحشی» را تجربه کردم. از صعودی نسبتا سنگین برگشته بودیم. قرار بود برای شب چادرها را در تپهای مرتفع و زیبا که مشرف به کلاردشت بود، نصب کنیم و بامداد جنگلنوردی کنیم. هوا خنک و دلچسب بود، به خصوص بعد از آن عرقریزان و هوای دم کرده هنگام صعود. نسیم خنکی میوزید. چادرهای یک نفره، دونفره و چندنفره را نصب کردیم و مستقر شدیم. من هم در چادر یکنفره خودم مستقر شدم و بعد از شام، با توجه به خستگی شدید آن روز، تصمیم گرفتم کمی دراز بکشم و شاید بخوابم. ناگهان بادی شروع کرد به قلقلک دادن چادر. برای احتیاط کفش را آوردم داخل چادر و خواستم زیپ ورودی چادر را ببندم که دیدم این موجود زنده انگار چشم دیدن خوشی مرا نداشت و شروع کرد با شدت خود را به چادر کوبیدن. سقف چادر مرتب از چپ و راست به سر و صورتم میخورد و انگار میخواست انتقام همه رفتارهای طبیعتستیزانه نوع بشر را از من بگیرد. من کمی خندیدم و گفتم چند دقیقه بعد باد خسته میشود و میرود پی کارش. اما انگار این دفعه باد نقشه دیگری در سر داشت و کوتاه نمیآمد. لحظه به لحظه باد شدیدتر میشد. حس کردم دارد مرا با چادر و کولهپشتی که جمعا حدود 77 کیلو میشدیم، با خودش میبرد. هر چه کنارههای چادر را محکم میگرفتم، چون خودم تکیهگاهی نداشتم، انگار همه تلاشم عبث بود.
بعد از حدود نیم ساعت صدای سرپرست گروه به گوشم رسید که پرسید سالمی؟ گفتم بله دارم فعلا با باد کشتی میگیرم، ببینم کی از رو میرود. او راه حل دیگری پیشنهاد کرد: تسلیم شدن! گفت که سریع هر چه دارم در کولهپشتی خود بریزم و میلههای چادر را باز کنم و آرامآرام از چادر خارج شوم و آن را مچاله کنم و بر آن بنشینم. این کار را با صبوری انجام دادم، گویی نمیخواستم این لحظات را از کف بدهم. در آن شرایط چیزی که برایم عجیب بود، خونسردی و حتی حس شوخطبعی بود. مرتب صدای باد را ضبط میکردم و از طریق چت برای نزدیکان و دوستان میفرستادم. سرانجام پس از ساعتی ستیز نابرابر با این باد وحشی که احتمالا همان است که در ادبیات ما به آن باد «دبور» گفته میشود، تسلیم شدیم و آن منطقه زیبا را ترک کردیم و نیمهشب به مسجدی پناه بردیم. آن شب متوجه شدم تا چه حد در برابر طبیعت شکنندهایم. یاد آیاتی از قرآن افتادم که در آن از بادهای مختلف سخن رفته بود: بادهای بارورکننده درختان و بادهای مجری کیفرهای سخت، یعنی باد «صرصر». باد سخت و خشنی که پوزه متکبران و فرعونیان را به خاک میمالید. این تجربه کوچک، برایم خیرهکننده بود. دیدن چهره عریان این باد که سرعت آن بیش از 70 کیلومتر در ساعت بود، دریچهای بود برای خودشناسی بیشتر. در آن لحظات همزمان خواستار آرام شدن باد و استمرار آن بودم. چون خسته بودم، دوست داشتم باد آرام بگیرد تا سری بر زمین بگذارم و کمی بخوابم. در عین حال، لذت غریبی را تجربه میکردم. کل این ماجرا شگفتانگیز مینمود. میدانستم این مواجهها در زندگی شهری کمتر رخ میدهد. لذا با خود میگفتم: همیشه فرصت خفتن هست، دم را دریاب. سرانجام حس دوم بر نخستین غلبه کرد و تا زمانی که باد خودش آرام گرفت و به جای دیگری رفت، حضورش را گرامی شمردم. حس کردم این وحشی زیبا را دوست دارم، گرچه ترسناک و چه بسا کشنده است.
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۷ خرداد ۱۳۹۹
www.hassaneslami.ir
@hassan_eslami
دغدغههای اخلاق و دین / سید حسن اسلامی اردکانی
این باد وحشی و شوخ «در این سرزمین بسیارند بادهایی که موجودات زندهاند؛ بعضی آوارهاند، بعضی ساکن، دلسختند، دلنازکند، شوخند، عبوسند. بعضی بادها دستآموزند و بعضی وحشی.» در فیلم مستند باد صبا (آلبرت لاموریس، 1347) اینگونه باد صبا بادها را توصیف میکند. باد…
Instagram
سید حسن اسلامی اردکانی on Instagram: “بازگویی ماجرای «این باد وحشی و شوخ» (ستون #در_ستایش_جزییات، صفحه آخر روزنامه اعتماد، 7 خرداد…
28 Likes, 8 Comments - سید حسن اسلامی اردکانی (@eslamiardakani) on Instagram: “بازگویی ماجرای «این باد وحشی و شوخ» (ستون #در_ستایش_جزییات، صفحه آخر روزنامه اعتماد، 7 خرداد 1399)،…”
پس حیوانات نیز امت هستند. لذا هر اقدامی که مایه گسیختگی و انقراض این امت شود، محکوم و نادرست است. لذا تمام استفادههای تجملی از حیوانات، نگهداری پرندگان برای آواز در قفس، راهاندازی سیرک و باغ وحش و حتی نگهداری حیوانات در محیطهای بسته مثل آپارتمان خلاف حقوق حیوانات است. یک چوپان سگ گله را در فضای طبیعی زندگی خود نگهداری میکند و این سگ هم از گله مراقبت میکند و پاداشش را میگیرد و حتی از این کار لذت میبرد و هم رفتارهای طبیعی انجام میدهد. این مورد فرق زیادی دارد با اینکه یک سگ را در آپارتمان نگهداری کنیم و اجازه ندهیم که رفتارهای طبیعی خود را نشان دهد و بعد به مجرد اینکه احساس خطر کنیم، حیوان دستآموزی را که توان تهیه غذا ندارد از خانه بیرون کنیم.
https://iqna.ir/fa/news/3901826/خودخواهی-در-قامت-دفاع-از-حقوق-حیوانات-کرونا-دست-حیوانآزارها-را-رو-کرد
@hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
https://iqna.ir/fa/news/3901826/خودخواهی-در-قامت-دفاع-از-حقوق-حیوانات-کرونا-دست-حیوانآزارها-را-رو-کرد
@hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
iqna.ir | خبرگزاری بین المللی قرآن
خودخواهی در قامت دفاع از حقوق حیوانات / کرونا دست حیوانآزارها را رو کرد
عضو هیئت علمی دانشگاه ادیان و مذاهب ضمن تشریح حقوق واقعی حیوانات و نگاه اسلام به رعایت این حقوق، نگاه شیءانگارانه به حیوانات را، که موجب میشود به محض احساس خطر حیوانات دستآموز از خانه بیرون شوند، مغایر با نگاه اسلام به امت حیوانات دانست.
⚫️ قتل رومینا و هجرت سلیمان
دو دهه قبل، پدری در خوزستان دختر 6 ساله خود را کشت. آن دختربچه نه دوست پسری داشت و نه عاشق کسی شده بود و نه از خانه گریخته بود. تنها یک «سوءتفاهم» کافی بود که پدر «غیرتمند» را وادارد تا «لکه ننگ بدنامی» یا حتی «توهم» بدنامی را از زندگیاش پاک کند. رییس وقت قوه قضاییه، آقای هاشمیشاهرودی، دستور داد که سریع به این پرونده رسیدگی و قاتل کیفر شود. اما هر چه شد یا میتوانست بشود، آن دختر معصوم را دیگر زنده نکرد.
حوادثی از این دست در کشورهایی چون ایران، عراق، پاکستان گاه به گاه رخ میدهد. اما قتل رومینا به دلایلی از جمله شکل خشونتبارش نظرها را جلب کرد و قاتل را که پدرش بود چون «جلاد» معرفی کرد. وقتی چنین قتل هولناکی رخ میدهد معمولا نخست دنبال «مجرم» میگردیم سپس از خلأ و نقص قانونی در کیفر دادن این مجرم گله میکنیم و خواستار رفتار قاطعانه با او میشویم. یادمان میرود که گاه قاتل و مجرم خودش «قربانی» است. پدری که در سلامت نسبی عقلی و عاطفی، دخترش را میکشد در واقع خودش را کشته است و دیگر نیازی به کیفر ندارد بلکه نیازمند حمایت عاطفی است. در اینجا مقصودم توجیه این جنایت تکاندهنده نیست. هدفم آن است که بکوشیم از منظری فراختر به ماجرا بنگریم و گرنه هیچ پدر متعادلی به دلایل ضعیف یا حتی قوی دخترش را این گونه نمیکشد.
در جامعهای زندگی میکنیم که افراد را به شکل خاصی بار میآورد، هنجارهایی را در آنها نهادینه میکند، از پدران میخواهد غیور و مراقب فرزندان خود باشند و اجازه ندهند به خطا بروند. راه مواجهه درست با خطاکاری را به آنها نمیآموزد، رفتار غریزی و واکنشی را عملا ترویج میکند. سپس هنگامی که یکی از این پدران که آموزش روشنی برای مواجهه با مسائل خاص ندیده است از سر غیرت و غریزه کاری میکند، همین جامعه او را محکوم میکند. فرهنگ ما به رغم برخی صورتکهای نمایشی مدرنی که دارد از جهاتی «روستایی» است. به این معنا که فضای بسته شایعهسازی، تهمت زدن، برچسب زدن و حسادت و رقابت در آن بسیار آشکار است. در روستا زمینه تفریح و سرگرمی سالم نیست و افراد منتظرند تا کسی بلغزد و دیگران او را رسوا کنند و مایه سرگرمی خود کنند.
داستان کوتاه «هجرت سلیمان» نوشته محمود دولتآبادی با ظرافت تبدیل شدن یک مرد زحمتکش و سر به راه و خانواده دوست روستایی را به پلنگی زخمی روایت میکند که این گونه زنش را میزند:«سینه دستش را خواباند بیخ گوش معصومه که دراز به دراز کنار دیوار فرش شد. بعد به طرف پستو رفت و دو تا ترکه جوز که با آنها گاوش را میراند با خود آورد. زن خودش را جمع کرد و به طرف در دوید. در بسته بود و سلیمان با یک ترکه که به قلم پایش خواباند، او را انداخت.». معصومه به خواست ارباب به شهر رفته است تا در زایمان زن ارباب کمکش کند. نبودش زمینه شایعات بین روستاییان و تحقیر سلیمان میشود و او زنش را بازخواست میکند، میزند، تحقیر میکند و دست آخر رهایش میکند و با دو فرزندش از روستا میرود. اما در این میان به دارایی خودش دستبرد میزنند، به سرقت متهمش میکنند، از کارش اخراجش میکنند، ترکهاش میزنند و به زندان میفرستندش. معصومه درست میگفت:«مردانگی اون نیست که آدم تف تو یخه خودش بندازه» اما کسی در قد و قامت سلیمان فقط میتواند در یقه خودش تف بیندازد. مراقب باشیم که گاه با رفتارهای ریز و درشتمان و با هنجارسازیهایمان، سلیمانها پرورش ندهیم.
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، سهشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۹۹
www.hassaneslami.ir
@hassan_eslami
دو دهه قبل، پدری در خوزستان دختر 6 ساله خود را کشت. آن دختربچه نه دوست پسری داشت و نه عاشق کسی شده بود و نه از خانه گریخته بود. تنها یک «سوءتفاهم» کافی بود که پدر «غیرتمند» را وادارد تا «لکه ننگ بدنامی» یا حتی «توهم» بدنامی را از زندگیاش پاک کند. رییس وقت قوه قضاییه، آقای هاشمیشاهرودی، دستور داد که سریع به این پرونده رسیدگی و قاتل کیفر شود. اما هر چه شد یا میتوانست بشود، آن دختر معصوم را دیگر زنده نکرد.
حوادثی از این دست در کشورهایی چون ایران، عراق، پاکستان گاه به گاه رخ میدهد. اما قتل رومینا به دلایلی از جمله شکل خشونتبارش نظرها را جلب کرد و قاتل را که پدرش بود چون «جلاد» معرفی کرد. وقتی چنین قتل هولناکی رخ میدهد معمولا نخست دنبال «مجرم» میگردیم سپس از خلأ و نقص قانونی در کیفر دادن این مجرم گله میکنیم و خواستار رفتار قاطعانه با او میشویم. یادمان میرود که گاه قاتل و مجرم خودش «قربانی» است. پدری که در سلامت نسبی عقلی و عاطفی، دخترش را میکشد در واقع خودش را کشته است و دیگر نیازی به کیفر ندارد بلکه نیازمند حمایت عاطفی است. در اینجا مقصودم توجیه این جنایت تکاندهنده نیست. هدفم آن است که بکوشیم از منظری فراختر به ماجرا بنگریم و گرنه هیچ پدر متعادلی به دلایل ضعیف یا حتی قوی دخترش را این گونه نمیکشد.
در جامعهای زندگی میکنیم که افراد را به شکل خاصی بار میآورد، هنجارهایی را در آنها نهادینه میکند، از پدران میخواهد غیور و مراقب فرزندان خود باشند و اجازه ندهند به خطا بروند. راه مواجهه درست با خطاکاری را به آنها نمیآموزد، رفتار غریزی و واکنشی را عملا ترویج میکند. سپس هنگامی که یکی از این پدران که آموزش روشنی برای مواجهه با مسائل خاص ندیده است از سر غیرت و غریزه کاری میکند، همین جامعه او را محکوم میکند. فرهنگ ما به رغم برخی صورتکهای نمایشی مدرنی که دارد از جهاتی «روستایی» است. به این معنا که فضای بسته شایعهسازی، تهمت زدن، برچسب زدن و حسادت و رقابت در آن بسیار آشکار است. در روستا زمینه تفریح و سرگرمی سالم نیست و افراد منتظرند تا کسی بلغزد و دیگران او را رسوا کنند و مایه سرگرمی خود کنند.
داستان کوتاه «هجرت سلیمان» نوشته محمود دولتآبادی با ظرافت تبدیل شدن یک مرد زحمتکش و سر به راه و خانواده دوست روستایی را به پلنگی زخمی روایت میکند که این گونه زنش را میزند:«سینه دستش را خواباند بیخ گوش معصومه که دراز به دراز کنار دیوار فرش شد. بعد به طرف پستو رفت و دو تا ترکه جوز که با آنها گاوش را میراند با خود آورد. زن خودش را جمع کرد و به طرف در دوید. در بسته بود و سلیمان با یک ترکه که به قلم پایش خواباند، او را انداخت.». معصومه به خواست ارباب به شهر رفته است تا در زایمان زن ارباب کمکش کند. نبودش زمینه شایعات بین روستاییان و تحقیر سلیمان میشود و او زنش را بازخواست میکند، میزند، تحقیر میکند و دست آخر رهایش میکند و با دو فرزندش از روستا میرود. اما در این میان به دارایی خودش دستبرد میزنند، به سرقت متهمش میکنند، از کارش اخراجش میکنند، ترکهاش میزنند و به زندان میفرستندش. معصومه درست میگفت:«مردانگی اون نیست که آدم تف تو یخه خودش بندازه» اما کسی در قد و قامت سلیمان فقط میتواند در یقه خودش تف بیندازد. مراقب باشیم که گاه با رفتارهای ریز و درشتمان و با هنجارسازیهایمان، سلیمانها پرورش ندهیم.
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، سهشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۹۹
www.hassaneslami.ir
@hassan_eslami
نویسندگان در پایان راه
نویسندگان و متفکرانی که به پایان خط زندگی میرسند و متأملانه در کار و بار خویش مینگرند، نکتههای خوبی برای آموختن به ما دارند. کتاب آخرین چیزها: مصاحبههای آخر عمر، نوشته ایریس رادیش (ترجمه مهشید میرمعزی، تهران، ثالث، 1398، 227 صفحه) گزارشی است از ۱۸ زندگی متفکرانه از این دست. خانم رادیش که از او پیشتر کتاب آرمان سادگی (ترجمه مهشید میرمعزی، تهران، ثالث، 1395، 356 صفحه) منتشر شده است (نک: آرمان سادگی کامو، سید حسن اسلامی، روزنامه اعتماد، 13/9/98) در کتاب حاضر با ۱۸ نفر از نویسندگان آلمانی، فرانسوی، ایتالیایی و انگلیسی مصاحبه کرده و آخرین دستاورد، تاملات و داشتههایشان را گزارش میکند. مهمترین ویژگی این مصاحبهها آن است که بعد از آنها دیگر از این کسان گفتوگویی منتشر نمیشود و میتوان آنها را حاصل عمر و وصیت ادبی این نویسندگان قلمداد کرد.
گزارش این کتاب دشوار است. باید آن را خواند یا دستکم ورق زد و برخی نکات و ایدههایش را مرور کرد. شاید مهمترین نکاتش اینها باشند. رادیش 30 ساله، هنگامی که با ژولین گرین 90 ساله تنها میشود، با اختصار زمان و مکان را با هم پیوند میزند: «ما تنها میشویم. حدود یک متر در اتاق و 60 سال در زمان با هم فاصله داریم». گرین پیر شدن را گناه میداند و بر آن است که هیچ جنگ پیروزمندانهای نداریم و همواره کشتار ادامه دارد. او که زندگیاش صرف مبارزه میان جسم و روح شده، معتقد است که نمیتوان دین را از بین برد و «ملحد مطلق وجود ندارد. این برخلاف طبیعت است. شاید بیخدایی نوعی کمبود قدرت تخیل باشد». خانم ایلزه ایشینگر آرزوهای برآورده شده را مصیبت میداند و معتقد است که دوران جنگ از وضع کنونی بهتر بود، زیرا «سرشار از امیدواری بود». کلود سیمون هنگام اشاره به نوشتن ادعا میکند «اصل مهم چگونگی است» نه موضوعی که درباره آن مینویسیم.
پتر رومکورف در 70 سالگی جوان است. شلوار جین و موی بلند دارد و احساس جوانی ابدی را منتقل میکند. از نظر او «شعر تنها رسته ادبی است که میتوان آن را در مغز با خود حمل کرد. تغذیه، پیادهروی، وسائل سفر و گزانگبینی برای زنده ماندن است». سپس شعری از یواخیم رینگل ناتس زمزمه میکند: «قلبی در سینه تو آویزان است/ که هرگز اجازه نداری از دستش بدهی». از نظر آندره بیتوف «زندگی میتواند زنجیری از معجزات تعریف شود» و ناامیدی از بزرگترین گناهان است. وی ترس را بدترین احساس انسانها میداند و بر آن است که «من خداوند مجازاتکننده را باور ندارم. فقط عشقی بیحصر را احساس میکنم.» خانم فریدریکه مای در 80 سالگی نیز در پی شناخت و تجربه جهان است: «من هر روز تجربه به دست میآورم. جهان به غایت غنی است و من بسیار نسبت به جهان کنجکاوم.» گونتر گراس از شادی درونی و اشتیاق مدام خود برای نوشتن سخن میگوید و معتقد است فرآیندی «دائمی برای جملهبندی و واژهیابی در درونم مشغول کار است که متوقف نمیشود.» میشل بوتور تاکید میکند: «ادبیات همیشه متعهد است». از نظر او «نویسنده ایدهآل مجموعهای از نویسنده، منتقد و فیلسوف در یک شخص است».
ایمره کرتس باور دارد که «آشویتس با وجود فرهنگ آلمانی اتفاق نیفتاد، بلکه به دلیل فرهنگ آلمان اتفاق افتاد». جرج استاینر در مقاله «چرا تفکر آدم را غمگین میکند»، اندیشیدن را کاری بیهوده معرفی میکند. از نظر او فروتنی لازمه رشد است. وی در خانوادهای سختگیر و جدی بار آمد. مادرش میگفت: «آدم باید بر هر مشکلی فائق آید» و پدرش به او آموخت؛ «انسانهایی که زندگی عمیقی دارند، عمیقتر به هنر عشق میورزند». پدرش به او باوراند که مقدسترین کار معلمی است. خانم روت گلوگر در 83 سالگی بر این باور است که هدف زندگی زیستن است. وی همواره در حال سفر است. دیروز لندن و پس فردا پاریس و بعد وین خواهد بود.
این مصاحبهها تصاویری، گرچه مبهم، از زندگیهای شایسته زیستن را کمابیش برای ما ترسیم میکنند.
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، سهشنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۹
www.hassaneslami.ir
@hassan_eslami
نویسندگان و متفکرانی که به پایان خط زندگی میرسند و متأملانه در کار و بار خویش مینگرند، نکتههای خوبی برای آموختن به ما دارند. کتاب آخرین چیزها: مصاحبههای آخر عمر، نوشته ایریس رادیش (ترجمه مهشید میرمعزی، تهران، ثالث، 1398، 227 صفحه) گزارشی است از ۱۸ زندگی متفکرانه از این دست. خانم رادیش که از او پیشتر کتاب آرمان سادگی (ترجمه مهشید میرمعزی، تهران، ثالث، 1395، 356 صفحه) منتشر شده است (نک: آرمان سادگی کامو، سید حسن اسلامی، روزنامه اعتماد، 13/9/98) در کتاب حاضر با ۱۸ نفر از نویسندگان آلمانی، فرانسوی، ایتالیایی و انگلیسی مصاحبه کرده و آخرین دستاورد، تاملات و داشتههایشان را گزارش میکند. مهمترین ویژگی این مصاحبهها آن است که بعد از آنها دیگر از این کسان گفتوگویی منتشر نمیشود و میتوان آنها را حاصل عمر و وصیت ادبی این نویسندگان قلمداد کرد.
گزارش این کتاب دشوار است. باید آن را خواند یا دستکم ورق زد و برخی نکات و ایدههایش را مرور کرد. شاید مهمترین نکاتش اینها باشند. رادیش 30 ساله، هنگامی که با ژولین گرین 90 ساله تنها میشود، با اختصار زمان و مکان را با هم پیوند میزند: «ما تنها میشویم. حدود یک متر در اتاق و 60 سال در زمان با هم فاصله داریم». گرین پیر شدن را گناه میداند و بر آن است که هیچ جنگ پیروزمندانهای نداریم و همواره کشتار ادامه دارد. او که زندگیاش صرف مبارزه میان جسم و روح شده، معتقد است که نمیتوان دین را از بین برد و «ملحد مطلق وجود ندارد. این برخلاف طبیعت است. شاید بیخدایی نوعی کمبود قدرت تخیل باشد». خانم ایلزه ایشینگر آرزوهای برآورده شده را مصیبت میداند و معتقد است که دوران جنگ از وضع کنونی بهتر بود، زیرا «سرشار از امیدواری بود». کلود سیمون هنگام اشاره به نوشتن ادعا میکند «اصل مهم چگونگی است» نه موضوعی که درباره آن مینویسیم.
پتر رومکورف در 70 سالگی جوان است. شلوار جین و موی بلند دارد و احساس جوانی ابدی را منتقل میکند. از نظر او «شعر تنها رسته ادبی است که میتوان آن را در مغز با خود حمل کرد. تغذیه، پیادهروی، وسائل سفر و گزانگبینی برای زنده ماندن است». سپس شعری از یواخیم رینگل ناتس زمزمه میکند: «قلبی در سینه تو آویزان است/ که هرگز اجازه نداری از دستش بدهی». از نظر آندره بیتوف «زندگی میتواند زنجیری از معجزات تعریف شود» و ناامیدی از بزرگترین گناهان است. وی ترس را بدترین احساس انسانها میداند و بر آن است که «من خداوند مجازاتکننده را باور ندارم. فقط عشقی بیحصر را احساس میکنم.» خانم فریدریکه مای در 80 سالگی نیز در پی شناخت و تجربه جهان است: «من هر روز تجربه به دست میآورم. جهان به غایت غنی است و من بسیار نسبت به جهان کنجکاوم.» گونتر گراس از شادی درونی و اشتیاق مدام خود برای نوشتن سخن میگوید و معتقد است فرآیندی «دائمی برای جملهبندی و واژهیابی در درونم مشغول کار است که متوقف نمیشود.» میشل بوتور تاکید میکند: «ادبیات همیشه متعهد است». از نظر او «نویسنده ایدهآل مجموعهای از نویسنده، منتقد و فیلسوف در یک شخص است».
ایمره کرتس باور دارد که «آشویتس با وجود فرهنگ آلمانی اتفاق نیفتاد، بلکه به دلیل فرهنگ آلمان اتفاق افتاد». جرج استاینر در مقاله «چرا تفکر آدم را غمگین میکند»، اندیشیدن را کاری بیهوده معرفی میکند. از نظر او فروتنی لازمه رشد است. وی در خانوادهای سختگیر و جدی بار آمد. مادرش میگفت: «آدم باید بر هر مشکلی فائق آید» و پدرش به او آموخت؛ «انسانهایی که زندگی عمیقی دارند، عمیقتر به هنر عشق میورزند». پدرش به او باوراند که مقدسترین کار معلمی است. خانم روت گلوگر در 83 سالگی بر این باور است که هدف زندگی زیستن است. وی همواره در حال سفر است. دیروز لندن و پس فردا پاریس و بعد وین خواهد بود.
این مصاحبهها تصاویری، گرچه مبهم، از زندگیهای شایسته زیستن را کمابیش برای ما ترسیم میکنند.
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، سهشنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۹
www.hassaneslami.ir
@hassan_eslami
📝 چنین کنند بزرگان
به زندگی بزرگان و متفکران سرک میکشیم و دوست داریم بدانیم اوقات روزانه آنها چگونه میگذرد و چه عادتهای خوب یا بدی دارند. همانگونه که من و شما عادات خاصی داریم که بعضی خیلی سودمند هستند و برخی بیخاصیت و برخی زیانبار، بزرگان نیز چنین هستند.
آثار ادبی و هنری بزرگ مانند یولیسیس، نظریات علمی کلان مانند نظریه تکامل و اختراعات و اکتشافات زاده فعالیت مستمر ذهنهای پرورده و منظم متفکران است. این کسان برای پیشبرد کار خود خواسته یا نخواسته عاداتی در خود پدید میآوردند و کار خود را راحت میکردند، گرچه گاه اسیر همین عادات میشدند. نگاهی به زندگینامه بزرگان نشان میدهد که همه آنها کمابیش عادات ثابتی دارند. شناخت آنها به ما کمک میکند درباره عادات خود کمی بیندیشیم.
مِیسن کری در کتاب عادات و آداب روزانه بزرگان: چنین کنند بزرگان چو کرد باید کرد (ترجمه حسن کامشاد، تهران، فرهنگ جاوید، 1394، 258ص)، 160 نفر از شخصیتهای معتبر عرصههای ادبی، هنری و علمی را بررسی کرده است و عادتهای روزانه آنها را بیرون کشیده و بر آفتاب نگاه کنجکاو ما افکنده است. این شخصیتها عادات خاص خود را دارند. کسانی سحرخیز و منظم هستند، دیگران جغد شبانگاهی هستند و صبحها را در رختخواب میمانند. در حالی که عدهای بسیار منظم هستند، دیگران بینظم و چه بسا نظمستیز به نظر میرسند، مانند جویس. عدهای جدول کاری مشخصی دارند، ولی عدهای دیگر خود را به دست امواج حوادث میسپارند. با این همه، کمابیش عادات مشترکی را میتوان میان آنها شناسایی کرد. مهمترین عادت مشترک آنها پیادهروی منظم روزانه آنهاست. آنها به شکل منظمی بخشی از روز را به پیادهروی طولانی و شدید میرفتند. حتی کسانی مانند داروین به شکل منظم روزی سه نوبت پیادهروی میکردند. بتهوون، کرکگارد، فروید، یونگ، گوستاو مالر، ویلیام فاکنر، جاناثان ادواردز، ویلیام جیمز، کافکا، بالزاک، میلتون، ویکتور هوگو، دیکنز، ناثاناییل هاوثورن، تولستوی، چایکوفسکی، و ژرژ سیمنون همه اهل پیادهرویهای بلند و گاه چهارساعته بودند.
ویژگی مشترک دیگر آنها نوشیدن قهوه یا چیزی در این مایهها بوده است. بالزاک گاه روزی پنجاه فنجان قهوه مینوشید. باز ویژگی مشترک این کسان اشتیاق شیفتهوار به کارشان بوده است. اینگمار برگمان میگفت: «من بدون وقفه کار کردهام. مثل سیلی که از چشمانداز روح انسان بگذرد.» آنها گاه خانواده خود را نیز قربانی کار خود میکردند تا جایی که مارکس مدعی بود اگر دوباره زندگی از سر گیرد، همان مسیر انقلابی را دنبال خواهد کرد، جز آنکه ازدواج نخواهد کرد. همچنین درآمد برخی از این افراد نه از راه نوشتن یا نقاشی یا شاعری، بلکه از طریق کارمندی در ادارات پست یا بانک بوده است، مانند توماس الیوت و ترالپ. برخی از آنها نیز تا پایان عمر با فقر کلنجار میرفتهاند. مارکس که بیشترین دغدغه اقتصاد را در زندگی داشت و کتاب سرمایه او حاصل زندگیاش بود، خود زندگی مرتبی نداشت. دوستش انگِلس از صندوق تنخواه نساجی پدرش پول بلند میکرد و به او میداد. او هم ولخرجی میکرد «چون در نگهداری پول هیچ سررشتهای نداشت.» این افراد معمولا اهل مراقبه بودند چه در شکل سنتی و آیینی آن و چه به شکل مدرن و کاملا فردی. یونگ به شکل منظمی زندگی شهری را ترک میکرد و در خانه قلعهمانندی که فاقد برق و آب لولهکشی و شبیه خانههای قرن 18 بود زندگی میکرد. آب از چاه میکشید و هیزم میشکست و معتقد بود این کارهای ساده «انسان را ساده میکند و چقدر سخت است ساده بودن.»
همه این افراد در کار خود کمابیش پرکار بودند و روزانه ساعات خلاق زیادی را صرف کار خود میکردند، مانند فروید، همینگوی و سیمنون که میگفت نوشتن هر کتاب یک لیتر و نیم از او عرق بیرون میکشد. آنها در عین تخصص در کار خود تنوع علایق داشتند، برای مثال، یونگ روانکاو، نقاشی میکرد و استیون جی. گولد دانشمند تکاملی آواز هم میخواند. همه اینها وقتی را به شکل اختصاصی صرف و با خود خلوت میکردند،زیرا اصولا لازمه آفرینش با خود بودن است. همچنین در مجموع این افراد معمولا زندگی سادهای داشتهاند مانند سارتر، فلوبر و دوبوار.
در مجموع این کتاب خواندنی و آموزنده است. گرچه فکر میکنم ترجمههای قبلی کامشاد بهتر از این یکی بوده است. نکته آخر آنکه عنوان اصلی کتاب متواضعانهتر و دقیقتر و گویای آن است که این بزرگان چگونه در دل گرفتاریهای روزانه برای خود وقت پیدا میکردند یا میآفریدند «مناسک روزانه: چگونه ذهنهای بزرگ وقت به دست میآورند، الهام میگیرند و کار میکنند.»
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، سهشنبه ۲۷ خرداد ۱۳۹۹
https://b2n.ir/901719
www.hassaneslami.ir
@hassan_eslami
به زندگی بزرگان و متفکران سرک میکشیم و دوست داریم بدانیم اوقات روزانه آنها چگونه میگذرد و چه عادتهای خوب یا بدی دارند. همانگونه که من و شما عادات خاصی داریم که بعضی خیلی سودمند هستند و برخی بیخاصیت و برخی زیانبار، بزرگان نیز چنین هستند.
آثار ادبی و هنری بزرگ مانند یولیسیس، نظریات علمی کلان مانند نظریه تکامل و اختراعات و اکتشافات زاده فعالیت مستمر ذهنهای پرورده و منظم متفکران است. این کسان برای پیشبرد کار خود خواسته یا نخواسته عاداتی در خود پدید میآوردند و کار خود را راحت میکردند، گرچه گاه اسیر همین عادات میشدند. نگاهی به زندگینامه بزرگان نشان میدهد که همه آنها کمابیش عادات ثابتی دارند. شناخت آنها به ما کمک میکند درباره عادات خود کمی بیندیشیم.
مِیسن کری در کتاب عادات و آداب روزانه بزرگان: چنین کنند بزرگان چو کرد باید کرد (ترجمه حسن کامشاد، تهران، فرهنگ جاوید، 1394، 258ص)، 160 نفر از شخصیتهای معتبر عرصههای ادبی، هنری و علمی را بررسی کرده است و عادتهای روزانه آنها را بیرون کشیده و بر آفتاب نگاه کنجکاو ما افکنده است. این شخصیتها عادات خاص خود را دارند. کسانی سحرخیز و منظم هستند، دیگران جغد شبانگاهی هستند و صبحها را در رختخواب میمانند. در حالی که عدهای بسیار منظم هستند، دیگران بینظم و چه بسا نظمستیز به نظر میرسند، مانند جویس. عدهای جدول کاری مشخصی دارند، ولی عدهای دیگر خود را به دست امواج حوادث میسپارند. با این همه، کمابیش عادات مشترکی را میتوان میان آنها شناسایی کرد. مهمترین عادت مشترک آنها پیادهروی منظم روزانه آنهاست. آنها به شکل منظمی بخشی از روز را به پیادهروی طولانی و شدید میرفتند. حتی کسانی مانند داروین به شکل منظم روزی سه نوبت پیادهروی میکردند. بتهوون، کرکگارد، فروید، یونگ، گوستاو مالر، ویلیام فاکنر، جاناثان ادواردز، ویلیام جیمز، کافکا، بالزاک، میلتون، ویکتور هوگو، دیکنز، ناثاناییل هاوثورن، تولستوی، چایکوفسکی، و ژرژ سیمنون همه اهل پیادهرویهای بلند و گاه چهارساعته بودند.
ویژگی مشترک دیگر آنها نوشیدن قهوه یا چیزی در این مایهها بوده است. بالزاک گاه روزی پنجاه فنجان قهوه مینوشید. باز ویژگی مشترک این کسان اشتیاق شیفتهوار به کارشان بوده است. اینگمار برگمان میگفت: «من بدون وقفه کار کردهام. مثل سیلی که از چشمانداز روح انسان بگذرد.» آنها گاه خانواده خود را نیز قربانی کار خود میکردند تا جایی که مارکس مدعی بود اگر دوباره زندگی از سر گیرد، همان مسیر انقلابی را دنبال خواهد کرد، جز آنکه ازدواج نخواهد کرد. همچنین درآمد برخی از این افراد نه از راه نوشتن یا نقاشی یا شاعری، بلکه از طریق کارمندی در ادارات پست یا بانک بوده است، مانند توماس الیوت و ترالپ. برخی از آنها نیز تا پایان عمر با فقر کلنجار میرفتهاند. مارکس که بیشترین دغدغه اقتصاد را در زندگی داشت و کتاب سرمایه او حاصل زندگیاش بود، خود زندگی مرتبی نداشت. دوستش انگِلس از صندوق تنخواه نساجی پدرش پول بلند میکرد و به او میداد. او هم ولخرجی میکرد «چون در نگهداری پول هیچ سررشتهای نداشت.» این افراد معمولا اهل مراقبه بودند چه در شکل سنتی و آیینی آن و چه به شکل مدرن و کاملا فردی. یونگ به شکل منظمی زندگی شهری را ترک میکرد و در خانه قلعهمانندی که فاقد برق و آب لولهکشی و شبیه خانههای قرن 18 بود زندگی میکرد. آب از چاه میکشید و هیزم میشکست و معتقد بود این کارهای ساده «انسان را ساده میکند و چقدر سخت است ساده بودن.»
همه این افراد در کار خود کمابیش پرکار بودند و روزانه ساعات خلاق زیادی را صرف کار خود میکردند، مانند فروید، همینگوی و سیمنون که میگفت نوشتن هر کتاب یک لیتر و نیم از او عرق بیرون میکشد. آنها در عین تخصص در کار خود تنوع علایق داشتند، برای مثال، یونگ روانکاو، نقاشی میکرد و استیون جی. گولد دانشمند تکاملی آواز هم میخواند. همه اینها وقتی را به شکل اختصاصی صرف و با خود خلوت میکردند،زیرا اصولا لازمه آفرینش با خود بودن است. همچنین در مجموع این افراد معمولا زندگی سادهای داشتهاند مانند سارتر، فلوبر و دوبوار.
در مجموع این کتاب خواندنی و آموزنده است. گرچه فکر میکنم ترجمههای قبلی کامشاد بهتر از این یکی بوده است. نکته آخر آنکه عنوان اصلی کتاب متواضعانهتر و دقیقتر و گویای آن است که این بزرگان چگونه در دل گرفتاریهای روزانه برای خود وقت پیدا میکردند یا میآفریدند «مناسک روزانه: چگونه ذهنهای بزرگ وقت به دست میآورند، الهام میگیرند و کار میکنند.»
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، سهشنبه ۲۷ خرداد ۱۳۹۹
https://b2n.ir/901719
www.hassaneslami.ir
@hassan_eslami
Forwarded from دغدغههای اخلاق و دین / سید حسن اسلامی اردکانی
به یاد راوی زندگی: عباس کيارستمي
راوی زندگیْ درگذشت. کیارستمی با گریز از کلیشههای رایج و پرهیز از عوامل گیشهپسند، فیلمهای خود را میساخت و در آن به ارزش زندگی، اخلاق، و داوریهای اخلاقی، میپرداخت، بیآنکه درباره آنها شعار دهد. در فیلم کوتاه و مستندگونه «قضیه شکل اول، شکل دوم»، پیمانداری و خیانت را ترسیم میکند و صاحبنظران را به داوری میخواند؛ در «خانه دوست کجاست»، پسربچهای خود را مسئول میداند تا دفترچه مشق دوستش را به او برساند و مانع کتک خوردنش شود؛ و در «طعم گیلاس»، شیوههای گوناگون ارزشگذاری زندگی را تصویر میکند. این نگاه کمابیش در آثار بعدی کیارستمی استمرار پیدا کرد تا پرونده زندگیش بسته شد. مرگ او پرسشهای گوناگونی فراروی علاقهمندان سینمای جدی پیش میکشد. یکی آن که آیا این سنت فیلمسازی و این گونه به کارگیری دوربین برای انتقال مفاهیم نظری ادامه پیدا خواهد کرد؟ آیا کسی دوربین او را برخواهد گرفت و با همان نگاه به عالم و آدم خواهد نگریست؟ آیا میتوان امید بست که فیلمسازان دیگری راه عباس را دنبال کنند؟ و آیا سبک فیلمسازی کیارستمی به سنتی سینمایی تبدیل خواهد شد؟
اگر داوری بهمن فرمانآرا را جدی بگیریم، شاید کمی نومید شویم. وی در مصاحبهای کارنامه خود را مرور میکند و در آن اشارهوار به پیشآهنگان سینمای موج نو ایران میپردازد و آنها را این گونه فهرست میکند: «سهراب شهید ثالث، امیر نادری، مسعود کیمیایی، پرویز کیمیاوی، داریوش مهرجویی، عباس کیارستمی، آربی آوانسیان و خود من جزو این جریان بودیم. ولی شاهکار این جریان این بود که همه ما با هم فرق میکردیم. یعنی هیچ کس در مدار دیگری نبود. از این تکثر میراث مشخصی را انتظار نداشته باشید. میراثش همین تکثر بود. این تکثر چیزی است در مورد ایران که خارجیها هم هنوز از آن تعجب میکنند» (روشنفکر در این مملکت حق تفرعن ندارد: گفتگو با بهمن فرمانآرا درباره چهاردهه کارنامه فیلمسازیاش، علیرضا اکبری، اندیشه پویا، شماره 32، بهمن 1394، ص 131).
امروزه از این کارگردانان بنام چندان خبری نیست و از سنتی که بایست پایهگذاری کرده باشند، نشان چندانی دیده نمیشود. آیا سرنوشت هنرمندان و شاعران و فیلمسازان صاحب سبک ما این است که هر یک چون ستارهای بدرخشد و به تیرگی بپیوندد و میراثش را با خود ببرد؟ آیا نمیتوان تلاش کرد تا این جریانهای هنری فردی را به سنتی نیرومند تبدیل کرد تا در برابر سنت نیرومند فیلمهای گیشهای عانهپسند و لوسی که از دهه چهل تا کنون همواره در حال ریشهدارتر شدن است و همان ایده «گنج قارون» و کوبیدن بر طبل بیعاری و بیخیالی را دنبال میکند، بایستد؟
۱۶ مرداد ۱۳۹۵
راوی زندگیْ درگذشت. کیارستمی با گریز از کلیشههای رایج و پرهیز از عوامل گیشهپسند، فیلمهای خود را میساخت و در آن به ارزش زندگی، اخلاق، و داوریهای اخلاقی، میپرداخت، بیآنکه درباره آنها شعار دهد. در فیلم کوتاه و مستندگونه «قضیه شکل اول، شکل دوم»، پیمانداری و خیانت را ترسیم میکند و صاحبنظران را به داوری میخواند؛ در «خانه دوست کجاست»، پسربچهای خود را مسئول میداند تا دفترچه مشق دوستش را به او برساند و مانع کتک خوردنش شود؛ و در «طعم گیلاس»، شیوههای گوناگون ارزشگذاری زندگی را تصویر میکند. این نگاه کمابیش در آثار بعدی کیارستمی استمرار پیدا کرد تا پرونده زندگیش بسته شد. مرگ او پرسشهای گوناگونی فراروی علاقهمندان سینمای جدی پیش میکشد. یکی آن که آیا این سنت فیلمسازی و این گونه به کارگیری دوربین برای انتقال مفاهیم نظری ادامه پیدا خواهد کرد؟ آیا کسی دوربین او را برخواهد گرفت و با همان نگاه به عالم و آدم خواهد نگریست؟ آیا میتوان امید بست که فیلمسازان دیگری راه عباس را دنبال کنند؟ و آیا سبک فیلمسازی کیارستمی به سنتی سینمایی تبدیل خواهد شد؟
اگر داوری بهمن فرمانآرا را جدی بگیریم، شاید کمی نومید شویم. وی در مصاحبهای کارنامه خود را مرور میکند و در آن اشارهوار به پیشآهنگان سینمای موج نو ایران میپردازد و آنها را این گونه فهرست میکند: «سهراب شهید ثالث، امیر نادری، مسعود کیمیایی، پرویز کیمیاوی، داریوش مهرجویی، عباس کیارستمی، آربی آوانسیان و خود من جزو این جریان بودیم. ولی شاهکار این جریان این بود که همه ما با هم فرق میکردیم. یعنی هیچ کس در مدار دیگری نبود. از این تکثر میراث مشخصی را انتظار نداشته باشید. میراثش همین تکثر بود. این تکثر چیزی است در مورد ایران که خارجیها هم هنوز از آن تعجب میکنند» (روشنفکر در این مملکت حق تفرعن ندارد: گفتگو با بهمن فرمانآرا درباره چهاردهه کارنامه فیلمسازیاش، علیرضا اکبری، اندیشه پویا، شماره 32، بهمن 1394، ص 131).
امروزه از این کارگردانان بنام چندان خبری نیست و از سنتی که بایست پایهگذاری کرده باشند، نشان چندانی دیده نمیشود. آیا سرنوشت هنرمندان و شاعران و فیلمسازان صاحب سبک ما این است که هر یک چون ستارهای بدرخشد و به تیرگی بپیوندد و میراثش را با خود ببرد؟ آیا نمیتوان تلاش کرد تا این جریانهای هنری فردی را به سنتی نیرومند تبدیل کرد تا در برابر سنت نیرومند فیلمهای گیشهای عانهپسند و لوسی که از دهه چهل تا کنون همواره در حال ریشهدارتر شدن است و همان ایده «گنج قارون» و کوبیدن بر طبل بیعاری و بیخیالی را دنبال میکند، بایستد؟
۱۶ مرداد ۱۳۹۵
Forwarded from دغدغههای اخلاق و دین / سید حسن اسلامی اردکانی
به یاد راوی زندگی: عباس کیارستمی https://telegram.me/hassan_eslami/73 @hassan_eslami
📝 سکوت، خشونت و عشق
فیلم بوکسور (جیم شریدان، 1997) زندگی دنی فلین مبارز سابق ارتش آزادیبخش ایرلند را روایت میکند. پس از تجربه زندانی بلندمدت، دنی منطق خشونت و کشتار را کنار میگذارد و میکوشد، راه تازهای برای رسیدن به صلح بیابد. مشکلاو درست از همین جا آغاز میشود که یاران سابقش نسبت به او خشونت میورزند و تا کشتن او پیش میروند. این فیلم روایتی لطیف از عشقی دیرین در فضای خشن و ملتهب بلفاست است؛ جایی که هر لحظه ممکن است بمبی منفجر شود و تکههای گوشت قربانیان را در رهگذرها پخش کند.
3 مضمون اساسی در این فیلم با هم گره میخورند تا تعارض دیدگاههای سیاسی در میان مبارزان ارتش آزادیبخش را نشان بدهند. اولین مضمون سکوت است که در منش قهرمان فیلم، دنی فلین با بازی دانیل دی لویس دیده میشود. فیلم با سکوت صبحگاهی در زندان آغاز میشود. در حیاط زندان دنی، زندانی سیاسی ایرلندی، دارد به تنهایی و بیصدا تمرین مشتزنی میکند که خبر آزادیاش را پس از 14 سال زندانی بودن دریافت میکند. او تقریبا نیمی از عمرش را در زندان گذرانده است. بی هیچ سخنی زندان را ترک میکند. این سکوت و کمگویی در سراسر فیلم ادامه دارد و حتی هنگامی که مگی، محبوبهاش، از او میخواهد سخن بگوید و از زندان تعریف کند، پاسخ میدهد که در زندان آرام آرام آدمی خاموش میشود. حتی خودگویی او بیرنگ و محو میشود تا جایی که «سکوت بهترین دوست» زندانی میشود. این سکوت با خشونت کسانی که همچنان خواستار حل مناقشات سیاسی از طریق اقدامهای خشن و کشتار هستند، شکسته میشود و او درگیر مبارزه با خشونتطلبانی میشود که حاضرند او را که همرزم سابقشان بوده و زندان را پایدارانه تاب آورده است، بکشند. در این فضای قطبی شده، او سالن تمرین بوکسی را که سالها متروک مانده است، بازسازی میکند و نوجوانان را آموزش میدهد تا خشونت را در مسیری سازنده به کار بگیرند و مسابقات بوکس «نافرقهگرایانه» راه میاندازد که البته با خشونت و بمبگذاری دوستان سابقش بیاثر و سالن مشتزنی به آتش کشیده میشود. بوکس گرچه خشن به نظر میرسد اما برای دنی راهی است به سوی صلح. کافی است جایگاه بوکس در این فیلم با فیلمهایی چون کرید (رایان کوگلر 2015 و استیون کیپل 2018) که در آنها خشونت به خودی خود ترویج میشود، مقایسه شود.
نقطه مقابل دنی، همرزم سابق او هری است که گویی حیاتش در گرو استمرار خشونت است و هرگاه مسوولان ارتش آزادیبخش میخواهند به سمت صلح پیش بروند با بمبگذاری و کشتار این فرآیند را بیاثر میکند. در او شاهد نوعی خودسری هستیم که همواره فرمان مافوقش را زیر پا میگذارد و با انفجاری و قتلی، روند گفتوگوی صلح را متوقف میکند. دست آخر هم که میبیند منطق صلحجویانه دنی مانع کار اوست، با دوستانش او را میرباید و هنگامی که میخواهد او را بکشد، سر در گوشش میگذارد و میگوید:«صلح طلب! این آخر قصه است». ولی با چرخشی تکاندهنده، خودش قربانی خشونتخواهی میشود. هری گویی برای ما نامی آشناست و میتوان او را همه جا دید.
اما سرانجام این خشونت در نگاه ساکت و عاشقانه مگی غرق میشود و مضمون سوم یا عشق بر خشونت غلبه میکند. دیدن مکرر این روایت عاشقانه که در دل روایت بزرگ خشونت مسلط بر جامعه بلفاست همچنان لذتبخش است.
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، سهشنبه ۴ تیر ۱۳۹۹
https://b2n.ir/627718
www.hassaneslami.ir
@hassan_eslami
فیلم بوکسور (جیم شریدان، 1997) زندگی دنی فلین مبارز سابق ارتش آزادیبخش ایرلند را روایت میکند. پس از تجربه زندانی بلندمدت، دنی منطق خشونت و کشتار را کنار میگذارد و میکوشد، راه تازهای برای رسیدن به صلح بیابد. مشکلاو درست از همین جا آغاز میشود که یاران سابقش نسبت به او خشونت میورزند و تا کشتن او پیش میروند. این فیلم روایتی لطیف از عشقی دیرین در فضای خشن و ملتهب بلفاست است؛ جایی که هر لحظه ممکن است بمبی منفجر شود و تکههای گوشت قربانیان را در رهگذرها پخش کند.
3 مضمون اساسی در این فیلم با هم گره میخورند تا تعارض دیدگاههای سیاسی در میان مبارزان ارتش آزادیبخش را نشان بدهند. اولین مضمون سکوت است که در منش قهرمان فیلم، دنی فلین با بازی دانیل دی لویس دیده میشود. فیلم با سکوت صبحگاهی در زندان آغاز میشود. در حیاط زندان دنی، زندانی سیاسی ایرلندی، دارد به تنهایی و بیصدا تمرین مشتزنی میکند که خبر آزادیاش را پس از 14 سال زندانی بودن دریافت میکند. او تقریبا نیمی از عمرش را در زندان گذرانده است. بی هیچ سخنی زندان را ترک میکند. این سکوت و کمگویی در سراسر فیلم ادامه دارد و حتی هنگامی که مگی، محبوبهاش، از او میخواهد سخن بگوید و از زندان تعریف کند، پاسخ میدهد که در زندان آرام آرام آدمی خاموش میشود. حتی خودگویی او بیرنگ و محو میشود تا جایی که «سکوت بهترین دوست» زندانی میشود. این سکوت با خشونت کسانی که همچنان خواستار حل مناقشات سیاسی از طریق اقدامهای خشن و کشتار هستند، شکسته میشود و او درگیر مبارزه با خشونتطلبانی میشود که حاضرند او را که همرزم سابقشان بوده و زندان را پایدارانه تاب آورده است، بکشند. در این فضای قطبی شده، او سالن تمرین بوکسی را که سالها متروک مانده است، بازسازی میکند و نوجوانان را آموزش میدهد تا خشونت را در مسیری سازنده به کار بگیرند و مسابقات بوکس «نافرقهگرایانه» راه میاندازد که البته با خشونت و بمبگذاری دوستان سابقش بیاثر و سالن مشتزنی به آتش کشیده میشود. بوکس گرچه خشن به نظر میرسد اما برای دنی راهی است به سوی صلح. کافی است جایگاه بوکس در این فیلم با فیلمهایی چون کرید (رایان کوگلر 2015 و استیون کیپل 2018) که در آنها خشونت به خودی خود ترویج میشود، مقایسه شود.
نقطه مقابل دنی، همرزم سابق او هری است که گویی حیاتش در گرو استمرار خشونت است و هرگاه مسوولان ارتش آزادیبخش میخواهند به سمت صلح پیش بروند با بمبگذاری و کشتار این فرآیند را بیاثر میکند. در او شاهد نوعی خودسری هستیم که همواره فرمان مافوقش را زیر پا میگذارد و با انفجاری و قتلی، روند گفتوگوی صلح را متوقف میکند. دست آخر هم که میبیند منطق صلحجویانه دنی مانع کار اوست، با دوستانش او را میرباید و هنگامی که میخواهد او را بکشد، سر در گوشش میگذارد و میگوید:«صلح طلب! این آخر قصه است». ولی با چرخشی تکاندهنده، خودش قربانی خشونتخواهی میشود. هری گویی برای ما نامی آشناست و میتوان او را همه جا دید.
اما سرانجام این خشونت در نگاه ساکت و عاشقانه مگی غرق میشود و مضمون سوم یا عشق بر خشونت غلبه میکند. دیدن مکرر این روایت عاشقانه که در دل روایت بزرگ خشونت مسلط بر جامعه بلفاست همچنان لذتبخش است.
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، سهشنبه ۴ تیر ۱۳۹۹
https://b2n.ir/627718
www.hassaneslami.ir
@hassan_eslami
📝 املانويسي با خطاهاي بنيادين
كسي كتابي يا مقالهاي منتشر كرده است. متوجه خطاهاي جدي در آن ميشويم و به نويسنده انتقاد ميكنيم. پاسخ ميدهد: «املاي ننوشته غلط ندارد.» يعني كسي كه كاري نميكند، طبيعتا اشتباهي هم مرتكب نميشود و اشتباه زاده اقدام و عمل است. اين سخن تا اندازهاي درست است، ولي مقصود گوينده گويا آن است كه هر خطايي در اين نوشته يا عمل ديديد، موجه است. اين جمله دهان منتقد را ميبندد و به او ميگويد كه خطاكاري لازمه اقدام است. اما اين نتيجه، خودْ خطاست و هر كس ميتواند هر كاري بكند و بعد بگويد «املاي نانوشته غلط ندارد». مديرعامل شركتي منابع آن شركت را هدر ميدهد و هنگامي كه به او انتقاد ميكنند، ميگويد املاي نانوشته غلط ندارد. رييس دانشگاهي با سياستگذاري غلطي استادان خوب را بركنار ميكند و اعتبار دانشگاه را به باد ميدهد و چون او را نقد ميكنند، ميگويد املاي ننوشته غلط ندارد. مترجمي كتابي را به شكلي نامناسب روانه بازار ميكند و چون بر او خرده ميگيرند، ميگويد املاي ننوشته غلط ندارد.
درس املا را در مدارس ابتدايي براي آن ميآموزيم تا مرتكب غلط املايي نشويم. گويي انتظار ميرود كه دستكم بياموزيم از برخي خطاهاي فاحش و آشكار دوري كنيم. با اين همه، هر كاري كنيم باز راه خطا بر هر عمل انساني گشوده است. براي همين گفتهاند انسان جايزالخطاست، يعني همواره در معرض خطا قرار دارد. هيچ انساني معصوم نيست و هر چه هم بكوشد باز ممكن است خطايي از او سر بزند.
با اين همه، ميتوان بين خطاها تفاوت گذاشت. برخي خطاها طبيعي است و ميتوان آنها را توجيه يا تحمل كرد.اما برخي چنين نيست و وجود حتي يك خطا از اين دست، به ما اجازه ميدهد در اعتبار علمي آن املانويسان ترديد جدي كنيم.
تصور كنيد كسي كتابي با مضامين فلسفي را ترجمه ميكند و در آن مينويسد «رنه دسكارتز» و مقصودش همان «دكارت» خودمان! باشد. در اينجا منِ خواننده حق دارم به دلايل نيرومندي اعتمادم را از اين ترجمه سلب كنم. بيش از يك قرن است كه نام دكارت در آثار فلسفي و عمومي ما وارد شده است و شايد اولين فيلسوف اروپايي باشد كه ايرانيان با او آشنا شدند. از ترجمه رساله «گفتار در روش»، به دست مرحوم فروغي بيش از 80 سال ميگذرد. عمده آثار او ترجمه شده است، مقالات و كتابهاي گوناگون درباره او به زبان فارسي نوشته شده است.
حال كسي كتابي در دست گرفته و ترجمه كرده اما انگار نام دكارت به گوشش نخورده است. از آن بالاتر زحمت جستوجوي اين نام را به خودش نميدهد. اينجاست كه ما با خطايي بنيادين روبهرو هستيم كه باتوجه به آن ميتوانيم با ضريب اطمينان بالايي درباره اعتبار/بياعتباري اين اثر داوري كنيم. اينجا سخن از يك خطاي چاپي، يا تفاوت تلفظ يا افتادگي يا بدخواني كلمه نيست، مساله آن است كه مترجم گويي به تعبير قدماي ما «برّاني» است و به تعبير عاميانه «تو باغ» نيست. نمونه ديگري از اين دست آن است كه مترجم هنگام سخن از فلسفه سارتر بنويسد «نفاق معصوم». به واقع، مترجمان تعبير «mauvaise foi» را كه معمولا به سوءنيت يا ايمان بد يا گاه خودفريبي ترجمه ميشود به اين شكل ترجمه كردهاند. اينها نشان ميدهد كه كاش چنين كساني اصلا املا ننويسند، چون وجود اين ترجمه عملا از رغبت مترجمان جدي به ترجمه مجدد آن را خواهد كاست.
با اميدي بسيار كتاب اميد بدون خوشبيني، نوشته تري ايگلتون (ترجمه معظم وطنخواه و مسعود شيربچه، تهران، نشر گستره، 1398) را به دست گرفتم تا بخوانم. هر چه پيش رفتم، ديدم قادر به همراهي با متن و ترجمه نيستم. مترجمان از همان اول در مقدمه خود به درشتناك بودن كار ترجمه اينگونه اشاره كرده بودند: «سختي و دشواري ترجمه آثار ايگلتون بر مترجمان پوشيده نيست» (ص 14). من هم همدلانه خواندن را ادامه دادم تا آنكه رسيدم به نمونههايي كه اشاره كردم. در اينجا بحث بر سر دشواري مضامين فلسفي كتاب يا دشوارنويسي ايگلتون نيست تا به شكل ضمني به املاي نانوشته استناد كنيم. هرقدر هم نوشته ايگلتون دشوار باشد، از «ژيلبرت رايلي» (ص 103) كه بگذريم، دكارت را نبايد به «رنه دسكارتز» (ص 101) يا اصطلاح خاص سارتر را نبايد به «نفاق معصوم» (ص 130) ترجمه كرد.
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، سهشنبه 11 تیر ۱۳۹۹
www.hassaneslami.ir
@hassan_eslami
كسي كتابي يا مقالهاي منتشر كرده است. متوجه خطاهاي جدي در آن ميشويم و به نويسنده انتقاد ميكنيم. پاسخ ميدهد: «املاي ننوشته غلط ندارد.» يعني كسي كه كاري نميكند، طبيعتا اشتباهي هم مرتكب نميشود و اشتباه زاده اقدام و عمل است. اين سخن تا اندازهاي درست است، ولي مقصود گوينده گويا آن است كه هر خطايي در اين نوشته يا عمل ديديد، موجه است. اين جمله دهان منتقد را ميبندد و به او ميگويد كه خطاكاري لازمه اقدام است. اما اين نتيجه، خودْ خطاست و هر كس ميتواند هر كاري بكند و بعد بگويد «املاي نانوشته غلط ندارد». مديرعامل شركتي منابع آن شركت را هدر ميدهد و هنگامي كه به او انتقاد ميكنند، ميگويد املاي نانوشته غلط ندارد. رييس دانشگاهي با سياستگذاري غلطي استادان خوب را بركنار ميكند و اعتبار دانشگاه را به باد ميدهد و چون او را نقد ميكنند، ميگويد املاي ننوشته غلط ندارد. مترجمي كتابي را به شكلي نامناسب روانه بازار ميكند و چون بر او خرده ميگيرند، ميگويد املاي ننوشته غلط ندارد.
درس املا را در مدارس ابتدايي براي آن ميآموزيم تا مرتكب غلط املايي نشويم. گويي انتظار ميرود كه دستكم بياموزيم از برخي خطاهاي فاحش و آشكار دوري كنيم. با اين همه، هر كاري كنيم باز راه خطا بر هر عمل انساني گشوده است. براي همين گفتهاند انسان جايزالخطاست، يعني همواره در معرض خطا قرار دارد. هيچ انساني معصوم نيست و هر چه هم بكوشد باز ممكن است خطايي از او سر بزند.
با اين همه، ميتوان بين خطاها تفاوت گذاشت. برخي خطاها طبيعي است و ميتوان آنها را توجيه يا تحمل كرد.اما برخي چنين نيست و وجود حتي يك خطا از اين دست، به ما اجازه ميدهد در اعتبار علمي آن املانويسان ترديد جدي كنيم.
تصور كنيد كسي كتابي با مضامين فلسفي را ترجمه ميكند و در آن مينويسد «رنه دسكارتز» و مقصودش همان «دكارت» خودمان! باشد. در اينجا منِ خواننده حق دارم به دلايل نيرومندي اعتمادم را از اين ترجمه سلب كنم. بيش از يك قرن است كه نام دكارت در آثار فلسفي و عمومي ما وارد شده است و شايد اولين فيلسوف اروپايي باشد كه ايرانيان با او آشنا شدند. از ترجمه رساله «گفتار در روش»، به دست مرحوم فروغي بيش از 80 سال ميگذرد. عمده آثار او ترجمه شده است، مقالات و كتابهاي گوناگون درباره او به زبان فارسي نوشته شده است.
حال كسي كتابي در دست گرفته و ترجمه كرده اما انگار نام دكارت به گوشش نخورده است. از آن بالاتر زحمت جستوجوي اين نام را به خودش نميدهد. اينجاست كه ما با خطايي بنيادين روبهرو هستيم كه باتوجه به آن ميتوانيم با ضريب اطمينان بالايي درباره اعتبار/بياعتباري اين اثر داوري كنيم. اينجا سخن از يك خطاي چاپي، يا تفاوت تلفظ يا افتادگي يا بدخواني كلمه نيست، مساله آن است كه مترجم گويي به تعبير قدماي ما «برّاني» است و به تعبير عاميانه «تو باغ» نيست. نمونه ديگري از اين دست آن است كه مترجم هنگام سخن از فلسفه سارتر بنويسد «نفاق معصوم». به واقع، مترجمان تعبير «mauvaise foi» را كه معمولا به سوءنيت يا ايمان بد يا گاه خودفريبي ترجمه ميشود به اين شكل ترجمه كردهاند. اينها نشان ميدهد كه كاش چنين كساني اصلا املا ننويسند، چون وجود اين ترجمه عملا از رغبت مترجمان جدي به ترجمه مجدد آن را خواهد كاست.
با اميدي بسيار كتاب اميد بدون خوشبيني، نوشته تري ايگلتون (ترجمه معظم وطنخواه و مسعود شيربچه، تهران، نشر گستره، 1398) را به دست گرفتم تا بخوانم. هر چه پيش رفتم، ديدم قادر به همراهي با متن و ترجمه نيستم. مترجمان از همان اول در مقدمه خود به درشتناك بودن كار ترجمه اينگونه اشاره كرده بودند: «سختي و دشواري ترجمه آثار ايگلتون بر مترجمان پوشيده نيست» (ص 14). من هم همدلانه خواندن را ادامه دادم تا آنكه رسيدم به نمونههايي كه اشاره كردم. در اينجا بحث بر سر دشواري مضامين فلسفي كتاب يا دشوارنويسي ايگلتون نيست تا به شكل ضمني به املاي نانوشته استناد كنيم. هرقدر هم نوشته ايگلتون دشوار باشد، از «ژيلبرت رايلي» (ص 103) كه بگذريم، دكارت را نبايد به «رنه دسكارتز» (ص 101) يا اصطلاح خاص سارتر را نبايد به «نفاق معصوم» (ص 130) ترجمه كرد.
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، سهشنبه 11 تیر ۱۳۹۹
www.hassaneslami.ir
@hassan_eslami