Forwarded from مؤسسه فرهنگیهنری سروش مولانا
🍃🍃
چرا نسبیگرایی اخلاقی جذابیت دارد؟!
نسبیگرایی اخلاقی به سه دلیل جذابیت دارد:
اول اینکه با بسیاری از تجربیات اولیهی ما سازگار است. هرودوت نقل میکند در جنگهای ایران و یونان، روزی داریوش از یونانیهایی که در دربارش بودند پرسید: آیا شما حاضرید جسد پدر متوفی خودتان را بخورید؟ گفتند: به هیچ روی، و در همان دربار هندیانی بودند که عادت به خوردن جسد پدر متوفیشان داشتند، از آنان پرسید: آیا شما حاضرید جسد پدر متوفی خودتان را نخورید؟ گفتند: به هیچ روی.
دومین دلیل جذابیت نسبیگرایی اخلاقی آن است که ما را از زحمت تحلیل و قضاوت دربارهی رفتارهای دیگران باز میدارد. از آنجایی که قضاوت دربارهی رفتارهای دیگران بسیار دشوار است، ترجیح میدهیم بگوییم "آنها اینگونه فکر میکنند"، "برای آنها به این شکل است و برای ما به شکلی دیگر". در نتیجه، این موضوع ما را از زحمت تفکر اخلاقی که کار نسبتاً دشواری است بینیاز میکند.
اما سومین دلیل جذابیت نسبیگرایی اخلاقی آن است که گریزگاهی برایمان فراهم میکند تا به داوری اخلاقی دیگران تن ندهیم. حتما ماجرای بحث تفاوتهای فرهنگی را شنیدهاید که میگویند: تفاوت فرهنگی داریم، با یکدیگر فرق داریم، من اینگونه میاندیشم و لذا شما حق ندارید دربارهی من داوری کنید.
🔰گزیدهای از سخنان دکتر سید حسن اسلامی اردکانی با عنوان "اخلاق جهان روا" در ششمین همایش نظام اخلاقی مولانا؛ سروش مولانا، 1396
👉@hassan_eslami
#سروش_مولانا
#نسبیت_اخلاقی
#اخلاق
#اخلاق_جهانروا
#همایش_نظام_اخلاقی
#سید_حسن_اسلامی_اردکانی
@sorooshemewlana
چرا نسبیگرایی اخلاقی جذابیت دارد؟!
نسبیگرایی اخلاقی به سه دلیل جذابیت دارد:
اول اینکه با بسیاری از تجربیات اولیهی ما سازگار است. هرودوت نقل میکند در جنگهای ایران و یونان، روزی داریوش از یونانیهایی که در دربارش بودند پرسید: آیا شما حاضرید جسد پدر متوفی خودتان را بخورید؟ گفتند: به هیچ روی، و در همان دربار هندیانی بودند که عادت به خوردن جسد پدر متوفیشان داشتند، از آنان پرسید: آیا شما حاضرید جسد پدر متوفی خودتان را نخورید؟ گفتند: به هیچ روی.
دومین دلیل جذابیت نسبیگرایی اخلاقی آن است که ما را از زحمت تحلیل و قضاوت دربارهی رفتارهای دیگران باز میدارد. از آنجایی که قضاوت دربارهی رفتارهای دیگران بسیار دشوار است، ترجیح میدهیم بگوییم "آنها اینگونه فکر میکنند"، "برای آنها به این شکل است و برای ما به شکلی دیگر". در نتیجه، این موضوع ما را از زحمت تفکر اخلاقی که کار نسبتاً دشواری است بینیاز میکند.
اما سومین دلیل جذابیت نسبیگرایی اخلاقی آن است که گریزگاهی برایمان فراهم میکند تا به داوری اخلاقی دیگران تن ندهیم. حتما ماجرای بحث تفاوتهای فرهنگی را شنیدهاید که میگویند: تفاوت فرهنگی داریم، با یکدیگر فرق داریم، من اینگونه میاندیشم و لذا شما حق ندارید دربارهی من داوری کنید.
🔰گزیدهای از سخنان دکتر سید حسن اسلامی اردکانی با عنوان "اخلاق جهان روا" در ششمین همایش نظام اخلاقی مولانا؛ سروش مولانا، 1396
👉@hassan_eslami
#سروش_مولانا
#نسبیت_اخلاقی
#اخلاق
#اخلاق_جهانروا
#همایش_نظام_اخلاقی
#سید_حسن_اسلامی_اردکانی
@sorooshemewlana
📝 ارابههای آتش
دو، سه هفته است که شبها بخشهایی از فیلم ارابههای آتش (هیو هادسون، 1981) را میبینم. گفتوگوهای سنجیده، زبان فاخر نخبگان دانشگاه کیمبریج، فیلمبرداری درخشان، بازیهای کمنظیر، موسیقی روحنواز ونجلیس، داستان واقعی دو دونده قهرمان آن و از همه مهمتر تعارض بین اطاعت از حکم خدا یا پادشاه، مخاطب را میخکوب میکند. این فیلم به حق چهار جایزه اسکار را از آن خود کرد.
اریک لیدِل، دونده اسکاتلندی، مبلغی است مسیحی و دویدن برای او رسالتی الهی است. او مانند «حیوانی وحشی» میدود و معتقد است «خداوند مرا برای ماموریتی آفریده است، برای چین، همچنین مرا تیزپا ساخته است و هنگامی که میدوم، رضایت او را حس میکنم». برای او دویدن صرفا سرخوشی نیست، کسب خشنودی خداوند است. دویدن برای او سرگرمی نیست، نشر ایمان الهی است و خودش دویدن را با ایمان مقایسه میکند و بر آن است که «دویدن دشوار است و نیازمند تمرکز اراده و انرژی روح». با این همه، وی سرشار از تواضع و فروتنی است.
در برابر، هارولد ایبراهامز، دانشجوی کیمبریجی و مغرور، دونده دیگری است که دویدن برای او وسیلهای است برای غلبه بر تبعیضات نژادی. وی که کلیمی است، از این ظرفیت استفاده میکند تا بر پیشداوریهای قومی غلبه کند. برای او دویدن یک «سلاح» است. او که مانند «خدا میدود» از لیدل شکست میخورد و این شکست او را به هم میریزد.
اما آزمون اصلی لیدل جایی است که ایمانش محک میخورد. وی باور دارد که نباید در روز یکشنبهها دوید. این روز به خداوند اختصاص دارد و بس. هنگامی که برای شرکت در مسابقات المپیک 1924به پاریس فرستاده میشود، مشخص میشود که مسابقه دوی 100 متر درست در روز افتتاحیه یکشنبه برگزار میشود. او حاضر نمیشود در این روز مسابقه بدهد. هنگامی که ولیعهد انگلستان و پادشاه آینده او و دیگر مقامات حاضر، از او میخواهند که بر ایمانش پای بگذارد و اطاعت پادشاه را مقدم بدارد و بدود، پاسخ میدهد «من یکشنبهها نمیدوم و این حرف آخر است».
او را به غرور و سرکشی متهم میکنند و او پاسخ میدهد «غرور من تا جایی پیش میرود که وجدانم اقتضا میکند». یکی از مقامات میگوید که کشور مقدم است و «در دوران ما، پادشاه اول بود و بعد خداوند.» لیدل پاسخ میدهد: «خداوند کشورها را میسازد، خداوند پادشاهان را پدید میآورد و قوانینی که با آنها حکومت میکنند و این قوانین میگویند که یکشنبه از آن خداوند است.» و درست در روزی که مسابقات برگزار میشود، او در کلیسایی در حال موعظه است. سرانجام با فداکاری یکی از دوستانش معضل او حل میشود و او با حفظ ایمانش به مدال المپیک هم دست پیدا میکند، اما این آزمون به خوبی نشان میدهد چگونه میتوان ورزشکاری اصیل بود. به واقع وی «مردی با پرنسیپ و ورزشکاری حقیقی» است. ونجلیس در مصاحبهای، در سال 2012، تاکید میکند که هنوز پیام فیلم زنده است و او با شنیدن داستان فیلم، ناگهان موزیک متن آن در ذهنش شکل گرفت و سریع آن را ساخت. وی بر این باور است که موسیقی باید استمرار گفتوگوهای فیلم باشد و زمانی که کلمات متوقف میشوند، سخن بگوید. موسیقی باید روح را لمس کند.
لیدل در پی این مسابقات به چین رفت و در همان جا در گذشت و اسکاتلند یکسره برایش سوگوار شد.
این فیلم داستان ایمان و شجاعت برآمده از آن و دشواری مومنانه زیستن را روایت میکند، بیآنکه آن را بسانتیمانتالیزم، خشونت و تظاهر بیالاید.
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، سهشنبه ۱۸ تیر ۱۳۹۹
https://upload.wikimedia.org/wikipedia/en/thumb/e/ef/Charleson_on_beach.jpg/170px-Charleson_on_beach.jpg
www.hassaneslami.ir
@hassan_eslami
دو، سه هفته است که شبها بخشهایی از فیلم ارابههای آتش (هیو هادسون، 1981) را میبینم. گفتوگوهای سنجیده، زبان فاخر نخبگان دانشگاه کیمبریج، فیلمبرداری درخشان، بازیهای کمنظیر، موسیقی روحنواز ونجلیس، داستان واقعی دو دونده قهرمان آن و از همه مهمتر تعارض بین اطاعت از حکم خدا یا پادشاه، مخاطب را میخکوب میکند. این فیلم به حق چهار جایزه اسکار را از آن خود کرد.
اریک لیدِل، دونده اسکاتلندی، مبلغی است مسیحی و دویدن برای او رسالتی الهی است. او مانند «حیوانی وحشی» میدود و معتقد است «خداوند مرا برای ماموریتی آفریده است، برای چین، همچنین مرا تیزپا ساخته است و هنگامی که میدوم، رضایت او را حس میکنم». برای او دویدن صرفا سرخوشی نیست، کسب خشنودی خداوند است. دویدن برای او سرگرمی نیست، نشر ایمان الهی است و خودش دویدن را با ایمان مقایسه میکند و بر آن است که «دویدن دشوار است و نیازمند تمرکز اراده و انرژی روح». با این همه، وی سرشار از تواضع و فروتنی است.
در برابر، هارولد ایبراهامز، دانشجوی کیمبریجی و مغرور، دونده دیگری است که دویدن برای او وسیلهای است برای غلبه بر تبعیضات نژادی. وی که کلیمی است، از این ظرفیت استفاده میکند تا بر پیشداوریهای قومی غلبه کند. برای او دویدن یک «سلاح» است. او که مانند «خدا میدود» از لیدل شکست میخورد و این شکست او را به هم میریزد.
اما آزمون اصلی لیدل جایی است که ایمانش محک میخورد. وی باور دارد که نباید در روز یکشنبهها دوید. این روز به خداوند اختصاص دارد و بس. هنگامی که برای شرکت در مسابقات المپیک 1924به پاریس فرستاده میشود، مشخص میشود که مسابقه دوی 100 متر درست در روز افتتاحیه یکشنبه برگزار میشود. او حاضر نمیشود در این روز مسابقه بدهد. هنگامی که ولیعهد انگلستان و پادشاه آینده او و دیگر مقامات حاضر، از او میخواهند که بر ایمانش پای بگذارد و اطاعت پادشاه را مقدم بدارد و بدود، پاسخ میدهد «من یکشنبهها نمیدوم و این حرف آخر است».
او را به غرور و سرکشی متهم میکنند و او پاسخ میدهد «غرور من تا جایی پیش میرود که وجدانم اقتضا میکند». یکی از مقامات میگوید که کشور مقدم است و «در دوران ما، پادشاه اول بود و بعد خداوند.» لیدل پاسخ میدهد: «خداوند کشورها را میسازد، خداوند پادشاهان را پدید میآورد و قوانینی که با آنها حکومت میکنند و این قوانین میگویند که یکشنبه از آن خداوند است.» و درست در روزی که مسابقات برگزار میشود، او در کلیسایی در حال موعظه است. سرانجام با فداکاری یکی از دوستانش معضل او حل میشود و او با حفظ ایمانش به مدال المپیک هم دست پیدا میکند، اما این آزمون به خوبی نشان میدهد چگونه میتوان ورزشکاری اصیل بود. به واقع وی «مردی با پرنسیپ و ورزشکاری حقیقی» است. ونجلیس در مصاحبهای، در سال 2012، تاکید میکند که هنوز پیام فیلم زنده است و او با شنیدن داستان فیلم، ناگهان موزیک متن آن در ذهنش شکل گرفت و سریع آن را ساخت. وی بر این باور است که موسیقی باید استمرار گفتوگوهای فیلم باشد و زمانی که کلمات متوقف میشوند، سخن بگوید. موسیقی باید روح را لمس کند.
لیدل در پی این مسابقات به چین رفت و در همان جا در گذشت و اسکاتلند یکسره برایش سوگوار شد.
این فیلم داستان ایمان و شجاعت برآمده از آن و دشواری مومنانه زیستن را روایت میکند، بیآنکه آن را بسانتیمانتالیزم، خشونت و تظاهر بیالاید.
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، سهشنبه ۱۸ تیر ۱۳۹۹
https://upload.wikimedia.org/wikipedia/en/thumb/e/ef/Charleson_on_beach.jpg/170px-Charleson_on_beach.jpg
www.hassaneslami.ir
@hassan_eslami
دغدغههای اخلاق و دین / سید حسن اسلامی اردکانی
📝 ارابههای آتش دو، سه هفته است که شبها بخشهایی از فیلم ارابههای آتش (هیو هادسون، 1981) را میبینم. گفتوگوهای سنجیده، زبان فاخر نخبگان دانشگاه کیمبریج، فیلمبرداری درخشان، بازیهای کمنظیر، موسیقی روحنواز ونجلیس، داستان واقعی دو دونده قهرمان آن و از همه…
روایت صوتی در اینستاگرام:
https://www.instagram.com/tv/CCYKKPGpH0H/?igshid=1pkcslu8fmxr3
@hassan_eslami
https://www.instagram.com/tv/CCYKKPGpH0H/?igshid=1pkcslu8fmxr3
@hassan_eslami
Instagram
سید حسن اسلامی اردکانی on Instagram: “ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، سهشنبه ۱۸ تیر ۱۳۹۹ #ارابههای_آتش #ونجلیس…
15 Likes, 0 Comments - سید حسن اسلامی اردکانی (@eslamiardakani) on Instagram: “ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، سهشنبه ۱۸ تیر ۱۳۹۹ #ارابههای_آتش #ونجلیس…”
Forwarded from اعتمادآنلاین
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🎥 ارابههای آتش: در باب دویدن همچون رسالت الهی
🔹ستون در ستایش جزییات/ صفحه آخر روزنامه اعتماد، سهشنبه ۱۸ تیر
http://www.etemadnewspaper.ir/fa/main/detail/150592
🆔 @EtemadOnline 👈عضویت⭕️
🔹ستون در ستایش جزییات/ صفحه آخر روزنامه اعتماد، سهشنبه ۱۸ تیر
http://www.etemadnewspaper.ir/fa/main/detail/150592
🆔 @EtemadOnline 👈عضویت⭕️
Forwarded from مؤسسه فرهنگیهنری سروش مولانا
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
✨چگونه در زندگی با چالشهای اخلاقی مواجه شویم؟!
🔺 درسگفتار مجازی" اخلاق مراقبت"
👤مدرس: دکتر سید حسن اسلامی اردکانی
⏳سهشنبه ۷ مردادماه، ساعت ۱۷:۰۰ الی ۱۹:۰۰
📌شرکت در این درسگفتار:
💎@rumi_ir_bot
🌐https://lms.rumi.ir
📌 اطلاعات بیشتر👇
👤@rumi_lms_support
☎️ 021-️88253719
@sorooshemewlana
🔺 درسگفتار مجازی" اخلاق مراقبت"
👤مدرس: دکتر سید حسن اسلامی اردکانی
⏳سهشنبه ۷ مردادماه، ساعت ۱۷:۰۰ الی ۱۹:۰۰
📌شرکت در این درسگفتار:
💎@rumi_ir_bot
🌐https://lms.rumi.ir
📌 اطلاعات بیشتر👇
👤@rumi_lms_support
☎️ 021-️88253719
@sorooshemewlana
📝 تجربه دوازده کیلومتر دویدن
نود دقیقه در مسیر خاکی بین تپه ماهورهای صافشده یکسره دویدم و سرانجام توانستم دوازده کیلومتر کامل را بدوم. تجربه تازه و متفاوتی بود. در پی گسترش کرونا و تعطیل شدن استخرها، مجبور شدم عادت بیست و پنج ساله شنا کردن را موقتا کنار بگذارم. این کاستی را با کوهپیمایی بیشتر جبران میکردم تا آنکه پس از ماه رمضان تصمیم گرفتم «دویدن» را جایگزین شنا کنم. کار سادهای نبود. میگفتند فشار زیادی به زانو وارد میکند و آسیبزا است. نگاه خیره و چه بسا تمسخرآمیز رهگذران هم مزید بر علت میشد.
با این حال، تصمیم گرفتم آرام و جدی شروع کنم. کتابهای انگلیسی درباره دویدن را خواندم. در این مرحله حدود بیست کتاب را مطالعه کردم. اولین کتابی که خواندم، فلسفه و دویدن بود. این کتاب مجموعه مقالاتی بود از استادان فلسفه که خودشان اهل دویدن بودند، از جمله خانم مارثا نوسباوم، فیلسوف امریکایی که ماراتن و نیمماراتن میدود. بعد با جورج شیهان آشنا شدم که از بهترین مربیان دو در امریکا و برای خودش فیلسوفی بود. او که در میانسالی به این رشته روی آورده و در آن درخشیده بود، آن را راهی برای گسترش خودآگاهی، رشد و بلوغ معنوی میدانست.
همچنین کتابهای جِف گالووی را خواندم که تجربه پنجاه سال دویدن و آموزش دادن به بیش از پانصد هزار دونده را در آنها گنجانده بود. خلاصه در این مدت کوتاه خواندم و آموختم. البته در حد تامل و نظر متوقف نماندم و آرام آرام شروع کردم به دویدن. اپ یا برنامه خوبی به دست آوردم و گویی مربی مجازی گرفتم و روزانه دویدن را از ده ثانیه شروع کردم و سریع پیش رفتم. برنامهام این بود که تا آخر تابستان بتوانم حتما ده کیلومتر به شکل پیوسته بدوم و اگر موفق شدم خودم را تشویق کنم تا به سمت نیمهماراتن (21 کیلومتر) بروم.
برخلاف انتظار، کارها خیلی خوب پیش رفت. گرمای هوا، خستگی و تکراری بودن این فعالیت هیچیک مرا سرد نکرد. سریع به این فعالیت معتاد شدم و دیگر ذهنم از شنا خالی شد. تا آنکه پنجشنبه گذشته فرا رسید. هوا گرم و آسمان ابری بود. باد موافق یا نسیم ملایمی هم نمیوزید. با ریتم ثابتی شروع کردم. حس کردم خیلی خستهام. چون روز قبل 70 دقیقه پیوسته دویده بودم. به روی خودم نیاوردم و ادامه دادم. با بیحالی و تردید شروع کردم به دویدن. پاهایم سنگین بود و خوب حرکت نمیکرد. ده دقیقه اول به همین ترتیب گذشت. تنفسم ثابت نبود و کند و تند میشد. اما از ده دقیقه دوم به بعد حس کردم بدنم همزمان گرم و نرم میشود. عرق از همه منافذ پوستم بیرون میزد. نه هدفن داشتم و نه به چیزی گوش میکردم. آرام آرام از خودم فاصله میگرفتم و به ساعت هم توجهی نداشتم. به تدریج ریتم دویدن ثابت میشد؛ گویی مسیری یکنواخت را در حالت بیزمانی طی میکنم. همچنان تنم خسته بود. خوب میدویدم، ولی حس خوشی نداشتم. گرمای بدنم بیشتر و بیشتر میشد. همه بدنم داغ میشد، گر میگرفت و بعد از چند دقیقه عادی میشد. تنفسم ثابت و یکنواخت و ضربان قلبم منظم بود. گویی لوکوموتیوی با سرعتی معین پیش میرود. صدایی نبود، جز گامهای مرتب و دم و بازدم آهنگین. انگار بدنم سبک شده بود. بیآنکه به ساعتم نگاه کنم، حس کردم که بیش از چهل دقیقه است دارم میدوم. ناخواسته سرعتم زیاد شده بود. انگار مایعی در بدنم رها شده بود و سبکی خاصی را تجربه میکردم. این همان حالتی است که بر اثر رها شدن اندورفین در بدن پدیدار میشود و به آن سرخوشی دوندگان «Runners’ high» میگویند. دیگر از خستگی یا بیحوصلگی نشانی نبود؛ گویی بر زمین با فاصلهای اندک سُر میخوردم. زنگ ساعتم به صدا درآمد و مسافت ده کیلومتری به پایان رسید. با این حال ادامه دادم و دوازده کیلومتر کامل دویدم. باز دوست داشتم ادامه دهم. عجیب بود بعد از نود دقیقه دویدن هنوز دوست داشتم بدوم. همه بدنم خیس شده بود. هوا تاریک بود و نگران بودم که پاهایم به سنگی بخورد و تعادلم را از کف بدهم. بدنم خسته بود. اما سبکبال شده بودم. نفسم طبیعی و ضربان قلبم بالا اما منظم بود. نوعی شعف و شور رهایی را تجربه میکردم. کاش میشد این لذت را بدون عرق ریختن و خستگی به دست بیاورم. اما این تجربه رهایی، از دل عرق ریختن و درد کشیدن به دست میآید: «تا نگرید ابر کی خندد چمن؟»
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۹
www.hassaneslami.ir
@hassan_eslami
نود دقیقه در مسیر خاکی بین تپه ماهورهای صافشده یکسره دویدم و سرانجام توانستم دوازده کیلومتر کامل را بدوم. تجربه تازه و متفاوتی بود. در پی گسترش کرونا و تعطیل شدن استخرها، مجبور شدم عادت بیست و پنج ساله شنا کردن را موقتا کنار بگذارم. این کاستی را با کوهپیمایی بیشتر جبران میکردم تا آنکه پس از ماه رمضان تصمیم گرفتم «دویدن» را جایگزین شنا کنم. کار سادهای نبود. میگفتند فشار زیادی به زانو وارد میکند و آسیبزا است. نگاه خیره و چه بسا تمسخرآمیز رهگذران هم مزید بر علت میشد.
با این حال، تصمیم گرفتم آرام و جدی شروع کنم. کتابهای انگلیسی درباره دویدن را خواندم. در این مرحله حدود بیست کتاب را مطالعه کردم. اولین کتابی که خواندم، فلسفه و دویدن بود. این کتاب مجموعه مقالاتی بود از استادان فلسفه که خودشان اهل دویدن بودند، از جمله خانم مارثا نوسباوم، فیلسوف امریکایی که ماراتن و نیمماراتن میدود. بعد با جورج شیهان آشنا شدم که از بهترین مربیان دو در امریکا و برای خودش فیلسوفی بود. او که در میانسالی به این رشته روی آورده و در آن درخشیده بود، آن را راهی برای گسترش خودآگاهی، رشد و بلوغ معنوی میدانست.
همچنین کتابهای جِف گالووی را خواندم که تجربه پنجاه سال دویدن و آموزش دادن به بیش از پانصد هزار دونده را در آنها گنجانده بود. خلاصه در این مدت کوتاه خواندم و آموختم. البته در حد تامل و نظر متوقف نماندم و آرام آرام شروع کردم به دویدن. اپ یا برنامه خوبی به دست آوردم و گویی مربی مجازی گرفتم و روزانه دویدن را از ده ثانیه شروع کردم و سریع پیش رفتم. برنامهام این بود که تا آخر تابستان بتوانم حتما ده کیلومتر به شکل پیوسته بدوم و اگر موفق شدم خودم را تشویق کنم تا به سمت نیمهماراتن (21 کیلومتر) بروم.
برخلاف انتظار، کارها خیلی خوب پیش رفت. گرمای هوا، خستگی و تکراری بودن این فعالیت هیچیک مرا سرد نکرد. سریع به این فعالیت معتاد شدم و دیگر ذهنم از شنا خالی شد. تا آنکه پنجشنبه گذشته فرا رسید. هوا گرم و آسمان ابری بود. باد موافق یا نسیم ملایمی هم نمیوزید. با ریتم ثابتی شروع کردم. حس کردم خیلی خستهام. چون روز قبل 70 دقیقه پیوسته دویده بودم. به روی خودم نیاوردم و ادامه دادم. با بیحالی و تردید شروع کردم به دویدن. پاهایم سنگین بود و خوب حرکت نمیکرد. ده دقیقه اول به همین ترتیب گذشت. تنفسم ثابت نبود و کند و تند میشد. اما از ده دقیقه دوم به بعد حس کردم بدنم همزمان گرم و نرم میشود. عرق از همه منافذ پوستم بیرون میزد. نه هدفن داشتم و نه به چیزی گوش میکردم. آرام آرام از خودم فاصله میگرفتم و به ساعت هم توجهی نداشتم. به تدریج ریتم دویدن ثابت میشد؛ گویی مسیری یکنواخت را در حالت بیزمانی طی میکنم. همچنان تنم خسته بود. خوب میدویدم، ولی حس خوشی نداشتم. گرمای بدنم بیشتر و بیشتر میشد. همه بدنم داغ میشد، گر میگرفت و بعد از چند دقیقه عادی میشد. تنفسم ثابت و یکنواخت و ضربان قلبم منظم بود. گویی لوکوموتیوی با سرعتی معین پیش میرود. صدایی نبود، جز گامهای مرتب و دم و بازدم آهنگین. انگار بدنم سبک شده بود. بیآنکه به ساعتم نگاه کنم، حس کردم که بیش از چهل دقیقه است دارم میدوم. ناخواسته سرعتم زیاد شده بود. انگار مایعی در بدنم رها شده بود و سبکی خاصی را تجربه میکردم. این همان حالتی است که بر اثر رها شدن اندورفین در بدن پدیدار میشود و به آن سرخوشی دوندگان «Runners’ high» میگویند. دیگر از خستگی یا بیحوصلگی نشانی نبود؛ گویی بر زمین با فاصلهای اندک سُر میخوردم. زنگ ساعتم به صدا درآمد و مسافت ده کیلومتری به پایان رسید. با این حال ادامه دادم و دوازده کیلومتر کامل دویدم. باز دوست داشتم ادامه دهم. عجیب بود بعد از نود دقیقه دویدن هنوز دوست داشتم بدوم. همه بدنم خیس شده بود. هوا تاریک بود و نگران بودم که پاهایم به سنگی بخورد و تعادلم را از کف بدهم. بدنم خسته بود. اما سبکبال شده بودم. نفسم طبیعی و ضربان قلبم بالا اما منظم بود. نوعی شعف و شور رهایی را تجربه میکردم. کاش میشد این لذت را بدون عرق ریختن و خستگی به دست بیاورم. اما این تجربه رهایی، از دل عرق ریختن و درد کشیدن به دست میآید: «تا نگرید ابر کی خندد چمن؟»
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۹
www.hassaneslami.ir
@hassan_eslami
روایت گفتاری یادداشت «تجربه ۱۲ کیلومتر دویدن» در اینستاگرام:
https://www.instagram.com/tv/CCrDMJkJCS4/?igshid=1oeq2xvt9zn6r
@hassan_eslami
https://www.instagram.com/tv/CCrDMJkJCS4/?igshid=1oeq2xvt9zn6r
@hassan_eslami
📝 درد دویدن
ورزش همراه با درد است. کمی ورزش را جدی بگیرید و از سطح تفریح آن را بالاتر ببرید تا آشکارا درد را حس کنید. پنج دقیقه دویدن لذتبخش است، اما دو ساعت دویدن دردناک. عرض استخر را شنا کردن لذتبخش است، حال آنکه 1500 متر پیوسته شنا کردن دردناک. پیادهروی ساده لذتبخش است، ولی کوهنوردی در ارتفاعات دردناک. حال این سوال پیش میآید که چرا به استقبال درد برویم؟
از آنجا که معمولا در پی لذت و گریز از درد هستیم، عقل ظاهرا حکم میکند تا زمانی که ضرورتی در کار نباشد، به استقبال درد نرویم. برای درمان دندانمان لازم است درد را تحمل کنیم، اما دردی که با دویدن در ارتفاعات به بدنمان تحمیل میکنیم، دردی است خودخواسته و غیرضروری. با این حال شما اگر به کوهنورد یا دوندهای بگویید حاضرید کپسولی را مصرف کنید که همه لذت صعود یا دویدن را در شما پدید میآورد بیآنکه درد آنها را تحمل کنید یا ترجیح میدهید، بدوید و درد بکشید، پاسخ دوم را دریافت خواهید کرد؛ همانطور که نیو در فیلم ماتریکس، ترجیح داد کپسول واقعیت را بخورد و از توهم و خوشی خام بگریزد.
درد کشیدن بخش ناگسستنی ورزش است. اما چرا باید چنین دردی را تحمل کرد و به جای لذت بردن از ورزش، درد کشید؟ پاسخ ساده آن است که به تدریج ورزشکاران میآموزند نگاهشان را به درد دگرگون کنند. درد همیشه در ورزش حضور دارد، اما ورزشکار دیگر درد را نه درد که گاه لذت میبیند. البته نه آنکه به خودآزاری عادت کند و از رنج لذت ببرد، بلکه با قبول درد و دردناک بودن آن، فهمش را از آن ارتقا میدهد.
کریس کلی، استاد فرااخلاق و نظریه ارزش، در مقاله درد دونده (A Runner’s Pain) به تحلیل درد و پاسخهای آن میپردازد. نخستین پاسخی که تقریبا به ذهن هر کسی میرسد آن است که بگوییم نابرده رنج گنج میسر نمیشود. کسی که عضلات سرشانه نیرومند میخواهد باید درد برداشتن وزنههای سنگین را تحمل کند، کسی که در پی گسترش ظرفیت تنفسی است، باید درد دویدن را به جان بخرد. از این منظر، درد کشیدن ابزاری است برای رسیدن به سلامتی یا قدرت بدنی. دویدن امروز دردناک است، اما درنهایت ارزشمند. دومین پاسخ آن است که بگوییم، فعالیت ارزشمند و لذتبخش ورزشی خود همراه با درد است و درد و لذت دو روی یک سکه هستند و اگر کسی خواستار لذت است باید این رنج را نیز پذیرا باشد، چون در مجموع لذت فعالیتی چون دویدن بیش از درد زانو و ساق و پهلو است. سومین پاسخ آن است که بگوییم بدون درد فضیلتی در کار نخواهد بود. فعالیتی چون دویدن، خود مقدمه کسب فضیلت و داشتن منش خوب است. بدون درد و رنج فضیلتی حاصل نمیشود. بدون درد، صبوری و بدون ترس، شجاعت معنا ندارد، لذا دویدن درآمدی است بر فضیلتمندی.
چهارمین پاسخ آن است که درد به خودی خود لذتبخش است. نه آنکه صرفا ابزاری برای رسیدن به لذت یا فضیلت باشد. درد نوعی خبر است. هنگامی که عضلات چهار سر رانی ورزشکاری بهشدت درد میگیرد، یعنی اتفاقی افتاده است. احتمالا رشتههای عضلانی پاره شدهاند یا اسید لاکتیک قابلتوجهی در آنجا جمع شده است. این حس درد همیشه با ورزشکاران میماند، ولی آنان میآموزند تفسیرشان را از آن دگرگون کنند. برای کسی که تازهکار است، درد عضلات دوقلو یا زانو، هشدار است، یعنی کافی است و دیگر نباید ادامه داد. حال آنکه برای کسی که عمیقا درگیر فعالیت ورزشی شده است، معنای این درد آن است که رشتههای عضلات پاره شدهاند تا دوباره ترمیم و به شکل مناسبی تقویت شوند، لذا این درد، همچنان درد است، اما معنای خوبی دارد. دردها به ما صرفا خبر میدهند که اتفاقی در بدنمان رخ داده است. این ما هستیم که تصمیم میگیریم این خبرها را جدی بگیریم یا نه، به آنها ترتیب اثر بدهیم یا نه و آنها را خبرهای خوشی بدانیم یا نه.
برای ورزشکاران درد خبررسان است. خبررسان را تنبیه نمیکنند. گاه به آن نیز پاداش میدهند. درد نشان میدهد که بدن دارد خودش را با اراده ورزشکاران همسو میکند، گرچه این کار در کوتاهمدت برایش دشوار و ناخوشایند باشد.
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۱ مرداد ۱۳۹۹
www.hassaneslami.ir
@hassan_eslami
ورزش همراه با درد است. کمی ورزش را جدی بگیرید و از سطح تفریح آن را بالاتر ببرید تا آشکارا درد را حس کنید. پنج دقیقه دویدن لذتبخش است، اما دو ساعت دویدن دردناک. عرض استخر را شنا کردن لذتبخش است، حال آنکه 1500 متر پیوسته شنا کردن دردناک. پیادهروی ساده لذتبخش است، ولی کوهنوردی در ارتفاعات دردناک. حال این سوال پیش میآید که چرا به استقبال درد برویم؟
از آنجا که معمولا در پی لذت و گریز از درد هستیم، عقل ظاهرا حکم میکند تا زمانی که ضرورتی در کار نباشد، به استقبال درد نرویم. برای درمان دندانمان لازم است درد را تحمل کنیم، اما دردی که با دویدن در ارتفاعات به بدنمان تحمیل میکنیم، دردی است خودخواسته و غیرضروری. با این حال شما اگر به کوهنورد یا دوندهای بگویید حاضرید کپسولی را مصرف کنید که همه لذت صعود یا دویدن را در شما پدید میآورد بیآنکه درد آنها را تحمل کنید یا ترجیح میدهید، بدوید و درد بکشید، پاسخ دوم را دریافت خواهید کرد؛ همانطور که نیو در فیلم ماتریکس، ترجیح داد کپسول واقعیت را بخورد و از توهم و خوشی خام بگریزد.
درد کشیدن بخش ناگسستنی ورزش است. اما چرا باید چنین دردی را تحمل کرد و به جای لذت بردن از ورزش، درد کشید؟ پاسخ ساده آن است که به تدریج ورزشکاران میآموزند نگاهشان را به درد دگرگون کنند. درد همیشه در ورزش حضور دارد، اما ورزشکار دیگر درد را نه درد که گاه لذت میبیند. البته نه آنکه به خودآزاری عادت کند و از رنج لذت ببرد، بلکه با قبول درد و دردناک بودن آن، فهمش را از آن ارتقا میدهد.
کریس کلی، استاد فرااخلاق و نظریه ارزش، در مقاله درد دونده (A Runner’s Pain) به تحلیل درد و پاسخهای آن میپردازد. نخستین پاسخی که تقریبا به ذهن هر کسی میرسد آن است که بگوییم نابرده رنج گنج میسر نمیشود. کسی که عضلات سرشانه نیرومند میخواهد باید درد برداشتن وزنههای سنگین را تحمل کند، کسی که در پی گسترش ظرفیت تنفسی است، باید درد دویدن را به جان بخرد. از این منظر، درد کشیدن ابزاری است برای رسیدن به سلامتی یا قدرت بدنی. دویدن امروز دردناک است، اما درنهایت ارزشمند. دومین پاسخ آن است که بگوییم، فعالیت ارزشمند و لذتبخش ورزشی خود همراه با درد است و درد و لذت دو روی یک سکه هستند و اگر کسی خواستار لذت است باید این رنج را نیز پذیرا باشد، چون در مجموع لذت فعالیتی چون دویدن بیش از درد زانو و ساق و پهلو است. سومین پاسخ آن است که بگوییم بدون درد فضیلتی در کار نخواهد بود. فعالیتی چون دویدن، خود مقدمه کسب فضیلت و داشتن منش خوب است. بدون درد و رنج فضیلتی حاصل نمیشود. بدون درد، صبوری و بدون ترس، شجاعت معنا ندارد، لذا دویدن درآمدی است بر فضیلتمندی.
چهارمین پاسخ آن است که درد به خودی خود لذتبخش است. نه آنکه صرفا ابزاری برای رسیدن به لذت یا فضیلت باشد. درد نوعی خبر است. هنگامی که عضلات چهار سر رانی ورزشکاری بهشدت درد میگیرد، یعنی اتفاقی افتاده است. احتمالا رشتههای عضلانی پاره شدهاند یا اسید لاکتیک قابلتوجهی در آنجا جمع شده است. این حس درد همیشه با ورزشکاران میماند، ولی آنان میآموزند تفسیرشان را از آن دگرگون کنند. برای کسی که تازهکار است، درد عضلات دوقلو یا زانو، هشدار است، یعنی کافی است و دیگر نباید ادامه داد. حال آنکه برای کسی که عمیقا درگیر فعالیت ورزشی شده است، معنای این درد آن است که رشتههای عضلات پاره شدهاند تا دوباره ترمیم و به شکل مناسبی تقویت شوند، لذا این درد، همچنان درد است، اما معنای خوبی دارد. دردها به ما صرفا خبر میدهند که اتفاقی در بدنمان رخ داده است. این ما هستیم که تصمیم میگیریم این خبرها را جدی بگیریم یا نه، به آنها ترتیب اثر بدهیم یا نه و آنها را خبرهای خوشی بدانیم یا نه.
برای ورزشکاران درد خبررسان است. خبررسان را تنبیه نمیکنند. گاه به آن نیز پاداش میدهند. درد نشان میدهد که بدن دارد خودش را با اراده ورزشکاران همسو میکند، گرچه این کار در کوتاهمدت برایش دشوار و ناخوشایند باشد.
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۱ مرداد ۱۳۹۹
www.hassaneslami.ir
@hassan_eslami
دغدغههای اخلاق و دین / سید حسن اسلامی اردکانی
https://www.instagram.com/tv/CC-jrTLpY9d/?igshid=1krqjtjkxrum1
📝 تجربه درد
گاه درد ما را به شکنندگی و محدودیت خودمان عمیقا آگاه میکند، متواضعمان میسازد، فهم بهتری از خودمان به ما میدهد و شیوه نگریستن ما را به عالم دگرگون میکند. چهارشنبه گذشته، روزی که یادداشت «درد دویدن» منتشر شد، دردی را تجربه کردم که آزمونی بود برای ارزیابی آنچه نوشته بودم. میخواستیم به قله دماوند صعود کنیم. به لحاظ بدنی و ذهنی آماده بودم. شب به گوسفندسرا رسیدیم و قرار بود شب را آنجا بمانیم، صبح راهی بارگاه سوم شویم، شب را آنجا بمانیم و فردایش به سمت قله برویم. کولهپشتی خودم را بر دوش انداختم و کفش و دیگر وسایل را به دست گرفتم و به سوی جایی که قرار بود چادرها را برپا کنیم، رفتم. هنوز چند گام برنداشته بودم که زمین خاکی کمی شیبدار شد. خواستم بالا بروم، پای راستم لغزید و زانوی راستم از داخل پیچید و به سنگ خورد. دردی هولناک همه تنم را فرا گرفت. پاکشان خودم را به محل نصب چادرم کشاندم. زانویم لحظه به لحظه دردناکتر میشد. تا صبح تقریبا بیدار بودم و تنها زمانی که به آسمان پرستاره خیره میشدم، درد را فراموش میکردم. ساعت 7 صبح قرار شد برویم بارگاه سوم در ارتفاع 4200 متری. دیدم که قادر به حرکت نیستم. با این حال بر این باور بودم بر اثر گام برداشتن پاهایم گرم و درد برطرف شود. با این پندار، حرکت کردم.
بعد از شش ساعت به بارگاه سوم رسیدم. دردم برطرف نشده بود. اما حس خوبی داشتم از بودن در آن ارتفاع و چشمانداز زیبایی که داشت. یکی از امدادگران کوهستان گفت که رباط «امسیال» شما ملتهب شده است و باید آن را با باند کشی ببندید. همچنین توصیه کرد که حتما برگردم پایین. کوهنوردی ناآشنا، به نام آقای سوادکوهی، لطف کرد و با باند کشی خودش زانویم را بست. شب دوم را نیز با درد سر کردم. در کنار این درد، هوای عالی و گاه بارانی و تغییرات آب و هوایی گسترده مرا از آن حس دور میکرد. فردای آن روز تا ساعت 3 بعدازظهر بارگاه ماندم و بعد آرام راهی پایین شدم. سه ساعت طول کشید تا به گوسفندسرا برسم. گاه درد برطرف و گاه شدید میشد. هنوز نمیدانستم چه اتفاقی افتاده است. فکر میکردم با تحرک بیشتر درد برطرف میشود.
فردای آن روز دردم بیشتر شد. به یک ارتوپد مراجعه کردم، با بیتفاوتی سریع نتیجه گرفت که مینیسک شما یا پاره شده یا ملتهب است و برایم امآرآی نوشت. به ارتوپد دیگری مراجعه کردم. با تشخیص فیزیکی و خم و راست کردن پای من گفت که رباط امسیال یا رباط داخلی زانو پاره شده است و سریع باید بروم امآرآی. پس از عکسبرداری مشخص شد رباط جلو و داخلی زانو به شکل ناکاملی پاره همچنین خون درون مفصل زانو جمع شده است. در نتیجه هم مقداری از خون جمع شده را کشید، هم تزریق درون مفصلی انجام داد و هم دستور فیزیوتراپی داد و گفت فعلا فعالیت ورزشی ممنوع. تازه متوجه شدم که دست به چه ریسکی زده بودم.
در سراسر این مدت، نگران دردم نبودم و گویی از دور داشتم به درد کس دیگری توجه میکردم. انگار این من نبودم که درد میکشیدم. فقط ناظر بیطرفی بودم. به همین سبب در این مدت مسکنی مصرف نکردم و رفتارم به گونهای بود که اطرافیان گاه تصور میکردند دردی ندارم. این درد تجربه تازهای بود برایم که چگونه در شرایط سخت کوهستانی میتوان میهمان ناخواندهای چون درد را تحمل کرد و به جای بیتابی، هوشیارانه به چشم درد خیره شد، معنایش را خواند و با آن زیست. البته خطایم آن بود که درست پیام این درد را دریافت نکرده بودم. اما مهمترین نکته این تجربه درد آن بود که کل برنامهریزی مرا مختل کرد. خودم را برای صعود به قله آماده کرده بودم. اما یک لغزش ساده همه محاسباتم را به هم ریخت. ما در جهانی زندگی میکنیم که در آن همیشه یک عنصر ناشناخته یا پیشبینی نشده، یک شیب ملایم خاکی، یک سنگریزه و یک حادثه ساده میتواند همه تصمیمات ما را دگرگون کند. ما در جهانی نامتعین زندگی میکنیم و درد میتواند این آموزه نظری را به تجربهای زیسته تبدیل کند.
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۸ مرداد ۱۳۹۹
https://b2n.ir/239758
www.hassaneslami.ir
@hassan_eslami
گاه درد ما را به شکنندگی و محدودیت خودمان عمیقا آگاه میکند، متواضعمان میسازد، فهم بهتری از خودمان به ما میدهد و شیوه نگریستن ما را به عالم دگرگون میکند. چهارشنبه گذشته، روزی که یادداشت «درد دویدن» منتشر شد، دردی را تجربه کردم که آزمونی بود برای ارزیابی آنچه نوشته بودم. میخواستیم به قله دماوند صعود کنیم. به لحاظ بدنی و ذهنی آماده بودم. شب به گوسفندسرا رسیدیم و قرار بود شب را آنجا بمانیم، صبح راهی بارگاه سوم شویم، شب را آنجا بمانیم و فردایش به سمت قله برویم. کولهپشتی خودم را بر دوش انداختم و کفش و دیگر وسایل را به دست گرفتم و به سوی جایی که قرار بود چادرها را برپا کنیم، رفتم. هنوز چند گام برنداشته بودم که زمین خاکی کمی شیبدار شد. خواستم بالا بروم، پای راستم لغزید و زانوی راستم از داخل پیچید و به سنگ خورد. دردی هولناک همه تنم را فرا گرفت. پاکشان خودم را به محل نصب چادرم کشاندم. زانویم لحظه به لحظه دردناکتر میشد. تا صبح تقریبا بیدار بودم و تنها زمانی که به آسمان پرستاره خیره میشدم، درد را فراموش میکردم. ساعت 7 صبح قرار شد برویم بارگاه سوم در ارتفاع 4200 متری. دیدم که قادر به حرکت نیستم. با این حال بر این باور بودم بر اثر گام برداشتن پاهایم گرم و درد برطرف شود. با این پندار، حرکت کردم.
بعد از شش ساعت به بارگاه سوم رسیدم. دردم برطرف نشده بود. اما حس خوبی داشتم از بودن در آن ارتفاع و چشمانداز زیبایی که داشت. یکی از امدادگران کوهستان گفت که رباط «امسیال» شما ملتهب شده است و باید آن را با باند کشی ببندید. همچنین توصیه کرد که حتما برگردم پایین. کوهنوردی ناآشنا، به نام آقای سوادکوهی، لطف کرد و با باند کشی خودش زانویم را بست. شب دوم را نیز با درد سر کردم. در کنار این درد، هوای عالی و گاه بارانی و تغییرات آب و هوایی گسترده مرا از آن حس دور میکرد. فردای آن روز تا ساعت 3 بعدازظهر بارگاه ماندم و بعد آرام راهی پایین شدم. سه ساعت طول کشید تا به گوسفندسرا برسم. گاه درد برطرف و گاه شدید میشد. هنوز نمیدانستم چه اتفاقی افتاده است. فکر میکردم با تحرک بیشتر درد برطرف میشود.
فردای آن روز دردم بیشتر شد. به یک ارتوپد مراجعه کردم، با بیتفاوتی سریع نتیجه گرفت که مینیسک شما یا پاره شده یا ملتهب است و برایم امآرآی نوشت. به ارتوپد دیگری مراجعه کردم. با تشخیص فیزیکی و خم و راست کردن پای من گفت که رباط امسیال یا رباط داخلی زانو پاره شده است و سریع باید بروم امآرآی. پس از عکسبرداری مشخص شد رباط جلو و داخلی زانو به شکل ناکاملی پاره همچنین خون درون مفصل زانو جمع شده است. در نتیجه هم مقداری از خون جمع شده را کشید، هم تزریق درون مفصلی انجام داد و هم دستور فیزیوتراپی داد و گفت فعلا فعالیت ورزشی ممنوع. تازه متوجه شدم که دست به چه ریسکی زده بودم.
در سراسر این مدت، نگران دردم نبودم و گویی از دور داشتم به درد کس دیگری توجه میکردم. انگار این من نبودم که درد میکشیدم. فقط ناظر بیطرفی بودم. به همین سبب در این مدت مسکنی مصرف نکردم و رفتارم به گونهای بود که اطرافیان گاه تصور میکردند دردی ندارم. این درد تجربه تازهای بود برایم که چگونه در شرایط سخت کوهستانی میتوان میهمان ناخواندهای چون درد را تحمل کرد و به جای بیتابی، هوشیارانه به چشم درد خیره شد، معنایش را خواند و با آن زیست. البته خطایم آن بود که درست پیام این درد را دریافت نکرده بودم. اما مهمترین نکته این تجربه درد آن بود که کل برنامهریزی مرا مختل کرد. خودم را برای صعود به قله آماده کرده بودم. اما یک لغزش ساده همه محاسباتم را به هم ریخت. ما در جهانی زندگی میکنیم که در آن همیشه یک عنصر ناشناخته یا پیشبینی نشده، یک شیب ملایم خاکی، یک سنگریزه و یک حادثه ساده میتواند همه تصمیمات ما را دگرگون کند. ما در جهانی نامتعین زندگی میکنیم و درد میتواند این آموزه نظری را به تجربهای زیسته تبدیل کند.
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۸ مرداد ۱۳۹۹
https://b2n.ir/239758
www.hassaneslami.ir
@hassan_eslami
دغدغههای اخلاق و دین / سید حسن اسلامی اردکانی
📝 تجربه درد گاه درد ما را به شکنندگی و محدودیت خودمان عمیقا آگاه میکند، متواضعمان میسازد، فهم بهتری از خودمان به ما میدهد و شیوه نگریستن ما را به عالم دگرگون میکند. چهارشنبه گذشته، روزی که یادداشت «درد دویدن» منتشر شد، دردی را تجربه کردم که آزمونی بود…
Instagram
سید حسن اسلامی اردکانی on Instagram: “ستون #در_ستایش_جزییات، صفحه آخر #روزنامه_اعتماد چهارشنبه ۸ مرداد ۱۳۹۹ www.hassaneslami.ir…
35 Likes, 6 Comments - سید حسن اسلامی اردکانی (@eslamiardakani) on Instagram: “ستون #در_ستایش_جزییات، صفحه آخر #روزنامه_اعتماد چهارشنبه ۸ مرداد ۱۳۹۹ www.hassaneslami.ir…”
📝 بیحسرت از جهان نرود: به یاد خسرو سینایی
«خدا را شکر میکنم که زندگی خوبی داشتم اما یک حسرتی همیشه به همراهم بود؛ آن زمانی که وقتش بود، نتوانستم بعضی از فیلمنامههایم را بسازم» (ایسنا، 16/6/97). این را خسرو سینایی در مراسم پایانی «مثل یک قصه» که به مناسبت مرور پنجاه سال فعالیت سینماییاش برگزار شده بود بیان کرد.
این واقعیتی است که آدمها با حسرت از این جهان میروند. به گفته سعدی: «بیحسرت از جهان نرود هیچکس به در/ الا شهید عشق به تیر از کمان دوست» اما کمتر کسی این حسرت را جدی میگیرد. همانطورکه ما فکر میکنیم مرگ حق است اما برای همسایه، تصور میکنیم فقط آدمهای خاص با حسرت جهان را ترک میکنند. اما ظاهرا این سرشت آدمیزاد است که با حسرت از جهان میرود. زیرا نه تصور درستی از توانایی خویش دارد و نه برآورد روشنی از فرصتی که دراختیار دارد. در نتیجه، این دست و آن دست میکند تا ناگهان بانگی برآید و خواجه برود! یکی از مضامینی که در خیلی از گفتوگوها تکرار میشود آن است که ناگهان وسط بحث کسی میگوید «چیزی از این زندگی نفهمیدیم و تا به خودمان جنبیدیم میبینیم که باید برویم.»
به هر حال، آدمها با حسرتهای گوناگونی این جهان را ترک میکنند، اما به نظر خانم برانی ویر، کمابیش همه در برخی حسرتها مشترک هستند. او شاهد و راوی مرگ دهها تن و ابراز حسرتهایشان بوده است. به نظر او، همه این کسان در پنج حسرت مشترک هستند. اولین حسرت آن است که غالب آدمها شجاعت آن را که درست زندگی کنند، ندارند. در نتیجه، در پایان خط زندگی دریغاگوی اظهار میدارند: کاش دلیری آن را میداشتم آنگونه که درست است زندگی کنم، نه آنگونه که دیگران از من انتظار دارند. (پنج حسرت برتر میرندگان، برانی ویر، استرالیا، هی هاوس، 2019)
مشکل غالبا این نیست که توان برآوردن آرزوهای خود را نداریم و دیگران نمیگذارند به آرزوهای خود برسیم. مساله آن است که تصور نادرستی از ابدیت زندگی خود داریم و بر این پنداریم که روزی در آینده چنین و چنان خواهیم کرد. در نتیجه، دست بر دست میگذاریم و امروز و فردا میکنیم. این همان عادتی است که در اخلاق اسلامی از آن به نام «تسویف» یاد میشود. یکی از تعلیمات اخلاقی- عرفانی تاکید بر بهرهمندی از فرصتها و توجه به گذر زمان است. به تعبیر مولانا: «هین مگو فردا، که فرداها گذشت». اما واقعیت آن است که ما غالبا دنبال کردن آرزوهای خود را به آیندهای موکول میکنیم که معلوم نیست کی فراخواهد رسید. گاه نیز میدانیم درست و نادرست کدام است، اما شجاعت انتخاب را نداریم و منتظریم تا زمانه دگرگون شود و همهچیز به کام ما گردد و شرایط مناسب برای پیگیری اهدافمان پدید آید؛ چیزی که شاید هرگز رخ ندهد.
برای گذر از این سراب حسرت، آزمونی ارایه میشود که هرکس میتواند براساس آن درست تصمیمگیری کند. اگر به ما بگویند که تنها یک هفته یا یک ماه دیگر خواهیم زیست، چه خواهیم کرد؟
گر کسی گوید که: از عمرت همین
هفت روزی مانده، وان گردد یقین
تو در این یک هفته، مشغول کدام
علم خواهی گشت، ای مرد تمام؟
فلسفه یا نحو یا طب یا نجوم
هندسه یا رمل یا اعداد شوم؟
علم نبود، غیر علم عاشقی
مابقی تلبیس ابلیس شقی (کلیات اشعار و آثار فارسی شیخ بهایی، به کوشش علی کاتبی، تهران، چکامه، [بیتا]، ص 154)
با این همه، سینایی زندگی کم حسرتی داشت و با فیلمهایی که ساخت و گفتوگوهای درخشانی که در آنها گنجاند، خود را در یادها و خاطرهها ثبت کرد. کافی است دیالوگهای فیلم عروس آتش را به یاد آوریم آنجا که بحث تعارض میان جبر عشیره و آزادی فردی است؛ جایی که این بحث میان فرحان و احلام (حمید فرخ نژاد و غزل صارمی) پیش کشیده میشود و فرحان درمانده از فشار اجتماعی پیرامون از تصمیمگیری درست ناتوان میگردد.
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
yun.ir/c3ksv4
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
«خدا را شکر میکنم که زندگی خوبی داشتم اما یک حسرتی همیشه به همراهم بود؛ آن زمانی که وقتش بود، نتوانستم بعضی از فیلمنامههایم را بسازم» (ایسنا، 16/6/97). این را خسرو سینایی در مراسم پایانی «مثل یک قصه» که به مناسبت مرور پنجاه سال فعالیت سینماییاش برگزار شده بود بیان کرد.
این واقعیتی است که آدمها با حسرت از این جهان میروند. به گفته سعدی: «بیحسرت از جهان نرود هیچکس به در/ الا شهید عشق به تیر از کمان دوست» اما کمتر کسی این حسرت را جدی میگیرد. همانطورکه ما فکر میکنیم مرگ حق است اما برای همسایه، تصور میکنیم فقط آدمهای خاص با حسرت جهان را ترک میکنند. اما ظاهرا این سرشت آدمیزاد است که با حسرت از جهان میرود. زیرا نه تصور درستی از توانایی خویش دارد و نه برآورد روشنی از فرصتی که دراختیار دارد. در نتیجه، این دست و آن دست میکند تا ناگهان بانگی برآید و خواجه برود! یکی از مضامینی که در خیلی از گفتوگوها تکرار میشود آن است که ناگهان وسط بحث کسی میگوید «چیزی از این زندگی نفهمیدیم و تا به خودمان جنبیدیم میبینیم که باید برویم.»
به هر حال، آدمها با حسرتهای گوناگونی این جهان را ترک میکنند، اما به نظر خانم برانی ویر، کمابیش همه در برخی حسرتها مشترک هستند. او شاهد و راوی مرگ دهها تن و ابراز حسرتهایشان بوده است. به نظر او، همه این کسان در پنج حسرت مشترک هستند. اولین حسرت آن است که غالب آدمها شجاعت آن را که درست زندگی کنند، ندارند. در نتیجه، در پایان خط زندگی دریغاگوی اظهار میدارند: کاش دلیری آن را میداشتم آنگونه که درست است زندگی کنم، نه آنگونه که دیگران از من انتظار دارند. (پنج حسرت برتر میرندگان، برانی ویر، استرالیا، هی هاوس، 2019)
مشکل غالبا این نیست که توان برآوردن آرزوهای خود را نداریم و دیگران نمیگذارند به آرزوهای خود برسیم. مساله آن است که تصور نادرستی از ابدیت زندگی خود داریم و بر این پنداریم که روزی در آینده چنین و چنان خواهیم کرد. در نتیجه، دست بر دست میگذاریم و امروز و فردا میکنیم. این همان عادتی است که در اخلاق اسلامی از آن به نام «تسویف» یاد میشود. یکی از تعلیمات اخلاقی- عرفانی تاکید بر بهرهمندی از فرصتها و توجه به گذر زمان است. به تعبیر مولانا: «هین مگو فردا، که فرداها گذشت». اما واقعیت آن است که ما غالبا دنبال کردن آرزوهای خود را به آیندهای موکول میکنیم که معلوم نیست کی فراخواهد رسید. گاه نیز میدانیم درست و نادرست کدام است، اما شجاعت انتخاب را نداریم و منتظریم تا زمانه دگرگون شود و همهچیز به کام ما گردد و شرایط مناسب برای پیگیری اهدافمان پدید آید؛ چیزی که شاید هرگز رخ ندهد.
برای گذر از این سراب حسرت، آزمونی ارایه میشود که هرکس میتواند براساس آن درست تصمیمگیری کند. اگر به ما بگویند که تنها یک هفته یا یک ماه دیگر خواهیم زیست، چه خواهیم کرد؟
گر کسی گوید که: از عمرت همین
هفت روزی مانده، وان گردد یقین
تو در این یک هفته، مشغول کدام
علم خواهی گشت، ای مرد تمام؟
فلسفه یا نحو یا طب یا نجوم
هندسه یا رمل یا اعداد شوم؟
علم نبود، غیر علم عاشقی
مابقی تلبیس ابلیس شقی (کلیات اشعار و آثار فارسی شیخ بهایی، به کوشش علی کاتبی، تهران، چکامه، [بیتا]، ص 154)
با این همه، سینایی زندگی کم حسرتی داشت و با فیلمهایی که ساخت و گفتوگوهای درخشانی که در آنها گنجاند، خود را در یادها و خاطرهها ثبت کرد. کافی است دیالوگهای فیلم عروس آتش را به یاد آوریم آنجا که بحث تعارض میان جبر عشیره و آزادی فردی است؛ جایی که این بحث میان فرحان و احلام (حمید فرخ نژاد و غزل صارمی) پیش کشیده میشود و فرحان درمانده از فشار اجتماعی پیرامون از تصمیمگیری درست ناتوان میگردد.
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
yun.ir/c3ksv4
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
📝 اُدیسه؛ همانندی با خدایان
از ویژگیهای آثار کلاسیک آن است که باید آنها را بازخوانی کرد زیرا با هر بار خواندن متوجه نکته یا نکتههای تازهای میشویم. ایتالو کالوینو در مقدمه کتاب چرا کلاسیکها را باید خواند؟ شرحی مفصل از ابعاد و کارکرد آنها را به دست میدهد از جمله ما از طریق این آثار خود را بهتر میشناسیم. گویی بخشی از هویت بشری ما در این آثار تنیده شده است. بازخوانی چندباره ادیسه هومر این واقعیت را برایم آشکارتر کرد.
چیزی که در اساطیر یونانی جذاب است، فاصله کم بین خدایان و بشر است. گاه این فاصلهها نیز برداشته میشود و بشر خدا میشود یا خدایان در کالبد بشری جلوهگر میشوند. حماسه ادیسه نمونهای از این نگرش را باز میتاباند. ادیسئوس، قهرمان حماسه ادیسه پس از جنگ تروا، قربانی اختلافنظر و دشمنی برخی خدایان میشود و در مسیر بازگشت 10 سالی سرگردان میماند، اسیر ایزدبانو کالیپسو میشود و با او نرد عشق میبازد، نزد سیرسه فسونکار میرود و با او کام میراند، هنگام عبور از تنگه سیرنها در گوش همراهان خود موم میریزد، سپس از آنها میخواهد او را به تیرک کشتی ببندند تا وسوسه دعوتگرانه سیرنها او را فریب ندهد. سرانجام بعد از 20 سال دوری از شهر و دیار خود به خانهاش بازمیگردد. آتنا، ایزدبانوی حکمت و جنگ و صلح و حامی ادیسئوس، چهره او را چنان پیر و دگرگون میکند که حتی همسر و خادم پیر وفادارش قادر به شناسایی او نیستند اما سگ او آرگوس، تنها موجودی است که حتی خدایان قادر به فریفتنش نیستند و بلافاصله صاحبش را میشناسد.
این حماسه را باید با تامل و آرامش خواند تا از آن آموخت. آشکارترین ویژگی شخصیتهای این حماسه، صفات قهرمانی و خدایگونه آنهاست. هومر جابهجا به قهرمانانی اشاره میکند که بسان خدایان بودند مانند «اوریلوکوس که همانند یکی از خدایان بود» اوتوس که با خدایی برابر بود و پاتروکلس که در رایزنی چون خدایان بود. در عین حال، ادیسئوس خدایگونه به راحتی گریه و مویه میکند و ناتوانی و آوارگی خود را بارها جار میزند. گویی صفات عجز و قدرت در این قهرمانان یکی شدهاند و کسی آنها را برای گریستن نه توبیخ میکند و نه مسخره.
اما ویژگی آشکار ادیسئوس نه دلاوری جسمانی که فرزانگی و چارهجویی و نیرنگبازی اوست. او بود که ایده اسب چوبین را پی ریخت تا شهر تروا را نابود کند. او با ترفند و نیرنگ موفق شد، خود و یارانش را از چنگ سیکلوپ یا غول یک چشم آزاد کند، نخست خود را به او «هیچکس» معرفی کرد سپس او را مست کرد و سرانجام در حالی که مست و خفته بود، چشمش را کور کرد. چون بیدار شد و از درد عربده میکشید، همجنسانش میپرسیدند چه کسی با تو چنین کرد؟ پاسخ میداد:«هیچکس» و آنها فکر میکردند کسی کاری نکره است. بیسبب نیست که در سراسر این حماسه هومر از او به عنوان کسی که هزاران چارهجویی میدانست، یاد میکند.
نکته دیگر این حماسه آن است که خدایان نه تنها با بشر بازی میکنند که متقلبانه وارد بازی بشری میشوند و به سود این یک و بر ضد آن دیگری عمل میکنند. برای نمونه در یکی از مسابقات رقابتی که در آن ادیسئوس شرکت کرده است، آتنه هدف را جابهجا میکند تا تیر ادیسئوس بر آن بنشیند. یا در جاهایی حجم بدن و نمای او را تغییر میدهد تا زیباتر و قدرتمندتر به نظر برسد.
رفتارهای ادیسئوس عادلانه به نظر میرسد و در عین حال گاه کینهتوزانه. گویی سنجهای بیرونی برای رفتارش وجود ندارد. به انتقام سماجت خواستگارانی که فکر میکردند، او مرده است و به خواستگاری زنش پنلوپه آمده بودند همه را میکشد. از سر خشم 12کنیز را به دار میآویزد و بینی و گوش و اندام تناسلی و دستها و پاهای برده خیانتکارش ملانیوس را زنده زنده میبرد و پیش سگان میاندازد «زیراکه مست از خشم بودند.» در این فضا گویی بخشایش شناخته شده نیست و هنوز زمان لازم است تا مسیحیت بیاید و فضیلتی به نام بخشایش را وارد ادبیات کند. در عین حال شاهد اشارات زیبایی هستیم مانند: «سرفرازی کردن در برابر مردمانی که از پا در آمدهاند، کار بیدینان است».
دو ترجمه از ادیسه در بازار کتاب دیدهام. اولی از آن سعید نفیسی است که نخستین چاپ آن متعلق به 1338 است و مترجم در مقدمه خود میگوید که آن را از کدام ترجمه فرانسوی برگردانده است. دومین ترجمه از آن جلالالدین کزازی است که در مقدمه نه به ترجمه قبلی اشارتی میکند و نه مشخص میکند که در این ترجمه از کدام برگردان فرانسوی بهره گرفته است. بعد از نیم قرن انتظار میرفت که دقت علمی گسترش پیدا کند نه کمرنگ شود.
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۹
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
از ویژگیهای آثار کلاسیک آن است که باید آنها را بازخوانی کرد زیرا با هر بار خواندن متوجه نکته یا نکتههای تازهای میشویم. ایتالو کالوینو در مقدمه کتاب چرا کلاسیکها را باید خواند؟ شرحی مفصل از ابعاد و کارکرد آنها را به دست میدهد از جمله ما از طریق این آثار خود را بهتر میشناسیم. گویی بخشی از هویت بشری ما در این آثار تنیده شده است. بازخوانی چندباره ادیسه هومر این واقعیت را برایم آشکارتر کرد.
چیزی که در اساطیر یونانی جذاب است، فاصله کم بین خدایان و بشر است. گاه این فاصلهها نیز برداشته میشود و بشر خدا میشود یا خدایان در کالبد بشری جلوهگر میشوند. حماسه ادیسه نمونهای از این نگرش را باز میتاباند. ادیسئوس، قهرمان حماسه ادیسه پس از جنگ تروا، قربانی اختلافنظر و دشمنی برخی خدایان میشود و در مسیر بازگشت 10 سالی سرگردان میماند، اسیر ایزدبانو کالیپسو میشود و با او نرد عشق میبازد، نزد سیرسه فسونکار میرود و با او کام میراند، هنگام عبور از تنگه سیرنها در گوش همراهان خود موم میریزد، سپس از آنها میخواهد او را به تیرک کشتی ببندند تا وسوسه دعوتگرانه سیرنها او را فریب ندهد. سرانجام بعد از 20 سال دوری از شهر و دیار خود به خانهاش بازمیگردد. آتنا، ایزدبانوی حکمت و جنگ و صلح و حامی ادیسئوس، چهره او را چنان پیر و دگرگون میکند که حتی همسر و خادم پیر وفادارش قادر به شناسایی او نیستند اما سگ او آرگوس، تنها موجودی است که حتی خدایان قادر به فریفتنش نیستند و بلافاصله صاحبش را میشناسد.
این حماسه را باید با تامل و آرامش خواند تا از آن آموخت. آشکارترین ویژگی شخصیتهای این حماسه، صفات قهرمانی و خدایگونه آنهاست. هومر جابهجا به قهرمانانی اشاره میکند که بسان خدایان بودند مانند «اوریلوکوس که همانند یکی از خدایان بود» اوتوس که با خدایی برابر بود و پاتروکلس که در رایزنی چون خدایان بود. در عین حال، ادیسئوس خدایگونه به راحتی گریه و مویه میکند و ناتوانی و آوارگی خود را بارها جار میزند. گویی صفات عجز و قدرت در این قهرمانان یکی شدهاند و کسی آنها را برای گریستن نه توبیخ میکند و نه مسخره.
اما ویژگی آشکار ادیسئوس نه دلاوری جسمانی که فرزانگی و چارهجویی و نیرنگبازی اوست. او بود که ایده اسب چوبین را پی ریخت تا شهر تروا را نابود کند. او با ترفند و نیرنگ موفق شد، خود و یارانش را از چنگ سیکلوپ یا غول یک چشم آزاد کند، نخست خود را به او «هیچکس» معرفی کرد سپس او را مست کرد و سرانجام در حالی که مست و خفته بود، چشمش را کور کرد. چون بیدار شد و از درد عربده میکشید، همجنسانش میپرسیدند چه کسی با تو چنین کرد؟ پاسخ میداد:«هیچکس» و آنها فکر میکردند کسی کاری نکره است. بیسبب نیست که در سراسر این حماسه هومر از او به عنوان کسی که هزاران چارهجویی میدانست، یاد میکند.
نکته دیگر این حماسه آن است که خدایان نه تنها با بشر بازی میکنند که متقلبانه وارد بازی بشری میشوند و به سود این یک و بر ضد آن دیگری عمل میکنند. برای نمونه در یکی از مسابقات رقابتی که در آن ادیسئوس شرکت کرده است، آتنه هدف را جابهجا میکند تا تیر ادیسئوس بر آن بنشیند. یا در جاهایی حجم بدن و نمای او را تغییر میدهد تا زیباتر و قدرتمندتر به نظر برسد.
رفتارهای ادیسئوس عادلانه به نظر میرسد و در عین حال گاه کینهتوزانه. گویی سنجهای بیرونی برای رفتارش وجود ندارد. به انتقام سماجت خواستگارانی که فکر میکردند، او مرده است و به خواستگاری زنش پنلوپه آمده بودند همه را میکشد. از سر خشم 12کنیز را به دار میآویزد و بینی و گوش و اندام تناسلی و دستها و پاهای برده خیانتکارش ملانیوس را زنده زنده میبرد و پیش سگان میاندازد «زیراکه مست از خشم بودند.» در این فضا گویی بخشایش شناخته شده نیست و هنوز زمان لازم است تا مسیحیت بیاید و فضیلتی به نام بخشایش را وارد ادبیات کند. در عین حال شاهد اشارات زیبایی هستیم مانند: «سرفرازی کردن در برابر مردمانی که از پا در آمدهاند، کار بیدینان است».
دو ترجمه از ادیسه در بازار کتاب دیدهام. اولی از آن سعید نفیسی است که نخستین چاپ آن متعلق به 1338 است و مترجم در مقدمه خود میگوید که آن را از کدام ترجمه فرانسوی برگردانده است. دومین ترجمه از آن جلالالدین کزازی است که در مقدمه نه به ترجمه قبلی اشارتی میکند و نه مشخص میکند که در این ترجمه از کدام برگردان فرانسوی بهره گرفته است. بعد از نیم قرن انتظار میرفت که دقت علمی گسترش پیدا کند نه کمرنگ شود.
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۹
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
Telegram
دغدغههای اخلاق و دین / سید حسن اسلامی اردکانی
اینستاگرام:
instagram.com/eslamiardakani
ایمیل:
eslami@urd.ac.ir
instagram.com/eslamiardakani
ایمیل:
eslami@urd.ac.ir
📝 گویند رمز عشق مگویید
رفته بودم خانه ملک در مشهد و از آن بازدید میکردم. یک خانه تاریخی عهد قاجاری که شده است مرکز صنایعدستی. صبح بود و خلوت بود. مرد میانسالی هم مشغول دیدن بود. سلامی کردم و کمی حال و احوال. گفت افسر نیروی انتظامی هستم و همسرم تاریخ خوانده است و من هم متاثر از او به آثار تاریخی علاقهمند شدهام و هر جا اثری باشد میروم به تماشا. بعد پرسید شما چرا آمدید اینجا؟ گفتم نه رشتهام تاریخ است و نه معماری، فلسفه خواندهام. اما آثار تاریخی را دوست دارم و اینها بخشی از هویت ما به شمار میرود. گفت خیلی عجیب است. معمولا روحانیان به تاریخ و آثار تاریخی علاقهای نشان نمیدهند! سپس نمونههایی از این بیعلاقگی را نقل کرد.
این قضاوت، فارغ از محتوای آن، برایم به لحاظ پدیدارشناختی جالب بود. یعنی کسانی هستند که تصور میکنند اصولا طلبهجماعت توجهی به تاریخ و آثار تاریخی و هنر و ادبیات ندارند. باز اخیرا چند عکس از طبیعت گرفته و در صفحه اینستاگرام خودم گذاشته بودم. کسی دیده و اظهار کرده بود: «روحانی به این باذوقی ندیده بودم.» باز فارغ از اعتبار این قضاوت، این داوری خود بیانگر خیلی چیزهاست.
اظهاراتی از این دست که گاه شواهد خوبی به سود آنها وجود دارد، یک نکته را مسلم میگیرد؛ ادبیات، ذوق، هنر و درک تاریخی و جامعهشناختی به فضایی جز حوزه و ساحت علمورزی طلاب تعلق دارد. طلبه را با ذوق و روحانی را با تاریخ چه کار! این پدیده ظاهرا قدیمی است و در سنت حوزوی در کنار ذوقورزی عالمان دین، گاه شاهد ذوقکشیهای گستردهای نیز بودهایم. از این منظر، دانشوری به شکلی بسیار محدود و تنگنظرانه درک و دنبال میشده است و علم چیزی جز فقه و اصول و علوم مرتبط با آن نیست. حاصل این نگرش، پدیدار شدن ادبیات «قیل و قال» است که حافظ در تعریض به آن میگوید: «از قیل و قال مدرسه حالی دلم گرفت/ یک چند نیز خدمت معشوق و می کنم». شیخ بهایی نیز در اشعار مختلف خود به این نگرش میتازد و مخاطبان را به داشتن نگرشی فراختر به علم دعوت میکند. به نظر او «علم رسمی سر به سر قیل است و قال/ نه از او کیفیتی حاصل نه حال» و خود جانبدارانه شعری نقل میکند که «کل من لم یعشق الوجه الحسن/ قرب الجل الیه و الرسن؛ یعنی آن کس را که نبود عشق یار/ بهر او پالان و افساری بیار».
باری، چنین داوریهایی میتواند در درازمدت تاثیرات نامطلوبی بر جای بگذارد و این کلیشه را پایدار کند. گویی که ذوق و هنروری اختصاص به قشرهای خاصی دارد و دیگران از آن محروم هستند. البته روایت رسمی از زیست طلاب نیز گاه به این تلقی دامن میزند. حال آنکه حوزه بخشی از جامعه علمی کشور است و مانند دیگر بخشها در آن نگرشهای مختلفی به علمورزی وجود دارد و هم کسانی هستند که عمر خود را یکسره صرف قیل و قال کردهاند و هم دیگرانی که در کنار آن از منظری زیباشناختی به عالم و آدم نگاه میکنند.
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۹
instagram: @eslamiardakani
(http://instagram.com/eslamiardakani)
telegram: @hassan_eslami
(http://t.me/hassan_eslami)
www.hassaneslami.ir
رفته بودم خانه ملک در مشهد و از آن بازدید میکردم. یک خانه تاریخی عهد قاجاری که شده است مرکز صنایعدستی. صبح بود و خلوت بود. مرد میانسالی هم مشغول دیدن بود. سلامی کردم و کمی حال و احوال. گفت افسر نیروی انتظامی هستم و همسرم تاریخ خوانده است و من هم متاثر از او به آثار تاریخی علاقهمند شدهام و هر جا اثری باشد میروم به تماشا. بعد پرسید شما چرا آمدید اینجا؟ گفتم نه رشتهام تاریخ است و نه معماری، فلسفه خواندهام. اما آثار تاریخی را دوست دارم و اینها بخشی از هویت ما به شمار میرود. گفت خیلی عجیب است. معمولا روحانیان به تاریخ و آثار تاریخی علاقهای نشان نمیدهند! سپس نمونههایی از این بیعلاقگی را نقل کرد.
این قضاوت، فارغ از محتوای آن، برایم به لحاظ پدیدارشناختی جالب بود. یعنی کسانی هستند که تصور میکنند اصولا طلبهجماعت توجهی به تاریخ و آثار تاریخی و هنر و ادبیات ندارند. باز اخیرا چند عکس از طبیعت گرفته و در صفحه اینستاگرام خودم گذاشته بودم. کسی دیده و اظهار کرده بود: «روحانی به این باذوقی ندیده بودم.» باز فارغ از اعتبار این قضاوت، این داوری خود بیانگر خیلی چیزهاست.
اظهاراتی از این دست که گاه شواهد خوبی به سود آنها وجود دارد، یک نکته را مسلم میگیرد؛ ادبیات، ذوق، هنر و درک تاریخی و جامعهشناختی به فضایی جز حوزه و ساحت علمورزی طلاب تعلق دارد. طلبه را با ذوق و روحانی را با تاریخ چه کار! این پدیده ظاهرا قدیمی است و در سنت حوزوی در کنار ذوقورزی عالمان دین، گاه شاهد ذوقکشیهای گستردهای نیز بودهایم. از این منظر، دانشوری به شکلی بسیار محدود و تنگنظرانه درک و دنبال میشده است و علم چیزی جز فقه و اصول و علوم مرتبط با آن نیست. حاصل این نگرش، پدیدار شدن ادبیات «قیل و قال» است که حافظ در تعریض به آن میگوید: «از قیل و قال مدرسه حالی دلم گرفت/ یک چند نیز خدمت معشوق و می کنم». شیخ بهایی نیز در اشعار مختلف خود به این نگرش میتازد و مخاطبان را به داشتن نگرشی فراختر به علم دعوت میکند. به نظر او «علم رسمی سر به سر قیل است و قال/ نه از او کیفیتی حاصل نه حال» و خود جانبدارانه شعری نقل میکند که «کل من لم یعشق الوجه الحسن/ قرب الجل الیه و الرسن؛ یعنی آن کس را که نبود عشق یار/ بهر او پالان و افساری بیار».
باری، چنین داوریهایی میتواند در درازمدت تاثیرات نامطلوبی بر جای بگذارد و این کلیشه را پایدار کند. گویی که ذوق و هنروری اختصاص به قشرهای خاصی دارد و دیگران از آن محروم هستند. البته روایت رسمی از زیست طلاب نیز گاه به این تلقی دامن میزند. حال آنکه حوزه بخشی از جامعه علمی کشور است و مانند دیگر بخشها در آن نگرشهای مختلفی به علمورزی وجود دارد و هم کسانی هستند که عمر خود را یکسره صرف قیل و قال کردهاند و هم دیگرانی که در کنار آن از منظری زیباشناختی به عالم و آدم نگاه میکنند.
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۹
instagram: @eslamiardakani
(http://instagram.com/eslamiardakani)
telegram: @hassan_eslami
(http://t.me/hassan_eslami)
www.hassaneslami.ir
Telegram
دغدغههای اخلاق و دین / سید حسن اسلامی اردکانی
اینستاگرام:
instagram.com/eslamiardakani
ایمیل:
eslami@urd.ac.ir
instagram.com/eslamiardakani
ایمیل:
eslami@urd.ac.ir
Forwarded from وبسایت فرهنگی صدانت
☘️ اقبال گاهی زود میآید
✍️سید حسن اسلامی اردکانی
🔅نوشته حاضر بهانهای است برای همدمی و همسخنی دوباره با اقبال لاهوری، متفکر اصیل و جسور مسلمان که شعر را رسانهای برای انتقال آرمان فکری و اجتماعی خود ساخت. با این نگاه، این نوشته شش بخش را در بر میگیرد. در بخش نخست به اجمال زمانه اقبال و وضع مسلمانان و دیدگاههایی که برای رهایی از وضع نامطلوب آن روزگار ارائه شده بود، معرفی شده است. بخش دوم نظریه خودی اقبال را معرفی میکند. در بخش سوم نقدهای اقبال بر اندیشههای ملیگرایانه و سکولار را در جامعه اسلامی تحلیل میشود. چهارمین بخش نظریه اقبال درباره قرآن و ضرورت بازگشت به آن را گزارش میکند. پنجمین بخش به اقبال و خاندان علی (ع) اختصاص دارد. ششمین و فرجامین بخش در باب همگرایی جامعه اسلامی و نقش آموزههای دینی در آن است.
🌐 مطالعه متن کامل
🌾 @Sedanet
🌾 @Hassan_eslami
✍️سید حسن اسلامی اردکانی
🔅نوشته حاضر بهانهای است برای همدمی و همسخنی دوباره با اقبال لاهوری، متفکر اصیل و جسور مسلمان که شعر را رسانهای برای انتقال آرمان فکری و اجتماعی خود ساخت. با این نگاه، این نوشته شش بخش را در بر میگیرد. در بخش نخست به اجمال زمانه اقبال و وضع مسلمانان و دیدگاههایی که برای رهایی از وضع نامطلوب آن روزگار ارائه شده بود، معرفی شده است. بخش دوم نظریه خودی اقبال را معرفی میکند. در بخش سوم نقدهای اقبال بر اندیشههای ملیگرایانه و سکولار را در جامعه اسلامی تحلیل میشود. چهارمین بخش نظریه اقبال درباره قرآن و ضرورت بازگشت به آن را گزارش میکند. پنجمین بخش به اقبال و خاندان علی (ع) اختصاص دارد. ششمین و فرجامین بخش در باب همگرایی جامعه اسلامی و نقش آموزههای دینی در آن است.
🌐 مطالعه متن کامل
🌾 @Sedanet
🌾 @Hassan_eslami
صدانت
نوشتار سید حسن اسلامی اردکانی با عنوان «اقبال گاهی زود میآید» • صدانت
اقبال لاهوری متفکر اصیل و جسور مسلمانی بود که شعر را رسانهای برای انتقال آرمان فکری و اجتماعی خود ساخت. با این نگاه، این نوشته شش بخش ...
Forwarded from برنامه سوره | درنگ دینپژوهی
🔸عمق فاجعه، تقدس، دیرپایی و حرکتزایی قیام امام حسین علیهالسلام که جزو چند حادثه کمنظیر و بلکه بینظیر تاریخ اسلام است سبب شده است که اندیشمندان گوناگون این حادثه را از دیدگاههایی متفاوت بنگرند و مبانی و اهداف و ماجراها را هر یک بهگونهای دیگر روایت کنند.
در این میان آنچه مایهی قوت یا ضعف هر یک از این نظریهها است، ظرفیت آنها در سازگارسازی مبانی کلامی و اعتقادی با نقلهای تاریخی و احکام فقهی است. در تحلیل پژوهشگران صالحی نجفآبادی نیز در کتاب شهید جاوید و بعدها در کتاب عصای موسی منکر علم امام به شهادت خود و یا برخی دیگر از امور غیبی نیست. اختلاف او با دیگران در محدوده و گستره علم امامان است.
🔸مسعود دیانی در ششمین شب سوره میزبان دکتر سيدحسن اسلامی استاد فلسفهي اخلاق و پژوهشگر دین است و بحث شهید جاوید را پي خواهند گرفت.
⏰ساعت ۲۳
📺شبکهی ۴
@sooreh_tv
در این میان آنچه مایهی قوت یا ضعف هر یک از این نظریهها است، ظرفیت آنها در سازگارسازی مبانی کلامی و اعتقادی با نقلهای تاریخی و احکام فقهی است. در تحلیل پژوهشگران صالحی نجفآبادی نیز در کتاب شهید جاوید و بعدها در کتاب عصای موسی منکر علم امام به شهادت خود و یا برخی دیگر از امور غیبی نیست. اختلاف او با دیگران در محدوده و گستره علم امامان است.
🔸مسعود دیانی در ششمین شب سوره میزبان دکتر سيدحسن اسلامی استاد فلسفهي اخلاق و پژوهشگر دین است و بحث شهید جاوید را پي خواهند گرفت.
⏰ساعت ۲۳
📺شبکهی ۴
@sooreh_tv
📝 بيا به مجلس اقبال
اقبال لاهوري را با شريعتي شناختم. در زماني كه شريعتي او را نه چونان شاعر كه متفكري تمامعيار و معمار تجديد بناي فكر اسلامي به جامعه علمي ما معرفي كرد، مخالفان شريعتي بر آن شدند تا در كار اقبال نقصي بيابند و نه تنها سني بودنش را كه مخالفتش را با اهل بيت عيان كنند. زين رو در آثارش گشتند و يافتند و نقل كردند كه اقبال در اشعارش به امام صادق (ع) «توهين» كرده است. شريعتي شگفتزده ميگفت كه اقبال شيفته اهلبيت (ع) بوده است، چگونه ممكن است به امام صادق (ع) توهين كرده باشد. به منبع مورد استناد مخالفانش مراجعه ميكند و اين بيت را پيدا ميكند:
جعفر از بنگال و صادق از دكن
ننگ آدم، ننگ دين، ننگ وطن
اقبال هنگام گزارش تهاجم نيروهاي بيگانه به هندوستان از دو وطنفروش نام ميبرد، يكي به نام جعفر كه اهل بنگال بوده و ديگري به نام صادق كه اهل دكن بوده. اما در جامعهاي كه علمورزي و دقت در آن كمياب و گاه ناياب ميشود، كسي اهل جستوجو و كاوش و آشكار كردن حقيقت نيست. با اين همه، اين مخالفان فراموش شدند و اقبال بر جاي ماند و ميتوان از او درسها آموخت.
يكي از نشانههاي اعتبار و اصالت اقبال آن بود كه متفكران مختلف با تفاوت مشرب فراوان نيز او را جدي ميگرفتند. با آنكه مرحوم مطهري با شريعتي چالشهاي فكري جدي داشت و با آنكه در برخي آثارش به سطحي بودن برخي انديشههاي اقبال، از جمله ايده ختم نبوت، اعتراض ميكرد و فهم او را از فلسفه اسلامي چندان دقيق نميديد، در اعتبار و اهميت اين شخصيت كليدي اسلام معاصر ترديدي نداشت. براي مثال، در يادداشتهاي خود اقبال را كتاب مقدسي ميداند كه به شكلهاي مختلفي تفسير و گاه تحريف شده است. به نوشته او: «متاسفانه بايد اقرار كنم كه اقبال يك كتاب مقدس است، ولي كتاب مقدسي كه كم و بيش تحريف شده است يا سعي ميشود تحريف شود، توجهي به هدفها و ايدهآلها و هستههاي اصلي افكار او نميشود، از صورت يك فرد محرك و بيداركننده، خارج و به صورت يك انسان لالاييگو در ميآيد.» (يادداشتهاي استاد مطهري، تهران، صدرا، 1378، ج1، ص231.) از نظر مطهري، اقبال متفكري براي همه بشريت است نه شاعري منطقهاي. او كسي است كه اروپا را خوب شناخت، اما «در دنياي اروپا غرق نشد.» (همان، ص 232)
يكي از ويژگيهاي اقبال در جامعه تعصبزده هندي، تلاش براي گذر از منازعات فرقهاي و ديني بوده است. به نوشته او: «ما نميتوانيم همدل و همزبان باشيم. ديگر در ميان ما بوي محبت و خوي اخوت و مروت نمانده است. در حال حاضر چنين تصور ميكنيم كه مسلمان راسخ العقيده آن است كه تشنه خون برادر هندي خود باشد و هندوي پاكدينْ كسي است كه حول آزار جان مسلمين بگردد.» (نامههاي علامه اقبال لاهوري، گزينش و ترجمه محمد يونس جعفري و فرهاد پاليزدار، تهران، نشر همراه، 1379، جلد اول ص18-19)
در اين فضا، با آنكه تعلق خاطر عميقي به تصوف و فرقههاي صوفيانه داشت و خود اهل سلوك بود، به نقد تفكر رايج عرفاني پرداخت و اظهار داشت كه آنچه در انديشه وحدت وجودي كساني چون ابن عربي است، از روح قرآن فاصلهها دارد. در كنار اين نگرش انتقادي كوشيد طرحي براي بازسازي تفكر ديني پي ريزد و روح اسلام را با جهان مدرن پيوند بزند.
او شيفته زبان فارسي بود و بخش قابلتوجهي از اشعار خود را به زبان فارسي سرود. اما شعر براي او ابزاري براي تربيت بود و «شاعري هم وارث پيغمبري» به شمار ميرفت. با الهام از منابع ديني، كوشيد «فلسفه خودي» را پي ريزد و گسترش دهد و زمينهاي براي تفكر اصيل ديني فراهم سازد. اقبال همزمان توجه خاصي به اهل بيت، به ويژه سيدالشهدا (ع) داشت تا جايي كه ميگفت: «رمز قرآن از حسين آموختيم/ زآتش او شعلهها اندوختيم» او خود را وامدار آل علي ميدانست و ميگفت: «از ولاي دودمانش زندهام/ در جهان مثل گهر تابندهام» در اشعار مختلف به پيام عاشورا اشاره ميكرد تا جايي كه ميگفت: «ريگ عراق منتظر، كشت حجاز تشنه كام/ خون حسين باز ده كوفه و شام خويش را» نسبت اقبال و اهلبيت(ع) را جداگانه در مقالهاي بازگفتهام (اقبال گاهي زود ميآيد، كتاب ماه دين، شماره 195، دي ماه 1392) و اينجا مجال بيشتري نيست. ميتوانيم براي آموختن بيشتر از اقبال دعوتش را قبول و در مجلسش شركت كنيم:
بيا به مجلس اقبال و يك دو ساغركش
اگرچه سر نتراشد، قلندري داند
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۵ مرداد ۱۳۹۹
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
اقبال لاهوري را با شريعتي شناختم. در زماني كه شريعتي او را نه چونان شاعر كه متفكري تمامعيار و معمار تجديد بناي فكر اسلامي به جامعه علمي ما معرفي كرد، مخالفان شريعتي بر آن شدند تا در كار اقبال نقصي بيابند و نه تنها سني بودنش را كه مخالفتش را با اهل بيت عيان كنند. زين رو در آثارش گشتند و يافتند و نقل كردند كه اقبال در اشعارش به امام صادق (ع) «توهين» كرده است. شريعتي شگفتزده ميگفت كه اقبال شيفته اهلبيت (ع) بوده است، چگونه ممكن است به امام صادق (ع) توهين كرده باشد. به منبع مورد استناد مخالفانش مراجعه ميكند و اين بيت را پيدا ميكند:
جعفر از بنگال و صادق از دكن
ننگ آدم، ننگ دين، ننگ وطن
اقبال هنگام گزارش تهاجم نيروهاي بيگانه به هندوستان از دو وطنفروش نام ميبرد، يكي به نام جعفر كه اهل بنگال بوده و ديگري به نام صادق كه اهل دكن بوده. اما در جامعهاي كه علمورزي و دقت در آن كمياب و گاه ناياب ميشود، كسي اهل جستوجو و كاوش و آشكار كردن حقيقت نيست. با اين همه، اين مخالفان فراموش شدند و اقبال بر جاي ماند و ميتوان از او درسها آموخت.
يكي از نشانههاي اعتبار و اصالت اقبال آن بود كه متفكران مختلف با تفاوت مشرب فراوان نيز او را جدي ميگرفتند. با آنكه مرحوم مطهري با شريعتي چالشهاي فكري جدي داشت و با آنكه در برخي آثارش به سطحي بودن برخي انديشههاي اقبال، از جمله ايده ختم نبوت، اعتراض ميكرد و فهم او را از فلسفه اسلامي چندان دقيق نميديد، در اعتبار و اهميت اين شخصيت كليدي اسلام معاصر ترديدي نداشت. براي مثال، در يادداشتهاي خود اقبال را كتاب مقدسي ميداند كه به شكلهاي مختلفي تفسير و گاه تحريف شده است. به نوشته او: «متاسفانه بايد اقرار كنم كه اقبال يك كتاب مقدس است، ولي كتاب مقدسي كه كم و بيش تحريف شده است يا سعي ميشود تحريف شود، توجهي به هدفها و ايدهآلها و هستههاي اصلي افكار او نميشود، از صورت يك فرد محرك و بيداركننده، خارج و به صورت يك انسان لالاييگو در ميآيد.» (يادداشتهاي استاد مطهري، تهران، صدرا، 1378، ج1، ص231.) از نظر مطهري، اقبال متفكري براي همه بشريت است نه شاعري منطقهاي. او كسي است كه اروپا را خوب شناخت، اما «در دنياي اروپا غرق نشد.» (همان، ص 232)
يكي از ويژگيهاي اقبال در جامعه تعصبزده هندي، تلاش براي گذر از منازعات فرقهاي و ديني بوده است. به نوشته او: «ما نميتوانيم همدل و همزبان باشيم. ديگر در ميان ما بوي محبت و خوي اخوت و مروت نمانده است. در حال حاضر چنين تصور ميكنيم كه مسلمان راسخ العقيده آن است كه تشنه خون برادر هندي خود باشد و هندوي پاكدينْ كسي است كه حول آزار جان مسلمين بگردد.» (نامههاي علامه اقبال لاهوري، گزينش و ترجمه محمد يونس جعفري و فرهاد پاليزدار، تهران، نشر همراه، 1379، جلد اول ص18-19)
در اين فضا، با آنكه تعلق خاطر عميقي به تصوف و فرقههاي صوفيانه داشت و خود اهل سلوك بود، به نقد تفكر رايج عرفاني پرداخت و اظهار داشت كه آنچه در انديشه وحدت وجودي كساني چون ابن عربي است، از روح قرآن فاصلهها دارد. در كنار اين نگرش انتقادي كوشيد طرحي براي بازسازي تفكر ديني پي ريزد و روح اسلام را با جهان مدرن پيوند بزند.
او شيفته زبان فارسي بود و بخش قابلتوجهي از اشعار خود را به زبان فارسي سرود. اما شعر براي او ابزاري براي تربيت بود و «شاعري هم وارث پيغمبري» به شمار ميرفت. با الهام از منابع ديني، كوشيد «فلسفه خودي» را پي ريزد و گسترش دهد و زمينهاي براي تفكر اصيل ديني فراهم سازد. اقبال همزمان توجه خاصي به اهل بيت، به ويژه سيدالشهدا (ع) داشت تا جايي كه ميگفت: «رمز قرآن از حسين آموختيم/ زآتش او شعلهها اندوختيم» او خود را وامدار آل علي ميدانست و ميگفت: «از ولاي دودمانش زندهام/ در جهان مثل گهر تابندهام» در اشعار مختلف به پيام عاشورا اشاره ميكرد تا جايي كه ميگفت: «ريگ عراق منتظر، كشت حجاز تشنه كام/ خون حسين باز ده كوفه و شام خويش را» نسبت اقبال و اهلبيت(ع) را جداگانه در مقالهاي بازگفتهام (اقبال گاهي زود ميآيد، كتاب ماه دين، شماره 195، دي ماه 1392) و اينجا مجال بيشتري نيست. ميتوانيم براي آموختن بيشتر از اقبال دعوتش را قبول و در مجلسش شركت كنيم:
بيا به مجلس اقبال و يك دو ساغركش
اگرچه سر نتراشد، قلندري داند
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۵ مرداد ۱۳۹۹
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
Telegram
دغدغههای اخلاق و دین / سید حسن اسلامی اردکانی
اینستاگرام:
instagram.com/eslamiardakani
ایمیل:
eslami@urd.ac.ir
instagram.com/eslamiardakani
ایمیل:
eslami@urd.ac.ir
Forwarded from وبسایت فرهنگی صدانت
☘️ کاروند کتاب شهید جاوید
✍️سید حسن اسلامی اردکانی
🔅از پربازتابترین کتابهای چند دهه اخیر که در مجامع دینی ایران پژواکهای متفاوت و متضادی بر انگیخت، کتاب شهید جاوید بود که در دهه چهل منتشر شد و تا کنون همچنان بحثانگیز است. در حالی که تفسیر مسلط در میان شیعه، درباره انگیزه قیام سید الشهدا (ع)، شهادتطلبی بود، آیت الله صالحی نجفآبادی، در این کتاب، تفسیر متفاوتی از علت قیام به دست داد و مدعی شد که امام حسین (ع)، نه به قصد شهادت، بلکه به قصد تشکیل حکومت قیام کرد. ولی، به دلایلی، این مقصود حاصل نشد و ایشان به شهادت رسید. کسانی که این تفسیر را معارض باورهای کلامی یا حقایق تاریخی میدانستند، به نقد آن دست زدند و آثاری در این عرصه پدید آوردند. وی نیز در آثار بعدی خود به پاسخ این نقدها و تکمیل نظریه خود پرداخت. مقاله حاضر گزارشی تحلیلی از مدعیات اصلی این کتاب و آثاری که در نقد آن نوشته شده است، به دست میدهد و میکوشد زمینه، ابعاد، بازتاب، و پیامدهای این دیدگاه را روشن کند و جایگاه این کتاب را در ادبیات عاشورایی معین سازد...
🌐 مطالعه متن کامل مقاله
✨ در پنجمین و ششمین شب برنامه سوره نیز کتاب شهید جاوید با حضور محمد اسفندیاری و سید حسن اسلامی بررسی شد.
🌾 @Sedanet
🌾 @Hassan_eslami
✍️سید حسن اسلامی اردکانی
🔅از پربازتابترین کتابهای چند دهه اخیر که در مجامع دینی ایران پژواکهای متفاوت و متضادی بر انگیخت، کتاب شهید جاوید بود که در دهه چهل منتشر شد و تا کنون همچنان بحثانگیز است. در حالی که تفسیر مسلط در میان شیعه، درباره انگیزه قیام سید الشهدا (ع)، شهادتطلبی بود، آیت الله صالحی نجفآبادی، در این کتاب، تفسیر متفاوتی از علت قیام به دست داد و مدعی شد که امام حسین (ع)، نه به قصد شهادت، بلکه به قصد تشکیل حکومت قیام کرد. ولی، به دلایلی، این مقصود حاصل نشد و ایشان به شهادت رسید. کسانی که این تفسیر را معارض باورهای کلامی یا حقایق تاریخی میدانستند، به نقد آن دست زدند و آثاری در این عرصه پدید آوردند. وی نیز در آثار بعدی خود به پاسخ این نقدها و تکمیل نظریه خود پرداخت. مقاله حاضر گزارشی تحلیلی از مدعیات اصلی این کتاب و آثاری که در نقد آن نوشته شده است، به دست میدهد و میکوشد زمینه، ابعاد، بازتاب، و پیامدهای این دیدگاه را روشن کند و جایگاه این کتاب را در ادبیات عاشورایی معین سازد...
🌐 مطالعه متن کامل مقاله
✨ در پنجمین و ششمین شب برنامه سوره نیز کتاب شهید جاوید با حضور محمد اسفندیاری و سید حسن اسلامی بررسی شد.
🌾 @Sedanet
🌾 @Hassan_eslami
صدانت
مقاله سید حسن اسلامی اردکانی با عنوان «کاروند کتاب شهید جاوید» • صدانت
از پربازتابترین کتابهای چند دهه اخیر که در مجامع دینی ایران پژواکهای متفاوت و متضادی بر انگیخت، کتاب شهید جاوید بود که در دهه چهل ...