📝 دیدن دگر آموز
از كودكی والدین ما یادمان میدادند كه خوب نگاه كنیم و اگر ناخواسته پایمان به چیزی میخورد، به ما میگفتند: «مگر چشم نداری!» البته این سوال نبود، توبیخی جدی بود. انگار چشم داشتن و درست ندیدن، با چشم نداشتن یكی است. با این همه، خیلیها با آنكه چشمانی سالم دارند، بلد نیستد خوب نگاه كنند، به همین سبب لازم است بیاموزیم درست نگاه كنیم، به تعبیر اقبال «دیدن دگر آموز و شنیدن دگر آموز». كسانی كه وارد عرصه هنر میشوند، اولین درسی كه میآموزند درس خوب و درست و دقیق دیدن است. این اصل در هنرهای بصری و به خصوص عكاسی مهمتر است. كتاب دوربین ذن (Zen Camera) نوشته دیوید اولریچ (2018) این مساله را در كانون توجه قرار میدهد و دیدن و تمرین ذن را بنیاد عكاسی هنرمندانه قلمداد میكند.
نویسنده كتاب استاد عكاسی با چهل سال سابقه تدریس دانشگاهی است كه آموزههای ذن را در دل آموزشهای كلاسی خود گنجانده است و مباحث كتاب را چنان سازمان داده كه نه فقط به كار عكاسی میآید، بلكه درسهایی برای زندگی است. از نظر او، هنر و به خصوص عكاسی میتواند شما را خلاق نگهدارد و راهی به درون شما بگشاید تا با خود خلوت كنید. با این نگاه، وی تعلیم میدهد به همهچیز با چشمانی باز و بدون قضاوت بنگریم و از فیلترهایی كه كمابیش بر اذهان ما حاكم است خود را رها كنیم. در كنار عكاسی مدام و مستمر، لازم است كه تمرین مشاهده و نگاه كردن را در خودمان نهادینه كنیم. از نظر او، عكاسان در اصل نگرندگان حرفهای هستند. این تمرین نگریستن است كه باعث شده عكاسان پنج عنصر اساسی را در عكاسی شناسایی كنند و از آنها برای ارتقای كار خود بهره بگیرند. این عناصر عبارتند از: قاببندی، نور، زمان، رنگ و شیوه تعامل با سوژه عكاسی.
در عكاسی نیز مانند نگارش، باید نشان بدهیم نه آنكه بگوییم. با توجه به این عناصر پنجگانه میتوانیم كیفیت عكسهای خود را ارتقا بدهیم. اولین عنصر قاببندی یا فریمینگ است یعنی آنكه مركز دید و تمركز را بدانیم. دومین عنصر نور است. نور فصول، مناطق و اوقات شبانهروز فرق میكند. باید بیاموزیم در باب نور مطالعه و تامل كنیم. با داشتن تفكر مبتنی بر ذن، دیگر در پی نور خاصی نخواهیم بود، بلكه بیطرفانه از همه نورها استفاده میكنیم. سومین عنصر انتخاب زمان و لحظه مناسب عكاسی است. چهارمین عنصر رنگ است و پنجمین عنصر شیوه مواجهه با موضوع خویش است. افزون بر این نكات، برای تمرین دیدن گاه باید ریسك كنیم و به نقاط تازه برویم و به چیزهای متعارف نگاهی متفاوت بیفكنیم. در واقع، عكاسی مستلزم خودآگاهی و توجه كامل به خود و بیرون است. ما ترجیح میدهیم عمدتا به چیزهایی كه دوست داریم بنگریم و از آنها عكس بگیریم. حال آنكه برای گسترش آگاهی خویش لازم است به چیزهایی كه دوست نداریم نیز خیره شویم و از آنها عكس بگیریم. وقتی عكاسی با ذن گره میخورد، طبیعی است كه نویسنده از علاقهمندان بخواهد روزانه دستكم ربع ساعت با خود خلوت كنند و بیحركت نشسته دست به مراقبه بزنند. این كار ذهن را آرام میكند و این آرامش دیدن بهتر و عكسهای زیباتری به ارمغان میآورد. جهان همیشه تازه است. پس عكاسی ما نیز میتواند چنین باشد. البته به شرطی كه همواره در جهان حاضر و به آن ناظر باشیم. نویسنده این كتاب افزون بر تعلیم برخی نكات تكنیكی، در نهایت ما را دعوت میكند تا بهتر و دقیقتر به پیرامون خود بنگریم و دیدههای خود را در قالب نوشته یا عكس ثبت كنیم. هنر دیدن، گرچه بسیار به كار عكاسان میآید، اما هنری است شایسته همه كسانی كه میخواهند ظرفیتهایی نهایی خود را بشناسند و بشكوفانند.
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۱۷ آذر ۱۴۰۰
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
#عکاسی #ذن #مراقبه #طبیعت #دیدن #هنر
از كودكی والدین ما یادمان میدادند كه خوب نگاه كنیم و اگر ناخواسته پایمان به چیزی میخورد، به ما میگفتند: «مگر چشم نداری!» البته این سوال نبود، توبیخی جدی بود. انگار چشم داشتن و درست ندیدن، با چشم نداشتن یكی است. با این همه، خیلیها با آنكه چشمانی سالم دارند، بلد نیستد خوب نگاه كنند، به همین سبب لازم است بیاموزیم درست نگاه كنیم، به تعبیر اقبال «دیدن دگر آموز و شنیدن دگر آموز». كسانی كه وارد عرصه هنر میشوند، اولین درسی كه میآموزند درس خوب و درست و دقیق دیدن است. این اصل در هنرهای بصری و به خصوص عكاسی مهمتر است. كتاب دوربین ذن (Zen Camera) نوشته دیوید اولریچ (2018) این مساله را در كانون توجه قرار میدهد و دیدن و تمرین ذن را بنیاد عكاسی هنرمندانه قلمداد میكند.
نویسنده كتاب استاد عكاسی با چهل سال سابقه تدریس دانشگاهی است كه آموزههای ذن را در دل آموزشهای كلاسی خود گنجانده است و مباحث كتاب را چنان سازمان داده كه نه فقط به كار عكاسی میآید، بلكه درسهایی برای زندگی است. از نظر او، هنر و به خصوص عكاسی میتواند شما را خلاق نگهدارد و راهی به درون شما بگشاید تا با خود خلوت كنید. با این نگاه، وی تعلیم میدهد به همهچیز با چشمانی باز و بدون قضاوت بنگریم و از فیلترهایی كه كمابیش بر اذهان ما حاكم است خود را رها كنیم. در كنار عكاسی مدام و مستمر، لازم است كه تمرین مشاهده و نگاه كردن را در خودمان نهادینه كنیم. از نظر او، عكاسان در اصل نگرندگان حرفهای هستند. این تمرین نگریستن است كه باعث شده عكاسان پنج عنصر اساسی را در عكاسی شناسایی كنند و از آنها برای ارتقای كار خود بهره بگیرند. این عناصر عبارتند از: قاببندی، نور، زمان، رنگ و شیوه تعامل با سوژه عكاسی.
در عكاسی نیز مانند نگارش، باید نشان بدهیم نه آنكه بگوییم. با توجه به این عناصر پنجگانه میتوانیم كیفیت عكسهای خود را ارتقا بدهیم. اولین عنصر قاببندی یا فریمینگ است یعنی آنكه مركز دید و تمركز را بدانیم. دومین عنصر نور است. نور فصول، مناطق و اوقات شبانهروز فرق میكند. باید بیاموزیم در باب نور مطالعه و تامل كنیم. با داشتن تفكر مبتنی بر ذن، دیگر در پی نور خاصی نخواهیم بود، بلكه بیطرفانه از همه نورها استفاده میكنیم. سومین عنصر انتخاب زمان و لحظه مناسب عكاسی است. چهارمین عنصر رنگ است و پنجمین عنصر شیوه مواجهه با موضوع خویش است. افزون بر این نكات، برای تمرین دیدن گاه باید ریسك كنیم و به نقاط تازه برویم و به چیزهای متعارف نگاهی متفاوت بیفكنیم. در واقع، عكاسی مستلزم خودآگاهی و توجه كامل به خود و بیرون است. ما ترجیح میدهیم عمدتا به چیزهایی كه دوست داریم بنگریم و از آنها عكس بگیریم. حال آنكه برای گسترش آگاهی خویش لازم است به چیزهایی كه دوست نداریم نیز خیره شویم و از آنها عكس بگیریم. وقتی عكاسی با ذن گره میخورد، طبیعی است كه نویسنده از علاقهمندان بخواهد روزانه دستكم ربع ساعت با خود خلوت كنند و بیحركت نشسته دست به مراقبه بزنند. این كار ذهن را آرام میكند و این آرامش دیدن بهتر و عكسهای زیباتری به ارمغان میآورد. جهان همیشه تازه است. پس عكاسی ما نیز میتواند چنین باشد. البته به شرطی كه همواره در جهان حاضر و به آن ناظر باشیم. نویسنده این كتاب افزون بر تعلیم برخی نكات تكنیكی، در نهایت ما را دعوت میكند تا بهتر و دقیقتر به پیرامون خود بنگریم و دیدههای خود را در قالب نوشته یا عكس ثبت كنیم. هنر دیدن، گرچه بسیار به كار عكاسان میآید، اما هنری است شایسته همه كسانی كه میخواهند ظرفیتهایی نهایی خود را بشناسند و بشكوفانند.
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۱۷ آذر ۱۴۰۰
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
#عکاسی #ذن #مراقبه #طبیعت #دیدن #هنر
📝 درسهایی از هنر مدرن
هنر همان قدر كه به دردنخور است، مهم است. این جنبه دوگانه هنر است كه آن را جذاب و در عین حال كمی عجیب و غریب میكند. در تعریف هنر بارها تاكید شده است كه هنر خاصیتی ندارد. مقصود آن است كه اگر كسی یك اثر هنری را پدید آورد تا به چیز دیگری برسد، آن دیگر هنر نیست. هنر باید بر پای خودش بایستد. حال، اگر چیزی به درد كاری نخورد، چرا باید آن را دنبال كرد؟ این سوال و نگرش تحقیرآمیز باعث شده است تا كسانی به هنر به چشم پدیدهای بیحاصل و به هنرمندان به دیده حقارت بنگرند. اما نكته آن است كه ما خاصیت را منحصر به امور معیشتی و نازل دیدهایم. اگر مقصود از زیستن برآوردن نیازهای حیاتی و بیولوژیك باشد، هنر اصلا به درد نمیخورد. تماشای نقاشیهای فرشچیان یا رفتن به موزه سكه آدم گرسنه را سیر نمیكند و دیدن تندیس داود مایكل آنجلو، برهنگی تن آدمی را برطرف نمیسازد.
با این همه، هنر برای زندگی «مدنی» ضروری است و بخشی از كمال و فرهیختگی انسانی از طریق هنر تامین میشود. كتاب 101 نكتهای كه در مدارس هنر باید آموخت (101 Things to Learn in Art School)، درسهایی از فهم هنر و اهمیت آن در زندگی آگاهانه به میدهد. خانم كیتوایت (Kit White) در این كتاب مصور به زبانی ساده برخی ایدههای بنیادین فهم و نگرش هنری را به ما منتقل میكند؛ نكاتی كه عموم فرهیختگان به آنها نیاز دارند و مكمل كار دانشوری به شمار میرود. افزون بر ایدههای اصلی هنری، بسیاری از نكات پراكندهای را كه در كتابهای علوم اجتماعی و گاه علوم سیاسی میتوان دید، در این كتاب از منظری هنری بازگو و به خوبی توضیح داده شده است.
اولین نكته آن است كه «هر چیزی میتواند هنر باشد.» دیگر نمیتوان عرصه هنر را از دیگر عرصهها گسست و بر یكی برچسب اثری هنری زد و دیگری را بیرون از دایره هنر گذاشت. نكته دوم ناظر به همان بحث قدیمی در هنر و رابطه بین صورت و محتوا است. مساله آن است كه در هنر این فُرم یا شكل است كه محتوا را میسازد. پس هنرمند باید این نكته را جدی بگیرد و بر فرم و صورت كار خود مسلط شود. در واقع، هنر شكل خاصی از بیان و ابراز است، در نتیجه، باید بیاموزیم تا همواره از شكل مناسبی استفاده كنیم. در عین حال به هوش باشیم كه هنر صرفا بیان عواطف شخصی خویش نیست، بلكه استمرار گفتوگویی چند هزارساله است. هنرمند واقعی باید بازتاب این گفتوگو را در اثر خود نشان بدهد. اینجا است كه وجه فردی و جمعی هنر به اوج خود میرسد. از این منظر، هر اثر هنری اصیل كاملا فردی و در عین حال عمیقا جمعی است. با این همه، فراموش نكنیم كه هنرها و به خصوص هنرهای بصری و تصاویر، انتزاعی از واقعیت هستند نه رونوشت صرف آن. هنر به این معنا همواره نمادین است. البته معنا در خلأ حاصل نمیشود و برآیند ارتباطات اجتماعی است. پس نمادها نیز همواره جمعی هستند. هنر با دیدن دقیق آغاز میشود. لذا باید شیوه نگریستن به آثار هنری را نیك آموخت و نگاه كردن را فراگرفت. این مشاهده دقیق و روشن است كه بنیاد هنر روشن به شمار میرود.
همه آثار هنری به نحوی تلویحات سیاسی دارند و نپرداختن به سیاست در هنر نیز بیانگر نگرشی سیاسی است. سبك و استایل (Style) حاصل توصیف دقیق است نه كاری مجزا كه به اثر هنری افزوده میشود. هنر با شهود آغاز میشود، اما با تحلیل دقیق پیش میرود و از هنرمند فاصله میگیرد. در نتیجه، اثر هنری باید سخنگوی خودش باشد، نه آنكه هنرمند كنارش بایستد و آن را تفسیر كند. اما درباره مدارس و آموزشگاههای هنری نكتهای را فراموش نكنیم. درست است كه همه فارغالتحصیلان مدارس هنر، هنرمند نمیشوند. اما تحصیل در مدارس هنری به هنرجویان دیدی بهتر میدهد و به آنها میآموزد چگونه به منابع خود نگاه كنند، چگونه بر مشكلات چیره شوند و چگونه از تكنیكها بهرهگیری كنند. اینها برخی نكات پراكندهای بودند كه در سراسر كتاب به شكلی زیبا و در عین حال مختصر توضیح داده شدهاند.
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۲۴ آذر ۱۴۰۰
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
#هنر #نقاشی #ادبیات #دیدن
هنر همان قدر كه به دردنخور است، مهم است. این جنبه دوگانه هنر است كه آن را جذاب و در عین حال كمی عجیب و غریب میكند. در تعریف هنر بارها تاكید شده است كه هنر خاصیتی ندارد. مقصود آن است كه اگر كسی یك اثر هنری را پدید آورد تا به چیز دیگری برسد، آن دیگر هنر نیست. هنر باید بر پای خودش بایستد. حال، اگر چیزی به درد كاری نخورد، چرا باید آن را دنبال كرد؟ این سوال و نگرش تحقیرآمیز باعث شده است تا كسانی به هنر به چشم پدیدهای بیحاصل و به هنرمندان به دیده حقارت بنگرند. اما نكته آن است كه ما خاصیت را منحصر به امور معیشتی و نازل دیدهایم. اگر مقصود از زیستن برآوردن نیازهای حیاتی و بیولوژیك باشد، هنر اصلا به درد نمیخورد. تماشای نقاشیهای فرشچیان یا رفتن به موزه سكه آدم گرسنه را سیر نمیكند و دیدن تندیس داود مایكل آنجلو، برهنگی تن آدمی را برطرف نمیسازد.
با این همه، هنر برای زندگی «مدنی» ضروری است و بخشی از كمال و فرهیختگی انسانی از طریق هنر تامین میشود. كتاب 101 نكتهای كه در مدارس هنر باید آموخت (101 Things to Learn in Art School)، درسهایی از فهم هنر و اهمیت آن در زندگی آگاهانه به میدهد. خانم كیتوایت (Kit White) در این كتاب مصور به زبانی ساده برخی ایدههای بنیادین فهم و نگرش هنری را به ما منتقل میكند؛ نكاتی كه عموم فرهیختگان به آنها نیاز دارند و مكمل كار دانشوری به شمار میرود. افزون بر ایدههای اصلی هنری، بسیاری از نكات پراكندهای را كه در كتابهای علوم اجتماعی و گاه علوم سیاسی میتوان دید، در این كتاب از منظری هنری بازگو و به خوبی توضیح داده شده است.
اولین نكته آن است كه «هر چیزی میتواند هنر باشد.» دیگر نمیتوان عرصه هنر را از دیگر عرصهها گسست و بر یكی برچسب اثری هنری زد و دیگری را بیرون از دایره هنر گذاشت. نكته دوم ناظر به همان بحث قدیمی در هنر و رابطه بین صورت و محتوا است. مساله آن است كه در هنر این فُرم یا شكل است كه محتوا را میسازد. پس هنرمند باید این نكته را جدی بگیرد و بر فرم و صورت كار خود مسلط شود. در واقع، هنر شكل خاصی از بیان و ابراز است، در نتیجه، باید بیاموزیم تا همواره از شكل مناسبی استفاده كنیم. در عین حال به هوش باشیم كه هنر صرفا بیان عواطف شخصی خویش نیست، بلكه استمرار گفتوگویی چند هزارساله است. هنرمند واقعی باید بازتاب این گفتوگو را در اثر خود نشان بدهد. اینجا است كه وجه فردی و جمعی هنر به اوج خود میرسد. از این منظر، هر اثر هنری اصیل كاملا فردی و در عین حال عمیقا جمعی است. با این همه، فراموش نكنیم كه هنرها و به خصوص هنرهای بصری و تصاویر، انتزاعی از واقعیت هستند نه رونوشت صرف آن. هنر به این معنا همواره نمادین است. البته معنا در خلأ حاصل نمیشود و برآیند ارتباطات اجتماعی است. پس نمادها نیز همواره جمعی هستند. هنر با دیدن دقیق آغاز میشود. لذا باید شیوه نگریستن به آثار هنری را نیك آموخت و نگاه كردن را فراگرفت. این مشاهده دقیق و روشن است كه بنیاد هنر روشن به شمار میرود.
همه آثار هنری به نحوی تلویحات سیاسی دارند و نپرداختن به سیاست در هنر نیز بیانگر نگرشی سیاسی است. سبك و استایل (Style) حاصل توصیف دقیق است نه كاری مجزا كه به اثر هنری افزوده میشود. هنر با شهود آغاز میشود، اما با تحلیل دقیق پیش میرود و از هنرمند فاصله میگیرد. در نتیجه، اثر هنری باید سخنگوی خودش باشد، نه آنكه هنرمند كنارش بایستد و آن را تفسیر كند. اما درباره مدارس و آموزشگاههای هنری نكتهای را فراموش نكنیم. درست است كه همه فارغالتحصیلان مدارس هنر، هنرمند نمیشوند. اما تحصیل در مدارس هنری به هنرجویان دیدی بهتر میدهد و به آنها میآموزد چگونه به منابع خود نگاه كنند، چگونه بر مشكلات چیره شوند و چگونه از تكنیكها بهرهگیری كنند. اینها برخی نكات پراكندهای بودند كه در سراسر كتاب به شكلی زیبا و در عین حال مختصر توضیح داده شدهاند.
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۲۴ آذر ۱۴۰۰
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
#هنر #نقاشی #ادبیات #دیدن
Forwarded from دغدغههای اخلاق و دین / سید حسن اسلامی اردکانی
📝 شیشه می در شب یلدا شکست
سید حسن اسلامی اردکانی
فارغ از ریشه و خاستگاه تاریخی شب یلدا، در این شب همه اعضای خانواده دور هم جمع میشویم، به بهانه این شب کمی انار میخوریم و بعد هم به دیوان حافظ تفألی میزنیم و غزلی را که میآید، به سود خودمان، شرح و تفسیر میکنیم و یکی دو ساعتی بگو بخند داریم.
این سنت سالها است که ادامه دارد. با این حال، سنتهای ایرانی از جمله همین شب یلدا مخالفانی دارد و آنها گاه استدلالهایی بر ضد این قبیل کارها میکنند. برای نمونه، به خاستگاه و پیشینه تاریخی این سنتها میپردازند و آنها را از این منظر نقد میکنند. طبق این نگرش، برای مثال چهارشنبه سوری بد است چون که مثلاً ریشه در آتشپرستی دارد! عید نوروز بد است، زیرا یکی از سنن باستانی است، سیزده به در نادرست است، زیرا ریشه در سنت و فرهنگ اسلامی ندارد و...
این منطق و شیوه نگرش به جای بررسی جایگاه فعلی یک سنت و کارکرد آن، منحصراً یا عمدتاً به خاستگاه تاریخی، جغرافیایی، اجتماعی یا روانشناختی آن توجه میکند و اگر این خاستگاه قابل دفاع نبود، فارغ از کارکرد فعلی آن، نادرستش قلمداد میکند. در اروپای قرن هیجدهم و نوزدهم، همین منطق و روش برای بررسی دین به کار میرفت و با توجه به خاستگاه تاریخی آن، جایگاه فعلی آن ارزیابی و نقادی میشد. برای مثال، مارکس، نیچه و فروید با همین سنجه و شیوه دین و اخلاق را بررسی و داوری میکردند. در نتیجه کافی بود مثلاً نشان بدهیم دین یا اخلاق برآمده از فعالیت یا وضعیت فلان طبقه یا حالت روانی است. همین کافی بود تا داوری قاطعی درباره آن مسأله داشته باشیم.
امروزه منطق دانان این شیوه را نوعی مغالطه میدانند و آن را مغالطه خاستگاه یا مغالطه منشأ (Genetic fallacy) مینامند. کمی به اطراف خودمان توجه کنیم، متوجه کاربرد گسترده این شیوه میشویم. دوستمان لباسی به تن دارد که به تنش زار میزند و کلاً او را از ریخت انداخته است. میگوییم که این لباس به تو نمیآید! فورا پاسخ میدهد: «این تازه از پاریس آمده است!» دیگری میخواهد عرفان را نقد کند میگوید «از هند آمده است» و سومی میخواهد یک ایده را رد کند، قاطعانه میگوید: «این حرف غربیها است». در واقع، از این منطق هم برای تأیید یک دیدگاه و هم برای نفی آن استفاده میشود. حال آنکه هر دو غلط است. هر مسأله یا پدیدهای را باید بر اساس وضع فعلی آن بررسی کرد. از این منظر، نه گذشته درخشان ایران، به داد وضع فعلی آن میرسد و نه گذشته نداشته مالزی به موفقیت کنونی آن آسیب میزند.
از بحث کمی دور شدم. شب یلدا، چه بیانگر تولد حضرت مسیح باشد و چه سنتی مانوی، در میان خانواده های ایرانی کارکرد خوبی دارد و دست کم بهانهای است تا اعضای خانوادهها، به جای چشم دوختن به تلویزیون یا سر فرو کردن در گوشیهای خود، دور هم جمع شوند؛ به طنز و طیبت یا حتی جدی فال حافظی بگیرند؛ درباره آینده و برنامههای خود گفتگو کنند و ساعتی خوش باشند. همین یک کارکرد کافی است تا این سنت نگهداشته شود.
از این رو، تردید درباره آن و بیمهری به آن توجیهی ندارد. هرچند در سنت شعری ما شب یلدا چندان ستوده نشده است و حافظ بر تیرگی و درازای آن این گونه انگشت میگذارد: «صحبت حکام ظلمت شب یلدا است» و شیدا هم از ناکامی خویش این گونه سخن میراند: «شیشه می در شب یلدا شکست». با این همه، امید که به جای شیشه می، در شب یلدا «شیشه غم»تان بشکند. شب یلداتان در کنار اعضای خانواده و عزیزان دراز باد.
یادداشت شیشه می در شب یلدا شکست
صفحه آخر روزنامه اعتماد
پنجشنبه ۲۹ آذر ۱۳۹۷
@hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
سید حسن اسلامی اردکانی
فارغ از ریشه و خاستگاه تاریخی شب یلدا، در این شب همه اعضای خانواده دور هم جمع میشویم، به بهانه این شب کمی انار میخوریم و بعد هم به دیوان حافظ تفألی میزنیم و غزلی را که میآید، به سود خودمان، شرح و تفسیر میکنیم و یکی دو ساعتی بگو بخند داریم.
این سنت سالها است که ادامه دارد. با این حال، سنتهای ایرانی از جمله همین شب یلدا مخالفانی دارد و آنها گاه استدلالهایی بر ضد این قبیل کارها میکنند. برای نمونه، به خاستگاه و پیشینه تاریخی این سنتها میپردازند و آنها را از این منظر نقد میکنند. طبق این نگرش، برای مثال چهارشنبه سوری بد است چون که مثلاً ریشه در آتشپرستی دارد! عید نوروز بد است، زیرا یکی از سنن باستانی است، سیزده به در نادرست است، زیرا ریشه در سنت و فرهنگ اسلامی ندارد و...
این منطق و شیوه نگرش به جای بررسی جایگاه فعلی یک سنت و کارکرد آن، منحصراً یا عمدتاً به خاستگاه تاریخی، جغرافیایی، اجتماعی یا روانشناختی آن توجه میکند و اگر این خاستگاه قابل دفاع نبود، فارغ از کارکرد فعلی آن، نادرستش قلمداد میکند. در اروپای قرن هیجدهم و نوزدهم، همین منطق و روش برای بررسی دین به کار میرفت و با توجه به خاستگاه تاریخی آن، جایگاه فعلی آن ارزیابی و نقادی میشد. برای مثال، مارکس، نیچه و فروید با همین سنجه و شیوه دین و اخلاق را بررسی و داوری میکردند. در نتیجه کافی بود مثلاً نشان بدهیم دین یا اخلاق برآمده از فعالیت یا وضعیت فلان طبقه یا حالت روانی است. همین کافی بود تا داوری قاطعی درباره آن مسأله داشته باشیم.
امروزه منطق دانان این شیوه را نوعی مغالطه میدانند و آن را مغالطه خاستگاه یا مغالطه منشأ (Genetic fallacy) مینامند. کمی به اطراف خودمان توجه کنیم، متوجه کاربرد گسترده این شیوه میشویم. دوستمان لباسی به تن دارد که به تنش زار میزند و کلاً او را از ریخت انداخته است. میگوییم که این لباس به تو نمیآید! فورا پاسخ میدهد: «این تازه از پاریس آمده است!» دیگری میخواهد عرفان را نقد کند میگوید «از هند آمده است» و سومی میخواهد یک ایده را رد کند، قاطعانه میگوید: «این حرف غربیها است». در واقع، از این منطق هم برای تأیید یک دیدگاه و هم برای نفی آن استفاده میشود. حال آنکه هر دو غلط است. هر مسأله یا پدیدهای را باید بر اساس وضع فعلی آن بررسی کرد. از این منظر، نه گذشته درخشان ایران، به داد وضع فعلی آن میرسد و نه گذشته نداشته مالزی به موفقیت کنونی آن آسیب میزند.
از بحث کمی دور شدم. شب یلدا، چه بیانگر تولد حضرت مسیح باشد و چه سنتی مانوی، در میان خانواده های ایرانی کارکرد خوبی دارد و دست کم بهانهای است تا اعضای خانوادهها، به جای چشم دوختن به تلویزیون یا سر فرو کردن در گوشیهای خود، دور هم جمع شوند؛ به طنز و طیبت یا حتی جدی فال حافظی بگیرند؛ درباره آینده و برنامههای خود گفتگو کنند و ساعتی خوش باشند. همین یک کارکرد کافی است تا این سنت نگهداشته شود.
از این رو، تردید درباره آن و بیمهری به آن توجیهی ندارد. هرچند در سنت شعری ما شب یلدا چندان ستوده نشده است و حافظ بر تیرگی و درازای آن این گونه انگشت میگذارد: «صحبت حکام ظلمت شب یلدا است» و شیدا هم از ناکامی خویش این گونه سخن میراند: «شیشه می در شب یلدا شکست». با این همه، امید که به جای شیشه می، در شب یلدا «شیشه غم»تان بشکند. شب یلداتان در کنار اعضای خانواده و عزیزان دراز باد.
یادداشت شیشه می در شب یلدا شکست
صفحه آخر روزنامه اعتماد
پنجشنبه ۲۹ آذر ۱۳۹۷
@hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
📝 مساله و مسالهستیزی
آدمها سه گروهند: بیمساله، مسالهدار و مسالهستیز. البته این یك تقسیمبندی پیشنهادی و موقت برای كارم است و اصراری بر دقت و فراگیری آن ندارم. برخی آدمها گویی هیچ مساله یا نگرانی و دغدغهای در زندگی ندارند و جوش چیزی را نمیزنند و در پی اثبات یا ابطال نكتهای نیستند. نه میخواهند جهان را دگرگون كنند و نه طرحی نو در افكنند. همهچیز را آنگونه كه هست، میپذیرند و وقتشان را صرف مسائل خُرد و كلان نمیكنند. اینها آدمهای سربهراه و بیمسالهای هستند كه در مجموع روزگار خوشی دارند. گاه به زندگی آنها رشك میبرم. البته آقای دكتر اسلامی ندوشن این بیمسالگی را خود مسالهساز میداند و در سفرنامه دانمارك به این مساله اشاره میكند كه در این كشور همه مسائل حل شده است و هیچ مسالهای وجود ندارد و «اگر بشود گفت مسالهای در دانمارك وجود دارد، آن مساله بیمسالگی است.» در این وضع، آدمها از فرط خوشبختی بدبخت میشوند و «دیگر آدمی میماند معطل كه در زندگی با چه چیز دست و پنجه نرم كند؛ زندگی میشود انتظارگاه مرگ؛ آدم مینشیند و روزها را پشت سرهم به سر میآورد تا به آستانه مرگ برسد.» (محمدعلی اسلامیندوشن، صفیر سیمرغ، تهران، توس، 1352، ص 174)
گروه دوم آدمهای «مسالهدار» هستند. در اینجا مقصودم از «مساله» معنای نسبتا مثبت آن است، یعنی دغدغهای كه همراه آدمی است و او را نگران، گرسنه و گاه بیخواب میكند و آرامشش را بههم میزند. این آدمهای مسالهدار، همواره دغدغه چیزی یا چیزهایی دارند، به آرمانی فكر میكنند، خود را ملزم به دفاع از چیزی یا رسیدن به هدفی میدانند. برای نمونه یكی فكر میكند مهمترین مساله ما پاكسازی زبانی و سرهگرایی است و دیگری در پی نشان دادن عظمت و مجد گذشته است و سومی در پی ترویج زبانی جهانی است. این كسان بخشی از زندگی و گاه همه آن را، صرف مسائل خود میكنند، مینویسند، بحث میكنند و به ترویج و تبلیغ ایدههای خود میپردازند. البته ممكن است كسانی در عین «مسالهدار» بودن، فرصت یا جرات و شهامت دنبال كردن مساله خود را نداشته باشند و آن را در درون خود نگه دارند. چنین كسانی در عین «مسالهدار» بودن، مانند افراد بیمساله زندگی میكنند.
گروه سومی هم هستند كه خود گویی مساله مشخصی در زندگی ندارند و «مساله» اصلی آنها در افتادن با مسائل دیگران و اثبات بیمسالگی آنها است. فرض كنید دغدغه اصلی كسی حفظ پاكی و خلوص زبان فارسی باشد. در نتیجه، ممكن است به سرهگرایی روی بیاورد و در ترویج آن مقالاتی بنویسد و دست به فعالیت عمومی بزند. یا مساله شخص دیگری مراقبت از جنگلها باشد و در این زمینه تصاویری منتشر كند و مستندهایی بسازد. حال نوبت این گروه سوم میرسد تا آستینها را بالا بزنند و با مساله گروه دوم بستیزند و نشان بدهند كه مساله جامعه ما مراقبت از جنگل یا سرهگرایی نیست. البته ممكن است كسی بگوید به جای سرهگرایی بهتر است سراغ مساله دیگری مانند تقویت بنیاد فرهنگی و حفظ لهجههای در حال انقراض برویم. اگر چنین كسی باشد، او را جزو گروه دوم میدانم. یعنی او در واقع مساله دیگری را شایان توجه میداند. اما نكته آن است كه برخی كسان بهطور مشخص گویی خود هیچ مسالهای ندارند و تنها مساله آنها اثبات نادرستی و نامساله بودن مسائل گروه دوم است.
در حالیكه گاه به گروه اول غبطه میخورم و با گروه دوم همدلی میكنم، منطق گروه سوم برایم قابل فهم نیست، چون فكر میكنم اگر كسی بر این باور است كه فلان مساله اصلا مساله نیست، در این صورت بهتر است كه وقت عزیزش را صرف این نكند تا نشان بدهد كه این مساله، به واقع مسالهنما است. شاید بهتر باشد كه مستقیم آنچه را كه خودش مساله ارزشمندی میداند طرح كند و به بحث درباره آن بپردازد. اینگونه ناظران میتوانند درباره اهمیت مسائل مختلف نظر دهند و داوری كنند. با این حال، به نظر میرسد كه برخی اصولا از این حالت «مسالهستیزی» لذت میبرند و هویتشان در این قالب بهتر شكل میگیرد. در افتادن با مسائل دیگران، آسانتر از طرح و پیگیری مسائل و دغدغههای خویش است. این كسان مرا یاد شخصیتی میاندازند كه نقش او را آقای اصغر سمسارزاده ایفا میكرد و هر سخنی میشنید، بلافاصله میگفت: «مخم و مخم و مخالفم» و این ترجیعبند سخنانش بود.
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۱ دی ۱۴۰۰
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
آدمها سه گروهند: بیمساله، مسالهدار و مسالهستیز. البته این یك تقسیمبندی پیشنهادی و موقت برای كارم است و اصراری بر دقت و فراگیری آن ندارم. برخی آدمها گویی هیچ مساله یا نگرانی و دغدغهای در زندگی ندارند و جوش چیزی را نمیزنند و در پی اثبات یا ابطال نكتهای نیستند. نه میخواهند جهان را دگرگون كنند و نه طرحی نو در افكنند. همهچیز را آنگونه كه هست، میپذیرند و وقتشان را صرف مسائل خُرد و كلان نمیكنند. اینها آدمهای سربهراه و بیمسالهای هستند كه در مجموع روزگار خوشی دارند. گاه به زندگی آنها رشك میبرم. البته آقای دكتر اسلامی ندوشن این بیمسالگی را خود مسالهساز میداند و در سفرنامه دانمارك به این مساله اشاره میكند كه در این كشور همه مسائل حل شده است و هیچ مسالهای وجود ندارد و «اگر بشود گفت مسالهای در دانمارك وجود دارد، آن مساله بیمسالگی است.» در این وضع، آدمها از فرط خوشبختی بدبخت میشوند و «دیگر آدمی میماند معطل كه در زندگی با چه چیز دست و پنجه نرم كند؛ زندگی میشود انتظارگاه مرگ؛ آدم مینشیند و روزها را پشت سرهم به سر میآورد تا به آستانه مرگ برسد.» (محمدعلی اسلامیندوشن، صفیر سیمرغ، تهران، توس، 1352، ص 174)
گروه دوم آدمهای «مسالهدار» هستند. در اینجا مقصودم از «مساله» معنای نسبتا مثبت آن است، یعنی دغدغهای كه همراه آدمی است و او را نگران، گرسنه و گاه بیخواب میكند و آرامشش را بههم میزند. این آدمهای مسالهدار، همواره دغدغه چیزی یا چیزهایی دارند، به آرمانی فكر میكنند، خود را ملزم به دفاع از چیزی یا رسیدن به هدفی میدانند. برای نمونه یكی فكر میكند مهمترین مساله ما پاكسازی زبانی و سرهگرایی است و دیگری در پی نشان دادن عظمت و مجد گذشته است و سومی در پی ترویج زبانی جهانی است. این كسان بخشی از زندگی و گاه همه آن را، صرف مسائل خود میكنند، مینویسند، بحث میكنند و به ترویج و تبلیغ ایدههای خود میپردازند. البته ممكن است كسانی در عین «مسالهدار» بودن، فرصت یا جرات و شهامت دنبال كردن مساله خود را نداشته باشند و آن را در درون خود نگه دارند. چنین كسانی در عین «مسالهدار» بودن، مانند افراد بیمساله زندگی میكنند.
گروه سومی هم هستند كه خود گویی مساله مشخصی در زندگی ندارند و «مساله» اصلی آنها در افتادن با مسائل دیگران و اثبات بیمسالگی آنها است. فرض كنید دغدغه اصلی كسی حفظ پاكی و خلوص زبان فارسی باشد. در نتیجه، ممكن است به سرهگرایی روی بیاورد و در ترویج آن مقالاتی بنویسد و دست به فعالیت عمومی بزند. یا مساله شخص دیگری مراقبت از جنگلها باشد و در این زمینه تصاویری منتشر كند و مستندهایی بسازد. حال نوبت این گروه سوم میرسد تا آستینها را بالا بزنند و با مساله گروه دوم بستیزند و نشان بدهند كه مساله جامعه ما مراقبت از جنگل یا سرهگرایی نیست. البته ممكن است كسی بگوید به جای سرهگرایی بهتر است سراغ مساله دیگری مانند تقویت بنیاد فرهنگی و حفظ لهجههای در حال انقراض برویم. اگر چنین كسی باشد، او را جزو گروه دوم میدانم. یعنی او در واقع مساله دیگری را شایان توجه میداند. اما نكته آن است كه برخی كسان بهطور مشخص گویی خود هیچ مسالهای ندارند و تنها مساله آنها اثبات نادرستی و نامساله بودن مسائل گروه دوم است.
در حالیكه گاه به گروه اول غبطه میخورم و با گروه دوم همدلی میكنم، منطق گروه سوم برایم قابل فهم نیست، چون فكر میكنم اگر كسی بر این باور است كه فلان مساله اصلا مساله نیست، در این صورت بهتر است كه وقت عزیزش را صرف این نكند تا نشان بدهد كه این مساله، به واقع مسالهنما است. شاید بهتر باشد كه مستقیم آنچه را كه خودش مساله ارزشمندی میداند طرح كند و به بحث درباره آن بپردازد. اینگونه ناظران میتوانند درباره اهمیت مسائل مختلف نظر دهند و داوری كنند. با این حال، به نظر میرسد كه برخی اصولا از این حالت «مسالهستیزی» لذت میبرند و هویتشان در این قالب بهتر شكل میگیرد. در افتادن با مسائل دیگران، آسانتر از طرح و پیگیری مسائل و دغدغههای خویش است. این كسان مرا یاد شخصیتی میاندازند كه نقش او را آقای اصغر سمسارزاده ایفا میكرد و هر سخنی میشنید، بلافاصله میگفت: «مخم و مخم و مخالفم» و این ترجیعبند سخنانش بود.
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۱ دی ۱۴۰۰
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
📝 اخلاق بودایی
جذابترین بخش آیین بودا، نگرش اخلاقی آن است. در این عرصه، به شكلی شفاف و روشن درست و نادرست و راههای رسیدن به آن و گریز از این بازنموده میشود. فهم آیین بودا گرچه به ظاهر آسان به نظر میرسد، اما چنین نیست و بر خلاف شهرت این گزاره كه «این آیین متافیزیك ندارد و شما میتوانید با حفظ باورهای اعتقادی خود به آن روی بیاورید»، مانند لابیرنت است. همین كه وارد آن شدید سرگرم برخی جذابیتها و سرگردان پارهای اندیشههای آن خواهید شد.
این مساله در عرصه اخلاق نیز خود را نشان میدهد. آیا اخلاق بودایی از ما میخواهد به فكر خودمان و رهایی خویش باشیم؟ یا از ما انتظار دارد كه در پی نجات دیگران باشیم؟ آیا اخلاق بودایی اصولی ساده دارد كه میتوان آسان به آنها عمل كرد؟ یا آنكه بسیار دشوار و زیادهخواه است؟ قسمت خوشایند مساله آن است كه پاسخ همه این پرسشهای متضاد گویی مثبت است. شما میتوانید به اخلاقیات بودایی به مثابه تلاشی جامعهگریزانه برای نجات خود بنگرید یا آن را كوششی برای درگیری در جامعه برای رهایی دیگران بدانید. دو شاخه بزرگ آیین بودا: شاخه تراوده و ماهایانه پاسخهای متضادی به این پرسشها میدهند. در نتیجه اگر كسی جامعهگریز باشد میتواند آیین بودا را پناهگاه خود بداند و اگر هم جامعهگرا باشد از آیین بودای درگیر یا آیین بودای ملتزم بهره بگیرد. این نكته در كنار جذابیتهای دیگر، پژوهشگران اخلاق را متوجه آیین بودا كرده است كه حاصل آن آثار متعددی است كه پیاپی میرسد.
كتاب اخلاق بودایی نوشته خانم ماریا هایم (ترجمه محمد دهقانی و مجید دهقانی، تهران، نشر آنسو، 1400، 151صفحه)، یكی از این نمونههای خواندنی و آموزنده است كه در عین فشردگی، مباحث دقیقی را در بر گرفته است. یكی از آموزههای قابل تامل آیین بودا كه در اخلاق آن به خوبی كاربرد دارد، آموزه «كرمه» است. این آموزه بیانگر آن است كه هر چه بكاریم همان را درو میكنیم. اما چون همه كاشتههای ما در زندگی ما به بار نمیآید، زندگی ما در چرخه «سنساره»، یا گردونه بازپیدایی، ادامه پیدا میكند و بارها به این جهان در قالبهای گوناگون باز میگردیم تا حاصل اعمال خود را بیابیم. آموزه كرمه، منهای سنساره یا تناسخ با اصل «تجسم اعمال» در سنت اسلامی تناظر قابل توجهی دارد.
دومین نكته قابل توجه در اخلاق بودایی كه البته در میان نظامهای اخلاقی كهن رواج داشته، آن است كه اخلاق در واقع كاری است كه با خود و زندگی خود میكنیم. تصور عمومی از زیست اخلاقی آن است كه ما به دیگران نیكی میكنیم. حال آنكه از نظر آیین بودا، خوب و بد رفتار ما در خود ما جلوهگر میشود و آرام آرام هستی ما را میسازد. این آموزه نیز با برخی آیات قرآنی همسویی شگفتی دارد: «اگر نیكی كنید به خود نیكی كردهاید.» شكل سادهشده این آموزه در فرهنگ عمومی ما اینگونه بازتاب پیدا كرده است: «هر چه كنی، به خود كنی/گر همه نیك و بد كنی».
در حالی كه شاخه تراوده در آیین بودا بر دغدغه خود را داشتن و خود را پاییدن و در پی رهایی خویش بودن تاكید عجیبی دارد و رهایی نهایی را ویژه افراد معینی میداند، شاخه ماهایانه، بر درگیر شدن و برای دیگران كوشیدن و خواستار نجات همه شدن پای میفشارد و گویی نگرش دموكراتیكتری را رواج میدهد. این دو نگرش را در قطعه سعدی آشكارا میبینیم: «صاحبدلی به مدرسه آمد ز خانقاه/ بشكست عهد صحبت اهل طریق را». در عین حال این تنوع نگرش و تفاوت راهها زمینه نظرورزی عمیق درباره سرشت و جایگاه اخلاق و اصول آن را فراهم آورده است كه بخشی از آن در كتاب اخلاق بودایی بازگو شده است. با خواندن این كتاب پاسخ برخی پرسشها را مییابیم و همزمان پرسشهای تازهای راه را بر ما میبندد و ما را به تامل فرا میخواند.
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۸ دی ۱۴۰۰
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
جذابترین بخش آیین بودا، نگرش اخلاقی آن است. در این عرصه، به شكلی شفاف و روشن درست و نادرست و راههای رسیدن به آن و گریز از این بازنموده میشود. فهم آیین بودا گرچه به ظاهر آسان به نظر میرسد، اما چنین نیست و بر خلاف شهرت این گزاره كه «این آیین متافیزیك ندارد و شما میتوانید با حفظ باورهای اعتقادی خود به آن روی بیاورید»، مانند لابیرنت است. همین كه وارد آن شدید سرگرم برخی جذابیتها و سرگردان پارهای اندیشههای آن خواهید شد.
این مساله در عرصه اخلاق نیز خود را نشان میدهد. آیا اخلاق بودایی از ما میخواهد به فكر خودمان و رهایی خویش باشیم؟ یا از ما انتظار دارد كه در پی نجات دیگران باشیم؟ آیا اخلاق بودایی اصولی ساده دارد كه میتوان آسان به آنها عمل كرد؟ یا آنكه بسیار دشوار و زیادهخواه است؟ قسمت خوشایند مساله آن است كه پاسخ همه این پرسشهای متضاد گویی مثبت است. شما میتوانید به اخلاقیات بودایی به مثابه تلاشی جامعهگریزانه برای نجات خود بنگرید یا آن را كوششی برای درگیری در جامعه برای رهایی دیگران بدانید. دو شاخه بزرگ آیین بودا: شاخه تراوده و ماهایانه پاسخهای متضادی به این پرسشها میدهند. در نتیجه اگر كسی جامعهگریز باشد میتواند آیین بودا را پناهگاه خود بداند و اگر هم جامعهگرا باشد از آیین بودای درگیر یا آیین بودای ملتزم بهره بگیرد. این نكته در كنار جذابیتهای دیگر، پژوهشگران اخلاق را متوجه آیین بودا كرده است كه حاصل آن آثار متعددی است كه پیاپی میرسد.
كتاب اخلاق بودایی نوشته خانم ماریا هایم (ترجمه محمد دهقانی و مجید دهقانی، تهران، نشر آنسو، 1400، 151صفحه)، یكی از این نمونههای خواندنی و آموزنده است كه در عین فشردگی، مباحث دقیقی را در بر گرفته است. یكی از آموزههای قابل تامل آیین بودا كه در اخلاق آن به خوبی كاربرد دارد، آموزه «كرمه» است. این آموزه بیانگر آن است كه هر چه بكاریم همان را درو میكنیم. اما چون همه كاشتههای ما در زندگی ما به بار نمیآید، زندگی ما در چرخه «سنساره»، یا گردونه بازپیدایی، ادامه پیدا میكند و بارها به این جهان در قالبهای گوناگون باز میگردیم تا حاصل اعمال خود را بیابیم. آموزه كرمه، منهای سنساره یا تناسخ با اصل «تجسم اعمال» در سنت اسلامی تناظر قابل توجهی دارد.
دومین نكته قابل توجه در اخلاق بودایی كه البته در میان نظامهای اخلاقی كهن رواج داشته، آن است كه اخلاق در واقع كاری است كه با خود و زندگی خود میكنیم. تصور عمومی از زیست اخلاقی آن است كه ما به دیگران نیكی میكنیم. حال آنكه از نظر آیین بودا، خوب و بد رفتار ما در خود ما جلوهگر میشود و آرام آرام هستی ما را میسازد. این آموزه نیز با برخی آیات قرآنی همسویی شگفتی دارد: «اگر نیكی كنید به خود نیكی كردهاید.» شكل سادهشده این آموزه در فرهنگ عمومی ما اینگونه بازتاب پیدا كرده است: «هر چه كنی، به خود كنی/گر همه نیك و بد كنی».
در حالی كه شاخه تراوده در آیین بودا بر دغدغه خود را داشتن و خود را پاییدن و در پی رهایی خویش بودن تاكید عجیبی دارد و رهایی نهایی را ویژه افراد معینی میداند، شاخه ماهایانه، بر درگیر شدن و برای دیگران كوشیدن و خواستار نجات همه شدن پای میفشارد و گویی نگرش دموكراتیكتری را رواج میدهد. این دو نگرش را در قطعه سعدی آشكارا میبینیم: «صاحبدلی به مدرسه آمد ز خانقاه/ بشكست عهد صحبت اهل طریق را». در عین حال این تنوع نگرش و تفاوت راهها زمینه نظرورزی عمیق درباره سرشت و جایگاه اخلاق و اصول آن را فراهم آورده است كه بخشی از آن در كتاب اخلاق بودایی بازگو شده است. با خواندن این كتاب پاسخ برخی پرسشها را مییابیم و همزمان پرسشهای تازهای راه را بر ما میبندد و ما را به تامل فرا میخواند.
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۸ دی ۱۴۰۰
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
اخلاق بودایی
<unknown>
#پوشه_شنیداری
نشست نقد و بررسی کتاب «اخلاق بودایی» با حضور دکتر سیدحسن اسلامی، دکتر علیرضا شجاعی،دکتر محمد دهقانی و دکتر محسن دهقانی
زمان: سه شنبه۷دی۱۴۰۰
این نشست بدون حضور مخاطب و در صفحه اینستاگرام مرکز فرهنگی شهرکتاب به آدرس ketabofarhang@ بصورت زنده پخش شد. شایان ذکر است کلیه نشستها و درسگفتارهای مرکز فرهنگی شهرکتاب بدون حضور مخاطب و بصورت مجازی برگزار میشود.
@Bookcitycc
نشست نقد و بررسی کتاب «اخلاق بودایی» با حضور دکتر سیدحسن اسلامی، دکتر علیرضا شجاعی،دکتر محمد دهقانی و دکتر محسن دهقانی
زمان: سه شنبه۷دی۱۴۰۰
این نشست بدون حضور مخاطب و در صفحه اینستاگرام مرکز فرهنگی شهرکتاب به آدرس ketabofarhang@ بصورت زنده پخش شد. شایان ذکر است کلیه نشستها و درسگفتارهای مرکز فرهنگی شهرکتاب بدون حضور مخاطب و بصورت مجازی برگزار میشود.
@Bookcitycc
📝 پسر كه ناخلف افتد
در اتاق مشاوره برای بیهوشی نشستهام و منتظر نوبتم هستم. شش، هفت نفری پیش از من نشستهاند و یكییكی پیش میروند. نخست كارشناس بیهوشی پرونده و نتایج آزمایشها را بررسی میكند، داروها را مینگرد و فرمی را پر میكند. سپس متخصص بیهوشی دوباره پرونده را بررسی، بیمار را معاینه و داوری نهایی خودش را ثبت میكند.
پرستار و متخصص بیهوشی پرسشهایی میكنند و بیماران یا همراهانشان پاسخهایی میدهند كه ناخواسته بخشی از رازهای زندگیشان را برملا میسازد. چه بسا بیماری دوست نداشته باشد كه دیگران سخنانش را بشنوند. اما فعلا از این مساله میگذرم. در هر صورت، ناخواسته سخنان پراكندهای وارد ذهنم میشود، آنها را تحلیل میكنم، به هم ربط میدهم و میكوشم تصویری از زندگی آن بیماران برای خودم ترسیم كنم.
هر بیمار یك زندگی است و چون كوه یخی تنها بخش اندكی از آن آشكار است. در این اتاق بیماران باید خودشان بیایند و همراه نداشته باشند، اما گاه بیماران چنان ناتوان هستند كه نیازمند همراهی كسی هستند. خانم مسنی نزد متخصص میرود. خانم جوانی همراه او است. پزشك سوالی از بیمار میكند. پاسخی نمیشنود. خانم جوان میگوید كه مادرم ناشنواست. پزشك میگوید: یعنی هیچ حرف نمیزند؟ پاسخ مثبت است. پزشك چیزی یادداشت میكند و به طرف خانم رو میكند. زین پس، او طرف گفتوگو با پزشك میشود. پزشك میخواهد میزان اكسیژن موجود در خون مادر را بسنجد و انگشت او را میخواهد. مادر خاموش و بیتفاوت نشسته است. حتی نگاهی كنجكاو ندارد و معلوم نیست كه به چیزی نگاه میكند یا نه. در مقایسه با كسانی كه چشمانشان همه جای اتاق را میكاود و میشود حركات تند و چرخش چشمهایشان را آشكارا دید، این بیحركتی و كرختی و سردی نگاه كاملا محسوس است. خاموش چون دیوار است. تنها خدا میداند كه در درون او چه غوغایی است. خانم جوان صبورانه برابر مادر قرار میگیرد، بیصدا و با زبان اشاره چیزی میگوید. مادر دستش را به سوی متخصص دراز میكند.
در همین حال پرستار به خانم جوان دیگری میگوید كه پرونده شما ناقص است و برگه موافقت با عمل جراحی و پیامدهای آن امضا نشده است. آن خانم توضیح میخواهد. پرستار با صبوری قابل توجهی برای خانم توضیح میدهد كه این بیمار مشكلاتی دارد و این عمل گرچه كوتاه است اما خطراتی میتواند برای او در پی داشته باشد. از این رو، باید حتما این رضایتنامه امضا شود. بعد میپرسد كه شما چه نسبتی با بیمار دارید؟ پاسخ میدهد: «مادرم است.» پرستار میگوید كه بیآنكه مادرتان نگران شود، زنگ بزنید پدرتان بیاید امضا كند. پاسخ میدهد: «پدرم فوت كرده است.» پرستار میگوید: «خب، اگر برادر دارید، بگویید بیاید امضا كند.» خانم پاسخ میدهد كه در دسترس نیست و دور است. پرستار مصرانه میگوید: «خب، دور باشد. زنگ بزنید تا بیاید.» خانم پاسخ میدهد: «به تلفنهای ما جواب نمیدهد.» پرستار میگوید كه به هر حال تا این برگه امضا نشود، مادرتان عمل نخواهد شد و باید كاری كنید. آن خانم از اتاق بیرون میآید و در آن هنگام میگوید: «این هم از پسر! بیا و پسر بزرگ كن و بعد حتی جواب تلفنت را ندهد.» پرستار میگوید: «از همان اول تاریخ اشتباه كردند كه گفتند پسر داشتن خوب است. پسر و دختر ندارد!»
گفتوگو در این همین جا قطع میشود و نوبت من میرسد. اما ذهنم درگیر شده است. در حالی كه جامعه ما به سوی واگرایی و فاصلهگیری پیش میرود و افراد بر استقلال و خودآیینی خود هر روز بیش از پیش پافشاری میكنند، تكلیف چنین خانم بیماری كه البته در كل این گفتوگو در اتاق نبود، چه میشود؟ مادر پیری كه احتمالا مشكلات قلبی شدیدی دارد و بیهوشی برای او خطر مرگ دارد، اگر بخواهد چشمش را عمل كند، باید از چه كسی اجازه بگیرد؟ و چه كسی باید رضایت دهد؟ شوهرش از دنیا رفته است، دخترش نمیتواند رضایتنامه امضا كند، پسرش نیز او را رها كرده است. آیا چنین زنی برای مردن یا نمردن خود نیز باید منتظر موافقت كسی باشد؟
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۱۵ دی ۱۴۰۰
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
در اتاق مشاوره برای بیهوشی نشستهام و منتظر نوبتم هستم. شش، هفت نفری پیش از من نشستهاند و یكییكی پیش میروند. نخست كارشناس بیهوشی پرونده و نتایج آزمایشها را بررسی میكند، داروها را مینگرد و فرمی را پر میكند. سپس متخصص بیهوشی دوباره پرونده را بررسی، بیمار را معاینه و داوری نهایی خودش را ثبت میكند.
پرستار و متخصص بیهوشی پرسشهایی میكنند و بیماران یا همراهانشان پاسخهایی میدهند كه ناخواسته بخشی از رازهای زندگیشان را برملا میسازد. چه بسا بیماری دوست نداشته باشد كه دیگران سخنانش را بشنوند. اما فعلا از این مساله میگذرم. در هر صورت، ناخواسته سخنان پراكندهای وارد ذهنم میشود، آنها را تحلیل میكنم، به هم ربط میدهم و میكوشم تصویری از زندگی آن بیماران برای خودم ترسیم كنم.
هر بیمار یك زندگی است و چون كوه یخی تنها بخش اندكی از آن آشكار است. در این اتاق بیماران باید خودشان بیایند و همراه نداشته باشند، اما گاه بیماران چنان ناتوان هستند كه نیازمند همراهی كسی هستند. خانم مسنی نزد متخصص میرود. خانم جوانی همراه او است. پزشك سوالی از بیمار میكند. پاسخی نمیشنود. خانم جوان میگوید كه مادرم ناشنواست. پزشك میگوید: یعنی هیچ حرف نمیزند؟ پاسخ مثبت است. پزشك چیزی یادداشت میكند و به طرف خانم رو میكند. زین پس، او طرف گفتوگو با پزشك میشود. پزشك میخواهد میزان اكسیژن موجود در خون مادر را بسنجد و انگشت او را میخواهد. مادر خاموش و بیتفاوت نشسته است. حتی نگاهی كنجكاو ندارد و معلوم نیست كه به چیزی نگاه میكند یا نه. در مقایسه با كسانی كه چشمانشان همه جای اتاق را میكاود و میشود حركات تند و چرخش چشمهایشان را آشكارا دید، این بیحركتی و كرختی و سردی نگاه كاملا محسوس است. خاموش چون دیوار است. تنها خدا میداند كه در درون او چه غوغایی است. خانم جوان صبورانه برابر مادر قرار میگیرد، بیصدا و با زبان اشاره چیزی میگوید. مادر دستش را به سوی متخصص دراز میكند.
در همین حال پرستار به خانم جوان دیگری میگوید كه پرونده شما ناقص است و برگه موافقت با عمل جراحی و پیامدهای آن امضا نشده است. آن خانم توضیح میخواهد. پرستار با صبوری قابل توجهی برای خانم توضیح میدهد كه این بیمار مشكلاتی دارد و این عمل گرچه كوتاه است اما خطراتی میتواند برای او در پی داشته باشد. از این رو، باید حتما این رضایتنامه امضا شود. بعد میپرسد كه شما چه نسبتی با بیمار دارید؟ پاسخ میدهد: «مادرم است.» پرستار میگوید كه بیآنكه مادرتان نگران شود، زنگ بزنید پدرتان بیاید امضا كند. پاسخ میدهد: «پدرم فوت كرده است.» پرستار میگوید: «خب، اگر برادر دارید، بگویید بیاید امضا كند.» خانم پاسخ میدهد كه در دسترس نیست و دور است. پرستار مصرانه میگوید: «خب، دور باشد. زنگ بزنید تا بیاید.» خانم پاسخ میدهد: «به تلفنهای ما جواب نمیدهد.» پرستار میگوید كه به هر حال تا این برگه امضا نشود، مادرتان عمل نخواهد شد و باید كاری كنید. آن خانم از اتاق بیرون میآید و در آن هنگام میگوید: «این هم از پسر! بیا و پسر بزرگ كن و بعد حتی جواب تلفنت را ندهد.» پرستار میگوید: «از همان اول تاریخ اشتباه كردند كه گفتند پسر داشتن خوب است. پسر و دختر ندارد!»
گفتوگو در این همین جا قطع میشود و نوبت من میرسد. اما ذهنم درگیر شده است. در حالی كه جامعه ما به سوی واگرایی و فاصلهگیری پیش میرود و افراد بر استقلال و خودآیینی خود هر روز بیش از پیش پافشاری میكنند، تكلیف چنین خانم بیماری كه البته در كل این گفتوگو در اتاق نبود، چه میشود؟ مادر پیری كه احتمالا مشكلات قلبی شدیدی دارد و بیهوشی برای او خطر مرگ دارد، اگر بخواهد چشمش را عمل كند، باید از چه كسی اجازه بگیرد؟ و چه كسی باید رضایت دهد؟ شوهرش از دنیا رفته است، دخترش نمیتواند رضایتنامه امضا كند، پسرش نیز او را رها كرده است. آیا چنین زنی برای مردن یا نمردن خود نیز باید منتظر موافقت كسی باشد؟
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۱۵ دی ۱۴۰۰
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
📝 به عمل كار برآید
در فرهنگی زندگی میكنیم كه از بامداد تا شامگاه درباره فقر و شكاف طبقاتی فزاینده سخن میگوییم و خواستار اقدام «عاجل» و «آنی» هستیم، اما معلوم نیست كه این اقدام از سوی چه كسی باید صورت گیرد. مردم از «مسوولان» میخواهند تا مشكل معیشتی فقیران را حل كنند و مسوولان از «مردم» میخواهند تا با مسوولان همكاری كنند. در نتیجه، گویی قرار نیست كه كاری انجام شود، زیرا هر یك از ما فكر میكنیم كه باید «دیگران» دست به كار شوند و بساط فقر را برچینند. حال تا این «دیگران» از پرده غیب برون آیند و كاری بكنند، ببینیم من و شما چه كاری از دستمان بر میآید.
چند سال پیش كتاب «روز ما برای پایان دادن به فقر» را خواندم. این كتاب معطوف به عمل است و عنوان فرعی آن بیانگر رویكرد نویسندگان آن: «24 راه كه شما میتوانید تفاوتی ایجاد كنید.» این كتاب به صورت تیمی نوشته شده و نویسندگان در پی نشان راههایی هستند كه تقریبا از همه ما ساخته است. اندیشه اصلی كتاب آن است كه ما از لحظه بیدار شدن تا به خواب رفتن كارهای بسیاری برای كاستن فقر میتوانیم انجام دهیم. نویسندگان در هر فصل، پس از طرح یك مساله اصلی طی چهار محور بحث میكنند كه عبارتند از: (1) بیاموزید، (2) مشاركت كنید، (3) خدمت كنید و (4) زندگی كنید. در این چهار محور آگاهی لازم داده میشود، شیوه مشاركت ما برای حل معضل فقر معرفی میگردد، نحوه خدمات ما بیان میشود. سرانجام گفته میشود كه چگونه با این نگاه و رویكرد تازه زندگی كنیم.
با كمی دانش، همت و برنامهریزی مختصر، هر یك از ما میتوانیم به سهم خود در مسیر كاهش فقر در جامعه بكوشیم، بیآنكه در انتظار رخ دادن معجزات بزرگ اقتصادی بمانیم. برای نمونه، میتوانیم دستكم هفتهای یكبار غذای غیرگوشتی مصرف كنیم یا الگوی غذایی خود را دگرگون سازیم. یا آنكه برآورد كنیم كه در خانههای خود چه مقدار غذا تلف میشود و برنامهای برای پیشگیری از اسراف و اتلاف بریزیم. همچنین میتوانیم به جای خرید از مراكز بزرگ كه روز به روز جا را بر فروشندگان خرد تنگ میكنند، از فروشندگان جزء خریداری كنیم. باز میتوانیم دستكم هفتهای یك روز بدون تلویزیون زندگی كنیم و یكی از اهداف خود را رهایی از سلطه این رسانه قرار دهیم. به جای تولیدكنندگان بزرگ، از تولیدكنندگان جزء خرید كنیم. یك روز در هفته مطلقا خرید نكنیم. هر چه میخریم، به جای آن چیزی از خانه خارج كنیم و خانه خود را به مركز اهدا تبدیل كنیم، نه انباشت اشیا. در پی انتخاب و مصرف غذای سالم باشیم و آن را به دیگران نیز تعلیم دهیم. به آب احترام بگذاریم و از بطریهای آب یكبار مصرف كمتر استفاده كنیم.
این كتاب مسائل ساده و راههای سادهتری پیش میكشد. این راههای بیست و چهارگانه عبارتند از: (1) تصویری جامع از مسائل جهان به دست آورید؛ (2) به هر كودكی تعلیم دهید؛ (3) دستمزد كارگران را كامل بپردازید؛ (4) مراقب فرزنداتان باشید؛ (5) فرزندان سالمی به آینده تحویل دهید؛ (6) كمك كنید محصولات بهتری پرورش پیدا كند؛ (7) آگاهانه مصرف كنید؛ (8) قلبا ببخشید؛ (9) با گرسنگی و سوءتغذیه مبارزه كنید؛ (10) دسترسی به تكنولوژی را توسعه دهید؛ (11) امكان اعتبار مالی را گسترش دهید؛ (12) كارآفرینی اجتماعی را تشویق كنید؛ (13) نسبت به دسترسی همگان به مراقبت بهداشتی اطمینان حاصل كنید؛ (14) امكان اقامت را برای افراد فراهم كنید؛ (15) از بدهی خود بكاهید؛ (16) خدمات داوطلبانه انجام دهید؛ (17) دایره مراقبت خود را گسترش دهید؛ (18) سواد عمومی را بگسترانید؛ (19) گزینههای سفر و حمل و نقل را افزایش دهید؛ (20) هدفمند و آگاهانه سفر كنید، منطقه سفر خود را بشناسید و با خود هدایایی به نقاط محروم ببرید؛ (21) جان مادران و نوزدان را نجات دهید؛ (22) دسترسی به آب پاكیزه را بهبود ببخشید؛ (23) كمك غذایی بینالمللی را گسترش دهید و (24) بانگ عدالت بر دارید و در كنار مظلومان قرار گیرید.
اینها رویا به نظر میرسد، اما میتوان آنها را محقق ساخت.
حال اگر كسی فكر میكند همه اینها جزو وظایف «مسوولان» است، پس باشد تا صبح دولتش بدمد. اگر هم كسی فكر میكند حتی یكی از این راهها را میتواند بپیماید و برای نمونه با آلوده نكردن آب رودخانه یا خرید از مراكز محلی تولید قادر خواهد بود به این آرمان یاری رساند، این گوی و این هم میدان. به گفته سعدی: «سعدیا گرچه سخندان و مصالحگویی/ به عمل كار برآید به سخندانی نیست».
این هم مشخصات كامل كتاب برای علاقهمندان به خواندن یا ترجمه آن:
Our Day to end poverty: 24 ways you can make a Difference, Shannon Daley-Harris and Jefrey Keenan with Karen Speerstra, San Francisco, CA, Berrett-Koehler Publishers, INC., 2007.
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۲۲ دی ۱۴۰۰
در فرهنگی زندگی میكنیم كه از بامداد تا شامگاه درباره فقر و شكاف طبقاتی فزاینده سخن میگوییم و خواستار اقدام «عاجل» و «آنی» هستیم، اما معلوم نیست كه این اقدام از سوی چه كسی باید صورت گیرد. مردم از «مسوولان» میخواهند تا مشكل معیشتی فقیران را حل كنند و مسوولان از «مردم» میخواهند تا با مسوولان همكاری كنند. در نتیجه، گویی قرار نیست كه كاری انجام شود، زیرا هر یك از ما فكر میكنیم كه باید «دیگران» دست به كار شوند و بساط فقر را برچینند. حال تا این «دیگران» از پرده غیب برون آیند و كاری بكنند، ببینیم من و شما چه كاری از دستمان بر میآید.
چند سال پیش كتاب «روز ما برای پایان دادن به فقر» را خواندم. این كتاب معطوف به عمل است و عنوان فرعی آن بیانگر رویكرد نویسندگان آن: «24 راه كه شما میتوانید تفاوتی ایجاد كنید.» این كتاب به صورت تیمی نوشته شده و نویسندگان در پی نشان راههایی هستند كه تقریبا از همه ما ساخته است. اندیشه اصلی كتاب آن است كه ما از لحظه بیدار شدن تا به خواب رفتن كارهای بسیاری برای كاستن فقر میتوانیم انجام دهیم. نویسندگان در هر فصل، پس از طرح یك مساله اصلی طی چهار محور بحث میكنند كه عبارتند از: (1) بیاموزید، (2) مشاركت كنید، (3) خدمت كنید و (4) زندگی كنید. در این چهار محور آگاهی لازم داده میشود، شیوه مشاركت ما برای حل معضل فقر معرفی میگردد، نحوه خدمات ما بیان میشود. سرانجام گفته میشود كه چگونه با این نگاه و رویكرد تازه زندگی كنیم.
با كمی دانش، همت و برنامهریزی مختصر، هر یك از ما میتوانیم به سهم خود در مسیر كاهش فقر در جامعه بكوشیم، بیآنكه در انتظار رخ دادن معجزات بزرگ اقتصادی بمانیم. برای نمونه، میتوانیم دستكم هفتهای یكبار غذای غیرگوشتی مصرف كنیم یا الگوی غذایی خود را دگرگون سازیم. یا آنكه برآورد كنیم كه در خانههای خود چه مقدار غذا تلف میشود و برنامهای برای پیشگیری از اسراف و اتلاف بریزیم. همچنین میتوانیم به جای خرید از مراكز بزرگ كه روز به روز جا را بر فروشندگان خرد تنگ میكنند، از فروشندگان جزء خریداری كنیم. باز میتوانیم دستكم هفتهای یك روز بدون تلویزیون زندگی كنیم و یكی از اهداف خود را رهایی از سلطه این رسانه قرار دهیم. به جای تولیدكنندگان بزرگ، از تولیدكنندگان جزء خرید كنیم. یك روز در هفته مطلقا خرید نكنیم. هر چه میخریم، به جای آن چیزی از خانه خارج كنیم و خانه خود را به مركز اهدا تبدیل كنیم، نه انباشت اشیا. در پی انتخاب و مصرف غذای سالم باشیم و آن را به دیگران نیز تعلیم دهیم. به آب احترام بگذاریم و از بطریهای آب یكبار مصرف كمتر استفاده كنیم.
این كتاب مسائل ساده و راههای سادهتری پیش میكشد. این راههای بیست و چهارگانه عبارتند از: (1) تصویری جامع از مسائل جهان به دست آورید؛ (2) به هر كودكی تعلیم دهید؛ (3) دستمزد كارگران را كامل بپردازید؛ (4) مراقب فرزنداتان باشید؛ (5) فرزندان سالمی به آینده تحویل دهید؛ (6) كمك كنید محصولات بهتری پرورش پیدا كند؛ (7) آگاهانه مصرف كنید؛ (8) قلبا ببخشید؛ (9) با گرسنگی و سوءتغذیه مبارزه كنید؛ (10) دسترسی به تكنولوژی را توسعه دهید؛ (11) امكان اعتبار مالی را گسترش دهید؛ (12) كارآفرینی اجتماعی را تشویق كنید؛ (13) نسبت به دسترسی همگان به مراقبت بهداشتی اطمینان حاصل كنید؛ (14) امكان اقامت را برای افراد فراهم كنید؛ (15) از بدهی خود بكاهید؛ (16) خدمات داوطلبانه انجام دهید؛ (17) دایره مراقبت خود را گسترش دهید؛ (18) سواد عمومی را بگسترانید؛ (19) گزینههای سفر و حمل و نقل را افزایش دهید؛ (20) هدفمند و آگاهانه سفر كنید، منطقه سفر خود را بشناسید و با خود هدایایی به نقاط محروم ببرید؛ (21) جان مادران و نوزدان را نجات دهید؛ (22) دسترسی به آب پاكیزه را بهبود ببخشید؛ (23) كمك غذایی بینالمللی را گسترش دهید و (24) بانگ عدالت بر دارید و در كنار مظلومان قرار گیرید.
اینها رویا به نظر میرسد، اما میتوان آنها را محقق ساخت.
حال اگر كسی فكر میكند همه اینها جزو وظایف «مسوولان» است، پس باشد تا صبح دولتش بدمد. اگر هم كسی فكر میكند حتی یكی از این راهها را میتواند بپیماید و برای نمونه با آلوده نكردن آب رودخانه یا خرید از مراكز محلی تولید قادر خواهد بود به این آرمان یاری رساند، این گوی و این هم میدان. به گفته سعدی: «سعدیا گرچه سخندان و مصالحگویی/ به عمل كار برآید به سخندانی نیست».
این هم مشخصات كامل كتاب برای علاقهمندان به خواندن یا ترجمه آن:
Our Day to end poverty: 24 ways you can make a Difference, Shannon Daley-Harris and Jefrey Keenan with Karen Speerstra, San Francisco, CA, Berrett-Koehler Publishers, INC., 2007.
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۲۲ دی ۱۴۰۰
📝 حكمت عملی در زوربای یونانی
زندگی پرفراز و نشیب كازانتزاكیس با شخصیت زوربا گره خورده است. خانهنشینی اجباریای كه چشمپزشكم به من تحمیل كرد، مایه آن شد تا دوباره سراغ برخی كتابهای قدیمی و خوانده شده بروم. یكی از آنها زوربای یونانی بود. شخصیتی كه همواره با بازی درخشان آنتونی كوئین در ذهنم مجسم میشود. هرچه درباره این شخصیت میخوانم، ناخواسته شكل و شمایل و زمختی رفتار و قیافه آنتونی كوئین بر من جلوه میكند. داستان یا خاطرات این كتاب ساده است. نیكوس كازانتزاكیس، شاعر و ادیب و رماننویس بزرگ یونانی، در ایام جوانی در پی آن است تا كمی از كتاب فاصله بگیرد و از حالت «كرم كتاب» بودن خارج شود و در دنیای واقعی زندگی كند. معدن زغالسنگی در جزیره كرِت اجاره میكند و در مسیر خود به «تور» مرد میانسالی به نام الكسیس زوربا میخورد و با هم به سراغ این پروژه میروند كه ناكام است و حوادث دیگری كه در این فرآیند رخ میدهد. هرچه نویسنده و راوی داستان باسواد و تحصیلكرده است، زوربا بیسواد است و «عامی» به نظر میرسد. با این همه این شخصیت چنان تاثیر ماندگاری بر نویسنده میگذارد كه او همواره از او یاد میكند و در زندگینامه خود زوربا را در كنار بودا و لنین و نیچه قرار میدهد؛ كسانی كه بر او تاثیری مانا گذاشتند.
آرمانگرایی نویسنده و دانش نظری او در برابر حكمت عملی زوربا كه هر گاه در گفتار كم میآورد، با رقص شوریدهوارش اندیشه و احساساتش را بیان میكند، رنگ میبازد. این همراهی در روستایی حقیر با مردمانی تنگنظر و رخدادهای آن بهتر جلوه میكند. مردمانی كه ناكامی و حسادت جنسی خود را در برابر بیوهزنی تنها، با كشتن او جبران میكنند. فقیرانی كه به خانه مادام هورتانس پیر كه در بستر مرگ افتاده و در حال جان كندن است یورش میبرند و در برابر چشمانش خانهاش را غارت میكنند و بر نعش زنده او شیون میكنند و خدا خدا میكنند زودتر بمیرد. در سراسر این كتاب دو نوع حكمت و خرد در تقابل آشكار با هم قرار میگیرند، خردی برآمده از خواندن آثار بزرگان و غور در بهترینهای ادبی و فلسفی و خردی برآمده از میدانهای نبرد و خون و كشتار. نتیجه این رویارویی آشكار است. به گفته گوته تنها درخت زندگی سبز است، حال آنكه نظریهها خاكستری هستند. در آغاز زوربا را فردی خوشباش و بیتفاوت و بیاعتنا به رنج دیگران میبینیم. اما به تدریج متوجه میشویم كه او در فرآیند زندگی خود از مبارزی كه در راه میهن و به نام وطن از كشتن و تجاوز به زنان بیگناه پرهیزی نداشته است، آرام آرام به دركی عمیق از انسانها و شفقتی به همه خلق میرسد و به گونهای ظریف پوست میاندازد. این تحول شخصیت او است كه از قضاوت براساس ملیت و قومیت به نگاه فردی میرسد و میآموزد تا درباره هر فردی، فارغ از تعلقات قومی او، قضاوت كند و حتی این امید را در سر میپرورد كه از این مرحله نیز بگذرد و یكسره قضاوت كردن درباره مردم را به كناری نهد. قطعه زیر این تحول را با فشردگی درخشانی بیان میكند:
زمانی بود كه میگفتم آن مرد ترك است یا بلغار است یا یونانی است. به خاطر وطن كارهایی كردهام ارباب! كه اگر برایت تعریف كنم، موهای تنت سیخ میشود. سر بریدهام، دهات را به آتش كشیدهام، دزدی كردهام، به زنها تجاوز كردهام و خانوادههایی را یكجا از بین بردهام. چرا؟ برای اینكه بلغار یا ترك بودند. گاهی به خودم میگویم: «برو به جهنم، ای الاغ نفهم.» این روزها میگویم كه این شخص مرد خوبی است، آن یكی حرامزاده است. امروز برای من تفاوت ندارد كه یونانی، بلغار یا ترك باشد. خوب است یا بد؟ این تنها سوالی است كه میكنم و قسم به این نانی كه میخوریم، هر چه پیرتر میشوم، احساس میكنم كه حتی در آینده محتاج این دو پرسش هم نخواهم بود. بدی و خوبی اشخاص برایم یكسان شده است. دلم به حال هر آدمی میسوزد. دلم به حال همه مردم میسوزد. (ص 265)
از این كتاب خوب، دستكم سه ترجمه به فارسی داریم. پیشتر من ترجمه محمد قاضی و محمود مصاحب را خوانده بودم و اینبار ترجمه تیمور صفری را (تهران، نشر كتابهای جیبی، 1357).
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۲۹ دی ۱۴۰۰
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
#ادبیات #رمان #اخلاق #زوربای_یونانی #شفقت #حکمت
زندگی پرفراز و نشیب كازانتزاكیس با شخصیت زوربا گره خورده است. خانهنشینی اجباریای كه چشمپزشكم به من تحمیل كرد، مایه آن شد تا دوباره سراغ برخی كتابهای قدیمی و خوانده شده بروم. یكی از آنها زوربای یونانی بود. شخصیتی كه همواره با بازی درخشان آنتونی كوئین در ذهنم مجسم میشود. هرچه درباره این شخصیت میخوانم، ناخواسته شكل و شمایل و زمختی رفتار و قیافه آنتونی كوئین بر من جلوه میكند. داستان یا خاطرات این كتاب ساده است. نیكوس كازانتزاكیس، شاعر و ادیب و رماننویس بزرگ یونانی، در ایام جوانی در پی آن است تا كمی از كتاب فاصله بگیرد و از حالت «كرم كتاب» بودن خارج شود و در دنیای واقعی زندگی كند. معدن زغالسنگی در جزیره كرِت اجاره میكند و در مسیر خود به «تور» مرد میانسالی به نام الكسیس زوربا میخورد و با هم به سراغ این پروژه میروند كه ناكام است و حوادث دیگری كه در این فرآیند رخ میدهد. هرچه نویسنده و راوی داستان باسواد و تحصیلكرده است، زوربا بیسواد است و «عامی» به نظر میرسد. با این همه این شخصیت چنان تاثیر ماندگاری بر نویسنده میگذارد كه او همواره از او یاد میكند و در زندگینامه خود زوربا را در كنار بودا و لنین و نیچه قرار میدهد؛ كسانی كه بر او تاثیری مانا گذاشتند.
آرمانگرایی نویسنده و دانش نظری او در برابر حكمت عملی زوربا كه هر گاه در گفتار كم میآورد، با رقص شوریدهوارش اندیشه و احساساتش را بیان میكند، رنگ میبازد. این همراهی در روستایی حقیر با مردمانی تنگنظر و رخدادهای آن بهتر جلوه میكند. مردمانی كه ناكامی و حسادت جنسی خود را در برابر بیوهزنی تنها، با كشتن او جبران میكنند. فقیرانی كه به خانه مادام هورتانس پیر كه در بستر مرگ افتاده و در حال جان كندن است یورش میبرند و در برابر چشمانش خانهاش را غارت میكنند و بر نعش زنده او شیون میكنند و خدا خدا میكنند زودتر بمیرد. در سراسر این كتاب دو نوع حكمت و خرد در تقابل آشكار با هم قرار میگیرند، خردی برآمده از خواندن آثار بزرگان و غور در بهترینهای ادبی و فلسفی و خردی برآمده از میدانهای نبرد و خون و كشتار. نتیجه این رویارویی آشكار است. به گفته گوته تنها درخت زندگی سبز است، حال آنكه نظریهها خاكستری هستند. در آغاز زوربا را فردی خوشباش و بیتفاوت و بیاعتنا به رنج دیگران میبینیم. اما به تدریج متوجه میشویم كه او در فرآیند زندگی خود از مبارزی كه در راه میهن و به نام وطن از كشتن و تجاوز به زنان بیگناه پرهیزی نداشته است، آرام آرام به دركی عمیق از انسانها و شفقتی به همه خلق میرسد و به گونهای ظریف پوست میاندازد. این تحول شخصیت او است كه از قضاوت براساس ملیت و قومیت به نگاه فردی میرسد و میآموزد تا درباره هر فردی، فارغ از تعلقات قومی او، قضاوت كند و حتی این امید را در سر میپرورد كه از این مرحله نیز بگذرد و یكسره قضاوت كردن درباره مردم را به كناری نهد. قطعه زیر این تحول را با فشردگی درخشانی بیان میكند:
زمانی بود كه میگفتم آن مرد ترك است یا بلغار است یا یونانی است. به خاطر وطن كارهایی كردهام ارباب! كه اگر برایت تعریف كنم، موهای تنت سیخ میشود. سر بریدهام، دهات را به آتش كشیدهام، دزدی كردهام، به زنها تجاوز كردهام و خانوادههایی را یكجا از بین بردهام. چرا؟ برای اینكه بلغار یا ترك بودند. گاهی به خودم میگویم: «برو به جهنم، ای الاغ نفهم.» این روزها میگویم كه این شخص مرد خوبی است، آن یكی حرامزاده است. امروز برای من تفاوت ندارد كه یونانی، بلغار یا ترك باشد. خوب است یا بد؟ این تنها سوالی است كه میكنم و قسم به این نانی كه میخوریم، هر چه پیرتر میشوم، احساس میكنم كه حتی در آینده محتاج این دو پرسش هم نخواهم بود. بدی و خوبی اشخاص برایم یكسان شده است. دلم به حال هر آدمی میسوزد. دلم به حال همه مردم میسوزد. (ص 265)
از این كتاب خوب، دستكم سه ترجمه به فارسی داریم. پیشتر من ترجمه محمد قاضی و محمود مصاحب را خوانده بودم و اینبار ترجمه تیمور صفری را (تهران، نشر كتابهای جیبی، 1357).
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۲۹ دی ۱۴۰۰
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
#ادبیات #رمان #اخلاق #زوربای_یونانی #شفقت #حکمت
📝 وسوسه آزادی یا مرگ
پس از سی سال دوباره رمان آزادی یا مرگ (نیكوس كازانتزاكیس، ترجمه محمد قاضی، تهران، خوارزمی، 1352، 730 صفحه) را خواندم و باز ذهنم به جزیره كرت، شورشهای مسیحیان علیه تركان عثمانی و خشونتهای مكرر پرواز كرد. همواره شیفته كازانتزاكیس بودهام، كسی كه تجربههای زیسته خرد و كلانش را در نوك قلم میریزد و به آنها زندگی میبخشد. اگر خداوند با گِل جهان را آفرید، او با كلام جهان خویش را میآفریند. رمان پرشخصیت و چندلایه آزادی یا مرگ بازگوی یك درد یا وسوسه همیشگی است: آیا باید عاقلانه و محافظهكارانه زیست یا به عشق آزادی شورید و با آگاهی از ناكامی دلیرانه مرد؟ عشق محور این رمان است: عشق به زن، زندگی و زمین.
ماجرا در جزیره كرت كه زیر سلطه امپراتوری عثمانی است، رخ میدهد. چند بار مسیحیان شورش كرده و شكست خوردهاند. میخواهند به یونان بپیوندند، اما یونان ضعیف است، عثمانی قوی است و اروپاییان ترجیح میدهند با عثمانی سازش كنند و هر یك منتظر است بعدا كرت را تصرف كند. پهلوان میكلس، شخصیت آرمانی شده پدر نویسنده، قهرمان داستان است. عوامل مختلفی دست به دست میدهند و شورش در میگیرد و مسیحیان قتلعام میشوند. میكلس به كوهها پناه میبرد و میجنگد. این قیام نافرجام است. دولت عثمانی دوست دارد كه همه تسلیم شوند نه سركوب و فرمان عفو میدهد. خیلی از یاغیان به زندگی عادی خود برمیگردند. اما میكلس به هیچ روی تسلیم نمیشود. برادرزادهاش میرود تا او را ترغیب كند بازگردد، اما در كنار عمویش میماند و همه كشته میشوند.
میكلس میداند كه این قیام راه به جایی نمیبرد و عقلای قوم نیز همین نكته را گفتهاند كه باید سیاست صبر و انتظار در پیش گرفت تا زمانی كه بشود به یاری كرت برخاست. اما میكلس حرف هیچكس را گوش نمیكند. نه صدای قلبش را، نه صدای عقلش را. زیبارویی به نام آمنه را دوست دارد، اما هنگامی كه خواب است خنجری در سینهاش مینشاند و او را میكشد. بدینترتیب بر وسوسه قلب غلبه میكند. وسوسه عقل را نیز با تحقیر كسانی كه خواستار آرامش هستند، خاموش میكند. همه كمابیش از این پهلوان خشن و بداخلاق و گاه زنستیز كه اجازه نمیدهد دخترش از وقتی بالغ شده است برابر او پدیدار شود، میترسند و در عین حال قلبا دوستش دارند. آدمی كمحرف و عملگرا و بیش از حد جدی.
پاشای ترك و حاكم كرت از گسترش خشونت گریزان و در پی آرامش و آرزومند وضع سابق است؛ زمانی كه «تركان و مسیحیان با هم مانند دو برادر زندگی میكردند. یونانیان كار میكردند، تركان میخوردند و زندگی همه به خوشی میگذشت.» اما برای یك كرتی دو چیز مهم است: خدا و تفنگ و هر گاه فرصت كند دست به شورش میزند.
خشونت سكه رایج این فرهنگ است، دو ترك پیرزن تنهایی را پیدا میكنند و سرش را میبرند و میگویند: «كاچی به از هیچی است». پهلوان مانداكاس نیز دشمنان خود را میكشد و گوشهای آنها را میبرد و در شیشه الكلی به یادگار نگه میدارد.
در پس این روحیه حماسی و از جانگذشتگی، همچنان به نظر میرسد كه كازانتزاكیس نه پاسخ خواننده را میدهد و نه گویی خودش پاسخ مناسب را پیدا میكند. در این قیام شكست خورده، آیا حق با میكلس است كه میداند به سوی مرگ پیش میرود و مرگ او نیز به آزادی كرت یاری نمیدهد، یا حق با برادرزاده خردمندش كه از او میخواهد برگردد و نیروی خود را برای قیام بعدی حفظ كند؟ اگر حق با برادرزاده است، پس چرا میماند تا با عمویش كشته شود؟ شاید یكی از جذابیتهای كار نویسنده در غالب رمانهایش پیش كشیدن همین پرسشهای بیپاسخ است.
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۶ بهمن ۱۴۰۰
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
#ادبیات #رمان #اخلاق #کازانتزاکیس #جنگ #مرگ
پس از سی سال دوباره رمان آزادی یا مرگ (نیكوس كازانتزاكیس، ترجمه محمد قاضی، تهران، خوارزمی، 1352، 730 صفحه) را خواندم و باز ذهنم به جزیره كرت، شورشهای مسیحیان علیه تركان عثمانی و خشونتهای مكرر پرواز كرد. همواره شیفته كازانتزاكیس بودهام، كسی كه تجربههای زیسته خرد و كلانش را در نوك قلم میریزد و به آنها زندگی میبخشد. اگر خداوند با گِل جهان را آفرید، او با كلام جهان خویش را میآفریند. رمان پرشخصیت و چندلایه آزادی یا مرگ بازگوی یك درد یا وسوسه همیشگی است: آیا باید عاقلانه و محافظهكارانه زیست یا به عشق آزادی شورید و با آگاهی از ناكامی دلیرانه مرد؟ عشق محور این رمان است: عشق به زن، زندگی و زمین.
ماجرا در جزیره كرت كه زیر سلطه امپراتوری عثمانی است، رخ میدهد. چند بار مسیحیان شورش كرده و شكست خوردهاند. میخواهند به یونان بپیوندند، اما یونان ضعیف است، عثمانی قوی است و اروپاییان ترجیح میدهند با عثمانی سازش كنند و هر یك منتظر است بعدا كرت را تصرف كند. پهلوان میكلس، شخصیت آرمانی شده پدر نویسنده، قهرمان داستان است. عوامل مختلفی دست به دست میدهند و شورش در میگیرد و مسیحیان قتلعام میشوند. میكلس به كوهها پناه میبرد و میجنگد. این قیام نافرجام است. دولت عثمانی دوست دارد كه همه تسلیم شوند نه سركوب و فرمان عفو میدهد. خیلی از یاغیان به زندگی عادی خود برمیگردند. اما میكلس به هیچ روی تسلیم نمیشود. برادرزادهاش میرود تا او را ترغیب كند بازگردد، اما در كنار عمویش میماند و همه كشته میشوند.
میكلس میداند كه این قیام راه به جایی نمیبرد و عقلای قوم نیز همین نكته را گفتهاند كه باید سیاست صبر و انتظار در پیش گرفت تا زمانی كه بشود به یاری كرت برخاست. اما میكلس حرف هیچكس را گوش نمیكند. نه صدای قلبش را، نه صدای عقلش را. زیبارویی به نام آمنه را دوست دارد، اما هنگامی كه خواب است خنجری در سینهاش مینشاند و او را میكشد. بدینترتیب بر وسوسه قلب غلبه میكند. وسوسه عقل را نیز با تحقیر كسانی كه خواستار آرامش هستند، خاموش میكند. همه كمابیش از این پهلوان خشن و بداخلاق و گاه زنستیز كه اجازه نمیدهد دخترش از وقتی بالغ شده است برابر او پدیدار شود، میترسند و در عین حال قلبا دوستش دارند. آدمی كمحرف و عملگرا و بیش از حد جدی.
پاشای ترك و حاكم كرت از گسترش خشونت گریزان و در پی آرامش و آرزومند وضع سابق است؛ زمانی كه «تركان و مسیحیان با هم مانند دو برادر زندگی میكردند. یونانیان كار میكردند، تركان میخوردند و زندگی همه به خوشی میگذشت.» اما برای یك كرتی دو چیز مهم است: خدا و تفنگ و هر گاه فرصت كند دست به شورش میزند.
خشونت سكه رایج این فرهنگ است، دو ترك پیرزن تنهایی را پیدا میكنند و سرش را میبرند و میگویند: «كاچی به از هیچی است». پهلوان مانداكاس نیز دشمنان خود را میكشد و گوشهای آنها را میبرد و در شیشه الكلی به یادگار نگه میدارد.
در پس این روحیه حماسی و از جانگذشتگی، همچنان به نظر میرسد كه كازانتزاكیس نه پاسخ خواننده را میدهد و نه گویی خودش پاسخ مناسب را پیدا میكند. در این قیام شكست خورده، آیا حق با میكلس است كه میداند به سوی مرگ پیش میرود و مرگ او نیز به آزادی كرت یاری نمیدهد، یا حق با برادرزاده خردمندش كه از او میخواهد برگردد و نیروی خود را برای قیام بعدی حفظ كند؟ اگر حق با برادرزاده است، پس چرا میماند تا با عمویش كشته شود؟ شاید یكی از جذابیتهای كار نویسنده در غالب رمانهایش پیش كشیدن همین پرسشهای بیپاسخ است.
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۶ بهمن ۱۴۰۰
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
#ادبیات #رمان #اخلاق #کازانتزاکیس #جنگ #مرگ
📝 دویدن در آغوش خلیج فارس
كنار ساحل دلوار دارم آرام میدوم. تصمیم دارم 5 كیلومتر پیوسته بدوم. دریا پس نشسته و صدفهای فراوانی بیرون ریخته است. شنها نرم و خیس است. گاه پاهایم در آنها فرو میرود و گاه راحت از آنها میگذرم. تقریبا هیچكس نیست. كمی هم عجله دارم تا هوا تاریك نشده برنامهام را تمام كنم. ساحل تمیز است و نشانی از آلودگی و پسماند دیده نمیشود. درست جایی است كه دوست دارم ساعتها بدوم. اما زمانم محدود است. میكوشم همه حجم زمان و هوای پاك و چشمانداز شگفتانگیز دریا را همزمان در خودم فرو ببرم و از لحظاتم استفاده كنم. ساعتی دیگر باید به بوشهر برگردم و شاید هرگز این دریایی را كه برایم سبز است، نبینم.
همكاران دانشگاهی در دانشگاه خلیج فارس بوشهر از نیكسیرتی خود و حسن ظنی كه به من دارند، برای كارگاهی دعوتم كردهاند. پیشاپیش گفتهام كه خواهم آمد اما میخواهم ساعتی در ساحل بدوم، فارغ از همه چیز، فقط بدوم. میزبان خونگرمم جناب تمیمی میپذیرد.
بعد خبر میدهد جایی مناسب دویدن یافته است؛ ساحل شهر دلوار به فاصله 30 كیلومتری بوشهر. ساحلی دورافتاده و پاك. روز اول كارگاه است. تا ساعت 4 بعدازظهر درگیرم و به شدت خسته و خوابآلود. عقل حكم میكند كه استراحت كنم. اما در مناقشه عقل و عشق، پیروز ماجرا معلوم است كه كیست. به سرعت دانشگاه را به سمت دلوار ترك میكنیم، چون كودكی هستم كه قرار است به شهربازی برود و بلندترین چرخ فلك آن را سوار شود. خموشم اما از درون میجوشم. به ساحل میرسیم و جایی دورتر پارك میكنیم. ساعت از 5 گذشته است و خورشید انگار میخواهد زود غروب كند. فرصتم كم است.
كفش دو را به پا میكنم و آرامآرام خودم را گرم میكنم. هوا در میانه زمستان، كمی سرد است، اما آزاردهنده نیست. كمی نگرانم البته. مدتی است ندویدهام. با فضای اینجا هم آشنا نیستم. با این همه، گامهای ملایمی برمیدارم و به تدریج ضرباهنگ پاهایم مشخص میشود. نزدیك دو كیلومتر در كنار ساحل میدوم و تنها نشان انسانی، حضور طنابهایی است كه برای بستن قایقها استفاده میشود. گاهگاه موتورسواری از كنارم میگذرد و ردی بر ساحل میگذارد. به نقطهای میرسم كه باید پا در آب بگذارم و بگذرم. محافظهكارانه از این تجربه خوب روی میگردانم و مسیر رفته را باز میگردم. به نقطه اول میرسم. اما هنوز باید بدوم. دو پسر و دو دختر جوان از كنارم رد میشوند و میخندند. با لبخندی پاسخشان میدهم و میگذرم. سعی میكنم فقط بر كارم تمركز داشته باشم. مرتب بدنم را مرور و به تعبیر رایج اسكن میكنم. باز مسیر رفته را باز میگردم و چرخی میزنم تا 5 كیلومتر تعیین شده كامل شود.
هوا دارد تاریك میشود، دریا آرام است و دل كندن سخت. با این حال، باید رفت. نفسزنان كارم تمام میشود. سوزشی در انگشتهای پای راستم حس میكنم، احتمالا تاول زده است. عضلات همسترینگم گرفته است. بدنم در این سرما عرق كرده است. اما اینها مهم نیست. مهم آن است كه با ذهنی رها 5 كیلومتر را كنار ساحل گاه سبز و گاه آبی یا سبزابی بوشهر دویدهام و این بخشی از من و هویتم شده است. نه جایزهای در كار است و نه كاهش وزنی، با همه خستگی حس میكنم كه انگار سبك شدهام. گویی این تجربه بخشی از وجودم شده است. در این حال، میزبانم میگوید كه اگر مایل باشید فردا هم میتوانیم بیاییم اینجا و شما بدوید. بیدرنگ میگویم مایلم و خواهم آمد. فردای آن روز 6 كیلومتر میدوم.
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۰
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
#دویدن #ورزش #بوشهر #مراقبه #طبیعت
كنار ساحل دلوار دارم آرام میدوم. تصمیم دارم 5 كیلومتر پیوسته بدوم. دریا پس نشسته و صدفهای فراوانی بیرون ریخته است. شنها نرم و خیس است. گاه پاهایم در آنها فرو میرود و گاه راحت از آنها میگذرم. تقریبا هیچكس نیست. كمی هم عجله دارم تا هوا تاریك نشده برنامهام را تمام كنم. ساحل تمیز است و نشانی از آلودگی و پسماند دیده نمیشود. درست جایی است كه دوست دارم ساعتها بدوم. اما زمانم محدود است. میكوشم همه حجم زمان و هوای پاك و چشمانداز شگفتانگیز دریا را همزمان در خودم فرو ببرم و از لحظاتم استفاده كنم. ساعتی دیگر باید به بوشهر برگردم و شاید هرگز این دریایی را كه برایم سبز است، نبینم.
همكاران دانشگاهی در دانشگاه خلیج فارس بوشهر از نیكسیرتی خود و حسن ظنی كه به من دارند، برای كارگاهی دعوتم كردهاند. پیشاپیش گفتهام كه خواهم آمد اما میخواهم ساعتی در ساحل بدوم، فارغ از همه چیز، فقط بدوم. میزبان خونگرمم جناب تمیمی میپذیرد.
بعد خبر میدهد جایی مناسب دویدن یافته است؛ ساحل شهر دلوار به فاصله 30 كیلومتری بوشهر. ساحلی دورافتاده و پاك. روز اول كارگاه است. تا ساعت 4 بعدازظهر درگیرم و به شدت خسته و خوابآلود. عقل حكم میكند كه استراحت كنم. اما در مناقشه عقل و عشق، پیروز ماجرا معلوم است كه كیست. به سرعت دانشگاه را به سمت دلوار ترك میكنیم، چون كودكی هستم كه قرار است به شهربازی برود و بلندترین چرخ فلك آن را سوار شود. خموشم اما از درون میجوشم. به ساحل میرسیم و جایی دورتر پارك میكنیم. ساعت از 5 گذشته است و خورشید انگار میخواهد زود غروب كند. فرصتم كم است.
كفش دو را به پا میكنم و آرامآرام خودم را گرم میكنم. هوا در میانه زمستان، كمی سرد است، اما آزاردهنده نیست. كمی نگرانم البته. مدتی است ندویدهام. با فضای اینجا هم آشنا نیستم. با این همه، گامهای ملایمی برمیدارم و به تدریج ضرباهنگ پاهایم مشخص میشود. نزدیك دو كیلومتر در كنار ساحل میدوم و تنها نشان انسانی، حضور طنابهایی است كه برای بستن قایقها استفاده میشود. گاهگاه موتورسواری از كنارم میگذرد و ردی بر ساحل میگذارد. به نقطهای میرسم كه باید پا در آب بگذارم و بگذرم. محافظهكارانه از این تجربه خوب روی میگردانم و مسیر رفته را باز میگردم. به نقطه اول میرسم. اما هنوز باید بدوم. دو پسر و دو دختر جوان از كنارم رد میشوند و میخندند. با لبخندی پاسخشان میدهم و میگذرم. سعی میكنم فقط بر كارم تمركز داشته باشم. مرتب بدنم را مرور و به تعبیر رایج اسكن میكنم. باز مسیر رفته را باز میگردم و چرخی میزنم تا 5 كیلومتر تعیین شده كامل شود.
هوا دارد تاریك میشود، دریا آرام است و دل كندن سخت. با این حال، باید رفت. نفسزنان كارم تمام میشود. سوزشی در انگشتهای پای راستم حس میكنم، احتمالا تاول زده است. عضلات همسترینگم گرفته است. بدنم در این سرما عرق كرده است. اما اینها مهم نیست. مهم آن است كه با ذهنی رها 5 كیلومتر را كنار ساحل گاه سبز و گاه آبی یا سبزابی بوشهر دویدهام و این بخشی از من و هویتم شده است. نه جایزهای در كار است و نه كاهش وزنی، با همه خستگی حس میكنم كه انگار سبك شدهام. گویی این تجربه بخشی از وجودم شده است. در این حال، میزبانم میگوید كه اگر مایل باشید فردا هم میتوانیم بیاییم اینجا و شما بدوید. بیدرنگ میگویم مایلم و خواهم آمد. فردای آن روز 6 كیلومتر میدوم.
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۰
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
#دویدن #ورزش #بوشهر #مراقبه #طبیعت
📝 فلسفه پرندگان
زندگی حیوانات برای ما رازآمیز، الهامبخش و دستمایه تعلیم اخلاقی بوده است. در دل سنتهای مختلف غالبا حیوانات در مقام معلم یا شاهد بحث حضور دارند، از افسانههای ازوپ یونانی تا داستانهای بیدپای هندی و با نثر فنی آن كلیله و دمنه به نحوی نشان میدهند كه از حیوانات خیلی چیزها میتوانیم بیاموزیم. در قرآن هم از فهم عقلانی پرندگان و مورچگان، سخن رفته است.
اما همه اینها متعلق به زمانی است كه حیوانات موجوداتی باشعور به شمار میرفتند كه از قضا «زبانبسته» بودند. ولی از دكارت به بعد حیوانات تبدیل به «ماشین» شدند و در نهایت در جامعه ما به «فرآوردههای گوشتی» تبدیل شدهاند. در این فضایی كه فقط ما انسانها گویی «تافته جدابافته آفرینش» هستیم، آیا باز میتوان از حیوانات و به خصوص پرندگان چیزی آموخت؟
كتاب فلسفه پرندگان (فیلیپ دوبوآ و الیز روسو، ترجمه كاوه فیضاللهی، تهران، فرهنگ نشر نو و آسیم، 1400، 190 ص. مصور)، به پرسش ما پاسخ مثبت میدهد. این كتاب كه حاصل مطالعه، پژوهش، و مشاهده یك پرندهشناس و یك روزنامهنگار فلسفهخوانده است، سرشار از نكتههای ناب درباره پرندگان است كه اگر جایی نقل كنیم ممكن است فكر كنند داریم شوخی میكنیم. برای نمونه، پرندگان نه تنها دارای زبانی برای گفتوگو با هم هستند، افزون بر آن «لهجه» هم دارند و این لهجه به آنها كمك میكند تا مثلا سهره اصفهانی از سهره مازندرانی متمایز شده و هیچ پرنده بیگانهای نتواند وارد گروه شود.
این كتاب در قالب قطعات كوتاه چند صفحهای و به استناد پژوهشهای انجام شده بر پرندگان و با مسلم گرفتن نظریه تكاملی داروین، به ما «اشرف مخلوقات» نشان میدهد كه چگونه میتوان درسهای بسیاری از پرندگان آموخت.
برخی پرندگان حس جهتیابی حیرتانگیزی دارند. گیلانشاه حنایی، با وزن 250 گرم، فاصله آلاسكا تا نیوزیلند را یعنی بیش از 11 هزار كیلومتر را با سرعت 72 كیلومتر در ساعت پیوسته و بیوقفه پرواز میكند. درست یك هفته پرواز میكند و نوبتی بخشی از مغزش را میخواباند و همزمان كه پرواز میكند، خواب است. دست آخر درست به همان لانهای كه سال پیش در آن بوده است، باز میگردد. ما نیز با ایجاد عادتهایی مانند توجه به تغییرات فصلها و طبیعت و بیدار شدن در نیمهشب و دیدن ماهتاب، میتوانیم مانند پرندگان به پیرامون خویش توجه كنیم و شاعرانگی را به زندگی خود راه دهیم.
همچنین برخی پرندگان خلاقانه عمل میكنند و هنر را وارد زندگی خویش میسازند، مثلا پرندگان نر برای جلب نظر پرنده ماده آواز میخوانند. این آوازها برای ما یكسان هستند و ما قادر به تشخیص تفاوتها آن نیستیم. اما در واقع، موفقترین پرندگان در جلب ماده كسانی هستند كه بهترین لانه را بسازند یا زیباترین آواز را بسرایند یا زیباترین پر و بال را داشته باشند. اینجاست كه آنها در بازار رقابت دست به خلاقیت میزنند، گاه با تغذیه خاصی رنگهای متنوعی به پر و بال خود میدهند و گاه در مقام رقابت با حریفان دست به بداههسرایی میزنند و آوازهایی میخوانند كه از آواز حریفان متفاوت و گاه پیچیدهتر است.
فقط ما انسانها تشنه قدرت نیستیم، پرندگان نیز گاه برای رسیدن به قدرت جان میدهند. برخی مرغها به جای لذت بردن از زندگی و خوردن و نوشیدن، زندگی خود را صرف نوك زدن مرغهای دیگر و اثبات برتری خود میكنند. حال آنكه برخی مرغهای دیگر، بیسر و صدا در پی زندگی خود هستند. بازی قدرت ما را از لذتهای زندگی باز میدارد. وقتی كسی میكوشد با قربانی كردن خیلی چیزها به قله برسد، كس دیگری منتظر است تا او را به زیر بكشد.
این كتاب آسانیاب و خوشخوان نكات بسیاری به ما میآموزد و ما را به سمت «فروتنی» كه بهترین نشانه هوش است، راهبری میكند.
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۰
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
https://is.gd/0tDX62
زندگی حیوانات برای ما رازآمیز، الهامبخش و دستمایه تعلیم اخلاقی بوده است. در دل سنتهای مختلف غالبا حیوانات در مقام معلم یا شاهد بحث حضور دارند، از افسانههای ازوپ یونانی تا داستانهای بیدپای هندی و با نثر فنی آن كلیله و دمنه به نحوی نشان میدهند كه از حیوانات خیلی چیزها میتوانیم بیاموزیم. در قرآن هم از فهم عقلانی پرندگان و مورچگان، سخن رفته است.
اما همه اینها متعلق به زمانی است كه حیوانات موجوداتی باشعور به شمار میرفتند كه از قضا «زبانبسته» بودند. ولی از دكارت به بعد حیوانات تبدیل به «ماشین» شدند و در نهایت در جامعه ما به «فرآوردههای گوشتی» تبدیل شدهاند. در این فضایی كه فقط ما انسانها گویی «تافته جدابافته آفرینش» هستیم، آیا باز میتوان از حیوانات و به خصوص پرندگان چیزی آموخت؟
كتاب فلسفه پرندگان (فیلیپ دوبوآ و الیز روسو، ترجمه كاوه فیضاللهی، تهران، فرهنگ نشر نو و آسیم، 1400، 190 ص. مصور)، به پرسش ما پاسخ مثبت میدهد. این كتاب كه حاصل مطالعه، پژوهش، و مشاهده یك پرندهشناس و یك روزنامهنگار فلسفهخوانده است، سرشار از نكتههای ناب درباره پرندگان است كه اگر جایی نقل كنیم ممكن است فكر كنند داریم شوخی میكنیم. برای نمونه، پرندگان نه تنها دارای زبانی برای گفتوگو با هم هستند، افزون بر آن «لهجه» هم دارند و این لهجه به آنها كمك میكند تا مثلا سهره اصفهانی از سهره مازندرانی متمایز شده و هیچ پرنده بیگانهای نتواند وارد گروه شود.
این كتاب در قالب قطعات كوتاه چند صفحهای و به استناد پژوهشهای انجام شده بر پرندگان و با مسلم گرفتن نظریه تكاملی داروین، به ما «اشرف مخلوقات» نشان میدهد كه چگونه میتوان درسهای بسیاری از پرندگان آموخت.
برخی پرندگان حس جهتیابی حیرتانگیزی دارند. گیلانشاه حنایی، با وزن 250 گرم، فاصله آلاسكا تا نیوزیلند را یعنی بیش از 11 هزار كیلومتر را با سرعت 72 كیلومتر در ساعت پیوسته و بیوقفه پرواز میكند. درست یك هفته پرواز میكند و نوبتی بخشی از مغزش را میخواباند و همزمان كه پرواز میكند، خواب است. دست آخر درست به همان لانهای كه سال پیش در آن بوده است، باز میگردد. ما نیز با ایجاد عادتهایی مانند توجه به تغییرات فصلها و طبیعت و بیدار شدن در نیمهشب و دیدن ماهتاب، میتوانیم مانند پرندگان به پیرامون خویش توجه كنیم و شاعرانگی را به زندگی خود راه دهیم.
همچنین برخی پرندگان خلاقانه عمل میكنند و هنر را وارد زندگی خویش میسازند، مثلا پرندگان نر برای جلب نظر پرنده ماده آواز میخوانند. این آوازها برای ما یكسان هستند و ما قادر به تشخیص تفاوتها آن نیستیم. اما در واقع، موفقترین پرندگان در جلب ماده كسانی هستند كه بهترین لانه را بسازند یا زیباترین آواز را بسرایند یا زیباترین پر و بال را داشته باشند. اینجاست كه آنها در بازار رقابت دست به خلاقیت میزنند، گاه با تغذیه خاصی رنگهای متنوعی به پر و بال خود میدهند و گاه در مقام رقابت با حریفان دست به بداههسرایی میزنند و آوازهایی میخوانند كه از آواز حریفان متفاوت و گاه پیچیدهتر است.
فقط ما انسانها تشنه قدرت نیستیم، پرندگان نیز گاه برای رسیدن به قدرت جان میدهند. برخی مرغها به جای لذت بردن از زندگی و خوردن و نوشیدن، زندگی خود را صرف نوك زدن مرغهای دیگر و اثبات برتری خود میكنند. حال آنكه برخی مرغهای دیگر، بیسر و صدا در پی زندگی خود هستند. بازی قدرت ما را از لذتهای زندگی باز میدارد. وقتی كسی میكوشد با قربانی كردن خیلی چیزها به قله برسد، كس دیگری منتظر است تا او را به زیر بكشد.
این كتاب آسانیاب و خوشخوان نكات بسیاری به ما میآموزد و ما را به سمت «فروتنی» كه بهترین نشانه هوش است، راهبری میكند.
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۰
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
https://is.gd/0tDX62
Forwarded from دغدغههای اخلاق و دین / سید حسن اسلامی اردکانی
⚫️ قتل رومینا و هجرت سلیمان
دو دهه قبل، پدری در خوزستان دختر 6 ساله خود را کشت. آن دختربچه نه دوست پسری داشت و نه عاشق کسی شده بود و نه از خانه گریخته بود. تنها یک «سوءتفاهم» کافی بود که پدر «غیرتمند» را وادارد تا «لکه ننگ بدنامی» یا حتی «توهم» بدنامی را از زندگیاش پاک کند. رییس وقت قوه قضاییه، آقای هاشمیشاهرودی، دستور داد که سریع به این پرونده رسیدگی و قاتل کیفر شود. اما هر چه شد یا میتوانست بشود، آن دختر معصوم را دیگر زنده نکرد.
حوادثی از این دست در کشورهایی چون ایران، عراق، پاکستان گاه به گاه رخ میدهد. اما قتل رومینا به دلایلی از جمله شکل خشونتبارش نظرها را جلب کرد و قاتل را که پدرش بود چون «جلاد» معرفی کرد. وقتی چنین قتل هولناکی رخ میدهد معمولا نخست دنبال «مجرم» میگردیم سپس از خلأ و نقص قانونی در کیفر دادن این مجرم گله میکنیم و خواستار رفتار قاطعانه با او میشویم. یادمان میرود که گاه قاتل و مجرم خودش «قربانی» است. پدری که در سلامت نسبی عقلی و عاطفی، دخترش را میکشد در واقع خودش را کشته است و دیگر نیازی به کیفر ندارد بلکه نیازمند حمایت عاطفی است. در اینجا مقصودم توجیه این جنایت تکاندهنده نیست. هدفم آن است که بکوشیم از منظری فراختر به ماجرا بنگریم و گرنه هیچ پدر متعادلی به دلایل ضعیف یا حتی قوی دخترش را این گونه نمیکشد.
در جامعهای زندگی میکنیم که افراد را به شکل خاصی بار میآورد، هنجارهایی را در آنها نهادینه میکند، از پدران میخواهد غیور و مراقب فرزندان خود باشند و اجازه ندهند به خطا بروند. راه مواجهه درست با خطاکاری را به آنها نمیآموزد، رفتار غریزی و واکنشی را عملا ترویج میکند. سپس هنگامی که یکی از این پدران که آموزش روشنی برای مواجهه با مسائل خاص ندیده است از سر غیرت و غریزه کاری میکند، همین جامعه او را محکوم میکند. فرهنگ ما به رغم برخی صورتکهای نمایشی مدرنی که دارد از جهاتی «روستایی» است. به این معنا که فضای بسته شایعهسازی، تهمت زدن، برچسب زدن و حسادت و رقابت در آن بسیار آشکار است. در روستا زمینه تفریح و سرگرمی سالم نیست و افراد منتظرند تا کسی بلغزد و دیگران او را رسوا کنند و مایه سرگرمی خود کنند.
داستان کوتاه «هجرت سلیمان» نوشته محمود دولتآبادی با ظرافت تبدیل شدن یک مرد زحمتکش و سر به راه و خانواده دوست روستایی را به پلنگی زخمی روایت میکند که این گونه زنش را میزند:«سینه دستش را خواباند بیخ گوش معصومه که دراز به دراز کنار دیوار فرش شد. بعد به طرف پستو رفت و دو تا ترکه جوز که با آنها گاوش را میراند با خود آورد. زن خودش را جمع کرد و به طرف در دوید. در بسته بود و سلیمان با یک ترکه که به قلم پایش خواباند، او را انداخت.». معصومه به خواست ارباب به شهر رفته است تا در زایمان زن ارباب کمکش کند. نبودش زمینه شایعات بین روستاییان و تحقیر سلیمان میشود و او زنش را بازخواست میکند، میزند، تحقیر میکند و دست آخر رهایش میکند و با دو فرزندش از روستا میرود. اما در این میان به دارایی خودش دستبرد میزنند، به سرقت متهمش میکنند، از کارش اخراجش میکنند، ترکهاش میزنند و به زندان میفرستندش. معصومه درست میگفت:«مردانگی اون نیست که آدم تف تو یخه خودش بندازه» اما کسی در قد و قامت سلیمان فقط میتواند در یقه خودش تف بیندازد. مراقب باشیم که گاه با رفتارهای ریز و درشتمان و با هنجارسازیهایمان، سلیمانها پرورش ندهیم.
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، سهشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۹۹
www.hassaneslami.ir
@hassan_eslami
دو دهه قبل، پدری در خوزستان دختر 6 ساله خود را کشت. آن دختربچه نه دوست پسری داشت و نه عاشق کسی شده بود و نه از خانه گریخته بود. تنها یک «سوءتفاهم» کافی بود که پدر «غیرتمند» را وادارد تا «لکه ننگ بدنامی» یا حتی «توهم» بدنامی را از زندگیاش پاک کند. رییس وقت قوه قضاییه، آقای هاشمیشاهرودی، دستور داد که سریع به این پرونده رسیدگی و قاتل کیفر شود. اما هر چه شد یا میتوانست بشود، آن دختر معصوم را دیگر زنده نکرد.
حوادثی از این دست در کشورهایی چون ایران، عراق، پاکستان گاه به گاه رخ میدهد. اما قتل رومینا به دلایلی از جمله شکل خشونتبارش نظرها را جلب کرد و قاتل را که پدرش بود چون «جلاد» معرفی کرد. وقتی چنین قتل هولناکی رخ میدهد معمولا نخست دنبال «مجرم» میگردیم سپس از خلأ و نقص قانونی در کیفر دادن این مجرم گله میکنیم و خواستار رفتار قاطعانه با او میشویم. یادمان میرود که گاه قاتل و مجرم خودش «قربانی» است. پدری که در سلامت نسبی عقلی و عاطفی، دخترش را میکشد در واقع خودش را کشته است و دیگر نیازی به کیفر ندارد بلکه نیازمند حمایت عاطفی است. در اینجا مقصودم توجیه این جنایت تکاندهنده نیست. هدفم آن است که بکوشیم از منظری فراختر به ماجرا بنگریم و گرنه هیچ پدر متعادلی به دلایل ضعیف یا حتی قوی دخترش را این گونه نمیکشد.
در جامعهای زندگی میکنیم که افراد را به شکل خاصی بار میآورد، هنجارهایی را در آنها نهادینه میکند، از پدران میخواهد غیور و مراقب فرزندان خود باشند و اجازه ندهند به خطا بروند. راه مواجهه درست با خطاکاری را به آنها نمیآموزد، رفتار غریزی و واکنشی را عملا ترویج میکند. سپس هنگامی که یکی از این پدران که آموزش روشنی برای مواجهه با مسائل خاص ندیده است از سر غیرت و غریزه کاری میکند، همین جامعه او را محکوم میکند. فرهنگ ما به رغم برخی صورتکهای نمایشی مدرنی که دارد از جهاتی «روستایی» است. به این معنا که فضای بسته شایعهسازی، تهمت زدن، برچسب زدن و حسادت و رقابت در آن بسیار آشکار است. در روستا زمینه تفریح و سرگرمی سالم نیست و افراد منتظرند تا کسی بلغزد و دیگران او را رسوا کنند و مایه سرگرمی خود کنند.
داستان کوتاه «هجرت سلیمان» نوشته محمود دولتآبادی با ظرافت تبدیل شدن یک مرد زحمتکش و سر به راه و خانواده دوست روستایی را به پلنگی زخمی روایت میکند که این گونه زنش را میزند:«سینه دستش را خواباند بیخ گوش معصومه که دراز به دراز کنار دیوار فرش شد. بعد به طرف پستو رفت و دو تا ترکه جوز که با آنها گاوش را میراند با خود آورد. زن خودش را جمع کرد و به طرف در دوید. در بسته بود و سلیمان با یک ترکه که به قلم پایش خواباند، او را انداخت.». معصومه به خواست ارباب به شهر رفته است تا در زایمان زن ارباب کمکش کند. نبودش زمینه شایعات بین روستاییان و تحقیر سلیمان میشود و او زنش را بازخواست میکند، میزند، تحقیر میکند و دست آخر رهایش میکند و با دو فرزندش از روستا میرود. اما در این میان به دارایی خودش دستبرد میزنند، به سرقت متهمش میکنند، از کارش اخراجش میکنند، ترکهاش میزنند و به زندان میفرستندش. معصومه درست میگفت:«مردانگی اون نیست که آدم تف تو یخه خودش بندازه» اما کسی در قد و قامت سلیمان فقط میتواند در یقه خودش تف بیندازد. مراقب باشیم که گاه با رفتارهای ریز و درشتمان و با هنجارسازیهایمان، سلیمانها پرورش ندهیم.
سید حسن اسلامی اردکانی
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، سهشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۹۹
www.hassaneslami.ir
@hassan_eslami
📝 وطنپرستان اسنوب
اولینبار در كتاب نگاهی به تاریخ جهان، نوشته جواهر لعل نهرو، بود كه با نام لئونیداس پادشاه اسپارت آشنا شدم. او در برابر حمله سنگین ایرانیان با سیصد نفر تا لحظه آخر ایستاد و در همانجا كشته شد، زیرا شعار و تربیت اسپارتیها این بود كه هر كس به جنگ میرفت هنگام برگشت یا با سپر، یعنی پیروز، بر میگشت یا بر سپر یعنی كشته شده.
بعدها درباره آریو برزن خواندم كه در برابر حمله اسكندر به ایران ایستاد و سپاه او را متوقف كرد. در اینجا كاری ندارم كه این شخصیتها واقعی یا اغراق شدهاند. اما در تاریخ، هر دو نماد وطنپرستی به شمار میرفتهاند. یعنی كسانی كه در راه دفاع از میهن خود از همهچیز حتی جان خویش گذشتند و سرزمینشان را «ترك» نكردند.
اما امروزه با نوع خاصی از وطنپرستی مواجه میشویم كه در تاریخ سابقه نداشته است. كسانی كه نه غم نان دارند و نه نگرانی آینده، فقط و فقط یك غم آنها را روزبهروز فربهتر میكند؛ غم وطن. این كسان در راه وطن خیلی كارها میكنند. اولین گام برای آنها فحاشی به زمین و زمان و تاریخ و سرنوشت است. زبان مسلط بر این كسان زبان دشنام و هتاكی است. از فرط وطنپرستی طاقت ندارند كه به كسی فحش ندهند. چنان دلسوخته وطن هستند كه از بامداد تا شامگاه ذكرشان انواع فحشهای كهنه و تازه است. در دومین گام، اگر دستشان برسد، به عشق وطن «این خرابشده» را ترك میكنند و به آن سر دنیا میروند تا در آنجا مویه سر دهند و از غم دوری از وطن بنالند.
وطنپرستی برای این كسان نوعی اسنوبیسم یا تلاش متمایزسازی خود و خودنمایی است. آنها سعی میكنند نشان بدهند كه مانند هیچ كس دیگر نیستند. اگر كسی در وطن مانده باشد، به دیده تحقیر در او مینگرند و دلسوزانه به او میگویند تا دیر نشده بارت را ببند و از «این خرابشده» برو. بعد كه رفت به او میگویند كه حالا بر وطن زاری كن. ویژگی این كسان آن است كه خودشان هیچ حركت مثبتی یا اقدام مستقیمی، البته جز همان فحاشی مدام، نمیكنند. اما از همه متوقع و گلهمند هستند و از این ملت بیفرهنگ بیزارند كه قدر وطن را نمیدانند و هنوز در این «خرابشده» زندگی میكنند.
این كسان نه نمادهای فرهنگی را دوست دارند، نه زبان پارسی را و نه مردمی را كه روزبهروز دارند له و لهتر میشوند. آنها فقط «وطن» را دوست دارند. وطن برای آنها مكان مقدسی است كه نه در زمین جای دارد و نه در آسمان. فقط در ذهن خودشان است. هر چه میكنند از عشق وطنشان است. بر آنها حرجی نیست، اما من هرگز اینگونه وطنپرست نبودهام. وطن برایم همین سرزمین زخمی است كه در تاریخ بارها زمین خورده و برخاسته است.
وطن همین مردمان هستند كه روزی از مصدق دفاع كردند و روزی از ترس قدارهكشانی چون شعبان جعفری، در خانههای خود ماندند. وطن همین حاكمانی است كه در طول تاریخ گاه مایه سرفرازی ماموطن بودهاند و گاه مایه سرخوردگی. وطن ما این است و همین است. برای من وطنپرستی یعنی آنكه دست از دشنام دادن بكشیم، وطن را رها نكنیم و در شادی و غم كنارش باشیم. برای من وطنپرستی یعنی عشق به زبان فارسی و فرهنگ آن؛ وطنپرستی یعنی عشق به تاریخ این مرز و بوم و وطنپرستی یعنی شناخت و شیفتگی به جغرافیای این سرزمین. به گفته زندهیاد فریدون مشیری: «من اینجا ریشه در خاكم. من اینجا عاشق این خاك اگر آلوده یا پاكم.»
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۲۷ بهمن ۱۴۰۰
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
#ایران #وطن #فرهنگ #ملی_گرایی
اولینبار در كتاب نگاهی به تاریخ جهان، نوشته جواهر لعل نهرو، بود كه با نام لئونیداس پادشاه اسپارت آشنا شدم. او در برابر حمله سنگین ایرانیان با سیصد نفر تا لحظه آخر ایستاد و در همانجا كشته شد، زیرا شعار و تربیت اسپارتیها این بود كه هر كس به جنگ میرفت هنگام برگشت یا با سپر، یعنی پیروز، بر میگشت یا بر سپر یعنی كشته شده.
بعدها درباره آریو برزن خواندم كه در برابر حمله اسكندر به ایران ایستاد و سپاه او را متوقف كرد. در اینجا كاری ندارم كه این شخصیتها واقعی یا اغراق شدهاند. اما در تاریخ، هر دو نماد وطنپرستی به شمار میرفتهاند. یعنی كسانی كه در راه دفاع از میهن خود از همهچیز حتی جان خویش گذشتند و سرزمینشان را «ترك» نكردند.
اما امروزه با نوع خاصی از وطنپرستی مواجه میشویم كه در تاریخ سابقه نداشته است. كسانی كه نه غم نان دارند و نه نگرانی آینده، فقط و فقط یك غم آنها را روزبهروز فربهتر میكند؛ غم وطن. این كسان در راه وطن خیلی كارها میكنند. اولین گام برای آنها فحاشی به زمین و زمان و تاریخ و سرنوشت است. زبان مسلط بر این كسان زبان دشنام و هتاكی است. از فرط وطنپرستی طاقت ندارند كه به كسی فحش ندهند. چنان دلسوخته وطن هستند كه از بامداد تا شامگاه ذكرشان انواع فحشهای كهنه و تازه است. در دومین گام، اگر دستشان برسد، به عشق وطن «این خرابشده» را ترك میكنند و به آن سر دنیا میروند تا در آنجا مویه سر دهند و از غم دوری از وطن بنالند.
وطنپرستی برای این كسان نوعی اسنوبیسم یا تلاش متمایزسازی خود و خودنمایی است. آنها سعی میكنند نشان بدهند كه مانند هیچ كس دیگر نیستند. اگر كسی در وطن مانده باشد، به دیده تحقیر در او مینگرند و دلسوزانه به او میگویند تا دیر نشده بارت را ببند و از «این خرابشده» برو. بعد كه رفت به او میگویند كه حالا بر وطن زاری كن. ویژگی این كسان آن است كه خودشان هیچ حركت مثبتی یا اقدام مستقیمی، البته جز همان فحاشی مدام، نمیكنند. اما از همه متوقع و گلهمند هستند و از این ملت بیفرهنگ بیزارند كه قدر وطن را نمیدانند و هنوز در این «خرابشده» زندگی میكنند.
این كسان نه نمادهای فرهنگی را دوست دارند، نه زبان پارسی را و نه مردمی را كه روزبهروز دارند له و لهتر میشوند. آنها فقط «وطن» را دوست دارند. وطن برای آنها مكان مقدسی است كه نه در زمین جای دارد و نه در آسمان. فقط در ذهن خودشان است. هر چه میكنند از عشق وطنشان است. بر آنها حرجی نیست، اما من هرگز اینگونه وطنپرست نبودهام. وطن برایم همین سرزمین زخمی است كه در تاریخ بارها زمین خورده و برخاسته است.
وطن همین مردمان هستند كه روزی از مصدق دفاع كردند و روزی از ترس قدارهكشانی چون شعبان جعفری، در خانههای خود ماندند. وطن همین حاكمانی است كه در طول تاریخ گاه مایه سرفرازی ماموطن بودهاند و گاه مایه سرخوردگی. وطن ما این است و همین است. برای من وطنپرستی یعنی آنكه دست از دشنام دادن بكشیم، وطن را رها نكنیم و در شادی و غم كنارش باشیم. برای من وطنپرستی یعنی عشق به زبان فارسی و فرهنگ آن؛ وطنپرستی یعنی عشق به تاریخ این مرز و بوم و وطنپرستی یعنی شناخت و شیفتگی به جغرافیای این سرزمین. به گفته زندهیاد فریدون مشیری: «من اینجا ریشه در خاكم. من اینجا عاشق این خاك اگر آلوده یا پاكم.»
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۲۷ بهمن ۱۴۰۰
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
#ایران #وطن #فرهنگ #ملی_گرایی
📝 اختلاف نظر
شاید آشكارترین ویژگی جامعه ما «اختلاف نظر» است. لازم نیست بپرسید درباره چه اختلاف نظر داریم؟ مهم آن است كه با واقعیت گسترده اختلاف نظر روبرو هستیم. دختر و پدر، مادر و پسر، برادر و خواهر، رییس و مرئوس، و تولیدكننده و مصرفكننده با هم اختلاف نظر دارند. این اختلاف نظر شامل تقریبا همه عرصههای زندگی میشود، از نوع تغذیه و پوشاك مناسب گرفته تا نظام آموزشی مطلوب تا سیاست خارجی كارآمد. كمتر مسالهای هست كه در آن اختلاف نظری نباشد. فضای رسانه و فضای مجازی و میزگردها به خوبی بیانگر این اختلاف نظر است. اما به میزانی كه اختلاف نظر در جامعه فراوان است، تأمل درباره سرشت و كاركرد و ریشه این اختلاف نظرها كم است. از آن مهمتر آنكه در مواجهه با اختلاف نظر چه باید كرد؟
اندك كسانی مانند مولانا جلالالدین بلخی میكوشیدند ریشه این اختلاف نظرها را بیان كنند و آن را به عوامل بیرونی و فرعی برگردانند. برای نمونه، از نظر مولانا علت این اختلاف نظرها یا سوءتفاهم زبانی است یا محدودیت منظرها. در داستان دعوای چهار نفر ریشه اختلاف را سوءتفاهم زبانی میداند و در داستان فیلی كه در خانهای تاریك نگهداری میشد، نداشتن چشمانداز و نور مناسب عامل اختلاف نظر معرفی میشود. مولانا در داستان اول نقل میكند كه كسی به چهار نفر همسفر كه زبانهای مختلفی داشتند، یك درم بخشید. آنگاه آنها به جان هم افتادند. یكی گفت «انگور» بخریم، دومی گفت «عنب» بهتر است. سومی خواستار «اُزُم» شد و چهارمی پافشاری كرد كه حتما «استافیل» بخرند. از نظر مولانا این كسان چون از راز و كاركرد نامها غافل بودند، خبر نداشتند كه همه یك چیز میخواهند و «صاحب سری عزیزی صد زبان/گر بُدی آنجا بدادی صلحشان».
اما گاه ریشه اختلاف نظر عمیقتر است و راهحل پیشنهادی مولانا راه به جایی نمیبرد. تأمل و تفكر درباره شیوه مواجهه با اختلاف نظر از مباحث تازه عرصه معرفتشناسی است كه در جامعه ما هنوز خوب جای خود را باز نكرده است. با این همه، كتاب اختلاف نظر دینی: بررسی معرفتشناختی (غزاله حجتی، قم، طه، 1398، 240صفحه)، گام خوبی در این مسیر برداشته است و علاقهمندان را به شكل جدی درگیر این مساله میكند كه در مواجهه با اختلاف نظر چه باید كرد؟ البته هر نوع اختلاف نظری قابل بحث نیست. مقصود اختلاف نظر ایدهآل است، یعنی آن اختلاف نظری كه بین دو نفر معقول در مباحث فكری رخ میدهد؛ دو نفری كه همتای معرفتی یكدیگر هستند، یعنی هم دانش كافی و مناسبی دارند و هم به لحاظ توان فكری و تحلیلی و هوشمندی كمابیش همتراز به شمار میروند.
گاه اختلاف نظر درباره مسائل فكری معمولی است كه میتوان با آن كنار آمد. اما زمانی این اختلاف نظر درباره عمیقترین باورهای دینی رخ میدهد. در این جا هر كس ملزم است كه بهترین و درستترین باور را انتخاب كند. اما وقتی كه دو نفر همتای معرفتی باشند یعنی در یك حد باشند و دو نظر مخالف داشته باشند، حق با كدام یك است؟ در مواجهه با اختلاف نظر، سه راه برابر ما گشوده است. یكی آنكه بیتوجه به اختلاف نظر راه خود را برویم و به باور خود بچسبیم. دوم آنكه دست از باور خود بكشیم و نظر مقابل را بپذیریم و سوم آنكه دست از قضاوت بكشیم و باور خود را معلق كنیم یا از شدت باور خود بكاهیم. اما كدام یك از این گزینهها بهتر است؟ جالب آنكه در بحث «اختلاف نظر» هم میان متخصصان صاحبنظر، «اختلاف نظر» هست. عدهای به دلایلی كه به تفصیل در این كتاب آمده است، معتقدند در چنین موقعیتی باید كوتاه بیاییم و دست به مصالحه با رقیب بزنیم و به یك نقطه مشترك برسیم. عدهای بر عكس معتقدند كه لازم است همچنان به باور خود پایبند بمانیم و نگران نظر مخالف نباشیم و عدهای هم كوشیدهاند این وسط راه میانهای انتخاب كنند. این كتاب نكات آموزنده فراوانی دارد. اما مهمترین درس این كتاب شاید این باشد كه بحث اختلاف نظر جدیتر از آن است كه بشود با تمثیل انگور و عنب آن را حل كرد.
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۴ اسفند ۱۴۰۰
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
#معرفی_کتاب #معرفتشناسی #اختلاف_نظر #عقلانیت
شاید آشكارترین ویژگی جامعه ما «اختلاف نظر» است. لازم نیست بپرسید درباره چه اختلاف نظر داریم؟ مهم آن است كه با واقعیت گسترده اختلاف نظر روبرو هستیم. دختر و پدر، مادر و پسر، برادر و خواهر، رییس و مرئوس، و تولیدكننده و مصرفكننده با هم اختلاف نظر دارند. این اختلاف نظر شامل تقریبا همه عرصههای زندگی میشود، از نوع تغذیه و پوشاك مناسب گرفته تا نظام آموزشی مطلوب تا سیاست خارجی كارآمد. كمتر مسالهای هست كه در آن اختلاف نظری نباشد. فضای رسانه و فضای مجازی و میزگردها به خوبی بیانگر این اختلاف نظر است. اما به میزانی كه اختلاف نظر در جامعه فراوان است، تأمل درباره سرشت و كاركرد و ریشه این اختلاف نظرها كم است. از آن مهمتر آنكه در مواجهه با اختلاف نظر چه باید كرد؟
اندك كسانی مانند مولانا جلالالدین بلخی میكوشیدند ریشه این اختلاف نظرها را بیان كنند و آن را به عوامل بیرونی و فرعی برگردانند. برای نمونه، از نظر مولانا علت این اختلاف نظرها یا سوءتفاهم زبانی است یا محدودیت منظرها. در داستان دعوای چهار نفر ریشه اختلاف را سوءتفاهم زبانی میداند و در داستان فیلی كه در خانهای تاریك نگهداری میشد، نداشتن چشمانداز و نور مناسب عامل اختلاف نظر معرفی میشود. مولانا در داستان اول نقل میكند كه كسی به چهار نفر همسفر كه زبانهای مختلفی داشتند، یك درم بخشید. آنگاه آنها به جان هم افتادند. یكی گفت «انگور» بخریم، دومی گفت «عنب» بهتر است. سومی خواستار «اُزُم» شد و چهارمی پافشاری كرد كه حتما «استافیل» بخرند. از نظر مولانا این كسان چون از راز و كاركرد نامها غافل بودند، خبر نداشتند كه همه یك چیز میخواهند و «صاحب سری عزیزی صد زبان/گر بُدی آنجا بدادی صلحشان».
اما گاه ریشه اختلاف نظر عمیقتر است و راهحل پیشنهادی مولانا راه به جایی نمیبرد. تأمل و تفكر درباره شیوه مواجهه با اختلاف نظر از مباحث تازه عرصه معرفتشناسی است كه در جامعه ما هنوز خوب جای خود را باز نكرده است. با این همه، كتاب اختلاف نظر دینی: بررسی معرفتشناختی (غزاله حجتی، قم، طه، 1398، 240صفحه)، گام خوبی در این مسیر برداشته است و علاقهمندان را به شكل جدی درگیر این مساله میكند كه در مواجهه با اختلاف نظر چه باید كرد؟ البته هر نوع اختلاف نظری قابل بحث نیست. مقصود اختلاف نظر ایدهآل است، یعنی آن اختلاف نظری كه بین دو نفر معقول در مباحث فكری رخ میدهد؛ دو نفری كه همتای معرفتی یكدیگر هستند، یعنی هم دانش كافی و مناسبی دارند و هم به لحاظ توان فكری و تحلیلی و هوشمندی كمابیش همتراز به شمار میروند.
گاه اختلاف نظر درباره مسائل فكری معمولی است كه میتوان با آن كنار آمد. اما زمانی این اختلاف نظر درباره عمیقترین باورهای دینی رخ میدهد. در این جا هر كس ملزم است كه بهترین و درستترین باور را انتخاب كند. اما وقتی كه دو نفر همتای معرفتی باشند یعنی در یك حد باشند و دو نظر مخالف داشته باشند، حق با كدام یك است؟ در مواجهه با اختلاف نظر، سه راه برابر ما گشوده است. یكی آنكه بیتوجه به اختلاف نظر راه خود را برویم و به باور خود بچسبیم. دوم آنكه دست از باور خود بكشیم و نظر مقابل را بپذیریم و سوم آنكه دست از قضاوت بكشیم و باور خود را معلق كنیم یا از شدت باور خود بكاهیم. اما كدام یك از این گزینهها بهتر است؟ جالب آنكه در بحث «اختلاف نظر» هم میان متخصصان صاحبنظر، «اختلاف نظر» هست. عدهای به دلایلی كه به تفصیل در این كتاب آمده است، معتقدند در چنین موقعیتی باید كوتاه بیاییم و دست به مصالحه با رقیب بزنیم و به یك نقطه مشترك برسیم. عدهای بر عكس معتقدند كه لازم است همچنان به باور خود پایبند بمانیم و نگران نظر مخالف نباشیم و عدهای هم كوشیدهاند این وسط راه میانهای انتخاب كنند. این كتاب نكات آموزنده فراوانی دارد. اما مهمترین درس این كتاب شاید این باشد كه بحث اختلاف نظر جدیتر از آن است كه بشود با تمثیل انگور و عنب آن را حل كرد.
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۴ اسفند ۱۴۰۰
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
#معرفی_کتاب #معرفتشناسی #اختلاف_نظر #عقلانیت