دغدغه‌های اخلاق و دین / سید حسن اسلامی اردکانی
1.54K subscribers
222 photos
5 videos
51 files
368 links
اینستاگرام:
instagram.com/eslamiardakani
ایمیل:
eslami@urd.ac.ir
Download Telegram
🖌 به نظر شما مهم‌ترین پیام پیامبر(ص) برای انسان معاصر چیست؟

📝 پیام ایشان به رسمیت شناختن و گفت‌وگو با انسان‌های دیگر است. متأسفانه ما فراموش می‌کنیم در جهانی زندگی می‌کنیم که دیگران هم در آن حضور دارند و صداهای دیگری هم وجود دارد. متأسفانه ما یا صداهای دیگر را کتمان می‌کنیم یا اینکه آنها را سرکوب می‌کنیم و هر دو خطاست. پیام پیامبر(ص) توجه به دیگران، به رسمیت شناختن حضور دیگران، گفت‌وگوی با دیگران، ارسال هیئت‌های نمایندگی و پذیرش آنها و احترام گذاشتن به سنت‌های موجود، تا زمانی که این سنت‌ها در تعارض صریح با پیام اسلام نباشد، است.

🖌 [...] چه شاخصه‌هایی باید در بین جامعه وجود داشته باشد تا آن را جامعه نبوی قلمداد کنیم؟

📝 شاخصه‌های زیادی می‌توان برشمرد که به چند نمونه آشکار اشاره می‌کنم. جامعه اسلامی جامعه‌ای است که در آن حرمت انسان‌ها و حیثیت انسان‌ها به خاطر مسائل ساده معیشتی نادیده گرفته نشود. عزت نفس انسان‌ها مخدوش نمی‌شود؛ کاری که ما در این چهل سال نتوانستیم انجام دهیم. وقتی انسان صف‌های طولانی برای دریافت گوشت را می‌بیند حس می‌کند یک جای کار عیب دارد. افرادی که بیمار می‌شوند باید دارویشان در اختیارشان باشد و نباید انسان بیمار بلند شود و جاهای مختلف برود تا دارو تهیه کند. دسترسی آسان به اولیات زندگی، نشان جامعه اسلامی است. این حداقل انتظاری است که می‌شود از جامعه اسلامی داشت.

شاخصه دوم احترام به انسان‌ها و آداب و رسوم و عقایدشان است؛ مگر جایی که در تعارض صریح با اسلام قرار بگیرد. ما باید به فرهنگ‌ها، اقلیت‌ها، لهجه‌ها و سنت‌ها احترام بگذاریم.

یک شاخصه دیگر این است که باید فاصله فقر و غنا کم باشد؛ هیچ توجیهی برای شکاف‌های طبقاتی وجود ندارد. الان در کشورهای اروپایی که نظام‌های سوسیال دموکراسی حاکم است، این فاصله دارد روز به روز کمتر می‌شود و حداقل معیشت برای تمام افراد فراهم می‌شود.

یکی از شاخص‌های جامعه اسلامی این است که نباید انسان‎ها روز تا شب در حال بدگویی از دیگران باشند و بدبینی در جامعه حاکم باشد. شاخصه بعدی توجه به تمام موجودات زندهاست و اینکه مردم طبیعت را تخریب نکنند. اینها با شاخص‌های جامعه نبوی سازگار نیست.

📝 من معتقدم باید از کارهای کوچک شروع کنیم و هر کس هر کاری می‌تواند انجام دهد را انجام دهد تا جامعه به سمت اخلاقی شدن پیش برود. البته این رافع مسئولیت مسئولان نیست و آنها هم باید کار خودشان را انجام دهند ولی این تلقی که زمانی که مسئولان درست عمل کنند مشکلات حل می‌شود اشتباه است چون خود این مسئولان هم برآمده از همین جامعه هستند.

بخش‌هایی از گفتگو با ایکنا:
«شاخصه‌های جامعه نبوی؛ از به رسمیت شناختن دیگری تا تأمین اولیات زندگی» ۲۳ اسفند ۱۳۹۹
https://b2n.ir/r67625
instagram.com/eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
📝 آستین كوتاه یا دست ناقص

وارد فروشگاه لوازم كوهنوردی شدم. دنبال یك بادگیر سبك بودم. با فروشنده كمی گپ ‌زدم. یادم ‌افتاد كه نكته‌ای را یادآوری كنم. قبلا دستكش دولایه‌ای را كه تولید همین فروشنده بود خریده بودم كه كارایی نداشت و در سرمای كوهستان باد از آن گذشته و دستم را كرخت كرده بود، چون این فروشنده خودش تولید‌كننده آن كالا بوده است، فقط خواستم نكته‌ای گفته باشم كه كارش را اصلاح كند و در آینده محصول بهتری به بازار عرضه كند و حتی برای خودش مثلا «برند» بسازد. هنوز حرفم تمام نشده بود كه فروشنده گفت كه مشكل از دستكش من نیست. شما قبل از اینكه دستكش دست كنی، باید كلاس هواشناسی در كوهستان و كلاس و برف و یخ را رفته باشی و بدانی كه در گرم نگه داشتن دست 15 «آیتم» نقش دارند: یكی مصرف آب كافی، دیگری غلیظ نبودن خون و سومی... عادت ندارم حرف كسی را قطع كنم. اما نگذاشتم ادامه بدهد و پریدم وسط حرفش كه اینقدر كلاس رفتم كه خودم «باكلاس» شدم. دیگر بحث را ادامه ندادم. بعد بقیه لوازم را نگاهی كردم و قیمت‌ها را ‌پرسیدم. او هم از مشكلات و تولیدكنندگانی كه از زیپ خوب استفاده نمی‌كنند و واردكنندگان بنجل كالا از چین سخن گفت كه مسوولانه عمل نمی‌كنند. حیرت می‌كنم و با خودم می‌اندیشم، اگر همین فروشنده با همان واردكننده كالای چینی روبه‌رو شود و به او اعتراض كند، احتمالا او هم با همان منطق بالا می‌گوید كه مشكل از زیپ و جنس بنجل ما نیست، شما باید اول یك دوره اقتصاد مالی و بعد اقتصاد سیاسی گذرانده باشید تا بدانید كه جنس ما بنجل نیست، پول شما بنجل است! باز اگر فردا به یك سیاست‌گذار كلان كشوری بگوییم كه سیاست شما كارایی ندارد و طبق برنامه ادعایی پیش نرفته است، خواهد گفت مشكل از ما نیست. مشكل از شما است كه یك دوره كامل برنامه‌ریزی شهری و روابط عمومی را نگذرانده‌اید و... یاد داستان خیاطی افتادم كه كتی دوخته بود با آستین كوتاه و چون مشتری اعتراض كرد، پاسخ داد كه كت دوخته شده من استاندارد است، اشكال از دست شما است كه كوتاه است.

وقتی یك فروشنده و تولید‌كننده عادی این‌گونه در برابر پیشنهاد اصلاحی و نكته‌ای كه یك مصرف‌كننده می‌گوید مقاومت از خودش نشان می‌دهد، تكلیف متخصصان و برنامه‌ریزان كلان مشخص است. اگر منِ مصرف‌كننده نتوانم درباره این دستكش بی‌خاصیت نظر بدهم، چه كسی باید نظر بدهد؟ چیزی كه من قادر به فهم آن نیستم آن است كه همین شخص با همین منطق انتظار دارد كه دیگران سخن و قضاوتش را در مسائل گوناگون اقتصادی و سیاسی معتبر بشمارند و در صورت امكان به نظرش عمل كنند.

انگار این گرفتاری عمومی ما است و اختصاص به این تولید‌كننده یا فروشنده ندارد. مشكل ما این است كه كنده درخت را در چشم خودمان نمی‌بینیم، اما از دور پر كاهی را در چشم دیگران نشان می‌دهیم.

ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۱۱ اسفند ۱۴۰۰

instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
📝 لوتركینگ، الگویی كمیاب

در جهانی زندگی می‌كنیم كه عده‌ای به سركوب دیگران مشغول هستند. سركوب‌شدگان نیز منتظر نوبت خود هستند تا انتقام بگیرند و سركوبگران را سركوب كنند. این دور بسته خشونت و خشونت بیشتر، صداهای دیگر را خاموش می‌كند و اگر كسی بكوشد این حلقه معیوب را بشكند، خود قربانی خشونت می‌شود. برای نمونه گاندی و مارتین لوتركینگ هر دو با گلوله متعصبان كشته شدند. با این همه، اصالت راه این اندك‌شماران را نمی‌توان منكر شد. فلسفه عملی مارتین لوتركینگ، كشیش و مبارز آزادی اقدام برای رفع تبعیض و تفكیك نژادی، بدون خشونت و پرهیز از مقابله خشن با پلیس بود. سیاهان برای یك حق ساده مانند آنكه، بی‌توجه به رنگ پوست‌شان بتوانند در هر جایی از اتوبوس عمومی بنشینند، سیزده ماه مبارزه كردند، پیاده سر كار رفتند، اتوبوس‌ها را تحریم كردند، به زندان رفتند، در معرض خشونت قرار گرفتند و به خانه‌ها و كلیسای‌شان بمب پرتاب شد تا آنكه دادگاه فدرال، قانون تفكیك نژادی را مغایر قانون اساسی دانست. مارتین لوتركینگ كه از كشیشی ساده به شخصیتی اسطوره‌ای و جهانی تبدیل شد، ‌توانست فلسفه محبت مسیحایی و مبارزه مبتنی بر خشونت‌پرهیزی گاندی را به نهضتی اجتماعی برای احقاق حقوق برابر، برای سیاهان تبدیل كند و مسیری را هموار سازد كه در آن بردگان دیروز به شهروندان امروز تبدیل و بر سرنوشت سیاسی خود حاكم شوند.

كتاب زندگینامه خودنوشت مارتین لوتركینگ (ترجمه محمدرضا معمارصادقی، تهران، كرگدن، 1400، 509 صفحه) زندگی فكری و تكامل روحی و شخصیتی لوتركینگ را به شكل تاثیرگذاری روایت می‌كند. خواندن این كتاب همزمان اشك شوق و اندوه در چشمان‌مان می‌نشاند. هنگامی كه می‌خوانیم نژادپرستان به كلیسای سیاهان بمب می‌اندازند و چهار دختر دانش‌آموز را «پرپر می‌كنند» و زنی گریان در میان خرده شیشه‌های كلیسا فریاد می‌زند «خدایا، ما حتی در كلیسا امنیت نداریم»، بی‌اختیار گریه می‌كنیم. اما هنگامی كه خبردار می‌شویم در دل این مبارزات، كورسوی امیدی می‌درخشد و لوتركینگ از سوی پارلمان نروژ نامزد دریافت جایزه صلح نوبل می‌شود و هنگام سخنرانی به مناسبت دریافت جایزه می‌گوید به سختی جلو اشك‌های خود را گرفته است، از شادی می‌گرییم. با این همه گاه سر درگم می‌شویم. زمانی بازداشت می‌شود و به انفرادی می‌برندش و در آنجا می‌گوید: «من هرگز واقعا در زندان انفرادی نبودم. همراهی خداوند فقط تا دم سلول زندان نیست، او هم‌سلول من بوده است»، از این تعبیر، نفس در سینه‌مان حبس می‌شود و نمی‌دانیم كه از غرور بگرییم یا بر چنین ایمان نداشته‌ای.

این كتاب فراز و فرود زندگی توفانی این شخصیت جذاب را روایت می‌كند، در آن سخنرانی معروف «رویایی دارم» را می‌خوانیم، در آن «نامه از زندان بیرمینگام» را كه به نحوی انجیل نهضت مدنی بوده است، می‌خوانیم. به نظر او، «تراژدی بزرگ بیرمنگام، نه خشونت آدم‌های بدش، بلكه سكوت آدم‌های خوبش بود». در عین حال، متوجه می‌شویم كه لوتركینگ عمیقا به گفت‌وگو و مذاكره و چانه‌زنی پشت پرده اعتقاد داشته است تا جایی كه به سازشكاری متهم می‌شود و حتی بعد از سال‌ها مبارزه در شیكاگو از سوی جوانان سیاهپوست خشونت‌طلب «هو» می‌شود و رنج می‌كشد.

او عمیقا به جنبه اجتماعی و اقتصادی دین توجه دارد و معتقد است: «هر دینی كه ادعای داشتن دغدغه برای روح انسان‌ها را دارد، اما به همان اندازه نگران زاغه‌هایی نیست كه زندگی آنان را تباه می‌كند، نگران شرایط اقتصادی‌ای نیست كه مانع رشد آنها می‌شود و نگران شرایط اجتماعی نیست كه آنها را فلج می‌كند، دین رو به احتضاری است كه فقط باید منتظر دفن شدنش بود.» به همین سبب كلیسا را به مدرسه تعلیم آیین شهروندی و موعظه یكشنبه را به تعلیم شرافتمندانه زیستن مبدل می‌كند.

مارتین لوتركینگ بارها زندانی و تحقیر شد. اما هرگز اجازه نداد كه این تحقیر او را به كینه‌كشی برانگیزد. حتی هنگامی كه برخی سیاهپوستان در برابر خشونت پلیس واكنش نشان دادند، به این عمل اعتراض و روزی را برای توبه و ندامت اعلام كرد. امروزه سخت نیازمند كسانی چون لوتركینگ، گاندی و ماندلا هستیم؛ كسانی كه در معرض عمیق‌ترین خشونت‌ها قرار گرفتند، اما در پی آن نبودند تا خون را به خون بشویند.

ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۱۸ اسفند ۱۴۰۰
https://is.gd/ujF6x5
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
📝 تغییر جهان در سال نو

امروزه كمابیش با این ایده كه فیلسوفان كاری به تغییر جهان نداشته‌اند و باید داشته باشند آشنا هستیم. اولین كسی كه این خط و نشان را با این سبك برای فلاسفه كشید، ماركس بود كه خودش فیلسوف بنامی بود و در یكی از تزهای یازده‌گانه‌اش، نوشت كه فلاسفه به شكل‌های مختلفی جهان را تفسیر كرده‌اند، اما مساله اصلی تغییر آن است. زان پس این جمله ورد زبان و نقل مجلس خیلی‌ها شد و از عرصه فلسفه فراتر رفت و همه‌گیر شد تا جایی كه الان همه در پی تغییر جهان هستند و فقط منتظر فرصت. البته كسانی هم گاه چنین فرصتی به دست می‌آورند و جهان را واقعا تغییر می‌دهند، اما نه به سمت بهبود آن. حالا كاری به این افراد نداریم. فعلا ببینیم چگونه می‌توان جهان را تغییر داد. ولی پیش از آن بد نیست اندكی درباره این «جهان» كه می‌خواهیم تغییرش دهیم، تامل كنیم.

واقعا جهان چیست؟ آیا مقصود كوه و دشت و بیابان است؟ اگر این باشد كه داریم هر روز تغییرش می‌دهیم و سال به سال دریغ از پارسال! اگر هم مقصود جهان انسانی و اجتماعی است، بهتر است كمی دقیق‌تر باشیم و ببینیم كه چه چیزی را می‌خواهیم تغییر دهیم؟ آیا می‌خواهیم «آدم‌ها» را دگرگون كنیم؟ خب، همین الان عده‌ای در سراسر جهان مشغول این شغل شریف هستند دیگر چه نیازی به ما! كسانی هستند كه قالب‌های معینی دارند و می‌كوشند مانند آن دزد معروف یونانی یعنی پروكراستوس، همه مردم را در آنها بگنجانند و هركس سر یا پایش از این قالب‌ها بیرون زد، كوتاهش كنند. آیا می‌خواهیم كه آدم‌ها به گونه دیگری باشند؟ یعنی دیگر «آدم» نباشند؟ و فرشته باشند؟ خب همین الان در عالم خلقت فرشته هم داریم. پس دقیقا می‌خواهیم چه كنیم؟

شاید مقصودمان آن باشد كه مناسبات افراد را دگرگون كنیم. یعنی در پی آن باشیم كه مردم با یكدیگر رفتار متفاوتی داشته باشند و برای نمونه، به هم احترام بگذارند و به یكدیگر آسیب نزنند. ایده بدی نیست. ولی خودمان این میان چه كاره‌ایم؟ كدخدای جهان هستیم؟ خدا هستیم؟ دقیقا این میان ما كجا قرار داریم؟

در واقع، گیر قضیه دقیقا اینجاست. عده‌ای تصور می‌كنند كه جهان «مكانی» است كه می‌خواهند وارد آن شوند و بعد در آن هدف مقدسی را كه دارند دنبال كنند. ولی جهان در جای خاصی نیست. جهان مكان نیست كه واردش شویم یا الان بیرون از آن باشیم. جهان مجموعه مناسباتی است كه من و شما باهم داریم. ما خودمان بخشی از این جهان هستیم. این نكته ساده را غالب كسانی كه خواستار تغییر جهان هستند، گویی فراموش می‌كنند و چنان رفتار می‌كنند كه انگار از جهان بیرون و بر آن مسلط هستند. نه، این‌طور نیست. جهان همین من و شما هستیم. پس اگر قرار باشد كه جهان را تغییر بدهیم، بهتر است از راهبرد كارآمدی استفاده كنیم و بر چیزی انگشت بگذاریم كه امكان تغییر آن بیشتر و سریع‌تر وجود دارد. تنها و بهترین نقطه عزیمت برای تغییر جهان خودمان هستیم. اگر واقعا كسی دغدغه تغییر جهان را داشته باشد، بهتر است این نكته ساده را به ذهن بسپارد و به جای نقش بر آب زدن و اقدامات غالبا بی‌حاصل و گاه هولناك، خودش را تغییر بدهد؛ در این صورت جهان تغییر كرده است، به تعبیر اقبال «جان چو دیگر شد، جهان دیگر شود.»

اگر كسی موفق به همین فقره تغییر كه به نظر ساده می‌رسد، بشود، به همان نسبت جهان تغییر كرده است. جهانی را كه صد آدمكش دارد با جهانی مقایسه كنید كه در آن 99 آدمكش و یك انسان شریف دارد. كدام برتر است؟ بهتر است در آستانه سال جدید بكوشیم برای تغییر جهان‌مان اقدام كنیم؛ با گام‌هایی آرام و پایدار.

ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، پنج‌شنبه ۲۶ اسفند ۱۴۰۰
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir

#نوروز #تغییر_جهان #کنشگری #امید
📝 جابه‌جا كردن كوه‌ها؛ درس‌هایی برای زندگی

راینهولد مِسنِر از معروف‌ترین اسطوره‌های كوهنوردی است كه از حوادث كشنده كوهستان جان سالم به در برده و به سنی پای نهاده است كه بتواند درس‌های آموزنده‌ای از این فعالیت ورزشی به ما بدهد. او كه اولین كوهنوردی است كه 14 قله بالای هشت هزار متری جهان را صعود كرد، اینك افتخار اصلی خود را نه صعود از این قلل كه زنده ماندن به‌رغم مخاطرات گوناگون می‌داند. مسنر كه تجربه‌های مختلفی از صخره‌نوردی، كوهنوردی ارتفاعات بالای هشت هزار متری، قطب‌نوردی، فعالیت پارلمانی، نویسندگی، فیلمسازی، موزه‌داری و مزرعه‌داری در كارنامه خود دارد، در كتاب جابه‌جا كردن كوه‌ها: درس‌هایی درباره زندگی و رهبری (Moving Mountains: Lessons on Life and Leadership) می‌كوشد حكمت زندگی را از نظرگاه خودش بیان كند.

وی از پنج سالگی زیرنظر پدرش كه معلم بود، صخره‌نوردی آموخت و در طول زندگی‌اش كوشید همواره مسیرهای تازه برود و تجربه‌های نو بیندوزد. از نظر او هر نوع فعالیت ماجراجویانه در دل طبیعت، نوعی گذر از خویشتن است و فعالیتی معنوی به شمار می‌رود. هنگامی كه بر زمین هستیم، به گفته او درباره معنای زندگی و دلیل زیستن خودمان پرسش‌های زیادی داریم، اما هنگامی كه بر قله قرار می‌گیریم، همه پرسش‌ها رنگ می‌بازند و خودمان به پاسخ این پرسش‌ها بدل می‌شویم. بدین‌ترتیب، این سنخ فعالیت كاوشگرانه، نوعی خودگستری معنوی قلمداد می‌شود.

او نخستین كسی است كه به تنهایی به قله نانگا پاربات و سپس اورست صعود كرد و توانست بر ترس‌های مختلفی كه در این راه وجود داشتند غلبه كند. به نوشته او، در تنهایی و در ارتفاع و بدون تجهیزات است كه من خودم را بهتر می‌شناسم و متوجه می‌شوم كه چه توانایی یا محدودیتی دارم. یك بار در قله نانگا پاربات تا دم مرگ پیش رفت، برخی انگشتانش را بر اثر سرمازدگی قطع كردند و برادرش، گونتر را از كف داد. این تجربه هولناك به جای آنكه او را برای همیشه از كوهستان دور كند، وی را مصمم‌تر و شجاع‌تر ساخت و نگاهش را به مرگ عوض كرد. سال‌ها طول كشید تا خودش را به تنها بودن در كوهستان عادت دهد. ترس از كوهستان، ترس از خطرات آن نیست، ترس از تنها بودن و با خودنبودن است. ترس از رها شدگی است. بارها صعود كرد و شكست خورد و پس از هر شكستی دوباره بر پا خاست و پیش رفت. از نظر او شكست است كه به ما می‌آموزد و وجودمان را ژرفا می‌بخشد. در عین ماجراجویی، آموخت به تعادلی درست و عقلانیتی عمیق برسد.

یك‌بار نزدیك قله بود كه با برآورد درست موقعیت خطرناك بی‌هیچ تردیدی راه برگشت را در پیش گرفت. در طول دهه‌ها فعالیت ورزشی و ماجراجویانه آموخت تا در مواجهه با خطر به جای تلف كردن وقت و انرژی خود و پرسش از اینكه این مِه دیگر از كجا آمد، با آن درست مواجه شود و مشكل خود را حل كند. به تدریج با روح طبیعت و كوهستان یكی شد تا آنجا كه گاه حس می‌كرد با قله یكی شده است.

هرچند شجاعت لازمه كار او بود و هست، معتقد است علت زنده ماندنش آن نبود كه از دیگر كوهنوردان شجاع‌تر بوده است، بلكه به این دلیل زنده مانده است كه از دیگر كوهنوردان ترسوتر بوده است. این ترس به او دقت و توجه كافی بخشیده است. به قله‌ها صعود می‌كرد نه برای فتح آنها، بلكه برای غلبه بر ترس خویش و شناخت زوایای پنهان خودش.

درست برخلاف سنت رایج كوهنوردی، بارها مسیرهای بلند و دشوار را به تنهایی صعود كرده است. هنگامی كه از او می‌پرسند كه چرا به تنهایی صعود می‌كند، پاسخ می‌دهد كه تنهایی بخشی از انسانیت است. با این همه، بر این باور است كه این تنهایی باید استثنا باشد نه قاعده. مسنر با گزارش زندگی خودش می‌كوشد آنچه را در كوهستان آموخته است به زندگی عادی منتقل كند و نشان دهد كه بهترین سبك زندگی آن است كه در آن كار و تفریح و بازی یكی شده باشند. خلاصه كردن ایده‌های گسترده این كتاب در این یادداشت دشوار است. اما شاید این برش مناسبی به اصل كتاب باشد. این هم مشخصات كامل آن برای كسانی كه بخواهند آن را بخوانند یا ترجمه كنند:

Moving Mountains: Lessons on Life and Leadership, Reinhold Messner, 2001, Executive Excellence Publishing.

ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۱۷ فروردین ۱۴۰۱
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
📝 بلفاست؛ به نام دين به كام خشونت‌طلبان



 مويرا: «از اسم آدم‌ها مي‌شه، دينشونو مشخص كرد.»
بادي: «چطوري؟»
مويرا: «خب، اگر اسم كسي پاتريك يا شان باشه، كاتوليكه و اگر ويلي يا ويليام باشه پروتستانه.»
بادي: «پسري اون پايين خيابان زندگي مي‌كنه و اسمش توماسه. اون چي؟»
مويرا: «حتما پروتستانه.»
بادي: «نخير، كاتوليكه.»
مويرا: «نه نيست.»
بادي: «چرا، هست. خانه‌شان را اون شب آتيش زدن، چون خانواده‌اش كاتوليك بودن.»
اين‌گونه بچه‌هاي بلفاست براي اولين‌بار با تمايزات ديني آشنا مي‌شدند و از اين راه فرق بين كاتوليك‌ها و پروتستان‌ها را مي‌فهميدند. فيلم

بلفاست (كنث برانا، 2021) روايت تصوير درخشاني از خشونت‌هاي ديني در آشوب سال 1969 در بلفاست، مركز ايرلند شمالي، به دست مي‌دهد. در اين منازعه مذهبي بين پروتستان‌هاي خشونت‌گرايي كه مي‌خواهند همسايگان كاتوليك خود را از محلات خويش بيرون كنند و ايستادگي دردناك اين كاتوليك‌ها، شاهد سه نگاه و روايت سه نسل هستيم. پدربزرگ، پدر و بادي؛ پسربچه شاد و كنجكاو كه از همان آغاز كشيش شهر به او ياد مي‌دهد كاتوليك‌ها جهنمي‌هاي ابدي هستند. او همزمان با اين تلقينات و ترس از فرجام ناخوشايند كاتوليك بودن، عاشق يك دختربچه كاتوليك شده است؛ رومئو و ژوليت در مقياس مينياتوري و البته بدون آن فرجام تلخ.

در اصل، تفاوت خاصي بين كاتوليك‌ها و پروتستان‌ها مشاهده نمي‌شود. آنها در يك محله و كنار هم زندگي مي‌كنند و گاه رفت و آمد خانوادگي خوبي با هم دارند. اما پروتستان‌هايي وجود دارند كه دوست دارند تفاوتي ايجاد كرده و از اين تفاوت تغذيه كنند و خشونت را گسترش دهند. آنها رسما از پروتستان‌ها با قلدري پول مي‌گيرند تا خانه كاتوليك‌ها را آتش بزنند، مغازه‌هاي‌شان را غارت كنند و بدين‌ترتيب نشان بدهند كه پروتستان واقعي هستند. كشيش محل هم پول مي‌گيرد تا به بچه‌هاي معصوم بگويد كه چقدر فرجام كاتوليك‌ها هولناك است و حس نفرت از آنها را در روح‌شان تزريق كند.

در اين فضا، پدربزرگ سرد و گرم چشيده و عميقا انديشمند به اين حماقت مي‌خندد، پدر از كنار آن با تفاوتي مي‌گذرد و پسربچه ناخواسته درگير مي‌شود كه آينده عشق او چه مي‌شود. مساله وقتي جدي‌تر مي‌شود كه از پدر مي‌خواهند تا به خشونت‌طلبان و قلدرهاي پروتستان كمك مالي كند و او حاضر به اين كار نمي‌شود. اينجاست كه راهي جز به خطر انداختن خانواده خويش يا ترك محل زندگي باقي نمي‌ماند. بخش مهمي از فيلم گفت‌وگو بر سر ماندن و رفتن است. مادر ريشه در بلفاست دارد و تنها زماني حاضر مي‌شود دل بكند كه خودش و پسرش به دست يك شورشي گرفتار مي‌شود و درمي‌يابد كه زندگي آنها به مويي بند است.

درس پاياني فيلم سنجه‌اي است براي داوري درباره افراد. هنگامي كه پسربچه نگران آينده دختر محبوبش مي‌شود، مي‌گويد كه او كاتوليك است، پدر به زباني روشن مي‌گويد كه مهم نيست آن دختربچه هندو باشد يا گياهخواري ضد مسيح. «اما تا زماني كه مهربان و منصف باشد و تا وقتي كه به يكديگر احترام بگذاريد، او و خانواده‌اش هر زمان به خانه ما بيايند، خوش آمده‌اند.»
داوري درباره افراد نه بر اساس باورها كه بايد بر بنياد كردارشان باشد، اين درس اساسي است كه بادي از پدرش مي‌آموزد. اين فيلم بدون افراط در نمايش خشونت، به خوبي جايگاه خشونت‌هاي ديني را از چشم پسربچه‌اي كه در عالم خيال سير مي‌كند و با اژدهاها مي‌جنگد به زيبايي نشان مي‌دهد.

 
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۲۴ فروردین ۱۴۰۱
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir

#سینما #بلفاست #فیلم #تساهل #دین #صلح
📝 زيستن با قرآن


ايام نوروز امسال براي يك كار پژوهشي يك‌بار همه قرآن را خواندم. بارها قرآن را خوانده بودم و هر بار به هدفي. هر بار كه قرآن را خواندم بيشتر متوجه تفاوت سطح آيات آن شدم. گرچه همه قرآن براي مسلمانان اعتباري يكسان دارد، با اين حال، سطح و قوت و تاثير آنها متفاوت است. براي همين از قديم كساني، آياتي يا سوره‌هايي از قرآن را برتر از ديگر آيات و سوره‌ها مي‌دانستند. اما اين برتري و اهميت تابع نظرگاه و منظر آن افراد بوده است. گويي قرآنْ خوانِ گسترده‌اي است كه در آن انواع خوردني‌هاي چشم‌نواز و جان‌پرور چيده شده و هر كس متناسب با سليقه يا نياز خود از آن بر مي‌گيرد و مي‌خورد. شخص پيامبر اكرم(ص) نيز برخي آيات يا سوره‌ها را برتر مي‌شمرد تا جايي كه، طبق رواياتي، سوره يس را «قلب قرآن» مي‌شمرد. كساني گامي فراتر برداشتند و كوشيدند آنچه را گزينه و عصاره قرآن مي‌دانند در كتابي گردآورند مانند غزالي كه كتاب جواهر‌القرآن را نوشت.

با يك مرور ساده اين تفاوت سطح آشكار مي‌شود. براي نمونه، برخي آيات بيانگر مسائل عبادي و شيوه نماز خواندن يا روزه گرفتن هستند؛ آيات ديگري به مسائل حقوقي و تنظيم قراردادها اشاره مي‌كنند؛ پاره‌اي داستان‌هاي پيامبران گذشته را نقل مي‌كنند؛ برخي به مسائل جدلي و شيوه مواجهه با پيروان ديگر اديان مي‌پردازند. پاره‌اي آيات استدلال‌هاي فشرده‌اي براي اثبات توحيد پيش مي‌كشند و برخي ما را به تأمل در جهان بيرون يا جهان درون دعوت مي‌كنند. آياتي به سير آفاق و پاره‌اي به سير انفس مي‌خوانند. بعضي آيات اوصاف بهشت را بر مي‌شمارند و برخي تصاوير ترسناكي از دوزخ به دست مي‌دهند.

همه اين آيات به كار كساني مي‌آيند. براي مثال، فقيهان عمدتا در پي آيات حقوقي و فقهي و متكلمان شيفته آيات كلامي هستند. كساني كه در پي بهشتند آياتي را يكسره تلاوت مي‌كنند و ديگراني كه نگران جهنم، آيات ديگري را. اما آن را كه «نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است»، با قرآن چه كار؟ با اين همه، اين خوانِ الهي براي جان‌هاي آزاده‌اي كه ترسان از دوزخ و سودايي بهشت نيستند نيز طعامي دلپذير دارد؛ آموزه‌هاي وجودي و اخلاقي. برخي آيات قرآن كريم فارغ از محاسبات و معادلات حقوقي و خرده‌بيني كلامي، نكاتي را درباره سرشت انسان و شيوه زيست او پيش مي‌كشند. مي‌توان آنها را آيات وجودي يا اگزيستانسياليستي قرآن دانست.

اين آيات مستقيما حكمي اخلاقي در خود ندارند، اما دعوتي به شمار مي‌روند براي نوعي اخلاق‌ورزي مانند اين آيه شريفه «لقد جئتمونا فرادي، كما خلقناكم اول مره؛ به تنهايي نزدمان آمديد، همان‌گونه كه نخستين‌بار شما را آفريديم.» اين آيه به سادگي بر مسووليت فردي تاكيد مي‌كند و ما را از هر گونه خودفريبي و دست به دامان ساختارهاي اجتماعي شدن باز مي‌دارد. اين آيه تاكيد مي‌كند كه ما تنها ‌زاده مي‌شويم، تنها مي‌ميريم و تنها محاسبه مي‌شويم. هيچ‌كس، هيچ‌كس اين كارها را جاي ما انجام نخواهد داد.

از اين دست آيات كه بگذريم، برخي آيات به صراحت و روشني آموزه‌هاي اخلاقي خاصي را تعليم داده و ما را از توهمات گوناگون نجات مي‌دهند. يكي از آموزه‌هاي محوري اخلاق قرآني آن است كه اصولا اخلاقي بودن و اخلاقي زيستن، ناظر به رفتار ما در قبال ديگران نيست، فراتر از آن نوعي رفتار با خويشتن است «إن احسنتم، احسنتم لانفسكم و إن اسأتم فلها؛ اگر خوبي كنيد، به خودتان خوبي كرده‌ايد و اگر بدي كنيد به خودتان.» اخلاق يعني شيوه تعامل با خويشتنِ خويش. اين آموزه به زبان ديگري بر اين انديشه اخلاق فضيلت تاكيد مي‌كند كه «فضيلت پاداش خويش است.» خوب بودن و اخلاقي زيستن، منت گذاشتن بر خدا يا ديگران نيست، نوعي لطف كردن در حق خود است. اين آيات بر فراز زمان و مكانْ در ابديتي پهناور چون الماس‌هاي تراشيده مي‌درخشند و با هر بار خواندن جان ما را پرورش مي‌دهند. اميدوارم در فرصتي براي خودم «قلب» قرآني از اين آيات فراهم كنم و با ديگران در ميان بگذارم.

ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۳۱ فروردین ۱۴۰۱
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir

#قرآن #اخلاق #غزالی #مرگ #رمضان
📝 تنها در آغوش شيركوه



ساعت ده و ربع صبح بر قله شيركوه، بام استان يزد، ايستادم. پس از پنج ساعت كوهنوردي، در آن لحظه آميزه‌اي از حس‌هاي مختلف را داشتم تجربه مي‌كردم. سرانجام موفق شدم يك برنامه نسبتا مفصل را به تنهايي برنامه‌ريزي و اجرا كنم. يعني همه عوامل مربوط و نامربوط را بسنجم، بيش از 500 كيلومتر رانندگي كنم، خستگي و بي‌خوابي را تاب آورم، در مسير توقف كنم و تاريخ و جغرافي را با هم ببينم تا به اين نقطه برسم. مدت‌ها است باور دارم كه بخشي از شهروندي، در گرو فهم جغرافياي ايران است و جغرافيا ناخواسته ما را به دل تاريخ پرتاب مي‌كند و با فرهنگ و ابعاد آن درگير مي‌سازد.

وقتي در مسير يزد وارد نايين شدم و مستقيم به مسجد جامع رفتم كه بعد از مدت‌ها باز بود و مي‌توانستم آن را از درون ببينم، از اين عظمت و دقت و پايداري شگفت‌زده شدم. اين مسجد با قدمتي بيش از هزار سال، درس‌هاي مختلفي براي آموختن دارد. در واقع، قله شيركوه و قلل ديگر، چه بسا بهانه‌اي باشد براي من تا بيشتر در دل تاريخ فرو بروم و متن گذشته را بدون شرح و تفسير مفسران و مورخان بخوانم. صعود به قلل سربلند لذتي دارد و سير در تاريخ و جغرافياي اين مرز و بوم لذتي ديگر. ديوانه‌وار و شتابزده در نايين و پس از آن شهر عقدا مي‌گشتم و قلعه‌ها و ساختمان‌هاي قديمي در آستانه فروپاشي را مي‌ديدم و در سرشت تاريخ تأمل مي‌كردم.

عجله داشتم تا شب نشده به مقصد برسم و همزمان با نگاهي و لمسي همه تاريخ و فرهنگ اين منطقه را در خودم جاي دهم. در نايين، به روستاي محمديه كه محل گليم‌بافي است سر زدم و از ديدن اين صنعتي كه انگار نفس‌هاي آخر را مي‌كشد، افسرده شدم.

 ديدن جوانان و ميانسالاني كه چون زائران يا عاشقان گام به گام اوج مي‌گرفتند تا پس از طي 10 كيلومتر بر قله بايستند و چند عكسي بگيرند و لبخندي بزنند و گاه حكم صعودي دريافت كنند، برايم جذاب بود. بالاي قله براي خودم داشتم دو بيت از غزل مولانا را مي‌خواندم و آن منظره را ضبط مي‌كردم كه خانمي آمد و گفت كه مي‌شود دوباره اين شعر را بخوانيد. خواندم و او هم ضبط كرد. از اينكه هنوز شعر مولانا پس از هفت قرن اين‌گونه گوش مخاطبي را مي‌نوازد، بي‌آنكه حتي او را بشناسد، غرق شادي شدم و خود را فراموش كردم.

دوست داشتم و چه بسا بهتر بود كه اين مسير را با همنورداني باشم. اما انگار هم موقعيت و هم نياز شخصي خودم به تنهايي، عملا باعث شد تا اين صعود را خودم برنامه‌ريزي و اجرا كنم؛ يعني تقريبا دو روز تمام با خودم تنها باشم و ببينم آيا تاب خودم را مي‌آورم و خودم را مي‌توانم تحمل كنم. وقتي با كسي صعود مي‌كنيم، با گپ و گفت و خنده و گاه غر زدن ساختگي، انگار مسير بهتر طي مي‌شود و صعود آرام‌تر‌ صورت مي‌گيرد، اما آگاهانه خودم را از همه اين عوامل محروم كردم. به هيچ چيز گوش نمي‌كردم، جز صداي طبيعت و گفت‌وگوي دروني خودم كه لحظه‌اي متوقف نمي‌شد. در حيرتم از اين گوينده كه انگار اصلا خستگي نمي‌داند چيست و همواره در حال گفتن و حكم كردن است. آلدوس هاكسلي، در مقاله فشرده و دقيق خود به نام «سكوت» موشكافانه انواع و مراتب سكوت را برشمرده است. در اين‌گونه حالات است كه گوهر سخنان او را بهتر مي‌شود درك كرد. از چهار و نيم بامداد تا عصر جمعه يكسره درگير آمادگي، صعود و فرود بودم. حاصل آن، جز خستگي بدني، چه بود؟ نه جايزه‌اي، نه كشفي و نه افتخاري. صرفا چالشي براي خويش و با خود درافتادني كه گاه مي‌ارزد و گاه نيازمند بازنگري است. آيا اين كارم لذت بردن از طبيعت است يا نوعي سلوك معنوي يا درنهايت گونه‌اي خودنمايي؟ هنوز براي خودم زود است قضاوت كنم.

سيدحسن اسلامي اردكاني
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۷ اردیبهشت ۱۴۰۱

instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir

#یزد #کوهنوردی #ورزش #هنر #مسجد #تاریخ #تنهایی
🗞مواجهه فیلسوفانه مطهری با نظریه تکامل داروینی
✍️سید حسن اسلامی اردکانی

🔅نظریه تکاملی داروین از آغاز تا کنون چالشی برای دین‌داران به شمار رفته است. به همین سبب به مثابه ابزار ایدئولوژیک نیرومندی در منازعه دین و الحاد مورد استفاده واقع شده است. کسانی با پیش کشیدن آن کوشیده‌اند الحاد را به کرسی تأیید بنشانند و متقابلاً دینداران به قصد حمایت از دین بر آن تاخته و خواسته‌اند این نظریه را بی‌اعتبار سازند.

🔅بدین ترتیب، اثبات صحت این نظریه یا ابطال آن، مدار عمده مناقشات بوده است. در این میان، متفکران مسلمان اندک‌شماری میان این نظریه و برداشت‌های الاهیاتی و متافیزیکی آن تمایز قائل شده‌اند. مرحوم مطهری از معدود متفکرانی است که این تمایز را جدی گرفته و حساب اصل نظریه را از تفسیرهایی که از آن کرده‌اند و در عین تأیید این درباره برداشت‌ها و تفسیرهایی از آن می‌شود، بحثی دقیق، هرچند مختصر پیش کشیده‌اند. در این نوشته، نگارنده دیدگاه فیلسوفانه مطهری را بررسی و تحلیل می‌کند و آن را در چشم‌اندازی کلان می‌گذارد تا امکان مقایسه شیوه وی با دیگر متفکران فراهم گردد.

🌐 مطالعه متن کامل

🌾 @Sedanet
🌾 @Hassan_eslami
📝 نویز، نقصی در قضاوت انسانی

با دوستی داریم درباره یك محصول سخن می‌گوییم كه مفصل از آن تعریف می‌كند. وسوسه می‌شویم و آن را می‌خریم. برخلاف انتظار، چیز تحفه‌ای از آب در نمی‌آید. به دوست‌مان می‌گوییم او هم تایید می‌كند كه آن محصول چیز خوبی نیست. انگار فراموش كرده است كه خودش از این محصول تعریف می‌كرد. بارها شاهد این دوگانگی و منطق یك بام و دو هوا در بین این و آن بوده‌ایم. شاید علتش آن باشد كه این افراد ذهن علمی و تربیت‌شده نداشته باشند. اما وضع متخصصان نیز از افراد عادی در این عرصه چندان بهتر نیست. بارها پیش آمده است كه متخصصی با دیدن عكس‌های رادیولوژی قضاوتی كرده و تشخیصی داده است و متخصص دیگری با دیدن همان عكس‌ها به نتیجه دیگری رسیده است. درباره یك ناراحتی مشخص بدنی، پزشكی دستور عمل داده است و پزشك دیگری توصیه كرده است تا نسبت به آن بی‌اعتنا باشیم. قضات دادگاه‌ها نیز از این وضع و حتی خود رادیولوژیست‌ها در تفسیر عكس‌ها بر كنار نیستند.

كتاب نویز: نقصی در قضاوت انسان (نوشته دنیل كانمن، الیویه سیبونی، و كاس آر. سانستین، ترجمه محسن اسلامی، تهران، نشر نوین توسعه، 1401، 396 صفحه) به این موضوع پنهان در قضاوت می‌پردازد. كانمن به دلیل كتاب تفكر تند و كند خودش در مجامع علمی بسیار شناخته شده است و اینك با این كتاب تازه (2021)، با همكارانش، كوشیده است یكی از خطاهای بسیار عمیق در قضاوت انسانی را به دقت توضیح دهد و راه‌های پرهیز از آن را بازگوید. از دیرباز در پی تفكر و مشخصا قضاوت درست بوده‌ایم و بخشی از تربیت علمی و اجتماعی را در گروی داشتن قدرت قضاوت صحیح می‌دانیم. با این حال، دلایل متعددی مانع قضاوت درست در ما می‌شود، از فقدان اطلاعات درست گرفته تا شتابزدگی در داوری تا مداخله عواطف نامناسب. از این میان دو علت بسیار مهم هستند: یكی سوگیری (Bias) و دیگری نویز (Noise). در حالی كه درباره سوگیری مطالب فراوانی وجود دارد و این مساله عمیقا مورد توجه قرار گرفته، بحث نویز كمتر نظرها را به خود جلب كرده است. حال آنكه چه بسا مهم‌تر از مشكل سوگیری باشد. سوگیری به زبان ساده، یعنی خطای نظام‌مند در قضاوت. هنگامی با رانندگی ناشیانه یك خانم مواجه می‌شویم و می‌گوییم كه رانندگی «خانم‌ها» چنین و چنان است، دچار سوگیری شده‌ایم. یعنی آماده‌ایم تا همواره درباره شیوه رانندگی خانم‌ها به شكل مشخصی قضاوت كنیم. گرچه این قضاوت خطاست، اما به شكل ثابتی این خطا رخ می‌دهد. در اینجا ما دچار «سوگیری جنسیتی» شده‌ایم. ما انواع سوگیری‌ها را داریم كه در این كتاب كانمن كاری به آنها ندارد.

نوع دومی از خطا كه در عین اهمیت، كمتر بدان پرداخته شده است، نویز، یا بی‌ثباتی، پرش و اختلال است. نویز یعنی تغییر ناخواسته، نامطلوب و نامعین در قضاوت انسانی. تصور كنید كه كسی ثبات عاطفی و فكری ندارد. امروز می‌گوید كه هوای بهاری خوشایند است و فردا می‌گوید هوای بهاری نامطلوب است. این شخص با داشتن اطلاعاتی یكسان درباره یك پدیده مشخص دو گونه قضاوت كرده است و شما از پیش نمی‌دانید كه قضاوت او درباره پدیده‌های دیگر تحت‌تاثیر چه عواملی خواهد بود. از این جهت وضع او از مثلا یك نژادپرست پیچیده‌تر است. زیرا پیشاپیش می‌دانیم كه نژادپرستان بر اساس رنگ پوست درباره افراد قضاوت می‌كنند، اما نمی‌دانیم كه این شخص بر اساس چه چیزی درباره یك شخص قضاوت می‌كند.

این كتاب مفصل و آماری و مبتنی بر تحقیقات گسترده، برخلاف ظاهر بدبینانه آن، نكات بسیاری برای آموختن و به كار بستن و بهبود قضاوت انسانی دارد كه به نحوی بیانگر بهداشت تصمیم‌گیری است. همان‌گونه كه نیازمند بهداشت غذایی هستیم، همه ما نیازمند بهداشت در تصمیم‌گیری هستیم. بنیاد این بهداشت آن است كه افزون بر خطاهای دیگر، با انواع نویزها در سطوح فردی و سازمانی آشنا شویم و بكوشیم از آنها دوری كنیم. بخش ششم این كتاب برخی قواعد ساده به دست می‌دهد كه با به كار بستن آنها می‌توانیم امیدوار باشیم از این دست خطاها دوری كنیم. مهم‌ترین قاعده آن است كه بیاموزیم هدف از قضاوت، «دقت» است نه صرفا «اظهارنظر شخصی». برای این كار لازم است با تعیین قواعد خاص و پروتكل‌های تصمیم‌گیری مشخص، از مداخلات ناخواسته شخصی پیشگیری كنیم. داشتن رویه‌ها در این زمینه بسیار كارساز است. همچنین پرورش تفكر آماری و دوری از شهودهای خام به تقویت بهداشت تصمیم‌گیری كمكی بنیادی می‌كند. دست آخر آنكه خواندن دقیق این كتاب می‌تواند ما را در این راه بسیار پیش ببرد.

سيدحسن اسلامي اردكاني
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۱

instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
#معرفی_کتاب #دنیل_کانمن #تفکر_انتقادی #خطای_شاختی #سوگیری
📝 ايمان و كفر بر قله كوبُري

دارم از قله كوبُري، مرتفع‌ترين قله استان همدان به سوي پناهگاه پايين مي‌آيم. بعد از پنج ساعت كوهنوردي به قله يخچال رسيدم. قبلا مي‌گفتند همين قله بام استان همدان است، اما اخيرا علما تغيير نظر داده‌اند و معتقدند كه قله كوبُري با ارتفاع 3586 متر، يعني شش متر بيشتر از قله يخچالْ بام استان به شمار مي‌رود. من هم تصميم گرفتم به خاطر شش متر، مشغول ذمه كوهستان نشوم. 1200 متر را پيمودم تا اين قله را صعود كنم. سپس با وجدان راحت كه وظيفه شرعي و «كوهي» خودم را به جاي آورده‌ام، راهي پناهگاه صاحب الزمان مي‌شوم تا كمي استراحت كنم.

هوا نسبتا خوب است و عده‌اي بيرون پناهگاه نشسته‌اند و مشغول خوردن و استراحت هستند. اما من وارد مي‌شوم. برخلاف خيلي از پناهگاه‌ها، تميز و مرتب است. در مجموع اين مسير و كوه خيلي پاكيزه بود كه بيانگر فرهنگ جاافتاده كوهنوردي استان و نشان حضور كوهنوردان منضبط است. داخل پناهگاه يك گروه پنج نفره گرم صحبت هستند. سلامي مي‌كنم و گوشه‌اي زيرانداز خودم را پهن مي‌كنم. در حال بحث و گفت‌وگو هستند و صداي‌شان با وضوح در گوشم مي‌پيچد.

اين يكي قربان صدقه او مي‌رود و آن ديگري تصدق اين يكي مي‌شود. اما زير اين تعارفات چاپلوسانه، جدل تندي جريان دارد.
سه نفر از آنها با هم هستند و از كرمانشاه آمده‌اند و دو نفر ديگر همداني. آشكارترين ويژگي آنها لهجه‌هاي زيبا و تكيه كلام‌هاي خاص‌شان است. گروه كرمانشاهي را قبلا بر قله ديده‌ام. شبانه به كوه زده‌اند و پس از رسيدن به سه قله اينك در حال برگشت به كرمانشاه هستند و اعتقاد راسخ دارند كه كوه واقعي فقط كوه پراو (به معناي پرآب) است و از من مي‌خواهند كه حتما اين كوه را صعود كنم. ناخواسته گوش مي‌سپارم به بحث آنها. در اينجا براي اولين‌بار با هم مواجه شده‌اند و دارند به هم آدرس مي‌دهند و از تجارب خودشان مي‌گويند. اما وقتي كه من مي‌رسم مدار بحث عوض شده است.

يكي از آن سه كرمانشاهي مي‌گويد «من تا مرز مرگ رفتم و خدا مرا نجات داد. من با همه وجودم خدا را حس كردم.» آن مخاطب همداني به لهجه خوشي پاسخ مي‌دهد: «من بِشِت ميگم، اين اراده تو بود كه نجاتت داد. خدا كيه؟» آن شخص دوباره مي‌گويد كه من گردي بودم و يك‌شبه خدا مرا نجات داد و يك دفعه اعتياد را كنار گذاشتم. باز آن شخص همداني مي‌گويد: «برادرم شش ماه بعدِ عروسي‌اش يهو مُرد. اين خداي تو كجا بود كه برادرم را نجات بده؟» بعد ادامه مي‌دهد: «بِشِت ميگم. يه دانشمند فرانسوي هست، اسمش ولتره. ميگه من با نظرت مخالفم، خوب گوش كن چي ميگه، من با نظرت مخالفم، اما حاضرم جونمو بدم تا حرفتو بزني! ببين چه حرف عميقي زده؟» اما منتظر پاسخ حريف نمي‌ماند و ادامه مي‌دهد كه «دين من خدانشناسيه. خيلي هم خوشحالم.» اولين‌بار است كه شاهد چنين بحثي در ارتفاعات هستم. آن سه نفر تمايلي به ادامه بحث ندارند. اما اين يكي كه رسما مي‌گويد «خدانشناس» است منبر را رها نمي‌كند و با حرص و اصرار مي‌خواهد ثابت كند خدا وجود ندارد و گرچه به عقايد آنها احترام مي‌گذارد، اما اين باورشان يكسره خطا است. با همين روند نيم ساعتي بحث مي‌كنند و من سراپا گوش هستم و بر وسوسه مشاركت يا مداخله در بحث غلبه مي‌كنم. گروه كرمانشاهي، پناهگاه را ترك مي‌كنند و سرازير مي‌شوند. من هم چند دقيقه بعد از پناهگاه خارج مي‌شوم.

آنها را باز در مسير مي‌بينم. يكي از آنها مي‌گويد: «تو هم همداني هستي؟ تو هم خدا را قبول نداري؟ پس اين طبيعت و كوه را كي آفريده؟» خيلي عصباني شده است و انگار ته مانده خشمش را مي‌خواهد سر من خالي كند. لبخندي مي‌زنم و مي‌گويم سخت نگير و زيبايي اين صعود را با اين سخنان خراب نكن.

همان‌طور كه بوعلي ‌سينا از منطق آن «رجل همداني» متعجب بود، من هم از اين شيوه رفتار و اين همه پافشاري براي حمله به باور ديني ديگران، آن هم با اشاره به سخن ولتر درباره رواداري شگفت‌زده مي‌شوم.

سيدحسن اسلامي اردكاني
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۱

instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
#کوهنوردی #گفتگو #خداباوری #الحاد #ولتر
📝 وقتي مسجد خانه خدا بود


اذان مغرب پخش مي‌شود كه پياده به ايستگاه راه‌آهن شيرگاه مي‌رسم. حدود سه كيلومتري ايستگاه در جنگل اتراق كرده‌ايم و قرار است شب را همان‌جا باشيم. رفتن به ايستگاه هم فال است و هم تماشا. هم پياده‌روي خوبي است در كنار ريل‌ها و هم نماز خواندن در جايي پاكيزه و مرتب. در ايستگاه اما از مسافر خبري نيست و مسجد بسته است. سه، چهار نفر ديگر از همراهان قبلا به آنجا رسيده‌اند. مي‌پرسم نماز خوانديد؟ مي‌گويند كه منتظرند مسجد باز شود.

به متصدي ايستگاه مراجعه مي‌كنم و خواهش مي‌كنم كه مسجد را باز كند تا نمازي بخوانيم. مي‌پرسد «مسافر قطار هستيد؟» مي‌گويم «تا ظهر مسافر بوديم و فردا باز مسافر قطار هستيم، اما فعلا مقيم هستيم و مي‌خواهيم نماز بخوانيم.»
مي‌گويد كه طبق دستور جز در ساعات خاصي كه قطار مي‌رسد و طبق برنامه تعيين شده، ما حق نداريم مسجد را باز كنيم و قرار نيست كه «هر وقت هر كسي آمد، مسجد را باز كنيم.» توضيح مي‌دهم الان هر وقت نيست و همين الان دارند اذان مي‌گويند و هنگام نماز است. يكي، دو همكار ديگر و معاون ايستگاه به او مي‌پيوندند و بحث داغ مي‌شود.

مي‌گويم كه اين «مسجد» است، «خانه خدا» است و بايد دست‌كم هنگام نماز براي «همگان» باز باشد. مي‌گويند كه اين مسجد «ملك» شركت مسافربري رجا است. مي‌گويم كه «مسجد» در ملكيت خداوند است و همين كه كسي نام مسجد بر جايي گذاشت يعني آن را «وقف» كرده است و كمي توضيح مي‌دهم.

مي‌گويند «اگر سواد داري، برو بخوان ببين چي آنجا نوشته است.» هر چه بحث ديني و فقهي مي‌كنم، از وظيفه قانوني خود براي باز نكردن مسجد مي‌گويند. مي‌گويم حالا بحث قانون به كنار، ما مسلمان هستيم! به خاطر مسلماني مسجد را پنج دقيقه باز كنيد! مي‌گويند: «اگر دست ما بود كه حرفي نداشتيم، اما ما ماموريم و معذور» از اين همه وجدان كاري به وجد مي‌آيم. باز مي‌گويم اصلا مسلماني به كنار، ما ميهمان شما هستيم. از سر ميزباني چند دقيقه‌اي مسجد را باز كنيد! يكي از آنها مي‌گويد: «من يك بار آمدم تهران و براي گوشي خودم از پنج مغازه شارژر خواستم و كسي به من نداد!» ديگري مي‌گويد: «اگر خانه ما نزديك بود، حتما شما را دعوت مي‌كرديم، اما ما مجاز به گشودن مسجد نيستيم.»

انگار اين اصرارها تاثير معكوس دارد و سه نفري آنها مصمم هستند كه مسجد را نگشايند. مي‌گويم پس اشكالي ندارد كه اين ماجرا را پيگيري كنم؟ مي‌گويند كه خيلي هم خوشحال مي‌شويم كه به روابط عمومي راه‌آهن منتقل كنيد. اين شفافيت رفتاري عالي است و نشانه پاكدست بودن آنها است. شايد هم حق با آنها باشد، در جايي كه هر گاه خطايي رخ دهد دنبال ديوار كوتاه مي‌روند و حلقه ضعيف را مي‌شكنند، اين ماموران مي‌آموزند تا به هر قيمتي شغل خود را نگه دارند و هيچ نوع ريسكي نكنند.

ترك‌شان مي‌كنم و بيرون از مسجد بر آسفالت خالي شده‌اي كه سنگريزه‌هاي آن بيرون زده است و دست و زانو را واقعا اذيت مي‌كند، خيلي سريع نمازي مي‌خوانم. از خودم متنفر شده‌ام. سابقه نداشته براي چنين خواسته‌اي رو بيندازم و سرخورده باز گردم. ياد جوشكاري مي‌افتم كه سال‌ها پيش در اردستان با او ملاقات كردم. مي‌گفت: «سال‌ها است پا به مسجد نگذاشته‌ام.» چنان اين جمله را مي‌گفت كه انگار مي‌خواست بگويد «سال‌ها است لب به سيگار نزده‌ام.» آيا من هم در آينده ممكن است بگويم: «مدت‌ها است لب به مسجد نزده‌ام؟»

از اين فكر كامم تلخ مي‌شود. دست‌كم از خير مساجد جامع هرگز نخواهم گذشت. واقعا گشودن مساجد سر راه، با فرض همه آنچه كه اين ماموران گفته‌اند درست باشد، چه ضرري دارد؟ اگر نگران دزديده شدن اموال «قيمتي» اين مساجد باشيم، مي‌توان مساجد ساده‌اي براي نماز در همين ايستگاه‌ها ساخت كه هميشه باز باشند. 

وقتي مسجد نباشد، آدم دلش نمي‌سوزد و هر جايي شد نماز مي‌خواند. زماني در فرودگاه بين‌المللي بومدين در الجزاير مي‌خواستم نماز بخوانم، نمازخانه نداشت! كنار سالن قامت بستم. يك نظافتچي سريع آمد و از سر لطف پارچه‌اي برايم پهن كرد. آيا در كنار سياست توسعه و تاسيس مساجد در سراسر كشور، فكري هم براي باز گذاشتن ساعاتي از آن كرده‌ايم؟ و آيا مقرراتي از اين دست، اگر وجود داشته باشد، درنهايت به تهي شدن هميشگي مساجد نخواهد انجاميد؟ و آيا شايسته است با جايي كه قبلا «خانه» خدا بود اين‌گونه رفتار شود؟

سيدحسن اسلامي اردكاني
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۴ خرداد ۱۴۰۱

instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir

#مسجد #خانه_خدا #سفر #کوهنوردی
📝 نژادپرستي بد است، لباس‌پرستي خوب!


نژادپرستي به لحاظ علمي نادرست و به لحاظ اخلاقي خطاست. در نتيجه نژادپرستي و نژادپرستان را محكوم مي‌كنيم. اما نژادپرستي يعني چه؟ به زبان ساده يعني درباره افراد بر اساس رنگ پوست يا حالت صورت و فيزيك چهره آنها قضاوت كنيم و متناسب با نژادي كه آنها را به آن نسبت مي‌دهيم، بگوييم آنها خوب يا بد هستند. نمونه نژادپرستي را در نظام هيتلري در آلمان نازي يا دوران آپارتايد در آفريقاي جنوبي يا در رفتار كوكلس كلان‌هاي ايالات جنوبي امريكا مي‌توان ديد. نژادپرستان منطق ساده‌اي براي قضاوت درباره افراد دارند. از اين منظر، بي‌توجه به عملكرد افراد، هر كس رنگ پوستش تيره يا روشن يا سفيد يا سياه باشد، پس خوب يا بد است. 

در حالي كه امروزه اين منطق درباره رنگ پوست نادرست به شمار مي‌رود، همچنان شاهد كاربرد آن درباره ديگر مظاهر افراد هستيم. يكي از جلوه‌هاي آن قضاوت افراد بر اساس نوع لباسي است كه مي‌پوشند. مقصودم لباسي كه نشان‌دهنده تعلق آنها به يك صنف يا گروه اجتماعي يا قوميتي است. در اينجا نيز با ديدن كسي در لباسي، بي‌آنكه حتي نام آن شخص را بدانيم يا چيزي از عملكرد او شنيده باشيم، بلافاصله قضاوت مي‌كنيم كه اين شخص فلان و بهمان است.

البته گاه لباس هر كس منطقا بيانگر ديدگاه عقيدتي او است. براي نمونه ممكن است يك سازمان يا فرقه نژادپرست لباسي ابداع كند و همه پيروان اين سازمان يا فرقه آن را به تن كنند. در اينجا با ديدن هر كس در آن لباس حق داريم كه او را نژادپرست بدانيم. شايد نمونه آن را بتوان در پوشش خاص كوكلس كلان‌ها ديد. همچنين كساني كه به نشانه عضويت در حزب نازي نشان صليب شكسته بر بازوي خود نصب مي‌كردند. باز در اينجا چه بسا كساني مجبور مي‌شدند كه عضويت حزب را قبول كنند و حتي نشان آن را بر بدن خود نمايش دهند. ولي اين نكته درباره نونازي‌ها صدق نمي‌كند. از اين‌رو، اگر ديديم كسي بر بدن خود صليب شكسته تتو كرده يا بر لباس خود آن را دوخته است، حق داريم كه او را نژادپرست بدانيم.

اما برخي لباس‌ها اين‌گونه نيستند و در دل تاريخ به تدريج شكل گرفته و برآمده‌اند و با ديدن كسي كه آنها را به تن كرده است نمي‌توان واقعا گفت كه اين شخص چه ديدگاهي دارد و مشمول چه حكمي بايد باشد. براي نمونه لباس كردي چنين وضعي دارد. اين لباس نماد يك قوم است كه فراز و فرود تاريخ آن را در خود ثبت كرده است. اما با ديدن كسي كه لباس كردي به تن دارد، نمي‌توان نتيجه گرفت كه او به لحاظ سياسي چنين و چنان است.

همين مساله درباره لباس طلبگي راست مي‌آيد. اين لباس بيانگر يك صنف است؛ صنفي كه مدعي فهم و تخصص در احكام دين است. اما با ديدن كسي كه اين لباس را به تن دارد، بيش از اين نمي‌توان داوري كرد. در اين لباس كساني هستند كه معتقد به اسلام سياسي هستند و كساني كه آن را منافي اسلام مي‌دانند. كساني اين لباس را به تن داشته‌اند كه با حاكمان بهترين مناسبات را داشتند و كساني كه بيشترين مخالفت را با آنها. كساني اين لباس را به تن داشتند كه معتقد به حكومت اسلامي و اجراي همه احكام آن حتي در عصر غيبت امام زمان(عج) بودند و كساني كه حكومت را فقط از شوون شخص امام معصوم مي‌دانستند. حال چگونه با ديدن كساني كه اين لباس را به تن دارند، مي‌توانيم درباره مواضع سياسي يا رتبه دانشي آنها قضاوت كنيم؟

اگر يادمان نرفته باشد «شازده كوچولو» از خرده‌سياره «ب 612» آمده بود. اولين‌بار اين سياره را يك ستاره‌شناس ترك، در سال 1909 شناسايي و كشف خود را در مجمع جهاني اخترشناسان اعلام كرد. «ولي چون قباي تركي به تن داشت كسي سخنش را باور نكرد. آدم‌هاي بزرگ‌ها اين‌جورند ديگر.» (شازده كوچولو، ترجمه ابوالحسن نجفي، تهران، نيلوفر، ص 18) اما همين ستاره‌شناس در سال 1920 در لباس برازنده فرنگي دوباره در همان مجمع كشف خود را اعلام كرد و اين‌بار همه نظر او را پذيرفتند. اگر نژادپرستي خطا باشد، لباس‌پرستي هم چندان تفاوتي با آن ندارد.

سيدحسن اسلامي اردكاني
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۱۱ خرداد ۱۴۰۱

instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir

#طلبه #نژادپرستی #آخوند #لباس #قضاوت #شازده_کوچولو
📝 با بلقيس بر قله



هوا هنوز تاريك است كه آماده حركت مي‌شوم. اما چون مسير را بلد نيستم، منتظرم تا سر و كله كوهنوردان ديگر پديدار شود و از آنها مسير را بپرسم. ديشب تا نيمه‌شب مي‌راندم و در جاده دندي به تكاب حركت مي‌كردم تا آنكه در اوج نوميدي تابلوي روستاي قراولخانه آشكار شد و من ماشين را كنار جاده پارك كردم و همانجا چهار ساعت خوابيدم. الان آماده اجراي مناسك صعود هستم. قرار است به قله بلقيس، بام استان زنجان صعود كنم. صداي رودخانه و كلاغ‌هايي كه معلوم نيست اول صبحي چرا اينقدر از قارقار خودشان لذت مي‌برند، روزي پرتلاش را نويد مي‌دهد.

آقايي مي‌بينم كه با كوله‌پشتي مرتب از كنارم رد مي‌شود. سلام مي‌كنم و مسير را مي‌پرسم. مي‌گويد: «شما بودي كه ديشب به من زنگ زدي؟» مي‌گويم: «نه.» مي‌گويد: «عيبي نداره.» خوشحالم كه گناهم را مي‌بخشد. متوجه مي‌شوم كه راهنماي محلي كوهستان است و زياد به او زنگ مي‌زنند. به هر حال با شتاب مي‌گويد از اين طرف برو! من هم مي‌روم. چند نفر را مي‌بينم كه منتظرند هوا روشن‌تر شود. براي احتياط از آنها هم آدرس را مي‌پرسم. آنها مي‌گويند از اين مسير برو و يكي از آنها پيشنهاد مي‌كند با آنها همراه شوم. تشكر مي‌كنم و برمي‌گردم چيزي بردارم و دوباره مسير را ادامه دهم. آن چند نفر را مي‌بينم كه دارند برمي‌گردند و يكي از آنها به ديگري مي‌گويد: «مي‌خواستي مثل دفعه قبل مسير را اشتباه بري؟» اشتباه كرده‌اند و باز مي‌خواهند همراه‌شان شوم. كمي پيش مي‌روم و از چوپاني سوال مي‌كنم و او مسير سومي به من نشان مي‌دهد و من اين مسير را كه منطقي‌تر است، دنبال مي‌كنم.

كمي پيش مي‌روم و دو سگ نگهبان از دو سمت به سويم حمله مي‌كنند. واقعا روز پرتلاشي انگار در پيش دارم. گوشم از اين پارس‌ها و «رجزخواني» سگ‌ها پر است، اما دست‌بردار نيستند. آرام از قلمروشان فاصله مي‌گيرم و آنها هم دور شدنم را دنبال مي‌كنند. پاكوب مشخص مي‌شود و خيالم راحت. با سرعت پيش مي‌روم. به يك گروه مي‌رسم كه از تهران آمده‌اند. با يكي از اعضا خوش و بِشي مي‌كنم و كمي گپ مي‌زنيم. بعد جدا مي‌شوم. قرار است از عرض رود باريك اما تندي بگذريم. يكي از اعضا مي‌پرد اما در آب مي‌افتد. يكي از خانم‌ها در حال افتادن است كه همان راهنماي محلي دستش را مي‌گيرد. ناگهان كسي از گروه مي‌گويد: «دستش را ول كنيد نامحرم است!» راهنما با اعتمادي ستودني پاسخ مي‌دهد: «من نامحرم نيستم، ليدر كوهستانم.» واقعا چه نكته «عرشي» و تازه‌اي امروز از «فقه پويا» آموختم.

دو ساعتي پيش مي‌روم و بعد براي صبحانه و دم كردن چاي توقف مي‌كنم. آقايي سوار بر ماده الاغي بالا مي‌آيد و كره خر زيبايي دنبال‌شان مي‌كند. سلامي مي‌كنم و تعارفي. منتظر همين بوده است و سريع از الاغش مي‌پرد پايين. ياد تعارف ملانصرالدين مي‌افتم. مي‌آيد كنارم و حال و احوال و سواالات ريز و جزيي كه كم از بازجويي ندارد حتي نوع ماشينم و محل پاركش را مي‌پرسد. گرم مي‌گيرم و لقمه ناني و فنجاني چاي تعارف مي‌كنم. او هم تحويل مي‌گيرد و بعد از تشكر مي‌رود. كمي بعد من هم راهي مي‌شوم و باز او را بالاتر مي‌بينم. مي‌گويد كه برگشتي پايين حتما به من زنگ بزن. تشكر مي‌كنم كه راضي به زحمت نيستم و فرصت ندارم. اصرار كه حتما زنگ بزن با تو كار دارم! من هم تشكر مضاعف و او مي‌گويد: «ببين، مي‌خواهم با تو برگردم!» فكر مي‌كردم، مي‌خواهد مثلا مرا به يك استكان چاي هيزمي دعوت كند. من كه تحمل خودم را ندارم، چطور مي‌توانم ساعت‌ها با او همسفر باشم. پاسخ مي‌دهم كه مستقيم برنمي‌گردم و مي‌خواهم بروم تخت سليمان و جدا مي‌شوم. دمغ مي‌شود، اما چاره‌اي نيست.

بعد از چهار ساعت مي‌رسم بالاي قله بلقيس. كمابيش شلوغ است و جذاب و آثار مخروبه يك قلعه مشخص است. اما خبري از خود بلقيس نيست. اصلا بلقيس اينجا چه مي‌كرده است؟ ذهنم درگير قصه بلقيس و سليمان مي‌شود. ورودي قصر سليمان از آ‌بگينه بود و زير آن آب جريان داشت. بلقيس متوجه آبگينه نشد و براي آنكه پاهايش خيس نشود، پاچه شلوارش را بالا زد و ساقش را آشكار كرد. هر چه باشد، «ساق ملكه‌ها، ملكه ساق‌هاست.» باز ذهنم درگير مساله محرم و نامحرم مي‌شود. آيا سليمان محرم بود؟ اصلا آيا ديد؟ يا چرا اين كار را كرد؟ چنان غرق اين جزييات مي‌شوم كه خودم را فراموش مي‌كنم و از زيبايي كم‌نظير اطراف غافل مي‌شوم.


سيدحسن اسلامي اردكاني
استاد دانشگاه ادیان و مذاهب
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، پنج‌شنبه ۱۹ خرداد ۱۴۰۱

instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir

#زنجان #کوهنوردی #سفر #تنهایی
  

📝 «شلوار تاخورده دارد...» تاريخ يك دگرگوني


اولين‌بار كه اين غزل خانم سيمين بهبهاني را خواندم، گيج شدم؛ غزلي كه اين‌گونه آغاز مي‌شد: «شلوار تاخورده دارد، مردي كه يك پا ندارد/ خشم است و آتش نگاهش، يعني تماشا ندارد.»

اما آنچه اين شعر را برايم ماندني كرد، نقد تند و خشني بود كه متوجه آن شد و غزلي كه با همان وزن و قافيه ضد آن سروده شده و سراينده مدعي بود كه آن مرد يك‌پا هيچ نيازي به ترحم شماي شاعر ندارد و تا توانسته بود توهين و تحقير متوجه خانم بهبهاني كرده بود. برداشت منتقد آن بود كه اين شعر ضد جنگ است و شاعر در پي بي‌ارزش كردن ارزش‌هاي انقلابي است.


اخيرا به مناسبتي دنبال اين شعر مي‌گشتم كه آن را در سايتي ديدم كه مربوط به شهداي نيروي انتظامي بود و در زيرمجموعه «شعر جانبازان» كل غزل را آورده بود و البته اشاره‌اي به سراينده و «شاعر جانباز» اين شعر نشده بود. اگر كسي سراينده را نشناسد، تصور مي‌كند كه اين شعر از سوي يكي از جانبازان انقلاب يا جنگ تحميلي سروده شده است.

اين درس ساده و مهمي است كه بياموزيم آثار ادبي و هنري را فارغ از موقعيت و مواضع پديدآورنده آنها ارزيابي كنيم.

متن کامل یادداشت:

https://www.etemadnewspaper.ir/fa/main/detail/186287/


سيدحسن اسلامي اردكاني
استاد دانشگاه ادیان و مذاهب
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۲۵ خرداد ۱۴۰۱

instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir

#شعر #سیمین_بهبهانی #معلولیت #اخلاق_نقد
  

📝 من متهم نمي‌كنم!


بعد از يك جلسه كاري، گپي دوستانه بين همكاران در مي‌گيرد و از هر دري سخن مي‌رود. بعضي شروع مي‌كنند به شوخي كردن با يادداشت‌هاي من و اينكه «در ستايش جزييات» هم شد تيتر! هر كس چيزي مي‌گويد، اندك‌اندك بحث جدي مي‌شود و نوعي شقاق و دوگانگي در جمع پديد مي‌آيد. عده‌اي موضع مي‌گيرند و اشكالات ريز و درشت يادداشت‌هاي مرا بر مي‌شمارند و عده‌اي هم «مذبوحانه» از من دفاع مي‌كنند. از منتقدان مي‌خواهم هر چه به ذهن‌شان مي‌رسد درباره اين يادداشت‌ها بگويند. اول ايرادها جزيي است كه آن يادداشت اين‌جوري بود و اين يكي آن‌جوري. اما به تدريج مشخص مي‌شود كه يادداشت‌هاي من يك اشكال اساسي دارد. يكي از همكاران، پس از كمي تعارف و تعريف مي‌گويد: «مشكل اصلي اين يادداشت‌ها اين است كه شما در هيچ يك انگشت اتهام را متوجه كسي نمي‌كنيد!»

كمي اين اشكال را با خودم مزه‌مزه مي‌كنم، بعد چند نمونه را نام مي‌برم كه در آن يادداشت اين را گفتم و در اين يكي آن را! و مثال‌هاي نقض را بر مي‌شمارم. اما حريف قانع نمي‌شود و معتقد است كه اصولا من در نوشته‌هايم عادت ندارم كه يقه كسي را به عنوان متهم بگيرم  و او  را  بر  كرسي  اتهام  بنشانم.

مي‌پرسم: حالا اين خوب است يا بد؟ پاسخ روشن است. خيلي بد است! بايد همواره در هر نوشته‌اي انگشت اتهامي متوجه كسي كنم.

ياد نامه اميل زولا مي‌افتم كه در جريان محاكمه درايفوس خطاب به مقامات فرانسوي نوشت: «من متهم مي‌كنم.» زان پس اين سبك نگارش الگويي شد براي برخي متفكران و براي داوري درباره نوشته‌هاي ديگران. كمابيش اين همكار درست مي‌گفت. من در نوشته‌هايم «متهم نمي‌كنم» چون نه خود را دادستان مي‌دانم نه بازجو. همان مفتش اعظم داستايوفسكي، كه حتي قادر بود كه عيسي مسيح را متهم كند، براي همگان كافي است. آري، من خودم را طلبكار نمي‌دانم و متهم نمي‌كنم. شايد برعكس خودم را  مديون  هم  بدانم.
اما چرا بايد ما اينقدر در پي اين الگوي متهم كردن باشيم و هر گاه دست به قلم مي‌گيريم بايد حتما به قصد اتهام زدن باشد، نه همدلي يا همدردي، يا مشاركت، يا روشنگري يا قبول مسووليت، يا حتي توصيف صرف؟ چرا زبان نوشتار ما همواره طلبكارانه است، از عالم و آدم متوقع هستيم، جز از خودمان؟

ياد تقسيم‌بندي آقاي شفيعي‌كدكني مي‌افتم كه از دو نوع روشنفكر نام مي‌برد: «الف. روشنفكر نمي‌خواهم. ب. روشنفكر چه مي‌خواهم.» گروه اول فقط در پي نفي و انكار هستند. كافي است كسي با مادرش قهر كند و سپس جزو اين دسته شود. صادق هدايت از اين دسته است. گروه دوم در پي تاسيس هستند، مانند تقي‌زاده و اراني. اينان به تعبير شفيعي‌كدكني «سازندگان اين سرزمينند.» با اين حال جامعه ما براي گروه اول كف مي‌زند و فرنگي‌ها دسته اول را تشويق مي‌كنند. ليكن گروه دوم كارشان سخت‌تر و ماندني‌تر است. (محمدرضا شفيعي‌كدكني، با چراغ و آينه، تهران، سخن، 1390، ص 572).

در جامعه به‌ شدت قطبي ‌شده ما كه همه به خوبي بلدند نقش دادستان را بازي كنند و انگشت اتهام را متوجه ديگران كنند، كمترين كاري كه از سر مسووليت مي‌توان انجام داد، آن است كه فتيله متهم كردن را پايين بكشيم و كمي هم نقش متهم را بازي كنيم. از آن بهتر آنكه از اين بازي تكراري دادستان و متهم خارج شويم و با  نگاهي متفاوت  و همدلانه  به  مسائل  جامعه  بنگريم.


سيدحسن اسلامي اردكاني
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۱ تیر ۱۴۰۱

instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir

https://www.etemadnewspaper.ir/fa/main/detail/186677/

#نقد #مسئولیت_اجتماعی #اعتراض #اتهام #کنشگری
📝 بر قله سبلان، به دنبال زرتشت


بعد از شش ساعت كوهنوردي، نفس‌زنان، بي‌حال و خوا ب‌آلود ساعت ده و نيم صبح به قله سبلان، بام استان اردبيل، مي‌رسم. اينجا صخره غول‌پيكر كله قندي شكلي است كه اسمش سنگ محراب است. مي‌گويند زرتشت اينجا عبادت مي‌كرده است. من مانده‌ام كه جا روي زمين قحط بود كه زرتشت بيايد در ارتفاع 4811 متري عبادت كند. خدا را شكر اگر بخواهيم عبادت كنيم مجبور نيستيم حتما به جاهاي مرتفع صعود كنيم. ولي انگار اين مساله اختصاص به زرتشت نداشته است. پيامبران ديگر هم به كوه تعلق خاطر داشته‌اند. حضرت موسي در كوه با خدا قرار مي‌گذاشت، شايد هم خدا با او قرار گذاشته بود و حضرت عيسي نيز بر كوه موعظه مي‌كرد. پيامبر خودمان هم اگر مجبور نمي‌شد غار حرا را رها نمي‌كرد. براي همين بارها به شوخي و جدي گفته‌ام كه كوهنوردي ورزش انبياست.

از دو ماه قبل در برنامه‌ام گنجاندم كه اين قله را صعود كنم و به ديدن درياچه سبلان بروم. دعوتي از همكاران دانشگاهي در اردبيل براي كارگاهي داشتم و من اين فرصت را غنيمت شمردم تا هنگام رفتن سر راه سري به قله سبلان بزنم. در آغاز اين قله را دست‌كم گرفته بودم و تصور مي‌كردم صعود و فرود آن هشت نه ساعت بيشتر وقت نمي‌گيرد. اما عملا دوازده ساعت نفسگير درگير شدم. شش ساعت براي صعود وقت برد. در برگشت هم اول كمي گم شدم و بعد كمي بيشتر گم شدم و قبل از آنكه خرس‌هاي آن منطقه كه به انسان‌دوستي معروف هستند، پيدايم كنند، من همنورداني پيدا كردم و به مسير اصلي بازگشتم. فكر مي‌كنم براي اولين‌بار دچار ارتفاع زدگي شدم كه نشانه‌اش خواب‌آلودگي بسيار شديد بود، انگار كه چند شبانه‌روز بيدار مانده باشم. به هر صورت خودم را به پناهگاه رساندم و خرس‌ها را نوميد كردم. 


براساس گزارش‌هايي كه از صعود به سبلان خوانده بودم، فكر مي‌كردم كه مسير سرراستي دارد و به راحتي مي‌توانم به تنهايي به مقصد برسم. در جاده نرم‌افزار مسيرياب را فعال كردم. مقصد را تايپ مي‌كردم، بعد از دو ساعت به من آدرس مي‌داد. بعد هم اعلام كرد كه سيگنال ضعيف است و من هم از خيرش گذشتم. در جاده مشكين‌شهر كه ديگر اينترنت هم نداشتم. از اهالي مسير آبگرم شابيل را مي‌پرسيدم كه مبدا صعود بود، عده‌اي حتي اسمش را نشنيده بودند. چشمم به ساختمان پليس راه افتاد. نگه داشتم تا سوال كنم. آقايي در حال گذاشتن چند پتو در پرايدش بود. از او آدرس را پرسيدم. با لهجه خوش تركي گفت «مي‌خواي خودِ شابيل بري؟» گفتم بله. گفت كه دنبالم بيا. ما هم آنجا مي‌رويم. با خانم و دو فرزند خردسالش بود. گفتم كه آدرس بدهيد خودم مي‌روم. گفت كه نه، دنبالم بيا. من هم تسليم شدم. راهي شد و من دنبالش. در جاده دوطرفه با سرعت بالاي 120 كيلومتر مي‌راند و براي آنكه او را گم نكنم، چراغ‌هاي خودرو را روشن كرده بود. هواي شامگاهي داشت به تاريكي مي‌زد و ديدنش دشوار مي‌شد. با ترس و لرز دنبالش مي‌رفتم و مراقب ماشين‌هايي بودم كه همين‌طور بي‌پروا حركت مي‌كردند. بعد از حدود پنجاه كيلومتر او را گم كردم. باز هم شكر كه تا اينجا را درست آمده بودم.

چند كيلومتر ديگر راندم و به يك سه راهي رسيدم. محض احتياط توقف كردم و از يك راننده كه داشت وارد جاده مي‌شد آدرس را پرسيدم، داشت توضيح مي‌داد كه پرسيد آن آقا با شماست؟ نگاه كردم. آن طرف جاده راننده پرايد از ماشين بيرون آمده بود و مرتب به من علامت مي‌داد. تشكر كردم و سريع دنبالش رفتم و خلاصه همين‌طور مرا در جاده پيچ در پيچ كوهستاني برد تا خود پاركينگ شابيل و گفت كه ما شب را اينجا هستيم و اگر خواستي شام مهمان ما باش. تشكر كردم و جدا شدم.

واقعا چرا اين مرد اين‌گونه رنج راهنمايي و نشان دادن مسير را به من متحمل شد؟ اين مرد هيچ چشمداشتي نداشت. فقط مي‌دانست كه كمكي از دستش ساخته است و هزينه چنداني برايش ندارد. از اين منش و اين خصلت كه در بسياري از مردم ما ديده مي‌شود لذت بردم. سرشت اخلاق را بايد بر اساس همين رفتارهاي ساده و عادي مردم دريافت و تحليل كرد.
 

سيدحسن اسلامي اردكاني
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۸ تیر ۱۴۰۱

instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir

https://www.etemadnewspaper.ir/fa/main/detail/187051/

#کوهنوردی #اردبیل #سبلان #پیامبران #اخلاق #سفر
📝 دانشگاه گوسفندي!


آخرين جلسه كارگاه اخلاق آموزش است. در جمع همكاران دانشگاهي هستم و داريم در اين باره گفت‌وگو مي‌كنيم كه ما در مقام معلم، خواه‌ ناخواه، براي دانشجويان بيش از متخصص يك متن يا رشته هستيم. ما نه تنها آنچه «مي‌دانيم» درس مي‌دهيم كه فراتر از آن «آنچه هستيم» نيز به مخاطبان خود عرضه مي‌كنيم. به همين مناسبت افزون بر ريشه اين بحث در سنت اسلامي قطعه‌اي از يك متن انگليسي را كه يكي از استادان اخلاق آموزشي دانشگاهي نوشته است از طريق ويديو پروژكتور بر پرده مقابل تابانده‌ام و همكاران در حال خواندن و ترجمه آن هستند. 
در اين جلسه برخي همكاران پسران نوجوان خود را نيز با خود آورده‌اند. يكي از آنها كه اسمش را پارسا مي‌گذارم و ده، دوازده سال بيشتر ندارد، مشاركت فعالي در بحث دارد و مي‌كوشد كلمات را بخواند و ترجمه كند. داريم سطر به سطر همراه متن پيش مي‌رويم كه ناگهان قسمتي را اين‌گونه ترجمه و با صداي بلند اعلام مي‌كند: «دانشگاه گوسفندي!» تالار از خنده منفجر مي‌شود.

در متن هيچ سخني از گوسفند يا دانشگاه گوسفندي نيست. متوجه خطايش مي‌شوم. او تعبير اسكالرشيپ (Scholarship)، يعني دانشوري را به معناي دانشگاه گوسفندي پنداشته است. در واقع، با ديدن كلمه «شيپ» بقيه را خودش خلاقانه ساخته است. برايش توضيح مي‌دهم كه ما چند نوع «شيپ» داريم. يك «شيپ» با اين املاي خاص (Sheep) به معناي گوسفند است. گاه نيز «شيپ» (Ship) با املايي متفاوت به معناي كشتي است و گاه همين «شيپ» با همين املا پسوند اسم‌ساز است كه از صفت اسم مي‌سازد مانند فرند (Friend) به معناي دوست كه از آن فرندشيپ (Friendship) يعني دوستي ساخته مي‌شود. در اينجا نيز مقصود متن، دانشوري  است و  هيچ  ربطي  به گوسفند  ندارد.

اما ترجمه خطاي او راه را بر تامل مي‌گشايد و به اين مساله فكر مي‌كنم كه آيا مي‌شود ما هم «دانشگاه گوسفندي» داشته باشيم؟ و اصولا معناي اين تركيب چيست؟ كمي فكر مي‌كنم، انگار پارسا چندان هم بيراه نگفته است. دانشگاه فراتر از از مركز تعليم مهارت و فنون است. يكي از اهداف اصلي دانشگاه پرورش فرهيختگي است. كسي كه وارد دانشگاه شده و از آن فارغ‌التحصيل مي‌شود، انتظار مي‌رود كه نوعي فرهيختگي و بلوغ عقلي و عاطفي كسب كرده باشد. دانشگاه بايد قواي خاص دانشجويان را شكوفا كند و پرورش بدهد. دانشگاه بايد يگانگي و خاص بودن دانشجويانش را به رسميت بشناسد و متناسب با توان هر يك، آنها را به شكلي مناسب تربيت كند. دانشگاه بايد شهرونداني مسوول و فرهيخته بار آورد. ايده دانشگاه به نوعي بر جامعيت  تاكيد  دارد.

اما هنگامي كه دانشگاهي همه اين ظرافت‌ها را ناديده مي‌گيرد و به جاي دادن چشم‌انداز و منظر مناسب به دانشجويان، به آنها صرفا اطلاعات كمّي مي‌دهد و به جاي فربه كردن ذهن آنها، آنها را تنها با داده‌هاي كمِّي پروار مي‌كند، سياست گوسفندپروري در پيش گرفته است. هنگامي كه عده‌اي از دانشگاهيان به جاي توجه به استعدادهاي خاص دانشجويان، بخواهند آنها را متحدالشكل بار آورند راه و رسم گوسفندي در پيش گرفته‌اند. هنگامي كه در برنامه‌هاي آموزشي يك دانشگاه به جاي توجه به ويژگي‌هاي بومي و فرهنگي اين مرز و بوم، همه يافته‌هاي يك عرصه بدون توجه به سره و ناسره آنها به دانشجو منتقل مي‌شود و ويژگي‌هاي تاريخي و جغرافيايي اين خطه در نظر گرفته نمي‌شود، منطق پروارسازي در پيش گرفته شده است. هنگامي كه پاره‌اي از استادان به جاي تربيت علمي دانشجويان با دادن جزوه در آنها توهم دانش ايجاد مي‌كنند، شيوه گوسفندپروري در پيش گرفته‌اند. هنگامي كه به جاي تفكر انتقادي و تحليلي، برخي دانشجويان عمدتا تفكر انباشتي را مي‌آموزند، راه و رسم گوسفندي در پيش گرفته‌اند. به نظر مي‌رسد پارسا ناخواسته به اين نكات مي‌خواست اشاره كند، گرچه مقصودش را دقيق بيان نكرد.

  


سيدحسن اسلامي اردكاني
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۱۵ تیر ۱۴۰۱

instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir

https://www.etemadnewspaper.ir/fa/main/detail/187412/

#دانشگاه #اخلاق_آموزش #تحصیلات_تکمیلی #دانشوری