📝 بر قله شيرباد؛ با ترديدهاي جانكاه
آفتاب نيمروزي مستقيم ميتابد و من براي صعود دچار ترديد شدهام. هيچ كوهنوردي نيست تا از او راهنمايي بگيرم. تابلويي هم ديده نميشود. به گزينههاي مختلف فكر ميكنم. قرار بود كه صبح جمعه به قله شيرباد صعود كنم. آن موقع هم اينجا معمولا شلوغ است و مشكل مسيريابي پيش نميآيد. اما كارم در مشهد زودتر تمام شد و من تصميم گرفتم كه صبح پنجشنبه صعود كنم. حاصل ناآشنايي با منطقه، نيافتن مسير اصلي و چهار كيلومتر پيمايش اشتباه آن شد كه الان پاي كار رسيدهام و ساعت از 12 گذشته است. گرما كلافهكننده است، ناشكري نكنم، گاه نسيمي هم ميوزد. با اين همه تصميم ميگيرم كه صعود كنم و يكي از قواعد كوهنوردي يعني قاعده ساعت 14 را نقض كنم. طبق اين قاعده ساعت 2 بعدازظهر هر جا بوديم لازم است، برگرديم و از ادامه كار منصرف شويم. اما من با اين وضعيت اگر صعود كنم در بهترين حالت ساعت 4 به قله ميرسم. با خود ميگويم كه فعلا كمي صعود ميكنم و اگر ديدم مناسب نيست برميگردم؛ خودفريبي محض.
مسير را پيش ميروم و به يك دوراهي ميرسم. در واقع دو تا پاكوب رخ مينمايد. يكي از سمت راست كه با شيب بسيار تندي بالا ميرود و ديگري آن سوي دره و با شيبي ملايم پيش ميرود. ترديدم دوچندان ميشود. زير درختان چند چوپان نشستهاند. مسير را ميپرسم. جواني به سمت چپ اشاره ميكند و پيري به سمت راست. سبكسنگين ميكنم و به حرف پير گوش ميسپارم و «راه راست» را انتخاب ميكنم. كمي بالا ميروم، بدنم داغ ميشود. شيب واقعا تند است و باز فكر ميكنم كه نكند آن مسير سمت چپ بهتر باشد! آخر مرغ همسايه غاز است. ميخواهم برگردم. اما فكر ميكنم اينگونه فقط بدنم را خسته ميكنم و آرام ادامه ميدهم. همينطور پيش ميروم. اما كسي را نميبينم. هر چه مسير قله سبلان پر از جمعيت بود، اين مسير پر از «هيچكس» است. البته حق هم دارند، آدم عاقل اين ساعت را براي صعود انتخاب نميكند.
با آهنگي يكسان بالا ميروم و سعي ميكنم يكايك ترديدها را كنار بگذارم. جايي به درختي ميرسم و در حد چند ثانيه در سايه آن پيش ميروم، عجيب بدنم خنك ميشود. كمكم بدنم به وضعيت عادت ميكند و بالاتر كه ميروم نسيم خنكتري ميوزد. از دور جانپناه را ميبينم. ديگر مطمئن هستم كه در صراط مستقيم حركت ميكنم. هر چند اين پاكوب خيلي هم مستقيم نيست. بعد از يك ساعت و پنجاه دقيقه به جانپناه فلزي جمع و جور زيبايي ميرسم. كوچك است، اما دو طبقه، هيچكس در آن نيست. حتي موشها كه اينجاها را دوست دارند، هم ديده نميشوند. كمي استراحت ميكنم و باز ادامه ميدهم. ديگر تقريبا خيالم راحت است. مهمترين نكته اين مسير اين است كه تنها يك پاكوب دارد و انگار اصلا نميشود گم شد! زان پس تقريبا همه مسير نسبتا مسطح در ديدرسم قرار دارد. با سرعت پيش ميروم. به شيب تندي ميرسم كه سر از قله درميآورد. تابلوي فلزي كوچكي كه پشتش به من است، به خوبي ديده ميشود. باز دچار ترديد ميشوم كه اگر اين قله نباشد چه؟ خودم را به قله ميرسانم و به سوي تابلو ميشتابم. بله، به مقصد رسيدهام. همه ترديدهايم يكباره بخار ميشوند. ساعت 4 است.
كمي توقف ميكنم و چند عكسي ميگيرم و فرود ميآيم. اما از مسيري ديگر، چون باز تنها يك پاكوب ديده ميشود و من با اطمينان خاصي فرود ميآيم. هيچكس در مسير ديده نميشود. پس از حدود شش ساعت به نقطهاي كه آغاز كردم، ميرسم و از پاكوبي كه آن جوان اشاره كرده بود، سر در ميآورم. هر دو درست ميگفتند. اما بعد فهميدم كه دقيقا درست عمل كردهام؛ يك دور قمري زدهام و طوافي كردهام.
كنار ماشين چند آقاي ميانسال مشهدي را ميبينم كه دارند آماده صعود ميشوند. وقتي متوجه ميشوند كه كي صعود كردهام و تنها بودهام و حتي نقشه يا ترك (track) مسير را نداشتهام، تعجب ميكنند. خوشمشرب و پرانرژي هستند و برنامههاي خوب كوهنوردي و دوچرخهسواري دارند. گيلاسهاي رسيده در كف دست به من تعارف ميكنند، دو دانه برميدارم و ميخورم؛ مستقيم وارد خونم ميشود و جان ميبخشد. متصدي پاركينگ كه هنگام آمدن نبود، پول نقد ميخواهد كه كم دارم. آقاي حاجيان لطف ميكند و ده هزار تومان كسري را ميپردازد. شماره كارت ميخواهم تا پرداخت كنم، ميگويد فردا كه خواستي صدقه بدهي، اين را از طرف من هم صدقه بده. از اين لطف همراه با نوعي حسابگري به خنده ميافتم. با خاطره خوشي از اين مهرباني تركشان ميكنم.
سيدحسن اسلامي اردكاني
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۱
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
https://www.etemadnewspaper.ir/fa/main/detail/187678/
آفتاب نيمروزي مستقيم ميتابد و من براي صعود دچار ترديد شدهام. هيچ كوهنوردي نيست تا از او راهنمايي بگيرم. تابلويي هم ديده نميشود. به گزينههاي مختلف فكر ميكنم. قرار بود كه صبح جمعه به قله شيرباد صعود كنم. آن موقع هم اينجا معمولا شلوغ است و مشكل مسيريابي پيش نميآيد. اما كارم در مشهد زودتر تمام شد و من تصميم گرفتم كه صبح پنجشنبه صعود كنم. حاصل ناآشنايي با منطقه، نيافتن مسير اصلي و چهار كيلومتر پيمايش اشتباه آن شد كه الان پاي كار رسيدهام و ساعت از 12 گذشته است. گرما كلافهكننده است، ناشكري نكنم، گاه نسيمي هم ميوزد. با اين همه تصميم ميگيرم كه صعود كنم و يكي از قواعد كوهنوردي يعني قاعده ساعت 14 را نقض كنم. طبق اين قاعده ساعت 2 بعدازظهر هر جا بوديم لازم است، برگرديم و از ادامه كار منصرف شويم. اما من با اين وضعيت اگر صعود كنم در بهترين حالت ساعت 4 به قله ميرسم. با خود ميگويم كه فعلا كمي صعود ميكنم و اگر ديدم مناسب نيست برميگردم؛ خودفريبي محض.
مسير را پيش ميروم و به يك دوراهي ميرسم. در واقع دو تا پاكوب رخ مينمايد. يكي از سمت راست كه با شيب بسيار تندي بالا ميرود و ديگري آن سوي دره و با شيبي ملايم پيش ميرود. ترديدم دوچندان ميشود. زير درختان چند چوپان نشستهاند. مسير را ميپرسم. جواني به سمت چپ اشاره ميكند و پيري به سمت راست. سبكسنگين ميكنم و به حرف پير گوش ميسپارم و «راه راست» را انتخاب ميكنم. كمي بالا ميروم، بدنم داغ ميشود. شيب واقعا تند است و باز فكر ميكنم كه نكند آن مسير سمت چپ بهتر باشد! آخر مرغ همسايه غاز است. ميخواهم برگردم. اما فكر ميكنم اينگونه فقط بدنم را خسته ميكنم و آرام ادامه ميدهم. همينطور پيش ميروم. اما كسي را نميبينم. هر چه مسير قله سبلان پر از جمعيت بود، اين مسير پر از «هيچكس» است. البته حق هم دارند، آدم عاقل اين ساعت را براي صعود انتخاب نميكند.
با آهنگي يكسان بالا ميروم و سعي ميكنم يكايك ترديدها را كنار بگذارم. جايي به درختي ميرسم و در حد چند ثانيه در سايه آن پيش ميروم، عجيب بدنم خنك ميشود. كمكم بدنم به وضعيت عادت ميكند و بالاتر كه ميروم نسيم خنكتري ميوزد. از دور جانپناه را ميبينم. ديگر مطمئن هستم كه در صراط مستقيم حركت ميكنم. هر چند اين پاكوب خيلي هم مستقيم نيست. بعد از يك ساعت و پنجاه دقيقه به جانپناه فلزي جمع و جور زيبايي ميرسم. كوچك است، اما دو طبقه، هيچكس در آن نيست. حتي موشها كه اينجاها را دوست دارند، هم ديده نميشوند. كمي استراحت ميكنم و باز ادامه ميدهم. ديگر تقريبا خيالم راحت است. مهمترين نكته اين مسير اين است كه تنها يك پاكوب دارد و انگار اصلا نميشود گم شد! زان پس تقريبا همه مسير نسبتا مسطح در ديدرسم قرار دارد. با سرعت پيش ميروم. به شيب تندي ميرسم كه سر از قله درميآورد. تابلوي فلزي كوچكي كه پشتش به من است، به خوبي ديده ميشود. باز دچار ترديد ميشوم كه اگر اين قله نباشد چه؟ خودم را به قله ميرسانم و به سوي تابلو ميشتابم. بله، به مقصد رسيدهام. همه ترديدهايم يكباره بخار ميشوند. ساعت 4 است.
كمي توقف ميكنم و چند عكسي ميگيرم و فرود ميآيم. اما از مسيري ديگر، چون باز تنها يك پاكوب ديده ميشود و من با اطمينان خاصي فرود ميآيم. هيچكس در مسير ديده نميشود. پس از حدود شش ساعت به نقطهاي كه آغاز كردم، ميرسم و از پاكوبي كه آن جوان اشاره كرده بود، سر در ميآورم. هر دو درست ميگفتند. اما بعد فهميدم كه دقيقا درست عمل كردهام؛ يك دور قمري زدهام و طوافي كردهام.
كنار ماشين چند آقاي ميانسال مشهدي را ميبينم كه دارند آماده صعود ميشوند. وقتي متوجه ميشوند كه كي صعود كردهام و تنها بودهام و حتي نقشه يا ترك (track) مسير را نداشتهام، تعجب ميكنند. خوشمشرب و پرانرژي هستند و برنامههاي خوب كوهنوردي و دوچرخهسواري دارند. گيلاسهاي رسيده در كف دست به من تعارف ميكنند، دو دانه برميدارم و ميخورم؛ مستقيم وارد خونم ميشود و جان ميبخشد. متصدي پاركينگ كه هنگام آمدن نبود، پول نقد ميخواهد كه كم دارم. آقاي حاجيان لطف ميكند و ده هزار تومان كسري را ميپردازد. شماره كارت ميخواهم تا پرداخت كنم، ميگويد فردا كه خواستي صدقه بدهي، اين را از طرف من هم صدقه بده. از اين لطف همراه با نوعي حسابگري به خنده ميافتم. با خاطره خوشي از اين مهرباني تركشان ميكنم.
سيدحسن اسلامي اردكاني
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۱
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
https://www.etemadnewspaper.ir/fa/main/detail/187678/
روزنامه اعتماد
بر قله شيرباد؛ با ترديدهاي جانكاه
سيدحسن اسلامياردكاني
📝 سر کشیدن جام زندگی
زندگینامه کسانی که تا نهایت زندگی رفته و خودخواسته با مرگ رویاروی شدهاند، جذاب است و آموزنده. راینهولد مِسنِر، که بزرگترین کوهنورد زنده به شمار میرود، در کتاب زندگی من در حد نهایی ( My life at the limit) از فراز و فرود زندگیاش سخن میگوید. این کتاب حاصل مصاحبه توماس هوتلین با او است و به شکل پرسش و پاسخ تنظیم شده است. در این گفتگوها وی سیر زندگی خود را از صخرهنوردی، به صعود به ارتفاعات، سپس به قطب و جنوبگان، بعد سیاستورزی و سرانجام موزهداری توضیح میدهد. وی از معدود کوهنوردان بختیار است که به رغم زندگی پرماجرا و نخستین صعودهای انفرادی و بدون ماسک اکسیژن به اورست و مخاطرات مختلف و از دست دادن پارهای انگشتان دستش، همچنان زندگی خوبی دارد و در تنعم و عیش زندگی میکند. با این حال، این سماجت و سرسختی زاده تربیت اولیه او است که باید آن را جدی گرفت.
وی در خانواده پرجمعیتی که از یک خواهر و هشت برادر تشکیل میشد، زیر نظر پدر معلمش، در 5 سالگی صخرهنوردی را آموخت. با آنکه وی نویسنده زبردستی هم به شمار میرود، مدعی است که دانستههایش از دل مواجهه مستقیم با طبیعت به دست آمده است نه از طریق خواندن کتابها. از همان کودکی آموخت تا برای تامین نیازهای معیشتی خانواده در مزرعه کار کند و مرغ پرورش بدهد. پدرش مرد مستعدی بود که زیر فشار جنگ و دشواری زمانه، موفق نشد شخصیت خودش را پرورش دهد و آرمانش را دنبال کند. این درس مهمی برای راینهولد بود تا همواره در پی گسترش خویش باشد و جام زندگی را تا ته سر بکشد. در صعود به قله نانگا پاربات برادرش، گونتر، را از دست داد و همین میتوانست دلیل خوبی باشد تا برای همیشه از هیمالیانوردی فاصله بگیرد، اما او همچنان این مسیر را دنبال کرد. چون معتقد بود که در مواجهه با مرگ و تجربههای سخت و تاب آوردن و نجات یافتن است که زندگی معنا پیدا میکند. برای او کوهنوردی ورزش نیست، بلکه نوعی مخاطرهپذیری و تن دادن مسوولانه به خطرات و نجات یافتن از آنها است. از این منظر، کوهستان باید همواره خطرخیز باشد و تلاش در جهت ایمنسازی آن خطا است.
با این نگاه، وی معتقد بود که باید کمترین تجهیزات در کوهنوردی به کار گرفته شود و کمترین نشانی بر جای گذاشته شود. در نتیجه، یک صعود انفرادی به قله اورست را به تنهایی و با کولهپشتی که 15تا20 کیلو بار داشت به فرجام رساند. با همه موفقیت جهانی که کسب کرد، این شکستها بود که به او آموخت. به واقع، یک سوم صعودهای او به شکست منتهی میشد و این شکستها نقصهای او را نشان میداد و او میکوشید آنها را برطرف سازد. همچنین در قطب جنوب، که سرمای آن در شب به منفی 50 درجه میرسید، با همنوردش 2800 کیلومتر را پیمود، در حالی که در بخشی از این مسیر خرس قطبی آنها را دنبال میکرد و در جایی میایستاد و آنها را میپایید و در همان حال بینی خود را با دستش میپوشاند تا دیده نشود. چون بینی خرس سفید قطبی تنها نقطهای است که از دور دیده میشود. مِسنِر خود را فردی تکرو نمیداند و با دیگران نیز برای صعود همراه میشود، در عین حال منتظر حضور کسی نیست و هر گاه لازم بوده به تنهایی صعود کرده است و این ویژگی او است که توانسته بر تنهایی در کوهستان و مخاطرات آن چیره شود.
میلیونها نسخه از کتابهایی که نوشته فروش رفته است و او فرد ثروتمندی به شمار میرود. اما خودش معتقد است که ثروت اصلی او در ایدههایی است که دارد. این کتاب سرشار از نکات تعلیمی و ریزهکاریهای مفید است که نمیتوان آنها را خلاصه کرد. بهتر است اصل کتاب را خواند یا منتظر ترجمه آن ماند.
این هم مشخصات اصل کتاب برای علاقهمندان این قبیل مباحث:
My life at the limit, Reinhold Messner, Interviewed by Thomas Hüetlin, Translated by Tim Carruthers, Mountaineers Books, Seattle, 2014.
سيدحسن اسلامي اردكاني
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۲۸ تیر ۱۴۰۱
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
https://www.etemadnewspaper.ir/fa/main/detail/187976/
زندگینامه کسانی که تا نهایت زندگی رفته و خودخواسته با مرگ رویاروی شدهاند، جذاب است و آموزنده. راینهولد مِسنِر، که بزرگترین کوهنورد زنده به شمار میرود، در کتاب زندگی من در حد نهایی ( My life at the limit) از فراز و فرود زندگیاش سخن میگوید. این کتاب حاصل مصاحبه توماس هوتلین با او است و به شکل پرسش و پاسخ تنظیم شده است. در این گفتگوها وی سیر زندگی خود را از صخرهنوردی، به صعود به ارتفاعات، سپس به قطب و جنوبگان، بعد سیاستورزی و سرانجام موزهداری توضیح میدهد. وی از معدود کوهنوردان بختیار است که به رغم زندگی پرماجرا و نخستین صعودهای انفرادی و بدون ماسک اکسیژن به اورست و مخاطرات مختلف و از دست دادن پارهای انگشتان دستش، همچنان زندگی خوبی دارد و در تنعم و عیش زندگی میکند. با این حال، این سماجت و سرسختی زاده تربیت اولیه او است که باید آن را جدی گرفت.
وی در خانواده پرجمعیتی که از یک خواهر و هشت برادر تشکیل میشد، زیر نظر پدر معلمش، در 5 سالگی صخرهنوردی را آموخت. با آنکه وی نویسنده زبردستی هم به شمار میرود، مدعی است که دانستههایش از دل مواجهه مستقیم با طبیعت به دست آمده است نه از طریق خواندن کتابها. از همان کودکی آموخت تا برای تامین نیازهای معیشتی خانواده در مزرعه کار کند و مرغ پرورش بدهد. پدرش مرد مستعدی بود که زیر فشار جنگ و دشواری زمانه، موفق نشد شخصیت خودش را پرورش دهد و آرمانش را دنبال کند. این درس مهمی برای راینهولد بود تا همواره در پی گسترش خویش باشد و جام زندگی را تا ته سر بکشد. در صعود به قله نانگا پاربات برادرش، گونتر، را از دست داد و همین میتوانست دلیل خوبی باشد تا برای همیشه از هیمالیانوردی فاصله بگیرد، اما او همچنان این مسیر را دنبال کرد. چون معتقد بود که در مواجهه با مرگ و تجربههای سخت و تاب آوردن و نجات یافتن است که زندگی معنا پیدا میکند. برای او کوهنوردی ورزش نیست، بلکه نوعی مخاطرهپذیری و تن دادن مسوولانه به خطرات و نجات یافتن از آنها است. از این منظر، کوهستان باید همواره خطرخیز باشد و تلاش در جهت ایمنسازی آن خطا است.
با این نگاه، وی معتقد بود که باید کمترین تجهیزات در کوهنوردی به کار گرفته شود و کمترین نشانی بر جای گذاشته شود. در نتیجه، یک صعود انفرادی به قله اورست را به تنهایی و با کولهپشتی که 15تا20 کیلو بار داشت به فرجام رساند. با همه موفقیت جهانی که کسب کرد، این شکستها بود که به او آموخت. به واقع، یک سوم صعودهای او به شکست منتهی میشد و این شکستها نقصهای او را نشان میداد و او میکوشید آنها را برطرف سازد. همچنین در قطب جنوب، که سرمای آن در شب به منفی 50 درجه میرسید، با همنوردش 2800 کیلومتر را پیمود، در حالی که در بخشی از این مسیر خرس قطبی آنها را دنبال میکرد و در جایی میایستاد و آنها را میپایید و در همان حال بینی خود را با دستش میپوشاند تا دیده نشود. چون بینی خرس سفید قطبی تنها نقطهای است که از دور دیده میشود. مِسنِر خود را فردی تکرو نمیداند و با دیگران نیز برای صعود همراه میشود، در عین حال منتظر حضور کسی نیست و هر گاه لازم بوده به تنهایی صعود کرده است و این ویژگی او است که توانسته بر تنهایی در کوهستان و مخاطرات آن چیره شود.
میلیونها نسخه از کتابهایی که نوشته فروش رفته است و او فرد ثروتمندی به شمار میرود. اما خودش معتقد است که ثروت اصلی او در ایدههایی است که دارد. این کتاب سرشار از نکات تعلیمی و ریزهکاریهای مفید است که نمیتوان آنها را خلاصه کرد. بهتر است اصل کتاب را خواند یا منتظر ترجمه آن ماند.
این هم مشخصات اصل کتاب برای علاقهمندان این قبیل مباحث:
My life at the limit, Reinhold Messner, Interviewed by Thomas Hüetlin, Translated by Tim Carruthers, Mountaineers Books, Seattle, 2014.
سيدحسن اسلامي اردكاني
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۲۸ تیر ۱۴۰۱
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
https://www.etemadnewspaper.ir/fa/main/detail/187976/
روزنامه اعتماد
سر کشیدن جام زندگی
سیدحسن اسلامی اردکانی
📝 احترام به حريم طبيعت
سيلاب اخير در استهبان كه قربانيان قابل توجهي گرفت، ميتواند تلنگر خوبي نسبت به ما و رفتار ما باشد. ديدن خودروهايي كه مانند توپ پلاستيكي سبكي بر رودخانه حركت ميكرد، گوشهاي از اقتدار طبيعت را به نمايش ميگذارد. چيزي كه جاي پرسش دارد آن است كه اين خودروها در بستر خاكي و سنگلاخي رودخانه چه ميكردند! و آيا جاي بهتري براي پارك نبود؟ اين سوال به اصطلاح بلاغي است و نيازي به پاسخ ندارد. منطقاً خودروها بايد در مسيرهاي خاصي رفت و آمد و در جاهاي مناسبي پارك كنند. ديدن ماشين در پيادهرو همان قدر عجيب است كه ديدن يك پليكان در فروشگاه لباسهاي ورزشي. اما امروزه ديگر ديدن خودرويي كه در پيادهرو پارك كرده است يا موتورسواراني كه با اقتدار در پيادهروها ميرانند و با بوقهاي ممتد رهگذران را مرعوب ميكنند دارد عادي ميشود. با اين همه، همچنان جاي تعجب است كه چرا با خودرو تا دل طبيعت پيش ميرويم و حتي وارد بستر رودخانه ميشويم. البته اگر رانندگان اين خودروها حضور داشته باشند، اولين پاسخشان آن است كه رودخانه خشك بود! ولي اين پاسخ درستي نيست. خشك يا پر آب بودن رودخانه مطلبي است و بيتوجهي به حريم رودخانه مطلبي ديگر است. بستر رودخانه، يعني خانه رود و همانگونه كه همه ما انسانها براي خود خانههايي داريم، حتي در قالب خانه اجارهاي يا كپر، ديگر گونههاي جانوري و گياهي و منظومههاي زيستمحيطي براي خود خانه و بستري دارند. يعني هر گونهاي براي خود حريمي دارد و بايد اين حريم محترم شمرده شود. اين حق آب يا سيل است كه براي خود مسيري داشته باشد و اگر ما به اين مسير تجاوز كنيم و راه را بر آن ببنيديم، بيكار نمينشيند و راه خود را ميگشايد، مانند سيلي كه چند سال قبل در شيراز جاري شد و تلفات قابل توجهي به بار آورد و البته هيچ درسي نگرفتيم. آسفالت كردن مسير رودخانه و تغيير كاربري آن خطا است، با ماشين و خودرو به بستر رودخانه رفتن نيز خطاست، چه زمستان باشد و چه تابستان. اصولاً هنگامي كه پاي به طبيعت ميگذاريم، بايد يادمان باشد كه اين مكان مقدسي است و حريم و خانه بسياري از گونههاي جانوري و گياهي. نياكان ما به سبب تعليمات ديني يا تجربه زندگي به اين نكات توجه داشتند و كمابيش در عين استفاده از طبيعت به نوعي با آن همزيستي داشتند. طبيعت و جلوههاي آن را موجوداتي جاندار و داراي روح و حس ميدانستند و اين نگرش به سبك زندگي و شيوه مواجهه آنها با طبيعت شكل ميداد. از نظر ديني طبيعت بر اساس «ميزان» آفريده شده بود و ما حق نداشتيم اين ميزان و موزونيت را به هم بزنيم. برآيند اين نگرش توجه به حريم حيوانات و گياهان بود و حرمت و احترام طبيعت.
ولي امروزه سبك نگرش حاكم در بسياري رفتارهاي ما در قبال طبيعت، دستاندازي است. گويي طبيعت دشمني است كه بايد مغلوب شود، خصمي است كه بايد شكسته شود، حريفي است كه بايد از پاي درآيد. در نتيجه، همين كه دستمان برسد با خودرو يا موتور به طبيعت حمله ميكنيم، در تپهها مانور ميدهيم، با خودروهاي به اصطلاح «آفرود» بدن كوير را زخم ميزنيم، بوتههايش له و جنبندگانش را نابود ميكنيم. حتي هنگامي كه ميخواهيم از طبيعت لذت ببريم، بايد اين لذت به شكلي دگرآزارانه و همراه با آسيب به طبيعت باشد. بيهيچ ضرورتي بوتهها و درختان را آتش ميزنيم، با خودرو به بستر رودخانه يورش ميبريم و حتي با آن از آب رد ميشويم، با رها كردن زباله تن جنگل را چركين ميكنيم و در تحقير طبيعت كوتاهي نميكنيم. با اين همه يادمان باشد، كه طبيعت خصم ما نيست، مادرمان است، مادري كه صبرش حدي دارد و گاه بر ميآشوبد و در اين لحظات خشم چه بسا ما را براي هميشه له كند و اين موجودات موذي را از تن خويش دور سازد. به اين تلنگرها توجه كنيم.
سيدحسن اسلامي اردكاني
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۵ مرداد ۱۴۰۱
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
https://www.etemadnewspaper.ir/fa/main/detail/188345/
#سیل #طبیعت #محیط_زیست
سيلاب اخير در استهبان كه قربانيان قابل توجهي گرفت، ميتواند تلنگر خوبي نسبت به ما و رفتار ما باشد. ديدن خودروهايي كه مانند توپ پلاستيكي سبكي بر رودخانه حركت ميكرد، گوشهاي از اقتدار طبيعت را به نمايش ميگذارد. چيزي كه جاي پرسش دارد آن است كه اين خودروها در بستر خاكي و سنگلاخي رودخانه چه ميكردند! و آيا جاي بهتري براي پارك نبود؟ اين سوال به اصطلاح بلاغي است و نيازي به پاسخ ندارد. منطقاً خودروها بايد در مسيرهاي خاصي رفت و آمد و در جاهاي مناسبي پارك كنند. ديدن ماشين در پيادهرو همان قدر عجيب است كه ديدن يك پليكان در فروشگاه لباسهاي ورزشي. اما امروزه ديگر ديدن خودرويي كه در پيادهرو پارك كرده است يا موتورسواراني كه با اقتدار در پيادهروها ميرانند و با بوقهاي ممتد رهگذران را مرعوب ميكنند دارد عادي ميشود. با اين همه، همچنان جاي تعجب است كه چرا با خودرو تا دل طبيعت پيش ميرويم و حتي وارد بستر رودخانه ميشويم. البته اگر رانندگان اين خودروها حضور داشته باشند، اولين پاسخشان آن است كه رودخانه خشك بود! ولي اين پاسخ درستي نيست. خشك يا پر آب بودن رودخانه مطلبي است و بيتوجهي به حريم رودخانه مطلبي ديگر است. بستر رودخانه، يعني خانه رود و همانگونه كه همه ما انسانها براي خود خانههايي داريم، حتي در قالب خانه اجارهاي يا كپر، ديگر گونههاي جانوري و گياهي و منظومههاي زيستمحيطي براي خود خانه و بستري دارند. يعني هر گونهاي براي خود حريمي دارد و بايد اين حريم محترم شمرده شود. اين حق آب يا سيل است كه براي خود مسيري داشته باشد و اگر ما به اين مسير تجاوز كنيم و راه را بر آن ببنيديم، بيكار نمينشيند و راه خود را ميگشايد، مانند سيلي كه چند سال قبل در شيراز جاري شد و تلفات قابل توجهي به بار آورد و البته هيچ درسي نگرفتيم. آسفالت كردن مسير رودخانه و تغيير كاربري آن خطا است، با ماشين و خودرو به بستر رودخانه رفتن نيز خطاست، چه زمستان باشد و چه تابستان. اصولاً هنگامي كه پاي به طبيعت ميگذاريم، بايد يادمان باشد كه اين مكان مقدسي است و حريم و خانه بسياري از گونههاي جانوري و گياهي. نياكان ما به سبب تعليمات ديني يا تجربه زندگي به اين نكات توجه داشتند و كمابيش در عين استفاده از طبيعت به نوعي با آن همزيستي داشتند. طبيعت و جلوههاي آن را موجوداتي جاندار و داراي روح و حس ميدانستند و اين نگرش به سبك زندگي و شيوه مواجهه آنها با طبيعت شكل ميداد. از نظر ديني طبيعت بر اساس «ميزان» آفريده شده بود و ما حق نداشتيم اين ميزان و موزونيت را به هم بزنيم. برآيند اين نگرش توجه به حريم حيوانات و گياهان بود و حرمت و احترام طبيعت.
ولي امروزه سبك نگرش حاكم در بسياري رفتارهاي ما در قبال طبيعت، دستاندازي است. گويي طبيعت دشمني است كه بايد مغلوب شود، خصمي است كه بايد شكسته شود، حريفي است كه بايد از پاي درآيد. در نتيجه، همين كه دستمان برسد با خودرو يا موتور به طبيعت حمله ميكنيم، در تپهها مانور ميدهيم، با خودروهاي به اصطلاح «آفرود» بدن كوير را زخم ميزنيم، بوتههايش له و جنبندگانش را نابود ميكنيم. حتي هنگامي كه ميخواهيم از طبيعت لذت ببريم، بايد اين لذت به شكلي دگرآزارانه و همراه با آسيب به طبيعت باشد. بيهيچ ضرورتي بوتهها و درختان را آتش ميزنيم، با خودرو به بستر رودخانه يورش ميبريم و حتي با آن از آب رد ميشويم، با رها كردن زباله تن جنگل را چركين ميكنيم و در تحقير طبيعت كوتاهي نميكنيم. با اين همه يادمان باشد، كه طبيعت خصم ما نيست، مادرمان است، مادري كه صبرش حدي دارد و گاه بر ميآشوبد و در اين لحظات خشم چه بسا ما را براي هميشه له كند و اين موجودات موذي را از تن خويش دور سازد. به اين تلنگرها توجه كنيم.
سيدحسن اسلامي اردكاني
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۵ مرداد ۱۴۰۱
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
https://www.etemadnewspaper.ir/fa/main/detail/188345/
#سیل #طبیعت #محیط_زیست
روزنامه اعتماد
احترام به حريم طبيعت
سيدحسن اسلامي اردكاني
Forwarded from دغدغههای اخلاق و دین / سید حسن اسلامی اردکانی
کاروند شهید جاوید - سیدحسن اسلامی.pdf
7 MB
مقاله «کاروند شهید جاوید» (1390) / مرور تحلیلی واکنشهای موافق و مخالف به کتاب شهید جاوید اثر آیت الله صالحی نجفآبادی / @hassan_eslami hassaneslami.ir
Forwarded from وبسایت فرهنگی صدانت
☘️ کاروند کتاب شهید جاوید
✍️سید حسن اسلامی اردکانی
🔅از پربازتابترین کتابهای چند دهه اخیر که در مجامع دینی ایران پژواکهای متفاوت و متضادی بر انگیخت، کتاب شهید جاوید بود که در دهه چهل منتشر شد و تا کنون همچنان بحثانگیز است. در حالی که تفسیر مسلط در میان شیعه، درباره انگیزه قیام سید الشهدا (ع)، شهادتطلبی بود، آیت الله صالحی نجفآبادی، در این کتاب، تفسیر متفاوتی از علت قیام به دست داد و مدعی شد که امام حسین (ع)، نه به قصد شهادت، بلکه به قصد تشکیل حکومت قیام کرد. ولی، به دلایلی، این مقصود حاصل نشد و ایشان به شهادت رسید. کسانی که این تفسیر را معارض باورهای کلامی یا حقایق تاریخی میدانستند، به نقد آن دست زدند و آثاری در این عرصه پدید آوردند. وی نیز در آثار بعدی خود به پاسخ این نقدها و تکمیل نظریه خود پرداخت. مقاله حاضر گزارشی تحلیلی از مدعیات اصلی این کتاب و آثاری که در نقد آن نوشته شده است، به دست میدهد و میکوشد زمینه، ابعاد، بازتاب، و پیامدهای این دیدگاه را روشن کند و جایگاه این کتاب را در ادبیات عاشورایی معین سازد...
🌐 مطالعه متن کامل مقاله
✨ در پنجمین و ششمین شب برنامه سوره نیز کتاب شهید جاوید با حضور محمد اسفندیاری و سید حسن اسلامی بررسی شد.
🌾 @Sedanet
🌾 @Hassan_eslami
✍️سید حسن اسلامی اردکانی
🔅از پربازتابترین کتابهای چند دهه اخیر که در مجامع دینی ایران پژواکهای متفاوت و متضادی بر انگیخت، کتاب شهید جاوید بود که در دهه چهل منتشر شد و تا کنون همچنان بحثانگیز است. در حالی که تفسیر مسلط در میان شیعه، درباره انگیزه قیام سید الشهدا (ع)، شهادتطلبی بود، آیت الله صالحی نجفآبادی، در این کتاب، تفسیر متفاوتی از علت قیام به دست داد و مدعی شد که امام حسین (ع)، نه به قصد شهادت، بلکه به قصد تشکیل حکومت قیام کرد. ولی، به دلایلی، این مقصود حاصل نشد و ایشان به شهادت رسید. کسانی که این تفسیر را معارض باورهای کلامی یا حقایق تاریخی میدانستند، به نقد آن دست زدند و آثاری در این عرصه پدید آوردند. وی نیز در آثار بعدی خود به پاسخ این نقدها و تکمیل نظریه خود پرداخت. مقاله حاضر گزارشی تحلیلی از مدعیات اصلی این کتاب و آثاری که در نقد آن نوشته شده است، به دست میدهد و میکوشد زمینه، ابعاد، بازتاب، و پیامدهای این دیدگاه را روشن کند و جایگاه این کتاب را در ادبیات عاشورایی معین سازد...
🌐 مطالعه متن کامل مقاله
✨ در پنجمین و ششمین شب برنامه سوره نیز کتاب شهید جاوید با حضور محمد اسفندیاری و سید حسن اسلامی بررسی شد.
🌾 @Sedanet
🌾 @Hassan_eslami
صدانت
مقاله سید حسن اسلامی اردکانی با عنوان «کاروند کتاب شهید جاوید» • صدانت
از پربازتابترین کتابهای چند دهه اخیر که در مجامع دینی ایران پژواکهای متفاوت و متضادی بر انگیخت، کتاب شهید جاوید بود که در دهه چهل ...
📝 مرهمی بر زخم دزدی
بيحال و خسته از يك برنامه كوهنوردي 12 ساعته باز ميگردم. دوست دارم چشمم را ببندم و ناگهان خودم را كنار ماشين ببينم. مسموميت دو روز قبل و بيخوابي شب گذشته رمقم را گرفته است. خوابآلود و گيجم. دوست دارم در مسير دراز بكشم و بخوابم. دو، سه بار دراز ميكشم، اما اثري ندارد و بايد افتان و خيزان اين مسير بيپايان را تمام كنم. سرانجام به ماشين ميرسم كه در روستا پارك شده است. همنوردم زودتر رسيده است. ميپرسد «در صندوق ماشين را نبسته بوديد؟» پاسخ ميدهم كه بسته بودم. ميگويد باز بود و من چك كردم چيزي دست نخورده بود و كتري و كپسول سر جايشان بودند. سراغ صندوق ميروم. باز نميشود. با سوييچ هم باز نميشود. اهميتي نميدهم. ديگر به ماشين رسيدهام. وسايل را داخل ماشين ميگذارم و با دو همنوردم راهي ميشويم. همچنان حالم خوش نيست. اما به تدريج سر حال ميشوم و بگوبخند از سر ميگيريم. آنها را ميرسانم و به خانه ميروم.
نيمهشب است. ميخواهم چيزي از صندوق بردارم. از داخل ماشين صندلي را خم ميكنم و تازه متوجه ميشوم كه زيادي صندوق خلوت است. خبري از چادر كوهنوردي، كيسهخواب، زيراندازها، دستكش، كپسول اصلي و سرشعله و هدلامپ نيست. باورم نميشود. دوباره چك ميكنم و باز متوجه مفقود شدن چيزهاي ديگر ميشوم. در واقع، دزد واردْ با خونسردي و با علم به اينكه اين ماشين حاوي لوازم كوهنوردي است، قفل صندوق را دستكاري ميكند و فقط چيزهاي مناسب را گلچين ميكند و با خود ميبرد. چند تكه لباس و باتوم قديمي در ماشين بود كه نظرش را جلب نميكند و به انتخاب خود بسنده ميكند.
در برابر اين عمل انجام شده قرار گرفتهام. اولين تجربه سرقت شدن به اين شكل را دارم از سر ميگذرانم و در پي تسكين خودم هستم. خب، كيسهخوابم عمرش را كرده بود. بيش از ده سال قبل آن را خريده بودم و خيلي كارايي نداشت. اما اين شيوه جواب نميدهد، چون به هر حال بايد يك كيسهخواب تازه بخرم و بايد ضرر را براساس وضع فعلي بسنجم نه ارزش كيسهخواب قديمي. تازه چادر كوهنوردي كه نو و سالم بود. نه، بايد فكر ديگري كرد.
راهبرد دوم اين است كه اصلا از خير كوهنوردي بگذرم. دردناك است كه كلي تلاش كنم و زحمت بكشم و لوازمي را به تدريج بخرم و بعد در يك يورش غافلگيرانه همه را از دست بدهم. ولي اين راهبرد هم مفيد نيست. با اين منطق بايد از خيلي از فعاليتها دست بكشم.
راهبرد سوم آن است كه خودم را ملامت كنم. من وسايلي با خودم برده بودم كه استفاده نكردم و به سرقت رفت. خب، بايد حواسم را جمع كنم و ديگر لوازم اضافي با خودم نبرم. اما اين راهبرد خودنكوهي نيز راهحل خوبي نيست. به هر حال فعاليت كوهنوردي به گونهاي است كه شخص بايد هميشه آماده موقعيتها و فرصتهاي مختلف و به قول قديميها «حاضر يراق باشد». وانگهي درست است كه از چادر در اين برنامه استفاده نكردم و به دوستان دادم. اما ممكن بود اگر نياورده بودم، بخواهم از آن استفاده كنم. پس اين شيوه هم راه به جايي نميبرد.
ياد كتاب «تفكر تُند و كند» دنيل كانمن ميافتم و برخي از توصيههاي او را به كار ميگيرم. به جاي آنكه به يكايك اين اقلام مسروقه فكر كنم و اعصاب خودم را بههم بريزم، يك حساب كلي براي خودم باز كنم و به خودم بگويم كه اصولا فعاليت كوهنوردي هزينههايي دارد، از خريد و سفر و هزينه رفت و آمد تا استهلاك و گم شدن و حتي سرقت برخي از اقلام. همانطور كه در برنامه صعود به قله سبلان، دستكشم را گم كردم، اينجا هم برخي ديگر از وسايلم را از دست دادم. اينجوري انگار بهتر ميتوانم به قضيه نگاه كنم. از اين منظر در مجموع كوهنوردي مقداري برايم مخارج دارد كه كمابيش ثابت است، حال بخشي از آن به جيب فروشنده لوازم ميرود و بخشي به كيسه دزد. انگار آرام ميگيرم. به لحاظ عقلي قانع شدهام، اما به لحاظ عاطفي هنوز زخم اين سرقت را بر قلبم حس ميكنم. شايد زمان و خريد لوازم بهتر اين زخم را التيام ببخشد.
سيدحسن اسلامي اردكاني
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۲۶ مرداد ۱۴۰۱
https://www.etemadnewspaper.ir/fa/main/detail/189268/
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
#ورزش #کوهنوردی #سفر #سرقت
بيحال و خسته از يك برنامه كوهنوردي 12 ساعته باز ميگردم. دوست دارم چشمم را ببندم و ناگهان خودم را كنار ماشين ببينم. مسموميت دو روز قبل و بيخوابي شب گذشته رمقم را گرفته است. خوابآلود و گيجم. دوست دارم در مسير دراز بكشم و بخوابم. دو، سه بار دراز ميكشم، اما اثري ندارد و بايد افتان و خيزان اين مسير بيپايان را تمام كنم. سرانجام به ماشين ميرسم كه در روستا پارك شده است. همنوردم زودتر رسيده است. ميپرسد «در صندوق ماشين را نبسته بوديد؟» پاسخ ميدهم كه بسته بودم. ميگويد باز بود و من چك كردم چيزي دست نخورده بود و كتري و كپسول سر جايشان بودند. سراغ صندوق ميروم. باز نميشود. با سوييچ هم باز نميشود. اهميتي نميدهم. ديگر به ماشين رسيدهام. وسايل را داخل ماشين ميگذارم و با دو همنوردم راهي ميشويم. همچنان حالم خوش نيست. اما به تدريج سر حال ميشوم و بگوبخند از سر ميگيريم. آنها را ميرسانم و به خانه ميروم.
نيمهشب است. ميخواهم چيزي از صندوق بردارم. از داخل ماشين صندلي را خم ميكنم و تازه متوجه ميشوم كه زيادي صندوق خلوت است. خبري از چادر كوهنوردي، كيسهخواب، زيراندازها، دستكش، كپسول اصلي و سرشعله و هدلامپ نيست. باورم نميشود. دوباره چك ميكنم و باز متوجه مفقود شدن چيزهاي ديگر ميشوم. در واقع، دزد واردْ با خونسردي و با علم به اينكه اين ماشين حاوي لوازم كوهنوردي است، قفل صندوق را دستكاري ميكند و فقط چيزهاي مناسب را گلچين ميكند و با خود ميبرد. چند تكه لباس و باتوم قديمي در ماشين بود كه نظرش را جلب نميكند و به انتخاب خود بسنده ميكند.
در برابر اين عمل انجام شده قرار گرفتهام. اولين تجربه سرقت شدن به اين شكل را دارم از سر ميگذرانم و در پي تسكين خودم هستم. خب، كيسهخوابم عمرش را كرده بود. بيش از ده سال قبل آن را خريده بودم و خيلي كارايي نداشت. اما اين شيوه جواب نميدهد، چون به هر حال بايد يك كيسهخواب تازه بخرم و بايد ضرر را براساس وضع فعلي بسنجم نه ارزش كيسهخواب قديمي. تازه چادر كوهنوردي كه نو و سالم بود. نه، بايد فكر ديگري كرد.
راهبرد دوم اين است كه اصلا از خير كوهنوردي بگذرم. دردناك است كه كلي تلاش كنم و زحمت بكشم و لوازمي را به تدريج بخرم و بعد در يك يورش غافلگيرانه همه را از دست بدهم. ولي اين راهبرد هم مفيد نيست. با اين منطق بايد از خيلي از فعاليتها دست بكشم.
راهبرد سوم آن است كه خودم را ملامت كنم. من وسايلي با خودم برده بودم كه استفاده نكردم و به سرقت رفت. خب، بايد حواسم را جمع كنم و ديگر لوازم اضافي با خودم نبرم. اما اين راهبرد خودنكوهي نيز راهحل خوبي نيست. به هر حال فعاليت كوهنوردي به گونهاي است كه شخص بايد هميشه آماده موقعيتها و فرصتهاي مختلف و به قول قديميها «حاضر يراق باشد». وانگهي درست است كه از چادر در اين برنامه استفاده نكردم و به دوستان دادم. اما ممكن بود اگر نياورده بودم، بخواهم از آن استفاده كنم. پس اين شيوه هم راه به جايي نميبرد.
ياد كتاب «تفكر تُند و كند» دنيل كانمن ميافتم و برخي از توصيههاي او را به كار ميگيرم. به جاي آنكه به يكايك اين اقلام مسروقه فكر كنم و اعصاب خودم را بههم بريزم، يك حساب كلي براي خودم باز كنم و به خودم بگويم كه اصولا فعاليت كوهنوردي هزينههايي دارد، از خريد و سفر و هزينه رفت و آمد تا استهلاك و گم شدن و حتي سرقت برخي از اقلام. همانطور كه در برنامه صعود به قله سبلان، دستكشم را گم كردم، اينجا هم برخي ديگر از وسايلم را از دست دادم. اينجوري انگار بهتر ميتوانم به قضيه نگاه كنم. از اين منظر در مجموع كوهنوردي مقداري برايم مخارج دارد كه كمابيش ثابت است، حال بخشي از آن به جيب فروشنده لوازم ميرود و بخشي به كيسه دزد. انگار آرام ميگيرم. به لحاظ عقلي قانع شدهام، اما به لحاظ عاطفي هنوز زخم اين سرقت را بر قلبم حس ميكنم. شايد زمان و خريد لوازم بهتر اين زخم را التيام ببخشد.
سيدحسن اسلامي اردكاني
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۲۶ مرداد ۱۴۰۱
https://www.etemadnewspaper.ir/fa/main/detail/189268/
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
#ورزش #کوهنوردی #سفر #سرقت
روزنامه اعتماد
مرهمي بر زخم دزدي
سيدحسن اسلامي اردكاني
جور استاد و چوب روزگار
كلاسها تمام شده و دانشگاه نيمهتعطيل است. دانشجويان در حال امتحانات هستند. اما او با اصرار ميخواهد مرا ببيند. بارها زنگ ميزند تا آنكه موفق ميشود مرا از وسط جلسهاي بيرون بكشد. شروع ميكند به قصه گفتن، اما خلاصهاش آن است كه من كارمندم، گرفتاري دارم، عيالوارم و فرصت خواندن مباحث كلاسي را ندارم. توضيح ميدهم كه خلاصه بحث را مكتوب كردهام و خيلي مختصر است. قسمت آخر آن را هم از امتحان حذف كردهام. ميگويد كه كافي نيست. ميخواهيم به ما نمونه سوال بدهيد و حتما هم «نمره كامل» ميخواهيم. ماندهام به او چه بگويم. دانشجوي كارشناسي ارشد است و ظاهرا ميخواهد اينگونه پيش برود. احتمالا همين روضهاي كه براي من خوانده است براي استادان ديگر نيز خواهد خواند يا قبلا خوانده است. خاطره دانشجوي ارشد ديگري در ذهنم زنده ميشود كه از تابستان كه خبردار شده بود، در ترم پاييز با من درس دارد، مرتب زنگ ميزد و خواستار ديدارم ميشد. ميگفتم كه الان تابستان است و من به شكل منظمي در دانشگاه نيستم و انشاءالله در پاييز همديگر را خواهيم ديد، اما پافشاري ميكرد كه كار ضروري دارم. سرانجام تن دادم و گفتم كه فلان روز بيايد. آمد و پس از مقدمهچيني گفت كه ميخواهم اجازه بدهيد كه در كلاس شما شركت نكنم، چون رفت و آمد به دانشگاه برايم سخت است. نميدانستم كه از خواسته ناروايش عصباني شوم يا به هوش سرشارش بخندم. به جاي آن همه تلاش، اگر دستكم يكي، دو جلسه در كلاسم شركت كرده و بعد اين خواسته را پيش كشيده بود، شايد ارفاق ميكردم، اما قاطعانه گفتم كه شما بايد همه جلسات درس مرا بياييد وگرنه بهتر است با استاد ديگري اين درس را بگيريد.
ياد خودم ميافتم. اول راهنمايي درس ميخواندم، البته شبانه. پس از امتحانات خرداد ماه و اعلام نتايج، ديدم كه تجديد شدهام و نمره قبولي زبان انگليسي نياوردهام. كامم حسابي تلخ شد. يا آن موقع فرهنگ درخواست ارفاق و مذاكره با دبير وجود نداشت يا من بلد نبودم. به وضعيت موجود تن دادم و تابستان را صرف تمرين زبان كردم. در امتحانات شهريور ماه شركت كردم و با هر خفتي بود، قبول شدم. ولي خودم قبول شدم و به كسي رو نزدم. بعد با خودم فكر كردم كه اين راهش نيست و بايد كاري كرد. يك همكلاسي گفت كه به انجمن زبان ميرود و من هم در پاييز آن سال به انجمن زبان رفتم و انگليسي خواندم. در آنجا نه چيزي به نام ارفاق بود و نه ملاحظه زبانآموزان. كساني خودخواسته آمده بودند زبان بياموزند و معلماني كه مسوولانه زبان آموزش ميدادند. خواندم و خواندم و اين مسير را تا امروز ادامه ميدهم. اگر الان ميتوانم به راحتي از منابع انگليسي استفاده كنم، به اين زبان بنويسم يا سخن بگويم، به خاطر تلخكامي آن تابستان است و «سنگدلي انساني» آن دبير شريف كه به من نمره اضافي نداد. اسمش آقاي توتونچي بود، گرچه ارتباطي با هيچ نوع دخانيات نداشت. اينك عميقا باور دارم كه جور استاد به ز مهر پدر. ولي در مقام مدرس دانشگاهي در وضعي قرار گرفتهام كه برخي از من انتظار دارند كه نمره صدقه بدهم و از خدا عوض بگيرم!
با اين حال، يادمان باشد كه شادماني كوتاهمدت دانشجو و دانشآموز نبايد راهزن طريقت معلمي گردد. در نهايت، ما مسوول تعليم متعلمان هستيم و هيچ ملاحظهاي نبايد بر اين ماموريت اصلي سايه بيفكند. گاه شايد اين ماموريت موجب شود كه كمي خشن و بيرحم به نظر برسيم، اما بهتر است خشن و دلسوز باشيم تا با نمرههاي دروغين متعلمان را از طريقت آموزش دور كنيم. كازانتزاكيس، كه بسيار دوستش دارم، در زندگينامهاش نقل ميكند كه پدرش او را به آموزگار سپرد و گفت: «استخوانش مال من است و گوشتش مال تو، دلت به حالش نسوزد. شلاقش بزن و از او آدمي بساز.» او از اين خشونت پدرانه ميرنجد و از انديشههاي جديد تاثير ميگيرد و به گفته خودش گمراه ميشود. بعدها در مييابد راه قدما و شلاق بهترين است و آنگاه تركه معلمانش را دعا ميكند و ميگويد: «همين تركه بود كه يادمان داد در راه عروج از حيوانيت به انسانيت بزرگترين مرشد، رنج است.» (گزارش به خاك يونان، نيكوس كازانتزاكيس، ترجمه صالح حسيني، تهران، نيلوفر، 1368، ص 52)
سيدحسن اسلامي اردكاني
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۲ شهریور ۱۴۰۱
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
https://www.etemadnewspaper.ir/fa/main/detail/189636/
كلاسها تمام شده و دانشگاه نيمهتعطيل است. دانشجويان در حال امتحانات هستند. اما او با اصرار ميخواهد مرا ببيند. بارها زنگ ميزند تا آنكه موفق ميشود مرا از وسط جلسهاي بيرون بكشد. شروع ميكند به قصه گفتن، اما خلاصهاش آن است كه من كارمندم، گرفتاري دارم، عيالوارم و فرصت خواندن مباحث كلاسي را ندارم. توضيح ميدهم كه خلاصه بحث را مكتوب كردهام و خيلي مختصر است. قسمت آخر آن را هم از امتحان حذف كردهام. ميگويد كه كافي نيست. ميخواهيم به ما نمونه سوال بدهيد و حتما هم «نمره كامل» ميخواهيم. ماندهام به او چه بگويم. دانشجوي كارشناسي ارشد است و ظاهرا ميخواهد اينگونه پيش برود. احتمالا همين روضهاي كه براي من خوانده است براي استادان ديگر نيز خواهد خواند يا قبلا خوانده است. خاطره دانشجوي ارشد ديگري در ذهنم زنده ميشود كه از تابستان كه خبردار شده بود، در ترم پاييز با من درس دارد، مرتب زنگ ميزد و خواستار ديدارم ميشد. ميگفتم كه الان تابستان است و من به شكل منظمي در دانشگاه نيستم و انشاءالله در پاييز همديگر را خواهيم ديد، اما پافشاري ميكرد كه كار ضروري دارم. سرانجام تن دادم و گفتم كه فلان روز بيايد. آمد و پس از مقدمهچيني گفت كه ميخواهم اجازه بدهيد كه در كلاس شما شركت نكنم، چون رفت و آمد به دانشگاه برايم سخت است. نميدانستم كه از خواسته ناروايش عصباني شوم يا به هوش سرشارش بخندم. به جاي آن همه تلاش، اگر دستكم يكي، دو جلسه در كلاسم شركت كرده و بعد اين خواسته را پيش كشيده بود، شايد ارفاق ميكردم، اما قاطعانه گفتم كه شما بايد همه جلسات درس مرا بياييد وگرنه بهتر است با استاد ديگري اين درس را بگيريد.
ياد خودم ميافتم. اول راهنمايي درس ميخواندم، البته شبانه. پس از امتحانات خرداد ماه و اعلام نتايج، ديدم كه تجديد شدهام و نمره قبولي زبان انگليسي نياوردهام. كامم حسابي تلخ شد. يا آن موقع فرهنگ درخواست ارفاق و مذاكره با دبير وجود نداشت يا من بلد نبودم. به وضعيت موجود تن دادم و تابستان را صرف تمرين زبان كردم. در امتحانات شهريور ماه شركت كردم و با هر خفتي بود، قبول شدم. ولي خودم قبول شدم و به كسي رو نزدم. بعد با خودم فكر كردم كه اين راهش نيست و بايد كاري كرد. يك همكلاسي گفت كه به انجمن زبان ميرود و من هم در پاييز آن سال به انجمن زبان رفتم و انگليسي خواندم. در آنجا نه چيزي به نام ارفاق بود و نه ملاحظه زبانآموزان. كساني خودخواسته آمده بودند زبان بياموزند و معلماني كه مسوولانه زبان آموزش ميدادند. خواندم و خواندم و اين مسير را تا امروز ادامه ميدهم. اگر الان ميتوانم به راحتي از منابع انگليسي استفاده كنم، به اين زبان بنويسم يا سخن بگويم، به خاطر تلخكامي آن تابستان است و «سنگدلي انساني» آن دبير شريف كه به من نمره اضافي نداد. اسمش آقاي توتونچي بود، گرچه ارتباطي با هيچ نوع دخانيات نداشت. اينك عميقا باور دارم كه جور استاد به ز مهر پدر. ولي در مقام مدرس دانشگاهي در وضعي قرار گرفتهام كه برخي از من انتظار دارند كه نمره صدقه بدهم و از خدا عوض بگيرم!
با اين حال، يادمان باشد كه شادماني كوتاهمدت دانشجو و دانشآموز نبايد راهزن طريقت معلمي گردد. در نهايت، ما مسوول تعليم متعلمان هستيم و هيچ ملاحظهاي نبايد بر اين ماموريت اصلي سايه بيفكند. گاه شايد اين ماموريت موجب شود كه كمي خشن و بيرحم به نظر برسيم، اما بهتر است خشن و دلسوز باشيم تا با نمرههاي دروغين متعلمان را از طريقت آموزش دور كنيم. كازانتزاكيس، كه بسيار دوستش دارم، در زندگينامهاش نقل ميكند كه پدرش او را به آموزگار سپرد و گفت: «استخوانش مال من است و گوشتش مال تو، دلت به حالش نسوزد. شلاقش بزن و از او آدمي بساز.» او از اين خشونت پدرانه ميرنجد و از انديشههاي جديد تاثير ميگيرد و به گفته خودش گمراه ميشود. بعدها در مييابد راه قدما و شلاق بهترين است و آنگاه تركه معلمانش را دعا ميكند و ميگويد: «همين تركه بود كه يادمان داد در راه عروج از حيوانيت به انسانيت بزرگترين مرشد، رنج است.» (گزارش به خاك يونان، نيكوس كازانتزاكيس، ترجمه صالح حسيني، تهران، نيلوفر، 1368، ص 52)
سيدحسن اسلامي اردكاني
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۲ شهریور ۱۴۰۱
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
https://www.etemadnewspaper.ir/fa/main/detail/189636/
روزنامه اعتماد
جور استاد و چوب روزگار
سيدحسن اسلامي اردكاني
Forwarded from خانه اخلاقپژوهان جوان
📢 #گزارش_جلسات_آیه_در_آینه
دعوت به شگفتی
— گفتگو با حجت الاسلام و المسلمین سید حسن اسلامی
7️⃣ گزارشی از جلسه هفتم سلسله گفتگوهای رمضانی (آیه در آینه)؛
.
◾️ در هفتمین جلسه از سلسلهجلسات گفتوگوهای رمضانی آیه در آینه با حجت الاسلام و المسلمین حسن اسلامی به گفتوگو نشستیم.
آقای حسن اسلامی دکترای کلام اسلامی را از دانشگاه قم اخذ نموده و دانش آموخته حوزه عملیه قم هستند. ایشان هم اکنون استاد فلسفه دین و فلسفه اخلاق دانشگاه ادیان و مذاهب بوده و آثارشان عمدتاً در حوزه اخلاق نقد، اخلاق محیط زیست و اخلاق پژوهشی است. از جمله آثار ایشان میتوان به کتابهای دروغ مصلحتآمیز، شبیهسازی انسانی از دیدگاه آیین کاتولیک و آیین اسلام اشاره کرد.
🌐 در سایت خانهٔ اخلاقپژوهان جوان متن کامل این گزارش را بخوانید.
اینجا چراغی روشن است...!
به کانال خانۀ اخلاقپژوهان جوان بپیوندید:
@EthicsHouse
دعوت به شگفتی
— گفتگو با حجت الاسلام و المسلمین سید حسن اسلامی
7️⃣ گزارشی از جلسه هفتم سلسله گفتگوهای رمضانی (آیه در آینه)؛
.
◾️ در هفتمین جلسه از سلسلهجلسات گفتوگوهای رمضانی آیه در آینه با حجت الاسلام و المسلمین حسن اسلامی به گفتوگو نشستیم.
آقای حسن اسلامی دکترای کلام اسلامی را از دانشگاه قم اخذ نموده و دانش آموخته حوزه عملیه قم هستند. ایشان هم اکنون استاد فلسفه دین و فلسفه اخلاق دانشگاه ادیان و مذاهب بوده و آثارشان عمدتاً در حوزه اخلاق نقد، اخلاق محیط زیست و اخلاق پژوهشی است. از جمله آثار ایشان میتوان به کتابهای دروغ مصلحتآمیز، شبیهسازی انسانی از دیدگاه آیین کاتولیک و آیین اسلام اشاره کرد.
🌐 در سایت خانهٔ اخلاقپژوهان جوان متن کامل این گزارش را بخوانید.
اینجا چراغی روشن است...!
به کانال خانۀ اخلاقپژوهان جوان بپیوندید:
@EthicsHouse
📝بر قله بِل؛ باز هم فلسفه
کولهپشتیام را بر دوش میاندازم و آرام به سمت قله پیش میروم. منطقه برایم ناآشنا است. میخواهم به قله بِل، مرتفعترین قله استان فارس با ارتفاع 4050 متر صعود کنم. نخستینبار است که این طرفها میآیم. ماشینهای متعددی در سطح پرسنگلاخ پارک کردهاند، اما این پایین کسی نیست. خوشحال میشوم که در مسیر گم نخواهم شد. هر چند همان اول صبح و برای رسیدن به این نقطه بایست 9 کیلومتر خاکی را میپیمودم و از همان اول مسیر گم و گور شدم و بعد از یک ساعت و نیم توانستم به نقطه فعلی برسم. به هر صورت پیش میروم.
هوا خنک است و آفتاب وسط دره نمیتابد. از این جهت خوشحالم. دو نفر را میبینم که با فاصله صد متری دارند پیش میروند. به آنها میرسم و سلام میکنم. یکی از آنها که جوان لاغراندامی است، میپرسد این قله را زمستانها هم صعود میکنند؟ میگویم بله و کمی درباره مختصات این قله توضیح میدهم؛ این اطلاعات را از گزارشهای صعود کسب کردهام. میپرسد شما قبلا این قله را صعود کردهاید؟ میگویم نه نخستینبار است. لهجه خوش شیرازی دارد. دوست دارد گفتوگو کند. درست برعکس من. دوست دارم هنگام صعود خاموش باشم. اینگونه هم انرژی کمتری صرف میکنم، هم فرصت تأمل بیشتری خواهم داشت و هم توجهم به پیرامون دقیقتر خواهد بود. اما او صریحا میگوید که من اصلا میآیم کوه تا همسخنی پیدا کنم. چارهای نیست. اگر او را ترک کنم، بیادبی است.
شروع میکند به پرسش و من پاسخ میدهم. از زندگیاش میگوید. حسابداری خوانده است و در همین فضا کار میکند، اما انگار روحش اینگونه اشباع نمیشود. وقتی متوجه میشود که فلسفهورزی میکنم، میپرسد: «فلسفه چیست؟» سعی میکنم به زبانی غیرفنی توضیح بدهم که فلسفه، در درجه اول، آموزش پرسشگری است. حیرت سرآغاز فلسفه است. ما عادت داریم که برای مسائل گوناگون پاسخهای آماده و گاه کلیشهای داشته باشیم. حال آنکه یکی از کارکردهای فلسفه توجه دادن ما به پرسشهای اساسی و تأمل درباره آنها است. البته توضیح میدهم که مقصود هر پرسشی نیست، بلکه پرسشهای کلان زندگی است. بعد مثالهایی میزنم. باز میپرسد و پاسخ میدهم.
نفس زنان بالا میروم. اما او میپرسد و گاه متوقف میشود و مرا هم متوقف میکند تا آن دوست سنگینوزنش به او ملحق شود. کمابیش اهل ورزش است و میدود و دوچرخهسواری میکند، با این همه انگار خیلی توان بالا آمدن ندارد یا ملاحظه دوستش را میکند. بعد میپرسد که خُب فلسفه کوهنوردی چیست؟ سوال سختی است. دیروز بیش از 500 کیلومتر رانندگی کردهام تا به این نقطه برسم. چون چادر نداشتم شب را در ماشین به سر بردم و بعد از بیخوابی و خستگی و کمی «گمراهی» حالا باید پاسخ بدهم که واقعا کوهنوردی چه کارکردی دارد و به چه کار میآید. برایش از «موقعیتهای مرزی» و اهمیت آن برای خودشناسی میگویم و توضیح میدهم که کوهنوردی میتواند این موقعیت را فراهم کند. پرسشهایش همچنان ادامه دارد. از دین و دینداری و دینگریزی میپرسد. اشاره میکند که قبلا به نماز مقید بود اما الآن نیست و... بحث به شاخههای مختلف فلسفه میکشد. ناخواسته در طول دو ساعت، به شاخههای فلسفه و پرسشهایی که میکوشند پاسخ دهند، اشاره میکنم. البته عین «مشائیان»؛ یعنی ارسطو و شاگردانش که معروف است راه میرفتند و گفتوگو میکردند. گرچه تقریبا مطمئنم ارسطو با یک کولهپشتی سنگین بر دوش و در حال صعود بحث فلسفی نمیکرد. با این همه، عرق میریزم و نفسزنان توضیح میدهم. هم خسته شدهام و هم دلم نمیآید که این تشنه فلسفه را رها کنم. لابلای این بحثها دو سه کتاب مقدماتی خوب هم به او معرفی میکنم تا بخواند، مانند «پرسشهای زندگی».
بعد از دو ساعت آفتاب تند میشود و مستقیم بر ما میتابد. از او میخواهم که ادامه دهد تا من لباس کم کنم. کمی بعد به پناهگاه میرسم. او را نمیبینم و من هم عجله دارم. به سوی قله میروم. بعد از چهار ساعت پیمایش به قله میرسم، دهان باز میکنم سخنی با خود بگویم و شعری زمزمه کنم. تازه متوجه میشوم که چقدر به حنجره خود فشار آوردهام. با این همه دیدن یک مشتاق و پرسشگر جدی در کوه برایم جذاب است. کاش برای همه رشتهها درس فلسفه مقدماتی تعریف میشد و دانشجویان، در کنار یک رشته تخصصی ریز، با پرسشهای اصلی زندگی آشنا میشدند. یکی از فلسفههای وجودی دانشگاه دادن دیدی جامع و فراگیر به دانشآموختگان است.
سيدحسن اسلامي اردكاني
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۹ شهریور ۱۴۰۱
https://www.etemadnewspaper.ir/fa/main/detail/189995/
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
#فلسفه #کوهنوردی #شیراز #دین
کولهپشتیام را بر دوش میاندازم و آرام به سمت قله پیش میروم. منطقه برایم ناآشنا است. میخواهم به قله بِل، مرتفعترین قله استان فارس با ارتفاع 4050 متر صعود کنم. نخستینبار است که این طرفها میآیم. ماشینهای متعددی در سطح پرسنگلاخ پارک کردهاند، اما این پایین کسی نیست. خوشحال میشوم که در مسیر گم نخواهم شد. هر چند همان اول صبح و برای رسیدن به این نقطه بایست 9 کیلومتر خاکی را میپیمودم و از همان اول مسیر گم و گور شدم و بعد از یک ساعت و نیم توانستم به نقطه فعلی برسم. به هر صورت پیش میروم.
هوا خنک است و آفتاب وسط دره نمیتابد. از این جهت خوشحالم. دو نفر را میبینم که با فاصله صد متری دارند پیش میروند. به آنها میرسم و سلام میکنم. یکی از آنها که جوان لاغراندامی است، میپرسد این قله را زمستانها هم صعود میکنند؟ میگویم بله و کمی درباره مختصات این قله توضیح میدهم؛ این اطلاعات را از گزارشهای صعود کسب کردهام. میپرسد شما قبلا این قله را صعود کردهاید؟ میگویم نه نخستینبار است. لهجه خوش شیرازی دارد. دوست دارد گفتوگو کند. درست برعکس من. دوست دارم هنگام صعود خاموش باشم. اینگونه هم انرژی کمتری صرف میکنم، هم فرصت تأمل بیشتری خواهم داشت و هم توجهم به پیرامون دقیقتر خواهد بود. اما او صریحا میگوید که من اصلا میآیم کوه تا همسخنی پیدا کنم. چارهای نیست. اگر او را ترک کنم، بیادبی است.
شروع میکند به پرسش و من پاسخ میدهم. از زندگیاش میگوید. حسابداری خوانده است و در همین فضا کار میکند، اما انگار روحش اینگونه اشباع نمیشود. وقتی متوجه میشود که فلسفهورزی میکنم، میپرسد: «فلسفه چیست؟» سعی میکنم به زبانی غیرفنی توضیح بدهم که فلسفه، در درجه اول، آموزش پرسشگری است. حیرت سرآغاز فلسفه است. ما عادت داریم که برای مسائل گوناگون پاسخهای آماده و گاه کلیشهای داشته باشیم. حال آنکه یکی از کارکردهای فلسفه توجه دادن ما به پرسشهای اساسی و تأمل درباره آنها است. البته توضیح میدهم که مقصود هر پرسشی نیست، بلکه پرسشهای کلان زندگی است. بعد مثالهایی میزنم. باز میپرسد و پاسخ میدهم.
نفس زنان بالا میروم. اما او میپرسد و گاه متوقف میشود و مرا هم متوقف میکند تا آن دوست سنگینوزنش به او ملحق شود. کمابیش اهل ورزش است و میدود و دوچرخهسواری میکند، با این همه انگار خیلی توان بالا آمدن ندارد یا ملاحظه دوستش را میکند. بعد میپرسد که خُب فلسفه کوهنوردی چیست؟ سوال سختی است. دیروز بیش از 500 کیلومتر رانندگی کردهام تا به این نقطه برسم. چون چادر نداشتم شب را در ماشین به سر بردم و بعد از بیخوابی و خستگی و کمی «گمراهی» حالا باید پاسخ بدهم که واقعا کوهنوردی چه کارکردی دارد و به چه کار میآید. برایش از «موقعیتهای مرزی» و اهمیت آن برای خودشناسی میگویم و توضیح میدهم که کوهنوردی میتواند این موقعیت را فراهم کند. پرسشهایش همچنان ادامه دارد. از دین و دینداری و دینگریزی میپرسد. اشاره میکند که قبلا به نماز مقید بود اما الآن نیست و... بحث به شاخههای مختلف فلسفه میکشد. ناخواسته در طول دو ساعت، به شاخههای فلسفه و پرسشهایی که میکوشند پاسخ دهند، اشاره میکنم. البته عین «مشائیان»؛ یعنی ارسطو و شاگردانش که معروف است راه میرفتند و گفتوگو میکردند. گرچه تقریبا مطمئنم ارسطو با یک کولهپشتی سنگین بر دوش و در حال صعود بحث فلسفی نمیکرد. با این همه، عرق میریزم و نفسزنان توضیح میدهم. هم خسته شدهام و هم دلم نمیآید که این تشنه فلسفه را رها کنم. لابلای این بحثها دو سه کتاب مقدماتی خوب هم به او معرفی میکنم تا بخواند، مانند «پرسشهای زندگی».
بعد از دو ساعت آفتاب تند میشود و مستقیم بر ما میتابد. از او میخواهم که ادامه دهد تا من لباس کم کنم. کمی بعد به پناهگاه میرسم. او را نمیبینم و من هم عجله دارم. به سوی قله میروم. بعد از چهار ساعت پیمایش به قله میرسم، دهان باز میکنم سخنی با خود بگویم و شعری زمزمه کنم. تازه متوجه میشوم که چقدر به حنجره خود فشار آوردهام. با این همه دیدن یک مشتاق و پرسشگر جدی در کوه برایم جذاب است. کاش برای همه رشتهها درس فلسفه مقدماتی تعریف میشد و دانشجویان، در کنار یک رشته تخصصی ریز، با پرسشهای اصلی زندگی آشنا میشدند. یکی از فلسفههای وجودی دانشگاه دادن دیدی جامع و فراگیر به دانشآموختگان است.
سيدحسن اسلامي اردكاني
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۹ شهریور ۱۴۰۱
https://www.etemadnewspaper.ir/fa/main/detail/189995/
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
#فلسفه #کوهنوردی #شیراز #دین
روزنامه اعتماد
بر قله بِل؛ باز هم فلسفه
سیدحسن اسلامی اردکانی
🖇 مقاله «ورزش چونان پرورش فضایل اخلاقی» (۱۴۰۱)
چکیده. در حالی که غالباً از منظر سلامتی یا با تأکید بر جنبههای اقتصادی به ورزش نگاه میشود، در این مقاله، نویسنده میکوشد کارکرد اخلاقی ورزش را بررسی کند و ابعاد آن را نشان بدهد. وجود برخی الگوها و نگرشهای رایج به ورزش و سلطه نگرش پزشکی یا تجاری به آن مانع از توجه به جنبههای بنیادین اخلاقی در ورزش شده است. حال آنکه ورزش، به خصوص هوازی و غیر رقابتی، با فضایل اخلاقی گره خورده است. با این نگاه، نویسنده این اندیشه را پیش میکشد که ورزش استقامتی غیر رقابتی در درازمدت سه کارکرد اخلاقی دارد. نخست مایه خودفهمی، خودآگاهی و خودشناسی میشود، دوم به تسلط بر بدن، عواطف و هیجانات میانجامد و سوم آنکه موجب پرورش فضایل اخلاقی متعددی از جمله شجاعت، نظم، تحمل درد و حکمت میگردد.
متن کامل:
https://jpt.modares.ac.ir/article-34-59802-fa.html
@hassan_eslami
چکیده. در حالی که غالباً از منظر سلامتی یا با تأکید بر جنبههای اقتصادی به ورزش نگاه میشود، در این مقاله، نویسنده میکوشد کارکرد اخلاقی ورزش را بررسی کند و ابعاد آن را نشان بدهد. وجود برخی الگوها و نگرشهای رایج به ورزش و سلطه نگرش پزشکی یا تجاری به آن مانع از توجه به جنبههای بنیادین اخلاقی در ورزش شده است. حال آنکه ورزش، به خصوص هوازی و غیر رقابتی، با فضایل اخلاقی گره خورده است. با این نگاه، نویسنده این اندیشه را پیش میکشد که ورزش استقامتی غیر رقابتی در درازمدت سه کارکرد اخلاقی دارد. نخست مایه خودفهمی، خودآگاهی و خودشناسی میشود، دوم به تسلط بر بدن، عواطف و هیجانات میانجامد و سوم آنکه موجب پرورش فضایل اخلاقی متعددی از جمله شجاعت، نظم، تحمل درد و حکمت میگردد.
متن کامل:
https://jpt.modares.ac.ir/article-34-59802-fa.html
@hassan_eslami
jpt.modares.ac.ir
ورزش چونان پرورش فضایل اخلاقی
در حالی که غالباً از منظر سلامتی یا با تأکید بر جنبههای اقتصادی به ورزش نگاه میشود، در این مقاله، نویسنده میکوشد کارکرد اخلاقی ورزش را بررسی کند و ابعاد آن را نشان بدهد. وجود برخی الگوها و نگرشهای رایج به ورزش و سلطه نگرش پزشکی یا تجاری به آن مانع از…
📝 وان كيست در جهان كه بگيرد مكان دوست؟
همه ما دوستاني داشتهايم، با آنها درآميختهايم، از آنها رنجيدهايم، و باز حسرت ديدارشان را خوردهايم. پديده غريبي است دوستي. هم به دوستان نياز داريم و به سويشان ميرويم. هم از دوستان زخمهاي كاري ميخوريم. بخشي از ادبيات ما گله از نامرادي در رفاقت و دوستان بيوفا است. اما بيش از شاعران و اديبان، اين فيلسوفان بودهاند كه به مساله دوستي پرداختهاند. اولين كاري كه فيلسوفان ميكنند تفكيك انواع دوستي و تحليل كاركرد آنها است. نقطه عزيمت خيلي از مباحث درباره دوستي، بخشهايي از كتاب اخلاق نيكوماخوس درباره دوستي است. ارسطو در آنجا از سه نوع دوستي نام ميبرد. گاه انگيزه دوستي لذتطلبي است، گاه منفعتجويي، و گاه نيكخواهي است. دوستيهاي نوجوانانه و جوانانه غالباً بر اساس لذت متقابل شكل ميگيرد و معمولاً زود پديد ميآيد و زود هم رخت برميبندد. دوستي منفعتجويانه غالباًزاده منافع مشترك است، درست مانند دو همكار تجاري كه با هم دوستي ميكنند اما اين دوستي زاده نيازهاي منفعتطلبانه آنها است. سومين نوع دوستي كه كميابترين آنها است، دوستي بر اساس فضيلت و نيكخواهي است. كساني از سطح لذت و منفعت گذشتهاند و نوعي نيكي و زيبايي روحي را در ديگري ميبينند و به سويش ميروند. البته گاه سخن از نوع چهارمي از دوستي ميرود كه جاي گفتوگوي مستقلي دارد (براي نمونه آرش نراقي در «آينه جان» از اين نوع دوستي سخن ميگويد) .
مشكل ما آن است كه در زمانهاي زندگي ميكنيم كه عوامل مختلفي امكان دوستي راستين و فضيلتمحور را ناممكن يا دشوار ساخته است. كتاب دوستي در عصر اقتصاد (تاد مِي، ترجمه كاوه بهبهاني، تهران نشر ني، 1401، 257صفحه) به خوبي اين مشكل را تحليل كرده است. نويسنده اين كتاب بر آن است كه حاصل زندگي در اين زمانه پديدار شدن دو نوع شخصيت است. نخست شخصيتي كه هويتش با مصرف كردن گره خورده است و به زبان حال ميگويد: مصرف ميكنم، پس هستم! و دوم شخصيتي كه همه زندگي را در چرخه بيپايان توليد و باز توليد ميبيند. اين سبك زندگي و اين شخصيتها اگر هم به سوي دوستي روي بياورند، لذت و منفعت را در اولويت خودشان قرار ميدهند و معتقدند كه «تا پول داري رفيقتم/ قربون بند كيفتم». با اين همه، هنوز كورسوي اميدي هست و يكي از راههاي خروج از اين دو سبك زندگي، رفتن به سوي دوستي مبتني بر فضيلت و نيكخواهي است. دوستي واقعي هنگامي فرا ميرسد كه «دغدغه» شخص ديگري را داشته باشيم و كليت آن شخص، نه شكل و شمايل يا ميزان درآمد او، برايمان مهم باشد. اين نوع دوستي لازمه زيست آدموار است؛ زيستي كه شايسته شأن انسان باشد. با اين نگاه، نويسنده نخست انواع دوستيها و سرشت دوستي واقعي را بازگو ميكند، ويژگيهاي آن را بر ميشمارد و نشان ميدهد كه چرا ما براي خوب زيستن حتماً نيازمند حضور دوستان هستيم. يكي از مهمترين بنيادهاي دوستي اعتماد است. ما در مناسبات دوستانه اعتماد كردن را ميآموزيم؛ مهارتي كه همه عمر به كارمان ميآيد. اما مهمتر آنكه دوستان واقعي، باورهاي خطاي ما را گوشزد ميكنند، رفتارهاي سوگيرانه ما را برملا ميسازند، دوگانگيمنشي ما را آشكار ميكنند و بدينترتيب به ما ياري ميرسانند تا خود را بسازيم و بركشيم و شكل بگيريم و شكل بدهيم. دوستان واقعي نهتنها آينهوار كژيهاي ما را بازتاب ميدهند، افزون بر آن چون پيكرتراشان، جان ما را ميسازند. به همين سبب، در حضور دوستان گذر زمان را فراموش ميكنيم و از ديدارشان سير نميشويم. ما خودمان را بر دوستان ميگشاييم، وجود خود را به ميان ميگذاريم و در نتيجه شكننده ميشويم. اما اين شكنندگي لازمه دوستي است و خوشا به حال كسي كه از همان اول بداند در برابر چه كسي شكننده ميشود و مرزهاي خويشتنِ خويش را محو ميسازد تا با ديگري درآميزد. عنوان فرعي كتاب «مقاومت در برابر نيروهاي نوليبراليسم»، گوياي آن است كه دوستي صرفاً اقدامي فردي نيست، بلكه كنشي اجتماعي به شمار ميرود كه ميكوشد هويت ما را در زمانهاي كه همهچيز با مقياس پول و نگرش اقتصادي سنجيده ميشود، همچنان حفظ كند.
ترجمه كتاب بسيار خوشايند و روان بود. در دوراني كه به سختي ميشد به ترجمههاي موجود اعتماد كرد، آن را بينگراني خواندم و جز دو سه ملاحظه خُرد در ترجمه، به مترجمش دست خوش گفتم.
سيدحسن اسلامي اردكاني
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۱۶ شهریور ۱۴۰۱
https://www.etemadnewspaper.ir/fa/main/detail/190356/
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
همه ما دوستاني داشتهايم، با آنها درآميختهايم، از آنها رنجيدهايم، و باز حسرت ديدارشان را خوردهايم. پديده غريبي است دوستي. هم به دوستان نياز داريم و به سويشان ميرويم. هم از دوستان زخمهاي كاري ميخوريم. بخشي از ادبيات ما گله از نامرادي در رفاقت و دوستان بيوفا است. اما بيش از شاعران و اديبان، اين فيلسوفان بودهاند كه به مساله دوستي پرداختهاند. اولين كاري كه فيلسوفان ميكنند تفكيك انواع دوستي و تحليل كاركرد آنها است. نقطه عزيمت خيلي از مباحث درباره دوستي، بخشهايي از كتاب اخلاق نيكوماخوس درباره دوستي است. ارسطو در آنجا از سه نوع دوستي نام ميبرد. گاه انگيزه دوستي لذتطلبي است، گاه منفعتجويي، و گاه نيكخواهي است. دوستيهاي نوجوانانه و جوانانه غالباً بر اساس لذت متقابل شكل ميگيرد و معمولاً زود پديد ميآيد و زود هم رخت برميبندد. دوستي منفعتجويانه غالباًزاده منافع مشترك است، درست مانند دو همكار تجاري كه با هم دوستي ميكنند اما اين دوستي زاده نيازهاي منفعتطلبانه آنها است. سومين نوع دوستي كه كميابترين آنها است، دوستي بر اساس فضيلت و نيكخواهي است. كساني از سطح لذت و منفعت گذشتهاند و نوعي نيكي و زيبايي روحي را در ديگري ميبينند و به سويش ميروند. البته گاه سخن از نوع چهارمي از دوستي ميرود كه جاي گفتوگوي مستقلي دارد (براي نمونه آرش نراقي در «آينه جان» از اين نوع دوستي سخن ميگويد) .
مشكل ما آن است كه در زمانهاي زندگي ميكنيم كه عوامل مختلفي امكان دوستي راستين و فضيلتمحور را ناممكن يا دشوار ساخته است. كتاب دوستي در عصر اقتصاد (تاد مِي، ترجمه كاوه بهبهاني، تهران نشر ني، 1401، 257صفحه) به خوبي اين مشكل را تحليل كرده است. نويسنده اين كتاب بر آن است كه حاصل زندگي در اين زمانه پديدار شدن دو نوع شخصيت است. نخست شخصيتي كه هويتش با مصرف كردن گره خورده است و به زبان حال ميگويد: مصرف ميكنم، پس هستم! و دوم شخصيتي كه همه زندگي را در چرخه بيپايان توليد و باز توليد ميبيند. اين سبك زندگي و اين شخصيتها اگر هم به سوي دوستي روي بياورند، لذت و منفعت را در اولويت خودشان قرار ميدهند و معتقدند كه «تا پول داري رفيقتم/ قربون بند كيفتم». با اين همه، هنوز كورسوي اميدي هست و يكي از راههاي خروج از اين دو سبك زندگي، رفتن به سوي دوستي مبتني بر فضيلت و نيكخواهي است. دوستي واقعي هنگامي فرا ميرسد كه «دغدغه» شخص ديگري را داشته باشيم و كليت آن شخص، نه شكل و شمايل يا ميزان درآمد او، برايمان مهم باشد. اين نوع دوستي لازمه زيست آدموار است؛ زيستي كه شايسته شأن انسان باشد. با اين نگاه، نويسنده نخست انواع دوستيها و سرشت دوستي واقعي را بازگو ميكند، ويژگيهاي آن را بر ميشمارد و نشان ميدهد كه چرا ما براي خوب زيستن حتماً نيازمند حضور دوستان هستيم. يكي از مهمترين بنيادهاي دوستي اعتماد است. ما در مناسبات دوستانه اعتماد كردن را ميآموزيم؛ مهارتي كه همه عمر به كارمان ميآيد. اما مهمتر آنكه دوستان واقعي، باورهاي خطاي ما را گوشزد ميكنند، رفتارهاي سوگيرانه ما را برملا ميسازند، دوگانگيمنشي ما را آشكار ميكنند و بدينترتيب به ما ياري ميرسانند تا خود را بسازيم و بركشيم و شكل بگيريم و شكل بدهيم. دوستان واقعي نهتنها آينهوار كژيهاي ما را بازتاب ميدهند، افزون بر آن چون پيكرتراشان، جان ما را ميسازند. به همين سبب، در حضور دوستان گذر زمان را فراموش ميكنيم و از ديدارشان سير نميشويم. ما خودمان را بر دوستان ميگشاييم، وجود خود را به ميان ميگذاريم و در نتيجه شكننده ميشويم. اما اين شكنندگي لازمه دوستي است و خوشا به حال كسي كه از همان اول بداند در برابر چه كسي شكننده ميشود و مرزهاي خويشتنِ خويش را محو ميسازد تا با ديگري درآميزد. عنوان فرعي كتاب «مقاومت در برابر نيروهاي نوليبراليسم»، گوياي آن است كه دوستي صرفاً اقدامي فردي نيست، بلكه كنشي اجتماعي به شمار ميرود كه ميكوشد هويت ما را در زمانهاي كه همهچيز با مقياس پول و نگرش اقتصادي سنجيده ميشود، همچنان حفظ كند.
ترجمه كتاب بسيار خوشايند و روان بود. در دوراني كه به سختي ميشد به ترجمههاي موجود اعتماد كرد، آن را بينگراني خواندم و جز دو سه ملاحظه خُرد در ترجمه، به مترجمش دست خوش گفتم.
سيدحسن اسلامي اردكاني
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۱۶ شهریور ۱۴۰۱
https://www.etemadnewspaper.ir/fa/main/detail/190356/
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
روزنامه اعتماد
وان كيست در جهان كه بگيرد مكان دوست؟
سيد حسن اسلامي اردكاني
📝 بر قله كمال، دو درس ساده
هوا هنوز تاريك است كه به پاي كار ميرسم و آماده صعود ميشوم. كولهپشتي را آماده ميكنم، بر دوش مياندازم و حركت ميكنم. قرار است به قله كمال، مرتفعترين قله استان آذربايجان شرقي صعود كنم. با ترديد اين همه مسير را آمدم. اولينبار است كه به اين منطقه ميآيم و جز گزارشهايي كه درباره اين قله خواندهام، چيزي درباره آن نميدانم. به كمك چراغ پيشاني پيش ميروم. به تدريج هوا روشن و قله پديدار ميشود. هنوز برآورد دقيقي از ارتفاع و درجه دشواري آن ندارم. بعد خورشيد ميتابد و قله را روشن ميكند. انگار با نورافكن جايي را نشان كنيم. كمي جا ميخورم. انتظار نداشتم اين «قله كمال» باشد. به نظرم خيلي مرتفع نيست و شايد يكساعته بتوان به آن صعود كرد. اما تا اينجا آمدهام و چارهاي جز صعود نيست! پيش ميروم و بر يال اصلي سوار ميشوم. هوا آرام است و خنك. كمي كه بالا ميروم، ناگهان باد وزيدن ميگيرد و سرعتش زياد ميشود. فكر ميكنم دو، سه دقيقه بعد باد آرام ميگيرد. اما اينطور نيست. پيوسته بر شدت و قدرت خودش ميافزايد، حدود 50 كيلومتر در ساعت سرعت دارد. مرا به عقب و جلو هل ميدهد، در تنم ميپيچد، تعادلم را به هم ميزند، سرد است اما نه خيلي. با اين حال مرا برآشفته ميكند. انتظار همهچيز را داشتم جز اين باد و سرعت، آنهم در ميانه كار. قبلا هواي منطقه را بررسي كرده بودم، اما اين ديگر انگار تازه است. هرچه مقاومت ميكنم، سماجت باد بيشتر ميشود. با اين همه به بالا ميرسم و شدت باد كم ميشود. انگار دارد رهايم ميكند. در آخرين لحظه باد گوشم را ميپيچاند و در گوشم ميگويد: «هيچوقت قله كمال را دستكم نگير!» لازم نيست كه «چشم» بگويم. همه وجودم قبول اين واقعيت است.
اصولا هرگز نبايد درباره هيچ قلهاي بر اساس ظواهر داوري كرد. هر قلهاي مختصات و مسائل خودش را دارد. همين كه بخواهيم قلهاي را دست كم بگيريم، خودمان را آسيبپذير كردهايم؛ چه قله كوه و چه قله علم و معنويت.
با اين درس ساده و تكراري و در عين حال حياتي به بالا ميرسم. اما اشتباه ميكردم. اين قله اصلي نيست. قله اصلي تازه از اينجا رخ مينمايد. ديگر براي برگشت دير شده است. شايد برگردم و باد دوباره بيايد سراغم. پس ادامه ميدهم و تا قله كمال پيش ميروم و درس دوم را فرا ميگيرم؛ كمال همواره لابهلاي قلههاي ديگر نهان ميشود و با پيمودن آنها ميتوان به قله كمال رسيد. آسانطلبي و بلندپروازي باهم سازگار نيستند. ياد شعري عربي ميافتم كه تنها با كوشش ميتوان به مقصود رسيد و كسي كه ميخواهد اين مسير را يكشبه بپويد، عمر خود را تباه كرده است. اين هم درس مكرري است كه همواره برايم تازه خواهد بود. آن بالا كوهنوردان گرد تابلو قله جمع شدهاند تا عكسي به يادگار بگيرند. گاه به من گوشي را ميدهند تا برايشان عكس بگيرم. به تركي چيزي ميگويند و من يا هيچ نميگويم و فقط گوشي را ميگيرم و خواستههايشان را انجام ميدهم يا ميگويم متاسفم تركي بلد نيستم يا به شكلي پارادوكسيكال ميگويم «تركي بيلميرم». آن بالا فكر ميكنم كاش قبل از آمدن چند جمله اساسي به زبان تركي ميآموختم. اما نيازي نيست، «همدلي از همزباني بهتر است». يكي از كوهنوردان تبريزي به زبان فارسي ميپرسد از كجا آمدهايد؟ و بدينترتيب، باب گفتوگو گشوده ميشود و از منطقه و ارتفاعات آنجا برايم ميگويد. آن روبرو قله سبلان است، آن دومي قله جام و آن سومي قله سهند. صحبتمان گل مياندازد و حس غربت رخ ميبندد. فارسي سخن ميگويد اما با لهجه خوشي كه انگار نمك آذري را به آن افزوده است. ميپرسم راه برگشت ديگري هم هست؟ ميترسم باد منتظرم نشسته باشد. ميگويد نه. از همان مسير برگرد. خداحافظي ميكنم و راه برگشت را در پيش ميگيرم. از باد خبري نيست. فكر ميكنم دارد به كوهنورد ديگري درس ميدهد. صبح ديروز كه بيدار شدم با آنكه همهچيز را آماده كرده بودم، يك لحظه دچار ترديد جدي شدم كه اصلا به سمت قله كمال بروم يا نه! شايد بگذارم وقتي ديگر بهتر باشد. اما اين گفتوگو را با خودم قطع كردم و سريع راهي شدم. هرگز براي حركت به سمت قله كمال دير نيست. و هميشه چيزهايي در مسير خواهيم آموخت. حتي اگر از ميانه راه برگرديم يا هرگز به كمال نرسيم.
سيدحسن اسلامي اردكاني
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۲۳ شهریور ۱۴۰۱
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
هوا هنوز تاريك است كه به پاي كار ميرسم و آماده صعود ميشوم. كولهپشتي را آماده ميكنم، بر دوش مياندازم و حركت ميكنم. قرار است به قله كمال، مرتفعترين قله استان آذربايجان شرقي صعود كنم. با ترديد اين همه مسير را آمدم. اولينبار است كه به اين منطقه ميآيم و جز گزارشهايي كه درباره اين قله خواندهام، چيزي درباره آن نميدانم. به كمك چراغ پيشاني پيش ميروم. به تدريج هوا روشن و قله پديدار ميشود. هنوز برآورد دقيقي از ارتفاع و درجه دشواري آن ندارم. بعد خورشيد ميتابد و قله را روشن ميكند. انگار با نورافكن جايي را نشان كنيم. كمي جا ميخورم. انتظار نداشتم اين «قله كمال» باشد. به نظرم خيلي مرتفع نيست و شايد يكساعته بتوان به آن صعود كرد. اما تا اينجا آمدهام و چارهاي جز صعود نيست! پيش ميروم و بر يال اصلي سوار ميشوم. هوا آرام است و خنك. كمي كه بالا ميروم، ناگهان باد وزيدن ميگيرد و سرعتش زياد ميشود. فكر ميكنم دو، سه دقيقه بعد باد آرام ميگيرد. اما اينطور نيست. پيوسته بر شدت و قدرت خودش ميافزايد، حدود 50 كيلومتر در ساعت سرعت دارد. مرا به عقب و جلو هل ميدهد، در تنم ميپيچد، تعادلم را به هم ميزند، سرد است اما نه خيلي. با اين حال مرا برآشفته ميكند. انتظار همهچيز را داشتم جز اين باد و سرعت، آنهم در ميانه كار. قبلا هواي منطقه را بررسي كرده بودم، اما اين ديگر انگار تازه است. هرچه مقاومت ميكنم، سماجت باد بيشتر ميشود. با اين همه به بالا ميرسم و شدت باد كم ميشود. انگار دارد رهايم ميكند. در آخرين لحظه باد گوشم را ميپيچاند و در گوشم ميگويد: «هيچوقت قله كمال را دستكم نگير!» لازم نيست كه «چشم» بگويم. همه وجودم قبول اين واقعيت است.
اصولا هرگز نبايد درباره هيچ قلهاي بر اساس ظواهر داوري كرد. هر قلهاي مختصات و مسائل خودش را دارد. همين كه بخواهيم قلهاي را دست كم بگيريم، خودمان را آسيبپذير كردهايم؛ چه قله كوه و چه قله علم و معنويت.
با اين درس ساده و تكراري و در عين حال حياتي به بالا ميرسم. اما اشتباه ميكردم. اين قله اصلي نيست. قله اصلي تازه از اينجا رخ مينمايد. ديگر براي برگشت دير شده است. شايد برگردم و باد دوباره بيايد سراغم. پس ادامه ميدهم و تا قله كمال پيش ميروم و درس دوم را فرا ميگيرم؛ كمال همواره لابهلاي قلههاي ديگر نهان ميشود و با پيمودن آنها ميتوان به قله كمال رسيد. آسانطلبي و بلندپروازي باهم سازگار نيستند. ياد شعري عربي ميافتم كه تنها با كوشش ميتوان به مقصود رسيد و كسي كه ميخواهد اين مسير را يكشبه بپويد، عمر خود را تباه كرده است. اين هم درس مكرري است كه همواره برايم تازه خواهد بود. آن بالا كوهنوردان گرد تابلو قله جمع شدهاند تا عكسي به يادگار بگيرند. گاه به من گوشي را ميدهند تا برايشان عكس بگيرم. به تركي چيزي ميگويند و من يا هيچ نميگويم و فقط گوشي را ميگيرم و خواستههايشان را انجام ميدهم يا ميگويم متاسفم تركي بلد نيستم يا به شكلي پارادوكسيكال ميگويم «تركي بيلميرم». آن بالا فكر ميكنم كاش قبل از آمدن چند جمله اساسي به زبان تركي ميآموختم. اما نيازي نيست، «همدلي از همزباني بهتر است». يكي از كوهنوردان تبريزي به زبان فارسي ميپرسد از كجا آمدهايد؟ و بدينترتيب، باب گفتوگو گشوده ميشود و از منطقه و ارتفاعات آنجا برايم ميگويد. آن روبرو قله سبلان است، آن دومي قله جام و آن سومي قله سهند. صحبتمان گل مياندازد و حس غربت رخ ميبندد. فارسي سخن ميگويد اما با لهجه خوشي كه انگار نمك آذري را به آن افزوده است. ميپرسم راه برگشت ديگري هم هست؟ ميترسم باد منتظرم نشسته باشد. ميگويد نه. از همان مسير برگرد. خداحافظي ميكنم و راه برگشت را در پيش ميگيرم. از باد خبري نيست. فكر ميكنم دارد به كوهنورد ديگري درس ميدهد. صبح ديروز كه بيدار شدم با آنكه همهچيز را آماده كرده بودم، يك لحظه دچار ترديد جدي شدم كه اصلا به سمت قله كمال بروم يا نه! شايد بگذارم وقتي ديگر بهتر باشد. اما اين گفتوگو را با خودم قطع كردم و سريع راهي شدم. هرگز براي حركت به سمت قله كمال دير نيست. و هميشه چيزهايي در مسير خواهيم آموخت. حتي اگر از ميانه راه برگرديم يا هرگز به كمال نرسيم.
سيدحسن اسلامي اردكاني
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۲۳ شهریور ۱۴۰۱
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
دینداری و دشواره امر به معروف و نهی از منکر حسن اسلامی اردکانی
@Vortrags
📔چراغی دیگر؛ سلسله نشستهای خانه اندیشمندان علوم انسانی به مناسبت ایام شهادت سیدالشهدا (ع) در سال 1401
دینداری و شیوه امر به معروف و نهی از منکر
حسن اسلامی اردکانی
🗓 پنجشنبه 17 مرداد 1401
ساعت: ۲۰:۳۰
🏡 خانه اندیشمندان علوم انسانی، سالن فردوسی
🆔 @iranianhht
انتشار با ذکر منبع بلامانع است.
کانال سخنرانی ها، درس گفتارها و گفت و گوها:
https://t.me/Vortrags
دینداری و شیوه امر به معروف و نهی از منکر
حسن اسلامی اردکانی
🗓 پنجشنبه 17 مرداد 1401
ساعت: ۲۰:۳۰
🏡 خانه اندیشمندان علوم انسانی، سالن فردوسی
🆔 @iranianhht
انتشار با ذکر منبع بلامانع است.
کانال سخنرانی ها، درس گفتارها و گفت و گوها:
https://t.me/Vortrags
📝 بر قله شاهوار؛ در همسايگي خدا
در تاريكي بامدادي آرام به راه ميافتم. شيب تندي را بايد بالا بروم. همان اول كار به نفس زدن ميافتم. اما بايد مراقب باشم. لازم است كه آهنگ نفس كشيدنم تا ساعتها بعد يكسان باشد. پاكوب ديده نميشود و چراغ پيشاني هم چندان كمكي نميكند. لابهلاي بوتههاي خار راه خود را ميگشايم. كمي كه بالاتر ميآيم، هوا روشن و پاكوب آشكار ميشود. ديگر نگران مسير نيستم و سرعت ميگيرم. نسيم خنك و آواز كبكها هم از خوشي سرشارم ميكند. همينطور كه بالا ميروم و هوا روشنتر ميشود، متوجه يك جاده خاكي ماشينرو ميشوم كه از كف دره پا به پاي من و البته با فاصله چند صد متري بالا ميآيد و به سمت ديگري پيش ميرود. عجيب است. هرچه بالاتر ميروم، اين جاده هم با سماجت بالا ميآيد. ظاهرا متعلق به معدن بوكيست است. سنگها را استخراج ميكنند تا از آن آلومينيوم به دست آورند. خُب، هميشه خدا، بشر در حال دستكاري و تصرف در طبيعت بوده است. حضور من هم در اين كوهستان نوعي تصرف است، اما تصرف داريم تا تصرف. من برميگردم و بعد از چند ساعت هيچ نشاني از حضورم نخواهد ماند، «نه خاني آمد و نه خاني رفت». اما اين جاده و تاسيسات مرتبط با آن چه؟ هر جادهاي كه اينگونه احداث ميشود به سهم خودش، به تعبير فني، اكوسيستم را مختل ميكند و توازن زيستمحيطي را بههم ميزند. يعني بخشي از گياهان را نابود ميكند و در پي آن عدهاي از جانداران را از آنجا دور ميكند و درنهايت به انقراض گونههاي گياهي و جانوري ميانجامد. ولي اين حرفها انگار براي كساني كه عمدتا يكطرف مساله را ميبينند مهمل يا خندهدار است. مهم «توسعه اقتصادي» است. با آنكه گاه در كتابهاي درسي و سندهاي رسمي از «توسعه پايدار» سخن ميگوييم، در عمل مقصودمان همين توسعه اقتصادي و ايجاد زيرساختهاي مشخص و يكسان براي همهجا و بدون توجه به موقعيت زيستمحيطي است. درواقع، توسعه پايدار مستلزم توجه همزمان به چند جنبه اقتصادي، اجتماعي، فرهنگي و از همه مهمتر زيستمحيطي است. اما انگار داستان مرغ تخمطلا واقعيت دارد. براي رسيدن به تخمهاي طلايي يكجا و سريع، شكم طبيعت را پاره ميكنيم، كوه را متلاشي ميكنيم، بعد هم دنبال مقصر ميگرديم و داد ميزنيم كه كي بود؟ كي بود؟ همه جا نشانههاي نازدودني تخريب و آلوده كردن محيطزيست ديده ميشود؛ آلودگيهايي كه با هيچ باراني شسته نميشود. هنوز بسيار مانده است تا نگاه ناپاك و آلوده ما به طبيعت، پاك شود. هنوز به طبيعت چونان «منابع» مينگريم و براساس اين نگاه، خود را مجاز ميدانيم تا هرگونه بخواهيم در آن تصرف كنيم؛ كافي است كه سياستگذاري مناسبي در اين باره داشته باشيم. بسيار مانده است تا به دركي از «اكولوژي ژرف» و ايدههاي كساني چون آرنه نِس، فيلسوف نروژي و مروج حكمت طبيعت، برسيم. چرا راه دور برويم، حتي آيات قرآن را فراموش كردهايم كه از زنده بودن و «امت» بودن حيوانات و عبادت كردن گياهان سخن ميگويد. دينداري ما در برخي مناسك محدود شده است و روز به روز از روح دين و ديدن دست خدا در طبيعت و كوه، و سنگ صخره را آيينه تجلي حق ديدن دورتر ميشويم. پيشتر در يادداشتي به نام «طبيعتزدايي از طبيعت» به اين مساله اشاره كردهام. مقصودم آن نيست كه معدنكاوي نكنيم و از مام طبيعت بهرهمند نشويم. سخنم آن است كه مراقب باشيم با كمترين تاثير بر طبيعت در پي خواستههاي خود باشيم و به تعبير رايج بكوشيم تا «رد پايي از خود به جاي نگذاريم.» با همين افكار و خودگوييها، سرانجام بعد از سه ساعت و نيم به قله شاهوار، بام استان سمنان ميرسم، به اين اميد كه حضور خدا را بيشتر در اينجا حس كنم. گرچه جسارت موسي را ندارم كه خواستار ديدارش شوم و، تازه «لن تراني» هم بارم كند. به همين حضور قانعم.
سيدحسن اسلامي اردكاني
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۳۰ شهریور ۱۴۰۱
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
در تاريكي بامدادي آرام به راه ميافتم. شيب تندي را بايد بالا بروم. همان اول كار به نفس زدن ميافتم. اما بايد مراقب باشم. لازم است كه آهنگ نفس كشيدنم تا ساعتها بعد يكسان باشد. پاكوب ديده نميشود و چراغ پيشاني هم چندان كمكي نميكند. لابهلاي بوتههاي خار راه خود را ميگشايم. كمي كه بالاتر ميآيم، هوا روشن و پاكوب آشكار ميشود. ديگر نگران مسير نيستم و سرعت ميگيرم. نسيم خنك و آواز كبكها هم از خوشي سرشارم ميكند. همينطور كه بالا ميروم و هوا روشنتر ميشود، متوجه يك جاده خاكي ماشينرو ميشوم كه از كف دره پا به پاي من و البته با فاصله چند صد متري بالا ميآيد و به سمت ديگري پيش ميرود. عجيب است. هرچه بالاتر ميروم، اين جاده هم با سماجت بالا ميآيد. ظاهرا متعلق به معدن بوكيست است. سنگها را استخراج ميكنند تا از آن آلومينيوم به دست آورند. خُب، هميشه خدا، بشر در حال دستكاري و تصرف در طبيعت بوده است. حضور من هم در اين كوهستان نوعي تصرف است، اما تصرف داريم تا تصرف. من برميگردم و بعد از چند ساعت هيچ نشاني از حضورم نخواهد ماند، «نه خاني آمد و نه خاني رفت». اما اين جاده و تاسيسات مرتبط با آن چه؟ هر جادهاي كه اينگونه احداث ميشود به سهم خودش، به تعبير فني، اكوسيستم را مختل ميكند و توازن زيستمحيطي را بههم ميزند. يعني بخشي از گياهان را نابود ميكند و در پي آن عدهاي از جانداران را از آنجا دور ميكند و درنهايت به انقراض گونههاي گياهي و جانوري ميانجامد. ولي اين حرفها انگار براي كساني كه عمدتا يكطرف مساله را ميبينند مهمل يا خندهدار است. مهم «توسعه اقتصادي» است. با آنكه گاه در كتابهاي درسي و سندهاي رسمي از «توسعه پايدار» سخن ميگوييم، در عمل مقصودمان همين توسعه اقتصادي و ايجاد زيرساختهاي مشخص و يكسان براي همهجا و بدون توجه به موقعيت زيستمحيطي است. درواقع، توسعه پايدار مستلزم توجه همزمان به چند جنبه اقتصادي، اجتماعي، فرهنگي و از همه مهمتر زيستمحيطي است. اما انگار داستان مرغ تخمطلا واقعيت دارد. براي رسيدن به تخمهاي طلايي يكجا و سريع، شكم طبيعت را پاره ميكنيم، كوه را متلاشي ميكنيم، بعد هم دنبال مقصر ميگرديم و داد ميزنيم كه كي بود؟ كي بود؟ همه جا نشانههاي نازدودني تخريب و آلوده كردن محيطزيست ديده ميشود؛ آلودگيهايي كه با هيچ باراني شسته نميشود. هنوز بسيار مانده است تا نگاه ناپاك و آلوده ما به طبيعت، پاك شود. هنوز به طبيعت چونان «منابع» مينگريم و براساس اين نگاه، خود را مجاز ميدانيم تا هرگونه بخواهيم در آن تصرف كنيم؛ كافي است كه سياستگذاري مناسبي در اين باره داشته باشيم. بسيار مانده است تا به دركي از «اكولوژي ژرف» و ايدههاي كساني چون آرنه نِس، فيلسوف نروژي و مروج حكمت طبيعت، برسيم. چرا راه دور برويم، حتي آيات قرآن را فراموش كردهايم كه از زنده بودن و «امت» بودن حيوانات و عبادت كردن گياهان سخن ميگويد. دينداري ما در برخي مناسك محدود شده است و روز به روز از روح دين و ديدن دست خدا در طبيعت و كوه، و سنگ صخره را آيينه تجلي حق ديدن دورتر ميشويم. پيشتر در يادداشتي به نام «طبيعتزدايي از طبيعت» به اين مساله اشاره كردهام. مقصودم آن نيست كه معدنكاوي نكنيم و از مام طبيعت بهرهمند نشويم. سخنم آن است كه مراقب باشيم با كمترين تاثير بر طبيعت در پي خواستههاي خود باشيم و به تعبير رايج بكوشيم تا «رد پايي از خود به جاي نگذاريم.» با همين افكار و خودگوييها، سرانجام بعد از سه ساعت و نيم به قله شاهوار، بام استان سمنان ميرسم، به اين اميد كه حضور خدا را بيشتر در اينجا حس كنم. گرچه جسارت موسي را ندارم كه خواستار ديدارش شوم و، تازه «لن تراني» هم بارم كند. به همين حضور قانعم.
سيدحسن اسلامي اردكاني
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۳۰ شهریور ۱۴۰۱
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
📝 راهبرد تحقير رقيب
بر سنگنگاره شاپور يكم، در تنگ چوگان كازرون، تصويري از شاپور يكم در كوه كنده شده است كه پيروزمندانه بر اسب نشسته و در حال دريافت تاج كياني از اهورامزداست. زير پاهاي اسب شاپورجسد گورديان سوم، امپراتور شكست خورده رومي، افتاده است و روبهروي اسبش فيليپ عرب، امپراتور ديگر رومي، هم زانو زده است و ملتمسانه بخشايش ميطلبد. اين منظره به نيكي از سويي قدرت شاه ايران و از سوي ديگر حقارت و پستي دشمنانش را نشان ميدهد. اين تقابل را در ديگر سنگنگارههاي ايراني نيز كمابيش ميتوان ديد، براي مثال، در طاق بستان منظره ديگري از اين دست ديده ميشود. اين تصاوير راهبرد كلي تحقير رقيب و حريف را در فرهنگ ايراني نشان ميدهد. احترام به حريف و او را جدي گرفتن و با او مانند همتايي شايسته مخالفت رفتار كردن، در فرهنگ ما كمتر ديده ميشود. گويي هميشه و همواره رقيبان ما از نظر منزلت انساني فروتر از ما قرار دارند و حتي شايسته دشمني ما نيستند؛ گرچه عملا با آنها دشمني ميكنيم.
البته بايد از كليگويي دوري كنم. خلاف آن را هم ميتوان نشان داد. در كتاب اخلاقي گشايشنامه كه قدمت آن به چند سده پيش ميرسد، داستاني از جدي گرفتن حريف آمده است. داستان از اين قرار است كه ابو مسلم خراساني مدافعان عباسيان در خراسان با نصر بن سيار كه نماينده و حاكم امويان بر آن خطه بود، ميجنگيد. در حضورش كسي به تحقير به جاي «نصر» بن سيار گفت: «إن نُصير بن سيار كذا» (نصرك پور سيار چنين و چنان). ابومسلم از اين رفتار رنجيد و به آن مرد گفت كه با اين سخنت، نصر كوچك نشد، اما خودت را در چشم من كوچك كردي. آن مرد شگفتزده پرسيد: «همه همت تو بر ريختن خون نصر مقصور است.
انكار نمودن در تصغير او به چه سبب است؟» ابومسلم پاسخ داد: «بندگان خداي عزيزان حضرت آفريدگارند و هر كه را پادشاه عزيز گردانيد در اذلال او كوشيدن محظور عقل و دين باشد.» سپس ادامه داد كه من ناگزير از جنگ با او هستم، ولي مجبور به تحقيرش نيستم و «در خوارداشت عزيز كرده خداي جل جلاله هيچ ضرورتي نيست.» (گشايشنامه منسوب به خواجه نصيرالدين طوسي، به كوشش محمد تقي دانشپژوه، تهران، دانشكده معقول و منقول دانشگاه تهران، 1341، ص 32-33). امروزه به اين راهبرد كمياب و ضروري بسيار نيازمنديم.
با تحقير و بياعتبار كردن حريف، راه به جايي نميبريم. برعكس با جدي گرفتن او و گفتوگو و حل مشكل است كه اقتدار واقعي خود را نشان ميدهيم. اقتدار حاصل زور نيست، برآيند اعتبار و توان اقناع است. در جهان و جامعه متكثر امروز، ناديدن حريف و رقيب و از آن بدتر انكار يا تحقير او، راه را بر اقتدار واقعي ميبندد و ما را به سوي سياست مشت آهنين پيش ميبرد كه كمتر كارگشاست. هنگامي كه رقيب را تحقير ميكنيم، گويي در ذهن خود باور نداريم كه مخالفانمان نيز مانند ما انسان هستند، گرچه ممكن است در شيوه تفكر يا استدلال يا اهداف، با ما فرق داشته باشند. تصور ميكنيم كه اگر آنها انسان باشند، پس دليلي براي مخالفت و ستيزهگري و رقابت باقي نميماند.
حال آنكه اختلافنظر بخشي از سرشت انسان است و از آن گريزي نيست. ميتوانيم همچنان با كساني دشمني كنيم و اين دشمني ما را از جاده انصاف و احترام به رقيب دور نسازد؛ چنين احترامي در واقع، احترام به آن گوهري است كه در ميان همه انسانها مشترك است.
سيدحسن اسلامي اردكاني
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، پنجشنبه ۷ مهر ۱۴۰۱
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
بر سنگنگاره شاپور يكم، در تنگ چوگان كازرون، تصويري از شاپور يكم در كوه كنده شده است كه پيروزمندانه بر اسب نشسته و در حال دريافت تاج كياني از اهورامزداست. زير پاهاي اسب شاپورجسد گورديان سوم، امپراتور شكست خورده رومي، افتاده است و روبهروي اسبش فيليپ عرب، امپراتور ديگر رومي، هم زانو زده است و ملتمسانه بخشايش ميطلبد. اين منظره به نيكي از سويي قدرت شاه ايران و از سوي ديگر حقارت و پستي دشمنانش را نشان ميدهد. اين تقابل را در ديگر سنگنگارههاي ايراني نيز كمابيش ميتوان ديد، براي مثال، در طاق بستان منظره ديگري از اين دست ديده ميشود. اين تصاوير راهبرد كلي تحقير رقيب و حريف را در فرهنگ ايراني نشان ميدهد. احترام به حريف و او را جدي گرفتن و با او مانند همتايي شايسته مخالفت رفتار كردن، در فرهنگ ما كمتر ديده ميشود. گويي هميشه و همواره رقيبان ما از نظر منزلت انساني فروتر از ما قرار دارند و حتي شايسته دشمني ما نيستند؛ گرچه عملا با آنها دشمني ميكنيم.
البته بايد از كليگويي دوري كنم. خلاف آن را هم ميتوان نشان داد. در كتاب اخلاقي گشايشنامه كه قدمت آن به چند سده پيش ميرسد، داستاني از جدي گرفتن حريف آمده است. داستان از اين قرار است كه ابو مسلم خراساني مدافعان عباسيان در خراسان با نصر بن سيار كه نماينده و حاكم امويان بر آن خطه بود، ميجنگيد. در حضورش كسي به تحقير به جاي «نصر» بن سيار گفت: «إن نُصير بن سيار كذا» (نصرك پور سيار چنين و چنان). ابومسلم از اين رفتار رنجيد و به آن مرد گفت كه با اين سخنت، نصر كوچك نشد، اما خودت را در چشم من كوچك كردي. آن مرد شگفتزده پرسيد: «همه همت تو بر ريختن خون نصر مقصور است.
انكار نمودن در تصغير او به چه سبب است؟» ابومسلم پاسخ داد: «بندگان خداي عزيزان حضرت آفريدگارند و هر كه را پادشاه عزيز گردانيد در اذلال او كوشيدن محظور عقل و دين باشد.» سپس ادامه داد كه من ناگزير از جنگ با او هستم، ولي مجبور به تحقيرش نيستم و «در خوارداشت عزيز كرده خداي جل جلاله هيچ ضرورتي نيست.» (گشايشنامه منسوب به خواجه نصيرالدين طوسي، به كوشش محمد تقي دانشپژوه، تهران، دانشكده معقول و منقول دانشگاه تهران، 1341، ص 32-33). امروزه به اين راهبرد كمياب و ضروري بسيار نيازمنديم.
با تحقير و بياعتبار كردن حريف، راه به جايي نميبريم. برعكس با جدي گرفتن او و گفتوگو و حل مشكل است كه اقتدار واقعي خود را نشان ميدهيم. اقتدار حاصل زور نيست، برآيند اعتبار و توان اقناع است. در جهان و جامعه متكثر امروز، ناديدن حريف و رقيب و از آن بدتر انكار يا تحقير او، راه را بر اقتدار واقعي ميبندد و ما را به سوي سياست مشت آهنين پيش ميبرد كه كمتر كارگشاست. هنگامي كه رقيب را تحقير ميكنيم، گويي در ذهن خود باور نداريم كه مخالفانمان نيز مانند ما انسان هستند، گرچه ممكن است در شيوه تفكر يا استدلال يا اهداف، با ما فرق داشته باشند. تصور ميكنيم كه اگر آنها انسان باشند، پس دليلي براي مخالفت و ستيزهگري و رقابت باقي نميماند.
حال آنكه اختلافنظر بخشي از سرشت انسان است و از آن گريزي نيست. ميتوانيم همچنان با كساني دشمني كنيم و اين دشمني ما را از جاده انصاف و احترام به رقيب دور نسازد؛ چنين احترامي در واقع، احترام به آن گوهري است كه در ميان همه انسانها مشترك است.
سيدحسن اسلامي اردكاني
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، پنجشنبه ۷ مهر ۱۴۰۱
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
Forwarded from دغدغههای اخلاق و دین / سید حسن اسلامی اردکانی
📝 میم مثل محرومیت
سید حسن اسلامی اردکانی
زمانی اوکتایو پاز گفته بود «اگر در مکزیک زندگی میکنید، مجبورید در مکزیکو سیتی اقامت کنید.» (هنر نویسندگی: گزینهای از گفت و گوها و مقالات و نامهها از نویسندگان ایران و جهان، با ترجمه و به کوشش مجید روشنگر، تهران، مروارید، 1386، ص 110) در زاهدان متوجه عمق این سخن شدم. کمابیش این سخن درباره کشور ما صادق است. گویی عمده امکانات مادی و فرهنگی آن تنها در چند شهر مرکزی جمع شده است؛ به میزانی که از مرکز دور میشویم، فقر گسترده منابع فرهنگی و اجتماعی آشکارتر میگردد.
به دعوت دانشگاه سیستان و بلوچستان، چهار روزی را در کنار همکاران خوب دانشگاهی و دوستان گرم گذراندم و فرصت کردم با لایه دیگری از فرهنگ، تمدن، تاریخ، و جغرافیای کشورم آشنا شوم. افزون بر گپ و گفت دانشگاهی، در فرصتهای بسیار محدودی که پیش میآمد، سری به قلب شهر و حاشیههای آن نیز میزدم. در کنار فروشگاههای بزرگ و مراکز بهداشتی و رفاهی قابل توجه، حواشی شهر آرام و قرار از آدم میگرفت. دیدن شیرآباد که محل زندگی حاشیهنشینهای اهل سنت، و بابائیان که محل زیست محرومان شیعه بود، قلب آدم را میخراشید. خانههای نامنظم، کوچک، نابسامان در حاشیه و گاه در دل کوه، آب شرب محدود، و مسیرهای خاکی شیب دار که با اندک بارانی رفت و آمد را دشوار میکرد، خطی از افسردگی بر دل میکشید که به سادگی پاک شدنی نبود. و البته همچنان بر بام برخی از این خانهها دیشهای رنگ و رو رفته ماهواره را میشد آشکارا دید.
در کنار این تلخی و سختی، شاهد کوشش انسانی برای فرارفتن از این محرومیت بودم. در مسجدی کوچک و دورافتاده، مولوی جوانی چند پسربچه و نوجوان را گرد آورده بود و به آنها عربی و قرآن آموزش میداد و میگفت دو تن از آنها حافظ قرآن هستند. لابلای سخنش اشاره کرد که با این کار، بچهها را از کف کوچهها و خیابانها جمع میکنیم و در مسیری درست قرار میدهیم. دیدن نگاههای کنجکاو و در عین حال شرمگین این بچهها که گویی از کمترین امکانات زیستی محروم بودند، هم امیدبخش بود و هم شرمنده کننده.
همچنین دیدن مسجد جامع مکی، متعلق به اهل سنت، برایم جالب بود. در کنار شکوه این مسجد با معماری آن که ترکیبی از معماری ایرانی، عربی و عثمانی بود، دیدن طلبههایی که پس از نماز عشا در حال تلاوت آیات قرآن بودند و پژواک صدایشان در گوش طنین میافکند، حسی از معنویت در دل بیدار میکرد و انسان را به یاد حرم نبوی حضرت رسول (ص) میانداخت. به من گفتند که در مدرسه علمیهای که کنار مسجد است هزار طلبه زندگ میکنند که دویست تن آنها حافظ قرآن هستند. این طلبهها برای ادامه تحصیل از امکانات خوابگاهی و غذایی برخوردار میشدند و پس از آن برای ترویج دین فعالیت میکردند.
نگاهی سریع به موزه زاهدان که در آن آثار خوبی گردآوری شده بود، فرهنگ و تاریخ ریشهدار این منطقه را آشکار میکرد. با این همه، حس افسردگی و تلخی شدیدی وجودم را گرفته بود. میزبانی گرم همکاران دانشگاهی و رفتار صمیمانه مردم این شهر، این حس را کاهش میداد، اما اثر آن هنوز در وجودم است.
در این جا نه قصد داوری دارم و نه یافته مشخصی را میخواهم عرضه کنم. کوشیدم تنها حال و هوایم را بیان کنم و مشخصاً حسی بنویسم. اما یک پیشنهاد مشخص دارم. هر یک از من و شما لازم است که سفری به این منطقه کنیم و بدین ترتیب، به گسترش رابطه شهروندی در این منطقه یاری رسانیم و خودمان نیز به سهم خویش بکوشیم اندکی از این محرومیت بکاهیم. محرومیت منطقه صرفاً اقتصادی نیست، بلکه فرهنگی و تاریخی نیز هست. هر یک از ما میتواند با اقدامی سنجیده، پیوند این منطقه پیرامونی را با مرکز بیشتر کند و حس شهروندی و ایرانی بودن را در آن بیدارتر کند.
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، 3 مهر ۱۳۹۸
www.hassaneslami.ir
@hassan_eslami
yon.ir/Oylr2
سید حسن اسلامی اردکانی
زمانی اوکتایو پاز گفته بود «اگر در مکزیک زندگی میکنید، مجبورید در مکزیکو سیتی اقامت کنید.» (هنر نویسندگی: گزینهای از گفت و گوها و مقالات و نامهها از نویسندگان ایران و جهان، با ترجمه و به کوشش مجید روشنگر، تهران، مروارید، 1386، ص 110) در زاهدان متوجه عمق این سخن شدم. کمابیش این سخن درباره کشور ما صادق است. گویی عمده امکانات مادی و فرهنگی آن تنها در چند شهر مرکزی جمع شده است؛ به میزانی که از مرکز دور میشویم، فقر گسترده منابع فرهنگی و اجتماعی آشکارتر میگردد.
به دعوت دانشگاه سیستان و بلوچستان، چهار روزی را در کنار همکاران خوب دانشگاهی و دوستان گرم گذراندم و فرصت کردم با لایه دیگری از فرهنگ، تمدن، تاریخ، و جغرافیای کشورم آشنا شوم. افزون بر گپ و گفت دانشگاهی، در فرصتهای بسیار محدودی که پیش میآمد، سری به قلب شهر و حاشیههای آن نیز میزدم. در کنار فروشگاههای بزرگ و مراکز بهداشتی و رفاهی قابل توجه، حواشی شهر آرام و قرار از آدم میگرفت. دیدن شیرآباد که محل زندگی حاشیهنشینهای اهل سنت، و بابائیان که محل زیست محرومان شیعه بود، قلب آدم را میخراشید. خانههای نامنظم، کوچک، نابسامان در حاشیه و گاه در دل کوه، آب شرب محدود، و مسیرهای خاکی شیب دار که با اندک بارانی رفت و آمد را دشوار میکرد، خطی از افسردگی بر دل میکشید که به سادگی پاک شدنی نبود. و البته همچنان بر بام برخی از این خانهها دیشهای رنگ و رو رفته ماهواره را میشد آشکارا دید.
در کنار این تلخی و سختی، شاهد کوشش انسانی برای فرارفتن از این محرومیت بودم. در مسجدی کوچک و دورافتاده، مولوی جوانی چند پسربچه و نوجوان را گرد آورده بود و به آنها عربی و قرآن آموزش میداد و میگفت دو تن از آنها حافظ قرآن هستند. لابلای سخنش اشاره کرد که با این کار، بچهها را از کف کوچهها و خیابانها جمع میکنیم و در مسیری درست قرار میدهیم. دیدن نگاههای کنجکاو و در عین حال شرمگین این بچهها که گویی از کمترین امکانات زیستی محروم بودند، هم امیدبخش بود و هم شرمنده کننده.
همچنین دیدن مسجد جامع مکی، متعلق به اهل سنت، برایم جالب بود. در کنار شکوه این مسجد با معماری آن که ترکیبی از معماری ایرانی، عربی و عثمانی بود، دیدن طلبههایی که پس از نماز عشا در حال تلاوت آیات قرآن بودند و پژواک صدایشان در گوش طنین میافکند، حسی از معنویت در دل بیدار میکرد و انسان را به یاد حرم نبوی حضرت رسول (ص) میانداخت. به من گفتند که در مدرسه علمیهای که کنار مسجد است هزار طلبه زندگ میکنند که دویست تن آنها حافظ قرآن هستند. این طلبهها برای ادامه تحصیل از امکانات خوابگاهی و غذایی برخوردار میشدند و پس از آن برای ترویج دین فعالیت میکردند.
نگاهی سریع به موزه زاهدان که در آن آثار خوبی گردآوری شده بود، فرهنگ و تاریخ ریشهدار این منطقه را آشکار میکرد. با این همه، حس افسردگی و تلخی شدیدی وجودم را گرفته بود. میزبانی گرم همکاران دانشگاهی و رفتار صمیمانه مردم این شهر، این حس را کاهش میداد، اما اثر آن هنوز در وجودم است.
در این جا نه قصد داوری دارم و نه یافته مشخصی را میخواهم عرضه کنم. کوشیدم تنها حال و هوایم را بیان کنم و مشخصاً حسی بنویسم. اما یک پیشنهاد مشخص دارم. هر یک از من و شما لازم است که سفری به این منطقه کنیم و بدین ترتیب، به گسترش رابطه شهروندی در این منطقه یاری رسانیم و خودمان نیز به سهم خویش بکوشیم اندکی از این محرومیت بکاهیم. محرومیت منطقه صرفاً اقتصادی نیست، بلکه فرهنگی و تاریخی نیز هست. هر یک از ما میتواند با اقدامی سنجیده، پیوند این منطقه پیرامونی را با مرکز بیشتر کند و حس شهروندی و ایرانی بودن را در آن بیدارتر کند.
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، 3 مهر ۱۳۹۸
www.hassaneslami.ir
@hassan_eslami
yon.ir/Oylr2
📝 بر ساختن و شكستن سلبريتيها
پيامكي برايم آمده است كه امشب در تلويزيون برنامهاي ضد سلبريتيها پخش ميشود به نام فلان و در ساعت فلان. به اين سرعت عمل «احسنت» ميگويم كه طي چند روز يك برنامه مستند ناظر به مسائل جاري تهيه شده است. در عين حال، از ساخت و پخش آن متعجب ميشوم. چون تا جايي كه ميدانم سلبريتيها نه در مساجد ساخته ميشوند و نه در بازار تهران يا دانشگاههاي كشور. يكي از مهمترين، اگر نگوييم اصليترين، مراكز سلبريتيسازي همين صدا و سيما است كه با پول مردم و بدون توجه به اراده آنها، افراد خاصي را - به دلايلي كه هنوز نميدانم - بالا ميآورد و از آنها چهره و ستاره و به اصطلاح رايج سلبريتي ميسازد و آنگاه يكشبه تصميم ميگيرد دوباره با پول همين مردم، برنامه ديگري بسازد و آنچه را خود طي سالها ساخته است، ويران كند. و باز چرخه تازهاي براي پرورش نسل تازهاي از سلبريتيها پديد آيد و باز روز از نو، روزي از نو.
من شخصا با سلبريتيها و اين مسائل مشكلي ندارم. مشكلم با اين دستگاه سلبريتيساز است كه تصور ميكند سلبريتيها در نهايت مانند عروسك خيمهشببازي خواهند بود و نخ آنها همواره در دست اين دستگاه خواهد ماند تا هر گونه بخواهد به حركت درآورد. چيزي كه دستگاه نميداند يا نميخواهد بداند آن است كه سلبريتيها نيز مانند هر انساني علائق، منافع و ديدگاههايي دارند و در جامعه متناسب با وضعيت رخ داده دست به موضعگيري ميزنند. اين كارها نيز لزوما خوشايند اين دستگاه نيست. در نتيجه يا بايد از منطق سلبريتيسازي و سرمايهگذاري بيش از حد بر افراد خاص و معين و بهرهوري از آنها دست بكشد و وارد اين بازي نشود يا اگر وارد اين عرصه شد و مجموعهاي از سلبريتيها را به جامعه عرضه كرد، به لوازم آن هم پايبند باشد. حال اگر آنها موضعي گرفتند و سخني گفتند كه خوشايند اين دستگاه نبود، به جاي اقداماتي از اين دست بهتر است انگشت ندامت بگزد و صبوري پيشه كند. از اين مسائل كه بگذريم، طرفه آن است كه هواداران سلبريتيها برنامههايي از اين دست را كه ضد آن سلبريتيها ساخته ميشود، نخواهند ديد و آنها كه ميبينند پيشاپيش با سلبريتيها ميانهاي ندارند. در نتيجه ساخت چنين مستندها و برنامههايي مصداق «سعي باطل، عمر ضايع، پاي ريش» خواهد بود. از آن بالاتر عدهاي بيتفاوت را متوجه اهميت و اعتبار سلبريتيهايي ميكند كه اين دستگاه با اين سرعت برنامه ميسازد تا آنها را ويران كند و بشكند.
سيدحسن اسلامي اردكاني
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۲۰ مهر ۱۴۰۱
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
پيامكي برايم آمده است كه امشب در تلويزيون برنامهاي ضد سلبريتيها پخش ميشود به نام فلان و در ساعت فلان. به اين سرعت عمل «احسنت» ميگويم كه طي چند روز يك برنامه مستند ناظر به مسائل جاري تهيه شده است. در عين حال، از ساخت و پخش آن متعجب ميشوم. چون تا جايي كه ميدانم سلبريتيها نه در مساجد ساخته ميشوند و نه در بازار تهران يا دانشگاههاي كشور. يكي از مهمترين، اگر نگوييم اصليترين، مراكز سلبريتيسازي همين صدا و سيما است كه با پول مردم و بدون توجه به اراده آنها، افراد خاصي را - به دلايلي كه هنوز نميدانم - بالا ميآورد و از آنها چهره و ستاره و به اصطلاح رايج سلبريتي ميسازد و آنگاه يكشبه تصميم ميگيرد دوباره با پول همين مردم، برنامه ديگري بسازد و آنچه را خود طي سالها ساخته است، ويران كند. و باز چرخه تازهاي براي پرورش نسل تازهاي از سلبريتيها پديد آيد و باز روز از نو، روزي از نو.
من شخصا با سلبريتيها و اين مسائل مشكلي ندارم. مشكلم با اين دستگاه سلبريتيساز است كه تصور ميكند سلبريتيها در نهايت مانند عروسك خيمهشببازي خواهند بود و نخ آنها همواره در دست اين دستگاه خواهد ماند تا هر گونه بخواهد به حركت درآورد. چيزي كه دستگاه نميداند يا نميخواهد بداند آن است كه سلبريتيها نيز مانند هر انساني علائق، منافع و ديدگاههايي دارند و در جامعه متناسب با وضعيت رخ داده دست به موضعگيري ميزنند. اين كارها نيز لزوما خوشايند اين دستگاه نيست. در نتيجه يا بايد از منطق سلبريتيسازي و سرمايهگذاري بيش از حد بر افراد خاص و معين و بهرهوري از آنها دست بكشد و وارد اين بازي نشود يا اگر وارد اين عرصه شد و مجموعهاي از سلبريتيها را به جامعه عرضه كرد، به لوازم آن هم پايبند باشد. حال اگر آنها موضعي گرفتند و سخني گفتند كه خوشايند اين دستگاه نبود، به جاي اقداماتي از اين دست بهتر است انگشت ندامت بگزد و صبوري پيشه كند. از اين مسائل كه بگذريم، طرفه آن است كه هواداران سلبريتيها برنامههايي از اين دست را كه ضد آن سلبريتيها ساخته ميشود، نخواهند ديد و آنها كه ميبينند پيشاپيش با سلبريتيها ميانهاي ندارند. در نتيجه ساخت چنين مستندها و برنامههايي مصداق «سعي باطل، عمر ضايع، پاي ريش» خواهد بود. از آن بالاتر عدهاي بيتفاوت را متوجه اهميت و اعتبار سلبريتيهايي ميكند كه اين دستگاه با اين سرعت برنامه ميسازد تا آنها را ويران كند و بشكند.
سيدحسن اسلامي اردكاني
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۲۰ مهر ۱۴۰۱
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
📝 متفكران بزرگ زيباييشناسي
در اين دوره پرتنش و سرشار از خشونت و تلخي واقعيت، سخن گفتن از زيبايي و تامل در آن شايد نشان كجسليقگي باشد. با اين همه لازم است، درست در همين زمان كمي از شتاب خود بكاهيم و به جنبه متفاوتي از زندگي بنگريم. به گفته نيچه: «اگر ديري در مغاكي چشم بدوزي، آن مغاك نيز در تو چشم ميدوزد.» (فراسوي نيك و بد، فردريش نيچه، ترجمه داريوش آشوري، تهران، خوارزمي، 1373، ص 125)
با اين نگاه، كتاب متفكران بزرگ زيباييشناسي (گردآوري و تدوين الساندرو جُوانلي، به كوشش امير مازيار و گروه مترجمان، تهران، نشر لگا، 1398) را به دست گرفتم و خواندم. البته خواندن اين كتاب صرفا از سر لذتجويي نبود، ضرورت آموزشي هم ناگزيرم كرد تا اين كتاب را كه تصويري نسبتا كلان از روند و وضعيت فعلي زيباشناسي به دست ميدهد، بخوانم و چشمانداز مناسبي از اين عرصه به دست آورم. مجموعه هجده مقاله اين كتاب به فيلسوفان و متفكراني اختصاص دارد كه گوشه چشمي به مساله زيبايي در زندگي خود داشتهاند و در اين باب تامل كردهاند؛ از افلاطون گرفته تا متفكران معاصري چون راجر فراي و نوئل كرول. طبق معمول، اين دست بحثها با افلاطون شروع ميشود و نگاه نه چندان خوشايندي كه به هنر داشت. البته اگر درست بگوييم، نگاهش به هنر دقيق و محتاطانه بود و توان هنر را به دقت ارزيابي كرده بود. اگر امروزه بود و ساخت و پرداخت ترانهها و كليپهاي هنري را مشاهده ميكرد، ميگفت: «ديديد كه درباره مخاطرات هنر و شعر درست ميگفتم!» به هر حال، تامل در كار افلاطون و نسبت هنر و واقعيت از نظر او، آغاز خوبي براي مباحث زيباييشناسي به شمار ميرود. پس از او باز طبيعتا نوبت به ارسطو ميرسد كه برخلاف استادش، نگاه همدلانهتري به هنر دارد و در كتاب درباره فن شعر يا پوئتيك، دو ايده اصلي را پرورش ميدهد: يكي «ميمسيس» و ديگري «كاثارسيس». هنر از نظر او، از طريق ميمسيس به نحوي واقعيت، يا امر ممكن را بازنمايي و اموري باورپذير را بر ما عرضه ميكند. اين بازنمايي با هدف «كاثارسيس» يا تزكيه، پالايش و روشنگري صورت ميگيرد. براي نمونه، با خواندن يا ديدن نمايش «مكبث»، فهم بهتري از سرشت انسان به دست ميآوريم و به مراقبت بيشتري از خودمان توانا ميشويم. در طليعه قرون جديد، هيوم دوستداشتني را داريم. به نظر او زيبايي نظمي از اجزاست كه در ما لذتي پديد ميآورد. البته اين لذت را بايد پرورش داد. كانت از اين ادعا فراتر ميرود و ميكوشد بنيادي استوار براي زيبايي پديد آورد. از نظر او، «امر زيبا» آن است كه با نگاهي درويشانه و فارغدلانه ديده و درك شود. هرگاه خواستيم به اثري ادبي يا هنري از منظري كاربردي و آموزشي بنگريم در واقع زيبايي را ويران كردهايم. در كانت زيباييشناسي و اخلاق با هم گره ميخورند تا جايي كه از نظر او «زيبايي نماد اخلاق» ميشود و او چنان اعتبار فلسفي به زيباييشناسي ميبخشد كه به تدريج بخش ناگسستني فلسفه ميشود. پس از كانت نوبت هگل ميرسد تا با نگاهي تيزبينانه مراحل مختلف هنر جهاني را توضيح دهد و ابعاد اجتماعي آن را برجسته سازد. شوپنهاور و نيچه از فيلسوفاني هستند كه عميقا براي هنر ارزش قائلند. شوپنهاور، با نگاه تلخي كه به زندگي دارد، در هنر تسلاي خاطري نشان ميدهد، چون در مواجهه با هنر است كه اراده متوقف ميشود و نيچه هنر را با زندگي اصيل پيوند ميزند و از ما ميخواهد تا شاعران زندگي خود باشيم. در دوران معاصر، هنوز بحث نسبت هنر و اخلاق داغ است و شكل تازهاي به خود ميگيرد. در حالي كه برخي ميان اين دو پيوندي نميبينند، ديگراني همچنان بر پيوند عميق اين دو تاكيد ميكنند. براي نمونه، مارتا نوسباوم مدعي است ادبيات به دليل بازنمايي موقعيتهاي پيچيده انساني، خود بخشي از اخلاق به شمار ميرود و ريچارد آلدريچ با نگرشي كانتي معتقد است غناي آثار ادبي به ما فرصت ميدهند تا فهم بهتري از خودمان به مثابه عاملان اخلاقي پيدا كنيم. از اين منظر رماني مانند انتخاب سوفي موقعيت بغرنج انسان را در موقعيتهاي پيچيده نشان ميدهد. در نتيجه، خواندن آثار ادبي فاخر براي رشد اخلاقي همان قدر مفيد است كه آثاري كه مستقيما به اخلاق ميپردازند.
سيدحسن اسلامي اردكاني
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۲۷ مهر ۱۴۰۱
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
در اين دوره پرتنش و سرشار از خشونت و تلخي واقعيت، سخن گفتن از زيبايي و تامل در آن شايد نشان كجسليقگي باشد. با اين همه لازم است، درست در همين زمان كمي از شتاب خود بكاهيم و به جنبه متفاوتي از زندگي بنگريم. به گفته نيچه: «اگر ديري در مغاكي چشم بدوزي، آن مغاك نيز در تو چشم ميدوزد.» (فراسوي نيك و بد، فردريش نيچه، ترجمه داريوش آشوري، تهران، خوارزمي، 1373، ص 125)
با اين نگاه، كتاب متفكران بزرگ زيباييشناسي (گردآوري و تدوين الساندرو جُوانلي، به كوشش امير مازيار و گروه مترجمان، تهران، نشر لگا، 1398) را به دست گرفتم و خواندم. البته خواندن اين كتاب صرفا از سر لذتجويي نبود، ضرورت آموزشي هم ناگزيرم كرد تا اين كتاب را كه تصويري نسبتا كلان از روند و وضعيت فعلي زيباشناسي به دست ميدهد، بخوانم و چشمانداز مناسبي از اين عرصه به دست آورم. مجموعه هجده مقاله اين كتاب به فيلسوفان و متفكراني اختصاص دارد كه گوشه چشمي به مساله زيبايي در زندگي خود داشتهاند و در اين باب تامل كردهاند؛ از افلاطون گرفته تا متفكران معاصري چون راجر فراي و نوئل كرول. طبق معمول، اين دست بحثها با افلاطون شروع ميشود و نگاه نه چندان خوشايندي كه به هنر داشت. البته اگر درست بگوييم، نگاهش به هنر دقيق و محتاطانه بود و توان هنر را به دقت ارزيابي كرده بود. اگر امروزه بود و ساخت و پرداخت ترانهها و كليپهاي هنري را مشاهده ميكرد، ميگفت: «ديديد كه درباره مخاطرات هنر و شعر درست ميگفتم!» به هر حال، تامل در كار افلاطون و نسبت هنر و واقعيت از نظر او، آغاز خوبي براي مباحث زيباييشناسي به شمار ميرود. پس از او باز طبيعتا نوبت به ارسطو ميرسد كه برخلاف استادش، نگاه همدلانهتري به هنر دارد و در كتاب درباره فن شعر يا پوئتيك، دو ايده اصلي را پرورش ميدهد: يكي «ميمسيس» و ديگري «كاثارسيس». هنر از نظر او، از طريق ميمسيس به نحوي واقعيت، يا امر ممكن را بازنمايي و اموري باورپذير را بر ما عرضه ميكند. اين بازنمايي با هدف «كاثارسيس» يا تزكيه، پالايش و روشنگري صورت ميگيرد. براي نمونه، با خواندن يا ديدن نمايش «مكبث»، فهم بهتري از سرشت انسان به دست ميآوريم و به مراقبت بيشتري از خودمان توانا ميشويم. در طليعه قرون جديد، هيوم دوستداشتني را داريم. به نظر او زيبايي نظمي از اجزاست كه در ما لذتي پديد ميآورد. البته اين لذت را بايد پرورش داد. كانت از اين ادعا فراتر ميرود و ميكوشد بنيادي استوار براي زيبايي پديد آورد. از نظر او، «امر زيبا» آن است كه با نگاهي درويشانه و فارغدلانه ديده و درك شود. هرگاه خواستيم به اثري ادبي يا هنري از منظري كاربردي و آموزشي بنگريم در واقع زيبايي را ويران كردهايم. در كانت زيباييشناسي و اخلاق با هم گره ميخورند تا جايي كه از نظر او «زيبايي نماد اخلاق» ميشود و او چنان اعتبار فلسفي به زيباييشناسي ميبخشد كه به تدريج بخش ناگسستني فلسفه ميشود. پس از كانت نوبت هگل ميرسد تا با نگاهي تيزبينانه مراحل مختلف هنر جهاني را توضيح دهد و ابعاد اجتماعي آن را برجسته سازد. شوپنهاور و نيچه از فيلسوفاني هستند كه عميقا براي هنر ارزش قائلند. شوپنهاور، با نگاه تلخي كه به زندگي دارد، در هنر تسلاي خاطري نشان ميدهد، چون در مواجهه با هنر است كه اراده متوقف ميشود و نيچه هنر را با زندگي اصيل پيوند ميزند و از ما ميخواهد تا شاعران زندگي خود باشيم. در دوران معاصر، هنوز بحث نسبت هنر و اخلاق داغ است و شكل تازهاي به خود ميگيرد. در حالي كه برخي ميان اين دو پيوندي نميبينند، ديگراني همچنان بر پيوند عميق اين دو تاكيد ميكنند. براي نمونه، مارتا نوسباوم مدعي است ادبيات به دليل بازنمايي موقعيتهاي پيچيده انساني، خود بخشي از اخلاق به شمار ميرود و ريچارد آلدريچ با نگرشي كانتي معتقد است غناي آثار ادبي به ما فرصت ميدهند تا فهم بهتري از خودمان به مثابه عاملان اخلاقي پيدا كنيم. از اين منظر رماني مانند انتخاب سوفي موقعيت بغرنج انسان را در موقعيتهاي پيچيده نشان ميدهد. در نتيجه، خواندن آثار ادبي فاخر براي رشد اخلاقي همان قدر مفيد است كه آثاري كه مستقيما به اخلاق ميپردازند.
سيدحسن اسلامي اردكاني
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۲۷ مهر ۱۴۰۱
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
📝 با متفكران بزرگ فلسفه اخلاق
بعضي متفكران هر جا برويم، در انتظار ما نشستهاند و گويي قرار نيست رهايمان كنند. براي نمونه، افلاطون يا ارسطو يا كانت چنين كساني هستند. سراغ سياست ميرويم، آنها را مشغول تامل سياسي ميبينيم، به اخلاق روي ميآوريم، پيشاروي ما سفره نظريات اخلاقي خود را پهن ميكنند. به زيباشناسي پناه ميبريم، ميبينيم بر ما پيشدستي كرده و به ما ياد ميدهند چگونه زيبايي را ادراك و فهم كنيم. خوب يا بد، فعلا وضع همين است و اين بزرگان، هميشه بزرگ خواهند ماند و معلمان نسلهاي آينده خواهند بود، همانگونه كه قرنها معلم نسلهاي گذشته بودهاند.
هنوز كتاب متفكران بزرگ زيباييشناسي را زمين نگذاشته، كتاب متفكران بزرگ فلسفه اخلاق (تدوين تام انجيير، به كوشش و ويرايش كاوه بهبهاني، مترجمان صالح نجفي [و ديگران]، تهران، نشر لگا، 1400، 321 صفحه) را برداشتم و خواندم. با كمي تفاوت همان كساني كه در كتاب قبلي آمده بودند، در اينجا نيز حضور داشتند: هيوم، هگل و نيچه به اضافه نامهاي هميشگي يعني افلاطون و ارسطو و كانت. فرصت مقابله با متن اصلي را نداشتم. اما با اعتمادي كه به مترجم بخشي از كتاب و ويراستار كل متن داشتم، متن را سريع خواندم و از رواني بخشهاي عمده آن لذت بردم. نويسندگان مختلف طي يازده مقاله به افلاطون، ارسطو، رواقيها، آكويناس، كانت، هگل، ماركس، جان استوارت ميل، نيچه، و مكاينتاير ميپردازند و تصوير قابلتاملي از هر يك به دست ميدهند. تلخيص ايدههاي بنيادين اين كتاب پرنكته دشوار است. با اين همه برخي نكات مهم آن را اينجا ياد ميكنم.
دغدغه اصلي افلاطون، ارسطو و رواقيها خوب زيستن و دستيابي به سعادت و ايجاد آرمانشهر يا كاليپوليس است. اين كار از طريق پروردن فضايل يا كمالات اصلي در شخص حاصل ميشود؛ فضايلي كه هر كس مسووليت كسب آنها را دارد. در عين حال فراهم شدن كامل آنها مستلزم وجود دولتشهر سالم است.
تصويري كه ما از هيوم داريم، معمولا قديمي و مخدوش است؛ آدمي شكاك كه به عقل هيچ اعتمادي ندارد. واقع آن است كه او ميكوشد در برابر ديدگاهي كه براي عقل اعتبار بالايي قايل بود و عاطفه را بياعتبار يا كماعتبار ميدانست، اهميت واقعي عواطف را نشان بدهد. از اين جهت تحليلي كه از آنها ميكند تاملبرانگيز و جذاب است. از نظر هيوم، هر فضيلتي يا سودمند است يا خوشايند. فضيلتي كه نه خوشايند باشد و نه سودمند، (مانند فضايل رهباني و عزلتگزيني) براي او اعتباري ندارند. اين نگاه او را بهنحوي به سوي ضديت با مناسك و شعاير ديني سوق ميدهد تا جايي كه براي متشرعان ارزش اخلاقي اندكي قايل ميشود.
اصل خودآييني و استقلال فكري و احترام به ديگران چونان «غايتي در خود» را كه امروزه زبانزد همگان است، مديون كانت هستيم و تلاشي كه براي بنياد نهادن اخلاق بر شالودهاي استوار كرد.
برخلاف تصويري كه معمولا از هگل ارايه ميشود كه طبق آن فرد قرباني دولت ميشود، كنِت وِستفال تفسير متفاوتي از اخلاق هگلي به دست ميدهد كه در آن به نحوي بر خودآييني شخص و در عين حال هماهنگي با اهداف دولت تاكيد ميشود. از اين منظر، هگل در عين اصالت فكري، عميقا وامدار كانت و اصل خودآييني او است. آزادي اجتماعي زماني حاصل ميشود كه خير شخص و ديگران و دولت با هم در نظر گرفته شود. در اين منظر، هگل تفسيري كانتي ميشود و ادعا ميشود: «هگل معتقد است افراد فقط بايد مقيد و ملتزم به قانونها و هنجارهايي باشند كه خودشان بر آنها صحه ميگذارند، به شرطي كه اين صحهگذاري مبتني بر تامل و استدلال عقلاني باشد» (ص 213) .
گرچه نيچه خود را اخلاقستيز ميداند، اما مقصودش نقد نظام اخلاقي كليمي- مسيحي جامعه خويش و پي افكندن يك نگاه اخلاقي متفاوت است.
آخرين فصل اين كتاب، مكاينتاير را محور كار خويش قرار ميدهد تا نشان بدهد كه جامعه مدرن امروز دچار گسيختگي اخلاقي شده است و گفتمانهاي اخلاقي امكان گفتوگو را از دست دادهاند.
پروژه اصلي او براي غلبه بر اين معضل احيا و اصلاح اخلاق فضيلت ارسطويي است.مباحث اين كتاب برايم آشنا بود، اما تكراري نه. چون هر محققي از منظر خاص و متفاوتي به موضوعي آشنا ميپرداخت و بدينترتيب، نشان ميداد كه چگونه ميتوان سنت فلسفي را استمرار بخشيد و دنبال كرد و در عين نقد بنياد انديشه اين متفكران، از آنها درس آموخت.
سيدحسن اسلامي اردكاني
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۱۱ آبان ۱۴۰۱
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir
بعضي متفكران هر جا برويم، در انتظار ما نشستهاند و گويي قرار نيست رهايمان كنند. براي نمونه، افلاطون يا ارسطو يا كانت چنين كساني هستند. سراغ سياست ميرويم، آنها را مشغول تامل سياسي ميبينيم، به اخلاق روي ميآوريم، پيشاروي ما سفره نظريات اخلاقي خود را پهن ميكنند. به زيباشناسي پناه ميبريم، ميبينيم بر ما پيشدستي كرده و به ما ياد ميدهند چگونه زيبايي را ادراك و فهم كنيم. خوب يا بد، فعلا وضع همين است و اين بزرگان، هميشه بزرگ خواهند ماند و معلمان نسلهاي آينده خواهند بود، همانگونه كه قرنها معلم نسلهاي گذشته بودهاند.
هنوز كتاب متفكران بزرگ زيباييشناسي را زمين نگذاشته، كتاب متفكران بزرگ فلسفه اخلاق (تدوين تام انجيير، به كوشش و ويرايش كاوه بهبهاني، مترجمان صالح نجفي [و ديگران]، تهران، نشر لگا، 1400، 321 صفحه) را برداشتم و خواندم. با كمي تفاوت همان كساني كه در كتاب قبلي آمده بودند، در اينجا نيز حضور داشتند: هيوم، هگل و نيچه به اضافه نامهاي هميشگي يعني افلاطون و ارسطو و كانت. فرصت مقابله با متن اصلي را نداشتم. اما با اعتمادي كه به مترجم بخشي از كتاب و ويراستار كل متن داشتم، متن را سريع خواندم و از رواني بخشهاي عمده آن لذت بردم. نويسندگان مختلف طي يازده مقاله به افلاطون، ارسطو، رواقيها، آكويناس، كانت، هگل، ماركس، جان استوارت ميل، نيچه، و مكاينتاير ميپردازند و تصوير قابلتاملي از هر يك به دست ميدهند. تلخيص ايدههاي بنيادين اين كتاب پرنكته دشوار است. با اين همه برخي نكات مهم آن را اينجا ياد ميكنم.
دغدغه اصلي افلاطون، ارسطو و رواقيها خوب زيستن و دستيابي به سعادت و ايجاد آرمانشهر يا كاليپوليس است. اين كار از طريق پروردن فضايل يا كمالات اصلي در شخص حاصل ميشود؛ فضايلي كه هر كس مسووليت كسب آنها را دارد. در عين حال فراهم شدن كامل آنها مستلزم وجود دولتشهر سالم است.
تصويري كه ما از هيوم داريم، معمولا قديمي و مخدوش است؛ آدمي شكاك كه به عقل هيچ اعتمادي ندارد. واقع آن است كه او ميكوشد در برابر ديدگاهي كه براي عقل اعتبار بالايي قايل بود و عاطفه را بياعتبار يا كماعتبار ميدانست، اهميت واقعي عواطف را نشان بدهد. از اين جهت تحليلي كه از آنها ميكند تاملبرانگيز و جذاب است. از نظر هيوم، هر فضيلتي يا سودمند است يا خوشايند. فضيلتي كه نه خوشايند باشد و نه سودمند، (مانند فضايل رهباني و عزلتگزيني) براي او اعتباري ندارند. اين نگاه او را بهنحوي به سوي ضديت با مناسك و شعاير ديني سوق ميدهد تا جايي كه براي متشرعان ارزش اخلاقي اندكي قايل ميشود.
اصل خودآييني و استقلال فكري و احترام به ديگران چونان «غايتي در خود» را كه امروزه زبانزد همگان است، مديون كانت هستيم و تلاشي كه براي بنياد نهادن اخلاق بر شالودهاي استوار كرد.
برخلاف تصويري كه معمولا از هگل ارايه ميشود كه طبق آن فرد قرباني دولت ميشود، كنِت وِستفال تفسير متفاوتي از اخلاق هگلي به دست ميدهد كه در آن به نحوي بر خودآييني شخص و در عين حال هماهنگي با اهداف دولت تاكيد ميشود. از اين منظر، هگل در عين اصالت فكري، عميقا وامدار كانت و اصل خودآييني او است. آزادي اجتماعي زماني حاصل ميشود كه خير شخص و ديگران و دولت با هم در نظر گرفته شود. در اين منظر، هگل تفسيري كانتي ميشود و ادعا ميشود: «هگل معتقد است افراد فقط بايد مقيد و ملتزم به قانونها و هنجارهايي باشند كه خودشان بر آنها صحه ميگذارند، به شرطي كه اين صحهگذاري مبتني بر تامل و استدلال عقلاني باشد» (ص 213) .
گرچه نيچه خود را اخلاقستيز ميداند، اما مقصودش نقد نظام اخلاقي كليمي- مسيحي جامعه خويش و پي افكندن يك نگاه اخلاقي متفاوت است.
آخرين فصل اين كتاب، مكاينتاير را محور كار خويش قرار ميدهد تا نشان بدهد كه جامعه مدرن امروز دچار گسيختگي اخلاقي شده است و گفتمانهاي اخلاقي امكان گفتوگو را از دست دادهاند.
پروژه اصلي او براي غلبه بر اين معضل احيا و اصلاح اخلاق فضيلت ارسطويي است.مباحث اين كتاب برايم آشنا بود، اما تكراري نه. چون هر محققي از منظر خاص و متفاوتي به موضوعي آشنا ميپرداخت و بدينترتيب، نشان ميداد كه چگونه ميتوان سنت فلسفي را استمرار بخشيد و دنبال كرد و در عين نقد بنياد انديشه اين متفكران، از آنها درس آموخت.
سيدحسن اسلامي اردكاني
ستون #در_ستایش_جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۱۱ آبان ۱۴۰۱
instagram: @eslamiardakani
telegram: @hassan_eslami
www.hassaneslami.ir