Hassan Darvishpour
22 subscribers
373 photos
52 videos
32 files
176 links
Download Telegram
نظرتان چيست؟
ــــــــــــــــــــــ
پنج ماه پيش، مهم‌ترين پرسش کليدی‌ام اين بود که "چگونه می‌شود روی مردی که در کل بی حساب و کتاب است، حسابی باز کرد؟"
اما الان بسياری حتا کارگزاران و تدوين‌کنندگان سياست در نظام اسلامی، آشکارا پذيرفته‌اند که ترامپ، پيش‌بينی ناپذيرتر از آنی است که در کارزارهای انتخاباتی تصور می‌رفت. مثل جمهوری اسلامی در لحظه استراتژی عوض می‌کند اما، با اين تفاوت که مخرج مشترک همه آن‌ها يکی است: گوشمالی دادن حکومت ايران! و اين هدف، يکی از خطرات جدی‌ست که ايران و ايرانيان را در طول چهار سال آينده تهديد می‌کند.

می‌دانم که ما ايرانی‌ها به ويژه آن‌هايی که می‌توانند نقش مؤثری در شرايط کنونی داشته باشند، در کل پراکنده و فاقد انسجام نظری هستيم؛ با اين وجود، آيا می‌شود در رهايی ايران زمين از جنگی که استراتژيست‌های ترامپ تدارک ديده‌اند، راهکار مشخصی را تدوين و عرضه کرد و حول آن بسيج شد؟ بدون تعارف، سپردن تصميم‌گيری‌های مهم به دست رهبران سپاه پاسداران، يعنی تن دادن به جنگ، بی خانمانی و آواره‌گی! ⬇️

https://telegram.me/hassandarvishpour/101
پرسش
ــــــــ
در سی‌و‌هشت (۳۸) سالی که از عمر انقلابِ اسلامی گذشت، ۹ دولت مختلف بر کرسی قوۀ مجريه نشستند.
بجز مهدی بازرگان که رئيس دولت در حال گذار بود، بقيه به‌رغم سليقه‌ها، گرايش‌ها و شعارهايی چون سازندگی، اصلاح‌طلبی، عدالت‌خواهی و اعتدال‌گرايی؛ در فرجام، در برابر رأی و تمايل و زيادی‌خواهی رهبری پا پس کشيدند و برخلاف وعده‌هايی که به مردم داده بودند، آشکارا روی برگرداندند و قانون را زير پا نهادند. حالا در آستانه‌ی انقلاب پرسش کليدی اين است که دليل اين همه بی‌توجهی‌ها چه می‌توانند باشند؟

سعدی شاعر شيرين سخن و جهان ديده در کتاب گلستان از قول بوذرجمهر، وزير پُرآوازه‌ی انوشيروان، علت را چنين توضيح می‌دهد: نبايد خلاف رأی آقا انوشيروان، رأی داد! چون که اگر فردا نظر او با شکست يا بن‌بستی رو-به-رو گرديد، دستکم نتواند يقه ما را بچسبد و از بار مسئوليت شانه خالی کند.

خلافِ رأی سلطان رأی جُستن
بخونِ خويش باشد دست شُستن
اگر خود روز را گويد شبست اين
ببايد گفتن، آنک ماه و پروين

منبع: گلستان سعدی، انتشارات صفی‌علی‌شاه (۱۳۶۲)، باب اوّل، حکايت شمارۀ ۳۱، ص ۱۲۶
@hassandarvishpour
خلافِ رأی سلطان رأی جُستن
بخونِ خويش باشد دست شُستن
رنگِ رُخساره
خبر می‌دهد از سرّ درون
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ
در کشور ما تنها فرماندهان سپاه پاسداران نيستند که دلبسته و پای‌بند بکارگيری ادبيات تفرقه‌آميز، زورمندانه و ستيزنده در زندگی روزانه‌اند؛ بل‌که کل جامعه _از بالا بگيريد تا پائين_ همه به‌نوعی آلوده چنين ادبياتی هستيم.

نخستين پاراگراف گزارش روزنامه شرق امروز در تصوير زير، چون آينه‌ی شفاف گوشه‌ای از واقعيت‌های تلخ زندگی‌مان را در مقابل چشم‌های‌مان می‌گيريد که ببينيد ژورناليست‌های ايرانی، بی آن‌که خود بدانند يا بخواهند، چگونه مروج ادبيات رزمی و خشونت در درون جامعه هستند.

فکر می‌کنم بی هيچ «اما» و «اگر»ی بايد توصيه‌ی رونالد ترامپ را پذيرفت وقتی که به ما می‌گويد: بهتر است که مراقب باشيد! 😜
@hassandarvishpour
نگاه جوانان به داروين
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
امروز روز بزرگداشت داروین است!
خدمت اون دوستانی که گول داستان سیب و درخت و این چیزا رو خوردن باید عرض کنم که حق با شماست ما از نسل میمون نیستیم بلکه در حقیقت ما خود نوعی میمون هستیم منتها با دک و پز اضافه! 😜
(امید)

اگه تو نبودی ما چقدر احمقانه به خودمان و دنيا و جايگاهمون در عالم فکر می‌کرديم😜 (احسان)
@hassandarvishpour
روز تولد چارلز داروین hassandarvishpour@
فلاش‌بک
ــــــــــــ
شورش تبريز در بهمن ماه ۱۳۵۶خورشيدی که دو روز کامل به درازا کشيد، اگرچه به‌سهم خود نوعی ابراز وجود، شاخ و شانه کشيدن و يا به‌نوعی نمايش قدرت آيت‌اله شريعتمداری در تقابل با آيت‌اله خمينی بود؛ اما لبيک زحمتکشان تبريزی که بی هيچ واهمه‌ای از جان خود مايه گذاشتند، بيانگر سه حقيقت تلخ و بهم‌پيوسته‌ای بودند:

۱ـ قيام فتوايی تبريز در مقايسه و در ادامه‌ی اعتراض خودجوش طلاب در ۱۹دی‌ماه ۱۳۵۶ در قم، بدين معنا بود که چرخه‌ی اعتراض از اين پس بر روی ريل «سنت چهلم» قرار خواهد گرفت. يعنی ديگر اعتراض‌ها توقف‌پذير نيستند مگر، لوکوموتيو اعتراض بر اثر تصادف يا عامل‌های ديگر از ريل خارج گردد؛
۲ـ شورش تبريز در روز دوّم برخلاف روز نخست که همه با احتياط و دست به عصا حرکت می‌کردند؛ بمراتب شديدتر و مخرب‌تر از روز نخست بود و می‌گفتند بيش از يک ميليون دلار ضرر و زيان مالی برجای گذاشت. در همين روز دوّم بود که تانک‌ها در حفاظت از بناهای دولتی، مراکز اقتصادی و اماکن عمومی وارد خيابان‌ها شدند. خودم سه روز بعد از شورش با استفاده از تعطيلی دو روز آخر هفته به تبريز رفتم و از نزديک قدرت تخريب، ميزان خسارات وارده، روحيه مردم و داستان‌هايی که تعريف می‌کردند را بچشم ديدم. برداشت و ره‌آورد از آن سفر را در همان روزها بصورت يک اعلاميه تحليلی و زير عنوان «قيام تبريز و سقوط حکومت» منتشر کردم. استنباطم [درست يا غلط] چنين بود که اگر شورش تبريز در همان روز نخست به پايان می‌رسيد، شايد تاريخ به گونه‌ای ديگر ورق می‌خورد. آن وقت همه‌ی ما می‌توانستيم بپذيريم که محاسبات مشترک سياست‌گذاران دولت و دستياران آيت‌اله شريعتمداری از يک‌طرف، و شاخ و شانه‌کشی‌های شريعتمداری در تقابل با خمينی از طرف ديگر، بسيار حساب شده و دقيق بودند. اما با ورود عناصر تازه [زحمتکشان شهری و حاشيه‌نشينان شهر] به ميدان شورش در روز دوّم، همه‌ی محاسبات و معادلات از بنيان دگرگون و به‌نفع آيت‌اله خمينی تغيير کرد. وقتی زحمت‌کشان شهری از جايگاه تماشاچی [در روز نخست] قدم به ميدان شورش [در روز دوّم] می‌گذارند و سکّان رهبری شورش را در دست می‌گيرند؛ بدين معنا بود که تحت تأثير اعتراض روز نخست، هم ديوارۀ ترس فروريخت و هم طلسم وحشت شکست. مهم‌تر، با شکسته شدن طلسم وحشت، نظام شهری به آنی فرو ريخت و توازن و تعادل نيروهای درون شهری به‌هم ريخت؛
۳ـ در اعلاميه «قيام تبريز و سقوط حکومت» [که گروه «صدای خلق لاهيجان» چاپ و منتشر کرد]، پيش‌بينی کرده بودم که شورش تبريز به‌سهم خود از يک‌طرف آتش احساس رقابت را در ميان ديگر آيت‌اله‌ها شعله‌ورتر خواهد کرد، و از طرف ديگر، دامنه‌ی رقابت را گسترش خواهد داد و چنين اتفاقی تنها يک معنا دارد: پارۀ شدن شيرازه کشور و سقوط سلطنت! تجربه‌ی دورۀ اعتلاء انقلاب هم صحت آن پيش‌بينی را تأييد کرده بود که چگونه از فردای شورش تبريز هر آيت‌الهی در منطقه‌ی نفوذ خودش تلاش می‌کرد تا نشان دهد که دستِ کمی از آيت‌اله شريعتمداری ندارد.
موردهای بالا به‌سهم خود علتی شدند تا کمی همه‌جانبه‌تر و عميق‌تر در بارۀ توازن نيروهای درون شهری، در بارۀ شورش‌های شهری، در ارتباط با تغيير شرايط ذهنی مبارزه که چگونه از اين پس هر آخوندی تلاش خواهد کرد تا خود را تنها لکوموتيورانِ اصلی قطار انقلاب معرفی کند؛ انديشه کنم. به‌زعم من تاريخ داشت به‌گونه‌ای تکرار می‌شد و شبيه‌ی آنچه را که در تبريز اتفاق افتاده بود، پيش‌تر، در ماجرای ۱۵خرداد سال ۱۳۴۲ نيز شاهد بوديم. آيت‌اله بهبهانی که نفوذ مذهبی مهمی در ميان بازاريان سنتی تهران، به‌ويژه در ميان مردم جنوب شهر و ميدانی‌های تهران داشت، نخستين فردی بود که عليه رفرم شاه فرمانِ بسيج و شورش صادر می‌کند اما فرجام ماجرا به‌نفع حجت‌الاسلام خمينی تمام می‌شود و موجب ارتقای مقام مذهبی و افزايش شهرت و محبوبيت او می‌گردد. ۱۴ سال بعد، آيت‌اله شريعتمداری نيز همان راه بهبهانی را به‌گونه‌ای ديگر دنبال کرد و همه‌ی ما بچشم ديديم که چگونه نتايج بازی به‌نفع خمينی تمام شد! علت اصلی چنين دگرگونی و تحولی چه بود و چرا چنين شد و از اين پس، چه بايد کرد؟
@hassandarvishpour
شورش تبریز
رفتن فقط استثناء است!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
چهار سال پيش در چنين روزی احمدی‌نژاد گفته بود که برای هميشه "می‌روم"، ولی آيا رفت؟
تقريبن ۵۰ سال است که هر زمان چشم‌هايم در هنگام خواندن خبرهای سياسی با فعل‌هايی چون «می‌روم»، «خواهم رفت» و غيره برخورد می‌کنند؛ بی اختيار به ياد همشهری و رفيق نازنين‌مان زنده ياد «م.راما» [محمد امينی لاهيجی] می‌افتم که سروده بود:
رفتن هميشه اصل است
ماندن فقط استثناء
فکر می‌کنم اگر م.راما امروز زنده بود و نگاهی می‌انداخت به سن پير و پتال‌های درون مجلس خبرگان و شورای نگهبان و ديگر نهادهای حکومتی؛ به احتمال زياد نظرش را تغيير می‌داد و می‌گفت در نظام اسلامی:
ماندن هميشه اصل بود
رفتن فقط استثناء است!

پانوشت: گرچه منظور شاعر از «رفتن»، نوعی حرکت و جنبش است اما، چشم‌انداز حرکت مورد نظر او آشکارا عليه شاهی نشانه گرفته بود که «ماندن» زا بر «رفتن» ترجيح می‌داد😜
@hassandarvishpour
من زبان ملی‌ام را
دوست دارم!
ـــــــــــــــــــ
(بمناسبت روز بين‌المللی زبان مادری)
يکی از بيماران حاضر در اتاق انتظار، وقتی فهميد ايرانی هستم، صندلی‌اش را کمی نزديک‌تر آورد و با لبخند گفت: سلام!
من نيز با لبخند سلامش را دادم: سلام!
گفت: "واژه سلام را از همسرم ياد گرفتم. او باستان‌شناس است و دوازده زبان مختلف را می‌داند، از جمله زبان فارسی و شاخه‌های مختلف‌اش مانند دَری، کُردی، آذری و مهم‌تر نوشته‌های ميخی را. چندين مرتبه به ايران سفر کرد که آخرين بار، چهار سال پيش بود. الان هم مشغول اتمام پروژه خاصی است و دارد روی يک‌سری لوح‌های ديوانی و محاسباتی کار می‌کند. ... او، شب و روز، از زبان شيرين و لطيف شما، و خوش‌فکری و سيستم حکومتی‌ـ‌اداری و مالياتی ايرانيان که در سه هزار سال پيش سازمان داده بودند، سخن می‌گويد و آن‌قدر هم گفت و گفت، که مجذوبم کرد ..."
آن لوح‌ها و سنگ نبشته‌ها که خانم باستان‌شناس را اين همه از خود بی‌خود کرده بود، تنها جزئی از نظام زبانی ما ايرانيان، يعنی زبان پارسی است. اما چرا يک آلمانی، به‌تر و ظريف‌تر از من ايرانی، زبان پارسی و ملی‌مان را لمس می‌کند و لذت می‌برد؛ ناشی از دو علت است: نخُست، او نسبت به ساخت چنين نظامی آگاهی و تسلط کامل دارد؛ دوم، برداشت‌های خود را نمی‌تواند جدا از محيط زندگی، فرهنگ و سيستمی که در آن پرورش يافته و آموزش ديده، ابراز کند. از اين منظر، شگفتی‌های خانم باستان‌شناس تربيت شده در يک سيستم منظم و مرتب که همه چيزش سرِ جايش هست، همان اندازه قابل فهم هستند که بی‌تفاوتی ما ايرانيان تربيت شده در جامعه‌ غير‌سيستمی، متشنج و درگير با خرده فرهنگ‌ها و فرهنگ‌های قبيله‌ای!

نيست در لوح دلم جز الف قامت يار
چه کنم حرف دگر ياد نداد استادم

سرنوشت زبان ملی ما در ايران، تا حدودی شبيه سرنوشت خود ما است (صرف‌نظر از اين‌که آذری، کرد، عرب، لُر، بلوچ، ترکمن و گيلک هستيم)، و می‌دانيم که چگونه قربانی سياست‌زدگی و درگيری‌های قومی‌ـ‌قبيله‌ای شد. دو هزار سال پيش، مستمسکی بنام «پان» وجود نداشت ولی از همان دوران، فرهنگی التقاطی و از درون متضاد، چون موجی سهمگين، گاهی ما را بطرف مرکز می‌کشيد، و ‌زمانی هم از مرکز گريزان و جدای‌مان می‌کرد. اگر بگويم هنوز هم در حال تاب خوردنيم، اغراق نمی‌گويم. بديهی‌ست در اين تاب خوردن‌ها، زبان‌های قومی‌ـ‌منطقه‌ای و زبان‌های صنف‌ها‌ـ‌کاست‌ها، ابزاری می‌شدند در دست سياست‌مداران [رؤسای قبيله‌ها]، در ظاهر عليه حکومت مرکزی، ولی در معنا، در جهت ريشه‌کن نمودن زبان ملی ما.
متأسفانه دولت‌مردان مرکزی، بی‌توجه به اين حقيقت که زبان‌های قومی، بخشی از نظام زبان ملی ما را تشکيل می‌دهند _‌حال چه به دليل ناآگاهی و چه به تبعيت از سياستی که معتقد بود تفرقه بيانداز و حکومت بکُن‌_ به بلبشوی حاکم و به روند تخربيی دامن زدند. بعد از انقلاب اسلامی، اين سير قهقهرايی در دفاع از رايج ساختن زبان و فرهنگ اسلامی در جامعه، تشديد شد. آن‌ها به‌جای اين‌که زبان عربی را، بعنوان زبان دينی و زبان دوم آموزش دهند _‌و اگر چنين کاری می‌کردند ملت، عمری سپاس‌گزار حکومت می‌گرديد‌_ فرهنگ و زبان کاست روحانيت را که ترکيبی بود از يک‌سری واژه‌ها، نشانه‌ها و اصطلاحات رايج در حوزه‌ها، در جامعه رواج دادند. وقتی ديدند چنين فرهنگی را نمی‌شود بر ساخت پيش‌رفته انطباق داد و جامعه شهری آن‌را برنمی‌تابد، به سياست پاکسازی روی آوردند. در قدم اول، وارد مراکز‌ مختلف آموزشی شدند و ۳۴۰هزار معلم و دبير و استاد را در سال ۱۳۵۸ پاکسازی کردند. درِ همه‌ی مراکزی که فرهنگ‌ساز بودند و پشتوانه زبان ملی، زير عنوان مبارزه با طاغوت، تخته کردند. والخ.
از آن طرف، از درون جامعه، صدای ديگری شنيده می‌شود که زبان ملی ما، زبان فلسفی نيست. زبان صنعت نيست، توانايی مبادله‌ی نيازهای عصر حاضر را به‌هيچ‌وجه ندارد و غيره. من در اين زمينه نه تخصصی دارم و نه صلاحيت اظهارنظر. اما يک چيز را خوب می‌فهمم که اگر در چهل سال گذشته که اکثريت کشورها گام‌های سنجيده‌ای همسو با جهانی‌شدن برمی‌داشتند، ما نيز روند طبيعی خودمان را فارغ از تشنج‌ها و انحراف‌های تحميلی ناشی از انقلاب، طی می‌کرديم؛ اکنون ساختار زبان فارسی، از بسياری جهات متحول می‌شدند و خيلی آسان می‌توانستيم خود را با شرايط انطباق دهيم. هنوز هم دير نشده است به شرطی که زبان ملی‌مان را دوست داشته باشيم!
@hassandarvishpour
ترس و نفرت
ـــــــــــــــــ
به تصور من از بين تمام صفات انسانی و والای «گاندی»، دو صفت، يعنی بی‌زاری از ترس، و نفرت از انتقام و کينه‌توزی چشم‌گيرتر از ساير صفات اوست.

من هيچ صفتی را برای يک انسان و يا «يک ملت» بدتر و ناپسندتر از آن دو نمی‌دانم! اين دو صفت اثرات فراوانی در سرنوشت نسل‌های گذشته از خود به جای گذاشته و نسل فعلی هند نيز در زير سايۀ آن زندگی می‌کند.

جواهر لعل نهرو
رقص فعل‌ها😜
ـــــــــــــــــــ
ههَ‌دَم / hádám
هَاین‌تِه / háinteh
تُو-دَاَم / to-dám
نَی‌تِه / náiteh
جيغ بَه‌کِشِه/ jiegh bákeshe
بش‌کِسه! básh-kesse
ارسو جُلُونِه / árso joloneh
فَش‌کِسه / fásh-kesse

🔹ترجمه فارسی:
دادم (هدیه دادم)
قبول نکرد
انداختم
نگرفت
جيغ کشيد
شکست!
اشک بر گونه‌ها
آويزان شد
@hassandarvishpour
نخستین خانم‌زاده
ـــــــــــــــــــــــ
در آستانه‌ی ورود به «هشت مارس» روز جهانی زنان؛ بد نيست از نخستين خانم‌زاده‌ای ياد کنيم که نام او در تاريخ به‌عنوان مسيح و فرزند خدا ثبت گرديد. مردی که به نماد مدارايی، شکيبايی و نخستين پيام‌رسان به جامعه شهری شهره شد، و با پيام‌های صلح‌جويانه خويش، توانست جان تازه‌ای را در کالبد شهرنشينان روزگار خود بدمد. اگرچه عمر زندگی اجتماعی مسيح بسيار کوتاه مدت بود و به فرجامی غم‌انگيز منتهی گرديد اما، در همان مدت کوتاه همواره تلاش نمود تا سهم دين و دولت را که مربوط به دو حوزۀ مختلف شخصی و اجتماعی بودند، از هم‌ديگر جدا کند و ساخت نوينی را در جامعه بنيان نهد.

مسيح بعد از مرگ يک شبه و ناگهان شد فرزند خدا! البته نه به اين دليل عاميانه‌ای که خدا نطفۀ خويش را در شکم دختر باکره‌ای گذاشته باشد؛ بل‌که به اين دليل ساده که او در جهان عشيره‌ای و مردسالار آن روز و روزگار، هويتی استثنايی داشت: عيسای مريم!
نخستين «خانم‌زاده»‌ تاريخ که آمده بود تا با «آقازاده‌ها» برابر و هم‌طراز گردد. پديده عجيب و بی‌سابقه‌ای که خلاف عادت‌ها و باورهای عمومی بود و ناسازگار با فرهنگ قبيله‌ای.

به‌زعم من، هر يک از داستان‌های تاريخی، يک رمز و يا يک محتوای کليدی دارند که اگر به‌طور همه‌جانبه‌ای کشف و فهميده شوند، بسيار آموزنده و راهنما خواهند بود. ولی از سوی ديگر و بموازات آن، واقعيت انکارناپذير ديگری به ما می‌گويد که محتويات تاريخی را خيلی آسان می‌توان جعل و تحريف کرد. چنين واقعيتی را دست‌کم بخشی از ايرانيان خوب می‌فهمند، چون‌که در سی‌وهشت سال گذشته، شاهد بسياری از وارونه‌گويی‌های تاريخی در درون کشور خود بوديم و هستيم. با اين وجود، با تأکيدی ويژه بگويم که «استثنائات تاريخی» را به‌سادگی نمی‌شود جعل و تحريف کرد. زيرا که بديل يک استثناء تاريخی، فقط می‌تواند يک «جعل استثنايی» باشد. براساس چنين اجباری بود که آقازاده‌های دوران مسيح، در دفاع از شأن و موقعيت خود در جامعه، آستين‌ها را بالا کشيدند، هم‌فکری و مشاوره کردند تا هويتی تازه برای عيسای مريم جعل کنند. هويتی که عيسا را در جامعه‌ی قبيله‌ای و در بين مردم عامی «آقازاده» معرفی می‌کند: فرزند خدا! 😜
@hassandarvishpour
نخستین خانم زاده @hassandarvishpour
سرزمين خانم‌زاده‌ها
ـــــــــــــــــــــــــــــ
(به بهانه‌ی فرارسيدن هشتِ مارس🥀)
تا پيش از انقلاب اسلامی، مهم‌ترين قسم گيلانی‌ها، «جان مادرم!» بود. يک گيلانی اگر می‌گفت: "به جان مادرم راست می‌گويم"، ديگران، بدون هيچ «اما» و «اگر»ی، قسم‌اش را می‌پذيرفتند. دليل پذيرش هم مشخص است: چون که نام مادر در سرزمينی که گيلانی‌ها به آن «مادر زمين» می‌گفتند، نامی است پاک و مقدس و ارجمند.
در فرهنگ گيلان زمين، زنان نماد زندگی، برنامه‌ريزی، رفاه و آسودگی و آينده‌نگری هستند و از اين منظر، نه تنها «خانم‌زاده» بودن در گيلان زمين موجب افتخار است بل‌که، در چنين اتمسفری، درجه آمادگی برای پذيرش برابری حقوق زنان با مردان، در مقايسه با ديگر بخش‌های ايران، بی‌اندازه بالا بود و به گمانم هنوز هم کم‌وبيش بالاست.

تصادفی نيست که برای نخستين بار در ۹۵ سال پيش، جنبش برابر حقوقی زنان با مردان در «سرزمين خانم‌زاده‌ها» متولد می‌گردد؛
تصادفی نيست که چهار سال متوالی زنان رشت و انزلی و فومن و لاهيجان و آستارا، پيشگامان برگزاری مراسم هشت مارس در ايران بودند؛
تصادفی نيست که نخستين زنان زندانی در ايران، تعدادی از زنان گيلانی هستند که در جهت دفاع از هويت انسانی‌ـ‌حقوقی خود به جُرم سازماندهی راهپيمايی در هشت مارس؛ در ۹۴ سال پيش دستگير و زندانی می‌گردند.

اين‌ها را نوشتم تا بگويم هر نوزادی [از جمله جنبش زنان] پيش از تولد، نيازمند رحم مستعدی هست که بتواند در درون آن پرورده و آماده گردد. ساخت جامعه‌ی قبيله‌ای‌_عشيره‌ای ايران آن روزگار، توان بارداری برابر حقوقی نداشت. پايبندی به يک‌سری از سنت‌ها و باوره‌های فرهنگی و مذهبی، يکی از دلايلی بودند که اغلب ايرانيان در جای جای ايران زمين، چنين تولدی را برنمی‌تافتند. از اين منظر، موقعيت سرزمينی نقش و اولويت خاصی پيدا کرد و نوزاد، در سرزمينی می‌بايست متولد می‌گرديد که نه تنها مُهر «زن‌ـمادر» [مادرزمين] بر پيشانی دارد بل‌که، يگانه عيار «راست سوگندی» مردان آن خطه نيز نشانی از نام زن داشت و دارد: جان مادرم!
@hassandarvishpour
گیلان؛ سرزمین خانم زاده ها@hassandarvishpour