سهم امام
ـــــــــــــــ
آوردهاند که رئيس گلهی شيران میخواست گوشت اسبِ شکار شده را ميان اعضای گله تقسيم کند. او گوشت اسب را به شش قسمت تقسيم کرد. قسمت اوّل را کنار گذاشت و گفت: اين تکه سهم سلطان جنگل است که من باشم؛ قسمت دوّم را هم گذاشت روی قسمت اوّل و گفت: اين هم سهم تنها شيرِ نرِ گلهی شما، که من باشم؛ قسمت سوم هم سهم من است به اين دليل که نخستين عضو گله بودم که طعمه را از راه دور ديدم؛ قسمتهای چهارم و پنجم را هم سهم میبَرم چون که باز اولين شيری بودم که هم طعمه را پشتِ پا زدم و انداختم و هم، گلويش را به دندان گرفتم تا بميرد. آخرين قسمت را هم گذاشت وسط و گفت: حالا هر که جرأت دارد و سهم میخواهد بيايد وسط و بردارد...
حالا حکايت رويکرد کلی مقام معظم رهبری در قبال دولت دوازدهم و انتخاب وزرای کابينه است. اينطوری که پايگاه حفظ و نشر آثار رهبری اطلاعيه داد، رويکرد حمايتی رهبری از دولت در انتخاب کابينه به شکل زير است:
🔸رهبری، وزير دفاع، وزير امور خارجه و وزير اطلاعات و امنيت را "بر حسب تکاليفی" که دارند انتخاب میکنند؛
🔸رهبری، وزير علوم، وزير آموزشوپرورش، و وزير ارشاد اسلامی را "بر حسب حساسيتهايی" که دارند انتخاب میکنند؛
🔸رهبری، وزير کشور را "بر حسب اهميتی" که مسائل داخلی اعم از انتخابات، اعتراضات، اعتصابات و ... دارند انتخاب میکنند؛
🔸رهبری، وزير نفت را "بر حسب انتظاراتی" که جهان اسلام از امام دارند انتخاب میکنند؛
🔸رهبری، وزير صنعت، وزير تجارت و ديگروزير ان کوفت و درد و زهر مار و غيره را "بر حسب تطابقی" که اين وزيران بايد با "سياستهای کلی نظام" داشته باشند، انتخاب میکنند.
واقعن ديگر کدام کرسی خالی مانده است تا دولت منتخب در جهت تحقق سياستهايی که به مردم وعده داده است، انتخاب کند؟
@hassandarvishpour
ـــــــــــــــ
آوردهاند که رئيس گلهی شيران میخواست گوشت اسبِ شکار شده را ميان اعضای گله تقسيم کند. او گوشت اسب را به شش قسمت تقسيم کرد. قسمت اوّل را کنار گذاشت و گفت: اين تکه سهم سلطان جنگل است که من باشم؛ قسمت دوّم را هم گذاشت روی قسمت اوّل و گفت: اين هم سهم تنها شيرِ نرِ گلهی شما، که من باشم؛ قسمت سوم هم سهم من است به اين دليل که نخستين عضو گله بودم که طعمه را از راه دور ديدم؛ قسمتهای چهارم و پنجم را هم سهم میبَرم چون که باز اولين شيری بودم که هم طعمه را پشتِ پا زدم و انداختم و هم، گلويش را به دندان گرفتم تا بميرد. آخرين قسمت را هم گذاشت وسط و گفت: حالا هر که جرأت دارد و سهم میخواهد بيايد وسط و بردارد...
حالا حکايت رويکرد کلی مقام معظم رهبری در قبال دولت دوازدهم و انتخاب وزرای کابينه است. اينطوری که پايگاه حفظ و نشر آثار رهبری اطلاعيه داد، رويکرد حمايتی رهبری از دولت در انتخاب کابينه به شکل زير است:
🔸رهبری، وزير دفاع، وزير امور خارجه و وزير اطلاعات و امنيت را "بر حسب تکاليفی" که دارند انتخاب میکنند؛
🔸رهبری، وزير علوم، وزير آموزشوپرورش، و وزير ارشاد اسلامی را "بر حسب حساسيتهايی" که دارند انتخاب میکنند؛
🔸رهبری، وزير کشور را "بر حسب اهميتی" که مسائل داخلی اعم از انتخابات، اعتراضات، اعتصابات و ... دارند انتخاب میکنند؛
🔸رهبری، وزير نفت را "بر حسب انتظاراتی" که جهان اسلام از امام دارند انتخاب میکنند؛
🔸رهبری، وزير صنعت، وزير تجارت و ديگروزير ان کوفت و درد و زهر مار و غيره را "بر حسب تطابقی" که اين وزيران بايد با "سياستهای کلی نظام" داشته باشند، انتخاب میکنند.
واقعن ديگر کدام کرسی خالی مانده است تا دولت منتخب در جهت تحقق سياستهايی که به مردم وعده داده است، انتخاب کند؟
@hassandarvishpour
بدون ماليات هرگز!
ـــــــــــــــــــــــــ
يک قانون عرفی_جهانی و همگان پسند میگويد:
فقط آن کسی يا نهادی حق تأييد «منتخب مردم» را دارد که ماليات پرداخته باشد!
وقتی میبينيم که رهبری با صراحت تمام میگويد نپرداختن ماليات جايز نيست؛ آنوقت ضروریست که ورقهی تسويه حساب مالياتی رهبری و ديگر نهادهای وابسته به آن، تا پيش از مراسم «امضای حکم رياست جمهوری» منتشر گردند. غير از اين میشود همان حکايت و ضربالمثل معروف شيعيان: "رطب خورده، منع رطب چون کند؟"
در کشورهايی که «حاکميت قانون» برقرارست، نهادهايی هم وجود دارند که کارشان کنترل مالياتی است و شبوروز کلِ امورات مالی مسئولان کشور خود را زير ذرهبين و بررسی میگيرند. بديهیست در چنين کشورهايی نيازی به انتشار علنی ورقهی تسويه حساب مالياتی نيست، مگر زمانی که اعتماد عمومی کاهش يابد. اما از آنجايی که مردم ايران با تعدادی از نهادهای فراقانونی و حکمهای فراقانونی رو-به-رو هستند؛ انتشار علنی ورقهی تسويه حساب مالياتی نهاد رهبری، عرفاً، شرعاً و قانوناً الزامیست. عدم انتشار آن موجب شک و شايعه در درون جامعه میگردد. همه هم میدانيم که شک مالياتی برابرست با شک اعتباری! يعنی يکی از «شرايط و صفات رهبری» مندرج در اصل ۱۰۹ قانون اساسی که رعايت عدالت است؛ زير علامت سئوال خواهد رفت و اعتمادها فرو خواهند ريخت. زيرا که يک «اصل» تجربه شده جهان_شهروندی میگويد: انسانهايی که فاقد شفافيت مالياتی هستند، به احتمال زياد، با خدایشان هم رو راست نيستند. 😜
@hassandarvishpour
ـــــــــــــــــــــــــ
يک قانون عرفی_جهانی و همگان پسند میگويد:
فقط آن کسی يا نهادی حق تأييد «منتخب مردم» را دارد که ماليات پرداخته باشد!
وقتی میبينيم که رهبری با صراحت تمام میگويد نپرداختن ماليات جايز نيست؛ آنوقت ضروریست که ورقهی تسويه حساب مالياتی رهبری و ديگر نهادهای وابسته به آن، تا پيش از مراسم «امضای حکم رياست جمهوری» منتشر گردند. غير از اين میشود همان حکايت و ضربالمثل معروف شيعيان: "رطب خورده، منع رطب چون کند؟"
در کشورهايی که «حاکميت قانون» برقرارست، نهادهايی هم وجود دارند که کارشان کنترل مالياتی است و شبوروز کلِ امورات مالی مسئولان کشور خود را زير ذرهبين و بررسی میگيرند. بديهیست در چنين کشورهايی نيازی به انتشار علنی ورقهی تسويه حساب مالياتی نيست، مگر زمانی که اعتماد عمومی کاهش يابد. اما از آنجايی که مردم ايران با تعدادی از نهادهای فراقانونی و حکمهای فراقانونی رو-به-رو هستند؛ انتشار علنی ورقهی تسويه حساب مالياتی نهاد رهبری، عرفاً، شرعاً و قانوناً الزامیست. عدم انتشار آن موجب شک و شايعه در درون جامعه میگردد. همه هم میدانيم که شک مالياتی برابرست با شک اعتباری! يعنی يکی از «شرايط و صفات رهبری» مندرج در اصل ۱۰۹ قانون اساسی که رعايت عدالت است؛ زير علامت سئوال خواهد رفت و اعتمادها فرو خواهند ريخت. زيرا که يک «اصل» تجربه شده جهان_شهروندی میگويد: انسانهايی که فاقد شفافيت مالياتی هستند، به احتمال زياد، با خدایشان هم رو راست نيستند. 😜
@hassandarvishpour
روز ملی، بوم بيته!
ــــــــــــــــــــــــــ
در سيزدهبَدر سالهای ۳۶-۳۷، يکی از تفريحات دستهجمعی ما کودکان اين بود که نفری ده شاهی [= نيم ريال] میداديم و سوار گاری میشديم. مسير ارابهچی از پشتِ تنها بيمارستان دولتی شهر شروع میشد تا پای شيطان کوه لاهيجان؛ بعد دور میزد و دوباره برمیگشت به نقطه اوّل.
موقع رفتن، هرکسی، هر طوری که دلش میخواست عشق میکرد: يکی آواز میخواند، يکی سر-به-سر ديگران میگذاشت و ... اما در هنگام بازگشت، همه با هم و بسيار همآهنگ، شروع میکرديم به خواندن تک مصراع زير:
"دهشی پوُ-لَیَ، بوم بيته!"
يعنی پول ده شاهی ما از بين رفت! [بوم بيته = بُمب گرفت]
بر اساس همان عادت کودکی، چهار دهه است که هر زمان ۱۴ مرداد، مهمترين روز ملی ايرانيان در يک قرن گذشته از راه میرسد؛ بیمهابا شروع میکنم به خواندن نيم بيت زير: روز ملّی، بوم بيته!
@hassandarvishpour
ــــــــــــــــــــــــــ
در سيزدهبَدر سالهای ۳۶-۳۷، يکی از تفريحات دستهجمعی ما کودکان اين بود که نفری ده شاهی [= نيم ريال] میداديم و سوار گاری میشديم. مسير ارابهچی از پشتِ تنها بيمارستان دولتی شهر شروع میشد تا پای شيطان کوه لاهيجان؛ بعد دور میزد و دوباره برمیگشت به نقطه اوّل.
موقع رفتن، هرکسی، هر طوری که دلش میخواست عشق میکرد: يکی آواز میخواند، يکی سر-به-سر ديگران میگذاشت و ... اما در هنگام بازگشت، همه با هم و بسيار همآهنگ، شروع میکرديم به خواندن تک مصراع زير:
"دهشی پوُ-لَیَ، بوم بيته!"
يعنی پول ده شاهی ما از بين رفت! [بوم بيته = بُمب گرفت]
بر اساس همان عادت کودکی، چهار دهه است که هر زمان ۱۴ مرداد، مهمترين روز ملی ايرانيان در يک قرن گذشته از راه میرسد؛ بیمهابا شروع میکنم به خواندن نيم بيت زير: روز ملّی، بوم بيته!
@hassandarvishpour
واگويی ضروری
ـــــــــــــــــــــــ
با ديدن هياهوی تازه و نيّتمندانهای که گروهی در ايران عليه دو کشور عربستان سعودی و اسرائيل راه انداختند که چرا مناسبات دوستانه و ديپلماتيک برقرار کردهايد؛ به ناچار گريزی میزنم به ۴۵ سال پيش، به درون زندان سياسی قصر، برای واگويی خاطرهای از زنده ياد بيژن جزنی:
مرداد ماه سال ۱۳۵۱ بود که يک جوان ۱۷ يا ۱۸ سالهی زندانی در زندان قصر تهران، دو پايش را کرده بود در يک کفش و از بيژن جزنی میخواست تا نظرش را در بارۀ مسعود رجوی بگويد. بيژن در پاسخ گفت: "او [مسعود رجوی] در بهترين حالت، میتواند ياسر عرفات ايران باشد".
گروهی از اين جملهی پُرمحتوا اما دو منظوره، چنين استنباط کردند که مسعود رجوی نيز در برقراری مناسبات با قدرتمندان، شبيه ياسر عرفات نان به نرخ روز خواهد خورد. هرجا چربتر، حضور او پُر رنگتر.
اما جدا از گروه بالا، گروه اندک شماری نيز بودند که شناخت دقيقتری در بارۀ حساسيت بيژن در ارتباط با رشد گرايشات ضد ايرانی در منطقه داشتند و او را مردی با حافظهی تاريخی بسيار قوی و حساس میشناختند؛ میدانستند که بيژن، عرفات را محصول شکلگيری، رشد و گسترش ناسيوناليست افراطی عرب و پان عربيسم در منطقه میداند و میشناسد. میدانستند که بيژن معتقد است شعار "همهی يهوديان را به درون دريا میريزيم"، هيچ ربطی به اسلام و مسلمانان ندارد. اين شعار را مسيحيان رومی اشغالگر در اواخر قرن نخست ميلادی در مقابل شورش استقلالطلبانه يهوديان اورشليم طرح کرده بودند که اکنون ناسيوناليستهای عرب و در رأس آنها ناصر رئيس جمهور اسبق مصر، آن را روزآمد کردند و بر سرِ زبانها انداختند.
در واقع از زمانی که پيامبر اسلام پشت به اورشليم ايستاد و رو به کعبه نمازگزارد؛ همهی مسلمانان در قول و عمل پذيرفته بودند که اورشليم متعلق به صاحبان اصلی آن يعنی فرزندان اسحاق است. حتا وقتی عمر خليفه دوم مسلمانان اورشليم را تصرف کرد، در برابر پيشنهاد مسيحيان ساکن اورشليم که میگفتند دو برابر خراج خواهند داد هرگاه يهوديان را از منطقه بيرون بفرستی، مقاومت کرد و گفت اين سرزمين متعلق به آنهاست. به زبانی ديگر، همهی آنانی که در زمانهی ما پرچم «اورشليم قبلهی نخست مسلمانان» را برافراشتهاند و سنگ رهايی آن را بر سينه میکوبند، در واقع تحت تأثير فرهنگ پان عربيسم هستند. بعد از انقلاب هم با چشمهای خودمان ديديم که نخست ناسيوناليستهای اسلامی و آن بخش از نيروهای افراطی ضد يهودی باصطلاح معروف و منتسب به شاگردان ايرانی «هايدگر» بودند که تنها متحد واقعی ايرانيان در منطقه را، به يگانه دشمن ايرانيان معرفی کردند و امثال رهبری را به جاده انحرافی ضد يهود سوق دادند.
@hassandarvishpour
ـــــــــــــــــــــــ
با ديدن هياهوی تازه و نيّتمندانهای که گروهی در ايران عليه دو کشور عربستان سعودی و اسرائيل راه انداختند که چرا مناسبات دوستانه و ديپلماتيک برقرار کردهايد؛ به ناچار گريزی میزنم به ۴۵ سال پيش، به درون زندان سياسی قصر، برای واگويی خاطرهای از زنده ياد بيژن جزنی:
مرداد ماه سال ۱۳۵۱ بود که يک جوان ۱۷ يا ۱۸ سالهی زندانی در زندان قصر تهران، دو پايش را کرده بود در يک کفش و از بيژن جزنی میخواست تا نظرش را در بارۀ مسعود رجوی بگويد. بيژن در پاسخ گفت: "او [مسعود رجوی] در بهترين حالت، میتواند ياسر عرفات ايران باشد".
گروهی از اين جملهی پُرمحتوا اما دو منظوره، چنين استنباط کردند که مسعود رجوی نيز در برقراری مناسبات با قدرتمندان، شبيه ياسر عرفات نان به نرخ روز خواهد خورد. هرجا چربتر، حضور او پُر رنگتر.
اما جدا از گروه بالا، گروه اندک شماری نيز بودند که شناخت دقيقتری در بارۀ حساسيت بيژن در ارتباط با رشد گرايشات ضد ايرانی در منطقه داشتند و او را مردی با حافظهی تاريخی بسيار قوی و حساس میشناختند؛ میدانستند که بيژن، عرفات را محصول شکلگيری، رشد و گسترش ناسيوناليست افراطی عرب و پان عربيسم در منطقه میداند و میشناسد. میدانستند که بيژن معتقد است شعار "همهی يهوديان را به درون دريا میريزيم"، هيچ ربطی به اسلام و مسلمانان ندارد. اين شعار را مسيحيان رومی اشغالگر در اواخر قرن نخست ميلادی در مقابل شورش استقلالطلبانه يهوديان اورشليم طرح کرده بودند که اکنون ناسيوناليستهای عرب و در رأس آنها ناصر رئيس جمهور اسبق مصر، آن را روزآمد کردند و بر سرِ زبانها انداختند.
در واقع از زمانی که پيامبر اسلام پشت به اورشليم ايستاد و رو به کعبه نمازگزارد؛ همهی مسلمانان در قول و عمل پذيرفته بودند که اورشليم متعلق به صاحبان اصلی آن يعنی فرزندان اسحاق است. حتا وقتی عمر خليفه دوم مسلمانان اورشليم را تصرف کرد، در برابر پيشنهاد مسيحيان ساکن اورشليم که میگفتند دو برابر خراج خواهند داد هرگاه يهوديان را از منطقه بيرون بفرستی، مقاومت کرد و گفت اين سرزمين متعلق به آنهاست. به زبانی ديگر، همهی آنانی که در زمانهی ما پرچم «اورشليم قبلهی نخست مسلمانان» را برافراشتهاند و سنگ رهايی آن را بر سينه میکوبند، در واقع تحت تأثير فرهنگ پان عربيسم هستند. بعد از انقلاب هم با چشمهای خودمان ديديم که نخست ناسيوناليستهای اسلامی و آن بخش از نيروهای افراطی ضد يهودی باصطلاح معروف و منتسب به شاگردان ايرانی «هايدگر» بودند که تنها متحد واقعی ايرانيان در منطقه را، به يگانه دشمن ايرانيان معرفی کردند و امثال رهبری را به جاده انحرافی ضد يهود سوق دادند.
@hassandarvishpour
نخستين کودتا در جهان
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
✍🏾: تا آنجايی که امکانات اجازه میداد، اغلب کتابها، خاطرهها، يادداشتها و تحليلهايی که در طول ۶۴ سال گذشته به علت و چگونگی شکلگيری کودتای ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲ پرداختهاند را کموبيش مطالعه کردم. اگر به اين ليست نام تعدادی از رُمانهای سياسی جهتداری مثل «قصه کودتا» اثر «ادوارد.جی.اپسين» را هم اضافه کنم، به گمانم حجم و شرح داستان بی حد شود، يا به قول مولوی، مثنوی هفتاد هزار برگ کاغذ شود!
اما دريغ که در ميان اين حجم عظيم، کوچکترين اشارهای به اين مهم نشد که ايرانيان خود مبتکر، طراح، بنيانگذار و پيادهکنندگان نخستين کودتا در جهان بودند. کودتايی که داريوش، يکی از فرماندهان ارتش کورش در سال ۵۲۲ قبل از ميلاد مسيح، عليه حکومت مردمگرای «گئومات» راه انداخته بود.
تأکيد روی اين نکتهی تاريخی از اين جهت مهم است که اگر ما ايرانيان از تجربهی نخستين کودتايی که نياکانمان طراح و مبتکر اصلی آن بودند، درس درستی میگرفتيم؛ به آسانی میتوانستيم در برابر هر نوع تهديد و کودتايی [از جمله کودتای ۲۸ مرداد] هوشيارانه برخورد کنيم و واکنش نشان دهيم. البته و به احتمال زياد، هستند افرادی که چنين مقايسهای را برنتابند اما، همهی کسانی که اندک شناختی در بارۀ کودتای ۶۴ سال پيش دارند، نيک میدانند که به لحاظ محتوايی و ساختاری و غيره، کوچکترين تفاوتی ميان کودتای سپهبُد زاهدی در سال ۱۹۵۳ ميلادی، با کودتای ارتشبُد داريوش در سال ۵۲۲ قبل از ميلاد وجود ندارد. هر دو ژنرال عليه دولتهايی شمشير کشيدهاند که مشروعيتشان متکی به رأی و پشتيبانی مردم بود، نه برگرفته از فرّه ايزدی! به زبانی سادهتر، هر دو کودتا در زمانی کليد خوردند که جامعهی ايرانيان داشتند به سمت خودآگاهی گام برمیداشتند.
از آن طرف، هم هدف کليدی «گئومات» که برای نخستين بار «انقلاب اجتماعی مسالمتآميز» و بدون خونريزی را در جهان بهراه انداخت؛ و هم هدف بنيانی «دکترمحمد مصدق» که برای نخستين بار جنبش حقوقی و مسالمتآميز «ملی شدن نفت» را در منطقه بهراه انداخت، جلب و سهيمکردن مردم در تصميمگيریهای مهم سياسی و سرنوشتساز بود. گرچه آنها [هم گئومات و هم مصدق] فرصتی اندک و عمری سه ساله در اداره کشور و هدايت جامعه داشتند ولی در همين مدت کم، بذر آزادی و آگاهی به حقوق خويش تا آن سطحی در دلِ جامعه ريشه دوانيد که هر دو شاه کودتاگر [هم داريوش شاه و هم محمدرضا شاه] بخاطر ترس از اعتراضهای بعدی و شورشهای عمومی، يک نهاد اطلاعاتی_امنيتی [ساواک] را سازمان دادند تا مخفيانه مردم را در کنترل و زير نظر داشته باشند.
اين همه نوشتم تا بگويم که تاريخ نه تنها به دليل عدم مطالعه و عدم هوشياریمان بهگونهای در ايران تکرار شد بلکه، احتمال تکرار سه باره آن هنوز هم وجود دارد. چون که وضعيت امروزمان [بفهمی_نفهمی] تا حدودی شبيهی فضای سياسی مرداد ماه سال ۱۳۳۲ است. آنهايی که تجربهی کودتای ۲۸ مرداد را در توشه دارند، به احتمال زياد نيک میدانند که چگونه آن کودتا از درونِ تفکر پایبند به جبههبندیهای ايدئولوژيک و شکلگيری نظامِ دو جبههای در جهان سربرآورده بود. اگر در آن روز دولتهای آمريکا و انگليس با توسل به کودتا برای نخستين بار ناقوس «جنگِ سرد» را در جهان نواختند و آينده و امنيت چند نسل بعدی را قربانی منافع لحظهای خود ساختند؛ امروز، همان سناريو به شکلی ديگر، توسط قدرتی ديگر و نيروهای اجرايی ديگر در ايران در حال تدارک و پياده شدن هستند. از من گفتن!
@hassandarvishpour
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
✍🏾: تا آنجايی که امکانات اجازه میداد، اغلب کتابها، خاطرهها، يادداشتها و تحليلهايی که در طول ۶۴ سال گذشته به علت و چگونگی شکلگيری کودتای ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲ پرداختهاند را کموبيش مطالعه کردم. اگر به اين ليست نام تعدادی از رُمانهای سياسی جهتداری مثل «قصه کودتا» اثر «ادوارد.جی.اپسين» را هم اضافه کنم، به گمانم حجم و شرح داستان بی حد شود، يا به قول مولوی، مثنوی هفتاد هزار برگ کاغذ شود!
اما دريغ که در ميان اين حجم عظيم، کوچکترين اشارهای به اين مهم نشد که ايرانيان خود مبتکر، طراح، بنيانگذار و پيادهکنندگان نخستين کودتا در جهان بودند. کودتايی که داريوش، يکی از فرماندهان ارتش کورش در سال ۵۲۲ قبل از ميلاد مسيح، عليه حکومت مردمگرای «گئومات» راه انداخته بود.
تأکيد روی اين نکتهی تاريخی از اين جهت مهم است که اگر ما ايرانيان از تجربهی نخستين کودتايی که نياکانمان طراح و مبتکر اصلی آن بودند، درس درستی میگرفتيم؛ به آسانی میتوانستيم در برابر هر نوع تهديد و کودتايی [از جمله کودتای ۲۸ مرداد] هوشيارانه برخورد کنيم و واکنش نشان دهيم. البته و به احتمال زياد، هستند افرادی که چنين مقايسهای را برنتابند اما، همهی کسانی که اندک شناختی در بارۀ کودتای ۶۴ سال پيش دارند، نيک میدانند که به لحاظ محتوايی و ساختاری و غيره، کوچکترين تفاوتی ميان کودتای سپهبُد زاهدی در سال ۱۹۵۳ ميلادی، با کودتای ارتشبُد داريوش در سال ۵۲۲ قبل از ميلاد وجود ندارد. هر دو ژنرال عليه دولتهايی شمشير کشيدهاند که مشروعيتشان متکی به رأی و پشتيبانی مردم بود، نه برگرفته از فرّه ايزدی! به زبانی سادهتر، هر دو کودتا در زمانی کليد خوردند که جامعهی ايرانيان داشتند به سمت خودآگاهی گام برمیداشتند.
از آن طرف، هم هدف کليدی «گئومات» که برای نخستين بار «انقلاب اجتماعی مسالمتآميز» و بدون خونريزی را در جهان بهراه انداخت؛ و هم هدف بنيانی «دکترمحمد مصدق» که برای نخستين بار جنبش حقوقی و مسالمتآميز «ملی شدن نفت» را در منطقه بهراه انداخت، جلب و سهيمکردن مردم در تصميمگيریهای مهم سياسی و سرنوشتساز بود. گرچه آنها [هم گئومات و هم مصدق] فرصتی اندک و عمری سه ساله در اداره کشور و هدايت جامعه داشتند ولی در همين مدت کم، بذر آزادی و آگاهی به حقوق خويش تا آن سطحی در دلِ جامعه ريشه دوانيد که هر دو شاه کودتاگر [هم داريوش شاه و هم محمدرضا شاه] بخاطر ترس از اعتراضهای بعدی و شورشهای عمومی، يک نهاد اطلاعاتی_امنيتی [ساواک] را سازمان دادند تا مخفيانه مردم را در کنترل و زير نظر داشته باشند.
اين همه نوشتم تا بگويم که تاريخ نه تنها به دليل عدم مطالعه و عدم هوشياریمان بهگونهای در ايران تکرار شد بلکه، احتمال تکرار سه باره آن هنوز هم وجود دارد. چون که وضعيت امروزمان [بفهمی_نفهمی] تا حدودی شبيهی فضای سياسی مرداد ماه سال ۱۳۳۲ است. آنهايی که تجربهی کودتای ۲۸ مرداد را در توشه دارند، به احتمال زياد نيک میدانند که چگونه آن کودتا از درونِ تفکر پایبند به جبههبندیهای ايدئولوژيک و شکلگيری نظامِ دو جبههای در جهان سربرآورده بود. اگر در آن روز دولتهای آمريکا و انگليس با توسل به کودتا برای نخستين بار ناقوس «جنگِ سرد» را در جهان نواختند و آينده و امنيت چند نسل بعدی را قربانی منافع لحظهای خود ساختند؛ امروز، همان سناريو به شکلی ديگر، توسط قدرتی ديگر و نيروهای اجرايی ديگر در ايران در حال تدارک و پياده شدن هستند. از من گفتن!
@hassandarvishpour
کابينهی «باطـرف»
ـــــــــــــــــــــــــــ
از ۱۷ وزيری که روحانی به مجلس معرفی کرد:
۱۶ وزير «باطرف» بودند و رأی اعتماد گرفتند؛
يک وزير «بیطرف» بود، رأی عدم اعتماد گرفت.
مهمترين دليل عدم رأی اعتماد چنين بود: آدم «بیطرف» که در مقابل خواستهای عمومی مانع نمیتراشد، سد نمیسازد، حصار نمیکشد و...؟ اما از آنجايی که اين استدلال بهقولی مستدلل و معتبر نبود؛ مطابق آمار جدول بالا ميان نمايندگان پراکندهگی و اختلاف نظر افتاد و صفبندی جديدی در درون مجلس شکل گرفت. به زبانی ديگر، حالا میشود وضعيت و نگاه ۲۸۸ تن از نماينده مجلس را بهشکل زير تشبيه کرد:
تعداد ۱۳۳ نفر موضع «بیطرف» باطرف دارند؛
تعداد ۱۳۲ نفر موضع «باطرف» باطرف؛
تعداد ۰۱۷ نفر موضع اينطرف و آنطرف؛
تعداد ۰۰۶ نفر هم موضع «خرطرف» دارند. همان «کله خرانی» که امروز بجای انتخاب برگههای رنگی رأی و نوشتن واژههای «موافق»، «مخالف» يا «ممتنع» روی برگههای رأی؛ نوشتند: «سّد خيبر!»
@hassandarvishpour
ـــــــــــــــــــــــــــ
از ۱۷ وزيری که روحانی به مجلس معرفی کرد:
۱۶ وزير «باطرف» بودند و رأی اعتماد گرفتند؛
يک وزير «بیطرف» بود، رأی عدم اعتماد گرفت.
مهمترين دليل عدم رأی اعتماد چنين بود: آدم «بیطرف» که در مقابل خواستهای عمومی مانع نمیتراشد، سد نمیسازد، حصار نمیکشد و...؟ اما از آنجايی که اين استدلال بهقولی مستدلل و معتبر نبود؛ مطابق آمار جدول بالا ميان نمايندگان پراکندهگی و اختلاف نظر افتاد و صفبندی جديدی در درون مجلس شکل گرفت. به زبانی ديگر، حالا میشود وضعيت و نگاه ۲۸۸ تن از نماينده مجلس را بهشکل زير تشبيه کرد:
تعداد ۱۳۳ نفر موضع «بیطرف» باطرف دارند؛
تعداد ۱۳۲ نفر موضع «باطرف» باطرف؛
تعداد ۰۱۷ نفر موضع اينطرف و آنطرف؛
تعداد ۰۰۶ نفر هم موضع «خرطرف» دارند. همان «کله خرانی» که امروز بجای انتخاب برگههای رنگی رأی و نوشتن واژههای «موافق»، «مخالف» يا «ممتنع» روی برگههای رأی؛ نوشتند: «سّد خيبر!»
@hassandarvishpour
مردان بازیهای بیقاعده
(معنای واقعی رأی عدم اعتماد)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
✍🏾: آدولف هيتلر ديکتانور آلمان، در جوانی شغلاش کشيدن نقاشی برای پوسترهای تبليغاتی بود و مهاتما گاندی، محبوبترين شخصيت جهانی در قرن بيستم، حرفهاش وکيل دادگستری.
مهاتما گاندی بجای مرگانديشی و دشمنتراشی و انگشتگذاشتن روی تبليغات برانگيزاننده "مرگ بر انگليس" و "مرگ بر استعمار"؛ همواره به آينده کشور و ملتی میانديشيد که ترکيبی بودند از هفتاد و دو فرقه و مذهب مختلف و متضاد. توجه همه جانبهای به خلاءی سياسیای داشت که از فردای خروج استعمار انگلستان میتوانست برکشور حاکم گردد. و خلاصه همهی فکر و دقتاش روی روانشناسی و فرهنگ ملتی بود که سالهای متمادی بردهوار و با نفرت و حس انتقامجويی زندگی کردند و تا حدودی به آن خو گرفته بودند؛ و اگر چنين انرژیای بدون مقدمه و قاعده و آموزش ناگهان آزاد میگشتند، چهبسا ممکن بود که آنها در مقام بردهداری تازه و با نام و نشان رهبران فرقهها و مذاهب، کل جامعه و مردم را بارديگر و با شعاری ديگر، در جهت تحقق مناسبات بردگی جديد، سوق دهند.
همين چند نمونه اشاره بهسهم خود نشان میدهند که گاندی، هم دستی در قانون داشت و هم قواعد بازی را خوب میشناخت. و اتفاقاً، بر يک اصل کاملا بديهی آگاهی داشت که نه تنها در هندوستان، بلکه در جهان سوم و از جمله در ايران خودمان، توافق برسر برنامههای منفی، دامنزدن به حس تنفر و انتقامجويی از دشمن، برای مردم آسانتر از موافقت در بارۀ هر کار مثبتی است. از اين منظر، گريز آشکارش از توافقهای سلبی، تنها میتوانستند يک معنا را برسانند که تکيه بربازیهای بیقاعده، تبليغی و شعاری، پس از خروج انگلستان، یعنی افتادن در درون چاه درگيریهای داخلی.
برعکس، آدولف هيتلر، بهترين و آسانترين کانال ارتباط ميان بلندپروازیهای خود و افکار عمومی را، تبليغات میديد. ظاهرا روانشناسی تودهها را خوب میشناخت و میدانست که اذهان عمومی، شيفتهی ژستهای تبليغی و جملههای ساده و کوتاه هيجانی هستند. اما بازیهای سياسیـتبليغی در همهی نقاط جهان، عموما مبتنی بر هيچ قاعدهای نيستند. مثل بسياری از فيلمهای تبليغاتی را میمانند که روزانه در کانالهای مختلف تلويزيون و يا در سينماها میبينيم. مثلا با جويدن فلان آدامس از بهمان شرکت در خيابانی، ناگهان سروکلهی ده نفر پيدا میشوند که دهانت را میبويند و لبت را میبوسند، بی هيچ مقدمهای و بدون هيچ دليلی! در اين مبادلهی تبليغی، فرد و انتخاباش بیمعناست و انسان، فاقد جايگاه حقيقی و حقوقی است و مهمتر، فاقد ارزش و اعتبار!
گاندی برای تحقق برنامههای خويش، تنها میتوانست به افرادی مانند «نهرو»ها که قاعده بازی را خوب میشناختند، متکی باشد. برعکس، بنايی را که هيتلر مبتکر و سازندهاش بود، مثل همان فيلم تبليغاتی، تنها میتوانست مکانی برای آدمهای کممايه، غيراخلاقی و بیوجدانی نظير هیملرها (Heinrich Himmler) و هايدريشها (Reinhard Heydrich) باشند. تفاوت ميان اين دو، تنها تفاوت بر سر انسانهای غيراخلاقی و انسانهای پايبند به اخلاق در رأس قدرت نيست، بلکه تفاوت ميان دو جامعهی اخلاقی و جامعهای بغايت غيراخلاقی است. کسی که متوجه اين معنا و تفاوت نشده باشد، نه مفهوم و منظور و چشمانداز تبليغی_سياسی سخن سرلشکر قاسم سليمانی در باب جذب بدحجابان و بیحجابان را درست درک خواهد کرد؛ و نه علت واقعی رأی «عدم اعتماد» نمايندگان حامی سپاه پاسداران به وزير نيرو را. همان ۱۳۲ مردی که با انگيزه وصول طلب «سد گتوند» و با اشاره امثال سرلشکر سليمانیها، توافق و قراردادی را که هفته پيش ميان رئيس جمهور و فرماندهان سپاه بسته شده بود، به آنی زير پا نهادند و قاعده بازی را برهم زدند.
@hassandarvishpour
(معنای واقعی رأی عدم اعتماد)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
✍🏾: آدولف هيتلر ديکتانور آلمان، در جوانی شغلاش کشيدن نقاشی برای پوسترهای تبليغاتی بود و مهاتما گاندی، محبوبترين شخصيت جهانی در قرن بيستم، حرفهاش وکيل دادگستری.
مهاتما گاندی بجای مرگانديشی و دشمنتراشی و انگشتگذاشتن روی تبليغات برانگيزاننده "مرگ بر انگليس" و "مرگ بر استعمار"؛ همواره به آينده کشور و ملتی میانديشيد که ترکيبی بودند از هفتاد و دو فرقه و مذهب مختلف و متضاد. توجه همه جانبهای به خلاءی سياسیای داشت که از فردای خروج استعمار انگلستان میتوانست برکشور حاکم گردد. و خلاصه همهی فکر و دقتاش روی روانشناسی و فرهنگ ملتی بود که سالهای متمادی بردهوار و با نفرت و حس انتقامجويی زندگی کردند و تا حدودی به آن خو گرفته بودند؛ و اگر چنين انرژیای بدون مقدمه و قاعده و آموزش ناگهان آزاد میگشتند، چهبسا ممکن بود که آنها در مقام بردهداری تازه و با نام و نشان رهبران فرقهها و مذاهب، کل جامعه و مردم را بارديگر و با شعاری ديگر، در جهت تحقق مناسبات بردگی جديد، سوق دهند.
همين چند نمونه اشاره بهسهم خود نشان میدهند که گاندی، هم دستی در قانون داشت و هم قواعد بازی را خوب میشناخت. و اتفاقاً، بر يک اصل کاملا بديهی آگاهی داشت که نه تنها در هندوستان، بلکه در جهان سوم و از جمله در ايران خودمان، توافق برسر برنامههای منفی، دامنزدن به حس تنفر و انتقامجويی از دشمن، برای مردم آسانتر از موافقت در بارۀ هر کار مثبتی است. از اين منظر، گريز آشکارش از توافقهای سلبی، تنها میتوانستند يک معنا را برسانند که تکيه بربازیهای بیقاعده، تبليغی و شعاری، پس از خروج انگلستان، یعنی افتادن در درون چاه درگيریهای داخلی.
برعکس، آدولف هيتلر، بهترين و آسانترين کانال ارتباط ميان بلندپروازیهای خود و افکار عمومی را، تبليغات میديد. ظاهرا روانشناسی تودهها را خوب میشناخت و میدانست که اذهان عمومی، شيفتهی ژستهای تبليغی و جملههای ساده و کوتاه هيجانی هستند. اما بازیهای سياسیـتبليغی در همهی نقاط جهان، عموما مبتنی بر هيچ قاعدهای نيستند. مثل بسياری از فيلمهای تبليغاتی را میمانند که روزانه در کانالهای مختلف تلويزيون و يا در سينماها میبينيم. مثلا با جويدن فلان آدامس از بهمان شرکت در خيابانی، ناگهان سروکلهی ده نفر پيدا میشوند که دهانت را میبويند و لبت را میبوسند، بی هيچ مقدمهای و بدون هيچ دليلی! در اين مبادلهی تبليغی، فرد و انتخاباش بیمعناست و انسان، فاقد جايگاه حقيقی و حقوقی است و مهمتر، فاقد ارزش و اعتبار!
گاندی برای تحقق برنامههای خويش، تنها میتوانست به افرادی مانند «نهرو»ها که قاعده بازی را خوب میشناختند، متکی باشد. برعکس، بنايی را که هيتلر مبتکر و سازندهاش بود، مثل همان فيلم تبليغاتی، تنها میتوانست مکانی برای آدمهای کممايه، غيراخلاقی و بیوجدانی نظير هیملرها (Heinrich Himmler) و هايدريشها (Reinhard Heydrich) باشند. تفاوت ميان اين دو، تنها تفاوت بر سر انسانهای غيراخلاقی و انسانهای پايبند به اخلاق در رأس قدرت نيست، بلکه تفاوت ميان دو جامعهی اخلاقی و جامعهای بغايت غيراخلاقی است. کسی که متوجه اين معنا و تفاوت نشده باشد، نه مفهوم و منظور و چشمانداز تبليغی_سياسی سخن سرلشکر قاسم سليمانی در باب جذب بدحجابان و بیحجابان را درست درک خواهد کرد؛ و نه علت واقعی رأی «عدم اعتماد» نمايندگان حامی سپاه پاسداران به وزير نيرو را. همان ۱۳۲ مردی که با انگيزه وصول طلب «سد گتوند» و با اشاره امثال سرلشکر سليمانیها، توافق و قراردادی را که هفته پيش ميان رئيس جمهور و فرماندهان سپاه بسته شده بود، به آنی زير پا نهادند و قاعده بازی را برهم زدند.
@hassandarvishpour
ناهمزمانی
ـــــــــــــــــ
✍🏾: آمريکايیها چهل دقيقه «خورشيدگرفتگی» يا کسوف صدادار داشتند که همهی عالم و آدم در دنيا، همزمان خبردار شدند.
برعکس، ايرانيان چهل سال است که گرفتار خورشيدگرفتگی مطلق هستند و کل کشور يک پارچه سياه پوش است و اندوهگين اما، تنها انگشت شماری در جهان وضعيت ما را درک میکنند و میدانند که خاصيّت کسوف ماندگار چيست و چهل سال غوطهور بودن در تاريکی چه تأثير خطرناکی بر زندگی ايرانيان و مردم منطقه گذاشت.
بعضیها دليل اشتياق جهانيان به کسوف آمريکايی را تحت تأثيز دو عامل مهم يعنی وجود تکنولوژی برتر، و حضور قدرت رسانهای برتر در جهان میدانند. آيا واقعن چنين بود؟
وقتی در زمستان سال ۱۳۵۷ خمينی بر روی ماه پديدار شد و در برابر خورشيد عالمتاب سينه سپر کرد تا راه تابش نور را برای هميشه بر ايران زمين کور کند؛ در ميان خيل بیشمار تماشاچيانی که کنجکاوانه خيره به ماه شده بودند، نه تنها ژورناليستهای توانمند و وابسته به رسانههای قدرتمند آن روز جهان نيز حضور مؤثری داشتند و لحظه-به-لحظه خبرها را همراه با تصوير و فيلم بر روی آنتن میفرستادند بلکه، بعضی از چهرههای آکادمی تأثيرگزار و معروف جهانی از جمله پروفسور «ميشل فوکو» [نويسنده مقالهی: "ايرانیها چه رويايی در سر دارند؟"] و پروفسور «ر. اوليانوفسکی» [نويسنده مقالهی ايران ــ بالاخره چه خواهد شد؟] نيز بهسهم خود بازتابدهنده دگرديسی ايرانيان در جهان بودند. از اين منظر پرسيدنیست پس چرا کسوف ما، مثل کسوف آمريکائيان اين همه صدادار نشد؟ آيا کسوف يا تاريکی چهل دقيقهای آنها به زبان عاميانه خورد روی «تشتِ صدادار» و کسوف چهل سالهی ما نيز خورد روی «پشمِ بیصدا»؟
پاسخ به اين پرسش پيچيده نيست! زمانی که تصويرها يا فيلم کسوف آمريکايی در جهان پخش میشدند، جهانيان به مدت هشت ماه شاهد تولد و گردش زيگزاگی ماه تابان آمريکا يعنی دونالد ترامپ را در منظومهی سياسی و ديپلماتيک جهانی لمس کرده بودند. در اين هشت ماه، بسياری به تجربه دريافتند که ميان آن تولد و نيازهای کنونی جهان، به نوعی «ناهمزمانی» تهديدگرانهای وجود دارد که اگر به امان خدا سپرده شود، کل جهان را به آتش خواهد کشيد. برعکس، کسوف ايرانی در چهل سال پيش و افتادن تصوير خمينی بر ماه، زمانی رُخ داد که نه تنها هنوز تجربهای از حکومت سياه اسلامی در جهان وجود نداشت بلکه، بسياری از جمله پروفسورهايی که در بالا از آنان نام بردهام، خطر تولد موجود ناقصالخلقهای که ناهمزمان و غيرانطباق با زمانه بود را، به درستی درک نمیکردند و به همين دليل، کسوف ايرانی خورد روی پشمِ بیصدا، و برای صدمين بار در تاريخ، خودمان غوطهور در منجلاب اما از آن طرف، شدهايم مهمترين تجربه زندگی جهانيان!
@hassandarvishpour
ـــــــــــــــــ
✍🏾: آمريکايیها چهل دقيقه «خورشيدگرفتگی» يا کسوف صدادار داشتند که همهی عالم و آدم در دنيا، همزمان خبردار شدند.
برعکس، ايرانيان چهل سال است که گرفتار خورشيدگرفتگی مطلق هستند و کل کشور يک پارچه سياه پوش است و اندوهگين اما، تنها انگشت شماری در جهان وضعيت ما را درک میکنند و میدانند که خاصيّت کسوف ماندگار چيست و چهل سال غوطهور بودن در تاريکی چه تأثير خطرناکی بر زندگی ايرانيان و مردم منطقه گذاشت.
بعضیها دليل اشتياق جهانيان به کسوف آمريکايی را تحت تأثيز دو عامل مهم يعنی وجود تکنولوژی برتر، و حضور قدرت رسانهای برتر در جهان میدانند. آيا واقعن چنين بود؟
وقتی در زمستان سال ۱۳۵۷ خمينی بر روی ماه پديدار شد و در برابر خورشيد عالمتاب سينه سپر کرد تا راه تابش نور را برای هميشه بر ايران زمين کور کند؛ در ميان خيل بیشمار تماشاچيانی که کنجکاوانه خيره به ماه شده بودند، نه تنها ژورناليستهای توانمند و وابسته به رسانههای قدرتمند آن روز جهان نيز حضور مؤثری داشتند و لحظه-به-لحظه خبرها را همراه با تصوير و فيلم بر روی آنتن میفرستادند بلکه، بعضی از چهرههای آکادمی تأثيرگزار و معروف جهانی از جمله پروفسور «ميشل فوکو» [نويسنده مقالهی: "ايرانیها چه رويايی در سر دارند؟"] و پروفسور «ر. اوليانوفسکی» [نويسنده مقالهی ايران ــ بالاخره چه خواهد شد؟] نيز بهسهم خود بازتابدهنده دگرديسی ايرانيان در جهان بودند. از اين منظر پرسيدنیست پس چرا کسوف ما، مثل کسوف آمريکائيان اين همه صدادار نشد؟ آيا کسوف يا تاريکی چهل دقيقهای آنها به زبان عاميانه خورد روی «تشتِ صدادار» و کسوف چهل سالهی ما نيز خورد روی «پشمِ بیصدا»؟
پاسخ به اين پرسش پيچيده نيست! زمانی که تصويرها يا فيلم کسوف آمريکايی در جهان پخش میشدند، جهانيان به مدت هشت ماه شاهد تولد و گردش زيگزاگی ماه تابان آمريکا يعنی دونالد ترامپ را در منظومهی سياسی و ديپلماتيک جهانی لمس کرده بودند. در اين هشت ماه، بسياری به تجربه دريافتند که ميان آن تولد و نيازهای کنونی جهان، به نوعی «ناهمزمانی» تهديدگرانهای وجود دارد که اگر به امان خدا سپرده شود، کل جهان را به آتش خواهد کشيد. برعکس، کسوف ايرانی در چهل سال پيش و افتادن تصوير خمينی بر ماه، زمانی رُخ داد که نه تنها هنوز تجربهای از حکومت سياه اسلامی در جهان وجود نداشت بلکه، بسياری از جمله پروفسورهايی که در بالا از آنان نام بردهام، خطر تولد موجود ناقصالخلقهای که ناهمزمان و غيرانطباق با زمانه بود را، به درستی درک نمیکردند و به همين دليل، کسوف ايرانی خورد روی پشمِ بیصدا، و برای صدمين بار در تاريخ، خودمان غوطهور در منجلاب اما از آن طرف، شدهايم مهمترين تجربه زندگی جهانيان!
@hassandarvishpour
جنگِ سرد
ـــــــــــــــ
هر تصويری تداعیگر معنايی است. تصوير بالا نيز در چشم نسل ما که در اوج جنگِ داخلی کره، همزمان و همراه با تولد «جنگِ سرد» متولد گرديديم؛ يعنی مرگ! يعنی تولد «جنگِ سرد» ويرانگر ديگری!
آيا تولد و مرگِ نسل ما، بفهمی_نفهمی با جنگِ سرد گره خورده است؟ پاسخ به اين پرسش کمی دشوارست و رُکوراست، دقيق نمیدانم! اما اگر کمی باريکبينانه به تصوير بالا بنگريد، میبينيد سه_چهارتا پيرمرد متولد در ميانهی جنگِ دو کره در سالهای ۵۳_۱۹۵۰ و به احتمال زياد متأثر از ذهنيت جنگی؛ رهبر جوان کره را در برگرفتهاند. البته داشتن ذهنيت جنگی مختص نسل ما نيست؛ نسلهای پيش و بعد از ما نيز به اين دليل ساده آلوده چنين ذهنيتی هستند چونکه جنگ، مرکز ثقل بسياری از تحولات در قرن بيستم بود. اغراق نيست اگر بگويم:
جنگهای جهانی، جنگهای گرم و سرد، جنگهای منطقهای در جای جای قارههای آسيا و افريقا، جنگهای داخلی [نمونه روسيه، چين، کره، ويتنام، کامبوج، لائوس، يمن، آنگولا، يوگسلاوی و ...]، جنگهای رهايیبخش و آزادیبخش ملی، جنگهای پارتيزانی، مبارزات مسلحانهی چريکی، انقلاب مسلحانه، قيام مسلحانه، عمليات تخريبی و بمبگذاری و عمليات انتحاری، و مهمتر از همه آمادهسازی برای جنگ ستارگان سبب شدند که جنگ، در ذهنيت انسانهای قرن بيستم جايگاه ويژهای داشته باشد. با چشمهای خودمان ديديم [و هنوز هم کموبيش میبينيم] که چگونه اکثريت قريب به اتفاق نگرشهای سياسی در قالب تصاحب و رهايی جنگی، شکست يا پيروزی، تسليم يا مقاومت و غيره شکل میگرفتند که آخرين نمونهی آن [که حتمن بخاطر داريد] تئوری ساموئل هانتينگتون بود که زير عنوان «جنگِ تمدنها» عرضه گرديد و خيلی هم مورد توجه و استقبال دولتمردانِ کره شمالی و جمهوری اسلامی قرار گرفت، دو نظامی که عشقشان ساختن موشک است!
@hassandarvishpour
ـــــــــــــــ
هر تصويری تداعیگر معنايی است. تصوير بالا نيز در چشم نسل ما که در اوج جنگِ داخلی کره، همزمان و همراه با تولد «جنگِ سرد» متولد گرديديم؛ يعنی مرگ! يعنی تولد «جنگِ سرد» ويرانگر ديگری!
آيا تولد و مرگِ نسل ما، بفهمی_نفهمی با جنگِ سرد گره خورده است؟ پاسخ به اين پرسش کمی دشوارست و رُکوراست، دقيق نمیدانم! اما اگر کمی باريکبينانه به تصوير بالا بنگريد، میبينيد سه_چهارتا پيرمرد متولد در ميانهی جنگِ دو کره در سالهای ۵۳_۱۹۵۰ و به احتمال زياد متأثر از ذهنيت جنگی؛ رهبر جوان کره را در برگرفتهاند. البته داشتن ذهنيت جنگی مختص نسل ما نيست؛ نسلهای پيش و بعد از ما نيز به اين دليل ساده آلوده چنين ذهنيتی هستند چونکه جنگ، مرکز ثقل بسياری از تحولات در قرن بيستم بود. اغراق نيست اگر بگويم:
جنگهای جهانی، جنگهای گرم و سرد، جنگهای منطقهای در جای جای قارههای آسيا و افريقا، جنگهای داخلی [نمونه روسيه، چين، کره، ويتنام، کامبوج، لائوس، يمن، آنگولا، يوگسلاوی و ...]، جنگهای رهايیبخش و آزادیبخش ملی، جنگهای پارتيزانی، مبارزات مسلحانهی چريکی، انقلاب مسلحانه، قيام مسلحانه، عمليات تخريبی و بمبگذاری و عمليات انتحاری، و مهمتر از همه آمادهسازی برای جنگ ستارگان سبب شدند که جنگ، در ذهنيت انسانهای قرن بيستم جايگاه ويژهای داشته باشد. با چشمهای خودمان ديديم [و هنوز هم کموبيش میبينيم] که چگونه اکثريت قريب به اتفاق نگرشهای سياسی در قالب تصاحب و رهايی جنگی، شکست يا پيروزی، تسليم يا مقاومت و غيره شکل میگرفتند که آخرين نمونهی آن [که حتمن بخاطر داريد] تئوری ساموئل هانتينگتون بود که زير عنوان «جنگِ تمدنها» عرضه گرديد و خيلی هم مورد توجه و استقبال دولتمردانِ کره شمالی و جمهوری اسلامی قرار گرفت، دو نظامی که عشقشان ساختن موشک است!
@hassandarvishpour
استاد شيطان
ـــــــــــــــــــــ
ديروز صبح رفته بودم رأی بدهم. البته روز اصلی شرکت مردم در انتخابات سراسری پارلمان آلمان يا «بوندستاگ»، روز ۲۴ سپتامبر است. اما از آنجايیکه درجه اعتماد عمومی به افرادی که بايد امانتدار آرای مردم تا روز انتخابات باشند، بسيار بالاست؛ از يک ماه مانده به روز انتخابات، حوزه ويژهای در شهرداری مرکزی هر شهر برای افرادی که مايل هستند آرایشان را پيشاپيش در صندوقها بريزند، داير میگردد.
وقتی پاکت در بستهی رأی را در صندوق آراء انداختم، بی اختيار به ياد علیرضا رجايی و انتخابات مجلس ششم افتادم؛ به ياد ناظران بی وجدان و غيرامين و رأیخوار شورای نگهبان افتادم؛ فقهای متقلبی که روز روشن در جلوی چشم ميليونها انسان ايرانی، آرای فردی را بهنفع فرد ديگری بالاکشيدند.
در هنگام بازگشت در داخل اتوبوس، متناسب با اطلاعات محدودم مروری داشتم به چگونگی برگزاری انتخابات در دو کشور. در آلمان کسی نگران جا-به-جايی آراء نيست، هيچ رأيی از گردونه شمارش خارج و باطل نمیگردد، و يا در صد سال گذشته، کسی بخاطر ندارد که صندوق رأيی پيش از شمارش، باطل گشته باشد. اگر شما به يک آلمانی بگوئيد که در انتخابات مجلس ششم بخاطر گل روی «پدر عروس» تنها در شهر تهران ۵۰۰ صندوق رأی را پيش از بازشماری باطل کردهاند؛ با نگاه پرسشگرانهی خود غيرمستقيم به تو میفهماند که قانون جنگل، هزار بار عادلانهتر از قانونیست که در شهر تهران حاکم است.
وقتی هم به خانه برگشتم، مستقيم رفتم سراغ آرشيو انتخابات. کمی که خيره شدم به آمار تصوير بالا و شاهکار شورای نگهبان، ياد آن اصطلاح معروف و رايج در ميان مردم افتادم که میگويند: "آخوندها به شيطان هم درس میدهند!"
در آن سال [زمستان ۷۸] شورای نگهبان مدعی بود وقتی نتايج شمارش آرای تهران را در دور نخست اعلام کردند، نام عليرضا رجايی [با ۸۷۳۳۲ رأی] در رديف ۲۸ و نامهای رسول منتجبنيا [با ۹۵۲۱۵رأی] در رديف ۲۹ و حداد عادل [ظاهرن با ۹۷۸۲۸ رأی] در رديف ۳۳ قرار داشت. اين ادعای غيرواقعی و احمقانه، علت و بهانهای شد برای بازشماری و ابطال ۵۰۰ صندوقی که رجايی بيشترين آراء را در آن صندوقها داشت. نتيجه انتخابات نيز همانی شد که در تصوير میبينيد: غلامعلی حدادعادل را بالاکشيدند و در رديف ۲۹مين منتخب تهران قرار دادند و علیرضا رجايی را پرتاب کردند به خارج از ليست، در رديف سیوسوم. علت و دليل اين کار خداپسندانهی شورای نگهبان هم در آن روزها دو پاسخ متفاوت داشت:
در فضای اندرونی و در ميان جمع خودی، استدلال فقها مستدلل و روشن بود: يک موی حدادعادل، میارزد به صد تا امثال رجايیها؟! اما در مجامع عمومی و در نماز جمعه، جنتی با ظاهری دلسوزانه اعلام کرد: درست است که رجايی در رديف سیوسوم قرار داشت اما به نظر من، به او ظلم شد! البته نمیگويم تعمدی در کار بود اما، ۸۷۱۴ رأی او را در شمارش نخست نخواندند و وزارت کشور، رأی ۹۶هزاری او را ۸۷هزار رأی اعلام کرد.
حالا خودمانيم آيا مردم حق ندارند وقتی که میگويند: آخوندها در حيلهگری استاد شيطان هستند؟
@hassandarvishpour
ـــــــــــــــــــــ
ديروز صبح رفته بودم رأی بدهم. البته روز اصلی شرکت مردم در انتخابات سراسری پارلمان آلمان يا «بوندستاگ»، روز ۲۴ سپتامبر است. اما از آنجايیکه درجه اعتماد عمومی به افرادی که بايد امانتدار آرای مردم تا روز انتخابات باشند، بسيار بالاست؛ از يک ماه مانده به روز انتخابات، حوزه ويژهای در شهرداری مرکزی هر شهر برای افرادی که مايل هستند آرایشان را پيشاپيش در صندوقها بريزند، داير میگردد.
وقتی پاکت در بستهی رأی را در صندوق آراء انداختم، بی اختيار به ياد علیرضا رجايی و انتخابات مجلس ششم افتادم؛ به ياد ناظران بی وجدان و غيرامين و رأیخوار شورای نگهبان افتادم؛ فقهای متقلبی که روز روشن در جلوی چشم ميليونها انسان ايرانی، آرای فردی را بهنفع فرد ديگری بالاکشيدند.
در هنگام بازگشت در داخل اتوبوس، متناسب با اطلاعات محدودم مروری داشتم به چگونگی برگزاری انتخابات در دو کشور. در آلمان کسی نگران جا-به-جايی آراء نيست، هيچ رأيی از گردونه شمارش خارج و باطل نمیگردد، و يا در صد سال گذشته، کسی بخاطر ندارد که صندوق رأيی پيش از شمارش، باطل گشته باشد. اگر شما به يک آلمانی بگوئيد که در انتخابات مجلس ششم بخاطر گل روی «پدر عروس» تنها در شهر تهران ۵۰۰ صندوق رأی را پيش از بازشماری باطل کردهاند؛ با نگاه پرسشگرانهی خود غيرمستقيم به تو میفهماند که قانون جنگل، هزار بار عادلانهتر از قانونیست که در شهر تهران حاکم است.
وقتی هم به خانه برگشتم، مستقيم رفتم سراغ آرشيو انتخابات. کمی که خيره شدم به آمار تصوير بالا و شاهکار شورای نگهبان، ياد آن اصطلاح معروف و رايج در ميان مردم افتادم که میگويند: "آخوندها به شيطان هم درس میدهند!"
در آن سال [زمستان ۷۸] شورای نگهبان مدعی بود وقتی نتايج شمارش آرای تهران را در دور نخست اعلام کردند، نام عليرضا رجايی [با ۸۷۳۳۲ رأی] در رديف ۲۸ و نامهای رسول منتجبنيا [با ۹۵۲۱۵رأی] در رديف ۲۹ و حداد عادل [ظاهرن با ۹۷۸۲۸ رأی] در رديف ۳۳ قرار داشت. اين ادعای غيرواقعی و احمقانه، علت و بهانهای شد برای بازشماری و ابطال ۵۰۰ صندوقی که رجايی بيشترين آراء را در آن صندوقها داشت. نتيجه انتخابات نيز همانی شد که در تصوير میبينيد: غلامعلی حدادعادل را بالاکشيدند و در رديف ۲۹مين منتخب تهران قرار دادند و علیرضا رجايی را پرتاب کردند به خارج از ليست، در رديف سیوسوم. علت و دليل اين کار خداپسندانهی شورای نگهبان هم در آن روزها دو پاسخ متفاوت داشت:
در فضای اندرونی و در ميان جمع خودی، استدلال فقها مستدلل و روشن بود: يک موی حدادعادل، میارزد به صد تا امثال رجايیها؟! اما در مجامع عمومی و در نماز جمعه، جنتی با ظاهری دلسوزانه اعلام کرد: درست است که رجايی در رديف سیوسوم قرار داشت اما به نظر من، به او ظلم شد! البته نمیگويم تعمدی در کار بود اما، ۸۷۱۴ رأی او را در شمارش نخست نخواندند و وزارت کشور، رأی ۹۶هزاری او را ۸۷هزار رأی اعلام کرد.
حالا خودمانيم آيا مردم حق ندارند وقتی که میگويند: آخوندها در حيلهگری استاد شيطان هستند؟
@hassandarvishpour