Hassan Darvishpour
22 subscribers
373 photos
52 videos
32 files
176 links
Download Telegram
زمان از دست رفته
ــــــــــــــــــــــــــــــ
گروه ويژه‌ای با خوشحالی وصف‌ناپذيری بخش آبی رنگ نمودار زير را از طريق «تلگرام» برای گروه‌های مختلف می‌فرستند که ببينيد چگونه نمايندگان روحانی حاضر در دورۀ دهم مجلس شورای اسلامی در مقايسه با مجلس دورۀ اوّل، ده برابر کاهش داشته است.
آنچه که در اين مبادله مورد محاسبه قرار نمی‌گيرد، زمان از دست رفته است! ده دورۀ مجلس تقريبن برابرست با چهل سال زمان از دست رفته؛ برابرست با عمر دو نسل فعال؛ همه‌ی نوزادانی که در دورۀ اعتلای انقلاب متولد شده بودند، الان زنان و مردان چهل ساله هستند؛ اغلب‌شان بيکار، معتاد، مهاجر و يا خود را با شغل‌های کاذب سرگرم کرده‌اند و هزار داستان ديگری که همه می‌دانند... وانگهی، در اين سير نزولی چهل ساله که شاهد ريزش آخوندها بوديم، چه کسانی به‌جای آنان وارد مجلس شده‌اند و چه کار مفيدی برای ملت انجام داده‌اند؟ بعنوان مثال، در دورۀ اوّل مجلس شورای اسلامی، تعداد نمايندگان زن برابر بود با تعداد پاسداران مستعفی حاضر در مجلس. يعنی چهار نفر. برعکس، هم اکنون جمع نمايندگان پاسداران درون مجلس بيش از ده برابر جمع زنان حاضر در مجلس است. به زبانی ديگر بموازات آن سير نزولی چهل ساله‌ی ريزش آخوندی، ما شاهد افزايش نمايندگان پاسدار در درون مجلس هستيم. چنين تحولی چه جای خوشحالی دارد؟
#انتخابات #قانون
@HassanDarvishpour
Channel photo updated
نخستين خاطرۀ انتخاباتی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
@HassanDarvishpour

نخستين خاطره‌ام مربوط است به انتخابات دورۀ بيستم مجلس شورای ملی. مهم‌ترين جاذبه‌ی آن انتخابات برای من کودک ده ساله و دانش آموز کلاس چهارم دبستان، گردن‌کشی‌های تبليغی‌_‌خيابانی‌ای بود که لات‌ها و لمپن‌های شهر ما هر روز به نمايش می‌گذاشتند. آن‌ها در حمايت از سرتيپ محمدعلی صفاری [يکی از نامزدهای مورد پسند دربار] تا روز انتخابات، تقريبن شهر را قروق کرده بودند. کار به‌جايی رسيد که رقيب او، يکی‌ـ‌دو روز مانده به انتخابات، در ميدان شهر متينگ اعلام انصراف از نامزدی گذاشت و از همان آغاز رو به مردم کرد و گفت: "همشهريان عزيز! خواهش‌مندم که ديگر به من رأی ندهيد، زيرا بوی اختناق عمومی به مشام می‌رسد". اين جمله عجيب به دلم نشست. با وجودی که معنی واژه اختناق را خوب و دقيق نمی‌فهميدم، کپی کامل آن را در جعبه‌ابزار ذهنم گذاشتم. خوب به ياد دارم که آن روزها نزديکی‌های عيد بود و بچه‌های کلاس تک‌و‌توک، لباس‌های نو می‌پوشيدند. مبصر کلاس [که مطابق سنت دبستان، همه از ميان ششمی‌ها انتخاب می‌شدند] با يکی از هم‌کلاسی‌ها گلاويز می‌گردد و لباس نوی هم‌کلاسی پاره می‌شود. بر سر اين کار غوغايی به پا شد. آقای صداقت معلم کلاس چهارم ما که اهل رشت بود و بسيار جنتلمن و سنت شکن، تصميم گرفت از ميان بچه‌های کلاس يکی را بعنوان مبصر انتخاب کند. تعدای از بچه‌ها، مرا پيشنهاد دادند. در اين لحظه، کپی جمله‌ی کانديدای مغضوب شهر ما، در برابر چشم‌هايم ظاهر گرديد. اجازه خواستم و گفتم: "بچه‌ها! مرا معاف کنيد. زيرا بچه‌های کلاس ششم مخالف‌اند و بوی اختناق عمومی به مشام می‌رسد". اما هنوز جمله را تمام نگفته بودم که آقای صداقت با دو دست شکم‌اش را گرفت و شروع کرد به خنديدن. شدت خنده بحدی بود که لحظه‌ای بعد از کلاس بيرون رفت و بچه‌ها هم مانده بودن هاج و واج که من چی گفتم او چرا بی‌اختيار می‌خنديد.
#انتخابات
https://telegram.me/HassanDarvishpour
کالِ گپ انتخاباتی
ــــــــــــــــــــــــــ
بيش از ۶ميليون (۶۰۰۰۰۰۰) تن از ايرانيان، ساکنان خارج از کشور هستند که از اين تعداد، ۵/۴ ميليون (۴۵۰۰۰۰۰) نفرشان جزو واجدان شرايط‌اند، يعنی قانوناً حق رأی دارند. هيچ قدرتی، دولتی يا رهبری حق ندارد به آن‌ها بگويد که به دليل سکونت در خارج از کشور مجاز به شرکت در فلان يا بهمان انتخابات نيستيد. مهم‌تر، وقتی آن‌ها مطابق قوانين ايران به‌هيچ‌وجهی حق ترک تابعيت ندارند؛ دست‌کم بايد اين حق را داشته باشند که در مجلس شورای ملی متناسب با جمعيت‌شان نماينده داشته باشند. آن‌ها بايد صد-در-صد حق شرکت در انتخابات خبرگان را داشته باشند. مگر قرار نيست خبرگان رهبر انتخاب کند؟ پس چرا ۵/۴ميليون نفر حق انتخاب نداشته باشند؟ نمی‌شود که تاوان حرف‌های رهبری را در خارج از کشور بدهيم اما، حق انتخاب افرادی را که می‌خواهند در مجلس خبرگان رهبر انتخاب کنند، نداشته باشيم!
آيا به‌تر نيست ايرانيان مقيم خارج از کشور، بجای تشويق ايرانيان مقيم داخل که "حتمن در انتخابات خبرگان شرکت کنيد"؛ نخست در باره حقوق خودشان صحبت و اعتراض کنند که چرا حق شرکت در انتخابات را ندارند؟
#انتخابات
https://telegram.me/hassandarvishpour
جهنم واقعی
ــــــــــــــــــ
در فروردين ماه سال ۱۳۸۶ وقتی پاپ ژوزف راتزينگر (پاپ بنديکت شانزدهم) در ميدان «سن‌پيتر» رُم، روی «جهنم» انگشت گذاشت و گفت: "جهنم واقعيتی است غير قابل انکار و صحبت نکردن در بارۀ آن بدين معنا نيست که وجودش می‌تواند مورد سئوال قرار گيرد"؛ بسياری به اين نتيجه رسيدند که واتيکان در پذيرش جهنم به شک و ترديد افتاد. خوشبختانه دورۀ ابهام بسيار کوتاه بود و شش سال بعد، در دی ماه ۱۳۹۲ (يکشنبه، ۵ ژانويه۲۰۱۴)، پاپ فرانسيس آب پاکی را روی دستِ مؤمنان و باورمندان ريخت و گفت: "کليسای کاتوليک ديگر به جهنم اعتقادی ندارد".
پاپ پيشين ژوزف راتزينگر، استاد فلسفه بود و اهالی فلسفه معمولن عادت ندارند روی «واقعيت»‌ها انگشت "غيرقابل انکار" بگذارند. به‌همين دليل هيجده ماه تمام مؤمنان کاتوليک [به‌ويژه آلمانی‌ها که به فلسفه اهميت می‌دهند] سرگردان مانده بودند ميان دو گزاره متناقض‌نمايی که دو پاپ در قيد حيات بيان کردند. اما وقتی پاپ فرانسيس در ۲۹ خرداد ماه ۱۳۹۴ (جمعه، ۵ ژوئن ۲۰۱۵) بيانيه‌ی رسمی‌ای در بارۀ محيط زيست و «در باره حفاظت از خانه‌ی همگانی ما» منتشر کردند، دست‌کم دو ميليارد مسيحيان جهان در برابر حقيقت بسيار تلخی قرار گرفته‌اند که "با رفتارهای غير مسئولانه خود" می‌توانيم «خانه ما» (يعنی زمين) را به يک جهنم واقعی تبديل کنيم! و اين سخن واقعيتی است غيرقابل انکار.
#طبيعت #فرهنگ
حريم دوستان فرامرز
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
"جامعه جهانی به‌دنبال راه حلی برای جنگ در سوريه است که در مدت پنج سال ۲۶۰هزار کشته و ميليون‌ها آواره بر جای گذاشته است." [سايت راديو زمانه]
واقعن نخستين راه‌حل کليدی‌ای که بتواند مانع مستحکمی بر سر راه جنگ و کشتار و آواره‌گی و ديگر نابسامانی‌ها در منطقه باشد چيست؟ به‌لحاظ منطقی، کليدی‌ترين راه حل مبتنی بر واقعيّت‌های اجتماعی عملاً موجود امروز، يکی‌اش اين است که به‌جای شعار «تعويض ديکتاتورها»، استراتژی پذيرفتن مرزها و رسميت بخشيدن به آن‌ها را در دستور روز قرار دهيم. کشورهای منطقه جدا از ظاهر آراسته‌ای که دارند، مجتمعی هستند از قبيله‌های مختلفی که هيچ مرزی را [از مرز ميان زندگی خصوصی و شخصی با زندگی اجتماعی بگيريد تا مرزهای همسايه‌گی و همجواری و بين‌المللی] در هيچ عرصه‌ای به رسميت نمی‌شناسند. برنتافتن تفاوت‌های جنسيتی، حقوقی، اجتماعی، سياسی و اعتقادی و به رسميت نشتاختن آن‌ها، يک فرهنگ عمومی و مخرج مشترک همگانی است. اما از آن‌جايی که می‌دانيم بسياری از سياست‌مداران ما [کسانی که پيشنهاددهندگان راه حل‌ها هستند] در فهم فرآيندهای تحوّل مشکل جدّی دارند؛ درست اين است که نخستين گام را در جهت به‌رسميت شناختن مرزهای جغرافيايی برداريم. بجای گريززدن به گذشته‌ای که ناشی از شرايط جنگ بين‌الملل اوّل بود؛ يا بجای هرزدادن انرژی بر سر بحت‌های بی‌نتيجه تاريخی در بارۀ چگونگی شکل‌گيری مرزهای خاورميانه؛ راه منطقی اين است تا جهت نگاه‌ها را متوجه مرزهای موجود، که سازنده واقعيّت سياسی واقعاً موجود منطقه‌ی ما هستند بکنيم.
#فرهنگ #سياست
روز سرخوردگی ملی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
هنوز لحظه‌ای از پخش خبر آزادی خُرمشهر نگذشته بود که صدای ممتد بوق ماشين‌ها در فضای شهرِ کوچک‌مان پيچيد و گروهی غلغله‌ی شادمانی به‌راه انداخته بودند. در چشم بهم‌زدنی همه، پير و جوان و کودک پای‌کوبان و کف‌زنان به خيابان‌ها ريختند. به همت عمومی، کارناوال خودجوش شادمانی راه افتاد و هر کسی وظايفی را به عهده گرفت. گروهی با جعبه‌های ۲کيلويی شيرينی به جمعيت پيوسند و ضمن تعارف به ديگران، می‌گفتند "امروز، روز شادکامی است!". بعضی از مادرها، بر سر جوانان نقل می‌پاشيدند و بعضی ديگر، به‌ويژه مادرانی که فرزندان‌شان در جبهه‌های جنگ بودند؛ دو گوشه‌ی چادرشان را در پشت گردن بهم گره زدند و بی توجه به شرع و محشر و روز قيامت، تنها به اين اميد که فرزندان‌شان زنده و سالم به خانه‌ها باز خواهند گشت؛ شروع کردند به پای‌کوبی و رقصيدن. در منطق عمومی، نام خرمشهر با آغاز و پايان جنگ کليد خورده بود و به‌همين دليل، مردم در حال تبريک گفتن هم‌ديگر را درآغوش می‌گرفتند و وعده صلح و پايان جنگ را می‌دادند.
اما اندک زمانی بعد از شادمانی عمومی و سراسری، امام با گفتن يک جمله که "تا روز سرنگونی صدام جنگ ادامه خواهد داشت"؛ آب پاکی را روی دستِ همه ريخت. به زبانی ديگر، امام با فرمان ادامه‌ی جنگ، روز شادمانی و رور غرور و سربلندی ملی را به آنی تبديل کرد به «روز سرخوردگی ملی». همين سرخوردگی ملی که کم‌تر مورد توجه و بررسی قرارگرفته‌اند، عارضه‌هايی را به‌دنبال داشتند. دقيق‌تر بگويم: سياست ضد عقلايی و ضد منافع و امنيت ملی ادامه‌ی جنگ که هزينه‌های جبران ناپذيری را بر گُرده ملت گذاشت، تنها بخشی از موضوع تحليلی جنگ را تشکيل می‌دهد؛ بخش ديگر مربوط‌ست به همين سرخوردگی ملی، و اين‌که ملت چگونه تحت تأثير سرخوردگی، چشم و لب بست و تمکين کرد. همان سکوت بستری را مهيا ساخت که بدون کوچک‌ترين چشم‌انداز روشنی، ۳۳ سال است (از فتح خرمشهر در سال ۱۳۶۱ بگيريد تا روز توافق «برجام» در سال ۱۳۹۴) که به‌طور مداوم و پيوسته، هم‌چنان داريم شيب تند سرخوردگی ملی را پشتِ سر می‌گذاريم.
#جنگ #سياست #فرهنگ
🆔@hassandarvishpour
کوچ آرام به تلگرام
ــــــــــــــــــــــــــ
حالا که نيروهای مخالف ليست انگليسی‌ـ‌آمريکايی بيش از دو/سوم اعضای مجلسِ خبرگان رهیری را تشکيل می‌دهند و آن‌ها روز گذشته در جهت استحکام "ساخت داخلی" و حفظ "خصوصيات انقلابی" در تقابل با جهانی شدن و "هضم‌نشدن در هاضمه‌ی خطرناک جهانی" به احمد جنتی بعنوان نماد بومی، قُمی و قومی، و گل سر سبد ليست «ضد اميد» و مهم‌تر، پشتيبان سرسخت «چينی‌فيل‌ها» و «روس‌فيل‌های» ايرانی رأی داده‌اند؛ منِ آنتن شکسته تازه فهميدم آينده به نفع «تلگرام» روسی است نه «فيسبوک» آمريکايی 😜 با توجه به اين حقيقت ساده، تصميم گرفته‌ام گاماس گاماس از فيسبوک به تلگرام کوچ بکنم، چون که نمی‌شود به آينده بی‌توجه بود 😜
🆔@hassandarvishpour
صليب
ـــــــــ
وقتی خبر زخمی و سپس کشته شدن ملا اختر محمد منصور رهبر جديد طالبان را در يک درگيری داخلی شنيدم؛ ناگهان مرغ خيالم به دور دست‌ها پرواز کرد، به سال‌هايی که محمد نجيب‌اله تازه بر کرسی رياست جمهوری افغانستان نشسته بود. به ياد ماه‌های نخست سال ۱۳۶۶ افتادم که دولت افغانستان با سازمان‌‌دهی «جرگه» بزرگ، می‌خواست نخستين گام را در راستای جلب و آماده‌سازی مردم برای «آشتی ملی» بردارد. آن روزها افغان‌های مقيم آلمان بر سرِ دو راهی حمايت يا مخالفت مانده بودند و به‌همين دليل جلسات مختلف بحث و گفت‌و‌گو می‌گذاشتند که چه بايد کرد؟! از طريق يک دوست افغان که رفيق پيچ‌-‌پيچ‌های شبانه‌ی يک‌ديگر بوديم، بعنوان مهمان در يکی از آن جلسات شرکت و چند دقيقه‌ای هم صحبت کردم. در آن جلسه گفته بودم: "افغان‌ها الان حال و روز آدم‌هايی را دارند که درخت را می‌بينند اما، جنگل را خير! نجيب‌اله را می‌بينند ولی اصلن در اين فکر نيستند که با سقوط او، صليب مرگ دولت سکولار تکميل می‌گردد. کامل شدن چنين صليبی يعنی خواندن فاتحه دولت برای هميشه، بازگشت قانون جنگل و افتادن در تله‌ی جنگ داخلی و به گمانم شايد بعد از ۵۰ سال ديگر، دوباره برگرديد به وضعيت امروز‌تان ...". اگرچه هنوز سی سالی از آن تاريخ گذشت اما، تعداد گروه‌های مسلح، تعداد درگيری‌ها و تکه‌نکه شدن ايالت‌ها در مقايسه با سی سال پيش؛ هم‌چنان در حال افزايش هستند. هنوز قدرت‌های بزرگ با صرف هزينه‌های صدها ميليارد دلاری نتوانستند يک دولت سراسری را در آن خاک سازمان دهند. البته حالا می‌توانيم بگوئيم ديگر افغانستان تنها نيست؛ ليبی و عراق و سوريه نيز اضافه شدند. اما مسئله کليدی اين است آيا نوبت به ما هم خواهد رسيد؟
#ديده‌ها و شنيده‌ها
🆔@hassandarvishpour
سپيد رود راز می‌گويد
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
قبل از انقلاب راديو گيلان هر روز در ساعت يک بعدازظهر يک برنامۀ نمايشی کوتاه و برگرفته از فرهنگ عاميانه‌ی گيلان زمين را زير عنوان «سپيد رود راز می‌گويد» پخش می‌کرد. داستان‌های عاشقانه، موضوع اصلی «رازهای سپيد رود» را تشکيل می‌دادند، از خاطرخواهی‌های دو نفره بگيريد تا عشق به انسان، عشق به طبيعت زيبا، عشق به زندگی و آينده. وقتی گيلانی‌ها هر روز و از طريق همين نمايش راديويی می‌شنيدند که نياکان‌شان با ناز و نوازش نهال‌های نو رسيده را در دل زمين می‌نشاندند؛ وقتی می‌شنيدند که گيلانی‌ها هر روز صبح قبل از خروج از خانه، رو به رشته کوه‌ی البرز می‌ايستادند و برايش آرزوی سرسبزی و سرافرازی می‌کردند؛ وقتی می‌شنيدند که گيلانی‌های قديم همآهنگ با صدای امواج رودخانه‌ها، ترانه‌ی زندگی می‌سرودند و يا می‌شنيدند که چگونه جوانان دو ده در جهت تسهيل ديدار دو دل‌داده‌ای که در دو سوی رودخانه‌ی «لنگر رود» خانه داشتند، در فاصله چند روز پُل عشق را می‌سازند؛ هم شادابی و اميد مردم به زندگی و آينده صد چندان می‌شد و هم، غيرمستقيم آموزش می‌ديدند که پاسداری از محيط زيست و طبيعت زيبای گيلان، وظيفه همگانی است.
حالا فرض کنيم تهيه کننده آن برنامه بعد از ۳۷ سال غيبت دوباره برگشت و می‌خواهد برنامه اجراء کند. او وقتی با چشم‌هايش ببيند که همه‌ی آن عاشقان طبيعت و گيلان زمين ناگهان پرکشيدند و رفتند و حالا مردم شهرستان‌های رشت، صومعه‌سرا، فومن، ماسال و بندر انزلی هر سال ۳۰ميليون مترمکعب فاضلاب به درون تالاب انزلی می‌ريزند؛ يا وقتی ببيند که هر سال ۱۵هزار تن انواع کودهای شيميايی و صدها ليتر سموم کشاورزی و فاضلاب بيش از ۵۰ کارخانه‌ی صنعتی مستقيمن به درون تالاب انزلی می‌ريزند؛ چه رازی برای گفتن و پخش کردن خواهد داشت؟ به احتمال زياد خواهد گفت: مردمی که می‌دانند با مرگ تالاب انزلی، مرگ عشق و زندگی و گيلان زمين هم‌زمان فراخواهند رسيد ولی هم‌چنان خم به ابرو نمی‌آورند؛ حتمن «چيزخور»شان کرده‌اند.
#طبيعت #فرهنگ
🆔@hassandarvishpour
اصلاحات
ـــــــــــ
نه اصلاحات ميوه نوبرانه است و نه مردم جامعه بی‌خبر و نديد بديد. بيش از ۲۵۰ سال است که ايرانيان شاهد حضور و ظهور انواع نيروها، شخصيت‌ها و جنبش‌های اصلاحی اعم از سياسی و عقيدتی بودند و هستند. بعنوان مثال از جنبش شيخيه و بابيه بگيريد تا جنبش مشروطه و ملی کردن نفت؛ و در ميان شخصيت‌ها، از ميرزا آقاسی و اميرکبير بگيريد تا مصدق.
جنبش‌های اصلاحی، صرف نظر از اين‌که دينی بودند يا سياسی؛ دو ويژه‌گی بارز و مشترکی داشتند: نخست، نگاه رهبران و شخصيت‌های اصلاحی به اصلاحات، نگاهی ساختاری بود. مثلن، وقتی رهبران جنبش مشروطه شعارهای "سلطنت شاه و حاکميت قانون" را طرح می‌کردند، نه تنها آن شعارها مبتنی بودند بر پشتوانه‌های نظری‌ـ‌عملی، بل‌که بديل‌اش را که طراحی و برنامه‌ريزی در بارۀ تشکيل «مجلس شورای ملی» بود، هم‌زمان ارائه می‌دادند. دوم، تمام جنبش‌های اصلاحی بدون استثناء متکی بودند به پايگاه‌ها و نيروهای اجتماعی معينی که با تمام وجودشان خواهان اصلاح و تغيير بودند. مثال بارزش، خاستگاه اجتماعی‌_‌عقيدتی پيروان جنبش «باب» است. همه‌ی کسانی که در چند مرحله‌ی مختلف به جنبش باب پيوستند پيروان شيخيه و اقشار متوسط‌الحالی بودند که بدون استثناء، خواهان تغيير وضع موجود و منتظر جرقه‌ای برای شعله‌ورشدن. برعکس، امروز ما با اصلاح طلبانی رو‌-‌به‌-‌رو هستيم که مطابق آن ضرب‌المثل معروف "بنام عيسی، به شکم موسی"، در ظاهر مدافع «عارف» هستند اما در عمل، می‌خواهند آرای‌شان را بنفع «لاريجانی» در صندوق بريزند. به قول مادر بزرگ‌ها: "به حق چيزهای نشنيده"😂
#انتخابات #سياست #فرهنگ
🆔@hassandarvishpour
فراکسيون اقليت اما منسجم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آرای ۱۷۳ نفر از نمايندگان مجلس به لاريجانی به درستی نشان می‌دهد که اصول‌گرايان حق داشتند وقتی می‌گفتند: "تعداد اعضای فراکسيون ما ۱۸۰ نفر است". حالا اگر رأی‌های چهار تن از نمايندگان غايب (زهرا ساعی، منادی و ...) را به جمع آرای لاريجانی اضافه کنيد؛ نتيجه تقريبن همان ۱۸۰ نفری خواهد شد که اصول‌گرايان پيشاپيش می‌گفتند. آيا اعتدال‌گرايان و اصلاح‌طلبان به اين حقيقت واقف نبوده‌اند؛ يا بودند اما بخاطر پای‌بندی‌شان به سياست «اطلاع‌رسانی قطره‌ای»؛ برخورد شفاف با رأی‌دهندگان را صلاح نمی‌دانستند؟ حالا که می‌دانند، نخستين وظيفه‌ی کليدی‌شان چيست؟
بعد از جلسه‌ی ديروز فراکسيونِ اميد، از قول عارف نوشتند: "ما به ۱۵ رأی ديگر نيازمنديم". اين سخن و آن اطلاع‌رسانی در واقع بدين معنی بود که فراکسيون اميد بعد از جلسه‌ی ديروز (شنبه، ۸ خرداد ۱۳۹۵) فی‌المجلس متوجه شد که ۱۳۳ عضو دارد. در حالی‌که برای کسب آرای ۵۱درصدی (۱۴۸رأی) در رأی‌گيری‌ها و در انتخابات درون پارلمانی؛ "به ۱۵رأی ديگر نيازمنديم". اما انتخابات امروز هيئت رئيسه موقت مانند آئينه‌ای شفاف، واقعيت درونی مجلس را به‌خوبی بازتاب داد که فراکسيون اميد دست‌کم محتاج ۴۵ رأی بود نه ۱۵ رأيی که از قول عارف نوشتند.
البته گروهی خودفريبانه خواهند گفت "آرای مجلس همواره سيال بود و هست"؛ يعنی نمايندگان کنونی صرف نظر از اين‌که اعتدال‌گرا باشند يا اصول‌گرا؛ مثل نمايندگان دوره‌های پيشين، اغلب فاقد اصول ثابت و ثبات نظری هستند. يعنی به آنی، همه‌ی قول و قرارهای پيشين را مثل امروز زيرپا می‌نهند و رأی و نظر عوض می‌کنند. با چنين نمايندگانی چگونه می‌توان اعتدال‌گرايی را رواج داد و اصلاحات را پياده کرد؟ می‌دانم پذيرش يک نکته بسيار تلخ و سخت است وقتی می‌بينی نيروهای ائتلاف در لحظه قاعده بازی را زير پا می‌نهند و استراتژی عوض می‌کنند. اما پرسش کليدی اين است که کدام‌يک از مسئولان کشوری و لشکری در ۴۰ سال گذشته اهل بازی‌های با قاعده بودند؟ اعتدال‌گرايان اگر واقعن اهل بازی‌های با قاعده هستند، آيا به‌تر نيست بجای دنباله‌روی از سياست هياهوگری و تبليغات مسخره‌ی باصطلاح «شفاف‌سازی» (تصوير زير) در فضای مجازی؛ بدنبال تشکيل يک فراکسيون اقليت اما به‌معنای واقعی منسجم، ثابت قدم و ثابت نظری باشند؟ فراکسيونی که در شرايط‌های مختلف و کاملن متفاوت، همواره لابی‌گری را بر هياهوگری ترجيح می‌دهد؟
#انتخابات #سياست #فرهنگ
🆔
@hassandarvishpour
جنگِ جهانِ سومی‌ها
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نسل ما در مجموع با پنج‌ـ‌شش سال اختلاف، همه متولدين بعد از جنگ جهانی دوم هستيم. در ظاهر، جنگ نديده بوديم اما همراه با جنگ‌ديده‌گان، در زير سقف ناخوشايند کين‌خواهی و نفرت پراکنی نفس می‌کشيديم و دست‌کم، به مدت بيست سال، از سال ۱۹۴۵ تا سال ۱۹۶۵ از طريق خانه، مدرسه، رسانه‌ها، فيلم‌های سينمايی و حتا از طريق خواندن کتاب‌های رُمان [يک نمونه‌اش آثار ژان لافيت] آموزش مستمر ديديم که بايد عليه جنگ‌طلبان اصلی برخاست و جنگيد تا مانع از تحقق جنگ جهانی سوم شد. خوشبختانه جنگ جهانی سوم رُخ نداد اما در عوض، ۷۰ سال است که «جهان سوم» در درون شعله‌های آتش جنگ در حال سوختن است. از سال ۱۹۴۵ به اين‌سو، ۱۳۷جنگ ملی و کشمکش‌های داخلی (منهای آمار گروگان‌گيری و بمب‌گذاری) در جهان سوم صورت گرفته که به‌طور تقريب ۲۸ ميليون نفر (بدون احتساب آمار سال ۲۰۱۵) کشته داشت. يعنی ۷ميليون نفر بيش‌تر از تلفات جنگ جهانی دوم. از اين گذشته، همه ما می‌دانيم جنگ‌های «جهان سومی» فاقد فاتح و نتيجه‌ی پيروزمندانه بودند و هم‌چنان هستند. نمونه‌اش جنگ ايران و عراق. از آن‌جايی که رهبران جنگ‌طلب به اين حقيقت واقفند، حرص عجيبی در خريد تسليحات نشان می‌دهند. مثلن صدام حسين برای کسب پيروزی صد-در-صد در يک تصميم ناگهانی، ۵۰% از درآمد ناخالص ملی عراق را در سال ۱۹۸۴، صرف خريد وسايل نظامی می‌کند. نتيجه چنين کاری را همه می‌دانند که چگونه از مارس ۱۹۸۵ (اسفند ماه ۱۳۶۳) جنگ بمباران شهرها کليد خورد و هزاران انسان غيرنظامی کشته شدند. به زبانی ديگر، مردم غيرنظامی، قربانيان اصلی جنگ جهانِ سومی‌ها هستند. اگر غيرنظاميان در مجموع ۴۲% تلفات جنگ جهانی دوم را تشکيل می‌دادند، در جنگ جهانی «جهان سومی‌ها» مردم کوچه بازار، ۹۳% کشته‌ها را تشکيل می‌دهند. ... متأسفانه چنين وضعيت مشمئزکننده‌ای همچنان تداوم دارد و حالا همه ما می‌دانيم [می‌دانيم؟] هرچه گسترۀ ميدان جنگ و تلفات ناشی از آن افزايش يابد، متناسب با آن، بسياری از خرده فرهنگ‌ها و گرايشات افراطی که می‌خواهد جهان و زندگی جهانيان را به آتش بکشد؛ تقويت می‌شوند و دوباره مجال بروز می‌يابند. حالا نسل من با صدای بلند می‌تواند فرياد بکشد: گرچه جنگ جهانی سوم رُخ نداد اما، کل جهان ديگر فاقد امنيت به معنای واقعی کلمه است.
#ديده‌ها و شنيده‌ها #جنگ
🆔
@hassandarvishpour
گربه‌ی ملوس
ـــــــــــــــــــ
در خرداد ماه سال ١٣٤٢ شمسی يکی از دانشجويان ايرانی مقيم شهر «مونستر» هنگام بازگشت به کشور آلمان، جدا از يک ساک ٢۴ کيلويی، همراه با يک دبه شير و يک بچه گربه‌ی ناز و مامانی در بغل وارد فرودگاه مهرآباد شد. در فرودگاه، کسی از او تقاضای مجوز خروج گربه ايرانی از کشور را نکرد. تنها يکی از مسئولين کنترل بار به شوخی يا جدی گفت: بچه ١۸ ماهه من در طول روز يک دبه شير نمی‌خورد. من اگر جای تو بودم يه همچين بچه‌ی پُرخرجی رو از همين‌جا ولش می‌کردم به امان خدا؟!
در فرودگاه «فرانکفورت»، وقتی چشم خانم افسر مسئول کنترل پاسپورت به گربه افتاد، با صدای بلند فرياد کشيد: خدای من ... چه می‌بينم ... يک گربه‌ی زيبای پارسی؟ تنها تفاوت فرودگاه فرانکفورت با مهرآباد اين بود که مشخصات دقيق و آدرس محل زندگی دانشجوی ايرانی را به‌عنوان صاحب اصلی گربه ثبت کردند.
هفت تا هشت ساعت طول کشيد تا او فاصله‌ی ميان فرانکفورت و مونستر را با قطار طی کند. در اين فاصله هر کسی وارد واگن می‌شد، بی‌اختيار گربه ملوس زيبا را ناز می‌داد. بعضی‌ها دستی به رويش می‌کشيدند. يا هنگامی‌که با بازی‌گوشی نوک پستانک شيشه‌ی شير را گاز می‌گرفت و می‌کشيد؛ بعضی‌ها تکه می‌آمدند که ببينيد فسقلی چطوری از همين الان با ناز و ادا داره باباش رو می‌دوشه؟ اما ... دريغ از يک توجه که اين بچه گربه، يک پلنگ زيبا، کمياب و با ارزش ايرانی است.
بچه پلنگ وقتی در دهمين روز تولدش چشم باز کرد، خود را در بغل دانشجو ديد. دانشجوی ايرانی نيز با همان احساسی که هر مادر نسبت به بچه‌ی خود دارد، گربه ملوس مادر مُرده را که روز پيش شکارچيان کشته بودند؛ نوازش می‌کرد. او در حال نوازش می‌انديشيد که چگونه می‌تواند امنيت و آينده‌ی پلنگی را که هزار و يک خطر مرگ تهديدش می‌‌کنند، تأمين و تضمين کند. و در همان لحظه تصميم قطعی‌اش را گرفت: با خودم می‌برم آلمان!
در فردای روز ورود وقتی بچه گربه را پيش مسئول باغ وحش مونستر برد، مسئول باغ وحش برای دقايقی از تعجب دهانش باز ماند. و وقتی هم که حرف آمد، مثل سوزنی که روی صفحه گرامافون گير کرده باشد؛ يک‌ريز می‌گفت: باور نمی‌کنم! باور نمی‌کنم! حق داشت! در آن روزها فقط سه يا چهار باغ وحش اروپا پلنگ ايرانی داشتند. روی همين اصل خيلی سريع همکاران خود را خبر کرد تا بمناسبت اين معجزه باور نکردنی و هديه ارزش‌مند، شامپاين باز کنند و جشن بگيرند.
اين همه نوشتم تا بگويم پيش از اين که به خارجی‌ها بد و بی‌راه بگوئيد که همه چيزمان را چاپيدند؛ کمی هم روی بی‌توجه‌ای، بی‌تفاوتی به اموال ملی و بی‌لياقتی خودمان فکر کنيم.
🆔
@hassandarvishpour
حکايتِ ديروز و امروز ما
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مردکی را چشم درد خاست، [١] پيش بَيطار [٢] رفت که دوا کُن. بَيطار از آنچه در چشم چارپای می‌کند، در ديدۀ او کشيد [٣] و کور شد. حکومت به داور[٤] بُردند؛ گفت: برو هيچ تاوان نيست. اگر اين [= مردک] خر نبودی پيشِ بَيطار نرفتی.

ندهد هوشمندِ روشن رأی
بـه فرومايه کـارهایِ خطير
بوريا باف اگرچه بافنده است
نبرندش به کـارگـاه حرير
پانوشت: ١ـ خاست =پديد آمد، رسيد ... ٢ـ بَيطار =ستور پزشک، دام پزشک ... ٣ـ کشيد =ماليد، ... ٤ـ حکومت به داور بُردند =داوری پيش قاضی آوردند، ... ٥ـ بوريا باف =حصيرباف
منبع: گلستان سعدی، بکوشش دکتر خليل خطيب‌رهبر، انتشارات صفی عليشاه، چاپ ١٣٦٢ صفحه٤٦١
🆔
@hassandarvishpour