پديدار بيداری و زندگی
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
نيمهی دوّم شهريور ماه سال ۱۳۳۲ بود که از طرف ادارۀ آگاهی و اماکن لاهيجان به اکبر پديدارنظر صاحب تنها سينمای شهرمان [سينما_تأتر ايران] اطلاع دادند که از اين پس بدون حضور مأمور ثابت شهربانی در سينما، بازکردن درهای سينما به روی مردم ممنوع است! و بدنبال اين بخشنامه، در چنين روزی بود [۲۱ شهريور ۱۳۳۲] که «آژدان موسی خان» بهعنوان حافظ نظم و نخستين مأمور ثابت شهربانی وارد تنها سينمای شهرمان شد.
حالا اين روز [۲۱ شهريور] بهانهای شد برای يادآوری چند تصوير از سه دهه تلاشهای فرهنگی مردی که چهل سال پيش بطور دقيق پيشبينی کرده بود: "اگر آخوندهای ضد فرهنگ قدرت را در دست بگيرند، خيلی از هنر دوستان و فرهنگيان بايد برای هميشه ايران را ترک کنند و در غربت بميرند". يکی از آن خيلیها خودش بود که دو ماه پيش در غربت مُرد.
زنده ياد اکبر پديدارنظر اگرچه در سالهای ۳۲ـ۱۳۳۰ جوانی بود آرمانخواه ولی به لحاظ طبقهبندی نسلی، در رديف جوانان مدنيتگرا قرار داشت. آنهايی که اعتقاد داشتند بدون تحولات فرهنگی، بدون سينما، تأتر و ادبيات، محال است ايران متحول گردد. بههمين خاطر وقتی برای نخستين بار سه دانگ سينما را خريد و با عمويش شريک شد؛ نام «سينما ايران» را به «سينما-تأتر ايران» تغيير داد. اين تغيير نام واقعن تأثيرگزار بود و بجرأت میتوان گفت که نسل ما در همين سينما ايران کموبيش با فرهنگ تأتر، فرهنگ «شو» [برنامههای صابر آتشین و دخترش گوگوش] و شعبده بازی [برنامههای دکتر مشکات] آشنا گرديد. تا آنجايی که حافظهام ياری میدهد، آخرين تئاتری که توسط گروهی از دبيران و دانش آموزان شهر در سينما ايران برگزار گرديد، آذر ماه سال ۳۷ بود. پديدارنظر خيلی تلاش کرد تا آن گروه به فعاليتش ادامه دهد، ولی موفق نشد. خودش در مصاحبهای دليل آن تلاشها را چنين توضيح داد: "شهرستانی که تأتر نداشته باشد، بهتر است نامش را بگذاريم روستا".
در واقع او با اين تعريف فرهنگی داشت به همه توجه میداد که نبايد يکسويه و تنها از منظر حقوقی که تفاوت ميان شهر و شهرستان را وجود دادگستری میداند؛ به شهرستانها نگاه کنيم. دو بار مصاحبه کرد و هر دو بار، انگشت تأکيدش را گذاشت روی اين جمله: "بدون فرهنگ شهری، نه شهر محتوا و معنا دارد، و نه شهرنشينی!". از اين منظر، بعنوان نماينده اوّل سينماداران خطه کناره [گیلان_مازندران]، همهی تلاشش اين بود که با ارزانترين قيمت، گرانترين و پُربارترين فيلمها را برای جوانان شهرستانی تهيه کند که به لحاظ فرهنگی به روز باشند. ولی آيا کسی کوچکترين توجهای به اين گفتارها و تلاشهای ارزندهاش داشت؟ رُک و راست خير! متأسفانه بسياری از لاهيجانیها معنای واقعی آن گفتار را در فردای پيروزی انقلاب اسلامی فهميدند. روزی که يک آدم غيرمتعادلِ خشکِ مقدسی همينکه بر مسند قدرت محلی نشست؛ نخست و مستقيمن رفت برای دستگيری اکبر پديدارنظر، و بعد از آن، در ورودی چهار سينمای چهار فصل و يک سينما تراس تابستانی را برای هميشه بست و تخته کرد. و تأسفبارتر اينکه همشهریها [اگر يکی_دو استثناء را ناديده بگيريد] نه تنها در دفاع از اين فعال فرهنگی لب نجنباندند و کوچکترين قدمی به نفع او برنداشتند بلکه، بجای اعتراض و شکايت به مقامهای مسئول شهری که چرا مردم شهر را از داشتن سينما محروم کردهايد؛ يواشکی رفتند دنبال ويدئو و سی.دیهای کپی و زيرزمينی. و حالا [مثل هميشه] میبينيم چه درخشنده مردی را که متناسب با توان خود در بيداریمان نقش و سهمی داشت، مفت و مجانی از دست داديم:
درفشنده شمع بود اين جان پاک
فتاده در اين ژرف تاری معاک
يکی نور بنياد تابندگی
پديدار بيداری و زندگی
@hassandarvishpour
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
نيمهی دوّم شهريور ماه سال ۱۳۳۲ بود که از طرف ادارۀ آگاهی و اماکن لاهيجان به اکبر پديدارنظر صاحب تنها سينمای شهرمان [سينما_تأتر ايران] اطلاع دادند که از اين پس بدون حضور مأمور ثابت شهربانی در سينما، بازکردن درهای سينما به روی مردم ممنوع است! و بدنبال اين بخشنامه، در چنين روزی بود [۲۱ شهريور ۱۳۳۲] که «آژدان موسی خان» بهعنوان حافظ نظم و نخستين مأمور ثابت شهربانی وارد تنها سينمای شهرمان شد.
حالا اين روز [۲۱ شهريور] بهانهای شد برای يادآوری چند تصوير از سه دهه تلاشهای فرهنگی مردی که چهل سال پيش بطور دقيق پيشبينی کرده بود: "اگر آخوندهای ضد فرهنگ قدرت را در دست بگيرند، خيلی از هنر دوستان و فرهنگيان بايد برای هميشه ايران را ترک کنند و در غربت بميرند". يکی از آن خيلیها خودش بود که دو ماه پيش در غربت مُرد.
زنده ياد اکبر پديدارنظر اگرچه در سالهای ۳۲ـ۱۳۳۰ جوانی بود آرمانخواه ولی به لحاظ طبقهبندی نسلی، در رديف جوانان مدنيتگرا قرار داشت. آنهايی که اعتقاد داشتند بدون تحولات فرهنگی، بدون سينما، تأتر و ادبيات، محال است ايران متحول گردد. بههمين خاطر وقتی برای نخستين بار سه دانگ سينما را خريد و با عمويش شريک شد؛ نام «سينما ايران» را به «سينما-تأتر ايران» تغيير داد. اين تغيير نام واقعن تأثيرگزار بود و بجرأت میتوان گفت که نسل ما در همين سينما ايران کموبيش با فرهنگ تأتر، فرهنگ «شو» [برنامههای صابر آتشین و دخترش گوگوش] و شعبده بازی [برنامههای دکتر مشکات] آشنا گرديد. تا آنجايی که حافظهام ياری میدهد، آخرين تئاتری که توسط گروهی از دبيران و دانش آموزان شهر در سينما ايران برگزار گرديد، آذر ماه سال ۳۷ بود. پديدارنظر خيلی تلاش کرد تا آن گروه به فعاليتش ادامه دهد، ولی موفق نشد. خودش در مصاحبهای دليل آن تلاشها را چنين توضيح داد: "شهرستانی که تأتر نداشته باشد، بهتر است نامش را بگذاريم روستا".
در واقع او با اين تعريف فرهنگی داشت به همه توجه میداد که نبايد يکسويه و تنها از منظر حقوقی که تفاوت ميان شهر و شهرستان را وجود دادگستری میداند؛ به شهرستانها نگاه کنيم. دو بار مصاحبه کرد و هر دو بار، انگشت تأکيدش را گذاشت روی اين جمله: "بدون فرهنگ شهری، نه شهر محتوا و معنا دارد، و نه شهرنشينی!". از اين منظر، بعنوان نماينده اوّل سينماداران خطه کناره [گیلان_مازندران]، همهی تلاشش اين بود که با ارزانترين قيمت، گرانترين و پُربارترين فيلمها را برای جوانان شهرستانی تهيه کند که به لحاظ فرهنگی به روز باشند. ولی آيا کسی کوچکترين توجهای به اين گفتارها و تلاشهای ارزندهاش داشت؟ رُک و راست خير! متأسفانه بسياری از لاهيجانیها معنای واقعی آن گفتار را در فردای پيروزی انقلاب اسلامی فهميدند. روزی که يک آدم غيرمتعادلِ خشکِ مقدسی همينکه بر مسند قدرت محلی نشست؛ نخست و مستقيمن رفت برای دستگيری اکبر پديدارنظر، و بعد از آن، در ورودی چهار سينمای چهار فصل و يک سينما تراس تابستانی را برای هميشه بست و تخته کرد. و تأسفبارتر اينکه همشهریها [اگر يکی_دو استثناء را ناديده بگيريد] نه تنها در دفاع از اين فعال فرهنگی لب نجنباندند و کوچکترين قدمی به نفع او برنداشتند بلکه، بجای اعتراض و شکايت به مقامهای مسئول شهری که چرا مردم شهر را از داشتن سينما محروم کردهايد؛ يواشکی رفتند دنبال ويدئو و سی.دیهای کپی و زيرزمينی. و حالا [مثل هميشه] میبينيم چه درخشنده مردی را که متناسب با توان خود در بيداریمان نقش و سهمی داشت، مفت و مجانی از دست داديم:
درفشنده شمع بود اين جان پاک
فتاده در اين ژرف تاری معاک
يکی نور بنياد تابندگی
پديدار بيداری و زندگی
@hassandarvishpour
نذریهای ميلياردی
ـــــــــــــــــــــــــــ
خبرگزاری «ايسناISNA» چند گزارش خود را اختصاص داده است به ريختوپاشهای وحشتناک ملت ايران در ماه محرم و نوشت: سال پيش [۱۳۹۵] ايرانیها معادل دو هزار ميليارد تومان (۰۰۰. ۰۰۰. ۰۰۰. ۲۰۰۰) غذای نذری در پنج شبِ ماه محرم توزيع کردهاند.
آيا ريختوپاشهای ايرانیها در ماه محرم فقط همين دوهزار ميليارد تومان ناقابل بود؟ به گمانم خبر کمی نارساست! و يا دستکم مشخص نمیکند که رقم دو هزار ميليارد تومان بدون احتساب کمکهای نقدی دولت به بعضی از هيئتهای عزاداران داخلی است، يا در برگيرندهی کل هزينهها در ماه محرم است؟
سادهترين دليل طرح چنين پرسشی اين است که با استناد به گزارش بانک مرکزی، مصرف برنج نذری ماه محرم در سال پيش، ۹۳هزار تُن بود. يعنی بیتوجه به هزينههايی که در بعضی از نقاط ايران بهطور سنتی در شبهای تاسوعا و عاشورا «هليم» يا آبگوشت «بُزباش» توزيع میکنند، تنها انگشتمان را بگذاريم روی همين آمار ۹۳هزار تُن برنج «قيمه پُلو»؛ میبينيم مطابق جدول استاندارد رستوارنهای ايران [و همينطور جهان] که هر ۱۲۵ گرم برنج، يک پُرس غذا محسوب میگردد؛ با ۹۳هزار تُن برنج میتوانيم ۷۴۴ميليون پُرس غذای «قيمه» توزيع کنيم که کل هزينهی مواد آن [يعنی بدون احتساب دستمُزد و برق و هزينهی حمل و نقل و غيره] بر اساس نرخ سال پيش [هر پُرس ۱۲هزار تومان]؛ میشود ۹هزار ميليارد تومان (۰۰۰. ۰۰۰. ۰۰۰. ۹۰۰۰)، نه دو هزار ميليارد تومان. يعنی بيش از چهار برابر رقمی که «ايسنا» گزارش داد.
حالا اگر به آمار بالا هزینههای نذری خارج از کشور دولت را که هر سال بهطور ويژه سه شب در کربلا و نجف و شام و غزه و لبنان، شام مفصل نذری میدهد؛ يا هزینههای سفارتخانههای ايرانی را که بهطور رسمی روز عاشورا را اختصاص دادهاند به روز قيمهخوری؛ و همينطور، بدعتی را که شهرداری تهران با اجازه بزرگترها در سال پيش گذاشت و از درون صندوق عوارض شهری [که بايد صرف کارهای آبادانی شهر تهران میشدند]، ۱۵ميليارد تومان را اختصاص میدهد به «راهيان کربلا» و ...؛ میبينيم در اين ۵ شب ماه محرم، چگونه «خدا ميليارد تومان» از ثروتهای ملی کشورمان خرج اعطينا و باد هوا میگردد؟ و از اين مهمتر و عجيبتر اينکه همه هم از اين حيفوميل و ريختوپاش راضی و خوشحال هستند. چرا چنين است؟ دلايل مختلف و متفاوتی را میتوان مثال آورد اما، يک دليل اين است که نگاه ايرانيان به عدالت اجتماعی، نگاهیست خيراتی، ريختوپاشی و گداپروری!
تحت تأثير همين نگاهست که وقتی دولت گداپروری مثل احمدینژاد با وجودی که ۷۱۰ميليارد دلار ثروت ملی از فروش نفت را يک شبه برباد میدهد؛ رانتهای ميلياردی را در دل جامعه جا میاندازد؛ وامهای بلاعوض خيرات میکند و صندوق ذخيره ارزی کشور را مثل خانهی خدا پاک و تهی از «ارز» میکند؛ نه تنها جامعه در صدد بازخواست و حسابرسی و محاکمهی او برنمیآيند، بلکه میشود يگانه پيامبر ايرانی عدالتخواه و محبوبِ بسياری از قلبها. و به قول ايرج ميرزا:
رفته گويی همه ذرات به خواب
نخورد هيچ تکان آب از آب
@hassandarvishpour
ـــــــــــــــــــــــــــ
خبرگزاری «ايسناISNA» چند گزارش خود را اختصاص داده است به ريختوپاشهای وحشتناک ملت ايران در ماه محرم و نوشت: سال پيش [۱۳۹۵] ايرانیها معادل دو هزار ميليارد تومان (۰۰۰. ۰۰۰. ۰۰۰. ۲۰۰۰) غذای نذری در پنج شبِ ماه محرم توزيع کردهاند.
آيا ريختوپاشهای ايرانیها در ماه محرم فقط همين دوهزار ميليارد تومان ناقابل بود؟ به گمانم خبر کمی نارساست! و يا دستکم مشخص نمیکند که رقم دو هزار ميليارد تومان بدون احتساب کمکهای نقدی دولت به بعضی از هيئتهای عزاداران داخلی است، يا در برگيرندهی کل هزينهها در ماه محرم است؟
سادهترين دليل طرح چنين پرسشی اين است که با استناد به گزارش بانک مرکزی، مصرف برنج نذری ماه محرم در سال پيش، ۹۳هزار تُن بود. يعنی بیتوجه به هزينههايی که در بعضی از نقاط ايران بهطور سنتی در شبهای تاسوعا و عاشورا «هليم» يا آبگوشت «بُزباش» توزيع میکنند، تنها انگشتمان را بگذاريم روی همين آمار ۹۳هزار تُن برنج «قيمه پُلو»؛ میبينيم مطابق جدول استاندارد رستوارنهای ايران [و همينطور جهان] که هر ۱۲۵ گرم برنج، يک پُرس غذا محسوب میگردد؛ با ۹۳هزار تُن برنج میتوانيم ۷۴۴ميليون پُرس غذای «قيمه» توزيع کنيم که کل هزينهی مواد آن [يعنی بدون احتساب دستمُزد و برق و هزينهی حمل و نقل و غيره] بر اساس نرخ سال پيش [هر پُرس ۱۲هزار تومان]؛ میشود ۹هزار ميليارد تومان (۰۰۰. ۰۰۰. ۰۰۰. ۹۰۰۰)، نه دو هزار ميليارد تومان. يعنی بيش از چهار برابر رقمی که «ايسنا» گزارش داد.
حالا اگر به آمار بالا هزینههای نذری خارج از کشور دولت را که هر سال بهطور ويژه سه شب در کربلا و نجف و شام و غزه و لبنان، شام مفصل نذری میدهد؛ يا هزینههای سفارتخانههای ايرانی را که بهطور رسمی روز عاشورا را اختصاص دادهاند به روز قيمهخوری؛ و همينطور، بدعتی را که شهرداری تهران با اجازه بزرگترها در سال پيش گذاشت و از درون صندوق عوارض شهری [که بايد صرف کارهای آبادانی شهر تهران میشدند]، ۱۵ميليارد تومان را اختصاص میدهد به «راهيان کربلا» و ...؛ میبينيم در اين ۵ شب ماه محرم، چگونه «خدا ميليارد تومان» از ثروتهای ملی کشورمان خرج اعطينا و باد هوا میگردد؟ و از اين مهمتر و عجيبتر اينکه همه هم از اين حيفوميل و ريختوپاش راضی و خوشحال هستند. چرا چنين است؟ دلايل مختلف و متفاوتی را میتوان مثال آورد اما، يک دليل اين است که نگاه ايرانيان به عدالت اجتماعی، نگاهیست خيراتی، ريختوپاشی و گداپروری!
تحت تأثير همين نگاهست که وقتی دولت گداپروری مثل احمدینژاد با وجودی که ۷۱۰ميليارد دلار ثروت ملی از فروش نفت را يک شبه برباد میدهد؛ رانتهای ميلياردی را در دل جامعه جا میاندازد؛ وامهای بلاعوض خيرات میکند و صندوق ذخيره ارزی کشور را مثل خانهی خدا پاک و تهی از «ارز» میکند؛ نه تنها جامعه در صدد بازخواست و حسابرسی و محاکمهی او برنمیآيند، بلکه میشود يگانه پيامبر ايرانی عدالتخواه و محبوبِ بسياری از قلبها. و به قول ايرج ميرزا:
رفته گويی همه ذرات به خواب
نخورد هيچ تکان آب از آب
@hassandarvishpour
سالگرد اتحاد دو آلمان
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
✍🏾 امروز [سوم اکتبر] ۲۷مين سالگرد اتحاد دو نيمهی شرقی و غربی آلمان در سال ١٩٩٠ ميلادی است. در چنين روزی بود که به معنای واقعی آلمانیهای بزرگ شده و تربيت شده در درون دو نظامِ بغايت متضاد توتاليتر (Totaliter) و ليبرال (Liberal) بعد از ۴۵ سال جدايی و بیخبری، همديگر را سخت در آغوش گرفتند.
تجربه سوم اکتبر از اين جهت مهم است که چرا بايد با مردمی که ناگهان و به شيوهی انقلابی از زير سلطه و فرهنگ تماميتخواهی رهايی میيابند؛ با دورانديشی و کمی دست به عصا برخورد کرد؟ دليل دورانديشی، آلودگی فرهنگی است. چنين پديدهای برای ايرانيان بسيار ملموس است و همه نيک میدانند که چگونه نظام تماميتخواه، همه را به شکلی آلوده میکند. نتايج انتخابات پارلمانی ده روز پيش [٢٤سپتامبر] در نيمهی شرقی آلمان نشان داد که آلودگی، نه تنها با فرو ريختن ديوار فرو نمیريزد، بلکه بعد از گذشتِ تقریبن سه دهه، هر از گاهی به شکلی خودنمايی میکند. جهتگيری اکثريت مردم بخش شرقی آلمان در انتخابات اخير که رأیشان را به نفع حزب ملیگرای افراطی «آلترناتيو» در صندوقها ريختهاند؛ بفهمی_نفهمی نشان میدهد که آنها درصدد برپايی ديواری تازه، يا دستکم در صدد ساختن چهارديواریای هستند که بشود در درون آن، گذشتهها را حفظ و نگهداری کرد.
امروز در هر دو بخش شرقی و غربی آلمان، تنها يک صدا است که همآهنگ و همنوا، بهطور واضح و روشن شنيده میشوند: تلاش در جهت اتحاد دو آلمان، تلاشی بود شتابآميز و زودهنگام. بر بستر چنين واقعيتی بود که چند سال پيش خانم آنگلا مرکل صدراعظم آلمان، رازهای درونی و احساسات شخصی خود را بروز داد و گفت: من نيز مانند ديگران وقتی ديدم بزرگترين مانع از سر راه دو آلمان برداشته شد، احساس شادمانی و هيجان میکردم اما، همان زمان بههيچوجهی گمان نمیبُردم که اتحاد دو آلمان به اين سرعت اتفاق بيافتد. حالا نيز معتقدم که اتحاد دو آلمان هنوز کامل نشده و ادامه دارد.
حال پرسش کليدی اين است که آيا ديوار برلين به مفهوم واقعی خود فرو ريخت؟ آيا سی سال پيش مردم آلمان شرقی به عشق رهايی و در جهت رسيدن به آزادی بود که از ديوارها گذشتند؟ همان زمان آمار فروش فروشگاههای برلين غربی و خالی شدن قفسهها از اجناس، بيانگر واقعيت تلخی بود که بذل و بخششهای ارزی دولت هلموت کُهل، افزايش اعتبار «مارک» آلمان شرقی و بالا رفتن ناگهانی سطح قدرت خريد مردم شرق، بزرگترين مشوق در جهت تخريب ديوار بودند. البته اين سخن بههيچوجه نافی تلاشهای پيشگامان آزادی که هدفمندانه مبارزه کردند و رنجها بُردند، نبود و نيست. اما در ميان آنها اصلاحطلبانی بودند شبيه برخی از اصلاحطلبان امروز ايران؛ که هدف نهايیشان نه رهايی، بلکه جابهجايی عناصر در قدرت بود.
@hassandarvishpour
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
✍🏾 امروز [سوم اکتبر] ۲۷مين سالگرد اتحاد دو نيمهی شرقی و غربی آلمان در سال ١٩٩٠ ميلادی است. در چنين روزی بود که به معنای واقعی آلمانیهای بزرگ شده و تربيت شده در درون دو نظامِ بغايت متضاد توتاليتر (Totaliter) و ليبرال (Liberal) بعد از ۴۵ سال جدايی و بیخبری، همديگر را سخت در آغوش گرفتند.
تجربه سوم اکتبر از اين جهت مهم است که چرا بايد با مردمی که ناگهان و به شيوهی انقلابی از زير سلطه و فرهنگ تماميتخواهی رهايی میيابند؛ با دورانديشی و کمی دست به عصا برخورد کرد؟ دليل دورانديشی، آلودگی فرهنگی است. چنين پديدهای برای ايرانيان بسيار ملموس است و همه نيک میدانند که چگونه نظام تماميتخواه، همه را به شکلی آلوده میکند. نتايج انتخابات پارلمانی ده روز پيش [٢٤سپتامبر] در نيمهی شرقی آلمان نشان داد که آلودگی، نه تنها با فرو ريختن ديوار فرو نمیريزد، بلکه بعد از گذشتِ تقریبن سه دهه، هر از گاهی به شکلی خودنمايی میکند. جهتگيری اکثريت مردم بخش شرقی آلمان در انتخابات اخير که رأیشان را به نفع حزب ملیگرای افراطی «آلترناتيو» در صندوقها ريختهاند؛ بفهمی_نفهمی نشان میدهد که آنها درصدد برپايی ديواری تازه، يا دستکم در صدد ساختن چهارديواریای هستند که بشود در درون آن، گذشتهها را حفظ و نگهداری کرد.
امروز در هر دو بخش شرقی و غربی آلمان، تنها يک صدا است که همآهنگ و همنوا، بهطور واضح و روشن شنيده میشوند: تلاش در جهت اتحاد دو آلمان، تلاشی بود شتابآميز و زودهنگام. بر بستر چنين واقعيتی بود که چند سال پيش خانم آنگلا مرکل صدراعظم آلمان، رازهای درونی و احساسات شخصی خود را بروز داد و گفت: من نيز مانند ديگران وقتی ديدم بزرگترين مانع از سر راه دو آلمان برداشته شد، احساس شادمانی و هيجان میکردم اما، همان زمان بههيچوجهی گمان نمیبُردم که اتحاد دو آلمان به اين سرعت اتفاق بيافتد. حالا نيز معتقدم که اتحاد دو آلمان هنوز کامل نشده و ادامه دارد.
حال پرسش کليدی اين است که آيا ديوار برلين به مفهوم واقعی خود فرو ريخت؟ آيا سی سال پيش مردم آلمان شرقی به عشق رهايی و در جهت رسيدن به آزادی بود که از ديوارها گذشتند؟ همان زمان آمار فروش فروشگاههای برلين غربی و خالی شدن قفسهها از اجناس، بيانگر واقعيت تلخی بود که بذل و بخششهای ارزی دولت هلموت کُهل، افزايش اعتبار «مارک» آلمان شرقی و بالا رفتن ناگهانی سطح قدرت خريد مردم شرق، بزرگترين مشوق در جهت تخريب ديوار بودند. البته اين سخن بههيچوجه نافی تلاشهای پيشگامان آزادی که هدفمندانه مبارزه کردند و رنجها بُردند، نبود و نيست. اما در ميان آنها اصلاحطلبانی بودند شبيه برخی از اصلاحطلبان امروز ايران؛ که هدف نهايیشان نه رهايی، بلکه جابهجايی عناصر در قدرت بود.
@hassandarvishpour
روز جهانی معلم
ـــــــــــــــــــــــ
✍🏾: اگر کسی به بهانۀ روز جهانی معلم نظر شما را در بارۀ نقش و جايگاه معلمان در جامعه جويا گردد، تعريفتان چيست؟ پاسخ به اين پرسش از اين جهت مهم است که سطح آگاهی و دانايی هر جامعهای را از چگونگی نگاه و نوع برداشتی که از جايگاه معلمان در جامعه ارائه میدهند، میشود سنجيد.
سادهترين تعريف و بیمعنیترين کار اين است که بیتوجه به نقش معلمان در جامعه، و بی توجه به بهرهوری نهاد آموزشی در توليد ارزشها و ثروتهای ملی، آن را بعنوان يک نهاد کاملن معنوی و انتزاعی معرفی و از ساير نهادها جدایشان سازيم. موضوعی که اتفاقن مورد علاقه و تأکيد مسئولين حکومت اسلامی نيز هست. در حالیکه از زمان ميرزا حسن رشديه اولين معلم و بنيانگذار مدارس به سبک نوين، تا زمان استاد مجتهدی کارشناس، پرورشدهنده و تقويتکننده بهرۀ هوشی (IQ) جوانان کشور؛ وظايف، عرصه فعاليت و مضمون کار معلمان هميشه مشخص بود و هيچ معلمی هم ادعا نکرد که مقام و منزلت ما در سطح پدر معنوی است.
راستش را بخواهيد پدر معنوی بودن جدا از تعارف ظاهری، تنزلدادن اعتبار و اهميت کار معلمان در جامعه است. وقتی پای معنويت را به وسط میکشند، يعنی راندمان کار اين طيف بههيچوجهی قابل اندازهگيری نيست و نمیشود آنرا جزئی از سرمايههای ملی به حساب آورد. آيا واقعيتهای زندگی چنين تعريفی را برمیتابد؟
به گمانم اين نوع برداشت و تعريف کليشهای، برگرفته از تفکر و فرهنگی است که بطور مشخص و عريان، سرمايه را با مالکيت انواع کالاها میسنجد. مثلن همين امروز هم وقتی میخواهيم برای فردی اهميتی قائل گرديم، میگوئيم او خانهای دارد به اندازه يک قصر. سوار ماشينی میگردد از فلان مارک و مُدل. بديهی است در چنين فضا و فرهنگی که مبادله و تصاحب کالا در اقتصاد تجاری_مصرفی ايران نقش محوری دارند، شرکت ملی نفت ايران، بعنوان نهادی معجزهگر، مبدل به قبلهی آرزوهای ايرانيان میگردد؛ ولی از آن سوی نيز، ارزش و اهميت وزارت آموزش و پرورش، تا سطح يک نهاد بغايت مصرفکننده درآمدهای نفتی و برباد دهنده آرزوهای ايرانيان، تنزل میيابد. واقعيت چيست؟ آيا جامعه معلمان نقشی در توليد ثروتهای ملی ندارند؟
پاسخ به چنين پرسشی مستلزم آن است که هم تجديدنظر و تغييری در نگاه و برداشتمان از مفهوم سرمايه و شيوه توليد تروت بوجود آيد و هم چند درجهای نظام آموزشی ما متحول گردد. يعنی تبديل شود به نظامی که در درون آن کار فکری، بهره هوشی و جذب و ترغيب ايدهها، جايگاه و منزلت ويژهای داشته باشند. آنوقت نه تنها نهاد آموزش و پرورش، نهاد مصرف کننده صرف نيست؛ بلکه نهادیست بسترساز، که هم سرمايه و هم توليدش دانايی است.
@hassandarvishpour
ـــــــــــــــــــــــ
✍🏾: اگر کسی به بهانۀ روز جهانی معلم نظر شما را در بارۀ نقش و جايگاه معلمان در جامعه جويا گردد، تعريفتان چيست؟ پاسخ به اين پرسش از اين جهت مهم است که سطح آگاهی و دانايی هر جامعهای را از چگونگی نگاه و نوع برداشتی که از جايگاه معلمان در جامعه ارائه میدهند، میشود سنجيد.
سادهترين تعريف و بیمعنیترين کار اين است که بیتوجه به نقش معلمان در جامعه، و بی توجه به بهرهوری نهاد آموزشی در توليد ارزشها و ثروتهای ملی، آن را بعنوان يک نهاد کاملن معنوی و انتزاعی معرفی و از ساير نهادها جدایشان سازيم. موضوعی که اتفاقن مورد علاقه و تأکيد مسئولين حکومت اسلامی نيز هست. در حالیکه از زمان ميرزا حسن رشديه اولين معلم و بنيانگذار مدارس به سبک نوين، تا زمان استاد مجتهدی کارشناس، پرورشدهنده و تقويتکننده بهرۀ هوشی (IQ) جوانان کشور؛ وظايف، عرصه فعاليت و مضمون کار معلمان هميشه مشخص بود و هيچ معلمی هم ادعا نکرد که مقام و منزلت ما در سطح پدر معنوی است.
راستش را بخواهيد پدر معنوی بودن جدا از تعارف ظاهری، تنزلدادن اعتبار و اهميت کار معلمان در جامعه است. وقتی پای معنويت را به وسط میکشند، يعنی راندمان کار اين طيف بههيچوجهی قابل اندازهگيری نيست و نمیشود آنرا جزئی از سرمايههای ملی به حساب آورد. آيا واقعيتهای زندگی چنين تعريفی را برمیتابد؟
به گمانم اين نوع برداشت و تعريف کليشهای، برگرفته از تفکر و فرهنگی است که بطور مشخص و عريان، سرمايه را با مالکيت انواع کالاها میسنجد. مثلن همين امروز هم وقتی میخواهيم برای فردی اهميتی قائل گرديم، میگوئيم او خانهای دارد به اندازه يک قصر. سوار ماشينی میگردد از فلان مارک و مُدل. بديهی است در چنين فضا و فرهنگی که مبادله و تصاحب کالا در اقتصاد تجاری_مصرفی ايران نقش محوری دارند، شرکت ملی نفت ايران، بعنوان نهادی معجزهگر، مبدل به قبلهی آرزوهای ايرانيان میگردد؛ ولی از آن سوی نيز، ارزش و اهميت وزارت آموزش و پرورش، تا سطح يک نهاد بغايت مصرفکننده درآمدهای نفتی و برباد دهنده آرزوهای ايرانيان، تنزل میيابد. واقعيت چيست؟ آيا جامعه معلمان نقشی در توليد ثروتهای ملی ندارند؟
پاسخ به چنين پرسشی مستلزم آن است که هم تجديدنظر و تغييری در نگاه و برداشتمان از مفهوم سرمايه و شيوه توليد تروت بوجود آيد و هم چند درجهای نظام آموزشی ما متحول گردد. يعنی تبديل شود به نظامی که در درون آن کار فکری، بهره هوشی و جذب و ترغيب ايدهها، جايگاه و منزلت ويژهای داشته باشند. آنوقت نه تنها نهاد آموزش و پرورش، نهاد مصرف کننده صرف نيست؛ بلکه نهادیست بسترساز، که هم سرمايه و هم توليدش دانايی است.
@hassandarvishpour
پائیز
ـــــــ
همينکه باران خودی نشان داد
پريد زير چترم و گفت:
"بغلم کُن!"
در زير چتر آبگون
روباه «چتردیده»
بچرخاند
گرگ «باران دیده» را.
@hassandarvishpour
ـــــــ
همينکه باران خودی نشان داد
پريد زير چترم و گفت:
"بغلم کُن!"
در زير چتر آبگون
روباه «چتردیده»
بچرخاند
گرگ «باران دیده» را.
@hassandarvishpour
منطقِ "ريزريز"
ــــــــــــــــــــ
✍🏾: آيتاله خامنهای در نخستين واکنش به سخنان دونالد ترامپ گفت: "تا طرف مقابل برجام را پاره نکند ما آنرا پاره نمیکنيم اما اگر او برجام را پاره کرد، ما آنرا ريزريز میکنيم".
منظور آيتاله خامنهای از ريزريزکردن چه بود؟ آيا میشود ميان دو اصطلاح «پارهکردن» و «ريزريزکردن» ارتباط منطقیای برقرار کرد؟
«پارهکردن» را اگر بهمعنای «برنتابيدن» قراردادها و پيماننامهها فرض کنيد، اصطلاحیست سياسی، تاريخی و کاملن شناختهشده و مسبوق به سابقه در روابط بينالملل.
از منظر عمومی نيز اصطلاح پارهکردن، يک اصطلاح گوشآشنا و جا افتاده در ميان ملتها است. يعنی دونالد ترامپ همينطور هردمبيلی و بدون مشورت چنين اصطلاحی را به کار نبرد. میدانست که پارهکردن اصطلاحیست عامهفهم و اصلن نيازی به تبليغ و تفسير و تحليلهای کمکی بعدی ندارد. زيرا که هر ملتی [از جمله ايرانيان] دستکم میتواند يکی_دو داستان تاريخی در اين زمينه تعريف کند.
در مناسبات ديپلماتيک، بهترين و منطقیترين واکنش در برابر اصطلاح «پارهکردن»، بهرهگيری از زبان استعارهای «پارهپارهکردن» است نه «ريزريزکردن»! همانگونه که معنای واقعی پارهکردن در فرهنگ ديپلماتيک، برنتابيدن است؛ معنای واقعی «پارهپارهکردن» نيز در روابط ديپلماتيک، برتافتن و تابآوردن است.
چرا بايد در برابر بیتابی، از اصطلاح تابآوری بهره گرفت؟ پاسخ روشن است! وقتی شما تابآوری را در برابر بیتابی طرف مقابل بکار میبريد، از يکسو تعادل قرارداد را برقرار میکنيد و از سوی ديگر، طول عُمر و دوام قرارداد را. چون که هر قراردادی از جمله برجام، دو طرفه [جمهوری اسلامی = ۱+ ۵] و حافظ منافع طرفين است. و يا از منظری ديگر، معادلهی منطقِ منافع دستکم تا يک دوره، تابآوری را در برابر بیتابی قرار میدهد. واکنشگر [يعنی رهبری] با علم به اين معادله و منطق، و با ارسال اين سيگنال و نشانک، به کُنشگر [ترامپ] و شرکای او میفهماند که اگر های و هوی کنونی بر سر حفظ منافع و امنيت دو طرف است؛ میتوانيم قرارداد را از نوع پارهپاره [=تقسيمبندی] کرده و روی بند بند آن بحث و مذاکره کنيم.
اما واکنش آيتاله خامنهای چه بود؟ او حضور يا عدم حضور ايران در برجام را تابعی از متغير رفتار [حضور يا عدمحضور] دونالد ترامپ تعريف میکند که از منظر علم سياست، واکنشی بود بغايت ناپخته، ناروشن و غير شفاف. متأسفانه به تبعيت از رهبری، پرچمداران گفتوگوی تمدنها، اعتدالگرايان، اصلاحطلبان، سازندگان و بازندگان و همه و همه بجای دو کلمه حرف حساب، برای مردم روضه و رجز خواندند. يکی نبود از آنان بپرسد که اگر قرارداد برجام منطبق بر منافع و امنيت ملی ايران نيست، پس چرا قرارداد بستيد؟ و اگر هست، چرا در برابر بیتابیهای رئيس جمهور آمريکا، کمی متانت و تابآوری نشان نمیدهيد؟
البته ناگفته نماند که پيام ديروز رهبری در مقايسه با پيام پيشين که گفته بود "آتش میزنيم"، گامی است به پيش و بفهمی_نفهمی اين منظور را میرساند که «ريزريزکردن» در حقيقت بهمعنای محو و نابودکردن قرارداد نيست. در واقع «ريزريزکردن» يک برداشت سادهانگارانهی فيزيکی از اصطلاح پارهپارهکردن است. ريزريزکردن اصطلاحیست نوپديد و خلاف فرهنگ ديپلماسی که انگاری ناگهان از دهان پريده باشد، نه تنها برای جهانيان، بلکه برای بسياری از ايرانيان نيز قابل فهم نيست و نمیدانند که غرض از بکارگيری اين اصطلاح دو منظوره نشاندادن خشم است يا تمنا از ترامپ؟ نوعی اولتيماتوم است يا پرده ساتری بر نيتها، پيغامها و پسغامهای پشتِ پرده؟ هرچه هست، شفاف نيست! برای خنثیکردن تقابل آمريکا، فقط و فقط يک راه پيش رو داريم: برخورد شفاف با مردم!
@hassandarvishpour
ــــــــــــــــــــ
✍🏾: آيتاله خامنهای در نخستين واکنش به سخنان دونالد ترامپ گفت: "تا طرف مقابل برجام را پاره نکند ما آنرا پاره نمیکنيم اما اگر او برجام را پاره کرد، ما آنرا ريزريز میکنيم".
منظور آيتاله خامنهای از ريزريزکردن چه بود؟ آيا میشود ميان دو اصطلاح «پارهکردن» و «ريزريزکردن» ارتباط منطقیای برقرار کرد؟
«پارهکردن» را اگر بهمعنای «برنتابيدن» قراردادها و پيماننامهها فرض کنيد، اصطلاحیست سياسی، تاريخی و کاملن شناختهشده و مسبوق به سابقه در روابط بينالملل.
از منظر عمومی نيز اصطلاح پارهکردن، يک اصطلاح گوشآشنا و جا افتاده در ميان ملتها است. يعنی دونالد ترامپ همينطور هردمبيلی و بدون مشورت چنين اصطلاحی را به کار نبرد. میدانست که پارهکردن اصطلاحیست عامهفهم و اصلن نيازی به تبليغ و تفسير و تحليلهای کمکی بعدی ندارد. زيرا که هر ملتی [از جمله ايرانيان] دستکم میتواند يکی_دو داستان تاريخی در اين زمينه تعريف کند.
در مناسبات ديپلماتيک، بهترين و منطقیترين واکنش در برابر اصطلاح «پارهکردن»، بهرهگيری از زبان استعارهای «پارهپارهکردن» است نه «ريزريزکردن»! همانگونه که معنای واقعی پارهکردن در فرهنگ ديپلماتيک، برنتابيدن است؛ معنای واقعی «پارهپارهکردن» نيز در روابط ديپلماتيک، برتافتن و تابآوردن است.
چرا بايد در برابر بیتابی، از اصطلاح تابآوری بهره گرفت؟ پاسخ روشن است! وقتی شما تابآوری را در برابر بیتابی طرف مقابل بکار میبريد، از يکسو تعادل قرارداد را برقرار میکنيد و از سوی ديگر، طول عُمر و دوام قرارداد را. چون که هر قراردادی از جمله برجام، دو طرفه [جمهوری اسلامی = ۱+ ۵] و حافظ منافع طرفين است. و يا از منظری ديگر، معادلهی منطقِ منافع دستکم تا يک دوره، تابآوری را در برابر بیتابی قرار میدهد. واکنشگر [يعنی رهبری] با علم به اين معادله و منطق، و با ارسال اين سيگنال و نشانک، به کُنشگر [ترامپ] و شرکای او میفهماند که اگر های و هوی کنونی بر سر حفظ منافع و امنيت دو طرف است؛ میتوانيم قرارداد را از نوع پارهپاره [=تقسيمبندی] کرده و روی بند بند آن بحث و مذاکره کنيم.
اما واکنش آيتاله خامنهای چه بود؟ او حضور يا عدم حضور ايران در برجام را تابعی از متغير رفتار [حضور يا عدمحضور] دونالد ترامپ تعريف میکند که از منظر علم سياست، واکنشی بود بغايت ناپخته، ناروشن و غير شفاف. متأسفانه به تبعيت از رهبری، پرچمداران گفتوگوی تمدنها، اعتدالگرايان، اصلاحطلبان، سازندگان و بازندگان و همه و همه بجای دو کلمه حرف حساب، برای مردم روضه و رجز خواندند. يکی نبود از آنان بپرسد که اگر قرارداد برجام منطبق بر منافع و امنيت ملی ايران نيست، پس چرا قرارداد بستيد؟ و اگر هست، چرا در برابر بیتابیهای رئيس جمهور آمريکا، کمی متانت و تابآوری نشان نمیدهيد؟
البته ناگفته نماند که پيام ديروز رهبری در مقايسه با پيام پيشين که گفته بود "آتش میزنيم"، گامی است به پيش و بفهمی_نفهمی اين منظور را میرساند که «ريزريزکردن» در حقيقت بهمعنای محو و نابودکردن قرارداد نيست. در واقع «ريزريزکردن» يک برداشت سادهانگارانهی فيزيکی از اصطلاح پارهپارهکردن است. ريزريزکردن اصطلاحیست نوپديد و خلاف فرهنگ ديپلماسی که انگاری ناگهان از دهان پريده باشد، نه تنها برای جهانيان، بلکه برای بسياری از ايرانيان نيز قابل فهم نيست و نمیدانند که غرض از بکارگيری اين اصطلاح دو منظوره نشاندادن خشم است يا تمنا از ترامپ؟ نوعی اولتيماتوم است يا پرده ساتری بر نيتها، پيغامها و پسغامهای پشتِ پرده؟ هرچه هست، شفاف نيست! برای خنثیکردن تقابل آمريکا، فقط و فقط يک راه پيش رو داريم: برخورد شفاف با مردم!
@hassandarvishpour
نظام پارلمانی ويژه
ـــــــــــــــــــــــــــ
✍🏾: همه میدانيم که داستان کمدی_تراژيک «سپنتا نيکنام» عضو زرتشتی منتخبِ مردم در شورای شهر يزد؛ چيز زياد عجيب و غريبی نبود جز تکرار همان قصههای تلخ چهل سال گذشته. همان قصهی آشنايی که برای هزارمين بار هُشدار میدهد چگونه «شرع مقدس» در ايران ابزار مناسبی است در گريز از قانون و دهنکجی آشکار به مردم و انتخابشان.
و باز، همه میدانيم که مهمترين پشتوانه و گريزگاه زيرپانهندگان قانون، همين قانون اساسی جمهوری اسلامی است. در واقع اين قانون اساسی است که به نهاد شورای نگهبان و بهويژه به پنج تن از فقهای زپرتی وابسته به عصر «پيشا آدم» اختياری تام و فراقانونی میدهد تا هر غلطی که دلشان میخواهد بکنند. کسی که چنين واقعيتی را میداند، به احتمال زياد خلاف راه هياهوکنندگانی که دارند همهی کاسهوکوزهها را بر سرِ شورای نگهبان میشکنند؛ دنبال میکنند. چون که علت اساسی و زمينهساز واقعی بحرانهای حقوقی در چهل سال گذشته، همين «نظام رياستی_قبيلهای ويزه» است که ولی فقيه غيرمنتخب و غيرپاسخگو چون پير قبيلهی دوران عهد بوق، فراقانون، همه کاره، و در همهی موارد اختيار تام و تمام دارد از جمله، در انتخاب فقهای شورای نگهبان!
خيلی فشرده و تلگرافی بگويم که سادهترين و منطقیترين راه اصلاحی در لحظهی کنونی و در گريز از اين بحرانهای تکراری و سيکلی؛ يکیاش اين است که مطابق شکل بالا دو قاعده مختلفِ دو مثلثِ حقوقی و فقهی نظام رياستی ويژه را برهم انطباق دهيم و تبديلاش کنيم به ساختاری لوزیشکلی به نام «نظام پارلمانی ويژه». ويژهگیاش بدين علت است که در اين ساختار، هم ولی فقيه، هم مجلس شورا و هم مجلس خبرگان مستقيمن با رأی مردم انتخاب میگردند. نهاد شورای نگهبان برچيده میشود و تمام وظايف حقوقی آن محوّل میگردد به مجلس خبرگان يا مجلس سنا. در اين نظام حقوقی، ديگر نياز به انتخاب رئيس جمهور نيست. رئيس دولت يا نخست وزير را ولی فقيه انتخاب و به مجلس معرفی میکند. تجربهی چهل سال گذشته هم نشان میدهد که تنها از طريق نظام پارلمانی ويژه میتوانيم ولی فقيه را از جايگاه دينی به جايگاه سياسی [جايگاهی که پاسخگو است] انتقال دهيم. اين پيشنهاد، تنها پيشنهاد اصلاحی درون نظام است که هم به نفع آينده ولی فقيه است، هم به نفع دين اسلام است، و هم متضمن امنيت جان و مال روحانيون طرفدار «اسلام سياسی» است.
@hassandarvishpour
ـــــــــــــــــــــــــــ
✍🏾: همه میدانيم که داستان کمدی_تراژيک «سپنتا نيکنام» عضو زرتشتی منتخبِ مردم در شورای شهر يزد؛ چيز زياد عجيب و غريبی نبود جز تکرار همان قصههای تلخ چهل سال گذشته. همان قصهی آشنايی که برای هزارمين بار هُشدار میدهد چگونه «شرع مقدس» در ايران ابزار مناسبی است در گريز از قانون و دهنکجی آشکار به مردم و انتخابشان.
و باز، همه میدانيم که مهمترين پشتوانه و گريزگاه زيرپانهندگان قانون، همين قانون اساسی جمهوری اسلامی است. در واقع اين قانون اساسی است که به نهاد شورای نگهبان و بهويژه به پنج تن از فقهای زپرتی وابسته به عصر «پيشا آدم» اختياری تام و فراقانونی میدهد تا هر غلطی که دلشان میخواهد بکنند. کسی که چنين واقعيتی را میداند، به احتمال زياد خلاف راه هياهوکنندگانی که دارند همهی کاسهوکوزهها را بر سرِ شورای نگهبان میشکنند؛ دنبال میکنند. چون که علت اساسی و زمينهساز واقعی بحرانهای حقوقی در چهل سال گذشته، همين «نظام رياستی_قبيلهای ويزه» است که ولی فقيه غيرمنتخب و غيرپاسخگو چون پير قبيلهی دوران عهد بوق، فراقانون، همه کاره، و در همهی موارد اختيار تام و تمام دارد از جمله، در انتخاب فقهای شورای نگهبان!
خيلی فشرده و تلگرافی بگويم که سادهترين و منطقیترين راه اصلاحی در لحظهی کنونی و در گريز از اين بحرانهای تکراری و سيکلی؛ يکیاش اين است که مطابق شکل بالا دو قاعده مختلفِ دو مثلثِ حقوقی و فقهی نظام رياستی ويژه را برهم انطباق دهيم و تبديلاش کنيم به ساختاری لوزیشکلی به نام «نظام پارلمانی ويژه». ويژهگیاش بدين علت است که در اين ساختار، هم ولی فقيه، هم مجلس شورا و هم مجلس خبرگان مستقيمن با رأی مردم انتخاب میگردند. نهاد شورای نگهبان برچيده میشود و تمام وظايف حقوقی آن محوّل میگردد به مجلس خبرگان يا مجلس سنا. در اين نظام حقوقی، ديگر نياز به انتخاب رئيس جمهور نيست. رئيس دولت يا نخست وزير را ولی فقيه انتخاب و به مجلس معرفی میکند. تجربهی چهل سال گذشته هم نشان میدهد که تنها از طريق نظام پارلمانی ويژه میتوانيم ولی فقيه را از جايگاه دينی به جايگاه سياسی [جايگاهی که پاسخگو است] انتقال دهيم. اين پيشنهاد، تنها پيشنهاد اصلاحی درون نظام است که هم به نفع آينده ولی فقيه است، هم به نفع دين اسلام است، و هم متضمن امنيت جان و مال روحانيون طرفدار «اسلام سياسی» است.
@hassandarvishpour
تأثير ديدارهای حضوری
ــــــــــــــــــــــــــــــ
ديروز؛
ولاديمير پوتين در ديدار با آيتاله خامنهای گفت: آقا! نگران آينده نباش؛ همينطور بدون ترمز برو جلو، ما هستيم!
امـروز؛
آيتاله خامنهای در ديدار با دانش آمـوزان گفت: "آمریکا بهمعنای واقعی کلمه، دشمن خبیث و اصلی جمهوری اسلامی است. بايد در برابر آن ايستاد و با آن مقابله کرد. کوتاه آمدن، آمريکا را گستاخ میکند."
حاشيه: حالا میشود فهميد که چرا و به چه دليلی آيتاله خامنهای مخالف سرسخت ديدار حضوری رئيس جمهور ايران با رئيس جمهور آمريکا بود. و چرا عجولانه آن موقعيت طلايی را که دونالد ترامپ رسمن برای حسن روحانی دعوتنامه فرستاده بود تا در شهريور ماه گذشته در نيويورک ديداری داشته باشند؛ از بين بُرد؟
@hassandarvishpour
ــــــــــــــــــــــــــــــ
ديروز؛
ولاديمير پوتين در ديدار با آيتاله خامنهای گفت: آقا! نگران آينده نباش؛ همينطور بدون ترمز برو جلو، ما هستيم!
امـروز؛
آيتاله خامنهای در ديدار با دانش آمـوزان گفت: "آمریکا بهمعنای واقعی کلمه، دشمن خبیث و اصلی جمهوری اسلامی است. بايد در برابر آن ايستاد و با آن مقابله کرد. کوتاه آمدن، آمريکا را گستاخ میکند."
حاشيه: حالا میشود فهميد که چرا و به چه دليلی آيتاله خامنهای مخالف سرسخت ديدار حضوری رئيس جمهور ايران با رئيس جمهور آمريکا بود. و چرا عجولانه آن موقعيت طلايی را که دونالد ترامپ رسمن برای حسن روحانی دعوتنامه فرستاده بود تا در شهريور ماه گذشته در نيويورک ديداری داشته باشند؛ از بين بُرد؟
@hassandarvishpour
سيزده [۱۳] آبان
ـــــــــــــــــــــــ
واژه آبان هم در تاريخ اساطيری و هم در فرهنگ فارسی، نام فرشتهی نيکرأی و مديری است که نگهبان «آب»[=آئينه و شفافيت] بود. اما از آنجايی که اهريمنهای کوچک و بزرگ شفافيت را در زندگی برنمیتابيدند، همه با هم بر فرشتهی نيکانديش تاختند تا او را نابود و آب را «گِلآلود» کنند.
فرشته آبان در تقابل با اهريمننان، بجای تقليد و دنبالهروی از سنتِ گران جان رايج در ميان خدايان، يعنی توسل به حربهیجنگ و شعار مرگ و غيره؛ به دورانديشی، به مصلحت و تدبير توسل جُست. در واقع و به لحاظ منطقی آن فرشتهی دورانديش نيک میدانست تسليمشدن و تندادن به وسوسههای جنگ و مرگ و دشمنی؛ بهنوعی گلآلودکردن آبها و پيادهکردن هدفهای آشکار و پنهان اهريمننان است. و از اين منظر است که واژه آبان در فرهنگ فارسی؛ به دورانديشی، مصلحت و تدبير هم معنی میگردد.
با توجه به دادههای بالا، حالا نيک میدانيد که ۱۳ آبان در تاريخ معاصر ايران، روزی است که اهريمنی به نام آيتاله خوئينیها، شفافيت سياست يا آب را برای هميشه گلآلود کرد. شاهکار او بقدری بینظير بود که بعد از گذشت چهار دهه از آن تاريخ، آن آب گلآلوده در سياستِ بينالمللی، به چنان باتلاقی تبديل گرديد که همهی «ما» تا گردن در درون آن فرو رفتهايم.
ماه آبان،
يعنی مصلحت، تدبير
يعنی تو شعار "مرگ بر..." را
زير پا بگذار و ناديده بگير!
ماه آبان،
ماه مصلحت است و تدبير
يعنی کار را به کاردان بسپار
به سياستمدار نيکانديش
آنکه اهل دانشست و مدير!
@hassandarvishpour
ـــــــــــــــــــــــ
واژه آبان هم در تاريخ اساطيری و هم در فرهنگ فارسی، نام فرشتهی نيکرأی و مديری است که نگهبان «آب»[=آئينه و شفافيت] بود. اما از آنجايی که اهريمنهای کوچک و بزرگ شفافيت را در زندگی برنمیتابيدند، همه با هم بر فرشتهی نيکانديش تاختند تا او را نابود و آب را «گِلآلود» کنند.
فرشته آبان در تقابل با اهريمننان، بجای تقليد و دنبالهروی از سنتِ گران جان رايج در ميان خدايان، يعنی توسل به حربهیجنگ و شعار مرگ و غيره؛ به دورانديشی، به مصلحت و تدبير توسل جُست. در واقع و به لحاظ منطقی آن فرشتهی دورانديش نيک میدانست تسليمشدن و تندادن به وسوسههای جنگ و مرگ و دشمنی؛ بهنوعی گلآلودکردن آبها و پيادهکردن هدفهای آشکار و پنهان اهريمننان است. و از اين منظر است که واژه آبان در فرهنگ فارسی؛ به دورانديشی، مصلحت و تدبير هم معنی میگردد.
با توجه به دادههای بالا، حالا نيک میدانيد که ۱۳ آبان در تاريخ معاصر ايران، روزی است که اهريمنی به نام آيتاله خوئينیها، شفافيت سياست يا آب را برای هميشه گلآلود کرد. شاهکار او بقدری بینظير بود که بعد از گذشت چهار دهه از آن تاريخ، آن آب گلآلوده در سياستِ بينالمللی، به چنان باتلاقی تبديل گرديد که همهی «ما» تا گردن در درون آن فرو رفتهايم.
ماه آبان،
يعنی مصلحت، تدبير
يعنی تو شعار "مرگ بر..." را
زير پا بگذار و ناديده بگير!
ماه آبان،
ماه مصلحت است و تدبير
يعنی کار را به کاردان بسپار
به سياستمدار نيکانديش
آنکه اهل دانشست و مدير!
@hassandarvishpour
مثلثِ بدون قاعده
ـــــــــــــــــــــــــــ
✍🏾: اگر از مردم جهان سوم و به ويژه از قشرهای ميانی جوامع آسيايی که بين ۶۰ تا ۸۰ سال سن دارند بپرسيد: در زندگیتان نام چند رئيس جمهور آمريکا را شنيدهايد و يا میشناسيد؟ آنوقت خواهيد ديد که واکنش و پاسخ اغلبِ آنها تقريبن شبيهی هم است. يعنی همزمان با نامبردن تعدادی از رؤسای جمهور آمريکا، نام وزيران خارجهاش را نيز طرح میکنند. حتا ممکنست اندکشماری نيز به دليل داشتن حافظهی بسيار قوی، نام وزيران دفاع را هم به ليست پيشين اضافه کنند.
چنين واکنشی از يک جهت طبيعی است هرگاه بدانيم که داستان نخستين ورود ملموس آمريکا به دو قاره اروپا و آسيا بهعنوان نجاتدهنده بشر از شرّ فاشيسم؛ با يک استراتژی کاملن شفافی کليد خورده بود. يعنی همان استراتژی مشهور «ضربهی بزرگ و کاری» فرانکلين روزولت!
همه کسانی که در آن سالها دسترسی به راديو داشتند و بعدها خاطراتشان را نوشتند، میگفتند جهان در سال ۱۹۴۴ برای نخستين بار با «مثلث قدرتِ» آمريکايی در روابط بينالمللی آشنا گرديد که رئيس جمهور روزولت با استراتژی مشخصی در رأس آن قرار داشت، و «کوردل هال» وزير خارجه و «جرج مارشال» فرمانده عالی ارتش آمريکا [وزير دفاع]، بهعنوان دو بازوی سياسی_نظامی، قاعده آن مثلث را تشکيل میدادند. آن دو بازوی سياسی_نظامی چنان ماهرانه و هنرمندانه استراتژی «ضربهی بزرگ» را پياده کردند که همزمان، در افکار عمومی جهان ذهنيتی شکل گرفت که: آمريکا آنچه را گفت و وعده داده بود، اجراء و پياده کرد.
يک سال بعد از ورود آمريکا به آسيا و اروپا، جنگ جهانی دوم خاتمه يافت. همزمان و يا تقريبن دو_سه هفته قبل از پايان جنگ، عمر روزولت و عمر استراتژی او نيز به پايان رسيدند. اما مردم جهان که زاغ سياه اين «تازه وارد» به جهانِ قدر قدرتها را با دقت چوب میزدند؛ ديدند رئيس جمهور جديد «هری ترومن» نه تنها با استراتژی جديد [استراتژی «محاصره و ديوارکشی»]، بلکه با وزير خارجه جديدی [جرج مارشال] وارد کارزارهای سياسی_نظامی جهانی گرديد که تسلط کاملی در فنون تهاجمی در دو عرصهی سياسی و نظامی دارد. در واقع از اين زمان بود که جهانيان در شناخت تنها ابرقدرت جهانِ بعد از جنگ، متوجه دو نکتهی کليدی مهم و بههم پيوستهای شدند که:
نخست، ميان استراتژی که معمولن با نام رئيس جمهور آمريکا گره میخورد و انتخاب وزير امور خارجه، ارتباط تنگاتنگی وجود دارد؛ و دوم، با توجه به ذهنيتی که در هنگام جنگ شکل گرفته بود، همه پذيرفتند که گفتارها و رفتارهای آمريکا مبتنی بر قواعد مشخصی است و در برابر رويدادهای جهانی، از قبل قابل پيشبينی.
در روابط بينالملل، شفافيت و قابل پيشبينیبودن رفتارهای سياسی فقط و فقط يک معنا و يک نتيجهگيری را بدنبال دارد: بالارفتن درصد ثبات، امنيت، رشد و توسعه در جهان! و از اين منظر قابل فهم است که چرا کشورهای جهان، نخستين توجهشان بعد از روی کار آمدن هر دولتی در آمريکا، زوم کردن روی نام و انتخاب وزير امور خارجه است؛ و يا چگونه متناسب با رفتارهای او، رفتارها و سياستهای خودشان را در روابط فراملی و منطقهای تنظيم میکردند؟ به زبانی ديگر، آن کسی که بهمعنای واقعی «سيمای سياسی آمريکا» در جهان شناخته میشود و اعتماد جلب میکند، وزير امور خارجه است نه رئيس جمهور! بعنوان مثال، «چوئن لای» نخست وزير چين که در درون نظام دو جبههای جهانی که در ظاهر میبايست در جبهه مخالف سياستهای آمريکا در جهان قرار میگرفت؛ وقتی در سال ۱۹۷۲ با هنری کيسينجر وزير امور خارجه آمريکا ملاقات کرد، از همان نخستين لحظهی ديدار، اعتماد دوجانبهای ميان آنان شکل گرفت و هر دو، قولهای يکديگر را پذيرفتند. علت واقعی شکلگيری اعتماد هم مشخص است. وزير خارجه آمريکا با سيمای روشنی وارد خاک چين شده بود و از آن طرف چوئن لای، نيک میدانست طراح واقعی استراتژی «دو ستونه» نيکسون [همان شعاری که برای منزویکردن شوروی، چين را در آغوش بگير!] کسی جز هنری کيسينجر نيست. و مهمتر، چشمانداز و نتيجه تلاشها و رفتارهای کيسينجر برای چوئن لای، از قبل قابل پيشبينی بود و میدانست تحت تأثير آن استراتژی، دگرگونیهايی در روابط بينالمللی رُخ خواهد داد و ديديم که رُخ داد: يک نمونهی ساده آن تغيير سريع رفتار شاه ايران بود که تحت تأثير آن دگرگونی، خواهر و همسرش را بهعنوان سفيران حُسن نيت، به چين فرستاد.
ـــــــــــــــــــــــــــ
✍🏾: اگر از مردم جهان سوم و به ويژه از قشرهای ميانی جوامع آسيايی که بين ۶۰ تا ۸۰ سال سن دارند بپرسيد: در زندگیتان نام چند رئيس جمهور آمريکا را شنيدهايد و يا میشناسيد؟ آنوقت خواهيد ديد که واکنش و پاسخ اغلبِ آنها تقريبن شبيهی هم است. يعنی همزمان با نامبردن تعدادی از رؤسای جمهور آمريکا، نام وزيران خارجهاش را نيز طرح میکنند. حتا ممکنست اندکشماری نيز به دليل داشتن حافظهی بسيار قوی، نام وزيران دفاع را هم به ليست پيشين اضافه کنند.
چنين واکنشی از يک جهت طبيعی است هرگاه بدانيم که داستان نخستين ورود ملموس آمريکا به دو قاره اروپا و آسيا بهعنوان نجاتدهنده بشر از شرّ فاشيسم؛ با يک استراتژی کاملن شفافی کليد خورده بود. يعنی همان استراتژی مشهور «ضربهی بزرگ و کاری» فرانکلين روزولت!
همه کسانی که در آن سالها دسترسی به راديو داشتند و بعدها خاطراتشان را نوشتند، میگفتند جهان در سال ۱۹۴۴ برای نخستين بار با «مثلث قدرتِ» آمريکايی در روابط بينالمللی آشنا گرديد که رئيس جمهور روزولت با استراتژی مشخصی در رأس آن قرار داشت، و «کوردل هال» وزير خارجه و «جرج مارشال» فرمانده عالی ارتش آمريکا [وزير دفاع]، بهعنوان دو بازوی سياسی_نظامی، قاعده آن مثلث را تشکيل میدادند. آن دو بازوی سياسی_نظامی چنان ماهرانه و هنرمندانه استراتژی «ضربهی بزرگ» را پياده کردند که همزمان، در افکار عمومی جهان ذهنيتی شکل گرفت که: آمريکا آنچه را گفت و وعده داده بود، اجراء و پياده کرد.
يک سال بعد از ورود آمريکا به آسيا و اروپا، جنگ جهانی دوم خاتمه يافت. همزمان و يا تقريبن دو_سه هفته قبل از پايان جنگ، عمر روزولت و عمر استراتژی او نيز به پايان رسيدند. اما مردم جهان که زاغ سياه اين «تازه وارد» به جهانِ قدر قدرتها را با دقت چوب میزدند؛ ديدند رئيس جمهور جديد «هری ترومن» نه تنها با استراتژی جديد [استراتژی «محاصره و ديوارکشی»]، بلکه با وزير خارجه جديدی [جرج مارشال] وارد کارزارهای سياسی_نظامی جهانی گرديد که تسلط کاملی در فنون تهاجمی در دو عرصهی سياسی و نظامی دارد. در واقع از اين زمان بود که جهانيان در شناخت تنها ابرقدرت جهانِ بعد از جنگ، متوجه دو نکتهی کليدی مهم و بههم پيوستهای شدند که:
نخست، ميان استراتژی که معمولن با نام رئيس جمهور آمريکا گره میخورد و انتخاب وزير امور خارجه، ارتباط تنگاتنگی وجود دارد؛ و دوم، با توجه به ذهنيتی که در هنگام جنگ شکل گرفته بود، همه پذيرفتند که گفتارها و رفتارهای آمريکا مبتنی بر قواعد مشخصی است و در برابر رويدادهای جهانی، از قبل قابل پيشبينی.
در روابط بينالملل، شفافيت و قابل پيشبينیبودن رفتارهای سياسی فقط و فقط يک معنا و يک نتيجهگيری را بدنبال دارد: بالارفتن درصد ثبات، امنيت، رشد و توسعه در جهان! و از اين منظر قابل فهم است که چرا کشورهای جهان، نخستين توجهشان بعد از روی کار آمدن هر دولتی در آمريکا، زوم کردن روی نام و انتخاب وزير امور خارجه است؛ و يا چگونه متناسب با رفتارهای او، رفتارها و سياستهای خودشان را در روابط فراملی و منطقهای تنظيم میکردند؟ به زبانی ديگر، آن کسی که بهمعنای واقعی «سيمای سياسی آمريکا» در جهان شناخته میشود و اعتماد جلب میکند، وزير امور خارجه است نه رئيس جمهور! بعنوان مثال، «چوئن لای» نخست وزير چين که در درون نظام دو جبههای جهانی که در ظاهر میبايست در جبهه مخالف سياستهای آمريکا در جهان قرار میگرفت؛ وقتی در سال ۱۹۷۲ با هنری کيسينجر وزير امور خارجه آمريکا ملاقات کرد، از همان نخستين لحظهی ديدار، اعتماد دوجانبهای ميان آنان شکل گرفت و هر دو، قولهای يکديگر را پذيرفتند. علت واقعی شکلگيری اعتماد هم مشخص است. وزير خارجه آمريکا با سيمای روشنی وارد خاک چين شده بود و از آن طرف چوئن لای، نيک میدانست طراح واقعی استراتژی «دو ستونه» نيکسون [همان شعاری که برای منزویکردن شوروی، چين را در آغوش بگير!] کسی جز هنری کيسينجر نيست. و مهمتر، چشمانداز و نتيجه تلاشها و رفتارهای کيسينجر برای چوئن لای، از قبل قابل پيشبينی بود و میدانست تحت تأثير آن استراتژی، دگرگونیهايی در روابط بينالمللی رُخ خواهد داد و ديديم که رُخ داد: يک نمونهی ساده آن تغيير سريع رفتار شاه ايران بود که تحت تأثير آن دگرگونی، خواهر و همسرش را بهعنوان سفيران حُسن نيت، به چين فرستاد.
میدانيد که همان زمان، يگانه همتای قَدَر يا سرسختترين رقيب هنری کيسينجر در جبههی مخالف، «آندره گروميکو» بود. آيا چوئن لای به او نيز به اندازه کيسينجر اعتماد داشت؟ پاسخ مستند و دقيق را نمیدانم اما از منظر سياسی، با يک استدلال ساده میتوانم ثابت کنم که پاسخ منفی است. زمانی که در سال ۱۹۵۷ دانش آموز دبستان بودم، آندره گروميکو در رأس وزارت امور خارجه قرار گرفت و تا سال ۱۹۸۵، او بالاترين مقام شوروی در روابط بينالمللی بود. و در اين ۲۸ سال جدا از تحولات جهانی، میبينيم در خود کشور شوروی، ۵ رهبر [نيکيتا خروشحف، لئونيد برژنف، يوری آندريف، کنستانتين چرنينکو و ميخائيل گورباچف] با ۵ استراتژی متفاوتی که داشتند، تغيير کردند ولی، گروميکو همچنان وزير امور خارجه بود. وزير خارجهای که در يک دوره موافق تز «همزيستی مسالمتآميز» است و در دورۀ ديگر برخلاف اصل ۲۹ قانون اساسی شوروی سابق که تهاجم به سرزمينهای ديگر را منع کرده بود؛ مدافع استراتژی «يورش پيشگيرانه» لئونيد برژنف میگردد و غيره ...؛ بديهیست که هرگز نمیتوانست سيمای سياسی مطلوب، معتبر و اطمينانبخشی در مناسبات جهانی داشته باشد و در مناسبات دوگانه، اعتماد طرف مقابل را جلب کند.
به گمانم گويا دوباره برگشتيم به زمانهای که ديگر هيچ رفتاری را نمیشود از قبل پيشبينی و اعتماد کرد از جمله سياستهای خارجی دولت آمريکا را. آمريکای امروز متأسفانه فاقد همان دو مؤلفهای است که نخستين پايهگذار آن در روابط بينالمللی بود. يک علت مشخص چنين وضعی، روی کار آمدن دولت رونالد ترامپ است. مردی که در ده ماه گذشته نشان داد که نه درک درستی از يک استراتژی منطبق بر زمانه دارد، و نه اطلاع دقيقی از تاريخ ديپلماسی آمريکا در جهان، و نه حاضرست گوش به رهنمودهای صاحبنظران بسپارد. مضمون بخشی از دخالتها و توئيتکردنهای او از منظر فرهنگی، بدين معناست که ترامپ هنوز ظرفيت پذيرش يک واقعيت تجربه شده و انکارناپذيری را که چرا وزير امور خارجهی آمريکا در واقع نماد و «سيمای سياسی آمريکا» در جهان است؛ ندارد. تجربهی هفتاد سال گذشته نشان میدهد که جايگاه وزير خارجه آمريکا در درون «مثلث قدرت» [رئيس جمهور_وزير خارجه_وزير دفاع]، يک جايگاه استراتژيک است. در واقع وزير خارجه «ستون قائم» و «زاويهی قائم» (۹۰درجه) مثلث قدرت را تشکيل میدهد و به لحاظ منطقی، شخصيتی است صاحبنظر، نه مجری بی چون و چرای اوامر رئيس جمهور.
اين همه نوشتم تا بگويم وقتی که آشکارا میبينيم رفتارهای ترامپ در ده ماه گذشته مبتنی بر هيچ قاعدهای نيست؛ يا وقتی میبينيم که «مثلث قدرت» به يک معنا مثلث بدون قاعده است و تناقض رفتاری آشکاری ميان ترامپ و وزير امور خارجهاش ديده میشود و غيره...؛ بلوفها و تهديدهای سياسی_نظامی دو کشور ايران و عربستان عليه يکديگر، میتواند ريسک بسيار خطرناکی باشد. جنگ ايران و عربستان، به نفع هيچ ملت و کشوری در منطقه نيست!
برگرفته از وبلاگ: https://darvishpour.blogspot.de/2017/11/blog-post.html
@hassandarvishpour
به گمانم گويا دوباره برگشتيم به زمانهای که ديگر هيچ رفتاری را نمیشود از قبل پيشبينی و اعتماد کرد از جمله سياستهای خارجی دولت آمريکا را. آمريکای امروز متأسفانه فاقد همان دو مؤلفهای است که نخستين پايهگذار آن در روابط بينالمللی بود. يک علت مشخص چنين وضعی، روی کار آمدن دولت رونالد ترامپ است. مردی که در ده ماه گذشته نشان داد که نه درک درستی از يک استراتژی منطبق بر زمانه دارد، و نه اطلاع دقيقی از تاريخ ديپلماسی آمريکا در جهان، و نه حاضرست گوش به رهنمودهای صاحبنظران بسپارد. مضمون بخشی از دخالتها و توئيتکردنهای او از منظر فرهنگی، بدين معناست که ترامپ هنوز ظرفيت پذيرش يک واقعيت تجربه شده و انکارناپذيری را که چرا وزير امور خارجهی آمريکا در واقع نماد و «سيمای سياسی آمريکا» در جهان است؛ ندارد. تجربهی هفتاد سال گذشته نشان میدهد که جايگاه وزير خارجه آمريکا در درون «مثلث قدرت» [رئيس جمهور_وزير خارجه_وزير دفاع]، يک جايگاه استراتژيک است. در واقع وزير خارجه «ستون قائم» و «زاويهی قائم» (۹۰درجه) مثلث قدرت را تشکيل میدهد و به لحاظ منطقی، شخصيتی است صاحبنظر، نه مجری بی چون و چرای اوامر رئيس جمهور.
اين همه نوشتم تا بگويم وقتی که آشکارا میبينيم رفتارهای ترامپ در ده ماه گذشته مبتنی بر هيچ قاعدهای نيست؛ يا وقتی میبينيم که «مثلث قدرت» به يک معنا مثلث بدون قاعده است و تناقض رفتاری آشکاری ميان ترامپ و وزير امور خارجهاش ديده میشود و غيره...؛ بلوفها و تهديدهای سياسی_نظامی دو کشور ايران و عربستان عليه يکديگر، میتواند ريسک بسيار خطرناکی باشد. جنگ ايران و عربستان، به نفع هيچ ملت و کشوری در منطقه نيست!
برگرفته از وبلاگ: https://darvishpour.blogspot.de/2017/11/blog-post.html
@hassandarvishpour
darvishpour.blogspot.co.uk
مثلثِ بدون قاعده
اگر از مردم جهان سوم و به ويژه از قشرهای ميانی جوامع آسيايی که بين ۶۰ تا ۸۰ سال سن دارند بپرسيد: در زندگی تان نام چند رئيس جمهور آمر...
Forwarded from Deleted Account
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
زلزله و درددلهای مردم
@hassandarvishpour
@hassandarvishpour