حکايتِ ديروز و امروز ما
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مردکی را چشم درد خاست، [١] پيش بَيطار [٢] رفت که دوا کُن. بَيطار از آنچه در چشم چارپای میکند، در ديدۀ او کشيد [٣] و کور شد. حکومت به داور[٤] بُردند؛ گفت: برو هيچ تاوان نيست. اگر اين [= مردک] خر نبودی پيشِ بَيطار نرفتی.
ندهد هوشمندِ روشن رأی
بـه فرومايه کـارهایِ خطير
بوريا باف اگرچه بافنده است
نبرندش به کـارگـاه حرير
پانوشت: ١ـ خاست =پديد آمد، رسيد ... ٢ـ بَيطار =ستور پزشک، دام پزشک ... ٣ـ کشيد =ماليد، ... ٤ـ حکومت به داور بُردند =داوری پيش قاضی آوردند، ... ٥ـ بوريا باف =حصيرباف
منبع: گلستان سعدی، بکوشش دکتر خليل خطيبرهبر، انتشارات صفی عليشاه، چاپ ١٣٦٢ صفحه٤٦١
🆔
@hassandarvishpour
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مردکی را چشم درد خاست، [١] پيش بَيطار [٢] رفت که دوا کُن. بَيطار از آنچه در چشم چارپای میکند، در ديدۀ او کشيد [٣] و کور شد. حکومت به داور[٤] بُردند؛ گفت: برو هيچ تاوان نيست. اگر اين [= مردک] خر نبودی پيشِ بَيطار نرفتی.
ندهد هوشمندِ روشن رأی
بـه فرومايه کـارهایِ خطير
بوريا باف اگرچه بافنده است
نبرندش به کـارگـاه حرير
پانوشت: ١ـ خاست =پديد آمد، رسيد ... ٢ـ بَيطار =ستور پزشک، دام پزشک ... ٣ـ کشيد =ماليد، ... ٤ـ حکومت به داور بُردند =داوری پيش قاضی آوردند، ... ٥ـ بوريا باف =حصيرباف
منبع: گلستان سعدی، بکوشش دکتر خليل خطيبرهبر، انتشارات صفی عليشاه، چاپ ١٣٦٢ صفحه٤٦١
🆔
@hassandarvishpour
چولا
ــــــ
لاهيجانیها به حرفهای بی-سر-و- ته، غيرقابل قبول، غيرممکن و ناشدنی را میگويند: چُولا.
خيابان آزادی روستای چولا [تصوير بالا] تنها مکانی است در ايران که توريستها میتوانند با پوشش اختياری و بدون حجاب، آزادانه رفت و آمد کنند. پارک «بيجار کول» آن شبيه «هايد» پارک لندن است. در آنجا آزادی که به زمين و زمان بد و بیراه بگويی و از اين بابت کسی مانع نمیشود. بر سر در ورودی پارک تابلويی است که با خط خوش نوشتهاند:
آقا ولی!
هرچه میخواهد دلِ تنگات، بگو
ای برادر، خواهشن چُولا مگو! 😜
🆔
@hassandarvishpour
ــــــ
لاهيجانیها به حرفهای بی-سر-و- ته، غيرقابل قبول، غيرممکن و ناشدنی را میگويند: چُولا.
خيابان آزادی روستای چولا [تصوير بالا] تنها مکانی است در ايران که توريستها میتوانند با پوشش اختياری و بدون حجاب، آزادانه رفت و آمد کنند. پارک «بيجار کول» آن شبيه «هايد» پارک لندن است. در آنجا آزادی که به زمين و زمان بد و بیراه بگويی و از اين بابت کسی مانع نمیشود. بر سر در ورودی پارک تابلويی است که با خط خوش نوشتهاند:
آقا ولی!
هرچه میخواهد دلِ تنگات، بگو
ای برادر، خواهشن چُولا مگو! 😜
🆔
@hassandarvishpour
۵ ژوئن
(روز جهانی محيط زيست)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تقويم ايرانی را اگر ورق بزنيد، میبينيد بطور متوسط يک روز از هر ماه را اختصاص دادهاند به روزهای زيست محيطی: ۱۳ فروردين «روز طبيعت»؛ دوّم ارديبهشت «روز زمين پاک»؛ ۱۶خرداد «روز جهانی محيط زيست»؛ ۲۵خرداد «روز گُل»؛ ۲۷خرداد «روز بيابانزدايی»؛ ۵مهر «روز جهانی جهانگردی»؛ ۱۶مهر «روز مهرگان»؛ ۱۸آبان «روز ملی کيفيت»؛ ۲۶آبان «روز خودکفايی گندم»؛ ۱۴دی «روز جهاد کشاورزی»؛ ۲۹دی «روز هوای پاک»؛ ۱۵اسفند «روز درختکاری»؛ و همينطور روزهای ديگری نيز وجود دارند [مثلن روز شيلات] که میتوانيم نام آنها را در ليست بالا بگنجانيم. اما نتيجه اين همه مناسبتها و هزينههای ميليون دلاریای که همه ساله برای برپايی کنفرانسها در همين زمينه خرج میکنند، تاکنون چی بود؟ مثالهای تلخ و فراوانی وجود دارند که نشان میدهند نيروی قدرتمندی در بالا و بی هيچ ملاحظهای، در برابر ديدگان خوابآلود و بیتوجه عمومی، دارد تيشه به ريشه اين آب و خاک میزند. ولی آيا داستان نابودی محيط زيست، فقط و فقط به اعمال تخريبیـاقتصادی و بیتوجهی بالايیها مربوط میگردند؟ يا پائينیها هم در اين ميانه نقش و سهمی دارند؟ بدون رودربايستی بايد بگويم وحشتناک است!
پيش از انقلاب، ايرانيان زرتشتی سنت بسيار زيبايی داشتند و هرجا خانهای میساختند، تعدادی هم درخت جلوی خانهشان میکاشتند. اکنون آنها نيز چنين سنت زيبا و هستیبخش را ناديده گرفتهاند و به جرگه عمومی پيوستهاند. اين نمونه همراه با بسياری از واکنشهای عمومی و روزانه در جامعه بهسهم خود نشان میدهند که هويتيابی کنونی [که يکی از نمادهای آن بیتفاوتی در مقابل هرچیز و هرکسی است] از يکسو برگرفته از انحطاط جامعه سنتی است و اما از سوی ديگر، عدم شکلگيری فرهنگ شهرنشينی مبتنی برشرايط امروز جهان، روزبهروز موجب گسترش فقر معنوی و اخلاقی در درون جامعه میگردد. و مادامی که ما در چنين حال و هوايی بسر میبريم، اختصاص هفتهای بهنام هفته درختکاری، يا محيط زيست، يا بيابانزدايی و غيره، دردی را درمان نخواهد کرد.
#طبيعت #فرهنگ
🆔
@hassandarvishpour
(روز جهانی محيط زيست)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تقويم ايرانی را اگر ورق بزنيد، میبينيد بطور متوسط يک روز از هر ماه را اختصاص دادهاند به روزهای زيست محيطی: ۱۳ فروردين «روز طبيعت»؛ دوّم ارديبهشت «روز زمين پاک»؛ ۱۶خرداد «روز جهانی محيط زيست»؛ ۲۵خرداد «روز گُل»؛ ۲۷خرداد «روز بيابانزدايی»؛ ۵مهر «روز جهانی جهانگردی»؛ ۱۶مهر «روز مهرگان»؛ ۱۸آبان «روز ملی کيفيت»؛ ۲۶آبان «روز خودکفايی گندم»؛ ۱۴دی «روز جهاد کشاورزی»؛ ۲۹دی «روز هوای پاک»؛ ۱۵اسفند «روز درختکاری»؛ و همينطور روزهای ديگری نيز وجود دارند [مثلن روز شيلات] که میتوانيم نام آنها را در ليست بالا بگنجانيم. اما نتيجه اين همه مناسبتها و هزينههای ميليون دلاریای که همه ساله برای برپايی کنفرانسها در همين زمينه خرج میکنند، تاکنون چی بود؟ مثالهای تلخ و فراوانی وجود دارند که نشان میدهند نيروی قدرتمندی در بالا و بی هيچ ملاحظهای، در برابر ديدگان خوابآلود و بیتوجه عمومی، دارد تيشه به ريشه اين آب و خاک میزند. ولی آيا داستان نابودی محيط زيست، فقط و فقط به اعمال تخريبیـاقتصادی و بیتوجهی بالايیها مربوط میگردند؟ يا پائينیها هم در اين ميانه نقش و سهمی دارند؟ بدون رودربايستی بايد بگويم وحشتناک است!
پيش از انقلاب، ايرانيان زرتشتی سنت بسيار زيبايی داشتند و هرجا خانهای میساختند، تعدادی هم درخت جلوی خانهشان میکاشتند. اکنون آنها نيز چنين سنت زيبا و هستیبخش را ناديده گرفتهاند و به جرگه عمومی پيوستهاند. اين نمونه همراه با بسياری از واکنشهای عمومی و روزانه در جامعه بهسهم خود نشان میدهند که هويتيابی کنونی [که يکی از نمادهای آن بیتفاوتی در مقابل هرچیز و هرکسی است] از يکسو برگرفته از انحطاط جامعه سنتی است و اما از سوی ديگر، عدم شکلگيری فرهنگ شهرنشينی مبتنی برشرايط امروز جهان، روزبهروز موجب گسترش فقر معنوی و اخلاقی در درون جامعه میگردد. و مادامی که ما در چنين حال و هوايی بسر میبريم، اختصاص هفتهای بهنام هفته درختکاری، يا محيط زيست، يا بيابانزدايی و غيره، دردی را درمان نخواهد کرد.
#طبيعت #فرهنگ
🆔
@hassandarvishpour
تیـدی T-Day
ــــــــــــــــــــــــ
میدانيد که فردا ۶ ژوئن مصادف است با روز آغاز نبرد نُرماندی در جنگ جهانی دوّم که منجر به نابودی فاشيسم هيتلری شد. اين روز در تاريخ جهان بنام"دیـدی D-Day"يا «روز فرمان آتش» ثبت شده است. ۵ ژوئن نيز [البته بجز امسال] مصادف است با قيام ۱۵ خرداد که در تاريخ جهان مشهورست به"کیـدی K-Day"يا «روز خمينی». و عجيبتر آن است که اين دو روز تقويمی_تاريخی پُر سر و صدا و بههم چسبيده، يکیاش در شهر تهران اتفاق افتاد، و دکمه استارت دوّمی را هم سران سه کشور آمريکا، شوروی و انگليس در کنفرانس تهران زدند. مطابق سنت نامگذاریهای تاريخی مثل قيام پاريس يا قيام مسکو و غيره که نام شهرها را بر رُخدادهای تاريخی اضافه میکنند؛ بايد به اين دو روز [و يا دستکم به روز ۱۵ خرداد] میگفتند: "تـیـدی T-Day"يا «قيام تهران»؛ چون که تهران تنها شهریست که هر دو حادثه تاريخی در آنجا کليد خورد. واقعن چرا نام تهران را از پيشانی اين دو حادثه پاک کردند؟
پانوشت: اگر همهی رُخدادهای تاريخی در تهران را مثلن زير عنوانهایT1-Day; T2-Day; T3-Day; نامگذاری میکردند؛ شايد خيلی زودتر متوجهی حرکتهای متناقضنمای خودمان میشديم و يا دستکم از خود میپرسيديم چه عواملی سبب میشدند که يک روز در تهران آيتاله نوری را به پای ميز محاکمه میکشند و نيمی از مردم شهر زير جسد حلقآويز شده او شروع میکنند به رقص و پایکوبی اما، روز ديگر، بیدريغ خون خويش را در راه به قدرت رساند فرزندش خمينی نثار میکنند؟ تاريخ میگويد تهران محل حفرهها و دالانها بود و چهرههای مختلفی برای مخفی شدن، به آنجا پناه میبُردند.
#تاريخ #سياست #فرهنگ
🆔
@hassandarvishpour
ــــــــــــــــــــــــ
میدانيد که فردا ۶ ژوئن مصادف است با روز آغاز نبرد نُرماندی در جنگ جهانی دوّم که منجر به نابودی فاشيسم هيتلری شد. اين روز در تاريخ جهان بنام"دیـدی D-Day"يا «روز فرمان آتش» ثبت شده است. ۵ ژوئن نيز [البته بجز امسال] مصادف است با قيام ۱۵ خرداد که در تاريخ جهان مشهورست به"کیـدی K-Day"يا «روز خمينی». و عجيبتر آن است که اين دو روز تقويمی_تاريخی پُر سر و صدا و بههم چسبيده، يکیاش در شهر تهران اتفاق افتاد، و دکمه استارت دوّمی را هم سران سه کشور آمريکا، شوروی و انگليس در کنفرانس تهران زدند. مطابق سنت نامگذاریهای تاريخی مثل قيام پاريس يا قيام مسکو و غيره که نام شهرها را بر رُخدادهای تاريخی اضافه میکنند؛ بايد به اين دو روز [و يا دستکم به روز ۱۵ خرداد] میگفتند: "تـیـدی T-Day"يا «قيام تهران»؛ چون که تهران تنها شهریست که هر دو حادثه تاريخی در آنجا کليد خورد. واقعن چرا نام تهران را از پيشانی اين دو حادثه پاک کردند؟
پانوشت: اگر همهی رُخدادهای تاريخی در تهران را مثلن زير عنوانهایT1-Day; T2-Day; T3-Day; نامگذاری میکردند؛ شايد خيلی زودتر متوجهی حرکتهای متناقضنمای خودمان میشديم و يا دستکم از خود میپرسيديم چه عواملی سبب میشدند که يک روز در تهران آيتاله نوری را به پای ميز محاکمه میکشند و نيمی از مردم شهر زير جسد حلقآويز شده او شروع میکنند به رقص و پایکوبی اما، روز ديگر، بیدريغ خون خويش را در راه به قدرت رساند فرزندش خمينی نثار میکنند؟ تاريخ میگويد تهران محل حفرهها و دالانها بود و چهرههای مختلفی برای مخفی شدن، به آنجا پناه میبُردند.
#تاريخ #سياست #فرهنگ
🆔
@hassandarvishpour
«پ» مثل پارتی يا پول؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
وزير کشور گفت: ۳/۵ميليون نفر بيکار و ۱۱ ميليون نفر حاشيهنشين داريم. در واقع ۳/۵ميليون نفر، آمار بيکاران تحصيل کرده فاقد «پ» هستند.
*******
در دورهای که نسل ما داشت وارده بازار کار میشد، در ميان همهی طيفها و طبقهها به نسبت، هميشه خوششانسترينها و موفقترينها در پيدا کردن شغلها و پُستهای نان و آبدار؛ آنهايی بودند که سه تا «پ» يا بنا به اصطلاح آن روزها «پ.پ.پ» [PPP] را بالای سر و پشتوانه داشتند:
پ اوّل = پول بود؛
پ دوّم = پارتی بود؛
پ سوّم = پَدر سوختهگی!
توی شهر ما به جز اصغر «پ.ت.تPTT» پسر رئيس پُست و تلگراف و تلفن که آرزوها و آيندهاش را با علائم اختصاری [PTT] شغل باباش تنظيم کرده بود و گاهگاهی دستها را میگرفت بهسوی آسمان میگفت: "خدايا! ... يکی پارتی تاپ و تنناز / مرا هست نياز!" (واژه تاپ را هم مثل لاهيجانیها «توپ» تلفظ میکرد)؛ مآبقی جوانهای شهر از همان کلاس دوازده، در-به-در بهدنبال شناسايی و آماده کردن پشتوانهی سنتیـاعتقادی سه «پ»ی معروف بودند.
تازه اين روحيه مربوط به زمانیست که جامعه هنوز يکپارچه و فارغ از تقسيمبندیهای «خودیـغيرخودی» است؛ تناسب معينی ميان کار و جوانان جويای کار وجود داشت؛ بازار کار رو به گسترش و فرصتهای شغلی، روز-به-روز در حال افزايش بودند. وقتی ما در چنين جامعهای سه تا «پ» داشتيم و تازه گزينهی اوّل مان پ=پول بود؛ هرگز باور نمیکنم که در وضعيت کنونیای که جامعه بشدت و به مفهوم همه جانبه پاره پاره و خودی و غيرخودی شده؛ «رشوه» حرف اوّل را در همهی مناسبات میزند؛ و خودیها بخاطر يک مشت دلار، روزِ روشن همديگر را دُرُستِه قورت میدهند؛ پارتی [مطابق خبر روزنامه شرق] نمیتواند گزينهی اوّل باشد. حتمن اين «پارتی» يک معنای ويژه يا دنبالهی مشخصی هم دارد مثلن: پارتی ناظمی! يا پارتی مافی! يا پارتی کوفتی! 😜
🆔
@hassandarvishpour
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
وزير کشور گفت: ۳/۵ميليون نفر بيکار و ۱۱ ميليون نفر حاشيهنشين داريم. در واقع ۳/۵ميليون نفر، آمار بيکاران تحصيل کرده فاقد «پ» هستند.
*******
در دورهای که نسل ما داشت وارده بازار کار میشد، در ميان همهی طيفها و طبقهها به نسبت، هميشه خوششانسترينها و موفقترينها در پيدا کردن شغلها و پُستهای نان و آبدار؛ آنهايی بودند که سه تا «پ» يا بنا به اصطلاح آن روزها «پ.پ.پ» [PPP] را بالای سر و پشتوانه داشتند:
پ اوّل = پول بود؛
پ دوّم = پارتی بود؛
پ سوّم = پَدر سوختهگی!
توی شهر ما به جز اصغر «پ.ت.تPTT» پسر رئيس پُست و تلگراف و تلفن که آرزوها و آيندهاش را با علائم اختصاری [PTT] شغل باباش تنظيم کرده بود و گاهگاهی دستها را میگرفت بهسوی آسمان میگفت: "خدايا! ... يکی پارتی تاپ و تنناز / مرا هست نياز!" (واژه تاپ را هم مثل لاهيجانیها «توپ» تلفظ میکرد)؛ مآبقی جوانهای شهر از همان کلاس دوازده، در-به-در بهدنبال شناسايی و آماده کردن پشتوانهی سنتیـاعتقادی سه «پ»ی معروف بودند.
تازه اين روحيه مربوط به زمانیست که جامعه هنوز يکپارچه و فارغ از تقسيمبندیهای «خودیـغيرخودی» است؛ تناسب معينی ميان کار و جوانان جويای کار وجود داشت؛ بازار کار رو به گسترش و فرصتهای شغلی، روز-به-روز در حال افزايش بودند. وقتی ما در چنين جامعهای سه تا «پ» داشتيم و تازه گزينهی اوّل مان پ=پول بود؛ هرگز باور نمیکنم که در وضعيت کنونیای که جامعه بشدت و به مفهوم همه جانبه پاره پاره و خودی و غيرخودی شده؛ «رشوه» حرف اوّل را در همهی مناسبات میزند؛ و خودیها بخاطر يک مشت دلار، روزِ روشن همديگر را دُرُستِه قورت میدهند؛ پارتی [مطابق خبر روزنامه شرق] نمیتواند گزينهی اوّل باشد. حتمن اين «پارتی» يک معنای ويژه يا دنبالهی مشخصی هم دارد مثلن: پارتی ناظمی! يا پارتی مافی! يا پارتی کوفتی! 😜
🆔
@hassandarvishpour
«اَسسون» و «کلَهَ»
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اگر آيتاله خمينی امروز زنده بود، با استناد به تاريخ صدر اسلام و توضيح ديپلماسی، رفتارها و قراردادهای پيامبر اسلام با ابوسفيان، با يهوديان و با رؤسای دو قبيلهی معروف راهزنان که پيش از پيروزی به آنها وعده غنيمتهای بیشمار داده بود؛ به آسانی و بی آنکه نيازی به حاشا و انکار باشد، اسناد نامهها و روابط پنهانی خود را با آمريکا توجيه میکرد. واقعيت هم همين است که به قول قديمیها: "سياست، هنر ممکنات است!" و او با هنرمندی بینظيری توانست حکومت را تسخير کند.
اينکه چرا پيروان و مريدان خمينی عليه «بیبیسی» هياهو بهراه انداختند، داستان ديگری است. آنها چهل سال است دارند نان تبليغاتی را میخورند که آيتاله خمينی را گوهری تابناک و معصومتر از هر پيامبری به ايرانيان و جهانيان معرفی میکرد. ترس اين است که موضوع اسناد فراگير شود و آن دکان تعطيل! به زبانی ديگر، کار افشاگرانهی «بیبیسی» و هياهوهای ناشیگرانهی دولت مردانِ ايرانی، يادآور آن ضربالمثل معروف گيلکی است: وقتی کفگير آهنی [اَسسون] را در اجاق داغ [کلَهَ] میگذاری، خلافکاران ناخواسته پایشان را کمی بالا میگيرند 😜
#تاريخ #سياست
🆔
@hassandarvishpour
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اگر آيتاله خمينی امروز زنده بود، با استناد به تاريخ صدر اسلام و توضيح ديپلماسی، رفتارها و قراردادهای پيامبر اسلام با ابوسفيان، با يهوديان و با رؤسای دو قبيلهی معروف راهزنان که پيش از پيروزی به آنها وعده غنيمتهای بیشمار داده بود؛ به آسانی و بی آنکه نيازی به حاشا و انکار باشد، اسناد نامهها و روابط پنهانی خود را با آمريکا توجيه میکرد. واقعيت هم همين است که به قول قديمیها: "سياست، هنر ممکنات است!" و او با هنرمندی بینظيری توانست حکومت را تسخير کند.
اينکه چرا پيروان و مريدان خمينی عليه «بیبیسی» هياهو بهراه انداختند، داستان ديگری است. آنها چهل سال است دارند نان تبليغاتی را میخورند که آيتاله خمينی را گوهری تابناک و معصومتر از هر پيامبری به ايرانيان و جهانيان معرفی میکرد. ترس اين است که موضوع اسناد فراگير شود و آن دکان تعطيل! به زبانی ديگر، کار افشاگرانهی «بیبیسی» و هياهوهای ناشیگرانهی دولت مردانِ ايرانی، يادآور آن ضربالمثل معروف گيلکی است: وقتی کفگير آهنی [اَسسون] را در اجاق داغ [کلَهَ] میگذاری، خلافکاران ناخواسته پایشان را کمی بالا میگيرند 😜
#تاريخ #سياست
🆔
@hassandarvishpour
فرارفتند؟
ـــــــــــــ
روز گذشته خبرگزاری فارس گزارش داد که "محمدحسن حسينی معاون تيپ شبهنظاميان «فاطميون» افغان، در شهر «تدمر» سوريه و در نبرد با تروريستهای تکفيری، کشته شد."
يک ساعت تمام خيره شدم روی خبری که خواندنش سه ثانيه وقت میگيرد. واقعن در سوريه چه خبر است؟ آنطوری که «ما»[ايرانيان] میبينيم در آنجا:
افغانها دارند عليه افغانها میجنگند؛
عراقیها دارند عليه عراقیها؛
روسها، عليه روسـچچنیها؛
ترکها، عليه ترکها؛ و ... الخ.
مردم سوريه و همهی کسانی که روزگاری آنجا را سرزمين و خانهی خود میدانستند؛ حالا کجا هستند؟ در چنين حال و هوايی بودم که سعدی شيرين سخن مثل هميشه به کمک آمد و گفت:
وقتی افتاد فتنهای در شام
هر يک از گوشهای فرارفتند
🆔
@hassandarvishpour
ـــــــــــــ
روز گذشته خبرگزاری فارس گزارش داد که "محمدحسن حسينی معاون تيپ شبهنظاميان «فاطميون» افغان، در شهر «تدمر» سوريه و در نبرد با تروريستهای تکفيری، کشته شد."
يک ساعت تمام خيره شدم روی خبری که خواندنش سه ثانيه وقت میگيرد. واقعن در سوريه چه خبر است؟ آنطوری که «ما»[ايرانيان] میبينيم در آنجا:
افغانها دارند عليه افغانها میجنگند؛
عراقیها دارند عليه عراقیها؛
روسها، عليه روسـچچنیها؛
ترکها، عليه ترکها؛ و ... الخ.
مردم سوريه و همهی کسانی که روزگاری آنجا را سرزمين و خانهی خود میدانستند؛ حالا کجا هستند؟ در چنين حال و هوايی بودم که سعدی شيرين سخن مثل هميشه به کمک آمد و گفت:
وقتی افتاد فتنهای در شام
هر يک از گوشهای فرارفتند
🆔
@hassandarvishpour
متناقضنما
ـــــــــــــــــ
با ديدن موج تبليغاتی گستردهای که در چند روز اخير پيرامون «ربنّاخوانی» شجريان در شبکههای مختلف اجتماعی راه افتاد؛ بی اختيار به ياد گپها و واکنشهای همشهريان قديمی افتادم. گيلانیهای قديم هروقت با حرکتها و رفتارهای متناقضی رو-به-رو میشدند، زير لب، بيت زير را زمزمه میکردند:
کار دونيا وراکینِه ايسهَ
يا اَمِه پسا پسا شودهِريم؟
ترجمه: اين چرخه روزگار است که وارونه میچرخد؛ يا نه برعکس، ما هستيم که وارونه میرويم و واپسگرا شدهايم؟
#ضربالمثل #فرهنگ #سياست
🆔
@hassandarvishpour
ـــــــــــــــــ
با ديدن موج تبليغاتی گستردهای که در چند روز اخير پيرامون «ربنّاخوانی» شجريان در شبکههای مختلف اجتماعی راه افتاد؛ بی اختيار به ياد گپها و واکنشهای همشهريان قديمی افتادم. گيلانیهای قديم هروقت با حرکتها و رفتارهای متناقضی رو-به-رو میشدند، زير لب، بيت زير را زمزمه میکردند:
کار دونيا وراکینِه ايسهَ
يا اَمِه پسا پسا شودهِريم؟
ترجمه: اين چرخه روزگار است که وارونه میچرخد؛ يا نه برعکس، ما هستيم که وارونه میرويم و واپسگرا شدهايم؟
#ضربالمثل #فرهنگ #سياست
🆔
@hassandarvishpour
ستارهها
ــــــــــــــ
امروز [جمعه، ۲۱خرداد ماه] روز افتتاح مسابقهی فوتبال جام ملتهای اروپا در کشور فرانسه است.
در جهان فوتبال بعضیها نقش و حضور «ستارهها» را در درون زمين فوتبال، شبيهی نقش «شخصيتها» در تاريخ میدانند. مهمترين مثالشان هم تيم ملی آرژانتين در جام جهانی ۲۰۱۴ است. میگويند: اين «مِسی» بود که تيم را تا مرحلهی فينال و يکی از دو تيم برتر جهان بالا آورد. به زبانی ديگر و سادهتر: تيم هيچ؛ اما مِسی گلساز، مِسی گلزن همه چيز!
فهم و شناختم از فوتبال در همان سطحی نيست که ديگر تماشاچيان حرفهای فوتبال اظهار نظر میکنند. اما از سال ۱۹۶۶ به اينسو جام جهانی فوتبال، و از سال ۱۹۶۸جام ملتهای اروپا را بی هيچ توقفی، يک ريز دنبال کردهام و کموبيش، درسهايی آموختم. فوتبال، جدا از زندگی و جدا از روابط اجتماعی، برای من بیمعنی است. و از زندگی هم دستکم اين درس را آموختم که هر کجا فضا تيرهتر، آسمانش تاريکتر، درخشش ستارههايش چشمگيرتر است.
اگر از همين منظر به آخرين تورنمنت جهانی نگاه کنيد، میبينيد در ميان تيمهای شرکتکننده در جام جهانی ۲۰۱۴، تيم ملی برزيل، بهمعنای واقعی تيم «ستاره»ها بود با خيل بیشمار هواداران شب گرد و شب زندهدار و شب خوانش ... . و تيم ملی آلمان، تيم «سياره» بود با محدود دوستداران بهروز و روزنگر و روزخوانش. در اين تورنمنت جهانی، مانوئل نوير [دروازهبان]، فيليپ لام [مدافع]، تونی کروس [هافبک] و ديگر اعضای تيم ملی آلمان، بهتر از هر ستارهای درخشيدند اما، تيم سياره، نورش را از خورشيد میگيرد و بههمين دليل، همه چيزش مثل روز روشن است. بازیهای تيم ملی آلمان در جام جهانی ۲۰۱۴، مثل چهار فصل سياره زمين، گاهی بهاری بود (مثلن در بازی با پرتغال که چهار:صفر برنده شد)، گاهی مثل تابستان داغ میکرد (در بازی با برزيل که هفت گل زد)، گاهی برگريزان داشت (در بازی با غنا که ۲=۲ مساوی کرد) و گاهی هم سرد بود (در بازی با آمريکا) اما، در تمام حالتها، تابع نظم بود و بازیکنانش، مسئوليتپذير.
#ورزش #جامعه #فرهنگ
پانوشت: جدول بازیهای هفته نخست جام ملتهای اروپا را در پائین میگذارم.
🆔
@hassandarvishpour
ــــــــــــــ
امروز [جمعه، ۲۱خرداد ماه] روز افتتاح مسابقهی فوتبال جام ملتهای اروپا در کشور فرانسه است.
در جهان فوتبال بعضیها نقش و حضور «ستارهها» را در درون زمين فوتبال، شبيهی نقش «شخصيتها» در تاريخ میدانند. مهمترين مثالشان هم تيم ملی آرژانتين در جام جهانی ۲۰۱۴ است. میگويند: اين «مِسی» بود که تيم را تا مرحلهی فينال و يکی از دو تيم برتر جهان بالا آورد. به زبانی ديگر و سادهتر: تيم هيچ؛ اما مِسی گلساز، مِسی گلزن همه چيز!
فهم و شناختم از فوتبال در همان سطحی نيست که ديگر تماشاچيان حرفهای فوتبال اظهار نظر میکنند. اما از سال ۱۹۶۶ به اينسو جام جهانی فوتبال، و از سال ۱۹۶۸جام ملتهای اروپا را بی هيچ توقفی، يک ريز دنبال کردهام و کموبيش، درسهايی آموختم. فوتبال، جدا از زندگی و جدا از روابط اجتماعی، برای من بیمعنی است. و از زندگی هم دستکم اين درس را آموختم که هر کجا فضا تيرهتر، آسمانش تاريکتر، درخشش ستارههايش چشمگيرتر است.
اگر از همين منظر به آخرين تورنمنت جهانی نگاه کنيد، میبينيد در ميان تيمهای شرکتکننده در جام جهانی ۲۰۱۴، تيم ملی برزيل، بهمعنای واقعی تيم «ستاره»ها بود با خيل بیشمار هواداران شب گرد و شب زندهدار و شب خوانش ... . و تيم ملی آلمان، تيم «سياره» بود با محدود دوستداران بهروز و روزنگر و روزخوانش. در اين تورنمنت جهانی، مانوئل نوير [دروازهبان]، فيليپ لام [مدافع]، تونی کروس [هافبک] و ديگر اعضای تيم ملی آلمان، بهتر از هر ستارهای درخشيدند اما، تيم سياره، نورش را از خورشيد میگيرد و بههمين دليل، همه چيزش مثل روز روشن است. بازیهای تيم ملی آلمان در جام جهانی ۲۰۱۴، مثل چهار فصل سياره زمين، گاهی بهاری بود (مثلن در بازی با پرتغال که چهار:صفر برنده شد)، گاهی مثل تابستان داغ میکرد (در بازی با برزيل که هفت گل زد)، گاهی برگريزان داشت (در بازی با غنا که ۲=۲ مساوی کرد) و گاهی هم سرد بود (در بازی با آمريکا) اما، در تمام حالتها، تابع نظم بود و بازیکنانش، مسئوليتپذير.
#ورزش #جامعه #فرهنگ
پانوشت: جدول بازیهای هفته نخست جام ملتهای اروپا را در پائین میگذارم.
🆔
@hassandarvishpour
مناجات
ـــــــــ
خدايا!
سياست ديوارکشی را از تو ياد گرفتهايم!
تو بودی که نخستين بار در کتاب «تورات» فرمان دادی "چشم در مقابل چشم!"
واقعن چه میشد اگه يکبار هم میگفتی: لب در مقابل لب؟
میترستيدی جهان پُر از صلح و صفا بشه؟
میترسيدی مومنان به وقت دعا از تو بخواهند:
بوسه نداد است به تو مزهای
باز توانی سر جايش نهی!
پانوشت: تصوير زير نتانياهو را در حال نيايش در کنار ديوار «ندبه» نشان میدهد.
🆔
@hassandarvishpour
ـــــــــ
خدايا!
سياست ديوارکشی را از تو ياد گرفتهايم!
تو بودی که نخستين بار در کتاب «تورات» فرمان دادی "چشم در مقابل چشم!"
واقعن چه میشد اگه يکبار هم میگفتی: لب در مقابل لب؟
میترستيدی جهان پُر از صلح و صفا بشه؟
میترسيدی مومنان به وقت دعا از تو بخواهند:
بوسه نداد است به تو مزهای
باز توانی سر جايش نهی!
پانوشت: تصوير زير نتانياهو را در حال نيايش در کنار ديوار «ندبه» نشان میدهد.
🆔
@hassandarvishpour
بُرقَعپوشان، پانکهای جديد
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بعد از حملهی عمر متين، جوان ۲۹ سالهی آمريکايی افغان تبار سلفی مذهب به باشگاه شبانهی همجنسگرايان که ۵۰ کشته و ۵۳ زخمی برجای گذاشت؛ يکی از نظريههای افراطی که جوانان سلفی مذهب را نيروی بالقوه تروريسم اسلامی میداند، دو باره روزآمد شد و در بورس توجه عمومی قرار گرفت.
اگرچه برخورد آلمانیها در مجموع با دگردينان و دگرانديشان برخوردیست دمکراتيک و احترامآميز؛ اما انکار هم نمیشود کرد که در ارتباط با سلفی مذهب، حساسيت و نگرانی ويژهای وجود دارد. يک دليلاش اين است که در کشور آلمان هفت هزار نفر سلفی مذهب زندگی میکنند، اغلب جوان و روز-به-روز هم بر تعداد آنها افزوده میگردند. يکی از پرسشهای کليدی و عمومی اين است که چرا جوانان به اين سمت گرايش پيدا کردهاند؟ آيا ما با يک پديده سياسیـفرهنگی جديدی رو-به-رو هستيم؟ آقای علاءالدين ال مَفعلانی جامعه شناس و پژوهشگر سياسی مقيم مونستر (Muenster) معتقد است: از منظر فرهنگی، دخترانی که امروز روسری يا بُرقع سر میکنند، کموبيش شبيه همانهايی هستند که ديروز [۳۵ سال پيش] «پانک» بودند. دختران بُرقعپوش، نيک میدانند که کارشان بهنوعی تحريک مردم و جامعه است و از اين طريق میخواهند نشان دهند که «ما» با «شما» تفاوت داريم. اين شيوه برخورد در بارۀ مردان سلفی هم صدق میکند. آنها هم لباسهای بلند میپوشند [تا باسن شان را پنهان کنند]، و در مجامع عمومی از واژههای عربی استفاده میکنند و ... اين نکته را هم اضافه کنم که تحريک سلفیهای جوانی که از درون خانوادههای مسيحی برخاستهاند، بمراتب شديدتر و تأثيرگذارتر از سلفیهای جوان وابسته به خانوادههای مسلمان است.
در ظاهر مقايسه امروز با ديروز کمی پارادوکسيکال بهنظر میآيد چرا که شعار ديروز [پانکها] عريانی و آزادی در انتخاب لباس، روابط، سکس و غيره... بود. اما میبينيم که آن شعار امروز وارونه شدند؟ چرا؟
علاءالدين در پاسخ میگويد: نخستين دليلاش اين است که مواد مُخدر، موسيقی، لباسهای عريان و سکس در جامعه مُدرن امروزی ديگر تحريک کننده نيستند. آنچه که تحريککننده است، رياضت است. رفتارهای زُهد مآبانه است. بزرگترين تحريک در زمانهی ما اين است که کسی در درون جامعه مُدرن بخواهد شبيه آدمهای قرون وسطايی زندگی کند. اين نوستالوژيک به صورهای مختلفی مثل تمايل به ورزش يوگا، يا پناهبُردن به طبيعت و غيره، دارد خود را در درون جامعه آلمان نشان میدهد. مخرج مشترک تمام اين گروهها يکی است: آنها هيچ فکر متنوع و تازهای برای ارائه دادن ندارند.
برگرفته از وبلاگ: http://darvishpour.blogspot.de/2015/01/blog-post.html
🆔
@hassandarvishpour
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بعد از حملهی عمر متين، جوان ۲۹ سالهی آمريکايی افغان تبار سلفی مذهب به باشگاه شبانهی همجنسگرايان که ۵۰ کشته و ۵۳ زخمی برجای گذاشت؛ يکی از نظريههای افراطی که جوانان سلفی مذهب را نيروی بالقوه تروريسم اسلامی میداند، دو باره روزآمد شد و در بورس توجه عمومی قرار گرفت.
اگرچه برخورد آلمانیها در مجموع با دگردينان و دگرانديشان برخوردیست دمکراتيک و احترامآميز؛ اما انکار هم نمیشود کرد که در ارتباط با سلفی مذهب، حساسيت و نگرانی ويژهای وجود دارد. يک دليلاش اين است که در کشور آلمان هفت هزار نفر سلفی مذهب زندگی میکنند، اغلب جوان و روز-به-روز هم بر تعداد آنها افزوده میگردند. يکی از پرسشهای کليدی و عمومی اين است که چرا جوانان به اين سمت گرايش پيدا کردهاند؟ آيا ما با يک پديده سياسیـفرهنگی جديدی رو-به-رو هستيم؟ آقای علاءالدين ال مَفعلانی جامعه شناس و پژوهشگر سياسی مقيم مونستر (Muenster) معتقد است: از منظر فرهنگی، دخترانی که امروز روسری يا بُرقع سر میکنند، کموبيش شبيه همانهايی هستند که ديروز [۳۵ سال پيش] «پانک» بودند. دختران بُرقعپوش، نيک میدانند که کارشان بهنوعی تحريک مردم و جامعه است و از اين طريق میخواهند نشان دهند که «ما» با «شما» تفاوت داريم. اين شيوه برخورد در بارۀ مردان سلفی هم صدق میکند. آنها هم لباسهای بلند میپوشند [تا باسن شان را پنهان کنند]، و در مجامع عمومی از واژههای عربی استفاده میکنند و ... اين نکته را هم اضافه کنم که تحريک سلفیهای جوانی که از درون خانوادههای مسيحی برخاستهاند، بمراتب شديدتر و تأثيرگذارتر از سلفیهای جوان وابسته به خانوادههای مسلمان است.
در ظاهر مقايسه امروز با ديروز کمی پارادوکسيکال بهنظر میآيد چرا که شعار ديروز [پانکها] عريانی و آزادی در انتخاب لباس، روابط، سکس و غيره... بود. اما میبينيم که آن شعار امروز وارونه شدند؟ چرا؟
علاءالدين در پاسخ میگويد: نخستين دليلاش اين است که مواد مُخدر، موسيقی، لباسهای عريان و سکس در جامعه مُدرن امروزی ديگر تحريک کننده نيستند. آنچه که تحريککننده است، رياضت است. رفتارهای زُهد مآبانه است. بزرگترين تحريک در زمانهی ما اين است که کسی در درون جامعه مُدرن بخواهد شبيه آدمهای قرون وسطايی زندگی کند. اين نوستالوژيک به صورهای مختلفی مثل تمايل به ورزش يوگا، يا پناهبُردن به طبيعت و غيره، دارد خود را در درون جامعه آلمان نشان میدهد. مخرج مشترک تمام اين گروهها يکی است: آنها هيچ فکر متنوع و تازهای برای ارائه دادن ندارند.
برگرفته از وبلاگ: http://darvishpour.blogspot.de/2015/01/blog-post.html
🆔
@hassandarvishpour
darvishpour.blogspot.de
حسن درويشپور: بُرقَع، پانک جديدی است
خديجه؛ زنی مستقل و آزاده
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(به بهانهی ۲۷ خرداد روز وفات همسر پيامبر)
اگر قرار باشد زنان ايرانی مسلمان، رفتار بزرگ زنان اسلام را سرمشق و الگوی زندگی امروزشان قرار دهند؛ کدام رفتار، اخلاق و برخوردشان به کار امروز میآيد و بيشتر میتواند مورد نظر و پسند زن ايرانی قرار بگيرد؟ زن ايرانی، چه مقلد و چه غيرمقلد، هرگز زيربار زندگی ۱۴۰۰ سال پيش نخواهد رفت و تجربهی زندگی ۴۰ سال گذشته هم نشان داد که نرفت! از نظر منطق، چنين بازگشت و تقليدی، کاری است غيراخلاقی و ويرانگر و از اين مهمتر، سوقدادن جامعه به سوی از خودبیگانگی است. وانگهی، وقتی ما رفتاری را بعنوان نمونه و الگو از گذشته مثال میزنيم، بدين معناست که در مقايسه با حال و روز خودمان، يعنی در مقايسه با سطح نگرش و پيشرفت و ظرفيتهای خود و جامعه را به تناسب گذشت زمان، با آن به سنجيم تا نسبت به جايگاه و موقعيت کنونی خود، ارزيابی درست و دقيقی داشته باشيم.
وقتی آخوندها به دروغ میگويند جامعه عربستان قبل از اسلام، جامعهای شديداً ضد زن بود و آنها دخترانشان را زنده به گور میکردند؛ آنوقت ضروری است که بفهميم چگونه «خديجه» در شهر مکّه ـکه بالاترين مقام اجتماعی و سياسی را تاجرها تشکيل میدادند؛ او به چنين مقامی رسيد و نسبت به ساير مردان در موقعيتی بالاتر و برتر قرار گرفت؟ اگر مقايسه و معيار، موقعيت و نقش زنان است، با اتکا به همين مثال، درست است که بپرسيم وقتی در يک جامعه بدوی و عشيرهای مکانيسمی برای باليدن اجتماعی زنان وجود داشت و ريشسفيداناش زنان را به عنوان رجال سیاسی و اجتماعی پذيرفته بودند؛ آيا در مقايسه با حکومت جمهوری اسلامی که امروز نامزدی زنان را در انتخابات رياست جمهوری برنمیتابد، برتری نداشتند؟ آيا جامعهای که در ۱۴۰۰ سال پيش به امثال خديجه حق انتخاب شوهر و خواستگاری را میدهد، در مقايسه با قوانين امروز ايران که سادهترين و ابتدايیترين حقوق زنان را زير پا مینهد، نگاه انسانیتر و خردمندانهتر به زندگی نداشت؟ و مهمتر، وقتی میبينيم که نحوهی زندگی و نوع ازدواج خديجه، ۱۸۰ درجه متفاوت است با زندگی دخترش فاطمه که در انتخاب شوهر و زندگی آينده خود کوچکترين نقشی نداشت؛ آن وقت بسادگی میشود حدس زد که زندگی پيش از اسلام مردم مکّه و مدينه، بسيار طبيعی و معقولتر از زندگی پس اسلامشان بود؛ همانگونه که زندگی قبل از انقلاب اسلامی ايرانيان، بسيار معقولتر و انسانیتر از حال و روز امروزشان بود.
🆔
@hassandarvishpour
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(به بهانهی ۲۷ خرداد روز وفات همسر پيامبر)
اگر قرار باشد زنان ايرانی مسلمان، رفتار بزرگ زنان اسلام را سرمشق و الگوی زندگی امروزشان قرار دهند؛ کدام رفتار، اخلاق و برخوردشان به کار امروز میآيد و بيشتر میتواند مورد نظر و پسند زن ايرانی قرار بگيرد؟ زن ايرانی، چه مقلد و چه غيرمقلد، هرگز زيربار زندگی ۱۴۰۰ سال پيش نخواهد رفت و تجربهی زندگی ۴۰ سال گذشته هم نشان داد که نرفت! از نظر منطق، چنين بازگشت و تقليدی، کاری است غيراخلاقی و ويرانگر و از اين مهمتر، سوقدادن جامعه به سوی از خودبیگانگی است. وانگهی، وقتی ما رفتاری را بعنوان نمونه و الگو از گذشته مثال میزنيم، بدين معناست که در مقايسه با حال و روز خودمان، يعنی در مقايسه با سطح نگرش و پيشرفت و ظرفيتهای خود و جامعه را به تناسب گذشت زمان، با آن به سنجيم تا نسبت به جايگاه و موقعيت کنونی خود، ارزيابی درست و دقيقی داشته باشيم.
وقتی آخوندها به دروغ میگويند جامعه عربستان قبل از اسلام، جامعهای شديداً ضد زن بود و آنها دخترانشان را زنده به گور میکردند؛ آنوقت ضروری است که بفهميم چگونه «خديجه» در شهر مکّه ـکه بالاترين مقام اجتماعی و سياسی را تاجرها تشکيل میدادند؛ او به چنين مقامی رسيد و نسبت به ساير مردان در موقعيتی بالاتر و برتر قرار گرفت؟ اگر مقايسه و معيار، موقعيت و نقش زنان است، با اتکا به همين مثال، درست است که بپرسيم وقتی در يک جامعه بدوی و عشيرهای مکانيسمی برای باليدن اجتماعی زنان وجود داشت و ريشسفيداناش زنان را به عنوان رجال سیاسی و اجتماعی پذيرفته بودند؛ آيا در مقايسه با حکومت جمهوری اسلامی که امروز نامزدی زنان را در انتخابات رياست جمهوری برنمیتابد، برتری نداشتند؟ آيا جامعهای که در ۱۴۰۰ سال پيش به امثال خديجه حق انتخاب شوهر و خواستگاری را میدهد، در مقايسه با قوانين امروز ايران که سادهترين و ابتدايیترين حقوق زنان را زير پا مینهد، نگاه انسانیتر و خردمندانهتر به زندگی نداشت؟ و مهمتر، وقتی میبينيم که نحوهی زندگی و نوع ازدواج خديجه، ۱۸۰ درجه متفاوت است با زندگی دخترش فاطمه که در انتخاب شوهر و زندگی آينده خود کوچکترين نقشی نداشت؛ آن وقت بسادگی میشود حدس زد که زندگی پيش از اسلام مردم مکّه و مدينه، بسيار طبيعی و معقولتر از زندگی پس اسلامشان بود؛ همانگونه که زندگی قبل از انقلاب اسلامی ايرانيان، بسيار معقولتر و انسانیتر از حال و روز امروزشان بود.
🆔
@hassandarvishpour
فانوسها را روشن کنيم!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پانزده سال پيش (٢٠٠١) وقتی که «تونی بلر» نُخست وزير وقت انگلستان با تأکيدی ويژه گفت: «وضعيت تاريک و ناروشن آفريقا داغی است بر وجدان بشريت!»؛ شايد تو نيز جزء آن گروه از انسانهايی بودی که میگفتی: چراغی را که بر خانه رواست، گذاشتن بر سر کوچه و روشن کردن راه عابران، بیمعنا و نارواست.
دنيا محل گذر است. اما نه آن گذری که کتابهای دينی تفسيرش میکنند، بل عينيت و واقعيتی که در جای جای جهان با نامها و نشانههای مختلفی پديدار میگردند و شب و روز سرگرم حادثه آفرينیاند. چرا راهِ دوری برويم؟ ممکن است از آن کوچه تنگ و تاريک تو نيز، کسانی گذر کنند و دست به اعمالی بزنند و تو را به شگفتی و تعجب وادارند. چنانکه بعد از گذشت پنجــشش سال از آن سخن، بسياری به اين نتيجه رسيدند که قاره آفريقا، میتواند محل، مرکز و لانهی انواع بنيادگرايان شوند. اينکه جهان امروزين بيم آن دارد که فقر کنونی به بنيادگرايی و در نهايت به تروريسم بیحيا و ضد انسانی منجر گردد، دلهرهای خيالی و دور از حقيقت نيست.
ما ايرانيان بارها ـازجمله در انتخابات سال ٨٤؛ شاهد چنين سرريزهايی بوديم که چهسان اقشار فقير و نيازمند، از کوچه و پسکوچههای شهرمان گذشتند و به تناسب سليقه و انتخاب خود، سرنوشت تلخی را برای ملتی رقم زدند. تازه، اين حرکت، عالیترين، خردمندانهترين و قانونمندترين واکنشها بود.
اگر تونی بلر در آن روزها گفت: «جامعه جهانی توان خود را متمرکز کند، قادر به درمان اين داغ است»؛ ما نيز به تناسب وسع خود، اينگونه میفهميم که چراغ يا فانوس را بايد بر سر دَرهِ خانهها بگذاریم که خانه و کوچه را همزمان روشن کند، تا هم راه مشخص باشد و هم عابران قابل شناسايی. چرا که وجدان ايرانی، پيش از فقر، بيشتر از جهل و تاريکی داغديده است. وقتی چشمها با تاريکی مأنوس شوند، ديگر حتا خورشيد نيز قابل لمس و شناسايی نيست. چراغها را روشن کنيم، حتا اگر کورسويی باشد!
🆔
@hassandarvishpour
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پانزده سال پيش (٢٠٠١) وقتی که «تونی بلر» نُخست وزير وقت انگلستان با تأکيدی ويژه گفت: «وضعيت تاريک و ناروشن آفريقا داغی است بر وجدان بشريت!»؛ شايد تو نيز جزء آن گروه از انسانهايی بودی که میگفتی: چراغی را که بر خانه رواست، گذاشتن بر سر کوچه و روشن کردن راه عابران، بیمعنا و نارواست.
دنيا محل گذر است. اما نه آن گذری که کتابهای دينی تفسيرش میکنند، بل عينيت و واقعيتی که در جای جای جهان با نامها و نشانههای مختلفی پديدار میگردند و شب و روز سرگرم حادثه آفرينیاند. چرا راهِ دوری برويم؟ ممکن است از آن کوچه تنگ و تاريک تو نيز، کسانی گذر کنند و دست به اعمالی بزنند و تو را به شگفتی و تعجب وادارند. چنانکه بعد از گذشت پنجــشش سال از آن سخن، بسياری به اين نتيجه رسيدند که قاره آفريقا، میتواند محل، مرکز و لانهی انواع بنيادگرايان شوند. اينکه جهان امروزين بيم آن دارد که فقر کنونی به بنيادگرايی و در نهايت به تروريسم بیحيا و ضد انسانی منجر گردد، دلهرهای خيالی و دور از حقيقت نيست.
ما ايرانيان بارها ـازجمله در انتخابات سال ٨٤؛ شاهد چنين سرريزهايی بوديم که چهسان اقشار فقير و نيازمند، از کوچه و پسکوچههای شهرمان گذشتند و به تناسب سليقه و انتخاب خود، سرنوشت تلخی را برای ملتی رقم زدند. تازه، اين حرکت، عالیترين، خردمندانهترين و قانونمندترين واکنشها بود.
اگر تونی بلر در آن روزها گفت: «جامعه جهانی توان خود را متمرکز کند، قادر به درمان اين داغ است»؛ ما نيز به تناسب وسع خود، اينگونه میفهميم که چراغ يا فانوس را بايد بر سر دَرهِ خانهها بگذاریم که خانه و کوچه را همزمان روشن کند، تا هم راه مشخص باشد و هم عابران قابل شناسايی. چرا که وجدان ايرانی، پيش از فقر، بيشتر از جهل و تاريکی داغديده است. وقتی چشمها با تاريکی مأنوس شوند، ديگر حتا خورشيد نيز قابل لمس و شناسايی نيست. چراغها را روشن کنيم، حتا اگر کورسويی باشد!
🆔
@hassandarvishpour
نسل هستهای و انتخاب رهبر
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تا روزگار ما، بازی دورۀ دبستانی کودکان ايرانی خلاصه میشد به دو بازی واليبال و انواع گردوبازی. واليبال مهمترين ورزش دبستانی بود، بهقدری مهم که وزارت فرهنگ تا سال ۱۳۴۲ خورشيدی، مسابقهی کاپ دبستانی شهرها و استان را در سراسر کشور میگذاشتند. اما از بد حادثه وقتی نوبت گردوبازی ما رسيد، گردو کمياب و گران شده بود. جای آن را «هسته» آشتالو که خيلی هم سخت حان بود گرفت و بجای گردوباز شديم هستهباز. در واقع از آن روز به بعد، بفهمی_نفهمی نسل ما شد نسل هستهای. توی دورۀ شش ساله دبستانی میديديم معلمان ما هم ميان گردو و هسته، هسته را ترجيح میدادند و میگفتند اگر بعد از بازی هر دو را بشکنيد، میبينيد گردو خُرد و ريز و پوچ میشود اما، مغز هسته سالم و سر جايش هست. در دورۀ دبيرستان، بعضی از دبيران توصيه میکردند اگر دوست داريد مغز شما مثل هستهی آشتالو سالم باشد، هستهی مطالعاتی تشکيل دهيد. در دورۀ جوانی، هستهی مطالعاتی ما تبديل شد به انواع هستههای حزبی_دينی و اعتقاد داشتيم که اگر آن هستهها را کنار هم بچينيم، در آينده قدرتی بزرگ و سازماندهیشده برای سرنگونی شکل خواهند گرفت. اما اينجا هم بد آورديم و هستههای ناپايدار باصطلاح حزبی ما تحت تأثير انقلاب ۱۹۶۸ ميلادی، يکی_يکی تبديل شدند به هستههای چريکی، و زمانی بخود آمديم که انقلاب شد. اگرچه رهبران انقلاب از دَم پير و پاتال بودند اما، چرخه اصلی انقلاب را همان نسل هستهای دورۀ ما میچرخاندند. دنيا هم خوب فهميد که اگر ميان منطق نسل هستهای و منطق قدرت، انطباقی صورت گيرد؛ مهمترين استراتژی آنها در سياست خارجی و در روابط بينالمللی، چيزی غير از دنبال کردن استراتژی هستهای نخواهد بود. مآبقی داستان را همهی شما میدانيد که آن تفکر هستهای چه به روزگار ما آورد تا اينکه از ميان دولتمردان جواد نامی برخاست تا بحث و بازی هستهای را برای هميشه به برجام و فرجام برساند. اما هنوز چند ماهی نگذشته است که خوش باوران هم فهميدند نسل هستهای، همانهايی که چرخه اصلی نظام را میگردانند، از مدتها پيش يک هستهی مخفی و زيرزمينی «تشخيص و انتخاب رهبر» را دور از چشم نامحرمان [ملت] تشکيل دادهاند و بیتوجه به عرف و قانون میخواهند مخفيانه «جانشين» انتخاب کنند. حالا که رفسنجانی داستان جانشينی و انتخاب پنهانی دو فرد را لو داد؛ پرسش کليدی اين است که رهبر منتخب نسل هستهای چه کسی است؟
🆔
@hassandarvishpour
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تا روزگار ما، بازی دورۀ دبستانی کودکان ايرانی خلاصه میشد به دو بازی واليبال و انواع گردوبازی. واليبال مهمترين ورزش دبستانی بود، بهقدری مهم که وزارت فرهنگ تا سال ۱۳۴۲ خورشيدی، مسابقهی کاپ دبستانی شهرها و استان را در سراسر کشور میگذاشتند. اما از بد حادثه وقتی نوبت گردوبازی ما رسيد، گردو کمياب و گران شده بود. جای آن را «هسته» آشتالو که خيلی هم سخت حان بود گرفت و بجای گردوباز شديم هستهباز. در واقع از آن روز به بعد، بفهمی_نفهمی نسل ما شد نسل هستهای. توی دورۀ شش ساله دبستانی میديديم معلمان ما هم ميان گردو و هسته، هسته را ترجيح میدادند و میگفتند اگر بعد از بازی هر دو را بشکنيد، میبينيد گردو خُرد و ريز و پوچ میشود اما، مغز هسته سالم و سر جايش هست. در دورۀ دبيرستان، بعضی از دبيران توصيه میکردند اگر دوست داريد مغز شما مثل هستهی آشتالو سالم باشد، هستهی مطالعاتی تشکيل دهيد. در دورۀ جوانی، هستهی مطالعاتی ما تبديل شد به انواع هستههای حزبی_دينی و اعتقاد داشتيم که اگر آن هستهها را کنار هم بچينيم، در آينده قدرتی بزرگ و سازماندهیشده برای سرنگونی شکل خواهند گرفت. اما اينجا هم بد آورديم و هستههای ناپايدار باصطلاح حزبی ما تحت تأثير انقلاب ۱۹۶۸ ميلادی، يکی_يکی تبديل شدند به هستههای چريکی، و زمانی بخود آمديم که انقلاب شد. اگرچه رهبران انقلاب از دَم پير و پاتال بودند اما، چرخه اصلی انقلاب را همان نسل هستهای دورۀ ما میچرخاندند. دنيا هم خوب فهميد که اگر ميان منطق نسل هستهای و منطق قدرت، انطباقی صورت گيرد؛ مهمترين استراتژی آنها در سياست خارجی و در روابط بينالمللی، چيزی غير از دنبال کردن استراتژی هستهای نخواهد بود. مآبقی داستان را همهی شما میدانيد که آن تفکر هستهای چه به روزگار ما آورد تا اينکه از ميان دولتمردان جواد نامی برخاست تا بحث و بازی هستهای را برای هميشه به برجام و فرجام برساند. اما هنوز چند ماهی نگذشته است که خوش باوران هم فهميدند نسل هستهای، همانهايی که چرخه اصلی نظام را میگردانند، از مدتها پيش يک هستهی مخفی و زيرزمينی «تشخيص و انتخاب رهبر» را دور از چشم نامحرمان [ملت] تشکيل دادهاند و بیتوجه به عرف و قانون میخواهند مخفيانه «جانشين» انتخاب کنند. حالا که رفسنجانی داستان جانشينی و انتخاب پنهانی دو فرد را لو داد؛ پرسش کليدی اين است که رهبر منتخب نسل هستهای چه کسی است؟
🆔
@hassandarvishpour
جنبش سبز و يکی از هزارها
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آنچه میخوانيد واقعيت است نه حکايت!
در روزهای اوج جنبش سبز و در حوالی پارك ساعی تهران، ماموران جوانی را دنبال كردند و با خشونتی وصفناپذير، بیرحمانه او را به زير مُشت و لگد و ضربات باتوم گرفتند. تیشرت جوان در اثر تقلا برای رهايی از چنگ نيروهای انتظامی، از چند سو پاره میشود و تن لُخت و کبودش را به معرض ديد مردم میگذارد. جمعیت با ديدن اين صحنه فجيع يکصدا فریاد میزند: نزنید! ولش كنید!
در اين لحظه چند زن از پيادهرو وارد خيابان شدند و خود را به زیر دستوپای مامورین میاندازند تا سدی باشند در مقابل ضربات باتوم. زنی میانسال كه دهانبندی بر صورت داشت دست در گردن پسر انداخت و سعی میکرد او را به سمت پيادهرو بکشاند تا از چنگ گاردیها رهايی بيابد. یكی از گاردیهای ورزيده و درشت اندام، چنگ بر گردن زن انداخته او را از زمين میکَنَد و به داخل جوی آب پرت میكند.
زن جوان دیگری پريشان و گریان و با فریادهای جگر خراش به كمك او شتابيد و خود را به سر-و-گردن مامور معترض آویزان میكند. زنان و مردان دیگر به هم میگویند برویم كمك مادرش و نگذاریم گاردیها پسرش را به زندان ببرند. در همین حین جوان برهنه را مامورین به سمت شمال خیابان میكشيدند و بعد از سوار کردن او به ترك یكی از موتورسیكلتها، دستانش را از پشت با دستبند پلاستیكی بستند. بلافاصله يکی از افراد «لباس شخصیها» به پشت موتور میپرد و در پشت پسر جوان مینشیند تا مانع رهایی او از سوی زنانی شود که بطرف موتور سیكلت هجوم آورده بودند. پيش از رسيدن مردم موتور سيکلت حركت میكند اما در عوض، گروهی از زنان به همراه چند مرد، فرمانده نیروها را محاصره میكنند و مانع حرکت و پيوستن او به ديگر نیروهایش میگردند.
از آنسوی، چند زنی كه از سمت شمالی به طرف جنوب میآمدند و از دور نظارهگر فریادهای خشمآگین زنان بودند، همراه با مادر پسر و چند زن دیگر به وسط خیابان دویدند و راه حركت را بر موتور سیكلتها میبندند. موتورها در نقطهای متوقف میگردند که جمعيت حاضر در پيادهروی شرقی، بهطور دقيق میتوانستند چهره وحشتزده جوان و تن کبود و عريانش را از نزديک ببينند. وقتی نگاه غمگين و ملتمسانه جوان با جمعيت حاضر در پيادهروی شرقی تلاقی نمود، همه متأثر شدند. در اين لحظه زنی میانسال مردم را تشویق میكند که بجنبید، آزادش كنید و الا فردا باید جسدش را از سردخانه تحویل بگیریم!
حالا زنان زيادی فرمانده را در محاصره گرفتهاند و مردی میانسال خطاب به فرمانده میگوید باید آزادش كنید! باید آزادش كنید! نمیگذاریم او را ببرید مگر چه كرده؟ در پیاده رو راهپیمایی كرده؟ به چه حقی میزنیدش؟ با فشارهای همه سویه و متحد مردم و جمع شدن گروه بیشتری از زنان که يکريز جیغ و فریاد میکشيدند، فرمانده سست میشود. حتی زنی كه مُصر است به هر قیمتی مانع بازداشت جوان بیگناه گردد، زانو بر زمين میزند، پاهای فرمانده را محکم میگيرد و جیغکشان میگويد: محال است بذارم از اینجا بری! باید آزادش كنی!
این صحنه مقاومت شكوهمند و همدردی بینظیر انسانها نسبت به هم، اشك شوق در چشمان بسياری نشاند. بالاخره جوان آزاد شد و دستش در دستان زنان و مادران به پیاده رو آورده شد .جمعیت یك صدا دست زدند و هورا كشیدند چند زن به سمت مادرش رفته و او را غرق بوسه كردند او خیس عرق و خسته از پیكاری نیم ساعته آرام بر سكوی دیواره پارك ساعی نشست و وقتی تعریف و تمجید تشویقآمیز مردم را كه دورش جمع شده و از فداكاری مادرانهاش میگفتند، فروتنانه گفت:
من مادرش نیستم!
برگرفته از وبلاگ: http://darvishpour.blogspot.de/2009/08/blog-post.html
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آنچه میخوانيد واقعيت است نه حکايت!
در روزهای اوج جنبش سبز و در حوالی پارك ساعی تهران، ماموران جوانی را دنبال كردند و با خشونتی وصفناپذير، بیرحمانه او را به زير مُشت و لگد و ضربات باتوم گرفتند. تیشرت جوان در اثر تقلا برای رهايی از چنگ نيروهای انتظامی، از چند سو پاره میشود و تن لُخت و کبودش را به معرض ديد مردم میگذارد. جمعیت با ديدن اين صحنه فجيع يکصدا فریاد میزند: نزنید! ولش كنید!
در اين لحظه چند زن از پيادهرو وارد خيابان شدند و خود را به زیر دستوپای مامورین میاندازند تا سدی باشند در مقابل ضربات باتوم. زنی میانسال كه دهانبندی بر صورت داشت دست در گردن پسر انداخت و سعی میکرد او را به سمت پيادهرو بکشاند تا از چنگ گاردیها رهايی بيابد. یكی از گاردیهای ورزيده و درشت اندام، چنگ بر گردن زن انداخته او را از زمين میکَنَد و به داخل جوی آب پرت میكند.
زن جوان دیگری پريشان و گریان و با فریادهای جگر خراش به كمك او شتابيد و خود را به سر-و-گردن مامور معترض آویزان میكند. زنان و مردان دیگر به هم میگویند برویم كمك مادرش و نگذاریم گاردیها پسرش را به زندان ببرند. در همین حین جوان برهنه را مامورین به سمت شمال خیابان میكشيدند و بعد از سوار کردن او به ترك یكی از موتورسیكلتها، دستانش را از پشت با دستبند پلاستیكی بستند. بلافاصله يکی از افراد «لباس شخصیها» به پشت موتور میپرد و در پشت پسر جوان مینشیند تا مانع رهایی او از سوی زنانی شود که بطرف موتور سیكلت هجوم آورده بودند. پيش از رسيدن مردم موتور سيکلت حركت میكند اما در عوض، گروهی از زنان به همراه چند مرد، فرمانده نیروها را محاصره میكنند و مانع حرکت و پيوستن او به ديگر نیروهایش میگردند.
از آنسوی، چند زنی كه از سمت شمالی به طرف جنوب میآمدند و از دور نظارهگر فریادهای خشمآگین زنان بودند، همراه با مادر پسر و چند زن دیگر به وسط خیابان دویدند و راه حركت را بر موتور سیكلتها میبندند. موتورها در نقطهای متوقف میگردند که جمعيت حاضر در پيادهروی شرقی، بهطور دقيق میتوانستند چهره وحشتزده جوان و تن کبود و عريانش را از نزديک ببينند. وقتی نگاه غمگين و ملتمسانه جوان با جمعيت حاضر در پيادهروی شرقی تلاقی نمود، همه متأثر شدند. در اين لحظه زنی میانسال مردم را تشویق میكند که بجنبید، آزادش كنید و الا فردا باید جسدش را از سردخانه تحویل بگیریم!
حالا زنان زيادی فرمانده را در محاصره گرفتهاند و مردی میانسال خطاب به فرمانده میگوید باید آزادش كنید! باید آزادش كنید! نمیگذاریم او را ببرید مگر چه كرده؟ در پیاده رو راهپیمایی كرده؟ به چه حقی میزنیدش؟ با فشارهای همه سویه و متحد مردم و جمع شدن گروه بیشتری از زنان که يکريز جیغ و فریاد میکشيدند، فرمانده سست میشود. حتی زنی كه مُصر است به هر قیمتی مانع بازداشت جوان بیگناه گردد، زانو بر زمين میزند، پاهای فرمانده را محکم میگيرد و جیغکشان میگويد: محال است بذارم از اینجا بری! باید آزادش كنی!
این صحنه مقاومت شكوهمند و همدردی بینظیر انسانها نسبت به هم، اشك شوق در چشمان بسياری نشاند. بالاخره جوان آزاد شد و دستش در دستان زنان و مادران به پیاده رو آورده شد .جمعیت یك صدا دست زدند و هورا كشیدند چند زن به سمت مادرش رفته و او را غرق بوسه كردند او خیس عرق و خسته از پیكاری نیم ساعته آرام بر سكوی دیواره پارك ساعی نشست و وقتی تعریف و تمجید تشویقآمیز مردم را كه دورش جمع شده و از فداكاری مادرانهاش میگفتند، فروتنانه گفت:
من مادرش نیستم!
برگرفته از وبلاگ: http://darvishpour.blogspot.de/2009/08/blog-post.html
darvishpour.blogspot.de
حسن درويشپور: آنچه میخوانيد واقعيت است نه حکايت!