#2
دفاع حامیان جمهوری اسلامی مبنی بر «حفظ تمامیت ایران» زمانی دچار مشکل میشود که مصادیق عینیِ اعمال حاکمیت ملی در حوزههای حیاتی بررسی شود. نمونهٔ شاخص، فاجعهٔ میدان مشترک پارس جنوبی است؛ بزرگترین مخزن گازی جهان که میان ایران و قطر مشترک است. در حالی که قطر با بهرهگیری از سرمایه و فناوری شرکتهای بینالمللی، برداشت تجمعی خود را به بیش از دو برابر ایران رسانده و در برخی برآوردها سودآوری آن تا ده برابر بیشتر تخمین زده میشود، ایران بهدلیل تحریمها و ناتوانی تکنولوژیک—بهویژه فقدان سکوهای فشارافزا—با افت فشار مخزن و کاهش سهم واقعی خود مواجه شده است. این نابرابری در حال تشدید است؛ چرا که قطر تا سال ۲۰۲۶ تولید LNG خود را به حدود ۱۱۰ میلیون تن در سال میرساند، در حالی که ایران با بحران ناترازی گاز و قطعیهای زمستانی دستوپنجه نرم میکند. وضعیت میدان گازی آرش (الدره) حتی گویاتر است: میدانی که ایران مدعی سهم قابل توجهی از آن است، اما کویت و عربستان با کنار گذاشتن ایران، عملاً فرآیند توسعه و استخراج را آغاز کردهاند و ایران، علیرغم ادعاهای لفظی، به دلیل انزوای سیاسی و فقدان توان عملی، تماشاگرِ از دست رفتن یک دارایی ملی است. در جنوب کشور، ماجرای صید ترال و حضور دهها شناور صنعتی وابسته به پیمانکاران خارجی نشان داد که حتی در آبهای تحت حاکمیت رسمی ایران، دولت قادر به صیانت از منابع زیستی نیست: تخریب گستردهٔ اکوسیستم کف دریا، کاهش شدید ذخایر آبزیان، و به خطر افتادن معیشت هزاران صیاد بومی در سیستان و بلوچستان و هرمزگان، همگی از نوعی واگذاری عملی حاکمیت حکایت دارند. این الگو در خشکی نیز تکرار شده است: در کریدور میانی، کشورهای همسایه مانند آذربایجان و ترکیه با همکاری چین، مسیرهای ترانزیتی جادهای و ریلی را بهگونهای طراحی کردهاند که ایران را دور میزند و نقش تاریخی کشور را بهعنوان گره ارتباطی شرق و غرب تضعیف میکند؛ بدون آنکه حتی یک مرز جابهجا شده باشد. افزون بر این، فاجعهٔ زیستمحیطیِ خشک شدن دریاچه ارومیه نشان میدهد که ناتوانی در «حفظ ایران» فقط به سیاست خارجی یا انرژی محدود نیست: از دست رفتن یکی از مهمترین زیستبومهای کشور، مهاجرت اجباری، بحران معیشتی و تهدید سلامت میلیونها شهروند، همه به معنای فرسایش عینیِ سرزمین است. این مجموعه شواهد نشان میدهد که مرز، صرفاً خطی جغرافیایی نیست؛ وقتی دولت نتواند از منابع طبیعی، مزیتهای ترانزیتی و زیستبومهای حیاتی خود حفاظت کند، تمامیت ملی در معنای واقعی آن، حتی بدون تجزیهٔ رسمی، دچار عقبنشینی میشود.
بر این اساس، استناد به «تجزیهنشدن ایران» بهعنوان دستاورد اصلی جمهوری اسلامی، تنها در صورتی معتبر است که مفهوم تمامیت ملی به حداقلِ ممکن—یعنی تغییر نکردن نقشهٔ سیاسی—تقلیل داده شود. حال آنکه شواهد نشان میدهد در چهار دههٔ گذشته، بخشهای مهمی از حاکمیت مؤثر کشور در حوزههای انرژی، محیطزیست، ترانزیت و معیشت عمومی بهتدریج تضعیف شدهاند. بنابراین پرسش اساسی این نیست که آیا ایران رسماً تجزیه شده است یا نه، بلکه این است که آیا دولت توانسته از محتوای واقعیِ «ایران»—بهعنوان مجموعهای از سرزمین، منابع، زیستبوم و نقش ژئوپلیتیکی—صیانت کند یا خیر. در این چارچوب، دفاع از نظام با تکیه بر بقای مرزهای فیزیکی، بیش از آنکه نشانهٔ موفقیت باشد، بیانگر فروکاستن مفهوم منافع ملی به پایینترین سطح قابل تصور است.
دفاع حامیان جمهوری اسلامی مبنی بر «حفظ تمامیت ایران» زمانی دچار مشکل میشود که مصادیق عینیِ اعمال حاکمیت ملی در حوزههای حیاتی بررسی شود. نمونهٔ شاخص، فاجعهٔ میدان مشترک پارس جنوبی است؛ بزرگترین مخزن گازی جهان که میان ایران و قطر مشترک است. در حالی که قطر با بهرهگیری از سرمایه و فناوری شرکتهای بینالمللی، برداشت تجمعی خود را به بیش از دو برابر ایران رسانده و در برخی برآوردها سودآوری آن تا ده برابر بیشتر تخمین زده میشود، ایران بهدلیل تحریمها و ناتوانی تکنولوژیک—بهویژه فقدان سکوهای فشارافزا—با افت فشار مخزن و کاهش سهم واقعی خود مواجه شده است. این نابرابری در حال تشدید است؛ چرا که قطر تا سال ۲۰۲۶ تولید LNG خود را به حدود ۱۱۰ میلیون تن در سال میرساند، در حالی که ایران با بحران ناترازی گاز و قطعیهای زمستانی دستوپنجه نرم میکند. وضعیت میدان گازی آرش (الدره) حتی گویاتر است: میدانی که ایران مدعی سهم قابل توجهی از آن است، اما کویت و عربستان با کنار گذاشتن ایران، عملاً فرآیند توسعه و استخراج را آغاز کردهاند و ایران، علیرغم ادعاهای لفظی، به دلیل انزوای سیاسی و فقدان توان عملی، تماشاگرِ از دست رفتن یک دارایی ملی است. در جنوب کشور، ماجرای صید ترال و حضور دهها شناور صنعتی وابسته به پیمانکاران خارجی نشان داد که حتی در آبهای تحت حاکمیت رسمی ایران، دولت قادر به صیانت از منابع زیستی نیست: تخریب گستردهٔ اکوسیستم کف دریا، کاهش شدید ذخایر آبزیان، و به خطر افتادن معیشت هزاران صیاد بومی در سیستان و بلوچستان و هرمزگان، همگی از نوعی واگذاری عملی حاکمیت حکایت دارند. این الگو در خشکی نیز تکرار شده است: در کریدور میانی، کشورهای همسایه مانند آذربایجان و ترکیه با همکاری چین، مسیرهای ترانزیتی جادهای و ریلی را بهگونهای طراحی کردهاند که ایران را دور میزند و نقش تاریخی کشور را بهعنوان گره ارتباطی شرق و غرب تضعیف میکند؛ بدون آنکه حتی یک مرز جابهجا شده باشد. افزون بر این، فاجعهٔ زیستمحیطیِ خشک شدن دریاچه ارومیه نشان میدهد که ناتوانی در «حفظ ایران» فقط به سیاست خارجی یا انرژی محدود نیست: از دست رفتن یکی از مهمترین زیستبومهای کشور، مهاجرت اجباری، بحران معیشتی و تهدید سلامت میلیونها شهروند، همه به معنای فرسایش عینیِ سرزمین است. این مجموعه شواهد نشان میدهد که مرز، صرفاً خطی جغرافیایی نیست؛ وقتی دولت نتواند از منابع طبیعی، مزیتهای ترانزیتی و زیستبومهای حیاتی خود حفاظت کند، تمامیت ملی در معنای واقعی آن، حتی بدون تجزیهٔ رسمی، دچار عقبنشینی میشود.
بر این اساس، استناد به «تجزیهنشدن ایران» بهعنوان دستاورد اصلی جمهوری اسلامی، تنها در صورتی معتبر است که مفهوم تمامیت ملی به حداقلِ ممکن—یعنی تغییر نکردن نقشهٔ سیاسی—تقلیل داده شود. حال آنکه شواهد نشان میدهد در چهار دههٔ گذشته، بخشهای مهمی از حاکمیت مؤثر کشور در حوزههای انرژی، محیطزیست، ترانزیت و معیشت عمومی بهتدریج تضعیف شدهاند. بنابراین پرسش اساسی این نیست که آیا ایران رسماً تجزیه شده است یا نه، بلکه این است که آیا دولت توانسته از محتوای واقعیِ «ایران»—بهعنوان مجموعهای از سرزمین، منابع، زیستبوم و نقش ژئوپلیتیکی—صیانت کند یا خیر. در این چارچوب، دفاع از نظام با تکیه بر بقای مرزهای فیزیکی، بیش از آنکه نشانهٔ موفقیت باشد، بیانگر فروکاستن مفهوم منافع ملی به پایینترین سطح قابل تصور است.
❤2👍1👎1
سوگوارهای برای زوالِ درنگ
ایمان مطلق آرانی
چه بر سر ما آمده است که «ندانستن» دیگر شرم نیست، بلکه گاه فضیلت است؟ چه شده که بیحوصلگی در برابر متن، به نامِ «واقعبینیِ عصر سرعت» ستایش میشود و کسی با لبخند میگوید: «امروز دیگر چه کسی حوصلهٔ خواندن کتاب دارد؟ همهچیز در یک صفحه خلاصه میشود!» گویی دانش، قرصی جوشان است که در لیوانی از عجله حل میشود و یکنفس سر کشیده میشود؛ بیآنکه مزهاش فهمیده شود، بیآنکه در جان بنشیند.
عجیبتر آنکه این تنبلیِ ذهنی، به نشانهٔ هوشمندی فروخته میشود. میگویند چرا وقت بگذاریم؟ چرا پانصد صفحه بخوانیم وقتی میتوانیم در پنج دقیقه «بفهمیمش»؟ اما آنچه در پنج دقیقه به دست میآید، فهم نیست؛ توهّمِ فهم است. خلاصه، جانشینِ متن نمیشود؛ چنانکه سایه، جانشینِ پیکر نیست. سایه را میتوان در یک نگاه دید، اما پیکر را باید لمس کرد، دورش گشت، از زوایای مختلف سنجید. مطالعه یعنی همین: درگیرشدن، مکثکردن، بازگشتن به سطرها، شککردن، دوباره خواندن. اینها برای ذهنِ شتابزده، ملالآور است؛ اما حقیقت هرگز خود را به ذهنِ بیحوصله تسلیم نمیکند.
در این میان، سخن از هوشِ سرشارِ نسلِ جدید به میان میآید؛ میگویند این نسل (نسل زد) مانند اسلافِ خود جاهل نیست، بسیار هوشمندانه فکر میکند و به بلوغی زودرس رسیده است. آری، قطعاً این نسل باهوشتر و بالغتر از نسلِ سال ۱۳۵۷ است که دست به انقلاب زد؛ اما یک نکتهٔ حیاتی نادیده گرفته میشود: جهانِ امروز نیز بهمراتب «کامپلکس» و پیچیدهتر از جهانِ سال ۵۷ است. اگر فرزندِ امروزِ ما از انقلاب سخن میگوید، باید بداند که در خلأ حرکت نمیکند. اگر این نسل از «چتجیپیتی» برای خلاصهسازی و فهمِ سریع استفاده میکند، باید آگاه باشد که نظامِ حاکمیتی —که همواره برآیندی از کلِ مردمِ همان جامعه است— برای تقابل و مهار، از «ایآی»های (AI) بسیار پیشرفتهتری بهره میبرد. در سال ۵۷، نه مردم ابزارِ هوش مصنوعی داشتند و نه حاکمیت؛ اما امروز، نبرد در ترازِ الگوریتمهای پیچیده است. هوشِ فردی، بدونِ «عمقِ معرفتی»، در برابرِ این پیچیدگیِ سیستماتیک بازنده خواهد بود.
از آن سو، هر کس هنوز به خواندنِ دقیق، تحقیقِ روشمند، و نقدِ جزئیات پایبند باشد، برچسب میخورد: «همیشه مخالف است»، «عاشق بحث است»، «میخواهد پیچیده کند». گویی دقتکردن جرم است و پرسشکردن سوءنیت. سطحینگری به معیارِ اعتدال بدل شده و عمق، به افراط. کسی که میگوید «صبر کنید، این گزاره نیاز به بررسی دارد»، متهم میشود به جدلورزی؛ و آنکه بیهیچ پرسشی میپذیرد و بازنشر میکند، اهل مدارا و مثبتاندیش خوانده میشود. در این وارونگیِ ارزشها، نقد نه کوششی برای روشنتر دیدن، که نوعی ناسازگاریِ شخصی تعبیر میشود.
فرهنگی که در آن مطالعه لوکس است و خلاصهخوانی فضیلت، دیر یا زود قدرتِ تشخیص خود را از دست میدهد. ذهنی که عادت کرده همهچیز را فشرده و آماده تحویل بگیرد، دیگر طاقتِ پیچیدگی ندارد. اما جهان پیچیده است. اندیشه پیچیده است. تاریخ، فلسفه، علم، سیاست—هیچیک در یک صفحه رام نمیشوند. آنچه رام میشود، تصویرِ کاریکاتوریِ آنهاست؛ نسخهای کمخطر و کمعمق که نه توان تغییر دارد و نه توان مقاومت. مسأله فقط کتابنخواندن نیست؛ مسأله، عادتکردن به نخواندن است. عادتکردن به اینکه هر پرسشی پاسخی فوری داشته باشد، هر مسئلهای نسخهای سریع، هر اختلافی پایانِ بیدردسر. در چنین فضایی، صبرِ معرفتی از میان میرود. دیگر کسی نمیپرسد: «من دقیقاً چه میدانم و بر چه اساسی؟» همه میپرسند: «خلاصهاش چیست؟» و وقتی «خلاصه» جای «حقیقت» را گرفت، حقیقت به حاشیه رانده میشود.
باید بیپرده گفت: اندیشیدن کارِ آسانی نیست. خواندنِ جدی، کارِ آسانی نیست. پژوهش، نقد، و مواجههٔ صادقانه با جزئیات، زمان میخواهد، تمرکز میخواهد، و گاه رنج میطلبد. اما جامعهای که از این رنج میگریزد، ناگزیر به رنجی بزرگتر تن میدهد: رنجِ سطحیبودن، رنجِ فریبخوردن، رنجِ تکرار خطاهای ساده. اگر قرار باشد هر مخالفتی را «حبّ بحث» بنامیم و هر پرسشی را «منفیبافی»، در حقیقت راه هر تصحیحی را بستهایم. نقد، دشمنِ حقیقت نیست؛ نگهبانِ آن است. مطالعه، اتلافِ وقت نیست؛ سرمایهگذاری بر توانِ تشخیص در جهانی است که قدرتِ حاکمِ آن، از جهلِ تودهها تغذیه میکند.
شاید زمان آن رسیده باشد که دوباره از خود بپرسیم: آیا ما واقعاً بیحوصلهایم، یا از مواجهه با عمق میگریزیم؟ آیا سرعت، بهانهای برای تنبلیِ ذهنی نشده است؟ و آیا آنکه هنوز میخواند، میکاود و میپرسد، واقعاً عاشقِ جدل است—یا تنها کسی است که هنوز جرأت دارد «سطح» را کافی نداند؟
ایمان مطلق آرانی
چه بر سر ما آمده است که «ندانستن» دیگر شرم نیست، بلکه گاه فضیلت است؟ چه شده که بیحوصلگی در برابر متن، به نامِ «واقعبینیِ عصر سرعت» ستایش میشود و کسی با لبخند میگوید: «امروز دیگر چه کسی حوصلهٔ خواندن کتاب دارد؟ همهچیز در یک صفحه خلاصه میشود!» گویی دانش، قرصی جوشان است که در لیوانی از عجله حل میشود و یکنفس سر کشیده میشود؛ بیآنکه مزهاش فهمیده شود، بیآنکه در جان بنشیند.
عجیبتر آنکه این تنبلیِ ذهنی، به نشانهٔ هوشمندی فروخته میشود. میگویند چرا وقت بگذاریم؟ چرا پانصد صفحه بخوانیم وقتی میتوانیم در پنج دقیقه «بفهمیمش»؟ اما آنچه در پنج دقیقه به دست میآید، فهم نیست؛ توهّمِ فهم است. خلاصه، جانشینِ متن نمیشود؛ چنانکه سایه، جانشینِ پیکر نیست. سایه را میتوان در یک نگاه دید، اما پیکر را باید لمس کرد، دورش گشت، از زوایای مختلف سنجید. مطالعه یعنی همین: درگیرشدن، مکثکردن، بازگشتن به سطرها، شککردن، دوباره خواندن. اینها برای ذهنِ شتابزده، ملالآور است؛ اما حقیقت هرگز خود را به ذهنِ بیحوصله تسلیم نمیکند.
در این میان، سخن از هوشِ سرشارِ نسلِ جدید به میان میآید؛ میگویند این نسل (نسل زد) مانند اسلافِ خود جاهل نیست، بسیار هوشمندانه فکر میکند و به بلوغی زودرس رسیده است. آری، قطعاً این نسل باهوشتر و بالغتر از نسلِ سال ۱۳۵۷ است که دست به انقلاب زد؛ اما یک نکتهٔ حیاتی نادیده گرفته میشود: جهانِ امروز نیز بهمراتب «کامپلکس» و پیچیدهتر از جهانِ سال ۵۷ است. اگر فرزندِ امروزِ ما از انقلاب سخن میگوید، باید بداند که در خلأ حرکت نمیکند. اگر این نسل از «چتجیپیتی» برای خلاصهسازی و فهمِ سریع استفاده میکند، باید آگاه باشد که نظامِ حاکمیتی —که همواره برآیندی از کلِ مردمِ همان جامعه است— برای تقابل و مهار، از «ایآی»های (AI) بسیار پیشرفتهتری بهره میبرد. در سال ۵۷، نه مردم ابزارِ هوش مصنوعی داشتند و نه حاکمیت؛ اما امروز، نبرد در ترازِ الگوریتمهای پیچیده است. هوشِ فردی، بدونِ «عمقِ معرفتی»، در برابرِ این پیچیدگیِ سیستماتیک بازنده خواهد بود.
از آن سو، هر کس هنوز به خواندنِ دقیق، تحقیقِ روشمند، و نقدِ جزئیات پایبند باشد، برچسب میخورد: «همیشه مخالف است»، «عاشق بحث است»، «میخواهد پیچیده کند». گویی دقتکردن جرم است و پرسشکردن سوءنیت. سطحینگری به معیارِ اعتدال بدل شده و عمق، به افراط. کسی که میگوید «صبر کنید، این گزاره نیاز به بررسی دارد»، متهم میشود به جدلورزی؛ و آنکه بیهیچ پرسشی میپذیرد و بازنشر میکند، اهل مدارا و مثبتاندیش خوانده میشود. در این وارونگیِ ارزشها، نقد نه کوششی برای روشنتر دیدن، که نوعی ناسازگاریِ شخصی تعبیر میشود.
فرهنگی که در آن مطالعه لوکس است و خلاصهخوانی فضیلت، دیر یا زود قدرتِ تشخیص خود را از دست میدهد. ذهنی که عادت کرده همهچیز را فشرده و آماده تحویل بگیرد، دیگر طاقتِ پیچیدگی ندارد. اما جهان پیچیده است. اندیشه پیچیده است. تاریخ، فلسفه، علم، سیاست—هیچیک در یک صفحه رام نمیشوند. آنچه رام میشود، تصویرِ کاریکاتوریِ آنهاست؛ نسخهای کمخطر و کمعمق که نه توان تغییر دارد و نه توان مقاومت. مسأله فقط کتابنخواندن نیست؛ مسأله، عادتکردن به نخواندن است. عادتکردن به اینکه هر پرسشی پاسخی فوری داشته باشد، هر مسئلهای نسخهای سریع، هر اختلافی پایانِ بیدردسر. در چنین فضایی، صبرِ معرفتی از میان میرود. دیگر کسی نمیپرسد: «من دقیقاً چه میدانم و بر چه اساسی؟» همه میپرسند: «خلاصهاش چیست؟» و وقتی «خلاصه» جای «حقیقت» را گرفت، حقیقت به حاشیه رانده میشود.
باید بیپرده گفت: اندیشیدن کارِ آسانی نیست. خواندنِ جدی، کارِ آسانی نیست. پژوهش، نقد، و مواجههٔ صادقانه با جزئیات، زمان میخواهد، تمرکز میخواهد، و گاه رنج میطلبد. اما جامعهای که از این رنج میگریزد، ناگزیر به رنجی بزرگتر تن میدهد: رنجِ سطحیبودن، رنجِ فریبخوردن، رنجِ تکرار خطاهای ساده. اگر قرار باشد هر مخالفتی را «حبّ بحث» بنامیم و هر پرسشی را «منفیبافی»، در حقیقت راه هر تصحیحی را بستهایم. نقد، دشمنِ حقیقت نیست؛ نگهبانِ آن است. مطالعه، اتلافِ وقت نیست؛ سرمایهگذاری بر توانِ تشخیص در جهانی است که قدرتِ حاکمِ آن، از جهلِ تودهها تغذیه میکند.
شاید زمان آن رسیده باشد که دوباره از خود بپرسیم: آیا ما واقعاً بیحوصلهایم، یا از مواجهه با عمق میگریزیم؟ آیا سرعت، بهانهای برای تنبلیِ ذهنی نشده است؟ و آیا آنکه هنوز میخواند، میکاود و میپرسد، واقعاً عاشقِ جدل است—یا تنها کسی است که هنوز جرأت دارد «سطح» را کافی نداند؟
#1
در مذمت رادیکالیسم و منطق حذف
ایمان مطلق آرانی
رادیکالیسمِ حذفطلب، پیش از آنکه برنامهای سیاسی باشد، یک «اقتصادِ معنا» ست: منظومهای از نشانهها که در آن سیاست به جای گرهگشایی از تعارضات، از خودِ تعارض تغذیه میکند؛ و به جای رقابت بر سرِ خیرِ عمومی، مسابقهای میشود برای تولید «دشمن» و بسیجِ عاطفی علیه او. در این سوداگری، زبان نه ابزارِ توصیفِ واقعیت، بلکه کارخانهی ساختِ واقعیت است. آنگاه که سیاست با گزارههای حذفی صورتبندی میشود، جامعه بهتدریج میآموزد که اختلاف را نه امری طبیعی، بلکه بیماریای بداند که باید «پاکسازی» شود. این همان لحظهای است که مرز میان گفتار و خشونت فرومیریزد: حذفِ نمادین، همواره پیشدرآمدِ حذفِ نهادی است.
نظامِ توتالیتارِ جمهوری اسلامی، فرزندِ خلفِ همین زبانِ حذف است. نگاهی به کارنامهی شعارهای آن از آغاز تاکنون، این منطقِ مرگ محور را عریان میکند. آنها با ساختنِ «دشمنِ عینی» (نه رقیبِ سیاسی، بلکه تهدیدی برای هستیِ جمعی)، امر سیاسی را به یک جنگِ دائمی بدل کردند. این زبان، با شعارهایی چون «مرگ بر آمریکا» و «مرگ بر اسرائیل» آغاز شد و بهسرعت دامنهی «پاکسازی» را به درون کشاند: «مرگ بر بهائی»، «مرگ بر منافق (طرفداران مجاهدین)»، «مرگ بر ضد ولایت فقیه» و «مرگ بر فتنهگر».
اما ریشهی این ویرانی را باید در همان روزهای شورِ انقلابی جُست؛ جایی که زبان، کرامتِ انسانی را پیش از فیزیکِ انسان، سر برید. شعارهایی که در آن روزها سر داده میشد، گویی پیشنویسِ استبدادی بود که بنا بود چهل سال بعد، میهن را به بند بکشد:
از نفیِ مطلق: «مرگ بر شاه»، «تا مرگ شاه خائن، نهضت ادامه دارد»، «این شاه آمریکایی اعدام باید گردد»، «تا شاه کفن نشود، این وطن وطن نشود»؛ تا قدسیسازیِ ستیزه: «نهضت ما حسینیه، رهبر ما خمینیه»، «ای امام زمان رحمی به ما کن، ما را از دست این جلاد رها کن»؛ و سقوطِ زبان به مغاکِ رکاکت و کینه: «شاه زنازاده است/حرامزاده است»، «کارتر فرح و با نازش میخواد، شرکت نفت و جهازش میخواد»، «هر کی بر سر قبر رضا کچل نرینه...».
امروز فرجامِ آن نظامی را که با این واژگان بنا شد، با گوشت و پوست میبینیم. علارغم تمام شعارهای بشردوستانه و وعدههای انسانیِ اولیه، چون بذرِ آن در خاکِ «نفی» و «مرگخواهی» کاشته شده بود، درختی جز این به بار نیآورد.
با این حال، امروز برخی به غلط، رادیکالبودنِ انقلابیون را امری حتمی میدانند و میگویند: «چون نظام حاکم رادیکال است، ما هم ناچاریم رادیکال باشیم.» آنها برای طبیعیسازیِ این خشونت، تمثیلِ «ترازو» را پیش میکشند؛ گویا سیاست، صحنهٔ وزنکشیِ خشونتهاست و پیروزی در گروِ سنگینتر کردنِ کفهٔ خودی است. اما این استدلال، یک مغالطهٔ ساختاری است: برابریِ شدت را با برابریِ حق اشتباه میگیرد. ترازو اگر معیارش «وزنِ نفی» باشد، هرچه سنگینتر، حقتر؛ و این دقیقاً همان اخلاقِ توتالیتر است که ارزش را با قدرت هممعنا میکند. اگر معیار پیروزی، توانِ حذف باشد، آن نیرویی که بهتر نفی کند، شایستهتر تلقی میشود—و این یعنی شما همان دستگاهِ ارزشگذاریِ توتالیتار را پذیرفتهاید، فقط میخواهید جای دژخیم و قربانی را در چرخه عوض کنید.
رادیکالیسمِ حذفطلب به دلیل «ساختارِ زایندهاش» پایانپذیر نیست. چون حذفطلبی برای استمرارِ خود، دائماً باید مصداقِ تازه بسازد. امروز «دشمن» یک گروه است، فردا گروهی دیگر، و پسفردا بخشی از خودیها که «به اندازه کافی خالص» نیستند. انقلابهایی که با منطقِ خلوص و طرد پیش میروند، به صورتِ سیستماتیک به پاکسازیهای درونگروهی کشیده میشوند. وقتی عدالت به یک «مطلق» تبدیل شود و هر محدودیتِ اخلاقی «سازش» تلقی گردد، انقلاب به جای رهایی، به تکنولوژیِ قربانیکردن بدل میشود.
پاسخ به مدافعانِ «رادیکالیسمِ متقابل» این است که باید تعریفِ رادیکالیسم را عوض کنیم. اگر رادیکالبودن یعنی رفتن به ریشهها، پس ریشهٔ توتالیتاریسم در ایران صرفاً یک حکومت یا یک شخص نیست؛ ریشهاش در شکلدادن به امر سیاسی بهمثابه «جنگِ هویتی» است؛ جنگی که در آن زبان، شهروند را به سرباز تبدیل میکند و اختلاف را به خیانت. رادیکالیسمِ حقیقی یعنی حمله به این ریشه: به این ساختارِ معنایی که سیاست را به میدانِ نفی فرو میکاهد. رادیکالیسمِ رهاییبخش میتواند شدید و افشاگر باشد، اما نباید حذفطلب باشد؛ چرا که حذفطلبی همان چیزی است که میخواهیم نابودش کنیم.
در مذمت رادیکالیسم و منطق حذف
ایمان مطلق آرانی
رادیکالیسمِ حذفطلب، پیش از آنکه برنامهای سیاسی باشد، یک «اقتصادِ معنا» ست: منظومهای از نشانهها که در آن سیاست به جای گرهگشایی از تعارضات، از خودِ تعارض تغذیه میکند؛ و به جای رقابت بر سرِ خیرِ عمومی، مسابقهای میشود برای تولید «دشمن» و بسیجِ عاطفی علیه او. در این سوداگری، زبان نه ابزارِ توصیفِ واقعیت، بلکه کارخانهی ساختِ واقعیت است. آنگاه که سیاست با گزارههای حذفی صورتبندی میشود، جامعه بهتدریج میآموزد که اختلاف را نه امری طبیعی، بلکه بیماریای بداند که باید «پاکسازی» شود. این همان لحظهای است که مرز میان گفتار و خشونت فرومیریزد: حذفِ نمادین، همواره پیشدرآمدِ حذفِ نهادی است.
نظامِ توتالیتارِ جمهوری اسلامی، فرزندِ خلفِ همین زبانِ حذف است. نگاهی به کارنامهی شعارهای آن از آغاز تاکنون، این منطقِ مرگ محور را عریان میکند. آنها با ساختنِ «دشمنِ عینی» (نه رقیبِ سیاسی، بلکه تهدیدی برای هستیِ جمعی)، امر سیاسی را به یک جنگِ دائمی بدل کردند. این زبان، با شعارهایی چون «مرگ بر آمریکا» و «مرگ بر اسرائیل» آغاز شد و بهسرعت دامنهی «پاکسازی» را به درون کشاند: «مرگ بر بهائی»، «مرگ بر منافق (طرفداران مجاهدین)»، «مرگ بر ضد ولایت فقیه» و «مرگ بر فتنهگر».
اما ریشهی این ویرانی را باید در همان روزهای شورِ انقلابی جُست؛ جایی که زبان، کرامتِ انسانی را پیش از فیزیکِ انسان، سر برید. شعارهایی که در آن روزها سر داده میشد، گویی پیشنویسِ استبدادی بود که بنا بود چهل سال بعد، میهن را به بند بکشد:
از نفیِ مطلق: «مرگ بر شاه»، «تا مرگ شاه خائن، نهضت ادامه دارد»، «این شاه آمریکایی اعدام باید گردد»، «تا شاه کفن نشود، این وطن وطن نشود»؛ تا قدسیسازیِ ستیزه: «نهضت ما حسینیه، رهبر ما خمینیه»، «ای امام زمان رحمی به ما کن، ما را از دست این جلاد رها کن»؛ و سقوطِ زبان به مغاکِ رکاکت و کینه: «شاه زنازاده است/حرامزاده است»، «کارتر فرح و با نازش میخواد، شرکت نفت و جهازش میخواد»، «هر کی بر سر قبر رضا کچل نرینه...».
امروز فرجامِ آن نظامی را که با این واژگان بنا شد، با گوشت و پوست میبینیم. علارغم تمام شعارهای بشردوستانه و وعدههای انسانیِ اولیه، چون بذرِ آن در خاکِ «نفی» و «مرگخواهی» کاشته شده بود، درختی جز این به بار نیآورد.
با این حال، امروز برخی به غلط، رادیکالبودنِ انقلابیون را امری حتمی میدانند و میگویند: «چون نظام حاکم رادیکال است، ما هم ناچاریم رادیکال باشیم.» آنها برای طبیعیسازیِ این خشونت، تمثیلِ «ترازو» را پیش میکشند؛ گویا سیاست، صحنهٔ وزنکشیِ خشونتهاست و پیروزی در گروِ سنگینتر کردنِ کفهٔ خودی است. اما این استدلال، یک مغالطهٔ ساختاری است: برابریِ شدت را با برابریِ حق اشتباه میگیرد. ترازو اگر معیارش «وزنِ نفی» باشد، هرچه سنگینتر، حقتر؛ و این دقیقاً همان اخلاقِ توتالیتر است که ارزش را با قدرت هممعنا میکند. اگر معیار پیروزی، توانِ حذف باشد، آن نیرویی که بهتر نفی کند، شایستهتر تلقی میشود—و این یعنی شما همان دستگاهِ ارزشگذاریِ توتالیتار را پذیرفتهاید، فقط میخواهید جای دژخیم و قربانی را در چرخه عوض کنید.
رادیکالیسمِ حذفطلب به دلیل «ساختارِ زایندهاش» پایانپذیر نیست. چون حذفطلبی برای استمرارِ خود، دائماً باید مصداقِ تازه بسازد. امروز «دشمن» یک گروه است، فردا گروهی دیگر، و پسفردا بخشی از خودیها که «به اندازه کافی خالص» نیستند. انقلابهایی که با منطقِ خلوص و طرد پیش میروند، به صورتِ سیستماتیک به پاکسازیهای درونگروهی کشیده میشوند. وقتی عدالت به یک «مطلق» تبدیل شود و هر محدودیتِ اخلاقی «سازش» تلقی گردد، انقلاب به جای رهایی، به تکنولوژیِ قربانیکردن بدل میشود.
پاسخ به مدافعانِ «رادیکالیسمِ متقابل» این است که باید تعریفِ رادیکالیسم را عوض کنیم. اگر رادیکالبودن یعنی رفتن به ریشهها، پس ریشهٔ توتالیتاریسم در ایران صرفاً یک حکومت یا یک شخص نیست؛ ریشهاش در شکلدادن به امر سیاسی بهمثابه «جنگِ هویتی» است؛ جنگی که در آن زبان، شهروند را به سرباز تبدیل میکند و اختلاف را به خیانت. رادیکالیسمِ حقیقی یعنی حمله به این ریشه: به این ساختارِ معنایی که سیاست را به میدانِ نفی فرو میکاهد. رادیکالیسمِ رهاییبخش میتواند شدید و افشاگر باشد، اما نباید حذفطلب باشد؛ چرا که حذفطلبی همان چیزی است که میخواهیم نابودش کنیم.
#2
سقوطِ یک رژیم، معیارِ کافی برای عدالت نیست؛ مسئله این است که چه نوع نظمی از دلِ آن بیرون میآید. اگر ابزار و زبانِ شما همان منطقِ دشمنسازی و مرگخواهی باشد، شما تنها یک «چرخشِ قدرت» خواهید داشت نه یک «گسستِ مدنی». تمثیلِ ترازو را باید وارونه کرد: مسئله این نیست که وزنِ کفهٔ خودی را بیشتر کنیم؛ مسئله این است که خودِ دستگاهِ وزنکشی را عوض کنیم—اینکه سیاست را از مسابقهٔ نفی، به رقابتِ برنامه و تضمینِ حقوقِ همگان تبدیل کنیم. در غیر این صورت، تاریخ فقط لباس عوض میکند.
در چرخهی ظلم، آنچه تکرار میشود صرفاً خشونت نیست؛ زبانِ خشونت است. اگر زبان عوض نشود، حتی وقتی قدرت عوض شود، ظلم با واژگانِ تازه بازمیگردد. رادیکالتر شدن به معنای حذفطلبتر شدن، تضمینکنندهٔ بازتولیدِ همان توتالیتاریسمی است که ادعا میکنیم علیه آن قیام کردهایم.
سقوطِ یک رژیم، معیارِ کافی برای عدالت نیست؛ مسئله این است که چه نوع نظمی از دلِ آن بیرون میآید. اگر ابزار و زبانِ شما همان منطقِ دشمنسازی و مرگخواهی باشد، شما تنها یک «چرخشِ قدرت» خواهید داشت نه یک «گسستِ مدنی». تمثیلِ ترازو را باید وارونه کرد: مسئله این نیست که وزنِ کفهٔ خودی را بیشتر کنیم؛ مسئله این است که خودِ دستگاهِ وزنکشی را عوض کنیم—اینکه سیاست را از مسابقهٔ نفی، به رقابتِ برنامه و تضمینِ حقوقِ همگان تبدیل کنیم. در غیر این صورت، تاریخ فقط لباس عوض میکند.
در چرخهی ظلم، آنچه تکرار میشود صرفاً خشونت نیست؛ زبانِ خشونت است. اگر زبان عوض نشود، حتی وقتی قدرت عوض شود، ظلم با واژگانِ تازه بازمیگردد. رادیکالتر شدن به معنای حذفطلبتر شدن، تضمینکنندهٔ بازتولیدِ همان توتالیتاریسمی است که ادعا میکنیم علیه آن قیام کردهایم.
👍3👎1
#1
معمایِ فاعلِ مفقود؛ از فرافکنیِ تاریخی تا مسئولیتِ دیالکتیکی
ایمان مطلق آرانی
پرسش از فاعلِ تاریخیِ انقلاب ۱۳۵۷، یعنی پرسیدنِ اینکه «بالاخره چه کسانی انقلاب کردند؟»، مدتهاست که از یک جستوجویِ تاریخی به یک «ابزارِ فرار» بدل شده است. پاسخهایی که جامعهی امروز ایران به این پرسش میدهد، بیش از آنکه روشنگرِ گذشته باشند، افشاگرِ بنبستهایِ فکریِ امروز ماست. ما میانِ مجموعهای از گزینهها دستوپا میزنیم که هر کدام به شکلی، «خودِ جمعیِ ما» را از دایرهی اتهام خارج میکند. از یک سو، با نقدِ تند و تیزِ جریانِ روشنفکری روبرو هستیم؛ روایتی که مدعی است روشنفکران و دانشگاهیان، به دلیلِ فاصلهی ساختاریشان از بطنِ واقعیت و زندگی در برجِ عاجِ انتزاع، پروژهای را صورتبندی کردند که خود هرگز هزینهاش را نپرداختند. در این تصویر، دانشگاه نه محلِ زایشِ آگاهی، بلکه کارخانهی تولیدِ توهماتی است که بارِ مادیِ شکستهایش همواره بر دوشِ مردمی میافتد که تجربهی اصیلی از رنج دارند. منتقدان میگویند این قشر، جامعه را همچون ابژهای بیرون از خود میدید و در بزنگاهِ تاریخی، به جای اصلاح، به ائتلافی ویرانگر با روحانیت تن داد. اما همین که میپرسیم پس تکلیفِ آن انبوهِ خلایق در خیابانها چه میشود—خلایقی که آمارها و تصاویرِ غیرقابلانکار، حضورِ میلیونیشان را گواهی میدهند—ناگهان ورق برمیگردد. اینجا دیگر سخن از «عظمتِ ملت» نیست، بلکه سخن از «فریبخوردگی» است. ادعا میشود که مردم به دلیلِ بیسوادی و سطحِ پایینِ آگاهی، به سادگی گولِ وعدههایِ اتوپیاییِ روشنفکران و خدعههایِ مذهبیِ روحانیون را خوردند.
اینجاست که ما با یک تناقضِ منطقی و یک استانداردِ دوگانهی شرمآور روبرو میشویم: چطور ممکن است از یک سو روشنفکر را به دلیلِ «دوری از مردم» مقصر بدانیم و از سوی دیگر، همراهیِ همان مردم را به «فریب خوردن از روشنفکر» نسبت دهیم؟ اگر مردم آنقدر بیسواد بودند که حتی روشنفکر را نمیشناختند یا حرفش را نمیفهمیدند، پس چگونه از او خط گرفتند؟ و اگر روشنفکران تا این حد بر تودهها نفوذ داشتند، پس چطور میتوان گفت که آنها از بدنه جامعه دور بودند؟ حقیقت این است که ما با اختراعِ واژهی «۵۷ی»، یک «دیگریِ موهوم» ساختهایم تا تمامِ گناهانِ تاریخیمان را بر دوشِ او بگذاریم؛ موجودی که معلوم نیست کیست، اما هر که هست، قطعاً «ما» نیستیم. این میل به تبرئه کردنِ خود، وقتی به اوجِ ابتذال میرسد که پای «چشمآبیهای انگلیسی و آمریکایی» به میان میآید. این راحتترین راهِ فرار است: اینکه بگوییم کشورهای خارجی برای منافعِ خودشان رژیمِ ایران را تغییر دادند و ما صرفاً بازیچهی دستِ قدرتهای بزرگ بودیم. این تئوری نه تنها یک توهینِ آشکار به اراده و شعورِ یک ملت است، بلکه خطرناکترین پیامدِ فکری را برای امروزِ ما به همراه دارد.
کسانی که معتقدند چشمآبیها در سال ۵۷ برای منافعِ خود انقلاب کردند و رژیمِ شاهنشاهی را ساقط کردند، ناخواسته اعتراف میکنند که ما در تاریخِ خودمان «هیچکاره» بودهایم. اما طنزِ تلخِ ماجرا اینجاست که همین افراد، امروز هم چشم به همان چشمآبیها دوختهاند تا دوباره برای «منافعِ خودشان»، رژیمِ فعلی را تغییر دهند! منطقِ این افراد دچارِ یک لکنتِ تاریخی است: اگر آن زمان قدرتهای خارجی به خاطرِ منافعِ خودشان و نه به خاطرِ صلاحِ مردم ایران، دست به تغییرِ رژیم زدند، چرا باید تصور کنیم که امروز قرار است به خاطرِ «حقوق بشر» یا «دموکراسیِ ما» قدمی بردارند؟ هرگونه مداخلهی خارجی، امروز هم دقیقاً مانندِ آن برداشتی که از سال ۵۷ دارید، صرفاً بر اساسِ منافعِ خودِ آنها رقم خواهد خورد، نه برایِ نجاتِ مردم. انتظارِ ناجیِ خارجی داشتن، در واقع ادامهی همان فرافکنیِ ۵۷ است؛ یعنی امتناع از پذیرشِ این حقیقت که هیچ تغییرِ پایداری از بیرون تزریق نمیشود. ما نمیتوانیم همزمان از «خیانتِ خارجیها در ۵۷» ناله کنیم و همزمان برای «دخالتِ خارجیها در ۱۴۰۴» هورا بکشیم؛ این یعنی ما هنوز به بلوغِ مسئولیتپذیری نرسیدهایم.
معمایِ فاعلِ مفقود؛ از فرافکنیِ تاریخی تا مسئولیتِ دیالکتیکی
ایمان مطلق آرانی
پرسش از فاعلِ تاریخیِ انقلاب ۱۳۵۷، یعنی پرسیدنِ اینکه «بالاخره چه کسانی انقلاب کردند؟»، مدتهاست که از یک جستوجویِ تاریخی به یک «ابزارِ فرار» بدل شده است. پاسخهایی که جامعهی امروز ایران به این پرسش میدهد، بیش از آنکه روشنگرِ گذشته باشند، افشاگرِ بنبستهایِ فکریِ امروز ماست. ما میانِ مجموعهای از گزینهها دستوپا میزنیم که هر کدام به شکلی، «خودِ جمعیِ ما» را از دایرهی اتهام خارج میکند. از یک سو، با نقدِ تند و تیزِ جریانِ روشنفکری روبرو هستیم؛ روایتی که مدعی است روشنفکران و دانشگاهیان، به دلیلِ فاصلهی ساختاریشان از بطنِ واقعیت و زندگی در برجِ عاجِ انتزاع، پروژهای را صورتبندی کردند که خود هرگز هزینهاش را نپرداختند. در این تصویر، دانشگاه نه محلِ زایشِ آگاهی، بلکه کارخانهی تولیدِ توهماتی است که بارِ مادیِ شکستهایش همواره بر دوشِ مردمی میافتد که تجربهی اصیلی از رنج دارند. منتقدان میگویند این قشر، جامعه را همچون ابژهای بیرون از خود میدید و در بزنگاهِ تاریخی، به جای اصلاح، به ائتلافی ویرانگر با روحانیت تن داد. اما همین که میپرسیم پس تکلیفِ آن انبوهِ خلایق در خیابانها چه میشود—خلایقی که آمارها و تصاویرِ غیرقابلانکار، حضورِ میلیونیشان را گواهی میدهند—ناگهان ورق برمیگردد. اینجا دیگر سخن از «عظمتِ ملت» نیست، بلکه سخن از «فریبخوردگی» است. ادعا میشود که مردم به دلیلِ بیسوادی و سطحِ پایینِ آگاهی، به سادگی گولِ وعدههایِ اتوپیاییِ روشنفکران و خدعههایِ مذهبیِ روحانیون را خوردند.
اینجاست که ما با یک تناقضِ منطقی و یک استانداردِ دوگانهی شرمآور روبرو میشویم: چطور ممکن است از یک سو روشنفکر را به دلیلِ «دوری از مردم» مقصر بدانیم و از سوی دیگر، همراهیِ همان مردم را به «فریب خوردن از روشنفکر» نسبت دهیم؟ اگر مردم آنقدر بیسواد بودند که حتی روشنفکر را نمیشناختند یا حرفش را نمیفهمیدند، پس چگونه از او خط گرفتند؟ و اگر روشنفکران تا این حد بر تودهها نفوذ داشتند، پس چطور میتوان گفت که آنها از بدنه جامعه دور بودند؟ حقیقت این است که ما با اختراعِ واژهی «۵۷ی»، یک «دیگریِ موهوم» ساختهایم تا تمامِ گناهانِ تاریخیمان را بر دوشِ او بگذاریم؛ موجودی که معلوم نیست کیست، اما هر که هست، قطعاً «ما» نیستیم. این میل به تبرئه کردنِ خود، وقتی به اوجِ ابتذال میرسد که پای «چشمآبیهای انگلیسی و آمریکایی» به میان میآید. این راحتترین راهِ فرار است: اینکه بگوییم کشورهای خارجی برای منافعِ خودشان رژیمِ ایران را تغییر دادند و ما صرفاً بازیچهی دستِ قدرتهای بزرگ بودیم. این تئوری نه تنها یک توهینِ آشکار به اراده و شعورِ یک ملت است، بلکه خطرناکترین پیامدِ فکری را برای امروزِ ما به همراه دارد.
کسانی که معتقدند چشمآبیها در سال ۵۷ برای منافعِ خود انقلاب کردند و رژیمِ شاهنشاهی را ساقط کردند، ناخواسته اعتراف میکنند که ما در تاریخِ خودمان «هیچکاره» بودهایم. اما طنزِ تلخِ ماجرا اینجاست که همین افراد، امروز هم چشم به همان چشمآبیها دوختهاند تا دوباره برای «منافعِ خودشان»، رژیمِ فعلی را تغییر دهند! منطقِ این افراد دچارِ یک لکنتِ تاریخی است: اگر آن زمان قدرتهای خارجی به خاطرِ منافعِ خودشان و نه به خاطرِ صلاحِ مردم ایران، دست به تغییرِ رژیم زدند، چرا باید تصور کنیم که امروز قرار است به خاطرِ «حقوق بشر» یا «دموکراسیِ ما» قدمی بردارند؟ هرگونه مداخلهی خارجی، امروز هم دقیقاً مانندِ آن برداشتی که از سال ۵۷ دارید، صرفاً بر اساسِ منافعِ خودِ آنها رقم خواهد خورد، نه برایِ نجاتِ مردم. انتظارِ ناجیِ خارجی داشتن، در واقع ادامهی همان فرافکنیِ ۵۷ است؛ یعنی امتناع از پذیرشِ این حقیقت که هیچ تغییرِ پایداری از بیرون تزریق نمیشود. ما نمیتوانیم همزمان از «خیانتِ خارجیها در ۵۷» ناله کنیم و همزمان برای «دخالتِ خارجیها در ۱۴۰۴» هورا بکشیم؛ این یعنی ما هنوز به بلوغِ مسئولیتپذیری نرسیدهایم.
#2
بنابراین، پاسخ به سوالِ «چه کسی انقلاب کرد؟»، نه در انتخابِ یکی از این گزینهها، بلکه در پذیرشِ تمامِ آنها به عنوانِ اجزای یک «کلیتِ دیالکتیکی» نهفته است. انقلاب نه محصولِ صرفِ باسوادان بود و نه نتیجهی سادهلوحیِ بیسوادان؛ و نه توطئهی محضِ بیگانگان. انقلاب تبلورِ تضادهایِ انباشته در یک جامعه بود که در آن لحظهی تاریخی، تمامِ اجزای آن—از روشنفکرِ دانشگاهی تا بازاریِ سنتی، از روحانیِ مذهبی تا تودهی بیسواد—در یک «ارادهی جمعی برای تخریب» به هم رسیدند. اینکه امروز بخواهیم با انداختنِ تقصیر به گردنِ جلال آلاحمد، شریعتی یا احسان طبری، که بیگناه هم نبودند - وجدانِ جمعیِ خود را آسوده کنیم، صرفاً یک «پروجکشنِ» روانی برای فرار از آینهی تاریخ است. روشنفکرانِ آن دوره، بخشی از همان روحی بودند که در کالبدِ مردم دمیده شده بود؛ آنها جدای از جامعه نبودند، بلکه زبانِ گویایِ همان توهماتی بودند که جامعه طالبش بود.
ما باید شجاعتِ این را داشته باشیم که بگوییم: «ما اشتباه کردیم.» اشتباه، صفتِ سوژهای است که زنده است و کنشگری میکند. کسی که میگوید «من فریب خوردم» یا «خارجیها کردند»، در واقع خود را به یک «شیء» یا «ابژه» تقلیل داده است که ارادهای از خود ندارد. اما کسی که میپذیرد «اشتباه کرده»، در واقع مسئولیتِ خود را بازپس گرفته است. تصحیحِ مسیرِ امروز، نه با تکرارِ چرخه تهمت به روشنفکر و بیگانه، بلکه با به رسمیت شناختنِ این حقیقت آغاز میشود که هیچ ناجیِ خارجی یا سلبریتیِ اینستاگرامی، مسئولیتِ تفکر را از دوشِ ما بر نمیدارد. اگر در سال ۵۷، ائتلافِ آگاهیِ کاذبِ باسواد و بیسواد فاجعه آفرید، تنها راهِ پیشِ رو، نه پناه بردن به دامنِ چشمآبیهای جدید، بلکه رسیدن به یک «آگاهیِ مسئولانه» است که در آن، مسئولیتِ هر کنش، مستقیماً بر عهدهی فاعلِ آن باشد. هر تلاشی برای تبرئهی خود با متهم کردنِ «دیگری»، صرفاً ما را برایِ سقوطِ بعدی آماده میکند. تاریخِ ما، ملکِ طلقِ هیچ قشر یا قدرتِ خارجی نیست؛ این تاریخ، حاصلِ جمعِ تمامِ حضورها و سکوتهای ماست.
بنابراین، پاسخ به سوالِ «چه کسی انقلاب کرد؟»، نه در انتخابِ یکی از این گزینهها، بلکه در پذیرشِ تمامِ آنها به عنوانِ اجزای یک «کلیتِ دیالکتیکی» نهفته است. انقلاب نه محصولِ صرفِ باسوادان بود و نه نتیجهی سادهلوحیِ بیسوادان؛ و نه توطئهی محضِ بیگانگان. انقلاب تبلورِ تضادهایِ انباشته در یک جامعه بود که در آن لحظهی تاریخی، تمامِ اجزای آن—از روشنفکرِ دانشگاهی تا بازاریِ سنتی، از روحانیِ مذهبی تا تودهی بیسواد—در یک «ارادهی جمعی برای تخریب» به هم رسیدند. اینکه امروز بخواهیم با انداختنِ تقصیر به گردنِ جلال آلاحمد، شریعتی یا احسان طبری، که بیگناه هم نبودند - وجدانِ جمعیِ خود را آسوده کنیم، صرفاً یک «پروجکشنِ» روانی برای فرار از آینهی تاریخ است. روشنفکرانِ آن دوره، بخشی از همان روحی بودند که در کالبدِ مردم دمیده شده بود؛ آنها جدای از جامعه نبودند، بلکه زبانِ گویایِ همان توهماتی بودند که جامعه طالبش بود.
ما باید شجاعتِ این را داشته باشیم که بگوییم: «ما اشتباه کردیم.» اشتباه، صفتِ سوژهای است که زنده است و کنشگری میکند. کسی که میگوید «من فریب خوردم» یا «خارجیها کردند»، در واقع خود را به یک «شیء» یا «ابژه» تقلیل داده است که ارادهای از خود ندارد. اما کسی که میپذیرد «اشتباه کرده»، در واقع مسئولیتِ خود را بازپس گرفته است. تصحیحِ مسیرِ امروز، نه با تکرارِ چرخه تهمت به روشنفکر و بیگانه، بلکه با به رسمیت شناختنِ این حقیقت آغاز میشود که هیچ ناجیِ خارجی یا سلبریتیِ اینستاگرامی، مسئولیتِ تفکر را از دوشِ ما بر نمیدارد. اگر در سال ۵۷، ائتلافِ آگاهیِ کاذبِ باسواد و بیسواد فاجعه آفرید، تنها راهِ پیشِ رو، نه پناه بردن به دامنِ چشمآبیهای جدید، بلکه رسیدن به یک «آگاهیِ مسئولانه» است که در آن، مسئولیتِ هر کنش، مستقیماً بر عهدهی فاعلِ آن باشد. هر تلاشی برای تبرئهی خود با متهم کردنِ «دیگری»، صرفاً ما را برایِ سقوطِ بعدی آماده میکند. تاریخِ ما، ملکِ طلقِ هیچ قشر یا قدرتِ خارجی نیست؛ این تاریخ، حاصلِ جمعِ تمامِ حضورها و سکوتهای ماست.
👍3
#1
استبدادِ سادهسازی و سقوطِ مرجعیت
ایمان مطلق آرانی
ذهن انسان به طور طبیعی میل به سادهسازی دارد؛ تمایلی غریزی برای خلاصه کردنِ پیچیدگیهای جهان و بازگرداندنِ ده ها اصلِ متکثر به یک اصلِ اصیل و بنیادین. این فرآیند اگرچه در ساحتِ نظریه میتواند راهگشا باشد، اما در شرایطی که موضوع تفکر یک فرایندِ فعالِ اجتماعی یا سیاسی مانند «انقلاب» است، این سادهسازی دیگر نه یک ضرورتِ روششناختی، بلکه یک بنبستِ معرفتی و بهغایت مضر است؛ چرا که اینجا دیگر با امری انتزاعی لای کتابها یا دغدغهای صرفاً تخصصی روبرو نیستیم، بلکه مسئله کاملاً جنبهی عمومی پیدا کرده است. این وضعیتِ عجیبی است؛ درست مثل اینکه در خانهای نشسته باشی که سالها در آن زندگی کردهای و هر وجبش را زیستهای، حتی آن اتاقی را که کمتر میشناختی، و ناگهان خانهات به «هتل» بدل شود! هتلی که مهمانانی که یهو ظاهر شدهاند و به خانهات آمدهاند، ادعا میکنند که بهتر از تو این خانه را میشناسند و حتی خودشان را صاحبِ اصلی این خانه جا میزنند. البته یک فرقی هم دارد در هتل، آدمها «مهمان» هستند و هزینهاش را میدهند تا خدمات بگیرند. مشکلِ جامعهیِ ما این است که سلبریتیها هزینهای نمیدهند، بلکه دارند با «اعتبارِ صاحبخانه» قمار میکنند. این همان وضعیتی است که سالهاست دچارش هستیم؛ سلبریتیها، بازیگران، فوتبالیستها و دلقکهای اینستاگرامی به یکباره در چهرهی جامعهشناس، تحلیلگر سیاسی و نظریهپردازِ خاورمیانه ظاهر میشوند. در این میان، عوامی که هیچگاه حوصلهی خواندن یک کتاب، یک مقاله یا حتی شنیدن یک سخنرانی جدی را ندارند و نهایتاً افق فکری خود را با جملات و ویدئوهای همان سلبریتیها تنظیم میکنند، به ابزارِ این اشغالگریِ معرفتی بدل شدهاند. سلبریتیهایی که در تاریخچهی خود نشان دادهاند «کانفورمیست» به معنی اخص کلمهاند و هر جا که باد بوزد به همانسو میروند؛ میخواهد اصلاحات خاتمی باشد، یا جنبش سبز موسوی، یا شعار اعتدال خواهی روحانی و امروز هم در چهرهی انقلابی و طرفداران بازگشت سلطنت! البته گناه از ایشان نیست؛ ایراد از کسانی است که فکر میکنند اینها «میدانند» و به رهروان و دنبالهروهای اینها بدل میشوند. حال آنکه اوضاع این سلبریتیها از لحاظ فهم شرایط اجتماعی و سیاسی، بسا بسیار بدتر از تودهی جامعه باشد؛ زیرا اینها نه دانشِ متخصص را دارند و نه در بدنه و عمقِ جامعه زیستهاند، بلکه ایشان طبقهای خاص با زیستجهانِ ایزولهی خود هستند؛ طبقهای که حتی وقتی میخواهد وارد جامعه شود عینک میزند که او را نشناسند، در حالی که معلمان و اساتیدِ طراز اول فلسفه، جامعهشناسی و انسانشناسی که نیازی به پنهان شدن ندارند، در گمنامی مطلق به سر میبرند. به همین علت است که خیلی از شما احتمالاً نامِ رضا داوری اردکانی، سید جواد طباطبایی یا حسین بشیریه را نشنیدهاید و یا اگر ببینیدشان نمیشناسیدشان، در حالی که اینها در ساحت اندیشه، حکمِ عزتالله انتظامیها و علی نصیریانهای این مُلک را دارند.
استبدادِ سادهسازی و سقوطِ مرجعیت
ایمان مطلق آرانی
ذهن انسان به طور طبیعی میل به سادهسازی دارد؛ تمایلی غریزی برای خلاصه کردنِ پیچیدگیهای جهان و بازگرداندنِ ده ها اصلِ متکثر به یک اصلِ اصیل و بنیادین. این فرآیند اگرچه در ساحتِ نظریه میتواند راهگشا باشد، اما در شرایطی که موضوع تفکر یک فرایندِ فعالِ اجتماعی یا سیاسی مانند «انقلاب» است، این سادهسازی دیگر نه یک ضرورتِ روششناختی، بلکه یک بنبستِ معرفتی و بهغایت مضر است؛ چرا که اینجا دیگر با امری انتزاعی لای کتابها یا دغدغهای صرفاً تخصصی روبرو نیستیم، بلکه مسئله کاملاً جنبهی عمومی پیدا کرده است. این وضعیتِ عجیبی است؛ درست مثل اینکه در خانهای نشسته باشی که سالها در آن زندگی کردهای و هر وجبش را زیستهای، حتی آن اتاقی را که کمتر میشناختی، و ناگهان خانهات به «هتل» بدل شود! هتلی که مهمانانی که یهو ظاهر شدهاند و به خانهات آمدهاند، ادعا میکنند که بهتر از تو این خانه را میشناسند و حتی خودشان را صاحبِ اصلی این خانه جا میزنند. البته یک فرقی هم دارد در هتل، آدمها «مهمان» هستند و هزینهاش را میدهند تا خدمات بگیرند. مشکلِ جامعهیِ ما این است که سلبریتیها هزینهای نمیدهند، بلکه دارند با «اعتبارِ صاحبخانه» قمار میکنند. این همان وضعیتی است که سالهاست دچارش هستیم؛ سلبریتیها، بازیگران، فوتبالیستها و دلقکهای اینستاگرامی به یکباره در چهرهی جامعهشناس، تحلیلگر سیاسی و نظریهپردازِ خاورمیانه ظاهر میشوند. در این میان، عوامی که هیچگاه حوصلهی خواندن یک کتاب، یک مقاله یا حتی شنیدن یک سخنرانی جدی را ندارند و نهایتاً افق فکری خود را با جملات و ویدئوهای همان سلبریتیها تنظیم میکنند، به ابزارِ این اشغالگریِ معرفتی بدل شدهاند. سلبریتیهایی که در تاریخچهی خود نشان دادهاند «کانفورمیست» به معنی اخص کلمهاند و هر جا که باد بوزد به همانسو میروند؛ میخواهد اصلاحات خاتمی باشد، یا جنبش سبز موسوی، یا شعار اعتدال خواهی روحانی و امروز هم در چهرهی انقلابی و طرفداران بازگشت سلطنت! البته گناه از ایشان نیست؛ ایراد از کسانی است که فکر میکنند اینها «میدانند» و به رهروان و دنبالهروهای اینها بدل میشوند. حال آنکه اوضاع این سلبریتیها از لحاظ فهم شرایط اجتماعی و سیاسی، بسا بسیار بدتر از تودهی جامعه باشد؛ زیرا اینها نه دانشِ متخصص را دارند و نه در بدنه و عمقِ جامعه زیستهاند، بلکه ایشان طبقهای خاص با زیستجهانِ ایزولهی خود هستند؛ طبقهای که حتی وقتی میخواهد وارد جامعه شود عینک میزند که او را نشناسند، در حالی که معلمان و اساتیدِ طراز اول فلسفه، جامعهشناسی و انسانشناسی که نیازی به پنهان شدن ندارند، در گمنامی مطلق به سر میبرند. به همین علت است که خیلی از شما احتمالاً نامِ رضا داوری اردکانی، سید جواد طباطبایی یا حسین بشیریه را نشنیدهاید و یا اگر ببینیدشان نمیشناسیدشان، در حالی که اینها در ساحت اندیشه، حکمِ عزتالله انتظامیها و علی نصیریانهای این مُلک را دارند.
#2
این ابتذال، که پیشتر در عرصهی هنر با جایگزینی اینفلوئنسرهای اینستاگرامی به جای بازیگران و تئاتریهای حرفهای دیده میشد، حالا در سطحی وسیعتر به عرصهی حاکمیت و سیاست رسیده است. کسی هم نیست یا شاید جرئت ندارد بپرسد که آیا جای شما در این جایگاهِ تحلیلی است؟ چرا که رسانه و تریبون در دستِ آنهاست و میتوانند با لودگی و توهین، هر مخالفی را تخطئه کنند؛ درست مثل فضایِ مسمومِ کلابهاوس که در آن هیچ فردِ محترمی حاضر به همکلام شدن با اوباشِ فحاش نیست، اینجا هم زبانِ تحلیل در برابرِ فریادِ سلبریتیها لکنت گرفته است. برآیندِ این وضعیت، ظهور یک «پوپولیسم معرفتی» است که ترندِ روزِ آن، یک مدلِ سیاسیِ سادهسازی شده با گزارههایی مشخص است: نخست اینکه تمام بحرانهای غامض ایران را در یک گزارهی «براندازی» خلاصه میکند و با این تقلیل، از هرگونه تحلیلِ ساختاری میگریزد. سپس به شکلی جزمی نتیجه میگیرد که هر مخالفِ رژیم، الزاماً باید طرفدار پادشاهی باشد، آن هم نه به عنوان یک مقام تشریفاتی، بلکه به مثابهی اعتقاد به پادشاهیِ مطلقه. در این میان، یک دوگانهی جعلی میان «ایرانیت» و «اسلامیت» ساخته میشود که در آن دومی ناقضِ اولی است؛ گویی باید ۱۴۰۰ سال تاریخِ این مرزوبوم را به زبالهدان ریخت و باور کرد که حافظ از بر و با چهارده روایت اوستا میخوانده و مولوی مانوی بوده و ابنسینا آتئیست! تو گویی اسلام محصولِ ۴۷ سال اخیر است و پیش از آن، ایرانیان همگی آتئیستهای ضدِ دین بودهاند. این پوپولیسم تا جایی پیش میرود که با مصادرهی اخلاقیِ خونِ جاویدنامان، خود را تنها وارثِ جانباختگان میداند، تو گویی با تکتکِ آنها پیش از شهادت مصاحبه کردهاند! حتی وقاحت را به حدی رسانده اند که پرچم شیر و خورشید و حتی درفش کاویانی را هم تصور میکنند که متعلق خاص ایشان است! و در نهایت، هر کسی که از این نظامِ پادشاهیِ فرمایشی دفاع نکند را الزماً یا «مزدور جمهوری اسلامی» میخوانند و یا «تجزیهطلب».
این سکه اما رویِ دیگری هم دارد که البته سیاه تر است؛ پوپولیسمِ حکومتی نیز دقیقاً از همین منطقِ سادهسازی و تقلیلگرایی سالها تغذیه کرده و میکند. دستگاهِ تبلیغاتیِ رسمی با بهکارگیری سلبریتیهایِ رنگارنگِ خود هرگونه نقدِ ساختاری را به «خیانت به وطن» و هر مطالبهیِ تغییری را به کابوسِ «سوریهای شدن» تقلیل میدهد. در واقع، ما با یک قیچیِ دو لبه روبرو هستیم: یک لبه، آینده را در بازگشتِ جزمی به گذشته خلاصه میکند و لبهی دیگر، استمرارِ وضع موجود را تنها راهِ بقایِ ایران جلوه میدهد. هر دو سو، با لکنتِ تحلیلی و پناه بردن به لودگیِ رسانهای، تلاش میکنند تا «پیچیدگی» را ذبح کنند.
نمودِ عینیِ این حماقتِ ناشی از سادهسازی را میتوان در طرحهایِ مضحکِ سیاسی جستوجو کرد. سردرمدارانِ این جریانِ جدید، در حالی از «صندوقِ رأی» برای تعیینِ نوعِ پادشاهی (مطلقه یا مشروطه) سخن میگویند که گویی با یک «منویِ فستفود» روبرو هستند. آنها نمیخواهند بفهمند که نهادِ سنتیِ پادشاهی، اساساً بر «حقِ الهی» یا «وراثتِ تاریخی» استوار است و با منطقِ قراردادِ اجتماعی و صندوقِ رأی، نسبتی ندارد.
اینکه مدعیانِ پادشاهی، خود همزمان مدیر، مجری و داورِ انتخاباتِ فرضیِ خود میشوند، نه یک راهکارِ سیاسی، بلکه یک بنبستِ منطقی و نادیده گرفتنِ آشکارِ «تضادِ منافع» است. اینجاست که میبینیم وقتی سلبریتی جایِ فیلسوفِ سیاسی را میگیرد، «دموکراسی» به یک کاریکاتور و «پادشاهی» به یک شوخیِ انتخاباتی بدل میشود. آنها از سادهپسندیِ توده استفاده میکنند تا مفاهیمِ متضاد را در یک بستهبندیِ شیک به خوردِ جامعه بدهند. درست به همان شکل که 47 سال پیش با به رای گذاشتن «جمهوری اسلامی» آری یا نه، توده جامعه منحرف شد. میخواهند از دموکراسی استفاده کنند تا وجود دموکراسی را به رای بگذارند!
در نهایت، مسئلهی اصلی این نیست که چه کسی پشتِ تریبون ایستاده است؛ مسئله این است که آیا ما به عنوان یک جامعه، شهامتِ مواجهه با «پیچیدگی» را داریم؟ یا همچنان ترجیح میدهیم در آن «هتلِ فرمایشی» بمانیم و سرنوشتِ خانهیِ مادریمان را به دستِ کسانی بسپاریم که هنرشان تنها در جلبِ توجه است، نه تولیدِ فردای بهتر.
شفافیت، محصولِ سادهسازیِ ناشیانه نیست؛ محصولِ صراحت در تفکر است. اگر مرجعیتِ تخصص و دانشِ نخبگانی همچنان در پایِ «تعدادِ فالوور» و «هیاهویِ کلابهاوسی» قربانی شود، ما نه به سویِ رهایی، بلکه به سویِ نسخهیِ جدیدی از استبداد حرکت میکنیم. جامعهای که پیچیدگیِ سیاست و قدرت را درک نکند، محکوم است که مدام میانِ «پوپولیسمِ حاکم» و «پوپولیسمِ مدعی» دستبهدست شود و هزینهی این تقلیلگرایی را با تکرارِ چرخهیِ حماقت و استبداد بپردازد.
این ابتذال، که پیشتر در عرصهی هنر با جایگزینی اینفلوئنسرهای اینستاگرامی به جای بازیگران و تئاتریهای حرفهای دیده میشد، حالا در سطحی وسیعتر به عرصهی حاکمیت و سیاست رسیده است. کسی هم نیست یا شاید جرئت ندارد بپرسد که آیا جای شما در این جایگاهِ تحلیلی است؟ چرا که رسانه و تریبون در دستِ آنهاست و میتوانند با لودگی و توهین، هر مخالفی را تخطئه کنند؛ درست مثل فضایِ مسمومِ کلابهاوس که در آن هیچ فردِ محترمی حاضر به همکلام شدن با اوباشِ فحاش نیست، اینجا هم زبانِ تحلیل در برابرِ فریادِ سلبریتیها لکنت گرفته است. برآیندِ این وضعیت، ظهور یک «پوپولیسم معرفتی» است که ترندِ روزِ آن، یک مدلِ سیاسیِ سادهسازی شده با گزارههایی مشخص است: نخست اینکه تمام بحرانهای غامض ایران را در یک گزارهی «براندازی» خلاصه میکند و با این تقلیل، از هرگونه تحلیلِ ساختاری میگریزد. سپس به شکلی جزمی نتیجه میگیرد که هر مخالفِ رژیم، الزاماً باید طرفدار پادشاهی باشد، آن هم نه به عنوان یک مقام تشریفاتی، بلکه به مثابهی اعتقاد به پادشاهیِ مطلقه. در این میان، یک دوگانهی جعلی میان «ایرانیت» و «اسلامیت» ساخته میشود که در آن دومی ناقضِ اولی است؛ گویی باید ۱۴۰۰ سال تاریخِ این مرزوبوم را به زبالهدان ریخت و باور کرد که حافظ از بر و با چهارده روایت اوستا میخوانده و مولوی مانوی بوده و ابنسینا آتئیست! تو گویی اسلام محصولِ ۴۷ سال اخیر است و پیش از آن، ایرانیان همگی آتئیستهای ضدِ دین بودهاند. این پوپولیسم تا جایی پیش میرود که با مصادرهی اخلاقیِ خونِ جاویدنامان، خود را تنها وارثِ جانباختگان میداند، تو گویی با تکتکِ آنها پیش از شهادت مصاحبه کردهاند! حتی وقاحت را به حدی رسانده اند که پرچم شیر و خورشید و حتی درفش کاویانی را هم تصور میکنند که متعلق خاص ایشان است! و در نهایت، هر کسی که از این نظامِ پادشاهیِ فرمایشی دفاع نکند را الزماً یا «مزدور جمهوری اسلامی» میخوانند و یا «تجزیهطلب».
این سکه اما رویِ دیگری هم دارد که البته سیاه تر است؛ پوپولیسمِ حکومتی نیز دقیقاً از همین منطقِ سادهسازی و تقلیلگرایی سالها تغذیه کرده و میکند. دستگاهِ تبلیغاتیِ رسمی با بهکارگیری سلبریتیهایِ رنگارنگِ خود هرگونه نقدِ ساختاری را به «خیانت به وطن» و هر مطالبهیِ تغییری را به کابوسِ «سوریهای شدن» تقلیل میدهد. در واقع، ما با یک قیچیِ دو لبه روبرو هستیم: یک لبه، آینده را در بازگشتِ جزمی به گذشته خلاصه میکند و لبهی دیگر، استمرارِ وضع موجود را تنها راهِ بقایِ ایران جلوه میدهد. هر دو سو، با لکنتِ تحلیلی و پناه بردن به لودگیِ رسانهای، تلاش میکنند تا «پیچیدگی» را ذبح کنند.
نمودِ عینیِ این حماقتِ ناشی از سادهسازی را میتوان در طرحهایِ مضحکِ سیاسی جستوجو کرد. سردرمدارانِ این جریانِ جدید، در حالی از «صندوقِ رأی» برای تعیینِ نوعِ پادشاهی (مطلقه یا مشروطه) سخن میگویند که گویی با یک «منویِ فستفود» روبرو هستند. آنها نمیخواهند بفهمند که نهادِ سنتیِ پادشاهی، اساساً بر «حقِ الهی» یا «وراثتِ تاریخی» استوار است و با منطقِ قراردادِ اجتماعی و صندوقِ رأی، نسبتی ندارد.
اینکه مدعیانِ پادشاهی، خود همزمان مدیر، مجری و داورِ انتخاباتِ فرضیِ خود میشوند، نه یک راهکارِ سیاسی، بلکه یک بنبستِ منطقی و نادیده گرفتنِ آشکارِ «تضادِ منافع» است. اینجاست که میبینیم وقتی سلبریتی جایِ فیلسوفِ سیاسی را میگیرد، «دموکراسی» به یک کاریکاتور و «پادشاهی» به یک شوخیِ انتخاباتی بدل میشود. آنها از سادهپسندیِ توده استفاده میکنند تا مفاهیمِ متضاد را در یک بستهبندیِ شیک به خوردِ جامعه بدهند. درست به همان شکل که 47 سال پیش با به رای گذاشتن «جمهوری اسلامی» آری یا نه، توده جامعه منحرف شد. میخواهند از دموکراسی استفاده کنند تا وجود دموکراسی را به رای بگذارند!
در نهایت، مسئلهی اصلی این نیست که چه کسی پشتِ تریبون ایستاده است؛ مسئله این است که آیا ما به عنوان یک جامعه، شهامتِ مواجهه با «پیچیدگی» را داریم؟ یا همچنان ترجیح میدهیم در آن «هتلِ فرمایشی» بمانیم و سرنوشتِ خانهیِ مادریمان را به دستِ کسانی بسپاریم که هنرشان تنها در جلبِ توجه است، نه تولیدِ فردای بهتر.
شفافیت، محصولِ سادهسازیِ ناشیانه نیست؛ محصولِ صراحت در تفکر است. اگر مرجعیتِ تخصص و دانشِ نخبگانی همچنان در پایِ «تعدادِ فالوور» و «هیاهویِ کلابهاوسی» قربانی شود، ما نه به سویِ رهایی، بلکه به سویِ نسخهیِ جدیدی از استبداد حرکت میکنیم. جامعهای که پیچیدگیِ سیاست و قدرت را درک نکند، محکوم است که مدام میانِ «پوپولیسمِ حاکم» و «پوپولیسمِ مدعی» دستبهدست شود و هزینهی این تقلیلگرایی را با تکرارِ چرخهیِ حماقت و استبداد بپردازد.
👍3👎1
فیلسوف_در_زمینِ_سوخته_تراژدیِ_بیژن_عبدالکریمی.pdf
476.3 KB
فیلسوف در زمینِ سوخته: تراژدیِ بیژن عبدالکریمی
👍1
خلاصه کتاب روانشناسی تمامیت خواهی
ایمان مطلق آرانی
روانشناسی تمامیت خواهی - اثر ماتیاس دسمت - درسگفتار ایمان مطلق آرانی
https://youtu.be/9yDPXTWcEQc
https://youtu.be/9yDPXTWcEQc
👍2👎1
روانشناسی تغییرات رادیکال
ایمان مطلق آرانی
روانشناسی تغییرات رادیکال - از خشم تا انقلاب - بخش اول
https://youtu.be/lNbVX_oYORg
https://youtu.be/lNbVX_oYORg
👍3👎1
روانشناسی تغییرات رادیکال
ایمان مطلق آرانی
روانشناسی تغییرات رادیکال - از خشم تا انقلاب- بخش دوم
https://youtu.be/CLwSLqAQk6c
https://youtu.be/CLwSLqAQk6c
روانشناسی تغییرات رادیکال - از خشم تا انقلاب- جلسه سوم
ایمان مطلق آرانی
روانشناسی تغییرات رادیکال - از خشم تا انقلاب- جلسه سوم
https://youtu.be/R0dqiMHLST0
https://youtu.be/R0dqiMHLST0
👍4
ذهن بی محابا -reckless mind
ایمان مطلق آرانی
معرفی و بیان خلاصه ای از کتاب ذهن بی محابا -reckless mind. اثر مارک لِلا
در این کتاب به فلاسفه و متفکرینی پرداخته میشه که ذهن سرشاری داشتند اما به نحوی از انحاء از نظر نویسنده کتاب، تفکراتشون در برابر آزادی و لیبرالیسم و دموکراسی و در راستای توتالیتاریسم و استبداد بود.
هایدگر، کارل اشمیت، بنیامین والتر، الکساندر کوژو، فوکو و دریدا فیلسوفانی هستند که در این کتاب به آنها پرداخته شده
https://youtu.be/TD_Rvc7-5HM
در این کتاب به فلاسفه و متفکرینی پرداخته میشه که ذهن سرشاری داشتند اما به نحوی از انحاء از نظر نویسنده کتاب، تفکراتشون در برابر آزادی و لیبرالیسم و دموکراسی و در راستای توتالیتاریسم و استبداد بود.
هایدگر، کارل اشمیت، بنیامین والتر، الکساندر کوژو، فوکو و دریدا فیلسوفانی هستند که در این کتاب به آنها پرداخته شده
https://youtu.be/TD_Rvc7-5HM