دیپلماسی ایرانی
3.53K subscribers
3.06K photos
760 videos
60 files
12.4K links
کانال سایت دیپلماسی ایرانی

ما را در توییتر دنبال کنید:

Twitter.com/IRDiplomacy

در اینستاگرام هم در کنار شما هستیم:

Instagram.com/irdiplomacy.ir
Download Telegram
اطلاعیه روابط عمومی وزارت امور خارجه درباره معرفی دو دیپلمات فرانسوی به‌عنوان عناصر نامطلوب

با توجه به فعالیت‌های خلاف حقوق بین‌الملل، به‌ویژه کنوانسیون روابط دیپلماتیک ۱۹۶۱، از سوی دو مامور شاغل در سفارت فرانسه در تهران، و نظر به اینکه علیرغم گذشت چند هفته از افشای رفتارهای غیرقانونی آنها هیچ اقدامی از سوی دولت متبوع آنها جهت تصحیح رفتار و تضمین عدم تکرار چنان رفتارهایی مشاهده نگردید، وزارت امور خارجه این دو مامور را به‌عنوان عنصر نامطلوب می‌شناسد و بر این اساس ورود آنها به ایران ممنوع خواهد بود.

@irdiplomacy
irdiplomacy.ir
♦️ غریب‌آبادی، معاون وزیر خارجه:

🔹 کشوری که سرنوشت خود را به بیگانه بسپارد، بهای سنگینی خواهد پرداخت، اما ایران سرنوشتش را خودش تعیین می‌کند

🔹 ملت ما در برابر فشار، عقب نمی‌نشیند و در برابر تحمیل و تهدید، محکم‌تر می‌ایستد

@irdiplomacy
irdiplomacy.ir
♦️ پروازهای فلای‌دبی و ایرعربیا بر فراز فضای هوایی ایران از سر گرفته شد

🔹 با صدور مجوز و پیگیری‌های سازمان هواپیمایی کشوری و هماهنگی اداره کل کنترل ترافیک هوایی شرکت فرودگاه‌ها و ناوبری هوایی ایران، پروازهای شرکت‌های هواپیمایی فلای‌دبی و ایرعربیا بر فراز فضای هوایی جمهوری اسلامی ایران آغاز شد.

@irdiplomacy
irdiplomacy.ir
واکنش عضو کمیسیون امنیت ملی مجلس به ادعای بررسی گزینه حمله هسته‌ای به ایران در دولت ترامپ؛ ایران به تناسب سلاحی که علیه‌اش استفاده شود، واکنش نشان می‌دهد

فداحسین مالکی، عضو کمیسیون امنیت ملی و سیاست خارجی مجلس:

🔹ترامپ برخلاف تعهداتی که داده بود، مانند گذشته بدعهدی کرد. ایران مصمم است که دیگر وارد مذاکره نشود، مگر اینکه آمریکایی‌ها به توافقی که پیش‌تر انجام شده پایبند باشند.

🔹اگر آمریکا به تعهدات خود عمل نکند، موضوع تنگه هرمز و بسیاری از مسائل دیگر همچنان از نگاه جمهوری اسلامی ایران به قوت خود باقی خواهد ماند.

🔹من احتمال اقدام نسنجیده از سوی ترامپ را منتفی نمی‌دانم، اما تصور نمی‌کنم جرأت انجام حمله هسته‌ای را داشته باشد، چرا که چنین اقدامی می‌تواند جهان را وارد یک جنگ خطرناک کند.

🔹در صورت چنین اقدامی، جمهوری اسلامی ایران نیز پاسخ خواهد داد و متناسب با نوع سلاحی که علیه ایران استفاده شود، واکنش نشان خواهد داد. آمریکا با هرچه داشته باشد، ایران پاسخ آن را خواهد داد.

🔹بسیاری از تسلیحات و ظرفیت‌های نظامی ایران هنوز رونمایی نشده است. جمهوری اسلامی ایران دیگر صرفاً در موضع دفاعی و بازدارندگی قرار ندارد، بلکه وارد مرحله‌ای از بازدارندگی فعال و هجومی شده است.

🔹آمریکایی‌ها باید از سواحل ایران فاصله بگیرند و نگاه توسعه‌طلبانه‌ای را که نسبت به تنگه هرمز دارند کنار بگذارند./ خبرآنلاین

@irdiplomacy
irdiplomacy.ir
انور قرقاش، مشاور رئیس امارات متحده عربی گزارش‌های منتشرشده درباره ارائه تسهیلات مالی از سوی این کشور به ایران را تکذیب کرد

🔹قرقاش چهارشنبه 28 مرداد در شبکه اجتماعی «ایکس» نوشت برخی رسانه‌های «جهت‌دار» اطلاعات نادرستی درباره امارات منتشر می‌کنند. او نوشت دولت کشورش بر رسیدگی به تحولات منطقه و آماده شدن برای مرحله پس از این دوره متمرکز است.

🔹قرقاش شایعاتی از جمله لغو اقامت کارگران و ارائه تسهیلات مالی به ایران را اطلاعات نادرستی توصیف کرد که به‌گفته او، در چارچوب کارزارهای رسانه‌ای مأیوسانه منتشر می‌شوند.

🔹مشاور رئیس امارات در ادامه تأکید کرد «واقعیت‌ها و دستاوردهای ملموس همواره از شایعات قدرتمندترند».

🔹امارات پیشتر اعلام کرده بود تمام فعالیت‌ها، مبادلات تجاری و معاملات مالی با ایران را تا اطلاع ثانوی متوقف می‌کند.

@irdiplomacy
irdiplomacy.ir
🔺ضرورت بازتعریف قدرت ملی ایران با محوریت هوش مصنوعی

🔻الزام گذر از بازدارندگی کلاسیک به بازدارندگی الگوریتمی

🖌نویسنده: سعید جمشیدی، تحلیلگر و پژوهشگر مسائل غرب‌آسیا و شمال‌آفریقا

دیپلماسی ایرانی:
غرب‌آسیا در دهه‌ی سوم قرن بیست‌ویکم به آزمایشگاهی برای سنجش نسبت میان فناوری‌های نوپدید و ساختارهای سنتی قدرت تبدیل شده است. چنانچه جنگ‌های قرن بیستم بر محور انباشت قدرت آتش سازمان می‌یافتند، منازعات دهه‌ی ۲۰۲۰ بیش از هر چیز بر انباشت قدرت اطلاعات متکی‌اند. در چنین بستری دیگر نمی‌توان برتری راهبردی را صرفا با شمارگان سکوهای پرتاب یا حجم نیروی انسانی تبیین کرد بلکه توانایی گردآوری، پردازش و تبدیل داده به تصمیم عملیاتی، تمایزدهنده‌ی بازیگران تعیین‌کننده از کنشگران منفعل خواهد بود. با توجه به شواهد عینی برآمده از میدان نبرد به‌نظرم اولین گام اصلاحی در این مسیر بازتعریف اسناد بالادستی دفاعی و ورود صریح مولفه‌های قدرت داده به عنوان یک رکن پنجم قدرت ملی در کنار مولفه‌های جغرافیایی، اقتصادی، نظامی و فرهنگی است چراکه بدون این بازتعریف تخصیص بودجه و سرمایه‌گذاری هدفمند در حوزه‌های نوین با دشواری مضاعفی روبه‌رو خواهد شد. در چنین بستری هوش مصنوعی دیگر صرفا یک فناوری یا ابزار نظامی – اجتماعی نیست، بلکه به یکی از مؤلفه‌های ژئوپلیتیکی قدرت ملی تبدیل شده است که رقابت قدرت‌های بزرگ برای دستیابی به برتری در این حوزه بیش از هر چیز با منطق رئالیستی نظام بین‌الملل همخوانی دارد چراکه در غیاب یک سازوکار فراگیر و الزام‌آور برای حکمرانی جهانی بر هوش مصنوعی دولت‌ها در تلاش‌اند تا با افزایش مزیت نسبی خود جایگاه راهبردی‌شان را در موازنه قدرت تثبیت کنند.

بازتعریف قدرت ملی در محیط امنیتی جدید

ادبیات کلاسیک روابط ‌بین‌الملل، قدرت ملی را عمدتا در تابعی از توان نظامی متعارف و ظرفیت اقتصادی تعریف می‌کرد؛ اما تحولات میدانی سال‌های اخیر نشان داد که این شاخص‌ها در غیاب یک لایه‌ی دیجیتال یکپارچه، الزاما به برتری راهبردی منتهی نمی‌شوند. قدرت دیجیتال، به‌عنوان مفهومی مکمل عبارت است از ظرفیت دولت در تولید، پردازش، مصون‌سازی و به‌کارگیری اطلاعات با استفاده از هوش مصنوعی و تحلیل کلان‌داده که در این چارچوب، مزیت راهبردی متعلق به دولتی است که در مرحله اول چرخه‌ی گردآوری داده به مرحله دوم تحلیل مرحله سوم تصمیم‌گیری مرحله چهارم اقدام را در کمترین زمان طی کند. بر اساس مشاهدات انجام شده از ساختار فرماندهی رقبای منطقه‌ای، به‌نظرم ایران باید هرچه سریع‌تر نسبت به ایجاد شبکه‌های عصبی مصنوعی در ستادهای عملیاتی اقدام کند و شبکه‌هایی که بتوانند بر اساس داده‌های لحظه‌ای گزینه‌های تاکتیکی متنوع را شبیه‌سازی کرده و پیش از وقوع رویداد، سناریوهای محتمل را به فرماندهان ارائه دهند. این اقدام عملا بازدارندگی را از مرحله‌ی واکنش صرف به مرحله‌ی پیش‌بینی فعال ارتقا خواهد داد.

تولد عینی مسابقه‌ی تسلیحاتی دیجیتال در میدان نبرد

مجموعه درگیری‌های منطقه‌ای از شروع عملیات طوفان الاقصی و علی الخصوص جنگ دوازده روزه به بعد تاکنون آشکار ساخته که عملیات نظامی دیگر صرفا زنجیره‌ای از حملات فیزیکی نیست، بلکه شبکه‌ای درهم‌تنیده از عملیات اطلاعاتی، سایبری و شناختی را نیز شامل می‌شود. هر کنش نظامی با حجم عظیمی از داده‌های بی‌درنگ همراه است و مسابقه‌ی تسلیحاتی دیجیتال به یک واقعیت امنیتی ملموس بدل شده که رقابت بر چهار محور برتری در هوش مصنوعی، تحلیل کلان‌داده، امنیت زیرساخت‌های سایبری و یکپارچگی فرماندهی متمرکز است که در اینجا منظور از مسابقه تسلیحاتی دیجیتال رقابت دولت‌ها برای کسب برتری راهبردی از طریق توسعه و به‌کارگیری هوش مصنوعی، تحلیل کلان‌داده، امنیت سایبری، سامانه‌های فرماندهی و کنترل هوشمند و زیرساخت‌های پردازش اطلاعات است، رقابتی که هدف آن افزایش سرعت تصمیم‌گیری، ارتقای آگاهی موقعیتی و کسب مزیت عملیاتی در میدان نبرد است. با عنایت به این واقعیت‌های میدانی، به‌نظرم یکی از خلاهای اساسی کنونی، فقدان یک مقر دیجیتال منطقه‌ای در جغرافیای مقاومت است. ایران با تکیه بر ظرفیت‌های فنی موجود، می‌تواند هسته‌ی مرکزی چنین مقری را در یکی از مناطق مرکزی کشور طراحی کند تا ضمن پوشش نیازهای داخلی به عنوان قطب پردازش داده برای متحدان منطقه‌ای نیز ایفای نقش نماید. این اقدام علاوه بر صرفه‌جویی اقتصادی به همگرایی اطلاعاتی جبهه‌ی مقاومت نیز یاری خواهد رساند.

یکپارچگی دیجیتال در برابر قدرت سخت
بر اساس داده‌های منتشرشده در منابع عمومی ایالات متحده و اسرائیل در حوزه‌ی یکپارچه‌سازی فناوری‌های دیجیتال و بهره‌گیری از هوش مصنوعی از مزیت قابل‌توجهی برخوردارند. با اذعان دولت آمریکا هوش مصنوعی توسعه‌یافته توسط دفاتر وابسته به ایلان ماسک نقشی تعیین‌کننده در پشتیبانی اطلاعاتی عملیات اخیر ایفا کرده است. مزیت اصلی این دو بازیگر نه در دسترسی به تجهیزات، که در توانایی اتصال حسگرها، مراکز فرماندهی و واحدهای عملیاتی در یک شبکه‌ی یکپارچه نهفته است. این مشاهده به معنای نادیده‌گرفتن دستاوردهای موشکی ایران نیست، اما تجربه‌ی میدانی اخیر این پرسش را مطرح می‌کند که آیا قدرت سخت بدون معماری دیجیتال، می‌تواند حداکثر اثربخشی خود را حفظ کند؟ در پاسخ با توجه به واقعیت موجود به‌نظرم با توجه به اذعان دشمن به نقش کلیدی هوش مصنوعی مانند استفاده از هوش مصنوعی گراک متعلق به ایلان ماسک، یکی از راهبردهای جبرانی فوری، تعریف این دفاتر و مراکز تصمیم‌ساز شناختی به عنوان بانک اهداف راهبردی در لایه‌ی سایبری و اطلاعاتی باشد. به عبارت دیگر، ایران باید توان خود را بر مختل‌سازی زنجیره‌ی تصمیم‌گیری دشمن متمرکز کند تا بتواند بخشی از برتری اطلاعاتیِ آنان را خنثی کند.

از بازدارندگی موشکی تا بازدارندگی الگوریتمی

بازدارندگی در غرب ‌آسیا طی دهه‌های گذشته بر توان موشکی، قدرت هوایی و عمق محور مقاومت استوار بود، اما تجربه‌ی جنگ‌های اخیر نشان می‌دهد که این ارکان به‌تنهایی برای بازدارندگی پایدار کفایت نمی‌کنند. بازدارندگی الگوریتمی وضعیتی است که در آن بازدارندگی نه تنها بر ظرفیت تخریب، بلکه بر پردازش بی‌درنگ اطلاعات، پیش‌بینی رفتار رقیب و کیفیت تصمیم‌گیری در لحظات بحرانی تکیه دارد. به همین دلیل ضروری است که در ساختار ستاد کل نیروهای مسلح، یک معاونت راهبردی داده‌محور ایجاد شود تا علاوه بر نظارت بر هوشمندسازی، به عنوان اتاق فکر الگوریتمی کشور عمل کند. این معاونت باید وظیفه‌ی تدوین پروتکل‌های جنگ شناختی و طراحی مدل‌های ریاضی برای پیش‌بینی حرکات رقبا را بر عهده گیرد چراکه در غیر این صورت، فاصله‌ی میان کشف تهدید و پاسخ عملیاتی همواره به سود دشمن باقی خواهد ماند.

حلقه‌ی مفقوده‌ی راهبرد دفاعی ایران

اگر مهم‌ترین دستاورد راهبردی ایران در چهار دهه‌ی گذشته، بومی‌سازی توان موشکی و پهپادی بوده است، مهم‌ترین چالش دهه‌ی آینده، تکمیل این دستاورد با قدرت راهبردی دیجیتال است. همان‌گونه که شهید حسن تهرانی‌مقدم به عنوان پدر موشکی ایران، بنیان‌گذار یک جریان علمی – فناورانه بود، به‌نظر امروز نیز کشور به یک شخصیت محوری و یک جریان فکری هم‌تراز در عرصه‌ی تسلیحات دیجیتال نیاز دارد. این ضرورت فراتر از یک نیاز فنی یک الزام راهبردی در رقابت با قدرت‌هایی است که از راس ستاد کل تا جزئی‌ترین پایگاه‌های خود را به فناوری دیجیتال تجهیز کرده‌اند. با توجه به ساختار سلسله‌مراتبی نیروهای مسلح راهبرد کارآمد، ایجاد یک زنجیره‌ی دیجیتال نزولی است و به‌گونه‌ای که فناوری نوین از ستاد کل به یگان‌های عملیاتی مستقر در استان‌ها و شهرستان‌ها تسری یابد. نبود چنین زنجیره‌ای به معنای تداوم شکاف میان قدرت سخت و قدرت دیجیتال خواهد بود، شکافی که می‌تواند از اثربخشی تمام مولفه‌های قدرت را کاهش دهد و ایران را در چرخه‌ی تصمیم‌گیری از رقبا عقب نگه دارد.

الزامات زیست‌بومی و نهادی

دیجیتالی‌شدن ساختار دفاعی نباید محدود به رده‌های بالای فرماندهی باقی بماند. در ارتش‌های شبکه‌محور، فناوری دیجیتال در تمام زنجیره‌ی عملیات از جمع‌آوری اطلاعات و مدیریت منابع گرفته تا تحلیل تهدید و پشتیبانی بی‌درنگ حضور دارد. هدف نهایی، ایجاد یک نیروی دفاعی داده‌محور است که بتواند در محیط پیچیده‌ی امنیتی آینده از انعطاف‌پذیری لازم برخوردار باشد. برای تحقق این هدف، شکل‌گیری یک زیست‌بوم ملی هوش مصنوعی و دفاع دیجیتال حیاتی است. زیست‌بومی که در آن دانشگاه‌ها، شرکت‌های دانش‌بنیان و نهادهای سیاست‌گذار در چارچوبی هم‌افزا عمل کنند. در این میان ایران می‌تواند با تکیه بر ظرفیت‌های موجود و با هدف کاهش وابستگی به سمت ایجاد قطب علمی جنگ‌های شناختی در یکی از دانشگاه‌های جامع دفاعی حرکت کند. تجربه‌ی کشورهای پیشرو نشان می‌دهد که در این عرصه، سرمایه‌ی انسانی بر تجهیزات تقدم دارد و از اینرو سرمایه‌گذاری گسترده بر روی استعدادها در علوم داده و رمزنگاری نه یک هزینه بلکه باارزش‌ترین سرمایه‌گذاری راهبردی دهه‌ی آینده خواهد بود.
بنابراین غرب‌آسیا در حال ورود به مرحله‌ای است که رقابت بر سر انرژی و جغرافیا، جای خود را به رقابت بر سر داده، الگوریتم‌ها و زیرساخت‌های اطلاعاتی نیز داده است. تحولات امنیتی منطقه نشان می‌دهد که قدرت نظامی آینده بر هم‌آمیزی قدرت سخت و قدرت دیجیتال استوار خواهد بود. ایران در حوزه‌هایی چون موشک و پهپاد مزیتی انکارناپذیر دارد، اما تداوم این مزیت مستلزم تکمیل آن با لایه‌ای قدرتمند از هوش مصنوعی و فرماندهی شبکه‌محور است.

این تحول صرفا یک تغییر فناورانه نیست، بلکه بیانگر ورود هوش مصنوعی به عرصه ژئوپلیتیک قدرت است درست در جایی که رقابت دولت‌ها بر سر داده، توان محاسباتی و الگوریتم‌ها بار دیگر منطق رئالیستی نظام بین‌الملل را آشکار می‌سازد. در چنین شرایطی آینده رقابت منطقه‌ای تنها در اختیار کشوری نخواهد بود که بیشترین قدرت آتش را در اختیار دارد بلکه متعلق به کشوری است که بتواند قدرت آتش، قدرت اطلاعات و قدرت الگوریتمی را در یک معماری هوشمند و یکپارچه ادغام کند. پاسخ به این تحول شکل‌گیری گونه‌ای جدید از بازدارندگی است که می‌توان آن را بازدارندگی الگوریتمی نامید.

@irdiplomacy
irdiplomacy.ir
🔺فرهنگ مرز نمی‌شناسد

🔻افغانستان؛ پاره‌ای از ایران فرهنگی

🖌نویسنده: محمدجواد حق‌شناس، استاد روابط بین‌الملل

دیپلماسی ایرانی: ۲۴ مرداد ۱۴۰۰، کابل سقوط کرد؛ روزی که پس از ماه‌ها پیشروی طالبان در سراسر افغانستان، پایتخت این کشور به تصرف طالبان درآمد و دولت جمهوری افغانستان فروپاشید. تصاویر آن روز، فرار مردم، ازدحام در فرودگاه کابل و بازگشت طالبان به قدرت، جهان را در برابر یکی از مهم‌ترین تحولات سیاسی و انسانی دو دهه اخیر قرار داد.

اکنون در سالگرد آن رویداد، بسیاری از رسانه‌های جهان بار دیگر به سراغ افغانستان رفته‌اند؛ از سرنوشت حکومت طالبان تا وضعیت مردم و حقوق زنان و دختران. اما در ایران، با وجود همسایگی و پیوندهای عمیق تاریخی و فرهنگی، این رویداد بازتابی کم‌رنگ داشته است.

این سکوت رسانه‌ای خود پرسشی جدی است: چرا افغانستان برای ما تا این اندازه به حاشیه رفته است؟

مسئله فقط یک سالگرد و یک رویداد خبری نیست. مسئله، نوع نگاه ما به افغانستان است؛ کشوری که در سیاست رسمی و فضای رسانه‌ای ایران، اغلب در قالب‌هایی چون امنیت مرزها، مهاجرت، مواد مخدر، آب و تحولات سیاسی تعریف می‌شود؛ در حالی که افغانستان، برای ایران، بسیار فراتر از یک همسایه شرقی است.

افغانستان امروز کشوری مستقل با هویت ملی و سیاسی خویش است و مردم آن حق دارند سرنوشت سیاسی و اجتماعی خود را تعیین کنند. اما در عین حال، این سرزمین یکی از کانون‌های مهم ایران فرهنگی و حوزه تمدنی نوروز است؛ حوزه‌ای که قرن‌ها پیش از شکل‌گیری مرزهای سیاسی امروز، بر پایه زبان، ادبیات، دانش، هنر، آیین‌ها و حافظه تاریخی، مردمان این جغرافیا را به یکدیگر پیوند داده است.

از این منظر، «ایران فرهنگی» مفهومی سیاسی و سرزمینی نیست؛ سخن از حوزه‌ای تمدنی است که بخش‌هایی از آن امروز در چند کشور مستقل قرار گرفته است.

زبان فارسی یکی از مهم‌ترین ستون‌های این پیوند است. خط و میراث مکتوب، نوروز، ادبیات فارسی، دانش و هنر، رشته‌هایی هستند که ایران امروز را به افغانستان و دیگر سرزمین‌های این حوزه پیوند می‌دهند.

اگر به تاریخ ادبی و علمی این سرزمین نگاه کنیم، این پیوند آشکارتر می‌شود: مولانا جلال‌الدین محمد بلخی، خواجه عبدالله انصاری هروی، ابوریحان بیرونی، ناصرخسرو قبادیانی، عنصری و ده‌ها شاعر، دانشمند و اندیشمند دیگر، بخشی از میراث مشترک این حوزه تمدنی‌اند. مکتب هنری هرات نیز از درخشان‌ترین جلوه‌های تاریخ هنر این منطقه است؛ میراثی که نمی‌توان آن را در چارچوب مرزهای سیاسی امروز محصور کرد.

شاید هیچ اثری به اندازه شاهنامه فردوسی نتواند عمق این پیوند را نشان دهد. افغانستان امروزی می‌تواند بخش‌های مهمی از گستره جغرافیایی خود را در شاهنامه فردوسی بازشناسد. کابل، زابل، سمنگان، بلخ، هیرمند، سیستان، نیمروز، البرزکوه، نوبهار و دیگر نام‌های تاریخی این سرزمین، در شاهنامه و همراه با شاهنامه ماندگار شده‌اند.

در روزگار فردوسی نیز نمی‌توان جغرافیای تاریخی آن دوره را با نقشه سیاسی امروز سنجید. بلخ و غزنین در برابر «ایران» به معنای تاریخی و فرهنگی آن روزگار، دو جهان جداگانه نبودند. حکومت غزنویان نیز یکی از قدرت‌های سیاسی حاکم بر گستره‌ای از همین جغرافیای تاریخی بود؛ جغرافیایی که بعدها در نتیجه تحولات سیاسی و تاریخی، میان دولت‌های مختلف تقسیم شد.

شاهنامه از این منظر فقط یک حماسه ادبی نیست؛ بخشی از نقشه حافظه تاریخی این حوزه است. تخت رستم و روایت‌های سهراب در سمنگان، قلعه زال و کهن‌دژ، زابلستان، سیستان و نیمروز، هیرمند، کابل و کابلستان، بلخ و نوبهار، همگی ما را به جهانی پیوند می‌دهند که مرزهای سیاسی امروز نمی‌توانند آن را از حافظه تاریخی جدا کنند.

برای ایرانی که با شاهنامه زیسته است، کابل و بلخ و غزنین فقط نام‌هایی در آن سوی مرز سیاسی نیستند؛ بخشی از جغرافیای حافظه تاریخی اویند.

اما این افغانستان تاریخی و فرهنگی، امروز با رنجی عمیق روبه‌روست. پس از بازگشت طالبان، زندگی میلیون‌ها شهروند افغانستان با محدودیت‌های گسترده سیاسی، اجتماعی و اقتصادی مواجه شده است. در این میان، زنان و دختران و کودکان بیش از همه آسیب دیده‌اند. محرومیت دختران از آموزش و دانشگاه، تنها نقض یک حق اساسی انسانی نیست؛ می‌تواند به گسستی نسلی از دانش، فرهنگ و میراث تاریخی این سرزمین منجر شود.

جامعه‌ای که زنان و دخترانش را از فعالیت و آموزش دور می‌کند، بخشی از امکان انتقال دانش و فرهنگ به نسل آینده را نیز از دست می‌دهد.

مسئله زبان فارسی نیز در همین چارچوب اهمیت پیدا می‌کند. فارسی در افغانستان صرفاً یک ابزار ارتباطی نیست؛ زبان بخش بزرگی از ادبیات، دانش، تاریخ و حافظه فرهنگی این سرزمین است. هرگونه تضعیف این میراث، در نهایت می‌تواند فاصله نسل جدید افغانستان را با بخشی از گذشته فرهنگی خود افزایش دهد.
درد افغانستان، بنابراین، تنها درد یک کشور همسایه نیست؛ بخشی از درد فرهنگی و تمدنی منطقه‌ای است که ایران نیز خود را عضوی از آن می‌داند.

پرسش اساسی اما متوجه ماست: چرا این افغانستان با چنین عمق تاریخی و فرهنگی، در نگاه امروز ما تا این اندازه کوچک شده است؟

شاید یکی از پاسخ‌ها را باید در غلبه نگاه‌های محدود و ایدئولوژیک بر شناخت ما از جهان پیرامون جست‌وجو کرد. وقتی یک کشور را تنها از دریچه امنیت، مرز، مهاجرت یا منازعه سیاسی ببینیم، طبیعی است که بخش بزرگی از واقعیت آن کشور را از دست بدهیم.

افغانستان فقط طالبان نیست؛ همان‌گونه که ایران فقط حکومت و سیاست رسمی نیست. افغانستان، مردم افغانستان است؛ زنان و مردانی که زندگی می‌کنند، می‌آفرینند و رنج می‌برند. افغانستان، بلخ و هرات و کابل و غزنین و مزارشریف است؛ مولانا و خواجه عبدالله و بیرونی و ناصرخسرو است؛ شاهنامه و زبان فارسی و نوروز است؛ مکتب هنری هرات و هزاران صفحه میراث مکتوب و شفاهی است.

از همین رو، ایران به نگاهی تازه و جامع به افغانستان نیاز دارد؛ نگاهی که ضمن احترام به استقلال و هویت ملی افغانستان، پیوندهای تاریخی و فرهنگی دو ملت را نیز جدی بگیرد.

ما نباید افغانستان را هنگامی به یاد بیاوریم که بحرانی در مرز رخ دهد، موجی از مهاجرت شکل بگیرد یا تحولی امنیتی منافع ما را تحت تأثیر قرار دهد. افغانستان باید در سیاست خارجی، دیپلماسی فرهنگی، رسانه، دانشگاه و نهادهای فرهنگی ایران، جایگاهی متناسب با اهمیت تاریخی و ژئوپلیتیک خود پیدا کند.

سالگرد سقوط کابل می‌تواند فرصتی برای بازاندیشی ما باشد؛ درباره اینکه با یکی از نزدیک‌ترین حوزه‌های فرهنگی و تمدنی خود چگونه مواجه می‌شویم.

مرزهای سیاسی محترمند، اما فرهنگ مرز نمی‌شناسد. افغانستان امروز یک کشور مستقل است؛ اما افغانستان تاریخی و فرهنگی، بخشی از حافظه مشترک ماست. اگر این حقیقت را فراموش کنیم، افغانستان را از دست نمی‌دهیم؛ بخشی از خودمان را نیز به فراموشی می‌سپاریم.

@irdiplomacy
irdiplomacy.ir
💢فلج تحلیلی: چرا ادبیات راهبردی از واقعیت میدان عقب می ماند؟

🖌نویسنده: بهرام مرادی، دانش‌آموخته دکترای روابط بین‌الملل

دیپلماسی ایرانی:
در بخشی از ادبیات راهبردی جمهوری اسلامی نشانه هایی از آنچه می توان فلج تحلیلی نامید مشاهد می شود، وضعیتی که در آن حجم اطلاعات افزایش می یابد، اما توان تبدیل اطلاعات به ارزیابی واقع بینانه کاهش پیدا می کند. مسئله لزوما فقدان کارشناس یا کمبود داده نیست، مشکل ساختاری است. هنگامی که تحلیل به جای شناخت واقعیت، برای تثبیت یک روایت سیاسی تولید شود فاصله میان ادبیات رسمی و واقعیت روزبه‌روز بیشتر می شود.

تحلیل در محاصره روایت

در نظام های تصمیم گیری بسته، یکی از نخستین آسیب ها شکل گیری فاصله میان تحلیل و تصمیم است. تحلیلگر باید بتواند به سیاستگذار بگوید چه چیزی احتمالا رخ خواهد داد، حتی اگر آن پیش بینی ناخوشایند باشد. اما اگر ساختار سیاسی ارزیابی های منفی را نشانه ضعف، بدبینی یا همراهی با دشمن تلقی کند، به تدریج نوعی خودسانسوری تحلیلی شکل می گیرد. در این وضعیت تحلیلگر به جای آنکه بپرسد واقعیت چیست؟ ناخودآگاه می پرسد کدام روایت با چارچوب موجود سازگارتر است؟ این تغییر در پرسش، پیامدهای بزرگی دارد. تحلیل راهبرد سالم باید بتواند شکست را پیش بینی کند، احتمال موفقیت رقیب را بسنجد، هزینه تصمیم ها را محاسبه کند و در باره پیامدهای ناخواسته هشدار دهد. اما تحلیلی که صرفا برای ایجاد آرامش روانی تولید می شود، بیش از آنکه واقعیت را توصیف کند، کارکرد تبلیغاتی پیدا می کند. در چنین شرایطی، اطلاعات فراوان الزاما به شناخت بیشتر منجر نمی شود. ممکن است داده های متعدد گردآوری شوند، اما همه آنها در چارچوبی تفسیر شوند که نتیجه آن از پیش مشخص است. این همان نقطه ای است که تحلیل از ابزار شناخت به ابزار توجیه تبدیل می شود.

از توان مقاومت تا پیروزی راهبردی

یکی از خطاهای رایج در ادبیات نظامی، خلط میان توان تداوم مقاومت و پیروزی راهبردی است؛ این دو مفهوم با یکدیگر تفاوتی بنیادین دارند. این یک واقعیت نظامی است که کشوری ممکن است پس از تحمل حملات سنگین، همچنان توان پاسخگویی داشته باشد؛ اما از این واقعیت نمی‌توان به تنهایی نتیجه گرفت که اهداف راهبردی آن کشور محقق شده یا توازن سیاسی به نفع او تغییر کرده است. پایداری در میدان نبرد، تنها یکی از مؤلفه‌های قدرت است. در تحلیل دقیق، باید سایر عوامل نظیر هزینه‌های اقتصادی، فشارهای اجتماعی، توان بازسازی، حمایت متحدان، واکنش افکار عمومی و ظرفیت طرف مقابل برای ادامه جنگ را نیز در نظر گرفت. پرسش‌های کلیدی اینجاست: اگر طرف مقابل به تحمل هزینه‌های طولانی‌مدت جنگ حاضر باشد، یا اگر ائتلاف‌های نظامی و سیاسی جدیدی شکل بگیرد، چه رخ خواهد داد؟

بررسی این احتمالات به معنای پذیرش سناریوهای بدبینانه نیست، بلکه وظیفه تحلیلگر است که احتمال وقوع و پیامدهای این سناریوها را واکاوی کند. در نهایت، توان بازدارندگی زمانی معنا می‌یابد که طرف مقابل را از اقدام منصرف کند یا هزینه اقدام او را به سطحی غیرقابل‌تحمل برساند. برخورداری از توان پاسخگویی با بازدارندگی مؤثر تفاوت ماهوی دارد؛ همان‌گونه که بازدارندگی نیز لزوماً به معنای پیروزی در منازعه نیست.

توهم یکپارچگی رقیب: دامی در تحلیل های استراتژیک

یکی از ریشه های اصلی فلج تحلیلی، خطای شناختی در درک ماهیت دشمن است. در بسیاری از تحلیل های سیاسی آمریکا یا هر قدرت مقابل، به مثابه بازیگری یکپارچه و تک صدا تصویر می شود که گویی از پیش طرحی ثابت و دقیق برای تمامی اقدامات خود دارد. در این نگاه ساده انگارانه، تفاوت های بنیادین میان نهادهای دولتی، ساختار نظامی، کنگره، دستگاه های اطلاعاتی، فشارهای افکار عمومی و لابی های ذی نفوذ به کلی نادیده گرفته می شود. واقعیت اما این است که دولت ها یک کاسه نیستند، آنها مجموعه ای از نهادها، منافع متضاد و دیدگاه های رنگارنگ هستند. در ساختار قدرت، خروجی نهایی سیاست گذاری، نه محصول یک اراده واحد، بلکه حاصل چانه زنی های نفس گیر است، رقابت های پنهان و مصالحه های دشوار میان همین بازیگران متعدد است. زمانی که ما این پیچیدگی دورنی را نادیده می گیریم، دچار خطای تحلیل می شویم به این معنا که هر رخداد با تحول کوچک در اردوگاه رقیب را بلافاصله بخشی از یک نقشه راه از پیش طراحی شده می‌دانیم. نتیجه این رویکرد تقلیل گرانه، چیزی جز کاهش قدرت پیش بینی و افزایش خطاهای محاسباتی در سیاست خارجی نیست.
باید توجه داشت که شناخت رقیب به هیچ وجه به معنای پذیرش روایت او یا هم سویی با او نیست، بلکه به معنای درک دقیق منطق تصمیم سازی اوست. تحلیلگر واقع بین باید بداند که رقیب کدام مولفه ها را تهدید وجودی می‌داند؟ آستانه تحمل هزهینه او چقدر است؟ در چه شرایطی تن به عقب نشیی خواهد داد و کدام فشار داخلی محاسبات راهبردی آن را دگرگون می کند؟ باید در نظر داشت که دشمن انگاری مطلق هرگز جایگزین تحلیل راهبردی نمی شود، بلکه دقیقا سدی در برابر شناخت واقع بینانه است.

مذاکره: ابزاری در خدمت قدرت یا نشانه ضعف؟

در کشاکش فلج تحلیلی یکی از مفاهمی که بیش از همه قربانی تفسیرهای نادرست قرار می گیرد، مذاکره است در فضای سیاسی دو قطبی شده، به سرعت این گونه القا می شود که مذاکره، مترداف با عقب نشینی، واگذاری امتیاز یا علامتی بر ضعف اراده است. اما واقعیت میدانی دیپلماسی، تصویری کاملا متفاوت را پیش روی ما می گذارد، چرا که مذاکره حرفه ای، بخشی از قدرت ملی محسوب می شود هدف آن لزوما سازش نیست. حتی در اوج رویارویی های سخت، کانال های ارتباطی دیپلماتیک به ندرت مسدود می شوند. میانجی گری کشور ثالث ، استفاده از مجاری غیر رسمی و حفظ خطوط ارتباطی باز، همواره می توانند در کاهش سوءتفاهم ها و مدیریت بحران نقش حیاتی ایفا کنند.

لذا سؤال اصلی نباید این باشد که آیا مذاکره خوب است یا بد؟ سؤال دقیق تر و کار آمدتر این است در چه شرایطی؟ با چه اهدافی؟ بر پایه کدام اهرم های فشار؟ و با پذیرش چه هزینه های مشخصی؟ باید وارد فرایند مذاکره شد. رد کردن کلیت مذاکره، بدون در نظر گرفتن ظرافت ها و شرایط خاص هر موقعیت، به همان اندازه پذیرش شتاب زده آن، بدون تعیین اهداف روشن و خطوط قرمز حیاتی، می تواند به منافع ملی لطمه وارد کند.

ضرورت ایجاد بستر نقد صادقانه برای بهره گیری از تجربیات جنگ

اگر نظام جمهوری اسلامی بخواهد از تجارب ارزشمند جنگ برای آینده بهره‌برداری کند، مهمترین نیاز تقویت تحلیل صادقانه است. نه صرفا افزایش تعداد تحلیلگران. آنچه بیش از همه ضروری به نظر می رسد، فراهم آوردن فضایی است که در آن تحلیگر بتواند بدون هراس از پیامدهای پیشداورانه، مفروضات رایج را به چالش بکشد و نقد بی پرده ارائه دهد.

یک نظام تصمیم سازی سالم نیازمند حضور صداهای متنوع است. تحلیلگران خوش بین و بدبین، کارشناسان نظامی، دیپلماتها، اقتصادانان، جامعه شناسان و حتی مخالفان فرض های مسلط، وجود چنین دیدگاه‌های متفاوتی در فرایند تصمیم گیری نه نشانه ضعف، بلکه نشانه ای از پویایی و سلامت آن نظام است.

از تحلیلگران انتظار می رود که نه تنها سناریوهای مطلوب، بلکه سناریوهای جایگزین را نیز ارائه کنند و برای هر یک، شاخص های هشدار زودهنگام تعیین کنند. پس از هر بحران نیز باید ارزیابی مستقلی انجام شود تا مشخص شود کدام یک از پیش بینی ها و فرضیات اولیه درست بوده و کدام یک نیازمند بازنگری است.

بازسازی قدرت تحلیلی

برای عبور از این وضعیت، چند اصلاح ضروری به نظر می رسد:

نخست، باید میان تبلیغات سیاسی و تحلیل راهبردی، مرزبندی روشن و پایداری ایجاد شود؛ مرزی که نگذارد شعار، جایگزین سنجش واقع بینانه شود.

دوم، روایت های متفاوت درباره جنگ، مذاکره، اقتصاد و سیاست خارجی باید امکان طرح در کنار یکدیگر را داشته باشند؛ تنوع روایت ها نه تهدید، بلکه ظرفیتی برای درک جامع تر مسئله است.

سوم، باید میان وفاداری به کشور و تأیید سیاست های موجود تفاوت قائل شد؛ منتقدِ یک سیاست، الزاماً مخالف کشور نیست، بلکه می تواند دغدغه مندترین عنصر کشور باشد.

نتیجه گیری

جنگ ها تنها در میدان نبرد آغاز نمی شوند. پیش از شلیک نخستین موشک، جنگ در ذهن سیاست گذاران آغاز شده است؛ در تصویری که هر طرف از توان، ضعف، اراده و آستانه تحمل طرف مقابل می سازد.

درس اصلی، صرفاً این نیست که کدام سلاح موفق تر عمل کرد یا کدام طرف خسارت بیشتری متحمل شد. درس مهمتر این است که هیچ نظام سیاسی نمی تواند برای مدت طولانی واقعیت را نادیده بگیرد و در عین حال انتظار تصمیم گیری موفق داشته باشد. قدرت راهبردی تنها به موشک، اقتصاد یا ائتلاف گره نخورده است؛ به ظرفیت شنیدن خبر بد، تحمل نقد و اصلاح به موقع محاسبات نیز بستگی دارد.

آینده نگری راهبردی در تولید روایت های آرامش بخش ریشه ندارد؛ در توانایی مواجهه با حقیقت تلخ و تبدیل آن به تصمیمی سنجیده و قابل اجرا شکل می گیرد. جنگی که پیش از آغاز در ذهن باخته شود، در میدان نیز به سختی پیروز می شود.

@irdiplomacy
irdiplomacy.ir
💢۲۸ مرداد؛ درس تاریخی بقا

🖌نویسنده: غفور کریمی

دیپلماسی ایرانی: کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ را نمی توان تنها در چارچوب یک تغییر دولت یا منازعه میان چند شخصیت سیاسی بررسی کرد. این رویداد حاصل تلاقی بحران های اقتصادی، اختلاف های سیاسی، مداخله قدرت های خارجی، ضعف نهادهای حکمرانی و فروپاشی تدریجی ائتلافی بود که نهضت ملی شدن صنعت نفت را به پیروزی رسانده بود. از این منظر، ۲۸ مرداد نمونه ای مهم در تاریخ سیاسی معاصر ایران است که نشان می دهد چگونه یک دولت برخوردار از حمایت عمومی، در صورت ناتوانی در حفظ ائتلاف اجتماعی و کنترل نهادهای قدرت، می تواند در برابر فشار داخلی و خارجی آسیب پذیر شود.

دولت محمد مصدق در شرایطی قدرت را در دست گرفت که مسئله نفت به نماد اصلی استقلال سیاسی و اقتصادی ایران تبدیل شده بود. قرارداد نفتی موجود، سهم اندکی از درآمدهای حاصل از منابع ایران را به کشور اختصاص می داد و بخش عمده کنترل فنی، مالی و مدیریتی صنعت نفت در اختیار شرکت نفت انگلیس و ایران بود. ملی شدن صنعت نفت، واکنشی به این وضعیت و تلاشی برای بازتعریف رابطه دولت ایران با قدرت های خارجی بود. این اقدام، علاوه بر جنبه اقتصادی، معنایی ملی و تاریخی داشت و از حمایت گسترده بخش هایی از جامعه، نیروهای ملی، روحانیون، بازار و گروه های اجتماعی مختلف برخوردار شد.

با این حال، ملی شدن نفت در شرایطی انجام گرفت که اقتصاد ایران به شدت به درآمدهای نفتی وابسته بود. تحریم خرید نفت ایران، جلوگیری از فروش نفت در بازارهای بین المللی، محدود شدن دسترسی دولت به منابع مالی و فشارهای حقوقی و سیاسی، وضعیت اقتصادی کشور را دشوار کرد. دولت مصدق از یک سو باید برای حفظ حاکمیت ملی بر صنعت نفت ایستادگی می کرد و از سوی دیگر، هزینه های جاری کشور، حقوق کارکنان دولت و نیازهای اقتصادی جامعه را تامین می کرد. بنابراین، بحران نفت به تدریج از یک اختلاف حقوقی و اقتصادی به بحران گسترده در توان حکمرانی تبدیل شد. تضعیف درآمدهای دولت، زمینه نارضایتی، اختلاف میان نخبگان و تقویت تبلیغات مخالفان را فراهم کرد.

بریتانیا ملی شدن نفت را تهدیدی مستقیم علیه منافع اقتصادی و جایگاه بین المللی خود می دانست. در مراحل نخست، لندن تلاش کرد از مسیر فشار سیاسی، تحریم اقتصادی و پیگیری حقوقی، دولت ایران را وادار به عقب نشینی کند. هنگامی که این روش ها به نتیجه نرسید، بریتانیا کوشید ایالات متحده را نیز با خود همراه کند. آمریکا در ابتدا در تلاش بود میان ایران و بریتانیا میانجی گری کند، اما با تشدید جنگ سرد و برجسته شدن خطر نفوذ شوروی، رویکرد آن تغییر یافت. واشینگتن سرانجام به این نتیجه رسید که تداوم بحران می تواند موقعیت سیاسی ایران را بی ثبات کند و زمینه افزایش نفوذ حزب توده و اتحاد شوروی را فراهم سازد. اسناد منتشرشده در دهه های بعد، نقش سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا و دستگاه اطلاعاتی بریتانیا را در طراحی و اجرای عملیات براندازی تایید کرده اند؛ هرچند تحلیل دقیق این رویداد همچنان نیازمند توجه به تعامل میان عوامل خارجی و داخلی است.

عملیات کودتا از ابزارهای گوناگون استفاده کرد. فشار اقتصادی و دیپلماتیک، جنگ روانی، انتشار شایعات، ایجاد اختلاف در میان نیروهای سیاسی، ارتباط با برخی نظامیان و سیاستمداران، تحریک گروه های اجتماعی و بهره گیری از جایگاه دربار، مجموعه ای از اقداماتی بود که در نهایت به تضعیف دولت انجامید. مداخله خارجی زمانی توانست نتیجه بدهد که در داخل کشور با شبکه هایی از قدرت، منافع و نارضایتی پیوند خورد. از این رو، نمی توان کودتا را صرفا محصول تصمیم چند مقام خارجی دانست، همان گونه که تقلیل آن به اختلاف های داخلی نیز نقش تعیین کننده آمریکا و بریتانیا را نادیده می گیرد. واقعیت تاریخی در نقطه تلاقی این دو سطح شکل گرفت.

یکی از مهم ترین مسائل در آسیب شناسی عملکرد دولت مصدق، ضعف در حفظ ائتلاف نیروهای حامی نهضت ملی بود. پیروزی ملی شدن نفت بدون همکاری نیروهای ملی، مذهبی و اجتماعی امکان پذیر نبود، اما این ائتلاف در سال های بعد به تدریج دچار فرسایش شد. اختلاف میان مصدق و آیت الله کاشانی، که در مراحل مهم نهضت نقشی موثر در بسیج اجتماعی و سیاسی ایفا کرده بود، به شکافی جدی در میان نیروهای مذهبی و ملی انجامید. این اختلاف تنها یک نزاع شخصی نبود، بلکه به تفاوت در نگاه به شیوه اداره کشور، حدود اختیارات دولت، نقش مجلس، جایگاه روحانیت و نحوه مواجهه با مخالفان مربوط می شد.
با این حال، پیامد عملی آن، از دست رفتن بخشی از ظرفیت اجتماعی و ارتباطی بود که می توانست در شرایط بحرانی از دولت حمایت کند. نقش آیت الله کاشانی در این دوره را باید در چارچوب ظرفیت اجتماعی روحانیت و شبکه های مذهبی بررسی کرد. مسجد، بازار، هیئت های مذهبی و ارتباطات سنتی محلات، در جامعه آن روز ابزارهای مهم بسیج عمومی بودند. دولت مصدق از حمایت گسترده ملی برخوردار بود، اما نتوانست همه این شبکه ها را در یک ائتلاف پایدار و هماهنگ نگه دارد. در نتیجه، بخشی از نیروهای مذهبی از دولت فاصله گرفتند و مخالفان توانستند از این شکاف برای کاهش مشروعیت سیاسی مصدق استفاده کنند.

نقد تاریخی در این زمینه به معنای نادیده گرفتن نقش مثبت مصدق در ملی شدن نفت نیست، بلکه نشان می دهد سرمایه اجتماعی زمانی به قدرت سیاسی تبدیل می شود که از مسیر سازمان دهی، گفت وگو و مدیریت اختلاف ها به سازوکار دفاع از دولت پیوند بخورد.

حزب توده نیز از دیگر ظرفیت هایی بود که دولت مصدق نتوانست نسبت خود را با آن به صورت راهبردی مدیریت کند. این حزب از تشکیلات گسترده، سازمان جوانان، شبکه کارگری و توان بسیج خیابانی برخوردار بود. با این حال، نزد بخش مهمی از جامعه مذهبی و نیروهای ملی، به دلیل وابستگی ایدئولوژیک به شوروی، منبع نگرانی محسوب می شد. فعالیت های حزب توده در برخی مقاطع، به مخالفان امکان داد تا دولت مصدق را در معرض اتهام نزدیکی به کمونیسم قرار دهند و حمایت آمریکا از کودتا را با خطر گسترش کمونیسم توجیه کنند. در اینجا، مسئله اصلی فقط استفاده یا عدم استفاده از حزب توده نبود، بلکه نبود سیاستی روشن برای مدیریت این ظرفیت بود. دولت می توانست از توان اجتماعی این حزب برای دفاع از استقلال کشور بهره بگیرد، اما همزمان باید از تبدیل شدن آن به عامل هراس عمومی و ابزار تبلیغاتی مخالفان جلوگیری می کرد. چنین توازنی ایجاد نشد و شکاف میان نیروهای ملی، مذهبی و چپ، امکان بسیج یکپارچه در برابر کودتا را کاهش داد.

از سوی دیگر، ساختار دولت و ارتش نیز از انسجام لازم برخوردار نبود. بخشی از بدنه نظامی در برابر دولت بی طرف نماند و برخی فرماندهان با دربار و شبکه های خارجی ارتباط داشتند. دولت مصدق در مدیریت نهادهای امنیتی و نظامی با محدودیت های جدی مواجه بود و نتوانست اطمینان یابد که ساختارهای رسمی در لحظه بحران از دولت قانونی دفاع خواهند کرد. این مسئله نشان می دهد که مشروعیت سیاسی به تنهایی برای حفظ قدرت کافی نیست. دولت برای بقا به نهادهای کارآمد، دستگاه اداری منسجم، ساختار امنیتی وفادار به قانون و سازوکارهای روشن برای مقابله با براندازی نیاز دارد. بی توجهی یا ناتوانی در این زمینه، حتی دولت های محبوب را نیز در معرض سقوط قرار می دهد.

البته قضاوت درباره تصمیم های مصدق باید با توجه به محدودیت های زمانه انجام گیرد. افراد حاضر در یک بحران، از اطلاعاتی که بعدها درباره نقش سازمان های خارجی، شبکه های داخلی و پیامد تصمیم ها منتشر می شود برخوردار نیستند. بسیاری از انتخاب هایی که امروز اشتباه به نظر می رسند، در آن زمان ممکن است با هدف جلوگیری از جنگ داخلی، حفظ نظم عمومی یا جلوگیری از افزایش دخالت خارجی انجام شده باشند.

با این حال، فاصله تاریخی این امکان را فراهم می کند که پیامدهای آن تصمیم ها را بهتر ببینیم. خطای اصلی را می توان در ناتوانی دولت برای تبدیل حمایت عمومی به یک ساختار منسجم دفاع سیاسی، اجتماعی و نهادی دانست.

دولت مصدق از مشروعیت برخوردار بود، اما مشروعیت آن به اندازه کافی در شبکه های قدرت، نهادهای نظامی و ائتلاف های اجتماعی پایدار تثبیت نشده بود.

پیامدهای کودتا فراتر از سرنگونی دولت مصدق بود. پس از بازگشت شاه، توازن قدرت در ساختار سیاسی ایران تغییر کرد و سلطنت از موقعیتی نسبتا محدود به سوی تمرکز بیشتر قدرت حرکت کرد. نقش مجلس کاهش یافت، فعالیت احزاب مستقل محدود شد و دستگاه امنیتی گسترش پیدا کرد. ایالات متحده به متحد اصلی سیاسی، اقتصادی و نظامی حکومت پهلوی تبدیل شد و رابطه ایران با غرب، به ویژه آمریکا، از همکاری اقتصادی به وابستگی راهبردی نزدیک شد.

کودتا به بخش مهمی از جامعه نشان داد که تصمیم های سیاسی کشور می تواند تحت تاثیر قدرت های خارجی تغییر کند و همین تجربه، بی اعتمادی عمیقی نسبت به آمریکا و حکومت پهلوی ایجاد کرد؛ بی اعتمادی ای که در سال های بعد به یکی از عناصر مهم شکل دهنده فرهنگ سیاسی ایران و زمینه های فکری انقلاب اسلامی تبدیل شد.
از این منظر، ۲۸ مرداد را باید همزمان در دو سطح تحلیل کرد. در سطح نخست، این رویداد نمونه ای از مداخله قدرت های خارجی برای حفظ منافع اقتصادی و ژئوپلیتیک خود بود. در سطح دوم، نمونه ای از آسیب پذیری یک دولت ملی در برابر فرسایش ائتلاف، بحران اقتصادی، شکاف نخبگان و ضعف نهادی به شمار می رود. تاکید افراطی بر هر یک از این دو سطح، تصویر تاریخی را ناقص می کند. تنها با کنار هم گذاشتن محاصره اقتصادی، فشار بریتانیا، تصمیم آمریکا، فعالیت عوامل داخلی، اختلاف میان مصدق و کاشانی، نقش حزب توده، ضعف ساختار نظامی و کاهش توان بسیج عمومی می توان به تحلیلی جامع از کودتا دست یافت. اهمیت این بحث برای امروز نیز در همین نکته نهفته است.

حافظه ۲۸ مرداد هنوز بر برداشت جامعه ایرانی از سیاست خارجی آمریکا اثر می گذارد و در مناظره های سیاسی داخلی، به عنوان نمونه ای از پیامدهای اعتماد به قدرت های خارجی مطرح می شود. در مقابل، برخی دیدگاه ها می کوشند با تاکید بر اشتباهات داخلی، نقش مداخله خارجی را کم رنگ کنند یا آمریکا را به عنوان گره گشای مشکلات ایران معرفی کنند.

بررسی دانشگاهی تاریخ نشان می دهد که هیچ قدرت خارجی بر اساس منافع ملت ایران تصمیم نمی گیرد و هرگونه همکاری بین المللی باید با محاسبه دقیق منافع، هزینه ها و پیامدهای وابستگی همراه باشد. در عین حال، شناخت دشمنی های تاریخی نباید جایگزین اصلاح نهادی، مدیریت اقتصادی، کاهش شکاف های اجتماعی و تقویت حکمرانی ملی شود.

درس ۲۸ مرداد نه دعوت به ساده سازی تاریخ است و نه مجوزی برای نادیده گرفتن خطاهای داخلی. این رویداد نشان می دهد که استقلال سیاسی بدون توان اقتصادی، انسجام اجتماعی، نهادهای قابل اعتماد و سیاست خارجی متوازن، شکننده خواهد بود. همچنین روشن می کند که قدرت های خارجی معمولا از شکاف های داخلی استفاده می کنند، اما وجود شکاف داخلی به معنای بی اهمیت بودن مداخله خارجی نیست.

مصدق در دفاع از منافع ملی و ملی شدن نفت نقشی ماندگار داشت، اما در حفظ ائتلاف اجتماعی و ایجاد سازوکارهای موثر برای دفاع از دولت با کاستی هایی روبه رو شد. مطالعه این کاستی ها، در کنار محکوم کردن کودتا، می تواند به فهم دقیق تر سازوکارهای فروپاشی سیاسی کمک کند.

در نهایت، ۲۸ مرداد هنوز تنها یک خاطره تاریخی نیست، بلکه مسئله ای زنده در فهم رابطه ایران با قدرت های خارجی، مفهوم استقلال و چگونگی حفاظت از دولت قانونی است. جامعه ای که این تجربه را به درستی مطالعه کند، نه در دام انکار نقش بیگانگان گرفتار می شود و نه همه مشکلات خود را به عامل خارجی نسبت می دهد. تحلیل متوازن این واقعه مستلزم آن است که همزمان مداخله آمریکا و بریتانیا، مسئولیت عوامل داخلی، ضعف های دولت مصدق و پیامدهای بلندمدت استقرار نظام اقتدارگرا بررسی شود. تنها چنین نگاهی می تواند ۲۸ مرداد را از یک شعار سیاسی به یک درس تاریخی و راهبردی برای آینده ایران تبدیل کند.

@irdiplomacy
irdiplomacy.ir
🔺هندسه‌ی جهانی در تب‌وتاب

🔻جایگاه جوانه‌ی هرمز در زنجیره‌ی جنگ سرد نوین جهان امروز

🖌نویسنده: علی رحیمی پور، کارشناس ارشد روابط بین‌الملل و ارشد مدیریت دفاعی و مدرس دانشگاه

دیپلماسی ایرانی:
برخلاف دو دهه‌ی گذشته، دیگر عرصه‌ی نظم تک‌قطبی یا جنگ‌های محلی پراکنده نیست. یک جنگ سرد تمام‌عیار – با ماهیتی ترکیبی از اقتصاد، فناوری، اطلاعات و نیابت نظامی – میان دو بلوک اصلی در جریان است: از یک‌سو، محور چین و روسیه با اتکا به ظرفیت‌های اقتصادی، انرژی و تسلیحاتی ارزان‌قیمت و ازسوی‌دیگر، ایالات‌متحده و ائتلاف غربی با بهره‌گیری از نهادهای مالی بین‌المللی، ناتو و شبکه‌های امنیتی-اطلاعاتی خود.

آنچه این جنگ سرد را از نمونه‌ی قرن بیستم متمایز می‌کند، گستره‌ی بی‌سابقه‌ی جغرافیایی و پیوستگی حلقه‌های بحران در سراسر کره‌ی زمین است. در این میدان پهناور، از کرانه‌های شرق آسیا تا شاخ آفریقا، از دشت‌های اوکراین تا صحرای شمال آفریقا و از قفقاز تا خلیج‌فارس – و به‌ویژه از هرمز تا باب‌المندب و جبل‌الطارق، هیچ نقطه‌ای به‌صورت مجزا و منفصل از سایرین دچار تنش نمی‌شود. این تحولات همچون زنجیره‌ای از حلقه‌های به‌هم‌پیوسته عمل می‌کنند که فشار بر یک حلقه، بلافاصله در حلقه‌های دیگر بازتاب می‌یابد.

در این میان، جمهوری اسلامی ایران و تنگه‌ی استراتژیک هرمز نه یک مسئله‌ی منطقه‌ای، بلکه جوانه‌ی مرکزی این زنجیره‌ی جهانی هستند؛ جوانه‌ای که اگر بترکد، نه‌تنها خاورمیانه که کل معماری انرژی، مالی و امنیتی جهان را دگرگون خواهد کرد.

۱- چشم‌انداز سراسری جنگ سرد نوین، از شانگهای تا سوئز

نظم جهانی که پس از فروپاشی شوروی بر هژمونی بی‌منازع ایالات‌متحده استوار بود، اکنون در آستانه‌ی تولد یک دوقطبی جدید قرارگرفته است؛ دوقطبی که برخلاف نمونه‌ی قرن بیستم، ماهیتی چندلایه و ترکیبی دارد و عرصه‌های اقتصاد، فناوری، اطلاعات، انرژی و نیابت نظامی را در برمی‌گیرد. شاخص‌های عینی این دوقطبی را می‌توان در پنج جبهه‌ی اصلی و به‌هم‌پیوسته رصد کرد: نخست، شرق آسیا (تایوان و دریای جنوبی چین): چین، آمریکا، ژاپن و استرالیا در این منطقه در حال آزمودن ابزارهای جنگ ترکیبی نظیر هوش مصنوعی، تحریم‌های هوشمند و محاصره‌ی دریایی هستند که الگوی آن به‌سرعت برای خلیج‌فارس قابل‌تعمیم است. این جبهه، عملاً به‌عنوان آزمایشگاه جنگ‌های آینده عمل می‌کند و تجربیات آن در عرصه‌های مهار دریایی، جنگ شناختی و حملات سایبری، به‌سرعت به سایر نقاط جهان ازجمله غرب آسیا سرایت می‌کند.

دوم، اوراسیا (قفقاز، کریدور زنگزور و آسیای مرکزی):

رقابت بر سر کریدورهای انرژی و مسیرهای جایگزین ایران میان روسیه، ترکیه و جمهوری‌های آذربایجان، عملاً به دنبال کاهش نقش راهبردی ایران در ترانزیت انرژی و کالاست. دالان زنگزور که با حمایت ترکیه و اسرائیل و با نظارت آمریکا در حال شکل‌گیری است، در پی قطع ارتباط مرزی ایران و ارمنستان و ایجاد کریدور مستقیم از دریای خزر به دریای مدیترانه است. این پروژه، در کنار کنوانسیون رژیم حقوقی دریای خزر، بخشی از پازل محاصره‌ی جغرافیایی ایران از شمال غرب و شمال شرق محسوب می‌شود.

سوم، شرق اروپا (اوکراین و دریای سیاه):

جنگ اوکراین به الگویی کلاسیک از جنگ فرسایشی مدرن تبدیل‌شده است. این جنگ با مصرف گسترده‌ی مهمات و تسلیحات پیشرفته، توان تسلیحاتی و اقتصادی غرب را به‌شدت تحلیل برده و فضای مانور آن را در خاورمیانه محدود ساخته است. افشای اسناد پنتاگون درباره‌ی کاهش شدید ذخایر موشک‌های پاتریوت و دیگر مهمات استراتژیک، نشان می‌دهد که آمریکا برای مدیریت هم‌زمان دو جبهه‌ی اروپا و غرب آسیا با محدودیت جدی منابع روبرو است؛ موضوعی که می‌تواند فرصت‌های تازه‌ای برای بازتعریف موازنه‌ی قدرت در منطقه فراهم آورد.

چهارم، شاخ آفریقا و تنگه‌ی باب‌المندب:

آمریکا، چین، امارات و یمن بر سر کنترل گلوگاه‌های دریایی و امنیت زنجیره‌ی تأمین جهانی درگیرند. باب‌المندب، در کنار تنگه‌ی هرمز، یکی از دو شریان اصلی انرژی جهان به شمار می‌رود. حضور نظامی آمریکا در جیبوتی، پایگاه‌های چین در اتیوپی و سواحل اریتره، نفوذ امارات در سواحل جنوبی یمن و قدرت بازدارندگی انصار الله که با پهپادها و موشک‌های بالستیک خود کشتیرانی در این منطقه را به چالش کشیده است، همگی نشان از رقابتی چندجانبه بر سر شریان‌های حیاتی دارند. این جبهه، حلقه‌ی اتصال خود را به ایران از طریق هم‌افزایی جبهه‌های مقاومت معنا می‌بخشد؛ به‌گونه‌ای که انصار الله یمن عملاً توانسته است بخشی از فشار ها را از روی شانه‌های ایران بردارد و موازنه‌ی قدرت را در جنوب غرب آسیا تغییر دهد.

پنجم، جنوب اروپا و شمال آفریقا (حوضه‌ی مدیترانه):
اتحادیه‌ی اروپا، ترکیه، روسیه و گروه‌های محلی با سه چالش بزرگ دست‌وپنجه نرم می‌کنند: بحران مهاجرت که با جنگ‌ها و خشک‌سالی‌های اخیر در سوریه، لیبی، سودان و کشورهای ساحل آفریقا تشدید شده؛ بحران انرژی که با کاهش صادرات روسیه به اروپا، امنیت انرژی قاره را به‌شدت آسیب‌پذیر کرده؛ و رقابت بر سر پایگاه‌های نظامی که میان روسیه (در سوریه و لیبی)، ترکیه (در لیبی و قطر)، آمریکا (در اسپانیا، ایتالیا و یونان) و چین (در جیبوتی و مراکش) در جریان است. این تحولات، بازتابی مستقیم از تنش‌های خاورمیانه محسوب می‌شوند و هرگونه تغییر در موازنه‌ی قدرت در خلیج‌فارس یا دریای سرخ، بلافاصله معادلات مدیترانه را نیز دستخوش تحول می‌کند.

سه حلقه‌ی اتصال‌دهنده‌ی زنجیره‌ی جهانی آنچه این پنج جبهه را به یک زنجیره‌ی به‌هم‌پیوسته و ارگانیک تبدیل می‌کند، می‌تواند سه عامل بنیادین باشد:

الف: انرژی؛ شریان حیاتی اقتصاد جهانی:

نفت و گاز، همچون خون در رگ‌های نظام مالی و صنعتی جهان، از میان تنگه‌ها و کریدورهای استراتژیک عبور می‌کنند. هرمز، باب‌المندب، سوئز، بسفر و مالاکا، همگی نقاطی هستند که اگر یکی از آن‌ها مسدود شود، موج گرانی و رکود به‌سرعت به‌تمامی اقتصادهای وابسته به انرژی منتقل می‌شود. این وابستگی متقابل، باعث می‌شود که هرگونه درگیری در یک نقطه، ناگزیر واکنش‌های زنجیره‌ای در سایر نقاط را به همراه داشته باشد.

ب: کریدورهای حمل‌ونقل و جاده‌های ابریشم جدید:

رقابت بر سر مسیرهای تجاری، یکی از محورهای اصلی جنگ سرد نوین است. از یک‌سو، جاده‌ی ابریشم جدید چین (BRI) با سرمایه‌گذاری‌های کلان در بندرها، راه‌آهن و جاده‌های آسیا، آفریقا و اروپا، در پی ایجاد شبکه‌ای موازی با نظام اقتصادی غرب است. ازسوی‌دیگر، آمریکا با طرح کریدور اقتصادی هند – خاورمیانه – اروپا (IMEC) و نیز همکاری با هند و کشورهای خلیج‌فارس، سعی در ایجاد مسیرهای جایگزین دارد که وابستگی به چین و روسیه را کاهش دهد. ایران، به دلیل موقعیت منحصربه‌فرد خود در چهارراه این کریدورهای، نقشی تعیین‌کننده در پیروزی هر یک از این دو بلوک ایفا می‌کند.

پ: بازدارندگی موشکی و دریایی؛ معادله‌ی قدرت در نقاط کور:

هرگونه تغییر در موازنه‌ی قدرت نظامی در هر یک از این جبهه‌ها، به‌طور مستقیم بر محاسبات استراتژیک سایر نقاط تأثیر می‌گذارد. تقویت توان موشکی یمن در باب‌المندب، ناگزیر بر امنیت کشتیرانی در هرمز و حتی تنگه‌ی مالاکا تأثیر می‌گذارد. این هم پیوندی بازدارندگی، نشان می‌دهد که معادلات نظامی جهان، دیگر در جعبه‌های جغرافیایی جداگانه تعریف نمی‌شوند.

۲. ایران و تنگه‌ی هرمز؛

جوانه‌ی مرکزی زنجیره‌ی بحران در میان حلقه‌های این زنجیره‌ی به‌هم‌پیوسته، خلیج‌فارس و تنگه‌ی هرمز از حساسیت‌ترین و شکننده‌ترین نقاط محسوب می‌شوند. نزدیک به ۳۰ درصد از نفت عبوری از مسیرهای دریایی جهان از این آبراهه‌ی ۳۳ کیلومتری می‌گذرد؛ اما اهمیت هرمز فقط به انرژی ختم نمی‌شود؛ این تنگه حلقه‌ی واسط میان سه حوزه‌ی حیاتی است:

- شرق با غرب: نقطه‌ی تلاقی نفت روسیه و دریای خزر با نفت خلیج‌فارس و خطوط کشتیرانی به آسیای شرقی.

- شمال با جنوب: کریدور شمال – جنوب که هند و روسیه را از طریق ایران به اقیانوس هند متصل می‌کند.

- منطقه‌گرایی با جهانی‌شدن: محل برخورد ائتلاف‌های منطقه‌ای (نظیر پیمان مکه) با راهبردهای جهانی (استراتژی هند-اقیانوسیه آمریکا).

از این منظر، هرگونه اخلال در این تنگه، صرفاً یک بحران محلی نیست؛ بلکه زنجیره‌ای از واکنش‌های زنجیره‌وار را در سراسر جهان کلید می‌زند:

- در شرق آسیا، افزایش قیمت نفت، زنجیره‌ی تأمین کارخانه‌های چین و ژاپن را مختل می‌کند.

- در اروپا، تورم انرژی، رقابت‌های سیاسی داخلی را شعله‌ور می‌سازد.

- در شاخ آفریقا، افزایش هزینه‌های سوخت، امنیت غذایی و مهاجرت را تشدید می‌کند.

- در آمریکا، فشار بر فدرال رزرو برای کنترل تورم، سیاست پولی جهانی را دچار نوسان می‌کند.

- این همان مفهومی است که در ادبیات ژئوپلیتیک از آن به اثر پروانه‌ای در نظم دستگاه‌های پیچیده تعبیر می‌شود؛ پروانه‌ای که یال‌های خود را در هرمز می‌گشاید و طوفان آن تا واشنگتن و پکن ادامه می‌یابد.

۳- هم پیوندی جنگ‌ها و جبهه‌ها؛ درس‌هایی از اوکراین، غزه و یمن

تحولات سه سال اخیر، به‌وضوح نشان داده که دیگر نمی‌توان جنگ‌ها را در جعبه‌های جغرافیایی جداگانه تحلیل کرد:

- جنگ اوکراین نشان داد که تحریم‌های غرب علیه روسیه، مستقیماً بر قیمت غلات و انرژی در خاورمیانه و آفریقا تأثیر می‌گذارد و زمینه‌ساز ناآرامی‌های اجتماعی در مصر، تونس و لبنان می‌شود. همچنین مصرف گسترده‌ی مهمات در این جنگ، ذخایر استراتژیک غرب را به‌شدت کاهش داده و توان بازدارندگی آن را در سایر نقاط جهان محدود ساخته است.
- جنگ غزه و لبنان ثابت کرد که هرگونه آتش‌بس در یک جبهه، می‌تواند منابع نظامی اسرائیل را برای تهدید جبهه‌های دیگر آزاد کند و موازنه‌ی قدرت را در سوریه و عراق تغییر دهد. این جنگ همچنین نشان داد که جبهه‌های مقاومت، علی‌رغم محاصره و فشار، توانایی حفظ ابتکار عمل و تغییر معادلات رادارند.

- درگیری‌های یمن در باب‌المندب نیز نشان داد که عملیات پهپادی و موشکی انصار الله، نه‌تنها ریاض و ابوظبی، بلکه خطوط کشتیرانی اروپا و آسیا را هدف قرار می‌دهد و دولت‌های اروپایی را به اعزام ناوهای جنگی به منطقه وادار می‌کند. این موضوع، گویای آن است که هندسه‌ی جدید جنگ، یک نقشه‌ی واحد با چندین نقطه‌ی هم‌ارز است که تنگه‌های هرمز، باب‌المندب، مالاکا و بسفر به‌مثابه مفاصل اصلی آن عمل می‌کنند.

۴- چالش تصمیم‌گیری جزیره‌ای در برابر درک زنجیره‌ای از تحولات

با این توصیف از نظم سراسری، به‌روشنی می‌توان دریافت که اتخاذ تصمیمات مجزا و بخشی در سیاست خارجی، نه‌تنها راهگشا نیست، بلکه پیچیدگی‌های سیستم جهانی را دوچندان می‌کند. در شرایطی که بلوک شرق و غرب در حال بازآرایی ائتلاف‌های خود هستند، هرگونه حرکت تاکتیکی در یک نقطه (مانند کنوانسیون خزر، کریدور زنگزور یا مذاکرات موضعی با غرب) باید با نقشه‌ی کلان سیستم سنجیده شود. تجربه‌ی تاریخی نشان داده که در ادوار مشابه، دو آفت بزرگ دامن‌گیر کشورها شده است:

الف: خوش‌بینی به تأثیر مذاکرات موضعی بر معادلات ساختاری قدرت؛ یعنی تصور اینکه می‌توان با امتیازدهی در یک جبهه، فشار های سایر جبهه‌ها را کاهش داد، غافل از اینکه در نظم زنجیره‌ای، امتیاز در یک حلقه، عملاً سایر حلقه‌ها را آسیب‌پذیرتر می‌کند.

ب: نادیده انگاری زنجیره‌وار بودن تحریم‌ها و فشارها؛ یعنی تصور اینکه می‌توان در یک جبهه عقب‌نشینی کرد و در جبهه‌های دیگر جبران کرد، درحالی‌که تجربه نشان داده است که فشار های بین‌المللی، ماهیتی انباشتی و سرریزکننده دارند و عقب‌نشینی در یک نقطه، موجب جسارت دشمن در سایر نقاط می‌شود. مدارک و شواهد موجود از نهادهای بین‌المللی و گزارش‌های رسانه‌ای غربی نشان می‌دهد که فشار های چندوجهی بر ایران، نه یک اقدام مستقل که بخشی از کارزار فراگیر مهار بلوک شرق در جنوب غرب آسیاست. به‌عبارت‌دیگر، اگر ایران در هرمز دچار تزلزل شود، نه‌تنها جبهه‌ی مقاومت در لبنان و یمن، بلکه جایگاه چین و روسیه در معماری جدید انرژی جهان نیز تحت‌الشعاع قرار خواهد گرفت. این، یعنی هزینه‌های عقب‌نشینی از مواضع راهبردی، فراتر از مرزهای یک کشور و در مقیاس جهان‌شمول قابل‌ محاسبه است.

نتیجه‌گیری:

هماهنگی راهبردی؛ نه انفعال و نه شتاب‌زدگی حال که مشخص شد ایران و تنگه‌ی هرمز، حلقه‌ی گمشده‌ی زنجیره‌ی جهانی جنگ‌ها و رقابت‌های سرد جدید هستند، وظیفه‌ی نهادهای حاکمیتی و نخبگان سیاسی بیش‌ازپیش سنگین می‌شود. عبور از این گردنه، نیازمند یک هماهنگی راهبردی میان لایه‌های مختلف قدرت (نظامی، اقتصادی، دیپلماتیک و رسانه‌ای) است:

- در عرصه‌ی نظامی: تقویت بازدارندگی ترکیبی (موشکی، پهپادی و دریایی) به‌گونه‌ای که هزینه‌های هرگونه ماجراجویی در هرمز را به‌مراتب فراتر از منافع احتمالی آن نشان دهد. این بازدارندگی باید به‌گونه‌ای طراحی شود که دشمن به این نتیجه برسد که هرگونه درگیری با ایران، نه‌تنها پیروزی‌آفرین نیست، بلکه می‌تواند به نقطه‌ی آغاز فروپاشی هژمونی غرب تبدیل شود.

- در عرصه‌ی اقتصادی: طراحی الگوی تأمین ارز و کالاهای اساسی بر اساس سناریوی جنگ تمام‌عیار و محاصره‌ی کامل، به‌گونه‌ای که اقتصاد کشور در برابر نوسانات زنجیره‌ای مقاومت کند. این الگو باید با تکیه ‌بر ظرفیت‌های داخلی، همکاری با کشورهای همسو و کاهش وابستگی به مسیرهای آسیب‌پذیر، اقتصاد مقاوم را به یک واقعیت عملیاتی تبدیل کند.

- در عرصه‌ی دیپلماسی: پرهیز از دوگانگی‌های بی‌حاصل و تمرکز بر گفتمان واحد در مواجهه با هر دو بلوک شرق و غرب؛ گفتمانی که بر استقلال راهبردی و عدم وابستگی به هیچ‌یک از قطب ها تأکید دارد، اما درعین‌حال از فرصت‌های چندجانبه گرایی برای کاهش فشار ها بهره می‌گیرد. این دیپلماسی هوشمند، باید بتواند در عین حفظ مواضع اصولی، از ظرفیت‌های همکاری با شرق برای خنثی‌سازی فشار های غرب استفاده کند.

- در عرصه‌ی رسانه‌ای و اجتماعی: تقویت انسجام ملی و اعتماد عمومی به‌عنوان دو بال اصلی امنیت کشور. در جنگی که هدف آن روح و روان مردم است، آگاهی‌بخشی درباره‌ی پیوستگی تحولات جهانی و نقش ایران در آن، می‌تواند از شکل‌گیری دوگانگی‌های کاذب و تضعیف اراده‌ی ملی جلوگیری کند.
در پایان تحلیل، جنگ سرد نوین، برخلاف نمونه‌ی پیشین، با منطق صفر و یک پیش نمی‌رود و فضای خاکستری بسیاری برای مانور هوشمندانه وجود دارد. موفقیت ایران در این بازی بزرگ، نه در انتخاب شرقی یا غربی بودن که در تشخیص به‌موقع حلقه‌های فشار و واکنش منعطف و به‌هم‌پیوسته به آن‌هاست. چراکه در زنجیره‌ای از بحران‌ها، قوی‌ترین حلقه، حلقه‌ای است که از گسست دیگران به نفع خود استفاده کند، نه حلقه‌ای که خود، مبدأ گسست باشد. مسیر آینده، نه در تسلیم دیپلماتیک که در بازدارندگی تهاجمی و صبر استراتژیک تعریف می‌شود؛ بازدارندگی‌ای که بر پایه‌ی قدرت نظامی، اقتصاد مقاوم، انسجام ملی و درک عمیق از هم پیوندی تحولات جهانی استوار باشد. ایران امروز، بیش از هر زمان دیگری، نیازمند نگاهی کل‌نگر، راهبردی و فراجناحی به معادلات بین‌الملل است؛ نگاهی که در آن، میدان و دیپلماسی، اقتصاد و امنیت و داخل و خارج نه در مقابل یکدیگر که در تکمیل یکدیگر تعریف می‌شوند و افق پیش‌رو را با هماهنگی راهبردی و وحدت اراده ترسیم می‌کنند.

@irdiplomacy
irdiplomacy.ir