کاغذ
5.77K subscribers
817 photos
34 videos
55 files
738 links
کاغذ، رسانۀ کتاب
دربارهٔ کتاب و خواندنی‌های دیگر

‌
«تنها توصیه‌ای که یک نفر می‌تواند دربارهٔ خواندن به دیگری بکند این است که به او بگوید هیچ توصیه‌ای نپذیرد.»/ ویرجینیا وولف

شبکه‌های اجتماعی:
Instagram.com/kaaqaz
Twitter.com/kaaqaz
ادمین:
@mehrdad_assil
Download Telegram
Forwarded from خوشه‌گاه
میانِ این خاک و آن‌چه از آن می‌روید و می‌بالد پیوندی است، نه چنان است که هر کس هرچه خواست بکند، نه بازخواستی نه عقوبتی! فرشته‌ی زمین با همه‌ی دل‌سوزی و صبوری، دشمنِ بی‌دادگران است و خونِ ستم‌دیدگان را نمی‌نوشد مگر آن‌گاه که ستم‌گران به سزا رسند. این را افراسیاب هم می‌داند که می‌گوید بکشید اما:
بباید که خونِ سیاوش زمین
نبوید، نروید گیا روزِ کین
زیرا اگر این خون بر زمین ریزد همیشه جوشان است و خاک آن را در خود نمی‌کشد و حتی پس از مرگِ افراسیاب سال‌های سال می‌ماند. چون اسکندر به سیاوش‌گِرد رسید «همان ساعت برنشست و برفت تا آن‌جا که گورِ سیاوش بود. چون آن‌جا رسید پنداشت که بهشت است. بر سرِ خاکِ او رفت. خاکِ او سرخ بود. خونِ تازه دید که می‌جوشید و در میانِ آن خونِ گرم گیاهی برآمده بود سبز … .» این سبز، پَرسیاوشان است. چون گُروی سیاوش را کشت خونِ او بر خاک ریخت و:
گیاهی برآمد همان گه ز خون
بدان‌جا که آن طشت شد سرنگون
گیا را دهم من کنونت نشان
که خوانی همی خونِ اسیاوشان
و این پَرسیاوشان گیاهی است که هرچه آن را بِبُرند باز می‌روید و جانِ تازه می‌گیرد. این گیاه نشانِ زندگیِ پس از مرگ و مداومتِ حیاتِ سیاوش است.
در جهان‌بینیِ اساطیری، اگر رشته‌ی عمرِ کسی را ظالمانه پاره کنند بی‌گمان به شکلی دیگر بازمی‌آید و زندگی را از سر می‌گیرد.

(#شاهرخ_مسکوب. سوگِ سیاوش: در مرگ و رستاخیز. «غروب». تهران: خوارزمی. ۱۳٩۴. چاپِ ٨. صفحه‌ی ۶٩-٧١.)

خوشه‌ای نگین
‏کانت:
«اگر از زندگی خسته‌اید، میلی به آن ندارید، دلیلی برای ادامه دادن ندارید، ولی با این حال از روی ادای تکلیف نسبت به هم‌نوعان‌تان، به زندگی ادامه می‌دهید تا دردی از آن‌ها دوا کنید، عمل‌تان یکسره و به‌طور اخلاقی/خیر است.»

سیدمسعود حسینی: این فقط یک مثاله تا جوهره‌ی اخلاقیِ عمل، روشن‌تر بدرخشه. وگرنه، بی‌میلی نسبت به چیزی یا میل داشتن نسبت به چیزی، جزو شرط‌های اخلاقی‌بودنِ اَعمال نیست (شرط فقط یکی‌ست: عمل کردن فقط از روی ادای تکلیف).

توضیح: سیدمسعود حسینی که به این نقل قول از کانت اشاره کرده از مترجمان آثار کلاسیک فلسفی است. تازگی کتاب نقد عقل عملی کانت به ترجمهٔ او در نشر نی منتشر شده.

#نقل_قول

@kaaghaz
‏یه کتابفروشی تو بابل، کتابفروشی سرو، پلمپ شده. دلیلش ندادن فیلم دوربین‌های مداربسته بوده گویا. گردانندگانش رو نمی‌شناسم متأسفانه، ولی چقدر کارشون باارزشه.

علی بزرگیان

#خبر

@kaaghaz
آزادی به سوی مردم فرود نمی‌آید
مردم باید خود را تا آزادی بالا بکشند
آزادی نعمتی است که باید به دست آورد
تا بتوان از آن لذت برد.

(نوشته‌شده روی دیوارهای کاخ نائب‌السلطنهٔ هندِ بریتانیا [کاخ ریاست جمهوری فعلی هند].)

از کتاب:
امپراتوری | نوشتهٔ نیل فرگوسن | ترجمهٔ سمانه مدنی| نشر سرو اندیشه

#نقل_قول

@kaaghaz
کتابفروشی نشر چشمه در بلوار کریمخان با حکم قضایی پلمب شد.

#خبر

@kaaghaz
شاه برای احتمالاً بیستمین‌بار در آن روز گفت: «هیئت‌منصفه حکم را اعلام کند.»
ملکه گفت: «نه، نه! اول مجازات... بعد حکم.»
آلیس گفت: «چرند می‌فرمایید! یعنی چه اول مجازات؟!»
ملکه که کبود شده بود گفت: «دهانت را ببند!»
آلیس گفت: «نمی‌بندم!»
ملکه از ته حلق داد زد: «سرش را بزنید!» کسی از جایش تکان نخورد.
آلیس گفت: «خیال می‌کنی ازت می‌ترسم؟ (حالا دیگر اندازهٔ خود واقعی‌اش بود) شماها فقط یک دسته ورقید!»
این حرف را که زد، کل ورق‌ها پریدند بالا و پرواز کردند به سمتش. آلیس جیغ کوتاهی کشید، نیمی از ترس و نیمی از خشم. بعد خواست ورق‌ها را از خودش دور کند که ناگهان چشم باز کرد و دید در ساحل رودخانه دراز کشیده و سرش روی پاهای خواهرش است و خواهرش نوازشش می‌کند.

▪️تصویرسازی از رالف استیدمن

▪️آلیس در سرزمین عجایب | لوییس کارول | حسین شهرابی | نشر مشکی

#بریده_کتاب

@kaaghaz
هنگامی که قدرت جبار بر زندگی آرام مردم مسلط می‌شود، صورتی گلگون از اعتمادبه‌نفس دارد. با اطمینان پرچمی برمی‌افرازد و فریاد می‌کشد: «منم، قدرت جبار! متفرق شوید و تا لگدمالتان نکرده‌ام راه را باز کنید!» لیکن جباریت زود پیر می‌شود؛ چند سالی که گذشت اعتماد به خود را از دست می‌دهد و برای اینکه پابرجا بماند و دست‌کم در ظاهر سرزنده بنماید با «دروغ» متحد می‌شود، چرا که زور جز دروغ پوششی ندارد و دروغ هم فقط زیر سایهٔ زور قابل دوام است. لزومی ندارد پنجه‌های سنگین زور روی همهٔ شانه‌ها بی‌وقفه فشار وارد بیاورد، کافی است که به اطاعت از او در برابر دروغ سر فرود آوریم و همه‌روزه در تزویر سهیم شویم، که همین است آن سرسپردگی بی‌چون‌وچرا.
و کلید نادیده‌انگاشتهٔ رهایی ما در همین نکتهٔ ساده و سهل‌الوصول نهفته است: عدم شرکت فردی در تزویر! چه باک که پردهٔ دروغ همه‌چیز را پوشانده و بر همهٔ شئون حاکم است، ما در مورد کم‌اهمیت‌ترین چیزها ایستادگی می‌کنیم. بگذار دروغ حکومت کند، اما بدون شرکت من!

▪️زندگی بدون تزویر | الکساندر سالژنیتسین | ترجمهٔ روشن وزیری | نشر فرزان

#بریده_کتاب

@kaaghaz
«افراد ناشناس» شهرکتاب بابل را به آتش کشیدند/ پنج‌شنبه، یکم دی.
این کتابفروشی از نیمهٔ آبان ماه پلمب بود.

#خبر

@kaaghaz
کاغذ
هنگامی که قدرت جبار بر زندگی آرام مردم مسلط می‌شود، صورتی گلگون از اعتمادبه‌نفس دارد. با اطمینان پرچمی برمی‌افرازد و فریاد می‌کشد: «منم، قدرت جبار! متفرق شوید و تا لگدمالتان نکرده‌ام راه را باز کنید!» لیکن جباریت زود پیر می‌شود؛ چند سالی که گذشت اعتماد به…
این متن برگرفته از مقالهٔ «بی‌تزویر زندگی کن» است که در کتاب زندگی بدون تزویر، به ترجمهٔ روشن وزیری، منتشر شده بود. متأسفانه این کتاب سال‌هاست تجدید چاپ نشده.

خوشبختانه همین مقاله را آبتین گلکار هم از روسی ترجمه و منتشر کرده با عنوان «زیستن نه بر پایهٔ دروغ».
این ترجمه را از طریق لینک زیر می‌توانید مطالعه کنید:

– زیستن نه بر پایهٔ دروغ
الکساندر سالژنیتسین/ ترجمهٔ آبتین گلکار

#مقاله

@kaaghaz
‏یکی از رفقای ما رو از شهر کتاب ونک اخراج کردند. جمعی حجاب نداشتند. آمدند و گفتند حجاب سرتون کنید، این رفیق ما زیر بار نرفته و گفتند پس برو. رفته.

علی بزرگیان

#خبر

@kaaghaz
صحنهٔ تظاهرات دکتر ژیواگو، با ترجمهٔ گلکار

آبتین گلکار مشغول ترجمهٔ دکتر ژیواگو، شاهکار باریس پاسترناک، است. او بخشی خواندنی از کتاب را منتشر کرده که در زیر می‌توانید مطالعه کنید.

– دکتر ژیواگو، صحنهٔ تظاهرات

#بریده_کتاب

@kaaghaz
شب یلدای ۱۴۰۱، با یاد روشن همه‌ی بچه‌های بی‌گاه و به‌بیدادرفته خلوتی داشتم. خبر تکراری نامم در فهرست سیاه ارشاد و قدغن‌بودن درآمدن کتابی از من در ایران جز خراش خطی تیره بر این خلوت نبود. با کتاب یا بی کتاب و با نام و بی نام و با اجازه و بی اجازه‌ی «آقایان سر گردنه»، من در آن وطنی که در من و در داستان‌های من است، بی پروای گزمگان در گشت‌وگذارم. خبر دیگری هم آمد که تیرگی و گزش ناچیز آن خراش را نابوده کرد: پس از نزدیک به دوسال این‌دروآن‌درزدن، «کمین بود» درآمد. این کتاب را که ششمین رمان من و در واقع آخرین تیر ترکش داستانی من است، رها از بند سانسور و هر قید و قراردادی زیر چتر «آزادان» در آورده‌ام تا بتوانم همه‌ی درآمد فروش آن را (مانند هر کتاب دیگری که با نام آزادان درمی‌آورم) صرف راه‌اندازی کتابخانه‌ی کودک در روستا یا شهری کم‌برخوردار در ایران کنم. پس با این انگیزه و هدف، تا زمانی که آن کتابخانه برپا نشود، از فراهم‌کردن نسخه‌ی الکترونیک رایگان برای خواننده‌های ایران‌نشین خودداری می‌کنم. از خواننده‌هایی که بیرون از ایران زندگی می‌کنند و یا امکان خرید دارند، توقع دارم «کمین بود» را که دومین کتاب «آزادان» است و نیز «پنجاه‌ و چیزی کم» را که نخستین بود، خوب «ببینند» و اگر پسندیدند، «بخرند» و فراموش نکنند که نویسنده هم از جیب خود هزینه‌ی کتاب را پرداخته تا سود اندک کتاب به بچه‌های «راه دور و رنج بسیارش» برسد.
لینک خرید کتاب از لولو در «بیو»ی صفحه‌ی اینستاگرم آمده.
کتاب در آمازون امریکا هم در زیر نام من در دسترس است.
چه کرده‌ای قابیل؟
صدای خون برادر مقتولت از روی زمین تا به درگاه خدا می‌رسد!
اکنون همان زمین هم –که دوست نمی‌داشت دهان بگشاید تا خون برادرت را که به دست شتابکار تو ریخته شد بنوشد–
تو را نفرین کرده است.
زین پس هرگاه زمین را بکاوی،
آنچه را که در توان دارد به تو نخواهد داد.
از امروز باید همواره بگریزی و در زمین سرگردان باشی.



از لرد بایرون که از بزرگان ادبیات انگلیسی در عصر رومانتیک است به‌ندرت اثری به فارسی ترجمه شده است– لابد به این سبب که آثار او عمدتاً به نظم هستند. چند سال اخیر، حسین قدسی که اصلاً پزشک متخصص کودکان است، از دو اثر بایرون ترجمه‌های شایسته‌ای به دست داده: مانفرد و به‌تازگی هم قابیل. البته این هردو به نظم سروده شده‌اند، اما مترجم آن‌ها را به نثری خوش درآورده. کاش باقی آثار بایرون هم به‌مرور به همین قلم ترجمه شود.

قابیل سرگذشت اضطرابات فرزند آدم است، اضطراباتی ناشی از محکومیتی ناعادلانه و تقدیری دردناک. همین اضطرابات او را هم‌صحبت شیطان می‌کند و به این ترتیب بر دامنهٔ ناآرامی‌هایش افزوده می‌شود، تا آنجا که سرانجام ناجوانمردانه برادر خویش را به قتل می‌رساند.

مترجم ارجاعات به کتاب مقدس را مختصرومفید در پی‌نوشت‌ها آورده و مقدمهٔ مفیدی بر کتاب نوشته.

از مجموعهٔ جهان نمایش نشر نی.

▪️قابیل | نوشته‌ی لرد بایرون | ترجمه‌ی حسین قدسی | نشر نی | ۱۴۲ص | ۷۶,۰۰۰ تومان

#بریده_کتاب #معرفی_کتاب_تازه

@kaaghaz
پس خداوند به قائن گفت: «برادرت هابیل کجاست؟» گفت: «نمی‌دانم، مگر پاسبان برادرم هستم؟»
گفت: «چه کرده‌ای؟ خون برادرت از زمین نزد من فریاد برمی‌آورد!
و اکنون تو ملعون هستی از زمینی که دهان خود را باز کرد تا خون برادرت را از دستت فرو برد.
هرگاه کار زمین کنی، همانا قوت خود را دیگر به تو ندهد. و پریشان و آواره در جهان خواهی بود.»

– عهد عتیق، سفر پیدایش، ترجمهٔ قدیم


@kaaghaz
Forwarded from تاریخ‌اندیشی ــ مهدی تدینی (مهدی تدینی)
«در باب ابتذال شر»


«ابتذال شر» یکی از آن مفاهیمِ هانا آرنت است که در متون سیاسی فارسی بسیار از آن استفاده می‌کنند و درک آن برای برخی قدری دشوار است ــ و البته گاهی هم حس می‌کنم برخی می‌خواهند همه‌چیز را با مفهوم «ابتذال شر» بفهمند و تفسیر کنند و به همین دلیل بساط استفادۀ نابجا از آن نیز گرم است. این مفهوم اصلاً چیز پیچیده‌ای نیست و معنای ساده‌ای دارد، اما یک مشکل ساده برای آن هنگام «معادل‌گذاری» به فارسی رخ داده که کار را دشوار کرده است. مشکل از واژۀ فارسی «ابتذال» است. ابتذال معادل خوبی در اینجا نبوده و اصلاً منظور آرنت در اینجا «ابتذال» نیست. اگر کمی توضیح بدهم مشخص می‌شود چه مشکل ساده‌ای پیش آمده...

«ابتذال» یعنی چه؟ ابتذال یعنی چیز گرانبها و ارزشمندی را بسیار و همه‌جا به کار بردن تا آنکه آن چیز ارزش خود را از دست بدهد و پست شود. چیز «مبتذل» هم چیزی است که بر اثر مصرف زیاد، پست و بی‌ارزش شده باشد. حال در اینجا دربارۀ مفهوم «ابتذال شر» این پرسش پیش می‌آید که «پست و بی‌ارزش شدن شر» یعنی چه؟ شر مگر چیز والایی است که اینک خوار شود؟

اما ببینیم تعبیر آرنت در زبان اصلی چیست:

ــ انگلیسی: «banality of evil»
ــ آلمانی: «Banalität des Bösen»

آرنت واژۀ «بانالیتی» را به کار برده که حالت صفتِ آن «بانال» (banal) است. بانال یعنی «پیش‌پاافتاده»، «معمولی»، «عادی» و «روزمره». بگذارید چند مثال بزنم: «یک پرسشِ بانال» / «حکمت‌های بانال» / «سخنرانی‌اش بانال بود» / «مواجهۀ دائم با ادارات در مورد مسائل بانال»، «دعوا سر مسائل بانال» ــ در هیچ‌یک از این مثال‌ها به جای «بانال» نمی‌توانید معادل «مبتذل» را بگذارید. اما می‌توان «پیش‌پاافتاده، معمولی، روزمره و عادی» را گذاشت.

مشکلِ تعبیرِ «ابتذال شر» دقیقاً معادلی است که در فارسی برای آن رایج شده است. اگر به جای آن «پیش‌پاافتادگی شر» یا به ویژه «روزمرگی شر» بگوییم نیمی از معنای مورد نظر آرنت را فهمیده‌ایم، در حالی که «ابتذال» اصلاً ذهن را گمراه می‌کند. دقیقاً منظور آرنت از این مفهوم نیز «معمولی شدن شر» است. یعنی شر دیگر ویژگی‌های آزاردهنده، زننده و خاص خود را از دست می‌دهد و به امری عادی و روزمره تبدیل می‌شود. یعنی چه؟ آدمکشی یک کار عادی و پیش‌پاافتاده نیست؛ بلکه خاص، زننده، نامعمول و نامتعارف است. اما سیگار کشیدن، صبحانه خوردن، کتاب خواندن، آواز خواندن، رقصیدن، فوتبال دیدن، به سینما رفتن و صدها کار دیگر مانند اینها اموری روزمره و معمولی است (یک داخل پرانتز هم اضافه کنم: به ویژه هیچ‌کدام از این کارها از نظر ما مبتذل و نشانۀ ابتذال نیست). حال فرض کنید در پی فعل و انفعالات سیاسی و اجتماعی کلاهبرداری، دزدی، آدمربایی، چاقوکشی و کتک‌کاری هم درست مانند سینما رفتن و فوتبال دیدن به اموری عادی و پیش‌پاافتاده تبدیل شود (و طبعاً در اینجا نمی‌گوییم: «ابتذال کتک‌کاری» یا «ابتذال دزدی»؛ بلکه می‌گوییم «روزمرگی دزدی»، یعنی روزمره‌شدن دزدی). پس منظور آرنت از «بانالیتیِ شر» یا «بانال شدن شر» این است که «شر» به عنوان چیزی که قاعدتاً خاص و نامتعارف است، به امری پیش‌پاافتاده و معمولی تبدیل شود. نیازی به توضیح نیست که روزمره‌شدن شر، تبهکاری یا هر چیز نامتعارفی چه پیامدهای خطرناکی به همراه دارد. همۀ ما از جامعه‌ای که تبهکاری در آن «بانال» (روزمره و عادی) شده باشد، وحشت داریم، زیرا دیگر قربانی شدن استثنا نیست، بلکه قاعده است و دیر یا زود ما نیز قربانی خواهیم شد.

اما مسئلۀ مهم در اینجا این است که چه می‌شود که آن «روزمرگی شر» (یا اگر همان معادل رایج را دوست دارید، «ابتذال شر») رخ می‌دهد. یا چه کسانی دچار روزمرگی شر می‌شوند؟ پیش از آنکه این را توضیح دهم، یک مثال سینمایی می‌زنم که می‌تواند بسیار کمک کند. فیلمِ «شیطان وجود ندارد»، اثر محمد رسول‌اُف، چهار اپیزود دارد. اپیزود اول این فیلم از نظر من شاهکار است، اما هر چه اپیزودها را جلو می‌رویم فیلم افت می‌کند و شعاری می‌شود ــ تا حدی که من آرزو می‌کردم ای کاش فیلم در پایان همان اپیزود اول تمام می‌شد. اگر می‌خواهید در قالب یک فیلم دقیقاً درک کنید «ابتذال شر» چیست، اپیزود اول این فیلم را ببینید.

(ادامه در پست بعدی...)

@tarikhandishi | تاریخ‌اندیشی
Forwarded from تاریخ‌اندیشی ــ مهدی تدینی (مهدی تدینی)
(ادامه از پست پیشین)

بدون اینکه داستان را برای کسانی که فیلم را ندیده‌اند فاش کنم، می‌توان آن را اینگونه توصیف کرد: فیلم ۲۴ ساعت از زندگی یک مرد را به تصویر می‌کشد. همه‌چیز به شکل رقت‌انگیزی معمولی، حوصله‌سربر و پیش‌پاافتاده است. در فیلم یک روزمرگیِ محض را می‌بینیم: مرد به خانه می‌آید، بچه‌اش را از مدرسه می‌آورد، کادو برای جشن عروسی فامیل می‌گیرد، به فروشگاه می‌رود ــ همه‌چیز بانال است ــ به محل کار برمی‌گردد، هنگام کار در اتاقش میوه می‌خورد و حین خیار پوست‌کندن دکمه‌ای را می‌فشارد... همه‌چیز عادی است! عادی عادی! اما نه! یکی از این کارها نمی‌توانست عادی باشد. بیننده می‌فهمد «فشردنِ آن دکمه» قاعدتاً باید یکی از غیرعادی‌ترین یا هولناک‌ترین کارهای جهان باشد و شوکه‌ می‌شود، اما در اینجا، در زندگی او به یک امر عادی ــ بانال ــ تبدیل شده. این همان چیزی است که آرنت می‌خواهد بگوید. چه می‌خواهد بگوید؟

وقتی شر جامۀ بوروکراسی به تن کند و به یک نظم اداری تبدیل شود، تغییر ماهیت می‌دهد. رابطۀ شخصیِ فرد با شر از بین می‌رود. شر از یک «فعل» که یک نفر آن را به تنهایی مرتکب شود، به یک «فرایند ماشینی‌ـ‌اداری» (یا بوروکراتیک) تبدیل می‌شود و هر کسی یک پیچ از صدها پیچِ آن را می‌چرخاند و یک اهرم از ده‌ها اهرم آن را می‌فشارد. به همین دلیل، آن حسی که یک انسان نسبت به شر در حالت عادی دارد از بین می‌رود. در واقع، نوعی «بیگانگی» میان فرد و شری که انجام می‌دهد پدید می‌آید. همه در شر شریکند و هیچ‌کس هم خود را مسئول آن حس نمی‌کند. اما برای اینکه معنای «ابتذال شرِ» مورد نظر آرنت محقق شود، هنوز یک شرط دیگر هم لازم است. حتماً می‌دانید که آرنت مفهوم «ابتذال شر» را در پی بازداشت، محاکمه و اعدامِ آدولف آیشمان، آن افسر معروف نازی که در کشتار یهودیان نقش داشت، در کتاب «آیشمان در اورشلیم» مطرح کرده است. آیشمان پس از سقوط هیتلر گریخته بود و مأموران مخفی اسرائیل، پانزده سال بعد او را در آرژانتین یافتند، ربودند، به اسرائیل آوردند و محاکمه و اعدام کردند.

آرنت در آنجا، بر پایۀ مفاد بازجویی و جلسات دادگاه معتقد بود آدولف آیشمان مصداق ابتذال شر ــ یا روزمرگی شر ــ است. آیشمان فقط یک مأمور معذور بوده و به اوپراتوری در یک دستگاه کشتار تبدیل شده بود. بنابراین، زمانی روزمرگی شر رخ می‌دهد که فرد اعتقادات ایدئولوژیک نداشته باشد، بلکه یک آدم کاملاً عادی و حتی غیرسیاسی و غیرایدئولوژیک باشد که فقط به یک اوپراتورِ بی‌حس و بی‌تفاوت تبدیل شده است. اینک او به سادگی هر دکمه‌ای را می‌فشارد ــ چه دکمۀ باز شدن یک دروازه باشد، چه دکمۀ شلیک یک موشک و چه دکمۀ تزریق گاز به اتاق گاز. برای او دکمه دکمه است. کاربرد آن برایش چندان فرقی نمی‌کند.

فکر می‌کنم با این توضیحات مفهوم مورد نظر از «روزمرگی شر» روشن شده باشد. البته فقط گذرا اشاره کنم که برخی این نظریۀ آرنت را دربارۀ آیشمان قبول ندارند و می‌گویند آیشمان در دادگاه تظاهر می‌کرده است به اینکه «مأمور و معذور» بوده. برای مثال، آونِر وِرنر لِس (Avner Werner Less)، پلیس اسرائیلی که ۲۷۵ ساعت از آیشمان بازجویی کرده بود، معتقد است آرنت متوجه نشده بود که آیشمان صرفاً رشته‌ای از دروغ بافته بود تا قاضی را مجاب کند او هیچ نقشی نداشته و آدم بی‌اهمیتی بوده است.

مهدی تدینی

همچنین پیشنهاد می‌کنم این پست را بخوانید: «از بوروکراسی تا توتالیتاریسم»

@tarikhandishi | تاریخ‌اندیشی
یک‌هزار کودن، اثر بدون سانسور کیم مونزو
آرمان امین

پنج سالی می‌گذره از روزی که از مارتا –همکلاسیِ کرم‌کتابم در مادرید، یه بلغاری‌الاصل متولد بارسلونا که آخرش هم نفهمیدم بلغاری زبون مادریشه یا اسپانیایی یا کاتالان یا ایتالیایی یا پرتغالی، غیر از اون انگلیسی و فرانسویِ روونش– خواستم فهرستی از نویسنده‌های مدرن اسپانیایی بهم بده. از اون فهرست پُرمایه با کیم مونزو آشنا شدم و حالا می‌خوام نسخۀ دیجیتال و رایگان کتاب یک‌هزار کودن، دومین ترجمه‌م از اون جناب، رو خودم منتشر کنم؛ بدون سانسور و کم‌وکسر. خط زدن حتی یک کلمه از این داستان‌ها گناه کبیره‌س و من هم در حد توانم سعی کردم مثل خود نویسنده رُک و بی‌پروا (بخونید بی‌چاک‌وبست) باشم. متاسفانه چاپ کتاب با این شرایط در داخل ایران غیرممکن بود و نهایتاً تصمیم گرفتم با کمک دوستانم نسخۀ دیجیتال و رایگانشو روی گوگل درایو بذارم. البته پیش‌تر دو داستان از این کتاب در مجلۀ شبکۀ آفتاب و سایت کاغذ منتشر شده. اولین ترجمه‌م از مونزو، باعث‌وبانی، هم دو سال پیش توسط نشر مهری و دانوب آبی در لندن و استانبول و تهران منتشر شد، ایضاً بدون سانسور. اون کتابی بود که مارتا خیلی تاکید داشت بخونمش؛ اگه بخونید می‌فهمید چرا خیلی تاکید داشت! ولی حالا هرچی بیشتر با این نویسنده آشنا می‌شم می‌بینم خیلی از کارهاشو باید خوند.

قاعدتاً با انتشار رایگان این ترجمه دیگه نباید انتظار نفع مالی ازش داشته باشم، همین که بخونید، نظر بدید و به رفقاتون معرفی کنید لطف بزرگی به‌م کردید. منت‌دار دوستانی هستم که کمک کردند این کار در این قالب منتشر بشه: مهران موسوی که با ریزبینی متن ترجمه رو ویرایش کرد و مهتاب حمزه‌لوی که مهربانانه زحمت صفحه‌بندی رو کشید.


لینک دانلود یک‌هزار کودن،
اثر کیم مونزو، ترجمهٔ آرمان امین


#کتاب_رایگان #سانسور

@kaaghaz
تحقیر و خوار شمردن «فرهنگ بورژوازی»
از گفت‌وگوی لشک کولاکوفسکی

[...] روشنفکرانی نیز یافت می‌شوند که می‌بینند فقط در چهارچوب دولت ایدئولوژیک و به‌عنوان کارگزاران آن می‌توانند صاحب نفوذ شوند. در جوامعی که اقتصاد بازار آزاد در آن نقش برجسته‌ای دارد روشنفکران را چندان جدی نمی‌گیرند. روشنفکران در امریکا منزلتی کمتر از آلمان و فرانسه دارند. در انگلستان ما با استادان دانشگاه و انسان‌های فرهیخته و دانشمندان مواجهیم و نه با روشنفکران. «روشنفکر» پدیده‌ای انگلیسی نیست.

پروفسور کولاکوفسکی، خود شما هم اگر در لهستان یا آلمان تدریس می‌کردید، شهرتی بیش‌تر و وجهه‌ای بالاتر از اینجا، در آکسفورد، می‌داشتید.
به همین خاطر هم در خلال جنگ جهانی دوم روشنفکران مهاجر آلمانی و از آن جمله متفکران مکتب فرانکفورت، کسانی چون تئودور آدورنو و غیره، در امریکا به کل افسرده و غمگین بودند. آنان در دانشگاه‌های آلمان نیم‌خدایانی بودند و در امریکا فقط کارکنان نهادی علمی که از عزت و احترامی فراانسانی برخوردار نبودند. این امر آنان را در موهومات فئودالی‌شان غمگین و افسرده می‌کرد. دلشان می‌خواست که به فرهنگ برتر خود ببالند: ما به موسیقی باخ گوش می‌دهیم، گوته می‌خوانیم، در حالی که شما امریکایی‌ها در دشت و صحرا گاومیش شکار می‌کنید! مهاجران آلمانی نمی‌توانستند بپذیرند که امریکایی‌ها با کار و کوشش خود دنیایی جدید و فرهنگی واقعی پدید آورده‌اند. چه اتفاقی افتاده که امریکایی‌ها دارای چنین گالری‌های هنری عظیمی شده‌اند؟ البته که حامیان آن‌ها صاحبان بسیار ثروتمند صنایع و غول‌های صنعتی بودند...

...که ثروت های خود را از راه‌های مشکوک و سؤال‌برانگیز به دست آورده‌اند.
بسیار خوب! می‌گویند تولید چنین اشیای هنری و برپایی گالری‌هایی از این دست نشان‌دهندهٔ بزرگ‌نمایی و آقامنشی است. اما بپذیریم که این بزرگ‌نمایی از نوع خوب آن است. فراموش نکنیم که امریکا جامعه‌ای جدید است.

نظرتان دربارهٔ متفکران مکتب فرانکفورت چیست؟
وابستگان به مکتب فرانکفورت ایدئولوگ‌هایی بودند که در دوره‌ای تحت تأثیر شدید گئورگ لوکاچ قرار داشتند. از دیالکتیک سلبی تئودور آدورنو و همچنین هربرت مارکوزه می‌توان این موضوع را احساس کرد.

منظورتان چیست؟ دقیقاً چه چیزی را می‌توان احساس کرد؟
تحقیر و خوار شمردن «فرهنگ بورژوازی» و همراه با آن تحقیر «ایدهٔ بورژوازی» حقیقت.

آیا ایدهٔ حقیقت ایده‌ای بورژوازی است؟
نه، بدیهی است که هیچ‌کس آن را با این کلمات بر زبان نمی‌آورد و به‌گونه‌ای دیگر منظور خود را بیان می‌کند. اما از آنجا که برای پیروان مکتب فرانکفورت فرهنگ بورژوازی تا این حد به ایدئولوژی آغشته است، می‌باید حقیقت نیز به معنای تجربی آن به رسمیت شناخته نشود. برای متفکران مکتب فرانکفورت، تجربه‌باوری و همچنین ابزارهای ریاضی علم چیزهای مشکوکی‌اند. در حالی که تجربه‌گرایی به‌واقع موجب تولید فراگیر ایدئولوژی نمی‌شود.

▪️از کتاب:
در جست‌وجوی معنای زندگی: گفت‌وگو با اندیشه‌ورزان اروپایی | تدوین و ترجمهٔ خسرو ناقد | نشر فرهنگ معاصر | ۳۹۰ص. رقعی گالینگور

#بریده_کتاب

@kaaghaz