Forwarded from با من بخوان
معدن زغال سنگ كجاست؟ شما میدانید؟
من با سفرهای نان، نانِ گرم، با كاسهای آش، آشِ گندم، میروم به آنجا كه بابام میگوید معدنِ زغالسنگ است. جایی كه او كارمیكند. كاری كه سفرهی خالی ما را پر از نان میكند.
صبحِ سحر است و دهکده خلوت و آرام. صدای هاپهاپ سگها را میشنوم. خروسِ دُم حنایی، روی چینهی گِلی نشسته ومیخواند: «قوقولی قوقو!»
- آهای خروسی منام! مهتاب دخترِ بابا اكبر! آیا تو میدانی معدنِ زغالسنگ كجاست؟
خروسی میگوید: «معدن زغالسنگ؟ میدانم! میدانم! آنجا كه قوقولیقوقوی من نیست. اگر به معدن میروی، آوای مرا هم ببر!»
بابام میگوید: «توی معدن صدا خیلی زیاد است. صدای انفجار دینامیت! صدای تارتارِ متهها. صدایی كه گوش را میآزارد. صدای واگنها كه روی ریلها كشیده میشوند!»
بانگ خروس را در سفره میگذارم و راه میافتم. باید بروم وآنجا كه بانگ هیچ خروسی نیست پیدا كنم. همان جا كه معدن زغالسنگ است.
#کتاب #معدن_زغال_سنگ_کجاست
#محمدهادی_محمدی
#ندا_راستین_مهر
🔻
@khanak_org
من با سفرهای نان، نانِ گرم، با كاسهای آش، آشِ گندم، میروم به آنجا كه بابام میگوید معدنِ زغالسنگ است. جایی كه او كارمیكند. كاری كه سفرهی خالی ما را پر از نان میكند.
صبحِ سحر است و دهکده خلوت و آرام. صدای هاپهاپ سگها را میشنوم. خروسِ دُم حنایی، روی چینهی گِلی نشسته ومیخواند: «قوقولی قوقو!»
- آهای خروسی منام! مهتاب دخترِ بابا اكبر! آیا تو میدانی معدنِ زغالسنگ كجاست؟
خروسی میگوید: «معدن زغالسنگ؟ میدانم! میدانم! آنجا كه قوقولیقوقوی من نیست. اگر به معدن میروی، آوای مرا هم ببر!»
بابام میگوید: «توی معدن صدا خیلی زیاد است. صدای انفجار دینامیت! صدای تارتارِ متهها. صدایی كه گوش را میآزارد. صدای واگنها كه روی ریلها كشیده میشوند!»
بانگ خروس را در سفره میگذارم و راه میافتم. باید بروم وآنجا كه بانگ هیچ خروسی نیست پیدا كنم. همان جا كه معدن زغالسنگ است.
#کتاب #معدن_زغال_سنگ_کجاست
#محمدهادی_محمدی
#ندا_راستین_مهر
🔻
@khanak_org
Forwarded from با من بخوان
راه به پایان میرسد. سپیده از كوههای خاور سر میزند. ستارهها به خواب میروند. پرندهها بیدار میشوند. كوهها سلام میكنند. نسیم میآید و با موهایم بازی میكند. چه خنك است! مانند آب چشمه.
ـ آهای نسیمِ خنك، تو میدانی معدن زغالسنگ كجاست؟
نسیم به دست و پایام میپیچد. از گردن و صورتام بالا میرود. مثلِ گلِ پیچك. آه نسیم چه مهربان است!
نسیم میگوید: «مهتاب، دختر بابا اكبر! میدانم، میدانم! آنجا كه نسیم نیست. اگر به معدن میروی گیسویی از مرا هم بچین و با خود ببر!»
گیسویی از نسیم میچینم. در سفره میگذارم. كنار ستاره و نان. بابام میگوید: «هوای معدن سنگین است. مثلِ سُرب یا آهن، آنجا نمیشود آسوده نَفَس كشید، مانند هنگامی که در کوه و دشت، میان گندمها و لالهها نَفَس میکشیم، هوای سنگین، كارگرها رابه سرفه میاندازد.» اگر معدنِ زغالسنگ را یافتم، نسیمِ خنك را به آن میسپارم تا معدن هم هوای تازه داشته باشد.
#کتاب #معدن_زغال_سنگ_کجاست
#محمدهادی_محمدی
#ندا_راستین_مهر
🔻
@khanak_org
ـ آهای نسیمِ خنك، تو میدانی معدن زغالسنگ كجاست؟
نسیم به دست و پایام میپیچد. از گردن و صورتام بالا میرود. مثلِ گلِ پیچك. آه نسیم چه مهربان است!
نسیم میگوید: «مهتاب، دختر بابا اكبر! میدانم، میدانم! آنجا كه نسیم نیست. اگر به معدن میروی گیسویی از مرا هم بچین و با خود ببر!»
گیسویی از نسیم میچینم. در سفره میگذارم. كنار ستاره و نان. بابام میگوید: «هوای معدن سنگین است. مثلِ سُرب یا آهن، آنجا نمیشود آسوده نَفَس كشید، مانند هنگامی که در کوه و دشت، میان گندمها و لالهها نَفَس میکشیم، هوای سنگین، كارگرها رابه سرفه میاندازد.» اگر معدنِ زغالسنگ را یافتم، نسیمِ خنك را به آن میسپارم تا معدن هم هوای تازه داشته باشد.
#کتاب #معدن_زغال_سنگ_کجاست
#محمدهادی_محمدی
#ندا_راستین_مهر
🔻
@khanak_org
Forwarded from با من بخوان
میروم و میروم. از روی سبزهها، از كنار جویبارها، از زیرِ درختها، از پای سنگها، از میانِ رودها یا از روی پُلها. چهقدر راه معدن دور است! خستهام! كنار رود مینشینم. صدای آب را خیلی دوست دارم. آب از روی سنگها میغلتد و به پایین میریزد. از زیر سنگی بزرگ آب زلال میجوشد و بیرون میریزد. زنی با یک کوزه کنار سنگ نشسته است. شاید او بداند معدنِ زغالسنگ كجاست.
ـ آهای بانوی آبها، تو میدانی معدنِ زغالسنگ كجاست؟
بانو کوزه را پیش میگذارد و میگوید: «مهتاب، دختر بابا اكبر! میدانم، میدانم! آنجا كه آواز رود و آبِ چون آینه نیست. اگر به معدن میروی، این کوزهی آب را هم ببر!»
کوزه پُر از آب خنک است. بابا اکبر میگوید: «ما در تاریكی معدن بر سنگهای زغال، مته میزنیم. عرق میریزیم. گَردِ زغال، گلو را خشك میكند و سینه را خراب. صورت را سیاه میكند و تن را رنجور. افسوس برای آب تازه! افسوس برای لحظهای نشستن در كنار رود!»
#کتاب #معدن_زغال_سنگ_کجاست
#محمدهادی_محمدی
#ندا_راستین_مهر
🔻
@khanak_org
ـ آهای بانوی آبها، تو میدانی معدنِ زغالسنگ كجاست؟
بانو کوزه را پیش میگذارد و میگوید: «مهتاب، دختر بابا اكبر! میدانم، میدانم! آنجا كه آواز رود و آبِ چون آینه نیست. اگر به معدن میروی، این کوزهی آب را هم ببر!»
کوزه پُر از آب خنک است. بابا اکبر میگوید: «ما در تاریكی معدن بر سنگهای زغال، مته میزنیم. عرق میریزیم. گَردِ زغال، گلو را خشك میكند و سینه را خراب. صورت را سیاه میكند و تن را رنجور. افسوس برای آب تازه! افسوس برای لحظهای نشستن در كنار رود!»
#کتاب #معدن_زغال_سنگ_کجاست
#محمدهادی_محمدی
#ندا_راستین_مهر
🔻
@khanak_org
Forwarded from با من بخوان
از نیمروز خیلی گذشته، معدن را پیدا میكنم. معدن زیرِ كوه سیاه است. اکنون میفهمم! معدنِ زغالسنگ زیرِ زمین است. آنجا كه نه بانگ خروس است، نه ستاره، نه نسیم، نه آفتاب و نه آب و نه گُل.
به درونِ معدن میروم. بابا اکبر را پیدا میكنم. خسته است. گَردِ زغال چهرهاش را پوشانده است. دانههای عرق روی گردناش برق میزند. لباساش آبی رنگ است و چكمههایاش سیاهِ سیاه، رنگ سنگهای زغال. سرش را بلند میكند. مرا كه میبیند، میخندد. خیلی خوشحال میشود. میگوید: «مهتابجان چرا به معدن آمدی؟»
نگاهاش میكنم. چهقدر خسته است، میپرسم: «راستی بابا اکبر تو چرا به جایی میآیی كه نه صدای خروس است، نه آب و آفتاب و نه ستاره و نسیم و گل؟»
بابا اکبر با دستهای بزرگاش دستام را میگیرد و میگوید: «از آتش همین زغال سنگ است كه آهن هست. آهن كه با آن خانه میسازند. مدرسه و پُل میسازند. ماشین و بیمارستان میسازند. الاكلنگ وسُرسُره میسازند. اینها همه از آتش زغال سنگ است!»
وای چه خوب! اکنون میفهمم كه بابام و دوستاناش چه كار بزرگی میكنند. سُفره را به دستاش میدهم. نانِ گرم وآشِ گندم، بانگ خروس و ستاره، نسیم با آفتاب، آب سردِ كوزه با خوشهی گُل.
به بابا اکبر میگویم: «اینها همه برای شماست. برای شما كه بانگ خروس و ستاره، نسیم با آفتاب، آبِ رود و گُل را جا میگذارید و برای دیگران به درون معدن سیاه میآیید».
چشمان بابا در تاریکی معدن میدرخشد. چه بابای مهربانی! بابا هر چه را كه در سفره و كوزه است با دوستاناش قسمت میكند. خوشهی گُل را هم روی یک سنگ میگذارد. تا یاد دوستانی که دیگر با آنها نیستند همراه آنها باشد!
#کتاب #معدن_زغال_سنگ_کجاست
#محمدهادی_محمدی
#ندا_راستین_مهر
🔻
@khanak_org
به درونِ معدن میروم. بابا اکبر را پیدا میكنم. خسته است. گَردِ زغال چهرهاش را پوشانده است. دانههای عرق روی گردناش برق میزند. لباساش آبی رنگ است و چكمههایاش سیاهِ سیاه، رنگ سنگهای زغال. سرش را بلند میكند. مرا كه میبیند، میخندد. خیلی خوشحال میشود. میگوید: «مهتابجان چرا به معدن آمدی؟»
نگاهاش میكنم. چهقدر خسته است، میپرسم: «راستی بابا اکبر تو چرا به جایی میآیی كه نه صدای خروس است، نه آب و آفتاب و نه ستاره و نسیم و گل؟»
بابا اکبر با دستهای بزرگاش دستام را میگیرد و میگوید: «از آتش همین زغال سنگ است كه آهن هست. آهن كه با آن خانه میسازند. مدرسه و پُل میسازند. ماشین و بیمارستان میسازند. الاكلنگ وسُرسُره میسازند. اینها همه از آتش زغال سنگ است!»
وای چه خوب! اکنون میفهمم كه بابام و دوستاناش چه كار بزرگی میكنند. سُفره را به دستاش میدهم. نانِ گرم وآشِ گندم، بانگ خروس و ستاره، نسیم با آفتاب، آب سردِ كوزه با خوشهی گُل.
به بابا اکبر میگویم: «اینها همه برای شماست. برای شما كه بانگ خروس و ستاره، نسیم با آفتاب، آبِ رود و گُل را جا میگذارید و برای دیگران به درون معدن سیاه میآیید».
چشمان بابا در تاریکی معدن میدرخشد. چه بابای مهربانی! بابا هر چه را كه در سفره و كوزه است با دوستاناش قسمت میكند. خوشهی گُل را هم روی یک سنگ میگذارد. تا یاد دوستانی که دیگر با آنها نیستند همراه آنها باشد!
#کتاب #معدن_زغال_سنگ_کجاست
#محمدهادی_محمدی
#ندا_راستین_مهر
🔻
@khanak_org
کتاب گنجشک که بال و پر داشت
#معرفی_کتاب
🛍لینک خرید
hodhod.com/product/gomjeshk-ke-balo-par-dasht
🌿
@koodaki_org
#معرفی_کتاب
🛍لینک خرید
hodhod.com/product/gomjeshk-ke-balo-par-dasht
🌿
@koodaki_org
📚معرفی کتابهای شعر و متل نشر موسسه پژوهشی تاریخ ادبیات کودکان
کتاب دویدم و دویدم
t.me/koodaki_org/1376
کتاب رفتم به باغی
t.me/koodaki_org/1378
کتاب جمجمک برگ خزون
t.me/koodaki_org/1379
کتاب چه و چه و چه یک بچه
t.me/koodaki_org/1380
کتاب مرغ سرخ پاکوتاه
t.me/koodaki_org/1381
کتاب گنجشک که بال و پر داشت
t.me/koodaki_org/1382
🌿
@koodaki_org
👆🏼👆🏼👆🏼👆🏼👆🏼👆🏼
کتاب دویدم و دویدم
t.me/koodaki_org/1376
کتاب رفتم به باغی
t.me/koodaki_org/1378
کتاب جمجمک برگ خزون
t.me/koodaki_org/1379
کتاب چه و چه و چه یک بچه
t.me/koodaki_org/1380
کتاب مرغ سرخ پاکوتاه
t.me/koodaki_org/1381
کتاب گنجشک که بال و پر داشت
t.me/koodaki_org/1382
🌿
@koodaki_org
👆🏼👆🏼👆🏼👆🏼👆🏼👆🏼
🌧ابر سیاه ابر سفید
رو آسمان پرده کشید
باران دانه دانه
ریخت روی حوض خانه
#شعرهای_کودکانه در وبلاگ کتابک
ketabak.org/blog
💧
@koodaki_org
رو آسمان پرده کشید
باران دانه دانه
ریخت روی حوض خانه
#شعرهای_کودکانه در وبلاگ کتابک
ketabak.org/blog
💧
@koodaki_org
👶🏻📚مجموعه کتاب های مقوایی نخستین کتابخانه من
#معرفی_کتاب
👈🏽لینک خرید
hodhod.com/product/ketabkhane-man
🌿
@koodaki_org
#معرفی_کتاب
👈🏽لینک خرید
hodhod.com/product/ketabkhane-man
🌿
@koodaki_org